پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 6 و 7 و 8: كيفية علية كل من عدمي...؛ العدم كيف يعرض لنفسه
توضیحات
فصل (7) في أن العدم كيف يعرض لنفسه
درس چهارصد و بیست و یکم
اجتماع عدم و معدوم در ظرف ذهن (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
... فی أنَّ العدمَ کیفَ یَعرِضُ لِنَفسهِ.1
این بحث چندان مطلب قابل توجهى ندارد و صرفاً فقط یک دقت عقلى است اما آن بحث بعدى ما که خیلى بحث بسیار مهمى است و از مهمترین مباحث فلسفه هست و در بحث عدم خیلى جاى تأمل دارد که معدوم قابل اعاده نیست حالا یک توضیح مختصرى راجع به این مىگوییم و بعید است که به آن بحث بعدى در این جلسه برسیم. همانطورىکه قبلاً صحبت شد مسئلۀ عدم عبارت از لا شیئیت است یعنى همان مفهومى که هر شخصى در تناقض با شیء و با وجود، آن مسئله را احساس مىکند و هر کسى ادراک خاص به خود را از این مطلب دارد گرچه نتواند آن ادراک خود را به دیگرى القاء کند.
حد و رسم از معرّفات وجود شیء
در مسئلۀ وجود، مسئله مشخص است. اگر کتاب هست آن کتاب و رنگش مشخص است و انسان مىتواند این ادراک را به دیگرى القاء کند این کتاب عرضش اینقدر است، طولش اینقدر است، صفحهاش اینقدر است، رنگش اینطور است و خصوصیاتش اینطور است شما بیا ببین. خب شما مىبینید و همه اگر چنانچه در یک سطح ادراک از نظر دید و باصره باشند مىتوانند این مطلب را بفهمند و همینطور بعضى از مسائل وجودى یا حتى بعضى از تخیلات و اعتبارات از صور ترکیبیه و... اینها چیزهایى است که چون در همۀ اذهان وجود دارد انس نسبت به او براى همه برقرار است. اما در مسئلۀ عدم، عدم چیزى نیست تااینکه انسان بتواند به یک تعریفى به او اشاره کند و براى او حد و رسمى را قرار بدهد چون حد و رسم از معرّفات وجود شیء هستند و عدم خلاف وجود شیء است. پس عدم خلاف حد و رسم است همانطورىکه خلاف وجود است. پس عدم خلاف وجود است همانطورىکه خلاف موجود است و خلاف حد و رسم است همانطورىکه خلاف خود اصل موجود و نوع و نوعیت آن شیء است.
چرخش زندگى افراد براساس دو مسئلۀ وجود و عدم
بناءًعلیٰهذا مفهوم عدم عبارت از لا شیئى و آن حالتى است که ذهن آن حالت را در قسمت مقابل با وجودِ شیء ادراک مىکند، به این عدم مىگویند و همه هم این عدم را مىدانند و بر این عدم مسائلى را مترتب مىکنند و بهطورکلی زندگى افراد براساس این دو مسئلۀ وجود و عدم سر و کار دارد. فلانى نیامد پس خودمان برویم، فلان کار انجام نشد پس خودمان اقدام کنیم، فلان غذا نیست پس فلان غذا را بیاور. مىبینید زندگى و محاورات و ارتباطات ما دارد با این عدمها مىگردد درحالىکه چیزى نیست که انسان بخواهد فکر و مطلب و مسئلهای را بر او پایه بگذارد ولى داریم مىگذاریم و این اقدام را مىکنیم چرا؟ بهجهت همان مفهوم نوعى او و بهجهت همان مضافٌإلیه که این عدم به آن مضافٌإلیه اضافه شده است. یک معنا و یک تصورى از این مفهوم بهواسطۀ مضافٌإلیهاش که به این عدم صورت نوعیه مىدهد در ذهن حاصل مىشود و ما براساس آن صورت نوعیهاى که در خارج وجود ندارد ترتیباثر مىدهیم؛ چون زید نیامد پس شما بهدنبال این کار برو، بااینکه نیامدن زید یک مسئلۀ عدمى است و اصلاً نباید به آن توجه و فکر کرد! اما چرا شما یک مسئلهای را بر این مسئله مترتب مىکنید؟ چون یک معناى عدمى متلایم با وجود که صبغهاى از وجود به خود گرفته است که عبارت از همان وجود ذهنى است همراه و قرین با این مفهوم عدمى در ذهن تجسم پیدا کرده است. به عبارت دیگر خود مَجیء زید نَحوٌ مِنَ الوجود، الوجودُ الحَقیقى و الخارجى و التَّشخصُّ الخارجى و متَحققٌ فى مَجىءِ زید و یک جنبۀ وجودى ضعیف که همان مفهوم مقابل باشد که عدم مجىء است که این از باب تقابل عدم و ملکه مىشود.
علت نظریۀ مرحوم آخوند مبنی بر بودن عدم و وجود از مسئلۀ تقابل عدم و ملکه
علت اینکه در اینجا مرحوم آخوند مسئلۀ عدم و وجود را از مسئلۀ تقابل عدم و ملکه مىدانند، نه از مسئلۀ سلب و ایجاب این است که در عدمى که به مضافٌإلیه اضافه مىشود توقع وجود در آن محل و در آن مورد وجود دارد. وقتى که توقع وجود منتفى شد درمقابل او توقع عدم جایگزین مىشود مانند بصر و عمىٰ. هیچوقت کسى از دیوار و جدار توقع بصر را ندارد و هیچوقت کسى از کتاب توقع بصر را ندارد بنابراین نمىتوانیم به کتاب أعمىٰ بگوییم. بله، مىتوانیم لا بصر را بر کتاب بهعنوان یک عدم حمل کنیم یا به جدار مىتوانیم لا بصر را بهعنوان یک عدم حمل کنیم اما فرض کنید که ما به دیوار نمىتوانیم بگوییم: الجِدارُ أعمىٰ، الکِتابُ أعمىٰ، السَجّادُ أعمىٰ یا الحَجَرُ أعمىٰ چون توقعى وجود ندارد تااینکه انسان بخواهد بر عنوان و بر اعتبار آن توقع عنوانى را در اینجا مترتب کند چون توقعى نیست. همین مسئله را دارید راجع به افراد مىبینید. یک بچۀ سهساله اگر به اینجا بیاید چه کارهایى انجام مىدهد؟ شروع مىکند اینجا راه رفتن و بعد خوابیدن و بعد معلق زدن، این کارهایى است که انجام مىدهد. آیا شما به این بچه دیوانه مىگویید؟! نه. آخر در این مجلس مگر جای پشتک زدن و معلق زدن و راه رفتن است؟! اما اگر فرض کنید یکى از ما در این مجلس راه برویم و شلوغ بکنیم و معلق بزنیم مىگویند که آقا این دیوانه است. این معلق که همان است تفاوتى نمىکند! پس چرا در اینجا عنوان جنون بر این مسئله مترتب است و مىگوییم که دیوانه است دارد در اینجا این کارها را انجام مىدهد یا دیوانه است که دارد این حرف را در این وضعیت مى زند؟! فلانى دیوانه است که دارد این کار را با توجه به همچنین شرایطى انجام مىدهد! اینکه مىگوییم که او دیوانه است درحالىکه اگر یک بچۀ سهساله و پنجساله بیاید همین حرف را بزند نمىگوییم که این دیوانه است و مىگوییم که بچه است. چرا مىگوییم که بچه است و بهخاطر این حالت که بچه است اعتناء نمىکنیم برای چیست؟ چون توقعى نیست و این عدم و ملکه نیست. عدم و ملکه در اینجا هست که این فرد که نباید این حرف را بزند و توقع سکوت و تعبیر از این حرف است تعبیر را به تعبیر دیگرى عوض مىکند. پس مىگوییم که این کار، کار دیوانگى است. این حرف که اینجا زدن ندارد آقا! در اینجا که نباید پشتک و معلق زد! مىخواهى معلق بزنى برو خانهات بزن. اینجا جاى معلق زدن است؟! اینجا جاى نشستن است. چون این عدم و ملکه مىشود یعنى توقع خلاف هست، حالا خلافش انجام مىشود.
کیفیت تبدیل عدم به نوع
در مسئلۀ عدمى که به یک مضافٌإلیه اضافه مىشود همین مسئله وجود دارد. اینکه ما در اینجا داریم بر این عدم حکم بار مىکنیم و ترتیباثر مىدهیم این از باب عدم و ملکه است یعنى توقع وجود او در ذهن هست حال ما خلاف آن توقع را [داریم]، نهاینکه توقع انجام شدن به معناى خاص است. نه، خاص منظور در اینجا نیست بلکه منظور یک تصور ذهنى و توقع وجود [است]. وقتى که مىگوییم: زید نیست؛ یعنى توقع وجود او هست و باید باشد اما حالا نیست. باید این کار را بکند حالا نکرده است. باید زنده باشد اما الآن فوت کرده است. این خلاف توقعِ وجود، بحث عدم را در باب عدم و ملکه مىبرد و مىآید این قضیه را از بحث سلب و ایجاب جدا مىکند. راجع به عدمى که به یک چیزى اضافه مىشود، مسئله مشخص است؛ این عدم که یک مفهوم است خودش تبدیل به یک نوع بهلحاظ مضافٌإلیه و مقید خودش مىشود. وقتى که شما عدم را به یک شیء اضافه مىکنید بهلحاظ مضافٌإلیه خود این عدم هم متنوع به یک نوعی و متشخص به یک شخصى مىشود. عدم انسان یعنى نوعٌ مِن انواعِ العدَم، عدم حیوان نوعٌ مِن انواعِ العدم، عدمُ الماء نوعٌ مِن انواعِ العدم، عدم الماء با عدم انسان تفاوت دارد. عدمُ الحَجَر نوعٌ مِن انواعِ العدم و عدم زید صِنفٌ مِن اصنافِ العدم و شخصٌ مِن اشخاصِ العدم. حالا این عدم وقتى که تبدیل به نوع مىشود هیچ منافاتى در اینجا پیدا نمىکند و مسئلهای در اینجا پیش نمىآید. عدم یک مفهومى مقابل با وجود است و آن انسان خودش نوعٌ مِن الأنواعِ. انسان نوعٌ، حیوان نوعٌ، الحَجرُ نوعٌ، الشَجرُ نوعٌ، السَماءُ نوعٌ و الأرضُ نوعٌ اینها همه انواعى هستند. پس وقتى که این عدم را به آن نوع اضافه مىکنیم در اینجا داریم رفع نوعیت مىکنیم گرچه خودش یک نوع است ولى با اضافۀ عدم رفع نوعیت مىشود. وقتى که مىگوییم: عدمِ انسان، یعنى انسان نیست و انسانیت را رفع مىکنیم. پس عدم شَیءٌ و الإنسانُ شَیءٌ و هذا الشَىء یُضافُ إلى هذا الشَىء و بِإضافَةِ هذا الشَىء إلى هذا الشَىء یَنتَفى هذا الشَىء. انسانیت از اینجا برداشته مىشود. ما در اینجا نوع را برمىداریم. خب در اینجا مسئلهای پیش نمىآید نوعیت به حال خودش محفوظ است و عدم مىآید این نوعیت را نفى مىکند.
کیفیت اضافۀ عدم به خودش
حالا اگر عدم بخواهد به خودش اضافه شود مثلاً مىگوییم که عدم در خارج معدوم است. در این قضیه از شما سؤال مىکنم آیا در خارج عدم داریم؟ العدمُ مَوجودٌ فِى الخارجِ؟ مىگوییم: لا، العدمُ مَعدومٌ فِى الخارجِ. خود عدم در خارج هم معدوم است. یعنى عدم چیزى نیست که در خارج باشد. معناى این حرف این است که وجود بر عدم عارض نمىشود چون وجود طارد عدم است و اگر بگوییم که عدم در خارج هست این دو با همدیگر متعارضان هستند. آنچه که در خارج هست موجودات هستند که در خارج وجود دارند، معناى وجود موجودات در خارج به معناى رفع عدم از موجودات در خارج است. پس هرگاه اسم خارج آورده مىشود خود خارج از نقطهنظر مصداقى ـ نه مفهومى ـ و به حمل شایع مساوى با منافى عدم است. الخارِجُ مُساوِقٌ لِما یُنافِى العدَمُ و العَدمُ مُساوِقٌ لِما یُنافِى الوجود. این دوتا به حمل مصداقى با همدیگر برابر هستند و تساوى در اینجا هست. پس اگر کسى بگوید که آیا در خارج عدم هست؟ اصلاً این کلام غلط است و معنا ندارد. مثل اینکه مىگوییم: آیا زید که هست، نیست؟ یااینکه بگوییم: آیا زیدى که نیست، هست؟ وقتی که شما حکم به نفى روى زید کردید دیگر نمىتوانید از وجود او سؤال کنید و وقتى حکم به وجود روى زید کردید دیگر نمىتوانید از نفى او سؤال کنید. چه موقع مىتوانیم از نفى و وجود زید سؤال کنیم؟ وقتى که زید را فقط ماهیت بگیرید. همین! وقتی زید را ماهیت گرفتید آنوقت مىتوانید بگویید که آیا بر این ماهیت وجود صادق است یا بر این ماهیت عدم صادق است؟ مثل اینکه بگویم: آقاى... که در اینجا هستند آیا نیستند؟! «آیا نیستند» دیگر معنا ندارد چون خودمان مىگوییم: هستند. وقتى که شما یک ماهیت را مقید به وجود کردید دیگر نمىتوانید از نفى او سؤال کنید چون خودتان مقید به وجود کردید. انسان مىتواند ماهیت ساذج را مورد سؤال از نفى و اثبات قرار بدهد نه ماهیت مقیده را. وقتى که مىگویید: در خارج عدم هست یعنى در خارجى که وجود است آیا با فرض وجود عدم هست؟! این حرف یعنى چه؟! این حرف خلاف است اما درعینحال مىبینیم که در عرف مىگویند؛ مىگوییم که العدمُ مَعدومٌ فِى الخارجِ ـ لذا از این نظر مىگویم که در این بحث فقط جنبۀ یک تحقیق عقلى در اینجا مطرح شده است و خیلىها هم آمدهاند روی آن مانور دادهاند ولى چیز لا طائل تحته است ـ عدم در خارج معدوم است یعنى عدمیت بر عدم در خارج حاکم است محصل و لبّ مطلب این است.
اشکالى که در اینجا پیش مىآید این است که در اول وقتى که مىگوییم: الإنسانُ مَعدومٌ و معدومیت را حمل بر انسان مىکردیم الآن عدم را در اینجا مشتق کردیم و به باب اشتقاق بردیم بعد بر انسان حمل کردیم. یعنى وقتى که مىگوییم: الانسانُ معدومٌ [یعنی] معدومیت بر انسان بهعنوان نوع حمل مىشود یعنى این در باب اشتقاق مىرود و معدوم، صفت مىشود و این صفت مىآید انسان را برمىدارد، این انسانى که در قضیۀ ما مبتدا و موضوع واقع شده است را از صفحۀ کره زمین برمىدارد و مىگوییم: الإنسانُ معدومٌ. حالا در باب عدم اشکال پیش نمىآید چون انسان یک مفهوم نوعى است که این مفهوم نوعى که همان از مقولات اولیۀ منطقیه است با معدوم دو جنبۀ مخالفت دارند، این معدوم مىآید این نوع را برمىدارد و وجود را از نوع سلب مىکند اما اگر بگوییم که العَدمُ مَعدومٌ ما معدوم را از خود عدم اشتقاق کردیم یعنى خود عدم را به باب اشتقاق بردیم و آن را معدوم کردیم. بنابراین وقتى که ما خود عدم را که مىخواهیم سلب کنیم به باب اشتقاق ببریم چطور مىتوانیم از این عدم نوع درست کنیم؟! یعنى نوع که در اینجا مناقض با عدم خواهد شد! یعنى وقتى که دارید عدم را در اینجا سلب مىکنید این سلب شیء از نفسه است و سلب شیء غیر که نیست. در بحث الإنسانُ مَعدومٌ انسان نوعٌ و وجود انسان بهواسطۀ معدومٌ برداشته مىشود این درست است اما وقتى که مىگویید: العَدمُ مَعدومٌ چطور شما از عدم، اشتقاق درست مىکنید و بعد با این اشتقاق خودش را برمىدارید؟! اینکه دیگر نمىشود باشد. شما با اشتقاق باید مقابلِ با مشتق را بردارید و آن را باید نفى کنید اما خود اشتقاق که نمىشود خودش را بردارد! اگر خود اشتقاق بخواهد خودش را بردارد پس چرا مشتق درست کردیم؟!
بحث حمل اوّلى ذاتى به حمل شایع را مىشود با این بحث حل کرد ولى معترض مىتواند اعتراض خودش را ادامه بدهد به این کیفیت که بگویید: در العَدمُ مَعدومٌ شما این معدوم را از چه اشتقاق کردید؟ از چه حقیقتى و از چه مفهومى و از چه مقولهاى آمدید معدوم درست کردید؟! اگر آن عدمى را که با آن معدوم درست کردید غیر از این عدم است به ما نشان بدهید. ما یک عدم که بیشتر نداریم؛ عین و دال و میم، مفهومش هم مشخص است یعنى لا شىء! ما دو نوع عدم نداریم که از یک عدم معدوم درست کنیم و یک عدم دیگر را هم موضوع قرار بدهیم و بعد بگوییم که این معدوم این عدم را برمىدارد. نه! این معدوم خود همین عدم است یعنى مفهوم همین عدم است که الآن به شکل و اشتقاق معدوم جلوه پیدا کرده است. بنابراین العَدمُ مَعدومٌ یعنى بر نیستی حکم به نیستى مىشود! بر نیستی که نمیشود نیستی حکم کرد! اصلاً بر نیستى نمىشود حکم کرد، این اشکالى است که در اینجا شده است.
[نسبت به این اشکال] البته جواب دیگرى داده شده همانطورىکه در همین تقریرات هست اما آن جوابى که مرحوم آخوند مىدهند جواب را به دو صورت حکایى و صورت ذهنى مىدهند. مرحوم آخوند میخواهند بفرمایند: ما که العَدمُ مَعدومٌ مىگوییم، یک وقتى مىگوییم که عدمى که در خارج هست معدومٌ که این معنا غلط است عدم در خارج نیست تااینکه معدوم باشد. یعنى بودن و نبودن ـ وجود و عدم ـ هردو بر عدم صدق نمىکند چون عدم چیزى در خارج نیست. این در خارج موجود است و این در خارج موجود است اینها همه شیءٌ، هذا شیءٌ هذا شیءٌ اما عدم که چیزى نیست که بخواهد در خارج حکم به وجود یا حکم به نفى آنها بشود. پس فقط این مسئله، مسئلۀ ذهنى است و مسئلۀ خارجى نیست. وقتى که مىگوییم: العَدمُ مَعدومٌ معنایش این است که همین مفهوم عدمى که ذهن، لا شیئیت از او مىفهمد این معدومٌ تثبیت و تأکید آن عدم را مىکند. یعنى آن نیستى تقرر و ثبوت در وعاء ذهن دارد، نه در خارج. چون ثبوت و تقرر در خارج مساوق با وجود است. پس وقتى مىگوییم: العَدمُ مَعدومٌ فِى الخارجِ؛ معنایش این است که همان عدمى که الآن مىفهمیم و حکم به مفهومى مىکنیم همان عدم مساوق با همان معدوم است که براى او خبر آوردیم. پس در واقع در ظرف ذهن بین این عدم و آن معدوم دیگر هیچ چیزى نیست و هردو در اینجا یک معنا را مىدهند منتها فرقش این است که این عدم فقط جنبۀ مفهومى دارد و آن عدم جنبۀ اشتقاقى دارد. معدوم یعنى لا شیء، عدم هم به معناى لا شیء است. منتها لا شیئى که در ظرف ذهن وجود ذهنى پیدا کرده است معدوم مىشود و لا شیئى که در ظرف ذهن وجود شیئى پیدا نکرده است آن همان عدم است. پس عدم تا وقتى که در ظرف ذهن نیاید عدم است یعنى نیستى است اما همینکه در ظرف ذهن آمد چه انسان باشد، چه زید باشد، چه کتاب باشد و چه شجر باشد هرچه مىخواهد باشد وقتى که در ذهن آمد از عدم بیرون مىآید و تبدیل به معدوم مىشود. چون نوع و یک ذات و یک مصداق است.
حالا همین عدم، معدوم شد یعنى الإنسانُ عدمٌ؟ لا الإنسانُ معدومٌ. زیدى که اینجا نیست عدمٌ؟ نه، زیدى که در اینجا نیست معدومٌ. کتابى که در اینجا نیست معدومٌ. فلان شخص معدومٌ، نه فلان شخص عدمٌ. چرا فلان شخص معدومٌ؟ چون نوع و مصداق است وقتى که مصداق شد باید به حمل اشتقاق بر او حمل بشود. لذا براى الإنسان، معدومٌ مىآوریم. الإنسانُ مَعدومٌ مثلاً بعد از زلزلۀ بم! وقتى که زلزله آمد صبح الإنسانُ مَعدومٌ الفاتحه! مثلاً العقلُ مَعدومٌ چرا جاى دور برویم؟! در این زمان العقلُ موجودٌ؟ نه آقاجان معدومٌ! صاف بگو: معدومٌ! الجهلُ موجودٌ خیلى عجیب بهنحو فراوان موجودٌ! الإنسانُ موجودٌ؟ نهخیر معدومٌ! فقط یکى دوتایی [وجود داشته باشند] بقیه همه... المَجانینُ موجودٌ؟ بله، آقا! مىخواهید نشانتان بدهم؟! الناطقُ موجودٌ؟ معدومٌ! الحِمارُ [موجودٌ]؟ إلىماشاءالله موجودٌ! چرا مىگوییم: معدومٌ موجودٌ؟ چون در اینجا مصداق و نوع و ذات وجود دارد و بر ذات باید حمل اشتقاق بشود. اگر مىتوانستیم بر این ذات همان عدم مفهومى را حمل بکنیم نیاز به معدومٌ نداشتیم. اما حالا سراغ عدم آمدیم، آیا خود مفهوم عدم در ذهن هست یا در خارج هست؟ هیچکدام! نه در ذهن و نه در خارج هست. خود حقیقت عدم ها! حقیقت عدم که نیستى است...
مىشود شَخصٌ و ذاتٌ و شیءٌ. همینکه من الآن عدم گفتم همۀ ما براى خودمان یک معنایى را تصور کردیم گرچه نمىتوانیم بیان کنیم اما هرکدام برای خودمان یک معنایى تصور کردیم همان معنایى را که تصور کردید را نگه دارید و نگذارید از ذهنتان بیرون بیاید، همان مىشود: شَخصٌ خاصٌ حَقیقةٌ وجودیةٌ فِى العقلِ و فِى الذهنِ. حالا که اینطور شد مىگوییم: العدمُ معدومٌ، گرچه کلام مرحوم آخوند این را نمىخواهد برساند ولى با این بیانى که من عرض کردم این مسئله به این کیفیت خیلى روشنتر مىشود تا آنچه که ایشان در اینجا درصدد بیانش هستند که با آن تصویر صورت ذهنى خواستند [مسئله را حل کنند].
تلمیذ: در حقیقت همان حمل شایع صناعى مىشود؟ و در حقیقت فرق نمىکند؟
استاد: بله، همان است و مىخواهم عرض کنم که در اینجا حمل مشتق بر ذات است.
مرحوم آخوند مىخواهند در اینجا این را بگویند که وقتى که شما مىگویید: العَدمُ مَعدومٌ آن معدوم گرچه همین عدم است ولى نیست معناى همین عدم است در واقع آن معدومٌ عبارةٌ أُخراىٰ این عدم است که جنبۀ تأکیدى به این عدم مىدهد و مىآید این العَدمُ مَعدومٌ را تثبیت میکند. یعنى مرحوم آخوند در اینجا میخواهند این را بفرمایند که وقتى مىگویید: العَدمُ مَعدومٌ فِى الخارجِ، این معدومٌ همان عدم است و تفاوتى ندارد منتها در اینجا نفس آن عدم بهعنوان تثبیت کننده، یعنى همان مفهوم در اینجا آمده حقیقت خودش را با این اشتقاق در ذهن تثبیت مىکند و دوئیت در اینجا نیست و وحدت در اینجا حاکم است اما با آن بیانى که ما کردیم مسئله بهتر روشن مىشود.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد