پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالتنبیه 4: کیفیة الاحتیاط فی الشبهات الوجوبیة
توضیحات
اجماع 2
درس سیصد و چهل و دوم:
مطالبی در باب حجیت اجماع (1)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بحث راجع به حجیت اجماع بود، گفتیم که یک تتمهای دارد آن تتمه را بگوییم و دیگر نسبت به این قضیه مسئله را تمام کنیم.
حجیت ذاتیه داشتن علم و یقین
حجیت در ادله، حجیت ذاتی است نه اعتباری؛ به این معنا که ملاک در اخذ و عدم اخذِ قول راوی به حجیت ذاتی آن روایت است. این مسئله در مورد یقین همانطوریکه گفتهاند حجیتش ذاتی میشود؛ علم و یقین حجیت ذاتیه دارند و نیاز به امر ثالث و امر خارجی دیگری ندارند. آن طریق برای وصول علم و وصول به یقین به هر کیفیتی که باشد چنانچه آن طریق، موصل مکلف به یقین و به علم باشد، آن علم برای او حجیتش حجیت ذاتیه میشود. همینطور در وثاقت، حجیت آن خبر موثوق، حجیت ذاتیه است نه به اعتبار معتبر. و اگر در جایی بدون تحقق وثاقت، مولا امر به اطاعت از روایت راوی کرد، باز مرجع و مآل این اعتبار و حجیت به اعتبار ذاتی و به حجیت ذاتی است. زیرا مولا در اینجا امر به اخذ قول و تصدیق روایت شخص خاصی را کرده است.
مانند روایاتی که در مورد وثاقت بعضی از اصحاب حدیث از ائمه علیهمالسّلام نقل شده است. میفرماید:
یونس بن عبد الرحمن ثِقَتی.1
یااینکه:
[عن عبدِ العَزیز بن المُهتَدی و كان خَیرَ قُمیّ رأیتُهُ، و كان وكیل الرضا علیهالسلام و خاصَّتَهُ قال سألتُ الرضا علیه السّلام] فقلتُ: إنّی لا ألقاك فی كلِّ وقتٍ، فعَمَّن آخُذُ مَعالمَ دینی؟ فقال: ”خُذ عن یونُسَ بن عبدِ الرَّحمن“.2
يااينكه:
العَمریُّ و ابنُه ثِقَتانِ فَما أدَّیا إلیكَ عَنّی فَعَنّی یُؤَدّیان.3
و امثالذلک که راجع به أبان یا راجع به أبیبصیر از ائمه علیهمالسّلام؛ از امام صادق علیهالسّلام روایاتی آمده است.
اخذ به قول راوی در تمام احوال براساس حجیت ذاتیه
در اینجا گرچه خود انسان عارف به احوال راوی نباشد نفس توثیق امام علیهالسّلام چنان چه محدودۀ آن مشخص نباشد، برای انسان حجیت ذاتیه را میآورد این حجیت البته حجیت منزّلۀ اعتباری است و حجیت تنزیلی است به لحاظ توثیق امام علیهالسّلام که کلام او حجیت ذاتیه دارد. پس در تمام احوال اخذ به قول راوی براساس حجیت ذاتیه است. اما اینکه ما صرفاً یک عادلی را بدون اینکه به او توجه داشته باشیم و به صرف نقل کلام بعضی از بزرگان و توثیق بعضی از بزرگان، کلامش را مورد تصدیق قرار بدهیم، یک همچنین مسئلهای با اصول مکتب مخالف است.
بناءًعلیٰهذا آنچه که برای اخذ قول راوی ملاک است، اگر انسان خودش اطلاعی بر شخص راوی بلاواسطه دارد که فبها والاّ اگر ندارد باید وثاقت موثقین این راوی، در کیفیت توثیق برای ما محرز باشد و این یک مسئلۀ بسیار مهمّی است که کمتر به این مسئله توجه شده است.
مثلاً به صرف قدح نجاشی شخصی را، حکم به قدح او میشود یا به صرف مدح بعضی از رجال درایه و حدیث یک شخصی را، موجب وثاقت اوست. درحالیکه صحبت در خود شخص موثّق است، صحبت در خود رجال حدیث است که به چه ملاک و به چه مبنایی شخصی را توثیق و شخصی را قدح میکنند؟! ما بسیار در کلمات مرحوم محدث نوری داریم که بعضی از بزرگان را مورد قدح قرار داده است درحالیکه آنها از بزرگان و از رجال حدیث و علم هستند! به صرف و ملاک برای آن قدح، صرفاً عدم توافق بین مبانی است، منبابمثال چون مبانی محدث نوری با مبانی شخص مورد نظر موافق نیست این موجب قدح او و اخراج او از زمرۀ ثقات و امحاء حکم و روایات او خواهد شد.
ما این مسئله را در بسیاری از موارد مشاهده میکنیم. منبابمثال در قاموس شوشتری ایشان بر طبق مذاق خودش مثلاً بعضی را افراد از حیّز وثاقت انداخته است مانند معروف کرخی. چون معروف میل به تصوّف داشته است لذا خبر او موثق نیست.1 خب این یک مسئلهای است! اولاً میل به تصوّف کجا موجب قدح خواهد شد؟! ثانیاً مسئلۀ وثاقت با مسئلۀ مبنا و عقیده دوتا است و چهبسا ما اخبار بعضی از عامه که مورد وثوق هستند را قبول میکنیم و به آن عمل میکنیم و لازم نیست که حتماً اخبار، اخبار شیعه باشد بلکه اگر فردی از عامه باشد که صادق در حدیث باشد چرا مورد قبول نباشد؟! الآن روایاتی که از زهری نقل میشود از امام باقر از امام زینالعابدین علی بن الحسین علیهمالسّلام اینها در کتب شیعه مضبوط است بااینکه ظاهراً از عامه بود. یعنی متمایل به حکومت بود. گرچه معنای عامه در سابق با الآن تفاوت و فرق میکند و من این مطلب را در همان جلد اول اسرار ملکوت توضیح دادم که اصلاً عنوان عامه و تشیع در سابق با الآن خیلی فرق میکند و مرزها و حدود در سابق به یک نحو بود و الآن به یک نحو دیگر است.2
ولی علیٰکلِّحال ما در کتب رجالی به وفور از این مسائل میبینیم که بهخاطر اختلاف در عقائد و مبانی، این کلمات نفی میشود، به خصوص در این چهار صد سالۀ اخیر که مسئلۀ تصوّف و فلسفه خیلی رواج پیدا کرده در ایران و به خصوص در ممالک اسلامی، این قضیۀ کفر، تکفیر، ارتداد و حکم به ارتداد و حکم به تفسیق که ما از بسیاری از افراد نسبت به بزرگان و علماء خودمان مشاهدی میکنیم این موجب میشود که این قضیۀ اخذ به قول راوی در اینجا مورد تجدید نظر قرار بگیرد. این مسئله سابقاً هم کموبیش بوده و الآن یک شدت بیشتری تقریباً در حدود چهار صد سال اخیر داشته است. گرچه الآن یکقدری تغییر کرده است، با توجه به توسعۀ مکتب فلسفه و مبادی اعتقادی و عرفانی این قضیه آن حدّت و شدت سابق خودش را ندارد ولی علیٰأیّحال باز هم هست و اتفاقاً حوزههای علمیه در این زمینه مختلف هستند و بر همان اساس تخیلات خودشان حرف میزنند.
همین چند روز پیش یک نفر از همین رفقا میگفت که من با یک طلبهای در همین قم صحبت میکردم و داشت مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ را رد میکرد و میگفت که علامه طباطبائی هم که خراب کرده و چه کرده و راجع به معاد جسمانی قائل به معاد روحانی شده است و اینهم که اینطوری است و کلام او اصلاً مورد اعتبار نیست. من به او گفتم که من با دو چشم خودم دیدم و با گوش خودم شنیدم که در یک مجلسی علامۀ طباطبائی داشت معاد جسمانی را به همین نحو اثبات میکرد. واقعاً صرف یک تمایل به یک مکتب و یک نحله اینقدر به این راحتی موجب تفسیق و موجب تخریب و قدح یک نفر میشود. و این مسئله در این چهار صد سالۀ اخیر متأسفانه در میان اهل علم موجود بود و به خصوص در مکتب و در مدرسۀ علمیه اصفهان این قضیه خیلی به چشم میخورد که بسیاری از بزرگان ما بهواسطۀ عدم توافق علمی و اعتقادی با خیلی از اینها، مورد طعن و دفع و لعن قرار میگرفتند و علماء اصفهان باید تجدید نظری بکنند و این مسئله را از دامن تاریخ بالأخره پاک کنند.
کتابی در مورد تاریخ علماء اصفهان هست که در آنجا خیلی إلیماشاءالله نظایر این قضایا به چشم میخورد بهنحویکه اصلاً برای یک شخص متتبع دیگر جایی برای اخذ قول به موثِّق اصلاً نمیماند. مگر اینکه خیلی انسان خودش تحقیق کند و ببیند واقعاً این موثِّق، خودش موثَّق است یا نه؟! این کسی که موثِّق است روی چه ملاک و مبنایی فلان راوی را قدح میکند یا مثلاً رد میکند! بسیاری از این افراد به صرف روایاتی که جنبۀ استشمام غلو از آنها میشود خود راوی را هم در اینجا قدح میکنند! حالا راوی شخصی است که روایات عالیة المضامین را روایت میکند ولی چون این شخص نمیفهمد حکم به تصوّف و عدم قبول قول او و توثیق او را راحت صادر میکند!
اتفاقاً من یک وقتی دنبال این بودم که یک مجموعهای از اینجا بهدست بیاورم و پیدا بکنم و یک مقداری هم جمعآوری کردم. خوب است خیلی کار مفیدی است که اگر کسی بیاید این کار را انجام بدهد؛ این مسئلۀ بررسی و جمعآوری مدح و قدح روات مختلف توسط موثّقین و رجال حدیث مختلف بهواسطۀ اختلاف و اتفاق در مبانی، این خیلی مسئلۀ مهمی است. تابهحال یک همچنین چیزی انجام نشده است اگر کسی چیزی نوشته خیلی ناقص باید باشد یا بهطور مختصر است. اینکه کاملاً انسان جمعآوری بکند در طول هزار سال [اینطور نبوده است].
مثلاً یکی از افرادی که روایات او مورد قدح قرار گرفته است معلیٰ بن خنیس است درحالیکه او از افرادی بود از اصحاب سرّ ائمه به خصوص موسی بن جعفر علیهماالسّلام بود و بالأخره بهواسطۀ افشای خیلی از مسائل سَر خودش را به باد داد؛ هارون او را به قتل رساند. چقدر موسی بن جعفر او را نهی کردند از اینکه این نگوید و خلاصه تقیه را اعمال بکند ولی نکرد.1 الآن بعضیها همین که میبینند معلیٰ روایات جالبی را نقل میکند از نقطهنظر مضامین ولایی که خیلی مورد توجهشان نمیتواند قرار بگیرد بهواسطۀ ذمّی که موسی بن جعفر از او کردهاند که چرا معلیٰ این حرفها را میزند، همین را دلیل قرار دادهاند بر عدم توثیق او و روایتش را رد کردهاند. خب اینکه رد نیست با این که نمیشود رد بکنی! شما روایات معلیٰ را رد میکنید بهخاطر اینکه روایاتش مضامین عالی دارد و به صرف اینکه موسی بن جعفر میگویند، شما اینطور بکنید!
تعریف خبر متواتر
حجیت ذاتی داشتن تواتر
روی این حساب حجیت در این، حجیت ذاتی باید باشد. در مسئلۀ تواتر حجیت تواتر حجیت ذاتی است. ببینید در مسئلۀ تواتر میگویند که باید تواتر این روایات به حدّی باشد که لا یُحتمل معه کذب، این یعنی خودش فیحدّنفسه موجب صدق باشد برای افراد عادی. بعضیها هستند که یک مطلبی را نمیپذیرند یک ناراحتی و یک مرض نفسانی دارند که اگر هزار نفر هم یک مطلبی را بگویند نمیپذیرند، خب این مرض است. بعضیها اصلاً در مقابل اولین خبر یقین پیدا میکنند، آنهم یک مرض است. نه! آن نفوس عادیه و افراد عادی اگر یک خبری را نقل بکنند، برای آنها نسبت به موارد مختلف، طبعاً اینها میپذیرند و قبول میکنند. حجیت تواتر حجیت طبیعه و ذاتی است نهاینکه درنظر آن فقیه یا درنظر شخص این حجیت برای او منعقد بشود. خود تواتر به یک حدی است که بهنحو عادی این موجب یقین صدور از امام را میکند. حتی اگر ما روای را هم نشناسیم. شما الآن فرض کنید که وارد مسجد اعظم بشوید و ببینید که مردم دارند از مسجد اعظم بیرون میآیند و یک منبری هم در آنجا صحبت کرده است، میبینید دارند به هم میگویند که دیدی بالای منبر این حرف را زد؟ درحالیکه شما این را اصلاً نمیشناسید همینطور میبینید که نفر سومی چهارمی پنجمی همین را میگویند وقتی به بیستمی که رسیدید دیگر یقین پیدا میکنید که او بالای منبر این را گفته است. این دیگر مسئلۀ عادی است. مگر آدم مریض باشد که بگوید اگر صد نفر هم گفتند من یقین پیدا نمیکنم! والاّ اگر آدم مریض نباشد وقتی که به بیستتا قول یک جمله برسد ولو اصلاً نمیشناسد که اینها چه کسانی هستند که در مسجد اعظم رفتهاند طبعاً برایش یقین پیدا میشود که این منبری این حرف را زده است. این را ما متواتر میگوییم. پس خبر متواتر آن خبری نیست که منقول برای او حجیت بیاورد بلکه نفس آن تواتر صرفنظر آن منقول موجب افادۀ علم است، نفس این خبر؛ اسم این را تواتر میگذاریم. پس حجیت تواتر حجیت ذاتی است که تکاثر الروایات و الأقوال بِنحوٍ لا یُحتَملُ معه کذب تواتر میشود. این حجیت ذاتی میشود.
حالا در باب اجماع این علماء اجماع را به این کیفیت بیان کردهاند که اجماع عبارت از اجماع امت و اتفاق امت است به حیثی که از این اجماع یُکشَفُ منه کلام المعصوم؛ از این اجماع کلام معصوم استکشاف میشود. حالا صحبت ما با این تعریف این است که آیا نفس اجماع کشف از کلام معصوم میکند؟! کجا اجماع کشف از کلام معصوم میکند؟! اینکه همۀ علماء بر یک مسئله در یک عصر اتفاق داشته باشند، آیا این مسئله هیچ الزامی بر کشف از کلام معصوم است؟! نهخیر! کجا کشف از کلام معصوم میکند؟! برفرض پنجاه نفر بگویند که حکم خدا این است خب پنجاهتا اشتباه کردهاند. کجا کشف از کلام معصوم در این خوابیده است؟! چون علماء یک عصر اتفاق بر یک مسئله دارند پس این اقتضای ذاتی کشف بر کلام معصوم است؟! نه دلالت طبعیه بر این است، نه دلالت وضعیه و نه دلالت التزامیه، هیچکدام نیست و این هیچ اقتضایی در اینجا نمیکند یعنی هیچ علتی برای این مسئله نیست و ربطی بین این مسئله و بین این دو قضیه وجود ندارد. و ما در این قیاسمان هیچ مابهالاِشتراکی نمیبینیم تااینکه نسبت به این مسئله بتوانیم او را حدّ وسط برای صغریٰ و بین کبری قرار بدهیم؛ چون این مسئله اجماعی است و هر اجماعی کشف از کلام معصوم میکند، پس این کلام معصوم است! نهخیر اینطور نیست! این حدّ وسط ما که بهعنوان یک کبریٰ است خود او نتیجه برای یک قضیۀ دیگر است؛ آن قضیه این است که اجماع امت موجب عدم احتمال خطاء در آنها میرود و در هر چیزی که عدم احتمال خطاء برود پس حتماً باید ناشی از کلام معصوم باشد پس اجماع آن امت ناشی از کلام معصوم است. این حدّ وسطی که در اینجاست که این حدّ وسط بهعنوان مادۀ انعقاد قیاس اول که نتیجهاش در قیاس دوم مورد توجه قرار میگیرد، در همینجا در این حدّ وسط اشکال هست. اینکه اجماع امت مصون از خطاء است، چه پیوندی بین این قضیه و قضیۀ دیگر است؟!
إجماع الاُمّة مصون عن الخطاء نهخیر من میگویم که إجماع الاُمّة غیر مصون عن الخطاء. اجماع عبارت از اتفاق آرائی است که فرداً فرداً فرداً محقق شده است. همانطور که شما در یک فرد احتمال اشتباه میدهید، خب در دو فرد احتمال اشتباه بدهید همانطور که در دو فرد احتمال اشتباه میدهید، در سه فرد احتمال اشتباه بدهید. حالا چون یک نفر شده است پنجاه نفر اشتباه برداشته میشود؟! مگر کیلویی است؟! مگر خطاء و عدم خطاء کشیدنی است تا باسکول بگذارند که اگر دویست کیلو بود این احتمال خطاء دارد و همین که به هزار کیلو به بالا رسید احتمال خطاء برداشته میشود؟! اینکه نمیشود! مسئله کیلویی نیست! عددی هم نیست، پرتغال نیست که عددی باشد!
این احتمال خطاء باید ناشی از نفس قدسی باشد. عدم خطاء باید ناشی از ظهور کلام از نفس قدسی باشد تااینکه این مسئله محقق باشد. بیست نفر که سهل است بیست میلیون فقیه اگر باشند، همۀ آنها نفشان قدسی نباشد، در همهشان احتمال خطاء میرود. حالا چرا بیست نفر؟! اصلاً من میگویم که بیست میلیون نفر، از اول تاریخ تا الآن! خب کجای قضیه این دلیل است؟! پس اگر صحبت این است که نفس اجماع بِطبیعته الأوّلیة اقتضای عدم خطاء را میکند که مقصود از عدم خطاء کشف کلام معصوم است. چون کلام معصوم، معصوم است؛ کلام معصوم مثل خود معصوم، معصوم است.
هرچه که از معصوم صادر بشود معصوم است. اگر اجماع به طبیعت اوّلیه کشف از عصمت میکند، نهخیر هیچ تلازمی بین این دو نیست و ما بینهما بُعد المشرقین است. اگر نه! آن قید حیثیتی که در آنجا آمده است اقتضای شرایط خاص را میکند یعنی اجماع به حیثی که لا یُحتمَل مَعَهُ کذب اگر این است خب سؤال میکنیم این حیثیت چیست که ما نمیدانیم؟! اجماع یک امتی بر یک مسئلهای باشد به حیثی که کشف کند، این حیث چیست؟! این را برای ما بگویید، ما که نمیفهمیم که چطور اجماع کشف میکند، چطور اجماع کشف نمیکند؟! کجا حیثیت کاشفه است و کجا حیثیت غیر کاشفه است؟! این را برای ما شرح بدهید، ما که نفهمیدیم که چه اجماعی میشود منعقد باشد که این اجماع به حیثی باشد که کشف کند! ما که در شکم فقهاء نرفتیم تا ببینیم این فقیه که دارد این فتوا را میدهد، از کجا دارد فتوا میدهد! ما فقط میبینیم که در کتابش نوشته که حکم شرعی این است. از کجا میگوید؟! بنده چه میدانم! شاید خواب دیده است. شاید مکاشفه کرده است. شاید کلاغ بالای خانهاش پر زده است و این نیّت به او افتاده است. من خبر ندارم! شاید روایت دیده که بنا بر نظر او روایت موثق بوده است ولی بنا بر نظر ما روایت غیر موثق باشد. هزارتا احتمال میرود، فقط شیخ طوسی آمده در اینجا گفته است که این روایت حکمش این است. بسیار خب! گفتی که گفتی، خیلی ممنون، خدا به تو اجر و ثواب بدهد، خیلی متشکریم، دستت را هم میبوسم ولی به آن عمل نمیکنیم. شما امام نیستید، امام در غیبت است و او یک همچنین حرفی را نزده است، ما از او نشنیدهایم. شما شیخ طوسی هستید پشت سرتان نماز میخوانیم ولی از شما تقلید نمیکنیم. هر چیزی بهجای خودش!
ماحصل مکتب تشیع
جناب ابن بابویه جنابعالی معصوم نیستید کلامی را که در من لا یحضر میگویید یا در جای دیگر، این کلام شما برای ما افادۀ عصمت را نمیکند، اگر دلیل دارید، دلیلتان را نقل بکنید و اگر دلیل ندارید آن دیگر بَینکَ و بین الله است و به ما دیگر ارتباطی ندارد. پشت سرت نماز میخوانیم، به زیارت شما هم میرویم. ـ رفتهاید یا نه؟! میدانید قبرشان کجا است؟! زیارت ابن بابویه هم میرویم، ما چند دفعه رفتهایم ـ ولکن از شما تقلید نمیکنیم چون تا آن آخرین نقطۀ کهکشان اختلاف است، شوخی که نداریم. حالا جلالت دارید بسیار خوب! شیعه هستید بسیار خوب! اینها همه بهجای خود ولی ما مکلف هستیم از معصوم تبعیت کنیم و السلام! این ماحصل مکتب تشیّع است.
ماحصل مسئلۀ اجماع
پس اجماعی را که آقایان معتقدند به حیثی باشد که کشف کند، ما این حیث را نفهمیدیم که چه حیثیتی است؟! چه شرطی است؟! آیا در خود اجماع این اقتضاء هست؟! نه یک همچنین اقتضایی در اجماع نیست. آیا اجماع داریم تا اجماع یعنی بعضی از اجماعات هست که کشف نمیکند ولی بعضی کشف میکند؟! آن فاصل بین این دو چیست که این اجماع کشف از کلام معصوم نمیکند و آن اجماع کشف میکند؟! این چه مایز و چه فاصلی است؟! این را هم نمیدانیم!
پس ماحصل مسئله در مورد اجماع این شد که شما میگویید که امام علیهالسّلام به مقتضای قاعدۀ لطف نمیگذارد که فقهاء همه در خلاف بمانند. اینقدر ما دیدهایم که اینها در یک عصری خلاف کردهاند! اینکه امام علیهالسّلام به مقتضای قاعدۀ لطف نمیخواهد بگذارد، آیا در عالم تئوری و فرضیه نمیخواهد بگذارد یا در عالم عمل؟! وقتی که یک فقیه یا مرجعی پنجاه میلیون نفر مقلِّد دارد و اشتباه میکند، اقتضای لطف امام زمان این است که این فقیه را از خطاء محفوظ نگذارد یا برود یک آخوندی که در روستای ورامین یک فتوا داده [را متوجه کند]؟! لطفش چطور شامل او شد اما شامل پنجاه میلیون نشد؟! این چه چیزی است؟!
تلمیذ: در روایات داریم که خود شیخ مفید را امام معصوم حفظ کردند.1
استاد: میدانم! امام حفظ میکند اما حالا یک جا نمیخواهد حفظ بکند! آنجا دلش خواست، خود شیخ مفید فردی بود قابل بود حفظ کرد، آیا بقیه را هم حفظ میکند؟!
تلمیذ: در همان اجماع که ما تحصیل کردیم خود شیخ مفید حضور دارد، سید بن طاووس وجود دارد پس صحت حاصل میشود.
استاد: آنکه ما تکلیف داریم این است که طبق ادلۀ ظاهر عمل کنیم همانطور که خود امام زمان علیهالسّلام فرمودهاند: بر شماست که بر ظاهر عمل کنید.2 آیا امام فرمودهاند: من شما را طبق آنچه که مورد نظر و رأی من است هدایت میکنم؟! کجا گفتهاند؟! امام به چه کسی گفته است؟! امام گفته است ما شما را حفظ میکنیم.3 یعنی حفظ میکنیم از اینکه به اشتباه نیفتید. حفظ میکنیم از اینکه مفسدهای برای شما در اینجا بهوجود نیاید. ما این را برای شما حفظ میکنیم. اما لعلّ اینکه امام علیهالسّلام با وجود اینکه فتوا خلاف هم داده بشود جریان حوادث کونیه را بهنحوی بگرداند که این موجب فساد نشود! از کجا امام نظر خودش را در قلب آن فقیه بیندازد؟! صحبت این است، اگر اینطور است پس دیگر نیاز نداریم اصلاً دنبال اجتهاد برویم، هرچه شیخ مفید فتوا داده است را میگیریم و عمل میکنیم. چون امام گفته است ما حفظش میکنیم.
یااینکه در مورد کافی داریم که «الکافی کافٍ لِشیعَتنا»4 آیا واقعاً همۀ اخبار کافی حجت است؟! نه! حضرت میگوید که این مجموعه برای شیعۀ ما خوب است و کفایت میکند نهاینکه شما از اول تا آخرش را موبهمو انجام بدهید. لعلّ اینکه بعضی اخبار خلاف هم در آن باشد، یک وقتی امام علیهالسّلام میآید اینطور میگوید...
تلمیذ: پس چطور امام بین شیخ مفید و دیگران تفاوت قائل میشود؟!
استاد: دلش میخواهد، شیخ مفید نفس قدسی دارد.
تلمیذ: احتمال خطاء را که رد نمیکند.
استاد: احتمال خطاء را رد نمیکند، میگوید: من شما را حفظ میکنم. یعنی معنایش این است که هر قدمی که برمیداری این قدم، قدم عصمت است؟! نه! تو کار خودت را بکن و فتوایت را بده ما تو را نگه میداریم.
تلمیذ: این یعنی چه؟! یعنی تکوین را عوض میکنم؟!
استاد: تکوین را عوض میکنم.
تلمیذ: حالا شاید آن نباشد.
استاد: پس چیست؟
تلمیذ: معنایش این است که دارد خطاب به خود شیخ میکند والاّ خطاب به شیخ معنا نداشت.
استاد: حضرت در اینجا دارد میگوید که تو کار خودت را انجام بده مسئولیتش با ما، مثل اینکه امام علیهالسّلام میگوید: «مِنکَ الفَتوی و مِنّا التَّسدید».1
اینکه حضرت میفرماید: «مِنکَ الفَتوی و مِنّا التَّسدید» معنایش این است که هر فتوایی که میدهد مصاب است یا نه بر ما لازم است که بر او عمل کنیم؟! معنایش این است که بر ما لازم است عمل بکنیم. آیا این شخصی که امام میگوید که من حاکم قرار دادم، یعنی این به علم لدُنی در مورد قضاوتها حکم میکند؟! اگر دو نفر شاهد فاسق پیش این آمدند، چهار نفر پیش این آمدند، این حاکمی که آمده است از طرف امام صادق فتوا میدهد به چه فتوا میدهد؟! به همین شهادت فسّاق فتوا میدهد درحالیکه اگر عادل باشند ما موظفیم عمل کنیم اما این دلیل نمیشود. یک وقتی امام صادق میگوید که این حاکمی که به شما فتوا میدهد حکومت او حکومت عصمت است. میگوییم: چشم. این تمام شد؛ چه فاسق بیاید، چه عادل بیاید، ما کاری نداریم، ما به کلام امام صادق کار داریم. یک وقتی امام میفرماید که آقاجان در میان خودتان یک نفر را انتخاب کنید حکومت کند و من این را حاکم برای شما قرار دادم، خب اگر فاسق آمد او طبق فسقش میآید حکم به خلاف میکند درعینحال ما موظفیم! امام در اینجا از تکوین میآید درست میکند یعنی جریان و حکم را بهنحوی ترتیب میدهد که فسادی بر این حکم مترتب نشود، نهاینکه حکم او حکم معصوم است. این مسئله دوتا است!
حضرت که به شیخ مفید میفرماید: ما تو را نگه میداریم. یعنی ما تو را از لغزش نگه میداریم که در اشتباه نیفتی در مسائل نفس نیفتی، نهاینکه هر حکمی که میدهی همان حکم را من میدهم، لعلّ اینکه امام علیهالسّلام یک حکم دیگر بدهد. مثل اینکه شیخ حکم به این داد که بروید آن میت را دفن کنید. حضرت چهکار کردند؟! یا خودشان یا دو نفر را سر راه آوردند گفتند که بروید و نگذارید، گفتند که شیخ مفید گفته است که شکم زن را پاره کنید و یک عمل سزارین بکنید و بچه را دربیاورید بعد بروید دفن بکنید! این معنای این است که من شما را حفظ میکنم، نهاینکه من حکم صحیح را در دهان شما میگذارم! این نیست! حضرت به شیخ مفید میگویند که تو برو حکم خودت را بده.2
تلمیذ: همینجا من عرض دارم، چطور در اینجا شیخ مفید چنین فتوایی داد و امام علیهالسّلام آمد جلوی او را گرفت، اما در کتابش که میآید برای کل بشر نقل میشود امام اقدامی نمیکند؟!
استاد: چه اشکالی دارد؟! آنهم یکی است، کتاب و حکم یکی است. امام زمان علیهالسّلام اگر نظرش بر این باشد که بر ظاهر عمل کنیم در همین کتاب شیخ مفید باید خلاف هم باشد. چرا حضرت نیامدند بگویند که به کتاب شیخ مفید عمل بکنید و دیگر شما را بس است؟! چرا نگفت؟!
تلمیذ: بهخاطر اینکه مربوط به زمان ما نیست.
استاد: نهخیر روایات که یکی است، کلام شیخ مفید مانند کلام امام معصوم حجت است؛ هرچه گفته است به آن عمل بکنید! اگر میگفت که خیال ما دیگر راحت بود! حداقل نصف خیال ما راحت بود!
اصلاً مرام این است مگر حضرت به علامۀ حلّی نفرمودند که شما مأمورید که به ظاهر عمل کنید؟! [حضرت به علامه حلی فرمودند که] بروید در کتاب تهذیب نگاه کنید در صفحۀ فلان، روایت در آنجا هست!1 شما باید به او عمل بکنید حالا سؤال ما این است که شاید همین روایتی که حضرت به علامۀ حلّی فرموده بودند به نظر امام هم نباشد؟! امام گفتند که تو برو به حکم ظاهر عمل بکن چهکار داری نظر من هست یا نه؟! والاّ امام میگفتند که حکم این است و این حکم در صفحۀ فلان هم مکتوب است. امام میگویند که شما وظیفهتان این است که به ظاهر عمل کنید.
پس با توجه به این قضیه ما نفهمیدیم لطف به چه برمیگردد؟! اگر لطف به همۀ مردم برمیگردد، یک فقیهی آمده فتوا به حلیت شطرنج داده است الآن دویست میلیون مردم دارند شطرنج بازی میکنند! لطف امام زمان کجا رفت؟! الآن بهخاطر فتوا یک فقیه دویست میلیون در این مملکت شیعه دارند قمار میکنند! دویست میلیون دارند موسیقی گوش میدهند! لطف امام زمان کجاست؟! امام زمان که لطف دارد باید جلوی مکلفین عوام کالأنعام را بگیرد، مکلفین همه دارند انجام میدهند. روایات هم که در کتب مذکور است. این روایات هست. کجا اتفاق علماء در اینجا اقتضای لطف میکند؟!
لطف امام زمان علیهالسّلام شامل حال جویندگان حق
لطف امام چیز دیگری است! به اینها کار ندارد؛ کسی که بهدنبال حق باشد لطف امام شامل حال او میشود. معنای لطف این است! کسی که نباشد امام میاندازد او را به حال خودش تا هر فتوای چرتوپرت را برود بدهد. مردم هم بلند شوند بروند گوش بدهند. مردم هر کاری دلشان میخواهد بکنند، بکنند. چشم مردم دربیاید میخواستند بروند کمی تحقیق بکنند. چطور شد بعد از گذشت اینهمه مدت یکدفعه میآیند میگویند که آقای فلان اشتباه کرد اما در فتوای موسیقی و فلان و این حرفها نه اشتباه نکرد؟! چه شد؟! لطف این است؛ این چیزهاست که امام علیهالسّلام یا بهواسطۀ قهر یا بهواسطۀ غیر قهر مسائل را به افراد نشان میدهد.
عدم وجود دلیل برای حجیت اجماع در کتب شیعه
پس اصلاً دلیلی برای حجیت اجماع در کتب شیعه نداریم، حالا صحبت ما این است که آیا در ادله و روایات هم مسئلهای برای اجماع هست؟ نهخیر اصلاً یک همچنین چیزی نیست. ما اصلاً در روایات ائمه نداریم بر اینکه اجماع حجت باشد. بله! امیرالمؤمنین علیهالسّلام در نهج البلاغه در یک جا در مورد انتخاب حکومت میفرماید: «فإنِ اجتَمَعوا عَلَى رَجُلٍ و سَمَّوهُ إماماً كان ذلكَ لِلَّه رِضًا ...»1
اتفاقاً این مطلب را ما به مناسب در همین جلد اول اسرار ملکوت نقل کردهایم که خیلیها در این قضیه ماندهاند که چطور امیرالمؤمنین میگوید که اگر صحابه اجماع کنند چیز است.2 امیرالمؤمنین حکومت خودش را میگوید نه حکومت آن یابو و گوساله را که آمدند انتخاب کردند! میگوید: ای معاویه حکومت مرا صحابی علماء تصدیق کردند؛ اگر صحابی علماء بر این حکومت اجماع داشته باشند، عنایت و لطف خدا در این حکومت قرار دارد. عنایت و لطف خدا در این حکومت میآید. بله! از اینجا ما این استفاده را میکنیم که آن اجماعی را که میگویند: «به حیث» آن عبارت از اتفاق علماء اتقیاء که بهنحوی باشند که بتوانیم کشف این معنا را داشته باشیم. این فقط در عالم فرضیه هست که آن دیگر به خود ما مربوط است که آیا این کشف برای ما حاصل بشود یا نشود. لعلّ اینکه حاصل نشود. غیر از اینکه ما گفتیم که اصلاً در عالم فرضیه است و اصلاً یک وجود خارجی تا حالا ندارد، برفرض آن است. پس مدرک برای اجماعِ ما فقط دو جمله از نهج البلاغه است که حضرت در باب تنجیز خلافت خود این مطلب را بیان میکند. آنهم نسبت به حکومت نه نسبت به موارد دیگر، نه نسبت به حکم فقهی؛ نسبت به حکومت این مسئله در اینجا هست.
کیفیت صحیح مواجهۀ فقیه با روایات
بناءًعلیٰهذا ما در ارتباط با استنباط، آنچه که مورد نظر هست و شرعاً باید یک فقیه به آن ملتزم باشد این است که فرض کند که خود او این روایاتی را که از امام و از معصوم نقل میشود، باید روایات را بنا بر توثیق، حذف وسائط کند و خود را مستقیماً بلاواسطه درقبال امام علیهالسّلام بداند. فقیه باید فقط همینطور باشد یعنی فقیه وقتی که مراجعه به کتاب کافی میکند و دارد که علی بن ابراهیم عن فلان عن فلان عن زراره ... وقتی که متوجه میشود اینها همه موثوقٌ بها هستند اینها را حذف کند مستقیماً کلام را از موسی بن جعفر علیهماالسّلام باید بشنود والسلام. یعنی انگار موسی بن جعفر دارد به شخص فقیه این روایت را القاء میکند. باید فقیه اینطور درقبال روایات قرار بگیرد و بقیه را از زمان ائمه تا الآن هر کسی هرچه گفته باید کنار بگذارد؛ شیخ انصاری گفته، علامه حلّی گفته و... همه را کنار بگذارد و فقط باید فتوایش برود روی نفس روایتی که از امام علیهالسّلام دارد نقل میشود والسلام! دیگر تمام شد! چرا؟! چون تمام این اقوال علماء همۀ اینها بهدرد خودشان میخورد و هیچ حجیت شرعیهای برای ما افاده نمیکند.
فقط یک مطلب است و آن اینکه انسان وقتی که توجه به جلالت و عظمت بسیاری از این بزرگان میکند مثل مرحوم علامه حلّی، مثل محقق حلّی، مثل شیخ مفید بهخصوص، مثل سید مرتضی، مثل شیخ بهایی مثل ملامحسن فیض و امثالهم وقتی که به این جلالت و عظمت اینها نگاه میکند، شبههای در او پیدا میشود که برای رفع این شبهه ببیند این بزرگان با این سعۀ علمی چطور با این روایت برخورد کردند؟! فقط بهعنوان توضیح!
یعنی باید اولاًبلااول یک فقیه فقط و فقط فتوای خود را از روایاتی که درمقابلش هست بگیرد. تمام! روی کاغذ بنویسد. حالا که تمام شد برود سراغ فتوای افرادی از علما که مورد وثوق هستند نه هر کسی مثل این آقا که نوشته است: طفل میتواند نجس بخورد اشکال ندارد.1 فتاوای علمای موثوقٌ به هم را ببیند و کیفیت استدلالشان را ببیند تا شاید مطلبی درنظر آنها آمده باشد که از دید ما غافل باشد، فقط برایناساس! پس روی این جهت بر ما لازم است که فتاوای فقهاء را هم از این نقطهنظر مدّنظر قرار بدهیم. یعنی بعد الفتویٰ و بعد از اینکه نظر امام علیهالسّلام برای ما روشن شد، انسان برای عرفان و معرفت بیشتر در کلمات آنها هم یک دقت و نظری داشته باشد.
اللهم صل علی محمد وآل محمد