پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهاخلاص وریاء
تاریخ 1424/11/10
توضیحات
نتیجۀ مباهات نفس، لذت نفس و عدم لحاظ پروردگار. شرح فقره: واذا اشتغل العبد بما اَمَرَه اللَه تعالی ونهاه لا یتفرغ منهما الي المراء و المباهاة مع الناس. 1 ذكر مراتب فخر فروشي و مباهات و بيان طريقۀ ناصحيح و غيرشرعي برخي گروهها براي مقابله با آن 2 در مكتب توحيد توجه و نظر افراد در انجام تكاليف فقط بايد به سمت پروردگار بوده و از انجام تكاليف منطبق بر حالات و موقعيتهاي مختلف دوري كند 3 تفريق قائل شدن ميان وجود پروردگار در جلوت و خلوت و در باطن و ظاهر شرك و عين ثنويت است، هواللَه في السماء اله و في الارض اله 4 ذكر حكايتي از مرحوم شيخ محمد بهاري مبني بر كيفيت عملكرد و برخورد دقیق ايشان در ارتباط با طلبۀ بيمار 5 يكي از مسائل بسيار مهم در مكتب عرفان بها دادن به شخصيت و عزت افراد و آزادي نفوس ايشان در ارتباط با پروردگار ميباشد 6 در مكتب عرفان و اولياي الهي هيچ دعوتي به سمت خود صورت نميگيرد و همه مطالب به پروردگار متعال نسبت داده ميشود. 7 مسأله مراء و مباهات در برخي افراد به صورت مسائل علمي و عرفاني بروز و ظهور پيدا ميكند. 8 يكي از مسائل مهم در مكتب توحيد كه عدم توجه نسبت به آن منجر به خطرات و توقف از حركت به سمت كمال ميشود مسأله مباهات ومراء ميباشد 9 حركت و توجه روز افزون مردم و جوامع بشري به سمت معنويات و امور ماوراء ماده به منظور رهايي خود از ماده 10 آنچه كه امروزه در مكاتب مذهبي و غير مذهبي همچون بودا و غير آن به چشم ميخورد گرفتاري در مراتب صفات و اسماء پروردگار و التذاذات نفساني ميباشد
هو العلیم
نتیجۀ مباهات نفس، لذت نفس و عدم لحاظ پروردگار
شرح حدیث عنوان بصری ـ اخلاص و ریا ـ جلسه 97
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذ باللَه من الشيطان الرجيم
بسم اللَه الرحمن الرحيم
وصلّى اللَه على سيّدنا و نبيّنا أبى القاسم محمّد
وعلى أهل بيته الطّاهرين و اللّعنة على أعدائهم أجمعين
و إذَا اشتَغلَ العبدُ بِما أمَرَهُ اللَه تعالی و نَهاه، لایتَفرَّغُ منهُما إلی المِراءِ و المُباهاتِ مع النّاس؛
«وقتی كه عبد به آنچه خدای متعال او را امر كرده است اشتغال پیدا كند و یا آنچه مورد نهی او است ترك كند، دیگر مجال پیدا نمیكند و دیگر آن حال و هوا را ندارد كه بخواهد با كارهای خودش به مردم فخر بفروشد و مباهات كند.»
معنی «لایتَفَرّغُ» یعنی دیگر اصلاً برایش مجالی نمیماند، حال و هوایی نمیماند، فكری نمیماند که بگوید: من این هستم، ما اینچنین نماز میخوانیم، ما اینچنین انفاق میكنیم، ما اینچنین با خدای خود رابطه داریم، ما اینچنین در میان مردم حركت میكنیم، ما اینچنین به فقراء رسیدگی میكنیم، ما اینطور هستیم. «لایتَفَرَّغُ» یعنی اصلاً برایش حال و هوایی نمیماند، فكری نمیماند، مجالی نمیماند.
صورت اول مباهات: فخرفروشی به مردم
در مجلس گذشته خدمت دوستان عرض شد كه مباهات و فخرفروشی به دو صورت ممكن است از انسان سر بزند:
صورت اول: حالتی است كه بین انسان با افراد دیگر اتّفاق میافتد و بیشتر از این قبیل است كه انسان در ارتباط با افراد میخواهد دیگران را متوجّه اعمال خودش بكند و نقاط مثبت را به رخ دیگران بكشد و نقاط منفی را از دیگران پنهان كند. این یك روش متداولی است كه عموم افراد و طبقات به این مسئله مبتلا هستند و قبلاً راجع به این قضیّه صحبت شد.
ردّ عمل برخی از فِرق صوفیّه
بعضیها در مقام مبارزه با این مسئله راه اشتباهی را میپیمایند و برای دور كردن این جهت از خود، حتّی ممكن است به راه غیرمشروع متوسّل شوند. گروهها و بعضی از فرق صوفیّه هستند كه اینها منبابمثال نماز مغرب و عشاء، نماز جهریّه را آهسته میخوانند و میگویند که ریا میشود! و یا اینكه حجّ را انجام نمیدهند و میگویند که انسان در میان مردم معروف میشود، انسان را میشناسند. مخصوصاً سابق كه افراد برای رفتن به حجّ و یا عتبات با مشكلات طاقتفرسایی روبرو بودند. گاهی از اوقات یك سفر حجّ شش ماه بهطول میانجامید و از مهالكی عبور میكردند و اینطور نبود كه بعد از دو ساعت انسان در آنجا حضور پیدا كند. افراد گاهی از اوقات سه ماه در راه بودند و با چه خطراتی مواجه بودند. واقعاً هم حجِّ آن موقع حجّ بود و یك حساب دیگری داشت. در سر این گردنهها چقدر افراد را غارت میكردند. در همین سفر به خراسان و زیارت امام رضا علیهالسّلام، یكی از نقاط بسیار پرخطر همین فیروزكوه بود كه اشرار در اینجا مجتمع میشدند و افراد را غارت میكردند، مردان را سر میبریدند و زنها را میبردند. یعنی زیارت امام رضا آن موقع اینطور بود! اما حالا بعد از یك ساعت آدم به آنجا میرسد؛ خلاصه به این كیفیّت بود. لذا افرادی كه در آن زمان به حجّ مشرف میشدند در میان محلّه و منطقۀ خودشان معروف بودند و حاجی فلان، حاجی فلان، از آن موقع این مسئله رسم شد. حالا بعضیها به این خاطر حجّ انجام نمیدادند چون معروف میشدند و این مسئله باطل است.
لزوم عمل بر طبق تکلیف بدون توجه به گفتار و نظرات دیگران
شارع مقدّس انسان را برای ادای این تكلیف موظّف كرده است و او میتوانست بگوید كه اگر در جایی میبینی ریا است، نماز جهریّۀ خود را به آهستگی بخوان، درحالیکه نگفته است. وقتی كه نگفته است پس این حكم میشود حكم مندرآوردی و نتیجۀ حكم مندرآوردی هم مشخّص است؛ آن عمل را به خود انسان برمیگردانند و میگویند که این را برای خودت انجام دادهای و برای ما انجام ندادهای و عملی كه برای خودت است مبارك خودت باشد.
انسان باید نماز را بخواند چه ریا بشود، چه نشود. بعضی از افراد هستند كه وقتی در جلوی جمع نماز میخوانند نماز خود را تند و سریع میخوانند كه یكوقت ریا نشود و وقتی به خلوت میروند نماز خود را با طمأنینه و به آهستگی میخوانند و با حضور قلب بیشتری میخوانند. یك عدّه بهعكس، در این طرف قضیه هستند؛ وقتی كه میخواهند نماز را در جلوی جمع بخوانند خیلی رعایت آداب میكنند و عین را از حلق اداء میكنند بلكه از زیر حلق! غینش از كجا دربیاید و صادش از كجا دربیاید و مخصوصاً اگر تصاویر آنها هم برداشته شود چنان خضوع و خشوعی پیدا میكنند كه سلمان فارسی به گردشان نمیرسد! امّا همینكه میخواهد نماز را در منزل بخواند، دیگر ملائكه باید با وسایل بسیار سریع بتوانند این اعمال و رفتار را ثبت كنند! چون وقت ثبت اعمال و الفاظ برای ملائكه هم نمیماند. یك عدّه اینطور هستند و هر یک از این دو طریق غلط است.
در مكتب توحید یك نماز بیشتر نداریم، نماز در جلوی جمع و نماز خلوت نداریم. همانطور که در جلوی جمع میخوانند همانطور در خلوت میخوانند و همانطور كه در خلوت میخوانند همانطور هم در جلوی جمع میخوانند. چون در مكتب توحید شخص در هنگام نماز به او توجّه دارد نه به افرادی كه پشت سرش هستند و یا افرادی كه به او نظاره میكنند. او در مكان جلوت و در مكان خلوت یكی است و یك حقیقت واحد بیشتر نیست؛ چه در جمع باشد خدا است و چه در خلوت باشد خدا است. ﴿وَ هُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَ فِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞ وَ هُوَ ٱلۡحَكِيمُ ٱلۡعَلِيمُ﴾1 در همه جا آن خدا، خدای واحد است. در میان این جمع خدا است و در خلوت و تنهایی انسان هم خدا است.
بنابراین اگر انسان از ترس اینكه او را مدح كنند و او را نیكو بشمارند بین این دو خدا فرق بیندازد و بین خدا تقسیم كند؛ خدای در جمع و خدای در باطن، این كفر و شرك است. این ثنویّت است و قائل به شرك در دو مبداء و دو إله و دو معبود شدن است. خدای متعال میگوید که نماز را آنطوری كه من گفتم بجا بیاور، همین! حالا مردم میخواهند تحسینت كنند، میخواهند نكنند. اصلاً من دلم میخواهد مردم تحسینت كنند، چه میگویی؟! دلم میخواهد مردم به تو تبریك بگویند. دلم میخواهد مردم تو را تحمید كنند، تو با من طرف هستی یا با مردم طرف هستی؟! و این را هم بدان ـ به قول ما در بینالهلالین و به قول شما در پرانتز ـ این كسی كه یك روز حمدت میكند یك روز هم تنقیحت میكند. این مسئله را از نظر دور نداشته باش!
پرهیز از ریا
پس ﴿هُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞ﴾؛ «هم در آسمان او خدا است و هم در زمین خدا است»، هم در خلوت خدا است و هم در جلوت خدا است. هر مكتبی كه اعمال و كردار خود را بر اساس دوری از تحسین مردم قرار داده است باطل است. و هر مكتبی كه دستورات و مبانی خود را بر اساس دوری گزیدن از ریا و دوری گزیدن از جلوهنمایی مردم درقبال مردم بنا نهاده است، در این مكتب اشكال نیست. در مكتب توحید انسان باید از ریا پرهیز كند و این بهجای خود محفوظ است، این یك اصل است. انسان عملی را كه انجام میدهد نباید این عمل ریایی باشد و باید فقط قصد قربت در او لحاظ شده باشد و باید درون خود را نسبت به این عمل خالص كند. این مطلبی است و در آن بحثی نیست.
در آیۀ شریفه میفرماید:
﴿يَٰأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبۡطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِٱلۡمَنِّ وَٱلۡأَذَىٰ﴾؛1
«[ای کسانی که ایمان آوردهاید] صدقات و كارهای خیر خود را با منّت ازبین نبرید و بهواسطۀ اذیت کردن بعد از آن ازبین نبرید.»
وقتی كه برای فردی كار خیر انجام میدهید دائماً به رخ او نكشانید و طوری عمل نكنید كه دائماً او را شرمندۀ كردار خود قرار بدهید. كارتان را انجام بدهید و سرتان را پایین بیندازید و بروید، دیگر معطّل نشوید. نیایید خودتان را به او نشان بدهید، نیایید آن مسئله را با عبارات و كنایات و اشارات و لطائف و ظرائف دائماً در او تجدید كنید. باید كار را انجام داد و رفت و معطّل نشد.
احوالات مرحوم آیة الله شیخ محمد بهاری
الآن قضیّهای به یادم آمد كه مرحوم آقا در احوالات مرحوم شیخ محمد بهاری ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ میفرمودند كه ایشان در اینگونه امور خیلی رندانه و ظریف عمل میكرد و مرد بسیار شوخی بود. ایشان الآن در قصبات كنارۀ همدان در بهار دفن هستند و قبر ایشان در آنجا است و محلّ مراجعه و رجوع افراد است. مرحوم آقا در كتاب روح مجرد از ایشان به جلالتقدر یاد كرده است.1 و در هر سفری كه مرحوم آقا به همدان برای دیدن و زیارت دوستان و رفقای خودشان میرفتند به زیارت ایشان در بهار میرفتند.
من یادم است یك مرتبه در خدمت ایشان برای زیارت ایشان رفته بودیم. در آن موقع یك سر پناهی بالای قبر درست كرده بودند و افرادی كه مینشستند در واقع در زیر سایه قرار میگرفتند. در همان وقت در آن طرفتر برای قبر یكی از آقایان و علمای دیگر هم یك مكان و اتاقی درست كرده بودند و آن هم یك خصوصیت و شمایل خاص به خودش را داشت. یادم است ایشان این مطلب را فرمودند:
در اینجا نباید به غیر از مرحوم بهاری برای كسی دیگر طاق زد و اتاق ساخت. باید مرحوم بهاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در این قبرستان شاخص باشد و باید افراد به ایشان توجّه داشته باشند.
حالا آن شخص عالم است به جای خود و برای خودش است. از این علما صد هزارتا هست! حالا اینكه الآن ایشان در اینجا باید مورد توجّه مردم قرار بگیرد عنوان علم ایشان كه نبوده است چون از این علما كه زیاد هستند، پس آن جنبۀ عرفان و توحید ایشان بوده است كه قلوب را به سمت خود جذب میكند و این باید نمود داشته باشد تا افراد متوجّه شوند و به اینجا بیایند.
ایشان بسیار شوخ بود و در شوخی و مزاح در نجف زبانزد بود و میگفتند در همان زمانی كه در نجف بودند هیچكس از عهدۀ شوخی با ایشان برنمیآمد و مسائلی نقل میكنند! و میگویند که هر وقت در مجلسی مرحوم آخوند ملا حسینقلی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كه استاد ایشان بود میآمد و حالا به جهتی از جهات گرفته بود، تا ایشان مینشست شروع میكرد، و به پنج دقیقه حال و هوای مجلس را بهطوركلّی عوض میكرد و به یك كیفیّت دیگر درمیآورد. حالا بالأخره مسائلی هم دارد كه اگر رفقا خواستند إنشاءالله خصوصی خدمتشان عرض میكنم. اینجا قدری ملاحظه بد نیست! ایشان خیلی شوخ بود. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: ایشان ظاهراً در آن مدرسۀ هندی بودند و در آنجا حجره داشتند. ایشان از شاگردان مبرّز مرحوم آخوند ملا حسینقلی بودند، همان كسی بود كه مرحوم آخوند گفته بودند: «این شیخ محمد، راه پنجاه سالۀ ما را به پنج سال آمد!» خیلی عجیب بود و نفس او نفس بسیار قابلی بود و در حركت و سیر و سرعت و عبور از حجابها خیلی آمادگی داشت و یك عبقریّه و یك خصوصیّت غیر عادی از خود مینمود.
حکایتی از مرحوم آیة الله شیخ محمد بهاری در حفظ حریت افراد
علیٰكلّحال ایشان در آن مدرسه كه بوده است، یك روز یكی از طلبههای مجرّد مدرسه مریض میشود و به بیماری حصبه مبتلا میشود و مرض بسیار سختی هم بود. این طلبه كسی را نداشته و كسی به او توجّه نمیكرده و همینطور تنها افتاده بوده و دیگر در حال تلف و هلاكت بود. آن زمان هم كه ادویّه و دارو و درمان مثل الآن نبود و وضعیت خیلی تفاوت داشت. مرحوم شیخ محمد که حجرهاش در حجرۀ دیگری بود، به حجرۀ این طلبه میآید و تمام اثاث و زندگیاش را هم در اینجا میآورد و مشغول پذیرایی از این طلبه میشود و میرود دارو و دوا میخرد. چون ایشان نسبت به طبّ قدیم هم اطّلاع داشت و از خواصّ ادویّه و اعشاب و گیاهان اطّلاع داشت. ایشان دارو میگیرد و میآورد و همانطور تا مدّتهای مدید و تا حدود دوسه هفته طول میكشد كه این شخص این دورۀ نقاهت و مرض را طیّ میكند و بهبود پیدا میكند و خیلی شرمندۀ ایشان بوده است. وآن طلبه هر وقت به ایشان نگاه میكرد سرش را پایین میانداخت. ایشان تمام زندگیاش را در آن حجره آورده بوده و به ایشان میپرداخته تااینكه خوب و سر پا شده بود. یك هفته از بهبودی این مرض گذشته بود و دیگر این طلبه سر نشاط آمده و حالش خوب شده بود. مرحوم بهاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ گفت: «حالا وقتش است!» و وقتی که او درحجره بوده، مرحوم بهاری صبح میآید و به این عنوان كه به این طلبه سر میزند با خودش كتاب مثنوی را هم میآورد.
مثنوی بهخصوص در آن موقع اصلاً حكایتی داشت و گرفتن كتاب مثنوی در دست جرم بود. كافی بود یك نفر را در نجف ببینند و همینقدر كه كتاب مثنوی در دستش گرفته باشد دیگر تمام بود، پروندهاش بسته میشد و اصلاً بهطوركلّی از هستی ساقط میشد! حالا چه برسد به اینكه كسی بخواهد مثنوی بخواند! بله داستانی بود. حالا إنشاءالله اگر خداوند توفیق بدهد ما راجع به این مسائل در آینده صحبتهایی خواهیم داشت. مثنوی را در آن موقع با انبُر میگرفتند ـ انبر چیزی بود كه ذغال و آتش را جابهجا میكردند ـ و آن را در جایی میگذاشتند كه دیگر برای اَبد قابل استفاده نباشد و یكوقت دستشان به آن نخورد كه نجس میشود و یك نجاست ذاتی پیدا میكند كه با یك خمره آب هم این شسته نمیشود! حالا این چه نجاستی است خدا میداند! علیٰكلّحال از جهل و نادانی و حماقت و خریّت پناه به خدا میبریم! یعنی شخص باید به كجا برسد كه نسبت به كتاب به این ارزشمندی كه واقعاً جزء یكی از چند كتب معدود معارف شیعه است، اینگونه برخورد کند؟!
مرحوم شیخ محمد حال خوبی داشت؛ سر صبح بود و كیفور و اذكارش را هم گفته بود و لابدّ بینالطلوعین بوده و حال و هوای نجف و كنار امیرالمؤمنین و فصل بهار هم بوده و دیگر نشاطش مضاعف میشود. مرحوم بهاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آمد و شروع كرد و کتاب را باز كرد و از همان اول کتاب شروع به خواندن كرد. صدای ایشان هم صدای خیلی قشنگی بود، با صدای قشنگ و بلند میخواند:
| بشنو از نی چون حکایت میکند | *** | از جداییها شکایت میکند |
| از نیستان تا مرا ببریدهاند | *** | وز نفیرم مرد و زن نالیدهاند1 |
اگر یك جلد كتاب شرح این دو خط بنویسی كم است! ایشان شروع كرد به خواندن و طلبهها دیدند که صدای عجیبی میآید. كدام آدم بخت برگشتهای است که از دنیا و دین برگشته است و این را میخواند؟! آن یکی از حجره اش بیرون آمد و آن یکی در بالكن آمد و گفتند که این صدا از كجا میآید تا برویم خفهاش كنیم، اعدام كنیم، بزنیم، بكوبیم، داغون كنیم؟! آمدند دیدند بهبه! صدا از حجرۀ همین مریض مفلوك میآید. همینكه طلبهها پایین آمدند و خواستند سراغش بیایند که چه خبر است، وقتی در حجره را باز كردند ایشان كتاب مثنوی را برداشت و جلوی این طلبه گذاشت و خودش هم همینطور نشست و گفت: «بله؟! چهكار میكنی؟! خجالت نمیكشی؟ مثنوی میخوانی؟!» و خودش هم با بقیه شروع كرد و گفت:
جانت به درآید تازه خوب شدی، حیف آن عزرائیل كه سراغت نیامد تا جانت را بگیرد. آیا این تشكّر از سلامتیات است؟! حالا دیگر در نجف مثنوی میخوانی؟! الهی که در آن مرضت رفته بودی! اینهمه برایت زحمت كشیدم و من را بگو كه سه هفته به دنبال مداوای تو آمدم.
این طلبه هم بدبخت، همینطور هاج و واج ماند که این چه حكایتی است؟! مرحوم بهاری هم به آنها رو كرد و گفت:
حالا شما بروید من این را درستش میكنم، من ترتیبش را میدهم، شما بروید من میدانم با این چه كار كنم! جواب محبّتهای من را اینطوری میدهد، باشد خدمتش میرسم!
مرحوم بهاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ طلاب را ردّ كردند و به آن طلبه گفت: «خداحافظ شما باشد.» و از حجره بیرون آمدند. دیگر هر وقت این طلبه چشمش به ایشان میافتاد آن حالت خجالت و شرمندگیاش از بین رفته بود. التفات میکنید! ایشان خواسته بود که آن حال را از بین ببرد، چون این سه هفته مداوا و نگهداری، او را در شرمندگی قرار داده است.
حفظ حریت افراد توسط اولیاء الهی
اینها خیلی كارهای رندانهای است ولی همهكس هم نمیتوانند انجام بدهند. یعنی فهم میخواهد درایت میخواهد، چه مقدار باشد و در كجا باشد و در هر شخصی چهطور باشد و این كار هر كسی نیست! ولی علیٰكلّحال چنین مسئلهای هم هست و این مسئله كمی نبود چراکه بهواسطۀ محبّتی كه نسبت به آن طلبه اعمال داشته بود و سه هفته در آنجا آمده و تمام زندگیاش را برای معالجۀ این شخص گذاشته است، آن طلبه همیشه در نفس خودش شرمنده بود. بالأخره مرحوم شیخ محمد، فرد معروفی بود و در آن موقع در نجف مجتهد بود و بین افراد و علماء فرد معروفی بود. حالا این طلبه همینطور میآید و به ایشان نگاه میكند و دائماً سرش را پایین میاندازد و خجالت میكشد. ایشان میخواستند همیشه او را حُرّ نگه دارند و نفس او را درگیر ارتباط با خودش نكنند.
ببینید این اولیاء چه هستند؟! درست برعکس آنچه كه ما عمل میكنیم و میخواهیم همیشه افراد را در ارتباط با خود در حالت شرم نگه داریم. اگر كار خوب انجام میدهیم میخواهیم هر وقت نگاه میكند یاد این مسائل بیفتد، اگر زحمتی برایش میكشیم میخواهیم همیشه این زحمت در حافظه و ذاكرۀ او بماند، اگر قدمی برای او برمیداریم میخواهیم این مطلب همیشه برای او در تجدید نظر باشد و این راه دقیقاً بر خلاف توحید است.
هدف مکتب توحید، حفظ ارتباط فرد با خدای خود است نه بندۀ استاد شدن
اولین مسئله در مسیر توحید این است که به نفسِ طرف بهاء میدهند. شخصیّت طرف لحاظ میشود كه او الآن باید در چه موقعیتی قرار بگیرد تا بهترین موقعیت برای او باشد. حالت آزادی نفس او با خدای خودش همیشه محفوظ باشد، ارتباط او با خدا درگیر ارتباط او با این نباشد. همانطور به او بنگرد كه به سایر افراد نگاه میكند، التفات كردید! این مسیر، مسیر توحید است. مسیر اولیاء و بزرگان مسیری است كه افراد را آزاد میكنند نهاینکه بندۀ خود کنند. نفس افراد را به آزادی و فضای مطلق میبرند نهاینکه اسیر خود کنند. اینگونه صحبتها که: «این حرفها را من میزنم و اگر جای دیگر بروید از این حرفها خبری نیست! اگر اینجا بیایید مطالبی میبینید و اگر جای دیگر بروید مسائل دیگر میشنوید! آنچه را كه مطرح میشود روی آن زحمتهای زیادی كشیده شده است!» اینها در مكتب توحید راه ندارد. همۀ اینها شِباك و طنابهایی است كه نفس برای منافع خودش و برای تثبیت شخصیّت خودش از این شِباك و از این حِبال و از این ریسمانها استفاده میكند. در مكتب توحید آنچه كه هست به «او» نسبت داده میشود. در اینجا «من چیزی نمیگویم، من چیزی ندارم» است واین مطلب را واقعاً میگوید.
یك روز خدمتتان عرض كردم که این حرفها را ممكن است ما هم بزنیم امّا اگر یك نفر بیاید و به ما بگوید: «بله، این مطالبتان درست است و شما چیزی ندارید!» میخواهیم صد تكّهاش بكنیم که چه دارد میگوید؟! در جوابش میگوییم: همۀ این حرفها مال خود من است! من رفتم كتاب را خواندم و زحمت كشیدم و پیش بزرگان بودم و حرفهای بزرگان را شنیدم و حالا برای شما میگویم. من چیزی ندارم؟! بیخود كردی این حرف را میزنی؟! اگر راست میگویی برو و جای دیگر بشنو! و میخواهیم آن شخص را صد تكّه بكنیم.
امّا در مكتب توحید حرف به گوینده نسبت داده نمیشود و از رسول خدا گرفته تا امیرالمؤمنین و ائمّۀ معصومین علیهمالسلام تا اولیاء خدا در مرتبۀ توحید نه پایینتر ـ حالا در مرتبۀ پایینتر آن بحث است كه إنشاءالله اگر وقت پیدا كنیم عرض میكنیم ـ همه یك مطلب را میگویند، همۀ مطالب را به آن طرف نسبت میدهند و واقعاً هم میگویند؛ نكته اینجاست! انسان این مطلب را در ارتباط با آنها لمس میكند، مییابد و میفهمد كه كَلك نمیزنند. میفهمد كه این مطلب فقط ظاهر نیست و این از باطن آنها برمیخیزد و چون حقیقت توحید را در كلام اینها به این نحو مشاهده میكند جذب توحید میشود. میببیند اینجا خبری نیست و او برای خودش چیزی نگذاشته است، حسابی برای خودش باز نكرده است و هرچه هست را به آن طرف نسبت میدهد. پس من و او در این نقطه یكسان هستیم و ما دیگر حسابی نداریم. او كه میگوید: «هرچه هست او است.» و ما هم كه با «او» طرف هستیم.
ظهور منیّت افراد در جهات مختلف مادی و معنوی
همۀ اشكالات در اینجا پیدا میشود كه من بگویم: به سمت من بیایید و بیایید مطالب را از من بشنوید، بیایید من برای شما مسائل عرفانی و توحیدی را بگویم. منتها این منیّت در جهات و ابعاد مختلفی میتواند ظهور پیدا كند؛ یكی از آنها در مسائل دنیا، همین مسائل عالم طبع و عالم ماده است، مسائل ریاسات است، مسائل حكومتی است، مسائل سیاسی است و در مرحلۀ بعد وارد مسائل فقهی میشود، وارد مسائل ولایی میشود و همینطور بالا میآید و كمكم داخل مسائل عرفانی هم میشود؛ همهاش یكی است و منشأ و منبع آنها یكی است.
آن منبع در غیر از مسائل دینی به ظهوراتِ مختلفی جلوه میكند، همان منبع در مسائل دینی به ظهورات مختلف خود جلوه میكند. آن شخصی كه كتاب احكام مینویسد و به همه جا ارسال میكند معنایش این است كه بیایید به این کتاب عمل كنید! هیچوقت دیدهاید كه بگوید: این كتاب احكام من را كنار بگذارید و كتاب دیگری را بردارید؟! اگر كسی شنیده است بگوید. هیچوقت شده انسان در مسائل و مطالب، به غیر از خود ارجاع بدهد و فرد را از نزد خود به جای دیگر بفرستد؟!
در مسائل عرفانی هم همین قضیّه نفسانیات جلوه میكند. میگوید: اگر راهی را میخواهید، به سمت ما بیایید و در جای دیگر خبری نیست. اگر مطلبی را میخواهید، در اینجا بشنوید و در جای دیگر چیزی نیست. اگر مسلك و مكتب بزرگان را میجویید باید در موقعیتِ ما تسلیم بشوید و اگر جای دیگر بخواهید بروید خبری نیست. و بر این اساس بِنا میچینند و دیگران را طرد میكنند و فقط خود را نیكو میپندارد و خود را در نور و روشنایی احساس میكنند و دیگران را كه مخالف با مكتب و مرام او هستند در ظلمت و تاریكی و جهنّم میبینند. این همان مسئله است که آمده و خودش را به این شكل در قالب عرفانی بروز میكند؛ منشأ یكی است و هیچ تفاوتی نمیكند. تمام اینها التذاذات نفس است كه نفس در ابعاد مختلف از این التذاذات بهرهمند میشود.
مراتب مختلف التذاذات نفس
و رفقا این را هم بدانید كه التذاذات نفس در مراتب بالا به حدّی است كه حاضر است خود را به هر كیفیتی قرار بدهد و هر صدمهای را بر خود بخرد تا به آن التذاذ دسترسی پیدا كند تا بگویند که این فرد شاخص است، بگویند که این فرد الآن محور است، بگویند که این فرد الآن علمدار و پرچمدار این مكتب است و غیر از او كسی نیست. حاضر است همهطور و به هر كیفیت سختی بكشد، گرسنگی بكشد، تنگی بكشد، ضیق بكشد ولی آخرش را که نگاه میكنی میبینی که التذاذ است.
یك وقت من با یك نفر صحبت میكردم و آن شخص میگفت: «باید این كار انجام شود.» من میگفتم: به چه دلیل باید این كار انجام بشود؟ بالأخره ما دلیل میخواهیم و همینطور كه نمیشود. میگفت: «اگر من در مصدرِ این كار باشم، كار به این نحو انجام خواهد شد.» گفتم: كاری ندارد، دو ماه تجربه میكنیم، اگر دیدید كاری كه الآن باید فلان شخص انجام بدهد با كاری كه شما انجام میدهید یكسان است یا بهتر است فَبِها المراد و مطلب حاصل شده است. و اگر دیدیم که كار شما بهتر است و آنگونه که الآن است مشكلاتی پیدا میشود، بعد از دو ماه تغییر پیدا میكند و این قضیه خودش را نشان میدهد و دیگر نیازی نیست. به اینجا كه رسیدیم آن شخص گفت: «من اصلاً نمیخواهم كسی دیگری این كار را انجام بدهد.» گفتیم: این دیگر مطلبی است كه ما در این حیطه نمیتوانیم صحبت كنیم! ما به اینجا رسیدیم كه این مطلب را تجربه كنیم و دلیلی بر این مطلب اقامه نمیشود. ما این مسئله را تجربه میكنیم و وقتی که تجربه به بنبست رسید دیگر ما در اینجا مطلبی نداریم. التفات میکنید!
لذا انسان باید خیلی مواظب خودش باشد و اعمال و رفتار خود را بیطرفانه در محك آزمایش و بوتۀ امتحان و إختبار قرار بدهد تا بتواند از این موقعیت و از این خصوصیتی كه پیش آمده است، پیروز بیرون بیاید.
این مطلبی بود كه مربوط به مباهات و افتخار به سایر افراد است. البته مطلب در این زمینه خیلی زیاد است و حكایات بسیار است، منتها ما برای اینكه مطلب را جمع كنیم بههمین مقدار بسنده میكنیم و رفقا و دوستان هم خود اهل اطّلاع هستند و میتوانند این قضیه را پیگیری كنند.
صورت دوم مباهات: مباهات با نفس
صورت دوم كه بسیار مسئلۀ حساسی است و حقیقت مكتب توحید در این مطلب دوم نمود پیدا میكند و لغزشها و خطرات و توقّفها و بازماندن از حركت در این مسئلۀ دوم ظهور پیدا میكند، مسئلۀ مباهات با نفس است. یعنی انسان در درون خود به اعمال خود غَرّه شود و گول بخورد و خود را در یك وضعیت نفسانی گرفتار كند؛ این مسئلهای است كه بسیار مهم است.
علت حرکت وسیع مردم دنیا بهسوی معنویات غیردینی و متافیزیک
در مكاتب و سایر طرق و راههای رسیدن به معنویات، مقصود از معنویات هر چیزی است كه بهطور مطلق ماوراء ماده باشد. البته فعلاً اطّلاع بر ضمائر را جزء معنویات بهحساب میآوریم. الآن در دنیا بین معنویات و بین دین فرق گذاشتهاند و طبق آنچه كه فعلاً در دنیا به نام معنویات و به نام رسیدن به معنویات معروف شده است، بهطوركلّی و به یك دید، تمام ادیان را برای رسیدن به آن معنویات نارسا میدانند و همه را به كناری میگذارند. و این بهواسطۀ خرافاتی است كه مخصوصاً در ادیان یهود و مسیحیّت و سایر ادیان و بالأخره در دین اسلام، با آنچه كه در مذهب عامه و اهل سنت وجود دارد و متأسفانه بهواسطۀ مسائلی كه در مكتب شیعه هم پدید آمده است و نارساییهایی كه از این نمودها در دنیا ظاهر شده است میباشد. امّا در خود معنویات اینطور نیست. یعنی الآن درست همان چیزی كه ظهور حضرت بقیةالله ارواحنا فداه در بهوجود آوردن حركت نفوس به سمت خود، بدان نیاز دارد، دارد در دنیا ظهور پیدا میكند. الآن حركت به سوی معنویات بدون توجّه به راه است و راه را كنار گذاشتهاند. در جنبۀ فیزیكیِ این دنیا به آخر رسیدهاند و از آنجایی كه وجود خود و حقیقت متافیزیك1 خود را بالاتر و عالیتر از جنبۀ مادی میپندارند، برای رسیدن به آن حقیقت متافیزیك، بهدنبال راه و فرمول و دستورات عملی میگردند و این مسئله در دنیا بهطور وسیعی دارد گسترش پیدا میكند و بشارت تحقّق حوادثی را در آیندۀ نزدیك میدهد. الآن این قضیه و این حقیقت معنوی به شكل وسیعِ خودش كه از آن تعبیر به سپیریتوالیسم2 میكنند، میخواهد در تمام افراد خودش را نشان بدهد و در قالبهای مختلفی بروز کند. هر كسی بهدنبال گمشدهای میگردد، هرچه كه غیر ماده باشد. اطّلاع بر نفوس از این زمره است، تصرّف در اشیاء از این قسم است، اِعمال اراده و بروز خلق کردن نسبت به بعضی از مسائل در این زمینه قرار گرفته است، اطّلاع بر گذشته و اطّلاع بر آینده از این باب است. و الآن اكثر افراد دارند آن بُعد معنوی در روح و نفس خود را بهواسطۀ رسیدن به حلّ این مشكلات و مجهولات پُر كنند. مهم این است كه میخواهند با زبان گویا، خود را از گرفتاری ماده و مادیات خلاص كنند و بیرون بیاورند.
اینجاست كه مكاتب و عقائد مختلفی به منصّۀ ظهور میرسد. بعضیها میتوانند با وسایلی به همین مطلب و به این نكته برسند ولو اینكه مسئله، مسئلۀ بسیطی باشد. همینقدر كه بتواند یك تصرّفی بكند همین مقدار برای او خوشایند است. همینقدر كه بتواند اطّلاعی پیدا بكند این مقدار برای او كفایت میكند. حال دیگر نمیپرسد که آیا این مقدار نفس او را اشباع میكند یا نه؟ نسبت به این مسئله سؤال نمیكند! محدودۀ فهم افراد و همت افراد در ارتباط با این قضیّه متفاوت است؛ بعضیها پا را بر نقطۀ اَعلای از معنویات میگذارند و بعضیها به همان مراتب پایین اكتفا میكنند.
روی این جهت آنچه كه در همۀ این مكاتب، چه مكاتب غیر مذهبی و غیر دینی مانند مذاهب مختلفۀ بودایی و یا ریاضات مرتاضان و روشهای تقویت نفس به چشم میخورد، گرفتاری در مراتب صفات و در مراتب اسماء پروردگار است. این نكته، نكتۀ بسیار مهمیاست. یعنی افراد میخواهند به یك نوع التذاذ نفسانی برسند حال آن التذاذ نفسانی به چه شكل باشد، همینقدر كه از محدودۀ ماده بیرون بیایند برای آنها كفایت میكند. همین قدر كه احساس كنند چیزی از آنها سر میزند، آنها را پر میكند.
بیارزش بودن کرامات و مکاشفات
افراد و اشخاصی در زمان خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند و بنده خودم اینها را میدیدم و خیلی هم مورد توجّه مردم بودند که تنها هنر اینها این بود كه برای زیارت امام رضا علیهالسلام و یا برای زیارت عتبات حركت میكردند و در زمستان و در تابستان میرفتند. و هر وقت هرچه اراده میكردند در جلوی آنها حاضر بود این تنها هنر اینها بود! یعنی فرض بكنید نفسش و خواستش در زمستان هندوانهای اقتضاء میكرد و یكدفعه اراده میكرد و از زیر برف یك بوته هندوانه ظاهر میشد. یا اینكه فرض كنید اراده میكرد كه در اینجا فلان غذا را بخورد، یكمرتبه میدید یك سینی در آن جلو حاضر است و این قضیه بود، همین! ـ و بنده خودم آن افراد را دیده بودم و ملاقات كرده بودم. ـ و یا اینكه یك مقداری هم تقویتی پیدا كرده بود و حالا میتوانست مثلاً طیّالارضی را هم انجام بدهد. نهایت ارزش و نهایت آن وجهه و كمالی كه این شخص كسب كرده بود همین بود كه هندوانه و خربزه بخورد! یا اینكه فرض كنید راهی را كه در عرض یك روز میخواهد طیّ بكند، آن راه را در یك ساعت طیّ میكرد. این كمال مطلق و نهایت سیر برای او بود.
شما بهجای اینكه هندوانه جلوی تو سبز شود یك هندوانه توی توبرهات بگذار و با خودت بیاور، اینكه خیلی مسئله ندارد! یا اگر مثلاً فلان غذا را میل پیدا میكنید بگویید که اهل بیت مكرّمه مجلّله این غذا را برای شما بپزد و این غذا را داخل قابلمه بگذار و با خودت بیاور! نهایت مسئله همین است. یا اینكه راهی را كه در یك ساعت طیّ میكنی، سوار ماشین بشو و راه را طیّ کن، هم بیشتر سواری میخوری و هم بیشتر به طبیعت و مظاهر خدا نگاه میكنی. الآن در نفس او چه مسئلهای برایش پیدا میشود؟! این فقط میشود التذاذ نفسانی. نفس خوشش میآید که من این هستم و بقیّه نیستند. حالا اگر همین شخص در شهری برود كه تمام افراد آن شهر همین حال را داشته باشند، اینجا نمیتواند زندگی كند. متوجّه شدید! اگر در جایی برود كه همه مثل خودش باشند به تكتك آنها نگاه میكند و میبیند که او هم هندوانه میخورد و او هم خربزه میخورد و مثلاً برای او هم فلان چیز میآید و میبیند در مقابلِ این جمع چیزی برای عرضه ندارد.
اما دیگر در بین مردم عادی لازم نیست مطلبی را بگوید ـ ببینید كمكم میخواهم به آن مطلبی كه میخواهم عرض كنم برسم. ـ و لازم نیست به زبان بیاورد كه أیهاالنّاس من چنین خصوصیتی دارم و هرچه را كه بخواهم برای من حاضر میشود، بلکه همین احساسی را كه در نفس میكند که من دارم و این جمع ندارند، برای او كافی است. یعنی این حالت او را پر میكند و نقطۀ خلأ او را از بین میبرد.
حالا اگر در جایی برود كه همه مثل خودش هستند یا قویتر هستند؛ فرض كنید كه اگر برای این شخص هندوانه میآید، برای او نارگیل از هندوستان میآید و مثلاً یكدفعه سبز میشود و قدرت آن شخص بیشتر است و یا میتواند كار دیگری را انجام بدهد، او دیگر در این جمع احساس ضیق و احساس خستگی میكند. با خود میگوید که بروم در یك دِه و قصبهای كه آنها این مطالب را نداشته باشند؛ آنجا كه رسید نفسش آرام میشود. حالا داریم به مطلب میرسیم.
این مشكل در مكتبهای دیگر، در هر زمینهای که هستند وجود دارد كه راهی را كه آن مكاتب ارائه میدهند، آنها را در حیطۀ صفات و افعال و آن مظاهر خارجی رحمت پروردگار حبس میكنند و متوقّف میكنند. نماز میخواند برای اینكه به نتیجهای برسد. روزه میگیرد برای اینكه مطابق با این رنج، چیزی را كسب كند. اگر انفاق میكند، انفاق میكند تا در ازای این انفاق نصیبی ببرد. اگر یك درهم میدهد ده درهم نصیبش شود ولو ده درهم مادی نباشد و ده درهم معنوی نصیب او شود. اگر مجلس توسّلی پیدا میكند برای این است كه این مجلس توسّل، گرفتاری و مرض فلان اهل از افراد خانوادهاش را بر طرف كند. اگر توسّلی به موسی بن جعفر علیهماالسلام پیدا میكند برای این است كه فلان شخصِ او كه در بند و گرفتار است آزاد شود. اگر به سیدالشهداء علیهالسلام توسّل پیدا میكند برای این است كه از فلان مشكلی كه برای او لاینحلّ شده است و او را در دغدغۀ فكری قرار داده است خلاصی پیدا كند.
بنابراین این افراد با تمام خصوصیات خودشان، تمام مكتب را به خدمت منافع نفس بهكار میبرند و امام را برای منفعت خود استخدام میكنند. خدا و ملائكه را برای رسیدن به آن خلأهای نفسانی خودش بهكار میگیرد. آنها هم به او میدهند نهاینكه ندهند، هیچ اشكالی ندارد! خیال نكنید در تمام این موارد دست ردّ بر سینۀ اینها میزنند، در خیلی از موارد هم میدهند؛ مثلاً شفا میدهند، رفع گرفتاری میكنند، قرض را اداء میكنند، مشكلات را برطرف میكنند؛ تمام اینها كم و بیش هست، البته اگر صد در صد نباشد ولی در بسیاری از این موارد هست. عالَم عالَمیاست كه هر شخص به مقدار سعۀ وجودی خود میتواند از این سفره بهره بگیرد و هر چقدر كه همّت او بالاتر باشد بهرۀ او از این سفره بیشتر است.
لذت نفس، هدف غایی مرتاضها و افرادی که در امور عالم تصرف میکنند
یک دسته هم افرادی هستند كه خودشان را در ریاضاتی قرار دادهاند و ریاضتها كشیدهاند. و مانند این مرتاضهایی كه سالیان سال ریاضتهای عجیب و غریب كشیدهاند. من در یك جا احوال اینها را میخواندم و عكس مرتاضی را هم انداخته بود و نوشته بود این شخص ده سال فقط بالای درخت زندگی كرده است و پایین نیامده بود! مگر تو گنجشك هستی؟! یعنی چه؟! یك انسان بیاید خودش را گرفتار كند و بالای درخت برود! مگر جا نداشتی و مگر بیرونت كرده بودند؟! یا فلان مرتاض چند سال رفته داخل یك غار و بیرون نیامده بود. خدا این همه زمین دارد! ببینید این شخص خود را در این وضعیت قرار میدهد ـ البته به یك جاهایی هم میرسد، نهاینكه نرسد ـ و دخل و تصرّفاتی میكند و مطالبی هم برای او حاصل میشود ولی همۀ اینها التذاذات نفس است.
همین الآن این را دیدم، به قول مرحوم حداد و به نقل از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ در كتاب روح مجرّد كه همۀ اینها التذاذات نفس است1. نفس تقویّت میشود نهاینكه نفس، آن قوای خود را از دست بدهد و در برابر اراده و مشیّت پروردگار به صفر درآید. در اینگونه امور دائماً بر تعداد اعداد نفس اضافه میشود، نهاینکه از تعداد آن اعداد كم شود و به مرتبۀ تسلیم برسد و نفسِ او آرام بشود و هرچه برای او در اینجا بگذارند، مسئلهای نداشته باشد و به هر راهی او را بردند حرفی نداشته باشد. در مكتب توحید فقط او بر امور انسان حاكم است و آن وضع به هر كیفیتی که میخواهد برود برود، اما در مكتب غیرتوحید همهطور و به هر قسم است.
متأسفانه امروزه كتابهایی نوشته میشود و از این افراد و اشخاص بهعنوان موحّد و عارف نام برده میشود! افرادی كه اگر شما صفحات این كتاب را تورّق كنید و نسبت به خصوصیات آنها بنگرید میبینید که تمام اینها در این مسئله گرفتارند؛ یعنی مقاماتی و خصوصیاتی كه پیدا كردهاند، همۀ اینها در چهارچوب التذاذ نفس است نهاینکه در چهارچوب تقرّب به پروردگار باشد. سالیان سال رنج برده و زحمت كشیده است و خود را به ریاضات و مسائلی انداخته است تااینكه خداوند به او قدرتی عنایت كرده که مریض را شفا بدهد، اینكه التذاذ نفس است! حالا اگر در همین وقت که میگوید: «به عنایت خدا من اینطورهستم، به عنایت خدا من آنطور هستم، به عنایت خدا وقتی كه چشمم را میبندم همۀ عالم را میبینم، به عنایت خدا هر كاری میتوانم انجام بدهم»، اگر خدا بخواهد این را از شما بگیرد چه میشود؟ مگر نمیگویی که به عنایت خدا؟! حالا خدا میگوید که نمیخواهم!
در اینجا دیگر این شخص به زمین و آسمان فحش میدهد و میگوید: «پس این همه عمر ما چه شد؟! این همه ما زحمت كشیدیم به كجا رفت؟!» مگر شما خودت نمیگویی که «بهعنایت خدا»؟ پس راست بگو و پای آن هم بایست! شما میگویی: «به عنایت خدا»، خدا هم میگوید که مگر من به تو عنایت نكردم؟ من به تو دادم یا اینكه میگویی: «خودم»؟ میگوید: «خودم»؛ امّا در ظاهر میگوید: «او». یعنی باطنش میگوید: «خودم» امّا در ظاهر میگوید: «او». این به ظاهر گفتن «او» هم بهخاطر چاشنی مسئله است ولی با تمام وجود میگوید: «من دارم این كار را انجام میدهم»! این حالت و این جنبه برای او میشود بُت، برای او میشود مانع و شیطان.
لحاظ ارادۀ پروردگار شاخصۀ مکتب توحید
در مكتب توحید، او بدهد یا ندهد یكسان است. یعنی انسان باید در مكتب توحید به این حقیقت برسد كه او داد یا نداد تفاوتی نمیكند. امروز میدهد و من میدانم پشت این دیوار چه خبر است و یك ساعت دیگر میگیرد و من نمیدانم، حالم نباید هیچ فرقی بكند. داد كه داد، نداد نداد، خانهاش آباد. به قول مرحوم حاج هادی ابهری: «اگر داد خانهاش آباد و اگر هم نداد ما مِلكش هستیم و هیچ تفاوت نمیكند.» چه تفاوتی میکند؟ امروز قدرت پیدا میكند كه این مرده را زنده كند و فردا این قدرت از او گرفته میشود، نباید فرقی كند.
یكی از دوستان میگفت که من به تمام مسائل اطّلاع پیدا میكردم و تمام حقایق را میدیدم و همۀ قضایایی كه اتّفاق میافتاد مشاهده میكردم؛ امروز چه مرگی اتّفاق میافتد، فردا چه اتّفاقی میافتد، همسایه چه میشود، خاله چه میشود، عمّه چه میشود، همه را میدیدم. میگفت که یك روز با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از جایی به جای دیگر میرفتم. ایشان فرمودند: «حالت چطور است؟» ـ اصلاً بهخاطر همین سؤال میكنند. ـ گفتم: «اخیراً من چنین حالی پیدا كردهام.» گفتند: «نه! اتّفاقاً حال خوبی نیست.» و این حال تمام شد و رفت. هرچه فكر كردم دیدم دیگر خلاص شدم، تازه راحت شدم و شدم مثل یكی از افرادی كه در خیابان راه میروند. این میشود مكتب توحید. او ناراحت نمیشود چون میداند به یك جای دیگر وصل است و از بالا برای او این تصمیم میگیرند و این تصمیم بر اساس مصالح او است و بر اساس امر ربوبی است نهاینکه بر اساس تخیّلات و بر اساس اعتبارات باشد. آن مصلحتی كه الآن برای او در نظر میگیرند، مصلحتی است كه او اختیار كرده است پس انسان خیال و فكرش راحت است و دیگر دغدغۀ خاطر ندارد.
در مكتب توحید بهدنبال ارادۀ پروردگار میگردند نه بهدنبال چرب و شیرین بودن این اراده. اما شخصی که در مکتب توحید نیست وقتی كه مهمان به منزلش میآید و میخواهند غذا بیاورند، میگوید: «غذا نیاورید و غذای ما از ناحیۀ فلان میرسد.» یكمرتبه میبینند از روی هوا چند تا بشقاب آمد، عجب! چه شد؟! چه مسئلهای اتّفاق افتاد؟! از روی هوا یكی، دوتا، سه تا، چهارتا، پنج تا بشقاب آمد و حالا معلوم نیست این بشقابها از كدام چلوكبابی و رستورانی بلند شده و آمده اینجا! عجیب است، پس قضیه اینطوری است!
امّا ببینید در مکتب توحید شخص تعریف میكند که:
به خدمت مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از نجف به كربلا آمدیم. شب بود، همه جا بسته بود و همه هم گرسنه بودند. گفتیم که خیلی شكمها گرسنه است. یكی گفت: «برویم آنجا و ببینیم فلان جا باز است؟» اما ایشان فرمودند: «به منزل برویم و هرچه بود میخوریم و إنشاءالله خدا میرساند». (میگفتند:) به منزل آمدیم و هفت هشت نفر بودیم. ایشان رفتند و هرچه گشتند هیچ چیز پیدا نكردند! آخر رفتند سر جعبهای كه نان خشك بود و آن نان خشكها را میدادند به افرادی كه میآیند میبرند. همانها را برداشتند و سر سفره آوردند و یك قدح هم پر از آب كردند و سر سفره آوردند و نانها را داخل آن ریختند و گفتند: «بسمالله!» و همه خوردیم و تا الآن هم این مزّهاش از زیر زبان ما نرفته است.
این میشود موحّد! او بلند نمیشود از بیرون چلوكباب بگیرد بیاورد و بگوید: «بفرمایید» و افراد بگویند که عجب، چه كاری كرد! توحید میگوید که هرچه در خانه هست همان را بردار بیاور؛ نان خشك باشد بیاور، چلوكباب هست بیاور؛ البته نهاینكه نان خشك بیاور و چلوکباب را نیاور! اگر چلوكباب هست آن را بیاور، و اگر نیست نان خشك بیاور.
یك حقیقت و یك راه و یك طریق در مكتب توحید وجود دارد و این بازیها وجود ندارد. تمام اینها برای التذاذات نفس است؛ یعنی حتّی آن شخص ممكن است به مرض بیفتد، حتی ممكن است مرگ طفل برای او اتّفاق بیفتد ولی میگوید: «این مرگ طفلِ من اتّفاق بیفتد و من صبر میكنم، امّا جلوی مرگ فلان طفل همسایه را میگیرم»؛ این میشود التذاذ نفس. نفس از این كارها میكند! و خیال نكنید که این به مرتبه و مقام بر میگردد.
مگر همین عمر نبود كه فرزند خود را در جلوی همه بهخاطر مخالفتی كه با او كرده بود تازیانه زد كه بگویند: «عمَر عادل است!» الآن اهل تسنّن در كتابهایشان این قضیه را از مفاخر عمر میشمارند و میگویند: «ببینید در اجرای عدالت بین هیچ فردی تفاوت نمیگذارد.»1 و همینطور هم بوده است. امّا همین عمر وقتی كه آن شخص یهودی میآید و از او سؤال میكند و میماند و آن یهودی میگوید: «پس چرا خلافت را به علی كه اهلش است نمیدهی؟» میگوید: «بزنید و بیرونش كنید و اگر یک دفعه دیگر از این حرفها بزنی تو را ترور میكنیم.» حالا آن عدالت است یا این؟ او حاضر نیست یك ثانیه حق را به علی واگذار كند. همه دروغ است و همۀ این كارها كلك و حقّهبازی است و برای تثبیت و تقویّت نفس تو است نهاینكه برای اجرای عدالت باشد. اولین اجرای عدالت این است كه حق را به علی بدهی! تو كه هفتاد مرتبه به تصریح علمای اهل سنّت میگویی: «لَولا عَلی لَهَلَكَ عُمَر»2 چرا حق را به او نمیدهی؟! تو كه هفتاد مرتبه گفتی: «لَا أبْقَانِی اللَهُ بَعدَك یا عَلی؛ خدا بعد از تو مرا زنده نگذارد»،3 پس چرا حق را به او نمیدهی؟! پس معلوم است تمام این كارها برای كلك و حقّهبازی است! این حرفها را هم میزنی برای اینكه عقب نمانی!
ما باید دقّت كنیم، ببینید شوخی نیست! ما باید بدانیم كدام كار ما موافق با مرام است و كدام کار ما مخالف است؟ خودمان را هم نمیتوانیم گول بزنیم. البته به مقدار توان، در این بحثی نیست و نسبت به این مسئله صحبتی نیست و اشكال ندارد.
التذاذ نفس، هدف مکاتب غیرعرفان
بنابراین در مكتب غیر عرفان رسیدن به حقایق و معنویات برای التذاذ نفس است و برای رضای پروردگار نیست. مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ موحّد است و همه كار میتواند بكند، لذا وقتی كه همین افراد به ایشان میرسیدند و آقای حداد مشاهده میكردند که این حالت در او اثری بهوجود نیاورده است، به او دست نمیزنند. ولی وقتی که میدیدند این شخص دارد حساب باز میكند و سراغ ایشان آمده و میخواهد هم استفاده كند و هم حساب باز كند، به او میگویند: «چه كردی و چه بهدست آوردی؟» او در جواب میگوید: «با توسّل به ائمّه علیهمالسلام و همّت مولایم علی علیهالسّلام، اسم اعظم را به ما دادند.» آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمایند که حالا به همّت مولایت علی میخواهی اسم اعظم را از تو بگیرم؟! البته ایشان كه اینطور نگفتند و من دارم اضافه میكنم، یكدفعه بدن همین آقا شروع میكند به لرزش و میگوید: «نه، نه، نمیتوانم!»4 میگوییم: چرا نمیتوانی؟ مگر نمیگویی به همّت مولایم علی است، حالا مولایت علی میخواهد بگیرد! شما اگر میتوانی نگه دار! چرا نگه نمیداری؟ مگر اسم اعظم به تو ندادهاند؟ این چه اسم اعظمی است كه قدرت ندارد درمقابل آقای حداد قد علم كند؟! مگر نمیشود با اسم اعظم هر كاری كرد؟! این چه اسم اعظمی است كه به قول تو هر كاری با این میتوانم انجام بدهم امّا درقبال اراده و اختیار آقای حداد ناتوان است؟!
جواب چیست؟ خود رفقا باید زود بگویند. اسم اعظم در جایی كار میكند كه نخواهد درقبال خدا بایستد، همینكه اسم اعظم بخواهد درقبال ارادۀ خدا قرار بگیرد، در آنجا دیگر اسم اعظم فقط یک اسم است و اسم بالاتر است یا ذات؟! چون موحّد متّصل به ذات پروردگار است دیگر در آنجا اسم اعظم نقش برآب میشود و دیگر كاری را نمیتواند انجام بدهد.
و ای كاش ما از این فرصتها استفاده میكردیم! حالا شخص میآید و این عمل را انجام میدهد، اما چرا آن نقطۀ بالاتر را نمیگیری؟! چرا به این پایینتر اكتفا میكنی؟! به این میگویند: مباهات نفسانی. یعنی نفس در وجود خود حالتی مییابد كه درقبال اعمالی كه انجام میدهد خود را مُطالِب احساس میكند، یعنی من عمل انجام میدهم كه بستانم، ریاضت میكشم تا چیزی بهدست آورم، توسّل میكنم تا مطلبی نصیبم شود. حالت بده بستان!
اقسام عبادتکنندگان در کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام
امیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمود: «قَومٌ عَبَدُوا اللَهَ طَمَعاً فِی الجنَّة و تِلكَ عبادةُ التُّجار»1؛ عبادت میكنند بهخاطر اینكه بهشت بروند. بهشت برای اینها چیست؟ آیا همان حورالعین و شربت و شكر است؟ نه! او هم تاجر است، بهشت او یعنی رسیدن به معنویات و رسیدن به مسائلی كه نفس، در وجود خودش احساس كمال بكند، احساس لذّت و شیرینی بکند. یعنی من این را دارم و شما نداری، این میشود بهشت و تجارت!
پس اگر برای این، نماز خواندی بدان که نمازت باطل است. اگر برای این، روزه گرفتی بدان كه عمل را برای غیر خدا انجام دادی. اگر توسّل به سیدالشهداء برای رفع گرفتاری باشد بدان به آن امام حسین در محدودۀ فكر خودت توسّل میكنی و با آن امام حسینی كه وجودش همۀ عالَم وجود را گرفته خیلی با او فاصله داری! تو داری اطراف امام حسین خیالی خودت میگردی، تو دست به ضریح امام حسین خیالی میزنی، نه آن امام حسینی كه به این قِسم و به این كیفیت است که تمام وجود خودش و سرمایهاش را داد، تمام زن و فرزندش را داد و تمام حیثیّتش را داد، چون که «او» میخواهد.
هدف امام حسین علیهالسلام رسیدن به مقامات نبود
شما خیال میكنید امام حسین علیهالسلام تمام زندگیاش را داد تا خدا شفاعت كبری را به او بدهد؟! والله اینطور نبوده است! خیال میكنید امام حسین آمد و تمام این مسائل را بر خود خرید تا خدا او را صدر بهشت و روی تخت بنشاند و به همه مباهات کند؟! نه، واللَه، من هم دارم میگویم و ببینید روز قیامت هم از او میپرسیم. میگوییم: آیا اینطور بوده است؟ میگوید که ظاهراً اینطور نبوده است، بلکه قضیه این بوده که «او» میخواهد كه این عمل انجام بگیرد و تمام، فقط همین.
گذشتن از مقامات معنوی برای هدایت افراد
من یك وقت این قضیه را برای رفقا تعریف كردم و اتّفاقاً دیروز هم در یك مجلس گفتم، حالا امروز هم برای شما میگویم، بعضی اشكالاتی پیدا شده بود که اینجا خیال میكنم دارد معنایش را میرساند. حالا آیا معنای این کلام مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را فهمیدید که میفرمودند:
من حاضر شدم تمام موقعیتها و مراتب و كمالات و فناء و بقاء و تمام رسیدن به ولایت را بدهم درقبال اینكه این كتابهای من مردم را هدایت كند.
یعنی یك شخص از رسیدن به بالاترین مرتبۀ كمال هم میگذرد و میگوید که من آن را نمیخواهم امّا این كتابهای من و این مطالب من مردم را هدایت كند، ما كمال نخواستیم. این کلامی كه ایشان میگویند مانند حرفهایی كه ما میزنیم نیست! خیلی مسئله فرق میكند. چه حالتی در نفس او وجود دارد كه اینطور خود را در مقام تسلیم در میآورد؟ او خودش را كنار گذاشته است. میگویند که الآن رضایت الهی بر این است و اگر این کتابها را بنویسی به تو مقام نمیدهیم و از الآن هم به شما میگوییم. میگوید: ندهید! من این را مینویسم که چیزی گیر مردم بیاید تااینكه آنها به یك مسئلهای برسند.
كدامیك از ما این كار را انجام میدهد؟ انشاءالله همه با توفیق خدا انجام بدهیم، بنده خودم را میگویم ولی رفقا كه به این مطلب رسیدهاند و طبعاً مطلب را دریافتهاند، اگر به او بگویند: «اگر این زحمات را بكشی و این كارها را بكنی و این هفتاد سال رنج و سختی را بکشی و همۀ این كارهایی را كه انجام دادی، ما هیچ مقامی به تو نمیدهیم و هیچ مسئلهای را نمیدهیم»، آیا میگوید: «باشد و مسئلهای نیست، ما بنده باشیم، نمیخواهد مقام بدهید، ما مقام برای چه میخواهیم»؟
منّت خداوند بر همگان، حتی بر پیامبر خود
این حالت، حالت یك موحّد است. آن شخصی كه در توحید به توحید ذاتی میرسد این حالت را دارد یعنی دیگر در وجود خود، به خودش فخر نمیفروشد و بگوید که این عمل را انجام بدهم برای اینكه به این مسئله برسم. زیارت که میخواهد برود میگوید که بر من منّت گذاشتند و من را به زیارت آوردند، نهاینكه زحمت كشیدم و آمدم و حالا باید یك چیزی از امام حسین علیهالسلام بگیرم؛ این برای موحّد نیست. حجّ میخواهد برود میگوید منّت بر من گذاشته شد كه من را اینجا آوردند.﴿لَقَدۡ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ بَعَثَ فِيهِمۡ رَسُولٗا مِّنۡ أَنفُسِهِمۡ﴾1؛ این خدا است که بر مؤمنین منّت گذاشته است. اما ما پیش پیغمبر میرویم و میگوییم: «ما مسلمان شدیم»؛ یعنی چه که مسلمان شدیم؟! مسلمان نباش و برو همان بتپرست باش! خدا بر مؤمنین منّت گذاشته است تااینكه چنین پیغمبری را آورده است.
خدا به این هم اكتفا نكرده است و سراغ پیغمبر هم رفته و به او هم گفته است که من بر تو منّت گذاشتم؛ در توحید هیچ فرقی نمیكند.﴿فَبِمَا رَحۡمَةٖ مِّنَ ٱللَهِ لِنتَ لَهُمۡ وَلَوۡ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلۡقَلۡبِ لَٱنفَضُّواْ مِنۡ حَوۡلِكَ﴾2؛ خیال نكن این اخلاقی كه الآن داری و همه را به سوی خود جذب كردی و همه به دنبال تو آمدند، برای تو بوده است بلکه ﴿فَبِمَا رَحۡمَةٖ مِّنَ ٱللَهِ لِنتَ لَهُمۡ﴾ بهخاطر فضل خدا بوده است. منّت فقط از خدا است چه بر ما، چه بر پیغمبر و چه بر ائمّه هیچ تفاوتی نمیكند. در عالم توحید یك منّت قرار دارد و آن منّت، منّت خدا است. بر ما به یك قسم و بر ائمّه به یك قسم و بر پیغمبرش به یك قسم است. اگر یك نفر بیاید در اینجا عرض اندام كند و یك سر سوزن با خود بگذارد، همانجا پسگردنی میخورد. حالا این یک نفر میخواهد ما باشیم یا میخواهد رسول خدا باشد. اگر ما باشیم که یك پسگردنی میخوریم و اگر رسول خدا باشد خیلی شدیدتر میخورد!
آن شخص آمد و سؤال كرد، حضرت فرمودند: «جوابت را فردا میدهم.» ولی تا چهل روز وحی قطع شد.1و2 چه کسی به تو گفت که بگویی: «من فردا میگویم»؟! از كجا میدانستی فردا به تو وحی میآید؟! خیال نكنید این مطالب شوخی است. خدا دارد در این عبارات مطلب را به كلّۀ ما فرو میكند كه چیزی در آن فرو نمیرود! كه بدانید برای من در مسئلۀ توحید، بین شما و بین پیغمبرِ من هیچ فرقی نمیكند و هیچ تفاوتی ندارد؛ این حرفها برای این است كه ما بفهمیم! گفت: «فردا بیا جوابش را بگیر.» و تا چهل روز وحی را قطع كردند. حضرت خیلی صبر كرد و دید خبری نیست. خدایا چه شده است؟! خطاب شد: «برای چه گفتی؟» و در این چهل روز، یك دور زده شد و یك مسائلی پیش آمد و دیدگاه عوض شد. خدا گفت: حالا بفرما، حالا كه قضیه صاف شد و صفر شدی یِر به یِر شدی، حالا وحی آمد و برو به او بگو. این حقیقت، حقیقت توحید است. این قضیّه كجا پیدا میشود و در كدام مكتب این قضیه به چشم میخورد؟!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آمد که این قضیه و این مكتب را ارائه بدهد و این نكته و این قضیه را برای همه روشن كند. مسئله فرق نمیكند چه برای پیغمبرش و چه برای ما باشد. مكه میرویم، چه كسی ما را در این مكه آورده است؟ خدا آورده است؛ پس چه طلبی از خدا داری؟! هیچ، طلب ندارم. باید بگوییم که خدایا بر من منّت گذاشتی، هزار بار بر من منّت گذاشتی كه من را موفق كردی كه در اینجا بیایم، در جایی كه انبیاء تو آمدند، ائمّۀ تو آمدند كه بدبختی خود را در اینجا ارائه بدهیم، نهاینكه بگیریم و بچسبیم و بگوییم: حالا كه آمدیم باید بدهی!
حال عبودیت و ذلت امام سجاد علیهالسلام در کنار کعبۀ معظمّه
ببینید امام سجّاد علیهالسلام به مكّه میرود. آیا آن سفر مكّهای كه امام سجّاد پیاده از مدینه نود فرسخ میرود با آن كه ما سوار هواپیمای كذا میشویم و بعد از دو ساعت میرسیم یكی است؟! امام آنطور مكه میرود و بعد چه میگوید؟ إصمعی میگوید:
شنیدم در نیمههای شب شخصی دست به پردۀ كعبه آویخته و این اشعار را میخواند:
| عَبدُك العَاصی أتاك | *** | مُقِرًّا بالذُّنوبِ فَقَد دَعاك |
«خدایا بنده گناهكار تو اینجا آمده است. (تو منّت گذاشتی و او را اینجا آوردی، نهاینكه ما این همه راه آمدهایم!) و به ذنوب خودش اقرار میكند.»
این مكتب، مكتب توحید است. امام سجّاد علیه السلام به ما راه یاد میدهد، راه نفوذ به خدا را به ما یاد میدهد، راه حركت را به ما یاد میدهد که اینطور برو و به چیزهای پایین اكتفا نكن، به مسائل و تخیّلات و اعتبارات و توهمات دیگران توجّه نكن.
ببینید حضرت چقدر قشنگ میگوید:
و إنْ تَغفِرْ فأنتَ أهلٌ لِذاك *** و إنْ تَطرُدْ فَمَن یَرحَمُ سِواك1
«اگر بیامرزی پس تو اهل آمرزشی، و اگر بخواهی طرد كنی چه کسی غیر از تو میتواند به من رحم كند؟»
این میشود مكتب توحید؛ مكتبی كه هیچ چیزی برای بنده نمیگذارد، هیچ چیزی كه بخواهد ارائه بدهد نمیگذارد. حضرت آمدهاند و این همه راه را رفتهاند و خار مغیلان به پایش رفته است، سرما را چشیده، گرما را تحمل كرده است و حالا مثل ما با حالت متوقّعانه رسیده است؟! نه، بلکه میگوید: خدایا من هیچ كار كه نكردهام هیچ، منّت آمدن اینجا را هم تو بر من گذاشتی و هیچی از تو نمیخواهم و دیگر تمام شد! «وَ إنْ تَطرُدْ فَمن یرحم سِواك» این مكتب میشود مكتب توحید.
بنابراین حضرت صادق علیهالسّلام كه میفرمایند: «اشتغال به امر و نهی الهی دیگر حال و هوایی برای بنده باقی نمیگذارد تااینكه بخواهد مباهات كند»، منظور این مباهات است. البته آن مباهات ظاهری هم یك مرتبه است، اما این مرتبه كه وقتی یك بنده خود را بنده ببیند و كار را چون «او» گفته است انجام میدهد، ـ یعنی بنده به خود میگوید: چون «او» گفته است انجام بده، و چون «او» گفته است، این نهی را انجام نده ـ این بنده خود را در دست مولا رها کرده است.
اشعار امیرالمؤمنین بر روی قبر حضرت سلمان
امیرالمؤمنین علیهالسّلام وقتی كه برای دفن حضرت سلمان به مدائن آمدند و مردم حضرت سلمان را در قبرستان برده بودند و گذاشته بودند. حضرت سلمان گفته بود كه وقتی مرا در قبرستان میگذارید دفن نكنید، شخصی میآید و او متصدی دفن من خواهد شد. بدن حضرت سلمان را در قبرستان گذاشتند و یكمرتبه دیدند که شخصی سوار بر اسب یا قاطر میآید. شخص عربی پایین آمد و حضرت به افرادی كه در آنجا بودند تسلیت داد. بالأخره سلمان از دنیا رفته است و بعد مشغول كفن و دفن شد. امیرالمؤمنین آن موقع در مدینه بودند و برای این مسئله آمدهاند و وقتی که همۀ مراسم كفن تمام شد و خاك را ریختند، امیرالمؤمنین با دست خودشان دو خط شعر روی خاكها نوشتند كه الآن هم آن دو خط را بر سر بعضی از سنگها مینویسند كه این است:
| وَفَدتُ علَی الكریمِ بِغیرِ زادٍ | *** | مِنَ الحَسَناتِ و القَلبِ السَّلِیم |
«آمدم و بر شخص بزرگواری بدون زاد، وفود كردم و وارد شدم و هیچ در دستم نیست.»
آن زاد چیست؟ آن عبارت است از حسنات. حالا مگر خودشان نمیگویند که به دنبال حسنات بروید، مگر خودشان نمیگویند که به دنبال قلب سلیم بروید، پس چرا اینگونه میفرمایند؟! چون منظور از این حسنات، حسناتِ دیگری است؛ حسناتی كه میآید و دل را مشغول میكند، قلب سلیمی كه میآید و قلب را زنگار میزند، این منظور است. «آمدم بر كریم در حالتی كه هیچ عملی انجام ندادهام»، كدام عمل؟! اگر از جناب سلمان بپرسید که آیا نماز نخواندید؟! میگوید: «او» توفیق داد که خواندم و اگر توفیق نمیداد نمیخواندم. میگوییم: جناب سلمان، آیا روزه نگرفتی؟! میفرماید: بله، ولی «او» توفیق داد، پس من نكردم. میگوییم: آیا انفاق نكردی؟! میفرماید: بله انفاق كردم ولی «او» توفیق داد و اگر نمیداد من هم انفاق نمیكردم. میگوییم: آیا این كار را نكردی؟! آن كار را نكردی؟! پس من هیچ كاری نكردم و حالا سراغ كریم آمدم و هیچ كاری هم انجام ندادم، «مِن الحَسناتِ و القلبِ السَّلیمِ.»
| و حَملُ الزّاد أقبحُ كلِّ شَیءٍ | *** | إذا كان الوُفودُ علَی الكریمِ1 |
«حمل زاد بدترین چیزی است كه وقتی انسان به مهمانی بزرگی میرود كیسۀ غذا را هم با خودش ببرد.»
این زشت نیست؟! این دیگر بالاترین اهانتی است كه انسان به آن شخص صاحب منزل انجام میکند. حالا این سلمان در آنجا رفته است و به این مرتبه رسیده است و امیرالمؤمنین میخواهند بفرمایند که این سلمانِ ما اینطوری است؛ صفر صفر شده و رفته است. یعنی هیچ چیزی برای خودش باقی نگذاشته است؛ به اندازۀ سر سوزن برای خودش حساب باز نكرده و تمام امانات را به صاحب امانت سپرده است. دست خالی آمدیم، والسلام!
هرچه به ما پول داده بودی و به حساب ما ریخته بودی، همه را برگرداندیم. حالا چقدر پول داری؟ هیچی نداریم! اگر یك پیراهن و شلوار هم به ما ندهید آن را هم نداریم. ما به این كیفیت آمدیم و هیچی نداریم و باید به اینجا رسید. لذا امام صادق علیهالسّلام میفرمایند که عبد آن كسی است كه در مقام بندگی در نفس خودش چیزی را احساس نكند، این میشود عبودیت.
إنشاءالله خداوند به همۀ ما توفیق عنایت كند. البته مطلب راجع به این قضیه باز قابل استدامه است امّا با اجازۀ رفقا برای جلسۀ بعد كه احتمالاً به تأخیر خواهد افتاد به عبارات دیگر میپردازیم.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد