پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهفراغت قلب در مقابل دستورات اولیا الهی
تاریخ 1429/04/12
توضیحات
لزوم تفریغ قلب و کنار گذاشتن پیش فرضها. شرح فقره: ثلاثةٌ في رياضة النفس و ثلاثة في الحلم و ثلاثة في العلم... ففرغت قلبی له. 1 اهميت ولزوم فراغت قلبي افراد در هنگام اخذ و تلقي مطالب اولياء الهي. 2 علّت و لزوم فراغت قلب افراد در قبال سخنان و كلمات اولياء الهي چه ميباشد. 3 توضيحي راجع به فرمايش پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم الفقر فخري. 4 توضيحي در ارتباط با حقيقت مقام امام عليه السلام و ولايت ايشان. 5 همۀ انسانها در هر صنف و رتبهاي در قبال امام معصوم عليه السلام و ولايت ايشان در جهل مطلق ميباشند. 6 سالك راه الهي همواره بايد نفس خود را به روي حقائق و مطالب اولياء الهي باز گذارده از داشتن پيشفرض در تلقّي و ادراك سخنان ايشان و توجيه و تأويل آنها بپرهيزد. 7 سخن استاد طهراني در ارتباط با بهترين شاگرد مرحوم علامه طهراني در خطاب به يكي از شاگردان مرحوم علامه كه عجب و غرور او را گرفته بود. 8 صرف ارتباط و اتصال افراد با اولياء الهي تا هنگامي كه در مقام انقياد و اطاعت كامل از مطالب و دستورات ايشان و تطبيق آن بر وجود خود نباشد تأثيري در رشد و تعالي و حركت ايشان نخواهد گشت.
هوالعلیم
لزوم فراغت قلب در هنگام تلقی و دریافت مطالب اولیاء خدا
شرح حدیث عنوان بصری ـ فراغت قلب در مقابل دستورات اولیاء الهی ـ جلسه 153
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله ربّ العالمین
و الصّلاة و السّلام علیٰ خیر خلقه و أشرف بریّته أبیالقاسم محمّد
و علیٰ آله الطّیّبین الطّاهرین
و اللعن علی أعدائهم أجمعین الی یوم الدین
لزوم تفریغ قلب در قبال مطالب ائمه و اولیای الهی
خدمت رفقا عرض شد که امام صادق علیهالسّلام به عنوان میفرمایند: «أوصیکَ بِتسعَةِ أشیاءٍ فإنّها وَصِیّتی؛1 این نُه مطلبی كه من دارم به تو میگویم، این وصیت من است برای كسانی كه راه خدا را میروند.» راجع به این مطلب هنوز صحبت نشده است. راجع به آن مطلبی كه عنوان مطرح میكند، بهخاطر اهمیتی كه دارد، خدمت رفقا چند جلسهای صحبت شد كه عنوان میگوید: «فَفَرَّغتُ قلبی له؛2 من دلم را فارغ كردم و دیگر چیزی در دلم نگذاشتم»؛ وقتی كه امام علیهالسّلام میفرمایند: «این نُه مطلب، وصیت من برای مریدین راه خدا است»، عنوان میگوید: «دیگر دلم را خالی كردم [از اینکه] آیا این مطالبی را كه امام میخواهد بفرماید، با مذاق من سازگار است یا سازگار نیست؟»
معلوم نیست که همۀ اوامر و مطالب، با مذاق انسان سازگار باشد، نه، در بعضی اوامر هم تلخی هست، در بعضی از اوامر، تألم هست، در بعضی از اوامر و نواهی، شدت و حدت است، همیشه هم که به آدم نمیخندند.
عنوان میگوید: «فَفَرَّغتُ قَلبی له؛ دلم را خالی كردم»، این عبارت یعنی چه؟ یعنی یك لحظه با خودم تأمل كردم كه در قبال مطالبی كه امام میخواهد بفرماید، چه موضعی بگیرم؟ معنای این كلام، این است. و همۀ ما باید اینطور باشیم. آیا دیده شده فردی كه میخواهد وارد آزمایشگاهی بشود، از آن اولی كه میخواهد وارد بشود موضع بگیرد كه «هرچه در اینجا بهدست آوردم، من این را قبول ندارم»؟! فرض بکنید که «هرچه در زیر میكروسكوپ و... به آن رسیدم، من بگویم بیخود است»! این معنا ندارد. چرا؟ چون میخواهد با مسائل تجربی رو به رو بشود، معنی ندارد که بگوید قبول دارم یا ندارم. یا با واقعیتهای خارجی [که رو به رو میشود، معنی ندارد که بگوید قبول دارم یا ندارم.]
جهل انسان، دلیل لزوم تفریغ قلب او در قبال مطالب امام معصوم و اولیای الهی
راجع به این مطلب، به لحاظ اهمیتش، جلساتی خدمت رفقا مطالبی عرض شد و مطلب به اینجا رسید كه بهطوركلی چرا عنوان خدمت امام صادق علیهالسّلام میآید؟ این كلامی كه عنوان میگوید: «من قلبم را فارغ كردم و خالی كردم»، این از چه انگیزهای ناشی میشود؟ از چه داعی و از چه علتی ناشی میشود؟ علتش فقر است، جهل و نقصان است. اگر عنوان خودش از نظر معرفتی، مثل امام صادق بود، خُب دیگر پیش امام صادق نمیآمد، دیگر نمیآمد از حضرت دستور بگیرد. آیا خود امام صادق به خودش هم دستور میدهد كه این كار را بكن یا این كار را نكن؟! خب امام است، امام كه جهل ندارد، امام كه فقر ندارد.
احساس فقر مطلق در قبال خداوند متعال، توسط امام معصوم
البته فقر بالنسبة إلَی الله، امام در كمال مطلق فقر است و همانطوریكه حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «الفقرُ فَخری»،1 فقر به معنای آن حقیقت ربطیۀ بین مقام مخلوقیت و مقام خالقیت، و آن حقیقت و طنابی كه مقام عبودیت و مقام ربوبیت را به هم متصل میكند و آن واقعیتی كه مقام معلولیت را بالنسبه به مقام علیت توضیح میدهد و روشن میكند، آن فقر، افتخار است. نهایت حركت و سلوك و مجاهدات و عبادات ما این است كه به این نقطه برسیم، به نقطهای كه دیگر از وجود خود اثری نبینیم، و این هم آسان نیست، به همین زودی هم بهدست نمیآید، كار میخواهد، دم شتر به زمین میرسد! در آن فقر نسبت به پروردگار، امام صادق علیهالسّلام از همۀ مردم فقیرتر است و از همۀ مردم خود را به پروردگار محتاجتر میبیند، چرا؟ چون آن فقر براساس معرفت است. این فقری كه ما میگوییم «ما نسبت به خدا فقیر هستیم»، همۀ اینها ادعا است، جایش كه برسد خودمان را ششتا بالای خدا میدانیم، شش طبقه از خدا بالاتر میدانیم! اگر یكی به ما بگوید که «آقا فقیری» میخواهیم شكمش را دربیاوریم! و میگوییم: «آقا داری اهانت میكنی! چه میگویی؟! فقیر خودت هستی، جاهل خودت هستی، این حرفها چیست؟!» همۀ اینها چیست؟ همۀ اینها ادعا است، همۀ اینها فقط در مقام حرف است، اگر كسی در كتاب هم بنویسد، فقط حرف است. ولی اگر کسی یکهمچنین مطلبی را به امام بگوید که «شما از همۀ مردم نسبت به خدا فقیرتر هستید»، نهتنها ناراحت نمیشود بلكه یك احسنت و آفرین هم به او میگوید! ولی ما نه، اگر یكی به ما بگوید كه «آقا شما چیزی نمیدانید، شما آدم فقیری هستید، شما احتیاج به تعلم دارید»، میگوییم: خودت احتیاج به تعلم داری، آیا داری اهانت میكنی؟! این چه میشود؟ این كذب میشود، این مجاز میشود، و در امام مجاز راه ندارد؛ امام حقیقت مطلقه است، طهارت مطلقه است، معنای مطلقه یعنی یك سر سوزنی آغشتۀ به تعلقات مادی و نفس نیست، او امام است و او هم فقط چهاردهتا هستند و بس، البته اولیاء الهی كه به رتبۀ مقام طهارت میرسند و از نفس عبور میكنند، آنها هم مشمول این قضیه خواهند شد، همانطور که این مطلب تذكر داده شده و در جلد دوم راجع به این مسئله صحبت شده است.2
لذا امام صادق علیهالسّلام از همۀ افراد نسبت به پروردگار افقر است، ولكن از نقطهنظر بصیرتِ در راه و تشخیص موانع و مهالك طریق و خبرویت نسبت به مصالح و مضارّ نفس الامری نسبت به انسان، امام صادق علیهالسلام، معصوم است و عنوان، بشر جایز الخطا است، این فرق بین امام صادق و بین عنوان است،1 لذا عنوان باید خدمت امام صادق برود، باید دو زانو در مقابل حضرت بنشیند، باید كلام حضرت را با گوشِ جان بپذیرد و این كلام را بگوید: «فَفَرَّغتُ قَلبی»، باید این حرف را بزند. چرا؟ چون امام به علم مطلق رسیده است، كسی كه در مقابل عنوان نشسته، به علم مطلق رسیده است، به حیات مطلق رسیده و به اشراف و بصیرت و خبرویت مطلق رسیده است، لذا باید پیش او رفت و پیش كس دیگری نباید رفت. این فرق بین امام و بین عنوان است كه عنوان را وادار میكند که بیاید و زانو بزند، لذا میگوید: «فَفَرَّغتُ قَلبی»؛ حال كه چنین است، حال كه در قبال یکهمچنین فردی قرار گرفتهام، حال كه در نقصان مطلق بهسر میبرم، حال كه در جهل مطلق بهسر میبرم [قلب خودم را خالی کردم.]
الآن این قضیه به یادم آمد، یكی از دوستانی که داشتیم، خدا رحمتش كند، مرحوم آقا سید مرتضی مقدسی بود، بعضی از رفقایی را كه در اینجا مشاهده میكنیم، آنها ایشان را دیده بودند، مرد بزرگی بود و بسیار راه رفته بود و اهل دل بود، اهل حال بود، و خلاصه به تعبیر مرحوم آقا از آن سیدهای بسیار نازنین بود، خیلی هم شوخ بود، با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم خیلی شوخی میكرد و مرحوم آقا هم به ایشان راه میدادند. یک دفعه در یك سفر بودیم، جایی رفته بودیم، ایشان هم با مرحوم آقا بودند، شب همینكه مرحوم آقا برای تجدید وضو آمدند و [بعد میخواستند به طبقۀ] بالا بروند، ایشان همچنین خیلی سر كیف و سرحال و... بود، همینطوری هم اهل شوخی بود، چه برسد به اینكه سر كیف بیاید، آنوقت دیگر بساطی به پا میکرد! تا آقا آمدند که به بالا بروند، گفت: «آقا شما که اینقدر علم دارید و... و اینقدر هم به علمتان مینازید، به هر مقداری كه علم داشته باشید، باز هم به گرد جهل من نمیرسید!»
حالا واقعیت قضیه همین است، ما در قبال امام علیهالسّلام جهل مطلق هستیم، فرق هم خیلی كم است، امام علم مطلق است و ما جهل مطلقیم، هر دو مطلق را داریم! خیلی همچنین [فرقی نداریم!] اینهایی كه میگویند: «بین ما و پیغمبر و امام از نظر معرفتی و... خیلی فرق نیست»، بله، تقریباً همینطور است، هردو مطلق را دارید، او علم مطلق است و تو جهل مطلق هستی، خیلی همچنین تفاوتی نمیكند، بسیارخوب!
رفع نقائص، علت لزوم مراجعۀ ما به امام معصوم و اولیای الهی
این مسئله موجب میشود كه انسان خواهی نخواهی این مطلب را بگوید، چون موقعیت خودش را ملاحظه میكند، چون وضعیت خودش را ملاحظه میكند، چون به آن نقصانش میرسد، چون به آن حقیقت خودش اطّلاع پیدا میكند، چارهای نیست جز اینكه بگوید: «فَفَرَّغتُ قَلبی؛ دلم را پاك كردم، دلم را خالی كردم»، چرا؟ چون تمام این آمدنها و رفتنها و حركتها و تعلمها و شاگردیها، همه برای این است كه این جهل كمكم تبدیل به علم بشود و جهل از قلب بیرون برود و جای جهل را علم بگیرد. پس اگر انسان بخواهد برای خودش حساب و كتابی قرار بدهد و در مقابل كلام امام علیهالسّلام بخواهد جایی را ولو به اندازۀ سر سوزنی باز كند، به همان مقدار ضرر كرده و به همان مقدار از جهل برای او باقی مانده است.
لزوم پرهیز از داشتن پیشفرض در تلقی و ادراک مطالب اولیاء الهی
كسانی كه وارد مسئلۀ راه خدا میشوند و در مقام مبارزه و مجاهدۀ با نفس و پیمودن نردبان تجرد برمیآیند، این افراد باید خود را در چه وضعیتی ملاحظه كنند؟ باید خودشان را چطور ببینند؟ باید خود را چطور بسنجند و باید موقعیت خود را چطور درنظر بگیرند؟ خدا به ما كمك كند و توفیق بدهد كه در این اولین قدم و اولین نقطه، بار زمین نگذاریم.
در زمان سابق افراد بسیاری بودند كه ما با آنها بودیم و آنها همین مطلب را داشتند، مشكل آنها همین بود كه وقتی که خدمت مرحوم آقا میرسیدند و از یك طرف، آن مقام ارشاد و مقام تربیت را مدّنظر قرار میدادند و از طرف دیگر به موقعیت و مرتكزات ذهنی و اجتماعی خود فكر میكردند، چون نمیتوانستند صد درصد خود را با این اوامر و نواهی تطبیق بدهند، در مقام توجیه نسبت به این دستورات برمیآمدند:
یك مقدارش درست است و یك مقدارش غلط است، یك مقدارش صحیح است، یك مقدار را ما بهتر میفهمیم، مقداری از آنهایی كه فرض بکنید در آن مسئلۀ عبادت است كه خب خیلی مایه برنمیدارد، فرض كنید كه اینقدر ورد و ذكر و نمازشب و قرآن، خب اینها مسئلهای نیست، مشكلی نیست، به مسائل دنیوی ما كه برنمیخورد، به دانشگاه و بازار و حوزه و سایر اشتغالات ما، به كسب و كار ما که برنمیخورد، خب این مقدار را از آقا قبول میكنیم و اما آن مقداری كه میخواهد بیاید در محیط شخصیتی ظاهری ما و در محیط اجتماعی ما وارد بشود، سبُك سنگین میكنیم، ارزیابی میكنیم، میسنجیم كه این مطلب تا چقدر با وضعیت ما تطبیق میكند، تا چقدر میتوانیم خود را در مقابل افراد و اذهان و اشخاص نسبت به متابعت از این برنامه، موجه نشان بدهیم، محق نشان بدهیم و در قبال آن مطالبی كه از نظر عرف و از نظر جامعه و از نظر دید كلی افراد، مورد قبول نیست و چهبسا موجب وهن است، در آن مطالب، آنچنان قدرت و قوت برای مقابلۀ با او را نداریم و چون قوت مقابله را نداریم، در صدد كمرنگ كردن و توجیه علمی و عرفی و منطقی و شرعی كلام بزرگان برمیآییم!
این فایده ندارد، این نتیجهای ندارد. و این مطلب به این كیفیت بوده است. یادم میآید که در زمان سابق، در همان زمان گذشته كه سن من تقریباً در حدود بیست سال بود، یكی از افراد که از شاگردان مرحوم آقا بود و حالاتی هم داشت و چهبسا به این حالات خود مُعجب بود، عُجب و غرور او را گرفته بود، نسبت به این حالاتی كه برای او پیدا شده بود حساب و كتابی در كنار حساب و كتاب مرحوم آقا و ارتباط خودش با مرحوم آقا قرار داده بود كه «این مسئله از یك طرف خب در ارتباط با مرحوم آقا و متابعت از برنامه و دستورات ایشان بود، در كنارِ این، خود من هم بله، بالأخره حسابی هست، بالأخره مسئلۀ من بیحساب نیست، اگر این قضیه فقط در اینجا بود پس چرا بقیه یکهمچنین حالاتی را ندارند؟! پس معلوم میشود که برای خود ما هم جایگاه خاص خودش را دارد! البته خب این مسئله در ارتباط با بزرگان تقویت پیدا میكند، شدت و توسعه و خصوصیات دیگری را پیدا میكند.»
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به ایشان دستور میدهند كه «شما با مرحوم مطهری ارتباط داشته باشید، به منزل ایشان بروید و ایشان به منزل شما بیاید و ارتباط داشته باشید و صحبت كنید، با هم باشید، با هم صحبت کنید و مطلب بگویید و بین خودتان مطالب را رد و بدل کنید.» این شخص، این مطلب ایشان را حمل بر یك مسئلۀ دیگری كرده بود که «بله، مثلاً این من هستم که فرض کنید که طاووس علیین هستم! در چنین وضعیتی، ایشان از بین همۀ شاگردان به من میگویند كه با مرحوم مطهری ارتباط داشته باش و به منزل ایشان برو و با ایشان صحبت و... داشته باش!» ظاهراً هفتهای یك جلسه به منزل او میرفتند. مدتی از این قضیه گذشت. و وقتی که ایشان این مطالب را با من میگفت و من سؤال میكردم كه چه حرفهایی بین شما رد و بدل میشود، مطالبی را كه میگفت، من با اینكه در آن موقع سنم 18، 19 سال بود، ولی برای من چندان خوشایند نبود كه او این قسم تعبیری از خودش بیاورد! و حتی یك روز به من این را گفت كه «به نظرِ شما بهترین شاگرد آقا چه كسی میتواند باشد؟!» من صبر كردم تا خودش بگوید، گفتم: نمیدانم بهترین شاگرد [چه کسی است!] شما بگویید، گفت:
به نظر من بهترین شاگرد آن كسی است كه علم و درایت فلانی را داشته باشد (همان كسی كه به منزلش میرفت، [یعنی مرحوم مطهری]) و رشد و ترقی فلانی را داشته باشد (همان بزرگواری که چند دقیقه پیش اسمش را بردیم، [یعنی مرحوم آقا سید مرتضی مقدسی])، یکهمچنین شخصی میتواند بهعنوان شاخص باشد!
من گفتم: آیا میدانی به نظرِ من، بهترین فرد كیست؟ بهترین فرد آن كسی است كه وقتی به مجلس بزرگان وارد میشود، واقعاً و حقیقتاً، نه مجازاً و ادعائاً، واقعاً و حقیقتاً خود را از همۀ افرادی كه در آن مجلس هستند كمتر ببیند و موقعیت خود را نسبت به مقام پروردگار كوچكتر احساس بكند، نهاینكه به ذهن خود بیاورد، واقعاً این حالتِ او باشد، این بهترین فرد است!
او از حرف ما خیلی خوشش نیامد! خب معمولاً ما از اول با هم اصطکاکاتی داشتیم و بالأخره همینها هم باعث شد که دیگر با ما قطع رابطه بکند و الحمدلله تا الآن هم این مسئله ادامه دارد، خُب علیٰکلّحال ایشان از این مسائل ما راحت شدند، از این دردسرها و گرفتاریهایی که درست میکردیم، راحت شدند!
مدتی از این قضیه گذشت و من منتظر بودم که روزی برسد و خلاصه آن طرف سكه نمایان بشود و مسئله به آن کیفیت دیگر [دربیاید.] جریانی پیش آمد كه ایشان به اتفاق یك نفر دیگر از دوستانشان در قم پیش ما آمدند ـ ما در آن موقع در قم تحصیل میكردیم ـ در همان اوقاتی بود كه مسائلی بین دولت و بین حوزه پیش میآمد و به مناسبتهای مختلف درگیریهایی پیش میآمد، در همان زمان سابق، زمان شاه، ظاهراً همان زمانهای پانزده خرداد و... بود كه هر سال مسائلی در همان موقع پیش میآمد، درگیریهایی پیش میآمد، اینها به قم آمدند و ایشان (مرحوم آقا) از آمدن اینها به قم [خشنود نبودند،] خوششان نیامد كه اینها همینطوری [بدون اجازه] حركت كردند و به قم آمدند.
یك روز ما به منزل مرحوم مطهری ـ خدا رحمتشان کند ـ رفته بودیم و نشسته بودیم، ایشان (مرحوم آقا) هم بودند و او و آن رفیقش هم كه با هم آمده بودند، آنها هم بودند، خیلی عجیب بود كه مرحوم آقا به هر دوی اینها فرموده بودند كه با ما بیایید، خب یکهمچنین چیزهایی سابقه نداشته است، این شخص خیال میكرد اینكه مرحوم آقا فرمودهاند بیا، یعنی بیا آنجا تا چند تا ظرف حلوایی تقدیم بشود و یک چند تا هندوانهای تقدیم بشود و در آنجا تعریف و تمجیدی بشود، روی این حساب و برداشت، آمد، اما خبر نداشت كه چه حلوایی قرار است برایش پخته بشود که یک وجب روغن رویش میایستد!
ما رفتیم و نشستیم و مرحوم مطهری با آقا مشغول صحبت بودند، مقداری كه گذشت مسئله به جریانی كه اخیراً در قم اتفاق افتاده بود كشیده شد و درگیری كه اتفاق افتاده بود و عدهای را گرفته بودند، یكهمچنین مطالبی صحبت شد، در این موقع یكمرتبه مرحوم آقا این مطلب را فرمودند كه «در این مسئله آقای فلان و آقای فلان بیاجازۀ من به قم آمدند و اشتباه كردند»! این قضیه را كه فرمودند، تمام مجلس یكدفعه و یکمرتبه در سكوت رفت! این چه حرفی بود كه ایشان زدند؟! این چه جهتی داشته؟! این چه حسابی در اینجا بوده است؟! آن بندهخدا رفیقش که سید و اولاد پیغمبر بود، ناراحت شد ولی مشخص بود كه این مطلب را در خود هضم كرد و پذیرفت. بالأخره درد، درد است، حالا جلوی چند نفر اینطور تعبیری [را برای آدم بیاورند، خب این تلخ است،] گرچه در بعضی از موارد، انسان به جایی میرسد كه برای او اینگونه موقعیتها، از هر شیرینی، شیرینتر است، واقعاً شیرینتر است نهاینکه به خود بقبولاند، ولی خب ما هنوز به آنجا نرسیدیم، ولی انسان در مقام تربیت به آنجا میرسد، هر وقتی كه احساس كردید و کردیم كه اگر یكهمچنین موقعیتی برای ما پیش آمد، برای ما تفاوتی نداشت، بدانیم كه حالا اول حركتمان است، تا حالا داشتیم مقدماتش را طی میکردیم، بعد از آن مرحله، یك مرحلۀ بالاتر است كه شخص منتظر است كه یكهمچنین موقعیتهایی پیش بیاید و اگر نیاید، خودش كاری انجام میدهد كه یكهمچنین وضعیتی پیش بیاید تا مورد یكهمچنین خطابی قرار بگیرد، البته نه سرخود! همۀ اینها روی حساب است، آن خب مرتبۀ سوم است. ولی خب ما هنوز درمرتبۀ اول گیر هستیم و ماندهایم.
آن بندهخدا در همان مرتبۀ اول ناراحت شد، سرخ شد، سفید شد، ولی خب از وجناتش معلوم بود كه قبول كرده، این تربیت را قبول كرده و این مهمیز را به جان پذیرفته است و خلاصه علیٰکلّحال نمرۀ خوبی گرفت.
اما آن شخص دیگر، ای داد بیداد! از قیافهاش پیدا بود که دارد خط و نشان میکشد! نفس شروع به کلنجار رفتن کرده است! تمام این یکی دو سال آمدنهای به اینجا، همه بر هوا رفت! با یک عبارت! تمام این برویدها و...، همۀ آن برویدها برای امروز بود! بروید، صحبت کنید، چه کنید، بنده خدا خبر نداشته است، آن کسی که میگوید به آنجا برو، همانی است که امروز در اینجا این را میگوید. آن موقع که میرفتی، چرا به فکر الآن نبودی؟ چرا گذاشتی دائماً نفست باد کند، باد کند، اینقدر باد کند که از این در نتوانی بیرون بروی؟! چرا؟ اگر از همان موقع خودت را در یكهمچنین وضعیتی میدیدی كه روزی خواهد آمد، از همان اول معتدل و بالانس حركت میكردی و روی یك میزان میرفتی، نه این رفتن، بر تو اضافه میكرد و نهاینكه به موقعیت نفسانی تو میافزود، و بلكه اگر بر آن وزان حركت میكردی، چون همراه با تربیت و مجاهدۀ نفس بود، این رفتن، موجب ترقی تو بود.
این قضیه یکمرتبه برای خود مرحوم مطهری خیلی عجیب بود که این مطلبی كه ایشان فرمودند چه بود؟! خب البته ایشان با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آشنایی داشتند و از ایشان یکهمچنین مطلبی را بعید نمیدانستند. این قضیه گذشت و بعد از چند دقیقه ما برخاستیم و از مجلس بیرون آمدیم، داخل ماشین كه شدیم شروع به گفتن كرد ـ حالا بهجای اینكه این مطلب را بپذیرد و دیگر سرش را پایین بیندازد، حالا که خوردی خب سرت را پایین بینداز، إنشاءالله خدا برایت [جبران میکند]ـ که: «من مدتی است كه حافظهام كم شده، زمانها را خوب تشخیص نمیدهم»! این چیست؟ این دائماً چرخیدن است، میداند دارد خرابکاری میکند! بابا با چه کسی داری حرف میزنی؟! پیش چه کسی داری این حرف را میزنی؟! برای چه کسی داری توجیه میکنی؟! آیا برای من؟! من که خودم تو را میشناسم، برای چه کسی؟! آیا برای آن آقایی که صندلی عقب نشسته و از همه چیز، اول و آخر و وسط و بالا و پایینت خبر دارد؟! آیا داری برای او میگویی؟! میگفت:
بله مدتی است كه حافظهام كم شده، من تشخیص نمیدهم، گاهی اوقات جمعه را با پنجشنبه عوضی میگیرم، (خب گاهی اوقات اشتباه اشکال ندارد که آدم عوضی بگیرد، مسئلهای نیست!) گاهی اوقات شنبه را عوضی میگیرم، گاهی اوقات اتفاق افتاده قول که میدهیم فرض کنید در غیر از آن وقت میرویم.
و دائماً حرف زد زد زد و آقا هم همینطور دائماً تبسم میكردند و یک کلام حرف نزدند. دائماً حرف زد که بلکه تأییدی از آن عقب بیاید (چون من جلو نشسته بودم و ایشان هم جلو نشسته بودند) ولی نهخیر، ایشان فقط همین تبسم میکردند و هیچ نفرمودند، تبسم به این قیافه و این هیکل مبارک!
نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد كه نسبت به مسئله و نسبت به اصل قضیه آن حالتی كه پیدا شده بود و آن وضعیت ظاهری، آن حالتی كه احساس میكردی كه آن حالت، حالت ربط است، حقیقتش را حالا نشان داد.
لزوم ارتباط واقعی با اولیای الهی نه صرف تخیلِ ارتباط با آنها
این نكته، نكتۀ دقیقی است كه اهل دقت باید به این نكته توجه كنند! انسان خیال میكند كه ربط دارد، انسان خیال میكند كه چسبیده است، انسان خیال میكند كه ارتباط دارد، خب مسائل ظاهری، بیا و بروها، پای سفرههای حلوا و دیسهای برنج، در مجالس روضه، بفرمایید و بیایید و بنشینید، فلان آقا به این آقا مراجعه كند، آن آقا پیش این بیاید، هیچكدام اینها ملاك نیست، هیچكدام دلیل نیست، هیچكدام علت نیست، ما هم از اینها داریم، ما هم خودمان را به دین پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم چسبانیدهایم، ما هم خودمان را به دین پیغمبر ربط دادهایم، بنده خودم را عرض می کنم، ما هم خودمان را تابع پیغمبر میدانیم، ما هم خودمان را تابع ائمه علیهمالسّلام میدانیم، ما هم خودمان را تابع احكام شرع میدانیم، ما هم خودمان را یک پا، پای کار نسبت به مواردی که پیش میآید میبینیم، همۀ این مسائل هست ولی هیچوقت نیامدیم خودمان را آزمایش كنیم، هر روز محک بزنیم، یكدفعه یك قضیه پیش میآید كه مسائل دین با مسائل دنیای ما در تعارض قرار میگیرد، آنجا است كه شروع میشود آن ربطی كه به ظاهر ربط بود، تو خالی بودن خودش را آنجا نشان میدهد، شروع به توجیه كردن میكند! اگر ربط، ربط بود، دیگر برای چه داری توجیه میکنی؟ اگر آن حالت چسبندگی، واقعی بود و آن حالت، حالت صحیحی بود و براساس یك ملاك بود، آن حالت چسبندگی اصلاً نمیگذارد فكر خلاف و خطوری در ذهن ما بیاید، نمیآید. چون آن حالت نیست و فقط یك ربط ادعایی است، فقط یك ربط مجازی است و براساس این ربط، گوش ثریا را هم كر میكنیم، فریاد خودمان را به فلك هم میرسانیم كه ما چه هستیم، ما فلان هستیم، ما لوادار دین هستیم، همه باید اینجا بیایند، غیر از اینجا جایی نیست، فقط باید به اینجا مراجعه بشود، فقط احكام باید از اینجا اتخاذ بشود و امثالذلك، تمام اینها یك حالت ارتباط تخیلی و یك حالت چسب تخیلی و یك حالت التذاق تخیلی و یك حالت متابعت تخیلی برای انسان میآورد، همۀ اینها براساس خیال است و بر آن اساس خیال با سایر افراد هم برخورد میشود، همۀ اینها خیال میشود، خیال در خیال در خیال!
خب همیشه كه دنیا اینطور نمیماند، بالا و پایین دارد، فراز و نشیب دارد، به یك منوال نیست. تا امروز مطالبی كه در جریان بود، ما با آنها ارتباط داشتیم، خب ارتباطی به ما نداشت، ما براساس آن ربط تصور میكردیم كه در قضایا حكم به عدل میكنیم، فتوای موافق با رضَیالله را بیان میكنیم، حكم منطبق با شرع را در این مورد بیان میكنیم، چرا؟ چون مورد ربطی به ما ندارد، ارتباطی با ما ندارد.
در قضاوتهای خودمان با افراد به خیال خود و به توهم خود از جادۀ حق منحرف نمیشویم و در همان اعتدال میمانیم و این كه نسبت به مسائل برطبق رضای الهی و برطبق حكم الهی میگوییم، به خود مغرور میشویم و این را برای خود فخر میدانیم و بر همین اساس، تصور بر این میكنیم كه وجود ما و نفس ما و شراشر وجود ما، همه در همین راستا محكم و مانند یك عروۀ محكم و طناب محكم و وثیق قرار دارد، یكمرتبه یک قضیهای برای خود ما پیش میآید، یکدفعه میبینیم بار زمین گذاشتیم! عجب! چطور شد؟ شما كه تا حالا برای آن زن و مرد كه پیش شما آمده بودند، این حكم را كردید، حالا كه قضیۀ این زن و مرد پیش آمد، آیا حکم عوض شد؟! قضیه چه شد؟! شما كه تابهحال برای شریكِ فلان كس كه در بازار با شریكش اختلاف داشت، حكم به فلان كردی، حالا كه یک قضیۀ مالی پیش آمده، آیا یكدفعه حکم عوض شد؟! شما كه تابهحال راجع به فلان موقعیت كه محل رجوع افراد بود، اینچنین حكم میكردی حالا كه برای شما اتفاق افتاد، آیا اینطور شد؟! شما كه تابهحال برای ارتباطات دوستانه اینطور قضاوت میكردید، حالا كه این قضیه مربوط به دوست خودت و مرید خودت و رفیق خودت پیش آمد، آیا طور دیگری شد؟! صورت مسئله كه یكی است، شخص عوض شده، مصداق تغییر كرده، آن صورت مسئله همین صورت مسئله است و وقتی که صورت مسئله یكی باشد، پس چرا لحن عوض میشود؟! چرا نتیجه تغییر میكند و چرا حكم تفاوت پیدا میكند؟! این برای چیست؟ این برای این است كه آن ارتباط نبوده است، خیال میكردیم؛ آن ارتباط نبوده است و خیال میكردیم كه در یك ارتباط قرار داریم؛ خیال میكردیم كه این حالتی كه در دل و در درون برای موقعیت خود در پیشگاه حكم خدا و راه خدا مشاهده میكنیم، حق است و واقع است و غیر از او نیست، خیال میكردیم. البته این مطالب هم اتفاق بیفتد خوب است، به صلاح است، انسان بفهمد؛ یعنی این موارد [خوب است که اتفاق بیفتد تا انسان بفهمد که چهکاره است.] و برای همه این قضیه هست، برای همه هست.
تفریغ قلب مرحوم علامه طهرانی در قبال اساتید سلوکی خود
همانطوریکه بارها خدمتتان عرض کردم، آنقدر این قضیۀ مرحوم آقا در قبال مطالب و دستورات اساتیدشان ظاهر و روشن بود كه بین شاگردان آن استاد و بین رفقای خودشان مشارٌ بالبنان بودند، خودشان میگفتند: «هر کسی که آقا سید محمدحسین نمیشود!» یعنی خودشان این مسئله را اظهار میکردند. خب البته همینطور است. وقتی که كسی واقعاً صاف باشد و واقعاً قلب خودش را تفریغ كرده باشد، تفاوت ندارد، هیچ فرقی نمیكند. در مورد ارتباطات خب مطالبی كه برای مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ پیش میآمد، این مطالب، مطالب آسانی نبود. یادم هست که چند سال پیش من در یکی از همین جلسات، كیفیت حیات دینی و تبلیغی ایشان را در طهران بعد از مراجعت از نجف، تا حدودی برای رفقا توضیح دادم كه ایشان در اینجا از هر جهت و از هر طریق و به هر نحوی با چه مشكلاتی رو به رو بودند، یعنی واقعاً مسائلی را كه من الآن نسبت به آن قضایایی كه گذشته است در نظر میآورم و صورتهایش كه در دوران طفولیت و نوجوانی مشاهده میكردم و برای من هست، واقعاً احساس میکنم كه اینها مطالبی است كه از عهدۀ ما برنمیآید! مسئله، مسئلۀ خیلی عجیبی است! گرفتاریهای ایشان، برخوردهای ایشان با افراد مختلف، برخورد ایشان با دولت سابق، زمان شاه، كیفیت اذیتهایی كه آنها میكردند و نحوۀ برخورد ایشان با آنها و محدودیتهایی كه آنها ایجاد میكردند، كارشكنیهایی كه آنها در مسائل و مطالب مسجد میكردند و همینطور تذكراتی كه دائماً پشتسرهم برای ایشان میآمد و درعینحال آن مسیری را كه ایشان برای تبلیغ و بیان مطلب انتخاب كرده بودند، از آن مسیر به هیچوجه تنازل نمیكردند و بر همان كیفیت حركت میكردند، برخورد ایشان با مدیران و مدبران و اولیاء این جریانات و مساجد و مسائل كه خود آنها داستان دیگری دارد و بعضیهایشان را، البته نه همهاش را، خود ایشان در كتاب انوار ملكوت نقل كردهاند،1 نحوۀ آمدن و رفتن ایشان در مسجد، خلاصه این 21 سالی كه ایشان در طهران بودند، دوران بسیار سختی برای ایشان بود، در تمام این مدت یكبار من از ایشان نشنیدم كه به استاد خودشان حتی تذكر این مطلب را بدهند كه آیا وضعیت ما به همین كیفیت باید بماند یا نه؟ من نشنیدم! خیلی عجیب است دیگر!
بنده خودم وقتی که از مشهد به قم آمدم و این هم به دستور ایشان بود در همین سه سال آخر حیات ایشان، (ما تصور این را هم نمیكردیم كه حتی مثلاً روزی بیاید كه ما به قم مهاجرت بكنیم) ایشان ابتدا فرمودند: « حالا یك سفر دو سه سالهای باشد»، ما دو سال كه از این قضیه گذشت نامهای برای ایشان نوشتیم که خب آن دو سالی كه شما فرمودید، این دو سال تمام شده، آیا حالا دوباره به مشهد برگردیم؟ ایشان هم جوابی برای ما نوشتند و هرچه میخواستند به ما گفتند که «من تو را برای این و برای این و... فرستادم» و خلاصه شروع كردند، دیدیم كه نه! این رشته سر دراز دارد! و الآن هم همین حكم و برنامه وجود دارد.
ولی ایشان در تمام این مدت 21 سال كه در آن وضعیت بودند، یكبار من ندیدم و نشنیدم كه خلاصه ایشان نسبت به این مسئله، مطلبی را اظهار بكنند و حتی مهاجرت ایشان به مشهد مقدس بعد از انقلاب و ترك مسجد قائم هم باز به دستور استاد ایشان بود و در آن سفری كه در سوریه رفتند و با استاد ملاقات كردند، در آنجا مرحوم حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به ایشان فرمودند: «دیگر اقامت در طهران بس است و شما دیگر به مشهد هجرت كنید و در آنجا هم دیگر خواهید بود.»1 تمام اینها به دستور ایشان بوده است. خب همین است که ایشان این فرد میشود. وقتی كه شخص در قبال استاد، این باشد، استاد هم میفرماید: «هرچه من داشتم، این شاگرد همه را از من گرفت.» خب این استاد هم این را میگوید. بیخود که نیست، یعنی همینطوری فرض كنید كه انسان بیاید و یک اسمی و یک شعاری و یك مطلبی و یك دلخوشی و یك خنده و شادی و همین، [نه] اینها باید در كنار آن مسئلۀ تربیتی باشد. بله، خنده، شادی، سرور و تفریح و...، همۀ اینها هست و همۀ اینها مظاهر جمال است و جمال بدون جلال نمیشود و كار از پیش نمیرود.
رشد و حرکت سالک در اثر تفریغ قلب
این كلام، كلام عنوان است كه میگوید: «فَفَرَّغتُ قَلبی؛ دلم را خالی كردم» چیزی در دلم نگذاشتم، هرچه امام علیهالسّلام بگوید [میپذیرم.] وقتی كه انسان اینطور بکند، در یكهمچنین وضعی، [انسان حرکت میکند و رشد می کند.] این قضیه را خود ما هم خوب است که تجربه كنیم، این مسئله را تجربه کنیم، در موارد مختلف كه پیدا میشود، این قضیه خوب است كه تجربه بشود.
در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یادم میآید، عجیب بود، خود ما بهعنوان شاگرد، رفقای ایشان و دوستان ایشان پیش ایشان میرفتیم ولی از اینكه بخواهند بر ما عیب و ایراد بگیرند نگران بودیم، خب این که نمیشود. فرض كنید اگر مسئلهای بود، در بین بعضی از افراد مورد بحث بود و یکی این را میگفت، یکی آن را میگفت، یكدفعه میدیدیم كه ایشان در مجلس، یکهمچنین مطلبی را مطرح كردند، در یک جلسه این را مطرح کردند، طرفین قضیه در ارتباط با آن مطلبی كه مطرح شده بود ـ كاملاً این قضیه مشخص بود، آیا برای خود ما اتفاق نیفتاده است؟ ـ كاملاً گوش میدادند و حواسشان به این بود كه آقا آن چیز را كه به نفع آنها هست، آنطور صحبت كند و مطلب را بهسمت آنها بگرداند، یكدفعه میدیدیم در بعضی از چهرهها یكخرده لبخند نمایان شد: «دیدی چه خوب شد!» تا یكخرده میگذشت یك دفعه میدیدیم كه ایشان جانب آن طرف دیگر را گرفت، یکدفعه اخمها در هم میرفت! مثل مربای آلو میشد، یکدفعه زاویه پیدا میكرد! چه شد؟ آن طرف یكخرده انبساط [پیدا میکرد] و سرحال میآمد، دوباره در همین فراز و نشیب و... بود و بالأخره هم در آخر معلوم نمیشد كه آیا آن مطلب صد درصد مربوط به این است و جانب این طرف را گرفته شده یا مربوط به این است؟ او میآمد بیرون و میگفت: «دیدی آقا دنبال ما را گرفت!» او میگفت: «دیدی آقا پشت ما را گرفت!» هرکدام [همین را میگفتند.]
این فایده ندارد، اگر یک ماه اینطوری بیاییم، فایده ندارد؛ یک سال هم اینطور بیاییم، فایده ندارد؛ ده سال هم بگذرد، فایده ندارد؛ صد سال هم بگذرد فایده ندارد و دیدید که فایده نداشت! این فایده ندارد، چرا؟ چون همۀ ما با پیشفرض آمدیم، قلبمان را فارغ نكردیم، دلمان را فارغ نكردیم.
آیا میدانید ایشان چطور بودند؟ اما از خود ایشان بگویم، ایشان وضعیتی داشتند كه هروقت پیش استادشان میرسیدند، خود را در موقعیتی قرار میدادند كه احساس كنند آن مطلبی را كه الآن استاد دارد میگوید، اصلاً فقط برای این میگوید و به كس دیگری كاری ندارد؛ آن كنایهای را كه الآن دارد میزند، آن كنایه را دارد به این میزند؛ آن تلمیح و تلویحی را كه الآن دارد انجام میدهد، به این دارد انجام میدهد؛ آن اشارهای را كه الآن میكند، آن اشاره را الآن دارد به این میكند. چرا؟ چون كلام اولیاء خدا گُتره نیست، كلام اولیاء خدا لغو نیست، اولیاء خدا آنقدر حال ندارند كه بیایند برای ما قصه بگویند و از اینطرف و آنطرف مطالب نقل کنند، نه! اینقدر حال ندارند، پس اگر چیزی را میگویند، آدم باید بداند كه این قضیه بیحساب نیست. آنقدر حوصله ندارند كه بیایند و با انسان بنشینند و گپ بزنند و از هر طرف و از هر جا سخنی بیاورند، نه، آنها برای خودشان حساب و كتابی دارند، بهجای صحبت كردن با ما با كسانی میتوانند صحبت كنند كه عقل و هوش ما به آنجا نخواهد رسید. پس اگر انسان در كنار اولیاء خدا قرار میگیرد، باید متوجه باشد این حرفی كه دارد زده میشود، به چه چیزی میخورد؟ روی چه حسابی این حرف زده میشود؟ الآن این مطلب برای چه گفته میشود؟ برای چه این قضیه گفته میشود؟
در همان زمان، بنده خود شاهد بودم، در كربلا در منزل مرحوم حداد وقتی كه ایشان یك حرف را میزدند، دقیقاً مشخص بود، نهاینکه مشخص بود، اصلاً تصریح بود بر اینكه كلام ایشان دارد به یكی از افرادی كه در مجلس هستند اصابت میکند، این همینطور گوش میداد، وقتی كه مطلب ایشان تمام میشد و از مجلس بیرون میآمد و من میگفتم: فلانی! این حرفها مربوط به شما است، میگفت: «نه بابا! اینها مربوط به ما نیست، اینها اسرار و مطالبی هست که تو نمیفهمی!» خب حالا ما گرچه الآن شانزده، هفده ساله هستیم در مقابل شما که چهل، پنجاه سال سن دارید ولی بالأخره به اندازۀ هفده سالمان میفهمیم، و الآن میبینیم که این فهم هفده سالمان درست بود.
و نتیجهاش سقوط است، خب سقوط میکند دیگر، خب چه اشکال دارد یک فرد پنجاه ساله بیاید و بگوید که من اشتباه كردم؟! چه ایرادی دارد؟! چه اشکالی دارد؟! مگر ما باید بیایراد باشیم؟! چه کسی گفته که ما باید بیایراد باشیم؟! مگر ما باید بیخطا باشیم؟! نهخیر، ما هم خطا داریم و هم اشتباه داریم، افتخار هم میكنیم بر اینكه خطا و اشتباه داریم، توبه میكنیم، این اشتباه ما را بر سر عقل میآورد، این خطا ما را بر سر علم و معرفت میآورد. چه اشكالی دارد؟ بشر هستیم، معصوم كه نیستیم، هیچ اشكال ندارد. اشكال اینجا است كه اشتباه و خطا را خطا نبینیم! این اشكال است. لغزش را لغزش نبینیم و خطا را به خود نگیریم و به دیگران بدهیم، این نتیجهاش چیست؟ در همان خطا میمانیم و آن خطا تبدیل به حجاب میشود، تابهحال آن خطا حجاب نبود. انسان حرفی را اشتباه میزند، یك حكم به اشتباه میكند، یك مسئله را اشتباه میگوید، خب اشکال ندارد، انسان جایز الخطا است و هیچ اشکالی نیست، خدا هم به انسان كاری ندارد. ولی وقتی كه متوجه میشود باید در صدد جبران برآید، این در صدد جبران برآمدن یعنی یك پله بالا رفتن، درصدد جبران بر نیامدن یعنی یك پله پایین آمدن. آن خطای اول هیچ اشكالی ندارد، هیچ مسئلهای نیست، بشر جایز الخطا است، تصور میكند كه حكم این است، مطلب این است، این مشورتی كه با او شده، جوابش این است، این مسئلهای كه با او طرح شده، نتیجهاش این است، همۀ اینها جایز الخطا است و اشكال ندارد، مهم در موضعگیری انسان بعد از این قضیه است، اگر انسان در یكهمچنین وضعیتی بماند، دچار مهلكۀ تشابه میشود، تشابه!
در مسئلۀ تشابه که جلسۀ قبل خدمت رفقا عرض کردم، چند دقیقهای تا حدودی مطلب را بیان میكنیم و بعد تتمهاش برای جلسۀ بعد باشد.
محکم و متشابه
این مسئلۀ تشابه خطرناكترین مسئلهای است كه دامن سالك را میگیرد، نه فقط نسبت به سالك، همۀ افراد، همۀ افرادی كه اینها از اول تاریخ آمدهاند، در این ازمنه سیر كردهاند، عمرشان را گذراندند و به انحاء مختلف بر مردم حكومت كردند، چه حكومت دنیایی و چه حكومت دینی، در هر دو طرف مسئله، این قضیۀ تشابه وجود داشته و در همۀ دنیا این مسئله هست.
آیۀ قرآن میفرماید:
﴿هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ مِنۡهُ ءَايَٰتٞ مُّحۡكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٞ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمۡ زَيۡغٞ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنۡهُ ٱبۡتِغَآءَ ٱلۡفِتۡنَةِ وَٱبۡتِغَآءَ تَأۡوِيلِهِۦ وَمَا يَعۡلَمُ تَأۡوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَهُ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِي ٱلۡعِلۡمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلّٞ مِّنۡ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ﴾؛1
لزوم تمسک به محکمات
خدای متعال قرآن را به تو نازل كرد، این قرآن دو بخش دارد: بخش اول این قرآن، مسائلی است كه شبهه و تردید در آن نیست، مطلب شفاف است، روشن است، عبارات واضح است، در دلالت مقصود، خدشهای وارد نمیشود، نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج به جا آورید، معنا معنای خیلی روشن است، صدقه بدهید، انفاق بكنید، كمك به فقرا بكنید، معانی روشن است، ﴿هُنَّ أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ﴾؛ «اصل و اساس كتاب اینها هستند.» در این آیه میفرماید: این بخش از قرآن كه دارای این خصوصیت است، این برای شما مهم است. «اُم» یعنی اصل و اساس و آن واقعیت یك شیء. آن مخ و پایۀ مبانی و معتقدات را «اُم» میگویند، و به مادر هم كه «اُم» میگویند چون مادر اصل انسان است و پایگاه و جایگاه انسان است و انسان در درون مادر رشد میكند و به مرتبۀ انسانیت میرسد، از این نظر مادر، «ام» است. ﴿هُنَّ أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ﴾؛ «اینها، این محکمات، اُم و اساس كتاب هستند.»
آیات مختلفی که در مسائل مختلفه هست، نسبت به عبادات، نسبت به مسائل اجتماعی، نسبت به سیره و روش انسان، اساس بر آن است: ﴿فَسَۡٔلُوٓاْ أَهۡلَ ٱلذِّكۡرِ إِن كُنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ﴾،2 محكم است، شبهه در آن نیست، وقتی كه چیزی را نمیدانید از هر كسی سؤال نكنید، از هر آدم نفهم و جاهلی سؤال نكنید، پیش كسی بروید كه خبیر باشد. مریض كه میشوید پیش هر دكان عطاری نروید و از او دارو نگیرید، پیش طبیب متخصص بروید، این میشود ﴿أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ﴾، یعنی محکم. ﴿فَسَۡٔلُوٓاْ أَهۡلَ ٱلذِّكۡرِ إِن كُنتُمۡ لَا تَعۡلَمُونَ﴾. یعنی انسان باید بناء زندگی خودش را بر این آیه قرار دهد. این اُم میشود، یعنی این آیه را در سیرۀ خودش و در روش خودش بگذارد، در روش شخصی و اجتماعی با افراد دیگر. این آیه را اُم و اصل قرار دهد و بعد روش خودش را بر این اساس بگذارد. این یک آیه میشود.
یا فرض كنید آیۀ ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَٰٓئِكَ كَانَ عَنۡهُ مَسُۡٔولٗا﴾؛1 وقتی كه علم نداری جلو نرو و با جمعیت حركت نكن و هر جا که آنها رفتند، تو هم نرو! بایست، شاید آن جمعیت میخواهد به چاه برود، شاید آن جمعیت میخواهد به هوا برود، شاید آن جمعیت میخواهد به ضلالت برود، تو چرا دنبال جمعیت حركت میكنی؟! ﴿وَلَا تَقۡفُ﴾ (قفا، یقفوا یعنی دنبال کردن)؛ دنبال نرو، هر كسی هر چیزی را میگوید گوش نده، هر كسی به راهی میرود تو هم دنبال او نرو، آخر مگر تو گوسفند هستی که دنبال بز راه میافتی؟! ﴿لَا تَقۡفُ﴾ بایست! ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ﴾؛ وقتی که علم نداری، بایست. علم یعنی چه؟ یعنی با این دوتا چشمهایت ببینی، علم یعنی به مرتبهای برسی كه بتوانی قسم بخوری، یعنی دو دوتا چهارتا! مثل دو دوتا چهارتا بتوانی روی آن قسم بخوری! این علم میشود، نهاینکه انسان چیزی را باور دارد، بعد ساعت بعد بفهمد که اشتباه کرده است. اینهایی كه انسان در این دوره و زمانه، اسمش را علم گذاشته، حدس هم نیست چه برسد به ظن و ظن مُتاخَمِ علم و قریب به علم! ابدا، اینها حدس هم نیست. و بیشتر گرفتاریهایی كه برای ما بشر پیدا میشود از این است كه این آیه را اُم و اساس در زندگی خود قرار نمیدهیم.
﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ﴾؛ وقتی که علم نداری حركت نكن، وقتی که نمیدانی این دستگاه از نظر ایمنی، ایمن است یا نه، كلید را نزن، یكدفعه میبینی آمد و دستت را قطع كرد! بگویی كه حالا من به فلان كارگر گفته بودم که این را درست كن و لابد او هم درست كرده است، نه آقا، شاید درست نكرده باشد، یادش رفته باشد، رفته باشد ناهارش را بخورد، نرو كلید را بزن، امتحان كن، بپرس، وقتی كه مطمئن شدی كه این توسط تكنسین درست شد و حالا اشکال ندارد، حالا آن را راه بینداز. ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ﴾. در ارتباط با افراد بر صرف حدس و گمان و من به این گفتم و حتماً او به او گفته و این انجام شده، نه! برو ببین وقتی كه درست بود، آن موقع ترتیباثر بده تا تبعات برایت پیش نیاید، این آخ را که میخواهی بگویی، همان اول بگو؛ «آخ خوب بود این کار را میکردم، آخ خوب بود چند لحظه تأمل میکردم، آخ خوب بود این را از این هم میپرسیدم، این تفحص را میکردم»، این محکمات میشود، وقتی که محکمات شد، اُم میشود. زندگی باید براساس این محکمات باشد.
حالا اگر زندگیمان را براساس این آیه قرار دهیم، آیا آنوقت وضعیت فعلی ما تغییر نمیكند؟ آیا موقعیت ما تغییر نمیكند؟ آیا با آن وضعیتی كه در آن هستیم، دیگر فرقی نمیكند؟ اگر قرار باشد هر چیزی را براساس علم قرار بدهیم، براساس یقین قرار دهیم، شایعات را كنار بگذاریم، متابعت با مردم را كنار بگذاریم، دنبال اشاعات رفتن را كنار بگذاریم، دنبال اینكه هر مطلب را هر جا شعار نوشتند كنار بگذاریم، خودمان برویم تحقیق بكنیم و به یقین برسیم و براساس یقین عمل کنیم، اگر قرار باشد بنا بگذاریم هر روز از صبح این آیه را در ارتباطات خودمان اُم قرار بدهیم، آنوقت چه خواهد شد؟ این محكمات میشود. ﴿هُنَّ أُمُّ ٱلۡكِتَٰبِ﴾ این تا حدودی [روشن شد.]
قسمت بعد: ﴿وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٞ﴾، حالا این که چرا قرآن این تیکۀ دوم را دارد، این بماند. ممکن است یکی بگوید: «مگر خداوند مجبور بود قرآنی درست کند که دو قسمت داشته باشد؟ خب همه را محكمات میآورد، خیال همۀ مردم راحت میشد»، نه! حساب دارد، این حسابش برای جلسۀ بعد بماند.
تمسک به متشابهات، سیرۀ افراد مریضالقلب
قسمت دوم این قرآن، متشابهات است، متشابهات یعنی چه؟ متشابهات یعنی هر كس میتواند به نفع خودش توجیه كند، هر كسی میتواند برای خودش توجیه كند، هر كسی میتواند آن آیه را با وضعیت خودش تطبیق بدهد.
آیۀ شریفه دارد:﴿أَطِيعُواْ ٱللَهَ وَأَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ مِنكُمۡ﴾؛1 خب ﴿أَطِيعُواْ ٱللَهَ﴾ که مشخص است، محكمات، ﴿أَطِيعُواْ ٱلرَّسُولَ﴾ هم مشخص است، چون یك پیغمبر داریم، دوتا پیغمبر که نداریم، مثل بهاییها كه نیستیم كه آنها برای خودشان پیغمبر درست كردند، نه، پیغمبر هم آنجا هست. سراغ قسمت بعدی آیه میآییم: ﴿وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ﴾، اولی الامر گرچه از نظر شیعه بنا به روایاتی كه آمده است، تمام است، ولی آیۀ قرآن كه نگفته ﴿وَأُوْلِي ٱلۡأَمۡرِ﴾ كیست، حجاج بن یوسف ثقفی با همین آیه گردن افراد را میزد و میگفت: «شما به توسط همین آیه، مهدورالدم هستید، چون با اولی الامر مخالفت میكنید، من اولی الامر هستم»! اولی الامر یعنی هر كسی كه دارای امر و حكومت است، دارای امر و نهی است، این چه میشود؟ این حاكم میشود. شما با حاكم مخالفت میكنید و طبق این آیه، متابعت از من واجب است و مخالفت حرام است و كسی كه مخالفت كند، مهدورالدم است.2 این متشابه میشود، همین الآن هم بسیاری از افراد همین مطلب را میگویند و اهل تسنن این مسئله را میگویند و نسبت به افراد میدهند و عدۀ دیگری هم هستند كه از این حرفها میزنند! این چه میشود؟ این قسمتش متشابه میشود و همینطور آیات دیگر.
امام زمان علیهالسلام تنها امام و مقتدا در حال حاضر
﴿فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمۡ زَيۡغٞ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ﴾ حالا از اینجا دیگر بین این دو طایفۀ از مردم جدایی میافتد، آن كسانی كه وصل هستند، آن كسانی كه وصل نیستند، آن كسانی كه قلبشان را فارغ كردند، دنبال محكمات میروند، آن كسانی كه قلبشان را فارغ نكردهاند و برای خودشان چیزی گذاشتهاند، حساب و كتاب برای خود گذاشتهاند، در مقابل مطالب، موضع گرفتند، سی درصد برای خودشان نگه داشتند، آنها دنبال متشابهات میروند؛ ﴿فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمۡ زَيۡغٞ﴾، این قضایایی را که میگویم قضایای خیلی حساسی است، بزنگاه مطلب و سلوک را امروز برای رفقا میگویم و بدانیم که وضعیت ما چیست؟ خیال نكنیم كه اینها فقط مربوط به زمان حَجاج است، نه برای همین الآن است، همین الآنِ روز جمعه، برای همین مجلس و خودِ منِ گوینده، هیچ تفاوتی ندارد! من هم باید به خودم مراجعه كنم ببینم در قبال مطالبی كه ممكن است برای من پیدا بشود، از الآن بسنجم و ببینم چه وضعیتی ممكن است که بگیرم، از الآن خودم را آماده كنم، از الآن خودم را در مطالبی كه برای من پیدا میشود آماده كنم. اینطور نیست كه انسان خودش را در خزانه و صندوق قرار بدهد و در را قفل كند، نه، آدم بیرون میآید، با مردم صحبت میكند، در اجتماع حركت میكند، با افراد مختلف صحبت میكند، لاجرم و ناچار در معرض مسائل مختلف و قضاوتهای مختلف قرار میگیرد، از این چارهای نیست، مهم این است كه انسان وضعیت خودش را بررسی كند، نهاینكه در صندوق برود و در را قفل كند، رفتن به صندوق و قفل كردن، هنر نیست، از زیر بار مسئولیت در رفتن و گفتن اینكه با ما كاری نداشته باشید، این هنر نیست، این فرار است، هنر این است كه انسان بیاید و مسئولیت را انجام بدهد و اگر هم اشتباه كرد بگوید اشتباه كردم، این هنر است و بسیار هم عالی است و افتخار است. انسان اشتباه میکند، خب بکند، چه کسی گفته كه ما امام زمان باشیم؟! نه كسی گفته و نه خواهیم بود و این خیال را به گور خواهیم برد كه ما بیاییم و امام زمان [باشیم!]
امام زمان یك نفر است، فقط در این عالم وجود، یك نفر شخصی است نه نوعی، یك نفر است كه او معصوم مطلق است و فقط هم او اسوه است، والسلام و تمام! بقیه، همه خطا میکنیم، كم و زیاد دارد، اسوه امام زمان علیهالسلام و عجّل الله تعالی فرجه الشریف است و بس، تمام شد! رهبر امام زمان است و تمام شد! لوادار امام زمان است و تمام شد! امام، امام زمان است و تمام شد! مقتدا امام زمان است و تمام شد! قضیه این است.
همه جایز الخطا هستند، خُب یكی كمتر و یكی بیشتر، اشكال هم ندارد، باید هم همینطور باشد و خود جَریِ تكوین و جری عالم تشریع، اقتضای این مسئله را میكند كه انسان یكبهیك در مقام رفع نقص بربیاید و نقایص خودش را بدل به كمال بكند، بسیارخوب، باید هم همینطور باشد.
﴿فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمۡ زَيۡغٞ﴾؛ آنهایی كه در دلشان زیغ است، آنهایی كه در دلشان اضطراب و تشویش است، آنهایی كه در دلشان آن صفا نیست، كدورت است، سی درصد كدورت جا باز كرده است، شصت درصد جا باز كرده است، هفتاد درصد، و خدا نكند كه دائماً به بالا برسد، آن کسانی که در دلشان زیغ است، آنها دنبال محكمات نمیروند، اگر دنبال محكمات بروند، میمانند که چه جوابی بدهند، میمانند که به مردم چه بگویند، میمانند، برای توجیه كار خلاف دنبال آیاتی میروند كه قابل توجیه است،﴿فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنۡهُ﴾؛ آن آیاتی را كه شبههناك هستند، متابعت میكنند. شبیه حق است، یعنی مطلب شبیه است ولی احتمال باطل هم میدهد، دو وجه است، هم وجه باطل در آن میرود و هم وجه حق در آن میرود، دنبال آن میروند و جانب باطل را میگیرند، ﴿ٱبۡتِغَآءَ ٱلۡفِتۡنَةِ وَٱبۡتِغَآءَ تَأۡوِيلِهِۦ﴾، برای چه این كار را میكنند؟ مقصدشان چیست؟ غرضشان چیست؟ این که فتنه ایجاد کنند. از فتنه خوششان میآید، از آشوب خوششان میآید، از بههمریختن خوششان میآید، از امن و سلامت فراری هستند! ﴿وَٱبۡتِغَآءَ تَأۡوِيلِهِۦ﴾؛ بهدنبال این میروند كه این را تأویل كنند و به مصالح خودشان برگردانند درحالتیكه ﴿وَمَا يَعۡلَمُ تَأۡوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَهُ﴾؛ تأویلش را فقط خدا میداند.
خب دیگر ظاهراً بنزین ما هم دارد تمام میشود و از صحبتهایمان هم این مسئله پیدا است. إنشاءالله امیدواریم تتمۀ صحبت و بیان مسئلۀ تشابه و فرق بین تشابه نفسی و تکوینی و تشابه تشریعی و اعتباری و مطالبی که در حول و حوش این قضیه است، اگر خداوند توفیق بدهد برای جلسۀ بعد بماند، همهاش به توفیق خدا است. اگر خدا توفیق بدهد، انسان میتواند در راه باشد، اگر خدا توفیق ندهد هیچ فایدهای ندارد. و انسان باید همه چیز را واقعاً از خدا بداند، یعنی الآن این رفقایی که امروز در اینجا و در این مجلس آمدند، اگر چیزی به گوششان رسیده، اگر مطلبی به ذهن من رسیده، نه من باید این را بگویم که خلاصه این از من است و نه شما باید این تصور را بکنید که «خب حالا ما هم میتوانستیم خیلی جاهای دیگر برویم و میتوانستیم در منزل بنشینیم، قدم بزنیم، میتوانستیم کار دیگری بکنیم، حالا در اینجا آمدیم و این مسئله به گوش ما رسیده، این جمله به گوش ما رسیده و به گوش بقیه نرسیده»، نه، به بقیه کار نداشته باشیم! بقیه هم بندگان خدا هستند، بقیه هم مخلوق خدا هستند، این توفیق را خدا نصیب ما کرده، قدر بدانیم، اگر به کسی دیگری بخواهیم نگاه بکنیم، باختهایم! مگر آنها بندگان خدا نیستند؟ مگر بقیۀ افراد، مخلوق خدا نیستند؟ مگر آنها هم خدا ندارند؟ خب خدا شاید طور دیگری به آنها توفیق بدهد، ما چه میدانیم؟!
فعلاً باید وضعیت خودمان را ارزیابی کنیم، چرا انسان باید به دیگری کار داشته باشد؟! ما میتوانستیم جاهای دیگر برویم، نرفتیم و این توفیق نصیب ما شد، این حالت، حالت خوبی است! این حالت، حالت مورد رضا است.
امیدواریم که خداوند همیشه ما را موفق کند که به آنچه خیر و صلاح ما است، ما به آن راضی باشیم؛ و همیشه قلب ما نسبت به واقعیتها و حقایق، فارغ باشد.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد