/ 5

شرح احوال آية اللَه سيد جمال الدين گلپايگاني به قلم علامه طهراني

1
  • شرح احوال آية اللَه سيد جمال الدين گلپايگاني به قلم علامه طهراني

  •  

شرح احوال آية اللَه سيد جمال الدين گلپايگاني به قلم علامه طهراني

2
  • در احوال مرحوم آية اللَه و آية الحقّ و اليقين: آقا سيد جمال الدين گلپايگاني تغمّده اللَه برحمته

  • آية اللَه العظمي مرحوم سيد جمال الدين موسوي گلپايگاني از زمره علماء و اولياي الهي بودند كه علوم ظاهري را با اشراب از ينابيع طهارت و عرفان در هم آميخته و مصداقي بارز از كلام امام عليه السلام بودند كه(وأما مَن كان مِن الفقهاء صائناً لنفسه ، حافظاً لدينه مُخالفاً علي هواه مُطيعاً لأمر مَولاه فلِلعوام أن يُقلِّدوه) مرحوم علامه طهراني در مدت هفت سال اقامت در نجف أشرف پيوسته با ايشان حشر و نشر داشته از بيانات و ارشادات ايشان بهره مند بودند و چنانكه خود نقل مي كردند، مطالبي كه بين آن دو در مراتب عرفان و توحيد و أسرار إلهي مطرح مي شد ، حتي از خواصّ خود مخفي مي كردند. رحمة اللَه و رضوانه عليهما رحمة واسعة.

  • (در عصر روز جمعه اول شهر رجب يكهزار و چهارصد و سه هجريّه قمريّه، جناب مستطاب شريعت‌مدار حجةالاسلام آقاي حاج سيد علي گلپايگاني دامت بركاته فرزند مرحوم آيةاللَه آقا سيد جمال الدين گلپايگاني رحمة اللَه عليه با دو آقا‌زاده خود و يك جوان ديگري در بنده منزل در مشهد مقدس تشريف آوردند و در ضمن مذاكرات مطالبي را از مرحوم والد خود نقل كردند كه ما در اينجا مي‌آوريم:

  • ١ـ تولّد آن مرحوم در سنۀ يك هزار و دويست و نود وپنج و يا شش هجريّه قمريّه و ارتحال ايشان در عصر دوشنبه ٢٩ شهر محرّم الحرام يكهزار و سيصد و هفتاد و هفت هجريّه قمريّه بوده است.

  • ٢ـ عادت ايشان اين بود كه در شب‌ها و يا روزهاي جمعه مقداري نقل و يا حلوّيات ديگر خريده و در زير شال كمر خود مي‌ريختند و چون به منزل مي‌آمدند بچّه‌ها را صدا مي‌زدند و به آنها قسمت مي‌كردند و نيز در روز‌هاي عيد چنين مي‌كردند.

  • در سفري كه به كربلا مي‌رفتم در راه يكي از همراهان كه شيخي بود، مريض شد؛ و به دل درد سختي مبتلا شد. من سكّه را از دستمال در‌آوردم و در نصف استكان آب زدم و به آن مرد دادم آشاميد و فوراً افاقه پيدا‌كرد و بعداً به من گفت آن چه بود كه اين طور اثر فوري داشت، من از دادن سكّه و گفتن امتناع كردم؛ و او اصرار ورزيد؛ و من بر انكار افزودم؛ و او بالاخره گفت نمي‌شود، بايد من ببينم من سكّه را به او نشان دادم. به دست گرفت، و انداخت، و گفت:

  • اين كه چيزي نيست. من سكّه را برداشتم و در دستمال پيچيدم و چند گره معمولي را بر آن زدم؛ گذشت تا وقت ديگر چون گره‌ها را بازكردم كه آن را بردارم؛ ديدم در دستمال چيزي نيست.

  • ٤ـ منزل ايشان سابقاً در كوچه صد توماني در نجف اشرف؛ و بين منزل ايشان و مرحوم آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني يك منزل فاصله بود؛ و آن هم منزل مرحوم آقا حاج محمد حسين اخوان بود.

  • در آن منزل ايشان در نهايت فقر و سختي و شدّت به سر مي‌بردند و بسيار وضع معيشت ايشان سخت بود؛ بطوري كه اهل منزل ناراحت شد{ه} و به ايشان فشار مي آورد؛ و از هرگونه دعوي و اوقات

شرح احوال آية اللَه سيد جمال الدين گلپايگاني به قلم علامه طهراني

3
  • تلخي خودداري نمي‌كرد{ند} و هر روز بطوري ايشان را ناراحت مي‌نمود، تا كار بر ايشان تنگ شد؛ و يك شب همين كه خواست بخوابد، تصميم گرفت صبحگاه كه از خواب برمي‌خيزد پس از زيارت اميرالمؤمنين عليه السّلام سر به بيابان بگذارد، و برود؛ در كوهها و بيابانها كه هيچ اثري از او نباشد؛ در خواب ديد كه به او گفتند: اينك حضرت صاحب الزّمان عليه السّلام به منزل شما مي‌آيند. در اين حال ديد كه يك حُقّه نوري از سمت قبله از روي آسمان آمد و كوچه را طيّ كرده، و از دريچه اطاق داخل منزل ايشان شد؛ و آن نور در عالم خواب، حضرت صاحب ارواحنا فداه بودند و چون داخل در اطاق شد، در زير رختخواب ايشان يك سكّه قرار‌داد.

  • ايشان از خواب بيدار مي‌شوند و در زير رختخواب سكّه‌اي نمي‌بينند؛ وليكن مي‌دانند كه تعبير اين خواب گشايش در امر معيشت است؛ و همين‌طور هم شد يعني ايشان از آن به بعد در سعه نسبي قرارگرفته و از رفتن به بيابان و آن جريانات منصرف شدند.

  • ٥ـ درباره عمليّه جراحي پروستات گفتند كه چون مدتي در بيمارستان طهران (بازرگانان و سپس در بيمارستان نجميّه) بستري شدند و بناشد عمل كنند، چون داراي كسالت قلبي بودند و طبيب قلب ايشان دكتر غلامرضا شيخ بود و يك طبيب ديگر كه به نام دكتر كيافر بود، طبيب عمومي و دستگاه مجاري ادرار بود.

  • دكتر شيخ اجازه نمي‌داد بيش از نيم ساعت بيهوشي ايشان بطول انجامد و اطباء كه متخصّص در عمل جرّاحي بودند مدّت عمل را دو ساعت يا يك ساعت و نيم كمتر نمي‌دانستند و مي‌گفتند: حدّاقلّ بايد مدّت بيهوشي ايشان بدين مقدار طول بكشد. از ميان اطبّاء فقط پرفسور عدل كه در جرّاحي ماهرتر بود مي‌گفت: من مي‌توانم در مدّت كمتر از يكساعت هم عمل كنم؛ و بالاخره بناشد او عمل كند.

  • اطبّاء ديگر هركدام براي عمل، خطر را ٨٠درصد و تا ٧٠درصد و يا ٥٠درصد و بطور مختلف مي‌دانستند؛ ولي پرفسور عدل گفت: خطر ٢٠درصد است؛ و ما هم راضي شديم به عمل، به اين شرط كه خطر ٢٠در صد باشد و ٨٠درصدِ امور بهبود و سلامت باشد.

  • و همين‌كه پرفسور عدل آمادۀ عمل شد، نامه‌اي را كه از جانب او آوردند كه پسران ايشان امضاء كنند، ديديم در آن نوشته است ٥٠درصد خطر و ٥٠درصد بهبودي؛ دو برادر بزرگتر از من: آقايان مرحوم حاج سيّد محمّد و آقاي حاج سيّد احمد، امضاء كردند؛ ولي من امضاء نكردم و گفتم: من با اين خصوصيّت امضاء نمي‌كنم؛ و قضيّه از بين رفت و پرفسور عدل نيز منصرف شد.

  • اين خبر به پدرم رسيد، مرا طلب كرد و گفت: اي آقا سيّدعلي! چرا امضاء نكردي؟! من گفتم: اي پدر جان! من نمي‌توانم مرگ شما را ببينم و با اين قيد، امضاء نمي‌كنم!

  • فرمود: من حالا نمي‌ميرم؛ مرگ من در وقت ديگري است؛ تو برو و امضاء‌كن و در وقت عمل در خانه باش و سورۀ يس را قرائت كن!

  • من ورقه را إمضاء كردم؛ و رفتم به خانه؛ و از آنجا مرتّباً با تلفن با بيمارستان تماس داشتم و همين كه گفتند: مشغول عمل شدند، من شروع كردم به خواندن سورۀ يس؛ و مرتّباً مي‌خواندم تا عمل تمام شد و پس از يكساعت تلفن زدند كه مريض را از اطاق عمل به بخش منتقل كردند و‌ ‌له الحمد مختوم به خير شد.

  • حقير گويد: اين جانب پسردائي‌اي دارم به نام: حاج سيد محمد تقي عرفان كه در بين ارحام، او را آقا بزرگ مي‌گويند؛ پس از چند سالي كه من از نجف به طهران مراجعت كرده بودم و از رحلت مرحوم گلپايگاني نيز چند سالي مي‌گذشت، روزي براي ويزاي گذرنامۀ خود كه اقامه بود، به شهرباني طهران مراجعه كردم؛ و در آن وقت پسردائي ما رئيس قسمت دارائي شهرباني بود كه از طرف وزارت دارائي و خزانه‌داري در آنجا منصوب و مشغول بكار‌بود. چون وارد اطاق او شدم، ديدم شخص محترمي در نزديك ايشان نشسته و مشغول گفتگو هستند. چون سلام كردم و نشستم، پسردائي ما، مرا به ايشان و ايشان را به من معرّفي كرد و گفت: ايشان از دوستان و رفقاي بسيار خوب ما هستند و نام ايشان: دكتر كيافر است. من با آقاي دكتر كيافر مشغول گفتگو شديم؛ و پسردائي ما برخاست و رفت تا گذرنامۀ مرا درست كند.

شرح احوال آية اللَه سيد جمال الدين گلپايگاني به قلم علامه طهراني

4
  • از جمله كلام دكتر كيافر اين بود كه من طبيب معالج مرحوم آيةاللَه گلپايگاني بودم؛ و در دوران معالجه و در وقت عمل از ايشان كرامت‌ها و بزرگواري‌هائي را ديدم كه هرگز تا آخر عمر فراموش نمي‌كنم.

  • از جمله آنكه: در وقت عمل ما ايشان را بيهوش نكرديم و ايشان گفتند: اصولاً بيهوشي لازم نيست؛ و براي ما ـ براي عمل پروستات كه عمل مشكلي است ـ تخدير موضعي به هيچوجه كافي نيست؛ ولي ايشان جدّاً گفتند: بيهوش نكنيد و به تخدير موضعي اكتفا كنيد؛ و ما هر چه گفتيم: تخدير كافي نيست، فرمود: من تحمّل مي‌كنم؛ شما چه كارداريد؟!

  • ما با تخدير موضعي كه ابداً كافي نبود مشغول عمل شديم و ايشان هم در ابتداي عمل به ذكر خاصّي مشغول شدند و چنان در عالم خود فرو ‌رفتند؛ و مشغول حال و ذكر خود بودند، كه تا آخر عمليّه ابداً احساس درد و يا ناراحتي را نكردند؛ و اين قضيّه براي من بسيار مُعجِب وشگفت‌آور بود؛ مرحوم گلپايگاني تا آخر عمل بهوش بود و مستغرق در ذكر بود بطوريكه اگر او را قطعه قطعه مي‌كرديم توجّهي نداشت، تا عمل تمام شد؛ و او هم از حال و ذكر خود افتاد و او را به اطاق معمولي بخش آورديم؛ و در آنجا كم‌كم احساس درد مي‌نمود.

  • دكتر كيافر مي‌گفت: آن مرحوم براي من حكم يك قدّيس و شخص ملكوتي و به تمام معني روحاني بود و نسبت به او بسيار شيفته و علاقه‌مند شدم و از او تقاضا كردم مرا نصيحتي كند؛ و ايشان سه نصيحت كردند كه من تا امروز به آن عمل مي‌كنم. رحمة اللَه عليه رحمة‌ً واسعة‌ً.

  • ـ استاد ايشان در قسمت عرفان در نجف أشرف قبل از مرحوم آقا سيد احمد كربلائي طهراني، مرحوم آقا شيخ محمد علي نجف آبادي معروف به آخوند گربه بود.

  • أقول: داستان آخوند گربه و علت تسميۀ او را به آن اسم و علّت رجوع ايشان به آقاي سيّد احمد را مفصّلاً خود مرحوم گلپايگاني براي حقير بيان كرده‌اند.

  • ٧ـ آقا سيّد علي مي‌گفت: من در وقت ارتحال ايشان در نجف اشرف نبودم، چون ايّام تابستان بود و براي زيارت حضرت علي بن موسي الرّضا عليه السّلام به ايران آمده بودم و در وقتي كه مي‌خواستم از ايشان خدا‌حافظي كنم قدري پول به من دادند و گفتند: اين براي تو كافي است و تو ديگر مرا نخواهي ديد؛ و در مشهد و ايران سراغ كسي نرو؛ و از كسي پولي قبول نكن! و اگر احياناً نياز‌مند شدي، در مشهد از آقا شيخ كاظم دامغاني بگير.

  • ٨ ـ در وقت فوت، برادر بزرگ من: آقا سيّد محمد و داماد ما: آقا شيخ محمد تقي هرندي و مادرم حاضر بودند. آقا سيد محمد در گوشه اي گريه مي‌كرد و هم مادرم و هم دامادمان نقل مي‌كردند كه پيوسته آن مرحوم مشغول ذكر بود و چنان صورتش سپيد و روشن و درخشان شده بود كه حدّ ندارد و چنان چشمها جاذب و درشت و د‌‌‌‌لربا بود كه هيچكس جرأت نگاه كردن در آنها را نداشت ؛ مادرم به دامادمان مي گويد: عديله بخوان! دامادمان مي گويد : وجود اين مرد عديله است ؛ من چه بخوانم؟ و در آن حال كه رو به قبله بسترش را نموده بودند، بدون هيچ تكاني و حركتي فقط يك عطسه زد و گوئي هزار سال است كه رحلت كرده است؛ رحمة اللَه عليه و أسكَنه بُحبوحة جنّته.

  • ٩ـ آقا سيّد علي گفتند: در همان ايّام كسالت و مرض و تهاجم فقر و قرض و گرفتاريهاي شديد از هر جانب كه بر پدرم روي آورده بود، با آنكه مرجع تقليد و آيت بزرگ خدا بود و در طبقۀ فوقاني در تابستان گرم روي تخت افتاده و لولۀ إدرار از محلّ ادرار به زير تخت متصّل بود، پدرم به من گفت: اي سيّد علي از مراقبه دست بر ندار! و ابداً تا آخر عمرت يك شب هم از نماز شب دست بر‌ندار!

  • من گفتم: اي پدرجان! آن گرفتاري‌هاي شما در اصفهان در أوايل تحصيل و آن حالات و آن گرفتاري‌هاي شديد شما در نجف و اين گرفتاري‌هاي آخر عمر بدين‌صورت و بدين كيفيّت؛ من طاقت آنها را ندارم و گهگاهي نماز شب مي‌خوانم ولي بطور مستمّر و مداوم نمي‌توانم بخوانم!

  • پدرم روكرد به من؛ و فرمود: چه مي‌گوئي؟! من خودم همۀ اين گرفتاري‌ها را خواسته‌ام!

  • ١٠ـ روزي قائم مقام رفيع در آخر عمر كه مغضوب شاه شده بود، به من گفت: فقط يك‌ نفر مرا از نزديكي اين دستگاه منع كرد؛ و من نشنيدم، و او مرحوم پدرت بود. و اينك فهميده‌ام كه فقط او درست

شرح احوال آية اللَه سيد جمال الدين گلپايگاني به قلم علامه طهراني

5
  • مي‌گفت.

  • أقول: روزي مرحوم گلپايگاني به حقير فرمود: قائم ‌مقام رفيع روزي نزد من آمد و در ضمن مذاكرات و صحبت‌هاي خود مي‌گفت: ما در دستگاه أعلي حضرت (رضاشاه پهلوي) چنين و چنان خدمت مي‌كنيم و به مردم رسيد‌گي مي‌كنيم و به قضاء حوائج مردم توفيق مي‌يابيم!

  • من گفتم: ابداً شما نمي‌توانيد دفع جور و ظلم بنمائيد؛ و به واسطۀ تقرّب و تقويت حكومت جائره هزار جنايت مي‌كنيد؛ و سپس به برآوردن حاجت يك بيچاره‌اي كه چه بسا آن گرفتاري او نيز در اثر همين تقويت‌ها پيدا شده است، خود را گول مي‌زنيد!

  • او گفت: عليّ بن يقطين هم همينطور بوده است؛ او نيز از مؤمنان وشيعيان خالص بود؛ و در دستگاه حكومت هارون الرشيد بود؛ و خدمت‌ها به ضعفاي از شيعيان مي‌كرد؛ ما هم سعي داريم كه خدمت كنيم!

  • من گفتم: ساكت شويد! هي مي‌گوئيد: عليّ ‌بن يقطين! عليّ‌ بن يقطين! هر كس در حكومت جائره وارد مي‌شود، و هي عليّ‌ بن يقطين را شاهد مي‌آورد؛ شما كجا و عليّ‌بن يقطين كجا؟ از مغز سر تا نوك انگشتان پايتان را در نجاست فرو برده‌ايد! و پيوسته در گُه غوطه مي‌خوريد و هي مي‌گوئيد: كمك به مظلوم؛ كمك به مظلوم.

  • جنگ ١٥ از صفحه ٤٠تا صفحه ٤٧