/ 4

تحقیقي از علامه سيد محمد حسين حسينی تهرانی پيرامون وحدت وجود

1
  • تحقیقي از علامه سيد محمد حسين حسينی تهرانی پيرامون وحدت وجود

  •  

تحقیقي از علامه سيد محمد حسين حسينی تهرانی پيرامون وحدت وجود

2
  • وحدت به معني استقلال ذات حقّ تعالي شأنه در وجود است که با وجود اين استقلال و عزّت , هيچ موجود دگري توان استقلال را نداشته و وجودش وجودي ظلّي و تَبَعي است , همچون سايه شاخص که به دنبال آن مي‌گردد . تمام موجودات وجودشان از حقّ است ؛ همه آيه و نماينده مي‌باشند.بنابراين همه ظهورات او مي‌باشند و تجليّات ذات أقدس وي .

  • امّا ظاهر از مَظْهر جدا نيست , و متجلِّي از متجلَّي فيه انفکاک نمي‌تواند داشته باشد ؛ وگرنه ديگر ظهور و تجّلي نيست ؛ آن وجودي است جدا و اين وجودي است جدا . در اين صورت عنوان مخلوق و ربط و رابطه برداشته مي‌شودو تمام کائنات مواليد خدا مي‌گردند , در حالي که او لَمْ یلِدْ 1 است .

  • عينيّت حقّ با اشياء ، عينيّت ذات بسيط ما لا اسم له و لا رسم له با اشياء نيست ؛ زيرا آن قابل وصف نيست و اين اشياء به وصف مي‌آيند . او تعيّن و حدّ ندارد ؛ اينها همگي محدود و متعيّن هستند .

  • عينيّت به معني عينيّت علّت با معلول , و خالق با فعل , و ظاهر با ظهور است . بدين معني که : اگر فرض رفع حدود و تعيّنات شود , ديگر غير از وجود بَحْت و بسيط و مجرّد چيز ديگري در ميان نمي‌ماند و نمي‌تواند در ميان بماند .

  • وحدت وجود به معني تعلّق و ربط حقيقي ـ نه اعتباري و توهّمي‌ وخيالي ـ همه موجودات است با خالقشان , و در اين صورت ديگر فرض زنگا راستقلال در موجودات بي‌معني مي‌شود . همه با خدا مربوط‌ اند ؛ بلکه ربط صرف مي‌باشند . و خالق متعال که حقيقت وجود و أصل الجودِ و الوُجود است با تمام اشياء معيّت دارد ؛ نه معيّت ١+١ که اين غلط است و عين شرک است ؛ بلکه في المَـثَل مانند معيّت نفـس ناطــقه با بدن , و معيّـت عـقل و اراده با أفـعـال صادره از انسان که تحقيقاً در مفهوم و مفاد و معني يکي نيستند ؛ ولي از هم منفک و متمايز هم نمي‌باشند .

  • عزيزم ! مگر آيات قرآن را نمي‌خوانيم که : وَ هُوَ مَعَكمْ أيْنَ مَا كنتُمْ2 « او با شماست هرکجا که بوده باشيد!» ؟

  • آيا اين معيّت , حقيقي است يا اعتباري و مجازي ؟ اگر بگوئيد : اعتباري است , در اين صورت ديگر ميان او و ما بهيچوجه ربط و رابطه‌اي برقرار نمي‌شود ، و هر ذرّه از ذرّات عالم و هر موجود از مُلک تا ملکوت جميعاً موجودات مستقلّه مي‌گردند ، و به تعداد آنها بايد قائل به قديم و أزل و أبد شويم ، و گفتار نبيّ محترم حضرت يوسف علي نبيّنا و ءآله و عليه‌السّلام به دو رفيقِ و مصاحب زنداني خود درباره ما صدق خواهد کرد ، آنجا که گفت :

  • يا صَاحِبَيِ السِّجْنِ ءَ‌أ رْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أمِ اللَه الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ3

  •  

  • « اي دو همنشين زنداني من ! آيا اين ارباب و خدانمايان جدا جدا و پراکنده مورد پسند و اختيار است ، يا خداوند واحد قهّار ؟! ( که با عزّت و  استقلالش در وجود و با اسم قهّاريّتش که از لوازم وحدت اوست ، ديگر رَبيّ و اربابي و موجود جدا و پراکنده و مستقلّي را بجاي نگذاشته است ؛ و وحدت ذات أقدسش جميع وحدتهاي اعتباري و مجازي را سوزانده و اين خس و خاشاکها را سر راه برداشته است.»)

  • آيا ما هيچ در اين آيه مبارکه قرآن فکر کرده‌ايم که :

  • مَا يكونُ مِن نَجْوَي ثَلاَثَةٍ إلاَّ هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لاَ خَمْسَةٍ إلاَّ هُوَ سَادِسُهُمْ وَلاَ أدْنَي مِن ذَلِك وَ لاَ أكثَرَ إلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أيْنَ مَا كأنُوا .4

  •  « هيچگونه آهسته سخن گفتن و راز گفتن در ميان سه نفر نيست مگر آن که خداوند چهارمين آنهاست ، و در ميان پنج نفر نيست مگر آن که او ششمين آنهاست : و پائين‌تر از اين مقدار هم نيست و بيشتر از اين مقدار هم نيست مگرآن که او با آنهاست هر کجا که باشند.» ؟!

    1. صدر آية ٣ , از سورة ١١٢ : التّوحيد
    2. قسمتي از آية ٤ ، از سورة ٥٧ : الحديد
    3. آية ٣٩ ، از سورة ١٢ : يوسف
    4. قسمتي از آية ٧ ، از سورة ٥٨ : المجادلة

تحقیقي از علامه سيد محمد حسين حسينی تهرانی پيرامون وحدت وجود

3
  • در اين صورت اين معيّت خداوند با ما چگونه متصوَّر است ؟ اگر وي را از خودمان جدا و خودمان را از او جدا بدانيم ، مثل دو رفيقي که با هم سفر مي‌کنند و دو نفري که در کارِ شرکت معيّت دارند ؛ در اين صورت اينکه معيّت واقعي نخواهد بود ؛‌ بلکه معيّت اعتباري و مجازي و دروغي است .

  • پس خدا با ما معيّت حقيقي دارد ، يعني معيّت وجودي ؛ امّا او همچون خورشيد است و ما چون شعاع ، و يا بهتر به تعبير قرآن همچون سايه . او استقلال است و ما تبعيّت . او عزيز است و ما ذليل . او حقيقت است و ما آيه و آئينه .

  • شما را به خدا سوگند ! قرآن بهتر از اين آيا متصوّر است که بتواند معني  معيّت را براي ما روشن سازد ؟!

  • آيا در اين کريمه شريفه فکر کرده‌ايم که :

  • هُوَ الأوَّلُ وَ الأخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكلِّ شَيْءٍ عَلِيم .1

  •  « اوست اوّل و آخِر و ظاهر و باطن ( ابتداي هر چيز و انتهاي هرچيز ، و آشکارا در هر چيز و پنهان و باطن هر چيز) و اوست که به هر چيز داناست .»؟!

  • وليکن ادراک اين معني بالمشاهده و بالوجدان و بالعيان کار هر کس نيست . اين مقام توحيد عالي است که واقعاً بايد مسلمان به پايه‌اي برسد تا خدا را قلباً و سِرّاً واحد بنگرد، و تمامي‌ موجـودات را موجــودات فانـيه و مضمـحـلّه و مندکه و هيچ و بدون قدرت و حيات در برابر آن وجود عزيز و مستقلّ و قادر و حيّ ادراک کند .

  • در اينجاست که اهل توحيد لب نمي‌گشايند ، و اگر بگشايند و بگويند :در عالم هستي يک وجود مستقلّ و مختار و ذي اراده و يک وجود عليم و سميع و قدير و بصير و حيّ و قيّوم بيش نيست ، و همه موجودات بطور کلّي فانيِ محض در برابر آن وجودند ، مردم ايشان را زنديق و کافر مي‌شمردند و مي‌گويند : شما چگونه به اين قدرتها و مراکز عظمت و حيات و علم در دنيا مي‌گوئيد : بي اثر ، و آنها را فاني محض مي‌دانيد؟! چگونه اين فرعونها و نمرودها و شيطان را مقهور و مسخّر امر حقّ مي‌دانيد ؟! اين نيست مگر عين کفر و نسبت کار قبيح و زشت را به خدا دادن . امّا نمي‌دانند که فرق است ميان تکوين و تشريع . عالم تکوين و ايجاد و وجود در راهي براي خود در حرکت است ، و مسائل عالم تشريع مسائل دگري است ، و نبايند با هم مخلوط و ممزوج شوند ؛ و الاّ همين تکفيرها و تفسيق‌ها پيدا مي‌شود . عجيب اينجاست که خود محيي‌الدّين عربي در مقدّمه « فتوحات» به کلام حضرت سيّدالعابدين و إمام‌السّاجدين عليه‌السّلام استشهاد نموده ، و دو بيت از آن حضرت را در اين باره نقل مي‌کند . 

  • محيي الدّين مي‌گويد : اگرکتمان سرّ لازم نبود و أسرار توحيد براي جميع مردم قابل ادراک بود ، لَمْ یکنْ لِقَوْلِ الرَّضی مِن حَفَدَةِ عَليِّ بْنِ أبـيطالِبٍ صَلَّي اللَه عَلَيهِ وَ سَلَّمَ مَعْنـًي إ ذْ قالَ :

  • یا رُبَّ جَـوْهَــرِ عِـلْــمٍ لَـوْ أبُـوحُ بِـهِ          ***       لَقِـيـلَ لِـي أنْـتَ مِمَّـنْ یـعْبُـدُ الْـوَثَـنَــا           

  • وَ لاَسْتَــحَـلَّ رِجَـالٌ مُسْـلِمُـونَ دَمِـي            ***       یــرَوْنَ أقـْـبَــحَ مَــا یـأتُـونَــهُ حَسَنَا2  

  • « براي گفتار شخص پسنديده و پاکيزه از دودمان عليّ بن أبي طالب صلّي اللَه عليه و سلّم ديگر معني‌اي موجود نبود در وقتي که گفت :

  • اي چه بسيار از آن علوم جوهريّه أصيله را که در من است ، و اگر بدان لب بگشايم تحقيقاً به من مي‌گويند : تو بت پرست مي‌باشي . و جمعي از مردان مسلمان بدين جرم خون مرا حلال

    1. آية ٣ ، از سورة ٥٧ : الحديد
    2. « فتوحات مکيّه» طبع مطبعة اميريّه ـ مصر ، ج ١ ، مقدّمة کتاب ، ص ٣٢ ؛ أقول : مجموع اين اشعار چهار بيت است :
       
      إنّي لأکـتُـمُ مِنْ عِـلْمي‌ جَـواهِرَهُ                * * 
      کيْلا یرَي الْحَقَّ ذو جَهْلٍ فَیفْتَتِنا 
      وَ قَدْ تَقَدَّمَ فـي هَذا أبوحَسَــنٍ * *إلَي الْحُسَيْنِ وَ أ وْصَي قَبْلَهُ الْحَسَنا                
      با دو بيتي که محيي الدّين ذکر نموده است . در ج ٧ , ص ٣٥ و ٣٦ « الغدير» اين اشعار را از آنحضرت نقل نموده است , و در پاورقي آن گويد : آلوسي در تفسيرش ج ٦ , ص ١٩٠از   آن حضرت آورده است .
      و أقول اينکه : مرحوم محقّق فيض کاشاني در مقدّمه کتاب « وافي» و در « الاُصول الأصيلة» ص ١٦٧ از حضرت حکايت نموده است . و محدّث اُرمَوي در تعليقه بر آن گويد :نسبت اين اشعار به حضرت امام زين العابدين عليه‌السّلام مشهور است و در غالب از کتابهاي مصنّف (ره) از حضرت مأثور , حتّي غزالي در کتب خود نقل کرده است و به آن حضرت نسبت داده است .
      و عبدالوهّاب شعراني در « اليواقيت و الجواهر» طبع مکتبه الحبلي (سنه ١٣٧٨) در مقدّمه آن در ج ١ , فصل ثالث في بيان إقامةِ العذرِ لأهلِ الطّريق فـي تکلُّمِهم فـي العِبارات الـمُغلَقَةِ علي غَيـرِهم , در ص ٢١ از محيي الدّين حکايت مي‌کند که : نَقَل الإمامُ الْغَزالـيُّ فـي « الإحيآء» وغيـرِه عَن الإمام زينِ العابدينَ عليِّ بنِ الـحسيـنِ رضی اللَه عَنهُ أنّهُ کان یقول ؛ در   اينجا آن دو بيت وارد در« فتوحات» را ذکر مي‌کند و پس از آن مي‌گويد قالَ الغَزالـيُّ : وَ الـمرادُ بِهذا العلمِ الّذي يستحِلّونَ به دمَه هوالعلمُ اللَدنـيّ الّذي هو علمُ الأسرارِ لا مَن يتولَّي مِن الـخلفآء و مَن یعزِلُ کما قالَه بعضُهم. لأنّ ذلک لا يستحِلّ علمآءُ الشَّريعَة دمَ صاحِبه و لا يقولونَ له : أنتَ  مـمّن یعْبُد الوَثَنَ ـ انتهي . فتأمّلْ فـي هذَا الفصلِ فأنّه نافعٌ لک و اللَه یتولَّي هُداک

تحقیقي از علامه سيد محمد حسين حسينی تهرانی پيرامون وحدت وجود

4
  • مي‌شمردند ؛ آنان زشت‌‌ترين کردار خود را نيک مي‌دانند .»

  • خوب توجّه کنيد ! اينجا حضرت مي‌گويد : حقائقي را که من از توحيد فهميده‌ام , در نزد مردم , بت‌پرستي است ؛ آن مردمي‌ که زشت‌ترين کار خود را که عين شرک است خوب و عمل نيکو مي‌دانند . يعنـي ايمـان من بـا همـين ايـمان مردم کاملاً در دو جهت متعاکس قرار گرفته است . آنچه من از توحيد مي‌دانم اين مردم شرک مي‌دانند ؛ و آنچه اين مردم از اسلام و مسلماني مي‌دانند و کارهاي خود را از روي نيّت و عقيده خوب انجام مي‌دهند و حجّ مي‌کنند و جهادمي‌نمايند و سائر اعمال نيکو را انجام مي‌دهند , و به همين جهت از روي عِرْق مسلماني خون مرا حلال مي‌شمارند , تمام اين أعمال چون با ديدار جمال حقّ و انکشاف وحدت او نيست فلهذا به خود نسبت مي‌دهند و خود را کانون فِعل و عمل و اختيار مي‌پندارند , اين اعمالشان قبيح‌ترين و نازيباترين أفعال است ,گرچه بصورت ظاهر همه خيرات است , درس است و بحث و تعليم و تعلّم , امّا چون صبغه وحدت به خود نگرفته , و زنگار أنانيّت و مَنيّت از روي آنها برداشته نشده است , لهذا عامل خبيث‌ترين أفعال و قبيح‌ترين أعمال مي‌باشد . فَتَأمَّلْ يا أخي و أ رْسِلْ فِکرَک حَتَّي یخْطُرَ عَلَي بالِک ما لَمْ یخْطُرْ قَبْلَ التَّأمُّلِ فـي هذِهِ الْمَعانـي عَلَيْها !

  • البتّه آن کس که تمام موجودات را با ديده توحيد مي‌بيند ، طور دگري مشاهده مي‌کند ؛ وگرنه حضرت نمي‌فرمود : من از بيان علم خودم کتمان دارم و آن را ابداً به زبان نمي‌آورم .

  • بنابراين ، راه چاره و راه منحصر آن است که : ما با قدم صدق در صراط  توحيد قدم زنيم و به ديده و مشاهده حضرت امام سجّاد نائل گرديم ، در آنوقت امامت او و مأموميّت ما صدق مي‌کند ؛ نه آن که بر همين درجه ادراک خودبمانيم و درجا بزنيم و زنگار شرک را که أقْبَحُ ما نَأتـي است از دل نزدائيم و چشمان رمد آلوده خود را براي ديدار إشراق شمس جهانتاب معالجه ننمائيم ؛آنوقت خود را حقّ و مُدرَکات فعليّه خود را حقّ بدانيم ، و چون دستمان به تکفير و تفسيق امام سجّاد نمي‌رسد و در اين زمان از عهده‌مان ساخته نيست که خونش را بريزيم، دست به تکفـير و تفـسيـق عرفـاء بـاللَه و أوليـاي حقّ همـچون محيي الدّين عربي بزنيم ، و هر بيچاره مفلوک و شوريده را به نام تصوّف و قول به وحدت وجود بکشيم ، و درويش کشي معنيً و ظاهراً شيوه‌مان گردد .

  • پاسخي که ما در اينجا درباره قول به وحدت وجود آورديم ، غير از جوابهائي است که شهيد فضل و ولايت و علم و درايت مرحوم قاضي سيدنوراللَه شوشتري در « مجالس المؤمنين» مي‌دهد .1 پاسخ ما روشن‌تر و بي‌پرده‌تر است ؛ و با اين بياني که عرض شد ، معلوم شد که : انکار وحدت وجود يعني انکار استقلال در ربوبيّت و خلاّقيّت حضرت باري تعالي شأنه العزيز .

  • بنابراين منکر وحدت وجود ، منکر توحيد است ؛ و مبارز و معارض و مخاصم با آيات مبارکاتي که ذکر شد .

  • (برگرفته از کتاب روح مجرد تالیف علامه طهرانی)

    1. « مجالس المؤمنين » طبع سنگي , مجلس ششم , ص ٢٨٣