/ 531

مطلع انوار ج11

1

مطلع انوار ج11

2

مطلع انوار ج11

3
  • هو العلیم

  • دوره مُهذّب و محقّق

  • مکتوبات خطّی، مُراسلات و مواعظ

  • مَطلع أنوار

  • جلد یازدهم

  • رجالی، پزشکی، اشارات و نکته‌ها

  • مؤلّف:

  • حضرت علاّمه آیة اللَه حاج سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی

  • قدّس اللَه نفسه الزکیة

  • با مقدّمه و تعلیقات:

  • سیّد محمّد محسن حسینی طهرانی

مطلع انوار ج11

5
  • عن النبّی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم:

  • «الخَشیَةُ میراثُ العلمِ، و العلمُ شعاعُ المعرفة.»

  • خدا ترسی و خشوع، ثمرۀ دانش است و دانش، فروغ معرفت و شناخت.

  • مصباح الشّریعة، ص 20

مطلع انوار ج11

6

مطلع انوار ج11

7

مطلع انوار ج11

9
  • فهرست مطالب

مطلع انوار ج11

11

مطلع انوار ج11

12

مطلع انوار ج11

13
  • أعمش   72

  • أعمش و شریک بن عبداللَه نخعی کوفی شیعۀ بزرگوار   72

  • امرؤ‌القیس بن عَدیّ الکلبیّ   73

  • اُویس قرنی   74

  • جابر بن یزید جُعفی   75

  • جعفر بن أبی‌طالب   76

  • جعفر بن أحمد القمّی، أبومحمّد   76

  • هو کان من عظماء أعیان الطّائفة   76

  • جلال الدّین سیوطی   77

  • [عدول سیوطی از مذهب شافعی به امامی]   77

  • حارث بن عبداللَه هَمْدانی، رحمة اللَه علیه   77

  • حبّان بن قیس المُضَریّ، النابغة الجُعدی   79

  • وی در ولایت قوی بود   79

  • حَسّان بن ثابت   80

  • وی مردی جَبان و ترسو بود   80

  • حسن بن حسن   82

  • روایت مجعوله از عامّه از لسان حسن بن حسن بن علیّ بن أبی‌طالب درباره «من کنت مولاه فعلیّ مولاه»   82

  • الحسن بن ‌الفضل بن الحسن، أبومنصور الطّبرسی   83

  • تحقیقی راجع به کلمۀ طَبَرْسیّ و طَبْرِسیّ   84

  • [محلّ اقامت و موطن افرادی که به طَبَرْسیّ معروف شده‌اند]   86

  • الحسن بن علیّ بن الحسین بن شُعبة الحرّانی، المعروف بابن شعبة حرّانی   89

  • هو صاحب تحف العقول، ممّا لم یسمح الزّمان بمثله   89

  • حسن بن محمّد بن الحسن القمّی   90

  • وی صاحب تاریخ قم و معاصر شیخ صدوق بوده است   90

  • حسن بن محمّد بن شرف‌شاه حسینی، سیّد رکن‌الدِّین   91

  • وی مصنّف منهج الشّیعة است   91

مطلع انوار ج11

14
  • حسن بن هانی، أبو‌نُواس   92

  • تشیّع و شعر راقی او   92

  • حسن بن یوسف بن مطهّر، علاّمه حلّی   94

  • وی از مشایخ در جمیع علوم بوده است   94

  • الحسین بن روح النَّوبختی، أبوالقاسم   95

  • وی از آل نوبخت، أفضل و أعلم و أزهد اهل زمان و صاحب الأسرار و العلوم و الکرامات بود   95

  • الحسین، السیّد أبوالرّضا ضیاء‌الدّین الرّاوندی   96

  • خلیل بن احمد فراهیدی   96

  • وی از اصحاب حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام بوده است   96

  • خلیل کتابی در إمامت نوشته است، و محمّد بن جعفر مراغیّ إمامی بر آن استدراک نوشته است   97

  • خلیل می‌گوید: «علّت تفرّدِ امیرالمؤمنین علیه السّلام، افضلیّت و اعلمیّت و ازهدیّت اوست؛ و النّاس إلی أشباههم أمیَل»   98

  • تشیّع الخلیل بن أحمد   99

  • دِعبِل خُزاعی   100

  • ولایت و أشعار بلند پایۀ او   100

  • دِعبل وصیّت نمود أشعارِ مدارس آیات را در لَحْد او گذارند   101

  • ربیع بن خُثَیم   102

  • زُرارَة   105

  • راجع به تعییب زراره مصلحة‌ً   105

  • زید بن حسن   106

  • مرگ او و تشییع عبداللَه بن حسن   106

  • زید بن صوحان   107

  • زید بن علی بن حسین علیهما السّلام، شهید آل محمّد   108

  • أشعار حِمّانی فرزند زید شهید در قرن سوّم   108

  • قتل زید بن علی بن الحسین [علیهما السّلام] به دست ابن‌هُبَیرَة، در زمان هِشام بن عبدالملک   112

مطلع انوار ج11

15
  • سالم، مولیٰ أبی‌حُذَیفة   113

  • محمّد بن عبدالرّحمن البغدادی، معروف به ابن‌القُرَیعة القاضی   113

  • سعید بن جُبَیر   115

  • ارسال عبدالملک، خالد بن عبداللَه قَسْری را به مکّه برای دست‌گیری سعید بن جُبَیر   115

  • دستگیری سعید و ارسال او مغلولاً، نزد حجّاج بن یوسف به عراق   116

  • آوردن سعید بن جبیر را به نزد حجّاج و سؤالات عدیده از او   116

  • از عهده بر‌‌نیامدن حجّاج از جواب‌های سعید بن جبیر؛ و دستور قتل او   117

  • قتل سعید بن جبیر بعد از نماز و قرائت آیاتی از قرآن مجید   118

  • سُفیان بن مُصعَب عبدی   119

  • وی از اعاظم شعرای اهل البیت [بوده] و حضرت صادق به او تأکید داشتند   119

  • سلمان فارسی   120

  • آمدن امیرالمؤمنین با طیّ الأرض به مدائن   120

  • أحوال سلمانَ الفارسیّ و جَزَعه عند الموت من أساور حَولَه، و حَولُه إجّانةٌ وجَفْنةٌ و مِطهَرةٌ   122

  • مقامات سلمان فارسی   122

  • مقام سلمان فارسی و روایات در حقّ او   123

  • [طول عمر سلمان فارسی]   124

  • سلیمان بن جعفر و روایت وارده دربارۀ او   124

  • سلیمان بن صُرَد خُزاعی   126

  • سیحان بن صوحان   126

  • شریک بن عبداللَه نخعیّ کوفی، شیعۀ بزرگوار   126

  • صاحب بن عبّاد   129

  • صَعصعة بن صوحان   129

  • طاووس بن کیسان   132

  • طاووس بن کیسان و صعصعه و أصبَغ و عطیّه و أعمش از شیعیان بوده‌اند   132

  • طلحة بن عُبیداللَه   133

  • ازدواج طلحة بن عبیداللَه با حَمنة   133

  • عَبّاد بن یعقوب رَواجِنی   133

  • او از شیعیان خلّص بوده است   133

مطلع انوار ج11

16
  • عبد‌السّلام بن رغبان، دیک الجنّ الحِمصی   134

  • أشعار راقی وی: جاءُوا برأسک یا ابن بنت محمّد!   134

  • عبد‌اللَه المحض بن الحسن المثنی   135

  • بزرگواری عبداللَه مَحض و دو پسرش: محمّد صاحب نفس زکیّه و ابراهیم قتیل باخَمْری   135

  • عبدالرّحمن بن صالح الأزْدی   137

  • او از شیعیان خلّص بوده است   137

  • عبدالرزّاق بن هَمّام بن نافع حِمیَری صنعانی   137

  • وی صاحب المُصنَّف و از اکابر شیعه بوده است   137

  • عبدالعظیم بن عبداللَه الحسنی   139

  • راجع به عرضه داشتن عبدالعظیم، ایمان خود را به امام هادی علیهما السّلام   139

  • عبداللَه أفندی   140

  • المولیٰ عبداللَه أفندی آیةٌ فی علم الفهارس و الرّجال   140

  • عبداللَه بن أبی‌یعفور   140

  • عبداللَه بن جَحْش   141

  • در یک قبر دفن شدن عبداللَه بن جحش و حمزه عمّ رسول خدا   141

  • عبداللَه بن جعفر بن محمّد بن علی، ملقّب به أفطح   141

  • وی بعد از حضرت اسماعیل، أکبر اولاد حضرت صادق علیه السّلام بوده؛ ولی از آن حضرت انحراف داشته است   141

  • عبداللَه بن سلام   143

  • عبداللَه بن لَهیعة   143

  • او از شیعیان خلّص بوده است   143

  • عبداللَه بن مَیمون القَدّاح   144

  • عبیداللَه بن عبداللَه، أبو‌أحمد   144

  • طاهر ذوالیمینین و حفید او: عبیداللَه بن عبداللَه از أعلام تشیّع بوده‌اند   144

  • عثمان بن جِنّی، المعروف بابن‌جنّی   145

  • وی از شیعیان بوده است   145

  • عثمان بن سعید العَمرَوِی   146

  • وی از نوّاب أربعه و از اولاد عمّار بن یاسر بوده است   146

مطلع انوار ج11

17
  • عثمان بن خطّاب، ابوالدّنیا   147

  • علاء‌الدّین کندی   147

  • وی شیعی بوده است   147

  • علیّ بن الحسین المسعودیّ   148

  • نصّ علمای أعلام بر تشیّع مسعودی، صاحب مروج الذّهب   148

  • نصّ بر تشیّع وی بنا به‌گفتۀ سیّد حسن صدر   149

  • [تحقیقی در عدم تشیّع مسعودی، صاحب مروج الذّهب به نقل از ریحانه الأدب]   150

  • علی بن العبّاس الرُّومیّ، المعروف بابن الرُّومیّ   151

  • علی بن حَمّاد عبدیّ   152

  • [شاعر عاشق اهل بیت علیهم السّلام در قرن چهارم]   152

  • علی بن حَمّاد عَدَوِی عَبدی   155

  • علیّ بن محمّد التِّهامیّ   156

  • علیّ‌ بن محمّد السُّمَیْریّ، أبوالحسن   157

  • علیّ بن محمّد، المعروف بالشّریف ابوالحسن الحِمّانیّ   158

  • شعر راقی او: لقد فاخَرَتنا من قُرَیشٍ عِصابة‌ٌ   158

  • علیّ بن محمّد، أوحد الدّین الأنوریّ الشّاعر   159

  • ریاض العلماء او را به تشیّع ذکر کرده است   159

  • علیّ بن أبی‌حمزة بَطائنی   160

  • عمار بن یاسر   163

  • [قاتل عمار بن یاسر]   163

  • عمر بن عبدالعزیز   163

  • عمر بن علیّ بن الحسین بن علیّ علیهم السّلام   164

  • روایت دربارۀ انحراف عقیدتی عُمَر بن علیّ بن الحسین   164

  • عَمرُو بن حُجر الکندی (المعروف بِامرؤ القیس)   165

  • عَمرو بن حَمِق الخُزاعیّ   180

  • [معاویه با وجود عهد و پیمان و امان به او، وی را کشت]   180

  • عمرو بن عبداللَه، أبوإسحاق سَبیعی هَمْدانی   182

مطلع انوار ج11

18
  • فردوسی   183

  • درباره تشیّع فردوسی   183

  • علل تدوین کتب محوری و مهمّ دانشمندان به زبان عربی (ت)   184

  • تمایل و اشتیاق بشر برای فراگیری و استعمال الفاظ و لغت آیین الهی (ت)   184

  • مرهون بودن ترقّیات نوابغ علمی و مشاهیر و بزرگان ایران به آموزه‌های معرفتی مکتب اسلام (ت)   185

  • دواعی و انگیزه‌های مشاهیر شعر ایرانی در سرودن اشعار عربی (ت)   186

  • تدوین کتب توسّط بوعلی و ابوریحان به زبان عربی علیٰ‌رغم ایرانی بودن ایشان (ت)   186

  • غنا و قوّت و توانایی بالای زبان عربی در تأدیۀ مراد و رساندن مفاهیم (ت)   187

  • جهان‌شمولی مکتب اسلام و خاتمیّت رسالت پیامبر اکرم (ت)   188

  • مخالفت‌های زیاد با ترویج و ورود زبان عربی در فرهنگ و لغت فارسی (ت)   188

  • تصریح فردوسی به گزینش مذهب شیعه و تشیّع خویش (ت)   188

  • احترام و اعزاز فردوسی در تمایل او به اهل بیت علیهم السّلام (ت)   190

  • احیای زبان فارسی، علّت تدوین شاهنامه توسط فردوسی (ت)   191

  • اشتباه فردوسی در تشخیص ملاک مباهات و فخرفروشی ملل (ت)   191

  • تسخیر قلب و فکر ایرانیان با تدوین مثنوی معنوی (ت)   192

  • تأسّف فردوسی بر عمر بر باد رفتۀ خویش پس از تدوین شاهنامه (ت)   192

  • طرح مبانی ناسیونالیستی و پی‌ریزی فرهنگ پان‌ایرانیسم توسّط فردوسی (ت)   193

  • مبارزۀ اکید و شدید رژیم طاغوت با زبان عربی (ت)   194

  • دفاع از وطنیّت و رجوع به فرهنگ قهقرایی توسّط برخی از کوته‌نظران دوآتشه (ت)   194

  • مبارزۀ أکید و شدید مرحوم علاّمه طهرانی با عربی‌زدایی (ت)   195

  • سوء استفادۀ دولت‌مردان، از بزرگان و علمای اهل اطّلاع (ت)   195

  • دیدگاه مولانا در مقام فرق بین شاهنامه و قرآن (ت)   196

  • فَرَزدَق و قصیده او   196

  • الفضل بن الحسن بن الفضل، المعروف بالشّیخ الطَّبَرْسی،ّ أمین‌الدّین أبوعلیّ   197

  • الفضل بن دُکَین   198

  • الفضل بن شاذان   199

  • فِطر بن خلیفة   199

مطلع انوار ج11

19
  • قاسم بن محمّد بن ابی‌بکر   200

  • درجۀ قرابت وی   200

  • أقوال العلماء فیه   203

  • [ام فروه بنت قاسم بن محمد بن أبی‌بکر]   204

  • لوط بن یحییٰ، المعروف بأبی‌مِخنَف   205

  • وی از اعاظم اصحاب امیرالمؤمنین بوده است   205

  • مالک بن إسماعیل بن زیاد، أبوغَسّان   206

  • مَجدالدّین بن جمیل جُبّایی   206

  • غدیریّۀ ابن‌جمیل، و نجات او از حبس بعد از 20 سال به برکت مدیحۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام   206

  • محمّد بن ادریس، شافعی   208

  • [قیام شافعی در یَمَن و دعوت به عبداللَه مَحْض و علویّین، و احضار کردن هارون او را مغلولاً]   209

  • جواب‌های شافعی به هارون و مراجعت وی به مکّۀ مکرّمه   210

  • حبّ اهل بیت و علوّ همّت شافعیّ   212

  • هجرت شافعی به مصر و توطّن و فوت وی در قاهره   213

  • رسول اللَه به مجرّد شهادتین، خون و مال و عِرض و ناموس را محترم می‌شمردند   214

  • زنا فقط به إقرار و بیّنه ثابت می‌شود، با وجود علم حاکم ثابت نمی‌شود   215

  • شافعی، استحسان را رد می‌کند   216

  • سیّد محمّد أقساسی   217

  • آمدن امیرالمؤمنین با طیّ الأرض به مدائن   217

  • محمّد الطوسیّ، المعروف بخواجه نصیرالدّین الطوسیّ   219

  • او کسی است که میر سیّد شریف جرجانی افتخار شاگردی‌اش را دارد   219

  • کتاب تَذکره در هیئت از خواجه است، و شرح آن از نظام‌الدّین نیشابوری ـ صاحب تفسیر نیشابوری ـ است   219

  • محمّد بن أبی‌عُمَیر   220

  • محمّد بن أحمد بن حَمْدان، المعروف بالخَبّاز البَلَدیّ   220

  • وی اُمّی بود و در شعر مقامی عالی داشت   220

  • أشعار خبّاز بَلَدی در مدح اهل البیت علیهم السّلام   221

مطلع انوار ج11

20
  • محمّد بن أحمد بن محمّد، المعروف بابن‌طَباطبا   222

  • صاحب الأبیات المشهورة فی حسن التّعلیل: «یا من حَکَی الماءُ فَرطَ رِقَّته!»   222

  • محمّد بن أحمد مَرزبانیّ، المعروف بالحَرّانیّ   223

  • وی از أعاظم شیعه بوده است   223

  • محمّد بن أحمد، أبو‌نصر فارابی، معلّم ثانی   224

  • وی از اعاظم شیعه بوده‌است   224

  • تحصیل علوم و جدّیت فارابی در علوم و زهد او تا هنگام مرگ   224

  • محمّد بن إسحاق المطلبیّ   226

  • وی اوّلین مُصنّف در مغازی، و شیعه بوده است   226

  • محمّد بن الحسن بن علیّ، المعروف بالشّیخ الطوسیّ   227

  • محمّد بن الحسن، نجم‌الأئمّة، الرّضیّ الأسترآبادیّ الغَرَویّ   228

  • وی صاحب شرح رضی بر کافیۀ ابن‌حاجب، و از أعلام شیعه بوده است   228

  • نجم‌الأئمّه رضی، شارح کافیه در نحو و شارح شافیه در صرف بوده است   229

  • محمّد بن الحسین الموسوی، أبو‌الحسن، المعروف بالسیّد الشّریف الرضیّ   229

  • محمّد بن محمّد البُوَیهیّ، المعروف بقطب‌الدّین الرازیّ البُوَیهیّ   230

  • وی شارح مفتاح سکّاکی و کتاب محاکمات، و شیعه بوده است   230

  • محمّد بن حسین، معروف به شیخ بهائی   232

  • [عجائب و غرائب نقل شده از شیخ بهائی]   232

  • اجتماع سیّد ماجد بحرانی با شیخ بهائی، و جاری ساختن شیخ از تسبیح آب را، و سؤال از سیّد   233

  • رؤیای قاضی عزّالدین محمّد بعضی از ائمّه و دلالت او را به کتاب مفتاح الفلاح شیخ بهائی   235

  • محمّد بن خازم   236

  • محمّد بن عبداللَه الحافظ المعروف بامام الحاکم أبی‌عبداللَه النَّیسابوریّ   237

  • وی در نزد صاحب تأسیس الشّیعة، شیعه بوده است   237

  • حاکم نیشابوری از أعلام بوده است و در سَبّ معاویه متظاهِر   237

  • [استناد صاحب المراجعات به متون حاکم برای اثبات تشیّع وی]   238

  • محمّد بن عُبَیداللَه، أبو‌رافِع   239

مطلع انوار ج11

21
  • محمّد بن عثمان بن سعید العَمرَوِی، أبوجعفر   240

  • وی از أولاد عمّار بن یاسر بوده و لوح قبر خود را از ساج با آیات قرآن تهیّه کرد   240

  • محمّد بن علی، المعروف بابن‌شَهرآشوب   241

  • وی از اعلام شیعه در عصر مقتفی بوده است   241

  • ابن‌شهرآشوب فی الشّیعة کالخطیب البغدادیّ فی السنّة   243

  • محمّد بن عمر، المعروف بأبی‌عبداللَه الواقِدِیّ   243

  • محمّد بن عُمران المرزبانی الکاتب   244

  • وی شیعه بوده است و سراینده أبیات: «إذا رُمتَ مِن لَیلیٰ عَلیٰ البُعدِ نَظرَةً»   244

  • محمّد بن محمود الآمُلیّ، المولیٰ شمس‌الدّین   244

  • محمّد بن مسلم بن رِباح   245

  • محمّد بن مسلم طائِفیّ   246

  • وی از اعاظم شیعه بوده است   246

  • محمّد بن مُکَرَّم   246

  • وی صاحب لسان العرب، و بنابر عبارت خود در مادّۀ وَصِیّ، شیعه بوده است   246

  • محمّد بن وُهَیْب   248

  • تشیّع او و طاووس و أعمش و یحیی بن یَعْمُر   248

  • محمّد بن هانی أندلسیّ، المعروف بالمغربی   249

  • وی از أعاظم شعراء شیعه بوده است   249

  • محمّد بن یحیی بن البِطرِیق   250

  • ابن بطْریق و بیت او در حِلّه جمیعاً شیعه بوده‌اند   250

  • محمّد بن اسماعیل بن بَزیع   250

  • [روایت امام رضا علیه السّلام در شرایط اشتغال در ابواب ظلمه]   250

  • حدیثی دربارۀ احوال محمّد بن اسماعیل بن بَزیع   251

  • محمدعلی سبط   252

  • در نسب آیة اللَه آقای سیّد محمّدعلی سِبط   252

  • معاویة بن عَمّار الدُّهْنیّ   252

  • وی از اعاظم شیعه بوده است   252

  • معروف بن خَرَّبوذ الکَرخیّ   253

مطلع انوار ج11

22
  • وی از اعاظم شیعه بوده است   253

  • منصور بن مُعتَمِر   254

  • وی با رفقایش از اهل کوفه: أعمَش و أبواسحاق و زُبَید الیامی، از اعاظم شیعه بودند   254

  • موسی بن قَیْس حَضرَمِیّ   255

  • وی از شیعیان بوده است   255

  • موسی مبرقع   256

  • [در احوالات امام علی النقی علیه السّلام و برادرشان موسی مُبَرقَع]   256

  • نصر بن أحمد بصریّ، خُبْز أُرُزِیِّ   260

  • وی در تشیّع و شعر، عالی بود   260

  • مُداعبة ابن لَنْکَک با نصر بن أحمد در دکّان خبّازی برنجی او و پاسخ او به شعر   261

  • نُعمانُ بنُ أبی‌عبداللَه محمّد بن منصور، أبو‌حنیفة   262

  • استبصار و تشرّف وی به مذهب حقّه امامی   262

  • وی صاحب دعائم الإسلام و کتب دیگر، شیعه بوده است   263

  • راجع به اعتبار کتاب دعائم الإسلام، لنُعمان بن محمّد المکنّی بأبی‌حنیفه   264

  • نُعمان بن ثابت، ابوحنیفه   265

  • شِقاء الحنفیّ وصل إلی حدٍّ جعل علم الأحکام أفضلَ من علم القرآنِ و التّفسیر   265

  • فَسَّر آیة الحکمَة بعلم الفقهِ و الأحکام زورًا   266

  • جاءَ بمناقبَ لأبی‌حنیفة، تضحک بها الثّکلی   267

  • روایات مجعوله دربارۀ أبی‌حنیفه، شواهد کذب در آنها مبیّن است   267

  • ما قالوا و أکثروا فی مناقب أبی‌حنیفة، البراهین الساطعة قائمة علی رکاکته   269

  • صاحب الدرّ المختار کان یأتی بمناقب أبی‌حنیفة، و هی ضعیفة   269

  • إذا نظرت فی کتاب الأصل لمحمّد بن الحسن تلمیذ أبی‌حنیفة، عرفت مواقع سقوط أبی‌حنیفة فی فتاواه   270

  • قال صبیٌّ لأبی‌حنیفة: احذَر أنتَ السُّقوطَ؛ فإنَّ سقوط العالِم سقوطُ العالَم!   271

  • شکستن بهلول سر ابوحنیفه را با کلوخ   271

  • واصل بن عطاء، أبو‌حذیفة المعتزلیّ   273

  • جَهم بن صفوان قائل به تعطیل ربّ، و در برابرش مقاتل بن سلیمان قائل به جسمیّت خدا شد   273

  • وَرّام بن أبی‌الفوراس   273

مطلع انوار ج11

23
  • وی از اولاد مالک اشتر و جدّ مادری سیّد بن طاووس می‌باشد   273

  • هانی بن عروة   274

  • [دربارۀ هانی بن عروه و قیس بن مصهر صیداوی]   274

  • هِشام بن عمّار   274

  • وی از شیعیان بوده است   274

  • یحیی بن زَید الشّهیدین   275

  • یحیی بن عمر   276

  • در قتل یحیی بن عمر بن یحیی بن الحسین بن زید بن علیّ   276

  • یزید بن ابی‌زیاد   277

  • یزید بن ابی‌زیاد از شیعیان بوده است   277

  • یزید بن معاویة، علیه الهاویة   278

  • اشعار کفریّۀ یزید بن معاویه، علیه الهاویه   279

  • راجع به کفر یزید بن معاویه   281

  • ب: نساء   294

  • أُمامَة بنت أبی‌العاص بن الرّبیع   294

  • سَفّانة بنت حاتم الطائیّ   295

  • قضیّة بنت حاتم الطیّ، و کمالها و شرفها و جمالها و بلاغتها و إسارتها بید المسلمین ثمّ فَکُّها   295

  • [فاطمة بنت الحسین]   296

  • نَسیبة، اُمّ‌عُمارة بنتُ کعب بن عَمرو الأنصاریّة   297

  • وَرَقَة بنت عبداللَه بن الحارث   301

  • وی جامع قرآن بود و شهید شد   301

  • فصل دوّم: کنی و ألقاب  361 ـ 303

  • ابن‌اثیر   305

  • [تحقیقی راجع به ابن‌اثیر]   305

  • ابن‌الرُّومیّ   305

  • ابن‌القُرَیعة القاضی   305

  • ابن‌جنّی   305

مطلع انوار ج11

24
  • ابن‌شعبة حرّانی   306

  • ابن‌شَهرآشوب   306

  • ابن‌طَباطبا   306

  • ابن‌مسکویه   306

  • ابنهرمة قُرَشیّ   306

  • أبوإسحاق الرّفاعیّ   306

  • أبوإسحاق سَبیعی هَمْدانی   306

  • أبو‌إسحاق، مولیٰ أسلم مدنیّ   306

  • أبوالأسود الدُّؤَلی   307

  • اشعار أبوالأسود الدُّؤَلی حین بلغَه قتل أمیرالمؤمنین علیه السّلام: «ألا أبلغ معاویة بن حربٍ»   307

  • ارسال معاویه حلوای مزعفر برای أبوالأسود؛ و سرودن دختر او این ابیات را: «أ بالشّهد المزعفر یابن حرب»   307

  • شرح و ترجمه و نسب أبوالأسود دؤَلی که اسمش ظالم بن عمرو بوده است   308

  • رکن الدّین علیّ بن أبی‌بکر گفته است: «أبو‌الأسود معلّم حسنین علیهما السّلام بوده است» و سیّد حسن صدر بدین کلام اشکال دارد   309

  • کیفیّت تعلیم امیرالمؤمنین علیه السّلام علم نحو را به أبی‌الأسود دُؤلی   310

  • أبوالأسود از تعلیم علم نحو به مردم بخل می‌ورزید تا وقتی که دید قاری قرآن غلط می‌خواند، آن‌وقت قرآن را إعراب گذارد   311

  • أوّل من وضع النّحو أبوالأسود، و أخذ عنه واحدٌ بعد واحدٍ إلی أن انتهی إلی الخلیل... إلی أن انتهی إلی سیبَوَیْه   312

  • أبوالأسود علم نحو را در أوراقی جمع کرد و به امیرالمؤمنین علیه السّلام نشان داد و حضرت تصحیح فرمود   312

  • ابوالحسن اشعری   313

  • [آراء أشاعره و معتزله و بعضی از قصص صادره از جُهَلاء]   313

  • ابوالحسن الحِمّانیّ   315

  • أبوالحسن السُّمَیْریّ   315

  • أبو‌الحسن، المعروف بالسیّد الشّریف الرضی   315

مطلع انوار ج11

25
  • ابوالدّنیا   315

  • أبوالعبّاس، أحمد بن عقدة   315

  • أبو‌العلاء المَعَری   315

  • أبوالقاسم   315

  • أبوبکر خوارَزمی   315

  • وی از أکابر علمای شیعه در علم لغت و شعر و أدب و حسن قریحه بوده است   315

  • أبوبکر خوارزمی را که به جهت تشیّعش رافضی می‌گفته‌اند، از أرکان علم أدب و لغت به شمار می‌رود   316

  • رسالۀ ابوبکر خوارزمی به شیعیان نیشابور در مصائب وارده بر آنها در طول تاریخ   317

  • أبوجعفر العَمرَوِی   318

  • أبو‌حذیفة المعتزلیّ   318

  • أبو‌حنیفة   318

  • أبو‌حنیفة   318

  • أبوذر   319

  • برای کلام حقّ، أبوذرّ در ربذة جان داد غریباً طریداً وحیداً فریداً   319

  • أبو‌رافِع   319

  • ابوطالب علیه السّلام   319

  • مطالبی از محمّد قزوینی دربارۀ ایمان حضرت ابوطالب   319

  • [دشمنی سلاطین صفوی با جامی]   323

  • أبوعبداللَه جَدَلِی از رؤسای شیعه   324

  • [شیعیانی که در طفّ و فخّ و سایر وقایع تلف شده‌اند]   325

  • أبوعلیّ الطبرسی   326

  • أبوغَسّان   326

  • أبومحمّد القمّی   326

  • أبومنصور الطبرسی   326

  • أبو‌نصر فارابی، معلّم ثانی   327

  • أبو‌نُواس   327

مطلع انوار ج11

26
  • أبوهُرَیرة   327

  • ابوهُریره در خانه‌های مدینه دور می‌زد و گدایی می‌نمود   328

  • مضیره گوشتی است که با ماست یا بهتر از آن با شیر طبخ می‌کنند، و از ادویه‌جات معطّره بر آ‌ن می‌ریزند   328

  • مصادرۀ عمر، اموال ابوهریره را پس از ولایت بحرین   330

  • کلٌّ مُیسَّرٌ لما خُلق له   330

  • عمَر، بزرگان از صحابه را به مأموریّت نمی‌فرستاد   331

  • سیرة حُذَیفة بن الیَمان   331

  • تحدیث ابوهریره از عبداللَه بن سلام   332

  • ابوهریره با جعل روایات دروغین، ما را در مقابل علم و امّت‌ها سرافکنده می‌کند   332

  • کَعب‌الأحبار، مردِ مزوّر یهودی، ابوهریره را آلت دست کرده است   333

  • [إذا سمعتم بالطّاعون بأرضٍ فلا تدخلوها!]   334

  • بسیاری از عامّه و اهل تسنّن چه از قدیم و چه از جدید، روایات ابوهریره را قبول ندارند   335

  • ابوهریره قرآن را نمی‌دانست چون اُمّی بود، ولی بسیاری از صحابه که اُمّی بودند قرآن را می‌دانستند   336

  • ابوهریره علاوه بر جعل روایت به نفع عثمان و معاویه، جعل روایت در تنقیص منزلت امیرالمؤمنین علیه السّلام می‌کرد   337

  • عُبادة بن صامت در شام بر علیه معاویه قیام کرد، معاویه ابوهریره را واسطه نمود و او محکوم شد   337

  • احادیث مجعولۀ ابی‌هریره، مخالف قوانین عقل و علوم طبیعی و سنّتِ تکوین   338

  • احادیث صحیحه از رسول اللَه، اثر واضح در قلب دارد، و شاهدی از کتاب خدا برای آنها است   340

  • قال علیّ علیه السّلام: «إنّ أکذبَ النّاس علی رسول اللَه لأبوهریرة الدَّوسی!»   340

  • فی موت أبی‌هریرة کان مروان أمامَ الجنازة، و صلّی علیه الولید   341

  • حیث اشتبهت مراسیل أبی‌هریرة بمسانیده، سقط الجمیع؛ عملًا‌ بالشّبهة المحصورة   342

  • شواهد علمیّة تاریخیّة علی کذبِ و اختلاقِ‌ أبی‌هریرة فی أحادیثه   343

  • اختلاق أبی‌هریرة روایاتٍ تدنوه الإمارةَ الجائرة   344

  • جلُّ الصّحابة الکِبار و التّابعین و علمائهم، رفضوا روایات أبی‌هریرة و اتَّهموه   344

  • أبوجعفر الإسکافی: «أبوهریرة مدخولٌ عند شیوخنا، غیرُ مرضیّ الرّوایة»   345

  • [قال علیّ علیه السّلام: «لأُخالفنّ أبا‌هریرة»]   346

مطلع انوار ج11

27
  • و أیمُ اللَه! لا ینقضی عجبی من البخاری و مسلم و أحمد و غیرهم، کیف ینقادون انقیادَ الأکمَه الأبلَه إلی ما یشاء أبوهریرة!   346

  • شیخ المَضیرة: «اللَهمّ ارزقنی ضِرْسًا طَحونًا و معدةً هَضومًا و دُبُرًا نثورًا!»   347

  • أبوهریرة تبوّء من مقعدة، و سَمُرة أسرف الإسراف الفظیع فی دماء المسلمین   348

  • کلام ابو‌الزّعیزعة کاتب مروان، در قوّت حافظۀ ابوهریره مدسوس است   348

  • مقدار روایت ابوهریره از مسند احمد حنبل، و مسند بقیّ بن مخلّد، و صحیحَین مسلم و بخاری   349

  • کلام عمر و کعب‌الأحبار و شافعی دربارۀ روایات وارده از ابوهریره   350

  • نَظّام از متقدّمین، و جولد تسیهر و شبرنجر و سیّد عبدالحسین سیّد شرف‌الدّین عاملی، ابوهریره را خائن و کذّاب می‌دانند   351

  • شرف‌الدّین عاملی و شیخ‌محمود أبورَیّة مصری، ابوهریره را کاملاً استیضاح می‌نمایند   352

  • ابوهریره در وقت دفن امام حسن علیه السّلام به مروان بن حکم پرخاش می‌نماید   353

  • بنی‌‌أمیّه، ابوهریره را استعباد کرده بودند؛ وی چشم و گوش و دل و جوارح خود را در راه رضای آنان صرف می‌نمود   354

  • قول إسکافی: معاویه برای کسانی که روایت بر علیه علویّین و بر له اُمویّین وضع می‌کرده‌اند، جایزه مقرّر می‌دارد   355

  • إسکافی معتزلی بوده، و مخاصمت و منازعت میان معتزله و اهل حدیث از اواخر قرن اوّل جاری بوده است   356

  • إسکافی، از أعاظم علمای معتزلی و قولش مقبول است، و ردّ عَجّاج بر او بلاوجه می‌باشد   357

  • قول عَجّاج در دفاع از معاویه ـ علیه الهاویة ـ بلا‌وجه می‌باشد   357

  • ایرادهای سیّد شرف‌الدّین و ابوریّه بر معاویه و ابوهریره همگی صحیح می‌باشد، و کلام عجّاج بدون دلیل است   358

  • أبی‌عبداللَه الواقِدِی   359

  • أبی‌مِخنَف   359

  • امرؤ القیس   359

  • أوحد الدّین الأنوریّ الشّاعر   359

  • البیهقی   359

  • الحافظ، الحاکم النَّیسابوریّ   359

مطلع انوار ج11

28
  • خَبّاز البَلَدیّ   359

  • خُبْز أُرُزِیِّ   360

  • خواجه نصیرالدّین الطوسیّ   360

  • الرّضیّ الأسترآبادیّ الغَرَویّ   360

  • السُدِّی الکبیر   360

  • السیّد أبوالرّضا ضیاء‌الدّین الرّاوندی   360

  • سیّد رکن‌الدِّین   360

  • صاحب بن عبّاد   360

  • عَضُد‌الدّولۀ دَیلمی   360

  • وی از اکابر علمای تشیّع بوده است   360

  • قطب‌الدّین الرازیّ البُوَیهیّ   361

  • الکاتب المرزبانی   361

  • النابغة الجُعدی   361

  • فصل سوّم: مطالب متنوّع رجالی  385 ـ 363

  • یک‌صد تن از أعاظم شیعه که از مشایخ روات اهل سُنّت‌اند   365

  • حرف الهمزة   365

  • حرف التّاء   366

  • حرف الثّاء   366

  • حرف الجیم   367

  • حرف الحاء   367

  • حرف الخاء   368

  • حرف الدّال   368

  • حرف الزّاء   368

  • حرف السّین   368

  • حرف الشِّین   369

  • حرف الصّاد   370

مطلع انوار ج11

29
  • حرف الطّاء   370

  • حرف الظّاء   370

  • حرف العین   370

  • حرف الفاء   373

  • حرف المیم   374

  • حرف النّون   375

  • حرف الهاء   375

  • حرف الواو   376

  • حرف الیاء   376

  • [صاحبان رأی و کید در عرب]   376

  • سنۀ وفات چند تن از بزرگان و محدّّثین   377

  • شدَّة أحوال أصحاب الصُّفَّة و وَعْدُهم الرّسول بِجِفانٍ بعده   377

  • [لزوم جمع‌آوری قرآن پس از شهادت بسیاری از قرّاء]   378

  • [نوشتۀ سنگ قبرهایی در قمصر کاشان]   379

  • أسامی دوازده امام شیعه که در ضمن أصحاب رسول خدا و ائمّۀ فقه سنّت بر دیوارهای صحن مدینه نوشته شده است   379

  • [أسامی دوازده امام شیعه که بر دیوارهای صحن مدینه نوشته شده است]   379

  • [آدرس شرحی مبسوط در احوال عرفای تبریز]   382

  • [تتلمذ خواجه نصیر و علی بن طاووس و کمال الدین میثم نزد ابو‌السعادات اصفهانی]   382

  • [حدیث: «إنّ اللَه تعالیٰ یَبعث لهذه الأُمّة علیٰ رأس کلّ مائة سنةٍ مَن یُجدّد لها دینها»]   382

  • [رجال هجده‌گانه مورد وثوق شیعۀ امامیه]   383

  • بخاری، أشعث بن قیس کافر و مرتد را صحیح می‌شمرد و به حدیث او احتجاج می‌نماید   385

  • بخش دوّم: فهارس و کتاب شناسی

  • 417 ـ 387

  • دربارۀ کتاب اخلاق ناصری و طهارة الأعراق   389

  • [جایگاه کتاب تذکره علاّمه حلّی و خِلاف شیخ طوسی]   389

  • [دربارۀ کتاب ردّ تحفة اثنی‌عشریّه]   390

  • [دربارۀ کتاب نثر طوبی]   390

مطلع انوار ج11

30
  • دربارۀ کتاب تبیین اللّغات لتبیان الآیات، تألیف آقای محمّد قریب   391

  • دربارۀ کتاب حدیقة الشّیعة   391

  • دربارۀ کتاب مصباح الشَّریعة و مفتاح الحقیقة و تحف العقول و إرشاد دیلمیّ و اختصاص   393

  • [تعداد اصحاب پیامبر اکرم و برخی اوصاف آنها]   396

  • [نسخ شش‌گانۀ مروی از حضرت صادق علیه السّلام]   396

  • [نام بعضی از کتب اهل سنّت و مؤلّف آنها]   406

  • کتاب‌های مرحوم آیة اللَه شعرانی (ره)   410

  • [کتاب‌های یحیی بن بطریق]   411

  • [مؤلّفات سیّد بن طاووس]   412

  • [دربارۀ کتاب سُمُوّ المعنی فی سُمُوّ الذّات]   412

  • کلام آقا شیخ آقابزرگ طهرانی (ره) دربارۀ سند صحیفۀ سجّادیّة   413

  • اسامی بعضی از کتب فقهیّه   414

  • [کتب کلامی مهمّ عامّه]   415

  • [کتاب تذکرۀ می‌خانه]   416

  • [راجع به صحّت انتساب کتاب سرّ العالَمین به غزالی]   416

  • [راجع به کتاب أغانی]   417

  • بخش سوّم: مطالب پزشکی

  • 449 ـ 419

  • الف: پیشگیری و درمان   421

  • [درمانی برای رفع بیماری کلیه]   421

  • [موارد مفید و مضرّ برای اگزما و فشارِ خون]   421

  • درمان زخم معده   422

  • علائم فشار خون   423

  • [داروی فشار خون]   423

  • [ترمیم شکستگی استخوان]   423

  • [رفع گرفتگی بینی]   424

  • [رفع زکام و گرفتگی سر و صداع]   424

مطلع انوار ج11

31
  • [درمان چربی خون و فشار خون و نقرس (اسید اوریک خون)]   424

  • دستور غذایی برای اشخاص ضعیف و کم‌‌خون   425

  • داروی یرقان برای طفل نوزاد   426

  • [علاج زخم و جراحتِ درون بدن]   426

  • [نسخۀ حاج‌آقا اللَهیاری برای افراد کهن‌سال]   427

  • بعضی از دستورات کیمیاوی از آیة اللَه انصاری همدانی رضوان اللَه علیه   427

  • ب: خواص و فوائد   428

  • راجع به خواصّ گندمِ جوانه‌زده   428

  • فایدۀ مصطکی و شونیز (سیاه‌دانه)   428

  • [فایدۀ خوردن سیب]   429

  • [فایدۀ خوردن گوشت]   429

  • ج: فقهی، روایی حکمی   430

  • ترکِ خوردن حیوانی در أخبار   430

  • [الأمراض تتولّد من ستّة أشیاء]   431

  • فی حکم تشریح بدن المُسلم، فی علم الطبّ   431

  • [ارجاع دادن پیامبر اکرم صلّی اللَه علیه و‌ آله بیماران را به طبیب]   433

  • [نوک انگشتان، بهترین راهِ جذب خوراکی‌هاست]   433

  • [آرامش ضربان قلب در شب و هنگام خواب]   433

  • راجع به مطالعه و نوشتن قبل از غروب   434

  • چیزهایی که نورِ چشم را کم می‌کند   436

  • از کتاب درمان رایگان با ورزش پروفسور نبوی   436

  • موادّ پپسی‌کولای خارجی، حاوی آنزیم لوزالمعدۀ خوک است   437

  • [طریق تهیّۀ ماءالشّعیر]   438

  • [نظر ابوعلی سینا در خلاصه و عصارۀ علم طب]   438

  • [استحباب مضمضه و استنشاق]   439

  • [امور اساسی در محافظت از صحّت ابدان]   439

  • فوائد وجود مگس از روزنامۀ صحّت   440

  • [روایتی در باب حجامت]   442

مطلع انوار ج11

32
  • راجع به اشعۀ مادون قرمز و اشعۀ ماوراء بنفش   442

  • راجع به اسیدها و بازها   443

  • [اثر سوء خیالات و مقالات هرزه]   445

  • کلام اینشتین و بعض الحکماء در مضرّات مطالعۀ زیاد   446

  • [اعضای چهره و صورت به عربی]   446

  • بخش چهارم: طرائف و لطائف

  • 472 ـ 449

  • [اطّلاع بر مذاهب و تاریخ و آگاهی بر انساب]   451

  • [وزیر نادرشاه وحکایت کشک و بادمجان]   451

  • [قصص و حکایات جُهَلاء]   452

  • قصص و حکایات أذکیاء   456

  • [نوادر جواب‌های عقیل به معاویه]   457

  • [جواب‌های دندان‌شکن ابن‌عبّاس به عائشه پس از فراغ از وقعۀ جَمَل]   459

  • [جواب‌های دندان‌شکن صَعصَعَه و أحنف به معاویه در شام]   461

  • [جواب جاریة بن قدامه به معاویه]   463

  • [جواب‌های قاطع مسلم بن عقیل علیه السّلام به ابن‌زیاد]   464

  • [جواب‌های قاطع مؤمن الطّاق به أبو‌حنیفة]   465

  • [جواب مؤمن الطّاق در نزاع امیرالمؤمنین علیه السّلام و عبّاس در میراث]   466

  • [قَصَصٌ و روایاتٌ مُهمّة]   467

  • [التّحصیل بین تعطیلین غیر مستحب]   468

  • [سخن گفتن بی‌جا در محضر استاد]   469

  • [زیاد شدن رزق و روزی به‌واسطه تأهّل]   469

  • [در مذهب ابن‌أبی‌الحدید]   469

  • [سخن زنی بینا با همسر نابینایش]   470

  • [صحبت ناپلئون اوّل با حکیم‌باشی خود دربارۀ اینکه از هر نفر چند اولاد به عمل می‌آید]   470

  • دُرٌّ لطیف من ابن‌حجر علَی العَینیّ   471

مطلع انوار ج11

33
  • بخش پنجم: اشارات و نکته‌ها

  • 509 ـ 473

  • الف: مطالب سیاسی، تاریخی اجتماعی   475

  • [کلامی از آیة اللَه شبیری]   475

  • راجع به تغییر سال هجری قمری به هجری شمسی در مجلس شورای ملّی   476

  • وصیّت‌نامۀ رهبر انقلاب اسلامی ایران، حضرت آیة اللَه خمینی، تغمّده اللَه برحمته   476

  • رحلت آیة اللَه العظمی حاج سیّد محمّد رضا گلپایگانی، رضوان اللَه علیه   478

  • [تاریخ ارتحال مرحوم حاج سیّد مرتضی کشمیری]   479

  • حدّ قرون وسطیٰ   479

  • تعریف شهر بابل   480

  • تطابق روز چهارم رجب و روز عید فطر و روز عید قربان   480

  • [تاریخ ساخت جامع الأزهر]   480

  • [توطئه استعمار در تغییر لغات عربی در ادبیّات فارسی به لغات خارجی]   481

  • عجائب و غرائب بناء أهرام فراعنه در مصر   481

  • عجائب و غرائب خلقت فیل   482

  • موزۀ مصر و اشیاءِ موجوده در آن   483

  • ب: لغزش‌ها و اشتباهات   485

  • رفعُ اشتباهٍ من صاحب کتاب الغدیر   485

  • اشتباهاتی از مرحوم سیّد حسن صدر در تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام   485

  • گفتار صدر در تشیّع حاکم صاحب مستدرک   489

  • اشتباه از تنقیح المقال   491

  • رَفعُ اشتباه من الکافی   491

  • [اشتباه واضح شهید ثانی در مطلب ادبی و عربی در شرح لمعه ذیل روایت «ذَکاةُ الجَنینِ ذَکاةُ اُمِّهِ»]   495

  • [نظریّۀ مرحوم علاّمه در مورد انقلاب روحی احمد امین مصری]   496

  • نظریۀ حقیر در پیرامون گفتار آقای مشکینی راجع به بحث تکامل   496

  • طیّ المکان و طیّ الزّمان لهما أصلٌ صحیح، و إن أنکرهما شرف‌الدّین   499

مطلع انوار ج11

34
  • تَهافُتی در گفتار صاحب الذّریعة إلی تصانیف الشّیعة   500

  • ج: متنوّعات   502

  • [بلوغ الأطفال و بلوغ الرجال]   502

  • [معنی شطح و طامات]   502

  • [اسامی بهشت‌های هشتگانه]   502

  • علم آن است که با انسان باشد، نه آنکه در کتاب است   503

  • معنای أرَضین سبع و سماوات سبع   503

  • [أفضل الأعمال أحمَزُها]   504

  • مطالبی از مستطرفات سرائر   505

  • أخباری از طبقات ابن‌سعد راجع به بعضی امور ائمّه علیهم السّلام   506

  • [حروف ابجد]   507

  • [کلام شاطبی در طرز عمل به مکاشفات]   507

  • [شعری از شمس تبریزی]   508

  • [کلام یکی از حکما در کیفیّت توکّل بر خدا]   508

  • [اندازۀ قطع وزیری و رقعی]   508

  • [مقایسه میزان سختی آب شرب منزل مشهد و چشمه زشک و نوچاه]   509

مطلع انوار ج11

35
  • بخش اوّل: رجال و تراجم، شخصیّت‌ها

  • مقدّمات رجالی

  • فصل اوّل: اسماء

  • فصل دوّم: کنی و ألقاب

  • فصل سوّم: مطالب متنوّع رجالی

مطلع انوار ج11

37
  • مقدّمات رجالی

مطلع انوار ج11

38

مطلع انوار ج11

39
  • التّابعیُّ من صحِب صحابیًّا

  • [السنّة قبل التّدوین] صفحة 483:

  • «من یعدُّ تابعیًّا:

  • قال الخطیب البغدادی: ”التّابعیُّ من صحِب صحابیًّا.“1 و لا یکفی مجرَّد الإلتقاء ـ بخلاف الصّحابی، فقد اکتفی فیه بذلک؛ لشرف لقاء النبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم، و الاجتماع به ـ أو رؤیته، فإنّ لذلک أثرًا کبیرًا فی إصلاح القلوب و تزکیة النُّفوس، ممّا لا یتهیَّأ لمن یلقیٰ الصحابیّ من غیر متابعةٍ له و طول أخذٍ عنه.

  • و قال أکثر المحدّثین: ”إنّ التّابعیّ من لقِی واحدًا من الصّحابة فأکثر.“ و إن لم یصحَبه؛ و لهذا ذکر مسلم و ابن‌حَبّان، سلیمانَ بن مهران الأعمش فی طبقة التّابعین ـ و قال ابن‌حَبّان: ”أخرجناه فی هذه الطبقة لأنّ له لقیًا و حفظًا، رأی أنس بن مالک و إن لم یصحّ له سماع المسند عنه“ ـ کما عدَّ الحافظ عبدالغنی بن سعید، یحیَی بن أبی‌کثیر من التّابعین لأنَّه لقی أنسًا، و عدَّ فیهم موسی بن أبی‌عائشة لکونه لقی عمرَو بن حریث، و عدّ فیهم جَریرَ بن أبی‌حازم لکونه رأی أنسًا؛ و هذا إقرار منهم بأنَّ التّابعیَّ من رأیٰ الصحابیَّ.»

    1. . تدریب الراوی، ص 416.

مطلع انوار ج11

40
  • حاکم، تابعین را به پانزده صنف تقسیم نموده است

  • [السنّة قبل التّدوین] صفحة 484:

  • «و عدد التّابعین یفوق الحصر؛ لأنّ کلّ من رأیٰ صحابیًّا کان من التّابعین، و قد تُوفّی رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم عن نیِّفٍ و مائةِ ألف من الصّحابة، رحلوا إلی مختلف البُلدان، و انتشروا فی جمیع الآفاق، و رآهم ألوف الأتباع.

  • و لرجال الحدیث اهتمامٌ کبیر بمعرفة الصّحابة و التّابعین؛ لأنّ بهما یعرَف المرسلُ و المتّصل من الأخبار.

  • ثمّ إنّ التّابعین طبقات جعلها الحاکم خمسَ عشرة طبقةً، آخرهم من لقِی أنس بن مالک من أهل البصرة، و من لقِی عبداللَه بن أبی‌أوفی من أهل الکوفة، و من لقِی السّائب بن یزید من أهل المدینة، و من لقِی عبداللَه بن الحارث بن جزء من أهل مصر، و من لقِی أبا‌أُمامة الباهلی من أهل الشّام؛1 و ذکر الحاکم غیر هؤلاء فی بعض البلدان الأخری.2»3

  • معانی مختلف برای صحابی رسول اکرم صلّی اللَه علیه و آله بودن

  • [السنّة قبل التّدوین] صفحة 388:

  • «قال ابن‌الصَّلاح: ”بلغنا عن أبی‌المظفّر السَّمعانیّ المروزیّ أنّه قال:

  • أصحاب الحدیث یطلقون اسمَ الصَّحابة علی کلِّ من رویٰ عنه حدیثًا أو کلمةً، و یتوسّعون حتّی یعدّون من رآه رؤیةً من الصّحابة؛ و هذا لشرف منزلة النبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم أعطوا کلَّ من رآه حکمَ الصّحابة.“4

    1. . اُنظر معرفة علوم الحدیث، ص 42؛ فتح المغیث، ج 4، ص 53؛ تدریب الرّاوی، ص 417.
    2. . اُنظر معرفة علوم الحدیث، ص 43.
    3. . جنگ 23، ص 278.
    4. . مقدّمة ابن‌الصّلاح، ص 118؛ فتح المغیث، ج 4، ص 30 و 31.

مطلع انوار ج11

41
  • و قال آخرون: ”لابدّ فی إطلاق الصّحبة مع الرُّؤیة أن یروِی حدیثًا أو حدیثین.“1

  • قال الواقدیّ: ”و رأیت أهل العلم یقولون:

  • کلّ من رأیٰ رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم، و قد أدرک الحُلُم فأسلم و عقَل أمر الدِّین و رضِیَه؛ فهو عندنا ممّن صحِب النبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم، و لو ساعةً من نهارٍ.“2

  • إلّا أنّ تعریف الواقدیّ هذا، یُخرِج بعضَ الصّحابة الّذین رأوا رسول اللَه و هم دون الحلم و روَوْا عنه، کعبداللَه بن عبّاس و الحسن و الحسین و ابن‌الزُّبیر و غیرهم ـ رضی اللَه عنهم ـ و لذلک قال العراقیّ: ”و التّقیید بالبلوغ شاذّ.“3

  • قال إمام التّابعین سعید بن المُسیِّب: ”الصّحابة لا نعدّهم إلّا من أقام مع رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم سَنةً أو سَنتَین، و غزا معه غزوةً أو غزوتَین.“4 قال ابن‌الصّلاح: ”و کأنّ المراد بهذا ـ إن صحَّ عنه ـ راجع إلی المحکیّ عن الأُصولیّین، و لکن فی عبارته ضیقٌ یوجب أن لا یعدّ من الصّحابة جَریرُ بن عبداللَه البَجَلِّی و من شارکَه... .“5

  • قال العراقیّ:

  • و لایصحُّ هذا عن ابن‌المُسیِّب؛ ففی الإسناد إلیه محمّد بن عُمَر الواقدیّ ضعیفٌ فی الحدیث6

    1. . اُنظر الباعث الحثیث، ص 203؛ فتح المغیث، ج 4، ص 32.
    2. . تلقیح فهوم أهل الأثر، ص 27، تعلیقه؛ نحوه فی: فتح المغیث، ج 4، ص 32؛ الکفایة، ص 51.
    3. . فتح المغیث، ج 4، ص 32.
    4. . الکفایة، ص 50 و 51؛ الباعث الحثیث، ص 203؛ تلقیح فهوم أهل الأثر، ص 27، تعلیقه؛ تدریب الرّاوی، ص 398.
    5. . فتح المغیث، ج 4، ص 32.
    6. . همان.

مطلع انوار ج11

42
  • قال ابن‌الجوزیّ:

  • و عموم العلماء علی خلاف قول ابن‌المُسیِّب؛ فإنَّهم عدّوا جَریر بن عبداللَه (البَجلّی) من الصّحابة، و إنّما أسلم فی سَنة عشر، و عدُّوا من الصَّحابة من لم یغزُ معه، و (من) توفّی رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم و هو صغیر السِّن، و لم یجالسه و لم یماشه، فألحَقوه بالصّحابة إلحاقًا و إن کانت حقیقة الصُّحبة لم توجد فی حقِّه.1

  • قال ابن‌حَجَر:

  • أصحُّ ما وقفتُ علیه من ذلک أنّ الصّحابیّ: من لقِی النّبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم مؤمنًا به، و مات علی الإسلام؛ فیدخل فی من لقِیَه من طالت مجالستُه أو قصرت، و من روی عنه أو لم یروِ، و من غزا معه أو لم یغز، ومن رآه رؤیةً و لم یجالسه، و من لم یرَه لعارضٍ کالعَمیٰ.2

  • و هو رأی الجمهور.

  • و الرّؤیة عند أنس بن مالک ـ رضی اللَه عنه ـ لا تکفی لجعل الرَّائی صحابیًّا. روی شُعبة عن موسی السّبَلانی و أثنی علیه خیرًا، قال:

  • قلت لأنس بن مالک: ”هل بقی من أصحاب رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم أحد غیرک؟“ قال: ”ناسٌ من الأعراب رأَوه؛ فأمّا من صحبَه فلا.“ رواه مسلمٌ بحضرة أبی‌زرعة.3

    1. . تلقیح فهوم أهل الأثر، ص 27، تعلیقه.
    2. . الإصابة، ج 1، ص 4. و هکذا لیس من عاصر الرّسول صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم و لم یره، صحابیًّا کما قاله بعضهم؛ انظر جمیع المراجع السابقة.
    3. . الباعث الحثیث، ص 203: «قال ابن الصّلاح: ”و اسناده جیّدٌ حدث به مسلم بحضرة أبی‌زرعة“»؛ و انظر فتح المغیث، ج 4 ص 31: «و قال: فی کلام أبی‌زرعة الرّازی و أبی‌داود ما یقتضی أنَّ الصّحبة أخصّ من الرُّؤیة، فإنّهما قالا فی طارق بن شهاب: ”له رؤیة و لیس له صحبة.“» ^
      ^ و قال عاصم الأحول: «قد رأی عبداللَه بن سرجس رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم، غیر أنّه لم یکن له صحبة... .»
      و قال ابن کثیر: «و هذا إنّما نفی فیه الصّحبة الخاصّة، و لا ینفی ما اصطلح علیه الجمهور من أنّ مجرّد الرّؤیة کافٍ فی إطلاق الصّحبة.»؛ الباعث الحثیث، ص 203؛ و انظر الکفایة، ص 50.

مطلع انوار ج11

43
  • قال أبوبکر الباقلانیّ (338 ـ 403 ﻫ . ق) بعد أن عرَّف الصّحابی لغةً:

  • وکذلک یقال: ”صحبتُ فلانًا حولًا أو دهرًا و سَنَة و شَهْرًا و یومًا و ساعةً“ و ذلک یوجب فی حکم اللّغة إجراءَ هذا علی من صحِب النّبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم، و لو ساعةً من نهارٍ؛ هذا هو الأصل فی اشتقاق الإسم.

  • و مع‌هذا فقد تقرّر للأُمّة1 عُرفٌ فی أنّهم لا یستعملون هذه التّسمیة إلّا فی من کثُرت صحبتُه و اتّصل لقاؤُه، و لا یُجرون ذلک علی من لقِی المرء ساعةً و مشی معه خُطًا، سمع منه حدیثًا؛ فوجب لذلک ألّا یجری هذا الاسم فی عرف الاستعمال إلّا علی من هذه حالُه.2

  • و مع‌هذا، فإنّ خبر الثِّقة الأمین عنه مقبولٌ و معمولٌ به و إن لم تطل صحبتُه و لا سمع منه إلّا حدیثًا واحدًا. فقول أنس ـ رضی اللَه عنه ـ لا یخالف عرف الأُمّة، و ممّا لا شکَّ فیه أنّ الصّحابة علی درجات بحسب تقدُّمهم و بلائهم فی الإسلام.»

  • اختلف المؤلّفون فی تصنیف الصّحابة إلی طبقاتٍ

  • [السنّة قبل التّدوین] صفحة 391:

  • «و اختلف المؤلِّفون فی تصنیف الصَّحابة إلی طبقات؛ فجعلهم ابنُ‌سعد خمسَ طبقات، و جعلهم الحاکم اثنتی عشرة طبقة، و زاد بعضهم أکثر من ذلک.3

    1. . فی الکفایة، ص 51: «للأئمّة»؛ فی فتح المغیث: «للأُمّة».
    2. . الکفایة‌، ص 51؛ فتح المغیث، ج 4، ص 31.
    3. . انظر الباعث الحثیث، ص 207؛ فتح المغیث، ج 4، ص 40 و 41؛ تدریب الرّاوی، ص 407.

مطلع انوار ج11

44
  • و المشهور ما ذهب إلیه الحاکم، و هذه الطّبقات هی:

  • 1. قوم تقدَّم إسلامهم بمکّة، کالخلفاء الأربعة.

  • 2. الصَّحابة الّذین أسلموا قبل تشاوُر أهل مکّةَ فی دار النَّدوة.

  • 3. مهاجرة الحبشة.

  • 4. أصحاب العقبة الأُولی.

  • 5. أصحاب العقبة الثّانیة؛ و أکثرهم من الأنصار.

  • 6. أوّل المهاجرین الّذین وَصلوا إلی النّبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم بقُباء قبل أن یدخل المدینة.

  • 7. أهلُ بدر.

  • 8. الّذین هاجروا بین بدر و الحُدیبیّة.

  • 9. أهل بیعة الرِّضوان فی الحدیبیّة.

  • 10. من هاجر بین الحدیبیّة و فتح مکّة، کخالد بن الولید و عمرو بن العاص و أبی‌هریرة1.

  • 11. مُسلِمةُ الفتح الّذین أسلموا فی فتح مکّة.

  • 12. صبیان و أطفال رأوا النّبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم یوم الفتح و فی حِجَّة الوداع و غیرهما.»2

  • [توضیحی پیرامون بعضی کتب رجالی]

  • کتاب منهج المقال فی أحوال الرّجال، همان کتاب رجال کبیر است که تألیف

    1. . لا یصحّ التمثیل بأبی‌هریرة، فإنّه هاجر قبل الحدیبیّة عقب خیبر بل فی أواخرها؛ اُنظر فتح المغیث، ج 4، ص 40؛ و انظر ترجمته فی هذا الکتاب.
    2. . جنگ 23، ص 250 ـ 255.

مطلع انوار ج11

45
  • مولانا آقا میرزا محمّد استرآبادی است، و مرحوم علاّمه وحید بهبهانی (ره) بر آن حاشیه‌ای نوشته‌اند.

  • کتاب منتهی المقال فی أحوال الرّجال، همان کتاب رجال بوعلی است که بوعلی محمّد بن اسماعیل، آن را تألیف نموده؛ بدین کیفیّت که در اوّل، نظریّۀ کتاب منهج المقال را ذکر می‌کند و سپس حاشیۀ وحید را بیان می‌کند و بعد از آن اگر فوائدی در نظر دارد، ذکر می‌کند؛ و البته این رجال نسبت به رجال کبیر میرزا محمّد خیلی مختصرتر است، ولی در این کتاب، مجاهیل را ذکر نکرده است.

  • کتاب توضیح المقال فی علم الرّجال، تألیف ملاّ علی رازی است که در مشترکات و بسیاری از فوائد دیگر تحریر شده است.

  • و کتاب تنقیح المقال کتاب جامعی است که مرحوم حاج شیخ عبداللَه مامقانی تألیف نموده است.

  • مرحوم بوعلی محمّد بن اسماعیل، صاحب منتهی المقال ـ علی ما ذکره فی الذّریعة ـ در سنۀ 1159 متولّد شده و در سنۀ 1215 و یا 1216 وفات کرده است.

  • و کتاب روضات الجنّاتفی أحوال العلماء و السّادات، تألیف آقا سیّد محمّدباقر خوانساری است که در 1226 متولّد و در 1313 وفات کرده است؛ علی ما ذکره فی الذّریعة.

  • مرحوم شیخ حرّ عاملی در أمل الآمل (صفحه 370 از جلد 2) در فائدۀ دهمی که ذکر کرده، فرموده است:

  • «إعلم أنّ هذا الکتاب یلیق أن یکون متمّمًا للکتاب الکبیر فی الرّجال لمیرزا محمّد بن علیّ الأسترآبادیّ المشتمل علی ما فی الخلاصة للعلّامة و الفهرست و الرّجال للشّیخ و الفهرست للنجاشی و کتاب الکشّیّ و ابن‌داود و غیرهم، و قد اشتمل علی أکثر من سبعة آلاف إسمٍ و أکثر من ستّة آلاف و ستّ‌مائة کتابٍ و رسالة.»

مطلع انوار ج11

46
  • کتاب بهجة الآمال فی شرح زبدة المقال، للحاجّ ملّا علیّ العلیاریّ التبریزیّ المتوفّی سنة 1327.1

  • أصول کتب رجال: فهرست، رجال شیخ طوسی، رجال کَشّی، رجال ابن‌الغضائری و رجال نجاشی

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 268:

  • «ثمّ اعلم أنّ أصول کتب علمِ الرِّجال، خمسة: کتابَیْ الشّیخ الطّوسیّ: الفهرست، و کتاب الرِّجال، و کتاب الکشّی، و کتاب ابن‌الغضائریّ ـ الآتی ذکره ـ ، و کتاب النجاشیّ و هو أحسنها و أجلّها و أوثقها و أتقنها.»2

  • گناه محدّثین کوفه تشیّع آنهاست، با اعتراف عامّه به صدق خدمتشان

  • [المراجعات] صفحة 58:

  • «و نقل عن أبی‌إسحاق الجوزجانیّ عبارة فیها من الفضاضة، ما جرت به عادة الجوزجانیّ و سائر النّواصب، قال: ”کان من أهل الکوفة قومٌ لا یَحمد الناسُ مذاهبهم؛ هم رءوس محدّثی الکوفة، مثل: أبی‌إسحاق و منصور و زُبَید الیامیّ و الأعمش و غیرِهم من أقرانهم، احتملهم النّاس لصدق ألسنتهم فی الحدیث و توقّفوا عندما أرسلوا.“ ـ إلی آخر کلامه الّذی أنطقه الحقّ به؛ والحقُّ یُنطِق منصِفًا و عنیدًا. ...

  • إذا رَضِیَت عنّی کرامُ عشیرتی       ***       فلا زال غَضبانًا علیَّ لئامُها»3

  • صفحة 60: «و قال محمّد بن بشیر العَبدیّ: رأیت سالم بن أبی‌حفصة، أحمقَ

    1. . جنگ 7، ص 549.
    2. . جنگ 24، ص 328.
    3. . المراجعات، ص 161.

مطلع انوار ج11

47
  • ذا لحیةٍ طویلةٍ یا لَها من لحیةٍ، و هو یقول: ”وَدِدت أنّی کنت شریک علیٍّ علیه السّلام فی کلّ ما کان فیه.“»1و2

  • عِظَم أبی‌إسحاق و الأَعمَش و منصور و زُبَید الیامیّ و غیرِهم من الکوفیّین

  • [المراجعات] صفحة 64:

  • «و قال الجوزجانیّ ـ کما فی ترجمة زُبَید من میزان الذهبیّ ـ: ”کان من أهل الکوفة قومٌ لا یحمَد النّاسُ مذاهبَهم، هم رءوس محدّثی الکوفة، مثلُ أبی‌إسحاق و منصور و زُبَید الیامیّ و الأعمش و غیرهم من أقرانهم، احتملهم النّاس لصدق ألسنتهم فی الحدیث.“ ـ إلی آخر کلامه الدالّ علی حُمقه، و ما علیٰ هؤلاء من غضاضة؛ إذا لم یحمد النّواصبُ مذهبهم فی أداء أجر الرّسالة بمودّة القربیٰ و التمسّک بثَقَلَیْ رسولِ ‌اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم! و ما احتمل النّواصب هؤلاء الشّیعة لمجرّد صدق ألسنتهم، و إنّما احتملوهم لعدم استغنائهم عنهم، إذ لو رَدّوا حدیثهم لذهبت علیهم جملة الآثار النبویّة؛ کما اعترف به الذهبیّ فی ترجمة أبان بن تغلب من میزانه.

  • و أظنّ أنّ المغیرة ما قال: ”أهلَک أهلَ الکوفة أبوإسحاق و أعمَشُکم“ إلّا لکونهما شیعیَّین؛ و إلّا فإنّ أبا‌اسحاق و الأعمش کانا من بحار العلم و سُدنة الآثار النبویّة. و للأعمش نوادرُ تدلّ علیٰ جلالته، فمنها ما ذکره ابن‌خلّکان فی ترجمته من وفیات الأعیان، قال:

  • بعث إلیه هشام بن عبدالملک أن أُکتبْ لی مناقبَ عثمان و مَساوی علیّ! فأخذ الأعمش القرطاس و أدخلها فی فم شاةٍ فَلاکَتها،3 و قال لرسوله: ”قل له:

    1. . المراجعات، ص 165.
    2. . جنگ 20، ص 45.
    3. . أی مضَغتْها. (محقّق)

مطلع انوار ج11

48
  • هذا جوابه!“ فقال له الرّسول: ”إنّه قد آلیٰ1 أن یقتلنی إن لم آتِه بجوابک.“ و توسّل إلیه بإخوانه.

  • فلمّا ألَحّوا علیه، کتب له: ”بسم اللَه الرّحمن الرّحیم. أمّا بعد، فلو کان لعثمان مناقب أهل الأرض، ما نفعتک؛ و لو کان لعلیٍّ مساوی أهل الأرض، ما ضرّتک؛ فعلیک بخُوَیْصَّةِ نفسک! و السّلام.“»2

  • مخبتین أربعه: بُرَید بن معاویه عِجلیّ، ابوبصیر لَیث بن البُختَریّ، محمّد بن مسلم، زُراره

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 409:

  • «قال أبوعبداللَه الصّادق علیه السّلام: ”بشّر المخبتین بالجنّة: بُریدَ بن معاویة العجلیّ، و أبوبصیر لیث بن البختریّ المرادیّ، و محمّد بن مسلم، و زرارة؛ أربعةُ نجباءٍ، أُمناءُ اللَه علی حلاله و حرامه، لولا هؤلاء انقطعت آثار النبوّة و اندرس الحدیث، رضی اللَه عنهم.“»3

  • «قطب‌الدّین» بر پنج نفر اطلاق می‌شود: سه نفر از خاصّه، و دو نفر از عامّه‌اند

  • صفحة 401: «و قال المولا المیرزا عبداللَه أفندیّ فی کتابه ریاض العلماء، فی باب الألقاب: ”الشّیخ قطب‌الدّین یطلق علی جماعة کثیرة، و من هذه الحیثیّة قد یشتبه فی کثیر من الأوقات بعضهم ببعض:

    1. . أی: حَلَف. (محقّق)
    2. . جنگ 20، ص 46.
    3. . جنگ 24، ص 352.

مطلع انوار ج11

49
  • الأوّل: علی الشّیخ المتقدّم قطب‌الدّین، أبی‌الحسن سعید بن هبةِ اللَه بن الحسن الراوندیّ، صاحب الخرائج و غیره.

  • الثّانی: علی الشّیخ أبی‌الحسن قطب‌الدّین، محمّد بن الحسن بن الحسین الکَیدَریّ السبزواریّ، صاحب مناهج النَّهج بالفارسیّة و غیره.

  • الثّالث: علی المولا قطب‌الدّین، محمّد بن محمّد الرازیّ البُوَیهیّ، صاحب شرح المطالع، و المحاکمات، و شرح الشمسیّة و غیرها؛ الفاضل المعروف الّذی هو من أولاد ابن‌بابویه القمیّ.

  • الرّابع: علی قطب‌الدّین، محمود بن مسعود الکازرونیّ، المعروف بالعلّامة الشیرازیّ، تلمیذ الخواجه نصیرالدّین الطوسیّ، و شارح القسم الثّالث من المفتاح، و شارح المختصر الحاجبیّ، و غیرهما.

  • و الخامس: علی قطب‌الدّین، المشهور بقطب المحیی، أُستاذ مولانا جلال‌الدّین الدَّوانیّ؛ و هو أحد مشایخ الصوفیّة و صاحب المکاتبات المعروفة بمکاتبات القُطب المحیی بالفارسیّة المشهورة، و هو قطب‌الدّین محمّد الکوشکناریّ.

  • و الثّلاثة الأُوَل من علماء الخاصّة، و الإثنان الأخیران من علماء أهل السنّة و الجماعة.“ ـ انتهیٰ.

  • و قد وَهَم التّاج السُّبکیّ فی عدّ القطب الرازیّ ـ صاحب التّرجمة ـ فی علماء الشافعیّة فی الطّبقات الکبری، کما وَهَم فی عدّ شیخ الشّیعة، أبی‌جعفر الطوسیّ ـ قدّس سرّه ـ فیها من الشافعیّة أیضًا، و هما من شیوخ الإمامیّة؛ و لعلّهما کانا یتستّران فی بعض الأوقات بالشافعیّة.»1

    1. . جنگ 24، ص 348.

مطلع انوار ج11

50
  • سه نفر حواریّ حضرت سجّاد: سعید بن مُسیِّب، قاسم بن محمّد بن أبی‌بکر، أبوخالد کابُلی

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 299:

  • «و فی باب مولد الإمام أبی‌عبداللَه الصّادق، من کتاب الکافی للکلینیّ:

  • عن یحیَی بن جریر قال: قال أبوعبداللَه الصّادق: ”کان سعید بن المسیِّب و القاسم بن محمّد بن أبی‌بکر و أبوخالد الکابولیّ من ثقاة علیّ بن الحسین.“ و فی حدیث الحواریّین: ”إنّهما1 من حواری علیّ بن الحسین علیهما السّلام.“»

  • صفحة 299: «الصّحیفة الثّالثة، فی مشاهیر الفقهاء فی الصّدر الأوّل: و قد سمّاهم أبو‌عمرو الکَشّی فی کتاب الرّجال بما نصّه:

  • ”تسمیة الفقهاء من أصحاب أبی‌جعفر و أبی‌عبداللَه علیهما السّلام: أجمعت العصابة علی تصدیق هؤلاء الأوّلین من أصحاب أبی‌جعفر و أبی‌عبداللَه علیهما السّلام، و انقادوا لهم بالفِقه، فقالوا: أفقه الأوّلین ستّة: زُرارة، و معروف بن خَرَّبوذ، و بُرَید، و أبوبصیر الأسَدیّ، والفُضَیل بن یَسار، و محمّد بن مسلم الطائیّ. قالوا: و أفقه الستّة زُرارة.

  • و قال بعضهم مکانَ أبی‌بصیر الأسدیّ: أبوبصیر المرادیّ، و هو لیث بن البختریّ.“

  • ثمّ قال: ”تسمیة الفقهاء من أصحاب أبی‌عبداللَه علیه السّلام: أجمعت العصابة علی تصحیح ما یصحّ عن هؤلاء و تصدیقهم لما یقولون، و أقَرّوا لهم بالفقه من دون أولئک الستّة الّذین عدّدْناهم و سمّیناهم، و هم ستّة نفر: جمیل بن درّاج، و عبداللَه بن مُسْکان، و عبداللَه بن بُکَیر، و حمّاد بن عیسی، و حمّاد بن عثمان، و أبان بن عثمان. قالوا:

    1. . أی: سعید بن المسیّب و القاسم بن محمّد بن أبی‌بکر. (محقّق)

مطلع انوار ج11

51
  • و زعَم أبوإسحاق الفقیه، و هو ثعلبة بن میمون: أنّ أفقه هؤلاء جمیل بن درّاج، و هم أحداث أصحاب أبی‌عبداللَه علیه السّلام.“

  • ثمّ قال: ”تسمیة الفقهاء من أصحاب أبی‌إبراهیم و أبی‌الحسن علیهما السّلام: أجمع أصحابنا علی تصحیح ما یصّح عن هؤلاء و تصدیقهم و الإقرار لهم بالفقه و العلم، و هم ستّة نفر آخرون دون الستّة النّفر الّذین ذکَرناهم فی أصحاب أبی‌عبداللَه علیه السّلام، منهم: یونس بن عبدالرّحمن، و صفوان بن یحییٰ بیّاع السابریّ، و محمّد بن أبی‌عمیر، و عبداللَه بن المغیرة، و الحسن بن محبوب، و أحمد بن محمّد بن أبی‌نصر. و قال بعضهم مکانَ الحسن بن محبوب: الحسن بن علیّ بن فضّال، و فَضّالة بن أیّوب. و قال بعضهم مکانَ فَضّالة: عثمان بن عیسی.

  • و أفقه هؤلاء یونس بن عبدالرّحمن، و صفوان بن یحیی.“ ـ انتهیٰ ما فی رجال الکشیّ1

    1. . جنگ 24، ص 335.

مطلع انوار ج11

53
  • فصل اوّل: اسماء أعلام

مطلع انوار ج11

54

مطلع انوار ج11

55
  • الف: رجال

  • إبراهیم بن سَعد بن الطّیّب، أبوإسحاق الرّفاعیّ1

  • در تشییع جنازۀ أبو‌إسحاق رفاعیّ شیعۀ خالص، فقط دو نفر شرکت کردند

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 102:

  • «و منهم: أبوإسحاق الرّفاعیّ النّحویّ، و هو إبراهیم بن سعد بن الطّیّب. قال یاقوت:

  • کان ضَریرًا، قدِم واسط فتلقّی القرآن من عبدالغفّار الحصنیّ، ثمّ أتی بغداد فصحب السَّیرافیّ و قرأ علیه شرحه علی الکتاب، و سمع منه کتب اللّغة و الدّواوین، و عاد إلی واسط فجلَس بالجامع صدرًا یقرأ النّاس، ثمّ نزَل الزّیدیّة و هناک تکون الرّافضة و العلویّون، فنُسِب إلی مذهبهم، و مُقِت و جفاه النّاس، و مات سنة إحدیٰعشر و أربع‌مائة و لم یخرُج مع جنازته إلّا رجلان مع غروب الشّمس، و هما أبوالفتح بن مختار النَّحویّ و أبو‌غالب بن بشران. قال أبوالفتح:

    1. . رفاعَة (با فتح و کسر و ضمّ اوّل): به معنای برداشتن بانگ و یا به شدّت بانگ برداشتن؛ از اعلام است، و نام جمعی بسیار از صحابه و محدّثان می‌باشد. (محقّق)

مطلع انوار ج11

56
  • ”و ما صدّقنا أن نسلّم خوفَ أن نُقتل، و العجب أنّ هذا الرّجل مع ما هو علیه من الفضل کانت هذه حاله. و مات بعد وفاته بیومٍ رجلٌ من حشو العامّة، فأُغلق البلد لأجله و لم یوصل إلی جنازته من کثرة الزّحام.“ ـ انتهی.

  • قلت: لا مورد للتّعجّب من ذلک، نعوذ باللَه من الجهل.

  • ثمّ قال یاقوت:

  • قال أبوغالب محمّد بن محمّد بن سهل بن بشران النّحویّ: ”أنشدنی أبوإسحاق الرّفاعیّ لنفسه، و ما رأیت قطّ أعلم منه:

  • و أُحبّه ما کنت أحسَب أنّنی       ***       أبلیٰ ببینهم فبِنتُ و بانوا

  • نأتِ المسافةُ فالتّذکّرُ حَظُّهم       ***       منّی و حظّی منهم النِّسیانُ“»1

  • إبراهیم بن علیّ بن سَلِمة بن هَرِمة الحجازیّ المدنیّ، المعروف بابنهرمة قُرَشیّ

  • وی از أعاظم شعرای اهل بیت در عهد دوانیقی بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 202:

  • «و منهم: ابنهَرِمة القرشیّ، الشّاعر المشهور، و إسمه إبراهیم بن علیّ بن سَلِمة بن هَرِمة الحجازیّ المدنیّ، و هو أوّل من فَتَقَ البدیعَ فی شِعره. قال [ابنالمعتزّ]:

  • و فی أیّام المنصور و أیّام فتنة إبراهیم، قال له رجل من باب التّعریض به: ألستَ القائلَ:

    1. . جنگ 24، ص 284.

مطلع انوار ج11

57
  • فقال: قائلها مَسَّ بطن أُمّه. فقال له ابنه: أو لستَ القائلَ لها فی یوم کذا؟

  • فقال له: یا بُنیَّ مسُّ بطن الأُمّ أحسن أم القتلُ علی ید حُمَید بن قَحْطَبة؟!

  • فکان یتّقی من بنی‌العبّاس، و هو من الشّیعة لآل محمّد. و ذکره القاضی الشّریف المرعشیّ فی طبقات الشِّیعة، و ذکَر له یاقوت فی معجم البلدان فی رثاء أبی‌عبداللَه الحسین هذه الأبیات:

  • أجالَت علی عینی سحائبُ عَبرَةٍ       ***       فلم تَصْحُ بعد الدّمع حتّی ارْمَعَلَّتِ1

  • 2

  • و کانوا غیاثًا ثمّ أضْحَی رَزیَّةٍ       ***       ألا عَظُمَت تلک الرّزایا و جَلَّتِ»3

  • إبراهیم بن محمّد بن أبی‌یحیی، أبو‌إسحاق، مولیٰ أسلم مدنیّ

  • وی از أعلام شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 237:

  • «و منهم: إبراهیم بن محمّد بن أبی‌یحیی، أبو‌إسحاق، مولی أسلم المدنیّ. قال النّجاشیّ:

  • حکی بعض أصحابنا عن بعض المخالفین: أنّ کتب الواقدیّ، سائرها إنّما هی کتب إبراهیم بن محمّد بن یحیی، نقلها الواقدیّ و ادّعاها. (قال:) روی عن أبی‌جعفر و أبی‌عبداللَه علیهما السّلام، و کان خِصّیصًا، و العامّة لهذه العلّة تضعّفه.

    1. . لسان العرب: «ارمعلَّ الدمعُ و ارمعنَّ: سال.» (محقّق)
    2. . شام سیفَه: أغمده. نکأت أعدائَهم: قتلَتْهم و أثخنَتْهم. (محقّق)
    3. . جنگ 24، ص 310.

مطلع انوار ج11

58
  • ـ انتهی کلام أبی‌الحسین النّجاشیّ فی فهرست أسماء مصنّفی الشّیعة.1

  • قال ابن‌حَجَر فی التّقریب بعد ذکره: ”متروکٌ من السّابعة، مات سنة 184 (مائة و أربع و ثمانین) و قیل:91 (واحد و تسعین).“2»3

  • إبراهیم نَخَعی

  • حضرت آیة اللَه حاج سیّد موسی شبیری زنجانی ـ دامت برکاته ـ فرمودند:

  • ابنسعد در طبقات در ترجمۀ ابراهیم نخعی آورده است که او گفته است: ”ما أنا بِسَبَئیٍّ و لا مُرْجئٍ.“و چون وفات ابراهیم در 96 هجری بوده است و ابنسعد نیز از طبری مقدّم بوده است، معلوم می‌شود که: قول به عبداللَه بن سبأ قبل از طبری بوده است، و ابراهیم که در 96 رحلت نموده است، خود را از آن دسته نفی نموده است.

  • فرمودند:

  • چون این اشکال به علاّمه حاج سیّد مرتضی عسکری وارد شد که قائلاند بر آنکه قبل از طبری کسی نامی از عبداللَه بن سبأ نمی‌دانسته است، در برخی از نوشتجات بعدی پاسخ داده بر اینکه: ”مرادِ ابراهیم نخعی این بوده است که من از اهل سَبَأ نیستم ـ چون مردمان یمن را سَبَئی می‌گفته‌اند ـ؛ نه آنکه مراد انتساب به ابنسبأ بوده باشد.“

  • و در این پاسخ اشکال است که: اوّلاً چرا خود را از یمنی‌ها نفی نموده است، و ثانیاً به چه قرینه‌ای سَبَئی را منتسب به عبداللَه بن سبأ ندانیم؟

  • اقول: در طبقات، طبع دار صادر بیروت، جلد 6، صفحه 275، روایت را بدین‌گونه آورده است:

  • ... عن أبی‌المنجاب البصریّ، أنَّ رجلًا کان یأتی إبراهیم النّخعیّ فیتعلّم منه،

    1. . رجال نجاشی، ص 10.
    2. . تقریب التّهذیب، ج 1، ص 65.
    3. . جنگ 24، ص 322.

مطلع انوار ج11

59
  • فیسمع قومًا یذکرون أمر علیّ و عثمان. فقال: أنا أتعلّم من هذا الرّجل و أری الناس مختلفین فی أمر علیّ و عثمان؟ فسأل إبراهیمَ النّخعیّ عن ذلک؛ فقال: ما أنا بسَبَلیٍّ و لا مُرجئی.

  • در این طبع از طبقات همان‌طور که ملاحظه شد، سَبَلیّ آورده است با لام، نه با همزه؛ باید به طبعهای دیگر مراجعه نمود که آیا این غلط در طبع است و یا واقعاً با لام است و با لام یعنی چه؟1

  • ابنسعد در صفحه 284 آورده است که: «قال محمّد بن سعد و قال غیره: و أجمعوا علی أنّه توفّی فی سنة ستّ و تسعین، فی خلافة الولید بن عبدالملک بالکوفة، و هو ابن تسع و أربعین سنة، لم یستکمل الخمسین. و بلغنی أنّ یحیی بن سعید القطّان کان یقول: ”مات إبراهیم و هو ابن نیّف و خمسین سنة.“»2

  • أُبَیّ بن کَعب

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 341:

  • «منهم: أُبیّ بن کَعب، و هو أقرأُ الصّحابة، و سیّد القرّاء بنصّ الثّقات و العلماء السّادات؛ کما فی الطّبقات لأبی‌الخیر، و الإتقان للسّیوطی. و قد عرَفت تشیّع أبَیّ بنصّ صاحب الدّرجات الرّفیعة و غیره من الثّقات فی أوّل هذه الطّبقات.»3

  • أحمد بن حسین، علیّ الشافعیّ الخسروجردی، المعروف بالبیهقی

  • در هدیّة الأحباب، صفحه 111 گوید:

    1. . قابل ذکر است که طبع اوّل از دار الکتب العلمیّة و طبع پنجم از مکتبة الصدّیق نیز سَبَلی با «لام» آورده‌اند؛ و لیکن محقّق معاصر اهل سنّت، دکتر محمّد بن عبداللَه بن عبدالقادر غبان الصّبحی، در کتاب فتنة مقتل عثمان، نسخۀ «لام» را تصحیف دانسته است. (محقّق)
    2. . جنگ 18، ص 233.
    3. . جنگ 24، ص 339.

مطلع انوار ج11

60
  • «البَیهقی: أبوبکر أحمد بن الحسین بن علیّ الشافعیّ الخسروجردی، الحافظ الفقیه المشهور، صاحب السّنن الکبیر و السّنن الصغیر و دلائل النبوّة و غیرها.

  • قال إمام الحرمین فی حقّه: ”ما من شافعیّ إلّا و للشّافعی فی عنقه منّة إلّا البیهقی، فإنّ له المنّة علی الشّافعی نفسِه و علی کلّ شافعیٍّ؛ لِما صنّف فی نصرة مذهبه.“

  • و من کلماته بنقل صاحب الکامل البهائی، مقابل قول من قال: ”إنّ معاویة خرج من الإیمان بمحاربة علیٍّ علیه السّلام“؛ قال: ”إنّ معاویة لم یدخل فی الإیمان حتّی خرج منه؛ بل خرج من الکفر إلی النّفاق فی زمن الرّسول صلّی اللَه علیه و آله، ثمّ رجع إلی کفره الأصلیّ بعده!“ ـ انتهی.»1

  • أحمد بن عبداللَه بن سلیمان التّنوخی، المعروف بأبو‌العلاء المَعَری

  • ابوالعلاء مُعَری شیعه بوده است و دارای ایمان و مستجاب الدّعوة

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 104:

  • «و منهم: أبوالعلاء المَعَری ـ من معرّة النّعمان من الشّام ـ و هو أحمد بن عبداللَه بن سلیمان بن داود بن المطهّر بن زیاد بن ربیعة بن الحارث التّنوخی المصنّف، المکثر المحسود علی فضله و إمامته فی الأدب و أنواع العلوم العقلیّة و النّقلیة. قال أبوحامد الغزالیّ فی سرّ العالَمَین فی أواخر الجزء الأوّل:

  • حدّثنی یوسف بن علیّ، شیخ‌الإسلام، قال: دخلت المعرّة علی زمان المُعری و قد وشیٰ2 به الوزیر إلی الملک محمود بن صالح و قال: ”إنّ المُعری رجل برهمیّ لا یری إفسادَ الصُّوَر و أکل الحیوان، و إنّه یزعُم أنّ الرّسالة تحصل بصفاء العقل.“ و لم یزل الوزیر الجاهل حتّی حمَل الملک علی إحضار المُعری، فنفَذ وراءه خمسین فارسًا.

    1. . جنگ 15، ص 71.
    2. . أی نمَّ علیه. (محقّق)

مطلع انوار ج11

61
  • فدخل إلی الشّیخ رجلان من أصحابه و أعلماه بالقصّة، فدخَل المُعری المسجد و أنزل الفرسان فی دار الضّیافة. فدخل مسلمٌ ـ عمُّ المُعری ـ علیه و قال: ”یا ابن أخی! قد نزلت بنا حادثةٌ بطلبک، فإن مانَعْنا عنک عجزنا، و إن سَلّمناک کنّا عارًا عند ذوی الذّمام، و تکون الذلّة علی آل تنوخ!“ فقال المُعری: ”خفِّف علیک عمّی! و أکرم أضیافک! فلی سلطان یذبّ عنّی و یحامی عن من هو فی حماه.“ ثمّ قال لغلامه قنبر: ”قدّم الماء!“ فاغتسل به و لم یزل یصلّی حتّی انتصف اللّیل. إلی أن قال: فسمعناه یقول: ”یا علّة العلل، یا قدیم الأزل، یا صانع المصنوعات! أنا فی حماک الّذی لا یُضام!“

  • ثمّ جعل یقول: ”الوزیر! الوزیر! الوزیر!“ حتّی برِق بارقٌٰ، فسمِعنا هدّةً عظیمةً، فسألنا عنها، فقیل: ”هی دار الضّیافة، وقعت علی ثمانی و أربعین رجلًا.“ و عند طلوع الشّمس جاءنا کتاب الطّائر، یقول فیه: ”لا تُزعجوا الشّیخ، فقد وقع الحمام علی الوزیر!“ ثمّ التفت الشّیخ إلیّ و قال: ”من أیّ أرض أنت؟“ فقلت: ”من أرض اللَه تعالی.“ فقال: ”أنت من أرض الهرکار، أنت یوسف بن علیّ، حملوک علی قتلی، و زعموا أنّی زندیقٌ، و کان حَجُّنا بالشّام.“

  • ثمّ قال لی: اُکتب علی صفة الحالة الأبیات:

  • أبیاتی از مُعَری که دلالت بر کمال توحید، حُسن توکّل، مقامات عالیه، و زهد او دارد

  • باتوا و حتفی أمانیّ لنیّتهم       ***       و بتُّ یخطروا منیّ علی بال

  • و فوَّقوا لی إشاراتَ سهامِهم       ***       فأصبحتْ وقَعًا منّی بأمیال

  • فما ظنونک إنّ جندی ملائکة       ***       و جندهم بین طوّاف و حمّال

  • لقیتهم بعصا موسی الّتی منعت       ***       فرعون ملکًا و نجّت آل إسرال

  • أُقیم جسمی و صوم الدّهر آلفه       ***       و أُدْمن الذِّکر أبکارًا بآصال

  • عیدین أفطر فی عامی إذا حـضرا       ***       عید الأضاحی و یقفو عید شوّال

  • إذا تنافست الجُلّاسُ فی حُلَل       ***       رأیتَنی من حشیش القطن سِربالی

  • لا آکل الحیوان الدّهر مأثرة       ***       أخاف من سوء أعمالی و آمالی

مطلع انوار ج11

62
  • و کیف أقرب طعم الشّهد و هو کذا       ***       غصب لمکسب نحل ذاتِ أطفال

  • نهیتم عن حرام الـشّرع کلّهم       ***       و یأمرونی بترک المنزل العالی

  • و أعبد اللَه لا أرجو مثوبتَه       ***       لکن تعبّد إکرام و إجلال

  • أصون دینی عن جُعل أُؤمِّله       ***       إذا تعبد أقوام بأجعال

  • و أنت خبیرٌ بأنّ هذه الحکایة تدلّ علی کمال توحیده و حسن توکلّه و مقامات عالیة من زهده.

  • أشعار بلند پایۀ ابوالعلاء مُعری در تشیّع او

  • و ترجمه السیّد الإمام أبوالفضل العبّاس بن علیّ بن نور‌الدّین المکّی، فی رحلته نزهة الجلیس، و نصّ علی تشیّعه فی الجزء الأوّل، صفحة 278، من طبعة مصر؛ فمن أراد الوقوف علی ذلک فلیراجعه. و قیل إنّه من بیت کبیر فی الشّیعة علماء فی حلب قدیمًا و حدیثًا، و یظهر ذلک من شعره خصوصًا من قصیدته الّتی أجاب بها الشّریف الحرّانیّ، الآتی ذکره إن شاء اللَه.

  • و قال ابن العَدّیم فی کتابه رفع [الظلم و] التجرّی علی أبی‌العلاء المُعری: ”کان یرمیه أهل الحسد بالتّعطیل، و یعملون علی لسانه الأشعار، و یضمّنوها أقاویل الملحدة قصدًا لِهلاکه؛ و قد نقل عنه أشعار تتضمّن صحّة عقیدته، و أنّ ما نسب إلیه کذب، کقوله:

  • لا أطلُب الأرزاق المو       ***       لیٰ یفیض علیّ رزقی

  • إن أُعْطَ بعضَ القوت أعلم       ***       أنّ ذلک فوق حقّی“

  • و قال فی نزهة الجلیس: ”قال ابن‌خلّکان: و من لزومیّات أبی‌العلاء المُعری قوله:

  • لقد عجبوا لأهل البیتِ لمّا       ***       أتاهم علمهم فی مسک جفرِ

  • و مرآة المنجّم وهْیَ صُغری       ***       أرَتْه کلَّ عامرةٍ و قفرِ“

مطلع انوار ج11

63
  • قال: ”قلت: هذان البیتان علی تشیّع أبی‌العلاء یدلّان، و ممّا یدلّ علی تشیّعه أیضًا قوله من قطعة:

  • أمر الواحدُ فافعل ما أمَر!       ***       و اشکُر اللَه إنّ الفعل أمرّ!

  • أظهر الخفیة و اضمر قلّما       ***       أدرک الطّرف المدیٰ حتّی ظهر

  • أیّها الملحد لا تعصـی النُّهیٰ!       ***       فلقد صحّ قیاس و اشتهر

  • إن تعد فی الجسم یومًا روحه       ***       فهو کالرّبع خلا ثمّ عُمر

  • و هی الدّنیا أذاها أبدًا       ***       زُمَرٌ واردة إثرَ زُمر

  • یا أبا السّبطَین لا تحفل بها!       ***       أ عَتیقٌ ساد فیها أم عُمر؟“

  • إلی أن قال صاحب نزهة الجلیس: ”و ممّا یدلّ علی حسن مذهبه و إلزامه لأهل الکسب و الجهمیّة قوله:

  • زعم الجهول و من یقول بقوله       ***       إنّ المعاصی من قضاء الخالق

  • إن کان حقًّا ما زعمتَ فلِمَ قُضـی       ***       حدُّ الزّناء و قطعُ کفّ السارق؟“

  • و أرّخ وفاته سنة تسع و ثلاثین و أربع‌مائة، بمعرّة النُّعمان بن بشیر الأنصاری، لأنّه هو أوّل من مَصَّرها، فنسب إلیه.»1

  • أحمد بن عقدة، أبوالعبّاس

  • أحمد بن عقده شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 256:

  • «و منهم: أبوالعبّاس، أحمد بن عقدة الزَّیدیّ الجارودی، له ترجمة طویلة فی کتب التّراجم؛ و إنّما ذکرناه هنا لأنّه صنّف لنا کتبًا. منها: کتاب التّاریخ المعروف بتاریخ

    1. . جنگ 24، ص 285 ـ 289.

مطلع انوار ج11

64
  • ابن‌عقدة، و هو کتاب تسمیة مَن شهد مع أمیرالمؤمنین [علیه السّلام] حروبَه؛ و کتاب الشّیعة من أصحاب الحدیث، و [هو] کتاب من روی عن أبی‌عبداللَه الصّادق [علیه السّلام]، جمع فیه أربعة آلاف راوٍ عنه علیه السّلام؛ و له کتاب العبّاسی، و هو کتابٌ معظم فی التّاریخ، قال النّجاشی: ”هو نحو عشرة آلاف ورقة فی أخبار الخلفاء و الدَّولة العبّاسیّة؛ و له کتاب الأمثال، حسن مستوفی.“ ـ انتهی.

  • و مات بالکوفة سنة ثلاث و ثلاثین و ثلاث‌مائة، و یُعدّ فی طبقة الکلینی فی المحدّثین.»1

  • احمد بن محمّد البرقی

  • المراجعات، صفحة 98:

  • «نام برقی، احمد بن محمّد بن خالد است، و او از اهالی اطراف قم است؛ محّل او را بیرقون گویند و به همین مناسبت به برقی مشهور شده است.»2و3

  • أحمد بن محمّد، المعروف بابن‌مسکویه

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 255:

  • «و منهم: ابن‌مسکویه، و هو أبوعلیّ، أحمد بن محمّد بن مسکویه الإمامی، المتوفّی سنة‌ إحدیٰ و ثلاثین و أربع‌مائة. له کتب، منها: تجارِب الأُمَم و تعاقب الهِمَم، و هو کتاب جلیل فی بابه، بلغنی أنّه طبع فی هذه الأوقات. و سیأتی تفصیل حال ابن‌مسکویه فی أئمّة علم الأخلاق ـ إن شاء اللَه تعالی ـ و صرّح فی الفوز الأصغر

    1. . جنگ 24، ص 327.
    2. . المراجعات، ص 224.
    3. . جنگ 5، ص 206.

مطلع انوار ج11

65
  • باعتقاد وجود إمام معصوم، و هو نصّ فی إمامیّته.»1

  • ابن‌مسکویه در جمیع فنون و علوم، مقام اوّل را حائز بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، صفحة 385:]

  • «و منهم: الشّیخ أبوعلیّ بن مسکویه، و اسمه أحمد بن محمّد بن یعقوب بن مسکویه، الرازیّ الأصل، الإصفهانیّ المسکن و المدفن، أحد أفراد الدّهر، کان حکیمًا إلٰ‍هیًّا ریاضیًّا هندسیًّا أخلاقیًّا متکلّمًا لغویًّا شاعرًا مؤرّخًا، عالمًا بالأخبار، متبحّرًا فی الآثار، إمامًا فی الکلّ عند الکلّ، مصنِّفًا فی الکلّ تصانیفًا علیها المعوَّل و إلیها المرجع.

  • صنّف فی الحکمة کتاب الفوز الأکبر و الأصغر ـ و هما کتابان فی أصول الدّیانات و حقائق النّفوس، و صرّح فی الفوز الأصغر بلزوم عصمة الإمام ـ، و کتاب نور‌ السّعادة، و کتاب أقسام الحکمة و الرّیاضی، و له تعلیق فی المنطق، و کتاب أدب الدّنیا و الدّین، و کتاب نزهت نامۀ علائی ـ کتبه لعلاء‌الدّین الدّیلمی ـ ، و کتاب جاویدان خرد، و کتاب آداب العرب و العجم، و کتاب السّیاسة السلطانیّة، و له فی التّاریخ تجاریب الأُمَم ـ یشتمل علی تاریخ خلفاء العبّاسیّة علی نهج صحیح، انتهی فیه إلی سنة 332 و هی منتصف أیّام الطّائع منهم ـ، و کتاب أحوال الحکماء السّلَف، و له فی علم الأخلاق ما ستعرفه إن شاء اللَه، و له فی الأدب کتاب ندیم الفرید و کتاب مختار الأشعار و کتاب أنس الخواطر، و له شعرٌ جیّدٌ جمعه، و له فی الطبّ ما حکاه فی طبقات الأطبّاء، قال: ”کان أبوعلیّ ابن‌مسکویه فاضلًا فی علوم الحکمیّة، ممیّزًا فیها، خبیرًا بصناعة الطبّ، جیّدًا فی أصولها و فروعها، و له من الکتب: کتاب الأشربة، کتاب البطّیخ، کتاب تهذیب الأخلاق.“ ـ انتهی.

    1. . جنگ 24، ص 326.

مطلع انوار ج11

66
  • أوّل من صحب من الملوک: الوزیر المهلبیّ الشّیعی، ثمّ عضدالدّولة بن بویه ـ رضی اللَه عنه ـ، ثمّ اتّصل بابن العَمید، ثمّ بابنه، و الکلّ من الشّیعة الأعلام. و نصّ علی تشیّع ابن‌مسکویه المذکور و إمامیّته سیّدُ العلماء المحقّقین، المولی المیر الدّاماد،‌ محمّدباقر، المعلّم الثالث فی عصره؛ و کذلک السیّد الخونساری فی الرّوضات و القاضی نوراللَه المرعشیّ فی الطّبقات.

  • ابن‌مسکویه در محلّۀ خواجوی اصفهان مدفون است

  • و توفّی بإصفهان سنة إحدیٰ و ثلاثین و أربع‌مائة، و قبره معروف فیها فی محلّة خاجو. و کان معاصرًا للشّیخ الرّئیس ابن‌سینا الّذی لم أتحقّق تشیّعه و لا تسنّنه؛ و الشّیعة تدعیه و أهل السنّة تدعیه، و قد أطال القاضیّ المرعشی فی الإستدلال علی تشیّعه فی کتابه مجالس المؤمنین، و أظنّه زیدیًّا و أبوه کان إسماعیلیًّا، و قیل: إنّ ابن‌سینا ولد علی فطرة التشیّع کما فی المجالس، و اللَه العالم بالسّرائر.»1

  • ابن‌مسکویه، مصنّف طهارة الأعراق، شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 415:

  • «و منهم: ابن‌مسکویه، أبوعلیّ أحمد بن محمّد بن مسکویه، المتوفّی سنة إحدی و عشرین و أربع‌مائة، المتقدّم ذکره؛ صنّف فی علم الأخلاق کتاب طهارة النّفس و ربما قیل تهذیب الأخلاق و تطهیر الأعراق، یشتمل علی ستّ مقالات، کتاب لم یصنّف مثلَه فی بابه؛ ذکره المحقّق نصیرالدّین فی أوّل کتابه و أثنیٰ علیه ثناءً بلیغًا و ذکر فی مدحه أبیاتًا نظّمها ـ قدّس سرّه ـ و هی هذه:

    1. . جنگ 24، ص 345.

مطلع انوار ج11

67
  • ”بنـفسی کتابًا حاز کلَّ فضیلة       ***       و صار لتکمیل البریّة ضامِنا

  • مؤلِّفه قد أبرز الحقَّ خالصًا       ***       بتألیفه من بعد ما کان کامنا

  • و وَسَّمه بِاسم الطّهارة قاضیا       ***       به حقّ معناه و لم یک مائنًا

  • لقد بذل المجهود للّه درّه       ***       فما کان فی نصح الخلائق خائنا“

  • قال فی بحث الشّجاعة من کتاب طهارة النفس:

  • و استمع کلام الإمام الأجلّ سلام اللَه علیه الّذی صدر عن حقیقة الشّجاعة، فإنّه قال لأصحابه: ”إنّکم إن لم تُقتَلوا تموتوا! و الّذی نفسُ ابن أبی‌طالبٍ بیده، لألف ضربةٍ بالسَّیف علی الرّأس أهون من میتة علی الفِراش.“

  • أقول: هذا النّقل مما یدلّ علی تشیّعه. و حکی الملّا عبداللَه أفندی فی ریاض العلماء عن المیر محمّد باقر الدّاماد النصَّ علی تشیّعه ـ رحمه اللَه ـ‌؛ و قد تقدّم ما یدلّ علی ذلک فی ترجمته فی أئمّة المؤرّخین، و قد تقدّم أنّه نصّ علی عصمة الإمام فی کتابه الفوز الأصغر، و کان صاحب الخزینة و کاتب السرّ عند عضدالدّولة ابن البویة الإمامی.

  • و لابن‌مسکویه کتاب آخر فی علم الأخلاق سمّاه آداب العَرب و الفُرْس، أورد فیه مقدّمة ذکر فیهما تمام کتاب الحسن بن [أبی] سهل ـ وزیر المأمون ـ و هو ترجمة کتاب جاودان خروشک، ل‍هو‌شاه الفارسی، سمّاه المخلص.»1

  • أحمد بن موسی من آل محمّد الطّاووسی

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 270:

  • «منهم: السیّد جمال‌الدّین، أبوالفضائل، أحمد بن موسی، من آل محمّد الطاووسیّ الداودیّ الحسنی، و أُمّه بنت الشّیخ ورّام ـ الآتی ذکره فی فصل علم الأخلاق ـ و أُمّها

    1. . جنگ 24، ص 358.

مطلع انوار ج11

68
  • بنت الشّیخ أبی‌جعفر الطوسی. و للسیّد أبی‌الفضائل اثنین و ثمانین کتابًا فی فنون العلم؛ و هو أوّل من اخترع تنویع الأخبار إلی أقسامها الأربعة المشهورة فی الطّبقة الوسطی. أخذ عن الشّیخ نجیب‌الدّین بن نما و السیّد الجلیل فخّار بن مَعْد الموسوی و غیرهما من الأجلّة. و هو صاحب حَلّ الإشکال فی أحوال الرّجال، و حرّره الشّیخ أبومنصور الحسن بن زین‌الدّین ـ صاحب المعالم ـ و سمّاه التّحریر الطّاووسی. و له کتاب عین العبرة فی غبن العترة، و له ترجمةٌ طویلةٌ فی کتاب تلمیذه ابن‌داود الرِّجالی. و کانت وفاته فی حدود سنة ثلاث و سبعین و ستّ‌مائة فی بلدهم الحلّة المزیدیّة؛ و له مزار معمور علیه قبّة معظّمة و مشهد مشیّد، یقصده النّاس بالهدایا و النّذور.»1

  • إسماعیل بن أبی‌الحسن عَبّاد بن عبّاس، المعروف بصاحب بن عَبّاد

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 160:

  • «و قال الشّیخ محمّد بن الحسن الحُرّ فی الأمَل فی ترجمة الصّاحب:

  • ”عالمٌ، فاضل، ماهر، شاعر، أدیب، محقّق، متکلِّم، عظیم الشّأن، جلیل القدر فی العلم و الأدب و الدّین و الدّنیا، لأجله ألّف ابنبابویه عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، و ألّف الثّعالبیّ یتیمة الدّهر فی ذکر أحواله و أحوال شعرائه، و کان شیعیًّا، إمامیًّا، أعجمیًّا؛ إلّا أنّه یفضِّل العربَ علی العجم.“»2و3

  • [المراجعات] صفحة 44:

  • «إسماعیل بن عبّاد، بن العبّاس الطّالقانی، أبوالقاسم، المعروف بالصّاحب بن

    1. . جنگ 24، ص 328.
    2. . أمل الآمل، ج2، ص 35.
    3. . جنگ 24، ص 298.

مطلع انوار ج11

69
  • عَبّاد؛ ذکره الذّهبیّ فی میزانه،1 فوضع علی اسمه دت رمزًا إلی احتجاج أبی‌داود و التّرمذی به فی صحیحَیهما، ثمّ وصفه بأنّه أدیبٌ بارعٌ شیعیٌّ.

  • قلت: تشیّعه مما لا یرتاب فیه أحدٌ، و بذلک نال هو و أبوه ما نالا من الجلالة و العظمة فی الدّولة البویهیّة. و هو أوّل من لقّب بالصّاحب من الوزراء، لأنّه صحب مؤیّد‌الدّولة بن بویه منذ الصّبا، فسمّاه الصّاحب و استمرّ علیه هذا اللّقب حتّی اشتهر به، ثمّ أُطلق علی کلّ من ولی الوزارة بعده؛ و کان أوّلًا وزیر مؤیّد‌الدّولة أبی‌منصور ابن رکن‌الدّولة ابن بابویه، فلمّا توفّی مؤیّد‌الدّولة ـ و ذلک فی شعبان، سنة 373 بجرجان ـ استولی علی مملکته أخوه أبوالحسن علیّ المعروف بفخرالدّولة، فأقرّ الصّاحب علی وزارته و کان معظّمًا عنده، نافذ الأمر لدیه؛ کما کان أبوه عبّاد بن عبّاس وزیرًا معظّمًا عند أبیه رکن‌الدّولة، نافذ الأمر لدیه. و لمّا توفّی الصّاحب ـ و ذلک لیلة الجمعة الرّابع و العشرین من صفر، سنه خمس و ثمانین و ثلاث‌مائة ـ بالرّی عن تسع و خمسین سنة، أغلقت له مدینة الرّی، و اجتمع النّاس علی باب قصره ینتظرون خروج جنازته، و حضر فخر‌الدّولة و معه الوزراء و القوّاد، و غیرّوا لباسَهم، فلمّا خرج نعشه، صاح النّاس بأجمعهم صیحةً واحدةً، و قَبّلوا الأرض تعظیمًا للنّعش، و مشیٰ فخرالدّولة فی تشییع الجنازة کسائر النّاس، و قعد للعزاء أیّامًا، و رثته الشّعراء و أبّنته العلماء، و أثنی علیه کلّ من تأخّر عنه.

  • قال أبوبکر الخوارزمیّ: ”نشأ الصّاحب بن عبّاد من الوزارة فی حجرها و دبّ و درج فی وکرها، و رضع أفاویق درّها و ورثها عن آبائه.“ کما قال أبو‌سعید الرّستمی فی حقّه:

    1. . خالف الذهبی طریقته فی المیزان عند ذکره لإسماعیل بن عبّاد حیث ذکره بین إسماعیل بن أبان الغنوی و إسماعیل بن أبان الأزدی، و قد اهتضمه فلم یوفّه شیئًا من حقوقه. (المراجعات)

مطلع انوار ج11

70
  • ”ورِث الوزارة کابرًا عن کابر       ***       موصولة الإسناد بالأسناد

  • یروِی عن العبّاس عبّاد و زا       ***       رته و إسماعیل عن عبّاد“

  • و قال الثّعالبی فی ترجمة الصّاحب من یتیمته: ”لیست تحضرنی عبارةٌ أرضاها للإفصاح عن علوّ محلّه فی العلم و الأدب، و جلالة شأنه فی الجود و الکرم، و تفرّده بالغایات فی المحاسن، و جمعه أشتات المفاخر؛ لأنّ همّةَ قولی تنخفض عن بلوغ أدنیٰ فضائله و معالیه، و جهدَ وصفی یقصر عن أیسر فواضله و مساعیه.“ ثمّ استرسل فی بیان محاسنه و خصائصه.

  • و للصّاحب مؤلَّفات جلیلة، منها کتاب المحیطفی اللّغة فی سبع مجلّدات رتّبه علی حروف المعجم، و کان ذا مکتبةٍ لا نظیر لها؛ کتب إلیه نوح بن منصور ـ أحد ملوک بنی سامان ـ یستدعیه لیفوّض إلیه وزارته و تدبیر أمر مملکته، فاعتذر إلیه: بأنّه یحتاج لنقل کتبه خاصّةً إلی أربع‌مائة جَمَلٍ، فما الظّن بغیرها. و فی هذا القدر من أخباره کفایةٌ.»1و2

  • إسماعیل بن عبدالرّحمن الکوفی، المعروف بالسُدِّی الکبیر

  • او مفسّری معروف و از شیعیان بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 326:

  • «و منهم: السُدِّی الکبیر، المفسّر التابعیّ، إسماعیل بن عبدالرّحمن الکوفیّ، أبومحمّد القرشیّ. قال السّیوطیّ فی الإتقان: ”أمثل التفاسیر، تفسیر إسماعیل السُدِّی“؛ قال: ”و روی عنه الأئمّة مثل الثّوریّ و شُعبة.“

    1. . المراجعات، ص 141.
    2. . جنگ 20، ص 41.

مطلع انوار ج11

71
  • سُدِّی کبیر: شیعه؛ سُدّی صغیر: سُنّی؛ سُدّی فزاری: شیعه ولی مفسّر نبوده است

  • قلت: کان من أصحاب الإمام زین‌العابدین علیّ بن الحسین علیهما السّلام و شیعته، و قد نصّ علی تشیّعه إبن‌قتیبة فی کتاب المعارف فی صفحة 306 المشار إلیها آنفًا، و الحافظ العسقلانی فی التّقریب و التّهذیب، و ذکره أبوالعبّاس النّجاشی و أبوجعفر الطّوسی فی فهرستیهما فی مصنِّفی الشّیعة؛ و ذکروا أنّ إبراهیم بن الحکم بن ظهیر الفزاری أبوإسحاق، هو الرّاوی لتفسیر السُدّی عنه؛ و أنّ السُدّی المذکور أدرک علیّ بن الحسین و الباقر و الصادق علیهم السّلام، و مات سنة سبع و عشرین و مائة.

  • و هو غیر إسماعیل بن موسی السُدّی الفزاری المتوفیّ سنة خمس و أربعین و مائة، فإنّه و إن کان من الشّیعة أیضًا لکنّه لیس من المفسّرین؛ و السُدّی الصغیر لیس من الشّیعة، و هو محمّد بن مروان بن عبداللَه بن إسماعیل. و إنّما ذکرنا هما للتمیّز و حتّی لا یقع التوّهم فیهما باشتراک اللّقب.

  • قال ابن حجر فی التّقریب: ”إسماعیل بن عبدالرّحمن بن أبی‌کریمة السُدّی (بضم المهلمة و تشدید الدّال) أبومحمّد الکوفی، صدوق یَهِمُ، و رمی بالتشیّع من الرّابعة. مات سنة سبع و عشرین و مائة.“ و قال أیضًا: ”إسماعیل بن موسی الفزاری، أبومحمّد أو أبوإسحاق الکوفی، نسیب السُدّی أو ابن بنته أو ابن أُخته، صدوق یَخْطیٰ، رمی بالرّفض من العاشرة. مات سنة خمس و أربعین و مائة.“ ـ انتهی. نقلناه لتصدیق ما حکیناه.»1

    1. . جنگ 24، ص 337.

مطلع انوار ج11

72
  • أعمش

  • أعمش و شریک بن عبداللَه نخعی کوفی شیعۀ بزرگوار

  • [المراجعات] صفحة 65:

  • «[قال ابن عبد‌البرّ]: سمعت الفضل بن موسی یقول:

  • دخلت مع أبی‌حنیفة علی الأعمش نعوده، فقال أبوحنیفة: ”یا أبامحمّد! لولا التّثقیل علیک لعدتُک أکثر ممّا أعودک.“ فقال له الأعمش: ”واللَه إنّک عَلَیَّ لثقیلٌ و أنت فی بیتک، فکیف إذا دخلتَ عَلَیَّ.“

  • قال [ابن عبد‌البرّ] قال الفضل:

  • فَلمّا خرجنا من عنده، قال أبوحنیفة: ”إنّ الأعمش لم یَصُمْ رمضان قطّ!“

  • قال ابن‌خشرم للفضل: ”ما یعنی أبوحنیفة بذلک؟“ قال الفضل: ”کان الأعمش یتسحّر علی حدیث حذیفة.“ ـ اه‍ .

  • قلت: بل کان یعمل بقوله تعالیٰ: ﴿وَكُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ ٱلۡخَيۡطُ ٱلۡأَبۡيَضُ مِنَ ٱلۡخَيۡطِ ٱلۡأَسۡوَدِ مِنَ ٱلۡفَجۡرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ ٱلصِّيَامَ إِلَى ٱلَّيۡلِ﴾.1

  • و روی صاحبا الوجیزة و البحار، عن حسن بن سعید النّخعی، عن شریک بن عبداللَه القاضی، قال:

  • أتیت الأعمش فی علّته الّتی مات فیها، فبینا أنا عنده إذ دخل علیه ابن‌شبرمة و ابن أبی‌لیلی و أبوحنیفة فسألوه عن حاله، فذکر ضعفًا شدیدًا و ذکر ما یتخوّف من خطیئاته، و أدرکتْه رقّةٌ؛ فأقبل علیه أبوحنیفة فقال له: ”یا أبامحمّد، اتّق اللَه و انظر لنفسک، فقد کنت تحدّث فی علیٍّ بأحادیث لو رجعتَ

    1. . سوره بقره (2) آیه 187.

مطلع انوار ج11

73
  • عنها کان خیرًا لک.“ قال الأعمش: ”أ لمثلی تقول هذا؟!“1

  • و ردّ علیه فشتمه بما لا حاجة بنا إلی ذکره؛ و کان ـ رحمه اللَه‌ ـ (کما وصفه الذّهبی فی میزانه) أحد الأئمّة الثّقات، و کما قال ابن‌خلّکان إذ ترجمه فی وفیاته، فقال: ”کان ثقةً عالمًا فاضلًا.“»2

  • امرؤ‌القیس بن عَدیّ الکلبیّ

  • در أغانی، از طبع دارالکتب، جلد 16، صفحۀ 139 در اخبار حضرت حسین بن علی و نسب او آورده است که:

  • «... عن مالک بن أعین، قال: سمعت سُکینة بنت الحسین تقول: ”عاتب عمّی الحسن أبی فی أُمّی فقال:

  • لعمرُک إنّنی لأُحِبُّ دارًا ** تکون بها سُکینةُ و الرَّبابُ

  • أُحبُّها و أبذُل جُلَّ مالی ** و لیس لعاتبٍ عندی عتابُ“»

  • و در صفحۀ 140 و 141 گوید: «... قال عوفُ بن خارجةَ المُرّیّ: ”واللَه إنّی لَعندَ عمر بن الخطّاب ـ رضی اللَه عنه ـ فی خلافته، إذ أقبل رجلٌ أفحجُ أجلیٰ أمعَر3 یتخطّیٰ رقابَ الناس، حتّی قام بین یدی عمر، فحیّاه بتحیّة الخلافة؛ فقال له عمر: فمن أنت؟ قال: أنا امرؤ نصرانیّ، أنا امرؤ‌القیس بن عَدیّ الکلبیّ.“

  • قال: ”فلم یعرفه عمر؛ فقال له رجلٌ من القوم: هذا صاحب بکر بن وائل الّذی أغار علیهم فی الجاهلیّة یوم فَلج.

    1. . بحار الأنوار، ج 39، ص 196، به نقل از الأمالی، شیخ طوسی، با قدری اختلاف.
    2. . جنگ 20، ص 47.
    3. . الأفحج: الّذی تتدانیٰ صدور قدمیه و یتباعد عقباه إذا مشیٰ؛ و الأجلیٰ: الّذی انحسر مقدّم شعره؛ و الأمعر: الّذی سقَط شعره. (الأغانی)

مطلع انوار ج11

74
  • فقال: ما ترید؟! قال: أرید الإسلام!

  • فعرضه علیه عمر ـ رضی اللَه عنه ـ فقَبِله، ثمّ دعا له برمحٍ، فعقَد له علیٰ من أسلم بالشّام من قضاعة؛ فأدبر الشّیخ و اللّواء یهتزّ علیٰ رأسه.“

  • قال عوف: ”فواللَه ما رأیت رجلًا لم یصلِّ للّه رکعةً قطُّ أُمِّر علیٰ جماعة من المسلمین قبله.

  • و نهَض علیّ بن أبی‌طالب رضوان اللَه علیه من المجلس و معه ابناه الحسن و الحسین علیهم السّلام، حتّی أدرکه فأخذ بثیابه، فقال له: ”یا عمّ! أنا علیّ بن أبی‌طالب، ابن عمّ رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم و صهره، و هذان ابنای الحسن و الحسین من ابنته؛ و قد رغبنا فی صهرک، فأنکِحنا!

  • فقال: قد أنکحتُک یا علیّ المُحیاة بنت امرئ‌القیس! و أنکحتک یا حسن سَلْمیٰ بنت امرئ‌القیس! و انکحتک یا حسین الرَّباب بنت امرئ‌القیس!“»1

  • اُویس قرنی

  • جامع السّعادات، صفحة 466:

  • «قال الرّبیع بن خُثَیم:

  • أتَیتُ أُوَیسًا فوَجدتُه جالسًا قد صَلّی الفجر، فجَلستُ مَوضعًا و قلتُ لا أشغلُه عن التّسبیح؛ فمکَث مکانه حتّی صلّی الظّهر، و لم یقُم حتّی صلّی العصر، ثُمّ جلس موضعه حتّی صلّی المغرب، ثمّ ثبَت حتّی صلّی العشاء، ثمّ ثبَت مکانه حتّی صلّی الصبح، ثمّ جلَس فغَطَتْ عَیناه؛ فقال: ”اللَهمّ إنّی أعوذُ بک من عَینٍ نَوّامةٍ و من بَطنٍ لا یَشبع!“»2و3

    1. . جنگ 15، ص 247.
    2. . جامع السّعادات، ج 3، المقام الرّابع (مقامات مرابطة العقل للنّفس)، ص 104، با قدری اختلاف.
    3. . جنگ 3، ص 26.

مطلع انوار ج11

75
  • جابر بن یزید جُعفی

  • [المراجعات] صفحة 47:

  • «13. جابر بن یزید بن الحارث الجُعفیّ الکوفی، ترجَمه الذّهبی فی میزانه، فذکر أنّه أحد علماء الشّیعة، و نقل عن سفیان القولَ بأنّه سمع جابرًا یقول: ”انتقل العلم الّذی کان فی النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم إلی علیٍّ، ثمّ انتقل من علیٍّ إلی الحسن، ثمّ لم یزل حتّی بلغ جعفرًا (الصّادق)، و کان فی عصره علیه السّلام.“

  • و أخرج مسلمٌ فی أوائل صحیحه عن الجرّاح، قال: سمعت جابرًا یقول: ”عندی سبعون ألف حدیث عن أبی‌جعفر (الباقر) عن النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم کلّها.“

  • و أخرج عن زهیر، قال سمعت جابرًا یقول: ”إنّ عندی لخمسین ألف حدیث، ما حدّثتُ منها بشیء.“ قال [زهیر]: ثم حدّث یومًا بحدیثٍ فقال: ”هذا من الخمسین ألفًا.“

  • و کان جابر إذا حدّث عن الباقر یقول ـ کما فی ترجمة جابر من میزان الذّهبی ـ: ”حدّثنی وصیُّ الأوصیاء.“

  • و قال ابن‌عدیّ ـ کما فی ترجمة جابر من المیزان ـ: ”عامة ما قذفوه به أنّه کان یؤمن بالرّجعة.“

  • و أخرج الذّهبی ـ فی ترجمته من المیزان ـ بالإسناد إلی زائدة، قال: ”جابر الجعفیّ رافضیٌ یَشْتُم ـ.“»1و2

    1. . المراجعات، ص 146.
    2. . جنگ 20، ص 43.

مطلع انوار ج11

76
  • جعفر بن أبی‌طالب

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 35، پاورقی1:

  • «کان جعفر بن أبی‌طالب یحبّ المساکین و یحسن إلیهم؛ و کان رسول اللَه یکنّیه أبا المساکین.

  • فی کتاب أنباء نجباء الأبناء، لأبی‌ظفر الصّقلی: ”دخل مرّة أبوسفیان بن حرب علی ابنته، أمّ‌حبیبة، زوج النّبی، فوجد عندها عبداللَه بن جعفر و هو صبیٌّ، فقال لها: أی بنیّة! مَن هذا الغلام الذی یتضوّع کرمًا و یتألّق شرفًا و یتمیّع حیاءً؟ فقالت: مَن تظنّه؟

  • فقال: أمّا الشمائل فهاشمیّة! قالت: نعم، و هو هاشمیّ؛ فمن تظنّه من بنی‌هاشم؟

  • فتأمّله، ثمّ قال: إذا لم یلده جعفر، فلست بسداد البطحاء. فقالت أمّ‌حبیبة: نعم، هو ابن جعفر!

  • فقال: أما أنّه لم یمت مَن خَلَّف مثل هذا.“»1و2

  • جعفر بن أحمد القمّی، أبومحمّد

  • هو کان من عظماء أعیان الطّائفة

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 414:

  • «منهم: أبو‌محمّد جعفر بن أحمد القمّی؛ قال السیّد بن طاووس: ”کان عظیم الشأن من الأعیان.“ ذکر الکراجکی فی کتاب الفهرست: ”أنّه صنّف مِائتین و عشرین کتابًا بقم و الرّیّ.“ و هو فی طبقة الشّیخ المفید و ابن‌الغضائری؛ بل فی طبقة الشّیخ

    1. . شیخ المضیرة أبو‌هریرة، ص 53.
    2. . جنگ 20، ص 468.

مطلع انوار ج11

77
  • الصّدوق أبی‌جعفر بن بابویه، لأنّه یروی عنه تفسیر الإمام، و یروی ابن‌بابویه عنه أیضًا فی کتاب معانی الأخبار، و یروی عن الصّاحب بن عبّاد.

  • قال الشّیخ ابن‌داود فی کتاب رجاله بعد ذکره بعنوان جعفر بن علیّ بن أحمد القمّی، المعروف بابن الرّازیّ، أبومحمّد: ”ثقةٌ، مصنِّفٌ“ و من مصنَّفاته: کتاب المانعات من دخول الجنّة و کتاب الغایات و کتاب العروس1

  • جلال الدّین سیوطی

  • [عدول سیوطی از مذهب شافعی به امامی]

  • مرحوم آقای حاج شیخ عبّاس قمی در هدیة الأحباب در ترجمۀ احوال سیوطی گفته است:

  • «میر بهاءالدین مختاری از میر سیّد علیخان شیرازی نقل کرده است که او گفته است: ”من در کتابی که از مؤلّفات سیوطی است دیده‌ام که او در آخر عمر، از مذهب شافعی به مذهب امامی عدول کرده و مذهب حق را اختیار نموده است.“»2و3

  • حارث بن عبداللَه هَمْدانی، رحمة اللَه علیه

  • [المراجعات] صفحة 52:

  • «19. الحارث بن عبداللَه الهَمدانیّ، صاحب أمیرالمؤمنین و خاصّته، کان من أفضل التّابعین، و أمره فی التشیّع غنیٌّ عن البیان و هو أوّل من عدّهم ابن‌قتیبة فی معارفه من رجال الشّیعة، و قد ذکره الذّهبی فی میزانه فاعترف بأنّه من کبار علماء التّابعین، ثمّ

    1. . جنگ 24، ص 357.
    2. . هدیة الأحباب، ص 178.
    3. . جنگ 14، ص 83.

مطلع انوار ج11

78
  • نقل عن ابن‌حبّان القول بکونه غالیًا فی التشیّع، ثمّ أورد من تحامل القوم علیه ـ بسبب ذلک ـ شیئًا کثیرًا، و مع‌هذا فقد نقل إقرارَهم بأنّه کان من أفقه النّاس و أفرض النّاس و أحسب النّاس لعلم الفرائض، و اعترف بأنّ حدیث الحارث موجود فی السُّنن الأربعة، و صرّح بأنّ النّسائی مع تعنّته فی الرّجال قد احتجّ بالحارث و قوّیٰ أمره، و أنّ الجمهور مع توهینهم أمره یروون حدیثه فی الأبواب کلّها، و أنّ الشَّعبی کان یکذبه ثمّ یروی عنه؛ قال فی المیزان: ”و الظّاهر أنّه یکذبه فی لهجته و حکایاته و أمّا فی الحدیث النّبوی فلا.“

  • قال فی المیزان: ”و کان الحارث من أوعیة العلم.“ ثمّ روی فی المیزان عن محمّد بن سیرین، أنّه قال: ”کان من أصحاب ابن‌مسعود خمسةٌ یؤخذ عنهم، أدرکت منهم أربعة و فاتنی الحارث فلم أره، و کان یفضَّل علیهم و کان أحسنهم.“ قال [الذهبی]: ”و یختلف فی هؤلاء الثّلاثة، أیّهم أفضل: علقمة و مسروق و عبیدة؟“ اه‍ .

  • قلت: و قد سلّط اللَه علی الشَّعبی من الثّقات الأثبات مَن کذّبه و استخفّ به جَزاءً وفاقًا، کما نبّه علی ذلک ابن عبدالبرّ فی کتابه، جامع بیان العلم، حیث أورد کلمة إبراهیم النّخعی، الصّریحة فی تکذیب الشّعبی، ثمّ قال ما هذا لفظه: ”و أظنّ الشّعبی عوقب لقوله فی الحارث الهمدانی حدّثنی الحارث، و کان أحد الکذّابین.“ قال ابن عبدالبرّ: ”و لم یَبِنْ من الحارث کذب، و أنّما نقم علیه إفراطه فی حبّ علیٍّ و تفضیله له علی غیره.“ قال: ”و من هاهنا کذّبه الشّعبی، لأنّ الشّعبی یذهب إلی تفضیل أبی‌بکر و إلی أنّه أوّل من أسلم و تفضیل عمر.“ ا ه‍ .

  • قلت: و إنّ ممّن تحامل علی الحارث، محمّد بن سَعد، حیث ترجمه فی الجزء 6 من طبقاته، فقال: ”إنّ له قول سوء.“ و بخسه حقَّه کما جرت عادته مع رجال الشّیعة إذا لم ینصفهم فی علم و لا فی عمل و القول السیّئ الّذی نقله ابن‌سعد عن الحارث، إنّما هو الولاء لآل محمّد و الاستبصار بشأنهم، کما أشار إلیه ابن عبدالبرّ فیما نقلناه من

مطلع انوار ج11

79
  • کلامه. کانت وفاة الحارث سنة خمس و ستّین، رحمه اللَه تعالی.»1و2

  • حبّان بن قیس المُضَریّ، النابغة الجُعدی

  • وی در ولایت قوی بود

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 184:

  • «فمنهم: النّابغة الجُعدی، حبّان بن قیس المُضَریّ الشّاعر المعمّر، عاش بقول أبی‌حاتم مائتی سنة؛ و بقول عمر بن شبه مائة و ثمانین سنة؛ و بقول ابن‌قتیبة مائتین و عشرین سنة. قال أبوعبیدة:

  • کان النّابغة الجعدیّ ممّن فکر فی الجاهلیّة و أنکر الخمر و السّکر و هَجَر الأزلام و اجتنب الأوثان، و قال فی الجاهلیّة کلمته الّتی أوّلها: ”اللَه لا شریک له، من لم یقلها فنفسَه ظَلَم.“ و کان یذکر دین إبراهیم و الحنیفیّة و یصوم و یستغفر، و لمّا بُعث النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم دخل علیه و أنشده قصیدته الّتی:

  • ”خَلیلَیّ غُضّا ساعةً و تَهَجَّرا       ***       و لُوما علی ما حدَّث3 الدَّهر أو ذَرا“

  • فلمّا فرغ منها، قال له النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: ”لا یَفضُض اللَه فاک!“ مرّتین.

  • و أنشد سیّدَنا أباعبداللَه الحسین علیه السّلام قصیدته الطّویلة، أوّلها الّتی یذکر فیها ضروب التّوحید، و الإقرار بالبعث و الجزاء و الجنّة و النّار.

  • قال أبوالفرج الإصفهانی و غیره: ”و شهد النّابغة مع علیّ علیه السّلام صِفّین؛ و فی طبقات الشیعة، للسیّد الشریف علیّ بن صدرالدّین المدنیّ فی طیّ ترجمته للنّابغة:

    1. . المراجعات، ص 153.
    2. . جنگ 20، ص 43.
    3. . خ ل: أحدثَ.

مطلع انوار ج11

80
  • ”روی أحمد بن عبدالعزیز الجوهریّ بإسناده إلی ابن‌دأب قال: لمّا خرج أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی‌طالب علیه السّلام إلی صفّین خرج معه نابغة بنی‌جعد، فساق به یومًا فقال:

  • قد علم المِصـران و العِراقُ       ***       إنّ علیًّا فحلُها العتاق

  • أبیض جَحْجَاح له رواقُ       ***       و أُمّه غال بها الصِّداق

  • أکرم من شدّ به نِطاقُ       ***       إنّ الأُوْلیٰ جاروک لا أفاقو

  • لهم سباق و لکم سباق       ***       قد علمت ذالکم الرّفاق

  • سُقْتم إلی نهج الهدی و ساقوا       ***       إلی الّتی لیس لها عراق

  • فی أهله عادتها النّفاق

  • أخرجه معاویة إلی إصفهان کما فی تاریخ أبی‌نُعَیم، و مات بها فی أیّام مروان کما فی تاریخ الإسلام للذّهبی.“

  • قال ابن‌النَّدیم فی الفهرست: ”جمع شعره الأصمَعیّ و ابن‌السّکّیت.“ و عقد له السیّد فی الدّرجات الرفیعة فی طبقات الشّیعة ترجمة مستقلّة.»1

  • حَسّان بن ثابت

  • وی مردی جَبان و ترسو بود

  • در الغدیر، جلد 2، صفحه 64 آورده است که:

  • «و کان حسّان من المعروفین بالجبن، ذکره ابن‌الأثیر فی أُسد الغابة، مجلّد 2، صفحة 6 و قال: ”و کان من أجبن النّاس!“ و عدّه الوطواط فی غرر الخصائص، صفحة 355، من الجبناء و قال:

  • ذکر ابن‌قتیبه فی کتاب المعارف: ”أنّه لم یشهد مع رسول اللَه صلّی اللَه علیه و

    1. . جنگ 24، ص 302.

مطلع انوار ج11

81
  • آله و سلّم مشهدًا قطّ.“

  • قالت صفیّة، بنت عبدالمطّلب، عمّة رسول اللَه: ”کان معنا حسّان فی حصن فارغ یوم الخندق مع النساء و الصّبیان؛ فمرّ بنا فی الحصن رجلٌ یهودیٌّ، فجعل یطوف بالحصن. و قد حاربت بنوقریظة و قطعت ما بینها و بین رسول اللَه؛ و لیس بیننا و بینهم أحدٌ یدفع عنّا؛ و رسول اللَه و المسلمون فی نحور عدوّهم، لا یستطیعون أن ینصرفوا إلینا إن أتانا آتٍ.“

  • قالت: فقلت: یا حسّان! أنا واللَه لا آمن أن یدلّ علینا هذا الیهودیُّ أصحابه! و رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم قد شغل عنّا؛ فانزِل إلیه و اقْتُله!

  • قال: یغفر اللَه لکِ، یا ابنةَ عبد المطّلب! ما أنا بصاحب شجاعة.

  • قالت: فلمّا قال لی ذلک و لم أر عنده شیئًا، اعتجرتُ ثمّ أخذت عمودًا و نزلت إلیه، فضربته بالعمود حتّی قتلتُه؛ ثمّ رجعت إلی الحصن و قلت: یاحسّان! اِنزِل إلیه و اسلُبه! فإنّه لم یمنعنی مِن سَلبه إلّا أنّه رجلٌ!

  • فقال: ما لی بسلبه من حاجة، یا ابنة عبدالمطّلب!

  • و کان حسّان اقتدی فی فعله بهذا الشّاعر فی قوله:

  • باتتْ تُشجّعنی هندٌ و ما عَلِمَتْ       ***       أنّ الشَّجاعة مقرونٌ بها العَطبُ

  • لا و‌الّذی مَنعَ الأبصارَ رؤیتَه       ***       ما یشتهی الموت عندی من له إربُ

  • للحرب قومٌ أضلَّ اللَه سعیَهم       ***       إذا دَعتْهم إلی نیرانها وثَبوا

  • و لستُ منهم و لا أبغی فِعالَهم       ***       لا القتلُ یُعجبنی منهم و لا السّلبُ»1و2

    1. . این قضیه را واقدی در مغازی، ج 1، ص 288 ذکر نموده است؛ و نیز ابن أبی‌الحدید در شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 15 و 16 آورده است.
    2. . جنگ 15، ص 125.

مطلع انوار ج11

82
  • حسن بن حسن

  • روایت مجعوله از عامّه از لسان حسن بن حسن بن علیّ بن أبی‌طالب درباره «من کنت مولاه فعلیّ مولاه»

  • الطبقات الکبری، مجلّد 5، صفحة 319:

  • «حسن بن حسن بن علیّ بن أبی‌طالب بن عبدالمطّلب بن هاشم... .

  • أخبرنا شَبابة بن سوّار الفَزاری قال: أخبرنی الفُضیل بن مرزوق قال: ”سمعتُ الحسن بن الحسن یقول لرجل ممّن یغلو فیهم: ویْحکم! أحِبّونا لِلّه؛ فإن أطعنا اللَه فأحبّونا، و إن عَصَینا اللَهَ فأبغِضونا!“

  • قال: ”فقال له رجل: إنّکم قرابة رسول اللَه [صلّی اللَه علیه و آله و سلّم] و أهل بیته!

  • فقال: ویحک! لو کان اللَه مانعًا بقرابةٍ من رسول اللَه أحدًا بغیر طاعة اللَه، لنفع بذلک من هو أقرب إلیه منّا أبًا و اُمًّا؛ واللَه إنّی لأخاف أن یُضاعَفَ للعاصی منّا العذابُ ضعفین، و إنّی لأرجو أن یؤتَی المحسنُ منّا أجرَه مرّتین. ویلکم! اتّقوا اللَه و قولوا فینا الحقّ، فإنّه أبلغ فیما تریدون و نحن نرضی به منکم!

  • ثمّ قال: لقد أساء بنا آباؤُنا إن کان هذا الّذی تقولون من دین اللَه، ثمّ لم یُطْلعونا علیه و لم یُرغبونا فیه.“

  • قال: ”فقال له الرافضیّ: أ لم یقل رسول اللَه علیه السّلام لعلیّ: مَنْ کنت مولاه فعلیّ مولاه؟

  • فقال: أما واللَه أن لو یعنی بذلک الإمرةَ و السّلطان، لأفصح لهم بذلک ـ کما أفصح لهم بالصّلاة و الزّکاة و صیام رمضان و حجّ البیت ـ و لقال لهم: أیّها النّاس

مطلع انوار ج11

83
  • هذا ولیّکم من بعدی! فإنّ أنصحَ النّاس کان للنّاس رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلَّم. و لو کان الأمر کما تقولون: (إنّ اللَه و رسولَه اختارا علیًّا لهذا الأمر و القیامِ بعد النبیّ علیه السّلام) إنْ کان، لَأعظَمَ النّاسِ فی ذلک خطأَةً و جُرمًا، إذ ترَک ما أمَرَه به رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه [وَ آله] و سلّم أن یقوم فیه کما أمره، أو یَعْذُر فیه إلی النّاس.“»1

  • در الغدیر، جلد 3، صفحه 275 گوید:

  • «و الحسن بن الحسن المثنّی: کتب الولید بن عبدالملک إلی عامله عثمان بن حیّان المُرِّیّ: ”انظر إلی الحسن بن الحسن، فاجلِدْه مائة مرَّة،2 وَقِّفْه للنّاس یومًا؛ و لا أرانی إلّا قاتلَه!“ فلمّا وصله الکتاب بعَث إلیه فجیءَ به و الخُصوم بین یدیه؛ فعلّمه علیُّ بن الحسین علیه السّلام بکلمات الفرج، ففرّج اللَه عنه و خلَّوا سبیلَه.

  • فخاف الحسن سطوة بنی‌أُمیّة فأخفی نفسه؛ و بقی مختفیًا إلی أن دسّ إلیه السمّ سلیمانُ بنُ عبدالملک، و قتله سنة 97.»3

  • الحسن بن ‌الفضل بن الحسن، أبومنصور الطّبرسی

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، صفحة 419:]

  • «و منهم: الشّیخ أبومنصور الحسن بن الشّیخ أمین‌الدّین أبی‌علیّ‌ الفضل بن الحسن الطّبرسی؛ عالم فاضل، محدّث جامع، متبحّر فی العلوم الإسلامیّة. أشهر کتبه کتاب مکارم الأخلاق، حسن جدًّا، کثیر الدَّوران بین الشّیعة، لا أشهر منه؛ و قد طبع

    1. . جنگ 24، ص 381.
    2. . خ ل: ضربة.
    3. . جنگ 15، ص 139.

مطلع انوار ج11

84
  • مرّات بإیران و طبع بمصر محرَّفًا مَدسوسًا فیه. و أمّا کتاب مِشکاة الأنوار ـ و هو تتمیم لمکارم الأخلاق ـ فهو لابنه، کتبه تتمیمًا لکتاب أبیه. و هو من أعلام علماء المائة السّادسة، و لا یحضرنی تاریخ وفاته.»1

  • تحقیقی راجع به کلمۀ طَبَرْس‍یّ و طَبْرِس‍یّ

  • در تعلیقۀ صفحۀ 139 [از کتاب الفردوس الأعلیٰ]، مرحوم سیّد محمّدعلی قاضی دربارۀ صاحب کتاب احتجاج، أحمد بن علیّ بن أبی‌طالب طَبْرسیّ گوید:

  • «و طَبْرِسیّ نسبة إلی طَبْرِس، و هی رستاق بین إصفهان و قاشان و قم؛ و طَبْرِس (بالطّاء ‌المهملة المفتوحة و الباء الموحّدة السّاکنة و الرّاء المکسورة و السّین المهملة) معرّب تَفْرش الحالیّة بإیران، کما عن العلّامة المجلسیّ (ره)‌.

  • و القول بأنّ الطبرسیّ منسوبٌ إلی طبرستان ـ کما هو المشهور ـ اشتباه من بعض السّلف، و منه تسرّب الوهم إلی أکثر الخلف؛ کما حقّقنا ذلک تفصیلًا فی المقالة الّتی نشرناها فی مجلّة العرفان، صفحة 371 ـ 375، جلد 3، مج 39، طبع صیدا؛ و انظر أیضًا إلی تاریخ بیهقی، صفحة 242، طبع طهران؛ و إلیٰ ذیل ذلک التّاریخ، صفحة 347 ـ 353؛ و إلیٰ ما ذکره خطیبنا العلّامة الواعظ الجرندابیّ فی تعلیقاته علی شرح عقائد الصّدوق، صفحة 59، طبع 2 تبریز، ایران.» ـ انتهیٰ.

  • در تعلیقۀ کتاب جنّة المأویٰ، تألیف شیخ محمّدحسین کاشف‌الغطاء، مرحوم آقا سیّد محمّد‌علی قاضی در صفحه 267 گوید:

  • «الطَّبْرسی منسوب إلی طَبْرس؛ طبرس معرّب تَفرش الحالیّة بإیران. و الشّیخ صاحب الاحتجاج، و الطبرسیّ صاحب مجمع البیان، و ابنه صاحب مکارم الأخلاق،

    1. . جنگ 24، ص 360.

مطلع انوار ج11

85
  • و حفیده صاحب مشکاة الأنوار، منسوبون إلیها لا إلیٰ طبرستان (مازندران)؛ کما هو المشهور شهرةً لا أصل لها. و قد حقّقنا ذلک فی بعض مقالاتنا المنتشرة فی مجلّة العرفان الصّادرة فی صیدا لبنان.»

  • اقول: یک‌وقت بحث در لفظ طبرسی است و صحّت انتساب به طبرستان که مازندران است؛ و یک‌وقت بحث در محلّ سکونت و اقامت صاحب کتاب احتجاج است که آیا مازندران بوده و یا تفرش بوده است؟ و ما در هر دو موضوع بحث می‌کنیم:

  • امّا در صحّت صیغۀ نسبت از طبرستان به لفظ طبرسی، این مطابق هیچ‌یک از قواعد عربی درست نیست؛ زیرا در ساختن صیغۀ نسبت از کلمات مرکّبه همچون سیبویه و بعلبک، قاعده آن است که جزءِ دوّم را حذف می‌کنند و یاءِ نسبت را در آخر کلمۀ اوّل درمی‌آورند و می‌گویند: ”سیبی و بَعْلی“. و گاه می‌شود درصورتی‌که کلمه سنگین نشود، بالأخص در مرکّبات فارسی که عرب به ترکیب آنها توجّه ندارد، یاءِ نسبت را در آخر کلمه درمی‌آورند و می‌گویند: ”اردستانی و خجستانی“ در نسبت به اردستان و خجستان. و گاه می‌شود که از دو جزءِ کلمه لفظی چهارحرفی بر وزن جَعفَر بنا می‌کنند و آن را منسوب قرار می‌دهند، مثل حَضرمی در نسبت به حضرموت؛ لیکن این قسم سماعی است و بر آن قیاس نمی‌توان نمود.

  • و مطابق این قاعده در نسبت به طبرستان یا باید گفت طَبَریّ یا طَبَرستانیّ یا طَبْرَسیّ بر وزن جَعفَریّ؛ و ائمّۀ لغت از این سه وجه، وجه اوّل را اختیار کرده و در تواریخ و تراجم، طَبریّ گویند. و علیٰ‌کلّ‌تقدیر، در نسبت به طبرستان، طَبَرسی صحیح نخواهد بود.

  • و روی همین نظر برای آنکه در نسبت به طَبَریّه که قصبه‌ای است در اُردُن و قاعدة‌ً باید طبریّ استعمال کنند، برای آنکه با طبریّ منسوب به طبرستان اشتباه نشود، طَبَرانی استعمال کرده‌اند؛ خلافًا للقیاس فرقًا بینهما.

مطلع انوار ج11

86
  • در أعیان الشّیعة، طبع دوّم، جلد 9، صفحۀ 65 گوید:

  • «الطبرسیّ، نسبة إلی طبرستان (بفتح أولّه و کسر ثانیه). و آستان: النّاحیة، أی: بلاد الطّبر. و الطّبر (بالفارسیة): ما یقطع به الحطب و نحوه، لکثرة ذلک عندهم. و الأکثر أن یقال فی النّسبة إلی طبرستان: طبریٌّ، و فی النّسبة إلی طبریّة فلسطین: طبرانی، علیٰ غیر القیاس للفرق بینهما؛ کما قالوا: صنعانی و بهرانی و بحرانی، فی النّسبة إلی صنعاء و بهراء و البحرین. و ما یقال: ”أنّه لم یسمع فی النّسبة إلیٰ طبرستان، طبریّ“ غیر صحیح؛ بل هو الأکثر. و لو قیل: ”انّه لم یسمع فی النّسبة إلیها طبرسیّ؛ لکان وجهًا؛ لما فی الرّیاض عن صاحب تاریخ قم، المعاصر لابن‌العمید: من أنّ طَبرِس ناحیة معروفة حوالی قم، مشتملة علیٰ قرًی و مزارعَ کثیرة،‌ و أنّ هذا الطبرسیّ و سائر العلماء المعروفین بالطبرسیّ منسوبون إلیها ـ الخ.»1

  • و علّت زیادی طبر در مازندران این است که به‌واسطۀ انبوه درختان، عبور جیش و سپاه ممکن نبود، و مجبور بودند درختان را با طبر بیندازند.

  • [محلّ اقامت و موطن افرادی که به طَبَرْسیّ معروف شده‌اند]

  • و امّا بحث در محلّ اقامت و موطن افرادی که به طَبَرْسیّ معروف شده‌اند، پس می‌گوییم:

  • 1. طَبَرْسیّ، أبومنصور أحمد بن علیّ بن أبی‌طالب طَبَرْسیّ، صاحب کتاب احتجاج: از اهل ساری2 که یکی از شهرهای مازندران است، بوده است؛ چنان‌که

    1. . أعیان الشیعة، ج 3، ص 29.
    2. . در لغت‌نامۀ دهخدا، مجلّد ط، ص 139، در آخر ستون اوّل گوید:
      «مؤلّف روضات الجنّات آرد (ص 18): ”أبومنصور أحمد بن علی بن أبی‌طالب الطبرسی، از مردم طبرستان، به فتح طا و با و راء و اسکان سین، چنانچه حازمی بر آن رفته و عامّه نیز همین عقیده را دارند؛ یا به فتح دو حرف نخستین با سکون سین. صاحب ترجمۀ اهل ساری که یکی از شهرستان‌های مازندران است بوده، چنان‌که شاگرد مشهور او محمّد بن علیّ بن شهر آشوب السّروی المازندرانی ـ رحمة اللَه ـ نیز منسوب به ساری می‌باشد ـ الخ.“ ^
      ^ امّا در أعیان الشیعة، طبع دوّم، ج 9، ص 65 و 66 در ترجمۀ حال او گوید: ”و لو قیل: إنّه لم یسمع فی النسبة إلیها طبرسی لکان وجهًا، لما فی الریاض عن صاحب تاریخ قم، المعاصر لابن‌العمید، من أنّ طبرس ناحیة معروفة حوالی قم، مشتملة علی قرًی و مزارعَ کثیرة؛ و أنّ هذا الطبرسی و سائرَ العلماء المعروفون بالطبرسی منسوبون إلیها.“»

مطلع انوار ج11

87
  • شاگرد او محمّد بن علیّ بن شهر آشوب، متوفّی 588، سَرَوی مازندرانی منسوب به ساری است. او در اواسط قرن ششم از هجرت بوده و با ابوالفتوح رازی و با فضل بن حسن طَبْرِسیّ صاحب کتاب مجمع البیان متوفّای 548، معاصر بوده است. خودش با دو واسطه از شیخ طوسی، و با چند واسطه از شیخ صدوق روایت می‌کند. شهید اوّل در غایة المراد فتاویٰ و اقوال او را بسیار نقل می‌کند. کتاب الاحتجاجعلی أهل اللَّجاج بسیار کتاب معروف و معتمدٌ علیه و جلیلی است؛ و وی را باید طبری گفت.

  • 2. طَبَریّ، یا طَبْرَسیّ، الحسن بن علیّ بن محمّد بن الحسن عمادالدّین یا عماد طبری، صاحب کتاب أسرار الإمامة و کامِلِبَهائیّ: او نیز از مازندران بوده و تا سنۀ‌ 698 حیات داشته است، و وی را باید طبری گفت.

  • 3. طَبْرِسِیّ، أبو‌علی فضل بن حسن بن فضل، صاحب تفسیر مجمع البیان: و طَبْرِس معرّب تَفْرِش است که شهری است بین قم و کاشان و اصفهان، او از اهل تفرش بوده است، سپس در مشهد سناباد طوس متوطّن بوده، و سپس در سنۀ 520 به سبزوار رفته؛ و در شب عید أضحی در ماه ذوالحجّة الحرام از سنۀ 548 رحلت نموده و تابوت او را به مشهد مقدّس نقل و در قرب مسجد قتلگاه دفن کردند. این مرد از أعاظم رجال علم و أدب بوده و در علم نحو و عربیّت بی‌نظیر بوده است، کتب دیگری غیر از مجمع البیان دارد.

  • و او را و فرزند و نوادۀ او را که خواهد آمد باید طَبْرِسیّ گفت، که خطئًا و اشتباهًا به طَبَرْسیّ مشهور شده‌اند؛ او را طَبْرِسیّ بزرگ گویند.

مطلع انوار ج11

88
  • 4. طَبْرِسیّ، أبونصر رضیّ‌الدّین الحَسَن بن الفَضل بن الحَسَن، صاحب کتاب جلیل و شریف مکارم الأخلاق است: او فرزند صاحب تفسیر مجمع البیان است، و مصادر رجال و تراجم تصریح کرده‌اند که: ”کان فاضلًا فقیهًا محدِّثًا جلیلًا.“ او غیر از مکارم الأخلاق کتب دیگری دارد.

  • 5. طَبْرِسیّ، أبوالفَضل علیّ بن الحَسَن بن الفَضْل بن الحَسَن، صاحب کتاب مشکاة الأنوار است: او این کتاب را در تتمیم و تکملۀ کتاب پدرش، مکارمالأخلاق، نوشته است.

  • و از آنچه ذکر شد، صاحب مجمع البیان أبوعلی فضل بن حسن و فرزندش أبونصر حسن بن فضل و نواده‌‌اش أبوالفضل علیّ بن حسن، تفرشی بوده‌اند و همۀ آنان را در لقب باید طَبْرِسِیّ گفت.

  • تراجم این بزرگان در روضات الجنّات و الکُنیٰ و الألقاب و ریحانة الأدب آمده است، و در لغت‌نامۀ دهخدا راجع به کلمۀ طبرسیّ و استناد و انتساب آنان بحث مشبعی کرده است.

  • 6. طَبَرْسِیّ، حاج میرزا حسین نوریّ بن العلاّمة شیخ محمّدتقی نوریّ، صاحب کتاب مستدرک الوسائل و نجم الثاقب و دارالسّلام و لؤلؤ و مرجان و کتب دیگر: از اهل مازندران بوده است.

  • و به همین مناسبت، خواهرزادۀ او شهید مظلوم آیة اللَه حاج شیخ فضل ‌اللَه نوری که او نیز به طَبَرسیّ معروف است، از اهل نور مازندران بوده‌اند.

  • و این دو نفر را باید طبری گفت، و طَبَرْسی غلط است.

  • افراد دیگری از رجال علم و ادب نیز به طَبَرْسی معروف‌اند که شرح آنان در کتب تراجم آمده است، و ما به جهت اختصار و ایجاز به همین‌قدر اکتفا کردیم.1و2

    1. . جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به ولایت فقیه، ج 3، ص 120.
    2. . جنگ 16، ص 93.

مطلع انوار ج11

89
  • الحسن بن علیّ بن الحسین بن شُعبة الحرّانی، المعروف بابن شعبة حرّانی

  • هو صاحب تحف العقول، ممّا لم یسمح الزّمان بمثله

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 413:

  • «و منهم: الشّیخ أبومحمّد الحسن بن علیّ بن الحسین بن شُعبة الحرّانی، رضی اللَه عنه؛ شیخنا الأقدم، و إمامنا الأعظم. له کتاب تحف العقول فیما جاء فی الحِکَم و المواعظ عن آل الرّسول، کتاب جلیلٌ لم یصنَّف مثله؛ و ختمه بما وعظ اللَه به موسی و عیسی علیهما السّلام، و باب فی مواعظ المسیح علیه السّلام. و کان هذا الشّیخ جلیل القدر، عظیم المنزلة.

  • قال الشّیخ العالم الرّبانی، الحسین بن علیّ بن صادق البحرانی فی رسالته فی الأخلاق، ما لفظه: ”و یعجبنی أن أنقل فی هذا الباب حدیثًا عجیبًا وافیًا شافیًا، عثرتُ علیه فی کتاب تحف العقول، للفاضل النّبیل الحسن بن علیّ بن شعبة من قدماء أصحابنا، حتّی أنّ شیخنا المفید ـ رضی اللَه عنه ـ ینقل عنه، و هو کتاب لم یسمح الدَّهر بمثله. ـ إلی آخر کلامه.“

  • و الغرض بیان جلالة ابن‌شعبة و جلالة کتابه و معرفة طبقته بروایة الشیخ المفید عنه.

  • و له کتاب التمحیص، نسبه إلیه الشّیخ العلّامة المتبحّر، الشیخ إبراهیم القطیفی فی کتابه المترجم بالفرقة النّاجیّة، و المولی عبداللَه فی ریاض العلماء، و الشیخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملیّ فی الأمَل. و قد قال فی أوّل الکتاب بعد الدّیباجة: ”باب سرعة البلاء إلی المؤمن؛ حدّثنا أبوعلیّ محمّد بن همام، ـ الخ.“ و غیر خفیّ علی

مطلع انوار ج11

90
  • الخبیر أنّ ابن‌همام مات سنة اثنین و ثلاثین و ثلاث‌مائة عن عمر طویل، فالحسن بن شعبة من أهل طبقته. و قد قیل إنّ کتاب التّمحیص یحتمل أن یکون لنفس ابن‌همام بقرینة ذکره فی أوّل سند أوّل حدیث فی الکتاب، و هی عادات القدماء؛ و فیه تأمّلٌ بل منعٌ. و کیف کان، فلا ریب فی تقدّم الشّیخ الحسن بن شعبة علی الشّیخ المفید، فهو علی کلّ‌ حال فی طبقة ابن‌همام، رضی اللَه عنهما. و لم یتیسّر للأصحاب ما یسّره اللَه لنا فی ترجمته فی معرفة الطّبقة.»1

  • حسن بن محمّد بن الحسن القمّی

  • وی صاحب تاریخ قم و معاصر شیخ صدوق بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، صفحة 254:]

  • «و منهم: الشّیخ الجلیل، الحسن بن محمّد بن الحسن القمّی، صاحب تاریخ قم. قال فی ریاض العلماء: ”کان من أکابر قدماء علماء أصحابنا؛ و من المعاصرین للشّیخ محمّد بن علیّ بن بابویه القمی، شیخ الشّیعة.“

  • و یروی عن الشّیخ حسین بن علیّ بن بابویه، أخی الصّدوق، بل عنه أیضًا. له کتاب تاریخ قم، صنّفه للصّاحب بن عُبّاد، و قد ذکر فی أوّله کثیرًا من أحواله و خصاله و فضائله؛ و ترجمه بالفارسیّة الحسن بن علیّ بن عبدالملک القمّی بأمر الخواجه فخرالدّین إبراهیم بن الوزیر الکبیر، الخواجه عماد‌الدّین محمود بن الصّاحب، الخواجه شمس‌الدّین محمّد بن علیّ الصّفی، فی سنة ثمان‌مائة و خمس و ستّین. قال صاحب ریاض العلماء: ”ثمّ إنّ لهذا المؤرّخ الفاضل ـ أعنی مؤلّف الأصل ـ أخًا

    1. . جنگ 24، ص 356.

مطلع انوار ج11

91
  • فاضلًا و هو أبوالقاسم علیّ بن محمّد بن الحسن الکاتب القمی، کما یظهر من هذا الکتاب أیضًا. و أکثر فوائد هذا و ما یتعلّق بأحوال خراج قم و بعض أحواله مأخوذٌ منه.“ ـ انتهی.

  • قلت: فهو من علماء المائة الثّالثة، کما هو ظاهر.»1

  • حسن بن محمّد بن شرف‌شاه حسینی، سیّد رکن‌الدِّین

  • وی مصنّف منهج الشّیعة است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 133:

  • «منهم: السیّد رکن‌الدّین، صاحب المتوسّط، و هو أبوالفضائل أبومحمّد الحسن بن محمّد بن شرف‌شاه العلوی، علّامةٌ فی العلوم العقلیّة و النّقلیّه، أخصّ أصحاب المحقّق الخواجه نصیرالدّین الطّوسی، و نظیره فی التّحقیق فی المذهب و فی فنون العلوم.

  • قال صاحب ریاض العلماء: ”السیّد بن شَرَف‌شاه: و هو السیّد رکن‌الدّین الأسترابادی، أعنی أبامحمّد الحسن بن محمّد بن شرف‌شاه الحسینی، له کتاب منهج الشّیعة فی فضائل وصیّ خاتم الشّریعة، ألّفه بِاسم السّلطان أُوَیس بهادرخان، و عندنا من مؤلّفاته شرحه علی قواعد العقائد لخواجه نصیر أُستاذه.“ قلت: و اعتمد کتابَ منهج الشّیعة العلّامةُ المجلسیّ، و أخرجه فی کتابه بحار الأنوار.

  • قال ابن‌رافع فی ذیل تاریخ بغداد: ”قدم مراغه و اشتغل علی مولانا نصیرالدّین، و کان یتوقّد ذکاءً و فطنةً، فقدّمه النّصیر و صار رئیس الأصحاب بمراغه، و کان یُجیِّد درس الحکمة، و کتب الحواشی علی التّجرید و غیره، و کتب لولد النّصیر شرحًا علی

    1. . جنگ 24، ص 325.

مطلع انوار ج11

92
  • قواعد العقائد. و لمّا توجّه النّصیر إلی بغداد سنة 672، لازمه؛ فلمّا مات النّصیر فی هذه السّنة صعد إلی الموصل و استوطنها و درس بالمدرسة النّوریّة، و فوّض إلیه النّظر فی أوقافها، و شرّح مقدّمة ابن‌الحاجب بثلاث شروح، أشهرها المتوسّط، و تکلّم فی أُصول الفقه و أخذ علی السّیف الآمدی، ثمّ فوّض إلیه تدریس الشافعیّة بالسلطانیّة.“ قلت: و السّلطان یومئذٍ الشّاه خدا‌بنده محمّد سعدالدّین المتشیّع هو و أهل بیته و أرباب سلطنته، و جمهور أهل إیران علی ید العلّامة جمال‌الدّین بن المطهّر الحلّی. و مات فی رابع عشر صفر، سنة خمس عشرة و سبع‌مائة.»1

  • حسن بن هانی، أبو‌نُواس

  • تشیّع و شعر راقی او

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 199:

  • «و أسند الشّیخ الصّدوق محمّد بن علیّ بن بابویه فی أمالیه عن أبی‌العبّاس المبرّد، قال: ”خرج أبونواس ذات یوم من داره، فبصر براکبٍ قد حاذاه، فسأل عنه و لم یر وجهه، فقیل: إنّه علیّ بن موسَی الرّضا. فأنشأ یقول:

  • إذا بَصـرتْک العینُ من بُعد غایةٍ       ***       و عارض فیک الشکّ أثبتک القلبُ

  • و لو أنّ قومًا أمّموک لقادهم       ***       نسیمُک حتّی یُستدلّ بک الرَّکبُ“

  • و أسند أیضًا فی العیون عن محمّد بن یحیَی الفارسی، قال:

  • نظر أبونواس إلی أبی‌الحسن الرّضا ذات یومٍ، و قد خرج من عند المأمون علی بَغلةٍ له؛ فدنی منه أبونواس فی الدّهلیز، فسلّم علیه و قال: ”یابن رسول اللَه! قد قلت فیک أبیاتًا فأُحبّ أن تسمعها منّی.“ قال: ”هات!“ فأنشأ یقول:

    1. . جنگ 24، ص 292.

مطلع انوار ج11

93
  • ”مُطهَّرون نَقیّاتٌ ثیابُهم       ***       تُتلی الصّلاة علیهم أین ما ذُکِروا

  • من لم یکن عَلَویًّا حین تنسبه       ***       فما له من قدیم الدّهر مفتخر

  • واللَه لمّا بری خلقًا فأتقنه       ***       صفاکم و اصطفاکم أیّها البَشـر

  • فأنتم الملأ الأعلی و عندکم       ***       علم الکتاب و ما جاءت به السُّور“

  • فقال له الرّضا علیه السّلام: ”یا حسن بن هانیّ، قد جئتَنا بأبیاتٍ لم یسبقک أحد إلیها، فأحسن اللَه جزاک!“ ثمّ قال: ”یا غلام! هل معک من نفقتنا شئٌ؟“ فقال له: ”ثلاث‌مائة دینار.“ فقال: ”أعطها إیّاه.“ ثمّ قال: ”لعلّه یستقلّها یا غلام! سق إلیه البَغْلة.“

  • و رواه محمّد بن أبی‌القاسم الطّبری فی کتابه بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، و أسندا معًا فی الکتابین عن علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن یاسر الخادم، قال:

  • لمّا جعل المأمون علیّ بن موسی الرضا وَلِیَّ عهده و ضرب الدّراهم بِاسمه و خطب علی المنابر، قصده الشّعَراء من جمیع الآفاق، فکان فی جملتهم أبو‌نواس الحسن بن هانی، فمدحه کلّ شاعر بما عنده إلّا أبونواس، فإنّه لم یقل فیه شیئًا؛ فعاتبه المأمون و قال: ”یا أبانواس! أنت مع تشیّعک و میلک إلی أهل البیت، ترکتَ مدح علیّ بن موسی، مع اجتماع خصال الخیر فیه؟“ فأنشأ یقول:

  • ”قیل لی: أنت أشعر النّاس طُرًّا       ***       إذ تَفَوَّهْتَ بالکلام البدیهِ

  • لکَ من جوهر القریض مدیح       ***       یُثمِر الدّرّ فی یَدَی مجتنیه

  • فعلی ما ترَکت مدح ابن موسی       ***       و الخصال الّتی تَجَمَّعن فیه

  • قلت: لا أستطیع مدحَ إمامٍ       ***       کان جبریل خادمًا لأبیه

  • قصـرت ألسُنُ الفصاحة عنه       ***       و لهذا القریض لا یحتویه“

  • (قال:) فدعا بحقّة لؤلؤًا، فحشا فاه لؤلؤًا.

  • و توفّی أبو‌نواس ببغداد سنة خمس و تسعین و مائة، و قیل: سنة ستّ، و قیل: ثمان.»1

    1. . جنگ 24، ص 307.

مطلع انوار ج11

94
  • حسن بن یوسف بن مطهّر، علاّمه حلّی

  • وی از مشایخ در جمیع علوم بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، صفحة 270:]

  • «و منهم: آیة اللَه العلّامة جمال‌الدّین الحسن بن یوسف ابن المطهّر الحلّی، شیخ الشّیعة و مُحیی الشّریعة؛ صَنّف فی کلّ فنون العلم ـ المعقول والمنقول ـ ما یزید علی خمس‌مائة مجلّد، لم یتّفق فی الدّنیا مثله لا فی المتقدّمین و لا فی المتأخّرین. و علی یده تشیّع السّلطان شاه خدا‌بنده محمّد و جُلّ أهل إیران. و خرج من عالی مجلس تدریسه خمس‌مائة مجتهد. و أقرّ له نصیرالدّین الطوسیّ بالمهارة فی العلوم العقلیّة و هو شابّ، و هو أوّل من شرح تجرید النّصیر المذکور، و له فی علم الحکمة سبعة عشر مُجلّد، منها: شرح شِفاء ابن‌سینا و شرح إشاراته و شرح حکمة الإشراق، و هذا فی جنب ما صنّفه فی سائر العلوم قطرة من بحره. و بالجملة لا یسع المقام تفصیل ترجمته فإنّها مجلّد ضخم، و لا أجد عبارة تلیق ببیان مقامه غیر أنّه أحد أرکان الدّنیا و إمام کلّ العلماء.

  • له فی علم الرّجال ـ المناسب ذکره فی المقام ـ کشف المقال فی معرفة الرّجال، قال: ”فإنّا ذکرنا فیه کلَّما نقل عن الرّوات و المصنّفین ممّا وصل إلینا عن المتقدّمین، و ذکرنا أحوال المتأخرّین و المعاصرین.“ و له: خلاصة الأقوال فی معرفة الرّجال فی جزئین، الأوّل فی الموّثقین و الممدوحین، و الثّانی فی غیرهم من سائر الرُّوات و المحدِّثین. و له: إیضاح أسماء الرّجال.

  • و کانت وفاته سنة ستّ و عشرین و سبع‌مائة، و کان تولّده فی ستّ و أربعین و ستّ‌مائة فی 29 من شهر رمضان، و وفاته فی 21 محرّم الحرام.»1

    1. . جنگ 24، ص 329.

مطلع انوار ج11

95
  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 398:

  • «[العلّامة جمال‌الدّین بن المطهّر الحلّی... له کتب: ...] کتاب أنوار الملکوت فی شرح الیاقوت، فی الکلام.»1

  • الحسین بن روح النَّوبختی، أبوالقاسم

  • وی از آل نوبخت، أفضل و أعلم و أزهد اهل زمان و صاحب الأسرار و العلوم و الکرامات بود

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، صفحة 412:]

  • «و منهم: المولیٰ أبوالقاسم الحسین بن روح بن أبی‌بحر النَّوبختی، المتقدّم ذکره فی المتکلّمین من آل نوبخت، صاحب کتاب التّأدیب، کان أعلم أهل زمانه فی کلّ علوم الإسلام، و لا تعرف الشّیعة فی الدّین و المذهب أفضل منه؛ کان عالمًا ربّانیًّا، زاهدًا متقشّفًا، صاحب الأسرار و الکرامات و العلوم و المکاشفات، أوثقُ أهل زمانه و أعقلُ کلِّ أقرانه، مقبولٌ عند الموافق و المخالف، لا مغمز لأحد فیه من کلّ فرق الإسلام، مقبول القول عند الکّل. داره بالنَّوبختیّه فی الدَّرب الّذی کانت فیه دار علیّ بن أحمد النَّوبختی، المتقدّم ذکره فی النّوبختیّین النّافذ إلی التلّ و إلی درب الآخر و إلی قنطرة الشّوک.

  • قال أبونصر: ”مات أبوالقاسم الحسین بن روح فی شعبان سنة ستّ و عشرین و ثلاث‌مائة؛ و قد رویتُ عنه أخبارًا کثیرة.“»2

    1. . جنگ 24، ص 347.
    2. . جنگ 24، ص 355.

مطلع انوار ج11

96
  • الحسین، السیّد أبوالرّضا ضیاء‌الدّین الرّاوندی

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 181:

  • «و منهم: السیّد أبو‌الرّضا، فضل‌اللَه، ضیاء‌الدّین الرّاوندیّ الحسین؛ صاحب الکافیّ فی علم العروضِ و القوافی. کان علّامة زمانه و عمید أقرانه، جمع بین علوّ النَّسب و بین کمال الفضل و الحَسَب، و کان أُستاذ أئمّة عصره و رئیس علماء‌ دهره؛ له تصانیف تشهد بفضله، منها: الکافیّ المتقدّم ذکره، و کتاب نظم العروض، و کتاب الکافی فی التّفسیر، و کتاب ضوء الشّهاب و هو شرح کتاب الشّهاب، و کتاب الأربعین فی الأحادیث، و کتاب الطبّ الرّضَوی، و کتاب مقاربة الطیبّة إلی مقارنة النیّة، و دیوان شعره.

  • و ذکره السَّمعانی فی الأنساب، قال: ”لمّا وصلت إلی قاسان، قصدت زیارة أبی‌الرّضا المذکور، فلمّا انتهیت إلی داره وقفت علی الباب هُنَیْئةً أنتظر خروجه، فرأیت مکتوبًا علی طرز الباب هذه الآیة المشعرة بطهارته و تقواه ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا﴾،1 فلمّا اجتمعت به رأیت منه فوق ما کنت أسمعه عنه، و سمعت منه جملة من الأحادیث، و کتبت عنه مقاطیعَ من شعره.“ ـ إلی آخر ما ذکر.

  • ذکره السیّد علیّ بن صدرالدّین فی الدّرجات الرّفیعة فی طبقات الشّیعة، قال: ”و کان موجودًا إلی سنة ثمان و أربعین و خمس‌مائة.“»2

  • خلیل بن احمد فراهیدی

  • وی از اصحاب حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 61:

    1. . سوره أحزاب (33) آیه 33.
    2. . جنگ 24، ص 300.

مطلع انوار ج11

97
  • «و قال أبوبکر محمّد بن حسن الزّبیدیّ فی اوّل کتابه المترجم باستدراک الغلط: ”و الخلیل بن أحمد أوحد العصر، و قریع الدّهر، و جهبذ الأُمّة، و أستاذ أهل الفطنة الّذی لم یُرَ نظیرُه، و لا عُرِف فی الدّنیا عدیلُه؛ و هو الّذی بسط النّحوَ، و مَدّ أطنابَه، و سبَّب علله، و فتق معانیه، و أوضح الحجاج فیه، حتّی بلغ أقصیٰ حدوده و انتهیٰ إلیٰ أبعد غایاته، ثمّ لم یرض أن یؤلّف فیه حرفًا أو یرسم منه رسمًا، نزاهةً بنفسه و ترفُّعًا بقدره، إذ کان قد تقدّم إلیٰ القول علیه و التّألیف فیه، فکَرِه أن یکون لمن تقدّمه تالیًا، و علیٰ نظر من سبقه محتذیًا، و اکتفیٰ فی ذلک بما أوحیٰ إلیٰ سیبویه من علمه، و لقّنه من دقائق نظره و نتائج فکره و لطائف حکمته، فحمل سیبویه ذلک عنه، و تقلّد و ألّف فیه الکتاب الّذی أعجز من تقدّم قبله، کما امتنع علی من تأخّر بعده.“ ـ انتهیٰ.»

  • صفحة 62: «و قد نصّ علی تشیّع الخلیل الشّیخُ جمال‌الدّین الحسن بن یوسف بن المطهّر، العلّامة الحلیّ فی خلاصة الأقوال؛ بل عدّه فی القسم الأوّل و هم الإمامیّة الثّقات أو الممدوحین الّذین یُعتمَد علی قولهم.

  • و قال المولیٰ عبداللَه أفَنْدیّ الإصفهانی فی ریاض العلماء: ”فکان الخلیل ـ علی ما قاله الأصحاب ـ من أصحاب الصّادق علیه السّلام و یروی عنه علیه السّلام.“ قال: ”و الخلیل جلیل القدر، عظیم الشّأن، أفضل النّاس فی علم الأدب، کان إمامیَّ المذهب، و إلیه ینسَب علم العَروض، و کان فی عصر مولانا الصّادق، بل الباقر علیهما السّلام أیضًا، و قد کان إمامًا فی علم النّحو و اللّغة.“ ـ إلی آخر ما قال.

  • خلیل کتابی در إمامت نوشته است، و محمّد بن جعفر مراغیّ إمامی بر آن استدراک نوشته است

  • قلت: و له کتاب فی الإمامة، و ذکر فیه جملة من الأدلّة علیٰ إمامة علیّ

مطلع انوار ج11

98
  • علیه السّلام، و تمّمه محمّد بن جعفر المراغی من علماء الإمامیّة، شیخ النّجاشی، و سمّاه کتابالإمامة، و استدرک ما أغفله الخلیل و یعرف بکتاب الخلیلی؛ کما فی فهرست النّجاشی، ذکره فی ترجمة أستاذه محمّد بن جعفر المراغی.»

  • خلیل می‌گوید: «علّت تفرّدِ امیرالمؤمنین علیه السّلام، افضلیّت و اعلمیّت و ازهدیّت اوست؛ و النّاس إلی أشباههم أمیَل»

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 62:

  • «و من المنقول عنه فی الاستدلال علیٰ تقدُّم علیّ علیه السّلام فی الإمامة قولُه: ”استغنائه عن الکلّ و احتیاج الکلّ إلیه، دلیلٌ أنّه إمام الکلّ.“

  • و سأله أبوزید الأنصاری: ”لِمَ هجر النّاس علیًّا و قربُه من رسول اللَه قربُه، و موضعُه من الإسلام موضعُه، و عِناؤه فی الإسلام عناؤه؟“

  • فقال الخلیل: ”بَهَرَ واللَه نورُه أنوارَهم، و غلبهم علیٰ صفوِ کلِّ منهل! و النّاس إلی أشکالهم أمیل. أما سمعتَ الأوّل حیث یقول:

  • کلُّ شَکلٍ لِشَکله ألِفٌ       ***       أما تَرَی الفیلَ یَألفُ الفیلا“

  • أخرجه الشّیخ الصّدوق، محمّد بن علیّ بابویه القمیّ فی أمالیه مسندًا، و أسند عن یونس بن حبیب الضَّبیّ النّحویّ، قال:

  • قلت للخلیل بن أحمد: أُرید أن أسألک عن مسألة، فتکتمها علَیَّ.

  • فقال: قولک هذا یدلّ علی أنّ الجواب أغلظ من السّؤال، فتکتمه أیضاً.

  • قلت: نعم، أیّام حیاتک! قال: سل!

  • قلت: ما بال أصحاب رسول اللَه صلّی اللَه علیه و سلّم؛ کأنّهم کلّهم بنو أُمٍّ واحدةٍ، و علیّ بن أبی‌طالب کأنّه ابن علّة؟

  • قال: إنّ علیًّا علیه السّلام تقدَّمهم إسلامًا، و فاقهم علمًا، و بذّهم شرفًا، و

مطلع انوار ج11

99
  • أرجحهم1 زهدًا، و طالهم جهادًا، [فحسدوه]؛ و النّاس إلی أشکالهم و أشباههم أمیلُ منهم إلیٰ من بان منهم. فافهَم!

  • یقال بَذّه بَذًّا، إذا غلبه؛ و بنو‌العُلاة، أولاد الرّجل من نسوة شتّی.

  • أخرجه أیضًا علیّ بن عیسی الإربِلیّ الکاتب فی کتابه کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة.

  • و اختلفوا فی وفاة الخلیل، قیل: إنّه مات سنة خمس و سبعین و مائة؛ و قیل: سنة سبعین و مائة؛ و قیل: سنة ستّین و مائة. و سیأتی ذکره مفصّلاً فی فصل العروض و اللّغة.»2

  • تشیّع الخلیل بن أحمد

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 149:

  • «و الخلیل من الشّیعة الإمامیّة بلا خلاف من أحد من علماء الرّجال. قال المولیٰ عبداللَه أفندی فی ریاض العلماء:

  • فکان الخلیل ـ علی ما قاله الأصحاب ـ من أصحاب الصّادق علیه السّلام و یروی عنه؛ و الخلیل جلیل القدر، عظیم الشّأن، أفضل النّاس فی علم الأدب، کان إمامیَّ المذهب، و إلیه ینسَب علم العَروض، و کان فی عصر مولانا الصّادق، بل الباقر علیهما السّلام أیضًا؛ و قد کان إمامًا فی علم النّحو و اللّغة.ـ إلی آخر ما قال.

  • و للخلیل کتابٌ فی الإمامة، أورده بتمامه محمّد بن جعفر المراغی فی کتابه، و استدرک ما أغفله الخلیل من الأدلّة و سمّاه کتابالخلیلیّ فی الإمامة، ذکره أبوالعبّاس النّجاشی فی ترجمة محمّد بن جعفر المراغیّ الهمدانی فی فهرس أسماء مُصَنِّفی الشِّیعة

    1. . خ ل: رجّحهم.
    2. . جنگ 24، ص 273 ـ 276.

مطلع انوار ج11

100
  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 149: «و قال العلّامة جمال‌الدّین، الحسن بن یوسف بن المطهّر، شیخ الشّیعة فی کتاب خُلاصة الرّجال ما لفظه:

  • الخلیل بن أحمد کان أفضلَ النّاس فی الأدب، و قوله حجّة فیه، اخترع العروضَ، و فضله أشهر من أن یذکر، و کان إمامیّ المذهب.ـ انتهی بحروفه.

  • و من کلام الخلیل فی الإمام قولُه فی علیّ علیه السّلام: ”استغنائُه عن الکلّ و احتیاج الکلّ إلیه دلیل أنّه إمام الکلّ.“»1

  • دِعبِل خُزاعی

  • ولایت و أشعار بلند پایۀ او

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 194:

  • «رواه الإمام البیهقی، إبراهیم بن محمّد فی کتاب المَحاسن و المَساوی: ”و من ذلک قوله فی المأمون:

  • إنّی من القوم الّذین سُیوفُهم       ***       قَتلَتْ أخاک و شَرَّفَتک بمقعد

  • رفعوا محلّک بعد طول خموده       ***       و استنقذوک من الحضیض الأوحد“

  • قال أحمد بن المدبر:

  • لقیت دِعبِلًا، فقلت له: أنت أجسر النّاس حیث تقول فی المأمون: ”إنّی من القوم الّذین سیوفهم ـ الأبیات“ فقال: ”یا أباإسحاق! إنّی أحمِل خَشَبتی منذ أربعین سنة، و لا أجد من یصلبنی علیها.“

  • و کان مُخْتفٍ من المأمون عند أبی‌دُلَف العجلیّ الکریم الإمامیّ؛ حتّی حکی للمأمون بعض من یحضر مجلسه قولَ دعبل فی إبراهیم بن المهدیّ، عمِّ المأمون:

    1. . جنگ 24، ص 297.

مطلع انوار ج11

101
  • ”أنّیٰ یکون و لا یکون و لم یکن       ***       یرث الخلافةَ فاسقٌ عن فاسق

  • إن کان إبراهیم مضطلعًا بها       ***       فلتصلُحَنْ من بعده لِمُخارق1

  • فضحک و قال: ”قد صفحتُ عن کلّ ما هجانا به، إذ قرن إبراهیم بالمخارق و ولاة عهده.“ فکتب له الأمان.

  • و لمّا حضر عند المأمون، سأله أن ینشده قصیدته الرّائیّة الّتی قالها بقمّ لمّا بلغه نعیُ الإمام الرّضا؛ فأنکرها دعبل؛ فآمنه و أکّد له الأمان؛ فأنشده إلی أن قال:

  • یا أُمّة السّوءِ ما جازیتِ أحمد من       ***       حُسنِ البلاء علی الآیات والسُّورِ

  • خلَّفتُموه علی الأبناء حین مضـی       ***       خلافَةَ الذِّئب فی إنقاذ ذی بقرِ

  • و ساق حتّی انتهی إلی قوله:

  • قبران فی طوسٍ خیرُ النّاس کلِّهم       ***       و شرُّهم کلِّهم هذا من العبر

  • ما ینفع الرجسَ من قُرب الزکیِّ و لا       ***       علی الزکیِّ بقرب الرّجسِ من ضرر

  • هیهاتَ کلُّ امرئٍ رهنٌ بما کسبت       ***       یداه فخُذ ما شِئتَ أو فذر

  • و لمّا تمّم القصیدة، ألقیٰ المأمون عِمامتَه علی الأرض و قال: ”واللَه صدقتَ یا دعبل!!“

  • روی هذه القصّة أبوجعفر الطّوسیّ فی الأمالی بإسناده عن یحییٰ بن أکثم.»2

  • دِعبل وصیّت نمود أشعارِ مدارس آیات را در لَحْد او گذارند

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 195: ”و کان قد أوصی عند موته أن توضع فی لَحْده قصیدته المعروفة بمدارس آیات. و رآه بعض أهله فی المنام و علیه ثیاب بیض و قلنسَوة بیضاء، فسأله عن حاله؛ فأخبر أنّ رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله استنشده قولَه:

    1. . مُخارق: رجلٌ یُضرَب به المثلُ فی البخل و اللّؤم. (محقّق)
    2. . أمالی، شیخ طوسی، ص 100.

مطلع انوار ج11

102
  • ”لا أضحک اللَه سنَّ الدّهر إن ضحکت       ***       و آلُ أحمدَ مظلومون قد قُهروا

  • مُشَـرَّدون نُفوا عن عُقر دارهم       ***       کأنّهم قد جَنَوا ما لیس یُغتفر“

  • فقال له: ”أحسنت!“ فشفّع له و أعطاه ثیابه الّتی علیه.»1

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 257:

  • «و منهم: دِعبل الشّاعر بن رزین بن عثمان بن عبدالرّحمن بن عبیداللَه بن بذیل بن وَرقاء الخزاعی، أبو‌علیّ‌، الشّاعر المشهور المتقدّم ذکره فی مشاهیر شعراء الشّیعة، صنّف طبقات الشّعراء و کتاب الواحد فی مثالب العرب و مناقبها؛ و هو مشهورٌ فی أصحابنا؛ قاله النّجاشی، و قد تقدّمت ترجمته.»2

  • ربیع بن خُثَیم

  • در تنقیح المقال، جلد 1، صفحه 424 تا صفحه 426، ترجمۀ‌ حال ربیع بن خُثَیم را ذکر کرده است، و ما در اینجا مختصری از آن را می‌آوریم:

  • «ربیع بن خثیم بن عائذ بن عبداللَه، أبوزید الأسدیّ الثَّوریّ التّمیمیّ الکوفی، المتنسّک الأدیب اللّغویّ المفسّر المحدّث المتعبّد.»

  • إلی أن قال: «و عن مختصر الذّهبی: ”إنّ الرّبیع بن خُثیم، أبو‌زید الأسدی (عن ابن‌مسعود و أبی‌أیّوب؛ و عنه الشَّعْبی و إبراهیم) وَرِعٌ مُخبِتٌ رَبّانیٌ حُجّةٌ؛ مات قبل السّبعین.“»

  • إلی أن قال: «و قال الشّیخ البهائی (ره) فی کشکوله:

  • إنّه قیل للرّبیع بن خثیم: ”ما نراک تغتاب أحدًا؟“ فقال: ”لستُ عن نفسی راضیًا، فأتفرّغ لذمّ الناس!“ ثمّ أنشد:

    1. . جنگ 24، ص 306.
    2. . جنگ 24، ص 327.

مطلع انوار ج11

103
  • ”لنفسـی أبکـی لسـتُ أبکـی لغیرها       ***       لنفسـی عن نفسی عن النّاس شاغلُ“

  • و فیه أیضًا:

  • إنّ من جملة کلمات الرّبیع: ”لو کانت الذُّنوب تَفوح، ما جلس أحدٌ فی جنب أحدٍ.“

  • و منها: ”إنّ‌ العَجب من قومٍ یعملون لدارٍ یَبعدون منها کلَّ یوم مرحلةً، و یترکون العملَ لدارٍ یرحَلون إلیها کل یوم مرحلةً!“ و کان یقول: ”إن عوفینا من شرِّ ما أُعطینا، لم یَضرُّنا ما زُوِی عَنّا.“»

  • إلی أن قال: «و عن روضة الصّفا:

  • إنّ شِرذمة من القُرّاء من أصحاب عبداللَه بن مسعود، قالوا لأمیرالمؤمنین علیه السّلام: ”إنّا لسنا علی بصیرةٍ‌ من قتال أهل القبلة (و ذلک عند مسیره إلی صفّین) فلو بعثتَ بنا إلی ثغرٍ من الثّغور لنجاهد الکفّار!“

  • فبعث بهم إلی قزوین و جعل الأمیر علیهم الرّبیعَ بن خُثیم. ـ انتهی.»

  • إلی أن قال: «روِی نَصر‌ بن مُزاحم من کتاب صفّین، تخلُّفَه عن أمیرالمؤمنین علیه السّلام و عدم خروجه معه لحرب معاویة.

  • قال نَصر: ”لمّا نَدبَ علیٌّ علیه السّلام النّاسَ بالکوفة إلی حرب معاویة، أجاب علیًّا علیه السّلام جُلُّ الناس؛ إلّا أنّ أصحاب عبداللَه بن مسعود أتَوه ـ و فیهم عُبَیدة السّلمانی و أصحابُه ـ فقالوا:

  • إنّا نخرج معکم و لا ننزل عَسکرکم، و نُعَسکِر علی حدةٍ حتّی ننظر فی أمرکم و أمر أهل الشّام؛ فمن رأینا أراد ما لا یَحلّ أو بدا لنا منه بَغْیٌ، کُنّا علیه.“

  • إلی أن قال نصر بن مزاحم: ”و أتاه آخرون من أصحاب عبداللَه بن مسعود ـ منهم الرّبیع بن خثیم، و هم یومئذٍ أربع‌مائة رجل ـ فقالوا:

  • یا أمیرالمؤمنین! إنّا قد شَکَکنا فی هذا القتال علیٰ معرفتنا بفضلک!‌ و لا غنیٰ

مطلع انوار ج11

104
  • بک و لا بنا و لا بالمسلمین عمّن یقاتل العدوّ من الکفار؛ فولِّنا بعضَ الثَّغور نَسکُنُه، ثمّ نقاتل عن أهله!

  • فوجَّه علیّ علیه السّلام الرّبیع بن خثیم علیٰ ثَغر الرّی.“»

  • إلی أن قال: «و رَوَیٰ هو عن الصّادق علیه السّلام، و ذلک أنّه روِی فی باب الطّواف من التّهذیب عن الکلینی (ره): ”... عن الربیع بن خثیم قال: شهدتُ أباعبداللَه علیه السّلام فی الطّواف1... .“»2

  • أقول: این کلام از مامقانی اشتباه است؛ زیرا خودش در صفحۀ بعد ربیع بن خثیمِ دیگری را نام برده و این روایت را به او منتسب کرده است، و از جهاتی استدلال کرده است که نمی‌تواند این ربیع بن خثیم باشد، زیرا ربیع قبل از سنۀ هفتاد هجری در 61 و یا در 63 فوت کرده است و حضرت صادق علیه السّلام هنوز متولّد نشده بودند. فراجع؛ فإنّ الجواد قد یکبو.3

  • مامقانی استدلال بر صحّت ایمان ربیع بن خثیم می‌کند، تا اینکه می‌گوید:

  • «فتحصّل من ذلک کلّه أنّ ما صدر عن المحدّث النوری (ره) من رمی الرّجل بضعف الإیمان و نقص العقل، جرأةٌ عظیمة کجرأته علی الإصرار علی تحریف کتاب اللَه المجید، و تفضیلِه سلمانَ علی أبی‌الفضل علیه السّلام.»

  • تا آنکه گوید: «قال الشّیخ البهائی (قده):

  • ”إنّه کان کثیر تقرُّبٍ عند أمیرالمؤمنین علیه السّلام، و له مدخل فی قتل عثمان؛ و عند4 توجّه عسکر الإسلام إلی خراسان للجهاد مع الکفّار کان

    1. . خ ل: و هو یُطاف.
    2. . تهذیب الأحکام، ج 5، ص 122.
    3. .مثلٌ یُستعمل فی مَن انکبّ علی وجهه. (محقّق).
    4. . خ ل: لمّا.

مطلع انوار ج11

105
  • فیهم، فتوفّی هناک. و نقِل عن الرّضا علیه السّلام أنّه قال: ”ما استَفدنا من المجیء إلی خراسان إلّا زیارة الخواجة ربیع.“

  • و منها: ما عن مجالس المؤمنین نقلا عن ثقات تلک الدّیار، من أنّ مولانا الرّضا علیه السّلام کان یزور ذلک القبر المطهّر کثیرًا منذ قدم إلی طوس المبارک.

  • و منها: ما عن بعض مصنّفات حمد بن أبی‌بکر بن حمد بن نصر المستوفی، صاحب کتاب نزهة القلوب و غیره، من أنّ ربیع بن خثیم کان والیًا بقزوین من قِبَل أمیرالمؤمنین علیه السّلام.

  • و منها: ما عن تاریخ ابن‌أعثم الکوفی، أنّه قال: ”کان آخر من اتّصل بعلیٍّ علیه السّلام من جملة وُلاة أمره حین توجّهه إلی حَربِ صِفِّین، و کان ینتظر ورودَه فورد فی أربعة آلاف من عساکر أرض الرّیّ مکمِّلین مُسَلَّحین؛ و بمحض وروده تحرّک المرکب المبارک المرتضویّ إلی حرب معاویة الملعون، و ناهیک بذلک درجةً و فضلًا.“1

  • زُرارَة

  • راجع به تعییب زراره مصلحة‌ً

  • و نیز [شیخ انصاری] در همین‌جا راجع به جواز غیبت عند دفع الضرر عن المغتاب فرموده است که:

  • «و علیه یُحمَل ما ورَد فی ذمّ زرارةَ من عدّة أحادیث،2 و قد بیَّن ذلک الإمام علیه السّلام بقوله فی بعض ما أمر علیه السّلام عبدَاللَه بن زرارة بتبلیغ أبیه:

  • أقرِء منّی علی والدک السلام فقل له: إنّما أعیبک دفاعًا منّی عنک؛ فإنّ الناس

    1. . جنگ 16، ص 197.
    2. . راجع رجال کشّی، ص 147 ـ 149.

مطلع انوار ج11

106
  • یسارعون إلی کلّ من قرّبناه و مجّدناه لإدخال الأذی فی من نحبّه و نقرّبه، و یذمّونه لمحبّتنا له و قربه و دنوّه منّا، و یَرَون إدخال الأذیٰ علیه و قتلَه، و یحمدون کلَّ من عیّبناه نحن. و إنّما أعیبک لأنّک رجل اشتهرتَ منّا بمیلک إلینا و أنت فی ذلک مذموم غیر محمود، و الأمر بمودّتک لنا و میلک إلینا؛ فأحببت أن أعیبک لیحمدوا أمرک فی الدّین بعیبک و نقصک، و یکون ذلک منّا دافع شرّهم عنک بقول اللَه عزّوجلّ: ﴿أَمَّا ٱلسَّفِينَةُ فَكَانَتۡ لِمَسَٰكِينَ يَعۡمَلُونَ فِي ٱلۡبَحۡرِ فَأَرَدتُّ أَنۡ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَآءَهُم مَّلِكٞ يَأۡخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصۡبٗا﴾.1 هذا التنزیل من عنداللَه، ألا واللَه ما عابَها إلّا لکی تسلم من المَلِک و لا تُغصَب علی یدیه، و لقد کانت صالحةً لیس للعیب فیها مساغ. و الحمد للّه.

  • فافهم المَثَل، رحمک اللَه؛ فإنّک أحبّ الناس إلیّ و أحبّ أصحاب أبی إلیّ حیًّا و میّتًا، و إنّک أفضل سفن ذلک البحر القمقام الزّاخر، و إنّ وراءک لملکًا ظلومًا غصوبًا یرقب عبور کلِّ سفینةٍ صالحةٍ ترد من بحر الهدی لیأخذها غصبًا، فیغصب أهلها.

  • فرحمة اللَه علیکَ حیًّا و رحمة اللَه علیکَ میّتًا. ـ الخبر2و3

  • زید بن حسن

  • مرگ او و تشییع عبداللَه بن حسن

  • الطّبقات الکُبری، ابن‌سعد، مجلّد 5، صفحة 318:

  • «زید بن حسن بن علیّ بن أبی‌طالب بن عبدالمطلّب بن هاشم؛ و أُمّه أُمّ‌بشیر بنت

    1. . سوره کهف (18) آیه 79.
    2. . المکاسب، ج 1، ص 354.
    3. . جنگ 6، ص 202.

مطلع انوار ج11

107
  • أبی‌مسعود و هو عُقبة بن عمرو بن ثعلبة بن أُسیرة [بن عسیرة بن عطیّة بن جدارة بن عوف بن الحارث بن الخزرج]. فوَلَد زیدُ بن حسن محمّدًا ـ هلک لا بقیّة له ـ و أُمّه أُمّ‌ولد، و حسنَ بن زید ـ ولِیَ المدینة لأبی‌جعفر المنصور ـ و أُمّه أُمّ‌ولد، و نفیسةَ بنت زید ـ تزوّجها الولید بن عبدالملک بن مروان فتُوُفّیت عنده ـ و أُمّها لُبابة بنت عبداللَه بن العبّاس بن عبدالمطّلب بن هاشم.

  • أخبرنا محمّد بن عمر قال: أخبرنا عبدالرّحمن بن أبی‌الموال قال: ”رأیتُ زید بن حسن یرکب فیأتی سوق الظَّهْر فیقف به؛ و رأیت النّاس ینظرون إلیه و یَعجَبون من عُظْم خلقه، و یقولون: جدّه رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلَّم.“

  • قال محمّد بن عمر: ”و قد رویٰ زید عن جابر بن عبداللَه.“

  • أخبرنا محمّد بن عمر قال: أخبرنی عبداللَه بن أبی‌عبیدة قال: ”ردفتُ أبی یومَ مات زید بن حسن، و مات ببَطْحاء ابن‌أزهر علی أمیال من المدینة، فحُمل إلی المدینة. فلمّا أوفینا علی رأس الثنیّة بین المنارتین، طُلع بزید بن حسن فی قبّة علی بعیر میّتًا، و عبداللَه بن الحسن بن الحسن یمشی أمامَه قد حزم وسطَه بردائه لیس علی ظهره شیءٌ؛ فقال لی أبی: یا بُنیّ، انزِل و أمسک بالرکاب! فواللَه لئن رکبتُ و عبداللَه یمشی لا تَبُلّنی عنده بالّةٌ أبدًا!

  • فرکبت الحمار و نزل أبی فمشی، فما زال یمشی حتّی أدخل زیدًا داره ببنی‌حُدیلة، فَغُسل ثمّ أُخرج به علی السّریر إلی البقیع.“»1

  • زید بن صوحان

  • [رجوع شود به صعصعة بن صوحان.]

    1. . جنگ 24، ص 379.

مطلع انوار ج11

108
  • زید بن علی بن حسین علیهما السّلام، شهید آل محمّد

  • أشعار حِمّانی فرزند زید شهید در قرن سوّم

  • [الغدیر، جلد 3] از صفحه 57 تا 69، دربارۀ حِمّانی أفوه (ابوالحسین علیّ بن محمّد بن جعفر بن محمّد بن محمّد بن زید الشهید بن علیّ بن الحسین علیهم السّلام) سخن رانده و او را از شعرای غدیر در قرن سوّم شمرده، و وفات او را در 301 گفته است.

  • حِمّان (بکسر مهمله و تشدید میم) محلّه‌ای است در کوفه.

  • و در صفحه 64 گفته است که:

  • «بیهقی در محاسن و مساوی، جلد 1، صفحه 75 از او این ابیات را آورده است:

  • ”عَصَیتُ الهوی و هَجَرت النساء       ***       و کنت دواءً فاصبحت داءْ

  • (تا می‌رسد به این ابیات):

  • بلغنا السَّماءَ بأنسابنا       ***       و لولا السماء لَجُزنا السّماءْ

  • فحسبک من سؤدد أنَّنا

  •        ***       بحُسن البلاء کَشَفنا البلاءْ

  • یطیب الثَّناءُ لآبائنا

  •        ***       و ذکر علیٍّ یزین الثَّناء

  • إذا ذُکر النّاسُ کنّا ملوکًا       ***       و کانوا عبیدًا و کانوا إماء

  • هجانیَ قومٌ و لم أهجُهم       ***       أبی اللَهُ لی أن أقول الهَجاءْ“

  • و ذکر له ابن‌شهرآشوب فی المناقب، مجلّد 4، صفحة 39، طبع هند، قولَه:

  • ”یا بن من بَینُه من الدِّین و الإس‍       ***       لام بَینُ المقام و المنبرینِ

  • لک خیر البنیّتین من مسجدَیْ جدِّ       ***       کَ و المَنشأین و المسکنینِ

  • و المساعی من لَدُن جدِّک إسماعیل       ***       حتّی أُدرجتَ فی الرَّبطَتینِ

  • [یوم نیطت بک التمائم ذات الر       ***       یش من جبرئیل فی المنکبین]“

مطلع انوار ج11

109
  • و منها قوله:

  • أنتما سَیِّدا شباب الجِنا       ***       نِ یَوم الفَوْزینِ و الرّوعتینِ

  • یا عدیلَ القرآن من بین ذا الخلق       ***       و یا واحدًا من الثَّقلینِ

  • فهما من خلافة اللَه فی الأرْ       ***       ض بحقِّ مقامٍ مستخلفینِ

  • قاله الصّادقُ الحدیثِ و لَن       ***       یفترقا دون حوضه واردَینِ

  • و ذکر له فی نشوة السکران، صفحة 79 قوله:

  • ”عَرِیتُ عن الشَّباب و کنتُ غضًّا       ***       کما یَعری عن الورق القضیبُ

  • و نُحتُ علی الشَّباب بدمع عینی       ***       فما نفع البکاء و لا النَّحیبُ

  • ألا لیت الشَّبابَ یعود یومًا       ***       فأُخبرَه بما فعل المَشیبُ“»1

  • و قال الأمینی فی التّعلیقة: «توجد هذه الأبیات بتغییر یسیر فی دیوان أبی‌العتاهیة، صفحة 23.»

  • و قال الأمینی فی صفحة 68: «و لسیّدنا المترجم ذریّة‌ٌ کریمة و أحفادٌ علماء أئمّةٌ أعلام، فیهم من هو فی الطّلیعة ‌من الشعراء و الأُدباء و الخطباء؛ و إلیه ینتهی نسب الأُسرة الشهیرة ”القزوینیّة“ العریقة فی العلم و الفضل و الأدب، النّازلین فی مدن العراق، کما أنّ له آباء أعلام نالوا سنام المجد و ذروة الشّرف؛ فمن أُولئک جدّه الأعلی زیدٌ الشَّهید.»2

  • در الغدیر، جلد 3، از صفحه 69 تا صفحه 77 دربارۀ زید بن علیّ بن الحسین، شهید آل محمّد، بحث کرده است و أخباری را در فضیلت شأن او بیان

    1. . الغدیر، ج 3، ص 97.
    2. . همان، ص 103.

مطلع انوار ج11

110
  • نموده است، و اشعاری را از بزرگان در رثاءِ او ذکر کرده است؛ و در صفحه 71 و صفحه 72 این ابیات را از سدیف بن میمون، در قصیده‌ای که سروده است آورده است:

  • «لا تُقیلنَّ عبدَ شمس عثارًا       ***       و اقطعوا کلَّ نخلة و غراس

  • و اذکـروا مصـرع الحسین و زید       ***       و قتیلًا بجانب المهراسِ1

  • و صاحب بن عبّاد در باره

  • و صاحب بن عبّاد دربارۀ زید گفته است:

  • بَدا من الشَّیب فی رأسی تفاریقٌ       ***       و حان لِلّهو تمحیقٌ و تطلیقٌ

  • و صاحب بن عبّاد در باره

  • هذا فلا لهوٌ من همٍّ یَعُوقُنی       ***       بیوم زید و بعضُ الهمِّ تعویقٌ

  • و شیخ میرزا محمّد علی او

  • و شیخ میرزا محمّدعلی أوردُبادی در قصیدۀ 25 بیتی، در مدح و رثاءِ زید گفته است مطالبی را که اوّلش این بیت است:

  • أبت عَلیاؤه إلّا الکرامة       ***       فلم تُقبر له نفسٌ مُضامة

  • و سیّد علی‌نقی نقوی لکهنوی در قصیدۀ 22 بیتی مطالبی سروده است، و اوّلش این است:

  • أبی اللَه للأشراف من آل هاشم       ***       سوی أن یموتوا فی ظلال الصَّوارم»2

  • و چون ابن‌تیمیّه در منهاج السّنة، جلد 2، صفحه 126، و سیّد محمود آلوسی در رسالۀ مطبوعۀ خود در کتاب السنّة و الشّیعة، صفحه 52، و قصیمی در کتاب الصِّراع بین الإسلام و الوثنیة، شیعه را متّهم کرده‌اند که زید بن علی را رفض کرده و شهادت بر کفر و فسق او داده‌اند؛ و دامان شیعه از این لوث پاک است، بلکه شیعه به‌طور مطلق زید را شهید و عالی‌مقام و مجاهد فی‌سبیل‌اللَه می‌داند؛ لذا مرحوم امینی در الغدیر، جلد 3، صفحه 75، به‌عنوان مؤاخذه با آنها چنین خطاب می‌کند:

  • «ألا مِن مُسائِلٍ هؤلاءِ عن أنّ زیدًا إنْ کان عندهم و عند قومهم فی جانب

    1. . المِهراس: ماءٌ بجبل أُحد؛ و القتیل بجنبه: حمزة بن عبدالمطّلب سلام اللَه علیهما.
    2. . الغدیر، ج 3، ص 108.

مطلع انوار ج11

111
  • عظیم من العلم و الزُّهد، فبأیّ کتاب أم بأیّة سنّة حارَبَه أسلافُهم و قاتلوه و قتلوه و صلبوه و أحرَقوه و داروا برأسه فی البلاد؟!

  • أ لیس منهم و من قومهم أمیر مناوئیه1 و قاتله: یوسف بن عمر؟!

  • أ و لیس منهم صاحب شرطته: العبّاس بن سعد؟!

  • أ و لیس منهم قاطع رأسه الشریف: ابن‌الحکم بن الصَّلت؟!

  • أ و لیس منهم مبشِّر یوسف بن عمر بقتله: الحجّاج بن القاسم؟!

  • أ و لیس منهم خراش بن حوشب الّذی أخرج جسده من قبره؟!

  • أ و لیس من خلفائهم الآمِر بإحراقه: ولید أو هشام بن عبدالملک؟!

  • أ و لیس منهم حاملُ رأسه إلی هشام: زهرة بن سلیم؟!

  • أ و لیس من خلفائهم هشام بن عبدالملک، و قد بعث رأسَ زید إلی مدینة الرَّسول، فنُصب عند قبر النبیّ یومًا و لیلةً؟!

  • أ و لیس هشام بن عبد الملک کتب إلی خالد القسری یقسم علیه أن یقطع لسان الکمیت ـ شاعرَ أهل البیت ـ و یده بقصیدة رثی بها زیدَ بن علیٍّ و ابنَه و مدح بنی‌هاشم؟!

  • أ و لیس عاملُ خلیفتهم بالمدینة محمّد بن إبراهیم المخزومیّ، کان یعقد حفلات بها سبعة أیّام، و یَخرج إلیها و یُحضر الخطباء فیها، و یلعنون هناک علیًّا و زیدًا و أشیاعَهم؟!

  • أ و لیس من شعراء قومهم الحکیمُ الأعور؟! و هو القائل:

  • صلبنا لکم زیدًا علی جِذع نخلةٍ       ***       و لم نر مهدیًّا علی الجِذع یُصلَبُ

  • و قِستُم بعثمان علیًّا سَفاهةً       ***       و عثمانُ خیرٌ من علیٍّ و أطیَبُ

  • أ و لیس سَلَمةُ بن الحرّ بن الحکم شاعرُهم؟! هو القائلَ فی قتل زید:

    1. . مصباح المنیر: «ناوأتُهُ مناوأةً و نِواءً (من باب قاتَلَ): إذا عادیتَه أو فعلتَ مثلَ فعله مماثلةً.»

مطلع انوار ج11

112
  • و أهلکنا جحاجح من قریش       ***       فأمسـی ذکرهم کحدیث أمسِ

  • و کنّا أُسَّ مُلکهمُ قدیمًا       ***       و ما مُلکٌ یقوم بغیر أُسِّ

  • ضمِنّا منهم نکلًا و حزنًا       ***       و لکن لا محالة من تأسِّ

  • أ و لیس منهم من یقول بحیال رأس زید، و هو مصلوبٌ بالمدینة:

  • ألا یا ناقض المیثا       ***       ق أبشِـر بالّذی ساکا

  • نقَضت العهد و المیثا       ***       ق قِدمًا کان قُدماکا

  • لقد أخلف إبلیس ال‍‍‍‍‍‍‍َّ‍       ***       ذی قد کان مَنّا کا؟!»1

  • قتل زید بن علی بن الحسین [علیهما السّلام] به دست ابن‌هُبَیرَة، در زمان هِشام بن عبدالملک

  • [الإمامة و السیاسة،مجلّد 2] صفحة 125:

  • «و ذکروا أنّ هِشامًا صارت إلیه الخلافة فی سنة ستٍّ و مائة؛ فکان محمودَ السّیرة، میمونَ النّقیبة. و کان النّاس معه فی دعة و سکون و راحة، لم یخرج علیه خارج و لم یقم علیه قائم، إلّا ما کان من قیام زید بن علیّ بن الحسین، فی بعض نواحی الکوفة؛ فبعث إلیه ابن‌هبیرة ـ و کان عامل الکوفة ـ فأُخذ زید، فأُتی به ابنَ‌هبیرة فأمر بقتله دون رأی هِشام. فلمّا بلغ ذلک هِشامًا، عَظُم علیه قتلُه، و أعظم فعلَ ابن‌هبیرة و اجترائه علی قتل قرشیّ دون مشورةٍ، حتّی جعل یقول:

  • ”مثل زید بن علیّ [علیه السّلام] فی شرفه و فضله، یقتله ابن‌هبیرة، و ما کان علیه من قیامه؛ إنّ هذا لهو البلاء المبین! و ما یزال ابن‌هبیرة مبغِضًا لأهل هذا البیت من آل هاشم و آل عبدالمطّلب؛ و واللَه لا زلت لهم محبًّا حتّی أموت!“

    1. . جنگ 15، ص 110 ـ 115.

مطلع انوار ج11

113
  • ثم عزَل ابنَ‌هبیرة عن الکوفة و أغرمه ألف ألف، و لم یَلِ له شیئًا حتّی مات.

  • و کانت أیّامُ هشام عشرین سنة، وُلِّیَ سنة ستّ و مائة و توفّی سنة ستّ و عشرین و مائة، بعد أن حجّ إحدی‌عشرةَ حَجّةً و هو خلیفة.»1

  • سالم، مولیٰ أبی‌حُذَیفة

  • در أُسد الغابة، جلد 2، صفحه 247 و 248 آورده است که:

  • «سالم، مولیٰ أبی‌حُذیفة: سالم بن عبید بن ربیعه است که از اهل اصطخر فارس بوده، و غلام ثَبیتۀ انصاریّه ـ زوجۀ ابو‌حذیفه ـ بوده است، و ثبیته او را آزاد کرد؛ فلهذا حذیفه که شوهر ثبیته بود او را به عنوان پسری گرفت و تَبَنّی به عمل آمد ـ و بنابراین مولیٰ ابو‌حذیفه یعنی پسرخواندۀ ابوحذیفه ـ تا اینکه اسلام حکمِ پسرخواندگی را باطل اعلام کرد.

  • ابو‌حذیفه پسر عتبة بن ربیعة بن عبدِ‌شمس است... و کان عمَر بن الخطّاب یکثر الثّناء‌ علیه، حتّی قال لمّا أوصیٰ عند موته: ”لوکان سالم حیًّا، ما جلعتُها شوریٰ!“ قال أبو‌عمر: ”معناه أنّه کان یصدر عن رأیه فیمن یولّیه الخلافة.“ شهد سالم بدرًا و أُحدًا و الخندق و المشاهد کلّها مع رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم، و قُتل یوم الیمامة.»2

  • محمّد بن عبدالرّحمن البغدادی، معروف به ابن‌القُرَیعة القاضی

  • در سفینة البحار، جلد 2، صفحه 425 در مادّۀ قَرَعَ گوید:

  • «ابن‌القُرَیعة القاضی، أبوبکر، محمّد بن عبدالرّحمن البغدادی کان قاضیًا بسِنْدیّة ـ قریة بین بغداد و أنبار ـ و کان فصیحًا مَزّاحًا لطیفَ الطّبع.»

    1. . جنگ 20، ص 452.
    2. . جنگ 16، ص 135.

مطلع انوار ج11

114
  • إلی أن قال: «و له الأشعار المعروفة فی مظلومیّة فاطمة علیها السّلام المذکورة فی (ی ز 54)1: ”یا من یسائل دائبًا عن کلّ مسألة سخیفة!“»2

  • ثمّ قال فی السّفینة: «توفّی سنة 367؛ و القُرَیعة مصغّرًا لقب جدّه.» ـ انتهی.3

  • و أنا أقول: و بنابراین او را قریعی گویند، و ظاهراً این اشعار متعلّق به ابوبکر باقلانی نیست؛ چون قاضی باقلانی بنا به نقل سفینة البحار، جلد 1، صفحه 91 در سنۀ 403 فوت کرده است.4 و قُرَیعی اسمش محمّد بن عبدالرّحمن بوده، و باقلانی اسمش محمّد بن الطّیِّب بوده است؛ و از تشابه دو اسمِ قاضی محمّد ابوبکر، در پندِ تاریخ اشتباه کرده و اشعار قریعی را به باقلانی نسبت داده است.

  • در صفحه 8 از جلد 6 پند تاریخ گوید:«اشعاری از ابوبکر باقلانی ـ که بنا به تعریف خطیب بغدادی از بزرگان اهل سنّت و مورد وثوق بوده است (تاریخ بغداد، جلد 5، صفحه 379) و به سال 403 فوت کرده است ـ نقل شده است، و این اشعار را بهاء‌الدّین إربلی نقل کرده، و حاج

    1. . أی: بحار الأنوار، ج 10، باب 7، ص 54.
    2. . و أنا أقول: تمام الأشعار هکذا:
      یا من یُسائل دائبًا عن کلِّ مُعضَلةٍ سَخیفةٍ! ** لا تَکشِفَنَّ مُغَطَّئًا! فلَربّما کَشَّفتَ جیفَة
      و لَرُبّ مستورٍ بَدا کالطّبل من تحت القَطیفة ** إنّ الجوابَ لحاضرٌ لکنّنی أُخفیه خیفة
      لولا اعتداءُ رعیَّةٍ ألقیٰ سیاستَها الخَلیفة ** و سیوفُ أعداءٍ بها هاماتنا أبدًا نَقیفة*
      لَنشَـرتُ من أسرار آل محمّدٍ جُمَلًا طَریفة ** تُغْنیکم عمّا رَواه مالکٌ و أبو‌حنیفة
      و أرَیتُکم أنَّ الحسینَ أُصیبَ فی یوم السقیفة ** و لأیّ حالٍ لُحِّدَت باللّیل فاطمةُ الشّـریفة
      و لِما حَمَتْ شَیخیکم عَنْ وَطیِ حُجرتِها المُنیفة ** أوَّة لبِنتِ محمّدٍ ماتَتْ بِغُصَّتها أسیفَة **
      * تاج العروس: «النّقف: کسر الهامة عن الدِّماغ و نحو ذلک.» (محقّق)
    3. ** این اشعار را علی بن عیسی اربلی در کشف الغمّة، ص 151 از ابن‌القریعه روایت کرده است.
      . مستدرک سفینة البحار، ج 8، ص 508.
    4. . همان، ص 548.

مطلع انوار ج11

115
  • شیخ عبّاس قمی در آخر کتاب بیت الأحزانِ خود آورده است، و آن اشعار این است: ”یا من یسائل دائبًا عن کلّ مُعَضلةٍ سخیفةٍ!“»

  • و أنا أقول: معلوم شد اشتباهِ روشنِ صاحب پند تاریخ.1

  • سعید بن جُبَیر

  • ارسال عبدالملک، خالد بن عبداللَه قَسْری را به مکّه برای دست‌گیری سعید بن جُبَیر

  • الإمامة و السّیاسة، مجلّد 2، صفحة 51:

  • «قال: و ذکروا أنّ مسلمة بن عبدالملک کان والیًا علی أهل مکّة، فبینما هو یخطب علی المنبر إذ أقبل خالد بن عبداللَه القَسْریّ من الشّام ـ والیًا علیها ـ فدخَل المسجد، فلمّا قضیٰ مسلمة خطبتَه صعِد خالدُ المنبرَ، فلمّا ارتقیٰ فی الدّرجة الثّالثة تحت مسلمة، أخرج طومارًا مختومًا ففضّه، ثمّ قرأه علیٰ النّاس؛ فیه:

  • ”بسم ‌اللَه الرّحمن الرّحیم. من عبدالملک بن مروان أمیرالمؤمنین، إلی أهل مکّة. أمّا بعد، فإنّی ولّیت علیکم خالد بن عبداللَه القَسْری؛ فاسمعوا له و أطیعوا، و لا یَجعلَنَّ امرؤٌ علی نفسه سبیلًا، فإنّما هو القتل لا غیر، و قد برئت الذمّة من رجل آوَیٰ سعیدَ بن جُبَیر. و السّلام.“

  • ثمّ التفت إلیهم خالد و قال: ”و الّذی نحلف به و نحجّ إلیه، لا أجده فی دار أحدٍ إلّا قتلته و هدمت داره و دار کلّ من جاوره، و استبَحتُ حرمته، و قد أجَّلتُ لکم فیه ثلاثة أیّام.“ ثمّ‌ نزل و دعا مسلمة برواحله، و لحِق بالشّام.

    1. . جنگ 6، ص 199.

مطلع انوار ج11

116
  • دستگیری سعید و ارسال او مغلولاً، نزد حجّاج بن یوسف به عراق

  • فأتیٰ رجلٌ إلی خالد فقال له: ”إنّ سعید بن جبیر بوادٍ من أودیة مکّة، مختفیًا بمکان کذا.“ فأرسل خالد فی طلبه؛ فأتاه الرّسول، فلمّا نظر إلیه الرّسول قال: ”إنّما أُمِرت بأخذک، و أتیتُ لأذهب بک إلیه، و أعوذ باللَه من ذلک! فأَلحِق بأیّ بلد شئت، و أنا معک!“ قال له سعید بن جبیر: ”أ لک هٰهنا أهل و ولد؟“ قال: ”نعم.“ قال: ”إنّهم یؤخَذون و ینالهم من المکروه مثلُ الّذی کان ینالنی.“ قال الرّسول: ”فإنّی أکِلُهم إلی اللَه.“ فقال سعید: ”لا یکون هذا.“ فأتیٰ به إلی خالد، فشدّه وثاقًا و بعث به إلی الحجّاج.

  • فقال له رجل من أهل الشّام: ”إنّ الحجّاج قد أنذر بک و أشعر قبلک، فما عرض له، فلو جعلته فیما بینک و بین اللَه لکان أزکیٰ من کل عمل یتقرّب به إلی اللَه.“ فقال خالد، و قد کان ظهره إلی الکعبة، قد استند إلیها: ”واللَه لو علمت أنّ عبدالملک لا یرضی عنّی إلّا بنقض هذا البیت حجرًا حجرًا لنقضته فی مرضاته!“

  • آوردن سعید بن جبیر را به نزد حجّاج و سؤالات عدیده از او

  • فلمّا قدِم سعیدٌ علی الحجّاج، قال له: ما اسمک؟ قال: سعید. قال: ابن من؟ قال: ابن جبیر. قال: بل أنت شقیّ بن کسیر! قال سعید: أُمّی أعلم بِاسمی و اسم أبی. قال الحجّاج: شقیتَ و شقیتْ أُمّک. قال سعید: الغیب یعلمه غیرک. قال الحجّاج: لأُوردنّک حیاض الموت! قال سعید: أصابت إذًا أُمّی اسمی. فقال الحجّاج: لأبدلنک بالدّنیا نارًا تَلَظّی. قال سعید: و لو أنّی أعلم أنّ ذلک بیدک، لاتّخذتک إلهًا!

  • قال الحجّاج: فما قولک فی محمّد؟ قال سعید: نبیُّ الرّحمة و رسول ربّ العالمین إلی النّاس کافّة بالموعظة الحسنة. فقال الحجّاج: فما قولک فی الخلفاء؟ قال سعیدٌ: لست علیهم بوکیل، کلّ امرئ بما کسب رهین. قال الحجّاج: أشتِمُهم أم أمدَحُهم؟‌ قال سعید: لا أقول ما لا أعلم؛ إنّما استحفظتُ أمرَ نفسی. و قال الحجّاج: أیّهم أعجب إلیک؟ قال: حالاتهم یفضل بعضهم علیٰ بعض. قال الحجّاج: صِف لی قولَک فی علیٍّ، أ فی الجنّة هو أم فی النّار؟ قال سعید: لو دخلتُ الجنّة فرأیت أهلَها علمت، و لو رأیتُ

مطلع انوار ج11

117
  • مَن فی النّار علمت؛ فما سؤالک عن غیب قد حفظ بالحجاب؟

  • قال الحجّاج: فأیّ رجلٍ أنا یوم القیامة؟ فقال سعید: أنا أهون علی اللَه مِن أن یَطَّلعَنی علی الغیب. قال الحجّاج: أبَیتَ أن تصدقنی؟ قال سعید: بل لم أردْ أن أکذبک. فقال الحجّاج: فدعْ عنک هذا کلّه! أخبرنی ما لک لم تَضحَکْ قطّ؟ قال: لم أر شیئًا یُضحکنی، و کیف یضحک مخلوقٌ من طینٍ،‌ و الطّین تأکله النّار، و منقلبه إلی الجزاء، و الیوم یصبح و یمسی فی الإبتلاء! قال الحجّاج: فأنا أضحَک. فقال سعید: کذلک خلقنا اللَه أطوارًا. قال الحجّاج: هل رأیت شیئًا من اللَهو؟ قال: لا أعلمه.

  • فدعا الحجّاج بالعود و النّای (قال:) فلمّا ضرب بالعود و نفخ فی النّای، بکیٰ سعیدٌ. قال الحجّاج: ما یبکیک؟ قال: یا حجّاج، ذکرتنی أمرًا عظیمًا؛ واللَه لا شبعت و لا رویت و لا اکتسیت و لا زلت حَزینًا لمّا رأیت. قال الحجّاج: و ما کنتَ رأیت هذا اللَهو؟ فقال سعید: بل هذا واللَه الحزن یا حجّاج! أمّا هذه النّفخة، فذکرتْنی یومَ النّفخ فی الصّور؛ و أمّا هذا المُصران،1 فمِن نَفْسٍ ستحشر معک إلی الحساب؛ و أمّا هذا العود، فنبت بحقّ و قطع لغیر حقّ.

  • از عهده بر‌‌نیامدن حجّاج از جواب‌های سعید بن جبیر؛ و دستور قتل او

  • فقال الحجّاج: أنا قاتلک. قال سعیدٌ: قد فرغ من تسبّب فی موتی. قال الحجّاج: أنا أحبّ إلی اللَه منک؟ قال سعید: لا یقدم أحدٌ علی ربّه حتّی یعرف منزلته منه، و اللَه بالغیب أعلم. قال الحجّاج: کیف لا أقدم علی ربّی فی مقامی هذا، و أنا مع إمام الجماعة و أنت مع إمام الفرقة و الفتنة؟ قال سعیدٌ: ما أنا بخارج عن الجماعة، و لا أنا براض عن الفتنة؛ و لکن قضاء الربّ نافذٌ لا مَردَّ له. قال الحجّاج: کیف تریٰ ما نجمع لأمیرالمؤمنین؟ قال سعیدٌ: لم أَرَ.

    1. . المصران: أوتاد العود، و هی تُتَّخذُ من مصارین (أمعاء) الحیوان. (محقّق)

مطلع انوار ج11

118
  • فدعا الحجّاج بالذّهب و الفضّة و الکسوة و الجوهر، فوضع بین یدیه، قال سعیدٌ: هذا حسن إن قمتَ بشرطه. قال الحجّاج: و ما شرطه؟ قال: أن تشتری له بما تجمع الأمن من الفزع الأکبر یوم القیامة، و إلّا فإنّ کلّ مرضعة تذهل عمّا أرضعت، و یضع کلّ ذی حمل حمله، و لا ینفعه إلّا ما طاب منه. قال الحجّاج: فتریٰ جمعنا طَیِّبًا؟ قال: برأیک جمعتَه، و أنت أعلم بطیبه. قال الحجّاج: أ تحبّ أنّ لک شیئًا منه؟‌ قال: لا أحبّ ما لا یحبّ اللَه. قال الحجّاج: وَیلک! قال سعیدٌ: الوَیل لمن زُحزِح عن الجنّة، فأُدخل النّار! قال الحجّاج: اذهبوا به فاقتلوه! قال: إنّی أشهدک ـ یا حجّاج ـ أن لا إله إلّا اللَه وحده لا شریک له، و أنّ محمّدًا عبده و رسوله؛ أستَحفِظُکَهُنَّ یا حجّاج، حتّی ألْقَاک.

  • قتل سعید بن جبیر بعد از نماز و قرائت آیاتی از قرآن مجید

  • فلمّا أدبر، ضَحِک؛ قال الحجّاج: ما یُضحِکک یا سعیدُ؟! قال: عجبتُ من جُرأتک علی اللَه، و حلم اللَه علیک! قال الحجّاج: إنّما أقتل من شَقّ عصا الجماعة، و مالَ إلی الفرقة الّتی نهیٰ اللَه عنها. اِضربوا عنقه! قال سعیدٌ: حتّی أُصلّی رکعتین.

  • فاستقبل القبلة و هو یقول: ﴿وَجَّهۡتُ وَجۡهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ حَنِيفٗا وَمَآ أَنَا۠مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ﴾.1 قال الحجّاج: اصرفوه عن القبلة إلی قبلة النّصاری الّذین تفرّقوا و اختلفوا بغیًا بینهم؛‌ فإنّه من حِزبهم! فصرف عن القبلة، فقال سعید: ﴿فَثَمَّ وَجۡهُ ٱللَهِ﴾ الکافی بالسَّرائر. قال الحجّاج: لم نوکّل بالسَّرائر؛ و إنّما وکّلنا بالظّواهر. قال سعید: اللَهمّ لا تترک له ظلمی، و اطلبه بدمی، و اجعلنی آخر قتیلٍ یُقتَل من أُمّة محمّدٍ!

  • فضربت عنقه؛ ثمّ قال الحجّاج: هاتوا مَن بقی من الخوارج!

    1. . سوره انعام (6) آیه 79.

مطلع انوار ج11

119
  • فقرّب إلیه جماعة، فأمَر بضرب أعناقهم و قال: ما أخاف إلّا دعاءَ مَن هو فی ذِمّة الجماعة من المظلومین؛ فأمّا أمثال هولاء فإنَّهم ظالمون حین خَرَجُوا عن جمهور المسلمین و قائِد سبیل المتوسّمین.

  • و قال قائل: إنّ الحجّاج لم یفرغ من قتله حتّی خولط فی عقله، و جعل یَصیح: ”قیودنا قیودنا!“ یعنی القیود الّتی کانت فی رِجْل سعید بن جُبَیر.

  • ‌و یقول: متی کان الحجّاج یسأل عن القیود أو یعبأ بها؟ و هذا یمکن القول فیه لأهل الأهواء فی الفتح و الإغلاق.»1

  • سُفیان بن مُصعَب عبدی

  • وی از اعاظم شعرای اهل البیت [بوده] و حضرت صادق به او تأکید داشتند

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 192:

  • «و منهم: العبدی: سُفیان2 بن مُصعَب العبدی، الشّاعر المشهور الکوفی، کان من خُلَّص شعراء أهل البیت؛ رویٰ أبوعمرو الکَشّی فی کتاب الرّجال بإسناده عن سماعة، قال:

  • قال أبوعبداللَه الصّادق علیه السّلام: ”عَلِّموا أولادکم شِعر العبدیّ؛ فإنّه علیٰ دین اللَه.“

  • و أسند الشّیخ ابن‌قولویه فی کتابه کامل الزّیارات، عن ابن‌عمارة المنشد، قال: ”قال لی أبوعبداللَه: ”یا أباعمارة، أنشدنی للعبدیّ فی الحسین بن علیّ!“ قال: ”فأنشدتُه

    1. . جنگ 20، ص 434.
    2. . سفیان با ضمّ و کسر و فتحِ اوّل، هر سه درست است و نام جمعی بسیار از صحابه و محدّثان می‌باشد. (محقّق)

مطلع انوار ج11

120
  • فبکیٰ، ثمّ أنشدته فبکیٰ!“ قال: ”فواللَه ما زِلتُ أُنشدُه و یبکی، حتّی سمعت البکاء من الدّار!“ ـ الحدیث.

  • و رویٰ ثقة الإسلام، أبوجعفر محمّد بن یعقوب الکلینی فی الکافی، بإسناده عن العبدی، سُفیان بن مُصعب الشّاعر، قال:

  • دخلت علی أبی‌عبداللَه علیه السّلام، فقال: ”قولوا لأمّ‌فروةَ تجئْ، فتسمعْ ما صُنِع بجدّها!“

  • قال: فجاءت، فقعَدت خلف السّتر؛ ثمّ قال علیه السّلام: ”فأنشِدْنا!“

  • قال: فقلتُ: ”فروةُ جودی بدمعک المسکوب“

  • قال: فصاحت و صِحْن النساء، فقال أبوعبداللَه علیه السّلام: ”الباب!“ فاجتمع أهل المدینة علی الباب.

  • قال: فبَعث إلیهم أبوعبداللَه: ”صبیٌّ لنا غُشِیَ علیه!“ فصِحْن النّساء. ـ الحدیث.»1

  • سلمان فارسی

  • آمدن امیرالمؤمنین با طیّ الأرض به مدائن

  • [الغدیر، مجلّد 5، صفحة 14]:

  • «رُوِی أنّ الخلیفة المستنصر العبّاسی خرَج یومًا إلی زیارة قبر سلمان الفارسی سلام اللَه علیه، و معه السیّد المذکور ابن‌الأقساسی؛ فقال له الخلیفة فی الطّریق: ”إنّ من الأکاذیب ما یرویه غلاة الشّیعة من مجیءِ علیّ بن أبی‌طالب علیه السّلام من المدینة إلی المدائن لمّا تُوفِّی سلمانُ، و تغسیلِه إیّاه، و مراجعتِه فی لیلته إلی المدینة!“

    1. . جنگ 24، ص 304.

مطلع انوار ج11

121
  • فأجابه ابنُ‌الأقساسی بالبدیهة، بقوله:

  • أنکرتَ لیلة إذ صار الوصیّ إلی       ***       أرض المدائن لمّا أن لها طلبا

  • و غسَّل الطّهر سلمانًا و عاد إلی       ***       عراص یثربَ و الإصباحُ ما وجبا

  • و قلتَ: ”ذلک من قول الغلاة“ و ما       ***       ذنب الغلاة إذا لم یوردوا کذبا؟

  • فآصفُ قبل ردّ الطّرف من سبإٍ       ***       بعرش بلقیس وافیٰ یخرَق الحُجُبا

  • فأنت فی آصفَ لم تغلُ‌ فیه، بلی       ***       فی حیدرٍ أنا غالٍ، إنّ ذا عجبا

  • إن کان أحمد خیرَ المرسلینَ، فذا       ***       خیرُ الوصیّین أو کلُّ الحدیث هَبا

  • این ابیات را علاّمه سماوی در طلیعه به اقساسی نسبت داده است، و چنین پنداشته است که او همراه با مستنصر بوده است؛ ذاهلًا عن أنّ میلاد المستنصر کان بعد وفاة السیّد بأربعة عشر سنة.

  • و علاّمه سیّد محسن امین در اعیان الشّیعة، جلد 21، صفحه 233 این اشعار را به حسن بن حمزۀ اقساسی نسبت داده است؛ با آنکه زمان حسن بن حمزه که عموی سیّد محمّد است، از سیّد محمّد مقدّم بوده است.

  • و ابن‌شهر‌آشوب در مناقب، جلد 1، صفحه 449 این ابیات را با مختصر اختلافی به ابوالفضل تمیمی نسبت داده است؛ فروایة ابن‌شهر‌آشوب هذه الأبیات تثبت عدمَ کونها من نظم السیّد محمّد [قطب‌الدّین] الأقساسی، إذ ابن‌شهر‌آشوب تُوُفِّی سنة 588 قبل ولادة المستنصر بسَنةٍ، و قبل وفاة السیّد [القطب] بسبع و خمسین سنة.

  • و لعلّها لأبی‌الفضل التّمیمی أو لغیره من أسلاف آل الأقساسی الأوّلین؛ و أنشدها السیّد محمّد [قطب‌الدّین] للمستنصر.»1و2

    1. . لازم به ذکر است که عبارات فارسی ترجمۀ متن الغدیر است. (محقّق)
    2. . جنگ 16، ص 2.

مطلع انوار ج11

122
  • أحوال سلمانَ الفارسیّ و جَزَعه عند الموت من أساور حَولَه، و حَولُه إجّانةٌ وجَفْنةٌ و مِطهَرةٌ

  • مستدرک الوسائل، مجلّد 2، صفحة 334:

  • «محمّد بن أحمد بن علیّ الفتال فی روضة الواعظین: روی أنّ سعد بن أبی‌وقّاص دخل علی سلمان الفارسی یعوده، فبکیٰ سلمان، فقال له سعد: ”ما یُبکیک یا أباعبداللَه؟! توفّی رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و هو عنک راضٍ؛ ترِد علیه الحوضَ!“ فقال سلمان: ”أمّا أنا لا أبکی جزعًا من الموت، و لا حرصًا علی الدّنیا؛ و لکن رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله عَهد إلینا فقال: لِیکُنْ بُلغةُ أحدکم کزاد الرّاکب! و حولی هذه الأساور.“ و إنّما حَولُه إجّانةٌ و جَفنةٌ و مِطهَرةٌ.1

  • و رواه ورّام فی تنبیه الخاطر، و فیه: ”و لکن رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله عهد إلینا عهدًا، فقال: لِیکُن بلاغ أحدکم من الدّنیا کزاد راکب! فأخشی أن نکون قد جاوزنا أمره، و هذه الأساور حَوْلی.“ ـ الخ»2و3

  • مقامات سلمان فارسی

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 115:

  • «[سلمان الفارسی الّذی قال رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فیه]: ”لو کان الدّین عند الثُّریا، لناله سلمان!“ و قالت عائشة: ”کان لسلمان مجلسٌ من رسول اللَه

    1. . مصباح المنیر: «الإجّانة: إناءٌ یغسل فیه الثّیاب.» لسان العرب: «المِطهرة: الإناءُ الّذی یتوضّأُ به.» (محقّق)
    2. . مستدرک الوسائل، ج 12، ص 53.
    3. . جنگ 24، ص 182.

مطلع انوار ج11

123
  • ینفرد به فی اللّیل، حتّی کاد یغلبنا علی رسول اللَه.“ و قال علیّ: ”أُوتی العلم الأوّل و الآخر، لا یدرَک ما عنده، و کان بحرًا لا ینزَف.“ له فی مسند بقی 60 حدیثًا، و أخرج له البخاری 4 أحادیث، و مسلم 3. توفّی سنة 35، و قیل سنة 36 هجری.»1و2

  • مقام سلمان فارسی و روایات در حقّ او

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 405:

  • «منهم: أبوعبداللَه سلمان الفارسیّ الّذی نصَّ علی تشیّعه أبوحاتم الرّازی فی کتاب الزّینة، فما تقدّم نقله عنه؛ و قال أبوعبداللَه الصّادق: ”إنّ سلمان الفارسی أفضل من لقمان الحکیم الّذی ذکره اللَه سبحانه فی القرآن.“

  • و قال ابن‌عبد‌البرّ فی الإستیعاب: ”و کان خیرًا فاضلًا خبیرًا عالمًا زاهدًا متقشّفًا.“ و أسند من طریق أبی‌عمرو زادان: ”عن علیّ رضی اللَه عنه، قال: سلمان الفارسی مثل لقمان الحکیم، عَلِم العلمَ الأوّل و الآخر، بحرٌ لا یُنزَف، و هو منّا أهل البیت.

  • و رواه من طریق أبی‌البختری أیضًا عن علیّ علیه السّلام.“

  • قال: ”و قال کعب‌الأحبار: سلمان حُشِیَ علمًا و حکمةً.“

  • قال: ”و روِیَ عن النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم من وجوهٍ، أنّه قال: لو کان الدّین عند الثریّا، لناله سلمان.“

  • إلی أن قال: ”و له أخبار حسان و فضائلُ جمّةٌ؛ رضی اللَه عنه. توفّی سلمان فی آخر خلافة عثمان ـ رضی اللَه عنه ـ سنة خمس و ثلاثین، و قیل: تُوُفّی سنة ستّ و ثلاثین فی أوّلها، و قیل: توفّی فی آخر خلافة ـ عمر رضی اللَه عنه ـ؛ و الأوّل أکثر، و اللَه

    1. . شیخ المضیرة، ص 131 و 213.
    2. . جنگ 20، ص 474.

مطلع انوار ج11

124
  • أعلم.“ انتهی ما عن الاستیعاب.1

  • و قد أفرد منّا العلّامة النوریّ کتابًا کبیرًا فی أحوال سلمان علیه السّلام، سمّاه نفس الرّحمن فی أحوال سلمان؛ و قد أدّی فیه حقَّ سلمان، و عقد فیه بابًا فی حِکَمه و مواعظه و کلماته النّاصعة، و قد طبع بإیران.»2

  • [طول عمر سلمان فارسی]

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 93 در پاورقی گوید:

  • «ابن‌اثیر در اسد الغابة، جلد 2، صفحه 332 در احوالات سلمان گوید:

  • قال العبّاس بن یزید: ”قال أهل العلم: عاش سَلمان ثلاث‌مائة و خمسین سنة. فأمّا مأتان و خمسون فلا یشکّون فیه.“

  • قال أبونعیم: ”کان سلمان من المُعَمَّرین، یقال: أنّه أدرک عیسی بن مریم و قرأ الکتابین.“

  • حلبی در سیرة الحلبیه، جلد 1، صفحه 215 گوید:

  • و نقل بعضهم الاجماع علی أنَّ سلمان عاش مأتین و خمسین سنة.“»3و4

  • سلیمان بن جعفر و روایت وارده دربارۀ او

  • مطالب زیر نوشتۀ جناب محترم حجة الاسلام آقای سیّد مهدی رجائی ـ دامت برکاته ـ است:

    1. . الإستیعاب، ص 191 و 192.
    2. . جنگ 24، ص 350.
    3. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 150، پاورقی.
    4. . جنگ 9، ص 27.

مطلع انوار ج11

125
  • «بسمه تعالیٰ

  • قال النّجاشی: ”سلیمان بن جعفر بن إبراهیم بن محمّد بن علیّ بن عبداللَه بن جعفر الطیّار، أبو‌محمّد الطالبیّ الجعفری، رویٰ عن الرّضا، و رویٰ أبوه عن أبی‌عبداللَه و أبی‌الحسن علیهما ‌السّلام، و کانا ثقتین... .“

  • و قال الشّیخ فی الفهرست: ”سلیمان بن جعفر الجعفری ثقةٌ... .“

  • و عدّه الشیخ فی رجاله، فی أصحاب الکاظم و الرّضا علیهما ‌السّلام، قائلًا فی کلا الموضعین: ”سلیمان بن جعفر الجعفری ثقةٌ.“

  • و قال الکشّی فی ترجمة سلیمان بن جعفر الجعفری: ”الحسن بن علی، عن سلیمان بن جعفر الجعفری، قال:

  • قال العبد الصّالح علیه السّلام لسلیمان بن جعفر: یا سلیمان! ولّدک رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله؟! قال: نعم!

  • قال: ولّدک علیٌّ علیه السّلام مرّتین؟! قال: نعم!

  • قال: و أنت ابن جعفر، رحمه اللَه تعالی؟! قال: نعم!

  • قال: ”و لولا الّذی أنت علیه،‌ ما انتفعت بهذا!“

  • أقول: جدّهم علیّ بن عبداللَه، ابن زینب الکبری بنت علیّ علیه السّلام؛ و یقال له فی کتب الرّجال بعلیّ الزینبیّ، نسبةٌ إلی أُمّه زینبَ، سلام اللَه علیها.

  • و رأیت فی بعض کتب الأنساب: أنّ أحد أجداد سلیمان هذا، کان صهرًا لأحد الأئمّة المعصومین علیهم السّلام أو ذراریهم. فحینئذٍ تصحّ نسبته إلی علیٍّ علیه السّلام مرّتین، و إلی رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله.

  • مهدیّ الرجائی»1

    1. . جنگ 18، ص 232.

مطلع انوار ج11

126
  • سلیمان بن صُرَد خُزاعی

  • [المراجعات] صفحة 62:

  • «36. سلیمان بن صُرَد الخزاعیّ الکوفی: کبیر شیعة العراق فی أیّامه و صاحبُ رأیهم و مشورتهم، و قد اجتمعوا فی منزله حین کاتبوا الحسین علیه السّلام، و هو أمیر التوّابین من الشّیعة الثّائرین فی الطّلب بدم الحسین علیه السّلام؛ و کانوا أربعة آلاف عسکروا بالنّخیلة، مستهلّ ربیع‌الثّانی سنة خمس و ستّین، ثمّ ساروا إلی عبیداللَه بن زیاد فالتقوا بجنوده فی أرض الجزیرة، فاقتتلوا اقتتالًا شدیدًا حتّی تفانوا. و استشهد یومئذٍ سلیمانُ فی موضع یقال له عین الوردة، رماه یزید بن الحصین بن نمیر بسهم فقتَله و هو ابن ثلاث و تسعین سنة، و حمل رأسه و رأس المُسَیّب بن نجبة إلی مروان بن الحکم‌... .

  • و کلّ من کتب فی أحوال السّلف و أخبار الماضین، ترجموه و أثنوا علیه بالفضل و الدّین و العبادة. و کان له سنٌّ عالیة و شرفٌ و قدرٌ و کلمةٌ فی قومه، و هو الّذی قتل حوشبًا مبارزةً بصفّین ذلک الطّاغیة من أعداءِ أمیرالمؤمنین، و کان سلیمان من المستبصرین بضلال أعداء أهل البیت.»1

  • سیحان بن صوحان

  • [رجوع شود به صعصعة بن صوحان.]

  • شریک بن عبداللَه نخعیّ کوفی، شیعۀ بزرگوار

  • [المراجعات] صفحة 65:

  • «40. شریک بن عبداللَه بن سنان بن أنس النّخعیّ الکوفیّ القاضی: عدّه الإمام

    1. . جنگ 20، ص 45.

مطلع انوار ج11

127
  • ابن‌قتیبة فی رجال الشّیعة، و أرسل ذلک فی کتابه المعارف، إرسال المسلمات. و أقسم عبداللَه بن إدریس ـ کما فی أواخر ترجمة شریک من المیزان ـ باللَه إنّ شریکًا لَشیعیٌّ. و روی أبوداود الرّهاوی ـ کما فی المیزان أیضًا ـ أنّه سمع شریکًا یقول: ”علیٌّ خیر البشر؛ فمن أبیٰ فقد کفر.“ قلت: إنّما أراد أنّه خیر البشر بعد رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، کما هو مذهب الشّیعة؛ و لذا وصَفه الجوزجانی ـ کما فی المیزان أیضًا ـ بأنّه مائلٌ. و لا ریب بکونه مائلًا عن الجوزجانی إلی مذهب أهل البیت.

  • و شریک ممّن رویٰ النصّ علی أمیرالمؤمنین، حیث حدّث ـ کما فی المیزان أیضًا ـ عن أبی‌ربیعة الأیادی، عن ابن‌بریدة، عن أبیه مرفوعًا: ”لکلّ نبیٍّ وصیٌّ و وارثٌ؛ و إنّ علیًّا وصیّی و وارثی!“ و کان مندفعًا إلی نشر فضائل أمیرالمؤمنین و إرغام بنی‌أمیّة بذکر مناقبه علیه السّلام.

  • حکَی الحریری فی کتابه درّة الغوّاص ـ کما فی ترجمة شریک من وفیات ابن‌خلّکان ـ أنّه: ”کان لشریک جلیسٌ من بنی‌أمیّة، فذکر شریک فی بعض الأیّام فضائل علیّ بن أبی‌طالب؛ فقال ذلک الأُموی: نِعم الرّجُل علیٌّ!

  • فأغضبه ذلک و قال: أ لعلیٍّ یقال نِعم الرّجل، و لا یُزاد علی ذلک؟!“

  • و أخرج ابن أبی‌شیبة ـ کما فی أواخر ترجمة شریک من المیزان ـ عن علیّ بن حکیم، عن علیّ بن قادم، قال: ”جاء عتاب و رجل آخر إلی شریک، فقال له: إنّ النّاس یقولون: إنّک شاکٌّ!

  • فقال: یا أحمق! کیف أکون شاکًّا؟ لوَدِدتُ أنّی کنت مع علیٍّ، فخضَبتُ یَدَیَّ بسیفی من دمائهم.“

  • و من تتبّع سیرة‌ شریک، علم أنّه کان یوالی أهل البیت، و قد روی عن أولیائهم علمًا جمًّا.

مطلع انوار ج11

128
  • قال ابنه عبدالرّحمن ـ کما فی أحواله من المیزان ـ: ”کان عند أبی عشرةُ آلاف مسألةً عن جابر الجُعفی، و عشرة آلاف غرائب.“

  • و قال عبداللَه بن المبارک ـ کما فی المیزان أیضًا ـ: ”شریک أعلم بحدیث الکوفیّین من سفیان.“

  • و کان عدوًّا لأعداء علیٍّ، سَیِّءَ القول فیهم؛ قال له عبدالسّلام بن حرب: ”هل لک فی أخٍ تعوده؟“، قال: ”من هو؟“، قال: ”هو مالک بن مغول.“، قال: ”لیس لی بأخٍ من أزری علیٰ علیٍّ و عَمّار.“1

  • و ذُکر عنده معاویةُ فوُصف بالحلم؛ فقال شریک: ”لیس بحلیم مَن سفِه الحقَّ و قاتل علیَّ بن أبی‌طالب.“

  • و هو الّذی رویٰ عن عاصم، عن ذرٍّ، عن عبداللَه بن مسعود، مرفوعًا: ”إذا رأیتم معاویة علی منبری، فاقتُلوه!“

  • و جریٰ بینه و بین مصعب بن عبداللَه الزّبیری کلامٌ بحضرة المهدیّ العباسیّ، فقال له مصعب ـ کما فی ترجمة شریک من وفیات ابن‌خلّکان ـ: ”أنت تنتقص أبابکر و عُمرَ.“ ـ الخ.

  • قلت: و مع‌ذلک فقد وصَفه الذّهبی: ”بالحافظ الصّادق، أحدِ الأئمّة.“ و نُقِل عن ابن‌معین القول بأنّه صدوقٌ ثقةٌ؛ و قال فی آخر ترجمته: ”قد کان شریک من أوعیة العلم، حمل عنه إسحاق الأزرق تسعةَ آلاف حدیث.“

  • و نُقِل عن أبی‌توبة الحلبی قال: ”کنّا بالرّملة، فقالوا: مَن رجل الأُمّة؟ فقال قوم: ابن‌لهیعة؛ و قال قوم: مالک. فسألنا عیسی بن یونس فقال: رجل الأُمّة شریک!

    1. . أی: عابهما و عاتبهما. (محقّق)

مطلع انوار ج11

129
  • و کان یومئذٍ حیًّا.“

  • قلت: احتجّ بشریک مسلمٌ و أربابُ السُّنن الأربعة‌، و دونک حدیثه عندهم عن زیاد بن علاقة، و عمّار الدّهنی، و هشام بن عروة، و یعلی بن عطاء، و عبدالملک بن عمیر، و عمارة بن القعقاع، و عبداللَه بن شبرمة؛ رویٰ عنه عندهم ابن أبی‌شیبة، و علیّ بن حکیم، و یونس بن محمّد، و الفضل بن موسی، و محمّد بن الصّباح، و علیّ بن حجر. وُلد بخراسان أو ببخاریٰ، سنة خمس و تسعین، و مات بالکوفة یوم السّبت مستَهَلِّ ذی‌القعدة، سنةَ سبعٍ ـ أو ثمانٍ ـ و سبعین و مائة.»1

  • صاحب بن عبّاد

  • [رجوع شود به اسماعیل بن عبّاد.]

  • صَعصعة بن صوحان

  • [المراجعات] صفحة 68:

  • «42. صعصعة بن صوحان بن حجر بن الحارث العبدی: ذکره الإمام ابن‌قُتیبة فی صفحة 206 من المعارف، فی سِلک المشاهیر من رجال الشّیعة؛ و أورده ابن‌سعد فی صفحة 154 من الجزء 6 من طبقاته، فقال: ”کان من أصحاب الخِطَط بالکوفة و کان خطیبًا، و کان من أصحاب علیّ و شهد معه الجمل هو و أخواه زید و سیحان ـ ابنا صوحان ـ، و کان سیحانُ الخطیب قبلَ صعصعة، و کانت الرّایة یوم الجمل فی یده؛2 فقُتِل فأخذها زید، فقُتِل فأخذها صعصعة.“ قال: ”و قد رویٰ صعصعة عن

    1. . جنگ 20، ص 48.
    2. . کما کان أحدَ الأُمراء فی قتال أهل الرّدة، فیما ذکَره ابنُ‌‌حجر؛ حیث أورد سیحان بن صوحان فی القسم الأول من إصابته. (المراجعات)

مطلع انوار ج11

130
  • علیٍّ و روی عن عبداللَه بن عبّاس، و کان ثقةً، قلیل الحدیث.“ ا ه‍.

  • و ذکره ابن‌عبدالبرّ فی الإستیعاب، فقال: ”کان مسلمًا علی عهد رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، لم یلقَه و لم یرَه، صغُر عن ذلک؛ و کان سیّدًا من سادات قومه عبدالقیس، و کان فصیحًا خطیبًا عاقلًا لَسِنًا دیّنًا فاضلًا بلیغًا، یعدّ فی أصحاب علیٍّ رضی اللَه عنه.“ ثمّ نقل عن یحییٰ بن معین القول بأنّ صعصعة و زیدًا و سیحان ـ بنی‌صوحان ـ کانوا خطباء، و أنّ زیدًا و سیحان قُتِلا یوم الجمل. و أورَد قضیّةً أشکلت علیٰ عمَر أیّام خلافته: ”فقام خطیبًا فی النّاس، فسألهم عمّا یقولون فیها، فقام ـ صعصعة و هو غلامٌ شابٌّ ـ فأماط1 الحجاب و أوضح منهاج الصوّاب، فأذعنوا لقوله و عملوا برأیه. و لا غرْوَ؛ فإنّ بنی‌صوحان من هامات العرب و أقطاب الفضل و الحسب.“

  • ذکرهم ابن‌قتیبة فی باب المشهورین من الأشراف و أصحاب السّلطان من المعارف،2 فقال:

  • بنوصوحان ـ هم زید بن صوحان و صعصعة بن صوحان و سیحان بن صوحان ـ من بنی‌عبدالقیس.“ قال: ”فأمّا زید، فکان من خیار النّاس. روِی فی الحدیث أنّ النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم قال: زید الخیر الأجذم،3 و جندب ما جندب! فقیل: یا رسول اللَه، أ تذکر رجلین؟ فقال: أمّا أحدهما فتسبقه یده إلی الجنّة بثلاثین عامًا، و أمّا الآخر فیضرب ضربةً یفصل بها بین الحقّ والباطل.“ قال: ”فکان أحد الرّجلین زید بن صوحان، شهد یوم جَلولاء، فقطعت یده و شهد مع علیٍّ یوم

    1. . لسان العرب: «أماطه: أذهبه.» (محقّق)
    2. . راجع منه، ص 138. (المراجعات)
    3. . مصباح المنیر: «جَذِمَ الرّجلُ جَذَمًا: قُطِعتْ یدُه، فالرّجلُ أجذمُ و المرأةُ جذماءُ.» (محقّق)

مطلع انوار ج11

131
  • الجمل، فقال: یا أمیرالمؤمنین، ما أرانی إلّا مقتولًا! قال: و ما علمک بذلک یا أبا‌سلمان؟ قال: رأیت یَدِی نُزِلَت من السّماء، و هی تستشیلنی.1

  • فقتَله عمرو بن یثربی، و قتَل أخاه سیحان یوم الجمل.“

  • قلت: لا یخفیٰ أن إخبار النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بتقدّم ید زید علی سائر جسده، و سبقِها إیّاه إلی الجنّة، معدود عند المسلمین کافّةً من أعلام النبوّة‌ و آیات الإسلام و أدلّة أهل الحقّ، و کلُّ من ترجم زیدًا ذکر هذا؛ فراجع ترجمته من الاستیعاب و الإصابة و غیرهما، و المحدّثون أخرجوه بطُرقهم المختلفة. فزیدٌ ـ علی تشیّعه ـ مبشَّرٌ بالجنّة، و الحمد لله ربّ العالمین.

  • و صعصعة بن صوحان، ذکره العسقلانی فی القسم الثالث من إصابته، فقال:

  • له روایة عن عثمان و علیٍّ، و شهد صفّین مع علیٍّ، و کان خطیبًا فصیحًا، و له مع معاویة مواقفُ.“ قال: ”و قال الشّعبی: ”کنت أتعلّم منه الخطب.2

  • و رویٰ عنه أیضًا أبوإسحاق السّبیعی، و المنهال بن عمرو، و عبداللَه بن بریدة، و غیرهم.“ قال: ”و ذکر العلائیّ فی أخبار زیاد: أنّ المغیرة نفیٰ صعصعةَ بأمر معاویةَ من الکوفة إلی الجزیرة أو إلی البحرین ـ و قیل: إلی جزیرة ابن‌کافان ـ، فمات بها‌.“ ا ه‍ . کما مات أبوذرّ من قبله بالرّبذة.

  • و قد ذکَر الذّهبی صعصعةَ، فقال: ”ثقةٌ معروفٌ“، و نُقِل القول بوثاقته عن ابن‌سعد و عن النّسائی، و وضَع علی اسمه الرّمز إلی احتجاج النّسائی به.

    1. . تستشیلنی: ترفعنی. (محقّق)
    2. . قیل للشّعبی ـ کما فی ترجمة رشید الهجری من میزان الذّهبی ـ: [ما لک تعیب اصحاب علی و إنّما علمک عنهم؟ قال: عمن؟ فقیل له: عن الحارث و صعصعة. قال: أمّا صعصعة فکان خطیبًا تعلمت منه الخطب، و أمّا الحارث فکان حاسبًا تعلمت منه الحساب. (المراجعات)

مطلع انوار ج11

132
  • قلتُ: و من لم یحتجَّ به، فإنّما یضُرّ نفسه؛ و ما ظلموه ﴿وَلَٰكِن كَانُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ يَظۡلِمُونَ﴾.1»2

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 355:

  • «منهم: صَعصعة بن صوحان العَبدیّ، نزیل الکوفة التابعیّ الکبیر؛ کان من العلماء، من شیعة علیّ علیه السّلام. رویٰ أبوعمرو الکشّی بإسناده عن أبی‌بکر بن عیّاش، عن عاصم بن أبی‌النّجود، عمّن شهد ذلک: ”أنّ معاویة حین قدِم الکوفة، دخَل علیه رجال من أصحاب علیّ‌ علیه السّلام، و کان الحسن علیه السّلام قد أخَذ أمانًا لرجال منهم مسمَّیْنَ بأسمائهم و أسماء آبائهم، فکان منهم صَعصعة؛ فلمّا دخل علیه صعصعة، قال معاویةُ لصعصعة: ”أما واللَه إنّی کنت لأُبغِضُ أن تدخل فی أمانی!“ قال: ”و أنا واللَه أُبغض أن أُسمِّیَک بهذا الاسم!“ ـ الحدیث.

  • و رویٰ أیضًا بإسناده عن أبی‌عبداللَه الصّادق أنّه قال: ”ما کان مع أمیرالمؤمنین علیه السّلام من یعرِف حقّه إلّا صعصعة و أصحابه.“ ـ انتهیٰ.

  • مات فی خلافة معاویة.»3

  • طاووس بن کیسان

  • طاووس بن کیسان و صعصعه و أصبَغ و عطیّه و أعمش از شیعیان بوده‌اند

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 325:

  • «و منهم: طاوس بن کیسان، أبوعبداللَه الیمانیّ؛ أخَذ التّفسیر عن ابن‌عبّاس، و عدَّه

    1. . سوره بقره (2) آیه 57.
    2. . جنگ 20، ص 50.
    3. . جنگ 24، ص 340.

مطلع انوار ج11

133
  • أحمد بن تیمیّة من أعلم النّاس بالتّفسیر، کما فی الإتقان للسّیوطیّ. و کان من أصحاب الإمام زین‌العابدین علیّ بن الحسین علیهما السّلام، و نصّ ابن‌قتیبة فی کتاب المعارف علی تشیّعه فی صفحة 306 من المطبوع بمصر، قال: ”الشّیعة: الحرث الأعور، و صَعصعة بن صُوحان، و الأصبَغ بن نُباتة، و عطیّة العوفی، و طاوس، و الأعمش.“ ـ الخ.

  • تُوُفّی طاوس بمکّة سنة ستّ و مائة.»1

  • طلحة بن عُبیداللَه

  • ازدواج طلحة بن عبیداللَه با حَمنة

  • در جلد 15 از شرح نهج البلاغۀ ابن‌أبی‌الحدید، صفحه 18 و 19 گوید:

  • «پس از جنگ اُحد طلحة بن عبیداللَه، حَمنة را به نکاح خود درآورد؛ چون شوهرش در جنگ کشته شده بود. او دختر عمّۀ رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بود، و حمزه داییِ او بود. از او محمّد بن طلحة متولّد شد.2

  • عَبّاد بن یعقوب رَواجِنی

  • او از شیعیان خلّص بوده است

  • [المراجعات] صفحة 72:

  • «46. عبّاد بن یعقوب الأسدیّ الرَواجِنیّ الکوفیّ؛ ذکَره الدّارقُطنی فقال: ”عبّاد بن یعقوب، شیعیٌّ صدوقٌ.“ و ذکره ابن‌حبّان فقال: ”کان عبّاد بن یعقوب داعیة إلی الرّفض.“ و قال ابن‌خُزَیمة: ”حدَّثنا الثّقةُ فی روایته المتّهمُ فی دینه عبّادُ بن یعقوب... .“

    1. . جنگ 24، ص 336.
    2. . جنگ 17، ص 84.

مطلع انوار ج11

134
  • و عبّاد هو الّذی رویٰ عن الفضل بن القاسم، عن سفیان الثّوری، عن زبید، عن مُرّةَ، عن ابن‌مسعود أنّه کان یقرأ: وَ کَفَی اللَهُ المُؤمِنینَ القِتالَ بِعَلِیٍّ؛ و رویٰ عن شریک، عن عاصم، عن زرّ، عن عبداللَه، قال رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: ”إذا رأیتم معاویةَ علی منبری فاقتلوه!“ أخرجه الطّبرانی و غیره.

  • و کان عبّاد یقول: ”من لم یتبرّأ فی صلاته کلّ یوم من أعداء آل محمّد، حشر معهم.“ و قال: ”إنّ اللَه تعالیٰ لأعدل مِن أن یدخل طلحة و الزّبیر الجنّةَ، قاتلا علیًّا بعد أن بایعاه.“

  • و قال صالح جزرة: ”کان عبّاد بن یعقوب یشتُم عثمان.“»1

  • عبد‌السّلام بن رغبان، دیک الجنّ الحِمصی

  • أشعار راقی وی: جاءُوا برأسک یا ابن بنت محمّد!

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 202:

  • «قلت: و مِن شعره فی الحسین قولُه:

  • ”جاءُوا برأسک یا ابنَ بنت‌محمّد       ***       متزمّلًا بدمائه تزمیلا

  • و کأنّما بک یا ابن بنت‌محمّد       ***       قتلوا جهارًا عامدین رسولا

  • قتلوک عطشانًا و لمّا یرقبوا       ***       فی قتلک التّنزیل و التّأویلا

  • و یُکَبِّرون بأن قُتلتَ و إنّما       ***       قَتَلوا بک التّکبیر و التّهلیلا“

  • و تُوفّی سنة خمس ـ أو ستّ ـ و ثلاثین و مائتین، و عُمّر بضعًا و سبعین سنة؛ رحمة اللَه علیه.»2

    1. . جنگ 20، ص 52.
    2. . جنگ 24، ص 309.

مطلع انوار ج11

135
  • عبد‌اللَه المحض بن الحسن المثنی

  • [الغدیر، مجلّد 3، صفحة 270]:

  • «و امّا عبداللَه المحض... ، فالأحادیث فی مدحه و ذمّه و إن تضاربت، غیر أنّ غایة نظر الشّیعة فیها ما اختاره سیّد الطائفة، السیّد بن طاوس، فی إقباله، صفحة 51، من صلاحه و حُسن عقیدته و قبوله الإمامةَ الصّادق علیه السّلام، و ذکَر من أصلٍ صحیحٍ کتابًا للإمام الصّادق وصَف فیه عبداللَهَ بالعبد الصالح، و دعا له و لبَنی عمِّه بالأجر و السّعادة، ثمّ قال: ”و هذا یدُلّ علی أنّ الجماعة المحمولین (یعنی عبداللَه و أصحابه الحَسَنیّین) کانوا عند مولانا الصّادق معذورین و ممدوحین و مظلومین و بحقّه عارفین، و قد یوجد فی الکتب: أنّهم کانوا للصّادقین علیهم السّلام مفارقین؛ و ذلک محتملٌ للتقیّة لئلّا یُنسب إظهارُهم لإنکار المنکر إلی الأئمّة الطّاهرین. و ممّا یدلّک علی أنّهم کانوا عارفین بالحقّ و به شاهدین ما رویناه.“

  • و قال بعد ذکر السّند و إنهائه إلی الصّادق: ”ثمّ بکیٰ علیه السّلام حتّی علا صوته و بکینا، ثمّ قال:

  • حدّثنی أبی عن فاطمة بنت الحسین عن أبیه أنّه قال: یُقتل منک ـ أو یُصاب ـ نفرٌ بشطّ الفرات، ما سبَقهم الأوّلون و لا یعدِلهم الآخرون!“

  • و سپس ابن‌طاووس گفته است: ”أقول: و هذه شهادةٌ صریحةٌ من طرقٍ صحیحةٍ بمدح المأخوذین من بنی‌الحسن علیه و علیهم السّلام، و أنّهم مضوا إلی اللَه جلّ جلاله بشرف المقام و الظّفر بالسّعادة و الإکرام.“

  • بزرگواری عبداللَه مَحض و دو پسرش: محمّد صاحب نفس زکیّه و ابراهیم قتیل باخَمْری

  • و أمّا محمّد بن عبداللَه بن الحسن، الملقّب بالنّفس الزکیّة، فعَدّه الشّیخ أبوجعفر الطّوسی فی رجاله من أصحاب الصّادق علیه السّلام؛ و قال ابن‌المُهَنّا فی عمدة الطّالب، صفحة 91: ”قتل بأحجار الزّیت، و کان [ذلک] مصداق تلقیبه النفسَ

مطلع انوار ج11

136
  • الزکیّة؛ لأنّه روِی عن رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم أنّه قال: یُقتل بأحجار الزّیت من وُلدی، النّفسُ الزکیّة.“»

  • إلی أن قال: «و أمّا ابراهیم بن عبداللَه، قتیل باخَمْری، المکنّی بأبی‌الحسن، فعَدّه شیخ الطّائفة من رجال الصّادق.» ـ الخ1.2

  • [الغدیر، جلد 3، صفحه 275]:

  • «و عبداللَه المحض، یُسَمّیه المنصور: عبداللَه المُذِلَّة؛ قتله فی حبسه بالهاشمیّة سنة 145، لمّا حبسه مع تسعة عشر من وُلد الحسن، ثلاث سنین. وقد غیّرت السّیاط لونَ أحدهم و أسالت دَمَه، و أصاب سوطٌ إحدیٰ عینیه فسالت؛ و کان یستسقی الماء فلا یُسقی؛ فَرَدَمَ3 علیهم الحبسَ فماتوا.

  • و فی تاریخ الیعقوبی [مجلّد] 3، صفحة 106: ”إنّهم وُجدوا مسمَّرین فی الحیطان.“

  • و محمّد بن عبداللَه النّفس الزّکیة؛ قتله حمید بن قحطبة سنة 145، و جاء برأسه إلی عیسی بن موسی و حمله إلی أبی‌جعفر المنصور، فنصبه بالکوفة و طاف به البلاد.

  • و أمّا إبراهیم بن عبداللَه؛ فندب المنصور عیسی بن موسی من المدینة إلی قتاله، فقاتل بباخَمْریٰ حتّی قتل سنة 145، و جیءَ برأسه إلی منصور فوضعه بین یدیه، و أمر به فنصب فی السّوق، ثمّ قال للربیع: ”احمله إلی أبیه عبداللَه فی السّجن!“ فحمله إلَیه.

  • و قال النّسابة العمری فی المجدی: ”ثمّ حمل ابنُ‌أبی‌الکرام الجعفری رأسه إلی مصر.“»4

    1. . جهت اطّلاع بیشتر بر احوالات سادات بنی‌الحسن و قیام ایشان رجوع شود به امام شناسی، ج 15، ص 225 ـ 269. (محقّق)
    2. . جنگ 15، ص 137.
    3. . رَدَمَ ـِ رَدْمًا الثّلمةَ أو البابَ: سَدَّهما؛ لسان العرب: «الرّدم: ما یسقط من الجدار إذا انهَدَم.» (محقّق)
    4. . جنگ 15، ص 139.

مطلع انوار ج11

137
  • عبدالرّحمن بن صالح الأزْدی

  • او از شیعیان خلّص بوده است

  • [المراجعات] صفحة 75:

  • «52. عبدالرّحمن بن صالح الأزْدی: هو أبومحمّد الکوفی، ذکَره صاحبه و تلمیذه عبّاس الدّوری فقال: ”کان شیعیًّا.“ و ذکَره ابن‌عدیّ فقال: ”احترق بالتشیّع.“ و ذکَره صالح جزرة فقال: ”کان یعترض عثمان.“ و ذکَره أبو‌داود فقال: ”ألّف کتابًا فی مثالب الصّحابة، رجل سوء.“ و مع‌ذلک فقد روی عنه عبّاس الدّوری و الإمام البغویّ، و أخرج له النّسائی.»1

  • عبدالرزّاق بن هَمّام بن نافع حِمیَری صنعانی

  • وی صاحب المُصنَّف و از اکابر شیعه بوده است

  • [المراجعات] صفحة 75:

  • «53. عبدالرزّاق بن همّام بن نافع الحمیریّ الصّنعانی: کان من أعیان الشّیعة و خیرة سلفهم الصّالحین، و قد عَدّه ابن‌قتیبة فی کتابه المعارف من رجالهم؛ و ذکر ابن‌الأثیر وفاتَه فی آخر حوادث سنة211 من تاریخه الکامل...؛ و ذکَره المتّقیّ الهندی أثناء البحث عن الحدیث 5994من کنزه، فنصّ علیٰ تشیّعه؛ و ذکَره الذّهبی فی میزانه...، ثمّ استرسل فی ترجمته إلی أن قال: ”و کتب شیئًا کثیرًا و صنّف الجامع الکبیر، و هو خزانة علم، و رحل النّاس إلیه... .“ ثمّ تتابع فی ترجمته، فنقل عن الطّیالسی أنّه قال: سمِعت ابن‌معین یقول:

  • ”سمعت من عبدالرزّاق کلامًا یومًا، فاستدلَلتُ به علی تشیّعه، فقلت: إنّ

    1. . جنگ20، ص 53.

مطلع انوار ج11

138
  • أساتیذَک الّذین أخذت عنهم کلَّهم أصحابُ سنّة: معمّر و مالک و ابن‌جریح و سفیان و الأوزاعی؛ فعمّن أخذتَ هذا المذهب (مذهب التشیّع)؟

  • فقال: قدم علینا جعفر بن سلیمان الضُّبَعی، فرأیته فاضلًا حسن الهَدْی؛ فأخذت هذا عنه.“

  • قلت: یعترف عبدالرزّاق فی کلامه هذا بالتشیّع و یدّعی أنّه أخذه عن جعفر الضّبعی؛ لکن محمّد بن أبی‌بکر المقدَّمی کان یریٰ أنّ جعفر الضّبعی قد أخذ التشیّع عن عبدالرزّاق، و کان یدعو علی عبدالرزّاق بسبب ذلک، فیقول ـ کما فی ترجمة جعفر الضّبعی من المیزان ـ : ”فقدتَ عبدَالرزّاق! ما أفسد جعفرًا غیرُه (یعنی فی التشیّع)!“ ا ه‍ .‍

  • ... و قال أحمد بن أبی‌خُیَثمة: قیل لابن‌معین: ”إنّ أحمد یقول: إنّ عبیداللَه بن موسیٰ یردُّ حدیثه للتشیّع.“ فقال ابن‌معین: ”واللَه الّذی لا إله إلّا هو، إنّ عبدالرزّاق لأعلیٰ فی ذلک من عبیداللَه مائة ضعف، و لقد سمعت من عبدالرزّاق أضعاف ما سمعت من عبیداللَه.“

  • و قال أبوصالح محمّد بن اسماعیل الضّراری: ”بلغنا ـ و نحن بصنعاء عند عبدالرزّاق ـ : أنّ أحمد و ابن‌معین و غیرهما ترکوا حدیث عبدالرزّاق أو کرهوه (لتشیّعه)؛ فدخلَنا من ذلک غمٌّ شدید، و قلنا: قد أنفقنا و رحَلنا و تعِبنا.

  • ثمّ خرجتُ مع الحجیج إلی مکّة، فلقیت بها یحییٰ فسألته، فقال: یا أباصالح! لو ارتدّ عبدالرزّاق عن الإسلام، ما ترکنا حدیثَه.“

  • و ذکره ابن‌عدیّ فقال: ”حدّث بأحادیث فی الفضائل لم یوافقه علیها أحد، و بمثالب لغیرهم مناکیر، و نسبوه إلی التشیّع.“ ا ه‍.

  • قلت: و مع‌ذلک فقد قیل لأحمد بن حنبل: ”هل رأیت أحسن حدیثًا من عبدالرزّاق؟“ قال: ”لا.“»

مطلع انوار ج11

139
  • صفحة 78: «حتّی قیل ـ کما فی ترجمته من وفیات ابن‌خلّکان ـ : ”ما رحَل النّاس إلی أحدٍ بعد رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم مثل ما رحلوا إلیه.“ قال فی الوفیات: ”رویٰ عنه أئمّة الإسلام فی زمانه، منهم سفیان بن عُیینة ـ و هو من شیوخه ـ و أحمد بن حنبل، و یحییٰ بن معین، و غیرهم.“ ا ه‍ .»1

  • عبدالعظیم بن عبداللَه الحسنی

  • راجع به عرضه داشتن عبدالعظیم، ایمان خود را به امام هادی علیهما السّلام

  • در وسائل الشّیعة، طبع امیر بهادر، جلد 1، صفحه 4، کتاب الطّهارة،حدیث 25، از کتاب المجالس و کتاب صفات الشّیعة و کتاب التّوحید و کتاب إکمال الدّین روایت می‌کند از علیّ بن أحمد بن موسی الدّقاق و علیّ بن عبداللَه الورّاق، جمیعًا عن محمّد بن هارون، عن أبی‌تراب عبداللَه بن موسی الرّویانی، عن عبدالعظیم بن عبداللَه الحسنی، قال:

  • ”دخَلت علی سیّدی علیّ بن محمّد علیهما السّلام، فقلت: إنّی أُرید أن أعرِض علیک دینی! فقال: هات یا أباالقاسم! فقلت: إنّی أقول إنّ اللَه واحد... (إلی أن قال:) و أقول: إنّ الفرائض الواجبة بعد الولایة: الصّلاة و الزّکاة و الصّوم و الحجّ و الجهاد و الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر!

  • فقال علیّ بن محمّد علیهما السّلام: یا أباالقاسم! هذا واللَه دین اللَه الّذی ارتضاه لعباده؛ فاثبُت علیه! ثبّتک اللَه بالقول الثّابت فی الحیاة الدّنیا و فی الآخرة!“»2و3

    1. . جنگ 20، ص 54.
    2. . رجال، علّامه حلّی، ص 107.
    3. . جنگ 6، ص 203.

مطلع انوار ج11

140
  • عبداللَه أفندی

  • المولیٰ عبداللَه أفندی آیةٌ فی علم الفهارس و الرّجال

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 81:

  • «و لکن المولیٰ عبداللَه أفندیّ آیةٌ فی علم الفهارس و الرّجال، لم یولَد فی الإسلام مثلُه فی طول الباع و کثرة الاطّلاع فی الرجالیّین؛ و اللَه العالم بحقیقة الحال.»1

  • عبداللَه بن أبی‌یعفور

  • در شرح اصول کافی، مرحوم صدرالمتألّهین، در صفحه 109 راجع به ترجمۀ ابن أبی‌یعفور فرماید:

  • «و اسم أبی‌یعفور واقدٌ (بالقاف) و قیل وَقدان، یکنّی أبامحمّد؛ ثقةٌ جلیل فی أصحابنا، کریم علیٰ أبی‌عبداللَه علیه السّلام، و مات فی أیّامه، و کان قاریًا یقرأُ فی مسجد الکوفة.2

  • و روی الکشّی عن محمّد بن قولویه، عن سعد، عن علیّ بن سلیمان بن داود الرّازی، عن علیّ بن أسباط، عن أبیه أسباط بن سالم، عن أبی‌الحسن موسی علیه السّلام: ”أنّ عبداللَه بن أبی‌یعفور من حواریّ أبی‌جعفر محمّد بن علیّ، و حواریّ جعفر بن محمّد علیهما السّلام.“ و عن علیّ‌ القتیبی،3 عن الفضل بن شاذان، عن ابن‌أبی‌عمیر، عن عدّة من أصحابنا، قال: ”کان أبوعبداللَه علیه السّلام یقول: ما وجدت أحدًا یقبَل وصیّتی و یطیع أمری إلّا عبداللَه بن أبی‌یعفور.“

    1. . جنگ 24، ص 278.
    2. . رجال النجاشی، ص 213؛ اختیار معرفة الرّجال، شیخ طوسی، ج 2، ص 514.
    3. . علی بن محمّد بن قتیبة النیسابوری، المعروف بعلیّ القتیبی. (محقّق)

مطلع انوار ج11

141
  • و فی تهذیب الحدیث للشّیخ الطّوسی ـ علیه الرّحمة ـ فی باب الشّهادة:

  • ”أنّ ابن‌أبی‌یعفور هذا لزمته شهادة، فشهد بها عند أبی‌یوسف القاضی، فقال له أبویوسف: ما عسَیتُ أن أقول فیک یا ابن‌أبی‌یعفور، و أنت جاری؛ ما علِمتُک إلّا صدوقًا طویل اللّیل، و لکن تلک الخصلة!

  • قال: و ما هی‌؟ قال: میلک إلی الترفّض!

  • فبکیٰ ابن‌أبی‌یعفور حتّی سالت دموعه، ثمّ قال: یا أبایوسف! نسبتَنی إلی قوم أخاف أن لا أکونَ منهم!

  • قال: و أجاز شهادتَه.“ ـ انتهیٰ.»1

  • عبداللَه بن جَحْش

  • در یک قبر دفن شدن عبداللَه بن جحش و حمزه عمّ رسول خدا

  • در مغازی واقدی، جلد 1، صفحه 291 آورده است که:

  • «رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم عبداللَه بن جَحش، و حمزه عمّ خود را در یک قبر دفن کردند؛ زیرا حمزه، دایی عبداللَه بن جحش بود.»2و3

  • عبداللَه بن جعفر بن محمّد بن علی، ملقّب به أفطح

  • وی بعد از حضرت اسماعیل، أکبر اولاد حضرت صادق علیه السّلام بوده؛ ولی از آن حضرت انحراف داشته است

  • تنقیح المقال، مجلّد 2، للشّیخ عبداللَه المامقانی، صفحة 174:

    1. . جنگ 7، ص 8.
    2. . المغازی، ج 1، ص 109.
    3. . جنگ 17، ص 84.

مطلع انوار ج11

142
  • «عبداللَه بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی‌طالب علیهم السّلام، المعروف بالأفطح:

  • قال الشّیخ المفید (ره) فی الإرشاد: ”إنّه کان أکبرَ إخوته بعد إسماعیل، و لم یکُن منزلته عند أبیه منزلة غیره من وُلده فی الإکرام، و کان متّهمًا بالخلاف علیٰ أبیه فی الاعتقاد، و یقال إنّه کان یخالط الحشویّة و یمیل إلی مذاهب المرجئة، ‌و ادّعیٰ بعد أبیه الإمامة و احتجّ بأنّه أکبرُ إخوته الباقین؛ فاتّبعه جماعة، ثمّ رجَع أکثرهم إلی القول بإمامة أخیه موسی علیه السّلام لمّا تبیّنوا ضعفَ دعواه و قوّة أمر أبی‌الحسن علیه السّلام و دلالة حقّه و براهین إمامته. و أقام نفر یسیر منهم علی إمامة عبداللَه، و هم الملقّبة بالفطحیّة؛ لأنّ عبداللَه کان أفطح الرِّجلین، أو لأنّ داعیهم إلی إمامة عبداللَه رجل یقال له عبداللَه بن أفطح.“ ـ انتهی.

  • و قریب منه فی محکیّ الإعلام، قال فی التّکملة: ”و یکفی لبطلان هذه الفرقة انقراضُها؛ فإنّ الحقّ لا یزال حقًّا حتّی تقوم السّاعة، کما استفاض عنه علیه السّلام و دلَّ العقل، مضافًا إلی النّقل و الإجماع من جمیع الملل و جمیع المذاهب علیه، کما لا یخفی.“1 ـ انتهی.

  • و أقول: التمسّک علیٰ بطلانه بنصّ مولانا الصّادق علیه السّلام علی ابنه موسی علیه السّلام، و معجزات مولانا [موسی] الکاظم علیه السّلام، أولیٰ؛ إذ ربما ینقض الخصم ببعض المذاهب المعلوم بطلانُها عند جمیع الإمامیّة مع أنّه ممتدّ إلی الآن. إلّا أن یجاب بأنّ الخبر إنّما دلَّ علی أنّ الحقّ لا ینقرض، فما انقرض فهو باطل؛ لا أنّ الباطل لا یمتدّ، حتّی یستکشف بعدم انقراضه عن حقّیّته. و علی أیّ حالٍ فقد قال ابن‌نوبخت

    1. . اعلام الوریٰ، ج 2، ص 7.

مطلع انوار ج11

143
  • فی رسالته فی الفرق، و الشّیخ البهائی (ره): ”إنّه تُوفّی بعد أبیه بسبعین یومًا و لم یعقّب ولدًا ذکرًا.“»1

  • عبداللَه بن سلام

  • شیخ المضیرة أبوهریرة، صفحة 80، پاورقی 1:

  • «صفحة 296، مجلّد 2 من سیر أعلام النّبلاء، للذّهبی: ”و عبداللَه بن سلام، هو أبوالحارث الإسرائیلی، أسلم بعد أن قدم النبیّ المدینة و هو من أحبار الیهود؛ حدّث عنه أبوهریرة و أنس بن مالک و جماعة. اتّفقوا علیٰ أنّه تُوفّی سنة 43 هجری.“»2و3

  • عبداللَه بن لَهیعة

  • او از شیعیان خلّص بوده است

  • [المراجعات] صفحة 74:

  • «و رویٰ أبویعلی عن کامل بن طلحة فقال: حدّثنا ابن‌لهیعة: حدّثنی حیّ بن عبداللَه المَغافری، عن أبی‌عبدالرّحمن الحبلی، عن عبداللَه بن عمرو: أنّ رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم قال فی مرضه: ”أُدعوا إلیّ أخی!“ فدُعِی أبوبکر، فأعرض عنه؛ ثمّ قال: ”أدعوا إلیّ أخی!“ فدُعی له عثمان؛ ثمّ دُعی له علیٌّ، فستره بثوبه و أکبّ علیه؛ فلمّا خرج من عنده قیل له: ”ما قال لک؟“ قال: ”علّمنی ألفَ باب یفتح ألفَ باب.“ ا ه‍ .

    1. . جنگ 23، ص 337.
    2. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 98، تعلیقه.
    3. . جنگ 20، ص 472.

مطلع انوار ج11

144
  • و قد ذکره الذهبیّ فی میزانه، و وضع علی اسمه دت ق، إشارة إلی من أخرج عنه من أصحاب السّنن.»1و2

  • عبداللَه بن مَیمون القَدّاح

  • بحار، جلد 1، صفحه 164، در پاورقی، از رجال کشی نقل می‌کند که:

  • «حضرت به ابن‌میمون3 با آنکه در مکّه مکّرمه زیست می‌کرد، فرمودند: ”إنّکم نورٌ فی ظلمات الأرض.

  • رویٰ الکشّی فی رجاله، صفحة 160، بإسناده عن أبی‌خالد، عنه، عن أبی‌جعفرٍ علیه السّلام، أنّه قال: ”یا ابن‌میمونٍ! کم أنتم بمکّة؟“ قلت: ”نحن أربعةٌ“ قال: ”إنّکم نورٌ فی ظلمات الأرض.“»4

  • عبیداللَه بن عبداللَه، أبو‌أحمد

  • طاهر ذوالیمینین و حفید او: عبیداللَه بن عبداللَه از أعلام تشیّع بوده‌اند

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 93:

  • «و منهم: أبوأحمد، عبیداللَه بن عبداللَه بن طاهر بن الحسین بن مُصعَب بن زُرَیق بن ماهان الخُزاعیّ الأمیر البغدادی... .

  • و جدّه طاهر، لا یحتاج إلی وصف بالکمال و هو أحد الثّلاثة الّذین قال المأمون

    1. . المراجعات، ص 145.
    2. . جنگ 20، ص 53.
    3. . توضیح آنکه: ابن‌میمون همان عبداللَه بن میمون بن الأسود القدّاح است، که چون شغلش بَرْی قِداح بوده است او را قَدّاح می‌گفتند. بسیار جلیل است. (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)
    4. . جنگ 5، ص 140.

مطلع انوار ج11

145
  • فیهم: ”هم أجلّ ملوک الدّنیا و الدّین، قاموا بالدّول، و هم الإسکندر و أبومسلم الخراسانی و طاهر!“ و کان متشیّعًا کحفیده المذکور؛ قال ضیاءالدّین فی نسمة السّحر فی ذکر من تشیّع و شَعَر، و ذکر: ”أنّ الحسن بن سَهل أراد أن یندبه لحرب أبی‌السّرایا و العلویّ الّذی أقام بالدّعوة، فرُفِعت إلیه رقعةٌ فیها أبیات:

  • قناعُ الشّک یکشِفه الیقینُ       ***       و أفضل کیْدک الرّأیُ الرّزینُ

  • أ تبعَث طاهرًا لقتال قوم       ***       بحبّهم و طاعتَهم یدینُ؟

  • فرجع الحسن عن إرسال طاهر، و بعث هَرثَمة بن أعیَن.“»1

  • عثمان بن جِنّی، المعروف بابن‌جنّی

  • وی از شیعیان بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 142:

  • «و منهم: أبوالفتح، عثمان بن جنّی (بسکون الیاء، معرّب کِنّی)؛ قال أبوالفرج، محمّد بن إسحاق النّدیم فی الفهرست: ”مولده قبل الثّلاثین و ثلاث‌مائة، و توفّی لیلة الجمعة من صفر، سنة اثنین و تسعین و ثلاث‌مائة؛ و له من الکتب.“ و عدّدها، و عدّ منها کتاب تفسیر المراثی الثّلاثة و القصیدة الرّائیّة للشّریف الرضیّ.

  • و کان ابن‌جنّی أحدَ شیوخ السیّد الرضیّ و أکثرَ من النّقل عنه فی مصنّفاته، و لا یذکره إلّا مترحّمًا علیه و معظّمًا له؛ و کان من خواصّ السیّدین المرتضی و الرضیّ أیّام مقامه ببغداد. و ذکره القاضیّ المرعشیّ فی طبقات الشّیعة، و ترجَمَه؛ و عقد السیّد بحرالعلوم المهدیّ ـ طاب ثراه ـ ترجمةً لابن‌جنّی فی کتابه الفوائد الرّجالیّة

    1. . جنگ 24، ص 283.

مطلع انوار ج11

146
  • المبنیّة علی التّنبیه علیٰ ما أغفله الرجالیّون الإمامیّة من الإمامیّة.»1

  • عثمان بن سعید العَمرَوِی

  • وی از نوّاب أربعه و از اولاد عمّار بن یاسر بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 410:

  • «و منهم: أبوعَمرو، عثمان بن سعید العَمرَوِی، من ولد عمّار بن یاسر، الشّیخ الربانیّ و الوحید الّذی لیس له ثانی فی المعارف و الأخلاق و الفقه و الأحکام، شیخ الشّیعة علَی الإطلاق، صاحب الکرامات و الدّلالات؛ و ناهیک فی جلالة شأنه التوقیعُ الّذی خرج إلی ابنه أبی‌جعفر، محمّد بن عثمان بن سعید فی التّعزیة بأبیه ـ و هو مشهور بین الإمامیّة ـ و قول أبی‌الحسن الهادیّ علیه السّلام فیه للشّیعة: ”هذا أبوعمرو، الثّقة الأمین؛ ما قاله لکم فعنّی یقوله، و ما أدّاه إلیکم فعنّی یؤدّیه.“ و کذلک قول مولانا أبی‌محمّد الحسن العسکری علیه السّلام: ”هذا أبوعمرو الثّقة الأمین، ثقة الماضی و ثقتی فی المحییٰ و الممات؛ فما قاله لکم فعنّی یقوله، و ما أدّیٰ إلیکم فعنّی یُؤدّیه.“ قال أبوالعبّاس الحمیریّ: ”فکنّا کثیرًا ممّا نتذاکر هذا القول و نتواصف جلالةَ محلّ أبی‌عمرو.“

  • و قبر عثمان بن سعید بالجانب الشّرقی من مدینة السّلام، فی شارع المیدان فی أوّل الموضع المعروف فی الدَّرب المعروف بدرب حِلّة، فی مسجد الدَّرب، علی یمین الدّاخل إلیه، و القبر فی نفس قبلة المسجد.»2

    1. . جنگ 24، ص 296.
    2. . جنگ 24، ص 353.

مطلع انوار ج11

147
  • عثمان بن خطّاب، ابوالدّنیا

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 93 در پاورقی گوید:

  • «خطیب بغدادی در تاریخ بغداد، جلد 11، صفحه 297، احوالات ابوالدّنیا عثمان بن خطّاب معروف به أشَج، و ولادت او را در اوّل خلافت ابوبکر، و مردن او را سال سیصد و بیست و هفت هجری نقل کرده است.»1 و2

  • علاء‌الدّین کندی

  • وی شیعی بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 135:

  • «... و کان شیعیًّا، و کان شاهدًا بدیوان الجامع الأُموی، و ولی مشیخة النّفیسة، و کانت له ذُؤابة3 بیضاء إلیٰ أن مات. و من شعره فیها:

  • یا عائبًا منّی بقاءَ ذُؤابتی!       ***       مَهلًا! فقد أفرطتَ فی تعییبها

  • قد واصلتنی فی زمان شبیبتی       ***       فعَلامَ أقطعها زمان مشیبها»

  • صفحة 136: «و منه قوله فی رثاء الحسین علیه السّلام:

  • عجبًا لمن قتَل الحسین و أهله       ***       حَرَّی4 الجوانح یوم عاشوراء

  • أعطاهم الدّنیا أبوه و جدّه       ***       و علیه قد بخِلوا بشـربة ماء

  • و له أیضًا:

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 151, پاورقی.
    2. . جنگ 9، ص 27.
    3. . الذّؤابةُ من الشَّعر: مُرسَلُه. (محقّق)
    4. . الصّحاح: «الحرّان: العطشان، و الأُنثیٰ حرّیٰ.» (محقّق)

مطلع انوار ج11

148
  • سمعتُ بأنّ الکُحل للعین قوّةٌ       ***       فکحَلت فی عاشور مقلة ناظری

  • لیقویٰ علی سَحّ الدّموع علی الّذی       ***       أذاقوه دون الماء حرّ البواتر»1

  • علیّ بن الحسین المسعودیّ

  • نصّ علمای أعلام بر تشیّع مسعودی، صاحب مروج الذّهب

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 253:

  • «و منهم: المسعودیّ، صاحب مروج الذّهب، و هو أبوالحسن علیّ بن الحسین المسعودی، من ذریّة عبداللَه بن مسعود الصّحابیّ، رضی اللَه عنه. قال الشّیخ أبوعلیّ فی منتهَی المقال فی أحوال الرّجال: ”المسعودیّ هذا من أجلّة العلماء الإمامیّة، من قدماء الفضلاء الإثنیٰ‌عشریّة، و یدُلّ علیه ملاحظة أسامی کتبه و مصنّفاته.“ قال: ”و ممّن صرّح بذلک أیضًا السیّد بن طاوس فی کتاب النّجوم عند ذکر العلماء القائدین بالنّجوم، حیث قال: و منهم الشّیخ الفاضل الشیعیّ، علیّ بن الحسین المسعودی، مصنّف کتاب مروج الذّهب.

  • إلیٰ أن قال: و لم أقف إلی الآن علی من توقّف فی تشیّع هذا الشّیخ.“

  • و نقَل أیضًا نصَّ‌ المیرزا الأسترابادی فی رجاله الکبیر، و الشّیخ محمّد بن الحسن الحرّ فی أمَل الآمِل؛ و ذکَره جمال‌الدّین بن المطهّر فی القسم الأوّل من الخلاصة، الّذی لا یذکُر فیه إلّا الثّقات من الإمامیّة أو الممدوحین منهم، قال: ”له کتب فی الإمامة و غیرها، منها کتاب إثبات الوصیّة لعلیّ بن أبی‌طالب.“

  • و قال الشّیخ محمّد بن إدریس العجلی، المتقدّم من أهل المائة السّادسة، فی کتاب الحجّ من کتاب السّرائر:

    1. . جنگ 24، ص 295.

مطلع انوار ج11

149
  • قال أبوالحسن علیّ بن الحسین فی کتابه المترجم بمروج الذّهب و معادن الجوهر ـ فی التّاریخ و غیره، و هو کتابٌ حَسنٌ کبیر کثیر الفوائد ـ : ”و هذا الشّیخ من مصنّفی أصحابنا معتقد للحقّ، له کتاب المقالات.“ ـ إلی غیر ذلک.

  • و ذکَره النّجاشیّ فی کتاب أسماء مصنّفی الشّیعة، قال: ”علی بن الحسین بن علیّ المسعودیّ، أبوالحسن الهذلیّ، له کتاب المقالات فی أُصول الدّیانات، کتاب الزّلفی،کتاب الاستبصار.“ـ الخ.»

  • نصّ بر تشیّع وی بنا به‌گفتۀ سیّد حسن صدر

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 254:

  • «قلت: و کان تولّده ببغداد فی أوائل المائة الثّالثة و منشأه بها، و أخَذ العلم من شیوخها الأعلام، منهم: الشّیخ عبداللَه بن جعفر الحمیریّ صاحب قرب الإسناد من أصحاب الإمام أبی‌محمّد العسکریّ علیه السّلام، و علان الکلابیّ شیخ أبی‌جعفر الکلینیّ صاحب الکافی، و العبّاس بن محمّد بن الحسین، و محمّد بن عمر الکاتب شیخ الشّیعة، و أبی‌الحسین محمّد بن جعفر الأسدیّ الرّازیّ أحد الأبواب، و حمزة بن نصر غلام الإمام أبی‌الحسن الهادیّ، و الحسن بن محمّد بن جمهور عن أبیه محمّد بن جمهور القمیّ الرّاوی عن الرّضا علیه السّلام. و هذا من عالی الأسناد کما لا یخفی علی الخبیر؛ و کلّ هؤلاء الّذین أخَذ عنهم المسعودیّ من شیوخ الشّیعة و أعلام علمائهم، و إنّما ذکَرتُهم حتّی تعرِف طبقته.

  • و یُعلَم من تصانیفه أنّه سافر فی سنّ الکهولة، و أنّه دخَل مملکة الرُّوم و السّودان و الشّام و بَرَّ الشّام و فارس و الهند و تیبات و جزیرة سیلان، و طاف الأصقاع و إفریقیا و جنوب جزیرة العرب؛ و فی کلّ هذه الأوقات و المسافرات لم یترک التّألیف، بل لم یکن سفره إلّا‌ للاطّلاع علی الأصقاع و البحور و الأراضی و البقاع؛ و أقام مدّة بالشّام و انتقل فی آخر عمره إلی مصر فی أیّام الخلیفة المطیع لِلّه بن المقتدر. و بها توفّی فی سنة

مطلع انوار ج11

150
  • 346 و قد ناهز التّسعین، و الکلّ به تستعین فی سائر فنون العلم؛ و دفن فی المقبرة الکبریٰ بالفُسطاط. و کان یتستّر بالشّافعیّة فی المذهب مدّة إقامته بمصر و الشّام.»1

  • [تحقیقی در عدم تشیّع مسعودی، صاحب مروج الذّهب به نقل از ریحانه الأدب]

  • در ریحانةالأدب، جلد 5، صفحه 307 در ترجمۀ حال مسعودی گوید:

  • «علیّ بن حسین بن علیّ، مصریّ الأصل، بابلیّ الولادة، بغدادیّ النشأه، هُذلیّ القبیلة، أبوالحسن یا أبوالحسین الکنیة، مسعودیّ الشّهرة‌ و النّسب و اللّقب، إمامیّ المذهب؛ از اولاد عبداللَه بن مسعود صحابی می‌باشد که شهرت مسعودی هم از همین راه است.»

  • تا آنکه در صفحه 309 گوید: «چنانچه در صدر عنوان اشاره شد، صاحب ترجمه از ثقات و عدول امامیّه بوده و تشیّع او محل‌ّ تردید نیست؛ و در پاره‌ای از شبهات متصوّره رجوع به مستدرک الوسائل نمایند. و ظاهر طبقات الشافعیّه شافعی‌مذهب بودن اوست. و بعضی از علمای امامیّه نیز او را از عامّه دانسته‌اند، و در تنقیح المقال این قول را از سخائف اوهام شمرده و گوید: ”شاهد و مساعدی نداشته، و شاید منشأ اشتباه همین لقب مسعودی باشد که از القاب مشترکه بوده؛ و علاوه بر علیّ بن حسین ـ صاحب ترجمه ـ لقب چندی از محدّثین و افاضل عامّه نیز می‌باشد.“»2

  • در الغدیر، جلد 1، صفحه 212 گوید که: «مسعودی صاحب مروج الذهب شافعی مذهب بوده است.»

    1. . جنگ 24، ص 323.
    2. . جنگ 16، ص 135.

مطلع انوار ج11

151
  • فلیتأمّل فی المقام، و لابدّ من الفحص حتّی یتبیّن حقیقة المرام.1

  • و اینک در اینجا یکی از شواهدی را که دلیل بر عدم تشیّع اوست ذکر می‌کنیم.

  • در مروج الذّهب، طبع مطبعۀ سعادت، سنۀ 1367 هجری، در پایان جلد 2 که آخرین بحث از ترجمۀ امیرالمؤمنین علیّ بن أبی‌طالب علیهما السّلام است، در صفحۀ 437 و 438 بعد از ذکر فضائلی از امیرالمؤمنین علیه السّلام که آن حضرت در آن فضایل متفرّد بودند و همگی ملاک برای افضلیّت است، گوید:

  • «فهذا و غیره من فضائله، و ما اجتمع فیه الخصال ممّا تفرّق فی غیره. و لکُلٍّ فضائلُ ممّن تقدّم و تأخّر. و قُبض النبیّ صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم و هو راضٍ عنهم، مخبرٌ عن بَواطنهم بموافقتها لظواهرهم بالإیمان؛ و بذلک نزل التّنزیل، و تولّیٰ بعضهم بعضًا.

  • فلمّا قُبض رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم و ارتفع الوحی، حدَثت أمورٌ تنازع النّاس فی صحّتها منهم؛ و ذلک غیر یقین و لا یُقطَع علیهم بها، و الیقین من أمورهم ما تقدّم.

  • و ما رُوی ممّا کان فی أحداثهم بعد نبیّهم صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم فغیر متیقّن، بل هو ممکن؛ و نحن نعتقد فیهم ما تقدّم. و اللَه أعلم بما حدَث و اللَهُ ولیّ التّوفیق.»

  • أقول: این گفتار، گفتار یک مرد شیعه‌مذهب نیست که تبرّی از غاصبین خلافت را جزو مذهب خود می‌داند.2

  • علی بن العبّاس الرُّومیّ، المعروف بابن الرُّومیّ

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 211: «و له فی مذهبه شعر:

  • ترابُ أبی‌تراب کحلُ عینی       ***       إذا رمدت جَلوتُ به قذاها

    1. . جنگ 16، ص 123.
    2. . جنگ 16، ص 135.

مطلع انوار ج11

152
  • تلذّ لِیَ المَلامةُ فی هواه       ***       لذکراه و أستَحلی أذاها

  • مات مسمومًا فی أیّام المعتضد، لیلة الأربعاء 28 جمادی الأولی سنة 283 و قیل 276، ببغداد.»1

  • علی بن حَمّاد عبدیّ

  • [شاعر عاشق اهل بیت علیهم السّلام در قرن چهارم]

  • و از الغدیر، جلد 4، صفحه 141 تا صفحه 171 در ترجمۀ أحوال ابن‌حمّاد عبدیّ (أبو‌الحسن علیّ بن حمّاد بن عبیداللَه بن حمّاد عدویّ عبدیّ بصریّ) و غدیریّات و مراثی و قصائد او مطالبی را آورده است، و الحق اشعار او نغز و دل‌نشین و دلکش و سلیس و پر محتوا است و می‌توان او را در ردیف اوّل از شعرای اهل بیت محسوب داشت. گویا سَلاست الفاظ و نظم معنا از درون او موج می‌زند و معانی یک‌پارچه و مرتّباً و مسلسلاً در قالب الفاظ ریخته می‌شود. این اشعار عاشق دل‌سوختۀ اهل بیت است و داستان مظلومیّت آنان خواب و خوراک را از او ربوده است و داستان کربلا و قضایای واقعه را مجسّم می‌کند، و چه شایسته بود که دیوان او طبع می‌شد (و شاید تا حال طبع شده باشد).

  • این شاعر در قرن چهارم می‌زیسته است و معاصر شیخ صدوق و أقران او بوده است و نجاشی او را ادراک کرده است.

  • و او از کتب أبی‌أحمد جلودیّ بصریّ متوفّی 332 روایت می‌کند.

  • و در صفحه 148 راجع به عید غدیر گوید:

  • «یومُ الغدیر لَأشرفُ الأیّام       ***       و أجلُّها قدرًا علی الإسلامِ

  • یومٌ أقام اللَهُ فیه إمامَنا       ***       أعنی الوصیَّ إمام کلِّ إمامِ

    1. . جنگ 24، ص 312.

مطلع انوار ج11

153
  • قال النبیُّ بدَوْح خمٍّ رافعًا       ***       کفَّ الوصیِّ یقول للأقوامِ

  • من کنت مولاه فذا مَولًی له       ***       بالوحی من ذی العزَّة العلّامِ

  • هذا وزیری فی الحیاة علیکم       ***       فإذا قضَیتُ فذا یقوم مقامی

  • یا ربِّ والی مَن أقرَّ له الوِلا       ***       و أنزِل بمن عاداه سُوءَ حِمامِ

  • فتهافت1 أیدی الرّجال لبیعةٍ       ***       فیها کمالُ الدّین و الإنعامِ»

  • و در صفحه 150 گوید:

  • «یا سائلی عن حیدرٍ أعْیَیتَنی       ***       أنا لستُ فی هذا الجواب خلیقًا

  • اللَهُ سمَّاه علیًّا باسمه       ***       فسَما علوًّا فی العُلا و سُموقا

  • و اختاره دون الوری و أقامه       ***       عَلَمًا إلی سبل الهدی و طریقا

  • أخَذ الإله علی البریَّة کلِّها       ***       عهدًا له یوم الغدیر وثیقا

  • و غداةَ واخَی المصطفی أصحابه       ***       جعل الوصیَّ له أخًا و شقیقا

  • فَرَقَ الضَّلالَ عن الهدی فَرقَیٰ إلی       ***       أن جاوز الجوزاءَ و العَیّوقا

  • و دعاه أملاکُ السّماء بأمر مَن       ***       أوحی إلیهم حیدرَ الفاروقا

  • و أجاب أحمدَ سابقًا و مصدِّقًا       ***       ما جاء فیه، فسُمّی الصِّدّیقا

  • فإذا ادَّعیٰ هذه الأسامی غیرُه       ***       فلیَأتنا فی شاهدٍ توثیقا»

  • أشار إلی ما مرّ فی الجزء الثّانی صفحة 312 ـ 314 و الجزء الثّالث صفحة 187: من «أنَّ علیًّا هو صدّیقُ هذه الأُمَّة و فاروقُها بنصٍّ صحیحٍ ثابتٍ من النبیِّ الأعظم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم.»

  • در صفحه 150 و صفحه 151 یک قصیدۀ عینیّه همانند عینیّۀ ابن ابی‌الحدید دربارۀ امیرالمؤمنین ـ هم در معنا و مفاد و هم صناعت شعری ـ آورده است که بسیار راقی است.

    1. . خ ل: فتهافتت. (محقّق)

مطلع انوار ج11

154
  • و در صفحه 154 و صفحه 155 دربارۀ زیدیّه که شرط امام را قیام به سیف می‌دانند، به طور سؤال و جواب، قصیدۀ غرّاء و مستدلّی آورده است.

  • و در صفحه 155 گوید: «وقفنا لابن حمّاد علی قصیدةٍ فی مجموعةٍ عتیقةٍ مخطوطةٍ فی العصور المتقادمة؛ و قد ذکر ابن‌شهر‌آشوب بعض أبیاتها و نسبه إلی العبدیّ (سفیان بن مصعب) المترجَم له فی الجزء الثانی صفحة 294، و تبعه البیاضیّ فی الصّراط المستقیم و غیره، و القصیدة للمترجم له و هی:

  • أسائلتی عمّا أُلاقی من الأسیٰ       ***       سلی اللَّیل عنّی هل أُجَنُّ إذا جَنّا؟!»

  • این قصیده 106 بیت است و تمام آن را مرحوم أمینی آورده است. این قصیده بسیار عالی است و در مدح امیرالمؤمنین علیه السّلام است و از جملۀ أبیات آن است، بیت 55 تا 58:

  • «و لو فُضَّ بین النّاس معشارُ جوده       ***       لما عرفوا فی النّاس بُخلًا و لا ضَنّا

  • و کلُّ جواد جاد بالمال إنَّما       ***       قُصاراه أن یستنَّ فی الجود ما سَنّا

  • و کلُّ مدیحٍ قلتُ أو قال قائلٌ       ***       فإنَّ أمیرالمؤمنین به یُعنی

  • و در بیت 86 تا 90 گوید:

  • «و قالوا رسول اللَه ما اختار بعده       ***       إمامًا لنا لکن لأنفسنا اخترنا

  • فقلنا إذن أنتم إمامُ إمامکم       ***       بفضل من الرَّحمن تِهتُم و ما تِهنا

  • و لکنّنا اخترنا الّذی اختار ربُّنا       ***       لنا یوم خُمٍّ لا ابتدعنا و لا جُرنا

  • سیجمَعنا یوم القیامة ربُّنا       ***       فتُجزَون ما قلتم و نُجزیٰ بما قلنا

  • هدَمتم بأیدیکم قواعدَ دینکم       ***       و دینٌ علیٰ غیر القواعد لا یُبنیٰ»1

  • و در آخر قصیده در بیت 98 تا 106 گوید:

  • «فصاحة شعری مُذ بدَت لذوی الحِجی       ***       تمثَّلت الأشعار عندهُم لَکَنا

  • و خیرُ فنون الشّعر ما رقَّ لفظه       ***       و جلَّت معانیه فزادت بها حسنا

  • و للشّعر علمٌ إن خلا منه حرفه       ***       فذاک هَذاءٌ فی الرّؤúس بلا معنی

  • إذا ما أدیبٌ أنشد الغثَّ خِلتُه       ***       من الکرب و التّنغیص قد أُدخِل السّجنا

  • إذا ما رأوها أحسن النّاس منطقًا       ***       و أثبتهم حدثًا و أطیبهم لحنا

  • تلذّ بها الأسماع حتَّی کأنَّها       ***       ألذُّ من أیّام الشّبیبة أو أهنی

  • و فی کلِّ بیت لذّةٌ مُسْتجدَّةٌ       ***       إذا ما انتشاه قیل: یا لیته ثنّیٰ!

  • تقبَّلها ربّی و وفّیٰ ثوابَها       ***       و ثَقَّل میزانی بخیراتها وزنا

  • و صلّی علی الأطهار من آل احمدٍ       ***       إلهُ السّماء ما عَسعس اللّیلُ أو جَنّا»2

  • علی بن حَمّاد عَدَوِی عَبدی

  • أبوالحسن علی بن حمّاد عدَویّ عبدیّ بصریّ (ابن‌حمّاد عبدیّ) از بزرگان شعرای اهل بیت در قرن چهارم است؛ اشعار قوی و عمیق و جالب و جاذب دارد، بسیار روان و سلیس و پر معنا و رشیق است. قدری از اشعار او را در الغدیر، جلد 4

    1. . در ریحانة الأدب، ج 4، ص 99 به نقل از مناقب ابن‌شهر‌آشوب، ج 1، ص 258 این‌طور آورده است: ^
      ^«و قالوا رسول اللَه ما اختار بعده ** إمـامًا و لکنّا لأنفسنا اخترنا
      أقمنا إمامًا إن أقام علی الهدی ** أطعنا و إن ضَلّ الهدایةَ قَوَّمْنا
      فقلنا إذا أنتم إمامُ إمامکم ** بحمدٍ من الرّحمن تِهتُم و لا تِهنا
      و لکنّنا اخترنا الّذی اختار ربّنا ** لنا یوم خمّ ما اعتدینا و لا حلنا
      سیجمَعنا یوم القیامة ربُّنا ** فتجزَون ما قلتم و نُجزیٰ الّذی قلنا
      و نحن علی نورٍ من اللَه واضحٌ ** فیا ربّ زدنا منک نورًا و ثبّتنا»

    2. . جنگ 15، ص 197 ـ 201.

مطلع انوار ج11

156
  • از صفحه 141 الی 171 آورده است، بعضی از آنها در مرثیۀ حضرت اباعبداللَه الحسین سیّدالشّهدا علیه السّلام است که مناسب است به طور لطیف شرح و ترجمه شود و لغات آن معنا گردد، و با قصیده دعبل و کمیت و اشعار دوازده بند مرحوم بحرالعلوم که در همین کتاب آورده‌ایم، طبع و نشر شود.

  • از جمله، قصیده‌ای که بدین بیت استفتاح می‌شود، صفحه 156:

  • «أسائِلَتی عمّا أُلاقی من الأسیٰ       ***       

  •        ***       سَلی اللَّیلَ عنّی هل أُجَنُّ إذا جَنّا»

  • و از جمله در صفحه 162:

  • «للّه ما صنعت فینا یدُ البینِ       ***       

  •        ***       کم من حشًا أقرحت منّا و من عینِ»

  • و از جمله در صفحه 164:

  • «حیَّ قبرًا بکربلا مستنیرا       ***       

  •        ***       ضمَّ کنزَ التُّقی و علمًا خطیرا»

  • و از جمله در صفحه 168:

  • «هنَّ بالعید إن أردتَ سوائی       ***       

  •        ***       أیُّ عیدٍ لمستباح العزاءِ»1

  • علیّ بن محمّد التِّهامیّ

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 215: «و منهم: التهامیّ، علیّ بن محمّد بن الحسن بن محمّد بن الحسن بن عبدالعزیز الکاتب التهامیّ، ثمّ العاملیّ الشامیّ الإمامیّ. قال الشّیخ الحرّ فی أمل الآمِل فی علماء جبل عامل: ”کان فاضلًا عالمًا شاعرًا

    1. . جنگ 8، ص 104.

مطلع انوار ج11

157
  • أدیبًا مُنشِئًا بلیغًا، له دیوان شعر حسن.“»

  • صفحة 216: «و ذکَره ضیاء‌الدّین فی نسمة السّحر فی ذکر من تَشَیّع و شعر، و أجاد فی الثّناء علیه فی ترجمته و ذکر قصیدته فی رثاء‌ ولده الصّغیر المشهورة، أوّلها:

  • حُکم المنیّة فی البریّة جاری       ***       ما هذه الدُّنیا بدار قرار

  • و مکلّف الأیّام ضدّ طباعها       ***       متطلّبٌ فی الماء جذوة نار

  • طُبِعَت علی کدرٍ و أنت تریدها       ***       صَفْوًا من الأقذاء1 و الأکدار

  • و إذا رجَوت المستحیل فإنّما       ***       تبنِی الرّجاء علی شفیرٍ هار

  • إنّی لأرحَم حاسدی لِحَرِّ ما       ***       ضمِنت صدورهم من الأوغار

  • نظَروا صنیع اللَه بی فعیونهم       ***       فی جنّة و قلوبهم فی نار

  • یا کوکبًا ما کان أقصـر عمره       ***       و کذاک عمر کواکب الأسحار

  • جاورتُ أعدائی و جاور ربَّه       ***       شتّان بین جواره و جوار

  • و تلهُّبُ الأحشاء شَیَّبَ مفرقی       ***       هذا الشُّواظ دخان تلک النّار“»2

  • علیّ‌ بن محمّد السُّمَیْریّ، أبوالحسن

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، صفحة 412:]

  • «و منهم: أبوالحسن علیّ بن محمّد السُّمَیریّ3 ـ رضی اللَه عنه ـ کان حجّة المولی علی المؤمنین؛ عالمًا، ربّانیًّا، زاهدًا، ورعًا، ‌شیخنا فی الحدیث و الفقه؛ کان المرجع بعد الشّیخ أبی‌القاسم الحسین بن روح ـ رضِی اللَه عنه ـ و باب الأحکام للطّائفة. و له

    1. . النهایة: الأقذاء جمعُ قذًی و القذیٰ جمع قذاة و هو یقع فی العین و الماء و الشراب من ترابٍ أو تبنٍ أو وسخٍ أو غیر ذلک. (محقّق)
    2. . جنگ 24، ص 313.
    3. . در تأسیس الشّیعة ضبط السُّمَیْری دارد، امّا در تنقیح المقال، ج 2، ص 305 السَّمُری آمده است. (محقّق)

مطلع انوار ج11

158
  • حکایات و کرامات و مکاشفات رواها الثّقات. و توفّی فی النّصف من شعبان سنة تسع و عشرین و ثلاث‌‌مائة.»1

  • علیّ بن محمّد، المعروف بالشّریف ابوالحسن الحِمّانیّ

  • شعر راقی او: لقد فاخَرَتنا من قُرَیشٍ عِصابة‌ٌ

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، صفحة 216:] «و منهم: الشّریف أبوالحسن علیّ بن محمّد بن جعفر بن محمّد بن زید بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی‌طالب، الحسینیّ الکوفیّ الحَمّانیّ.

  • قال صاحب نسمة السّحر: ”فاضلٌ، کفاه شعره فی الحماسة و الغزل عن الألحاظ و الثُّغور، و کادت الجواری الکنّس حسدًا لفکرته أن تغور، له کلّ معنی ترک ذا الفطنة معنا، فهو أحلی من التّهویم إلی المقلة الوسناءِ و أسْنا.“

  • قال یاقوت الحمویّ: ”کان فی العلویّة من الشّهرة فی الشّعر و الأدب و الطّبع، کعبداللَه بن المعتزّ فی العبّاسیّة، و کان یقول:

  • أنا شاعر و أبی شاعر و جدّی شاعر إلی أبی‌طالب.“

  • قلت: کان أشعر أهل زمانه بشهادة إمام زمانه. قال علیّ بن محمّد النّدیم:

  • دخلت علی المتوکّل و عنده ابن‌الرّضا علیه السّلام، فقال: ”یا علیّ! مَن أشعرُ النّاس فی زماننا؟“ فقلتُ: ”البحتریّ.“ قال: ”و بعده؟“ قلتُ: ”ولَدُ مروان بن أبی‌حفصة، خادمُک و عُبَیدُک.“ فالتفت إلی ابن‌الرّضا علیه السّلام و قال: ”یابن عمّ! مَن أشعر زماننا؟!“ قال علیه السّلام: ”علیّ بن محمّد العلویّ.“ قال: ”و ما تحفظ من شعره؟“ قال علیه السّلام: ”قوله:

    1. . جنگ 24، ص 355.

مطلع انوار ج11

159
  • لقد فاخَرتنا من قریش عصابةٌ ** بمطِّ خدودٍ و امتداد الأصابع

  • فلّما تنازعنا القضاء قـضیٰ لنا ** علیهم بما تهوی نداء الصَّوامع“

  • یعنی المساجد. قال المتوکّل: ”و ما معنی نداء الصَّوامع؟“ قال: ”أشهد أن لا إله إلّا اللَه و أنّ محمّدًا رسول اللَه.“ قال: ”و أبیک إنّه لأشعر النّاس“.

  • حکاه الإمام إبراهیم بن محمّد البیهقیّ فی کتابه، کتاب المحاسن و المساوی فی باب محاسن الافتخار بالنبیّ صلّی اللَه علیه و آله.»1

  • علیّ بن محمّد، أوحد الدّین الأنوریّ الشّاعر

  • ریاض العلماء او را به تشیّع ذکر کرده است

  • صفحة 181: «و منهم: الأنوریّ الشّاعر، و یعرف بالحکیم الأنوریّ. له رسالة فی العروض و القافیة، و له البشارات فی شرح الإشارات لابن سینا. قال المولی عبداللَه فی ریاض العلماء فی فصل ألقاب علماء الشّیعة: ”الأنوریّ هو الحکیم من أفاضل الحکماء المشاهیر الماهر فی صناعة النّحو، الشّاعر بلغة الفرس، المعروف عند الخاصّ و العامّ، الملقّب بالأنوریّ. نصّ جماعة علی تشیّعه. له کتاب البشارات فی شرح الإشارات للشّیخ الرّئیس فی الحکمة ـ و رأیت ذلک الشّرح ببلدة تبریز ـ و له أیضًا رسالة مختصرة فی العروض و القوافی ـ رأیتهما فی بلدة رَشْت من بلاد جیلان ـ“ ثمّ ذکر أبیاتًا من شِعره هی نصٌّ فی تشیّعه.

  • و أظنّ أنّ وفاته کانت سنة 547؛ و فی عصره انتقلت السّلطنة إلی جنکیزخان التّتار، فلاحِظ.»2

    1. . جنگ 24، ص 314.
    2. . جنگ 24، ص 301.

مطلع انوار ج11

160
  • علیّ بن أبی‌حمزة بَطائنی

  • یکی از بزرگان و وکلای حضرت موسی بن جعفر و از دعائم فرقۀ‌ واقفیّه، علیّ بن أبی‌حمزۀ بطائنی است که ما برای شاهد و نمونه، مطالبی را اجمالاً دربارۀ او در اینجا ذکر می‌‌کنیم.

  • در رجال مامقانی، تنقیح المقال، جلد دوّم، صفحه 260 فرموده است که: «ایشان که اسم پدرش سالم است، شیخ طوسی او را از اصحاب حضرت صادق و حضرت کاظم علیهما السّلام شمرده و گفته است: ”او از واقفیّه است.“»1

  • و قال النجاشیّ: «روی عن أبی‌عبد‌اللَه، و روی عن أبی‌الحسن، ثمّ وَقَف و هو أحد عُمُد الواقفة.2»

  • و فی الخلاصة‌ مثله مضیفًا إلی ذلک قوله: «قال الشّیخ الطّوسی (ره) فی عدّة مواضع: ”أنّه واقفیٌّ“ و قال أبو‌الحسن علی بن حسن بن فضّال: ”علیّ بن أبی‌حمزة کذّابٌ متّهمٌ مَلعونٌ قد روَیتُ عنه أحادیث کثیرة و کتَبتُ عنه تفسیر القرآن من أوّله إلی آخره إلّا أنّی لا أستحلّ أن أروِی عنه حدیثًا واحدًا.“ و قال ابن‌الغضائری: ”علی بن أبی‌حمزة ـ لعَنه اللَه ـ أصلُ الوقف و أشدُّ الخلق عداوةً للمولی (یعنی الرّضا علیه السّلام) بعد أبی‌ابراهیم علیه السّلام.»3 ـ انتهی ما فی الخلاصة. انتهی موضع الحاجة.

  • و سپس روایاتی را شاهد مطلب می‌آورد که ما بعضی از آنها را در اینجا می‌آوریم، و این روایات در رجال کشّی است.

  • فمنها ما رواه «عن محمّد بن الحسین [الحسن] قال حدّثنی أبو‌علیّ الفارسیّ، عن محمّد بن عیسی، عن یونس بن عبد‌الرّحمن، قال: دخَلت علی الرّضا علیه السّلام فقال:

    1. . تنقیح المقال، ج 2، ص 260.
    2. . رجال النجاشی، ص 249.
    3. . الخلاصة، ص 231، با قدری اختلاف.

مطلع انوار ج11

161
  • مات علیّ بن أبی‌حمزة؟“ قلت: نعم. قال: ”دخل النّار!“ ففزِعتُ من ذلک.

  • قال: ”أما إنّه سُئل عن الإمام بعد موسی علیه السّلام، فقال: إنّی لا أعرف إمامًا بعده. فضُرِب فی قبره ضربة اشتعل قبره نارًا.“»1

  • و منها: «ما رواه عن حمدویه، قال: حدّثنی الحسن بن موسی، عن داود بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن أبی‌نصر، قال: وقف أبوالحسن الرّضا علیه السّلام فی بنی‌زریق فقال لی و هو رافع صوته: ”یا أحمد!“ قلتُ: لبیک. قال: ”إنّه لمّا قُبض رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم جَهَد النّاسُ فی إطفاء‌ نور اللَه، فأبی اللَه إلّا أن یُتمّ نورَه بأمیرالمؤمنین علیه السّلام؛ فلمّا تُوُفّی أبوالحسن علیه السّلام جَهَد علیُّ بن أبی‌حمزة فی إطفاء نور اللَه، فأبی اللَه إلّا أن یتمّ نوره. و إنَّ أهل الحقّ إذا دخَل فیهم داخل، سرّوا به و إذا خرج منهم خارج، لم یجزعوا علیه، و ذلک أنّهم علی یقینٍ من أمرهم؛ و إنّ أهل الباطل إذا دخل فیهم داخل، سرّوا به و إذا خرَج منهم خارج، جزَعوا علیه، و ذلک أنّهم علی شکٍّ من أمرهم؛ إنّ اللَه جلّ جلاله یقول: ﴿فَمُسۡتَقَرّٞ وَمُسۡتَوۡدَعٞ﴾.2قال: ثمّ قال أبو‌عبد‌اللَه علیه السّلام: ”المستقرّ الثابتُ و المستودع المعارُ.“»3

  • و منها: «ما رواه عن علیّ بن محمّد، قال: حدّثنی محمّد بن أحمد، عن أحمد بن الحسین، عن محمّد بن جمهور، عن أحمد بن الفضل، عن یونس بن عبد‌الرّحمن، قال: مات أبو‌الحسن علیه السّلام و لیس من قوّامه أحد إلّا و عنده المال الکثیر، و کان ذلک سبب وقفهم و جحودهم موتَه؛ و کان عند علیّ بن أبی‌حمزة ثلاثون ألف دینار.»4

    1. . رجال الکشی، ص 444، با قدری اختلاف.
    2. . سوره أنعام (6) آیه 98.
    3. . رجال الکشّی، ص 444.
    4. . همان، ص 493، با قدری اختلاف.

مطلع انوار ج11

162
  • و منها: «ما رواه علی بن محمّد، قال: حدّثنی محمّد بن أحمد، عن أبی‌عبد‌اللَه الرّازی، عن أحمد بن أبی‌نصر، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی‌الحسن الرّضا علیه السّلام، قال: قلت: جعلت فداک! إنّی خلّفت ابن أبی‌حمزة و ابن‌مهران و ابن أبی‌‌‌سعید أشدَّ أهل الدّنیا عداوةً لِلّه. قال: فقال: ”ما ضرّک من ضلّ إذا اهتدیتَ؛ إنّهم کذّبوا رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، و کذّبوا أمیر‌المؤمنین علیه السّلام، و کذّبوا فلانًا و فلانًا و کذّبوا جعفرًا و موسی و لی بآبائی علیهم السّلام أُسوة.“

  • قلت: جعلت فداک! إنّا نروی أنّک قلت لابن مهران: أذهب اللَه نور قلبک و أدخل الفقر بیتک! فقال: ”کیف حاله و حال بِرّه؟“ قلت: یا سیدی! أشدُّ حال، هم مکروبون ببغداد و لم یقدر الحسینُ أن یخرج إلی العمرة.

  • فسکت و سمعته یقول فی ابن‌أبی‌حمزة: ”أما استبان لکم کذبه؟ أ لیس هو الّذی یروی أنّ رأس المهدیّ یُهدیٰ إلی عیسی بن موسی و هو صاحب السُّفیانیّ، و قال: إنّ أباالحسن یعود إلی ثمانیة ‌أشهر؟»1

  • و منها: «ما رواه بسندٍ عن إسماعیل بن سهل فی حدیث أسبقنا نقله‌ فی ترجمة الحسن بن أبی‌سعید المکاریّ، تضمّن مکالمة ‌علیّ بن أبی‌حمزة هذا مع الرّضا علیه السّلام، و إنکاره إمامته و وقفه علی أبیه الکاظم علیه السّلام و إنکاره موته.»2

  • تا اینجا بعضی از روایات وارده در رجال کشّی را نقل کردیم، و سپس مرحوم ما‌مقانی بعضی از روایات وارده از شیخ در کتاب غیبت را نقل می‌‌کند که شدّت عناد او را نسبت به حضرت ثامن الحجج می‌رساند، با آنکه قبلاً معترف به وصایت آن حضرت بوده است.

    1. . همان، ص 405.
    2. . همان، ص 463.

مطلع انوار ج11

163
  • و در [تنقیح المقال، جلد 2] صفحه 262 ذکر می‌کند که:

  • «و رویٰ فی العیون فی الصّحیح عن الحسن بن علیّ الخزّاز، قال: خرَجنا إلی مکّة و معنا علیّ بن أبی‌حمزة و معه مالٌ و متاعٌ، فقلنا: ما هذا؟ فقال: ”هذا للعبد الصّالح علیه السّلام، أمَرَنی أن أحمله إلی علیٍّ ابنِه، و قد أوصیٰ إلیه.“ ثمّ قال: قال مصنّف هذا الکتاب، رضی اللَه عنه: ”إنّ علیّ بن أبی‌حمزة أنکر ذلک بعد وفات موسی و حبس المال عن الرّضا علیه السّلام.“»

  • باری با مطالعه احوال واقفیّه و عناد رؤسای آنان نسبت به حضرت امام رضا علیه السّلام غربت آن حضرت در آن عصر شدّت ـ که عصر هارون الرّشید و سپس مأمون الرّشید است ـ خوب ظاهر می‌گردد.1

  • عمار بن یاسر

  • [قاتل عمار بن یاسر]

  • ابن‌تیمیّه در جلد 3 از منهاج السُّنّة، صفحۀ 221 گوید:

  • «و إنّ قاتل عمّار بن یاسر هو أبوالعادیة، و کان ممّن بایع تحت الشّجرة، و هم السّابقون الأوّلون؛ ذکر ذلک ابنُ‌حزم و غیرُه.»2

  • عمر بن عبدالعزیز

  • در تنقیح المقال، جلد 2، صفحه 345 در ترجمۀ احوال عُمَر بن عبدالعزیز بن مروان بن الحکم بن أبی‌العاص بن أُمَیَّة‌ بن عبد شمس گوید:

    1. . جنگ 7، ص 279 ـ 282.
    2. . جنگ 16، ص 143.

مطلع انوار ج11

164
  • «وقَع فی طریق الصّدوق (ره) فی باب وجوب الجمعة و فضلها، و هو خیر بنی‌مروان؛ کانت أُمّه أُمَّ عاصم، بنتَ عاصم بن عمر بن الخطّاب. تُوُفّی و هو ابن تسعة و ثلاثین سنة.»

  • سیّد رضی در مرگ او چند شعری گفته؛ و از برداشتن سبّ امیرالمؤمنین، از او تحسین کرده است. از حضرت سجّاد علیه السّلام در بصائر الدّرجات روایتی را از عبداللَه بن عطاء‌ تمیمی نقل می‌کند که دلالت بر ذمّ و قدح او دارد، و در آن روایت است که: ”به‌واسطۀ مردنش اهل آسمان او را لعنت می‌فرستند، و اهل زمین بر او استغفار می‌کنند.“1»2

  • عمر بن علیّ بن الحسین بن علیّ علیهم السّلام

  • روایت دربارۀ انحراف عقیدتی عُمَر بن علیّ بن الحسین

  • [الطّبقات الکبری، مجلّد 5، صفحة 324:]

  • «ابن حسین بن علیّ بن أبی‌طالب بن عبدالمطّلب؛ و أُمّه أُمّ‌ولد... .

  • قال: أخبَرنا شبابة بن سوّار، قال: أخبرنا فُضیل بن مرزوق، قال:

  • ”سألتُ عمرَ بن علیّ و حسین بن علیّ ـ عَمَّیْ جعفر ـ ، قلت: هل فیکم أهل البیت إنسانٌ مفترضةٌ طاعتُه، تعرفون له ذلک؛ و من لم یعرف له ذلک فمات، مات میتةً‌ جاهلیة؟

  • فقالا: لا واللَه! ما هذا فینا! من قال هذا فینا، فهو کذّاب!“

  • قال: ”فقلت لعمَر بن علیّ: رحمک اللَه! إنّ هذه منزلة تزعمون أنّها کانت لعلیّ، إنّ النبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم أوصیٰ إلیه؛ ثمّ کانت للحسن، إنّ علیًّا أوصیٰ

    1. . بصائر الدرجات، ج 1، ص 170.
    2. . جنگ 16، ص 131.

مطلع انوار ج11

165
  • إلیه؛ ثمّ‌ کانت للحسین، إنّ الحسن أوصیٰ إلیه؛ ثمّ‌ کانت لعلیّ بن الحسین، إنّ الحسین أوصیٰ إلیه؛ ثم کانت لمحمّد بن علیّ، إنّ علیًّا أوصیٰ إلیه.

  • فقال: واللَه لمات أبی، فما أوصیٰ بحرفین؛ قاتلهم اللَه! واللَه إنْ‎ْ هؤلاء إلّا متأکّلون بنا! هذا خُنَیس الخُرؤ، ما خنَیس الخرؤ؟!“

  • قال: ”قلت: المعلّی بن خُنیس؟

  • قال: نعم، المعلّی بن خنیس؛ واللَه لفکرت علیٰ فراشی طویلًا، أتعجّب من قومٍ لبّس اللَه عقولَهم حین أضلّهم المعلّی بن خنیس!“»1

  • عَمرُو بن حُجر الکندی (المعروف بِامرؤ القیس)

  • ملاّ جلال الدین عبدالرّحمن سیوطی در کتاب المِزهَر، جلد 2، صفحه 480 گوید:

  • «و قال محمّد بن أبی‌الخطّاب فی کتابه الموسوم بجمهرة أشعار العرب:

  • ”إنّ أباعبیدة قال: أصحاب السَّبع الّتی تسمّی السِّمط: امرؤُ القیس و زُهَیر و النّابغَة، والأعْشی، و لَبید، و عَمرو بن معدی کَرَب، و طَرَفَة.“»2

  • و در صفحه 481 گوید: «و کتب الحجّاج بن یوسف إلی قُتیبة بن مسلم یسأله عن أشعر الشّعراء فی الجاهلیّة و أشعر شعراء وقته، فقال:

  • ”أشعر الجاهلیّة امرؤ القیس، و أضربهم مثلًا طَرَفَة؛ و أمَّا شعراءُ الوقتِ فالفرزدق أفخرُهم، و جریرٌ أهْجاهم، و الأخطلُ أوصفهم.“»3

    1. . جنگ 24، ص 383.
    2. . المزهر، ج 2، ص 406.
    3. . همان.

مطلع انوار ج11

166
  • در مجموعه اشعاری که با معلّقات سبع در یک مجلّد تجلید و صحافی شده است و به طبع سنگی مطبوع، و صفحه‌هایش شماره‌گذاری ندارد، در ورق ماقبل آخر از آن گوید:

  • «قال امرؤُ القَیس، عَمرُو بن حُجر الکندی:

  • دَنَت السّاعةُ و انْشَقَّ القَمَرْ       ***       عن غزالٍ صاد قَلبی و‌ نَفَرْ

  • أحوَرٌ قد حِرتُ فی أوصافِهِ       ***       ناعِسُ الطَّرفِ بِعَینَیهِ حِوَرْ

  • مَرَّ یَومَ العیدِ فی زینَتِهِ       ***       فَرَمانی فَتَعاطیٰ و عَقَرْ

  • بِسِهامٍ مِن لِحاظٍ فاتِکٍ       ***       فتَرَکْنی کَهَشیمِ المُحتَظَرْ

  • و إذا ما غابَ عَنّی ساعَةً       ***       کانَتِ السّاعَةُ أدهیٰ و أمَرّ

  • کَتَبَ الحُسنُ علی وَجنَتِهِ       ***       بِرَحیقِ المِسکِ سَطرًا مُختَـصَرْ

  • عادَةُ الأقمارِ تَـسری فی الدُّجیٰ       ***       فَرَأینا اللّیلَ یَسـری فی القَمَرْ

  • بِالضُّحیٰ و اللَّیل فی طُرَّتِهِ       ***       فرقة ذَا النّورِ کَم شَیءٍ زَهَرْ

  • قُلتُ إذ شَقَّ العِذارُ1 خَدَّهُ       ***       دَنَتِ السّاعَةُ و انْشَقَّ القَمَرْ2

  • و له أیضًا:

  • أقبَلَ و العُشّاقُ مِن خَلفِهِ       ***       کَأنَّهم مِن حَدَبٍ یَنسِلونَ

  • و‌ جاءَ یَومَ العیدِ فی زینَتِهْ       ***       لِمِثْلِ ذا فَلیَعمَلِ العامِلون»3

  • جرجی زیدان در تاریخ آداب اللغة العربیّة، طبع ثالث مطبعۀ هلال، در صفحه 92 الی 96 از جلد 1 گوید:

  • «توفّی نحو سنة 560 میلادی. هو أشهر شعراء الجاهلیّة و أشرفهم أصلًا و

    1. . التهذیب: «عذار اللجام: ما وقع منه علی الخدّ.» (محقّق)
    2. . قابل ذکر است حضرت علاّمه طهرانی ـ رضوان اللَه علیه ـ همین ابیات را با قدری اختلاف در ص 177 آورده‌اند. [محقّق]
    3. . تعلیقات النّقض، ج 4، ص 1234.

مطلع انوار ج11

167
  • أرفعهم منزلَةً، یتّصل نسبه بملوک کِندَة و هم فی قول العرب بطن من کهلان، و کانوا یقیمون فی البحرین و المُشَقَّر1 ثم أجْلَوا عنهما إلی [منازل] کندة فی حضرموت، و إلیه ینسبون. أقاموا هناک دَهرًا یتولّون بعضَ مناصب الدَّولة علی عهد التابعة الحمیریّین و قد ضاع أکثر أخبارهم.»

  • إلی أن قال: «و کان امرؤ القیس قوِیَّ الشّاعریّة، و لولا ذلک لم یقل شعرًا؛ لأنّ الملوک کانوا قبله یأنفون من قوله، و لکنّه کان مطبوعًا علیه یقوله. و أبوه حیّ، و کثیرًا ما زجره و هو یعصاه، حتّی اضطر أبوه أنْ یبعده عنه؛ فلم یبال بل جعل یجول فی الأحیاء مع بعض الأخلاط من شذاد العرب من طیّ و کَلْب و بکر بن وائل، فإذا صادف غدیرًا أو روضةً أو موضعَ صیدٍ أقام فذبح لمن معه فی کلِّ یومٍ و خرج إلی الصّید فتصیّد ثمّ عاد فأکل و أکلوا معه و شرب الخمر و سقاهم و غَنَّتْه‌ قِیَانُهُ. و لا یزال کذلک حتّی ینفد ماء ذلک الغدیر ثمّ ینتقل عنه إلی غیره.

  • فلمّا أُتی نعی أبیه کان بدَمّون من أرض الیمن، فغضب غضبًا شدیدًا و غضبه هاج شاعریّته، و أسفاره فی البلاد زادت اختباره. و لعلّه جاء بلادَ الرّوم قبل سفرته الأخیرة، و الأسفار توسِّع الخیالَ الشِّعریّ، و إذا عاشر النّاس و خالطهم اطّلع علی آدابهم و استفاد معانی جدیدةٍ أو تتفتّق قریحته فتستنبط صورًا جدیدةً، و ذلک من الأسباب الّتی جعلت امرَأ القیس یسبق إلی أشیاءَ فی الشّعر لم تکن معروفةً قبله و تبِعه الشُّعراء فیها.

  • و إذا أمعنتَ النَّظر فی ما استنبطه من المعانی أو الأسالیب، رأیتها من ثمار الأسفارِ و سَعَة الاطّلاع. فمنها استیقاف الصَّحْب فی الدّیار کقوله: ”قفا نبکِ“ ـ الخ،

    1. . شمس العلوم: «المُشَقَّر: حصن لکندة بالبحرین.» (محقّق)

مطلع انوار ج11

168
  • فإنّه طبیعیٌّ فیمن قضی معظم حیاته فی تودیع دیارٍ و استقبال دیارٍ؛ و قد کان ألوفًا دقیقَ الشُّعورِ إذا أقام فی المکان ألِفه، و إذا عاشر الرّجل کلِف به.1

  • و منها دقّة وصفه و إجادته، علی الخصوص فی وصف الفَرَسَ و النّاقَة، و هذا طبعًا من ثمار الأسفار؛ لأنّه کان یقضی السّاعات و الأیّام علی فرسه، لا شیءَ یشغله عنه مع تعلّقه به، لأنّه أکبر مساعد له علی النَّجاة فی فراره من أعدائه، و لذلک فلا تکاد تقرأ له قصیدةً إلّا وجدتَ فیها أبیاتًا یصف فیها فرسَه أو ناقَته. و قد فَتَقَت الأسفارُ و المعاشرة قریحَته لاستنباط المعانی أو اقتباسها؛ فمن ذلک قولُه فی قصیدته البائیّة الّتی یصف بها الفراق و ناقته و فرسه، مطلعها:

  • تَبَصَّر خلیلی هل تـری من ظَعائنِ       ***       سَلَکْنَ‌ ضحیّا بین حزمی شعبعب»2

  • إلی أن قال: «و هو أوّل من وصف النّساءَ بالظّباء و المهیٰ، و شَبَّه الخَیلَ بالعُقْبان و العصی، و فرّق بین النسیبِ و سواءٍ ‌فی القصیدة، و قَرَّبَ مَآخِذَ الکلام فَقَیَّد الأوابد، و أجاد الاستعارة و التَّشبیه.»3

  • إلی أن قال: «مُعَلَّقته و سبب نظمها:

  • أمّا معلّقته فقد نظمها فی وصف واقعة جرتْ له مع حبیبته و ابنة عمّه: عُنَیزَة، بنت شرحبیل، و خطَر علیه لقاؤها و لعلّهم منعوه منها لما کان من رغبته فی الشِّعر.

  • أمّا هو فکان یسترق الفُرَص لملاقاتها، فاغتنم فرصةَ ظَعن الحیّ و کانوا إذا ظعنوا مشی الرِّجال أوّلًا ثمّ النّساء، فتخلّف امرؤ القیس عن الرِّجال و تربّص حتّی ظعنت النّساء. و کان فی طریق الظاعنین غدیرٌ یسمّیٰ دارةَ جُلْجُل فی منازل کندة

    1. . المصباح المنیر: «کلِفتُ به کَلَفًا فأنا کلِفٌ (من باب تَعِبَ): أحببتُه و أُولعتُ به.» (محقّق)
    2. . دیوان امرئ‌القیس، ج 1، ص 11.
    3. . المزهر، ج 2، ص 239.

مطلع انوار ج11

169
  • بنجدٍ، فَسَبَقَهنَّ امرؤالقیس إلی الغدیر و فیهنّ عُنَیزة، فنزعن ثیابهنّ و نزلن فی الماء فبرز هو من مَخبئه و جمع الثّیاب و جلس علیها و حلف أنَّه لا یعطی الواحدةَ منهنّ ثیابها إلّا إذا خرجت إلیه عاریةً.

  • فخرجن و بقیت عُنَیزةٌ و أقسمت علیه أن یعدل عن شرطه، فأبی و ألحَّ علیها بالخروج، فخرجت ثمّ دفع إلیها ثیابها فلبستها، و اجتمع النّسوة علیه و أخذن یُعَنّفنَه و قلن له: ”إنَّکَ أخَّرتَنا عن الحَیِّ و جَوَّعتَنا!“

  • فقال: ”سَأعقر لَکُنّ راحِلَتی تَأکُلْن منها“ فعقرها و أَتَین بالحطب و جعلن یشوین اللّحم حتّی شبعن، و کان معه رِکوةٌ فیها خمرٌ فسقاهنّ منها.

  • فلمّا ارتحلن احتملن أمتعته علی رواحِلهن و بقی هو لا مرکب له، فقال لعنیزة: ”لابُدَّ لک من أنْ تحملینی!“ و ساعده صواحبها علی طلبه، فحملته علی مُقَدَّم هُودَجها فجعل یدخل رأسه من الهودج یُقبّلها و یحادثها ثمّ نظم معلّقته، و مطلعها:

  • قفا نَبْکِ مِن ذِکْرَی حَبیبٍ و مَنزِل       ***       بِسِقطِ اللَّوی بین الدَّخولِ فَحوملِ1

  • وصف بها ما تقدّم أحسن وصفٍ، و هی مُدْرجةٌ مع سائر المعلّقات فی کتاب شرح عدّة شروح2

  • و دهخدا در لغت‌نامه، جلد 8 ، صفحه 182 نام او را جندح یا سلیمان ذکر کرده است و گفته است: «وی را بزرگ‌ترین شاعر دورۀ جاهلیّت شمرده‌اند، و وفاتش را از 540 تا 566 میلادی دانسته است.» و در شرح حال وی مختصری نگاشته است.

  • امّا أبوالفرج اصفهانی در کتاب أغانی، از طبع دارالکتب المصریّه 1936 میلادی

    1. . دیوان امرئ‌القیس، ج 1، ص 1.
    2. . تاریخ آداب اللغة العربیّة، ج 1، ص 107 ـ 112.

مطلع انوار ج11

170
  • در جلد نهم از صفحه 77 تا صفحه 107 به طور تفصیل در أحوال و جریان‌های او و اشعار او داد سخن داده است و گفته است:

  • «قال الأصمعی: هو امرؤ القیس بن حُجر بن الحارث بن عمرو بن حُجر آکِلِ المُرارِ بن معاویة بن ثَوْر، و هو کِنْدة.»1

  • از جمله در صفحه 78 گوید: «و یُکنّیٰ امرؤ القیس [امرَأ القیس] ـ علی ما ذکره أبوعُبیدة ـ أباالحارث؛ و قال غیره: یُکنّیٰ أباوَهْبٍ. و کان یقال له: المَلِکُ الضِّلِّیل، و قیل له أیضًا: ذوالقروح، و إیّاه عنی الفرزدق بقوله:

  • وَهَب القصائدَ لی النَّوابغُ إذ مَضَوْا       ***       و أبو یزید و ذوالقروح وَ جرْوَلُ2

  • یعنی بأبی‌یزید المُخَبَّلَ السَّعدیّ، و جَرْول الحُطَیئة.»3

  • و از جمله در صفحه 79 گوید: «کان عمرو بن حُجْر (جدّ أعلای امرؤالقیس) و هو المقصور مَلِکًا بعد أبیه، و کان أخوه معاویة و هو الجَون4 علی الیمامة و أُمُّهما شُعْبة بنت أبی‌مُعاهِر بن حَسّان بن عمرو بن تُبَّع. و لمّا مات، مَلَک بعده ابنُه الحارث و کان شدیدَ الملک بعید الصِّیت. و لمّا مَلَک قُباذُ بن فَیْروز، خرج أیّام ملکه رجل یقال له مَزْدَک، فدعا النّاس إلی الزّندقة و إباحة الحُرَم و ألّا یمنع أحد منهم أخاه ما یریده من ذلک.

  • و کان المُنذِر بن ماء السّماء یومئذٍ عاملًا علی الحِیرَة و نواحیها، فدعاه قُباذُ إلی الدّخول معه فی ذلک فأبی. فدعا الحارثَ بن عمرو (جدّ امرؤالقیس) فأجابه فشدَّد له

    1. . الأغانی، ج 9، ص 55.
    2. . دواوین الشعر العربی علی مرّ العصور، ج 39، ص 172.
    3. . الأغانی، ج 9، ص 55.
    4. . و فی الاصول: الجوف.

مطلع انوار ج11

171
  • مُلکَه، و أطرد1 المُنذِرَ عن مملکته و غلَب علی ملکه.

  • و کانت أُمُّ أنوشِرْوانَ بین یدی قُباذَ یومًا فدخل علیه مَزْدَک، فلمّا رأیٰ أُمَّ أنوشروان قال لقباذ: ”ادفعها لی لأقضیٰ حاجتی منها!“ فقال: ”دُونَکَها.“

  • فوثب إلیه أنوشروان فلم یزل یسأله و یَضْرَع إلیه أن یهَبَ له أُمَّه، حتّی قَبَّل رِجْلَه فترکها له، فکانت تلک فی نفسه. فهلکَ قُباذُ علی تلک الحال، و ملک أنوشِروانُ فجلس فی مجلس المُلک، و بلغ المُنذِرَ هلاکُ قُباذَ فَأقبل إلی أنوشروان و قد علم خلافَه علی أبیه فیما کانوا دخلوا فیه. فأذِن أنوشروانُ للنّاس، فدخل علیه مَزدَک ثمّ دخل علیه المُنذِرُ.

  • فقال أنوشروان: إنّی کنت تَمنَّیت أُمنیّتین أرجوا أن یکون اللَه قد جَمَعهما لی.

  • فقال مَزْدَک: و ما هما أیُّهَا الملک؟!

  • قال: تمنّیت أن أملِک فأستعملَ هذا الرَّجل الشریفَ (یعنی المنذِر) و أن أقتل هؤلاء الزَّنادِقَة.

  • فقال له مَزْدَک: أوَ تستطیع أن تقتل النّاسَ کُلَّهم؟!

  • قال: إنَّک ل‍هٰهنا یَابنَ الزّانیة! واللَه ما ذهب نَتْنُ ریح جَوْرَبک من أنفی منذُ قَبَّلتُ رجلَکَ إلی یومی هذا!

  • و أمر به فقُتِل و صُلِب؛ و أمر بقتل الزَّنادقة فقتل منهم ما بین جازِر2 إلی النَّهرَوان إلی المدائن فی ضَحْوَةٍ واحدة مائةَ ألف زندیق و صَلَبهم، و سُمِّی یومئذ أنوشروان.

    1. . أی: أمر بطرده.
    2. . کذا فی المعجم البلدان. و جازر: قریة من نواحی النهروان؛ و النهروان: ثلاث، أعلی و أوسط و أسفل، و هی کورة واسعة بین واسط و بغداد من الجانب الشّرقی.

مطلع انوار ج11

172
  • و طلب أنوشروان الحارث بن عمرو، فبلغه ذلک و هو بالأنبار و کان بها منزلُه ـ و إنّما سُمِّیت الأنبار لأنَّه کان یکون بها أَهْراءُ1 الطّعام و هی الأنابیر ـ فخرج هاربًا فی هجائنه و ماله و ولدِه فَمَرَّ بالثَّوِیَّة،2 و تِبعه المُنذِرُ بالخَیل من تَغلِبَ و بَهْراء3 و إیادٍ، فَلحِق بأرض کَلْب4 فنجا،و انتهبوا ماله و هجائنه. و أخذت بنوتَغْلِب ثمانیةً و أربعین نَفسًا من بنی‌آکِلِ‌المُرار، فقُدِم بهم علی المنذر فضرب رقابَهم بحفر الأملاک فی دیار بنی‌مَرِینا5 العِبادِیّین بین دَیْر هند و الکوفة.»6

  • و در صفحه 93 از جمله گوید: «قالوا: و ألحّ المنذِر فی طلب امرئ القیس، و وجّه الجیوش فی طلبه من إیاد و بَهْراء و تَنُوخ و لم تکن لهم طاقة، و أمّده أنوشِرْوانُ بجیش من الأساورةَ فَسرَّحَهُم فی طلبه؛ و تفرّقت حِمْیَر و من کان معه عنه، فنجا فی عُصْبته من بنی‌آکِلِ‌المُرَارِ، حتّی نزل بالحارث بن شِهاب من بنی‌یَربوع بن حَنظَلَة. و مع امرئ القیس أدراع خمسةٌٌ: الفَضفاضَة و الضَّافیة و المُحَصِّنة و الخربق7 و أُمّ‌الذیول، کُنَّ لبنی‌آکِل‌المُرار، یتوارثونها مَلِکًا عن مَلِکٍ.

  • فقلَّما لبِثوا عند الحارث بن شهاب، حتّی بعث إلیه المنذِر مائةً من أصحابه یُوعِده بالحرب إن لم یُسْلم إلیه بنی‌آکل‌المُرار، فأسلمهم. و نجا امرؤ القیس و معه یزید بن معاویة بن الحارث و بنته هند (بنت امرئ القیس) و الأدْرُع و السّلاح و مال

    1. . الأهراء: الأکوام. [العین: «الهریُ: بیتٌ ضخم لطعام السلطان، و جمعه أهراء.» (محقّق)]
    2. . الثّویّة: موضع قریب من الکوفة، و قیل بالکوفة.
    3. . بهراء: قبیلة بالیمن.
    4. . موضع بین قومس و الرّی.
    5. . بنومرینا: قومٌ من أهل الحیرة.
    6. . الأغانی، ج 9، ص 56.
    7. . در تعلیقه آمده است: فی: «أ» و «م»: «الخریق». و فی تجرید الأغانی: «الحریق».

مطلع انوار ج11

173
  • کان بقی معه؛ فخرج علی وجهه حتّی وقع فی أرض طَیٍّ، و قیل: بل نزل قبلهم علی سعد بن الضِّباب الأیادیّ سیّد قومه فأجاره.»1

  • تا آنکه پس از آنکه گوید: به قیصر روم پناهنده شد و از او کمک خواست تا برعلیه أنوشیروان جنگ کند، در صفحه 99 گوید:

  • «ثمّ إنَّ قیصر ضمَّ إلیه جیشًا کثیفًا و فیهم جماعةٌ من أبناء الملوک. فلمّا فصل، قال لقیصر قومٌ من أصحابه: إنَّ العَرَب قومُ غَدْرٍ، و لا تأمن أن یظفَر بما یرید ثمّ یَغْزُوَک بمن بعثتَ معه.

  • و قال ابن‌الکلبیِّ: ”بل قال له الطماح: إنّ امرأالقیس غَوِیٌّ عاهرٌ، و إنه لمّا انصرف عنک بالجیش ذکر أنّه کان یراسل ابنتکَ و یواصلها، و هو قائل فی ذلک أشعارًا یُشَهِّرها بها فی العرب فیفضَحُها و یفضحُک.

  • فبعث إلیه بِحُلَّةٍ و‌ شیءٍ مسمومةٍ منسوجةٍ بالذّهب، و قال له: إنّی أرسلتُ إلیک بِحُلَّتی التی کنت ألبَسُها تَکرِمَةً لک، فإذا وصلتْ إلیک فَالْبَسْها بالیُمْن و البرکة، و اکتب إلیَّ بخبرک من منزلٍ منزلٍ.

  • فلمّا وصلتْ إلیه لَبِسها و اشتدَّ سرورُه بها فأسرع إلیه السّمّ و سقط جلده، فلذلک سمّی ذاالقروح. و قال فی ذلک:

  • لقد طَمَحَ الطَّمّاح من بُعد أرضه       ***       لیُلْبِسَنی ممّا یلبِّس أبْؤسَا

  • فلو أنّها نفسٌ تموت سَوِیَّةً       ***       و لکنّها نفسٌ تَساقَطُ أنْفُسا»

  • قال: ”فلمّا صار إلی بلدةٍ من بلاد الرّوم تُدْعی أنقِرَة احتُضِر بها، فقال:

  • رُبْ خُطبَةٍ مُسحَنفِرَهْ       ***       و طَعنَةٍ مُثعَنجرَه

  • و جَفنَةٍ مُتحَیِّرهْ       ***       حَلَّت بأرض أنقِرَهْ

    1. . الأغانی، ج 9، ص 65.

مطلع انوار ج11

174
  • و رأیٰ قبر امرأةٍ من أبناء الملوک ماتت هناک فدُفِنَتْ فی سَفْح جبلٍ یقال له عَسِیبٌ، فسأل عنها فأخبر بقصّتها، فقال:

  • أجارَتَنا إنَّ المَزارَ قَریبُ       ***       و إنِّی مُقیمٌ ما أقام عَسیبُ

  • أجارتَنا إنّا غَریبانِ هٰهنا       ***       و کلُّ غریبٍ للغریبِ نَسیبُ“

  • أخبرنی محمّد بن القاسم عن مجالد بن سعید عن عبدالملک بن عُمَیْر قال: قَدِم علینا عُمَر بن هُبَیْرة الکوفة، فأرسل إلی عشرةٍ ـ أنا أحدهم ـ من وجوه الکوفة فَسَمَروا عنده، ثمّ قال: ”لیحدِّثْنی کلُّ رجل منکم أُحدوثةً، و ابدأ أنت یا أباعُمَر!“

  • فقلت: ”أصلح اللَه الأمیر! أحدیثَ الحقِّ أم حدیثَ الباطل؟!“

  • قال: ”بل حدیثَ الحقِّ.“

  • فقلت: ”إنَّ امرأالقیس آلیٰ بِألِیَّةٍ ألّا یتزوّج امرأةً حتّی یسألها عن ثمانیةٍ و أربعةٍ و ثنتینِ؛ فجعل یخطب النّساء فإذا سألهن عن هذا، قلن: أربعةَ عَشَر.

  • فبینما هو یسیر فی جَوْف اللَیل إذا هو برجلٍ یحمل ابنةً له صغیرةً کأنّها البدر لیلَة تمامِه، فأعجَبَتْه، فقال لها: یا جاریة! ما ثمانیةٌ و أربعةٌ و اثنتانِ؟!

  • فقالت: أمّا ثمانیةٌ فأطْباءُ الکَلْبَة، و أمّا أربعةٌ فأخلاف النّاقة، و امّا اثنتان فَثَدْیا المرأة.

  • فخطبها إلی أبیها فزوّجه إیّاها، و شرطَت هی علیه أن تسأله لیلةَ بنائها عن ثلاثِ خَصالٍ؛ فجعل لها ذلک، و أن یَسوق إلیها مائةً من الإبل و عَشَرةَ أعبُد ٍو عَشَر وصائف و ثلاثة أفراس، ففعل ذلک.

  • ثمّ إنّه بَعث عبدًا له إلی المرأة و أهدی إلیها نِحْیًا1 من سَمْن و نِحْیًا من عَسَل و حُلَّةً من عَصْب. فنزل العبد ببعض المیاة فنَشر الحُلَّة و لَبِسها فتعلّقت بِعُشَرَةٍ فانشقَّت،

    1. . أی: زِقًّا. (محقّق)

مطلع انوار ج11

175
  • و فتح النِّحیَین فطَعم أهل الماءِ منهما فَنَقَصا؛ ثمّ قَدِم علی حیّ المرأة و هم خُلوف،1 فسألها عن أبیها و اُمِّها و أخیها و دفع إلیها هَدِیَّتهَا.

  • فقالت له: أعْلِم مولاک أنَّ أبی ذهب یُقَرِّب بعیدًا و یُبَعِّد قریبًا، و أنَّ أُمّی ذهبت تَشُقُّ النَّفْسَ نَفْسَینِ، و أنّ أخی یراعی الشَّمس، و أنّ سَماءَکم انشقَّت و أنَّ وعاءَیْکم نَضَبا.

  • فَقدِم الغلامُ علی مولاه فأخبره.

  • فقال: ‌أمَّا قولها: إنَّ أبی ذهب یُقرِّب بعیدًا و یبعِّد قریبًا؛ فإنَّ أباها ذهب یُحالف قومًا علی قومه. و أمّا قولُها: ذهبتْ اُمِّی تشقُّ النَّفسَ نفسین؛ فإنّ اُمَّها ذهبتْ تَقْبَل2 امرأةً نُفَساء. و أمّا قولها: إنّ أخی یُراعی الشَّمس؛ فإنَّ أخاها فی سَرْحٍ له یرعاه فهو ینتظر وجوبَ الشّمس لِیَروحَ به. و أمّا قولها: إنَّ سَماءَکم انشقَّت؛ فإنَّ البُرد الّذی بعثتُ به انشقّ. و أمّا قولها: إنّ وِعاءَیْکم نَضَبا؛ فإنّ النِّحیَین اللّذین بعثتُ بهما نَقصا. فاصْدُقْنی!

  • فقال: یا مولای! إنِّی نزلت بماءٍ من میاه العرب فسألونی عن نَسَبی، فأخْبرتُهم أنّی ابن عمّک، و نشرتُ الحُلَّة فانشقَّتْ، و فتحتُ النِّحیَین فأطعمتُ منها أهل الماء.

  • فقال: أوْلیٰ لک!

  • ثم ساق مائةً من الإبل و خرج نحوَها و معه الغلامُ، فنزلا منزلًا فخرج الغلام یَسقی الإبلَ فعجَز فأعانه امرؤالقیس، فرمی به الغلامُ فی البئر، و خرج حتّی أتی منزل المرأة بالإبل، و أخبرهم أنَّه زوجُها. فقیل لها: قد جاء زوجکِ!

  • فقالت: واللَه ما أدری أ زوجی هو أم لا؟! و لکن انحَروا له جَزُورًا و أطعموه من کَرشِها و ذَنَبها! ففعلوا.

    1. . أی: غُیَّبٌ. (محقّق)
    2. . یقال: قبلت القابلةُ المرأة، إذا تلقت ولدها عند ولادته.

مطلع انوار ج11

176
  • فقالت: اسقوه لبنًا حازرًا! (و هو الحامض.) فَسَقوْه فشرب.

  • فقالت: افرُشُوا له عند الفَرْث و الدّم! ففَرشوا له فنام.

  • فلمّا أصبحتْ أرسلتْ إلیه: إنّی اُرید أن أسألک. فقال: سَلِی عمّا شئتِ.

  • فقالت: مِمَّ تَخْتلج شَفَتاک؟ قال: لِتَقبیلی إیّاک.

  • قالت: فمِمَّ یختلج کَشْحاک؟ قال:‌ لالتزامی إیّاک.

  • قالت: فمِمَّ تختلج فَخِذاک؟ قال: لتورُّکی إیّاک.

  • قالت: علیکم العبدَ فشُدُّوا أیدیَکم به! ففعلوا.

  • قال: و مرَّ قومٌ فاستخرجوا امرأالقیس من البئر، فرجع إلی حیِّه، فاستاق مائةً من الإبل و أقبل إلی امرأته، فقیل لها: قد جاءَ زوجُکِ!

  • فقالتْ: واللَه ما أدری أ هو زوجی أم لا؟ و لکن انحَروا له جَزُورًا فأطعِموه من کَرِشِها و ذَنبِها! ففعلوا.

  • فلمّا أتَوْه بذلک قال: و أین الکَبِد و السَّنامَ و المَلْحاء؟1 فأبی أن یأکل.

  • فقالتْ: اسقُوه لبنًا حازرًا! فأبیٰ أن یشربه و قال: فأین الصَّریف والرَّثِیئَة؟2

  • فقالت: افْرِشُوا له عند الفَرْث و الدَّم! فأبیٰ أن ینام و قال: افرشوا لی فوقَ التَّلْعة الحمراء، و اضربوا علیها خِباءً.

  • ثمّ أرسلتْ إلیه: هَلُمَّ شَریطَتی علیک فی المسائل الثَّلاث. فأرسل إلیها أنْ سَلی عمّا شِئْتِ!

  • فقالتْ: ممَّ تَختَلِج شَفَتاکَ؟! قال: لشربی المُشَعشَعات.

    1. . المَلْحاء: لحم فی الصُّلب من الکاهل إلی العجز من البعیر.
    2. . الصّریف: الحلیب الحار ساعة یصرف عن الضرع؛ و الرثیئة: اللّبن الحلیب یصبّ علیه اللّبن الحامض فیروب من ساعته.

مطلع انوار ج11

177
  • قالت: فمِمَّ یختلج کَشْحاکَ؟ قال: لِلُبْسی الحِبَرات.

  • قالت: فَمِمَّ تختلج فَخِذاک؟ قال: لِرَکْضی المُطَهّمات.1

  • فقالت: هذا زوجی لَعَمری! فعلیکم به، و اقتلوا العبدَ!

  • فقتلوه، و دخل امرؤالقیس بالجاریة.“

  • فقال ابنُ‌هُبَیرة: ”حَسبُکُم! فلا خیرَ فی الحدیث فی سائر اللَّیلة بعد حدیثک یا أباعمرو، و لن تأتینا بأعجب منه!“ فقمنا و انصرفنا،و أمَر لی بجائزة.»2

  • در اینجا أبوالفرج در صفحه 103 تا صفحه 105 مفاوضات امرؤالقیس را با قبایل بنی‌أسد بعد از موت پدرش حُجْر، از کتاب جدّ‌ خودش از أبوعبیده از سیبویه نحوی، از خلیل بن أحمد نقل می‌کند که: پس از کشته شدن پدرش حُجْر، قبایلی از بنی‌أسد، پیر و جوان و مهان و بزرگان آنها بودند، به نزد امرؤالقیس آمدند و پس از تحمید و تمجید وی خواستند تا از خون پدرش درگذرد، یا به کشتن یکی از اعاظم بنی‌أسد را که خودش انتخاب کند، و یا گرفتن دیه به وجه أکمل و أغلی، و یا مهلت دادن جنگ او را با بنی‌أسد. و امرؤالقیس جواب مهم و سختی به آنها در برابر هریک از این تقاضا داد، و آمادۀ جنگ شد.3

  • در شرح دیوان امرئ‌القیس، تألیف: الوزیر ابوبکر عاصم بن أیّوب، طبع سنۀ 1308، صفحه 202، متعلّق به آستان قدس، گوید: «ینسب هذه الأبیات بامرئ القیس:

  • دَنَت السّاعة و انْشَقَّ القَمَرْ       ***       مِن غَزالٍ صَدَّ عنّی و نَفَرْ

  • مَرَّ یومَ العیدِ فی زِینَتِهِ       ***       فَرمانی فَتَعاطیٰ فَعَقَرْ

  • و سهام مِن لحاظٍ تَرَکَتْ       ***       مَن رَآها کَهَشیم الْمحتَظَرْ

    1. . المطَهَّم من الناس و الخیل:الجمیل التام الخلق. (محقّق).
    2. . الأغانی، ج 9، ص 69.
    3. . همان، ص 72.

مطلع انوار ج11

178
  • و‌ إذا ما غابَ عَنّی ساعَةً       ***       کانتِ السّاعةُ أدهیٰ و‌ أمَرّ

  • کَتَبَ1 الحُسنُ علی وَجنَتِهِ       ***       بسَحیق المِسْکِ سَطْرًا مُسْتَطَرْ

  • عادَة الأقْمارِ تَـسْرِی فی الدُّجیَ       ***       فَرَأَیْتُ اللَّیْلَ یَـسْرِی فی القَمَرْ

  • قَدُّهُ الْخَطِّیُّ2 لَمّا أنْ مَـشیٰ       ***       و رَنَت عینًا و ثَنَّت فی الخَطَرْ

  • أحوَرٌ قد حِرتُ فی أوصافِهِ       ***       بِالنَّبِیِّ المصطفی خیرِ الـبَشَرْ

  • جَوهَرِیُّ الثَّغرِ مَعسولُ اللَّمیٰ3       ***       قَمریُّ الوَجهِ لَیلیُّ الشَّعَرْ

  • قال لی: تَعشِقُنی؟ قلتُ: نَعَمْ       ***       أنتَ معشوقی و قد صَحَّ الخَبَرْ

  • هاشمیُّ الوَجهِ تُرکِیُّ القَفا       ***       دَیلَمِیُّ القَدِّ رُومِیُّ الثَّغَرْ

  • أحوَرُ العَینَینِ لطیفٌ خَدُّهُ       ***       سَیِّدُ الأکوَانِ بَدوٌ و حَـضَرْ

  • و الـغَمامَة ظَلَّلَتْه إذ مَـشیٰ       ***       و تَقِیهِ إذا ما الشَّمسُ حَرّ

  • رَدَّ عَینًا بعدَ ما قد عَمِیَتْ       ***       ثمَّ عادَتْ مثلُ عَینَیهِ الأُخَرْ

  • و لانَ الصَّخر تحتَ أقدامٍ لَهُ       ***       إذ مَشـیٰ فی الرَّمل لَیس له أثَرْ

  • کَم له فی النّاس من مُعجِزات       ***       ما رَآها عالمٌ إلّا ابتَهَرْ

  • مِثلُ تَسبیح الحَصـیٰ فی کَفِّهِ       ***       و حَنینُ الجِذعِ انشقاقٌ لِلقَمَرْ

  • خَضَعَتْ کُلُّ الوَریٰ من بَأسِهِ        ***       و‌ باب الـشِّرک سدّ و الدّینُ ظَهَرْ

  • بِعَلِیِّ المرتضـی حَیدَرَةٍ       ***       نِعْمَ مَولًی ناصِرًا فیما أمَرْ»

  • در شرح دیوان امرئ‌القیس که با جمع و تقدیم و تحقیق حسن سَنْدوبی و

    1. . خ ل: [کُتِبَ].
    2. . الخطّیّ: الرّمح المنسوب إلی الخطّ، و هو مَرفأٌ للسّفن بالبحرین حیث تُباع الرّماح، ج خَطِّیة؛ مَرْفَأ و مُرْفَأ من البحر: الفُرصَة، و مَرسَی المراکب، ج مَرافِئ. [المرفأ: بندر و لنگرگاه. (محقّق)]
    3. . لسان العرب: «اللَّمیٰ (مقصورٌ): سمرةُ الشفتین تُستَملح.» (محقّق)

مطلع انوار ج11

179
  • اسامه صلاح‌الدّین میمنه، دار احیاء العلوم بیروت، طبع نموده است، ابیات فوق مذکور نیست.

  • حاج ملاّ علی تبریزی خیابانی در مجلّد ایّام شهر رمضان از وقایع الأیّام، صفحه 402 و 403 در ضمن شرح و بیان حال امرؤالقیس چنین آورده است: «در زلزله ساعت گوید:

  • إذا السّاعَةُ اقتَرَبَتْ مالَها       ***       و زُلْزِلَتِ الأرضُ زِلزالَها

  • تَمُرُّ الجبالُ عَلیٰ سُرعَةٍ       ***       کَسَیْر السَّحابِ تَریٰ حالَها

  • و تَنفَطِرُ الأرض مِن نَفخَةٍ       ***       هُناکَ تُحَدِّثُ أخبارَها

  • و نَفسُکَ ما قَدَّمَتْ و احْـضَرَتْ       ***       و لَو ذَرَّةً کانَ مِثقالَها

  • یُحاسِبُکَ المَلِک العادِلُ       ***       فَإمّا عَلَیها و إمّا لَها

  • در ریاض الجنّة گوید: لمّا سمع النبیّ صلّی اللَه علیه و آله هذه الأبیات قال: ”قاتل اللَه امرؤالقیس؛ لقد نطق بالقرآن قبل نزوله!“ و نیز در قصیده گفته: ”و جَفانٍ کَالجَواب و قُدورٍ راسیَاتٍ“ چون این سخن به پیغمبر رسید در حق او فرمود: ”لعن اللَه الملک الضِّلِّیل؛ لقد نطق بالقرآن قبل أنْ ینزلَ!“»1

  • و در صفحه 402: «در حفظ لسان گوید:

  • إذِ المَرءُ لَم یَخزَنْ عَلَیه لِسانَهُ       ***       فلیس علی شیءٍ سِواهُ بِخَزّانِ

  • و در استطالۀ لیل گوید:

  • و لَیلٍ کموج البحر أرخی سُدولَهُ       ***       عَلَیَّ بأنواعِ الهُموم لِیَبتَلِی

  • فَقُلتُ لَه لَمّا تَمَطّیٰ بصُلبِهِ       ***       فَأردف أعجازًا وَ ناءَ بکَلکَلٍ

  • ألا أیُّها اللیلُ الطّویل ألا انْجَلِی       ***       بصُبحٍ و ما الإصْباحُ منکَ بأمْثَلِ

    1. . بحار الأنوار، ج 34، ص 345.

مطلع انوار ج11

180
  • فَیا لَکَ مِن لیلٍ کأنّ نجومَهُ       ***       بکُلِّ مُغارِ الفَتلِ شُدّت بِیَذبُلِ

  • و در قناعت و رضا به میسور گوید:

  • إذا لم تکُن إبلٌ فَمِعْزیٰ       ***       کأنّ قُرونَ جُلَّتها العِصِـِیُّ

  • فَتَملَأ بَیْتَنا أقِطًا و سَمْنًا       ***       و حَسبُکَ مِن غِنیً شِبعٌ و رَیٌّ

  • در ضد این صفت در علوّ همّت گوید:

  • فلو أنّ ما أسعیٰ لأدنیٰ معیشةٍ       ***       کفانی و لم أطلُب قلیلٌ من المال

  • و لکنّما أسعی لمجد مُؤَثَّلٍ       ***       و قد یُدرک المَجدَ المؤثل أمثالی»

  • و در وصف برّ گوید:

  • «الْبِرّ أنْجَحُ ما طَلَبت به       ***       و البِرّ خیرُ حقیبة الرَّجلِ»

  • أقول: حمداللَه مستوفی در تاریخ گزیده، طبع سوّم، صفحه 707 گوید:

  • «امرؤالقیس در زمان جاهلیّت بود، نزدیک به عهد رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم؛ در قصیده‌ای گفته است: ﴿وَجِفَانٖ كَٱلۡجَوَابِ وَقُدُورٖ رَّاسِيَٰتٍ﴾ (سوره سبأ آیه 13)؛ چون این سخن به رسول خدا صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم رسانیدند، در حقّ او فرمود: ”لعن اللَه المَلِک الضِّلّیل نَطَق بالقرآن قبل أن ینزل!“»1

  • عَمرو بن حَمِق الخُزاعیّ

  • [معاویه با وجود عهد و پیمان و امان به او، وی را کشت]

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 406:

  • «و منهم: عَمرو بن الحَمِق الخزاعیّ، رضوان اللَه علیه. قال ابن‌عبدالبرّ فی الاستیعاب: ”هاجر إلی النبیّ بعد الحدیبیّة.“ إلی أن قال: ”صار من شیعة علیّ رضی اللَه

    1. . جنگ 25، ص 1 ـ 12.

مطلع انوار ج11

181
  • عنه، و شهد معه مشاهَده کلَّها: الجمل و النّهروان و صفّین.“

  • و قال الفضل بن شاذان: ”کان من السّابقین الّذین رجعوا إلی أمیرالمؤمنین.“

  • و قال أبوعمرو الکَشّی فی کتاب رجاله عند ذکره: ”من حواریّ علیّ علیه السّلام.“

  • و فیما کتبه أبوعبداللَه الحسین علیه السّلام فی جواب کتاب معاویة ما لفظه: ”أ لستَ قاتلَ عمرو بن الحمق، صاحبِ رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله]، العبد الصّالح الّذی أبلتْه العبادة فنحِلت جسمه و صُفِّرت لونه، بعد ما أمِنتَه و أعطیتَه من عهود اللَه و مواثیقه ما لو أعطیتَه طائرًا نزل إلیک من رأس الجبل؛ ثمّ قتلتَه جرأةً علیٰ ربّک؟!“ الحدیث.

  • و کان ممّن دعا له رسول اللَه صلّی اللَه علیه؛ قال السّیوطیّ فی الخصائص الکبریٰ:

  • باب دعائه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم لعَمرو بن الحَمِق:

  • أخرج ابن‌أبی‌شیبة فی مسنده و أبونعیم و ابن‌عساکر عن عمرو بن الحمق: أنّه سقی رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله لَبَنًا، فقال: ”اللَهمّ أمتِعْه بشبابه!“

  • فمرّت به ثمانون سنة لم یر الشَّعرة البیضاء. ـ انتهیٰ.

  • و کانت شهادته علی ید معاویة سنة خمسین، قتله عبدالرّحمن بن عثمان الثقفیّ ـ عمّ عبدالرّحمن بن أُمّ‌الحَکَم ـ و حمل رأسه إلی معاویة؛ و کان أوّل رأسٍ حمِل فی الإسلام، کما فی الاستیعاب لابن‌عبدالبرّ و غیره.

  • و فی کتب أحادیث أصحابنا أحادیث کثیرة من کلماته و حکَمه و مواعظه البلیغة الدالّة علی کمال علمه و ربّانیّته، و أنّه ممّن أُوتی الحکمة؛ رضی اللَه تعالی عنه. و ناهیک بما روی أنّه من حواریّ أمیرالمؤمنین علیه السّلام، و قد تقدّم تفسیر الحواریّین.»1

    1. . جنگ 24، ص 351.

مطلع انوار ج11

182
  • عمرو بن عبداللَه، أبوإسحاق سَبیعی هَمْدانی

  • [المراجعات] صفحة 87:

  • «71. عمرو بن عبداللَه: أبوإسحاق السبیعیّ الهمْدانیّ الکوفیّ، الشّیعی بنصّ کلّ، من ابن‌قتیبة فی معارفه و الشّهرستانی فی کتاب الملل و النّحل؛ و کان من رءوس المحدّثین الّذین لا یحمَد النواصبُ مذاهبَهم فی الفروع و الأصول، إذ نسجوا فیها علی منوال أهل البیت و تعبّدوا باتّباعهم فی کلّ ما یرجع إلی الدّین، و لذا قال الجوزجانی ـ کما فی ترجمة زبید من المیزان ـ : ”کان من أهل الکوفة قوم لا یحمَد النّاسُ مذاهبَهم، هم رءوس محدّثی الکوفة، مثل: أبی‌إسحاق و منصور و زبید الیامی و الأعمش و غیرهم من أقرانهم. احتملهم النّاس لصدق ألسنتهم فی الحدیث، و توافقوا عند ما أرسَلوا.“ ا ه‍ .

  • قلت: و ممّا توقّف النّواصب فیه من مراسیل أبی‌إسحاق، ما رواه عمرو بن إسماعیل الهمدانی ـ کما فی ترجمته من المیزان ـ عن أبی‌إسحاق، قال: ”قال رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: [مَثَلُ] علیٍّ کشجرةٍ أنا أصلها و علیٌّ فرعها، و الحسنُ و الحسینُ ثمرها، و الشّیعةُ ورقها.“1

  • و ما قال المغیرة: ”إنّما أهلک أهلَ الکوفة أبوإسحاق و أعمشُکم.“ إلّا لکونهما شیعیَّین مخلصَین لآل محمّد، حافظَین ما جاء فی السنّة من خصائصهم علیهم السّلام. و قد کانا من بحار العلم، قوَّامین بأمر اللَه، احتجّ بکلّ منهما أصحابُ الصّحاح الستّة و غیرهم.»2و3

    1. . میزان الإعتدال، ج 3، ص 246.
    2. . المراجعات، ص 207.
    3. . جنگ 20، ص 55.

مطلع انوار ج11

183
  • فردوسی

  • درباره تشیّع فردوسی

  • مرحوم محدّث قمی در الکنی و الالقاب، جلد 3، صفحه 16 و 17، و در هدیّة الأحباب، صفحه 210 و 211 شرحی از فردوسی و تشیّع وی آورده است و از قاضی نوراللَه این اشعار را دربارۀ تشیّع وی که سروده است، شاهد آورده است:

  • «به گفتار پیغمبرت راه جوی   ***   دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی

  • چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی   ***   خداوند امر و خداوند نهی

  • که من شهر علمم علیَّم در است   ***   درست این سخن گفت پیغمبر است

  • گواهی دهم کاین سخن را ز اوست   ***   تو گویی دو گوشم به آواز اوست

  • منم بندۀ اهل بیت نبیّ   ***   ستایندۀ خاک پای وصیّ

  • اگر چشم داری به دیگر سرای   ***   به نزد نبیّ و وصی گیر جای

  • گرت زین بد آید گناه من است   ***   چنین است و این رسم و راه من است

  • بدین زادم و هم بدین بگذرم   ***   چنان دان که خاک پی حیدرم

  • اَبا دیگران مرمرا کار نیست   ***   جز این در مرا هیچ گفتار نیست

  • نبیّ و علیّ، دختر و هر دو پور   ***   گزیدم و زان دیگرانم نفور

  • دلت گر به راه خطا مایل است   ***   تو را دشمن اندر جهان خود دل است

  • هر آن کس که در دلش بغض علی است   ***   از او خوارتر در جهان زار کیست؟

  • نباشد مگر بی‌پدر دشمنش   ***   که یزدان به آتش بسوزد تنش»1

  • نام فردوسی، حسن بن اسحاق بن شرفشاه بوده و وفاتش در طوس در سنۀ

    1. . شاهنامه، ص 3.

مطلع انوار ج11

184
  • 411 واقع شده است.1و2

  • علل تدوین کتب محوری و مهمّ دانشمندان به زبان عربی (ت)3

  • تمایل و اشتیاق بشر برای فراگیری و استعمال الفاظ و لغت آیین الهی (ت)4

    1. . جنگ 18، ص 55.
    2. . فردوسی از شعرای حماسی و ناموران ادب پارسی، در زمان سلطنت سلطان محمود غزنوی در طوس می‌زیسته است. عصر و دورۀ سلطنت شاه غزنوی را باید دورۀ شکوفایی علمی و نهضت ترقّیات و پژوهش‌های معرفتی در قلمرو حکومت ایرانیان دانست. بزرگانی چون بوعلی و ابوریحان بیرونی و ابن‌مسکویه و ابوسعید ابوالخیر و غیرهم به اعتلای فرهنگ و دانش این سرزمین، در زمینه‌های مختلف عرفان و فلسفه و تاریخ و فقه و ریاضیّات و نجوم و موسیقی و طبّ و علوم غریبه، رونقی چشم‌گیر بخشیده و درخششی خیره‌کننده آفریده‌اند، به طوری که از آثار متعالی آن دوره تا کنون طالبان علم و هنر و معرفت هرگز مستغنی و بی‌‌نیاز نبوده‌اند. و طبیعتاً بزرگان و دانشمندان این دوره به خصوص به‌واسطۀ تأثّر از مبانی و معارف اسلام بود که توانستند صیت و شهرت این خطّه را به اقصیٰ نقاط دنیای آن روز برسانند و دانشوران اقالیم دوردست را به این مهد علم و معرفت بکشانند. و لذا مشاهده می‌کنیم که بسیاری از تألیفات و آثار به جای مانده از این قرون و دوران، به زبان عربی تدوین گشته است گرچه خود مؤلّفان، پارسی‌گوی و در بلاد محروسۀ فارسی زاد و نموّ یافته‌اند.
    3. بوعلی‌ سینا دانشمند کم نظیر، اکثر کتب خویش را به زبان عربی نگاشته است، و ابوریحان ریاضی‌دان و هَیوی معروف نیز به زبان عربی می‌نگاشته است. حکمای اسلام چه قبل از این دوره و چه پس از آن، کتب نفیس و قویم خود را به زبان عربی می‌نوشتند و منجّمین و اطبّاء نیز اکثراً از این سنّت پیروی می‌نمودند. و امروزه ما مشاهده می‌کنیم بدون اطّلاع و بصیرت به لغت عربی و رموز بلاغت و فصاحت و احاطه بر مفاهیم و مصادیق الفاظ عرب، دسترسی به بسیاری از فنون و علوم و مطالب علمی و معرفتی غیر ممکن می‌باشد.
      البتّه باید توجّه داشت که علّت گرایش دانشمندان و بزرگان علم و ادب پارسی، به نگارش مؤلّفات خویش به زبان عربی در دو مطلب بوده است:
    4. مطلب اوّل: پذیرش دین اسلام به عنوان دین و آیین فرهنگ‌ساز جامعه و انطباق سنن و آداب ایرانی بر سنّت‌ها و روش‌ها و آموزه‌های دینی است. صد البته ملّت و جامعه‌ای که روش و ادب حیات دنیوی و اخروی خویش را با روش و ادبِ آیین الهی پیوند زده است و آن را مایۀ رستگاری و فلاح دارین می‌پندارد، بالفطره و طبیعتاً به سمت و سوی فراگیری آموزه‌های وحیانی و استفاده و استعمال گزینه‌ها و اصطلاحات و تعابیر و کلمات و واژه‌‌های به‌کار رفته در آن آیین و مکتب وحیانی، پیش ^ ^ می‌رود و خواهی نخواهی در مراودات و ارتباطات اجتماعی خویش سعی بر استعمال آن جملات و کلمات دارد؛ چه اینکه اگر فردی در سازمان و یا نهادی و یا حزب و فرقه‌ای قرار گیرد مشاهده می‌شود به طور طبیعی در محاوره، از اصطلاحات و تعابیر و کنایه و مجازها و مفاهیم آن محیط استفاده خواهد کرد و انسان با گفتگوی با چنین فردی می‌تواند حدس بزند که آن فرد در چه سازمان و یا محیطی مشغول به فعّالیّت می‌باشد، و هم‌چنین است در مورد شخصی که به فردی علاقه و محبّت شدید پیدا نموده است که دیده می‌شود در سخنان خود از تعابیر محبوب، زیاد استفاده می‌کند.
      بنابراین تمایل و اشتیاق بشر برای فراگیری و استعمال الفاظ و لغت آیین الهی خویش که با تمام وجود در ظاهر و باطن و سرّ و فکر و قلب و ضمیر، خود را بدان وابسته و مرتبط و مندک می‌گرداند یک امر طبیعی و کاملاً منطقی و بدیهی است؛ خواه این مکتب و آیین در لغت عبرانی تجلّی یابد و یا در لغت عربی و تازی.
      طبیعتاً از آنجا که دین مقدّس اسلام إنزال کتاب مبین را بر لغت عربی قرار داده است، باید نگرش و تمایل قلبی و فکری ملّت اسلام، چه فارس و ترک و انگلیسی زبان و چینی و غیره، بر فراگیری و ادراک دقیق و عمیق این مفاهیم و معانی در قالب لغت عربی استوار گردد؛ زیرا قرآن کریم تنها منبع و مبدأ هدایت و تکامل بشری در وصول به سعادت دارین است، چنانچه از خود آیات و نیز آثار پیشوایان دین این نکته به وضوح آشکار می‌باشد.
      علاوه بر این، کلمات و فرمایشات و احادیث و ادعیۀ وارده از رسول خدا و ائمّۀ دین، اهل بیت معصومین سلام اللَه علیهم أجمعین، تماماً در لغت عربی به منصّۀ ظهور رسیده است و تا کسی خبرویّت و اطّلاع عمیق از مواضع لغت عرب و موارد استعمال آن نداشته باشد کجا می‌تواند از این دریای بی‌کران معارف وحیانی جرعه‌ای نوشد و روان تشنۀ خود را با ماءِ معین مشارب آن سیراب گرداند؛ هیهات.

مطلع انوار ج11

185
  • مرهون بودن ترقّیات نوابغ علمی و مشاهیر و بزرگان ایران به آموزه‌های معرفتی مکتب اسلام (ت)1

    1. تمامی نوابغ علمی و مشاهیر از بزرگان ایران‌زمین، به این حقیقت معترف‌اند که هستی حیات معنوی و علمی خود را مرهون مبانی و آموزه‌های مکتب معرفتی اسلام می‌دانند و اگر این دین و آیین نبود، کجا امثال فارابی و بوعلی و صدرالمتألّهین شیرازی و خواجه عطار نیشابوری و حافظ ‌شیراز و مولانا جلال‌الدّین بلخی و استاد سخن و ادب، نابغۀ بلاغت و فصاحت، شیخ مصلح‌الدّین سعدی شیرازی ـ که الحق تا کنون ادیب و صاحب ذوق و ظرافتی چون او پا به عرصۀ وجود نگذاشته است ـ می‌توانسته‌اند این‌چنین تلألؤ و درخششی در عالم معرفت و فنون علوم و ادب و بلاغت بیافرینند؟! ^
      ^ بنا بر این مطلب درمی‌یابیم که چرا باید فرهنگ و زبان ایرانیان باستان که هیچ تناسب و اشتراکی با زبان و لغت عربی نداشته است، این‌چنین در زبان تازی و فرهنگ اسلام حل شده باشد که تألیفات فارسی بزرگان و دانشوران نامی ایران مشحون از لغات و تعابیر زبان عرب بوده است، و نه تنها در این مورد هیچ‌گونه احساس تحمیل و تضییقی مشاهده نمی‌شود بلکه ایراد الفاظ و اصطلاحات لغت تازی را نوعی افتخار و مباهات ادبی برمی‌شمردند.

مطلع انوار ج11

186
  • دواعی و انگیزه‌های مشاهیر شعر ایرانی در سرودن اشعار عربی (ت)1

  • تدوین کتب توسّط بوعلی و ابوریحان به زبان عربی علیٰ‌رغم ایرانی بودن ایشان (ت)2

    1. به راستی چه انگیزه‌ای نابغۀ ادب پارسی حضرت شیخ اجل، سعدی شیراز را بر آن داشت تا در مدح رسول گرامی اسلام اشعار خود را به عربی بسراید؛ در آنجا که می‌فرماید:
      بَلَغَ العُلیٰ بکمالِه ** کَشَفَ الدُّجیٰ بِجَمالِه
      حَسُنَتْ جَمیعُ خِصالِه ** صَلُّوا علیه و آلِه
      و چه داعی و هدفی، یگانه شاعر عرصۀ عرفان و بلاغت و ادب در تاریخ ایران و ایرانیان، حضرت حافظ شیرازی ـ رضوان اللَه علیه ـ را مُلزم به انشاد مطلع غزل معروف، و مَخرجِ آن به زبان عربی نمود:
      ألا یا أیُّها السّاقی أدِرْ کأسًا و ناوِلْها ** که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها
      * * *
      حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ ** متی ما تلقَ مَن تهویٰ دَعِ الدنیا و أهمِلْها
      و چگونه است که در اشعار ناموران ادب پارسی همچون مولانا جامی و شیخ فریدالدّین عطّار و گوهر بی‌مانند حکمت و تربیت و عرفان، جلال‌الدّین محمّد بلخی و حکیم سنایی که موجب افتخار ایران‌زمین و تفوّق علمی و ادبی آن بر سایر ملل و بقاع گشته‌اند، سراسر اشعار عربی و اصطلاحات و تعابیر تازی به چشم می‌خورد، درحالی‌که آنان مانند فردوسی می‌توانسته‌اند عبارات و اشعار خویش را بدون ایراد کلمات و الفاظ تازی نیز بنگارند؟
      به نظر می‌رسد تنها انگیزه از این سبک نگارش در این مجموعۀ بدیع و بی‌مانند و گنجینۀ بی‌‌مثال بزرگان ایران‌زمین، فقط و فقط عشق و علاقۀ غریب به این مکتب انسان‌ساز و حیات‌بخش اسلام و باور قلبی و عقلانی و شهودی به مبانی و اصول آن بوده است.
    2. آیا شخصیّتی مانند ابوعلی ‌عبداللَه سینا که افتخار علمی این خطّه و سرزمین تا کنون بوده و خواهد بود، مگر به غیر از زبان پارسی سخن می‌گفت و در غیر از این بقاع به دنیا آمده بود؟ و مگر ابوریحان بیرونی دانشمند نامدار حکمت و نجوم, در بلاد عربی متولّد گشته بود؟1 و مگر ^ ^ حکیم والامقام و علاّمۀ ذوالفنون معلّم ثانی، ابونصر فارابی که به زبان ترکی تکلّم می‌نمود، در بلاد عرب پا به عرصۀ وجود گذارده بود که جمیع یا اکثر نوشتجات خویش را به زبان عربی تحریر نموده است؟
      آیا این مسئله نهایت بی‌انصافی و ناجوانمردی نیست که عدّه‌ای خرافه‌پرست بیایند و بنشینند و خزعبلاتی سر هم کنند و در مقام انتساب این بزرگان به سرزمین و خطّۀ ایران، به هر رطب و یابسی دست یازند و بوعلی را که در بلخ و یا بخارا به دنیا آمده است از مردم و ملّت ایران شمرند تا مبادا در مقام مباهات و فخرفروشی نسبت به ملل و اقوام دیگر، کفّۀ ترازو در معیار سنجش و میزان به نفع دیگران سنگین‌تر شود؛ امّا در مقام تمایل و اهتمام به مبانی دینی و پذیرش ملّت و مکتب اسلام آنها را در تحت فشار و یا اغوای حکّام و امرای دست‌نشاندۀ خلفای عبّاسی قلمداد نمایند؟ اگر شخصیّتی همانند بوعلی و فارابی و سعدی شیرازی و خواجه حافظ شیراز و فخرالدین رازی و سنایی غزنوی و حکیم ملاّصدرای شیرازی و دیگران، به اغواء و فریب دیگران و جامعه، اغواء شوند پس خاک بر سر آن سرزمین و ملّتی که بزرگانش این‌چنین بی‌مایه و مُهمَل، تحت تأثیر اقوام عرب و خلفای بنی‌امیّه و عبّاسی و حکّام دست‌نشاندۀ آنان، خود را از سنن و فرهنگ و زبان اصلی و مادری خویش تهی کرده‌اند و زمینه و بستر را برای نفوذ و دخالت دیگران در فرهنگ و زبان جامعۀ ایرانی فراهم آورده‌اند!2

مطلع انوار ج11

187
  • غنا و قوّت و توانایی بالای زبان عربی در تأدیۀ مراد و رساندن مفاهیم (ت)1

    1. و امّا مطلب دوّم: در علّت گرایش دانشمندان ایرانی به نگارش زبان عربی، میزان غنا و قوّت و توانایی زبان عربی در تأدیه و رساندن مفاهیم، نسبت به سایر زبان‌ها است.
      این نکته بر اهل بصیرت و آشنا به لغات ملل و اقوام پوشیده نیست که: قوی‌ترین زبان در دنیا زبان عربی می‌باشد، و گویند پس از آن زبان فرانسه غنی‌ترین زبان‌های موجود است.
      اگر در زبان فارسی برای حیوان درّنده‌ای چون شیر فقط یک لغت یافته‌اند باید دانست که در زبان عربی، چند لغت و کلمه برای این حیوان در حالات و رفتار مختلف وضع نموده‌اند؛ و همین‌طور اگر در لغت فارسی برای روح و روان آدمی شاید بتوان گفت یک یا دو لغت که روان و جان است، استعمال می‌شود، در لغت عرب برای تمام مراتب نفس و روح آدمی لغت و واژه آورده‌اند. و لذا می‌بینیم که ورود لغت عرب در زبان فارسی نه فقط به خاطر عنایت و اهتمام دانشمندان و مفاخر ایران در استفاده از زبان عربی بوده است، بلکه خود اقوام و ملل ایرانی از روی فهم و درایت و بینش نسبت به غنا و قدرت این زبان، از ورود آن استقبال نموده و پذیرای آن گشتند. و لذا می‌بینیم که در قرآن کریم به قوّت و استقامت زبان عربی در میان سایر لغات اشاره شده است: ^ ^ ﴿إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ قُرۡءَٰنًا عَرَبِيّٗا لَّعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ﴾3 ویا در جای دیگر: ﴿بِلِسَانٍ عَرَبِيّٖ مُّبِينٖ﴾.4

مطلع انوار ج11

188
  • جهان‌شمولی مکتب اسلام و خاتمیّت رسالت پیامبر اکرم (ت)1

  • مخالفت‌های زیاد با ترویج و ورود زبان عربی در فرهنگ و لغت فارسی (ت)2

  • تصریح فردوسی به گزینش مذهب شیعه و تشیّع خویش (ت)3

    1. و بنابر اینکه در جای‌جای قرآن، تصریح به خاتمیّت رسالت پیامبر و جهان‌شمولی مکتب اسلام و بی‌اَمَد و مدّت بودن شریعت اسلام شده است، چه دلیلی دارد که خداوند قرآنی را که برای تمامی افراد بشر ـ از هر نژاد و خطّه و از هر فرهنگ و آیین هستند ـ فرو فرستاده وحجّت قرار داده است، به زبان عربی نازل کند و چرا به زبان فرانسه و فارسی نازل نکرد! و چرا در قرآن به نزول آیات به زبان عربی اشاره دارد؟ این تصریح برای چیست؟
      آیا صرفاً چنانچه گفته می‌شود، برای این است که مطابق با زبان محیط و قبایل موجود در زمان پیامبر باشد تا مشکلی در فهم و تفهیم پیش نیاید؟ این که مسخره است، خب چه اشکال داشت قرآن مثل تورات و انجیل به زبان دیگری باشد و چه محذوری به وجود می‌آمد؟
      بلی، اگر شریعت اسلام مختصّ خطّۀ عربستان بود و ارتباطی به سایر ملل و اقوام نداشت، این توجیه صحیح می‌نمود؛ امّا در جایی که ما می‌بینیم رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فرستادۀ خویش را به سمت سلطان روم و پادشاه ایران و حاکم مصر و سایر اماکن و بلاد گسیل می‌دارد و آنان را به شریعت و آیین اسلام فرا می‌خواند، دیگر چه جای این‌گونه تخیّلات و توهّمات است؟
      بر این اساس، همان‌گونه که اصل شریعت اسلام اکمل ادیان و نهایت سیر طبیعی تکامل شرایع می‌باشد، طبیعتاً قرآن که ریشه و جوهرۀ این شریعت متکامل است، می‌بایست به فصیح‌‌ترین و بلیغ‌ترین و متکامل‌ترین لغات، نزول پیدا کند که همان زبان عربی است.5
    2. البتّه ناگفته نماند که مخالفت با ترویج و ورود زبان عربی در فرهنگ و لغت فارسی از دیرباز در بین برخی از افراد و قبایل ایرانی مشاهده می‌شود، و اشخاصی که با سلطه و حکومت خلفای بنی‌امیّه و بنی‌مروان و عبّاسی در ممالک غیر عربی مخالفت می‌ورزیدند و با آنان به مقابله و ستیز برمی‌خاستند، چه بسا با نشر و گسترش و رواج لغت عربی مخالفت می‌ورزیدند و آن را موجب تقویت سلطه و حکومت دستگاه خلافت به شمار می‌آوردند، خواه خود به کیش و آیین زرتشت بوده و یا به شریعت و دین اسلام متشرّع بودند، که از جملۀ آنان می‌توان به ابوالقاسم فردوسی طوسی اشاره نمود.
      فردوسی شاعری توانا و زبردست در بیان وقایع تاریخی و توضیح آداب و سنن اجتماعی است. البتّه در اشعار خویش از طرح فضایل و خصایل محسّنه دریغ ندارد و گاهگاهی در ضمن توضیح واقعه‌ای ـ حال چه راست و چه دروغ ـ به بیان نتیجه و استفادۀ نکته و اشارتی اخلاقی مبادرت می‌ورزد، که البتّه از این جهت ارزش تقدیر دارد.
    3. شکّی نیست که فردوسی فردی متمایل و منتحل به تشیّع و اهل بیت رسول خدا بوده است، ^ ^ چنانچه در ابتدای شاهنامه چنین می‌سراید:
      چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی ** خداوند امر و خداوند نهی
      که خورشید بعد از رسولان مه ** نتابید بر کس ز بوبکر به
      عمر کرد اسلام را آشکار ** بیاراست گیتی چو باغ بهار
      پس از هر دوان بود عثمان گزین ** خداوند شرم و خداوند دین
      چهارم علی بود جفت بتول ** که او را به خوبی ستاید رسول
      که من شهر علمم علیّم در است ** درست این سخن، گفتِ پیغمبر است
      گواهی دهم کاین سخن راز اوست ** تو گویی دو گوشم بر آواز اوست
      از این اشعار به وضوح به‌دست می‌آید که فردوسی شیعه بوده و سرودن اشعار در مدح خلفای ثلاثه از روی جبر و تقیّه است.
      و همین‌طور در اشعاری که در هجو سلطان غزنوی می‌سراید، به مذهب تشیّع خویش و محبّت رسول خدا و علی مرتضی افتخار می‌کند و از دشمنان و مخالفین اهل بیت ابراز انزجار و برائت می‌نماید:
      ایا شاه محمود کشور گشای ** ز کس گر نترسی بترس از خدای
      که پیش از تو شاهان فراوان بدند ** همه تاجداران کیهان بدند
      فزون از تو بودند یکسر به جاه ** به گنج و سپاه و به تخت و کلاه
      نکردند جز خوبی و راستی ** نگشتند گرد کم و کاستی
      * * *
      هر آن شه که در بند دینار بود ** به نزدیک اهل خرد خوار بود
      * * *
      ندیدی تو این خاطر تیز من ** نیندیشی از تیغ خونریز من
      که بد دین و بد کیش خوانی مرا ** منم شیر نر، میش خوانی مرا
      مرا غمز کردند کان بد سخن ** به مهر نبیّ و علیّ شد کهن
      هر آن کس که در دلش کینِ علی است ** از او در جهان خوارتر گو که کیست
      منم بندۀ هر دوتا رستخیز ** اگر شه کند پیکرم ریز ریز
      من از مهر این هر دو شه نگذرم ** اگر تیغ شه بگذرد بر سرم
      منم بندۀ اهل بیت نبیّ ** ستایندۀ خاک پای وصیّ ^
      ^ مرا بیم دادی که در پای پیل ** تنت را بسایم چو دریای نیل
      نترسم که دارم ز روشن‌دلی ** به دل مهر جان نبیّ و علیّ
      چو باشد تو را عقل و تدبیر و رأی ** به نزد نبیّ و علی گیر جای
      * * *
      گرت زین بد آید گناه من است ** چنین است و این رسم و راه من است
      به این زاده‌ام هم بدین بگذرم ** چنان دان که خاک پی حیدرم
      فردوسی که امید خود را در تحریر شاهنامه از دست رفته می‌دید و انتظار پاداش و صلۀ موعود سلطانی را بر باد رفته می‌‌دانست، در هجو شاه غزنوی چنین می‌سراید:
      بسی رنج بردم در این سال سی ** عجم زنده کردم بدین پارسی
      به دانش نبد شاه را دستگاه ** و گرنه مرا بر نشاندی به کاه
      اگر شاه را شاه بودی پدر ** به سر بر نهادی مرا تاج زر
      و گر مادر شاه بانو بُدی ** مرا سیم و زر تا به زانو بُدی
      چو اندر تبارش بزرگی نبود ** نیارست نام بزرگان شنود
      * * *
      چو نه مادرش مطبخی زاده است ** بهای دو من نان به من داده است
      پشیزی بِه از شهریاری چنین ** که نه کیش دارد نه آیین، نه دین
      پرستارزاده نیاید به کار ** اگر چند دارد پدر شهریار
      درختی که تلخ است وی را سرشت ** گرش در نشانی به باغ بهشت
      ور از جوی خلدش به هنگام آب ** به بیخ، انگبین ریزی و شهد ناب
      سرانجام گوهر به کار آورد؟ ** همان میوۀ تلخ بار آورد
      فردوسی به‌واسطۀ نقار و کدورتی که با وزیر اعظم سلطان غزنوی، خواجه حسن میمندی، پیدا کرده بود مورد سعایت او نزد سلطان واقع شد. خواجه حسن میمندی که فردی سنّی و شدید التّعصب بود، نسبت به خاندان رسالت علناً عناد می‌ورزید و از این روی فردوسی را خوش نیامد که با وی سر آشتی بردارد و باب مراوده و رفاقت مفتوح نماید، و هر چند ناصحان به او سفارش بر تقرّب با وزیر نمودند، نپذیرفت و در جواب می‌گفت: «مرا با دشمن آل رسول کاری نیست.»

مطلع انوار ج11

190

مطلع انوار ج11

191
  • احترام و اعزاز فردوسی در تمایل او به اهل بیت علیهم السّلام (ت)1

  • احیای زبان فارسی، علّت تدوین شاهنامه توسط فردوسی (ت)2

  • اشتباه فردوسی در تشخیص ملاک مباهات و فخرفروشی ملل (ت)3

    1. بنابراین، باید نسبت به اعتقاد فردوسی در تشیّع و تمایل او به اهل بیت علیهم السّلام به دیدۀ ^ ^ احترام و اعزاز نگریست، ولی نسبت به شیوۀ رفتار او و کیفیّت استفاده از ذوق و ادب و دانش او در احیای تاریخ سلاطین ایران و شرح حکایات و تاریخ روابط با سایر ملل، که هر رطب و یابسی را به‌هم بافته و با بزرگ‌نمایی دروغ‌پردازانه به ذکر و بیان قضایا و حکایات تخیّلی و توهّمی پرداخته، قویّاً انتقاد و سرزنش نمود و او را در این تألیف مورد مذمّت و نکوهش قرار داد.
    2. فردوسی علّت تدوین شاهنامه را با همۀ دروغ‌های شاخ‌دارش، احیای زبان فارسی در مقابل هجوم ملّت عرب و استیلای زبان عربی و ورود آن در فرهنگ فارسی می‌داند، و به این نکته توجّه نمی‌کند که با ورود در این عرصه و عدم انفکاک غصب خلافت در خلفای ثلاثه و عدول حکومت اسلام از محوریّتی که رسول خدا به دستور جبرائیل امین از ناحیۀ پروردگار مقرّر فرموده بود، مقبولیّت و شرعیّت اصل نظام اسلام را زیر سؤال برده است.
      فردوسی می‌بایست بین خلافت غاصبانۀ خلفای عبّاسی و بین آیین اسلام و زبان عربی که ظرف و بستر مناسبی برای نزول مبانی وحی و آیات قرآنی است، افتراق قائل شود؛ و این کار را نکرد.
      باید از ایشان سؤال نمود که: احیای نام پهلوانان و سلاطین باده‌خوار و عشرت طلب، چه تاج افتخاری نصیب مردم ایران نموده است؟! آیا ارزش و افتخار یک ملّت، به داشتن پهلوانان و شاهان خون‌ریز و عیّاش و فرصت طلب است و مثلاً اگر در سرزمینی پهلوانی چون زورمداران ایران‌زمین یافت نشود، آن کشور و ملّت از ارزش و ملاکات تعالی انسانی به دور هستند؟!
    3. آیا ملاک مباهات و فخرفروشی یک ملّت، وجود افرادی چون رستم و زال و سهراب و کیومرث و گرشاسب است؟ آیا وجود امثال خسروپرویز با آن حرم‌سرای کذایی را باید از علل افتخار ایرانیان و مباهات آنها در ظهور چنین پادشاهان عیّاش، بر سایر ملّت‌ها و کشورها دانست؟! آیا بهتر نبود که جناب فردوسی به‌جای پرداختن به قصص و حکایات پادشاهان عیّاش و عشرت‌طلب و خون‌ریز ـ که سرمایۀ ملّت‌ها و جوانان این مرز و بوم را برای یک اهانت کوچک و یا عدم رعایت احترام متوقّع، بر باد می‌دادند و با ادّعای مسخرۀ حفظ سلطنت و شاهنشاهی و احترام به شئون هویّت پادشاهی، چه خون‌ها که ریخته نمی‌‌شد و چه خانمان‌ها که بر باد نمی‌رفت و چه سرمایه‌ها از ملّت‌ها که به تاراج نمی‌رفت و چه مصیبت‌ها که تا قرن‌ها بر ملّت‌ها فرود نمی‌آمد ـ به ذکر تاریخ علما و حکما و انسان‌های نمونه و اُسوگان انسانیّت و اخلاق می‌پرداخت؟ آیا ذکر این وقایع هنر است و باعث افتخار ایرانیان و فرهنگ موروث گذشتگان، یا ذکر و شرح بیان تاریخ بزرگان علم و ادب و ناموران عرصۀ اخلاق و اصول متعالی بشریّت؟!
      باید از ایشان سؤال نمود که: شما که در تدوین این شاهنامه سی سال به رنجه و تعب افتادید تا به قول خود زبان فارسی را زنده کنید و از ورود فرهنگ و لغت اسلام ـ که زبان عربی است ـ در ^ ^ میان مردم ایران‌زمین جلوگیری کنید، چقدر از مردم ایران از شاهنامۀ شما بهره بردند و چند لغت از شاهنامه در فرهنگ و ادبیات خود تاکنون به‌کار برده‌اند؟ آیا شاهنامه در میان ایرانیان بیشترین خواننده را داشت یا دیوان حافظ و گلستان و بوستان سعدی شیراز؟

مطلع انوار ج11

192
  • تسخیر قلب و فکر ایرانیان با تدوین مثنوی معنوی (ت)1

    1. آیا شاهنامه بیشتر توانست قلب و روح و فکر ایرانیان را به تسخیر خود درآورد یا مثنوی مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی؟ آیا نقل داستان‌های چرند و پرند شاهنامه توانست بیشترین شنونده را به خود اختصاص دهد یا تاریخ بزرگان اسلام و پیشوایان تشیّع و حادثۀ کربلا؟ آیا وقایع به‌هم بافتۀ رستم و سهراب، قلوب ایرانیان را تسخیر کرد یا حماسۀ بی‌مانند واقعۀ عاشورا و فداکاری اصحاب و اهل بیت فرزند رسول خدا؟ آیا شرح داستان‌های تخیّلی و عیّاشی‌های منیژه و تهمینه و سودابه و توضیح هم‌بستری‌های آنان، تاج افتخار بر سر ایرانیان زد یا شرح بیان نهضت ظلم‌ستیز و کاخ‌برانداز قهرمان بانویِ تاریخ بشریّت، زینب کبریٰ؟ کدام‌یک؟!

مطلع انوار ج11

193
  • تأسّف فردوسی بر عمر بر باد رفتۀ خویش پس از تدوین شاهنامه (ت)1

    1. در اینجا باید اعتراف کرد که جناب فردوسی پس از اتمام شاهنامه و صرف عمر در این تألیف بی‌محتوا و عبث و پس از شکست در رسیدن به توقّعات صله و پاداش از پادشاه غزنوی، تنبّهی پیدا کرد و تذکّری، و بر عمر بر باد رفته متأسّف و از نگاشتن شاهنامه اظهار ندامت و پشیمانی می‌نمود و در مقدّمۀ تفسیر سورۀ یوسف که به شعر درآورده است، خود این‌گونه اقرار و اعتراف می‌نماید و از کردۀ خود ابراز پشیمانی می‌کند:
      سخن‌های پیغمبران خدای ** بگویم بدان کش بود عقل و رأی
      من از هر دری گفته دارم بسی ** شنیدند گفتار من هر کسی
      سخن‌های شاهان با رأی و داد ** به سخت و به سست و بلند و گشاد
      بسی گوهر داستان سفته‌ام ** بسی نامۀ باستان گفته‌ام
      به بزم و به رزم و به کین و به مهر ** یکی از زمین و یکی از سپهر
      سپردم بسی راه دل‌خستگان ** زدم پردۀ مهر پیوستگان
      به نظم آوریدم بسی داستان ** ز افسانه و گفتۀ باستان
      همی دون بسی رانده‌ام گفتگوی ** ز خوبان شکّر لب ماه‌روی
      ز هر گونه نظم آراستم ** بگفتم در او آنچه خود خواستم
      اگر چه دلم بود از آن با مزه ** همی کاشتم تخم رنج و بزه
      از آن تخم کشتن، پشیمان شدم ** زبان و دهان را گره بر زدم
      نگویم کنون نام‌های دروغ ** سخن را ز گفتار ندهم فروغ ^
      ^ نکارم کنون تخم رنج و گناه ** که آمد سپیدی به جای سیاه
      دلم سیر گشت از فریدون گُرد ** مرا زانچه کو تخت ضحّاک برد
      گرفتم دل از ملکت کی‌قباد ** همان تخت کاوس کی برد باد
      ندانم چه خواهد بُدن جز عذاب ** ز کیخسرو و جنگ افراسیاب
      برین می‌سزد گر بخندد خرد ** ز من خود کجا کی پسندد خرد
      که یک نیمه از عمر خود کم کنم ** جهانی پر از نام رستم کنم
      دلم گشت سیر و گرفتم ملال ** هم از گیو و طوس و هم از پور زال
      * * *
      ز من دست گیتی بدزدید مشک ** بجایش پراکنده کافور خشک
      * * *
      کنون چاره‌ای بایدم ساختن ** دل از کار گیتی بپرداختن
      گرفتن یکی راه فرزانگان ** نرفتن به آیین دیوانگان
      سر از راه واژونه بر تافتم ** که کم شد ز من عمر و غم یافتم
      کنون گر مرا روز چندی بقاست ** دگر نسپرم جز همه راه راست
      نگویم دگر داستان ملوک ** دلم سیر شد ز آستان ملوک
      نگویم سخن‌های بیهوده هیچ ** به بیهوده گفتن نگیرم بسیج
      که آن داستان‌ها دروغ است پاک ** دو صد زان نیرزد به یک مشت خاک
      ز پیغمبران گفت باید سخن ** که جز راستیشان نبد بیخ و بن

مطلع انوار ج11

194
  • طرح مبانی ناسیونالیستی و پی‌ریزی فرهنگ پان‌ایرانیسم توسّط فردوسی (ت)1

  • مبارزۀ اکید و شدید رژیم طاغوت با زبان عربی (ت)2

  • دفاع از وطنیّت و رجوع به فرهنگ قهقرایی توسّط برخی از کوته‌نظران دوآتشه (ت)3

    1. ملاحظه می‌شود که فردوسی از تمام دروغ‌پردازی‌ها و بزرگنمایی‌ها و گزافه‌گویی‌ها که برای تجدید و ابقای فرهنگ ایرانیان و لغات فارسی دری انجام داده است، نادم و پشیمان گشته و در صدد جبران آن همه تعب و رنج، دست در دامان کتاب وحی یازیده به شرح و تبیین داستان پیامبران و اولیای الهی روی آورده است.
      متأسّفانه فردوسی با طرح مبانی ناسیونالیستی و پی‌ریزی فرهنگ پان ایرانیسم و مقابله با فرهنگ اسلام، تا آنجا پیش رفت که ورود نهضت عالم‌گیر و انسان‌ساز و نورانی اسلام را در فتح ممالک ایران به دست سپاه اسلام، به زشتی یاد می‌کند و آن حمیّت جاهلی و تعلّق به سرزمین ایران و اتّکاء بر گذشتۀ نیاکان نامیمون خویش را در مشوّه گردانیدن چهرۀ اسلام و ناموجّه جلوه دادن ^ ^ پذیرش آیین جدید، ظاهر می‌سازد؛ چنانچه در فتح قادسیّه از زبان رستم فرّخزاد چنین می‌گوید:
      ز شیر شتر خوردن و سوسمار ** عرب را به جایی رسیدست کار
      که تاج کیان را کند آرزو ** تفو باد بر چرخ گردون تفو
      و اینک می‌بینیم عدّه‌ای از خدا بی‌خبر و لامذهب درحالی‌که کمر به محو و بوار اسلام بسته‌اند، با تمسّک به همین اشعار در مقام مقابله با ملّت و آیین اسلام برآمده‌اند و از سایر اشعار فردوسی که ذکر شد تغافل می‌ورزند.
    2. مسئلۀ عربی‌زدایی و جایگزینی واژه‌های فارسی به‌جای عربی از زمان رژیم طاغوتی شاه، وارد مرحلۀ جدیدی گشت و ایشان در یکی از نطق‌های خود گفته بود: «وظیفۀ من حذف فرهنگ و لغت بیگانه از زبان فارسی است.» و مسلّم بود که مقصود و منظور از بیگانه، نه لغات و اصطلاحات غربی و زبان‌های خارجی، که فقط زبان عربی بوده است. پیگیری ستیز با زبان اسلام که همان زبان عربیّت است، در رژیم گذشته به نحوی کاملاً مشهود و روشن در دستور روش و منش دولت قرار گرفت تا جایی که از آدم ملحدی چون جبّار باغچه‌بان که به سخریّه جملۀ: ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ﴾ را به صدای بع بع گوسفندان تشبیه می‌نمود، به تجلیل و تکریم یاد می‌شد و متأسّفانه این تجلیل در حکومت فعلی نیز مشاهده شده است!!6 و امروزه نیز همین روش نامیمون و ناپسند با شدّت دنبال می‌شود و به‌جای کلمات دل‌پذیر و جذّاب و شیرین و متعارف و پذیرفته شدۀ در فرهنگ و ادب پارسی از زبان عربی، کلمات و واژه‌‌های خنده‌دار و من‌درآوردی و مستهجن قرار گرفته است!
    3. و بعضی از کوته‌نظران دوآتشه که سنگ دفاع از وطنیّت و رجوع به فرهنگ قهقرایی را نه تنها بر سینه، که بر فرق خود می‌کوبند، برای پیش‌تازی در این صحنه و سبقت از روش و منش دیگران، به تألیف مقالات و نوشتارهایی به زبان فارسی سره با عباراتی بس سخیف و ردیء دست می‌زنند که خواننده برای فهم آن کلمات باید به لغت‌نامۀ جدید مراجعه نماید و با کنکاش در کلمات جدید التّأسیس، به فهم مطلب برسد. خود این حقیر به نوشتۀ یکی از اساتید دانشگاه برخورد کردم که به چنین کار ابلهانه‌ای پرداخته و دگران را به تفحّص در مقاله و پیدا کردن لغت عربی، به شرط‌بندی انداخته بود! حال صرف نظر از اینکه بیش از ده لغت عربی در آن یافتم که حکایت از عدم اطّلاع نویسنده بر ریشه و مصدر لغت می‌نمود، برای رسیدن به فهم و مراد مقاله سرسام گرفتم و از ادعیۀ خالصانه چندی نثار صاحب مقاله نمودم.
      متأسّفانه این روش ناپسند حتّی به میان حوزه‌های علمیّه و نشریّات آنها نیز سرایت نموده و به‌جای «مجمع تحقیق»، عبارت: «پژوهشکده»، و یا به‌جای «بحث»، کلمۀ: «گفتمان»، و یا عوض «اجتماع»، واژۀ: «گردهمایی» و امثال اینها را قرار می‌دهند؛ درحالی‌که لغت عرب، لغت قرآن ^ ^ است و عوض اینکه این مجامع علمی و دینی، خود پیشتاز در تقدیم و تبلیغ فرهنگ اصیل اسلام و قرآن باشند و زبان اهل بیت رسول خدا را در میان مردم ترویج نمایند و آن را به درون فرهنگ عوام سرایت دهند، مشاهده می‌کنیم که مثلاً برای اثبات و اظهار هم‌رنگِ جماعت و جامعه شدن و به عبارت امروزی «به روز بودن»، خود را از ماهیّت و هویّت اسلامی تهی می‌گردانند و میدان سباق در عرصۀ فرهنگ و معرفت را به حریف نکته‌دان و زیرک واگذار می‌نمایند؛ که از این جمله، باید به ترجمۀ قرآن کریم به فارسی سَرِه و بی‌مزه و سخیف اشاره نمود.

مطلع انوار ج11

195
  • مبارزۀ أکید و شدید مرحوم علاّمه طهرانی با عربی‌زدایی (ت)1

    1. مرحوم والد معظّم، علاّمه طهرانی ـ ‌قدّس اللَه سرّه‌ ـ در زمان حیات خویش شدیداً با این روش و برنامۀ استعماری به مقابله برخاسته، از هر فرصتی جهت تبیین و افشای دسیسه‌های شیطنت‌آمیز دست‌های پشت پرده و مخفی از انظار، دریغ نمی‌ورزید و در این زمینه سخنانی بس ارزشمند از ایشان به جای مانده است؛ امیدواریم به فضل و توفیق الهی در آینده‌ای نه چندان دور، نسبت به نشر و تنظیم و تدوین آنها اقدام نماییم.7
      جالب توجّه اینکه برخی در مقام دفاع از شخصیّت و آثار فردوسی، به سخنان فیلسوف کبیر، مرحوم صدرالمتألّهین شیرازی ـ قدّس سرّه ـ استناد می‌کنند و بدین‌سان نسبت به مرام و ایدۀ او مهر تأیید می‌نهند.
      مرحوم صدرالدّین شیرازی در مقام سخن از وحدت شخصیّۀ وجود، به کلام فردوسی استناد می‌کند و با عنوان: «فصل 29، فی أوّل ما یُنشَأُ مِن الوجودِ الحقّ»، این شعر او را متذکّر می‌شود:
      جهان را بلندی و پستی تویی ** ندانم چه‌ای، هرچه هستی تویی8
      البتّه منکر این مطلب نمی‌توان شد که فردوسی مردی دانش‌آموخته و نسبت به مبانی معرفتی فردی مطّلع و تا حدودی آگاه بوده است و در کتاب شاهنامۀ او اشعار فراوانی در مسائل اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و حتّی اعتقادات و مبانی توحیدی وجود دارد؛ ولی نکته اینجاست که ایشان از این ذخیرۀ علمی و اندوختۀ معلومات، در چه مسیری و چه هدفی استفاده کرده است؟!
      مسئلۀ مهمّ و اساسی در ارتباط با بزرگان و اهل اطّلاع، عدم فهم و ادراک و جهل به علوم و فنون نمی‌باشد، بلکه نحوۀ به‌کارگیری و کیفیّت استفاده از اندوختۀ علمی و اطّلاعات است که این همه مصیبت و فاجعه در تاریخ به وجود آورده است. نکتۀ بسیار حائز اهمّیت این است که نفس تجمّع اطّلاعات و ذخیرۀ علوم در ذهن و نفس آدمی نمی‌تواند موجب صفای ضمیر و استقامت راه انسان گردد، و انسان برای تصفیۀ قلب از زنگارهای مادّی و نفسانی، چاره‌ای به جز پرداختن به تهذیب و مراقبه و متابعت از دستورها و برنامه‌های سلوکی و اخلاقی اولیای الهی و عرفای باللَه ندارد.

مطلع انوار ج11

196
  • سوء استفادۀ دولت‌مردان، از بزرگان و علمای اهل اطّلاع (ت)1

  • دیدگاه مولانا در مقام فرق بین شاهنامه و قرآن (ت)2

  • فَرَزدَق و قصیده او

  • در شرح نهج البلاغۀ ابن‌أبیالحدید، جلد 10، صفحۀ 20 دربارۀ فرزدق مطلبی آورده است؛ و محدّث قمی در الکنیٰ و الألقاب، جلد 3، صفحۀ 17 به بعد؛ و در هدیّة الأحباب، صفحۀ 211، ترجمۀ او و میمیّۀ او را ذکر کرده است؛ و مامقانی

    1. در هر زمان و دوره‌ای، حکّام ظلم و دولت‌مردان ستم‌پیشه با سوء استفاده از همین علما و بزرگان ^ ^ اهل اطّلاع، توانسته‌اند در مسیر تعدّی و اجحاف و ظلم به رعیت، به استمرار حیات و بقای ننگین خود، جامۀ عمل بپوشانند؛ و این علمای سوء، توجیه کنندۀ مسیر باطل و غرور گردند و با ابزار و وسایل و دلایل علمی به تحقّق اهداف شوم و منویّات شهوانی آنان کمک و مساعدت نمایند.
    2. در اینجاست که مولانا در مقام فرق بین شاهنامه و قرآن گوید:
      شاهنامه یا کلیله پیش تو ** هم‌چنان باشد که قرآن از عُتُوّ
      فرق آنگه باشد از حقّ و مجاز ** که کند کحل عنایت چشم باز
      ورنه پِشک و مُشک پیش اخشمی ** هر دو یکسانند چون نبود شمی9
      1) قابل ذکر است که ابوریحان بیرونی در رابطه با شدّت علاقه‌اش به زبان عربی، کلام لطیفی را بیان می‌کند، که در مجموعه آثار شهید مطهری، ج 14، ص 479 این‌گونه نقل شده است:
      «... زبان عربی را بهترین زبان‌ها برای مسائل علمی میداند و علاقۀ خاصّی به این زبان نشان میدهد؛ میگوید: ”اگر مرا به عربی ناسزا گویند بیشتر دوست دارم از اینکه به برخی زبان‌های دیگر مرا بستایند.“» (محقّق)
      2) جهت اطّلاع بر اهداف استعمار در مبارزه با فرهنگ عربّیت و قرآن، رجوع شود به نور ملکوت قرآن، ج 4، ص 142.
      3) سوره یوسف (12) آیه 2.
      4) سوره شعراء (26) آیه 195.
      5) جهت اطّلاع بر جهان‌شمول بودن اعجاز عربیّت قرآن، رجوع شود به نور ملکوت قرآن، ج 4، ص 87؛ تفسیر المیزان، ج 1، ص 59.
      6) فارسی بخوانیم، سال چهارم ابتدایی، درس دوّم: باغچۀ اطفال.
      7) قابل ذکر است که به لطف و توفیق الهی، این سخنان ارزشمند تحت عنوان سالک آگاه به زیور طبع آراسته گردیده است. (محقّق)
      8) الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة، ج 2، ص 334.
      9) مثنوی معنوی، دفتر چهارم.

مطلع انوار ج11

197
  • در تنقیح الرّجال، جلد 3، صفحۀ 4 در باب الکنیٰ به نام فرزدق مفصّلاً ترجمۀ او را آورده است، و نام او را همام بن غالب بن صعصعة گفته، و کنیه‌اش ابوفراس بوده است.

  • ما در نور ملکوت قرآن، جلد 3، صفحۀ 15 و 16 مطلبی را از امیرالمؤمنین علیه السّلام دربارۀ او ذکر نموده‌ایم.

  • آیة اللَه سیّد حسن صدر در کتاب تأسیس الشّیعة لعلوم الاسلام، صفحۀ 186 و 187 دربارۀ او و دربارۀ قصیدۀ او مطالبی ذکر نموده است.

  • مستشار عبدالحلیم جندی در کتاب الإمام جعفر الصّادق، صفحۀ 139 در تعلیقه، حجّ هشام را ذکر کرده است و از این قصیده یازده بیت آورده، و سپس غضب هشام و امر به حبس فرزدق را آورده است، و عطای حضرت را آورده است.

  • در کتاب العیون و المحاسن، که از کلام شیخ مفید و تحریر سیّد مرتضی است، از طبع نجف اشرف، جلد 1، صفحۀ 18 و 19، شانزده بیت از این قصیده را ذکر نموده است.1

  • الفضل بن الحسن بن الفضل، المعروف بالشّیخ الطَّبَرْسی،ّ أمین‌الدّین أبوعلیّ

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 419:

  • «و منهم: الشّیخ أمین‌الدّین أبوعلیّ، الفضل بن الحسن بن الفضل الطّبرسی ـ المتقدّم ذکره فی الطّبقة السّابعة فی أئمّة التّفسیر ـ المتوفّیٰ سنة أربعین و خمس‌مائة بسبزوار؛ انتقل من طبرستان إلی المشهد الرضویّ و أقام هناک مدّة من الزّمان، ثمّ منها إلی سبزوار و دُفن هناک.

    1. . جنگ 8، ص 90.

مطلع انوار ج11

198
  • له فی علم الأخلاق کتابه المعروف المُسمّیٰ بالآداب الدینیّة للخزانة المعینیّة العَلیّة، صنّفه لمعین‌الدّین أبی‌نصر أحمد بن الفضل بن محمود، سلطان عصره؛ و هو کتاب جلیلٌ لم یتّفق جمع مثله لمن تقدّمه من العلماء. و له أیضًا نثر اللّئالیّ من حِکَم أمیرالمؤمنین، علیّ بن أبی‌طالب علیه السّلام، و غیر ذلک.

  • و قد ذکرتُ فی بغیة الوعاةفیطبقات مشایخ الإجازات، و هو من الشّیوخ المجمع علی جلالته و فضله و ثقته، کما نصّ علیٰ ذلک العلّامة المجلسیّ فی مقدّمات البحار1

  • الفضل بن دُکَین

  • [المراجعات] صفحة 89:

  • «73. الفضل بن دُکَیْن: و اسم دُکین: عمرو بن حمّاد بن زهیر الملّائیّ الکوفیّ، یعرَف بأبی‌نعیم، شیخُ البخاری فی صحیحه، عدّه من رجال الشّیعة جماعة من جهابذة العلماء کابن‌قتیبة فی المعارف؛ و ذکره الذهبیّ فی میزانه فقال: ”الفضل بن دکین، أبونعیم، حافظ حجّة؛ إلّا أنّه یتشیّع.“ و نقَل أنّ ابن‌الجنید الختلی قال:

  • سمعت ابن‌معین یقول: کان أبونعیم إذا ذکَر إنسانًا فقال: ”هو جیّدٌ“ و أثنیٰ علیه، فهو شیعیٌّ؛ و إذا قال: ”فلانٌ کان مرجئًا“، فاعلم أنّه صاحب سُنّة لا بأس به.

  • قال الذّهبی: ”هذا القول دالّ علی أنّ یحیَی بن معین کان یمیل إلی الإرجاء.“

  • قلت: و دالّ أیضًا علی أنّه کان یری الفضل شیعیًّا جلدًا.»2و3

    1. . جنگ 24، ص 360.
    2. . المراجعات، ص 209.
    3. . جنگ 20، ص 56.

مطلع انوار ج11

199
  • الفضل بن شاذان

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 377:

  • «و منهم: الشّیخ الفضل بن شاذان بن الخلیل، أبومحمّد الأزدیّ النیسابوری، أحد شیوخ أصحابنا الفقهاء المتکلّمین و الجامعین لجمیع فنون الدّین؛ أخذ عن الإمام الرّضا و عن أبی‌جعفر الجواد و أبی‌الحسن الهادی؛ و صنّف و أکثر، و کان له جلالة فی هذه الطّائفة، و هو فی قدره أشهر من أن نصِفه؛ و ذکر الکَنْجی: ”أنّه صنّف مائة و ثمانین کتابًا.“»1

  • فِطر بن خلیفة

  • [المراجعات] صفحة 90:

  • «75. فطر بن خلیفة: الحنّاط الکوفی؛ سأل عبداللَه بن أحمد أباه عن فطر بن خلیفة، فقال: ”ثقةٌ صالحُ الحدیث، حدیثه حدیث رجل کیّس؛ إلّا أنه یتشیّع.“ و رویٰ عبّاس عن ابن‌معین: ”أنّ فطر بن خلیفة ثقةٌ شیعیٌّ.“ و قال أحمد: ”کان فِطر عند یحییٰ ثقة؛ و لکنّه خشبیٌّ مفرط.“

  • قلت: و لذا قال أبوبکر بن عیّاش: ”ما ترکت الرّوایة عن فطر بن خلیفة إلّا لسوء مذهبه.“ أی: لا مَغمز فیه سویٰ أنّ مذهبه [مذهب] الشّیعة. و قال الجوزجانی: ”فطر بن خلیفة زائغ.“

  • و سمعه جعفر الأحمر یقول فی مرضه: ”ما یسرّنی أن یکون لی مکان کلّ شعرة فی جسدی ملکٌ یسبّح اللَه تعالی لحبّی أهل البیت علیهم السّلام!“

    1. . جنگ 24، ص 340.

مطلع انوار ج11

200
  • یروی فطر عن أبی‌الطّفیل و أبی‌وائل و مجاهد.»1و2

  • قاسم بن محمّد بن ابی‌بکر

  • درجۀ قرابت وی

  • سیّد حسن صدر در کتاب الشّیعة و فنون الإسلام، صفحۀ 80 در ترجمۀ احوال قاسم بن محمّد بن أبی‌بکر، و جلالت و قرابت وی گوید:

  • «و کان جدّ مولانا الصّادق لأُمِّه، أُمِّ فَرْوةَ‌ بنتِ القاسم. و کان تزوَّج بنتَ الإمام زینِ‌العابدین علیّ‌ بن الحسین علیهما‌ السّلام.»3

  • و در کتاب تأسیس الشّیعة، صفحۀ 298 گوید:

  • «و القاسم بن محمّد بن أبی‌بکر ـ رضی اللَه عنه ـ مات سنة ستّ و مائة علی الصّحیح؛ قال ابن‌حَجَر: ”أحد الفقهاء بالمدینة.“ و قال أبوأیّوب: ”ما رأیتُ أفضلَ منه من کِبار الثّالثة.“

  • قلتُ: کان جدّ مولانا الصّادقِ لأُمّه، أُمّ فروةَ بنت القاسم. و کان تزوَّج بنتَ الإمام زینِ‌العابدین علیّ بن الحسین علیهما السّلام.»

  • آنچه از تواریخ برمی‌آید آن است که: حضرت امام زین‌العابدین با قاسم بن محمّد پسرخاله بوده‌اند؛ زیرا دو دختر یزدجرد، شهریار ایران را حضرت اباعبداللَه

  • الحسین و محمّد بن أبی‌بکر به نکاح خویش درآوردند. از زوجۀ‌ حضرت، حضرت امام سجّاد علیه السّلام؛ و از زوجۀ محمّد، جناب قاسم به دنیا آمدند. بنابراین این

    1. . المراجعات، ص 211.
    2. . جنگ 20، ص 57.
    3. . الشیعة و فنون الإسلام، ص 61.

مطلع انوار ج11

201
  • دو بزرگوار با یکدیگر پسرخاله شدند.

  • حضرت سجّاد علیه السّلام اُمّ‌عبداللَه بنت الحسن بن علیّ بن أبی‌طالب را به نکاح خویش درآوردند، و از وی حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام پا به جهان گذاردند؛ و قاسم بن محمّد دخترِ عموی خود ـ عبدالرّحمن بن أبی‌بکر ـ را تزویج نمود، و از وی اُمّ‌فروه به دنیا آمد؛ حضرت باقر علیه السّلام اُمّ‌فروه‌ را به زنی گرفتند، و از او حضرت امام به حق ناطق، جعفر الصّادق علیه السّلام متولّد شدند.

  • و کلامی که از آن حضرت وارد است که: ”وَلَّدنی أبوبکرٍ مرَّتَین!“ دلالت بر آن دارد؛ زیرا والدۀ ماجدۀ ایشان، اُمّ‌فروه، پدرش قاسم بن محمّد بن أبی‌بکر بود و مادرش دختر عبدالرّحمن بن أبی‌بکر بود، لهذا از طرف مادر و پدر منسوب به اوست.

  • این است ترجمۀ احوال قاسم و اُمّ‌فروه و حضرت امام زین‌العابدین و الصّادقین علیهم السّلام از جهت نسب.

  • در تنقیح المقال، جلد 2، صفحۀ 23 در ترجمۀ قاسم گوید:

  • «ظاهرٌ کونُه إمامیًّا؛ لما رَواه فی محکیِّ قُرب الإسناد عن ابن‌عیسیٰ، عن البزنطیّ، قال: ”ذُکر عند الرّضا علیه السّلام القاسمُ بنُ محمّد ـ خالُ أبیه ـ و سعیدُ بنُ المسیَّب؛ فقال: کانا علی هذا الأمر.“»

  • إلیٰ أن قال: «فی روایة أُخری عن الصّادق علیه السّلام أنّه قال: ”و کانت أُمّی ممّن آمَنَت و اتَّقَت و أحسَنَت؛ واللَهُ یحِبّ المحسنین.“ قال: ”و قالت أُمّی: قال أبی: یا أُمَّ‌‌فَروَة! إنّی لَأدعُو اللَهَ لِمُذنِبی شیعتِنا فی الیومِ و اللّیلة ألفَ مَرّة؛ لأنّا نحن فیما یَنوبُنا من الرّزایا نَصبِر علی ما نعلَمُ من الثّواب، و هم یَصبِرون علی ما لا یَعلَمون.“

  • و السّند و إن لم تکن بتلک المکانة من الصحّة و النَّقاء، إلّا أنّا نَبَّهنا غیرَ مرّةٍ

  • علی أنّ مثل هذه الأخبار الّتی رواها المشایخُ الثّلاثةُ فی الکتب الأربعة یُفید ظنًّا أزیدَ من الظنّ الحاصل من قول علماء ‌الرّجال.

مطلع انوار ج11

202
  • و فی قوله علیه السّلام: ”قالت أُمّی: قال أبی...“ ا ه‍ . إشارةٌ إلی ما هو المعلوم من الخارج من کون القاسمِ بنِ محمّد هذا جدَّ مولانا الصّادق علیه السّلام لأُمّه، و ابنَ خالةِ مولانا السجّادِ علیه السّلام؛ و أُمُّه و أُمُّ القاسمِ بنتا یزدجرد بن شهریار، آخر الأکاسِرةِ ملوکِ العجم؛ و تزویج الحسین بإحداهما و محمّد بن أبی‌بکر بالأُخریٰ مشهورٌ و فی الکتب مسطور.»

  • إلی أن قال: «و کان یقول مالک بن أنس: ”إنّه من فقهاء هذه الأُمّة.“ مات فی سنة إحدیٰ و مائةٍ، و له اثنانِ و سبعونَ سنة.»

  • و أیضاً در تنقیح المقال، جلد 3، صفحۀ 73 در ترجمۀ اُمّ‌فروه گوید:

  • «بنت القاسم بن محمّد بن أبی‌بکر، هی أُمّ مولانا الصّادق علیه السّلام؛ و أُمّها أسماء، بنت عبدِالرّحمن بن أبی‌بکر؛ و لهذا کان الصّادقُ علیه السّلام یقول: ”وَلَّدنی أبوبکر مَرَّتَین.“ ـ الخ.»

  • و در أعیان الشّیعه، طبع دوّم، جلد 43، صفحۀ 9 و 10 در ترجمۀ احوال او تحت شمارۀ 9467 آورده است که:

  • «تُوُفّی سنةَ 101 أو 102 أو 108 أو 112، بِقُدَید ـ منزلٍ بینَ مکّةَ و المدینة ـ ، فقال: ”کَفِّنونی فی ثیابی الّتی کنتُ أُصَلِّی فیها: قمیصی و إزاری و ردائی! و الحَیُّ أحوَجُ إلی الجدیدِ من المَیّت.“ و کان عمرُه سبعین سنةً أو اثنتین و سبعین، و قد ذهَب بصرُه. و هو جدُّ الصّادق علیه السّلام لأُمّه، أُمِّ‌فروةَ بنتِ القاسم؛ و فی ذلک یقول الشّریف الرّضی:

  • قیل: ”إنّه کان متزوّجًا بنتَ الإمام زینِ‌العابدین علیه السّلام، و هو ابنُ خالته؛

  • أُمّاهُما بناتُ یزدَجردَ بنِ شهریارَ، آخِرِ الأکاسرةِ ملوکِ الفُرس.“

  • و قال ابن‌سعد:

مطلع انوار ج11

203
  • أُمُّه أُمّ‌ولدٍ یقال لها سورة؛ و والدةُ أُمّ‌فروةَ هی أسماءُ،‌ و قیل: قَریبةُ، بنتُ عبدِالرّحمن بن أبی‌بکر؛ و هو معنی قول الصّادق علیه السّلام: ”إنَّ أبابکر ولَّدنی مرّتین.“

  • أقوال العلماء فیه

  • ما قاله علماء الشّیعة:

  • روَی الحِمیری فی قُرب الإسناد فی آخر الجزء الثّالث، بسنده أنّه ذُکِرَ عند الرّضا علیه السّلام القاسمُ بنُ محمّد ـ خالُ أبیه ـ و سعیدُ بنُ المسیَّب، فقال: ”کانا علی هذا الأمر.“ أی: التشیُّع. و قال: ”خَطَب أبی إلی القاسم بنِ محمّدٍ (یعنی أباجعفر علیه السّلام)، فقال القاسمُ لأبی‌جعفرٍ: إنّما کان ینبغی لکَ أن تذهَبَ إلی أبیک، حتّی یزوِّجَک.“ ا ه‍.

  • و کانت أُمُّ الصّادق علیه السّلام أُمَّ‌فَروةَ، بنتَ القاسمِ بن محمّد ـ کما مرّ ـ و علیٰ هذا یلزَمُ أن یکون القاسمُ جَدَّ أبیه، لا خالَه. و لعلّه وقع لفظُ الخالِ موضعَ الجدِّ‌ سَهوًا؛ أو أنّه سقط اسمٌ قبلَ القاسم و هو وَلَدَهُ ـ و هذا هو الأظهر ـ ؛ و لعلّه استُعمل الخالُ فی مطلق قَرابةِ الأُمّ توسّعًا.

  • و لکن فی کشف الغُمّة عن الحافظ عبدِالعزیز بن الأخضر الجَنابِذی: ”أنّ الباقرَ علیه السّلام أُمُّه أُمُّ‌عبداللَه بنت الحسن بن علیّ، و أُمُّها أُمُّ‌فروةَ بنتُ القاسم بن محمّد بن أبی‌بکر.“ و هذا لا یجتمع مع کون أُمّ‌ِفروةَ هی أُمَّ الصّادق علیه السّلام، کما لا یخفی.

  • و الّذی خَطَبَ إلی القاسم، هو أبوجعفر الباقر علیه السّلام، و هو أبو جدِّ

  • الرّضا علیه السّلام؛ و کثیرًا ما یُطلق الأبُ علی الجَدّ.»1 ـ انتهی مورد الحاجة من کلام الأمین (ره).

    1. . أعیان الشّیعة، ج 8، ص 446.

مطلع انوار ج11

204
  • أقول: در کلام ابن‌الأخضر الجنابِذی اشکال دیگری نیز هست، و آن این ‌است که: مادر حضرت باقر علیه السّلام که زوجۀ حضرت سجّاد علیه السّلام بوده‌اند، أُمّ‌عبداللَه بنت الحسن علیه السّلام است؛ و نمی‌شود مادرش اُمّ‌فروه بنت القاسم، زوجۀ حضرت امام حسن علیه السّلام بوده باشد. زیرا قاسم در طبقۀ حضرت سجّاد است، نه در طبقۀ حضرت امام حسن مجتبیٰ علیه السّلام؛ وفات حضرت مجتبیٰ در سنۀ 50 هجری و رحلت حضرت سجّاد در سنۀ 95 بوده است، یعنی 45 سال تفاوت زمان دارند!

  • و امّا آنچه را که مرحوم صدر در دو کتاب تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، و الشّیعة و فنون الإسلام ـ هم‌چنان‌که دیدیم ـ به طور جزم؛ و از مرحوم امین در أعیان الشّیعة به طور قیل فرموده‌اند که: ”إنّه کان متزوّجًا بنتَ الإمام زین‌العابدین علیه السّلام.“ در صورت صحّت و تحقّق، ربطی به نَسَب حضرت صادق علیه السّلام ندارد، بلکه نکاح و ازدواجی است که در کنار صورت گرفته است ـ حال این ازدواج قبل از نکاح قاسم با أسماء بنت عبدالرّحمن بوده است، و در فرض رحلت دختر حضرت سجّاد علیه السّلام بوده؛ و یا در صورت حیات و وجود آن مخدّره بوده است؛ و یا پس از فوت أسماء بوده است ـ علیٰ جمیع التّقادیر، اشکالی در امکان واقعه نیست؛ امّا کیفیّت تحقّقش احتیاج به تتبّع بیشتری دارد.1و2

  • [ام فروه بنت قاسم بن محمد بن أبی‌بکر]

  • [الطّبقات الکُبری، مجلّد 5، صفحة 318]:

    1. . قابل ذکر است که بحار الأنوار، ج 29، ص 651، به نقل از إحقاق الحق، ج 1، ص 67، حدیث «وَلَّدنی أبوبَکْرٍ مَرَّتَیْن» را از روایات علمای عامّه مذهب می‌داند که در برخی از کتب شیعه به صورت مرسل یا مهمل یا به نقل از عامه ذکر شده است، از جمله کشف الغمة، ج 3، ص 49. (محقّق)
    2. . جنگ 18، ص 226 ـ 231.

مطلع انوار ج11

205
  • «[محمّد] بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی‌طالب بن عبدالمطّلب [علیهم السّلام]؛ و أُمّه أُمّ عبداللَه، بنت حسن بن علیّ بن أبی‌طالب. فولد أبوجعفر جعفرَ بن محمّد و عبداللَه بن محمّد و أُمّهما أُمّ فَروة بنت القاسم بن محمّد بن أبی‌بکر الصدّیق.»1و2

  • لوط بن یحییٰ، المعروف بأبی‌مِخنَف

  • وی از اعاظم اصحاب امیرالمؤمنین بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 235:

  • «و منهم: لوط بن یحیَی بن سعید بن مِخنَف بن سالم أو سلیمان أو سُلَیم. قال ابن‌النّدیم فی الفهرست: ”و کان أبومخنف بن سُلَیم من أصحاب علیٍّ علیه السّلام، و رویٰ عن النبیّ صلّی اللَه علیه و آله.“ قال النجاشیّ فی کتاب فهرست أسماء المصنّفین من الشّیعة: ”الأزْدیّ الغامِدیّ، أبومخنف، شیخ أصحاب الأخبار بالکوفة، من الشّیعة و وجهُهم، کان یسکُن إلیٰ ما یرویه؛ و قد قیل فیه: إنّه من أصحاب أمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین.“ قال الشّیخ أبوجعفرٍ الطوسیّ: ”و الصّحیح أنّ أباه کان من أصحاب أمیرالمؤمنین، و هو لم یَلقَه.“»

  • صفحة 236: «و قال ابنُ‌النّدیم: ”قرأتَ بخطّ أحمدَ بنِ الحارث الخُزاعیّ، قالت العلماء: أبو‌مخنف بأمرِ العراق و أخبارِها و فتوحِها یزید علی غیره؛ و المدائنی بأمر

  • خراسانَ و الهندِ و فارس؛ و الواقدیّ بالحجاز و السّیرة؛ و قد اشترکا فی فتوح الشّام.“ ـ انتهیٰ.

    1. . الطبقات الکبری، ج 5، ص 320.
    2. . جنگ 24، ص 382.

مطلع انوار ج11

206
  • و قال الفیروزآبادی فی القاموس: ”أبو‌مخنف لوط بن یحییٰ، أخباریّ شیعیٌّ، تالفٌ متروکٌ.“ قال فی الدّیوان: ”ترَکه ابنُ‌حِبّان، و ضعّفه الدّارقطنی.“»1

  • مالک بن إسماعیل بن زیاد، أبوغَسّان

  • [المراجعات] صفحة 91:

  • «76. مالک بن إسماعیل بن زیاد بن درهم، أبوغَسّان الکوفیّ النَّهْدی: شیخ البخاری فی صحیحه؛ ذکَره ابنُ‌سعد فی صفحة 282 من الجزء 6 من طبقاته، فکان آخِرُ ما قاله فی أحواله: ”و کان أبوغَسّان ثقةً صدوقًا متشیّعًا شدید التشیّع!“

  • و ذکره الذّهبی فی المیزان بما یدلّ علی عدالته و جلالته، و أنّه أخذ مذهب التشیّع عن شیخه الحسن بن صالح. و أنّ ابن‌معین قال: ”لیس بالکوفة أتقنُ من أبی‌غَسّان.“ و أنّ أباحاتم قال: ”لم أرَ بالکوفة أتقنَ منه؛ لا أبونعیم و لا غیره. له فضل و عبادة، کنت إذا نظَرت إلیه رأیته کأنّه خرج من قبر کانت علیه سجّادتان.“»2و3

  • مَجدالدّین بن جمیل جُبّایی

  • غدیریّۀ ابن‌جمیل، و نجات او از حبس بعد از 20 سال به برکت مدیحۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام

  • و الغدیر جلد 5 از صفحه 401 تا 409 در غدیریّه و ترجمۀ احوال مجدالدّین بن جمیل بحث کرده است. او از قریه‌ای نزدیک به هِیت بوده که به جُبّا معروف است،

    1. . جنگ 24، ص 321.
    2. . المراجعات، ص 212.
    3. . جنگ 20، ص 57.

مطلع انوار ج11

207
  • فلهذا او را جُبّائیّ گویند. و دربارۀ غدیریّۀ‌ او گوید:

  • «وَقَفتُ فی غیر واحد من المجامیع العتیقة المخطوطة علی أنّ مجدَالدین بنَ جمیل کان صاحبَ المَخزَن فی زمن الناصر فنقَم علیه، و أودَعَه السّجن فسأله رجالُ الدّولة من الأکابر فلم یَقبَل فیه شفاعةَ أحدٍ، و ترکه فی الحجرة مدّة عشرین سنة. فخطر علی قلبه أن یمدَحَ الإمام علیّ بن أبی‌طالب علیه السّلام فمدَحه بهذه الأبیات، و نام فرآه فی ما یراه النائم و هو یقول: ”الساعةَ تَخرُج!“ فانتبه فَرَحًا و جعل یجمع رحلَه، فقال له الحاضرون: ”ما الخبر؟“ فقال لهم: ”الساعةَ أخرُج!“ فجعل أهلُ السّجن یتغامزون و یقولون: ”تغیّر عقلُه!“ و أمّا الناصر فإنّه أیضًا رأیٰ أمیرَالمؤمنین فی الطیف فقال له علیه السّلام: ”أخرِجْ ابنَ جمیل فی هذه الساعة!“ فانتبه مذعورًا و تعوّذ من الشیطان و نام. فأتاه علیه السّلام ثانیًا و قال له مثلَ الأوّل؛ فقال: ”ما هذا الوسواس؟!“ فأتاه ثالثةً و أمرَه بإخراجه؛ فانتبه و أنفذ فی الحال مَن یُطلقه، فلمّا طرَق البابَ قال: ”واللَه و ذا أنا متهیِّئٌ!“ فلمّا مُثِّل بین یدی الناصر عرَّفوه أنّهم وجَدوه متهیّئًا للخروج، فقال له: ”بَلَغنی أنّک کنتَ متهیّئًا للخروج، فممّا ذا؟“

  • قال: ”إنّه جاء إلیَّ مَن جاءک قبل أن یجیءَ إلیک.“ قال: ”فبماذا؟“ قال: ”عمِلتُ فیه قصیدةً.“ فقال الناصر: ”أنشِدنیها!“ فأنشَدَ القصیدة، مطلَعُها:

  • ألمَّت و هی کاسرةٌ1 لثامًا       ***       و قد ملأت ذوائبَها2 الظَّلاما

  • و أجرت أدمُعًا کالطَّلِّ هبَّت       ***       له ریحُ الصَّبا فجریٰ تواما

  • و قالت: أقصدتْک ید اللیالی       ***       و کنت لخائف منها عصاما

  • (و تا می‌رسد به این ابیات:)

  • و من أعطاه یومَ غدیر خمّ       ***       صریحَ المجدِ و‌الشـَّرَفِ‌ِ القُدامیٰ

    1. . خ ل: حاسرة.
    2. . الذوائب: جمع الذُؤابة، و هی الشعر المرسَلة. (محقّق)

مطلع انوار ج11

208
  • و من رُدَّت ذُکاءُ1 له فصلّیٰ       ***       أداءً بعدَ ما ثَنَت اللِّثاما

  • و آثَرَ بالطَّعام و قد توالَت       ***       ثلاثٌ لم یَذُق فیها طعاما

  • بقُرص من شَعیر لیس یرضیٰ       ***       سوی الملحِ الجَریشِ له إداما

  • فردّ علیه ذاک القرصُ قرصًا       ***       و زاد علیه ذاک القرصُ جاما

  • أبا حسنٍ و أنت فتًی إذا ما       ***       دعاه المستجیر حمی وحاما

  • أزُرتُک یقظةً غُرَرَ القوافی       ***       فزُرنی یابنَ فاطمةً مناما

  • و بشِّـرنی بأنَّک لی مجیرٌ       ***       و أنّک مانعی مِن أن أُضاما

  • فکیف یخافُ حادثةَ اللَّیالی       ***       فتًی یُعطیه حیدرةٌ ذِماما

  • سَقَتک سحائبُ الرضوانِ سَحًّا       ***       کَفَیض یدیک یَنسجم انسجاما

  • و زار ضریحَک الأملاکُ صفًّا       ***       عَلی مَغناک تَزدَحم ازدحاما

  • و لا زالت رَوایا المُزنِ تُهدِی       ***       إلی النَّجف التحیَّةَ و السَّلاما»2

  • محمّد بن ادریس، شافعی

  • [کتاب الأُمّ] فی صفحة «الف»:

  • «اسمه: محمّد، و یکنّی: أبوعبداللَه.

  • نسبه من جهة أبیه: هو محمّد بن إدریس بن العبّاس بن عثمان بن شافع بن السّائب بن عبید بن عبد یزید بن هاشم بن المطّلب بن عبد مناف.»3و4

    1. . لسان العرب: «ذُکاءُ: اسمٌ للشمس. معرفةٌ لا ینصرف و لا تدخُلها الالف و اللام.»
    2. . جنگ 16، ص 41 ـ 43.
    3. . کتاب الأُم، شافعی، ج 1، ص 6.
    4. . جهت اطّلاع بیشتر پیرامون تذکرۀ شافعی و اشعار وی در ولاء اهل بیت، و ردّ و ایرادات حضرت علاّمه طهرانی ـ رضوان اللَه علیه ـ دربارۀ وی رجوع شود به امام شناسی، ج 16، ص 480 ـ 501.

مطلع انوار ج11

209
  • صفحة «د»: «مِحنتُه و أسبابُها: و هی الرّحلة الثانیة إلی العراق لمّا لمع نجمُه فی الیمن نظرًا لعلوّ کعبه فی مختلف العلوم و ما أحرزه من المکانة العالیة عند الوالی، حسده الحاسدون و حقد علیه الحاقدون، فوَشَوا به عند الخلیفة هارون الرّشید فی بغداد و اتّهمُوه بأنّه رئیس حزب العلویّین و أنّه یدعو إلی عبداللَه المحض بن الحسن المثنّی بن الحسن السّبط.

  • [قیام شافعی در یَمَن و دعوت به عبداللَه مَحْض و علویّین، و احضار کردن هارون او را مغلولاً]

  • فأرسل هارون الرّشید أحد قوّاده إلی الیمن، فبعث له ذلک القائد بکتاب یخوّفه من العلویّین و یذکر له فیه الشافعیّ و یقول عنه: ”إنّه یعمل بلسانه ما لا یقدر المقاتل علیه بحِسامه و سَنانه! و إن أردتَ یا أمیرَالمؤمنین أن تَبقَی الحجازُ علیک فاحملهم إلیک.“

  • فبعَث الرّشید إلی والی الیمن یأمُره بأن یحمِل العلویّین إلی بغداد، و معهم الشّافعیّ مُکَبَّلًا بالحدید.

  • فاعتقلهم الوالی و معهم الشافعیّ، و وضع فی رجلیه الحدید تنفیذًا لأمر الخلیفة، و أرسلهم إلی بغداد، فدخلوها فی غَسَق اللّیل و أحضروهم بین یدی هارون الرّشید، و کان جالسًا وراءَ ستارة و کانوا یَقدِمون إلیه واحدًا واحدًا، و کلُّ مَن تقدّم منهم قطع رأسه، کلّ ذلک و الشّافعیّ یدعو ربَّه بدعائه المشهور عنه: ”اللَهمّ یا لطیفُ أسألک اللُّطفَ فیما جَرَت به المقادیر“ یکرّره مرارًا.

  • و لمّا جاء دورُه إلی الخلیفة و هو مُثقَّل بالحدید، فرَمیٰ من بحضرة الخلیفة

مطلع انوار ج11

210
  • بأبصارهم إلیه.

  • فقال الشافعیّ: السّلام علیک یا أمیرَالمؤمنین و برکاته! (و لم یقل‌:‌ و رحمة اللَه.)

  • فقال الرّشید: و علیک السّلام و رحمة اللَه و برکاته! بدأتَ بسنّة لم تؤمَر بإقامتها، و رددنا علیک فریضةً قامت بذاتها، و من العجب أن تتکلّم فی مجلسی بغیر أمری!

  • فقال الشافعیّ: إنّ اللَه تعالی قال فی کتابه العزیز: ﴿وَعَدَ ٱللَهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمۡ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ لَيَسۡتَخۡلِفَنَّهُمۡ فِي ٱلۡأَرۡضِ كَمَا ٱسۡتَخۡلَفَ ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِهِمۡ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمۡ دِينَهُمُ ٱلَّذِي ٱرۡتَضَىٰ لَهُمۡ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنۢ بَعۡدِ خَوۡفِهِمۡ أَمۡنٗا﴾،1 و هو الّذی إذا وعد وفی، فقد مکّنک فی أرضه و أمّننی بعد خوفی حیث رددتَ علیّ السّلامَ بقولک ”و علیک رحمة اللَه“ فقد شمَلتنی رحمة اللَه بفضلک یا أمیرالمؤمنین.

  • فقال الرّشید: و ما عذرک من بعد ما ظهر أنّ‌ صاحبَک (یرید عبداللَه بن الحَسَن) طَغیٰ علینا و بَغیٰ و اتّبعه الأرذلون و کنتَ أنت الرئیس علیهم؟!

  • فقال الشافعیّ: أما و قد استنطَقتَنی یا أمیرَالمؤمنین؛ فسأتکلّم بالعدل و الإنصاف؛ لکنّ الکلام مع ثقل الحدید صعبٌ، فإن جُدتَ علیّ بفکّه عن قدَمَیّ جثیتُ علی رکبتَیّ، کسیرةِ آبائی عند آبائک و أفصَحتُ عن نفسی، و إن کانت الأُخری فیَدُک العُلیا و یدی السُّفلی، و اللَه غنیٌّ حمید.

  • جواب‌های شافعی به هارون و مراجعت وی به مکّۀ مکرّمه

  • فالتفت الرّشید إلی غلامه سراج، و قال له: حُلَّ عنه؛

    1. . سوره نور (24) آیه 55.

مطلع انوار ج11

211
  • فأخذ سراج ما فی قدمَیه من الحدید، فجثیٰ الشافعیّ علی رکبتیه و قال: ﴿يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِن جَآءَكُمۡ فَاسِقُۢ بِنَبَإٖ فَتَبَيَّنُوٓاْ﴾،1 حاشا للّ‍ه أن أکون ذلک الرّجلَ؛ لقد أفِک المُبَلِّغ فیما بلّغَک به، إنّ‌ لی حرمة الإسلام و ذمّة النّسب و کفی بهما وسیلةً، و أنت أحقّ مَن أخَذ بأدب کتاب اللَه، أنت ابنُ عمّ رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم، الذّابُّ عن دینه، المُحامی عن ملّته.

  • فتهلّل وجهُ الرّشید ثمّ قال: لیُفرَّجْ روعُک؛ فإنّا نراعی حقّ قرابتک و علمک.

  • ثمّ أمره بالقعود فقَعَد، و قال الرّشید: کیف علمک یا شافعیّ بکتاب اللَه عزّوجلّ؟! فإنّه أولی الأشیاء أن یُبتدأ به.

  • فقال الشّافعیّ: عن أیّ کتابٍ من کتب اللَه تعالی تسألنی یا أمیر المؤمنین؟! فإنّ اللَه قد أنزل کتبًا کثیرة.

  • قال الرّشید: أحسنت! لکن إنما سألت عن کتاب اللَه تعالی المنزل علی ابن عمّی محمّد رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم.

  • فقال الشّافعیّ: إنّ علوم القرآن کثیرةٌ، فهل تسأل عن مُحکمه ‌أو متشابهه، أو عن تقدیمه أو تأخیره، أو عن ناسخه أو منسوخه؟! و صار یعرض علیه علوم القرآن ما أُعجب به هارون الرّشید و الحاضرون و أدهشهم.

  • فغیّر الرّشید سؤاله إلی العلوم المتنوّعة من فَلَکٍ و طبٍّ و فراسةٍ و ما إلیها، فکان الشّافعیّ یجیب علی کلّ سؤال بما یَسُرّ الخلیفة.

  • ثمّ قال الرّشید: عِظنی یا شافعیّ!

  • فأخذ الشّافعیّ یعظ الرّشید وعظًا تصعّدت له القلوب حتّی اشتدّ بکاء

    1. . سوره حجرات (49) آیه 6.

مطلع انوار ج11

212
  • الرّشید، فهاج الحاضرون فنظر إلیهم الشافعیّ غَضَبًا و استمرّ فی وعظه. و قد حصلت للشافعیّ فی هذه المحنة محاورات و مناظرات علمیّة مع صاحبَی أبی‌حنیفة ـ و هما أبو‌یوسف و محمّد بن الحسن ـ أعرضنا عن ذکر تفصیلها لأنّ‌ المقام لا یتّسع لها، و قد تکفّلَتْ بها الکتبُ المؤلّفة فی مناقب الشافعیّ.

  • عَوْدتُه إلی مکّة: بعد أن نجا الشافعیّ من تلک المحنة الّتی سبق ذکرها و نال إعجابَ الخلیفة و التّقدیر العظیم و الإجلال البالغ، رأیٰ أن یعود إلی مکّة فسافر و وصل إلیها سنة 181 ه‍ . و ضرب خِباءَه خارجَ مکّةَ فی ظاهرها، فاستقبله أهلُ مکّة استقبالًا عظیمًا فقسّم بینهم ما جاء به من العراق من ذهب و فضّة، عملًا بوصیّة‌ أُمِّه له کلّما جاء مکّة. فما دخل مَکَّة إلّا و قد وزّع المال، فدخلها فارغًا کما خرج منها فارغًا.»

  • حبّ اهل بیت و علوّ همّت شافعیّ

  • صفحة «ح»: «اعتزازه بنسبه: کان الشافعیّ یفخر بنسبه علی سبیل التشرّف، لا علی سبیل الاستعلاء علی النّاس. لذلک نجِده شدید الحبّ لآل بیت رسول اللَه الّذی هو منهم أیضًا. فلذلک لمّا رماه الحاسدون بالرَّفْض أنشد و قال:

  • إن کان رفضًا حبُّ آل محمّد       ***       فلیشهد الثَّقَلان أنّی رافـضی

  • و هذا التّعلق بأهل البیت لم یجرّه إلی النَّیل من الشّیخین أبی‌بکر و عمر و الطّعن فی خلافتهما؛ بل کان یری لهما و لغیرهما من الصّحابه فضلًا فی نشر الإسلام و إعلاء کلمة اللَه.

  • معنی الحرّیّة فی نظر الشّافعیّ: کان الشّافعی یری الحرّیّة فی القناعة، و الذّلّ کلّ الذّل فی الطّلب و السّؤال، فیقول:

مطلع انوار ج11

213
  • العَبد حرٌّ إن قَنِع       ***       و الحرُّ عبدٌ إن قَنَع1

  • فاقنَع و لا تقنَع فلا       ***       شیء یَشین سوی الطّمع

  • فلذلک نجد القناعة و الاعتزاز بالرّضا بما قسّم اللَه ماثلًا فی قوله:

  • أمطری لؤلؤ جبال سرندی‍       ***       ـبَ و فِیضـی آبارَ تَکْرورَ تِبرًا

  • أنا إن عشتُ لستُ أُعدم قوتًا       ***       و إذا متّ لستُ أُعدم قبرًا

  • همّتی همّة الملوک و نـفسی       ***       نفسُ حرّة تری المذلّة کفرًا

  • دخَل علی الشّافعی طالبٌ بعد انتهاء ‌الدّرس و قال له: أوصنی!

  • فقال الشّافعیّ: یا بُنَیَّ، خلقک اللَه حُرًّا فکن کما خلقک!

  • هجرت شافعی به مصر و توطّن و فوت وی در قاهره

  • وفاته: أقام الشافعیّ فی مصر خمس سنین و تسعة أشهر من 28 شوّال سنة 198 ه‍ . إلی 29 رجب سنة 204 ه‍ . یُعَلّم النّاس و یُؤلّف ثم‌ أصابه نزف شدید بسبب البواسیر، فاشتدّ به الضّعف فلم یستطع الخروج لمزاولة التّدریس، فزاره تلمیذه المُزَنِیّ، فسأله عن حاله فقال:‌ أصبحت واللَه لا أدری، أ روحی تساق إلی الجنّة فأُهَنِّئَها، أم إلی النّار فأُعزّیَها؟

  • ثمّ رفع بصره إلی السّماء و قال أبیاتًا، منها:

  • و لما قَسَا قلبی و ضاقت مذاهبی       ***       جعلت الرَّجا منّی لعفوک سُلَّما

  • تعاظمنی ذنبی فلمّا قرنته       ***       بعفوک ربّی کان عفوک أعظما

  • (إلی أن قال:) و بعد صلاة العصر خرجت الجنارة، فلمّا وصلت شارعَ السیّدةِ

    1. . مصباح المنیر: «قَنَعَ یقنَع (بفتحتین) قنوعًا: سأل... و قنِعتُ به قَنَعًا (من باب تعِب) و قناعةً: رضیتُ.»

مطلع انوار ج11

214
  • نفیسة الآن، خَرَجت السّیدة نفیسة و أمرتهم بإدخال النّعش إلی بیتها فصلّت علیه و ترحَّمَت.»

  • جلد 7، صفحة 295: «قال الشافعیّ، رحمه اللَه‌:

  • أخبرنا مالک عن ابن‌شهاب عن عطاء بن یزید اللّیثیّ عن عبیداللَه بن عَدِیّ بن الخیار، أنّ رجلاً سارّ النبیّ صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم، فلم نَدْر ما سارّه حتّی جهر رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم فإذا هو یشاوره فی قتل رجل من المُنافقین، فقال رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم: ”أ لیس یشهد أن لا إله إلّا اللَه؟قال: بلی، و لا شهادة له. فقال: ”أ لیس یصلّی؟“

  • قال: بلی، و لا صلاة له. فقال رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم: ”أولئک الّذین نهانی اللَه تعالی عنهم.“

  • أخبرنا سفیان عن ابن‌شهاب عن عطاء بن یزید عن أُسامة بن زید قال: شهدت من نفاق عبداللَه بن أُبیّ ثلاثة مجالس.

  • رسول اللَه به مجرّد شهادتین، خون و مال و عِرض و ناموس را محترم می‌شمردند

  • أخبرنا عبدالعزیز بن محمّد عن محمّد بن عَمْرو عن أبی‌سَلِمَة عن أبی‌هریرة، أنّ رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم قال: ”لا أزال أُقاتل النّاس حتّی یقولوا لا إله إلّا اللَه؛ فإذا قالوا لا إله إلّا اللَه فقد عصموا منّی دماءهم و أموالهم إلّا بحقّها، و حسابهم علی اللَه.“

  • قال الشّافعیّ: فأعلم رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم أنّ فرض اللَه أن یقاتلهم حتّی یظهروا أن لا إله إلّا اللَه؛ فإذا فعَلوا منَعوا دماءهم و أموالهم إلّا بحقّها،

مطلع انوار ج11

215
  • یعنی إلّا بما یحکم اللَه تعالی علیهم فیها. و حسابهم علی اللَه بصدقهم و کذبهم و سرائرهم؛ و اللَه العالم بسرائرهم، المتولّی الحکم علیهم، دون أنبیائه و حکّام خَلقه. و بذلک مضت أحکام رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم فیما بین العباد من الحدود و جمیع الحقوق، و أعلمَهم أنّ جمیع أحکامه علی ما یُظهرون و أنّ اللَه یدین بالسّرائر.

  • زنا فقط به إقرار و بیّنه ثابت می‌شود، با وجود علم حاکم ثابت نمی‌شود

  • أخبرنا مالک عن هِشام بن عُروة: و جاء رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم العجلانی ـ و هو أُحَیْمِر سبط نِضو الخَلق1 ـ فقال: یا رسول اللَه رأیت شریک بن السّمحاءِ2 (یعنی ابن عمّه و هو رجل عظیم الألیتین أدعج العینین حادّ الخُلق) یصیب فلانة (یعنی امرأته و هی حُبلی)، و ما قربتُها منذ کذا.

  • فدعا رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم شریکًا فجحد، و دعا المرأة فجحدت؛ فلاعَنَ بینها و بین زوجها (و هی حبلی) ثمّ قال: ”أبصروها؛ فإن جائت به أدعج عظیم الألیتین فلا أراه إلّا قد صدق علیها، و إن جاءت به أُحَیْمِر کأنّه وحرةٌ3 فلا أراه إلّا قد کذِب.“

  • فجاءت به أدعج عظیم الألیتین، فقال رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم فیما بلغنا: ”إنّ أمره لَبَیِّنٌ لولا ما قضی اللَه.“ (یعنی أنّه لَمَن زنا لولا ما قضی اللَه من أن لا یحکم علی أحد إلّا بإقرار أو اعتراف علی نفسه،لا یحلّ بدلالة غیر واحدٍ منهما و إن

    1. . تاج العروس: «رجلٌ سَبِطُ الجسم: أی حسنُ القدّ و الاستواء.» النِضوُ: أی المهزول. (محقّق)
    2. . خ ل: السحماء.
    3. . الوحرةُ: وزغةٌ و هاهنا کنایةٌ عن کونه أحمَر قصیرًا. (محقّق)

مطلع انوار ج11

216
  • کانت بَیِّنةً.) و قال: ”لو‌لا ما قضی اللَه لکان لی فیهما قضاءً غیره.“ و لم یعرض لشریک و لا للمرأة، و اللَه أعلم و أنفذ الحکم و هو یعلم أنّ أحدهما کاذبٌ، ثمّ علم بعدُ أنَّ الزّوجَ‌ هو الصّادق.»

  • شافعی، استحسان را رد می‌کند

  • صفحة 298: «باب إبطال الاستحسان

  • قال الشّافعیّ: و کلّ ما وصفتُ مع ما أنا ذاکرٌ و ساکتٌ عنه اکتفاءً بما ذکرت منه عمّا لم أذکر من حکم اللَه ثم من حکم رسوله صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم ثمّ حکم المسلمین،‌ دلیلٌ علی أن لا یجوز لمن استأهل أن یکون حاکمًا أو مُفتیًا أن یحکم و لا أن یفتی إلّا من جهة خبر لازم، و ذلک الکتاب ثمّ السنّة أو ما قاله أهل العلم لا یختلفون فیه، أو قیاسٌ علی بعض هذا؛ و لا یجوز له أن یحکم و لا یفتی بالاستحسان، إذ لم یکن الاستحسان واجبًا و لا فی واحد من هذه المعانی.

  • فإن قال قائل: فما یدلّ‌ علی أن لا یجوز أن یستحسن إذا لم یدخل الإستحسان فی هذه المعانی، مع ما ذکرت فی کتابک هذا؟

  • قیل: قال اللَه عزّوجل: ﴿أَيَحۡسَبُ ٱلۡإِنسَٰنُ أَن يُتۡرَكَ سُدًى﴾،1 فلم یختلف أهل العلم بالقرآن ـ فیما علمت ـ أن السُّدَی الّذی لا یؤمَر و لا یُنهیٰ؛ و من أفتی أو حَکَم بما لم یؤمَر به فقد أجاز لنفسه أن یکون فی معانی السُّدَی، و قد أعلمه اللَه أنّه لم یترکه سُدًی. و رأی أن قال: ”أقول بما شئتُ!“ و ادّعی ما نزل القرآن بخلافه فی هذا و فی السّنن، فخالَف منهاجَ النّبیّین صلّی اللَه علیهم و سلّم أجمعین و عَوَامَّ حکمِ جماعة مَن روی عنه من العالمین.»

    1. . سوره قیامة (75) آیه 36.

مطلع انوار ج11

217
  • صفحة 306: «و قد جاء عن علیّ بن أبی‌طالب رضی اللَه عنه و عبدِاللَه بن مسعود أنهما قالا: ”لا تقطع الید إلّا فی دینار أو عشرة دراهم.“ فجعلوا الدینار بمنزلة العشرة الدّراهم.»1و2

  • سیّد محمّد أقساسی

  • در الغدیر، جلد 5 از صفحه 3 تا صفحه 16 در غدیریّه و قصائد و احوال و مناقب سیّد محمّد أقساسی (متوفّی در سنه 575) بحث کرده است؛ و نَسَبَش این است:

  • محمّد بن علیّ بن حمزة بن محمّد بن حسن بن محمّد بن علیّ ‌الزّاهد بن محمّد الأصغر الأقساسی بن یحیی بن حسین ذی العبرة ابن زید الشّهید بن الإمام علیّ بن الحسین علیهما السّلام.

  • او از قریه‌ای از کوفه بوده است که نام آن أقساسِ مالک بوده است، و نقیب علویّین در کوفه بوده است.

  • و در صفحه 14 و 15 آورده است که: «أفرد العلّامة سیّدنا المرعشی فی مجالس المؤمنین، صفحة 212 ترجمة بِاسم عزّ الدین بن الأقساسی و قال: ”إنّه من أشراف الکوفة و نقبائها، کان فاضلًا أدیبًا، له فی قرض الشعر یدٌ غیر قصیرة.“»

  • آمدن امیرالمؤمنین با طیّ الأرض به مدائن

  • روی أنّ الخلیفة المستنصر العبّاسی خرج یومًا إلی زیارة قبر سلمان الفارسی سلام اللَه علیه، و معه السیّد المذکور ابن الأقساسی، فقال له الخلیفة فی الطریق: إنّ من الأکاذیب ما یرویه غلاة الشّیعة من مجیء علیّ بن أبی‌طالب علیه السّلام من

    1. . کتاب الأُمّ، ج 7، ص 323.
    2. . جنگ 25، ص 54 ـ 62.

مطلع انوار ج11

218
  • المدینة إلی المدائن لمّا توفّی سلمان، و تغسیله إیّاه و مراجعته فی لیلته إلی المدینة!

  • فأجابه ابن الأقساسی بالبدیهة بقوله:

  • أنکرتَ لیلة إذ صار الوصیّ إلی       ***       أرض المدائن لمّا أن لها طلَبا

  • و غسَّل الطّهر سلمانًا و عاد إلی       ***       عراص یثربَ و الإصباحُ ما وجبا

  • و قلتَ: ذلک من قول الغلاة و ما       ***       ذنب الغلاة إذا لم یوردوا کذبا؟

  • فآصفٌ قبلَ ردِّ الطّرف من سبإٍ       ***       بعرش بلقیس وافی یخرق الحجبا

  • فأنت فی آصف لم تغلُ‌ فیه بلیٰ       ***       فی حیدرٍ أنا غالٍ إنّ ذا عجبا

  • إن کان أحمد خیر المرسلین فذا       ***       خیر الوصیّین أو کلّ الحدیث هَبا

  • این ابیات را علاّمه سماوی در طلیعه به اقساسی نسبت داده است و چنین پنداشته است که او همراه با مستنصر بوده است، ذاهلًا‌ عن أنَّ میلاد المستنصر کان بعد وفاة السّیِّد بأربعة عشر سنة.

  • و علاّمه سیّد محسن امین در اعیان الشیعه، جلد 21، صفحه 233 این اشعار را به حسن بن حمزه أقساسی نسبت داه است با آنکه زمان حسن بن حمزه که عموی سیّد محمّد است از سیّد محمّد مقدّم بوده است.

  • و ابن‌شهرآشوب در مناقب، جلد 1، صفحه 449 این ابیات را با مختصر اختلافی به أبوالفضل تمیمی نسبت داده است؛ فروایة ابن‌شهرآشوب هذه الأبیات تثبت عدم کونها من نظم السید [قطب الدین] محمّد الأقساسی، إذ ابن‌شهرآشوب توفّی سنة 558 قبل ولادة المستنصر بسَنَة و قبل وفاة السیّد [القطب] بسبع و خمسین سنة.

  • و لعلّها لأبی‌الفضل التّمیمی أو لغیره من أسلاف آل الأقساس الأوّلین، و انشدها [قطب الدین] السیّد محمّد للمستنصر.1

    1. . جنگ 16، ص 2.

مطلع انوار ج11

219
  • محمّد الطوسیّ، المعروف بخواجه نصیرالدّین الطوسیّ

  • او کسی است که میر سیّد شریف جرجانی افتخار شاگردی‌اش را دارد

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 394:

  • «و الحکیم الفیلسوف، سلطان المحقّقین و أُستاذ الحکماء و المتکلّمین، نصیر الملّة و الدّین، محمّد الطوسیّ؛ شُهد له بالتبحّر فی الحکمة و الکلام، و نُظم غررُ مدائحه فی أبلغ نظام؛ و أُستاذ البشر، و العقل الحادی عشر.

  • سیّد المحقّقین، الشّریف الجرجانی ـ علیٰ جلالة قدره ـ فی أوائل فنّ البیان من شرح المفتاح ـ قد نقِل بعض تحقیقاته الأنیقة و تدقیقاته الرَّشیقة ـ عبَّر عنه ببعض مشایخنا، ناظمًا نفسه فی سلک تلامذته، و مفتخرًا بانخراطه فی سلک المستفیدین من حضرته، المقتبسین من مشکاة فطرته.

  • و السیّد السّند، الفیلسوف الأوحد، میر صدرالدّین الشیرازیّ أکثرَ النّقلَ عنه فی حاشیته شرح التّجرید، سیّما فی مباحث الجواهر و الأعراض. و التقط فرائد التّحقیقات الّتی أبدعها ـ عطّر اللَه مرقده ـ فی کتاب المعراج السماویّ و غیره من مؤلّفاته، لم تسمح بمثله الأعصار ما دار الفلک الدوّار.»

  • کتاب تَذکره در هیئت از خواجه است، و شرح آن از نظام‌الدّین نیشابوری ـ صاحب تفسیر نیشابوری ـ است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 396:

  • «و کتاب التّذکرة فی علم الهیئة؛ شرَحها نظام‌الدّین النیسابوریّ المفسّر، صاحب التّفسیر الکبیر المطبوع بهامش تفسیر ابن‌جریر طبری

مطلع انوار ج11

220
  • صفحة 397: «کان تولّده ـ قدّس سرّه ـ سنة 597، و حبس فی حصن الدّیلم بأمر خورشید شاه القرمطی؛ فلمّا غلبه التُّرک و قتلوه و أخذوا حصنَ الدّیلم، أطلقوا نصیرالدّین من الحبس و أکرموه لعلمه بعلم النجوم، و صار فی عداد وزرائهم. و تُوفّی ببغداد فی الثّامن عشر من ذی‌الحجّة، سنة 673، و دفِن بمقبرة قریش.»1

  • محمّد بن أبی‌عُمَیر

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 258:

  • «و منهم: محمّد بن أبی‌عمیر زیاد بن عیسی البغدادیّ، صاحب الإمام موسی بن جعفر الکاظم، أحد أعلام مشایخ الإمامیّة. رویٰ کتبَ أربعین رجل من أصحاب أبی‌عبداللَه الصّادق؛ ثقة، حجّة مراسیلُه کمسانیده، کان لا یروی إلّا عن ثقة؛ له کتب کثیرة، منها کتاب المغازی. تُوفّی سنة سبع عشرة و مائتین.»2

  • محمّد بن أحمد بن حَمْدان، المعروف بالخَبّاز البَلَدیّ

  • وی اُمّی بود و در شعر مقامی عالی داشت

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 222:

  • «و منهم: الخبّاز البَلَدیّ، أبوبکر محمّد بن أحمد بن حمدان، المعروف بالخبّاز البلدیّ؛ هو الشّاعر المشهور، أحد شعراء الیتیمة.

  • قال الثَّعالبی: ”أبوبکر من حسناتها؛ و من عجیب أمره أنّه کان أُمّیًّا، و شعره کلّه ملح و تحف و غُرَر و طُرَف، و لا تخلوه مقطوعة من معنیً حسن أو مَثَل سائر. و

    1. . جنگ 24، ص 347.
    2. . جنگ 24، ص 327.

مطلع انوار ج11

221
  • کان حافظًا للقرآن، مقتبسًا منه فی شعره.“ إلی أن قال: ”و کان یتشیّع، و یتمثّل فی شعره بمذهبه:

  • أشعار خبّاز بَلَدی در مدح اهل البیت علیهم السّلام

  • و حمائم نَبّهَتنی       ***       و اللّیل داجی المشـرقینِ

  • شبّهَتهُنّ و قد بکیْن       ***       و ما ذرفْن دموع عینی

  • بنساء آل محمّد       ***       لمّا بکین علی الحسین“

  • قال: ”و له فی ذلک أیضًا:

  • جَحَدتَ ولاءَ‌ مولانا علیٍّ       ***       و قدَّمت الدَّعیَّ علی الوصیّ

  • متی ما قلت إنّ السّیف أمـضی       ***       من اللّحْظات فی قلب الشجیّ

  • فقد فعلتْ جفونک فی البرایا       ***       کفعل یزید فی آل النبیّ

  • و منها قوله:

  • لئن دفعوه ظلمًا عن حقو       ***       ق الخلافة بالوشیج السمهریّ

  • فما دفعوه عن حسبٍ کریمٍ       ***       و لا ذادوه عن خلق رضیّ

  • لقد فصموا عُرَی الإسلام عودًا       ***       و بَدْءًا فی الحسین و فی علیّ

  • و منها قوله:

  • و فی صِفّین عاندتم أباه       ***       و أعرضتم عن الحقّ الجلیّ

  • و خادعتم إمامَکم خداعًا       ***       أتَیتم فیه بالأمر الفَرِیّ

  • إمامًا کان ینصف فی القضایا       ***       و یأخذ للضّعیف من القویّ

  • فأنکرتم حدیث الشّمس ردّت       ***       له و طَوَیتُم خَبَر الطویّ

  • و منها:

  • بطَیبةَ و البقیع و کربلاء       ***       و سامرّی و فَیدٍ و الغریّ

  • و من وراء العراق و أرض طوس       ***       سقاها الغیث من بلد قصـیّ

  • و له فی هذه المادّة:

مطلع انوار ج11

222
  • أنا إن رُمْتُ سُلُوًّا       ***       عنک یا قرّة عینی!

  • لأنا أکفَرُ ممّن       ***       سرّه قتلُ الحسین

  • لک صولاتٌ علی قَل       ***       بی و لیلات اللُّحَین

  • مثل صولات علیٍّ       ***       یوم بدر و حنین“

  • قال صاحب نسمة السَّحر بعد نقله هذا عن الثّعالبی: ”و ماذا أنکر من تشبیهه الحمائم ببکاء نسوة آل محمّد، و من التبریّ من تقدیم الدعیّ علی الوصیّ، و ذکرِ سوء فعل یزید! ما ذاک إلّا عن نصبِ کرامی کان فی الثّعالبی، و جهلِ بغیر الأدب إن سلّم له کماله.“»1

  • محمّد بن أحمد بن محمّد، المعروف بابن‌طَباطبا

  • صاحب الأبیات المشهورة فی حسن التّعلیل: «یا من حَکَی الماءُ فَرطَ رِقَّته!»

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 180:

  • «و منهم: الشّریف أبوالحسن محمّد بن أحمد بن محمّد بن أحمد بن إبراهیم طباطبا بن إسماعیل الدّیباج بن إبراهیم الشّبه بن الحسن المثنّیٰ بن الحسن بن علیّ بن أبی‌طالب؛ ذکره صاحب نسمة السَّحر فی ذکر من تشیّع و شعر.

  • و هو صاحب الأبیات المشهورة فی حسن التّعلیل:

  • یا مَن حَکَی الماءُ‌ فَرطَ رِقَّته       ***       و قلبه فی قساوة الحجرِ!

  • یا لیت حظیّ کحظّ ثوبک من       ***       جسمک! یا واحد البشـر

  • لا تعجَبوا من بلا غلالته       ***       قد زُرَّ أزرارهُ علی القمرِ»2

    1. . جنگ 24، ص 318.
    2. . جنگ 24، ص 300.

مطلع انوار ج11

223
  • محمّد بن أحمد مَرزبانیّ، المعروف بالحَرّانیّ

  • وی از أعاظم شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 123:

  • «و منهم: الشّریف أبو‌إبراهیم محمّد بن أحمد، المعروف بالحرَّانیّ. قال السیّد علیّ بن صدرالدّین فی الدّرجات الرّفیعة: ”کان عالمًا فاضلًا أدیبًا لبیبًا عاقلًا شجاعًا مقدَّمًا“ و ذکَر قصیدته الّتی أرسلها إلی أبی‌العلاء المعرّی و أجاب عنها أبوالعلاء المعرّی، و من قصیدة المعرّی قوله:

  • و علی الدّهر من دماء الشّهیدین       ***       عَلیٍّ و نجلِه شاهدانِ

  • فهما فی أواخر اللّیل فَجران       ***       و فی أوائله شَفَقانِ

  • قال السیّد: ”قال بعض الشرّاح: إنّما قال هذا لأنّ الممدوح کان رجلًا علویًّا شیعیًّا، و فرقة من الشّیعة یزعمون أنّ الحمرة الّتی تُریٰ فی أوائل اللّیل و أواخره لم تکن إلّا من مذ قتل الحسین علیه السّلام.“ ـ إلی آخر ما ذکره.

  • و توفّی السیّد أبوإبراهیم بحلب، فرثاه أبوالعلاء المعرّی بقصیدة جیّدة.

  • قلت: یفهم من هذا الشّارح أنّه من أهل السنّة، و أنّه لا یریٰ صحّة ما زعمه الشّیعة فی الحمرة الحادثة، و أنّ أباالعلاء عنده لیس من الشّیعة، و إنّما قال ما قال بناءً علیٰ عقیدة الشّیعة؛ و کلّ هذا وَهَمٌ! فإنّ أباالعلاء من خُلّص الشّیعة بنصّ صاحب نزهة الجلیس، کما عرفت فی ترجمته؛ و أمّا الحمرة فقد نصّ علیٰ ذلک أئمّة علماء السنّة: کابن‌الجوزی، و المقریزی فی الخِطَط، و عبدالعزیز الدهلویّ فی سرّ الشّهادتین، و شارحها تلمیذه، و ابن‌جریر الطّبریّ و غیرهم؛ فراجع.»1

    1. . جنگ 24، ص 289.

مطلع انوار ج11

224
  • محمّد بن أحمد، أبو‌نصر فارابی، معلّم ثانی

  • وی از اعاظم شیعه بوده‌است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 383:

  • «و منهم: أبونصر الفارابی، محمّد بن أحمد بن طرخان بن اوزلغ، أوّل حکیم نشأ فی الإسلام و بلغ فیها مبلغ التّعلیم حتّی عُرِف بالمعلّم الثّانی، و هذا لا یکون إلّا للمتقن المبانی. و لولاه لم یکن ابن‌سینا،1 الشّیخَ الرّئیس فیها و لا المصنّفَ الجامع لشملها، لأنّه بکتبه تخرَّج و بتعلیقاته تشیّخ؛ کما نصّ علیه الشّیخ أبوعبید الجوزجانیّ فیما رواه فی تلخیص الآثار عنه، عن الشّیخ الرّئیس نفسه. کان ترجمانَ الفلاسفة و لسانَ المشّائین و فصیحَ البهلویّین و مفتاحَ الإشراقیّین و مقدامَ الإسلامیّین و المقدّمَ فی کلّ فنون الیونانیّین، لم یشارکه فی التّعلیم إلّا المتقدّم علیه أرسطو؛ و کان لا یتّصل إلّا بأهل الفضل من الشّیعة لجامعیّة العقیدة فی المذهب.»

  • تحصیل علوم و جدّیت فارابی در علوم و زهد او تا هنگام مرگ

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 384:

  • «کتاب آراء أهل المدینة الفاضلة و المدینة الجاهلة و المدینة الفاسقة و المدینة المبدلة و المدینة الضّالة: ابتدأ بتألیفه ببغداد و حمَله إلی الشّام فی آخر سنة 330 و تمّمه بدمشق سنة331، و قد طبع هذا الکتاب بمصر؛ و من تأمّله عرَف أنّه من الإمامیة العدلیّة القائلین بعصمة الأئمّة علیهم السّلام.»

    1. . لم أذکر الشّیخ الرّئیس ابن‌سینا؛ لأنّه لم یعلم مذهبه علی التّفصیل، و إن کان تشیّعه لا یعروه شکّ؛ أبوه کان إسماعیلیًّا. (تأسیس الشّیعة)

مطلع انوار ج11

225
  • صفحة 384: «کتاب السّیاسات المدنیّة، و یُعرَف ب‍ مبادئ الموجودات: کلام فی الملّة و الفقه المدنیّ، کلام جمعه من أقاویل النبیّ صلّی اللَه علیه و آله، یشیر فیه إلی صناعة المنطق.»

  • صفحة 385: «کان اتّصاله بالصّاحب بن عُبّاد ملاذِ الشّیعة لمّا کان فی بغداد، و کان الصّاحب شدید الطّلب له؛ کما فی تلخیص الآثار. و حضر أبونصر أیّام إقامته ببغداد علی أبی‌بشر متی بن یونس الحکیم، ثمّ ارتحل إلی یوحنّا بن خیلان الحکیم بحَرّان فأخَذه عنه، ثمّ رجَع إلی بغداد و تناول جمیع کتب أرسطاطالیس؛ ثمّ زمّت رکائبه إلی نحو دمشق الشّام، و اتّصل بسلطانها سیف‌الدّولة بن حمدان، فأحسن إلیه و عرَف له قدره. و کان مدّة‌ مقامه بدمشق لا یکون غالبًا إلّا‌ عند مجتمع ماء أو مشتبک ریاض مشغولًا بالتّألیف؛ و کان أزهد النّاس بالدّنیا، لا یحتفل بأمر مکسب و لا مسکن، و أجریٰ علیه سیف‌الدّولة فی کلّ یوم أربعة دراهم و اقتصر علیها لا غیر، و لم یزل علی ذلک إلیٰ أن توفّی سنة تسع و ثلاثین و ثلاث‌مائة بدمشق، و صلّی علیه سیف‌الدّولة فی أربعة من خواصّه.

  • قال القاضی نورالدّین المرعشیّ فی طبقات الشّیعة فی ترجمته: ”و لم یرد سیف‌الدّولة بذلک إلّا إیقاع الصّلاة علی طریقة الشّیعة الإمامیّة.“ قال: ”و ما کان یمکنه بهذا الوجه إلّا فی مقام الخلوة، و الظّاهر أنّه کان بمقتضی وصیّته لهم بذلک.“ ـ انتهی.

  • ثمّ اعلم أنّ بعض العلماء تسرّع فی تکفیر الفارابی، حیث وجد فی کتبه ما یدلّ علی قِدَم العالم و إنکار المعاد و أمثال ذلک؛ و لم یلتفت أنّ هذا کلّه ترجمةٌ بالعربیّ لکتب بعض الفلاسفة، لا أنّه کتابُ عقیدةٍ لأبی‌نصر الفارابی، أو لیس فی رسالة الفصوص المنسوبة إلیه خلافُ هذه الکلمات! و بالجملة لا ینبغی التسرّع فی مثل

مطلع انوار ج11

226
  • هؤلاء الأعاظم المعلوم بالضّرورة إسلامُهم و إیمانهم بمجرّد السّواد علی البیاض الّذی لم یتحقّق موضوعه، و لا حقیقة نسبته، و لا صاحب قیله؛ نعوذ باللَه من سوء الرّأی فی الأعاظم.»1

  • محمّد بن إسحاق المطلبیّ

  • وی اوّلین مُصنّف در مغازی، و شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 232:

  • «محمّد بن إسحاق المطلبیّ موالهم المدنیّ. قال فی کشف الظّنون: ”أوّل من صنّف فی علم السّیر، الإمام المعروف بمحمّد بن إسحاق، رئیس أهل المغازی، المتوفّی سنة إحدیٰ و خمسین و مائة، فإنّه جمعها.“ ـ انتهیٰ، ذکر ذلک فی باب حرف السّین؛ و قال فی باب حرف المیم: ”علم المغازی و السّیر: مغازی رسول اللَه صلّی اللَه علیه و سلّم، جمعها محمّد بن إسحاق أوّلًا، و یقال: أوّل من صنّف فیها عروة بن الزّبیر.“

  • قلت: القائل السّیوطیّ فی کتاب الأوّلیات، قال: ”أوّل من صنّف فی المغازیّ عروة بن الزّبیر، و کانت وفاة عروة بن الزّبیر سنة أربع و تسعین.“ لکنّ المشهور بین أهل العلم بالتّواریخ ما ذکره صاحب کشف الظّنون؛ و إنّما عدل السیوطیّ عن ذلک لأنّ محمّد بن إسحاق المذکور من الشّیعة، و قد نصّ علی تشیّعه الحافظ شیخ‌الإسلام ابن‌حجر فی التّقریب، و شیخ الشّیعة الشّیخ زین‌الدّین الشّهید فی حواشیه علی الخلاصة، و غیره.

  • و ظهَر ممّا ذکرنا أنّ ابن‌إسحاق و ابن‌الزّبیر إنّما صنّفا مغازی رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله لا غیر، فعبیداللَه بن أبی‌رافع تقدّمهما فی تصنیفه المذکور.

    1. . جنگ 24، ص 342 ـ 345.

مطلع انوار ج11

227
  • علی کلّ حال، فهو أوّل من صنّف فی السّیر و المغازی، و هو من خواصّ الشّیعة و شیوخها، فالشّیعة هم المتقدّمون فی تصنیف المغازی بقول مطلق، و فی تصنیف مغازی النبیّ صلّی اللَه علیه و آله علی المشهور المتصوّر، کما عرفت.»1

  • محمّد بن الحسن بن علیّ، المعروف بالشّیخ الطوسیّ

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 339:

  • «و منهم: شیخ‌الطّائفة أبوجعفر محمّد بن الحسن بن علیّ الطوسیّ، شیخها علی الإطلاق و رئیسُها الّذی تلوی إلیه الأعناق، المتقدّم ذکره فی أئمّة الحدیث و الفقه و علم تراجم الرّجال. کان إمامًا فی کلّ علوم الإسلام، مصنّفًا بکلّ ما یتعلّق بالمذهب أُصولًا و فروعًا؛ و له فی التّفسیر کتاب التّبیان الجامع لکلّ علوم القرآن، و هو کتاب جلیل فی عشرة أجزاء کبار، عدیم النّظیر فی التّفاسیر؛ أوّل من جمع فی التّفسیر جمیع علوم القرآن. و قد فهرس النّجاشیّ کلّ مصنّفاته.

  • و کان تولّده سنة 385، و توفّی سنة ستّین و أربع‌مائة، فیکون قد عُمِّر خمسًا و سبعین سنة. و کان عمره یوم وروده العراق من طوس ثلاث و عشرین سنة. أقام مع شیخه أبی‌عبداللَه المفید خمس سنین، و أقام مع السیّد المرتضی نحوًا من ثمان و عشرین سنة، لأنّ الشّیخ المفید مات سنة 412 و المرتضی سنة 434؛ و بقی الشّیخ شیخ الطّائفة علی الإطلاق أربعًا و عشرین سنة، اثنیٰ عشر سنة منها ببغداد و الباقی بالغریّ. و بها مات و دُفِن بداره قرب مسجده، و صار الیوم جزءًا من مسجده، و هو إلی الآن یعرف بمسجد الشّیخ الطوسیّ، و قبره فیه مزار یتبرّک به.»2

    1. . جنگ 24، ص 342.
    2. . جنگ 24، ص 338.

مطلع انوار ج11

228
  • محمّد بن الحسن، نجم‌الأئمّة، الرّضیّ الأسترآبادیّ الغَرَویّ

  • وی صاحب شرح رضی بر کافیۀ ابن‌حاجب، و از أعلام شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 131:

  • «و منهم: نجم‌الأئمّة، الرّضیّ الأسترآبادیّ الغَرَویّ، اسمه محمّد بن الحسن.

  • قال السیّد الشّریف الجرجانیّ ‌علیّ بن محمّد فی إجازته لمن قرأ علیه شرحَ الرضیّ فی النّحو: ”إنّ شرح الکافیة للعالم الکامل، نجم‌الأئمّة و فاضل الأُمّة، محمّد بن الحسن الرضیّ الأسترآبادی ـ تغمدّه اللَه بغفرانه و أسکنه بحبوبة جنانه ـ کتابٌ جلیلُ الخطر، محمود الأثر، یحتوی من أُصول هذا الفنّ علی أُمّها، و من فروعه علی نکاتها، قد جمع بین الدّلائل و المبانی و تقریرها و بین تکثیر المسائل و المعانی و تحریرها، و بالغ فی توضیح المناسبات و توجیه المباحثات، حتّی فاق ببیانه علی أقرانه، و جاء کتابه کعقد نظم فیه جواهر الحکم بِزَواهر الکلم.“

  • و قال الجلال السیوطیّ: ”الرضیّ الإمام المشهور، صاحب شرح الکافیة لابن‌الحاجب، الّذی لم یؤلَّف علیها بل و لا فی غالب کتب النّحو مثلُه جمعًا و تحقیقًا و حُسنَ تعلیلٍ، و قد أکبّ النّاس علیه و تداولوه، و اعتمده شیوخ العصر، و لقّبه نجم‌الأئمّة؛ و لم أقفُ علی اسمه و لا علی شیء من ترجمته.“ ـ انتهیٰ ما فی الطّبقات.

  • و ذکره منّا المحدّث العاملی، محمّد بن الحسن الحرّ فی الجزء الثّانی من کتابه أمل الآمل، قال: ”الشّیخ رضی‌الدّین، محمّد بن الحسن الأسترآبادیّ، کان فاضلًا عالمًا محقّقًا مدقّقًا؛ له کتب، منها: شرح الکافیة، و شرح الشّافیة، و شرح قصائد السّبع العلویّات لابن‌أبی‌الحدید، و غیر ذلک. و کان فراغه من شرح الکافیة سنة ثلاث و ثمانین و ستّ‌مائة. و وفاته سنة ستّ و ثمانین و ستّ‌مائة، علی ما ذکره القاضی نوراللَه التّستری

مطلع انوار ج11

229
  • فی مجالسالمؤمنین.“»

  • نجم‌الأئمّه رضی، شارح کافیه در نحو و شارح شافیه در صرف بوده است

  • صفحة 132: «و لقد أجاد المولَی العلّامة محمّد بن الحسن الفاضل الإصفهانیّ، المعروف بالفاضل الهندی، صاحب کشف اللّثام فیما کتبه علیٰ ظهر شرح الرضیّ علَی الشّافیة فی الصّرف، قال: ”شرح الشّافیة للشّیخ الرضیّ المرضیّ، نجم الملّة و الحقّ و الحقیقة و الدّین، الأسترآبادی، الّذی دُرَر کلامه أسنیٰ من نجوم السّماء، و تعاطیها أسهل من تعاطی لَآلی الماء، إذا فاه بشیءٍ اهتزّت له الطّباع، و إذا حدث بحدیث أقرط الأسماع بالاستماع. هو الّذی بین الأئمّة مَلِکٌ مُطاعٌ، للمؤالف و المخالف، فی جمیع الأراضی و البقاع.“ ـ انتهیٰ.

  • و هذا هو الکلام الفحل، و القول الجزل. و الحقّ أنّ نجم‌الأئمّة أودع فی شرحه علی الکافیة تحقیقات لم یسبق إلیها؛ و لا حام طائر فکر المحقّقین إلیها؛ فهو کتاب تفتخر الشّیعة به، و الکلّ تغترف من بحره؛ فرضوان اللَه علیه.»1

  • محمّد بن الحسین الموسوی، أبو‌الحسن، المعروف بالسیّد الشّریف الرضیّ

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 213:

  • «و منهم، بل سیّدهم: السیّد الشّریف الرضیّ. قال الثّعالبی: ”هو أشعر الطّالبین ـ من مضیٰ منهم و من غبَر ـ علیٰ کثرة شعرائهم المفلقین، و لو قلت إنّه أشعرُ قریشٍ لم أبعُد عن الصّدق.“

    1. . جنگ 24، ص 291.

مطلع انوار ج11

230
  • و قال الخطیب فی تاریخ بغداد: ”سمعت أباعبداللَه محمّد بن عبداللَه، الکاتب بحضرة أبی‌الحسن بن محفوظ، و کان أحد الرُّؤساء، یقول: سمِعت جماعةً من أهل العلم بالأدب یقولون: الرّضی، أشعر قریش.

  • فقال ابن‌محفوظ: هذا صحیح، و قد کان فی قریش من یجیّد القولَ إلّا أنّ شعره قلیلٌ؛ فأمّا مُجیدٌ و مُکثِرٌ فلیس إلّا الرضیّ.“»

  • صفحة 213: «و لم یُنشِد قطّ ممدوحًا؛ و هذه فضیلة تفرّد فیها عن الشُّعراء. و أُخریٰ أنّه لم یقبَل من أحد صلةً و لا جائزةً، حتّی أنّه ردّ صلات أبیه؛ و ناهیک بذلک شرف نفس و شدّة إباءٍ.

  • قال أبوالحسن الباخرزی فی دمیة القصر، عند ذکر السیّد الشّریف: ”له صدر الوسادة بین الأئمّة و السّادة، و أنا إذا مدَحته کنتُ کمن قال لذکاءَ: ما أنورک! و لخُفارة: ما أغزرک! و له شعرٌ إذا افتخر به أدرک به من المجد أقاصِیَه، و عقد بالنّجم نواصِیَه؛ و إذا نسب انتسب الرّقة إلی نسیبه، و فاز بالقدح المعلی من نصیبه.“ـ الخ.»1و2

  • محمّد بن محمّد البُوَیهیّ، المعروف بقطب‌الدّین الرازیّ البُوَیهیّ

  • وی شارح مفتاح سکّاکی و کتاب محاکمات، و شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 171:

  • «و منهم: الشّیخ قطب‌الدّین، له شرح مفتاح السکّاکی؛ و هو محمّد بن الرازیّ

    1. . جهت اطّلاع بیشتر بر احوال سیّد رضی و برادرش سیّد مرتضی ـ رضوان اللَه علیهما ـ رجوع شود به همین مجموعه ج 3، ص 195 ـ 215.
    2. . جنگ 24، ص 312.

مطلع انوار ج11

231
  • البُوَیهی. قال الشّیخ محمّد بن الحسن الحرّ فی الجزء الثّانی من کتابه أمَل الآمل عند ذکره:

  • فاضلٌ جلیلٌ محقِّقٌ، من تلامذة العلّامة الحلّی؛ رویٰ عنه الشّهید محمّد بن مکّی؛ و هو من أولاد أبی‌جعفر بن بابویه، کما ذکره الشّهید الثّانی فی بعض إجازاته و غیرُه، و قد نقَل القاضی نوراللَه فی مجالس المؤمنین صورة إجازة العلّامة له، و ذکَر أنّها کانت علی ظهر کتاب القواعد، فقال فیها:

  • ”قرَأ علَیَّ أکثر هذا الکتاب الشّیخُ العالم، الفقیه الفاضل، المحقّق المدقّق، زبدة العلماء و الأفاضل، قطب الملّة و الحقّ و الدّین، محمّد بن محمّد الرّازی ـ أدام اللَه أیّامه ـ قراءةَ‌ بحثٍ و تحقیقٍ و تحریرٍ و تدقیقٍ، و قد أجَزتُ له روایةَ هذا الکتاب و روایةَ جمیع مؤلّفاتی و روایاتی و ما أُجیزَ لی روایتُه و جمیعَ کتب أصحابنا السّالفین بالطّرق المتّصلة منّی إلیهم.“

  • ...

  • قلت: و نصّ شیخنا الشّهید علی تشیّعه (ره): ”له کتبٌ، منها کتاب المحاکمات؛ و هو دلیلٌ واضحٌ و برهانٌ قاطعٌ علی کمال فضله و وفور علمه (ره).“ ـ انتهیٰ.

  • و قال الشّیخ‌حسن عند الرّوایة عنه: ”الشّیخ الإمام العلّامة، مَلِک العلماء المحقّقین، قطب الملّة و الدّین، محمّد بن محمّد الرّازی، صاحب شرحَیِ المَطالع و الشّمسیّة.“ ـ انتهیٰ.

  • و من مؤلَّفاته أیضًا حاشیة الکشّاف، و حاشیةٌ أُخری للکشّاف، و شرح القواعد، و شرح المفتاح، و رسالة فی تحقیق الکلیّات، و رسالة فی تحقیق التصوّر و التّصدیق.1 ـ إنتهیٰ ما فی الأمَل.

  • و سیأتی ذکره فی أئمّة علم الکلام ـ إن شاء اللَه ـ مع تاریخ وفاته.»2

    1. . أمل الآمل، ج 2، ص 232.
    2. . جنگ 24، ص 299.

مطلع انوار ج11

232
  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 400:

  • «و منهم: قطب‌الدین الرازیّ البوَیهی، هو الحکیم الإلهیّ محمّد بن محمّد البویهیّ، أحد علماء الدهر؛ قال المحقّق الکرکی علیّ بن عبدالعالی العاملیّ فی وصفه: ”الإمام المحقّق، جامع المعقول و المنقول، قطب الملّة و الحقّ و الدّین، أبوجعفر البویهی الرازیّ، شارح الشمسیّة و المطالع فی المنطق؛ یروی عن الإمام جمال‌الدّین بلاواسطة، و هو من أجلّ تلامذته، و من أعیان أصحابنا الإمامیّة؛ قدّس اللَه تعالی أرواحهم و رضِی عنهم.“ ـ انتهی.»1

  • محمّد بن حسین، معروف به شیخ بهائی

  • [عجائب و غرائب نقل شده از شیخ بهائی]

  • [مستدرک الوسائل، مجلّد 3] صفحة 419:

  • «و قال تلمیذه الأرشد، السیّد‌حسین بن السیّد حیدر الکرکی، فی بعض إجازاته بعد ذکره شیخَه هذا فی جملة مشایخه: ”و شیخنا هذا ـ طاب ثراه ـ قد کان أفضل زمانه، بل کان متفرِّدًا بمعرفة بعض العلوم الّذی لم یحم حوله أحد من أهل زمانه و لا قبله ـ علیٰ ما أظنّ ـ من علماء العامّة و الخاصّة؛ یمیل إلی التصوّف کثیرًا، و کان منصفًا فی البحث. کنت فی خدمته منذ أربعین سنة فی الحضر و السّفر، و کان له معی محبّة و صداقة عظیمة.“ قال: ”و کنت فی خدمته فی زیارة الرّضا علیه السّلام فی السّفر الّذی توجَّه النوّاب الأعلیٰ ـ خلَّده اللَه ملکه أبدًا ـ ماشیًا حافیًا من إصفهان إلی زیارته علیه السّلام.“ ـ إلیٰ آخر ما قال.

    1. . جنگ 24، ص 348.

مطلع انوار ج11

233
  • و قوله (ره): ”کان متفرّدًا بمعرفة بعض العلوم.“ ـ إلیٰ أخره، کأنّه إشارة إلی ما کان یبرز عنه فی بعض الأحیان من الغرائب الّتی هی من آثار تلک العلوم.

  • و آلَ الأمر فی النّاس حتّی ظلموا، ینتمون إلیه کلّ نادرة و غریبةٍ أکثرها من الأکاذیب و لا مستند لها؛ بل أغرب بعض المؤلّفین من المعاصرین، فنسب إلیه کتاب الأسرارالقاسمی المعروف و أنّه أملأه علی رجلٍ اسمُه قاسم. فنسب المسکینُ إلی هذا الحبر العظیم تجویزَ العمل بالکبائر الموبقة الّتی فی هذا الکتاب: کحبس بقرة فی مطمورة، و الجماع معها، ثمّ صبّ بعض الأدویة المخصوصة فی فرجها... إلیٰ آخر المزخرفات؛ و هذا هو العمل الکبیر المسمّی عندهم بالنّاموس الأکبر، و یزعمون أنّ من آثار أجزاء هذه البقرة‌ من الإنسان عملُ الخفاء و غیره.

  • و بالجمله علمُه (ره) ببعض العلوم السرّیّة ممّا لا ینکر؛ و لنذکر غریبتین صدرتا منه، ممّا وصل إلینا بالطّرق المعتبرة:

  • اجتماع سیّد ماجد بحرانی با شیخ بهائی، و جاری ساختن شیخ از تسبیح آب را، و سؤال از سیّد

  • الأولی: قال العلّامة النّحریر، الشّیخ سلیمان الماحوزی ـ فیما ألحقه بکتاب البلغة فی الرّجال، فی ترجمة علماء البحرین ـ فی ترجمة العالم الجلیل، السیّدماجد البحرینی، قال: ”و اجتمع بالشّیخ العلّامة البهائی فی دار السّلطنة إصفهان المحروسة، فأعجب به شیخنا البهائی!“ إلی أن قال: ”و حدّثنی الشّیخ العلّامة: أنّ السّید لمّا اجتمع بالشّیخ البهائی کان فی ید الشّیخ سبحةٌ من التّربة الحسینیّة ـ سلام اللَه علی مشرِّفها ـ فتلا الشّیخ علی السّب‍حة؛ فقطر منه ماء علی طریقة ما تستعمله أهلُ الشّعابذة و العلوم الغربیة، فسأل السیّدَ (ره): أ یجوز التَّوضّأ به؟ فقال السیّد: لا یجوز! و علَّله بأنّه ماءٌ خیالیٌّ لا حقیقیّ، و لیس من المیاه المتّصلة1 المنزلة من السّماء و

    1. . خ ل: المتأصلة.

مطلع انوار ج11

234
  • النّابعة من الأرض؛ فاستحسنه الشّیخ (ره).“

  • الثّانیة: قال الفاضل المتبحّر، قطب‌الدّین الأشکِوری ـ و هو تلمیذ المحقّق الدّاماد ـ فی محبوب القلوب، فی ترجمة کمال‌الدّین بن یونس: ”حکی لی والدی ـ رحمه اللَه ـ‌ ناقلًا عن الشّیخ الفاضل، شیخ عبدالصّمد، أخِ الشّیخ الجلیل النّبیل، خاتمة المجتهدین فی عصره، بهاءالدّین العاملی ـ عامله اللَه بغفرانه الخفیّ و الجلیّ ـ :

  • أنّ أخی، شیخنا البهائی ورَد یومًا فی مجلس شاهنشاه الأعظم، مروِّج المذهب الحقّة الإمامیّة، صاحب إیران، شاه‌عبّاس الصفویّ الحسینی ـ أسکن اللَه لطیفته فی الجنان ـ، فقال له الملک: أیّها الشّیخ! استمع ما یقول رسول ملک الرّوم!

  • و الرّسول أیضًا جالس فی المجلس، فحکیٰ الرّسول أنّ فی بلادنا جماعة من العلماء العارفین للعلوم الغریبة و الأعمال العجیبة‌؛ و قد عدّ بعضَ أعمالهم، ثمّ قال: و لیس من العارفین لهذه العلوم من بین علمائکم فی إیران.

  • فلمّا رأیٰ الشّیخ أنّ کلام الرّسول قد أثَّر فی مزاجه الأشرف، و انزجر من حکایته، فقال الشّیخ بحضرته: لیس لتلک العلوم الّتی عدَّها الرّسول وَقْرٌ و اعتبار عند أصحاب الکمال!

  • و الشّیخ فی أثناء الکلام قد حلَّ شدَّ چاقشوره الّذی لبِس، و أنا أنظُر إلیه و أتعجَّب من حرکة ید الشّیخ فی هذا المجلس، و الملک الأعظم ناظر له، فبعد لحظة قد أطال الشّیخ الشدَّ فی تلقاء وجه الرّسول، ماسکًا رأسَ الشدّ بیده، فاستحال الشدّ فی الحال بالتّنین العظیم؛ فاستوحش الرّسول و کلّ أهالی المجلس، و قاموا و أرادوا الفرار من المجلس، فانجذب1 الشّیخ رأسه بجانبه، فعاد الشدّ کما کان.

    1. . خ ل: فجذب.

مطلع انوار ج11

235
  • فعرض الشّیخ بخدمته الأشرف1: أنّ تلک الأعمال لیس لها اعتبار عند ذوی الأبصار، و قد تعلّمتُ هذا العمل فی بعض هذه الأیام عن بعض أرباب المعارک فی میدان إصفهان، و هذا من أعمال الید و النّیرنجات؛ و قد تعلَّمها أصحاب المعارک لاستجلاب الدّرهم و الدّینار من العوام للحاجات. فأُفحم الرّسولُ و رجَع عن المجلس الأرفع نادمًا للتّکلُّم عند الملوک و الأفاضل بأمثال تلک الحکایات و تعییرِ العلماء بهذه الخرافات.“

  • رؤیای قاضی عزّالدین محمّد بعضی از ائمّه و دلالت او را به کتاب مفتاح الفلاح شیخ بهائی

  • و قال فی ترجمة الشّیخ (ره): ”و حکیٰ لی بعض الأعلام أنّه سمع من المولیٰ الفاضل و الحبر الکامل، قاضی معزّالدّین محمّد، أقضَی القضاة فی مدینة إصفهان، أنّه قال:

  • رأیت لیلة من اللّیالی فی المنام أحد أئمّتنا علیهم السّلام، فقال لی: اُکتب کتاب مفتاح الفلاح، و دوام العمل بما فیه!

  • فلما استیقظت و لم أسمع اسم الکتاب قطُّ من أحد، فتفحَّصتُ من علماء إصفهان، فقالوا: لم نسمع اسم هذا الکتاب.

  • و فی هذا الوقت کان الشّیخ الجلیل مع معسکر السّلطان فی بعض نواحی إیران، فلمّا قدم الشّیخ ـ رحمه اللَه ـ بعد مدّة فی إصفهان، تفحَّصتُ منه أیضًا عن هذا الکتاب، فقال: صنَّفتُ فی هذا السّفر کتاب دعاء و وسمته بمفتاح الفلاح؛ إلّا أنّی لم أذکُر اسمَه لواحدٍ من الأصحاب، و لا أعطیت نسخته للانتساخ لأحدٍ من الأحباب!

    1. . خ ل: بخدمته الشّریفة.

مطلع انوار ج11

236
  • فذکرت للشّیخ المنامَ، فبکی الشّیخ و ناولنی النّسخة الّتی بخطّه. و أنا أوّل من انتسخ ذلک الکتاب من خطّه، طاب ثراه.“

  • و من تمام نعم اللَه تعالیٰ علی هذا الشّیخ الّذی أسبغ علیه نعمه الظّاهرة و الباطنة و الدّنیا و الآخرة، أن رزَقه اللَه تعالی زوجة عالمة صالحة. قال فی الرّیاض:

  • ”بنت الشّیخ علیّ المنشار، فاضلةٌ عالمة فقیهة ـ و لم أعلم اسمها ـ محدّثةٌ، و کانت زوجة شیخنا البهائی، و قد قرأتْ علی والدها؛ و قد سمِعنا من بعض المعمّرین الثّقات الّذی شاهدها فی حیاتها: أنّها کانت تدرّس فی الفقه و الحدیث و نحوها، و کانت النّسوان یقرأن علیها، و قد ورثت من أبیها أربعة آلاف مجلّد من الکتب. و ذکر لنا بعض الأفاضل: أنّها وافرة العلم، کثیرة الفضل، و قد بقیَتْ بعد وفاة الشّیخ البهائی.“»1و2

  • محمّد بن خازم

  • [المراجعات] صفحة 91:

  • «77. محمّد بن خازم،3المعروف بأبی‌معاویة الضّریر التمیمیّ الکوفیّ. ذکره الذّهبی فی میزانه فقال: ”محمّد بن خازم الضّریر، ثقة ثبت، ما علمتُ فیه مقالًا یوجب وهنَه مطلقاً، سیأتی فی الکنیٰ.“ و حین ذکره فی الکنیٰ، قال: ”أبومعاویة الضّریر، أحد الأئمّة الأعلام الثّقات.“ إلی أن قال: ”و قال الحاکم: احتجّ به الشّیخان. وقد اشتهر عنه الغلوّ غلوّ التشیّع.“»4و5

    1. . مستدرک الوسائل، ج 2، الخاتمة، ص 228.
    2. . جنگ 23، ص 330.
    3. . بالخاء المعجمة من فوق؛ و غلط من قال ابن‌حازم بالحاء المهملة. (المراجعات)
    4. . المراجعات، ص 165.
    5. . جنگ 20، ص 58.

مطلع انوار ج11

237
  • محمّد بن عبداللَه الحافظ المعروف بامام الحاکم أبی‌عبداللَه النَّیسابوریّ

  • وی در نزد صاحب تأسیس الشّیعة، شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 294:

  • «أبوعبداللَه الحاکم النیسابوریّ الإمامیّ الشیعیّ، رضی اللَه عنه.

  • قال فی کشف الظّنون، فی باب حرف المیم، ما نصّه: ”معرفة علوم الحدیث: أوّل من تصدّی له الحاکم أبوعبداللَه محمّد بن عبداللَه الحافظ النیسابوریّ، المتوفی سنة خمس و أربع‌مائة. أوّله: الحمد للّه ذی المنّ و الإحسان و القدرة؛ و هو خسمة أجزاء مشتملة علی خمسین نوعًا. و تبعه فی ذلک ابن‌الصَّلاح، فذکر من أنواع الحدیث خمسة و ستّین نوعًا.“ ـ انتهی؛ ذکره فی صفحة 129 من الجزء الثّانی، المطبوع بالآستانة.

  • حاکم نیشابوری از أعلام بوده است و در سَبّ معاویه متظاهِر

  • إذا عرفت هذا، فقد نصّ السمعانیّ وابن‌تیمیّه و الحافظ الذهبیّ علی تشیّع الحاکم المذکور؛ قال الذهبیّ فی تذکرة الحفّاظ فی ترجمة الحاکم: ”قال ابن‌طاهر: سألت أبا إسماعیل الأنصاریّ عن الحاکم، فقال: ثقة فی الحدیث، رافضیّ خبیث. ثمّ قال ابن‌طاهر: کان شدید التعصّب للشّیعة فی الباطن، و کان یظهر التَّسنن فی التّقدیم و الخلافة؛ و کان منحرفًا عن معاویةَ و آلِه، متظاهرًا بذلک، و لا یعتذر منه.

  • قلت: أمّا انحرافه عن خصوم علیّ فظاهر؛ أمّا أمر الشیخین فمعظِّم لهما بکلّ حال، فهو شیعیّ لا رافضیّ.“ ـ انتهی ما فی تذکرة الحفّاظ.

  • و قال السَّمعانیّ: ”و کان فیه تشیّع.“ و کذلک قال ابن‌تیمّیة فی منهاج السّنة.

  • و حینئذ فقد وهَم حافظ الشام، الجلال السیوطیّ فی کتاب الوسائل فی

مطلع انوار ج11

238
  • الأوائل، حیث قال: ”أوّل من رتّب أنواعه و نوّع الأنواع المشهورة الآن ابنُ‌الصَّلاح فی مختصره المشهور.“ ـ انتهی بحروفه؛ ضرورة أنّ أبا‌عمر و عثمان بن عبدالرّحمن المعروف بابن‌الصّلاح الشهرزوریّ الحافظ الشافعیّ الدمشقیّ من أهل القرن السّابع، فإنّه توفّی سنة ثلاث و أربعین و ست‌مائة، فکیف یکون أوّل من نوّع الأنواع، و قد تقدّمه الحافظ النیسابوریّ بنحو مائتی سنة؟ فالحاکم هو المتقدم فی وضع أنواع الحدیث، لا ابن‌الصلاح التابع له فی ذلک.

  • و للحاکم النیسابوریّ المذکور کتاب المدخل إلی علم الصّحیح أیضًا، و له کتاب فضائل فاطمة الزهراء علیها‌ السّلام، و تاریخ نیسابور المشهور.

  • و عدّه ـ أعنی تاریخَ نیسابور ـ للحاکم الشّیخُ محمّدُ بن الحسن الحرّ فی آخر الوسائل، من کتب الشّیعة الإمامیّة؛ و عدّ له أیضًا ابن‌شهرآشوب فی معالم العلماء، بعد النصّ علی تشیّعه کتاب الأمالیّ و کتاب مناقب الرّضا علیه السّلام؛ و عقَد له المولی عبداللَه أفندیّ ترجمة مفصّلة فی کتاب ریاض العلماء، فی القسم الأوّل المختصّ بذکر الشّیعة الإمامیّة، و ذکره فی باب الألقاب و باب الکنیٰ؛ و ذکر أیضًا من کتبه کتاب أُصول علم الحدیث و غیر ذلک ـ طیّب اللَه تربته ـ؛ و استدرک علی البخاریّ فی صحیحه أحادیث منها فی أهل البیت، حدیث الطّیر المشویّ و حدیث من کنت مولاه.»1

  • [استناد صاحب المراجعات به متون حاکم برای اثبات تشیّع وی]

  • المراجعات، صفحة 92:

  • «78. محمّد بن عبداللَه الضّبیّ الطهانی النیسابوریّ: هو أبوعبداللَه الحاکم، إمام

    1. . جنگ 24، ص 333.

مطلع انوار ج11

239
  • الحفاظ و المحدّثین، و صاحب التّصانیف الّتی لعلّها تبلغ ألف جزء، جاب البلاد فی رحلته العلمیّة فسمع من نحو ألفَیْ شیخ، و کان أعلام عصره کالصّعلوکی و الإمام ابن‌فورک و سائر الأئمّة یقدّمونه علی أنفسهم و یراعون حقَّ فضله و یعرِفون له الحرمة الأکیدة و لا یرتابون فی إمامته، و کلّ من تأخّر عنه من محدّثِی السنّة عیالٌ علیه، و هو من أبطال الشّیعة و سدنة الشریعة؛ تعرف ذلک کلّه بمراجعة ترجمته فی کتاب تذکرة الحفّاظ للذّهبی، و قد ترجمه فی المیزان أیضًا فقال: ”إمامٌ صدوقٌ.“ و نص عَلیٰ أنّه شیعی مشهور، و نقل عن ابن‌طاهر، قال: ”سألت أبا اسماعیل عبداللَه الأنصاری عن الحاکم أبی‌عبداللَه، فقال: إمام فی الحدیث، رافضیٌّ خبیثٌ.“

  • و عَدَّ لَه الذّهبیّ شقاشقَ،1 منها قوله: ”إنّ المصطفی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم وُلِد مسرورًا مختونًا.“ و منها: ”أنّ علیًّا وصیّ.“ قال الذّهبیّ: ”فأمّا صدقه فی نفسه و معرفته بهذا الشّأن، فأمر مجمع علیه.“ وُلِد سنة إحدیٰ و عشرین و ثلاث‌مائة فی ربیع‌الأوّل، و مات ـ رحمه ‌اللَه تعالی ـ فی صفر سنة خمس و أربع‌مائة.»2

  • محمّد بن عُبَیداللَه، أبو‌رافِع

  • [المراجعات] صفحة 93:

  • «79. محمّد بن عبیداللَه بن أبی‌رافع المدنیّ: کان هو و أبوه عبیداللَه، و أخواه الفضل و عبداللَه ابنا عبیداللَه، و جدّه أبورافع، و أعمامه رافع و الحسن و المغیرة و علی، و أولادهم و أحفادهم أجمعون من صالح سلف الشّیعة، و لهم من المؤلّفات ما یدلّ علی رسوخ قدمهم فی التشیّع؛ ذکرنا ذلک فی المقصد 2 من الفصل 12من

    1. . جمعُ شِقشِقَة. (محقّق)
    2. . المراجعات، ص 214.

مطلع انوار ج11

240
  • فصولنا المهمّة1و2

  • محمّد بن عثمان بن سعید العَمرَوِی، أبوجعفر

  • وی از أولاد عمّار بن یاسر بوده و لوح قبر خود را از ساج با آیات قرآن تهیّه کرد

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام، صفحة 411]:

  • «و منهم: أبوجعفر محمّد بن عثمان بن سَعید العَمرَوی، من وُلد عمّار بن یاسر: کان من أولیاء اللَه الصّالحین و عباده المخلصین، عالم باللَه و بأحکامه، تشرق علیه أنوار الملکوت، جالسٌ علی کرسیّ الاستقامة، لا نظیر له فی عصره فی العلوم و المعارف، کان حجة المولی علَی الشّیعة، و علی یده ظهَرت الکرامات.

  • قال أبوالحسن الدلّال: ”دخَلت علیٰ أبی‌جعفر محمّد بن عثمان ـ رضی اللَه عنه ـ یومًا لأُسَلِّم علیه، فوجَدته و بین یدیه ساجةٌ و نقّاش ینقُش علیها و یکتب آیًا من القرآن و أسماء الأئمّة علیهم السّلام علی حواشیها، فقلت له: یا سیدی، ما هذه السّاجة؟

  • فقال: هذه لقبری، أُوضع علیها أو أُسند إلیها، و قد فرغت منه و أنا فی کلّ یوم أنزل فیه و أقرأ آیًا من القرآن؛ فإذا کان یوم کذا من شهر کذا من سنة کذا سرت إلی اللَه عزّوجلّ و دُفِنت فیه.

  • فلمّا خرجتُ أثبَتُّ ما ذکره، و لم أزل مترقّبًا به ذلک؛ فمات فی الیوم الّذی ذکره

    1. . همان، ص 215.
    2. . جنگ 20، ص 59.

مطلع انوار ج11

241
  • من الشّهر من السَّنة الّتی ذکرها، و دفن فیه؛ مات فی سنة أربع و ثلاث‌مائة.“

  • قال أبونصر هبة‌اللَه بن محمّد بن بنت أُمّ کلثوم بنت أبی‌جعفر العَمرویّ: ”کان لأبی‌جعفر محمّد بن عثمان العمرویّ کتب مصنّفة فی الفقه، ممّا سمعها من أبی‌محمّد الحسن و من الصّاحب علیهما السّلام، و من أبیه عثمان بن سعید عن أبی‌محمّد و عن أبیه علیّ بن محمّد؛ فیها کتب آخرها کتب الأشربة. ذکرَت أُمَّ کلثوم بنت أبی‌جعفر ـ رضی اللَه عنها ـ: إنّها أُوصِلَت ذلک إلی أبی‌القاسم الحسین بن روح ـ رضی اللَه عنه ـ عند الوصیة إلیه، و کانت فی یده.“

  • قال أبونصر: ”و أظنّها قالت: وصلت بعد ذلک إلی أبی‌الحسن السمریّ ـ رضی اللَه عنه ـ و أرضاه.“»1

  • محمّد بن علی، المعروف بابن‌شَهرآشوب

  • وی از اعلام شیعه در عصر مقتفی بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 271:

  • «و منهم: الشّیخ ابن‌شهرآشوب، صاحب معالم العلماء فی الرِّجال: قال العلّامة النوریّ فی فوائد المستدرک: ”فخر الشّیعة و تاج الشَّریعة، من أفاضل الأوائل، و البحر المتلاطم، الزّخار الّذی لیس له ساحل، محیی آثار المناقب و الفضائل، رشید الدّین، شمس الإسلام و المسلمین، أبو‌عبداللَه محمّد بن علیّ بن شهرآشوب بن أبی‌نصر بن أبی‌الجیش السَّرویّ المازندرانیّ، الفقیه المحدّث المفسّر المحقّق، الأدیب البارع الجامع لفنون الفضائل، صاحب کتاب المناقب الّذی هو من نفائس کتب

    1. . جنگ 24، ص 353.

مطلع انوار ج11

242
  • الإمامیّة.“ و ذکَر کتابه کتاب متشابه القرآن، قال: ”و هو کتاب عجیب یُنبئ عن طول باعه و کثرة تبحّره.“ قال: ”و کفاه فخرًا إذعان فحول أعلام أهل السّنة بجلالة قدرِه و علوّ مقامه.“

  • قال صلاح‌الدّین الصفدیّ فی الوافی بالوفیات: ”محمّد بن علیّ بن شهرآشوب (الثّانیة سین مهملة) أبوجعفر السرویّ المازندرانیّ، رشید الدّین الشیعیّ، أحد شیوخ الشّیعة، حفِظ القرآن و له ثمان سنین، و بلغ النّهایة فی أُصول الشّیعة. کان یُرحَّل إلیه من البلاد، ثمّ تقدّم فی علم القرآن و الغریب و النَّحو، و وعَظ علی المنبر أیّام المقتفی ببغداد فأعجبه و خلَع علیه. و کان بهیّ المنظر، حسن الوجه و الشّیبة، صدوق اللَهجة، ملیح المحاورة، واسع العلم، کثیر الخشوع و العبادة و التهجّد، لا یکون إلّا علی وضوءٍ. أثنیٰ علیه ابن‌أبی‌طیّ فی تاریخه ثناءً کثیرًا. توفّی سنة ثمان و ثمانین و خمس‌مائة.“

  • و قال الفیروزآبادی فی کتاب البلغة فی تراجم أئمّة النّحو و اللّغة: ”محمّد بن علیّ بن شهرآشوب، أبوجعفر المازندرانیّ، رشید الدّین الشیعیّ، بلغ النهایة فی أُصول الشّیعة، تقدّم فی علم القرآن و اللّغة و النّحو، و وعَظ أیّام المقتفی فأعجبه و خلع علیه، و کان واسعَ العلم، کثیرَ العبادة، دائمَ الوضوء؛ له کتاب الفصول فی النّحو، و کتاب المکنون و المخزون، و کتاب أسباب النّزول نزول القرآن، و کتاب متشابه القرآن، و کتاب الأعلام و الطَّرائق فی الحدود و الحقائق، و کتاب الجدیدة، جمع فیها فوائدَ جُمَّة. عاش مائة سنة إلّا عشرة أشهر، مات سنة ثمان و ثمانین و خمس‌مائة.“

  • و ذکره السیوطیّ فی طبقات النّحاة و أثنیٰ علیه بنحو ما ذکر؛ و کذلک تلمیذ السیوطیّ شمس‌الدّین محمّد بن علیّ بن أحمد الداودیّ المالکیّ فی طبقات المفسّرین، قال: ”أحد شیوخ الشّیعة، اشتغل بالحدیث و لقی الرِّجال، ثم‌ّ تفقّه و بلغ النّهایة فی فقه

مطلع انوار ج11

243
  • أهل مذهبه، و نبَغ فی الأُصول حتّی صار رحله، ثمّ تقدّم فی علم القرآن و القرائة و التّفسیر و النّحو؛ و کان إمام عصره و واحد دهره، أحسن الجمع و التّألیف، و غلب علیه علم القرآن و الحدیث.

  • ابن‌شهرآشوب فی الشّیعة کالخطیب البغدادیّ فی السنّة

  • و هو عند الشّیعة کالخطیب البغدادیّ لأهل السنّة‌، فی تصانیفه و تعلیقات الحدیث و رجاله و مراسیله و متّفقه و متفرقه إلی غیر ذلک من أنواعه؛ واسع العلم، کثیر الفنون. مات فی شهر شعبان سنة ثمان و ثمانین و خمس‌مائة. قال ابن‌أبی‌طیّ: ”ما زال النّاس بحلب لا یعرِفون الفرق بین ابن‌بَطّة الحنبلیّ و ابن‌بُطّة الشیعیّ، حتّی قدم الرَّشید فقال: ابن‌بطّة الحنبلیّ بالفتح، و الشیعیّ بالضَّم.“ ـ انتهی.»1

  • محمّد بن عمر، المعروف بأبی‌عبداللَه الواقِدِیّ

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 242:

  • «و منهم: الواقدیّ أبوعبداللَه محمّد بن عمر، مولَی الأسلمین من سهم بن أسلم. قال أبوالفرج محمّد بن إسحاق بن النّدیم فی کتابه الفهرست، عند ذکره للواقدیّ ما لفظه: ”و کان یتشیّع حسن المذهب، یلزَم التقیّة، و هو الذی رویٰ:

  • أنّ علیًّا علیه السّلام کان من معجزات النبیّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، کالعصا لموسی صلّی اللَه علیه، و إحیاء الموتیٰ لعیسی بن مریم علیه السّلام.

  • و غیر ذلک من الأخبار؛ و کان من أهل المدینة، انتقل إلی بغداد و وَلِیَ القضاء بها للمأمون بعسکر المهدیّ. عالمًا بالمغازیّ و السّیر و الفتوح و اختلاف النّاس فی الحدیث و الفقه و الأحکام و الأخبار.“»2

    1. . جنگ 24، ص 330.
    2. . جنگ 24، ص 322.

مطلع انوار ج11

244
  • محمّد بن عُمران المرزبانی الکاتب

  • وی شیعه بوده است و سراینده أبیات: «إذا رُمتَ مِن لَیلیٰ عَلیٰ البُعدِ نَظرَةً»

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 94:

  • «و منهم: المرزبانیّ الکاتب محمّد بن عمران، البغدادیّ المولد، الخراسانیّ الأصل؛ قال الیافعیّ فی تاریخه: ”أخذ عن ابن‌دُرَید و ابن‌الأنباریّ العلومَ الأدبیّة، و هو صاحب التَّصانیفِ المشهورة و المجامعِ الغریبة، و روایةِ الأدب، و صاحبُ التّالیفات الکثیرة، ثقةٌ فی الحدیث، قائل بمذهب التشیّع؛ و شعره قلیل و لکنّه من الجیّد، و من محاسن شعره:

  • إذا رمتُ من لیلی علی البعد نظرةً       ***       فتُطفی جوًی بین الحشا و الأضالع

  • تقول نساء الحیّ تطمع أن تری       ***       محاسن لیلی مُتْ بداء المطامع

  • و کیف تری لیلی بعین تری بها       ***       سواها و ما طَهَّرتها بالمَدامع

  • و تلتذّ منها بالحدیث و قد جریٰ       ***       حدیثُ سواها فی خروق المسامع

  • أُجِلُّکَ یا لیلی عن العین إنّما       ***       أراک بقلبٍ خاشعٍ لک خاضعِ“»1و2

  • محمّد بن محمود الآمُلیّ، المولیٰ شمس‌الدّین

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 144:

    1. . جنگ 24، ص 284.
    2. . قابل ذکر است که این ابیات از قیس بن ملوّح، معروف به مجنون عامری است که در دیوان وی، ص 122 آمده است؛ و برخی نیز این اشعار را به یزید بن معاویه ـ چنانچه در ص 297 همین کتاب آمده است ـ نسبت داده‌اند؛ جهت اطّلاع بیشتر به ترجمه و توضیح پیرامون این اشعار رجوع شود به اللَه ‌شناسی، ج 1، ص 122. (محقّق)

مطلع انوار ج11

245
  • «و منهم: المولی شمس‌الدّین محمّد بن محمود الآملیّ، صاحب کتاب نفایس الفنون الّذی جمع فیه جمیع العلوم بالفارسیّة، و قد طبع بإیران؛ ذکره المولی عبداللَه أفندیّ فی الفصل الرّابع من الخاتمة من کتاب ریاض العلماء،عند ذکر ألقاب علماء الشّیعة؛ و ذکره فی کشف الظُّنون قال:

  • نفائس الفنون فی عرائس العیون فارسیٌّ، لمحمّد بن محمود الآمُلیّ. ذکر أنّه ألّف فی کلّ فنٍّ تالیفًا، و أراد أن یجمَعها جمیعًا فی تالیفٍ واحد، فلم یزل یجمَع إلی أن بلغ مائة و عشرین علمًا؛ فألّف هذا الکتاب و رتّبه علی قسمین: الأوّل فی علوم الأوائل، و الثّانی فی علوم الأواخر؛ و قدّم الثّانی لاشتماله علی علوم [أهل] الإسلام، و هو فی تسع مقالاتٍ، و فی أوّله خمس مقالات.“ ـ انتهی ما فی کشف الظُّنون.

  • و له شرح کلیّات القانون و غیرهما؛ و کان من المؤسّسین فی جملةٍ من العلوم.»1

  • محمّد بن مسلم بن رِباح

  • [تنقیح المقال، مجلّد 3، صفحة 184]:

  • «محمّد بنُ مُسلِم بن رِباح، أبوُجعفرٍ الأوقَصُ2 الطحّانُ الأعوَرُ3 السمّانُ الطائِفیُّ الکوفیُّ القصیرُ الحَدّاجُ4 الثَّقفیُّ مَولاهُم.»5

    1. . جنگ 24، ص 297.
    2. . الأوْقَص (بالهمزة المفتوحة‌ و الواو الساکنة و القاف المفتوحة):‌ قصیر العنق.
    3. . الأعْوَر: الذی ذهب حِسُّ إحدی عَیْنَیه؛ حَدَّقَ بعینه إلیه: حدَّد النظر فیه.
    4. . الحِداجة: ما ترکَب فیه النساء علی البعیر، کالهودج، ج: حدائج؛ الحدّاج (بالحاء المهمله و الدال المشدّدة و الألف و الجیم): کثیر التحدیق بعینه، أو مبالغة فی عمل الحِداجَة، و هی القَتَب بأداته.
    5. . جنگ 16، ص 186.

مطلع انوار ج11

246
  • محمّد بن مسلم طائِفیّ

  • وی از اعاظم شیعه بوده است

  • [المراجعات] صفحة 94:

  • «81. محمّد بن مسلم بن الطائفیّ: کان من المبرّزین فی أصحاب الإمام أبی‌عبداللَه الصّادق علیه السّلام، و قد ذکَره شیخ الطّائفة أبوجعفر الطوسیّ فی کتاب رجال الشّیعة، و قد أورده الحسن بن علی بن داود فی باب الثّقات من مختصره؛ و ترجمه الذّهبی، فنُقِل القول بوثاقته عن یحیی بن معین و غیره، و أنّ القعنبی و یحیی بن یحیی و قتیبة رووا عنه، و أنّ عبدالرّحمن بن مهدیّ ذکَر محمّدَ بن مسلم الطّائفی فقال: ”کتبه صحاح“، و أنّ معروف بن واصل قال: ”رأیت سفیان الثّوری بین یدی محمّد بن مسلم الطّائفی یکتب عنه.“

  • قلت: و إنما ضعّفه مَن ضعّفه لتشیّعه؛ لکن تضعیفهم إیّاه ما ضرّه، و ذاک حدیثه عن عمرو بن دینار موجود فی الوضوء من صحیح مسلم؛ و قد أخَذ عنه ـ کما فی ترجمته من طبقات ابن‌سعد ـ کلٌّ، من وکیع بن الجراح و أبی‌نعیم و معن بن عیسی و غیرهم.

  • مات رحمه اللَه تعالی سنة سبع و سبعین و مائة. و فی تلک السّنة مات سَمِیّه محمّد بن مسلم بن جمّاز بالمدینة، و هما اثنان، ترجمهما ابن‌سعد فی الجزء 5 من طبقاته1و2

  • محمّد بن مُکَرَّم

  • وی صاحب لسان العرب، و بنابر عبارت خود در مادّۀ وَصِیّ، شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 134:

  • «و منهم: إمام اللُّغة، محمّد بن مکرَّم (بالتَّشدید) بن علی بن أحمد بن أبی‌القاسم

    1. . المراجعات، ص 217.
    2. . جنگ 20، ص 59.

مطلع انوار ج11

247
  • بن حبقة بن منظور الأنصاریّ الخزرجیّ الإفریقیّ المِصریّ الشیعیّ، جمال الدّین، أبوالفضل، صاحب لسان العرب المشهور. قال محمّد بن شاکر فی فوات الوفیات: ”و کان فاضلًا، و عنده تشیّعٌ بلا رفضٍ.“

  • أقول: ذکَر فی مادّة ”وَصِیَ“ فی لسان العرب، ما لفظه: ”و قیل لعلیّ علیه السّلام وَصِیٌّ؛ لاتّصال نَسَبه و سَببِه و سَمتِه بنسبِ سیّدنا رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و سببِه و سمتِه. قلت: کرّم اللَه وجه أمیرالمؤمنین علیّ و سلّم علیه، هذه صفاته عند السَّلف الصّالح رضی اللَه عنهم؛ و یقول فیه غیرهم: لولا دُعابة فیه.“ ـ انتهی.

  • فتأمّل قوله: «و یقول فیه غیرهم لولا دُعابة فیه» فإن صحّ ما قیل، إنّ قائل ذلک عُمَر فهو رفضٌ؛ لأنّه حکم علیه بأنّه لیس من السَّلف الصّالح بسبب قوله ذلک.

  • و قال الجلال السیوطیّ: ”وُلِد سنة ثلاثین و ستّ‌مائة فی المحرّم، و سمع من ابن‌المقیر و غیره، و جمع و عمّر و حدّث و اختصر کثیرًا من کتب الأدب المطوّلة کالأغانی و العِقد و الذَّخیرة و مفردات ابن‌البیطار.“ و نقل: ”إنّ مختصراته خمس‌مائة مجلّداً.“ قال: ”و خدم فی دیوان الانشاء مدّة عمره، و وَلِی قضاء طرابلس، و کان صدرًا، رئیسًا، فاضلًا فی الأدب، ملیح الانشاء؛ روی عنه السبکیّ و الذهبیّ.“ و قال: ”تفرّد فی العوالی، و کان عارفًا بالنَّحو و اللُّغة و التّاریخ و الکتابة، و اختصر تاریخ دمشق فی نحو ربعه، و عنده تشیّع بلا رفض؛ مات فی شعبان سنة إحدی عشرة و سبع‌مائة.“ و نقَل من شعره.

  • و قال فی کشف الظُّنون: ”المتوفّی سنة ستّ‌ عشرة و سبع‌مائة.“ و کذا ضبطه غیره، کصاحب البُلغَة، صدّیقٌ حسنٌ و قال: ”و قیل: توفیّ سنة 771.“ و سیأتی ذکره

مطلع انوار ج11

248
  • فی مشاهیر أئمة اللّغة فی فصله، إن شاء اللَه تعالی.»1

  • محمّد بن وُهَیْب

  • تشیّع او و طاووس و أعمش و یحیی بن یَعْمُر

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 192:

  • «و منهم: محمّد بن وهیب، أبوالقاسم الحمیریّ البغدادیّ، الشّاعر المشهور؛ ذکره أبوالفرج فی الأغانیّ مفصّلًا، و عقد له ضیاء‌الدّین ترجمة فی نسمة السحر. أسند أبوالفرج فی الأغانیّ عن محمّد بن القاسم بن یوسف الکاتب البغدادیّ، قال: ”کان محمّد بن وهیب یأتی إلی أبی، فقال له أبی یومًا: إنّک تأتینا و قد عرَفت مذهبنا، فنحبّ أن تُعرِّفنا مذهبک، فنوافقک أو نخالفک.

  • فقال له: فی غدٍ أُبیّن لک أمری؛ فکتب إلیه من الغد:

  • أیّها السائل قد نبِهت إن کنتَ ذکیّا       ***       أحمد اللَه کثیرًا بأیادیه علیّا

  • شاهدًا أن لا إله غیره ما دمت حیّا       ***       و علی أحمد بالصِّدق رسولًا و نبیّا

  • و منحت الودّ قرباه و والیت الوصیّا       ***       و أتانی خبر مصـرِّح لم یک شیّا

  • أن علی غیر اجتماع عقَدوا الأمر بدیّا       ***       غیرُ شتّامٍ و لکنّی تولّیت علیّا“

  • قال صاحب نسمة السحر: ”هذه طریقة جماعة من السَّلَف، کیحیی بن یعمر. و إبراهیم النخعیّ؛ و أمّا الأعمش و سفیان الثوریّ و طاوس الیمانیّ، فإنّ الشَّهرستانیّ عدّهم فی مِلَلِه من الإمامیّة. قلت: ستعرِف تحقیق الحال فی الأعمش و طاوس فی فصل، علم القرآن.“»2

    1. . جنگ 24، ص 294.
    2. . جنگ 24، ص 305.

مطلع انوار ج11

249
  • محمّد بن هانی أندلسیّ، المعروف بالمغربی

  • وی از أعاظم شعراء شیعه بوده است

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام] صفحة 206:

  • «و منهم: ابن‌هانی الأندلسیّ، اسمه محمّد بن هانی، و یُکنّی أباالقاسم المغربیّ؛ کان أشعرَ شعراء عصره و أفصحَ أُدباء دهره. قال الشّیخ محمّد بن الحسن الحر العاملی فی أمَلِ الآمِل: ”محمّد بن هانی المغربیّ الأندلسیّ، فاضلٌ شاعرٌ أدیبٌ صحیحُ الاعتقاد، توفّی سنة 362، و له شعر کثیر فی مدح أمیرالمؤمنین، و له دیوان شعر حسن، و کان معاصرًا للمتنبّی، و قد عدّه ابن‌شهرآشوب من شعراء أهل البیت.“ ثمّ نقل قطعة من شعره الدالّة علی تشیّعه و حسن عقیدته.

  • و قال ابن‌خلّکان: ”و لیس فی المغاربة من هو فی طبقته، لا من متقدّمیهم و لا من متأخّریهم، بل هو أشعرهم علی الإطلاق، و هو عندهم کالمتنبّی عند المشارقة، و کانا متعاصرین.“ و ذکر دیوانه و قال: ”إنّه کبیر و لولا ما فیه من الغُلوّ فی المدح و الإفراط المفضی إلی الکفر، لکان من أحسن الدَّواوین.“

  • قلت: یرید ما یوجد فی دیوانه فی العلویّین بمصر، مثل قوله:

  • ما شئتَ لا ما شاءتِ الأقدارُ       ***       فَاحکُم فأنتَ الواحد القهّار

  • و هذا من باب التّوریة لا علی الحقیقة، کما لا یخفیٰ علی الخبیر بأحوال ابن هانی، و هو بریءٌ من کُلِّ سوء و غلوّ؛ نعم هو رجل شیعیٌّ مجاهرٌ بالتشیّع مُبغِضٌ لخصوم علیّ علیه السّلام، و هو القائل:

  • بأسْیافِ ذاکَ البَغیِ أوّلَ سَلِّها       ***       أُصیب عَلِیٌّ لا بسیفِ ابن مُلجَمِ

  • و بالحقد حقدِ الجاهلیّة إنّه       ***       إلی الآن لم یذهَب و لم یتصـرَّم

مطلع انوار ج11

250
  • و قد غَصَّت البیداءُ بالعیس1 فوقها       ***       کرائم أبناء النبیّ المکرّم

  • فما من حریم بعدها فی تحرّج       ***       و لا هتک ستر بعدها بمحرّم

  • حتّی قتل علی التشیّع فی یوم الأربعاء لسبع لیالٍ بقین من رجب سنة اثنین و ستّین و ثلاث‌مائة، و عمره ستّ و ثلاثون سنة أو اثنان و أربعون سنة؛ و الحقّ أنّه من الآیات الباهرة و النَّوادر النّادرة.»2

  • محمّد بن یحیی بن البِطرِیق

  • ابن بطْریق و بیت او در حِلّه جمیعاً شیعه بوده‌اند

  • [تأسیس الشّیعة لعلوم الاسلام] صفحة 130:

  • «قلت: آل البِطْریق بیت جلیل بالحِلَّة من الشّیعة الإمامیّة، بیت علم و فضل و أدب، تقدّم ذکر بعضهم؛ منهم: محمّد بن یحیی بن البطریق، أخو صاحب التّرجمة. و هما ابنا الشّیخ شمس‌الدّین أبوالحسین یحیی بن الحسن بن الحسین بن علیّ بن محمّد بن البِطْریق الحِلیِّ الأسدیّ، المتکلّم الفاضل، المحدّث الجلیل، المعروف بابن‌البِطْریق، یروی عن ابن‌شهرآشوب سنة خمس و تسعین و خمس‌مائة، و هو صاحب العمدة فی مناقب الأئمّة، و الخصائص فی مناقب أمیرالمؤمنین؛ و هو أشهر من أن تُشرح أحوالُه، من کِبار شیوخ الشّیعة، رضی اللَه عنه.»3

  • محمّد بن اسماعیل بن بَزیع

  • [روایت امام رضا علیه السّلام در شرایط اشتغال در ابواب ظلمه]

  • در کتاب منتهی المقال (رجال بوعلی)، صفحه 262، در ضمن ترجمۀ محمّد بن

    1. . أی: ضاقت المفازةُ بالإبل، إبلٍ بیض فی بیاضها ظلمةٌ خفیّة. (محقّق)
    2. . جنگ 24، ص 311.
    3. . جنگ 24، ص 290.

مطلع انوار ج11

251
  • اسماعیل بن بَزِیع آورده است که:

  • «و حکیٰ بعض أصحابنا عن ابن‌الولید قال: ”و فی روایة محمّد بن إسماعیل بن بزیع: قال أبوالحسن الرضا علیه السّلام:

  • إنَّ لِلّه تعالی بأبواب الظالمین مَن نوَّر اللَهُ به البُرهان و مکَّن له فی البلاد لیدفَعبهم عن أولیائه و یُصلح اللَه بهم أُمورَ المسلمین؛ إلیهم یلجأ المؤمنُ من الضُرِّ، و إلیهم یَفزَع ذوالحاجة من شیعتنا، و بهم یؤمن اللَهُ رَوعَة المؤمن فی دار الظّلم؛ أولئک هم المؤمنون حقًّا، أُولئک أُمناء اللَه فی أرضه، أُولئک نور اللَه فی رعیّته یوم القیامة، و یزهَرُ نورهم لأهل السّماوات کما تَزهَرُ الکواکب الزُهریَّةُ لأهل الأرضِ، أولئک من نورهم نورُ القیامة، تُضِیء منهم القیامةُ، خُلِقوا واللَه للجنة و خُلقَت لهم؛ فهنیئًا لهم. ما علی أحدکم أن لو شاء لَنالَ هذا کلَّه!

  • قال: قلت: بماذا، جَعَلَنی اللَهُ فِداک؟!

  • قال: یکون معهم فیَسُّرنا بإدخال السُّرور علی المُؤمنین من شیعتنا؛ فکُن منهم یا محمّد!“»1

  • حدیثی دربارۀ احوال محمّد بن اسماعیل بن بَزیع

  • اقول: این روایت را مرحوم مامقانی در تنقیح المقال، در ضمن احوال محمّد بن اسماعیل بن بزیع آورده است. و نیز روایت دیگری را با سند متّصل بیان می‌کند از حسین بن خالد صیرفی: «قال: کنّا عند الرّضا علیه السّلام و نحن جماعة، فذکر محمّد بن إسماعیل بن بزیع، فقال: ”وددتُ أنَّ فیکم مثلَه.“»2و3

    1. . منتهی المقال، ج 5، ص 368.
    2. . همان، ص 369.
    3. . جنگ 7، ص 571.

مطلع انوار ج11

252
  • محمدعلی سبط

  • در نسب آیة اللَه آقای سیّد محمّدعلی سِبط

  • آیة اللَه سیّد محمّد‌علی سبط، فرزند سیّد محمّد نبی، فرزند حاج سیّد موسی، فرزند سیّد اسماعیل، فرزند سیّد حسین، فرزند سیّد عبدالباقی که شرح حالش در اعیان الشّیعه مسطور است.

  • و از طرف مادر: نام مادرش خدیجه، دختر زهرا، بنت شیخ مرتضی انصاری است؛ و نام داماد مرحوم شیخ که مرحومه زهرا را به حبالۀ نکاح خویش درآورده است، سیّد محمّدطاهر می‌باشد.

  • معاویة بن عَمّار الدُّهْنیّ

  • وی از اعاظم شیعه بوده است

  • [المراجعات] صفحة 95:

  • «83. معاویة بن عَمّار الدُّهنیّ البَجَلیّ الکوفی، کان وجهاً فی أصحابنا و مقدّمًا عندهم، کبیر الشأن، عظیم المحل، ثقةٌ. و کان أبوه عمّار أُسوةً لمن تأسیّ، و مثالًا فی الثّبات علی مبادئ الحقّ، و مثلًا ضربه اللَه للصّابرین علی الأذی فی سبیله، قطع بعض الطّغاة الغاشمین عُرقوبَیه فی التشیّع ـ کما ذکرناه فی أحواله ـ ، فما نکل و ما وهن و لا ضعف حتّی مضی لسبیله صابرًا محتسبًا. و ابنُه معاویة هذا علی شاکلته، و الولد سرّ

    1. . جنگ 15، ص 56.

مطلع انوار ج11

253
  • أبیه فیه، و من یشابه أباه فما ظلم؛ صحِب إمامَیه الصّادق و الکاظم علیهما السّلام، فکان من حملة علومهما، و له کتب فی ذلک روَیناها بالإسناد إلیه.»1

  • معروف بن خَرَّبوذ الکَرخیّ

  • وی از اعاظم شیعه بوده است

  • صفحة 95: «84. معروف بن خرّبوذ2 الکرخیّ، أورده الذهبیّ فی میزانه، فوصفه بأنّه صدوقٌ شیعیٌ، و وضع علی اسمه رمز البخاری و مسلم و أبی‌داود إشارة إلی إخراجهم له، و ذکر أنه یروِی عن أبی‌الطّفیل، قال: ”و هو مقلّ.“ حدّث عنه أبوعاصم و أبوداود و عبیداللَه بن موسی و آخرون، و نقَل عن أبی‌حاتم أنّه قال: ”یکتب حدیثه.“

  • قلت: و ذکره ابن‌خلّکان فی الوفیات فقال: ”هو من موالی علیّ بن موسی الرضا.“ ثم استرسل فی الثّناء علیه فنقل عنه حکایةً قال فیها: ”و أقبلتُ علی اللَه تعالی و ترکت جمیع ما کنتُ علیه إلّا خدمة مولای علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام.“ ـ الخ.

  • و ابن‌قتیبة حین أورد رجال الشّیعة فی کتابه المعارف، عدّ معروفًا منهم. احتجّ مسلم بمعروف و دونک حدیثه فی الحجّ من الصّحیح عن أبی‌الطّفیل.

  • توفّی ببغداد سنة مائتین،3 و قبره معروف یزار. و کان سَرِیّ السَّقَطیّ من تلامذته.»4و5

    1. . المراجعات، ص 229.
    2. . و قیل: ابن فیروز، و قیل: ابن الفیروزان، و قیل: ابن علی. (علّامه طهرانی، قدّس سرّه)
    3. . و قیل: سنة 201، و قیل: سنة 204. (علّامه طهرانی، قدّس سرّه)
    4. . المراجعات، ص 220.
    5. . جهت اطّلاع بیشتر بر احوال معروف کرخی رجوع شود به همین مجموعه, ج 3، ص 121 ـ 137.

مطلع انوار ج11

254
  • منصور بن مُعتَمِر

  • وی با رفقایش از اهل کوفه: أعمَش و أبواسحاق و زُبَید الیامی، از اعاظم شیعه بودند

  • [المراجعات] صفحة 96:

  • «85. منصور بن المعتمر بن عبداللَه بن ربیعة السّلمی الکوفی: کان من أصحاب الباقر و الصّادق و له عنهما علیهما السّلام، کما نصّ علیه صاحب منتهی المقال فی أحوال الرّجال؛ و عدّه ابن‌قتیبة من رجال الشّیعة فی معارفه؛ و الجوزجانیّ عدّه فی المحدّثین الّذین لا تحمد النّاس مذاهبهم فی أُصول الدّین و فروعه، لتعبّدهم فیها بما جاء عن آل محمّد، و ذلک حیث قال: ”کان من أهل الکوفة قوم لا یحمَد النّاس مذاهبهم، هم رءوس محدّثی الکوفة مثل أبی‌إسحاق و منصور و زبید الیامی و الأعمش و غیرهم من أقرانهم؛ احتملهم النّاس لصدق ألسنتهم فی الحدیث.“ ـ الخ.

  • قلت: ما الّذی نقموه من هؤلاء الصّادقین؟! أ تمسّکهم بالثّقلین، أم رکوبهم سفینة النّجاة، أم دخولهم مدینة علم النبیّ من بابها (باب حطّة)، أم التجائهم إلی أمان أهل الأرض، أم حفظهم رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فی عترته، أم خشوعهم لِلّه و بکاءهم من خشیته؟! کما هو المأثور من سیرتهم، حتّی قال ابن‌سعد، حیث ترجم منصورًا فی صفحة 235 من الجزء 6 من طبقاته: ”إنّه عمش من البکاء خشیةً من اللَه تعالی.“ قال: ”و کانت له خرقةٌ ینشَف بها الدّموع من عینیه. قال [سفیان بن عیینة]: و زعموا أنّه صام ستّین و قامها.“ ـ الخ. فهل یکون مثل هذا ثقیلًا علی النّاس مذمومًا؟! کلّا! و لکن مُنینا بقوم1 لا ینصفون؛ فإنّا للّه و إنا إلیه راجعون.

    1. . منینا بقوم: أی ابتُلینا بهم. (محقّق)

مطلع انوار ج11

255
  • و روی ابن‌سعد فی ترجمة منصور، عن حمّاد بن زید: ”قال: رأیت منصورًا بمکّة. قال: و أظُنّه من هذه الخشبیّة، و ما أظُنّه کان یکذِب.“ ـ الخ.

  • قلت: ألا هَلُمّ فانظُر إلی الاستخفاف و التحامل و الامتهان و العداوة المتجلّیة من خلال هذه الکلمة بکل المظاهر؛ و ما أشدّ دهشتی عند وقوفی علی قوله: ”و ما أظنّه یکذب.“ وَیْ وَیْ کأنّ الکذب من لوازم أولیاء آل محمّد، و کأنّ منصورًا جری فی الصّدق علی خلاف الأصل! و کأنّ النّواصب لم یجدوا لشیعة آل محمّد اسمًا یطلقونه علیهم غیر ألقاب الضّعة، کالخشبیّة و التّرابیّة و الرّافضة و نحو ذلک! و کأنّهم لم یسمعوا قوله تعالی: ﴿وَلَا تَنَابَزُواْ بِٱلۡأَلۡقَٰبِ بِئۡسَ ٱلِٱسۡمُ ٱلۡفُسُوقُ بَعۡدَ ٱلۡإِيمَٰنِ﴾!1

  • و قد ذکر ابن قتیبة الخشبیّة فی کتابه المعارف، فقال: ”هم من الرّافضة؛ کان إبراهیم الأشتر لقِی عبیداللَه بن زیاد و أکثر أصحاب إبراهیم معهم الخشب، فسمّوا الخشبیّة.“ ا‌ه‍ ‌.

  • قلت: إنّما نبزوهم بهذا توهینًا لهم [و استهتارًا بقوتهم و عتادهم، لکن هؤلاء الخشبیّة قتلوا بخشبهم سلف النواصب، ابن‌مرجانة] و استأصلوا شأفة أُولئک المردة، قتلة آل محمّد، ﴿فَقُطِعَ دَابِرُ ٱلۡقَوۡمِ ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ وَٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ﴾،2 فلا بأس بهذا اللّقب الشرّیف و لا بلقب الترابیّة نسبة إلی أبی‌تراب بل لنا بهما الشّرف و الفخر.»3

  • موسی بن قَیْس حَضرَمِیّ

  • وی از شیعیان بوده است

  • المراجعات، صفحة 98:

    1. . سوره حجرات (49) آیه 11.
    2. . سوره أنعام (6) آیه 45.
    3. . المراجعات، ص 220.

مطلع انوار ج11

256
  • «87. موسی بن قیس الحضرمیّ، یکنّی أبا‌محمّد: عدّه العقیلیّ من الغلاة فی الرّفض، و سأله سفیان عن أبی‌بکر و علیّ فقال: ”علیٌّ أحبّ إلیَّ؛ و کان موسی یروی عن سَلِمَة بن کهیل، عن عیاض بن عیاض، عن مالک بن جعونة، قال: سمِعت أُمَّ سلمة تقول: عَلِیٌّ عَلَی الحقّ، فمن تبِعه فهو عَلَی الحقّ، و من ترَکه ترک الحقَّ عهدًا معهودًا.“ رواه أبو‌نُعَیم الفضل بن دکین عن موسی بن قیس.»1و2

  • موسی مبرقع

  • [در احوالات امام علی النقی علیه السّلام و برادرشان موسی مُبَرقَع]

  • در کتاب مناقب ابن‌شهرآشوب، طبع سنگی، جلد 2، ضمن احوال حضرت امام علی نقی علیه السّلام، صفحه 448 و 449 گوید:

  • «الحسینُ بنُ الحسنِ الحسنیُّ قال: حدَّثَنی أبو‌الطیِّبِ المدینی قال: ”کان المُتَوکّلُ یقول: أعیانی أمرُ ابن‌الرِّضا!3 فلا یُشارِبُنی!

  • فقیل له: فهذا أخُوهُ مو