پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 5: في أن واجب الوجود واحد
توضیحات
فصل(5) في أن واجب الوجود واحد
درس یکصد و چهل و سوم
نحوۀ وحدت واجب الوجود (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فى أنّ واجبَ الوجودِ واحدٌ لا بمعنى أنّ نوعَه منحصرٌ فى شخصِه.
اشکال مرحوم آخوند به قائلین به وحدت نوعی برای واجب الوجود
این فصل در وحدت واجب الوجود است و بحث از وحدت به این معنی كه اثبات نوعیت براى واجب الوجود مىكند ولى آن نوعیت را نوعیت واحد مىداند. یعنى گرچه مفهومى است كه دال بر اكثرین است ولى این مفهوم مصداق واحدى بیشتر ندارد، مانند مفهوم شمس كه مصداق واحد بیشتر ندارد ولى این مفهوم دال بر افراد اكثرین مىتواند باشد. همینطور مفهوم واجب الوجود یك مفهومى است كه ممكن است بر افراد كثیرى دلالت كند بما أنّ هذه الطبیعةُ یُمكنُ أن یصدُقَ له افرادٌ متعددةٌ فى كلّ طبیعةٍ و قولوا هكذا. هر طبیعتى بماهیته دلالت بر افراد كثیرى دارد؛ حالا یا آن افراد كثیر تحقق خارجى دارند یا آن افراد كثیر تحقق خارجى ندارند. آن افرادى كه تحقق خارجى ندارند، یا اینكه ممكن است تحقق خارجى داشته باشند مانند شمس، شمس یك طبیعت نوعیهای است كه دال بر كثیرین است:
یا مانند آنهایى كه معتقدند به اینكه عنقایى وجود دارد و داراى این خصوصیات است. این طبیعت در خارج یك فرد دارد ولى باز مىتوان مانند او را هم در خارج تصویر كرد و اشكالى پیش نمىآید. یا مانند بارى تعالى که در خارج یك فرد بیشتر ندارد و تحقق ثانى براى این فرد محال است. افرادى كه قائل به این مسئله و این مطلب هستند مانند مواقف1 اینها قائل به نوعیت مفهوم واجب الوجود هستند؛ اگرچه در خارج یك فرد بیشتر ندارد و فرد ثانى هم براى او مستحیل خواهد بود. درهرصورت اثبات نوعیت براى واجب كردهاند. اثبات نوعیت مقتضى اثبات ماهیت است و از این نقطه نظر مرحوم آخوند بر ایشان ایراد وارد مىكنند.
فصل (5)
فى أنّ واجبَ الوجودِ واحدٌ
لا بمعنى أنّ نوعَه منحصرٌ فی شخصِه علىٰ ما توُهِّمَ إذ لا نوعَ لحقیقةِ الوجودِ كما مرّ فمجردُ كونِه متشخَّصًا بنفسِ ذاتِه لا یوجَبُ استحالةَ واجبِ الوجودِ الآخرِ مِن دونِ الرجوع إلى البرهانِ.1
«منظور ما از وحدت واجب الوجود این نیست كه یك نوعى داشته باشد و آن نوع منحصر در شخص واجب الوجود باشد همانطور كه اینطور تصویر شده است، زیرا همانطور که گذشت براى حقیقت وجود، نوع قابل تصور نیست، (چون وجود مافوق ماهیت است و مافوق حدود و مافوق رسوم است و هر چیزى كه داخل در حد نگنجد نمىتواند مقوّم ماهیت باشد و ماهیت از او تركیب شده باشد.) اینكه ما مىگوییم: بنفس ذاته تشخص دارد و تشخص او احتیاج به غیر ندارد، مجرد تشخص این ذات واجب الوجود بهتنهایى كفایت نمىكند كه ما بىنیاز از برهان باشیم بلكه ممكن است كه واجب الوجود تشخص بذاته را داشته باشد.»
درعینحال شخصى ـ لقائلٍ أن یقول ـ بگوید: ما یك واجب الوجود دیگرى هم داشته باشیم، آن هم تشخص بذاته داشته باشد. یعنى همانطورى كه این واجب الوجود، متشخص به ذات است و محتاج به غیر نیست و از ناحیۀ غیر براى او تشخص نیامده است [یک واجب الوجود دیگری هم داشته باشیم که تشخص بذاته داشته باشد.] چون تشخص براى ما از ناحیۀ غیر مىآید و از ناحیۀ علت مىآید اما در واجب الوجود، تشخص واجب الوجود و تعینش بنفس ذاته است؛ یعنى به این معنی كه نفس تصور وجود اقتضاى استغنای او را از غیر مىكند، یعنى نفس تصور وجود، مقتضى براى تشخص است ولى در ما اینطور نیست، نفس تصور ماهیت ما اقتضای تشخص را نمىكند، تا مادامى كه وجود نیاید و در خارج به او ضمیمه نشود. حالا وجود هم كه مىخواهد بیاید و به ماهیت ضمیمه بشود ـ ضمیمه شدن، بهمعناى اصطلاحى نیست که شیئى قبلاً باشد، بلکه یعنى این وجود بیاید و این ماهیت را محقق كند ـ افاضۀ این وجود باز نیاز به علت دارد.
پس شما ببینید كه خود ماهیات در عوالم ماهیت، صرفاً اقتضای تشخص را نمىكند؛ لعلّ اینكه ماهیاتى هستند و اصلاً تشخص خارجى ندارند. ممكن است شما الآن در ذهن خودتان بسیارى از ماهیات را تصور كنید كه وجود خارجى ندارند؛ یك حیوانى كه دهتا سر داشته باشد وجود خارجى ندارد. پس نفس خود ماهیت بهتنهایى اقتضای تشخص را نمىكند. چطور اینكه ما این بحث را در مورد لوازم ذاتى ماهیت گفتیم. در آنجا گفتیم كه نفس تصور ماهیت اقتضای لوازم ذاتىاش را مىكند. یعنى اگر شما یك مثلثى را تصور كردید نفس تصور مثلث اقتضای زوایاى ثلاث را مىكند؛ بخواهید یا نخواهید.
تأثیر تصور ماهیت در تحقق بهشت و جهنم
حالا آیا نفس تصور ماهیت اقتضای وجود را مىكند؟ نه، اقتضای وجود را نمىكند. شما ماهیت را تصور مىكنید و وجود هم ندارند. اگر انسان نفس تصورش اقتضای وجود خارجى را مىكرد كه واویلا بود و هرچه دلش مىخواست به ذهنش مىآورد و در خارج هم برایش میبود. نمىشود، ما قدرتمان محدود است. بله، نفس تصور بهشت و نفس خاص، در خارج خودش موجد است، یعنى خودش محقق این مسئله است. حالا آیا این در بهشت هست و براى انسان مىآید یا نفس خاص، خودش درست مىكند؟ شما تحقیق کردید که كدام درست است؟
تلمیذ: خودش درست مىكند.
تلمیذ: «العالمُ یخلُقُ بهمّتِه.»
استاد: خب حالا آیا بهشت عرفاء هستند؟!
تلمیذ: نه، بنده در همین دنیا را عرض مىكنم. این نفس تصور ماهیت را ایجاد مىكند در خارج به وجود.
استاد: عارف این كار را مىكند. خب حالا در بهشت را مىگویید!
تلمیذ: هروقت به بهشت برسیم ... .
استاد: درهرصورت اینجا اینطورى است دیگر. حالا هست و آن وجود با خاص تطبیق مىكند. آخر از این كلكها خدا خیلى سر ما مىزند!! ما یكمقدار به كارهایش وارد شدیم!! فرموده: ﴿فِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ ٱلۡأَنفُسُ وَتَلَذُّ ٱلۡأَعۡيُنُ﴾1 بعد آنطرف هم گفت كه گول این حرفها را نخورید، آنجا خودش وارد است که چه خواستهایى را بدهد و چه خواستهایى را ندهد!! همانطور كه یك بچه هر خواستى از او متمشى نیست!! حالا داریم شوخى مىكنیم، البته ممكن است بعضىهایش هم جدى باشد!!
تلمیذ: این یك امر قهرى است كه هر خواستهای بستگى به شاكلۀ طرف و تصورات طرف دارد. این یك امر قهرى است و هر كسى در محدودۀ خودش فكر مىكند.
استاد: حالا صحبت سر این است كه آیا ما با خواستهاى در عالم دنیا به آخرت میرویم، یعنى در عالم آخرت هم همین خواستها را داریم یا اینكه اصلاً در آنجا تبدل موضوع مىشود؟ لذا حالا اگر یك كسى بخواهد در آنجا به بعضى از نعمات مشغول باشد معلوم نیست چنینخبرهایى باشد، اصلاً آنجا تبدل موضوع مىشود!! درهرصورت خلاصه اوستا كریم خودش خوب بلد است و خلاصه دو سرش در دستش میباشد!
تلمیذ: تبدل موضوع مىشود یا اینكه یك مرتبۀ دیگرى از ظهور و بروز داریم. یعنى یك مرتبه از انسان ظهور و بروز دارد كه این مرتبۀ دنیایى ظهور و بروزش در همین خواستههاست؟
استاد: عرض نكردم تبدل موضوع است كه حیوان بشود. نه، آن یك مظهرى است و الآن هم یك مظهر است. چون مسئلۀ انسانیت و حقیقیت انسانیت به این خواستهاى مادى و شهوانى نیست. یعنى این خواستهاى مادى و شهوانى ظهور مرتبۀ حیوانیت انسان است، نه مرتبۀ انسانیت او. در مرتبۀ انسانیت انسان نكاح معنی ندارد، در مرتبۀ انسانیت انسان أكل و شرب معنی ندارد. این اكل و شرب و رشد و نمو و ورود و خروج و امثالذلك تمام اینها براى مراحل حیوانیت است، حیوان اینطور است. چون انسان در بقاء خودش نیازى به اینها دارد خداوند در وجود انسان از مرتبۀ حیوانیت قرار داده است؛ بهخاطر این جهت است. چرا ملائكه تولید تناسل ندارند؟ چون حیوان نیستند. چرا اكل و شرب ندارند؟ چون حیوان نیستند. رزق آنها نحو دیگرى است. آنها رزقشان به افاضۀ به علم است، علم برآنها افاضه مىشود؛ یك علمى كه اگر یك ذرهاش به ما افاضه بشود تا دنیا دنیاست دست از خواب و خوراك برمىداریم! گیرمان نمىآید! خدا سر ما را به همین چیزها گرم كرده است. ما را اینجا آورده است و با این چیزها مشغول كرده است و از آن حرفها خبرى نیست. مگر اینكه یكى زرنگ باشد و خدا تأییدش بكند و یك جورى مسائل را متوجه بشود! حالا آن طرف قضیه كه مىرود، خلاصه از این خبرها نیست. مىگفت: آن بَهشتی که از این چیزها نداشته باشد من آن را نمىخواهم!! صحبت این است كه ما خیال مىكنیم خبرى نیست. حالا مىگوییم: نكند سیب و گلابى و پرتقالش هم اینطورى باشد! یعنى آن طرف تبدل موضوع و این حرفها باشد و ﴿فِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ﴾ یعنى حدود اشتها تغییر و تبدل داشته باشد! ولى ظاهراً مثل اینكه این یك قلمش هست، خیلى ناراحت نشویم! هندوانهاى و خربزهاى و پرتقالى و از این چیزها ظاهراً هست!
تلمیذ: آیه هست که این چیزهایى كه در آنجا مىدهند اهل بهشت مىگویند: اینها را كه در دنیا هم خوردیم. یعنى همین میوههاى دنیایى آنجا هست.
استاد: دنیا نیست. نهخیر، آن صورت و حقیقتش همین میوۀ در دنیا به این صورت است و بعد در آنجا به آن صورت دیگر است.
تلمیذ: حالا مىشود گفت که اینجا آن حقائق را كه مىبینیم مىفهمیم آنچه كه هست آن برداشت خود ما است. مىگوییم: اینكه ما اینجا یك سیب مىبینیم درست نبوده است آن حقیقتش بوده ما متوجه نبودیم.
استاد: نه، این سیب هم حقیقت دارد، منتها كیفیت نظرِ به این و استحصالش و استقلالش و فقط ماده پنداشتنش و او را از مجرد جدا كردنش است؛ این معنی هست.
تلمیذ: مطرح فرمودید که حضرت آقا در معاد شناسى در آنجا این موضوع را دارند كه یكسرى از موارد قرآن برگشت به تمثیلات دارند. بنابراین فرمایش شما كه مىفرمایید: در اینجا حقیقت این سیب و... و اكل و شرب هم هست درحالىكه آن عالم، عالم مجردات است در عالم مجردات اكل و شرب معنی ندارد!
استاد: چرا اكل و شرب به مناسبت با خودش معنی دارد.
تلمیذ: چه فرقى بین ما و ملك مىكند؟! كسى كه ماده را از دست داده به آن عالم رفته و حالا به تجرد رسیده، فرق بین ملك و انسان از این حیث چیست؟
استاد: فرق ما با ملک در این است كه در حقیقت ملك اصلاً استفاده و سنخیتِ با صورت در آنجا وجود ندارد؛ بهعبارتدیگر ملائكه از نقطه نظر حقیقت نوعیه و ماهویۀ خودشان به یك كیفیتى هستند كه نحوۀ رشد آنها و نحوۀ كمال آنها به استفادۀ از این حقائق صورى نیست.
کیفیت نعمات بهشتی و معجزات ائمه و انبیاء در عالم ماده و صورت
تلمیذ: پس دراینصورت این مواد فقط در عالم صورت معنی دارد.
استاد: اینها فقط در صورت است. بله، در آن حقیقت كه اصلاً مادهاى نیست در آنجا اصلاً چیزى نیست. آیه ﴿كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيۡهَا زَكَرِيَّا ٱلۡمِحۡرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزۡقٗا﴾1 از آن قبیل است. یا اینكه در صور [برزخی است].
تلمیذ: ﴿وَجَدَ عِندَهَا رِزۡقٗا﴾ یعنى چه؟
استاد: ﴿وَجَدَ عِندَهَا رِزۡقٗا﴾ یعنى از همین اطعمه.
تلمیذ: اطعمۀ مادى دنیا است؟
استاد: بله، یعنى آن حقائق صوریه بهصورت طعام مادى برایشان مىآید. منتها یا اینكه به جسم تبدیل مىشود یا اینكه به جسم تبدیل نمىشود بلکه در همان مرحلۀ صورت باقى مىماند. بهعبارتدیگر نهاینكه حضرت زكریا یك طبق خارجى دو كیلویى یا سه كیلویى كه اگر همان را روى ترازو بگذارند سه كیلو است در مقابلش دید، بلکه حضرت زكریا در نفس مكاشفهاى كه داشته، این نِعَم صورى را در كنار حضرت مریم دیده است. در کنار او دیده، نه بهمعناى كنار مكانى است بلکه در جنب حضرت مریم این نِعم صورى را مشاهده كرده است.
تلمیذ: در حقیقت همان بهشت بوده است.
استاد: بله، همین نعمتهاى بهشتى است. یعنى این فواكه بهشتى را كه بهصورت مادۀ كیلویى نیامده در كنار حضرت مریم مشاهده كرده است، بهطورى كه اگر شخص دیگرى وارد در آن اتاق بشود چنین چیزى را نمىبیند. چون چشم از نقطه نظر فیزیكى باید به ماده برخورد بكند تا اینكه بتواند مشاهده بكند و این خارج از حدود ماده است لذا ندیده است. اینطور مىتوانیم معنی كنیم.
تلمیذ: شاید هم وجود خارجى داشته باشد!
استاد: همین، عرض من هم بهعنوان یك طرف صحبت بود. یا اینكه ممكن است وجود خارجى هم داشته باشد. یا درباره قضیۀ حضرت زهرا سلام الله علیها كه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شدند و چیزى در خانه نبود و حضرت زهرا مانده بود که چهكار كند، چون هیچ چیز نداشتند که بیاورند و جلویشان بگذارند، یكدفعه دعا كردند و یك طبقى آمد.1 ممكن است كه آن طبق هم همین جنبۀ نورى داشته باشد نه جنبۀ خارجى. البته هر دو احتمالش مىرود.
تلمیذ: اگر جنبۀ نورى باشد كه همیشه هست.
استاد: نهخیر، كیفیت آن فرق مىكند. عرض کردم که این به ظهورِ به شكل درآمدن است، به صورت واقعاً رطب شدن است. والا شخصى كه نماز مىخواند آن حقیقت به آن معنی و به آن صورت كه برایش در نماز نمىآید!
تلمیذ: همان جنبۀ برزخى است؟
استاد: بله، همان جنبۀ برزخى است. این حتماً نیاز به كیفیت ظهور خاص دارد، در اینجا ظهور خاصى مىخواهد. نمىخواهم بگویم كه این قوىتر از آن حالات است نه، آن حالات براى خودش بهجاى خودش محفوظ است و این هم یكى از دسته و جهاتی که براى خودش محفوظ است. و ممكن هم هست كه ما این را بهعنوان یك امر خارج بگیریم.
یكوقت ما در همان زمان سابق بحث تفسیر یكى از آقایان در قم مىرفتیم. ایشان این آیۀ راجع به حضرت موسى علی نبینا و آله و علیه السلام و سحره را مطرح مىكردند كه ﴿وَأُلۡقِيَ ٱلسَّحَرَةُ سَٰجِدِينَ﴾1 تعبیرى كه ایشان از این قضیه مىآورند این بود که مىخواستند بگویند: ﴿فَإِذَا هِيَ تَلۡقَفُ مَا يَأۡفِكُونَ﴾2 تعبیر آیه این است كه این اژدها و عصاى موسى ﴿تَلۡقَفُ﴾ «مىبلعد» ﴿مَا يَأۡفِكُونَ﴾ را. از ﴿مَا يَأۡفِكُونَ﴾ استفادۀ ظهور خارجى را نمیکردند بلكه نفس الافك را استفاده مىكردند؛ یعنى افك آنها را میبلعید، مكر آنها را مىبلعید كه همان جنبۀ شیطنت مسئله بود و جنبۀ روانى قضیه بود، نه جنبۀ خارجى كه ﴿فَإِذَا حِبَالُهُمۡ وَعِصِيُّهُمۡ يُخَيَّلُ إِلَيۡهِ مِن سِحۡرِهِمۡ أَنَّهَا تَسۡعَىٰ﴾،3 این عصاى موسى حبال را نبلعیده بلكه مكر آنها را بلعیده است، یعنى این عصاى موسى كارى انجام داده كه دیگر مكر آنها خنثى شده است. یعنى ریسمانها سر جایش بوده ولى این عصا با ظهور خودش و با بروز خودش دیگر حناى آنها را بىرنگ كرده است. ایشان مىخواست اینطور معنی بكند كه منظور آیه این بوده است.
من به ایشان اعتراض كردم و گفتم كه اگر این قسم بخواهد باشد، اولاً این مسئله با ظهور آیه منافات دارد، آیه ظهورش در همین اكل ظاهر است! چطور اینكه اژدها شدن خود این عصا یك مسئلۀ تخیلى نبوده بلکه یك مسئلۀ ظاهرى بوده، و با اژدها شدن این مكر ازبین نمیرود. این اژدها باید كارى انجام بدهد. حالا آن قویتر است و اقوی است و در آن مرحله است، ظهور آیه این است كه اینها را خورده و بلعیده است. مطلب دیگر اینكه ما در روایات از موسى بن جعفر یا على بن موسى الرضا علیهمالسلام در آنجا راجع به قضیۀ شیر و دریدن او داریم كه وقتى كه آن شخص را خورد، مأمون یا هارون ـ چون مربوط به هر دو امام داریم ـ از حضرت سؤال مىكند كه این را برگردانید. حضرت مىفرماید: «اگر آنچه عصاى موسى خورد برگرداند من هم این را برمىگردانم.»4 درحالىكه مسئلۀ حضرت موسى بن جعفر یا امام رضا علیهماالسلام یك مسئلۀ تخیلى نبوده بلکه قضیۀ واقعى بوده است که تصویر در پرده تبدیل به یك حیوان مفترس شده است. و این دلیل بر این است كه منظور آیه هم در اینجا همین بوده است. [آن شخص گفت:] این اكل، اكل ظاهرى نمىتواند باشد و من مىخواهم این را بگویم كه اگر بخواهیم از این آیه این معنی را اراده كنیم معنی، معناى لطیفى خواهد داشت. من در جواب گفتم كه وقتى قرار بر این است كه آیه معناى دیگرى داشته باشد اصلاً براى چه مىخواهید معناى دیگرى بكنید؟! چون وقتى انسان یك احتمالى را مطرح مىكند كه براى این احتمال، شبهۀ تحقق خارجى داشته باشد و احتمال تحقق خارجى را بدهد اما وقتى كه با توجه به این روایات، فقط یك طرف براى آیه و یك وجهه براى تفسیر آیه مىماند خب شما احتمال دیگر را براى چه معنی مىكنید؟! آیه اصلاً احتمال نمىدهد كه شما بخواهید معنی بكنید و تفسیر بكنید یا نكنید! لذا اصلاً از اوّل این معنی غلط است؛ از اول غلط است كه شما بگویید که ممكن است آیه این معنی را داشته باشد درحالىكه قطعاً مىدانید این معنی را ندارد. مثل اینكه بگویید: قضیۀ روز عاشورا اصلاً احتمال دارد که همۀ اینها در عالم مثال اتفاق افتاده باشد و اصلاً وجود خارجى ندارد، بالأخره احتمال دادیم! خب چه احتمال دارد؟! خب بیایید تاریخ را نگاه كنید، احتمال چیست؟! میگوید: نه، این قضیه احتمال دارد و ممكن است صورتى داشته باشد! خب با احتمالش هست كه آدم نمىتواند بیاید و آیههاى قرآن را معنی كند! پس این اصلاً غلط است! این نحوه تفسیر اصلاً صحیح نیست و این بیشتر ایجاد شك و شبهه كردن است! والا انسان خیلى توجیهاتى را مىتواند براى هر آیهاى داشته باشد، منبابمثال آیات بهشتى را حمل بر یك معانى تخیلى و معانى ذهنى بكند، حمل بر صوری بكند، بگوید: احتمال دارد! این صحیح نیست!
ولى در اینجا ﴿كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيۡهَا زَكَرِيَّا ٱلۡمِحۡرَابَ﴾ این احتمال هست. منظورم این است كه احتمال دارد این قضیه، قضیۀ برزخى بوده باشد ولى در بعضى از آن موارد ما مىبینیم كه مىبایست این قضیۀ خارجى باشد. منبابمثال آن سیبى كه جبرئیل براى پیغمبر آورد و گفت: «نصف سیب را بخور و نصفش را به خدیجه بده!»1 این احتمال خارجى بودنش خیلى زیاد است كه حالا نصفش كرده و نصفش را خودش خورده و نصفش را هم به او داده است.
تلمیذ: در مورد حضرت زهرا همان قضیۀ غذایى كه آماده شد در آنجا خود رسول خدا باز به همان قضیۀ حضرت مریم اشاره كردند. حمد خدا را كردند كه دختر من هم مثل حضرت مریم غذا برایش آوردند و این باز شاهد بر آن است كه رزق، رزق مادى بود.
استاد: از كجا معلوم است؟ اصلاً ما در همین مورد صحبت مىكنیم یعنى در مورد حضرت زهرا سلام الله علیها از كجا معلوم است که مادى بوده است؟!
تلمیذ: خب ظرف غذا بوده و بخار از آنجا متصاعد مىشده است.
استاد: شما بخارش را هم دیدید؟!
تلمیذ: در روایت وارد شده است.
استاد: نه، بوى عطر و طعمش پیچیده بوده و وقتى امیرالمومنین علیهالسلام وارد شدند فرمودند كه یا زهرا ما كه غذا نداشتیم این چه چیزى هست؟! فرمودند: «دعا كردم و این آمد.»
تلمیذ: آیا اینجا صور پیش آمد.
استاد: بله، نهاینكه صورت بلکه یك حقیقت غیر مادى آمد.
تلمیذ: اینکه داریم قِدر و دیگی بود و آتش قلیان داشت.
استاد: قِدر نداریم. اگر باشد آن یك مطلبى است! ولى اینكه من الآن خدمتتان مىگویم: یك طبقى كه در آن رطب و خرما و... بود. چون اینها كه همهاش چیزى در خانهشان نبوده و مدام میبایست بیاید!!
تلمیذ: اینجا یك سؤال در این مبحث هست. بالاخره الآن هم غذا و شرب و اكل براى بدن ما یتحلل است، در عالم صورت که بدن ما یتحلل نداریم، انسان چه نیازى به اكل و شرب مثل سیب و گلابى و طیور و... دارد؟! در مورد قضیۀ حضرت رسول خدا هست که وقتى به بهشت وارد شدن مثلاً سیبی از درخت بهشت خوردن و بعد فرمودند که این در صلب من مبدل به نطفه شد كه حضرت زهرا است و هر وقت مشتاق بهشت مىشوم او را مىبویم، این سیب آنجا چهكار به عالم ماده دارد؟! البته سؤال من دوجنبه دارد: یكى اینكه چطورى عالم صورت به عالم ماده بهصورت نطفه درمىآید؟ یكى اینكه چه نیازى در عالم صورت به این اكل و شرب است كه بدن ما یتحلل است چون در عالم صورت نیازی به اینها ندارد.
استاد: آن كه جنبه برزخى دارد دیگر آن خصوصیات عالم ماده را ندارد. همانطورى كه نفس خوردن در اینجا تبدیل به مواد و پروتئینها و ویتامینها و مواد اسیدیات و... مىشود و اینها براى بقاء بدن لازم است، آن صور برزخى تبدیل به خون نمىشود تا اینكه بدن من بقاء داشته باشد بلکه آن تبدیل به یك نوع حیات معنوى و یك نوع رزق مىشود كه آن التذاذ مختص با كیفیت خودش است. پس اصلاً از این مقولۀ كون و فساد و بدن ما یتحلل و... بهطوركلى خارج است.
تلمیذ: سیب مىآید تبدیل به نطفه مىشود.
استاد: بله، این مسئله باید یك جنبۀ مادى داشته باشد كه آن جنبۀ مادى تبدیل به نطفه شود. یعنى حكایت از این مىكند كه این یك صورت خارجى داشته است. یعنى همان حقیقت سیب بهشتى بدون دخل و تصرف در عالم ماده، تبدیل به خون شده و سلسلۀ مراتب براى تغییر و تغیر را طى كرده و تبدیل به نطفه شده است. از این نقطه نظر اشكالى ندارد.
تلمیذ: ... ؟
استاد: نه. در این مسئله یكى دو جریان و انتقال دارد انجام مىشود: یكى جریان نوریه و یكى هم جریان مادى، والا اگر در اینجا نطفه درمیان نباشد آن نور از كجا بلند بشود و از صلبی به صلب بعدى منتقل شود؟! باید یك زمینۀ خارجى باشد تا آن نور از پدر به پسر منتقل بشود؛ همینطور كه فوت نمىكند، بالاخره یك چیزهایى مىخواهد.
تلمیذ: حضرت جبرئیل فوت كرد دیگر.
استاد: آن هم حالا معلوم نیست، بروید و پیدایش كنید و ببینید که چهكار كرد.
تلمیذ: در روایت پدر و مادر به حضرت عیسى هم اطلاق ملك شده است و نوشته كه انسان خلقتش با ملك فرق مىكند، ماهیت دیگر دارد. من خودم در روایت دیدم به عیسى اطلاق ملك شده كه او فرشتهاى است.
استاد: نه، در اینجا بهمعناى همان جهت اشتراكش است. چون حضرت عیسى از نقطهنظر خلقت با بقیه فرق مىكرد و این خصوصیات روحى ایشان اصلاً یك خصوصیاتى بوده كه با جنبۀ مادى یكقدرى فرق مىكرده است. ایشان اصلاً میل به نكاح و ازدواج و... نداشته و این به این معنی است كه آن جنبۀ حیوانى در ایشان خیلى ضعیف بوده و بهعبارتدیگر مىتوانیم بگوییم كه فقط از جنبۀ حیوانى یك حركت را مثل بقیۀ افراد داشته اما نسبت به حالاتش، عدم میلش به دنیا، عدم میلش به ازدواج، اصلاً حضرت عیسى اگر مىخواسته هم نمىتوانسته ازدواج كند. یعنى كیفیت و شاكلۀ وجودى او با ازدواج منافى بوده است. روایات در این مسئله به این مطلب برمىگردد. لذا به عیسى روح الله مىگویند. یعنى جنبۀ روحى بر جنبۀ مادى غلبه دارد.1 البته این در جهت كمال [تأثیر] نمىكند. پیغمبر ما خیلى كمالشان بیشتر است چون مقام جامعیت داشتند و هرچه جامعیت بیشتر باشد او حیازت جمیع شرایط وجود را بیشتر مىكند.
تلمیذ: اینکه حضرت آقا فرمودند: «ملائکه نام مرحوم علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ را در آسمانها بدون وضو نمىبرند» معنایش چیست؟! وضو چیست؟! مگر آنجا حدث هست؟!
استاد: در مقام استعاره و كنایات و... است. یعنى ایشان مىخواهند بگویند: حتى ملائكهاى كه باید نام ایشان را ببرند آنها هم با حال توجه مىبرند. یعنى مسئله اینطور نیست كه یك حرفى باشد و یك چیزى باشد. یعنى از نام بردن اسم ایشان آنها متبرك مىشوند که ایشان آن حال را بهصورت طهارت تعبیر كردند. این مقام استعارات است که میگویند: فلانى اسم فلانى را بىوضو نمىبرد، نهاینكه نبرد، مىبرد ولى مىخواهد استعاره بیاورد، یعنى خیلى برایش محترم و عزیز است.
تلمیذ: یعنى ملائكه با توجه به حضرت حق یك حالتى پیدا مىكنند و بعد نامش را مىبرند.
استاد: استعاره است! اتفاقاً من این را در نوشته و جزوۀ مختصرى كه مهرفروزان است نوشتهام. خیال مىكردم كه همۀ روحانیون و همۀ علما از یك قدس و تقواى ویژهاى بهره دارند و همه را به چشم تقدیس و تمجید نگاه مىكردند، اما وقتى كه به قم رفتم مشاهده كردم که بعضىها مثل مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ ملائكه بىوضو اسم آنها را نمىبرند و بعضىها بهاندازهاى در مرحلۀ حیوانیت و مراتب پست و در منجلاب شهوات و حیوانیت گرفتارند كه اصلاً انسان شرم مىكند خود را به آنها منتسب كند!
تلمیذ: ... ؟
استاد: بله، من همین را عرض كردم دیگر. این كه در بهشت مىبیند همین مسئلهاى است كه برای شخص در دنیا بوده ولى نظرش نسبت به او فرق داشته است و نظر استقلالى و مادی داشته ولى در بهشت مىبیند كه حقیقت یكى و نظر تفاوت پیدا مىكند.
تلمیذ: فرمودید كه وزن هست. فرمودید كه در كل عالم خودش هست، خب عالم خودش كجاست؟
استاد: نه، خود این وزن مادى [نیست.] الآن شما در این برهۀ از وجود 50 كیلو هستید. همین 50 كیلو وزن وجود دارد، یك ساعت دیگر هم 50 كیلو، در ساعت بعد هم 50 كیلو وجود دارد. تمام این وزن بهعنوان یك كم متصل است. دیگر نمیتوانید بگویید: این كم متصل از ظرف وجود مادى كجاست.
تلمیذ: ماده كه شد مكان دارد.
استاد: همین مكان چیست؟ مكان نفس وجود ماده است. ما مكان نداریم، ما زمان نداریم. مكان عبارت از نفس وجود ما است، منتها بهحسب اعتبار شما وقتى مادهاى را از دیگرى مىدانید، آن را ظرف و این را مظروف قرار مىدهید. حالا اگر این دوباره با توجه به یكى دیگر لحاظ بشود باز این ظرف میشود. منبابمثال الآن این اتاق مكان این فرش است، این فرش مىشود مظروف و اتاق مىشود ظرف. حالا اگر این سینى را روی این فرش بگذارید فرش مىشود مظروف و سینى میشود ظرف. بعد پارچ آب را در این سینى مىگذارید، این سینى مىشود ظرف و این پارچ مىشود مظروف. بعد آب داخل این پارچ مىریزید، آب مىشود ظرف و این پارچ مىشود مظروف. و بعد درون آب یخ مىریزید و... . پس مكان عبارت از یك امر انتزاعى یك امر خارجى نیست. آنچه در خارج هست عبارت از نفس المظروف است، ما درخارج از انتساب او به مظروف دیگر انتزاع مكان مىكنیم. چهطور اینكه از نفس آن تحقق امر مادى خارجى با آن كیفیت سكونش بر خودش انتزاع زمان مىكنیم. یعنى اصلاً فرض مىكنیم كه ما در این عالم نیستیم، در عالم ماه و ستاره و اینها نیستیم، ما را به یك جایى پرت كردند كه نه خورشیدى هست و نه ماهی هست و نه روز است، هیچ نیست، ظلمات محض است، به نفس وجود خودمان كه آن عالم احساس مىكنیم، از نفس وجود و حضور خودمان انتزاع زمان مىكنیم. از نفس وجود خود در موقعیت خودمان انتزاع مكان مىكنیم. بالأخره ما دور و برمان چیزى هست یا نیست؟ آیا هیچ دور و برمان نیست؟! حالا شما بگویید: هوا هست، بگویید: غیر هوا هست، بالاخره این ماده هرجا برود، نفس ماده با خودش مكان را همیشه مىبرد. اینكه ماده هرجا برود، در یك مكان ماده میرود، در یك زمان میرود. هرجا ماده رفت با خودش زمان و مكان را مىبرد و میگوید: من بدون زمان و مكان جایى نمىروم. این مىشود انتزاع زمان و مكان. اینکه یكهمچنین امرى در عالم وجود [ناسوت] كجاست، دیگر «كجاست» معنی ندارد!
تلمیذ: ولى در آن صحبت تشكیك که فرمودید: در خواب نمىبینید كه یك مرتبۀ یک چیز سنگین را بلند كردید.
استاد: آن ثقل مربوط به خود صورت است. آن ثقل با این ثقل تفاوت دارد. این ثقل در اینجا به این صورت مىآید.
تلمیذ: پس صورت هم ثقل دارد ولى متناسب با خودش.
استاد: بله، عرض كردم که آن ثقلى كه مربوط به آنجاست در اینجا نیست. لذا شما مثلاً وقتى که در عالم خواب یك چیزى را بلند مىكنید، شصت كیلو یا هفتاد كیلو را برمىدارید، اگر شما را در آن موقع از رختخوابتان درآورند چند كیلو هستید؟ صد و بیست كیلو كه خودتان هستید، شصت كیلو هم آن شیء است، میشود صد و هشتاد كیلو، درصورتیکه یك مثقال هم اضافه نمىشود.
اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد