پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 5: في أن واجب الوجود واحد
توضیحات
فصل(5) في أن واجب الوجود واحد
برهان عرشی ص 136 ـ مباحث متفرقه
درس یکصد و چهل و هشتم
اثبات وحدت واجب تعالی (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اثبات تفرد واجب الوجود از طریق صرافت و بساطت واجب الوجود
برهانٌ عرشیٌ:
در این مطلب مرحوم آخوند از راه صرافت وجود و بساطت حقیقت واجب الوجود برهان بر تفّرد واجب الوجود را اثبات مىكنند و این ردّ بر ابنكمونه است. به همان كیفیّتى است كه در مسائل قبل هم مطرح شد. یعنى چكیده و نقاوۀ مسائل گذشته بهصورت دیگرى در این برهان مطرح مىشود. بهعبارتدیگر در اینجا صحبت از این است كه حقیقت واجب الوجود را اگر در نظر بگیریم بدون حیثیّت دیگرى، همانطورى كه قبلاً مرحوم آخوند فرمودند: بدون حیثیّت تعلیلیّه یعنى این معلول براى غیر باشد یا بدون حیثیّت تقییدیّه یعنی بهشرط شىء دیگرى این صفت كمالیّه یا این وجود بر این ذات حمل بشود، بدون هیچ حیثیّتى شما دو مطلب از او انتزاع مىكنید: یكى وجوب است و یكى وجود. اما در سایر ممكنات وقتى كه بخواهید لحاظ بكنید، باید حیثیات تعلیله و تقییدیه به آن ضمیمه بشود، چون بقّیۀ ممكنات ممكن الوجود هستند، و از ماهیتّى كه وجود بهنحو امكان بر آن ماهیّت صدق مىكند، شما نه وجوب را مىتوانید انتزاع كنید و نه وجود را، بلكه حمل وجوب و وجود بر اینها بهواسطۀ اتكاء بر غیر است و بهواسطۀ انتساب به غیر است كه این واجب مىشود. اگر آن جهت انتساب و جهت اضافیۀ اشراقیه و جهت علقه و جنبۀ ربطى بین اشیاء نباشد، نه وصف وجوب بر آنها حمل مىشود و نه وجود. این مطلبى است که راجع به این قضیه در مطالب گذشته هم صحبت شد.
قاعدۀ بسیط الحقیقة کلّ الأشیاء، رفع کنندۀ تمام اشکالات مسئلۀ وحدت واجب الوجود
از اینجا ایشان مىخواهند یك حركتى بهسمت مسئلۀ صرافت وجود و بساطت وجود كنند؛ بهعبارتدیگر همین قاعدۀ «بسیطُ الحقیقةِ كلُّ الأشیاء» كه اگر حقیقت و ذاتى داراى این دو خصوصیت باشد ـ البته هر كدامش باشد كفایت مىكند ـ یعنى اگر ذاتى حقیقت وجوب از نفس حقیقت آن ذات انتزاع بشود بدون احتیاج به حیثیّت دیگرى و همینطور سایر مسائل دیگر، ما اسم این ذات را واجب الوجود مىگذاریم. حالا این واجب الوجود كه وجود از آن حقیقت ذات انتزاع مىشود، از آن جایى كه خود این وجود صرف است و بسیط است، طبعاً نه تركیبى در ذات و ذاتیّات آن وجود باید وجود داشته باشد و نهاینكه جهت نقصى از نقائص متوجهۀ بر ممكن باید بر این وجود حمل بشود؛ مانند خلل، نقصها، جهل، اوصاف سلبیهاى كه بر ممكنات هست تمام اینها باید از این ذات واجب الوجود دفع و سلب بشود. اینكه من شرحش را نمىدهم بهخاطر این است كه مطالبش را بیش از آنچه كه ایشان مىگویند ما در طول این مباحث عرض كردیم، فقط میخواهیم روخوانی بكنیم.
حالا اگر شما دو ذات واجب الوجود را درنظر بگیرید كه حقیقت اینها ذاتاً واجب الوجود باشد اما هردو دو امر متغایر با هم باشد و جداى از هم باشد، اگر این دو واجب الوجود را مدنظر قرار بدهید این دو واجب الوجود طبعاً از نقطهنظر محدودیّتى كه بین آنها و واجب الوجود دیگر است یك صفت نقصى مترتّب بر آنها خواهد شد؛ یعنى وجود این واجب، تا مرز عدم تدخّل و تسرّى به وجود واجب الوجود دیگر است. منبابمثال الآن دو مرزى كه شما براى این دو لیوان درنظر گرفتهاید هركدام اینها یك مرز وجودى دارند، این وجودش تا حدی است كه به این سرایت نكند و این هم وجودش یك محدودیّتى است كه داخل در این لیوان نمىشود. پس این محدودیّت وجودی است كه حصارى به دور این وجود كشیده و آن حصار موجب نقص است از نقطه نظر فقدان كمال دیگرى؛ یعنى این واجب الوجود كمال دیگرى را فاقد است درحالىكه هر كمالى به وجود برمىگردد. و اگر ما بگوییم كه این واجب الوجود فاقد كمال دیگر است، در واقع در ذات واجب الوجود یك تركب لازم مىآید از یك امر ثبوتى و یك امر عدمى. آن امر عدمى عبارت از عدم كمال شىء دیگر است درحالىكه گفتیم با صرافت وجود ناسازگار است.
پس این مسئله و محورى كه همیشه ورد اللسان ما است كه تمام رفع اشكال مِن أصله برگشتش به مسئلۀ صرافت وجود است این را هیچ وقت فراموش نكنیم. این قضیۀ صرافت و بساطت حقیقت وجود را اگر ما مدنظر داشته باشیم، هیچ دلیلى و هیچ برهانى، نه عرشى و نه فرشى هیچ چیزی نمىتواند به این مسئله و به این حقیقت و به این قاعده برسد كه تمام كمالاتى كه مترتّب بر ذات واجب الوجود است تمام آنها منتزع و منبعث از یك واقعّیت است و آن واقعه بساطة الحقیقة است. قاعدۀ بسیط الحقیقه و بساطت حقیقت وجود و صرافت وجود، حل كننده و ازبین برندۀ بتّیۀ تمام اشكالات است، و با وجود این دیگر اشکال نمىماند. و این مسئله در قالب اشكال مختلفى پیدا مىشود و مطرح مى شود، اما اصل قضیه همین است.
و لنا بتأییدِ الله تعالى و ملكوتِه الأعلى برهانٌ آخرُ عرشیٌ علىٰ توحیدِ واجبِ الوجودِ تعالى یتكفّلُ لدفعِ الاحتمالِ المذكورِ و یستَدعی بیانُه تمهیدَ مقدمةٍ و هی أنّ حقیقةَ الواجبِ تعالى لمّا كان فی ذاتِه مصداقًا للواجبیةِ و مطابَقًا للحكمِ علیه بالموجودیةِ بلا جهةٍ أخرى غیرِ ذاتِه و إلاّ لَزِمَ احتیاجُه فی كونِه واجبًا و موجودًا إلى غیرِه كما مرَّ مِن البیانِ و لیست للواجبِ تعالى جهةٌ أخرى فی ذاتِه لا یكون بحسبِ تلك الجهةِ واجبًا و موجودًا و إلا یَلزَمُ التركیبُ فی ذاتِه مِن هاتین الجهتینِ ابتدائًا أو بالأخرةِ و قد تحقَّقَ بساطتُه تعالى مِن جمیعِ الوجوهِ كما سیَجیءُ.
«[و ما را به تأیید باری تعالی و ملکوت اعلای او برهان دیگری است بر توحید واجب الوجود که عرشی بوده و عهدهدار دفع احتمال مذکور میباشد و بیانش نیاز به یک مقدمه دارد و آن اینکه] حقیقت واجب متعال، ذات واجب تعالى چون ذاتاً مصداق واجبیّت است و واجبیّت بر او صدق مى كند و مطابق حكم به موجودیت است بدون جهت دیگرى و بدون هیچ حیثیّت دیگرى معلول براى جهت دیگرى باشد و مقیّد به وجود شىء دیگر باشد، از آنجایی كه اینطور است. و اگر اینطور نباشد، در وجوب و در موجودیّت احتیاج به غیرش دارد همانطورى كه بیانش گذشت، این مطالب همه گفته شد. و از طرف دیگر جهت دیگرى در ذات او نیست كه بهحسب این جهت واجب و موجود نیست، والاّ تركیب در ذات او لازم مىآید. از این دو جهت، ابتدائًا لازم مىآید اگر هر دو ذاتى باشند، و بالاخره لازم مىآید اگر لازم باشد، درحالتیكه صحبت ما در بساطت حق متعال از همۀ وجوه بود و بهزودی خواهد آمد.»
یعنى ما دو لازم را در نظر مىگیریم، كه این دو لازم، دو لازم متخالف هستند؛ مثل ضحك و غضب كه این ضحك و غضب و اخم هر دو لازم براى دو ملزوماند، یكى تعجّب است كه در ذات انسان است و یكى هم آن جنبۀ دفاع از نفس است كه آن هم ملزوم براى هر طبیعت باقیۀ در این حیات است. پس این دو امرى كه مد نظر است، یا ذاتى براى یك شىء است مثل حیوانیّت و ناطقیّت که ذاتى است و یا اینكه لازم براى یك ذاتى است، بالاخره برگشتش به یك ملزومى است كه آن ملزوم ذاتى است و موجب تركّب در ذات است. یا مانند تفكّر و غیرذلك از آن ملزوماتى كه به حیوانیّت و انسانیّت برمیگردد كه بالاخره برگشتش به تركیب است؛ یا ابتدئاً تركیب لازم مى آید یا بالاخره موجب تركیب خواهد شد.
فحینئذٍ نقولُ یلزَمُ أن یكونَ واجبُ الوجودِ بذاتِه موجودًا و واجبًا بجمیعِ الحیثیاتِ الصحیحةِ و علىٰ جمیعِ الاعتباراتِ المطابقةِ لنفسِ الأمرِ و إلا لم یكن حقیقتُه بتمامِها مصداقَ حملِ الوجودِ و الوجوبِ إذ لو فُرِضَ كونُه فاقدًا لمرتبةٍ مِن مراتبِ الوجودِ و وجهٍ مِن وجوهِ التحصّلِ أو عادمًا لكمالٍ مِن كمالاتِ الموجودِ بما هو موجودٌ.
«در این هنگام میگوییم که باید واجب الوجود بذاته هم موجود باشد و هم واجب باشد به همۀ حیثیّات؛ حیثیّت تعلیلیّه، حیثیّت تقییدیّه. از هر حیثیّتى شما نگاه بكنید این ذاتاً باید واجب باشد. (كمالاتى كه بر او مترتّب است، نقایصى كه از او سلب مىشود، از هر جهتى باید وجود و وجوب از ذاتش انتزاع بشود، نهاینكه از جاى دیگر به او اهدا بشود.) هر اعتبارى كه شما این اعتبار را مطابق با نفس الامر تصور مىكنید، باید از نقطه نظر همۀ اعتبارات واجب الوجود لذاته باشد، والاّ خود حقیقت واجب الوجود بهتمامه مصداق حمل نیست بلكه اشیاء دیگرى در این حمل دخالت دارند. زیرا اگر فرض بشود که این واجب الوجود یك مرتبه از مراتب وجود را فاقد باشد، (یعنى آنچه كه در عالم كون متحقّق است واجب الوجود واجد او است، نهاینكه فاقد او است،) هر مرتبهاى از مراتب وجود را كه فاقد باشد، بالنسبه براى واجب الوجود نقص حساب مىشود. و هر وجهى از وجوه تحصّل و تشخّص خارج را فاقد باشد و كمال آن تشخّصِ خارج را نداشته باشد یا اینكه كمالى از كمالات موجودٌ بما هو موجودٌ یعنى كمالى كه به اصل وجود برمىگردد، واجب الوجود فاقد آن كمال باشد پس بالنسبه به آن مسئلۀ صرافت و بساطتش خدشه وارد مىشود.»
چون از آن نقطه نظر دیگر وجود در اینجا راه ندارد، درحالیكه ما وجود را براى واجب الوجود بسیط و بالصّرافه فرض كردیم. وجود بالصرافه مثل موج مىباشد، هرجا تصور كنیم داخل آن مىشود. اینطور نیست كه مثل انسان باشد كه وقتى مىخواهیم داخل كوچه برویم جلویمان دیوار باشد و سرمان به دیوار بخورد، بلکه مثل موج است، شما از اینجا موج را رها كنید اگر فرستنده داشته باشید از دیوار هم رد میشود، هیچ چیزى پیدا نمىكند الا اینكه سوراخ میكند و رد میشود، این میشود وجود. حقیقت وجود رادع و مانع ندارد، بدون هیچ ردع و منعى حركتش را مىكند و ادامه مىدهد. دیدید آب وقتى راه مىافتد اگر جلوى آب سنگ بگذارید از كنارش مىرود، خاك باشد در آن فرومیرود، حتى اگر آجر هم بخواهید جلویش بگذارید بالاخره به این آجر كمكم نم میدهد تا راهش میاندازد و جلو میرود. این میشود حقیقت وجود که رادع و مانع ندارد.
فلم یكن ذاتُه مِن هذه الحیثیةِ مصداقًا للوجودِ فیتَحقَّقُ حینئذٍ فی ذاتِه جهةٌ إمكانیةٌ أو امتناعیةٌ یُخالِفُ جهةَ الفعلیةِ و التحصلِ فیَتركّبُ ذاتُه مِن حیثیتَی الوجوبِ و غیرِه مِن الإمكانِ و الامتناعِ. و بالجملةِ ینتَظِمُ ذاتُه مِن جهةٍ وجودیةٍ و جهةٍ عدمیةٍ فلا یكونُ واحدًا حقیقیًا و هذا مفادُ ما مرَّ فی الفصلِ السابقِ أنّ واجبَ الوجودِ بالذاتِ واجبُ الوجودِ مِن جمیعِ الحیثیاتِ.
فإذا تَمَهَّدَت هذه المقدمةُ الّتی مفادُها أنّ كلَّ كمالٍ و جمالٍ یَجِبُ أن یكونَ حاصلاً لذاتِ الواجبِ تعالى و إن كان فی غیرِه یكونُ مترشّحًا عنه فائضًا مِن لدُنه.
«پس اگر عادم كمالى را باشد، ذاتش از این نقطه نظر عدم، مصداق براى وجودی كه مختص به آن كمال است نخواهد بود، پس در ذات واجب الوجود جهت امكان یا امتناعى كه مخالف با جهت فعلیّت و تحصّل است پیدا مىشود. یا ممكن است و یا اینكه اصلاً ممتنع است بالنسبه به اینكه صفتى از صفات را براى خودش اكتساب كند. وقتى كه اینطور شد، وقتى كه واجب الوجود از جهت فعلیّه و از جهت عدمیّه مركب شد، ذاتش مرکب میشود از دو حیثیّت وجوب و غیرش، امكان باشد یا امتناع باشد. پس ذاتش مثل بقیّۀ ممكنات مركب شد و خلاصه اینکه ذاتش نظام مىگیرد از جهت وجودیّه و جهت عدمیّه. پس واحد [حقیقی] نخواهد بود و مفاد آنچه كه قبلاً گذشت این بود که واجب الوجود بالذات از همۀ حیثیات واجب الوجود خواهد بود.
[پس زمانی که این مقدمه آماده شد]، مقدمهاى كه مفادش این است كه هر كمال و هر جمالى، هرچه را كه شما از كمال و جمال فرض مىكنید، واجب الوجود باید حاصل باشد. یعنى هر كمال و جمالى را كه شما به اصل وجود برمىگردانید، واجب الوجود باید واجد او باشد. اگر این كمال و جمال را شما در غیر مىبینید، این كمال و جمال از ذات او آمده است، نهاینكه غیر از پیش خودش آورده و واجب الوجود واجد براى او است.»
اختصاص داشتن جنس و حقیقت حمد به ذات پروردگار
لذا در ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ﴾1 «الف و لام» را «الف و لام» جنس مىگیریم، نه «الف و لام» استغراق. یكوقت مىگوییم: الحمدلله رب العالمین، تمام حمدها برگشتش به حمد تو است، یعنى هر كسى هر شخصى را كه حمد مىكند، درواقع تو را حمد مىكند چون تو فاعل آن محمود هستى، تو فاعل آن امر محمود و پسندیده هستى. یكوقت اینطور مىگوییم و یکوقت مىگوییم: اصلاً جنس و حقیقت حمد اختصاص به ذات تو دارد، یعنى وقتى كه یك چیزى دارد چیز دیگرى را حمد مىكند اصلاً نفس این حمد به تو برمىگردد. اشتباه خیال مىكند که دارد این را حمد مىكند. وقتى که شما دارید یك گل را حمد مىكنید ـ البته حمد به جهت اختیارى برمىگردد ـ یا یك شخص را حمد بر یك عمل مىكنید، الآن شما این مظهر را دارید مىبینید و حمد مىكنید اما درواقع او را دارید حمد مىكنید، بهجهت اینكه این عمل پسندیده و این عمل مستحسن حقیقتش از اوست و مجریاش هم اوست و اینطور بهنظر مىآید. پس حقیقت آن عمل چیست؟ مثل نقاشىای مىباشد كه شما این نقاشى را حمد كنید که عجیب نقاشىاى است! چه نقاشىِ عجیبى است، چه ظرافتى دارد! اینكه مىگویید: ظرافت دارد، این رنگى كه الآن در صفحۀ تابلو هست كه حمد ندارد، این رنگ همان رنگی است كه در قلممو میزنند. همۀ این رنگها در قلممو قاطى بود و حالا جدا شده، والا رنگ زرد، رنگ سیاهى، رنگ سفیدى، رنگ قرمزى كه حمد ندارند، چیدهشدنش در كنار هم حمد دارد، آن چیدهشدن مال آن نقاش است. پس شما كه مىگویید: عجب بلبلى الآن در تصویر شاخسار هست، درواقع دارید آن نقاش را حمد مىكنید، والا این فقط یك رنگ زردی است! رنگ زرد كه حمد ندارد، ستایش ندارد، زرد زرد است! زرد اینجا، قرمز اینجا، سیاهى اینجا، پایش نارنجى، این كه حمد ندارد. آن تركیبى كه در این رنگها بهوجود آمده قابل ستایش است. آن تركیب مال چیست؟ مال مركب است، مال فاعل است. اینجاست كه مىگویند: ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ﴾ اصلاً جنس حمد مال خدا است، آن گلى كه بیرون میآید چیست؟ یك برگ گلى است كه شما اینطور بكنید له مىشود. تمام آنچه هست، علمى كه در عالم وجود دارد، فهمى كه در عالم وجود دارد، هر صفت كمالى كه در عالم وجود دارد، آن صفت كمالى رشحۀ ذات او است، بنابراین حمد اختصاص به ذات او دارد.
فنقولُ لو تعدَّدَ الواجبُ بالذاتِ لا یكونُ بینَهما علاقةٌ ذاتیةٌ لزومیةٌ كما مرَّ مِن أنّ الملازمةَ بینَ الشیئینِ لا تنفَكُّ عن معلولیةِ أحدِهما للآخرِ أو معلولیةِ كلٍّ منهما لأمرٍ ثالثٍ، فعلىٰ أیِّ واحدٍ مِن التقدیرین فیَلزَمُ معلولیةُ الواجبِ و هو خرقُ فرضِ الواجبیةِ لهما فإذن لكلٍّ منهما مرتبةٌ مِن الكمالِ و حظٍّ مِن الوجودِ و التحصّلِ لا یكونُ هو للآخرِ و لا منبعثًا عنه و مترشّحًا مِن لدنه فیكونُ كلُّ واحدٍ منهما عادمًا لنشأةٍ كمالیةٍ و فاقدًا لمرتبةٍ وجودیةٍ سواءٌ كانت ممتنعةَ الحصولِ له أو ممكنةً فذاتُ كلِّ واحدٍ منهما بذاتِه لیست محضَ حیثیةِ الفعلیةِ و الوجوبِ و الكمالِ بل یكونُ ذاتُه بذاتِه مصداقًا لحصولِ شیءٍ و فقدِ شیءٍ آخرَ مِن طبیعةِ الوجودِ و مراتبِه الكمالیةِ فلا یكونُ واحدًا حقیقیًا و التركیبُ بحسبِ الذاتِ و الحقیقةِ یُنافی الوجوبَ الذاتی فالواجبُ الوجودُ یَجِبُ أن یكونَ مِن فرطِ التحصُّلِ و كمالِ الوجودِ جامعًا لجمیعِ النشئاتِ الوجودیةِ و الحیثیاتِ الكمالیةِ التی بحسبِ الوجودِ بما هو وجودٌ للموجودِ بما هو موجودٌ فلا مكافىءَ له فی الوجودِ و الفضیلةِ بل ذاتُه بذاتِه یَجِبُ أن یكونَ مستندَ جمیعِ الكمالاتِ و منبعَ كلِّ الخیراتُ.
«میگوییم: اگر واجب بالذات متعدد باشد، واجب بالذاتى كه بین اینها علاقۀ ذاتى لزومى نیست، یعنى یكى علّت براى دیگرى نیست یا هر دو معلول براى علت ثالثى نیستند، همانطور که گذشت از اینکه ملازمۀ بین دو شىء جداى از این نیست: یا یكى معلول دیگری است یا هر دو معلول براى امر ثالثى هستند. بنا بر هر كدام از دو تقدیر، معلولیّت واجب لازم میآید و این با واجبیّت منافات دارد. پس بین اینها علاقۀ لزومیّه نیست. حالا كه علاقۀ لزومیّه نشد خود اینها هر كدامشان یك مرتبهاى از كمال و حظّى از وجود و تحصّل و تشخّص را دارند. این براى خودش است و آن هم براى خودش، و منبعث از دیگرى نیست، والاّ معلول میشود، و از پیش دیگرى نیست. پس هر كدام از این دو واجب الوجود یك نشئه و یك مرتبۀ از كمال را ندارند و فاقدند و عادم است. فاقد است به مرتبۀ وجودیهاى كه در دیگری است؛ حالا فرقی نمیکند که برایش ممتنع الحصول باشد یا ممكن باشد، بالاخره ندارد. پس ذات هر كدام از این دوتا دیگر ذات واحد نخواهد بود، ذات بسیط نخواهد بود، محض فعلیّت و وجوب و كمال نیست، بلكه ذاتش ذاتاً بذاته، یعنى خود ذات بهتنهایى نه بهواسطۀ شىء دیگر، خود این ذات بذاته و تنهایى مصداق براى یک جنبۀ وجودى و یك جنبۀ عدمى است، بهخاطر حصول شیئی و فقد شیء دیگرى از طبیعت وجود و مراتب كمالیّۀ وجود. پس این دیگر واحد نخواهد بود بلكه مركّب است. تا شما تركیب را در ذات و در حقیقت بدانید، با وجوب ذاتى تنافى پیدا مىشود چون تركیب اقتضاى امكان را مىكند و امكان با وجوب ذاتى منافات دارد. بنابراین واجب الوجود باید از زیادى تحصّل و از زیادى تشخّص و از زیادى استجماع جمیع كمالات وجود جامع باشد جمیع نشئات وجودیّه را.
(آنچه را كه وجود بر او صادق است باید در جیب خودش بگذارد؛ هرچه مىخواهد باشد. این میشود واجب الوجود. یك سر سوزن نباید به كس دیگر بدهد. اینجا بخل اشكال ندارد. همهجا بخل اشكال دارد ولى در مسئلۀ واجب الوجود، واجب الوجود نباید از وجود خودش چیزى كم بگذارد، اگر كم بگذارد از خودش كم گذاشته است. لذا یك آیۀ عجیبى در قرآن هست که مىگوید: ﴿إِنَّ ٱللَهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ﴾1 اینجا خدا نخواسته كوتاه بیاید، میگوید: هركارى مىخواهى بكنی بكن، هر گناهى میخواهى بكنی بکن.)
خلاصه از فرط تحصّل و كمال و حیثیّات كمالیّهاى كه بهحسب وجود است بما هو وجود، یعنى تمام حیثیّات كمالیّهاى كه به وجود برمىگردد، این حیثیّات كمالیّه براى موجود است بما هو موجود؛ یعنى فقط به موجود برمىگردد نه به حیثیّات تعلیلیه و تقییدیۀ او. دیگر قرینى در وجود براى او نیست و مكافىای براى او در وجود و فضیلت نیست، بلکه ذاتش بهتنهایى واجب است كه مستند جمیع كمالات باشد و منبع همۀ خیرات باشد.»
و هذا البرهانُ و إن لم ینفَع للمتوسطین فضلاً عن الناقصین لابتنائِه علىٰ كثیرٍ مِن الأصولِ الفلسفیةِ و المقدماتِ المطویّةِ المتفرّقةِ فی مواضعَ هذا الكتابِ لكنَّه عندَ مَن ارتاضَت نفسُه بالفلسفةِ یُرَجّحُ علىٰ كثیرٍ مِن البراهینِ الشدیدةِ القوّةِ.2
«(بعد مرحوم آخوند در اینجا یك مطلبى را اشاره مىفرمایند كه) این برهان اگرچه براى متوسطین نفع نمىدهد، چه برسد به ناقصین در فلسفه و حكمت؛ چون مبتنى بر بسیارى از اصول فلسفه و مقدّماتى است كه در مواضع این كتاب مطوى و متفرق است. (خیلى راجع به این بحث مىشود از كمالات وجود، صفات وجود و اعراض وجود، صرافت وجود، بسیط الحقیقة، قاعدۀ علیت و معلولیّت، تمام این مطالب را بیان مىكنند.) اما كسى كه نفسش به فلسفه ریاضت كرده و خو گرفته و انس گرفته و تربیت شده است ترجیح مىدهد به بسیارى از براهینى كه شدید القوة هستند كه این مسئله به مسئلۀ بساطت حقیقت وجود برمیگردد.»
البته بعداً هم راجع به این مسائل صحبت میشود ولیكن ایشان زودتر این مطلب را فرمودند. امّا از آنجایی كه ما از اوّل بحث را روی مدار همین مسئلۀ صرافت وجود بردیم، دیگر ما هم جزء اینهایى هستیم كه ارتاضت نفسَه. لذا خیلى براى ما مشكل نبود حالا شما را نمىدانیم که چه تصوّرى فرمودید!!
فعلاً بحث به سر مطلب رسید و نمىتوانستیم این را شروع كنیم، بهخاطر اینكه بحث دیگر در مواد ثلاث و خصوصّیات آن است که إنشاءالله براى بعد.1
اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد