پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 14 و 15: فی كيفية احتياج عدم الممكن إلى السبب؛ و في أن الممكن ما لم يجب بغيره لم يوجد
توضیحات
فصل(14) في كيفية احتياج عدم الممكن إلى السبب
جلسه 28 ـ ص 219 ـ آخر متفرقه
درس دویست و شصت و دوم
بیان کیفیت مجعول در کلام مرحوم آخوند (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
کلک این ملاّ را بکَنیم!! با این اسفارش ما را به عزا نشانده است! مدام میخواهیم تمام شود [اما مدام ادامه پیدا میکند]! یک چیزی گفتند هزارتا از آن إن قلت و إن قلت درمیآید! بابا نگویید رهایش کنید و برای خودتان نگه دارید. علیٰکلّحال بالأخره إنشاءالله این را تمام میکنیم. این مطلبی نیست چون از خارج بحثش را گفته بودم. إنشاءالله بله، چشم عرض میکنم.
دیگر چون مسئله روشن است [بحث] از خارجش را نمیگوییم ولی اگر هر جای آن ایراد بود رفقا خودشان بگویند.
فالافتقارُ لِلوجودِ التَّعلقی ثابتٌ أبداً حینَ الحدوثِ و حینَ الاستمرارِ.1
احتیاج برای وجود تعلقی و رابطی که فقط جنبۀ تعلق و ربط دارد و غیر از آن ربط هیچ هویتی ندارد این احتیاج، ثبوت ابدی دارد، چه در وقت حدوث و چه در وقت استمرار و بقاء، چون بعد از حدوث هم آن جنبۀ تعلقی به حال خودش محفوظ است. البته مرحوم آخوند مثال میزنند و میگویند که این مثل تکلم در متکلم میماند؛ تکلم و کلام تا وقتی است که متکلم باشد نهاینکه قضیه مثل قضیۀ بِناء و بنّاء میماند که بعضی از متکلمین مثال زدند و خیلی وقتها گفتهاند که در مسئلۀ حدوث وقتی که علت محدثه یک امری را حادث بکند دیگر نیازی به علت مبقیه نیست مثل بناء و بنّاء که بعد از بناء دیگر احتیاجی به بنّاء نیست ولی ایشان میفرمایند که اینها ما لَیسَ بِعلةٍ را علت فرض میکنند. بنّاء از علل معده است نهاینکه علت برای اوست. آنچه که علت برای بناء است نفس و ترکیب اجزاء و کیفیت انتساب آنها است بلکه این مسئله و یک اجزائی را از یک جا میآورند و در یک جایی دیگر قرار میدهند یا در خیاطت ثوب، لباس را میآورند کم میکنند، زیاد میکنند، ترکیب میکنند و ترکیب صناعی راه میاندازند درحالیکه نفس وجود در خارج مجعول است بدون آن که امر دیگری باشد و با آن اراده و اضافه وجود است و بدون آن اضافه وجودی هم نخواهد بود و واقعاً کلام بسیار کلام متین و صحیحی است.
تؤام بودن کشف و عقل در مطالب اسفار مرحوم صدرالمتألهین
این مطالبی را که ایشان میفرماید تمام این مطالب با کشف و اینها هم توأم بوده است ها! یعنی مرحوم آخوند صاحب کشف و اینها بوده است و مسئله از راه کشف و عقل، هردوی اینها برای ایشان ثابت شده است.
فَحاجتهُ فی البَقاءِ کَحاجتهِ فی الحدوثِ بِلا تَفاوتٍ لا بِمعنَى أنَّ کونهُ بَعدَ العَدمِ أثرُ الفاعلِ أو کونهُ بَعدَ کَونِ سابقٍ أثرَه.
حاجت آن ممکن و آن شیء وجود در بقاء مانند حاجت آن وجود تعلقی در حدوث است بدون هیچگونه تفاوتی. به این معنا نیست که کون او بعد از عدم، اثر فاعل است یعنی اثر فاعل به جنبۀ اتصاف میخورد که همان جنبۀ حدوث است. یا به آن اتصاف مستمر، کون بعد از کون میخورد. او مجعول نیست بلکه نفس وجود مجعول است و نفس وجود مورد اراده است.
بَل هُما لازمانِ لِنفسِ الوجودِ بِلا جَعلٍ و تَأثیرٍ کَما مَرَّ.
بلکه حدوث و استمرار لازمۀ وجود هستند. لازمۀ وجود حادث، صفت حدوث است و لازمۀ وجود مستمر، صفت استمرار است و این دو صفت از ناحیۀ غیر اعطاء نمیشود بلکه لازمۀ نفس وجود است. وقتی که کون یک امری بعد از عدم بود از خود نفس او حدوث انتزاع میشود و این لازمهاش نیست وقتی که یکی از علل معده که زید است با او نکاح میکند، منبابمثال جناب مخدرۀ مکرمۀ مجللۀ مطوله وقتی که با او نکاح میکند این بچه متولد خواهد شد. وقتی که این بچه متولد میشود مسئلۀ ابوّت و بنوّت خواهینخواهی بهطور ضروری انتزاع میشود، نهاینکه این علاوۀ بر نکاح امر دیگری را هم انجام میدهد که اسم آن بنوّت یا ابوّت است غیر از آن مسئلۀ تولید و غیر از آن مسئله، نه ما چیز دیگری بلد نیستیم.
تلمیذ: اینجا یک سؤال میشود کرد که چطور نمیشود از وجود یک وجود دیگری مثلاً بهعنوان یک امر جدا [باشد]؟ از او متولد و ایجاد شده است ولی مجزا بشود و انقطاع حاصل بشود و بقاء هم داشته باشد؟
استاد: یعنی بین وجود و آن جاعل انقطاع حاصل بشود؟
تلمیذ: بله.
استاد: خب اصلاً بحث این است که آن وجود یعنی آن مرتبۀ نازلۀ علت. بین علت و معلول چطور میشود جدایی حاصل بشود؟!
تلمیذ: ما میخواهیم بگوییم مثل تمثیلی فرزند و پدر و مادر هست...
استاد: آن که جعل نیست و علل معده است.
علت وجود، نفس وجود!
تلمیذ: میدانم، یعنی این وجود چه نوع سنخیتی دارد که حالت بینونت نمیشود بین علت و معلول حاصل بشود؟
استاد: بهخاطر اینکه علت وجود، نفس وجود است. این علل، علت معده است. چون علت وجود خود وجود است بنابراین نفس علت است منتها در مرتبۀ ضعیف و بین علت و معلول هم هیچگونه نمیشود فاصلهای بیفتد. یعنی چون الآن در اینجا چیزی در خارج نبوده است اگر فرض کنید در اینجا یک کیسه سیمان و گچ داشته باشید ـ چون الآن دست ما در بنّائی است مثالهایی که میزنیم توجه داشته باشید! ـ قشنگ میتوانید یک تکه از این بردارید با آن سیمان ترکیب کنید و منبابمثال یک آجر درست کنید. آجر را با این چیزها درست میکنند؟! حالا فرض کنید که اینطوری [درست میکنند]!
تلمیذ: با خاک رس [درست میکنند].
استاد: با خاک رس [درست میکنند]! یک مقداری از این برمیداریم و بعد در یک قالبی مخلوط میکنیم و یک آجری درمیآید!! بله، این علت در اینجا کارش را انجام داده است یعنی علت معده در اینجا آن جنبۀ اتصالش را با چیز انجام داده است و الآن در کنار محفوظ است ولی بحث این است که یکی از علل آن معلول خارج، علل معده است اما آن علل مادی و صوری که علت اصلی برای اجسام خارجی هستند آنها قبلاً موجود بودند و فقط یک مقداری از آنها برداشته شد و کیفیت آنها عوض شد ولی بحث ما راجع به وجود این است که وجود از جایی برداشته نمیشود و در جایی گذاشته بشود. نفس حضور علت در مرتبۀ متأخر، عبارت از موجود است. چگونه ممکن است بین این دو انفکاک بیفتد؟! نمیشود تصور کرد!
إنَّما المَجعولُ و أثرُ الجاعلِ نَفسُ الوجودِ لا تَصییرهُ ذا الَّلوازمِ الَّتی مِن جُملتِها کَونهُ غَیرَ أزلیٍ فَلیسَ لِلحقِّ إلاّ إفاضةُ نورِ الوجودِ عَلَى الأشیاءِ و إدامتِها و حِفظِها و إبقاءِ ما یَحتملُ البَقاءَ قَدرَ ما یَحتملُ.
مجعول و اثر جاعل، جناب نفس وجود است. نهاینکه او را دارای لوازمی بگرداند که ازجملۀ آن لوازم یکی حدوث است و یکی استمرار است و یکی هم اینکه غیر ازلی بودن باشد غیر ازلی بودن یعنی همان معنای حدوث است. آنچه که حق انجام میدهد و از عهدۀ او برمیآید افاضۀ نور وجود بر اشیاء یعنی بر ماهیات است و ادامه و حفظ آن افاضه [است] و آن ذاتی را باقی بگذارد که احتمال بقاء در او میرود به آن مقداری که محتمل است و به آن مقداری که در آن ظرفیت برحسب استعداد خودش، شرایط زمان، محیط و مکان قرار دارد. شما میبینید یک چیزی اگر بخواهد در خارج بماند منبابمثال اگر دو دقیقه بخواهد در خارج بماند فاسد میشود. یک شیئی و بعضی از اجسام هستند که اگر اینها را بخواهند در خارج از یخچال و وسائل مبرّده نگه دارند بعد از یک ساعت فاسد میشوند. اما بعضی چیزها هستند که تا ده روز هم بمانند فاسد نمیشوند و این بهخاطر آن کیفیت احتمال اینها است که اینها تا چقدر قدرت دارند در آن وضعیت بمانند و تبدل ماهیت برای آنها پیدا نشود.
وَ یَسعُ لَهُ بِحسبِ هویتهِ و أمّا النَّقائصُ و القُصوراتُ فَهیَ لَها مِن ذاتِها.
بهحسب آن موجودیتش وسعت برای بقاء را دارد. اما نقائص و جنبههای نقص و قصور برای این اشیاء از ذاتش است یعنی ذات این اشیاء دارای نقص و قصور هستند نهاینکه آن جنبۀ افاضه دارای نقص است. آن فقط آن نور وجود را افاضه میکند و به مرتبۀ متأخر درمیآورد. حالا این نقص دارد، دیگر این نقص لازمۀ ماهیت است. یک وقت شما میبینید که آن افاضه یک شیئی را در خارج وجود میدهد آن وجود عبارت از وجود یک زیدی است که یک متر و هشتاد سانت قد اوست و یک وقتی یک وجودی را افاضه میدهد که فرض کنید قد او به یک متر میرسد و بیشتر رشد نمیکند. این بیشتر رشد نکردن برای قصور و نقایصی است که در او هست و بیشتر از آن تحمل و قدرت ندارد. ما هرچه میگوییم آقایان طور دیگری [برداشت] میکنند نمیدانم!!
مِثالُ ذَلکَ عَلَى وَجهٍ بَعیدٍ فَیضان نورِ الشَّمسِ عَلَى الأجسامِ القابلةِ بِلا مَنعٍ و بُخلٍ فَلَو حَجبَ بَعضُ الأجسامِ عَن وُرودِ شُعاعِها عَلیهِ لکانَ مِن جَهتهِ لا مِن جَهتِها
مثل نور شمس است در اجسامی که قابل است بِلا مَنعٍ و بُخلٍ. اگر بعضی از اجسام از ورود شعاعش بر او حاجب بشوند این برای خود آن بعض اجسام است نه از جهت شمس. این عَلَى وَجهٍ بَعیدٍ بهخاطر این است که یک جنبۀ قابلی در خارج هست و یک جنبۀ فاعلی دارد اما در وجودات خارجی دیگر جنبۀ قابلی وجود ندارد و اضافۀ اشراقیه است، نه اضافۀ مقولیه.
فالذاتُ الأحدیةِ لا تَزالُ تُضیءُ هَیاکلَ المُمکناتِ و یُخرجُها مِن ظُلمةِ لَیلِ العَدمِ إلى نورِ نَهارِ الوجودِ بِحیثُ لَو فَرضَ الوَهمُ أنَّهُ تَعالىٰ یُمسکُ عَنها إفاضةَ الوجودِ لَحظةً لَعادتِ إلى ظُلمةِ ذاتِها الأزلیةِ.
ذات احدیت همیشه بر هیاکل ممکنات اضائه دارد و این ممکنات را از ظلمت لیل عدم به نور نهار وجود خارج میکند. اگر اینطور تصور بشود که در یک لحظه عنایت حق منقطع بشود و افاضه، امساک بشود این به آن ظلمت ذات ازلیهاش که ظلمت امکان است رجوع میکند.
فَسُبحانَ القَویُّ القَدیرُ الحَکیمُ الَّذی یُمسکُ السَّماواتِ و الأرض أن تَزولا و لَئن زالَتا إن أمسکَهُما مِن أحدٍ مِن بَعدهِ1
[پس منزّه است آن توانای مقتدر حکیمی که آسمانها و زمین را از زوال نگاه میدارد] اینکه اینها زائل بشوند. بر فرض اگر اینها زائل بشوند یعنی از آن مرتبۀ وجودی خود بیرون بیایند و دوباره لباس امکان را به خود بپوشند، چه کسی است که دوباره اینها را به منصۀ وجود درمیآورد؟
وَ ما أشدُّ سَخافةً وَهمُ مَن یَرىٰ أنَّ حاجةَ العالَم إلى قَیّومِ السَّماواتِ و الأرضِ و مَن فیهما و ما عَلیهِما فی حالِ الحدوثِ لا فی حالِ البَقاءِ حَتَّى صَرحَ بَعضٌ مِن هؤلاءِ القائلینَ بِهذا القولِ جَهلاً و عِناداً أنَّ الباریَ لَو جازَ عَدمُهُ لَما ضَرَّ عَدمُهُ وجودَ العالمِ بَعدَهُ لِتحققِ الحدوثِ بِإحداثهِ و هذا غایةُ الجَهلِ و الفَسادِ فی الاعتقادِ عَلىٰ أنَّ کُلَّ عِلةٍ ذاتیةٍ فَهیَ مَعَ مَعلولها وجوداً و دَواماً کَما سَنَذکُرهُ فی مَباحثِ العِّلةِ و المَعلول.
چقدر سخیف است رأی کسانی که میگویند که حاجت عالم به قیوم سماوات، این در حال حدوث است، نه در حال بقاء! حتی بعضی از این افراد که قائلین به این قول از روی جهل و عناد هستند، اینطور گفتند: اگر باری عدمش جایز باشد ضرری نمیرساند چون باری کار خودش را انجام داده است و بعد دیگر این عالم هم براساس و بر مدار خودش باقی است [بهخاطر تحقق حدوث به احداث باری]. هر علت ذاتی با معلولش وجوداً و دواماً معیت دارد همچنانکه در مباحث علت و معلول ذکر خواهیم کرد.
وَ مِنَ الشَّواهدِ فی ذلکَ حَرارةُ النّارِ الفائضةِ مِن جوهرِها أعنی صورتَها عَلى ما حَولها مِنَ الأجسامِ لِلتَّسخینِ و هکَذا یَفیضُ مِن الماءِ الرُّطوبةُ و البَللُ عَلى الأجسامِ المُجاورةِ لَهُ و الرَّطوبةُ جوهریةٌ و ذاتیةٌ لِلماءِ کَما أنَّ الحَرارةَ لِلنّارِ کَذلکَ و هکَذا یَفیضُ مِنَ الشَّمسِ النّورُ و الضّیاءُ عَلى الأجرامِ الکوکبیَةِ و العنصریةِ لِأنَّ النّورَ جوهریٌ لِلشمسِ و الفِعلُ الذّاتی لا یَتبدَّلُ.1
حالا ازجملۀ مثالهایی که میتوانیم بر این مسئله بیاوریم حرارت نار است که از جوهرش فائض است یعنی صورت جوهریاش بر آنچه که در کنار او از اجسام قرار دارد بهجهت تسخین این نار علت برای آن حرارتش است نسبت به آن اجسامی که در کنار او هستند. از ماء رطوبت و بلل فائض میشود بر اجسامی که مجاور با آن ماء هستند. رطوبت جنبۀ جوهری و ذاتی برای ماء دارد. هم جوهریت دارد و عرض نیست بهخاطر اینکه از جنس ماء است و هم ذاتی است بهخاطر اینکه لا ینفک است. همانطور که آب جنبۀ جوهری دارد، نه جنبۀ عرضیت.
وَ هکَذا یَفیضُ مِنَ الشَّمسِ النّورِ و الضّیاءِ ... [همچنانکه از خورشید، نور و روشنایی] بر اجرام سماوی و بر اجرام عنصریۀ عرضی جاری میشود، چون نور، جوهری برای شمس است و از مادۀ شمس است و فعل ذاتی هم که تبدل پیدا نمیکند یعنی این فعل همیشه با آن شمس وجود دارد. نمیشود یک وقتی باشد و یک وقتی نباشد. یک وقتی کم باشد و یک وقتی زیاد باشد.
و کَذلکَ یَفیضُ الحَیاةُ مِنَ النَّفسِ عَلَى البَدنِ إذِ الحَیاةُ جوهریةٌ لَها و صورةٌ مُقومةٌ لِذاتِها فَلا یَزالُ یَنشأُ مِنها الحَیاةُ عَلى البَدنِ الَّذی هوَ جِسمٌ مَیتٌ فی ذاتهِ حَیٌ بِالنَّفسِ ما دامَ صَلوحهُ لِإفاضةِ الحَیاةِ عَلیهِ مِنَ النَّفسِ باقیاً.
همینطور حیات و زندگی از نفس بر بدن افاضه میشود. زیرا حیات، جوهریت برای نفس دارد و صورت مقومۀ این نفس است. نفس است که جوهر او حیات و زندگی است. حی از اسامی ذاتی پروردگار است همانطوریکه حیات از صفات ذاتیۀ ماست. از آن صورت مقومه و جوهری حیات نشئت میگیرد بر بدنی که آن جسم فیذاته میت است و هیچگونه ارادهای ندارد و هیچگونه قدرت و تحرکی برای جسم نیست. این حیاتِ جسم به نفس است مادامی که صلاحیتش برای اینکه حیات از او و نفس باقی باشد، باشد. اما اگر صلاحیتش ازبین برود و خللی در این جسم وارد بشود و ارکان رئیسه و اجزاء رئیسۀ خودش را ازدست بدهد دیگر نمیتواند نفس افاضۀ حیات بر بدن بکند مثل اینکه سر شخصی را قطع بکنند. خب دیگر صلاحیتش ازبین رفته است.
کیفیت احاطۀ نفس بر بدن
فَإذا فَسدَ صلوحُهُ لِقبولِ الحَیاة تَخلَّت و لِخَرابِ البَدنِ ارتحلَت و کذلک نسبةُ کلِّ علةٍ ذاتیةٍ معَ معلولِها و یجیء أنَّ نسبةَ الإیجاد إلى المؤلفِ و المرکب کالبِناء.
وقتی که صلاحیتش برای قبول حیات فاسد بشود این نفس از این بدن تخلی پیدا میکند و جدا میشود و بهواسطۀ خرابی بدن از این نفس کوچ میکند البته معنای کوچ کردن نهاینکه جدا شدن است بلکه آن تعلق را ازدست میدهد نهاینکه فرض کنید الآن در بدن ما نفس قرار دارد. این مقدار از انگشت ما این مقدار از نفس هست، این مقدار از دست این مقدار [از نفس] هست. در سر این مقدار هست و در پا این مقدار هست، نه! نفس یک وجود جوهری مجرد است و وجود جوهری مجرد نمیتواند در ظرف غیر مجرد قرار بگیرد وجود مجرد احاطۀ علّی بر بقاء آن نفس دارد. آنوقت بهواسطۀ آن احاطه بدن شروع به حرکت کردن میکند یعنی این حرکت حکایت از آن احاطه میکند؛ آن احاطهای که بر آن هست.
ذکر حکایتی برای کیفیت احاطۀ نفس بر بدن
افرادی که دارای عزیمت و همم هستند یعنی دارای قدرت و عزم و تصرفات هستند در عین اینکه در اینجا نشستهاند اراده میکنند آن کتاب از آنجا بلند میشود و جای دیگر میآید. یک شخصی از افراد که خودش از فضلاء است میگفت که یک وقتی با شخصی در جایی بودیم راجع به مسئلۀ تجرد نفس صحبت میکردیم و ما یک مقداری از علل و اسفار آوردیم. گفت که اینها را کنار بگذار بیا ببین من برایت چه میگویم! میگفت که یکمرتبه این شخصی که در کنار من نشسته بود، صدایش را از آن گوشۀ اطاق شنیدم! به آن گوشۀ اطاق رفت و شروع کرد با من صحبت کردن! این خودش اینجا نشسته بود بعد از آنجا شروع کرد با من صحبت کردن! من هم جوابش را میدادم یعنی او از اینجا حرف میزد صدا از آنجا میآمد. بعد گفت که خب من این گوشۀ اطاق هستم حالا به این گوشۀ اطاق میروم. دیدم یکدفعه صدایش از ـ خودش را نمیدیدم! ـ این گوشۀ اطاق آمد! بعد گفت که حالا ببین کتاب را از روی طاقچه برمیدارم و اینجا میگذارم. میگفت که یکدفعه دیدم که کتاب بلند شد و روی هوا آمد رفت و در این سمت قرار گرفت! یکدفعه دیدم این کنار من میگوید که خب حالا دیدی؟! میگفت که من در این مواضع گردش کردم.
این یک نوع خلع است. این شخصی که الآن دارد در این کتاب تصرف میکند آیا به داخل کتاب میرود؟ یعنی الآن که این کتاب یک کیلو است، یک کیلو و نیم میشود؟! اینطور نیست! وزن این کتاب یک گرم هم فرق نمیکند. آیا این کتاب زنده میشود؟! حیات پیدا میکند؟! نه! این در کتاب به تصرف ملکوتی تصرف میکند نهاینکه الآن در این کتاب و در این جسم تصرف کند. این الآن در ملکوت این کتاب وقتی که نشسته است تصرف میکند بهواسطۀ متأثریت ملک از ملکوت آن کتاب هم متأثر میشود و آن ملکوت را حرکت میدهد در یک جای دیگر میآورد. آن ملکوت که در عالم مثال و ملکوت برزخ حرکت پیدا میکند آن کتاب در عالم ماده و شهادت هم حرکت پیدا میکند. مثل چراغ که وقتی آن را در منبع برق بزنند آن جایی که کیلومترها فاصله دارد روشن میشود و وقتی که قطع بکنند اینهم قطع میشود، این جنبه جنبۀ احاطه است. احاطۀ نفس به بدن به این نحو است نهاینکه این نفس داخل بدن ما رفته است.
من یک مثالی برای شما بزنم؛ الآن که داریم به هم نگاه میکنیم، آنچه که درمقابل ما هست یک موجود زنده است. یک موجود زنده را احساس میکنیم احساس میکنیم که این زنده است و حیات دارد. حالا اگر متوجه بشویم این شخصی که درمقابل ما هست فوت کرده است و این بهواسطۀ یک اسباب و ادواتی الآن دارد حرکت میکند. یعنی فرض کنید یک روزی پیدا بشود که دستگاهی بگذارند زبان آدم بچرخد و شروع به صحبت کردن بکند و از اینجا صحبت و حرف بیرون بیاید یا مثل همین چیزهایی که درست میکنند راه میروند و کارهایی انجام میدهند مثل رباط. آن چیزهایی که در کارخانه درست میکنند فرض کنید طبق برنامهای که به او داده میشود کارهای انسان را انجام میدهد. حالا اگر این را بهصورت انسان درست کنند آیا شما با او معاملۀ یک انسان زنده میکنید؟! آیا میگویید که این زنده است؟! نه، چون احساس میکنید روح ندارد یعنی آن جنبۀ اصلی در آن مفقود است. این بهخاطر این است که انسان در ارتباط با یک شخص دارد روح او را میبیند و از دریچه و شباک بدن دارد مشاهدۀ روح و نفس میکند.
تلمیذ: خودمان هم متوجه نیستیم!
استاد: بله، متوجه نیستیم. مگر اینکه به انسان بگویند.
تلمیذ: اما اهل مکاشفه هستند؟
استاد: بله آقا!
تلمیذ: جسم وجود تنازل یافتۀ نفس است؟
استاد: ببینید من این چیزها را نمیفهمم! وجود نازلۀ نفس و... نفس یک مسئلهای دارد این جسم هم یک مسئلۀ دیگری دارد. البته این حرفها را زدند که وجود نازلۀ نفس است اما اینکه مقصود از این وجود متنزله چیست؟! اگر منظور آن مقام بروز و ظهور نفس در مرتبۀ ملک و طبع است؟! خب این همان چیزی است که ما درصدد آن هستیم اما اگر این است که این وجود خارجی معلول برای نفس است چطور باید این جنبۀ معلولیاش را ثابت بکنیم؟! آیا جنبۀ معلولی آن اقتضاء میکند که این دارای یک استواء باشد؟ اگر نفس ازبین برود اینهم ازبین میرود؟ نه، میبینی سر جای خودش هست. مومیاییاش میکنند چهار هزار سال پنج هزار سال هم میماند! این چه وجود نازلهای است که الآن بین او و نفس انقطاع پیدا شده است ولی هنوز هست؟! خیلی از افراد هستند اینها بعد از فوت همینطور سالم هستند. میگویند که اگر شخصی چهل روز جمعه غسل جمعه بکند همیشه بدنش صحیح و سالم میماند.
تلمیذ: الآن خواهر فرعون را پیدا کردند مومیایی شده است. طرفهای سنندج و آنطرفها زلزلهای آمده بود [که پیدایش کردند] البته او را خارج کردند و به پاکستان بردند حالا هم نمیدهند.
استاد: نمیدهند؟!
تلمیذ: نه، من همدان بودم اتفاقاً تلویزیون نشان داد. شاهزادهای از ایران برای 2600 سال پیش بود.
تلمیذ: ببخشید اشتباه گفتم، نمیدانم خواهر داریوش یا کورش بود. خواهر یکی از آنها است.
استاد: حالا چرا آنجا بردند؟
تلمیذ: زمان انقلاب بود. بیست سال پیش در بحبوحۀ انقلاب ایران، از ایران خارج شده است.
استاد: پس دزدیدهاند! درست است!
تلمیذ: آنوقت آن معاد جسمانی آنها اشکال ایجاد نمیشود؟ آن اشکالی که در معاد جسمانی پیش میآید اینجا پیش نمیآید؟
استاد: اصلاً اشکال به معاد جسمانی اینجا ...
تلمیذ: بین تفکیک معاد جسمانی و روحانی که میکنند میگویند که ماده و را بخواهند یکی بکنند ...
منظور از معاد جسمانی
استاد: اصلاً این قضیه فرقی نمیکند جان من! امروز روز آخر ماه است شما هم یکخرده مثل اینکه به ما بند کردهاید! در معاد جسمانی صحبت در این است که آیا در عالم قیامت جسمی برای این نفس وجود دارد یا وجود ندارد؟ اصلاً کاری به بدن دنیایی آن نداریم.
تلمیذ: عرض شد که همین بدن دنیا اینجا بیاید اگر وجود نازله باشد ...
استاد: یعنی همین مومیایی بلند میشود میآید راه میافتد؟! نه باباجان! یک مشت از خاک برمیدارند بههم میچسبانند آخر شب اول شب!!
تلمیذ: یک مشت خاک دیگر که نمیتواند باشد، باید همین خاک باشد.
استاد: خب همین خاک است، زیر این هست!
تلمیذ: نه، خاک همان خود شخص باشد.
استاد: چه کسی گفته است که خاک خود شخص باید باشد. این حرفها چیست آقا؟!
تلمیذ: آنجا اگر بخواهد همین باشد که آنجا عالم دنیا و ماده میشود ولی این ماده نیست!
استاد: اصلاً بحث معاد جسمانی به این کاری ندارد.
تلمیذ: در معاد شناسی بهطور مفصل [گفته شده است].
استاد: بله، البته در آنجا هم یک مسئلهای داریم. إنشاءالله حالا [خواهیم گفت]. در همین اسفار میآید اگر توفیق بدهد؛ شما ماندید و من هم ماندم با این بنّائیای که داریم! شما که دیگر کارت تمام شد!! آبانبار و پناهگاه را درست کردی آماده هستی! من هم بازدید کردم دیدم خیلی عالی است! خودش پناهگاه است داخلش هم پناهگاه اتمی است! یعنی اگر یک وقتی خدای نکرده مورد حملۀ اتمی واقع شدیم شما میتوانید چند نفری به آن داخل بروید! إنشاءالله در آتیه اگر خدا بخواهد [ادامه میدهیم].
البته همین حرفی که شما میفرمایید هست منتها با یک تغییر و تبدلاتی. ببینید بحث در معاد جسمانی به این است که آیا در عالم قیامت بدنی هست یا نه؟ اما خود بدن اصلاً ارزش ندارد. الآن بدنی که در اینجا داریم اصلاً ارزش ندارد این خاک است که با یک اجزای عنصریه ترکیب شده است و تبدیل به لحم و عظم و بشره شده است. این بعد ازبین میرود و خلاصه چیز میشود. آن نفس و روح است که میماند. آن نفس و روح در هر مرتبهای مطابق با آن مرتبه لباسی را میخواهد. اگر آن نفس و روح بخواهد در این دنیا رجعت کند لباس ماده میخواهد اگر بخواهد در عالم برزخ باشد لباس بدن مثالی و برزخی میخواهد. اگر در ملکوت باشد لباس نمیخواهد بلکه صورت میخواهد. بالاتر فقط معنا میخواهد تا به حدی که فقط نور محض بشود. این بحث هست. منبابمثال حالا اگر یک چیزی از بدن یک کسی را به شما در روز قیامت بچسبانند، هیچ مشکل نیست! بالأخره تصور نشود که حالا فرض کنید این برای آن بوده است یا پای یک شخصی را بیاورند و خدا پاها را ترکیب کند! پای حسن و دم حسین را و سر زید و شکم و معدۀ عمرو را باهم مخلوط بکند! اینها فایده ندارد. آن نفس و آن روح به هرچه تعلق میگیرد آن همان است و ادلهاش هم بر این ثابت میشود.
وَ یَجیءُ أنَّ نِسبةَ الإیجادِ إلى المُؤلفِ و المُرکَّب کالبَنّاءِ لِلبیتِ و الخَیاطِ لِلثوبِ مُغالطةٌ نَشأت مِن عَدمِ الفَرقِ بَینَ ما بِالذاتِ و ما بِالعرضِ.1
خواهد آمد که نسبت ایجاد به مؤلف و مرکب مثل بنّاء و بیت و خیاط با ثوب مغالطه است و این مغالطهای است که فرقی بین ما بالذات و ما بالعرض نگذاشتهاند. آن جنبۀ بالذات که مجعولیت بالذات دارد یا مجعولیت بالعرض که ترکیب صناعی است نهاینکه ترکیب حقیقی که وحدت حقیقی باشد، آن را خلط کردند.
وَ أخذُ ما لَیسَ بِعلةٍ عِلةً و الباری أجلُّ مِن أن یَکونَ فِعلُهُ مُجردَ التَّألیف و التَّرکیب کَما زَعموهُ بَل فِعلهُ الصُّنعُ و الإبداعُ و إنشاءُ الوجودِ و الکونِ و لَیسَ الإبداعُ و الإنشاءُ تَرکیباً و لا تَألیفاً بَل تَأسیسٌ و إخراجٌ مِنَ العَدمِ إلى الوجودِ.1
آن را که علت نیست که جنبۀ مُعدّ دارد و آنچه را که علت است که جنبۀ جاعل و فاعل دارد خلط کردند. خدا که نمیآید ترکیب و تألیف کند بلکه [فعل او] صنع و ابداع است و انشاء وجود و کون است؛ از جایی نمیآید تا چیزی را خلق کند بلکه نفس وجود اوست که نزول در مراتب کثرات پیدا میکند. دیگر ابداع و انشاء ترکیب نیست و این دیگر تألیف و جمع بین اجزاء مختلف نیست [بلکه تأسیس و اخراج از عدم به وجود است].
وَ المِثالُ فی الأمرینِ المَذکورینِ بِوجهٍ کَلامَ المُتکلمِ و کِتابةُ الکاتبِ فَإنَّ أحدَهما یُشبهُ الإیجادَ و الآخرُ یُشبهُ التَّرکیبَ فَلأجلِ هذا بَطلَ الأولُ بِالإمساکِ دونَ الثّانی.
اگر ما بخواهیم در این دو قضیه [مثالی] بزنیم، مثال میزنیم از یک نقطهنظر کلام متکلم و کتابت کاتب. یکی از اینها که کلام متکلم است شبیه ایجاد است و دیگری شبیه ترکیب است. درصورتیکه کاتب کتابتی را بنویسد آن کتابت برای همیشه باقی خواهد ماند مثل بنّاء و بناء میماند. اما متکلم تا وقتی که صحبت میکند کلام از دهان او خارج میشود و وقتی که سکوت کرد دیگر کلامی وجود ندارد. این از این نقطهنظر بوجهٍ است. و بوجهٍ گفتند از این نظر که آن نفس وجود تنازل پیدا میکند و این آثار کلام و متکلم است که وجود تنازل پیدا میکند و شخص با او تفاوت پیدا میکند. فَلأجلِ هذا بَطلَ ... اگر اوّلی دیگر صحبت نکرد کلامی هم نیست اما اگر دومی از کتابت دست برداشت آن کتابتش در خارج هست.
وجود عالَم مانند وجود کلام از متکلم
فَإنَّهُ إذا سَکتَ المُتکلِّمُ بَطلَ الکَلامُ و إذا سَکنَ الکاتبُ لا یَبطلُ المَکتوبُ فَوجودُ العالمِ عَنِ الباری جَلَّ مَجدُهُ کَوجودِ الکَلامِ عَنِ المُتکلمِ فالوجوداتُ العَقلیةُ و النَّفسیةُ و الآنیاتُ الرّوحیة و الجِسمیةُ کُلها کَلماتُ الله الَّتی لا تَنفدُ.
[پس اگر گوینده سکوت کند، سخن باطل میشود، ولی اگر نویسنده آرام گیرد، نوشته باطل نمیگردد] و مکتوب نیست و ما بعدی دیگر نمیماند اما خود آنچه که نوشته است، وجود دارد. وجود عالم از خداوند مانند وجود کلام از متکلم است. وجودات عقلیه، وجودات نفسیه، عقول متصل و منفصل، موجودات نفسیه، إنیّات روحیه مثل مجردات و همینطور جسمیه، وجودات و إنیّات جسمیه که مربوط به عالم ملک و شهادت هستند [همۀ آنها] کلمات الهی هستند که زائیدۀ وجود حق هستند و تمام نمیشوند.
وَ لَو کانَ بَحرُ الهَیولَى العُنصریة مِداداً لِکلماتِ ربِّه الوجودیة لَنفدَ البَحرُ قَبلَ أن تَنفدَ کَلماتُ رَبهِ و لَو جِئنا بِمثلهِ مَدداً مِن أبحرِ الهَیولیاتِ الفَلکیةِ تَثنیةً لِقولهِ تَعالىٰ: ﴿وَلَوۡ أَنَّمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ مِن شَجَرَةٍ أَقۡلَٰمٞ وَٱلۡبَحۡرُ يَمُدُّهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦ سَبۡعَةُ أَبۡحُرٖ مَّا نَفِدَتۡ كَلِمَٰتُ ٱللَهِ إِنَّ ٱللَهَ عَزِيزٌ حَكِيمٞ﴾.
اگر دریای هیولای عنصریه و آنچه که در عالم عنصر هست ـ این بحر و همین ابحاری ـ که الآن در کرۀ زمین هست برای کلمات وجودیۀ پروردگار مداد باشند و کلمات وجودیۀ او را ثبت کنند و بخواهند آنچه که مجعول برای ارادۀ حق است چه در مجردات و چه در غیر مجردات ثبت کنند، آب بحر تمام میشود قبل از اینکه کلمات پروردگار به پایان برسد و وجودات خارجیه به انتها برسند. [حتی اگر بیاییم] از بحارهای هیولاهای فلکیه، یعنی غیر از آن هیولای عنصریۀ مادیه که ابحر ارض است از دریاهایی که مربوط به عالم افلاک است از آنها هم کمک بگیریم، این به تثنیه و اتکاء بر قول پروردگار است که میفرماید: ﴿وَلَوۡ أَنَّمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ مِن شَجَرَةٍ أَقۡلَٰمٞ وَٱلۡبَحۡرُ يَمُدُّهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦ سَبۡعَةُ أَبۡحُرٖ مَّا نَفِدَتۡ كَلِمَٰتُ ٱللَهِ إِنَّ ٱللَهَ عَزِيزٌ حَكِيمٞ﴾.1
یک روز ما بعد از فوت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به دیدن آقای لواسانی رفتیم. با آقا سید ... بودیم دقیقاً رفته بودیم بازدیدشان را پس بدهیم. یک شخصی هم در همانجا بود. ایشان شروع کردند از صدق و از حقیقت حقیّت مرحوم آقا صحبت کردن. ایشان میگفت که من با تمام این افراد و اتقیاء که در نجف و سایر جاها برخورد داشتم، کسی را مانند پدر شما ندیدم. بااینکه میگفتند که آقا شیخ علی قمی را در نجف دیدیم و پشت سرش در نماز شرکت میکردیم. مرحوم آقا شیخ عباس مشکوری و مرحوم سید محمدحسین مشکوری اینها بودند ـ باید اسامی اینها را بشناسید ـ و ایشان فرمودند که مرحوم آسید ابوالقاسم لواسانی که وصی مرحوم سید احمد کربلایی بود ایشان را دیدیم. افراد زیادی را دیده بودند. ایشان مرحوم قاضی را دیده بود! ولی میگفت که کسی را به ادراک مثل پدر شما ندیدیم. بعد ایشان میگفت که گاهگاهی من برای مرحوم آقا نعلین از طهران میآوردم ـ این بوده که ایشان [نعلین] میآوردند ـ منزلشان همان نزدیک بهاصطلاح...
تلمیذ: خیابان ایران است. نعلینفروشی همانجا هست.
استاد: بله، نزدیک منزل آقای ... است منتها ظاهراً ایشان در همان امامزاده یحیی و آنجاها هم تردد داشتند.
تلمیذ: منزلشان همانجا بود همین نعلینفروشی هم آنجا بود.
ذکر حکایتی از بوسیدن پای مرحوم علامه طهرانی توسط شخصی و عکسالعمل ایشان
استاد: بله، خود آن نعلین فروشی در امامزاده یحیی را میشناختم و سابقاً از او نعلین میخریدم. ایشان میگفت که ما گاهی از این [نعلین فروشی] برای آقا نعلین میآوردیم. آقا هم میپوشیدند. میگفت که یک مرتبه برای ایشان یک نعلین آوردم و ایشان هم برای دیدن آمدند. دو نفر از آقایان طهران به اینجا آمده بودند و قبل از اینکه ایشان بیایند شروع کرده بودند خیلی از ایشان بد گفتن و خیلی مسائل و مطالب چیز گفتند و من هم هیچ چیز جوابشان را ندادم چون میدانستم که ایشان میخواهد بیاید. ایشان آمد و نشست و دیگر اینها هم هیچ چیزی نگفتند و ساکت نشسته بودند. بعد گفتند که آقا من برای شما یک نعلینی آوردم و نعلین اینطور است و دلم میخواهد که خودم این نعلین را پایتان کنم، خودم دلم میخواهد. شما پایتان را دراز کنید که میخواهم نعلین را پایتان کنم. ایشان گفتند که مرحوم آقا یک پا را دراز کردند و من نعلین را آوردم پا کنم پای ایشان را جلوی آن افراد بوسیدم یعنی میخواستم به آنها بگویم که این جواب آن حرفهای شما نسبت به ایشان هست و میگفت که ایشان عجیب یکمرتبه منقلب شد بهنحویکه اصلاً بر حال ایشان با وضع ناراحتی قلبیشان ترسیدیم! اصلاً بهنحوی در ایشان انقلاب پیدا شد که اصلاً خیلی عجیب بود! میگفت که ما ترسیدیم و بعد به ایشان گفتیم که ما عذر و معذرت میخواهیم که خلاصه این کار را انجام دادیم ولیکن میخواستم مراتب اخلاص خودم را به شما بیان کنم. میگفت که ایشان دیگر اصلاً حالشان دست خودشان نبود بعد بلند شدند رفتند؛ یعنی یک چند دقیقهای نشستند و دیگر مرحوم آقا رفتند. این خیلی عجیب است من گمان نمیکنم ایشان تابهحال دست کسی را در عمرش بوسیده باشد! اینطور که یک شخصی از قول ایشان نقل میکرد شاید به این نحو بوده است. بالأخره دیگر اینها اجر دارند.
تلمیذ: ببخشید، یک شخصی یک دفعه در روضه پای ایشان را بوسید، ایشان ناراحت شدند و با عصا زدند ...
استاد: من نبودم ولی شنیدم.
تلمیذ: آیا حیثیتی در خود آن شخص بود که ایشان به این شدت برخورد کردند؟
استاد: نه، اصلاً ایشان با این مسئله چیز بودند و اصلاً قضیه تصنعی نبوده است؛ یعنی اصلاً در خودشان یک وضعیتی بود ...، البته ایشان یک جهتی داشتند جهت تربیتی بود که حالا میتوانیم بگوییم که این جهت تصنعی بوده است ولی خب صحیح است. بالأخره پا بوسیدن یعنی چه؟! این کارهای درویشبازی و مسخرهبازیها و آمدن و پا بوسیدن فیحدّنفسه همۀ اینها کارهای امثال اینهاست و تازه دست بوسیدن هم همینطور است. دست بوسیدن هم نداریم! آنچه که در روایت داریم مواضع سجده را ببوسید1 اینها مواضع سجده است.
البته یک جنبه دارد که همان جنبۀ تربیتی ایشان است که با این نحوه کلکها و حقهبازیها [مخالف بودند] اصلاً بهطورکلی اگر قرار باشد و بخواهد بازارش رواج بیفتد همان بازار درویشی و دکان و دستگاه بقیه است. من خودم در صحن حضرت معصومه علیهاالسّلام بودم دیدم که رئیس یک فرقه آمد دو نفر همراهش بودند و این هم خیلی با کبکبه جلو راه میرفت و آن دو سه نفر هم عقب با فاصله یک متر میرفتند و رعایت حریم میکردند. بعد یک نفر آمد و افتاد پایش را بوسید. اینهم همینطوری ایستاده بود تا آن کاملاً از تقبیل او محظوظ شد و بعد بلند شد و حرکت کرد و رفت. این مسخرهبازیها در مکتب آقا نبوده است. تمام اینها برخلاف سنت و روش ائمه علیهمالسّلام بوده است. ما نداریم که اصحاب پای امام را ببوسند ـ دست امام را میبوسیدند ـ ولی آنها منع نکنند، ما این نحوه نداریم یا اگر هست بهندرت یک شخصی آمده و یک کاری کرده است ولی دأب بر این نبوده است. بنابراین اصلاً بهطورکلی روش و مرام ایشان با این حقهبازیها و این چیزها اصلاً بهطورکلی در تعارض بوده است. این یک مطلب است.
مطلب دوم که از این بالاتر است این است که ایشان در یک مرتبهای از عبودیت بودند که نمیتوانستند به خودشان اجازه بدهند که شخصی بیاید این مقدار نسبت به ایشان کرنش کند یعنی یک حریمی برای خودشان قائل بودند که نمیگذاشتند که این حریم پاره بشود و بشکند و این خیلی مسئلۀ مهمی است که هر شخصی این حریم را باید برای خودش حفظ کند! اگر حفظ نکند همچنین خورده است که دیگر نمیتواند بلند شود! آن حریم عبودیت باید بماند! متأسفانه افراد میآیند و میخواهند وارد این حریم بشوند. حالا بعضیها میآیند وارد حریم میشوند و بعد هم آدم را دور میزنند، آن دیگر خیلی عالی است! ولی نه، انسان باید برای خودش یک حریمی حفظ کند و باید آن مرتبۀ عبودیت را همیشه برای خودش محفوظ نگه دارد و نگذارد تعاریف دیگران و کیفیت ارتباط دیگران با انسان آن حریم را بشکند که اگر بشکند از آنجا مسئلۀ خسارتی برای انسان پیش میآید و انسان در مسیر دیگری قرار میگیرد.
علت زنده و حیّ بودن مکتب علامه طهرانی رضوان الله تعالی علیه
ایشان نسبت به این مطلب بسیار ظنین بودند و صحیحش هم همین است و بهواسطۀ همین قضیه، مکتب ایشان یک مکتب زنده و حیّ است و مکتبی است که دارای حقیقت است و کلک و حقهبازیای که در سایر جاها هست در آن نیست. چون اولاً خود ایشان به کُنه این مسئله واقف بودند. مطلب دوم کیفیت تدبیر و سیاست ایشان براساس همان مسئله بوده است و در کردار و در پندار و در گفتار، در این سه مرتبه ناهماهنگی وجود نداشته است.
در یک مرتبۀ دیگر هم بوده است؛ در آن وقتی که در زمان شاه ما طهران بودیم شخصی آمده بود یکمرتبه در راه مسجد روی پای ایشان افتاده بود. البته ایشان عصا داشتند ولی بیچاره را نزدند ولی یکدفعه وحشت کردند و یک حالت استیحاشی [پیدا کردند] و او را کنار زدند و اصلاً خیلی حالشان منقلب شد بهطوریکه آن شخصی که ناقل هست ـ الآن در مشهد هست ـ گفت که من اصلاً تابهحال ایشان را [اینطور] ندیدم یک همچنین استیحاشی از مسئلهای کنند و این خیلی برای من غریب بود. خدا اینها را رحمت کند که اقلاً ما چشممان باز شد و یک حقیقتی را در اینها دیدیم.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد