/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۹۴

1
  • درس دویست و نود و چهارم

  • تقابل وجوب ذاتی و وجوب غیری در نظام علیت

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

  • امتناع اجتماع دو وجوب بر محل واحد

  • کلام در این بود که یک شیء نمی‌تواند هم متصف به وجوب ذاتی و هم متصف به وجوب غیری باشد که در اینجا اجتماع دو وجوب بر محل واحد ممتنع است زیرا همان وجوب ذاتی او را بی‌نیاز از وجوب بالغیر می‌کند. وجوب غیری در جایی هست که شیء محتاج به علت باشد و دریافت وجود را از ناحیۀ غیر کند و این امر در وجوب ذاتی مستحیل است و تحصیل حاصل هم محال است. یااینکه متصف به دو وجوب بالغیر باشد که این‌هم محال است. البته اتصاف به دو وجوب بالغیر به‌جهت واحد محال است اما به دو جهت محال نیست بلکه قبلاً هم گفته شد که در هر امر وجوبی یک وجوب سابق بوده است که از علت سابق به این عنایت شده است و یک وجوب لاحق هست که آن‌هم به‌خاطر اتصاف ماهیت به وجود از این نقطه‌نظر وجوب بالغیر پیدا می‌کند که بنا بر مشی و مرام مرحوم صدرالمتألّهین در اینجا وجوب ماهیت بالمجاز خواهد بود.

  • تناهی یا عدم تناهی ابعاد اجرام در بیان مرحوم حاجی

  • از این نقطه‌نظر ایشان می‌فرمایند که هر متصف به وجوب بالغیر یا امتناع بالغیر باید خودش ذاتاً ممکن باشد زیرا اگر ذاتاً ممتنع باشد بنابراین غیریت در اینجا معنا ندارد! یااینکه اگر ذاتاً یک ذاتی واجب باشد بنابراین در اینجا بالغیر بودن معنا ندارد و غیر در اینجا کاری نمی‌تواند انجام بدهد! و همین‌طور هر چیزی که مستلزم امتناع ذاتی است؛ یعنی بر فرض ثبوت او امتناع ذاتی پیش می‌آید. این بحثی است که ایشان در اینجا مطرح می‌کنند إن‌شاءالله بعداً مطرح خواهد شد. این بحث در طبیعیات فلسفه مطرح می‌شود و چندان هم ارتباطی با مسائل فلسفی ندارد حالا این قضیه مانند خیلی از مسائل طبیعیات در اینجا هم از نقطه‌نظر فلسفی مطرح می‌شود و آن بحث تناهی ابعاد یا عدم تناهی ابعاد اجرام است که مرحوم حاجی در منظومه هم نسبت به این قضیه بحث کرده‌اند که آیا این عالم تناهی دارد یا لا یتناهی است؟ دلائلی ذکر می‌کنند که یکی از آنها برهان سلّمی است و برهان و دلیل خلف است و یکی از همان ادله‌ای که آنها مطرح می‌کنند این است که اگر دو خط را فرض کنید که هردو لا یتناهی هستند و از یک نقطۀ شروع دو خط را فرض کنیم که به لا یتناهی حرکت می‌کنند، در اینجا طبعاً هردو مساوی خواهند بود. حالا اگر یک مقداری از یکی از این دو خط را برداریم و به آن خط دیگر اضافه کنیم، فرض کنید که از این نقطۀ شروع که این خط می‌خواهد امتداد پیدا کند، از همین نقطه یک متر برداریم و به آن خط دیگر اضافه کنیم آیا این از او کم می‌شود یا زیاد می‌شود؟! خب طبعاً نباید هردو اینها باهم تفاوت داشته باشند؛ یعنی از آن مقطعی که از آن مقطع یک تکه برداشته می‌شود، حالا بخواهیم این را اضافه کنیم، [مثلاً] یک خطی هست که از این‌طرف به لا یتناهی امتداد دارد و از آن‌طرف هم خط به لا یتناهی امتداد دارد؛ یعنی این دو خط در دو بعد لا یتناهی امتداد دارد. آن‌وقت الآن در این نقطه می‌خواهیم برداریم، در این وسط لا یتناهی ایستادیم و می‌خواهیم یک تکه از این برداریم و به این مقدار دیگر اضافه کنیم، طبعاً این اضافه خواهد شد و این مقدار از این برداشته خواهد شد و به آن اضافه خواهد شد. حالا اگر این مقداری که برداشته‌ایم از این امتداد خط کم کنند اشکال در اینجا پیش می‌آید یااینکه به آن مقدار که اضافه کرده‌ایم بر او اضافه کنند دراین‌صورت دوباره اشکال پیش می‌آید. اینکه در اینجا یک مقدار از او برداشته‌ایم، اگر از او نقص کرده باشد که قطعاً نقص کرده است و تغییری در لا یتناهی پیدا بشود و او را متناهی کند خب این خلف است و خلاف فرض است. اگر تغییری پیدا نشود بنابراین زائد و نقائص در اینجا یک امر خواهد بود درحالی‌که زائد و ناقص محال است که یک امر باشد همین‌طور نسبت به آن خطی که اضافه شده است یک متر از این خط به آن خط اضافه شده است صحبت در همان جا به همین کیفیت است. البته این مسئله باید در همان قضایای اعتباریت و عدم اعتباریت مکان مورد بحث قرار بگیرد.

جلسه ۲۹۴

2
  • علیٰ‌کلّ‌حال آنچه که در اینجا مورد استفاده است این است که اگر یک شیء مانند اجرام فلکی تناهی ابعاد داشته باشد، این عدم تناهی ابعاد موجب می‌شود که غیر محصور حصر در حاصرین داشته باشد و هو عقلاً محالٌ . یعنی آنچه را که این شیء نیست، آن شیء فی‌نفسه به یک شیء فی‌غیره متبدل بشود و این اختلاف موجب بشود که شیء در عین اینکه مختلف شده است، درعین‌حال بر همان وتیرۀ و نفسیت خودش باقی بماند چون وقتی که به این امر اضافه می‌شود بنابراین بین این و آن امر سابق اختلاف به‌وجود آمده است ولی در عین اختلاف خود آن نفسیت به حال خود باقی می‌ماند و هو محالٌ.

  • حالا اینکه یک شیء خودش فی‌نفسه متبدل به غیر بشود و درعین‌حال هم همان فی‌نفسه وجود داشته باشد خب این عقلاً امتناع ذاتی است. از چه چیزی به‌وجود آمده است؟! از قول به عدم تناهی ابعاد به‌وجود آمده است. عدم تناهی ابعاد چه علتی را در اینجا به‌وجود آورده است؟! الآن موجب امتناع ذاتی شده است. این شیء، این عدم تناهی ابعاد چون موجب امتناع ذاتی شده است خود این عدم تناهی ابعاد از این نظر ممتنع می‌شود یعنی از این نقطه‌نظر که موجب این امرِ محال است، این عدم تناهی ابعاد هم محال می‌شود اما اگر این جهت را لحاظ نکنیم و نفس عدم تناهی ابعاد را لحاظ کنیم یعنی بدون توجه به این برهانی که اقامه شده است بگوییم: آیا عدم تناهی ابعاد خودش فی‌حدّنفسه محال است یا نه؟ می‌گوییم: نه، اشکالی ندارد یعنی بدون توجه به این برهان و بدون توجه به این مشکلی که از این ناحیه به‌وجود آمده است.

  • تحیز یا عدم تحیز یک جسم در دو مکان!

  • فرض کنید بگوییم که آمدن زید در اینجا و در این مکان با وجود اینکه الآن ایشان در مشهد است عقلاً محال است یعنی زید با فرض اینکه الآن مشهد باشد در مکان دیگر حضور پیدا کند، این محال می‌شود. خب چرا محال است؟! به‌خاطر اینکه یک جسم نمی‌تواند در دو مکان تحیز پیدا کند! اگر الآن برای این جسم در مشهد تحیز است، تحیز این جسم در مکان دیگر ممتنع می‌شود و به این جهت نمی‌شود این باشد. حالا اگر گفتیم که این جناب زید از یک نیروی غیرعادی و یک قوۀ غیرعادی برخوردار است و یک قوه‌ای دارد که می‌تواند در آنِ واحد به طی الأرض یا هر چیز دیگر در اینجا حضور پیدا کند، بنابراین الآن می‌گوییم: حضور زید از این نقطه‌نظر در این مدرسۀ فیضیه بلامانع است. چرا؟ چون زید دارای این نیرو است. پس وقتی شما زید را با توجه به آن خصوصیت قبلی و شرایط دیگر درنظر می‌گیرید، این ممکن می‌شود. پس دو جهت برای محالیت و عدم محالیت ممکن است وجود داشته باشد.

جلسه ۲۹۴

3
  • اینجاست که مرحوم آخوند می‌گویند که ممکن است یک ممکن بالذات در عین اینکه ممکن بالذات است موجب یک محالیتی بشود، این از این نقطه‌نظر است. البته بهتر بود مثال دیگری می‌زدند یعنی همین مثالی که الآن مطرح کردیم که قابلیت برای امکان ذاتی و ثبوت داشته باشد ولی عدم تناهی ابعاد در هر صورت به هر دلیلی امتناع دارد. حالا ما که نمی‌توانیم جهت دیگری برای این درنظر بگیریم و به‌خاطر آن جهت حکم به امکان ذاتیه برای عدم تناهی کنیم. اگر بخواهیم منظور ایشان را بگوییم و کلام ایشان را تأیید کنیم، این است که در یک نظرۀ بدویه و ابتدائاً قبل از اینکه بخواهیم این برهان را اقامه کنیم آیا خودش فی‌حدّنفسه استحاله دارد یا ندارد؟! می‌گوییم که نه، بالأخره ماده است؛ حالا ماده یا تناهی دارد یا عدم تناهی دارد ولی با توجه به برهان غیرمحصور بین حاصرین که موجب امتناع است می‌گوییم که بنابراین عدم تناهی ابعاد هم در اینجا اشکال دارد!

  • تلمیذ: فرمودید چطور می شود یک شخص با یک جسم واحد در زمان واحد در دو مکان متعدد باشد ولو اینکه با طی الأرض باشد.

  • استاد: من این را عرض نکردم. من گفتم که یک شخص الآن در اینجا حضور پیدا کند، نگفتم که دو جسم داشته باشد! گفتم: با فرض اینکه الآن زید در مشهد هست آیا می‌تواند دو دقیقه دیگر در اینجا باشد؟ این محال است چون این با توجه به این شرایط که این وسائط و امکانات محدود هستند، با توجه به این قضیه مستحیل است که هم الآن در مشهد باشد و دو دقیقه دیگر یا الآن در اینجا باشد! اما اگر این وسائل و وسائط و شرائط تغییر پیدا کرد حالا فرض کنید که یک دستگاهی ساخته شد که بتواند او را در طرفة العینی از مشهد به اینجا بیاورد؛ یک هلیکوپتری ساخته‌اند که همین‌که در آن نشست، او را در مدرسۀ فیضیه پیاده می‌کنند یااینکه نه، خودش دارای یک قوه‌ای بود که بتواند به مجرد اراده خود را در آنجا حاضر کند که وسائط تغییر کند، این استحاله تبدیل به امکان می‌شود. منظور من این بود که با یک شیء با توجه به دو مسئله ممکن است دو حکم پیدا کند؛ یک حکمش امتناع باشد و یک حکمش امکان باشد.

جلسه ۲۹۴

4
  • تلمیذ: امتناع مطلق یا امتناع بالغیر؟

  • استاد: امتناع بالغیر است، بحث امتناع بالغیر است. خب این احتمالش هست و اشکالی هم ندارد. روی این جهت بین دو شیء که علاقۀ لزومیه است، این علاقۀ لزومیه که موجب می‌شود بین علت و معلول تلازم باشد، همین‌طور ممکن است که در ناحیۀ عدم هم بین یک شیء و عدم آن علت هم علاقۀ لزومیه باشد. ممکن است یک شیء خودش فی‌حدّنفسه ممکن باشد ولی این الآن به‌لحاظ عدم علت امتناع پیدا کند و امتناعش هم امتناع بالغیر است همان‌طوری‌که قبلاً هم گفتیم که نمی‌شود بین دو واجب تلازم باشد ولی می‌شود دو واجب با همدیگر قرین باشند که این بحث قبلاً هم گذشت. آیا می‌شود بین دو واجب با فرض واجب بودن تلازم وجود داشته باشد؟ نمی‌شود تلازم باشد چون اگر بین آنها تلازم باشد پس یا یکی باید علت برای دیگری باشد پس آن یکی واجب نیست یا هردو باید معلول برای شیء ثالث باشند پس هردوی اینها ممکن هستند، پس نمی‌تواند بین دو واجب تلازم باشد ولی می‌شود بین دو متلازم مقارنه و مصاحبه باشد که بحثش را گفتیم امکان بالقیاس إلی الغیر. این دو واجب امکان بالقیاس لغیر دارند ولی برای این دو واجب، وجوب بالغیر نیست. همین‌طور ایشان می‌فرمایند که این تلازم اصطلاحی بین دو ممتنع بالذات نمی‌تواند باشد به همین دلیلی که ما برای واجبین ذکر کردیم. چون اگر دو ممتنع بالذات باشند و بین اینها علاقۀ لزومیه باشد معنایش این است که یکی از اینها علت برای دیگری است بنابراین آن دیگری ممکن بالذات خواهد بود، نه ممتنع بالذات! درحالی‌که فرض، فرض ممتنع بالذات است.

  • مطلبی که ایشان در اینجا می‌فرمایند، می‌فرمایند که فرق بین قضیۀ شرطیۀ لزومیه و قضیۀ لزومیۀ شرطیۀ اتفاقیه در این است؛ در قضیۀ شرطیۀ لزومیه صدق تالی و کذب تالی وضعاً و رفعاً متوقف بر کذب مقدم است و همین‌طور در قضیۀ شرطیۀ اتفاقیه به وضع تالی برای وضع مقدم حکم می‌شود الاّ اینکه بین اینها لزوم به معنای علیت نیست. مثالی را که می‌زنند در مورد لزومیه می‌گویند: إذا کان الشمسُ طالعَةً فالنَّهار موجودٌ! طلوع وجود نهار وضعاً و رفعاً متوقف بر وجود شمس است یعنی اگر شمس باشد نهار هم هست و اگر نباشد نهار هم نیست. اما در قضیۀ اتفاقیه می‌گویند: إن کانَ الإنسانُ ناطقاً فالحمارُ ناهقاً، که این قضیۀ شرطیه است و یک لزوم بین اینها هست ولی این لزوم هیچ‌وقت لزوم علت نیست یعنی این لزوم از چه قضیه‌ای نشأت گرفته است و این‌هم یک مسئله‌ای است که باید به این نکته توجه کرد و من خیال می‌کنم که اصلاً منطقیین اشتباهاً این مثال را ذکر کرده‌اند به‌جهت اینکه در قضایایی که انسان استعمال می‌کند باید این قضایا مفید فایده باشد! این مسئله‌ای که مطرح کرده‌اند که إن کانَ الإنسانُ ناطقاً فالحمارُ ناهقاً چه فایده‌ای دارد و چه نتیجه‌ای از قضیه گرفته می‌شود؟ این یک قضیۀ لغویه است، إن کانَ الإنسانُ ناطقاً فالحمارُ ناهقاً در اینجا هیچ افاده‌ای مترتب بر این قضیه نیست. قضیۀ لزومیۀ شرطیه در جایی آورده می‌شود که به‌طور عادی بر اثر تکرار و اقتران بین دو حادثه، در اینجا برحسب آن متعارف و متداول عرفی و آن امر ظاهر، یک نوع تلازم و لزومی استنباط می‌شود و این بر اثر تکرار قضیه است. اما بین مقدم و تالی هیچ‌گونه تلازمی وجود ندارد مثل اینکه بگویید: هروقت شما را دیدم عبای سیاه تنتان کرده بودید، این قضیه‌ای است که مفید است یا [می‌گویید که] هروقت که من از خانه بیرون رفتم شما به خانه آمدید یا می‌گویید که مدتی است شما را نمی‌بینیم یا می‌گویید که هروقت آمدیم شما بیرون رفته بودید، شما به ما کم لطف هستید و هروقت می‌آییم شما منزل نیستید! [اینها] اتفاق می‌افتد.

جلسه ۲۹۴

5
  • من‌باب‌مثال اگر بخواهیم به صحبت‌های مردم و عرف نگاه کنیم می‌بینیم اکثر قضایای اینها همین قضایای اتفاقیه است؛ یعنی می‌گویند که هروقت که به فلان‌جا و فلان مغازه رفتیم بسته بود یااینکه هروقت به منزل آمدیم دیدیم که فلان شخص به خانه آمده است یا هروقت به فلان‌جا رفتیم فلان قضیه را متوجه شدیم! این هروقت هروقت بر اثر بخت و اتفاق، تکرار قضایای بختیه و تکرار قضایای اتفاقیه یک نوع تلازم عرفی، نه تلازم منطقی بین مسئله پیدا می‌شود نه‌اینکه إن کانَ الإنسانُ ناطقاً فالحمارُ ناهقاً، این قضیۀ چرت‌وپرت چیست؟ اگر انسان ناطق است حمار ناهق است، خب چه‌کار کنم؟! اینکه لزومیه نشد، این فایده ندارد!

  • منظور از قضایای لزومیه

  • قضایای لزومیه قضایایی است که مفید است و در عرف کاربرد دارد و استفاده می‌شود و استفاده‌اش هم این است. اما لزوم منطقی و لزوم اصطلاحی و تلازم در اینجا حاکم نیست! تلازم به معنای علیت که إن کان الشمسُ طالعة فالنهارُ موجودٌ این فالنهارُ موجودٌ در اینجا این قضیه با آن یکی فرق می‌کند، وضعاً و رفعاً یکی است اما تلازم منطقی و علیت در اینجا حاکم نیست این فرق بین اینها است. هر دوی اینها لزومیه است منتها یکی لزومیۀ اتفاقیه است که جنبۀ اتفاق و کثرت اتفاق موجب شده است که حکم به تلازم بشود اما در واقع بین این دو هیچ چیزی نیست! [می‌گویید که] هروقت من آمدم دیدم شما در خانه منتظر من نشسته‌اید، این هیچ‌وقت اتفاقی نیست و تلازمی بین این و آن نیست! یا [می‌گویید که] هروقت وارد خانه شدیم با غرغر مردم روبرو شدیم، گرچه شاید این تلازم منطقی باشد!! حالا نمی‌دانم! علیٰ‌کلّ‌حال کثرت قضیه گاهی اوقات موجب می‌شود که این‌طور باشد و این‌هم خوب نیست!

  • ما در فلان روز که راجع به خانم‌ها صحبت کردیم [و گفتیم که وقتی] مرد می‌رود باید استقبال کنند، خلاصه شنیدیم می‌گویند که آقا شما فقط از زن‌ها مایه نگذارید یک خرده از مرد‌ها هم بگذارید! گفتیم که چشم حالا راجع به آنها هم می‌گوییم منتها خب بالأخره اینها مفید است و برای خود شما هم خوب است!! آخر ما دیدیم که دوران عوض شده است و صحبت‌ها یک‌طور دیگر و یک قسم دیگر شده است! واقعاً اصلاً آن فقه و شرع پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم تبدیل به یک فقه و شرع دیگری شده است! آن افرادی هم که صحبت می‌کنند اصلاً واقعاً نمی‌دانم که آنها چه تصوراتی دارند؟! واقعاً خلاف مسیر و مسلک اسلام صحبت می‌کنند!

جلسه ۲۹۴

6
  • اخیراً کتابی می‌خواندم که نویسندۀ این کتاب یک مسیحی امریکایی است، در این کتاب راجع به وظایف زن‌ها صحبت می‌کند! خودش زن است، در آنجا نوشته است که وقتی که این کتاب را نوشتم از جاهای مختلفی به من تلفن شد و گفته شد که شما در این کتابتان جانب مردها را گرفته‌اید و همین حرفی را که اسلام می‌گوید نوشته‌اید، چرا این کار را انجام داده‌اید؟! می‌گفت: من در جواب گفتم که بالأخره یک تجربه‌ای را پشت سر گذاشته‌ایم حالا شما می‌خواهید قبول کنید می‌خواهید نکنید، این تجربۀ ما وضع ما را به این نحو آورده است! خیلی مسلط هم صحبت می‌کرد، خیلی کتاب شیرین و جالبی است. یکی از مسائلی که در آنجا اشاره کرده [این بود که] می‌گفت: شما آمار طلاق‌ها را نگاه کنید، برای دوام زندگی، زن باید خودش را با مرد تطبیق بدهد. یک زن میسحی امریکایی است ‌ها! این موجب می‌شود که طبعاً عکس العمل و تعامل مرد هم نسبت به زن تفاوت پیدا کند و این آمار پایین بیاید. گفت که شما یک مدت این کار را انجام داده‌اید حالا عوض کنید طوری نمی‌شود، ببینید که نتیجۀ بهتری می‌گیرید یا نمی‌گیرید!

  • غیرقابل تغییر بودن مسائل تکوینی

  • آنها الآن کم‌کم متوجه می‌شوند و می‌دانند که نمی‌شود در این قضیۀ خلقت، ناموس خلقت را تغییر داد! مسائل تکوینی قابل تغییر نیست! حالا ما این در و آن در می‌زنیم و از مسئله پرت می‌شویم و کنار می‌رویم، بالأخره سرمان به سنگ می‌خورد! هیچ‌وقت درقبال واقعیات ایستادگی نکنیم یعنی در مسائل و جریانات واقعی در جریان سیل و رود نایستیم! در هر قضیه‌ای که شخص و جریانی آمد و مقابل حق ایستاد بالأخره زمانه او را مجبور می‌کند به اینکه به واقعیت تن بدهد!

  • لزوم تطبیق انسان با واقعیت

  • امروز یک مقاله‌ای می‌خواندم که خیلی عجیب بود حالا دربسته و سربسته راجع به یک بنده خدایی بود که به یک قسمی پرونده و اتهام درست می‌کرد و این حرف‌ها و طرف را هم نابود می‌کرد و فاتحه‌اش را می‌خواندند! همین بنده خدا را به همین کیفیت ازبین بردند، در همین قضایا و مسائلی که شنیده بودید و هنوز هم گاهی دوباره زمزمه‌اش می‌شود! فاتحۀ او را هم با همین شیوه و با همان کیفیت خواندند! چرا پرونده درست می‌کنید؟! چرا یک بنده خدایی که با دو یا سه سال زندان متنبه می‌شود و از قضایا کنار می‌رود و مراقبت می‌کند را اعدام می‌کنید؟! چرا او را ازبین می‌برید؟! در عالم خلقت و عالم تکوین حسابی هست و قضیه این‌طوری نیست که به‌عنوان اسلام و دین هر کاری را انجام بدهید و بعد هم خیال کنید رقیب و عتیدی نیست و شخصی در اینجا نیست! نه، یک روزی نوبت خودت می‌رسد! خودت را می‌آوردند و همین کارها را با تو می‌کنند و به همین بلاها مبتلایت می‌کند و فیلمت را نشان می‌دهند که ایشان این‌طور این‌طور این‌طور! حالا آن یکی، آن یکی! اینها مسائلی نیست که مخفی بماند! چرا خودمان را با واقعیت تطبیق ندهیم؟! بالأخره یک روزی این مسائل [روشن می‌شود]. اگر انسان همیشه خودش را با واقعیت تطبیق بدهد، همیشه هم در وجدان راحت است و هم در راهش خدشه وارد نمی‌شود، راه همیشه صاف و شفاف می‌ماند. بله، اگر شعار بدهیم، بپوشانیم، اخفاء کنیم و سیاست‌بازی کنیم، مسائل این‌طور نیست که به همین کیفیت باشد! یک روزی مسائل از پرده‌ها بیرون می‌افتد و در آن روز باید شرمندگی و خجالت برای ما باشد! از اول راست و درست باشیم و کلک را کنار بگذاریم. کلک برای چه؟! مگر انسان برای کلک خلق شده است؟! مگر انسان باید خودش را به این امتعه و اهویه نفسانیه و لهویه بفروشد؟! این ضررها اول به خود ما می‌رسد و بعد به دیگران می‌رسد! آن‌وقت کار به جایی می‌رسد که دیگر عبور از این مطلب برای انسان مشکل می‌شود.

جلسه ۲۹۴

7
  • شخصی که یک مدتی کلک زده و اخفاء کرده و خودش و افرادی را کشانده و برده است حالا یک‌دفعه [مشخص می‌شود که] مسئله این نیست و آن نبود، چطور می‌خواهد برگردد؟! اینجاست که شروع به دست‌وپا زدن و تقلا کردن، توجیه کردن می‌کند، اینها برای چیست؟! این توجیه کردن و این تقلا چیست؟ به‌خاطر اینکه از اول کلک زدید حالا تقلا و توجیه می‌کنید! یک ملتی را براساس تخیلات، تصورات، شایعات و مسائلی که اصلاً اصل و پی ندارد برده‌اید و دیگران را فریفتۀ خودتان کرده‌اید حالا معلوم می‌شود قضیه این‌طور نبوده و مسائل به این نحو نبوده است، در جواب مردم می‌مانید آن‌وقت شروع به توجیه کردن می‌کنید و آنها هم که می‌فهمند توجیه است بعد اینها کم‌کم چیز می‌کند.

  • یک روز در مشهد به اتفاق مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشتیم از نماز جمعه برمی‌گشتیم. تابستان خیلی گرمی هم بود، آن موقع نماز جمعه در یک پارک که در آخر مشهد بود و در آن درخت سیب هم بود اقامه می‌شد. یک موتوری جلوی ما می‌رفت و معلوم بود از معلولین جنگ است، بندۀ خدا پا نداشت. یک زن هم همراهش بود و معلوم بود عیالش است. مرحوم آقا این قضیه را دیدند و خیلی عجیب متأثر شدند و ما دیدیم که آمپر بالا رفت و خیلی رنگشان برافروخته و قرمز شد و بعد دستمال درآوردند و من دیدم که ایشان همین‌طور گریه می‌کنند و اشکشان را پاک می‌کردند و اصلاً به‌طورکلی حالشان به‌هم خورد و ما هم دیگر اصلاً صحبتی نکردیم تااینکه سوار ماشین شدیم و به منزل آمدیم و ایشان اصلاً دیگر هیچ صحبتی نکردند! یکی دو روز از این قضیه گذشت و یک روز من نزد ایشان رفتم و ایشان گفتند که فلانی، دو روز است که این جریانی را که دیدم اصلاً از ذهن من نمی‌رود! می‌گویم که آخر اینها به چه ملاک و دلیلی به این اوضاع افتادند و چه کسی باید از عهدۀ جواب اینها بربیاید؟! این مردم با اعتماد آمدند! آن‌وقت این با این وضع به نماز جمعه می‌آید و این‌هم زنش است که بیچاره با این وضع آمده است! اگر یک روزی این که آمده و دوتا پایش را ازدست داده است متوجه بشود که آنکه می‌دانست نبوده است چه می‌گوید؟! خیلی قضیه است که یک روز بفهمد آن نیت و تصور و اعتقادی که داشت غیر از این است! اگر می‌دانست خب نمی‌رفت که این‌طور بشود، نمی‌رفت! ایشان می‌گفتند که اگر یک روزی مشخص بشود که مسئله آن‌طوری‌که فکر می‌کردند نبود چه جوابی دارند که به مردم بدهند؟! لذا یک خلقی را به‌دنبال کشیدن خیلی مسئولیت دارد، این مسئله عادی نیست! مگر اینکه آن شخص دیگر متصل باشد و چه باشد که حسابش دیگر [فرق می‌کند].

جلسه ۲۹۴

8
  • شنیدم که یک شخص می‌گفت: ما هر کاری که انجام بدهیم مسئولیتش برعهدۀ مرحوم آقاست و قضیه به ما هیچ ارتباطی ندارد! گفتم: به‌به! دیگر خیلی عالی شد! خیلی ماشاءالله! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یک شخصی را منصوب کنند که این را انجام بدهد و بگوید: مسئولیتش برعهدۀ آقاست! بنده آن آقا را یک غاز نمی‌خرم! یعنی آن آقایی که یک کسی را بگذارد که این کارها را انجام بدهد و بعد هم بگوید که مسئولیتش برعهدۀ آقاست، بنده که پسرش هستم آن آقا را یک غاز نمی‌خرم! این‌قدر ارزش‌ها ازبین رفته و همۀ واقعیت‌ها تلبیس شده و به شکل اوهام درآمده و وقایع جای خودش را به اعتباریات داده و اعتباریات جای خودش را به حقایق داده است! جدی می‌گویم! یعنی این مسئله‌ الآن آمد، در ذهنم نبود و یک‌دفعه الآن آن جریان نماز جمعه را دیدم.

  • واقعاً الآن یک معضله‌ای که جامعه به این معضله گرفتار است همین است که می‌گویند: آنچه که به ما گفتید این نبوده است! الآن این سؤال برای جامعه مطرح است [این است که] با آنچه ما را در خیابان‌ها راه انداختید، آن‌طوری درنیامد! قضیه چطور شد؟! این‌همه خسارات و ...! دو نفر در ایتالیا در تظاهرات کشته شدند، دولت سقوط کرد! دو نفر! حالا خیلی قضیه مشکل است!

  • اینها همه برای خود ما و وضعیت ما عبرت است که بیخود باری را به دوش نگیریم! بیخود مسائل کسی را به دوش نگیریم! همیشه در محدودۀ امکانات خودمان حرکت کنیم! همیشه جای خالی را باقی بگذاریم و فقط منحصر نکنیم! هر کسی بین خود و خدا راهی دارد به ما چه مربوط است؟! هر کسی بین خود و خدا مسیری دارد! چرا باید کاسۀ داغ‌تر از آش باشیم؟! چرا باید دایۀ مهربان‌تر از مادر باشیم؟! چرا؟! براساس وظیفه حرکت می‌کنیم و تا هرجا راه داد می‌رویم و هرجا راه نداد می‌ایستیم. برای ما که هیچ، برای آن بزرگان هم که هیچ! مگر ائمه و توانستند به آمالشان برسند؟! مگر اینها توانستند به منویاتشان برسند؟! امیرالمؤمنین علیه‌السّلام توانست به خلافت برسد؟! امام مجتبی علیه‌السّلام توانست به خلافت برسد؟! آیا آنها توانستند مردم زمان خودشان را آدم کنند؟! اگر می‌توانستند چرا امام حسین نتوانست عمر بن سعد را در شب عاشورا درست کند؟! هر کسی برای خودش یک راهی دارد، هر کسی برای خودش یک مسیری دارد و بنا هم نیست که همیشه معجزه انجام بگیرد! علیٰ‌کلّ‌حال مسئله به اینجا کشیده شد.

جلسه ۲۹۴

9
  • تلمیذ: فرض کنیم در واقع همین شرطیۀ لزومیه و اتفاقیه را به وجود ممتنع و ضرورت امتناع و ضرورت ایجاب تمثیل می‌کنیم، وجه شبه آن در همین است که در امتناع بالإتفاق تلازم برقرار شده است.

  • استاد: بله، به صرف همین اتفاق است. دیگر وقت گذشت إن‌شاءالله تتمۀ آن را در جلسۀ بعد بیان می‌کنیم.

  • فإذن قد استبانَ أنَّ الموصوفَ بِما بالغیرِ مِن الوجوبِ و الامتناعِ ممکنٌ بِالذات و ما یَستلزِمُ الممتنعَ بِالذاتِ فهو ممتنعٌ لا محالةَ من جهةٍ بِها یستلزمُ الممتنع و إن کانت لَها جهةٌ أخرى إمکانیة لکن لیسَ الاستلزامُ لِلمتنعِ إلاّ مِن الجهةِ الامتناعیةِ.1

  • موصوف بالغیر، چه وجوب بالغیر باشد یا امتناع بالغیر باشد، آن موصوف ممکن بالذات است. آن که موجب امتناع بالذات است، آن قضیه‌ای که از آن امتناع بالذات متولد می‌شود، این‌هم ممتنع می‌شود ولی امتناعش بالغیر است، خودش ممکن است ممکن باشد! ولی چون از آن امتناع بالذات پیش می‌آید، این‌هم ممتنع می‌شود؛ از جهتی که به‌واسطۀ آن جهت، استلزام ممتنع را دارد ممکن است از جهت دیگر استلزام امتناع را هم نداشته باشد! از این جهت استلزام امتناع دارد. اگرچه ممکن است ازنظر خود ماهیت خودش یک جهت دیگر امکانیه‌ای هم وجود داشته باشد ولی استلزام ممتنع آن به‌خاطر جهت خاص امتناعیه است.

  • مثلاً کونُ الجسمِ غیرَ متناهی الأبعاد َیستلزِمُ مُمتنعاً بِالذّات هو کونُ المحصورِ غیرَ محصورٍ الذی مرجعه إلى کونِ الشَی‌ء غیرَ نفسِهِ مَعَ أنَّه عینُ نَفسِهِ فَأحدُهما مَحالٌ بِالذّاتِ وَ الآخر محالٌ بِالغیرِ فَلا محالةَ یکون مُمکناً بِاعتبارٍ غیرِ اعتبارِ علاقَتهِ مَع المُمتنعِ بِالذّات.

  • مثالی که ایشان می‌زنند می‌فرمایند: اینکه ما جسم را غیرمتناهی ابعاد بگیریم موجب یک امتناع بالذات است، آن چیست؟! این محصور، غیرمحصور بشود؛ یعنی یک چیزی که محصور است مثلاً شما جسم را محصور بین حاصرین می‌دانید و این محصور بین حاصرین غیرمحصور می‌شود و وقتی غیرمحصور شد آن‌وقت مرجعش چیست؟ مرجعش این است که یک شیء غیر از خودش باشد چون یک شیء به غیر خودش تغییر پیدا می‌کند در عین اینکه همان نفسیت خودش باقی است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 236.

جلسه ۲۹۴

10
  • یکی محال بالذات است که شیء غیر نفسه باشد، دیگری محال بالغیر است که آن جسم غیرمتناهی الأبعاد باشد.

  • فَلا محالةَ یکون ... [پس بی‌گمان] این قضیۀ اول ما به اعتباری ممکن است یعنی به‌حسب ماهیت خودش ولی نه از آن جهت تعلق و تلازمش با ممتنع بالذات! از آن جهت این‌هم ممتنع می‌شود. این مسئله که خدمتتان عرض کردم در قضایا و قوانین بین مراتب خیلی به‌درد می‌خورد چون در آنجا در عوالم و مراتب دیگر ممکن است همین قوانینی که در اینجا امتناع ذاتی داشته باشد، در آنجا ممکن بالذات باشد. البته خب ایشان این مثال‌ها را نمی‌زند ولیکن ما در جای خودش این مثال‌ها را هم می‌زنیم.

  • عَلی قیاسِ ما عَلمتَ فی استلزامِ الشَی‌ء لِلواجبِ بِالذاتِ فإنّه لیسَ مِن جهةِ ماهیتِه الإمکانیة بل مِن جهةِ وجوبِ وجوده الإمکان.1

  • بر قیاس آنکه شیء مستلزم برای واجب بالذات است در آنجا دانستید که ممکن است که معلول ـ در بحث راجع به معلول اول بوده است ـ اول مستلزم واجب بالذات است که واجب تعالی باشد بااینکه معلول اول خودش ممکن بالذات است ولی از حیث اینکه اولین مرتبۀ نزول آن واجب است، این مستلزم او خواهد بود چون وجود این استلزام وجود مبدأ اول را می‌طلبد و تقاضا می‌کند.

  • معلول اول از نقطه‌نظر ماهیت امکانی واجب نیست، ممکن است ولی از نقطه‌نظر تعلقش به واجب استلزام واجب را دارد چون وجود امکانی آن واجب است چون از صادر اول است، وجوبش واجب الوجود است منتها واجب الوجود بالغیر است، از این نقطه‌نظر استلزام واجب را دارد.

  • و بالجملةِ فَکما أنَّ الاستلزامَ فی الوجودِ بینَ الشیئین لا بدَّ لَه منِ علاقة علیة و معلولیة بینَ المتلازمین فَکذلکَ الاستلزامُ فی العدمِ و الامتناعِ بینَ شیئین لا ینفک عن تعلقِ ارتباطی بینهما....

  • [و به‌طور خلاصه، همان‌گونه که استلزام در وجود بین دو چیز، ناگزیر از رابطه علّیت و معلولیت بین آن دو متلازم است، همچنین استلزام در عدم و امتناع بین دو چیز، از تعلق ارتباطی بین آنها جدا نمی‌شود.]

    1. همان، ص 237.

جلسه ۲۹۴

11
  • وَ کَما أنَّ الواجِبَینِ لَو فَرَضنا لَم یَکونا مُتَلازِمَینِ بَل مُتَصاحِبَینِ بِحَسَبِ البَختِ و الاتِّفاقِ کَذلکَ التَّلازمُ الاصطلاحی لا یَکونُ بَینَ مُمتَنِعینَ بِالذّاتِ بل بَینَ مُمتَنِعٍ بِالذّاتِ و مُمتَنعٍ بِالغیَرِ و هوَ لا مَحالَةَ مُمکِنٌ بِالذّاتِ کَما مَرّ.

  • اگر دو واجب را فرض کنیم، نمی‌شود که اینها متلازم باشند بلکه به‌حسب بخت و اتفاق متصاحب هستند. [این تلازم اتفاقی است]. اینها امکان بالقیاس إلی الغیر دارند. چرا نمی‌توانند باشند؟ به‌خاطر اینکه اگر بین این دوتا تلازم باشد یکی علت است و یکی معلول است و اگر هم هردو معلولین برای شیء ثالث باشند...

  • تلازم اصطلاحی و علّی بین دو ممتنع بالذات نمی‌تواند باشد بلکه بین ممتنع بالذات و ممتنع بالغیر می‌تواند باشد. [همان‌طور که گذشت] ممتنع بالغیر [ناچاراً] ممکن بالذات خواهد بود.

  • وَ بِهَذا یُفَرِّقُ الشَّرطیُّ اللزومیُّ عَنِ الشرطیِّ الاتفاقی فَإنَّ الأوَّلَ یُحکُمُ فیهِ بِصِدقِ التّالی وَضعاً و رَفعاً عَلَى تَقدیرِ صِدقِ المُقَدِّمِ وَضعاً و رَفعاً لِعِلاقَةٍ ذاتیةٍ بَینَهُما و الثّانی یَحکُمُ فیهِ کَذَلِکَ مِن غَیرِ عِلاقَةٍ لزومیَّةٍ بَل بِمُجَرَّدِ الموافاةِ الاتفاقیَةِ بَینَ المُقَدَّمِ و التّالی.

  • در دو قضیۀ شرطیۀ لزومیه و شرطیۀ اتفاقیه فرقشان این است که در شرطیۀ لزومیه إذا کانت الشمسُ طالعةً فالنهار موجودٌ، به صدق تالی وضعاً و رفعاً و بر تقدیر صدق مقدم وضعاً و رفعاً حکم می‌شود. اگر شمس باشد نهار هم هست وضعاً، و رفعاً اگر این نباشد آن‌هم نیست چون علاقه علاقۀ ذاتی و علّی است. در دومی که شرطیۀ اتفاقیه است همین است و این‌طور حکم می‌شود ولی علاقۀ لزومیه نداریم بلکه موافات اتفاقیه بین مقدم و تالی [است]، البته خوب بود که ایشان می‌گفتند: از تکرر اتفاق. این تکرر اتفاق در این قضیه موجب می‌شود که یک نوع تلازم عرفی، نه تلازم منطقی در قضیه پیدا بشود والاّ به صرف یک اتفاق نمی‌تواند یک قضیۀ شرطیه درست بشود.

  • تلمیذ: کلمۀ موافات همان تکرر را نمی‌رساند؟

  • استاد: نه موافات نمی‌رساند، موافات یعنی تلافی.

جلسه ۲۹۴

12
  • تلمیذ: این نمی‌خواهد هم‌افق شدن ؟؟ را بگوید؟!

  • استاد: وافا به معنای تکرر نیست، وافا به معنای تحقق است! وافاهُ یعنی به من رسید، به معنای تکرر نیست.

  • أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد