پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 1 - المسلک 1 - المنهج 3- فصل 1 و 2: اثبات الوجود الذهنی؛ تقریر الحجج فی إثباته
توضیحات
المنهج الثالث في الإشارة إلی نشأة أخری للوجود غير هذا المشهود و ما ينوط به و فيه فصول
فصل (1) في إثبات الوجود الذهني و الظهور الظلي
درس سیصد و بیست و یکم
اهمیّت بحث وجود ذهنی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اهمیّت بحث وجود ذهنی
المَنهَجُ الثّالِثُ فی الإشارَةِ إلی نَشأةٍ أُخریٰ لِلوُجودِ غَیرِ هذا المَشهودِ و ما یُنوطُ بِهِ و فیهِ فُصولٌ:
فَصلُ (1) فی إثباتِ الوُجودِ الذِّهنیِّ و الظُّهورِ الظِّلّی.
مسئلۀ وجود ذهنى یکى از مهمترین مسائل فلسفى است که بالأخره بَعدَ الِّتِیا و الَّتِى به آن رسیدیم و جدّاً مىشود گفت که یکی از غوامض مسائل عقلى است و من گمان مىکنم کسى که مسئلۀ وجود ذهنى را ادراک بکند فلسفه را فهمیده باشد. علىکلّحال مرحوم آخوند هم در این مسئله خیلى بسطِ کلام مىدهند و مطلب را بنابر مسلک خودشان خیلى تبیین و روشن مىکنند، و مسالک متفاوتهای را مطرح مىکنند. خیال مىکنم هرچه بیشتر در این مسئله دقّت بشود باز جا داشته باشد، دیگر تا آن مقدارى که مجال باشد و ظروف ناقصۀ ما سِعه داشته باشند، نسبت به این قضیّه صبحت مىشود.
ما این مسئله را در منظومه مطرح کردیم و در آنجا نظر مرحوم محقّق دَوّانى را بر سایر انظار ترجیح دادیم و تمامِ مطلب را به اسفار إحاله کردیم که انشاءالله در اینجا این آراء مورد توجّه قرار مىگیرند. یکى از معضلات فلسفه مسئلۀ وجود ذهنى است و بسیارى از مسائل فلسفى متفرّع بر این قضیّه است که در اینجا إنشاءالله روشن مىشوند.
تعریف وجود خارجی و ذهنی
بهعنوان مقدّمه مرحوم آخوند مىفرمایند: شکّى نیست که حقیقت وجود داراى دو نشئه است؛ یکى نشئۀ خارجى و عالَم شهود، و یکى نشئۀ علمى و ذهنى. در نشئۀ شهودى و خارجى با این تعریف، آثار خارجىبودن و تعیّن و تحّصل بر وجود بار مىشود، البتّه نمىخواهیم بگوییم که این تعریف کاملاً جامع افراد و مانع اغیار است ولى براى نفسِ روشنشدن مسئله، این قضیّه مطرح مىشود؛ که حالا منظور از آثار خارجى چیست و مگر وجود ذهنى آثار ندارد، آیا خصوصیّات خارجى در ذهن هستند یا نیستند؟ و منظور از خارج چیست، آیا خارج یعنى خارج از بدن یا اینکه خارج یعنى هر چیزى که در قوامِ عالَم وجود و نفسالأمر جایگاهى دراد؟ بالأخره تفکّرات ما هم یک جایگاهى دارند، اگر جایگاه نداشتند که شخصى نمىتوانست از تفکّرات شما خبر بدهد؛ پس از اینجا معلوم میشود که آنها یک جایگاهى دارند، اینکه شخصى مىآید و میگوید که شما الآن این نیّت را کردهاید تا این یک مسئلۀ واقعى نباشد اِخبار از آن هم محال است!
حالا این نیّت چه جایگاهى دارد، درحالیکه این نیّت در بدن شما نیست بلکه در برزخ و ملکوت شما است، همانطوریکه تمام اشیاء در برزخ و در ملکوت حضور دارند؟ بنابراین این مسئلۀ خارج را فعلاً از باب اشارۀ نسبت به این قضیّه مطرح میکنیم و انشاءالله بعداً نسبت به این مسئله توضیح مفصّل میدهیم و حتّى از بیانات عرفاء و عرفان نظرى در این مسئله مىآوریم. و بعداً اثبات خواهیم کرد که برخلاف آنچه که مطرح است مسئلۀ وجود ذهنى از نظر وجودى بسیار قویتر و شدیدتر از وجود خارجى شهودى است، حالا این طلب شما تا به آنجا برسیم.
امّا فعلاً تعریف اوّلى که براى وجود خارجى کردهاند این است که گفتهاند: وجود خارجی آن وجودى است که داراى آثار است؛ مثلاً وجود خارجى تحیّز دارد، تعیّن دارد، سکون و حرکت دارد، کون و فساد دارد، یا اینکه مانند وجودات مجرّدات که آنها ثبوت دارند، داراى علم هستند، داراى قدرت هستند. یعنی این آثارى که بر وجود خارجى بماهوخارج مترتّب مىشود یک قِسم از وجود را تشکیل میدهند، چون وجود در اینجا به دو قِسم تقسیم مىشود؛ که یک قِسم از آن میشود عنوانِ خارج و ذیاثر که إطلاقِ خارج بر آن مىشود، و یک قِسم دیگر وجودى است که این آثار خارج را ندارد بلکه نَفسِ صورت علمیّه است، یعنى وجودِ صورت علمیّه.
البتّه ما مىتوانیم بگوییم که از یک نظر وجود خارجى بر این قِسم دوّم هم صدق مىکند؛ به جهت اینکه همین نفسِ صورت علمیّه ممکن است که مَنشأ آثار باشد، منبابمثال شما دیدهاید که کسى یک نیّت مىکند و بعد رنگش قرمز مىشود، مثلاً نشستهاید یکدفعه یک خاطرهاى در ذهن شما مىآید، مثلاً کسى به شما یک بدى کرده است، یکدفعه رنگ صورت شما قرمز مىشود درحالیکه الآن کسى به شما فحش نداده است؛ این بهخاطر این است که شما در اینجا یک نیّت کردهاید که آن نیّت اثر مىگذارد و رنگ صورت شما را تغییر میدهد، یا اینکه نشستهاید یکمرتبه ذهنیّتى برای شما پیدا مىشود؛ انسان احساس مىکند که نکند این مریضی که دارد حالش وخیم شده باشد، یکدفعه مىبینید که رنگ صُوَرت زرد یا سفید مىشود، این بهخاطر همین اثرى است که این صورت علمى در اینجا بهوجود آورده است. از این باب ما مىتوانیم این قِسم را هم داخل در وجود خارجى بهحساب بیاوریم، چون خود همین، دارای اثر و منشأ اثر است.
قسیم بودن وجود ذهنی برای وجود خارجی
پس وجود ذهنی در اینجا از نقطۀنظر نفسِ صورت علیّت نه از نقطۀنظر اثرش قسیم برای امر خارجی است؛ یعنی از نقطۀنظر خود آن صورت علمیّت، تخیّل یا وهم یا تعقّل این فقط یک صورت علمى است که در نفس ایجاد شده است، دراینصورت این مىتواند قسیم براى امر خارجى قرار بگیرد. علىکلّحال این تعریف، تعریف حدّى نیست بلکه بهعنوان یک تعریف رَسمی در اینجا آمده است.
تلمیذ: حکماء وجود را به دو قِسم تقسیم کردهاند؛ وجود خارجى و ذهنى، ولی بنابر فرمایش شما مىگوییم که تقسیم نه خارجى است و نه ذهنى بلکه مىگوییم که وجود مراتبى دارد؛ یک مرتبۀ از آن مرتبۀ طبع و مادّه است و یک مرتبه هم برزخ است که همین وجود ذهنى مىشود تا همینطور به مراتب بالاتر برود، یعنی مصداق نشئات خارجى در آنجا خواهد شد.
استاد: نه، تقسیم از نقطۀنظر عِلمیّت و عینیّت است، یعنى این تقسیم بر اساس عینیّت است که وجود یک عینیّتى دارد که عبارت است از اینکه داراى اثر است مثل وجود مجرّدات. در عالَم یک وجود، وجودِ علمى است مثل علم بارى که علم اجمالى است و فقط صُوَر علمیّه بدون منشأیّت اثر در آنجا هستند. حالا منشأیّت اثرش چه موقع بهوجود مىآید؟ وقتى که به این صُوَر عِلمى، تعیّن خارجى تعلّق بگیرد، آنوقت آن صُوَر علمیّه که خالى از وجود نیستند. یعنى بنابر همین مسلک که ما در آن تأمّل داشتیم وجود صُوَر علمیّه در علم بارى وجودِ علمى است، یعنی هنوز وجودِ منبسط و بهعبارتدیگر فیض مقدّس به اینها تعلّق نگرفته است. آن فیض مقدّس که در مقام واحدیّت است، صُوَر علمى را تبدیل به عینى مىکند؛ یعنى آن خَریطه و نقشه را وجود خارجى مىدهد، پس تبدّلش بهصورت عینى عبارت از وجود خارجى است، و بقایش در همان عالَم عِلمى عبارت از همان وجود عِلمى است که بدون اثر و بدون هیچگونه جهتی است.
بنابراین مسئلۀ وجود ذهنى یک قِسم از آن دو قِسم یا اقسام وجودِ علمى است؛ یعنی وجودِ علمى یا در عالَم اجمال وعِلم بارى است و یا در ذهن، تخیّل و نفس ما است که به وجود ذهنى تبدیل مىشود. علىکلّحال ایشان در اینجا خواستهاند وجودِ علمى وجود و وجودِ عینى وجود را از همدیگر جدا بکنند و وجود ذهنى را داخل در همان وجودِ علمى بهحساب بیاورند، و الاّ خود همین وجود ذهنی هم عبارت است از یک نحوۀ وجود خارجى منتها بهلحاظ مَنشأیّت آثار.
متن آخوند در شروع بحث وجود ذهنی
قَد اتَّفَقَت ألسِنَةُ الحُکَماءِ خِلافًا لِشِرذَمَةٍ مِن الظّاهِریّینَ على أنَّ لِلأشیاءِ سِوىٰ هذا النَّحوِ مِن الوُجودِ الظّاهِرِ و الظُّهورِ المَکشوفِ لِکُلِّ واحِدٍ مِن النّاسِ وُجوداً أو ظُهورًا آخَرَ، عُبِّرَ عَنهُ بِالوُجودِ الذِّهنی، مَظهَرُهُ بَل مُظهِرُهُ المَدارِکُ العَقلیَّةُ و المَشاعِرُ الحِسّیَّةُ.1
«[اتّفاق تمام حکماء غیر از گروه کمی از اهل ظاهر این است که برای اشیاء غیر از این نحوِ از وجود ظاهر که در مرئى و مَنظر است و ظهورى که مکشوف است، براى همۀ مردم (یعنی همۀ مردم مىبینند، لمس مىکنند، مىشنوند و مشاهده مىکنند و حضورش را احساس مىکنند) یک وجود یا ظهور دیگرى است، که مَظهَر این وجود ذهنی یا مُظهِرش عبارت از مدارِک عقلیّه و مشاعِر حِسّیّه است.]»
اتّفاق تمام حکماء این است که (برای اشیاء غیر از این نحوِ از وجود ظاهر و ظهورى که مکشوف است، براى همۀ مردم یک وجود یا ظهور دیگرى است)، البتّه یک عدّهاى مسئلۀ وجود ذهنى را انکار کردهاند و علم را عبارت از یک نحوۀ ارتباط با خارج دانستهاند، گفتهاند که انسان وقتى با خارج ارتباط برقرار مىکند اسم این ارتباط، علم است امّا آیا حالا این علم در ذهن انسان نقش مىبندد یا نقش نمىبندد، ثبوت دارد یا ندارد؟ آنها اسم این را وجود نمىگذارند بلکه مىگویند فقط یک ارتباط بوده ونفس یک شکل گرفته است.
اشکال بر منکرین وجود ذهنی
و از یک طرف نمىتوانند این مسئله را هم انکار بکنند که با قطع این ارتباط، اثر آن باقى مىماند؛ یعنى اشکالى که بر اینها وارد مىشود این است که اگر این مسئله فقط نفسِ ارتباط باشد، چطور با قطع این ارتباط، این اثر باقى مىماند؟ بالأخره من الآن شما را مىبینم و بعد از این غرفه خارج مىشویم ولی این صورت شما در ذهن من است، این را که نمىتوانیم انکار بکنیم؛ بالأخره اسم آن صورت چیست؟ آیا اسم آن صورت، علم است؟ درحالیکه ارتباط قطع شده است و ارتباطى دیگر وجود ندارد، اگر میگویید که آن صورت، وجود ندارد که این هم خلافِ ظاهر و بدیهى است. پس این مسلک بهطورکلّى مسلکِ باطلى است.
ألسنۀ حکماء ناظر به این مسئله است که غیر از این نحوِ از وجودِ ظاهر که در مَرئىٰ ومَنظَر است و غیر از این ظهورى که مکشوف براى همه مردم است ـ یعنی همه مردم مىبینند، لمس مىکنند، مىشنوند و مشاهده مىکنند و حضورش را احساس مىکنند ـ یک وجود یا ظهور دیگرى است.
اختلاف بین وجود و ظهور را هم خود ایشان بعداً توضیح میدهند که در اینجا باز دو مسلک است؛ بعضی وجود ذهنى را منکر شدهاند ولى ظهورش را منکر نشدهاند، مىگویند که ممکن است ذهن و نَفس، مَظهَر براى یک واقعیّتى باشد. میگویند که حالا ما اسم آن را وجود نمىگذاریم که شما فرار بکنید و بگویید که چطور ممکن است که وجود در ذهن برود، اگر وجود در ذهن برود که ذهن منفجر مىشود؟! نه، یک نحوۀ ظهورى در اینجا هست که آن ظهور در نفس است.
در مراتب این مسئله هم باز اختلاف است که آیا این ظهور بر نفس، افاضه مىشود و نفس، حکم لوحى را دارد که این ظهور در آن نقش مىبندد یا اینکه خود نفس اِظهار مىکند که از آن تعبیر به صدور آورده مىشود؟ اینها مطالبى است که باید نسبت به آنها صحبت بشود. از آن وجود یا ظهور دیگر تعبیر به وجود ذهنى آورده شده است که مَظهَر این وجود ذهنى ـ یعنی محلّ ظهورش که از ناحیۀ غیر است ـ و یا مُظهِرش ـ یعنی خود این وجود و نَفس، این مسئله را اظهار مىکند ـ عبارت از مدارک عقلیّه ومشاعر حسّیّه است.
متن آخوند در بیان مقدّمه قبل از ورود به براهین وجود ذهنی
تَمهیدٌ: إنّا قَبلَ أن نَخوضَ فی إقامَةِ الحُجَجِ على هذا المَقصودِ و الکَلامِ عَلَیها و فیها نُمَهِّدُ لَکَ مُقَدَّمَتَینِ:
الأولىٰ: هی أنَّ لِلمُمکِناتِ کَما عَلِمتَ ماهیَّةً و وُجودًا.
وَ سَتَعلَمُ بِالبُرهانِ ما قَد نَبَّهناکَ عَلَیهِ و کادَ أن تَکونَ مِن المُذعِنینَ لَهُ إن أخَذتَ الفِطانَةَ بیَدِکَ، أنَّ أثَرَ الفاعِلِ و ما یَتَرَتَّبُ عَلَیهِ أوَّلاً و بِالذّاتِ لَیسَ إلاّ نَحوًا مِن أنحاءِ وُجودِ الشَّیءِ لا ماهیَّتِهِ لِإستِغنائِها عَن الجَعلِ و التَّحصیلِ و الفِعلِ و التَّکمیلِ لا لِوُجوبِها و شِدَّةِ فِعلیَّتِها بَل لِفَرطِ نُقصانِها و بُطونِها و غایَةِ ضَعفِها و کُمونِها؛1
«مقدّمه: قبل از اینکه ما برای این مقصود دلیل بیاوریم و دربارۀ آن صحبت بکنیم، دو مقدّمه را باید به اثبات برسانیم:
مقدّمۀ اوّل این است که همانطور که میدانید تمام ممکنات، ماهیّت و وجودى دارند.
آنچه را که ما قبلاً وعده داده بودیم الآن بواسطۀ برهان آن مطلب را خواهید یافت و شما از مُذعِنین و معترفین به آن خواهید بود اگر متوجّه مسئله باشید، که اثر فاعل و آثارى که بر آن مترتّب مىشود اوّلاً و بالذّات نحوى از انحاءِ وجود شىء است نه ماهیّتش، (ماهیّت ثانیاً و بالعَرَض ایجاد مىشود)؛ بهخاطر اینکه ماهیّت مستغنى از جعل و تحصیل و فعل و تکمیل است، نه اینکه ماهیّت، واجب است و فعلیّتش شدید است بلکه اینقدر ناقص و مخفى و ضعیف است که بهحساب نمىآید. (یعنى اگر شما با صرفِ نظر از وجود، ماهیّت را درنظر بگیرید ماهیّت، عدمِ محض است.)»
یعنى فاعل در واقع ماهیّت را ایجاد نمىکند بلکه وجود را ایجاد و افاضه مىکند، و بهواسطۀ افاضۀ وجود، ماهیّت هم تحقّق پیدا مىکند و آنگاه است که عقل بین وجود و ماهیّت تفکیک مىدهد، بنابراین جعل هیچوقت به ماهیّت تعلّق نگرفته است.
اشکال محتمل به کلام مرحوم آخوند
حالا ما مىتوانیم این کلام مرحوم آخوند را به این نحوى که ایشان گفتهاند بیان کنیم، ولی اگر بخواهیم شیطنت بکنیم در این عبارت اشکال وارد مىشود و کلام ایشان مورد شبهه قرار مىگیرد و اگر بخواهیم حسنِ ظنّ به ایشان را حفظ بکنیم مسئله به نحو دیگرى انجام مىشود.
امّا اگر بخواهیم نسبت به این قضیّه دستکارى بکنیم و شیطانبازى دربیاوریم باید بگوییم که در این کلام، کملطفى شده است و جهت این مسئله این است که وجود هیچوقت قابلِ خَلق نیست یعنى خود خداى متعال هم نمىتواند وجودى را خلق بکند زیرا اگر خَلقِ وجود بهمعناى خلقِ چیزى سواى ذات بارى و وجودِ منبسط باشد، این عینِ مغایرت، دوئیّت و بینونیّت بین ذات و مخلوق خواهد بود و هو واضح البطلان. و اگر منظور از خَلق، تغیّر، تبدّل و یک نحوۀ از ظهور باشد همانطورى که من به حرکاتِ دست اشاره کردم دراینصورت مسئلۀ جَعل دیگر به وجود تعلّق نمىگیرد بلکه به ماهیّت تعلّق مىگیرد؛ یعنى اینکه خدا مىخواهد افاضه بکند دیگر افاضۀ وجود نیست چون وجود سرجایش است، وجود در آن وجودِ منبسط دیگر غیرى را باقى نمىگذارد تا اینکه خدا بخواهد افاضه بکند.
کیفیّت خلق عالَم کثرات
شما در اینجا اشکال میکنید پس این عالَم کثرات چطور بهوجود آمدهاند؟ مىگوییم در اینجا خدا ماهیّت را خلق مىکند یعنى به ماهیّت وجود مىبخشد، این وجود را بهصورت درمىآورد، بهصورت درآوردن وجود یعنى جعلِ ماهیّت، نه جعلِ وجود! گرچه ماهیّت قبلالوجود اصلاً قابلِ جعل نیست، بهخاطر اینکه ماهیّت یک امر عدمى است یعنی سواى از وجود یک امر عدمى است.
امّا این فاعل وقتی که مىخواهد افاضۀ وجود بکند منبابمثال وقتی مىخواهد زید را بهوجود بیاورد، این بهوجود آوردن زید یعنى یک تکّه از وجود خودش را جدا میکند؟! اگر شما بگویید که یک وجود خارجى، یک هستى خارجى جداى از ذات بهوجود مىآورد که ثنویّت است و واضح البطلان؛ چون وجودِ حق غیرى را باقى نمىگذارد تا اینکه بگویید یک وجود خارجى جداى از ذات بهوجود مىآورد.
الآن ما در اینجا نشستهایم و کتاب در مقابل ما است، بین ما و بین این کتاب مغایرت است؛ من دست دراز مىکنم و این کتاب را از اینجا برمىدارم چون این کتاب، ارتباط و تعلّقى به من ندارد، این کتاب در اینجا است و من این کتاب را برمىدارم و در اینجا مىگذارم یا از اینجا برمىدارم و دوباره در اینجا مىگذارم. این تصرفات تصرّفِ خارج از وجود است.
اگر آن وجودى را که خدا مثلاً به اسم زید خلق مىکند خارج از وجود خودش باشد، این با معناى بساطت وجود، معناى اطلاقى وجود، معناى صرافت وجود و معناى وحدت وجود منافات دارد. اگر وجود زید وجودى است که داخل در ذات خودش است پس خدا خلقى به معناى ایجادِ جداى از وجود نکرده است، خلق سر جایش است و آن هم سر جایش است. این وجود زید هست منتها بهنحو بساطت و وجود کلّی است؛ این آب دریا را شما مىبینید، حالا اگر یک لیوان یا استکان از آب دریا بردارید، این آب دریا را از خارج نیاوردهاید چون آب را از همین آب دریا برداشتهاید و حالا که آن را برداشتید مىشود محدود. پس این از آب دریا خارج نشده است و همان آب دریا است، دوباره یک استکان دیگر برمىدارید باز آب دریا است ولى مىشود محدود.
یک وقتى دریا آنجا است و شما به این دریا کارى ندارید مثلاً یک نهرآب از آن طرف مىرود، شما یک کاسه از آن نهرِ آب برمىدارید و در دریا مىریزید دراینصورت این با آب دریا فرق مىکند چون آب دریا جداى از آن آب نهر است. آیا مسئلۀ وجودِ زید، عمرو و بکر مانند آبِ نهر بالنسبة به آب دریا است؟ بنابراین این در اینجا با صرافت وجود منافات دارد چون وجود، غیریّت برنمىدارد، دایرۀ وجود دوئیّت برنمىدارد.
وحدت ذاتی وجود یعنی عدم امکان فرض ثانی برای وجود
در وحدت وجود گفتیم که وحدت، وحدت ذاتى است نه وحدت عَرَضى؛ وحداتى که بر کثرات مترتّب است وحدات عددى و عَرَضى است، بهمانند وحدتى که قابل تعدّد و کثرت است ولى وحدت در وجود، وحدت ذاتى است یعنى امکان فرض ثانى براى وجود حتّى در ذهن هم نیست. آیا الآن امکان دارد که شما در ذهنتان تصوّر بکنید که یک تکّۀ از وجود اینجا است و یک تکّۀ از وجود هم اینجا است یعنی براى وجود، ثانى فرض بکنید؟ اصلاً نمىشود این را در ذهن تصوّر کرد چون وجودى را که ما تعریف کردیم عبارت از حقیقتِ هستى علىالاطلاق و لایتناهىٰ است، لازمۀ تعریف به لایتناهىٰ این است که قابلِ تعدّد نباشد، پس چطور در مورد افاضۀ فاعل ممکن است که جعلِ فاعل به وجودی تعلّق گرفته باشد جداى از وجود خود و سواى از وجود خود؟! اگر اینطور باشد در اینجا اشکال لازم مىآید.
صورت خارجى وجود بودن ماهیّات
پس فاعل و مُفیض در اینجا چه کار کرده است و این کثرات چطور بهوجود آمدهاند؟ میگوییم که این کثرات، آثارِ نفس وجود فاعل هستند، یعنى این وجود فاعل که وجود بیرنگ، بىشکل، بدون هیچگونه کم، کیف، حد، زمان، مکان، عَرَض و جوهر است بهواسطۀ تغییر و تحوّل تبدیل به جوهر و عَرَض مىشود، تبدیل به لون، جسم، مادّه و صورت مىشود. آیا این تبدیلها خَلقِ وجود است یا خَلقِ ماهیّت؟ اینها خلق ماهیّت هستند؛ چون وجود که خلق نشده است، وجود سر جای خودش است، خلق یعنى از عدم به وجود آمدن درحالیکه عدمى قبل از وجود نبوده است وجود سر جایش است. بله ماهیّت، عدم بوده است و صُوَر نبودهاند، این مطلب درست است و قبول داریم که صُوَرى در کار نبوده است، لون، کیف، کم و جوهر نبوده است؛ چون اللهُ لَیسَ بِجَوهَرٍ و لَیسَ بِعَرَضٍ و لَیسَ بِلَونٍ و لَیسَ بِکَیفٍ و لَیسَ...! ولی الآن لون، کیف، جوهر، عَرَض، صورت، مادّه، جسم و این چیزهایى که مىبینیم است، اینها همه ماهیّات هستند امّا این ماهیّات غیر از وجود نیستند، نه اینکه ماهیّات امور عدمى هستند بلکه ماهیّات، صورت خارجى وجود هستند یعنى وجود است که ماهیّت است و ماهیّت است که وجود است. این اتّحاد، آن اتّحاد موردنظر خواهد شد.
بنابراین اگر منظور مرحوم آخوند از این کلام این است که گفتیم اشکالی ندارد، یعنی منظور از اینکه جعل به وجود تعلّق گرفته است یعنى جعل به وجودِ ماهیّت تعلّق گرفته است نه جعل به وجود تنها؛ چون وجودِ تنها جعل نمىخواهد، وجودِ تنها سرجایش است. منبابمثال آب دریا سر جایش است، شما آن را چهکار مىخواهید بکنید؟ آب دریا هست همینطور موج دارد مىآید و مىرود، آب دریا را که شما خلق نمىکنید. یک وقتى آب دریا را محدود مىکنید، چطور آن را محدود مىکنید؟ این کاسه را دستتان مىگیرید و در آب دریا داخل مىکنید و بیرون مىآورید، حالا این مىشود یک کاسه آب دریا، این مىشود محدود! شما با این کار آب دریا را که خلق نکردید.
حالا فرق این مثال با بحث وجود در این است که وقتی آب دریا را بالا مىآورید دیگر از خود آب دریا منقطع مىشود ولی در وجود این، منقطع نمىشود بلکه متدلّى به همان مبدأ است، فرقش فقط همین است و الاّ فرق دیگری با مبدأ ندارد. در این کاسه الآن آب دریا است و در دریا هم آب دریا است ولی در این کاسه دیگر نه نهنگ است، بهخاطر اینکه نهنگ داخل این جا نمىشود، نه ماهى است، و نه کشتى در این کاسه حرکت میکند، ولى در خود دریا نهنگ است، کشتى، دولفین، کوسه و همۀ این چیزها هست. اگر شما بخواهید یک کاسۀ آب دریا را بالا بیاورید محدود مىشود ولی خلق نمىشود، خلق سرجای خودش است. این حد مىشود ماهیّت؛ آنوقت منِ جاعل و فاعل در اینجا چهکار کردهام؟ آمدهام به این وجود بسیطى که آب دریا است حد زدهام ولی وجود را دست نزدهام.
منظور از خوردن جعل به وجود یعنی جعلِ وجود ماهیّت
بنابراین این جَعل و فعل در مسئلۀ جاعل و فاعلِ حقّ تعالى به ایجاد ماهیّت برمىگردد منتها از آنجا که ماهیّت بدون وجود، عدم است از آن، تعبیر میشود به اینکه جعلِ وجود خورده است یعنی جعلِ وجود ماهیّت نه جعل وجودِ صرف، چون وجودِ صرف سر جایش بوده است و جعلى ندارد؛ همانطورى که خدا نمىتواند خودش را اعدام بکند، نمىتواند ثانى براى وجود خودش هم بهوجود بیاورد. لذا بهخاطر این قضیه است که مسئلۀ وحدت وجود در همۀ مظاهر بهیکنحو مستقرّ است و بهیکنحو ظهور دارد، چون وجودِ جاعل در همۀ مظاهر حضور دارد و جدا نمىشود آن را تصوّر کرد.
تلمیذ: لِماذا یَقولُ المَأخوذُ فی الحِکمَةِ أنَّ الماهیَّةَ خارِجٌ عَن الوُجودِ و یُمکِنُ ان نَقولُ أنَّ جَعلَ الجاعِلِ و الفاعِلِ مِن الأوَّلِ یَجعَلُ الوُجودَ المُتَشَخِّصَ و المُتَقَیِّدَ؟
استاد: المُتَشَخِّصُ هوَ الماهیَّةُ، الوُجودُ المُتَشَخِّصُ یَعنی وُجودُ الماهیَّةِ. و التَّعبیرُ عَنها بِهذا الشِّکلِ: ما یَتَرَتَّبُ عَلَیهِ أوَّلاً و بِالذّاتِ لَیسَ إلاّ نَحواً مِن أنحاءِ وُجودِ الشَّیءِ لا ماهیَّتُهُ، یَعنِى کَأنَّهُ یَأخُذُ شَیئًا مِن الوُجودِ و یُظهِرُهُ و یُبرِزُهُ خارِجًا و إنّا نَقولُ أثَرُ الفاعِلِ أوَّلاً و بِالذّاتِ هوَ وُجودُ الماهیَّةِ یَعنی یَتَعَلَّقُ الغَرَضُ مِنَ الجَعلِ بِالماهیَّةِ بِوُجودِ الماهیَّةِ فَهذا وجودُ الماهیَّة اعنی نُسَمّیهِ بِنَحوٍ مِن أنحاءِ الوُجودِ.1
(اثر فاعل و آثارى که بر آن مترتّب مىشود اوّلاً و بالذّات نحوى از انحاءِ وجود شىء است نه ماهیّتش، ماهیّت ثانیاً و بالعَرَض ایجاد مىشود) بهخاطر اینکه ماهیّت مستغنى از جعل و تحصیل و فعل و تکمیل است، نه اینکه ماهیّت، واجب است و فعلیّتش شدید است بلکه اینقدر ناقص و مخفى و ضعیف و بیچاره و بدبخت است که بهحساب نمىآید. یعنى اگر شما صرفِ نظر از وجود، ماهیّت را درنظر بگیرید ماهیّت، عدمِ محض است.
حالا بهجاى یک زید هزار زید در ذهن بیاورید ولی تا صغرى خانم و اصغر آقا با هم ازدواج نکنند این زیدهایى که در ذهن شما هستند وجود خارجى پیدا نمىکنند. حالا بنشینید و همینطور زید و عمرو و بکر و خالد و فلان تصوّر بکنید، چیزی در خارج درست نمىشود، این مسئله کار مىخواهد باید ازدواج بکنند! پس این تصوّرات مختلف موجب وجود خارجى آنها نخواهد شد، به قول مرحوم مولانا مىفرماید:
| کی کند دانستن سرکه انگبین | *** | دفع صفرا ای نگار نازنین1 |
دانستن فایده ندارد بلکه عملکردن مهم است، دانستن نتیجهاى ندارد! هزارى هم ما بنشینیم و همینطور معنایى را در ذهن خودمان مرور بکنیم، مرتّب ماهیّت و وجود ذهنى را اضافه کردهایم امّا در اینجا خارج که انجام نمىشود.
متن مرحوم آخوند در مراتب متفاوته داشتن وجود
وَ الوُجودُ قَد مَرَّتِ الإشارَةُ إلى أنَّهُ مِمّا یَتَفاوَتُ شِدَّةً و ضَعفًا و کَمالاً و نَقصًا و کُلَّما کانَ الوُجودُ أقوىٰ و أکمَل کانَت الآثارُ المُرَتِّبَةُ عَلَیهِ أکثَرَ، إذ الوُجودُ بِذاتِهِ مَبدَأٌ لِلأثَرِ؛ فَقَد یَکونُ لِماهیَّةٍ واحِدَةٍ و مَفهومٍ واحِدٍ أنحاءٌ مِن الوُجودِ و الظُّهورِ و أطوارٌ مِن الکَونِ و الحُصولِ، بَعضُها أقوىٰ مِن بَعضٍ و یَتَرَتَّبُ على بَعضِها مِن الآثارِ و الخَواصِّ ما لا یَتَرَتَّبُ على غَیرِهِ؛2
«ولی وجود همانطور که قبلاً گذشت، از نقطۀنظر شدّت و ضعف و کمال و نقص داراى مراتب متفاوت است، (وجودات مجرّد شدّتشان بیشتر است و وجودات مادّی ضعف و نقصان مادّى دارند.) در هر کجا که وجود أقوى و أکمل است آثار مترتّبۀ بر آن هم بیشتر است، زیرا وجود بذاته مبدأ براى اثر است؛ پس گاهى اوقات براى یک ماهیّت و مفهوم واحد، انحاء مختلفهاى از وجود و ظهور است و اطوارى از کَون و حصول دارد که بعضی از آنها اقواى از بعضى است، و بر بعضى از اینها آثار و خواصى مترتّب میشود که بر بعضى دیگر مترتّب نمىشود. (یک ماهیّت، وجود مادّى دارد که جسم است، همان ماهیّت، وجود برزخى دارد، همان ماهیّت، وجود ملکوتى دارد و هلمّ جرّا. زید در مراتب مختلف، زید است؛ مرتبۀ مادّی آن همین است که دارید مىبینید، مرتبۀ برزخ دارد، ملکوت دارد تا آنجا که به جاهاى متفاوت برسد.)»
قویتر بودن وجود ذهنی نسبت به وجود خارجی
تلمیذ: آیا وجود ذهنی قویتر از وجود خارجی است و اثر آن از وجود خارجی بیشتر است؟
استاد: انشاءالله این بحث بعداً میآید، قطعاً وجود ذهنى اثر بیشتری دارد، درحالیکه مردم خیال مىکنند که اثر وجود خارجى بیشتر است. امّا آن کسى که به شخصی نگاه مىکند و او را به دیوار مىچسباند، با همان ذهنش این کار را انجام داده است، او با همان نیّتش تصرّف کرده است، بهخاطر شدّت وجود ذهنى است! البتّه وجود ذهنى خودش بهتنهایى کار انجام نمىدهد بلکه با تصرّف نفس است که این کار را میکند یعنى نفس است که به او قدرت میدهد، ابن فارض در اینجا خیلی زیبا مىگوید:
| هىَالنَّفسُإن ألقَت هَواها تَضاعَفَت | *** | قواهاو أعطَت فِعلَها کُلَّ ذَرَّةِ1 |
میفرماید که اگر شما هوا و هوس را از نفس بگیرید، همینطور بالا مىرود تا بر همۀ قوا برترى پیدا مىکند. این نفس با توجّه به همان وجود ذهنى این کار را انجام مىدهد که عرفاء در عرفان نظرى از آن تعبیر به همّت عارف مىکنند: العارِفُ یَعمَلُ بِهِمَّتِهِ؛2 با همّت یعنى با آن نیّت و اراده و قصدی که انجام مىدهد.
محلّ بحث در مبحث وجود ذهنی مرحوم آخوند
تلمیذ: مرحوم آخوند خودشان قبول دارند که وجود ذهنى اثر بیشترى دارد، پس بنابر حرف خودشان که وجود ذهنی شدیدتر است و اثرش هم شدیدتر است، حالا چرا با اینکه اثر شدیدترى برای وجود ذهنى قائل هستند میگویند که مؤثّر در خارج وجود دیگری است؟
استاد: فعلاً بحث در این است که وجود ذهنى، آن اثر خارجى را ندارد یعنى الآن بحث ما در وجود ذهنى فقط نفسِ صورت است، آن صورتى که در ذهن مىآید. حالا یک وقتى این نفس مىآید روى این صورت کار مىکند، آنجا است که مسئلۀ وجود خارجى مطرح مىشود که عرض کردم.
تلمیذ: پس در حقیقت باید یک بحث دیگرى غیر از وجود ذهنى را هم مطرح کرد چون وجود ذهنی مرتبۀ ضعیفى از مراتب وجودِ نفسى است، درحالیکه بحث در اینجا صرفاً دربارۀ صورت ذهنیّه است نه بحث وجود نفسى، پس ما باید بحث وجود نفسى را هم در اینجا مطرح بکنیم چون آثار مال مراتب عالیه نفس است و ربطی به وجود ذهنی ندارد.
استاد: خیلى بحثها باید مطرح بشود! فعلاً بحث، بحث وجود ذهنى است، درست است که آثار خارجى را ندارد ولی وقتى نفس مىخواهد کار انجام بدهد با وجود ذهنى انجام مىدهد.
تلمیذ: ذهن فقط نقشه را پیاده مىکند مثل آن نقشه که مهندس براى یک خانه در ذهنش ترسیم کرده است، درحالیکه درخارج کار مال عمله و بنا است.
استاد: بله، هر وجودى همین است، خود وجود خارجى هم همینطور است، یعنی وجود خارجى هم همین صورتی است که در خارج انجام مىشود. بحث در اینجا در خارجى بودن و اثر داشتن و نداشتن وجود ذهنی است.
تلمیذ: این اثر مال وجود ذهنی نیست بلکه طبق فرمایش شما این اثر باز مال نفس است!
استاد: این دیگر خارج مىشود! مىگوییم با تعریفى که ایشان در اینجا کردهاند ما باید یک شقّى در اینجا باز کنیم و آن، این است که اگر این وجود ذهنى را از باب ترتّب آثارى که بر آن مترتّب است لحاظ بکنیم این دیگر وجود خارجى مىشود و در بحث وجود ذهنى نمىآید. بنابراین این بحثى که مرحوم آخوند در اینجا مىکنند فقط براى نفسِ نقش بستن در ذهن است، بدون اثر و جهت عَمّاله و فعّالهاى که مىتواند انجام بدهد.
تعلّق جعل به وجود و بیان آقا در مسئله
تلمیذ: این توجیهى که شما براى مرحوم کلام آخوند فرمودید ظاهراً اصلاً وجهى ندارد، بنابر مبنایى که شما فرمودید نمىشود کلام آخوند را توجیه کرد، یعنی بنابر این فرمایشى که حضرتعالى فرمودید که ماهیّت بى نیاز از جعل است و فرمودید جعل براى ماهیّت است نه براى وجود، درحالیکه مرحوم حاجى فرمودند که جعل براى وجود است و ماهیّت اصلاً قابل جعل نیست و بىنیاز از جعل است.
استاد: ببینید در اینجا ما دو حالت داریم؛ یک وقت ما جعل را به ماهیّت مىزنیم بنابر قول قائلین به اصالةالماهیّة، یعنى وجود دراینصورت اصلاً یک امر اعتبارى مىشود و وقتى که وجود یک امر اعتبارى شد، در واقع جعل به ماهیّت خورده است.
اعتراضى که در اینجا مىشود این است که مىگویند: خود ماهیّت هم قبل از این جعل، ممکن است که در ذهن شما حضور داشته باشد! مىگوییم که نه، مقام آن ماهیّت، مقام ثبوت و تقرّر است. وقتى جاعل، جعل را به ماهیّت مىزند، این ماهیّت را در خارج بهیکنحوى درمىآورد که شما انتزاع وجود را از آن مىکنید، نه اینکه واقعاً ماهیّت موجود است بلکه ماهیّت درخارج متقرّر است. چون بالأخره بین ما و خدا باید یک فرقى باشد، بههمینخاطر آمدهاند به این نحو بین ما وخدا فرق گذاشتهاند که وجود را به خدا نسبت دادهاند چون خدا ماهیّت برنمىدارد و ماهیّت را به ما نسبت دادهاند. بالأخره ما باید با خدا فرقى داشته باشیم؛ این فرق در این است که وجود مال او است و ماهیّت مال ما است.
آن وقت کلام حکماء در بحث اصالةالوجود این است که وجود مال هر دو است، تفاوت در این است که او ماهیّت ندارد و ما ماهیّت داریم. پس آیا جعل به وجود مىخورد یا به ماهیّت؟ اینکه اینها مىگویند جعل به وجود مىخورد در مقابل آن قائلین به اصالةالماهیّة است که مىگویند ماهیّت در خارج متقرّر است ولى موجود نیست یعنی شما از ماهیّت، انتزاعِ وجود مىکنید ولى ماهیّت در خارج موجود نیست. میگویند که این ماهیّتها هستند و بعد هم از بین مىروند پس وجودشان کجاست؟ پس این یک تقرّرى بوده است که ثابت شده است، اسمش را ثبوت مىگذارند یعنى مىترسند وجود بگذارند و بعد هم این ثبوت از بین مىرود.
حکماء مىگویند نه، جعل به وجود مىخورد یعنى آنچه که درخارج است وجود است و درستش هم همین است، یعنى ما غیر از وجود درخارج نمىبینیم؛ وجود ذات مىبینیم و وجود اعراض مىبینیم منتها ماهیّت را مىگویند امر اعتبارى است.
ما نسبت به این قضیّه بیانى داریم؛ مىگوییم ماهیّت که امر اعتباری است نفسِ همان وجود است، بنابراین هم خود ذات وهم عوارض ذات که از آن تعبیر به ماهیّت مىکنیم همه جزء وجود هستند و خارج از وجود در اینجا چیزى نیست! با این بیان آنوقت کلام مرحوم آخوند هم قابل توجیه است.1
تعدّد زوجات در اسلام (ت)
جزء فرهنگ بودن تعدّد زوجات در سابق (ت)
نظر مرحوم علاّمه طهرانی دربارۀ تعدّد زوجات (ت)
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد