پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 1 - المسلک 1 - المنهج 3- فصل 1 و 2: اثبات الوجود الذهنی؛ تقریر الحجج فی إثباته
توضیحات
المنهج الثالث في الإشارة إلی نشأة أخری للوجود غير هذا المشهود و ما ينوط به و فيه فصول
فصل (1) في إثبات الوجود الذهني و الظهور الظلي
نکته ها و گفته های استاد: العارف یخلق بهمته
درس سیصد و بیست و چهارم
بررسی کلام محیالدّین در انعدام مخلوق عارف در صورت غفلت او از خلقش
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی نظر محیالدّین راجع به کیفیّت خَلقَ عارف
درنظر بنده این بود که در این مسئله به همین مقداری که بیان شد اکتفا بکنیم ولی بهخاطر درخواست بعضی از دوستان بیشتر توضیح میدهیم. مطلبى را محىالدّین رضوان الله علیه در فصوص راجع به کیفیّت خَلقِ عارف مىفرمایند و غفلت از آن خلق را موجب انعدام آن مخلوق مىدانند مگر اینکه عارف نسبت به تمام مراتب، عوالم و حضرات، مقامِ جمعى داشته باشد؛1 همانطور که خود ایشان راجع به پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم به مُحصِى عَوالِمِ الحَضَراتِ الخَمسِ فِى وجودِهِ در آنجا اشاره دارند.2 آن عوالمِ خَمس؛ عالَم اسماء و صفات است و عالَم ارواح و عقول مجردّه و فانیه، و عالَم ملکوت و مثال و عالَم مادّه است، که عارف بعد از اینکه تمام عوالم را احصاء مىکند به مقام جَمعُالجَمعی مىرسد، مقامِ جَمعی که مقامِ بقاء است را مقامِ احصاء همۀ عوالمِ حضرات خمس مىدانند.
این مسئله باید یک قدرى بازتر بشود و راجع به کیفیّت خَلقِ عارف صحبت بشود که عارف به چه نحوه خَلق مىکند. البتّه این مطلبى که خدمتتان عرض مىکنم خداى ناکرده قصدمان جسارت یا تجرّى نسبت به مقام شامخ محىالدّین رضوان الله علیه نیست، ایشان بسیار مرد بزرگ و عارفى بودهاند و خیلى جلیلالقدر بودهاند ولى از آنجا که بالأخره دَأب و دَیدَن یک طلبه بحث است و به مطلب از نقطۀنظر بحثى و علمى نگاه مىکند، همانطوریکه رَسم و دَیدَن ما راجع به همۀ بزرگان همینطور بوده است و نسبت به مطالب آنها از این نقطۀنظر نگاه کردهایم، پس این مطلب هم از دیدگاه یک فرد باحث و طلبه مورد تأمّل قرار مىگیرد. و شاید مسئلهاى که ایشان مطرح مىکنند در مقام شهود، شهودِ تام باشد و ما در این قضیّه اشتباه کرده باشیم. ولى تا جایى که فکر و عقل ما نسبت به این مطلب مىرسد مىتوانیم به خود حق بدهیم که در مسائل با یک دیدِ باز صحبت بکنیم، هرچند که در این مسئله دچار اشتباه شده باشیم.
توضیح لوح محفوظ و عالَم مشیّت کلّی
ببیند ما دو عالَم داریم؛ یکى عالَم اسماء و صفات کلیّه است که از آن گاهی به عالَم لوح محفوظ اسم آورده میشود، گاهی به عالَم قضاء و قدر کلّى و به عالَم مشیّت تعبیر آورده میشود و گاهی به عالَم عقل کلّى تعبیر آورده مىشود. عالَم، عالَم ثابتات است و جمیع مراتب نزول اسماء و صفات الهى إلى أبد الآباد و إلى أزل الآزال در این مرتبه محفوظ است و تعبیر به ﴿وَلَا رَطۡبٖ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَٰبٖ مُّبِينٖ﴾1 یا ﴿وَكُلَّ شَيۡءٍ أَحۡصَيۡنَٰهُ فِيٓ إِمَامٖ مُّبِينٖ﴾2 اشاره به همین مسئله است؛ ما تمام اشیاء را یعنی هر چیزی را که به تصوّر آید در امام مبین احصاء مىکنیم، جمعآورى و حفظکردن را احصاء مىگویند.
به عالَمی که بهدنبال آن، مراتبِ تقدیر و قسمتبندى و به عبارت امروزیها پارتیشنبندى قضاء و قَدَر الهى انجام مىگیرد عالَم مشیّت کلّى و لوح محفوظ مىگویند.
توضیح قضاء غیرحتمی و داستان اِخبار حضرت عیسی از فوت جوان و دفع آن با صدقه
یک اصطلاحى در تعابیر و بین افراد هست و در روایات اسمى از این اصطلاح آورده شده است و مردم عوام هم یک معنایی از این مطلب دارند و آن مطلب این است که مىگویند قضاء حتمى یا قضاء غیرحتمی؛ کم و بیش از قضاء غیرحتمى اطّلاع داریم، قضاء غیرحتمى آن امورى است که بر اثر نزولِ اسم یا صفت کلّى در این عالَم دستخوش تغییر و تبدّل قرار مىگیرد و آن مسئله از نقطۀنظر انجاز ممکن است به تأخیر یا تقدیم برسد؛ منبابمثال مَرَض، صحّت، موت، حیات، ضیق، یُسر، علم، جهل و همۀ نعمات و مقابل این نعمات وقتى که مىخواهند به مرتبۀ جزئیّت بیایند و مصداق خارجى پیدا بکنند، در حرکتشان از آن عالَم قضاء و قدر کلّى به سوى این عالَم دستخوش تغییر و تحوّلات واقع مىشوند تا اینکه به این مرتبه برسند و در وجود خارجى اشیاء وجود عینى پیدا بکنند. از این مسئله به قضاء غیرحتمى و تقدیر و قَدَر آن قضاء، تعبیر آورده مىشود.
مثلاً دربارۀ حضرت عیسى علی نبیّنا و آله و علیه السّلام هست که حضرت یک روز داشتند مىگذشتند که فرمودند: مرگ این جوان رسیده است و فردا این جوان مىمیرد. فردا دیدند که این جوان در خیابان دارد راه مىرود، تعجّب کردند! به حضرت عیسى علی نبیّنا و آله و علیه السّلام گفتند که ما دیدیم این جوان زنده است! حضرت عیسى علی نبیّنا و آله و علیه السّلام فرمودند: نه! این جوان باید میمرد، اینطور به من گفته شده بود. بروید از آن جوان سؤال بکنید و ببینید از دیروز تا امروز چهکار کرده است. از او سؤال کردند، گفت: دیشب که به منزل میرفتم به فقیرى در راه برخورد کردم و به او صدقه دادم و بعد وارد منزل شدم. صبح بیدار شده بودند دیده بودند یک مار سیاهى در همان اتاق حالا زیر رختخوابش بوده است یا اینکه جای دیگری بوده است پیدا کردند. حضرت فرمودند که قرار بود این مار او را از بین ببرد ولى بواسطۀ آن صدقه، اطّلاع بر این مسئله پیدا شده است.1
یعنى وقتى که یک مار مىخواهد شخصى را نیش بزند طبعاً یکى از مقدّمات آن باید جهلِ انسان باشد، چون وقتى که من بدانم مار و حَیّه در اینجا حرکت مىکند یا آن را از بین مىبرم و یا فرار مىکنم. پس جهل یکى از عوامل این قضائى است که در خارج مىخواهد جامۀ عمل بپوشد امّا چون این فرد صدقه داده است با اینکه مار سر جای خودش است و از بین نرفته است بواسطۀ اطّلاعى که فرد در اینجا پیدا مىکند یکدفعه سرش را برمیگرداند و آن را مىبیند! این اطّلاع بهخاطر آن صدقه است و وقتى اطّلاع پیدا شد مسائل مترتّب بر آن اطّلاع هم دیگر پیدا مىشوند تا اینکه منجر به از بین رفتن مار میشود یا اینکه بالأخره آن مسئلۀ موت از این قضیّه منتفى مىشود. حضرت فرمودند که منتفی شدن این مسئله براى آن جهت است. و این مسئله اشکالى ندارد که مثلاً یک پیغمبر خدا نسبت به آن قضاء حتمى اطّلاع نداشته باشد و از آن قضاء غیرحتمى خبر داشته باشد، چون بواسطۀ اینکه او طبعاً نسبت به عوالَمى که این قضاء دارد در آن عوالم جریان پیدا مىکند اشراف دارد و اشراف بالاتر ندارد.
توضیح قضاء حتمی و کلام سیّدالشهداء علیهالسّلام
یک اصطلاح دیگری هست که مىگویند قضایى داریم که آن قضاء حتمى است. قضاء حتمى آن قضایى است که از بین نمىرود، «خُطَّ المَوتُ عَلَى وُلدِ آدَمَ مَخَطَّ القِلادَة عَلَى جیدِ الفَتاة»؛1 این قضاء، قضاء حتمى است یعنی همه باید بمیرند منتها اَمَد دارند، بالأخره یکى ممکن است که همان روز اوّل بمیرد و یکى هم ممکن است هزار سال عمر بکند، ﴿فَلَبِثَ فِيهِمۡ أَلۡفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمۡسِينَ عَامٗا﴾2؛ حضرت نوح علی نبیّنا و آله و علیه السّلام نهصد و پنجاه سال در میان مردم زندگى کردند، الآن ما اصلاً باور نمىکنیم و تعجّب مىکنیم، میگوییم که آیا ممکن است یک شخصى نهصد و پنجاه سال عمر بکند؟! سنّ افراد الآن پنجاه سال شصت سال است، یعنی تعجّب میکنیم که شخصی بیست برابر عمر کرده باشد ولی بالأخره این هست و غیر از ایشان هم افراد زیادى بودهاند که حتّى دو هزار و سه هزار سال عمر داشتهاند. یک وقتى ناسخ التّواریخ مىخواندم یا یک جاى دیگری که عمرهاى طولانى را که از حکایات، تاریخ یا روایات بهدست آورده بود نوشته بود، حتّى تا چهار هزار سال هم نوشته بود که فلانی مثلاً چهار هزار سال عمر کرد.
فهمیدن اعتباریّت دنیا از کلام امیرالمؤمنین علیهالسّلام
خسته نمىشوند اینقدر در این دنیا بمانند؟! واقعاً خستگى دارد، یک کم انسان فکر بکند میفهمد که آسمان همهجا همین رنگ است، برویم به آن عالَم ببینیم که آن طرف چه خبر است! اینجا را دیگر دیدیم! بالأخره خدا که ما را جاى دیگر و به کرات دیگر نمىبرد، همینطور با میخ ما را به همین زمین چسبانده است، این زمین هم دیگر همین است و دیدیم که آسمان همهجا یکی است و تفاوتى ندارد، این ابرها هم که همهجا هستند و درخت، آب و علف هم در همهجا به همین کیفیّت هستند، مگر اینکه آدم واقعاً یک ذرّه از آنچه را که حضرت در نهج البلاغه مىفرمایند احساس بکند: «و لولا الأجَلُ الَّذِى کَتَبَ اللهُ عَلَیهِم، لَم تَستَقِرَّ أرواحُهُم فِى أجسادِهِم طَرفَةَ عَینٍ؛ شَوقًا إلَى الثَّوابِ و خَوفاً مِنَ العِقاب»3؛ اگر انسان یک ذرّه از این را واقعاً احساس بکند ـ نه به آن مرتبه و کیفیّت حقیقی آن ـ اعتباریّت دنیا براى انسان محسوس مىشود و دیگر دنیا براى انسان لذّت ندارد، لذّت دنیا فقط لذّت بودن با دوستان خدا است، فقط همین است و هیچ چیز دیگری ندارد! یعنى به هر کجا انسان برود و هر کاری بخواهد انجام بدهد و به هر نعمتى بخواهد برسد میبیند که نه، آخر آن چیزى نیست! ولى لذّت بودن با خدا و دوستان خدا تنها امید و دلیل تعلّق انسان به دنیا است که بالأخره در دنیا یک چنین کسانى و افرادی هم پیدا مىشوند. اگر این جهت را از دنیا بگیرند دیگر هیچ چیزى اصلاً براى آدم باقی نمىماند، دیگر در دنیا بماند چه کار بکند؟! بماند منبابمثال بخورد که دیگر خوردیم! بله، همان آمدن نزد دوستان خدا و انس و این چیزها بهجاى خودش محفوظ است، واقعاً مسئله همینطور است!
رفاقت با دوستان خدا دلیل برای ماندن اولیاء خدا در دنیا
مرحوم آقاى انصارى رضوان الله علیه مىفرمودند: اگر همین رفاقت با شما چندتا رفیق نبود، من دیگر هیچ تعلّقى به این دنیا نداشتم! و وقتى ایشان مریض بودند و گاهى رفقایشان براى ایشان نذر مىکردند و براى صحّتشان گوسفند مىکشتند، ناراحت مىشدند و مىگفتند که شما از من چه چیزی مىخواهید، این کارها براى چه انجام مىشود؟! آیا شما خیر و صلاح من را مىخواهید یا به فکر خودتان هستید؟!
یکدفعه که مرحوم آقا خیلى ناراحت شده بودند؛ یک شخصى بود که پیش ایشان رفته بود بعد از اینکه آن کسالت اوّل را پیدا کردند، و این قضیّه موقعی بود که نذر و این چیزها خیلى زیاد بود. آن شخص رفته بود پیش ایشان و بعد براى من تعریف مىکرد، مىگفت: ایشان خیلی با ناراحتى که معلوم بود مسئله، تصنّعی نیست میفرمودند که این رفقا براى چه این کارها را مىکنند، آخر از ما چه مىخواهند، براى چه این کارها را انجام مىدهند، مگر بالأخره ما نباید برویم؟! این کارها یعنى چه؟! مثل اینکه زیاد دعا شده بود و نذر و نیازى شده بود و مثلاً اجل غیرحتمى تنجّز پیدا نکرده بوده است و ایشان ناراحت بودند که چرا رفقا این کارها را میکنند، حالا شاید صحبت ایشان یک جنبه هاى دیگرى هم داشته است.
عدم اطّلاع به مسئلۀ قضاء و قدر دلیل برای تشکیک در قضاء حتمى
گاهى از اوقات ما احساس مىکنیم که حتّی بعضى از اهل فضل و اهل علم هم نسبت به مسئلۀ قضاء حتمى که در عالَم قضاء و قدر است تشکیک دارند؛ مىگویند حتّى قضاء حتمى الهى هم ممکن است که برگردد و یک مسائلى را مطرح مىکنند، یک توجّهات و عنایاتی را بیان میکنند. مثلاً مىگویند: فلان شخص براى شفاى بچّهاش به سیّدالشهداء علیهالسّلام متوسّل شده بود، بعد حضرت در خوابی یا مکاشفهاى به او مىفرمایند که مرگِ فرزند تو قضاء حتمى است و قابل برگشت نیست، تا اینکه خدا بعد از اصرار زیاد، شفاعت امام حسین علیهالسّلام را نسبت به آن فرزند مىپذیرد و قضاء حتمى را برمىگرداند. که البتّه این مسئله ناشى از عدم اطّلاع آنها به مسئلۀ قضاء و قدر است.
عالَمى که در آنجا هست از آن تعبیر به عالَم اعیان ثابته یا عالَم لوح محفوظ میشود که اعیان ثابتۀ خارجى به تمام هویّت خودشان در مقام اجمال در آن عالم حضور علمى و عینى دارند و این مسئله، مسئلهاى است که لا یَشُذُّ عَن حیطَتِهِ شَیءٌ؛ یعنی از محدودۀ لوح محفوظ هیچ چیزى غایب و مخفى نیست. مسئلۀ لوح محفوظ عبارت است از نزولِ اسماء و صفات کلیّه پروردگار تا مادامى که این اسم و این صفت در عوالم مادون اسماء و صفات کلیّه که عالم ارواح، ملکوت، مثال و مادّه باشد موجود است و وجود دارد. آنچه که در تمام این عوالم انجام مىگیرد ـ در ابداعیّات که اصلاً زمان معنا ندراد و در غیر ابداعیّات که زمان مطرح است ـ آن مسئله و واقعه و حادثه بهنحو اجمال در لوح محفوظ موجود است.
حضور عینى تمام مراتبِ نزول اسماء و صفات کلیّه در مرتبۀ لوح محفوظ
بنابراین هر مسئله و قضیّهاى که در این عالَم اتّفاق بیفتد چه بهواسطۀ فرد عادى و چه بهواسطۀ عارف، در لوح محفوظ که عالَم اسماء و صفات کلیّه است موجود است. نه اینکه فقط در یک زمانى موجود بوده است، اینکه بگوییم موجود بوده در یک زمانی غلط است بلکه موجود است و همیشه در او فعلیّت دارد. و وجود این حادثه و موجود، مسبوق به زمان عدم و خلاء و نقص در عالَم لوح محفوظ و اسماء و صفات کلیّه نیست و الاّ مرتبۀ نقص درآنجا به مرتبۀ ذات برمىگردد.
و چون ذاتِ تمام اشیاء به عینِ ثابتشان در آنجا حضور علمى و عینى دارند، بنابراین تمام مراتبِ نزول اسماء و صفات کلیّه هم در مرتبۀ لوح محفوظ که عالَم مشیّت و قضاء کلّى و ارادۀ کلّى است حضور عینى دارند. کارى را که عارف انجام بدهد در آنجا حضور علمى و عینى داشته است و کارى را که افراد عادى انجام بدهند هم در آنجا حضور علمى و عینى دارد؛ این کاغذى را که الآن من از اینجا برمىدارم و در اینجا مىگذارم، همین عمل من در آن عالَم مشیّت کلّى حضور علمى و عینى دارد. تمام این صحبتهایی را که من الآن مىکنم خَلقِ لفظ است و این خَلقِ لفظ در عالَم مادّه مسبوق به خَلقِ عینى وعلمى در عالم قضاء و مشیّت کلّى است.
محلّ شبهه و تأمّل بودن انعدامِ مخلوق با غفلت عارف
بناءًعلیهذا تصوّر این مسئله که اگر عارف بیاید و عملى را انجام بدهد ولى از آن غفلت بکند، این غفلت موجب انعدام آن خواهد شد براى انسان جاى شبهه و تأمّل را باقى مىگذارد؛ درست مانند اینکه شخصی یک تصوّرى را بکند، تا مادامى که نسبت به آن تصوّر تحفّظ دارد، اشراف بر حضور آن علم حضورى دارد، و در مقابل خودش وجودِ عینى نفسى دارد، ولی وقتى که از آن غفلت بکند این اشراف از آن نقطه به نقطۀ دیگرى متبدّل مىشود، نه اینکه آن صورت ذهنى در نفس منعدم بشود؛ لذا شما نیم ساعت دیگر مىتوانید برگردید و به آن تصوّرى که کردهاید مراجعه بکنید که مثلاً من نیم ساعت قبل، این تصوّر را کردهام. اگر در اینجا انعدام بود بنابراین رجوع به آن تصوّر قبلى کما هوهو در اینجا ممتنع بود. چرا شما مىتوانید به آن تصوّر مراجعه بکنید؟ چون علم حضورى پیدا کردید با آن صورت ذهنیّهاى که براى شما پیدا شده بود.
آن علم حضورى هیچگاه از بین رفتنى نیست، آن علم حضورى چون مجرّد است تا مادامى که ذات، حیات دارد در تمام ازمنه با او حیات و استمرار دارد. تمام تصوّرات ما از دوران کودکى تا الآن به علم حضورى با ما معیّت دارند، تمام کارهایى را که ما از دوران کودکى تا الآن انجام دادهایم به علم حضورى با ما معیّت دارند و الاّ شما نمىتوانید به آنها برگردید، ما نمىتوانیم برگردیم و ببینیم چه کردهایم، نمیتوانیم برگردیم و ببینیم که ما قبلاً چه تصوّرى داشتهایم، این محال است! روىاینجهت عارف وقتى فعلى را خَلق مىکند ـ قبل از اینکه وارد بحث کیفیّت جریانِ اسماء و صفات بشویم ـ این خلقت و فعل او اوّلاً در عالَم اسماء و صفات کلیّه بوده و هست و خواهد بود. بنابراین این چیزى نیست که در اختیار او باشد و بتواند آن را معدوم بکند و بهواسطۀ غفلت موجبِ انعدام آن بشود.
عدم ورود اشکال به محیالدّین با حمل کلام ایشان بر عدم ترتّب اثر بعدی
اگر منظور از انعدامى که جناب محىالدّین رضوان الله علیه مىفرمایند این است که ممکن است حالت و اثرِ بَعدى خارجى بر این فعل مترتّب نشود، این اشکالى ندارد؛ یعنى عارف در یک لحظه همّت و ارادۀ او آن فعل را به منصۀ ظهور خارجى مىرساند و بعد بهواسطۀ غفلت از آن فعل یا بهواسطۀ اراده و اهتمام مجدّد، آن صورت خارجى را سلب مىکند و به صورت ملکوتى و صورت مثالى برمىگردند، این اشکال ندارد، این را انعدام نمىگویند بلکه این، تبدّل صورت است؛ الآن این شىء به این صورت است مثلاً صورت مادّى دارد، بعد صورتش برمىگردد و صورت معنوى خواهد شد.
توضیح تبدّل نفس بودن موت و عدم انعدام در آنجا
چطور اینکه در مورد موت در آنجا انعدام نفس نیست بلکه تبدّل است؛ نفس به لباس مادّه ملبّس بود الآن لباس مادّه را به لباس برزخى و مثالی تغییر داده است. اینطور نیست که در اینجا نفس منعدم شده است، نه، نفس سر جایش است و انسان هم هست؛ خود انسان هست، نه اینکه روح او هست. مىگویند که روح مرحوم آقا هست نه، خود آقا هست، خود پدران و گذشتگان ما هستند نه اینکه روح آنها هست. یک وقت مىگوییم روح آنها هست در اینجا این مسئلۀ دوئیّت میشود.
در مسئلۀ بدن مىتوانیم بگوییم بدنِ زید، مثلاً مىگوییم که شما به فکر بدنت باش! اگر بگوید که مگر من غیر از بدن هستم؟ مىگوییم که بله، شما غیر از این بدن هستید ولی در مورد روح اینطور نیست. مردم عادى ولو مادّی هم باشند خودشان مِن حَیثُ لا یَشعُر متوجّه این مسئله هستند گرچه آن را انکار بکنند، میگویند که آقا به فکر سلامتى بدنت باش! اگر او عین بدنش باشد این دوئیّت از کجا در اینجا آمد؟! میگویند که مواظب باش بدنت سرما نخورد، این دواها را بخور تا اینکه جسمت خوب بشود! اینها همه حکایت از این مىکند که طرفِ خطاب بدن نیست بلکه طرفِ خطاب روح است منتها آنچه در مقابل دیدگان فیزیکى ما قرار گرفته است عبارت از جسم فیزیکى است که ما آن را مرآت و واسطۀ براى همان حقیقت و تعیّن شخصیّه و هویّت او در اینجا قرار دادهایم.
بنابراین آنچه را که ما الآن از افراد مشاهده مىکنیم همین مسئله است یعنی گرچه این مشاهدۀ آنها همان نفس شخص است که دارد به من نگاه مىکند و چشمها هم متوجّه من است تا این صحبتها را بشنود، ولى من همین الآن مىتوانم بین این نگاههایى که از چشم فیزیکى و مادّى مىآید با آن اصل و حقیقى که از اینجا بروز و ظهور پیدا مىکند امتیاز و تفارق قائل بشوم؛ بهجهت اینکه من همین نگاه که الآن این بدن دارد به من مىاندازد را در خواب بدون این بدن دارم از آن شخص مىبینیم، مثلاً درخواب مىبینم که فلانی درخواب دارد با ما بحث مىکند و مىگوید این حرفها چه هستند که مىزنى و سر ما را کلاه میگذاری؟! این حرفها به این دلیل و این دلیل مردود است! مىگویم که شما آن موقع که در مجلس بودید مىخواستید اشکالهایتان را مطرح مىکردید تا دیگران هم متوجّه مىشدند! مىگوید که آبرویت را نگه داشتم ولی حالا در خواب به سراغت آمدم، خیال نکن حرفهاى خیلی عالى هم مىزنى! علىکلّحال از خواب بلند مىشویم و مىبینیم که ایشان الآن گرفته کنار ما خوابیده است، مىگوییم پس این حرفها را چه کسى مىزد؟ ولی واقعاً این حرفها را او مىزد، نه اینکه من اینها را تصوّر بکنم. پس معلوم مىشود من همان حالى که ایشان الآن به من دارد و با آن حال دارد به من نگاه مىکند را از یک بدن دیگرى در خواب دارم مىبینم؛ اینجا است که من با حفظ وحدت در منشأ و مبدأ مىآیم امتیاز و انفکاک بین این نگاه و آن نگاه را ملاحظه مىکنم.
انزال اسماء و صفات کلیّه در تعیّن خارجى و تبدّل بودن خَلق عارف
عملى را که یک عارف انجام مىدهد یک تبدّل است، وقتی که خَلق میکند نفسِ خَلق او عبارت از مقامِ انزال اسماء و صفات کلیّه در تعیّن خارجى است. وقتى که حضرت عیسى علیهالسّلام مرده را زنده مىکند یا خَلق مىکند، اسم مُحیى را از مرتبۀ کلّى به مرتبۀ جزئى مىآورد، وقتى که خلق مىکند اسمِ خالق را از مرتبۀ کلّى به مرتبۀ جزئى مىآورد.
الآن در بدن من قدرت، توان و نیرو هست، این نیرو متراکم است و شما هم از این نیرو و قدرت اطّلاع ندارید، چه وقت از آن اطّلاع پیدا مىکنید؟ وقتى که من آن قدرت در نفس را در خارج بیاورم و مصداق خارجى قدرت را با بلندکردن این ظرف آب در اینجا نشان بدهم. پس اینکه این ظرف آب در روى زمین بود و الآن بلند مىشود یک مصداق قدرت در خارج انجام شد. منشأ مصداقِ قدرت در خارج در نفس بود که بهواسطۀ انبعاث در عضلات دست این قدرت وجود خارجى پیدا مىکند، این وجود خارجى همان مقامِ انزال و پایینآوردن قدرتِ نفس در خارج است.
تمثیل کیفیّت خلق کردن عارف به قدرت مادّی در افراد
عارف وقتى مىخواهد در خارج یک کارى را انجام بدهد اوّل در وجود خود آن اسم قادر و قدیر را قرار مىدهد، آن نیروى مادّی را که الآن در همۀ ما موجود است منتها ما چون با مسئلۀ عارف کمتر ارتباط داریم از آن نیرو و قدرت فعلاً اسم نمىآوریم، البتّه اینکه مىگویم از آن، اسم نمىآوریم مربوط به عوام است و الاّ رفقا که از این مطالب گذاشتهاند.
قدرتى را که الآن ما در وجود خود احساس مىکنیم عبارت است از یک حقیقتى که وابستۀ به ما است، آن حقیقت و واقعیّت از لوازم ذات ما است. امّا اگر من مریض بشوم یا اینکه دچار ناراحتى اعصاب بشوم یا دچار فلج عضلانى بشوم یا اینکه منبابمثال دیدید بعضى وقتها دستمان خواب مىرود؛ کسى که دستش خواب مىرود اصلاً نمىتواند دستش را حرکت بدهد، باید صبر کند و یکقدرى بماند تا اینکه این دست آمادگى پیدا کند تا بتواند حرکت بکند. در آن حالى که دستِ انسان خواب رفته است یا انسان فلج شده است یا مَرَض بر انسان غلبه کرده است و انسان قدرت ندارد حتّى این دستمال را بردارد، آیا در آنجا هم باز احساس قدرت مىکند یا نمىکند؟ در آنجا دیگر احساس قدرت نمىکند چون در وجودش دیگر قدرت نمىبیند، با اینکه هر دو حال یکی است؛ یعنى الآن که سالم است و کارى انجام نمىدهد با آنوقتى که خوابیده است و در بستر افتاده است و فلج شده است یا مَرَض بر او غلبه کرده است، در هر دو حال کارى را انجام نمىدهد ولى در این حال، احساس قدرت دارد و در آن حال، احساس قدرت ندارد.
همّت عارف یعنی همین احساس قدرت بر انجام کار بهواسطۀ علم حضورى
پس لازم نیست که این قدرتداشتن و نداشتن بهواسطۀ یک مصداق خارجى بروز و ظهور خارجى داشته باشد، قدرت داشتن حالتی است که نفس بهواسطۀ علم حضورى نسبت به ذات خودش آن را احساس مىکند، این نسبت به اشیاء خارجى است. عارف همین قدرت را نسبت به خَلق در وجود خودش مىبیند، آن چیزی را که ما نمىبینیم؛ یعنى الآن ما نسبت به خَلق این ظرفِ آب در خود قدرت نمىبینیم. بله، قدرت حمل این لیوان آب و شیشه از اینجا به اینجا را در وجود خودمان مىبینیم امّا قدرت بر خلق یک لیوان و ظرف آبى مانند این ظرفی که حالا در اینجا هست را در خودمان نمىبینیم، دقیقاً مانند شخصى که فلج شده است و هیچ توانی براى حرکتِ دست و عضلات در او وجود ندارد. شخص عارف این مسئله را در وجود خود مىبیند و دیدن این مسئله در وجود خود بهمعناى در جریان مشیّت و قضاى الهى قرارگرفتن و مصداق براى اسماء و صفات کلیّه به قدر ظرفیّت شدن است.
اینکه جناب محىالدّین رضوان الله علیه مىفرمایند که عارف به همّت خلق مىکند،1 همّت همین است که در ما است، همّت همین است که ما الآن با این قدرت این کارها را انجام مىدهیم منتها همّت ما به اندازۀ حرکتدادن یک لیوان آب از این طرف به آن طرف است ولی همّتى که عارف دارد خَلق این لیوان آب و خَلق این مایع است، خلق این مسئلهای است که وجود خارجى ندارد. و وقتى که اسماء و صفات کلیّه الهى در وجودِ عارف به این نحوه که خود را مشاهده مىکند که توان و قدرت انجام این عمل را دارد محقّق شدند ـ البتّه اگر بخواهد خود را مشاهده کند با این دیدى که ما الآن داریم تفاوت مىکند و به یک نحو دیگرى به خودش نگاه مىکند ـ وقتى خود را مشاهده مىکند که توان این مسئله را دارد این به همین معنا است که عارف در جریان نزولِ مشیّت الهى جزء سلسلۀ عِلَل قرار گرفته است، و وقتى عارف جزء سلسلۀ عِلَل قرار گرفت قطعاً آن امر در خارج محقّق خواهد شد، حالا آن سلسلۀ عِلَل بر حَسب مراتبى که دارد متفاوت است.
علّت اعتراض حضرت موسی به حضرت خضر علیهماالسّلام
حضرت خضر علیهالسلام که در ارتباط با حضرت موسى علی نبینا و آله و علیه السّلام آن کارها را انجام داد، چرا حضرت موسى علی نبینا و آله و علیه السّلام به او اعتراض مىکند؟ بهخاطر اینکه حضرت موسى علی نبینا و آله و علیه السّلام این جنبۀ وساطت حضرت خضر علیهالسّلام را در سلسلۀ عِلَل نمىتواند ببیند، اگر مىدید دیگر اشکال نمیکرد؛ آیا دیده شده است که حضرت موسى علی نبینا و آله و علیه السّلام ایراد بکند که منبابمثال اى عزرائیل چرا مىروى جان فلانی را بگیرى؟ عزرائیل مىگوید که در پروندهاش این را نوشتهاند و باید بروم! یا اى جناب جبرائیل چرا علم به فلان شخص مىدهى؟ مىگوید که از جانب خدا امر شده است که باید این مقدار نصیب و قسمتش باشد و ما داریم به آن مىپردازیم! یا بگوید اى مَلَک رزق چرا دارى این کار را انجام مىدهى؟ امّا وقتى که نوبت به حضرت خضر علیهالسّلام مىرسد داغ مىکند و مىگوید که طفل و بچّه ده سالۀ معصوم گناهى نکرده است سرش را برای چه بریدى؟! کشتى سالم است و دارد براى خودش در دریا مىرود، کوبیدى و داغان و خرابش کردى؟! آخر این کارها یعنى چه؟ آخر در این سرما بنّاییات گرفته است با اینکه هرچه گفتیم چه کردند؟! حضرت خضر علیهالسّلام در اینجا چه چیزی میگوید؟
قرارداشتن فعل و عمل خارجی عارف در راستاى نزول قضاء و مشیّت کلّى
حضرت خضر که در اینجا در این مسئله قرار میگیرد یکى از ملائکه شده است، هیچ کار مهمّى نکرده است! چطور اینکه ملائکه بلاواسطه از آن مقام لوح محفوظ کسب مىکنند و مُدرَکات آن لوح محفوظ را در وجود خودشان به عنوان مقدّارت جزئیّه در عالَم خارج محقّق مىکنند، همینطور حضرت خضر علیهالسّلام در اینجا مانند ملائکه است، پس دیگر جاى سؤال و اشکالى نیست. روى این جهت وقتى که عارف مىآید این عمل و کار را انجام مىدهد الآن خودش واسطه، حامل و قادر بر فعل شده است. خود عارف، فعل، همّت و عمل خارجی او، تمام اینها در راستاى نزول آن قضاء و مشیّت کلّى قرار دارند.
بنابراین این مسئله چیزى نیست که عارف بیاید خارج از آن قضاء، مشیّت و امور خارجى و کلّى کاری را انجام بدهد تا بعد در اختیارش باشد که اعدام بکند یا اگر توجّه نکند آن از بین مىرود و اگر توجّه بکند باقى مىماند، بلکه تمام آنچه را که عارف انجام مىدهد در راستاى سلسلۀ عِلَل مىرود، هر بلایى که سر معلولات و مسبّبات بهواسطۀ عِلَل و اسباب مىآید همان بلا هم بدون هیچگونه تغییر و انفکاکى بر آن عملِ عارف بهواسطۀ همان سلسلۀ عِلَل مىآید، هیچ تفاوتى در اینجا ندارد. اگر عملى را انجام بدهد دیگر وجود خارجى پیدا کرده است و وقتى که وجود خارجى پیدا کرد، در هر مرتبهاى همان خواهد بود.
اگر عارف آن عمل را انجام مىدهد، آن ابدعیّات بهتوسّط عارف انجام مىگیرد؛ ممکن است عارف یک ابداعیّاتى بکند امّا آن ابداعیّات به مرتبۀ مثال هم نرسند پس در همان مرتبۀ ملکوت باقى مىمانند، ممکن است عارف منبابمثال ابداعیّاتى که مىکند جنبۀ مثالى هم داشته باشند پس دراینصورت این در اینجا داراى صُوَر متفاوته است، و ممکن است که عارف عملى را که انجام مىدهد اصلاً صورت خارجى داشته باشد.
لزوم خَلق عوالِم مافوق برای خَلق در عوالِم مادون
بنابراین به هر مرتبهاى که عارف آن عمل را در عوالِم مادون انجام مىدهد قطعاً باید عوالم مافوق هم براى آن، خَلق شده باشد ولی لا عَکسَ لَهُ؛ اینکه عرض میکنم لا عَکسَ لَهُ، بهخاطر این مسئله است که یک وقت اشتباه نکیند چون ممکن است در بعضى از جاها این مسئله بهنحو دیگرى بیان شده باشد؛ اگر عارف عملى را در یکى از حضرات و عوالم بالا انجام بدهد، دلیل بر این نیست که تمام سلسلۀ عِلَل و معلولات تا عالَم پایین بیاید بلکه ممکن است اراده به همان ابداعیّات در خود آن مرتبه تعلّق گرفته باشد نه ابداعیّات آن مرتبه به اضافۀ صُوَر مادون تا به عالَم مادّه برسد. ولى اگر عارف امر مادّى را انجام داد قطعاً باید سلسله عِلَل تا بالا برود؛ نمىشود امر مادّى را انجام بدهد ولى این امر مادّى صورت مثالى نداشته باشد و محال است صورت مثالى داشته باشد ولی صورت ملکوتى نداشته باشد، چون ممکن است ذات علّت بدون معلول وجود داشته باشد ولى ممتنع است که ذات معلول بدون علّت وجود داشته باشد. ممکن است علّت در مقام ذات خودش بدون اتّصاف به علیّت بقاء داشته باشد، بله، اگر بخواهد علّت باشد حتماً باید معلول هم باشد، یعنى اتّصاف به علیّت اقتضاء وجود معلول را در خارج مىکند ولى ذاتِ علّت من حیث هىهى احتیاج به معلول ندارد؛ لذا این همه ملائکه هستند آیا همۀ آنها صُوَر خارجى مادّى دارند؟! این همه عوالم عقول و ارواح هستند که صورت مادّى ندارند ولی در همان مرتبۀ خودشان بقاء، استمرار و حیات دارند. بنابراین با توجّه به این قضیّه دیگر مسئلۀ غفلت و عدم غفلت عارف در اینجا بهطورکلّى منتفى مىشود.
عدم معنای موجب شدن غفلت برای انعدام خَلق عارف
تلمیذ: اگر اینجا بحث سلسلۀ عِلَل باشد دیگر تمام عالَم در سلسلۀ عِلَل هستند یعنی این علّت براى آن مىشود و آن علّت براى دیگری مىشود پس منظور از این همّت چه چیزی است؟ اگر به این معنا است که در مسیر مشیّت الهى قرار مىگیرد که باز همۀ عالَم همینطور هستند، پس چه فرقى بین عارف و غیر عارف هست؟
استاد: شما که الآن این لیوان را از اینجا برمىدارید و در آنجا مىگذارید این کار با چه چیزی انجام میگیرد؟ بله، به مشیّت الهى است ولى بالأخره آیا مشیّت الهى با همّت شما انجام گرفته است یا نه، همینطور شما نگاه کردید یکدفعه آنطرف رفت؟
تلمیذ: منظورم این است که در این مسئله که محىالدّین مىفرمایند، عارف غفلت ندارد که این کار مشیّت الهى است ولى ما غفلت داریم!
استاد: مسئله به مشیّت الهى اصلاً کار ندارد، عارف مىداند آن کارى را که انجام مىدهد با مشیّت الهی است و چیزى از مشیّت الهى خارج نیست. همّت یعنى اراده، وقتى عارف مىخواهد یک عملى را انجام بدهد اراده میکند. این ارادهاى که ما داریم چون ارادۀ ضعیف است مربوط به امور مادّیه است که اشیاء را در خارج محقّق مىکند ولی همّتى که عارف دارد فراتر از این قضیّه است.
ما در حرکات فیزیکى، کمّى و کیفى اشیاء ممکن است که دخل و تصرّف بکنیم ولى در جوهرۀ اشیاء نمىتوانیم دَخل و تصرّف بکنیم، ما نمیتوانیم در خَلق اشیاء، لباس وجود را به ماهیّت بپوشانیم مگر در وجود ذهنى، ولی عارف علاوه بر اینکه در خود کم، کیف، مکان و در اعراض اشیاء دَخل و تصرّف مىکند که همه این کار را مىکنند، اضافۀ بر این به ماهیّت اشیاء وجود خارجى مىبخشد که آن دیگر از عهدۀ ما برنمىآید.
حالا که به آن وجود خارجى بخشید، آیا غفلت در اینجا موجب انعدام مىشود؟ ما مىگوییم که نه، این هم داخل در تمام سلسلۀ عِلَل قرار مىگیرد، و چون سلسلۀ عِلَل به یک مجراى واحد نه به دو مجرا، همانطورى که سایر اشیاء را خلق مىکند این عین خارجى را توسّط عارف خلق کرده است بنابراین انعدام در آنها معنا ندارد.
عدم فرق بین محصی جمیع حضرات و بعض حضرات در عدم انعدام خَلق
تلمیذ: پس با این حساب باید بین عمل شخصى که احاطۀ بر جمیع حضرات ندارد با شخصی که احاطۀ بر جمیع دارد در عدم انعدام فرقی نباشد؟
استاد: نه، فرقی ندارند! فقط از حیث همّت فرق دارند؛ آن کسى که احاطۀ به تمام حضرات دارد از نظر قوّه مىتواند اشیاء خارجى قوىترى را ایجاد بکند، آن کسى که احاطۀ به تمام حضرات ندارد و فقط به جنبۀ مثالى کار دارد مىتواند صُوَر مثالى خلق بکند، امّا از نقطۀ نظر بقاء طرفین یکسان هستند.
تلمیذ: پس استثناء جناب محیالدّین که استثناء کرده بودند و فرموده بودند الاّ افرادى که به جمیع حضرات احاطه داشته باشند، وارد نیست.
استاد: بله، من براى همین عرض کردم که غفلت در اینجا معنا ندارد، و وقتى غفلت معنا نداشت حالا چه احصاء همۀ حضرات را کرده باشد یا نکرده باشد، تفاوت ندارد! مثل اینکه حالا چون ما عارف نیستیم، آن تصوّرات و تخیّلاتى که ما کردیم از بین مىرود؟ نه، صد سال هم با ما مىماند. این چطور ارتباطى با آن ندارد آنجا هم همینطور است. چیزى که در وجود ذهنى و در نفسِ انسان صورت خیالى پیدا کرده است با انسان هست ولو صد سال، هزار سال، ده هزار سال هم بماند با انسان هست.
در روز قیامت ما به تمام آنچه که انجام دادهایم اطّلاع داریم، تمام تخیّلات و اوهام خودمان را در روز قیامت مىبینیم؛ در ساعت فلان، در شب فلان یک مرتبه این خیال از من گذشت، این را ما روز قیامت مىبینیم. تا وجود عینى و حضورى با ما نداشته باشد تا وجود و علم حضورى با ما نداشته باشد، وحدت با ما نداشته باشد که ما نمىتوانیم آن را ببینیم. چرا اینها را در آنجا مىبینیم؟ چون آن عالَم، عالَم زمان نیست، پس خودمان را مىبینیم و هر چیزی را هم که با ما بوده است به یک طرفة العین مىبینیم، نه اینکه یکىیکى فکر بکنیم؛ یک دقیقه، دو دقیقه، یک ساعت، یکىیکى پرونده ها را دربیاوریم و مطالعه بکنیم، نه به یک نگاه آنچه را که بر وجود ما گذشته است از جمیع کارها میبینیم، چون همانطورى که وجود خود را مىبینیم تمام آنچه را که بر وجود ما گذاشته است را هم به یک نگاه حاضر مىبینیم.
تلمیذ: پس خَلق عارف و غفلت عارف از خلقش منوط به قضاى حتمی است. بنابراین مىتوانیم در کلام محىالدّین بگوییم که هر دو طرف قضیّه مفروغٌعنه است، فقط مشکلى که هست روی آن انعدام و تبدّل است.
استاد: بله!1
جواب از اشکال بر نماز شب نخواندن اولیاء (ت)
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد