پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 1 - المسلک 1 - المنهج 3- فصل 1 و 2: اثبات الوجود الذهنی؛ تقریر الحجج فی إثباته
توضیحات
فصل (2) في تقرير الحجج في إثباته و هي من طرق
درس سیصد و سی و یکم
بررسی اشکال فخر رازی بر نظر حکماء در مدّ نظر قرار دادن هدف توسّط طبایع در افعالشان و جواب از آن
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فإن قُلتَ: إنَّهُم صَرَّحوا بِأنَّ لِلطَبایِعِ غایاتٍ فی أفاعیلِها الطَبیعیَّةِ، فَإن لَزِمَ أن یَکونَ لِتِلکَ الغایاتِ نَحوٌ مِن الوُجودِ الغَیرِ العینیِّ لَزِمَ أن یَکونَ تِلَکَ الطَبایِعُ ذَواتَ أذهانٍ شاعِرَةٍ بِنَتایِجِ أفاعیلِها و نَهایَةِ حَرَکاتِها مَعَ کَونِها جِرمانیَّةً.
تقدّم علّت غایى بمفهومها بر وجود فاعلی و تأخّرش از آن بوجودها
بحث راجع به علّت غایى براى علّیّت فاعلیّه نحوَ الفعل بود. عرض شد که علّت غایى از نظر ماهیّت، مفهوم و معناى خودش علّت براى علّت فاعلى است، ولى از نقطۀنظر وجودش معلول براى علّت فاعلى است؛ یعنى یک فاعل وقتى که یک بیت و بنایى را مىخواهد بنا کند، مقصودش از این بنا سُکناى در دار است، یعنی این سکناى در دار بهعنوان علّت غایى و مفهوم و ماهیّتِ سُکنیٰ علّت براى تحرّک فاعل و انبعاث عضلات او نحوَ الفعل که همان بنا است خواهد بود، ولى وقتى که این بنا تمام شد سکنیٰ وجودِ عینى پیدا مىکند.
پس وجود عینى متفرّع بر علّت فاعلى است ولى علّت غایى به مفهومش متقدّم بر علّت فاعلى است؛ یعنى علّت غایى بِمَفهومِها و ماهیَّتِها مُتَقَدِّمَةٌ علی الوُجودِ الفاعِلی ولى بِهویَّتِها و وُجودِها مُتَأخِّرَةٌ عَنهُ. و این مسئله در همۀ اشیاء هست. تمام حکماء و فلاسفه مخصوصاً اشراقیّین از حکماء و عرفاء تصریح کردهاند به اینکه تمام موجودات در عالَم وجود؛ چه موجودات عِلوى و چه موجودات سِفلى به طرف غایتى حرکت مىکنند.
| کُلُّ مَن فى الوُجودِ یَطلُبُ صَیدًا | *** | إنَّما الاختِلافُ فى الشَّبَکاتِ1 |
هرچه که در عالَم وجود، لباس موجودیّت مىپوشد غایتى براى فعل خودش در نظر دارد. البتّه بنابر آن برهان اشراقى که از هر چیزی که وجود پیدا مىکند علم و حیات و قدرت مستفید است معلوم میشود که تمام تغییر و تبدّلات از یک عنصر به عنصر دیگر در تحت این قاعده است؛ یعنى در تبدّل اَمزِجه و اختلاف اکوان، آن موجود قبل بوجوده و علمه و ادراکه و شعوره منقلبِ به عنصر و نوع دیگر است. درحرکت جوهریّه تبدّل انواع از یک نوع به نوع دیگر بهواسطۀ ادراک و شعور انجام مىگیرد گرچه ما از این ادراک و شعور غافل هستیم.
نظر حکماء در هدف داشتن طبایع در افعال خودش
حکماى از فلاسفۀ مشّاء چون به این مسئله هنوز نرسیده بودند مطلب دیگرى را مطرح کردهاند که آن مطلب هم صحیح است، مطلب آنها این است که طبایع عِلوى و سِفلى، آنچه که مربوط به عالَم مجرّدات است و همینطور طبایع افلاک که از آن تعبیر به طبایع عالَم اعلاء مىشود و همینطور طبایع و نفوس موجودات جِرمانى مانند حیوان، اشجار و امثالذلک، غایات و اهدافى را براى افاعیل و فعلهاى خودشان منظور و مدّ نظر دارند، که این طبیعت بهواسطۀ آن میل و شوق به طرف آن هدف حرکت مىکند و ما از آن تعبیر به غریزه مىآوریم.
این مسئله نسبت به انسان بهوجود ذهنى تحقّق پیدا مىکند امّا نسبت به حیوان از آن تعبیر به غریزه مىآورند. آیه شریفه این مسئله را در مورد حیوانات حکایت مىکند: ﴿وَأَوۡحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحۡلِ أَنِ ٱتَّخِذِي مِنَ ٱلۡجِبَالِ بُيُوتٗا وَمِنَ ٱلشَّجَرِ وَمِمَّا يَعۡرِشُونَ * ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ ٱلثَّمَرَٰتِ فَٱسۡلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلٗا يَخۡرُجُ مِنۢ بُطُونِهَا شَرَابٞ مُّخۡتَلِفٌ أَلۡوَٰنُهُۥ فِيهِ شِفَآءٞ لِّلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَةٗ لِّقَوۡمٖ يَتَفَكَّرُونَ﴾؛1 خدا به زنبور عسل وحى مىکند که از کوهها براى خودت خانه قرار بده و آنها را محل و مأواى خودت قرار بده، شکافهاى کوهها و زیر سنگها و احجار و درون غارها را محل براى سکناى خودت تعیین بکن، از هر میوه و گلى که ما براى استفاده خلق کردیم برو استفاده بکن.
و علّت غایى براى این کار همان شرابی است که ﴿يَخۡرُجُ مِنۢ بُطُونِهَا﴾ و همان عسلی است که ﴿فِيهِ شِفَآءٞ لِّلنَّاسِ﴾، این مسئله علّت غایى براى این حرکت، دوران و افعالى است که نَحل انجام مىدهد. حالا این علّت غایى قطعاً در وجود این نحل منطوی است ولی اینکه مسئله به چه کیفیّتى است را ما نمىدانیم چون ما اطّلاع بر نفوس حیوانات نداریم، ولى خدا خودش دارد این مطلب را بیان مىکند که ما این مسئله را در وجود نحل قرار دادیم.
معنای وحی در موجودات عالَم طبع
وحى بهمعناى شعور مرموزى است که انسان را به سمت غایت و هدف هدایت مىکند. این وحى در مورد حیوانات و انسان به یک نحوه است و در مورد پیامبران و اولیاء الهى بهصورت دیگرى است. همین ادراک ناخودآگاهی گه انسان را منبعث به سمت یک فعل مىکند عبارت از وحى است که مراتب متفاوتى دارد. حالا این مسئله در مورد نحل است، ولی در مورد سایر حیوانات هم این را مىگویند؛ منبابمثال حیوانى مریض مىشود ناخودآگاه و طبق غریزۀ خودش به یک علف و استفادۀ از آن حشیش و اعشاب هدایت مىشود و آنچه که هست موجب صحّت و سلامتى او مىشود، یا با اینکه حیوان گرسنه است ولکن وقتى به یک عَشَبى مىرسد که آن را مضر و سمّ برای خود مىداند نمىخورد، هرچه هم او را بزنید نمىخورد.
اینطور در نظرم هست که علّت کشف پنى سیلین فیل بوده است؛ متوجّه شدند که وقتى این جراحتى به او وارد مىشد، مىرفت و بدن خودش را به یک نوع قارچهایى که در جنگل و امثالذلک بود مىمالید، از اینجا متوجّه شدند که در اینها تأثیر آنتى بیوتیکى وجود دارد. چه کسی این جهت را به او القاء کرده است؟ پس این ﴿وَأَوۡحَىٰ رَبُّكَ﴾ در اینجا هم هست؛ وَ أوحىٰ رَبُّکَ إلى الفیلِ، و أوحىٰ رَبُّکَ إلى الاسدِ، و ﴿أَوۡحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحۡلِ﴾.
چند داستان در فهم و ادراک و شعور حیوانات
پس این فقط اختصاص به نحل ندارد بلکه تمام حیوانات براى افاعیل خودشان غایاتى را درنظر مىگیرند منتها چون انسان از درک این غایات غافل است و اطّلاع بر آنها ندارد اینها را حمل بر غریزه مىکند، حمل بر این مىکند که این حیوان نمىفهمد و خود غریزه او را هدایت به این مسئله مىکند؛ یعنى بدون اینکه آن حیوان توجّه داشته باشد این غایت در حرکت و برنامۀ او گنجانده شده است و بدون اینکه خودش ادراک بکند دارد انجام میدهد.
این حرف غلط است و اینطور نیست بلکه او ادراک مىکند، مىفهمد و کاملاً شعور دارد منتها ما این ادراک را نمىفهمیم چون هم افق با آن حیوان نیستیم این را نمىفهمیم. آن ذئب و گرگى که از کوه پایین مىآید و به کاروان امام باقر علیهالسّلام نزدیک مىشود و پیش امام باقر علیهالسّلام مىآید و از آن حضرت تقاضا مىکند که دعا بکنند که دردِ مَخاض براى جفت او آسان بشود. آن ذئب بر اساس غریزه این را نمىفهمد بلکه واقعاً شعور دارد که پیش امام مىآید و هَمهمه مىکند! افراد دیگر مىترسند و فرار میکنند ولی حضرت به او جواب میدهند دستى به سرش مىکشند و دعا مىکنند و مىرود. بعد حضرت مىفرمایند که این از من تقاضا کرد که به درگاه خدا دعا کنم تا دردِ مَخاض براى جفتش آسان بشود.1 این ذئب الآن این را ادارک مىکند، اگر این ادراک نیست پس ادراک به چه چیزی مىگویند؟! ادراک همین است دیگر؛ ادراک مىکند یعنی امام را تشخیص مىدهد که این امام است.
آن آهویى که مىآید و به امام رضا علیهالسّلام پناهنده مىشود مقام امامت را ادراک مىکند، شاید از ما هم بهتر ادراک بکند؛ مىفهمد که این امام است، مىفهمد که این ولىّ خدا است، مىفهمد که این حاکمِ بر مُلک و ملکوت است، اینها را مىفهمد! و الاّ چرا پیش ما نمىآید؟ حالا اگر شما یک عمامه به اندازۀ طبق هم روی سرتان بگذارید آیا آهو پیش شما مىآید؟! اگر ریشتان را خیلی بزرگ بگذارید بهنحوی که بالا و پایین ریشتان یکى بشود باز آیا آهو پیش شما مىآید؟! نه، این حیوانات با ریشِ دراز گول نمىخورند و این ریش دراز نمىتواند اینها را گول بزند! بله، مردم عادى را میتواند گول بزند ولی آنها را نمیتواند گول بزند، حالا فهمیدید که فهم آنها از ما بیشتر است. عمامه بزرگ و ریش دراز حیوانات را گول نمىزند، آنچه که حیوانات را متوجّه مىکند باطنِ صاف است، که آن باطنِ صاف را امام دارد و ما نداریم. آنها باطنِ صاف و باطنى که متحقّق به حقّ است را مىفهمند چون اینها کلک و غلّ و غش در کارشان نیست به آن سمت جذب مىشوند.
حالا ما بیاییم همینطور این عمامه را بزرگتر بکنیم، یک عمامه بگذاریم به اندازه یک مَجمَع؛ این براى ما و عوام خوب است، ریش را پایین بیاوریم تا ناخن پا برسانیم، میگویند: بله! چقدر این مرد، مرد زاهدى است، چقدر عابد است! عصایى از آبنوس دست بگیریم، نعلین زرد کاظمینى هم به پا بکنیم، عباى خاچیه بر دوش بیاندازیم؛ بر هیئتِ مُعَبّا و مُقَبّا و مُعَمّم، به قتلِ اهلِ دل گشته مصمّم، این کار را در میان مردم راه بیاندازیم. عبارات قلبمه و سلمبهاى هم به کار ببریم و یک قیافه آنچنانی هم براى خودمان درست بکنیم! امّا آن حیوان و گربه مىآید یک نگاهى به این عمامه مىکند و مىبیند داخل این چه چیزی است، زیر این عمامه و ریش چه چیزی خوابیده است، او به این درازى ریش نگاه نمىکند، اینها را جدّى مىگویم! به گردى زیاد و طَبَق نگاه نمىکند بلکه نگاه مىکند که باطنش چه چیزی است. بنابراین از میان همه مىرود سراغ آن کسی که مسئله و حسابش با بقیّه فرق مىکند حالا ولو عمامه هم سرش نباشد، ولو ریشش را هم با ماشین شماره یک زده باشد، ولو آنکه قبا و لباسش را هم درآورده باشد، باز این سراغ او مىرود. آنوقت مىگوییم که اینها فهم ندارند، اگر این فهم و ادراک نیست پس فهم و ادراک دیگر به چه مىگویند؟!
پس بنابر این همه حیوانات شعور دارند و فهم دارند. آن ستون حنّانه که از فراق پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ناله میکند فهم و شعور دارد،1 نه اینکه پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم این فهم و شعور را در او قرار بدهد و به مردم بگوید من پیغمبر هستم و نگاه کنید این کار را انجام میدهم. خودش فهم و شعور دارد؛ پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به آن تکیه مىدهند و جدا شدن پیغمبر از این ستون براى او موجب حنین مىشود. امّا اگر کسی دیگر از آن افراد خاص هزار دفعه برود و به او تکیه بدهد بالای آن هم بنشیند، اگر جدا بشود این حنین نمىکند تازه خوشحال هم مىشود، میگوید به جهنّم که این مردک رفت، ما را رها کرد! اگر او برود بر این ستون سجده هم بکند فایدهاى ندارد چون دل خراب است! بهجاى سجده کردن برو خودت را درست بکن براى تو هم حنین و ناله مىکند.
فرق نظر اهل باطن و ظاهر به قضایا
ما مىآییم آن باطن را کنار مىگذاریم و فقط همینطور این ظاهر را درست مىکنیم؛ در نتیجه ظاهر هم مال اهل ظاهر است، از این دنیا که بخواهیم برویم این ظاهر را براى اهل ظاهر مىگذاریم، لذا مىبینید همین ظاهر ادامه پیدا مىکند؛ برای ما گنبد و مناره مىسازند و تشکیلات و بیا و برو درست مىکنند. چون او ظاهر بود براى اهل ظاهر میرود ولى باطن که اینها را نمىخواهد. باطن مىگوید: بروید من را پایین پاى امام رضا علیهالسّلام دفن بکنید، بعد هم خودش یک قضایایى پیش مىآورد که اصلاً نشود کارى کرد. این باطن است؛ چون باطن است دنبال باطن مىگردد، دنبال هیاهو نمىرود.
آقاى حدّاد قدّسسرّه در کجا دفن هستند؟ آیا بالاى گنبد أمیرالمؤمنین علیهالسّلام یا بالاى گنبد امام حسین علیهالسّلام دفن است؟! در یک قبرستانی دفن هستند که تا آدرس نداشته باشید پیدا نمىکنید، آنقدر باید بگردید تا آن را پیدا بکنید؛ مرتبه اوّلی که ما به آنجا رفتیم زیر باران دو ساعت میگشتیم، من با همین لباس بودم، طوری خیس شده بود که از آن آب مىچکید، انگار در حوض کرده باشی و درآورده باشى، همینطور از آن آب مىآمد. گفتیم: بابا نخواستیم، اگر شما از دست ما خیلى ناراحت و عصبانى هستید نمىخواهید بیاییم نمىآییم! یک دفعه یکی پیدا شد و گفت فردا شما را میبرم. به ایشان مىگویند: آقا شما را کجا دفن بکنیم؟ میگوید که ببرید یک گوشهاى، یکجایی دفن بکنید. این هم که مىگویند دفن بکنید بهخاطر ملاحظاتی است و الاّ مىگفتند در بیابان بیاندازید؛ چون اهل باطن و حقّ است. ما اهل ظاهر هستیم به همینخاطر بعدش مىخواهیم ظاهر را رسیدگى بکنیم.
مرحوم آقا یک روز براى دیدن یکى از اقوام رفتند که ناراحتى قلبى پیدا کرده بود ولى در آن مریضی فوت نکرد و تا سالهاى بعدش هم حیات داشت، ولى آنموقع احساس مىکرد که رفتنى است. خانمى بود سنّش هم بالا بود، جزء محارم ایشان بودند. در آن مجلس من هم با ایشان بودم؛ در یک ساعتى که ما نشسته بودیم تمام حرف این خانم این بود که گفتهام قبل از اینکه من از دنیا بروم تمام پردهها را تمیز بکنید و بشویید یکى وقتى مهمان مىآید بد نباشد، مثلاً یک جاى پرده کثیف باشد، به گلها رسیدگى بکنید! تمام اینها را گردن مهمان مىانداخت، میگفت که مهمانها محترم هستند، بایستى که ملاحظۀ آنها را کرد. پس گلها را آب بدهید، پردهها را تمیز بکنید، خلاصه خوب پذیرایى بکنید.
پدر ما بلند شد و آمد بیرون به پسرش گفت که این موقع رفتن هم دست از این حرفهایش برنمىدارد. گفت چه کار کنم فلانى؟! ما هر چه مىگوییم قبول نمیکند! بابا یک خورده فکر آن طرف را بکن، پرده را چهکار دارى؟ تو را دارند زیر خاک مىکنند با یک مشت آهک و گچ و سنگ، به پرده خانه چهکار دارى؟ این بهخاطر این است که هنوز در ظاهر است، هنوز به فکر این است که وقتی مىخواهد بمیرد بعد از او چه مىشود. بابا به فکر این باش که تو را کجا مىبرند، با چه از تو استقبال مىکنند؛ آیا با دسته گل و ریحان به پیشوازت میآیند یا با چیزهاى دیگر؟ برو به فکر آن باش، فکر پرده چه فکری است!
توضیح مدّ نظر قرار دادن هدف توسّط طبایع در افعالشان
تمام این طبایع در افاعیل خودشان اهدافى را مدّ نظر دارند؛ طبیعت شجر در کارى که انجام میدهد هدفی را مدّ نظر قرار میدهد ولی ما این هدف را نمىفهمیم. شجر براى رسیدن به آن اهداف در حال تکاپو و اجتهاد است، برای تولید اثمار و میوهها در حال اجتهاد است؛ خودش را آمادۀ براى ثمر مىکند، خودش را آمادۀ براى فصل تابستان مىکند، براى رسیدن به آب جهت ریشههای خودش را به آن سمت سوق مىدهد. این فقط بر اساس یک غریزه نیست بلکه بر اساس یک نحوه ادراک است و در حیوانات هم همینطور است.
آن نفوس فلکى که این جِرم را به حرکت در مىآورد بر اساس یک غایت، یک گردش و یک نوع برنامهریزى دارد این عمل را انجام مىدهد؛ چرا ماه بهجاى اینکه به این طرف میگردد نمىآید به آن طرف دیگر بچرخد، چرا ماه در سیر خودش یک نظام خاصّى را مورد نظر قرار داده است؟ مگر ما در دعاى حضرت سجّاد علیهالسّلام نداریم که حضرت درخطاب به ماه از او تعبیر به خلق مطیع مىکند:
«أیُّها الخَلقُ المُطیعُ»؛1 ای خلقى که مطیع هستى و در مرتبۀ عبودیّت و اطاعت هستى. بین ماه و این لیوان آبى که در دست من است فرقى نیست، اینطور نیست که او خَلقِ مطیع باشد و این نباشد. همۀ اینها در مقام اطاعت هستند؛ که در اینجا دیگر خیلى حرفها هست و خودتان هم بهتر مىدانید، مرحوم آقا هم از این مطالب در صحبتهایشان داشتند.
آن دارویى که وارد بدن مىشود بر اساس شعور با آن مرض به مقابله و جهاد مىپردازد؛ اگر مأمور باشد انجام مىدهد ولی اگر مأمور نباشد انجام نمىدهد. مىگوییم دوا اثر نکرد و میکروب غلبه کرد؛ چرا دو اثر نکرد؟ چون مأمور نیست، میکروب مأمور است که غلبه بکند. آن سلّول خاطى که الآن دارد رشد مىکند و سایر سلّولها را در معرض انهدام درمىآورد الآن مأمور است، و آن دارو و دوایى را که بر ضدّ این قرار دادهاند و آن کورتنى را که بر علیه این الآن دارند استعمال مىکنند آن هم مأمور است، تا کدام یک از این دو بر دیگرى غلبه داشته باشد. به آن میگویند الآن تو در مقابل این آرام باش و بعد به دیگری می گویند که حالا تو آرام باش! به این مىگویند تا حالا از فعالیّتت کم کردى، حالا از این به بعد شروع به فعالیّت بکن. مىگوییم که این دارو یک هفته اثر کرد و آن دارو دو هفته اثر کرد؛ تمام این مسائل همه بر اساس یک غایاتى است که آن طبیعتها، نفوس این اجرام، این سلّولها، این داروها، این ویروسها و این طبیعت مزاجى بدن، تمام اینها بر اساس آن غایات افاعیل خودشان را قرار مىدهند. این مطلبى است که حکماء فرمودهاند.
اشکالى که فخر رازى مىکند این است که مىگوید: اینها داراى شعور نیستند، و وقتى داراى شعور نبودند وجود ذهنى ندارند. وجود آنها و غایتى که آنها دارند انجام مىدهند هم که در ما نیست، پس مسئله وجود ذهنى از بین مىرود. درخود آنها نیست چون آنها شعور ندارند، و در ما نیست بهخاطر اینکه آن غایتى است که الآن او دارد دنبالش مىرود پس در ما نمىتواند تحقّق داشته باشد.
جوابى که ایشان مىدهند مىگویند که نه، شما از کجا این شعور را نفى مىکنید؟! همینطور مرحوم محقّق طوسى رحمة الله علیه جوابى نسبت به آنها مىدهند، چون اشکال را بر ابنسینا وارد مىکنند آنجا که مرحوم شیخ در اشارات مىفرمایند که تمام اینها داراى اراده، شوق، علاقه و عشق هستند و به سمت آن هدف دارند حرکت مىکنند و مثالهایى را ایشان مىزنند.
متن آخوند در اشکال فخر رازی بر حکماء در غایت داشتن طبایع برای افعالشان
فإن قُلتَ: إنَّهُم صَرَّحوا بِأنَّ لِلطَبایِعِ غایاتٍ فی أفاعیلِها الطَبیعیَّةِ، فَإن لَزِمَ أن یَکونَ لِتِلکَ الغایاتِ نَحوٌ مِن الوُجودِ الغَیرِ العینیِّ لَزِمَ أن یَکونَ تِلَکَ الطَبایِعُ ذَواتَ أذهانٍ شاعِرَةٍ بِنَتایِجِ أفاعیلِها و نَهایَةِ حَرَکاتِها مَعَ کَونِها جِرمانیَّةً.
قُلنا: هذا الکَلامُ مِمّا أورَدَهُ الخَطیبُ الرّازی على الفَلاسِفَةِ رادًّا عَلَیهِم حَیثُ ذَهَبوا إلى أنَّ لِلطَبایِعِ العالیَّةِ و السّافِلَةِ غایاتٍ طَبیعیَّةً و نَهایاتٍ ذاتیَّةً، و أنَّ الغایَةَ عِلَّةٌ بِماهیَّتِها لِفاعِلیَّةِ الفاعِلِ و استِکمالِهِ بِما یَستَدعی التَوَصُّلَ إلَیهِ فی فِعلِهِ.
وَ أجابَ عَنهُ الشّارِحُ المُحَقِّقُ لِمَقاصِدِ کِتابِ الإشاراتِ بِالتِزامِ أنَّ لَها شُعورًا بِمُقتَضاها و غایَةً فی أفاعیلِها. غایَةُ ما فی البابِ أن یَکونَ شُعورُها شُعورًا ضَعیفًا و النَظَرُ فی اُناثِ النَّخلِ و مَیَلانِها إلى صَوبِ بَعضِ ذُکرانِها و إن کانَ على خَلافَ ذلِکَ الصَوبِ مِمّا یُؤَکِّدُ ذلِکَ، و کَذا مُشاهَدَةُ مَیلِ عُروضِ الأشجارِ إلى جانِبِ الماءِ فی الأنهارِ و انحِرافِها فی الصُعودِ عَن الجِدارِ و إخراجِها الأوراقَ الکَثیرَةَ بَینَ الفَواکِهِ لیَستُرَها عَن صُنوفِ الآفاتِ و إحرازِها لُبَّ الثِمارِ فی الوَقایاتِ الصائِنَةِ یَهدیکَ إلى ما ذَکَروهُ.
وَ هٰاهُنا لَمَعاتٌ نوریَّةٌ لا یُناسِبُ هذا المَقامَ ذِکرُها عَسىٰ أن یُأتیٰ بِها حینَ ما قَدَّرَ اللهُ إتیانَهَ فیهِ بِمَنِّهِ و کَرَمِهِ؛1
«اگر اشکال بکنید که حکماء تصریح کردهاند که براى طبیعتها (طبایع عِلوى و سِفلى، طبایع اجرام ملکوتى و سماوى، و همینطور براى طبیعتهاى عالَم انواع مانند حیوانات، اشجار و امثالذلک) در کارهایى که انجام مىدهند غایات و هدفى هست. (همینطور نیست که درخت به سمت شمس بالا مىرود، همینطور نیست که ریشه هاى درخت به سمت آب مىآیند، اینها مىدانند که چه مىکنند و بهخاطر چه جهتى این عمل را انجام مىدهند، این غایات براى آنها است.)
پس اگر لازم باشد که براى این غایات یک نحو از وجود غیر عینى که وجود ذهنى است وجود داشته باشد، باید بگوییم که این طبایع داراى اذهانى هستند که شعور دارند به نتایج افاعیل وکارهایى که دارند انجام مىدهند و به نهایت و منتهاى حرکاتشان، درحالیکه آنها جرمانی هستند و حظّى از نفس ندارند؛ (درخت شعور ندارد، اجرام سماوى و افلاک شعور ندارند.)
در جواب میگوییم: این کلام و اشکالی است که خطیب رازی در ردّ بر فلاسفه گفته است، جون فلاسفه معتقد هستند بر اینکه براى طبیعتهاى عالیه (که مربوط به عالَم افلاک باشد) و همینطور طبیعتهاى سافله (که مربوط به عاَلم اجرام باشد) غایات طبیعیّه و نهایات ذاتیّهای است (که ذات اینها بهدنبال آن نهایتها و اهداف است.) و غایت به ماهیّت و مفهوم و معنایش علّت براى فاعلیّت فاعل است (یعنی تا این غایت نباشد فاعل حرکتى نمىکند،) و علّت براى استکمال فاعل است به آن چیزى که در فعلش استدعاى توصّل به آن را مىکند (یعنی به آن هدفى که در فعلش مستدعى است که به آن برسد، این علّت براى فاعل میشود.)
و از این اشکال شارح محقّق مقاصد کتاب اشارات مرحوم خواجه نصیرالدّین طوسی رحمة الله علیه به التزام جواب دادهاند، اینطور فرمودهاند که اشکال ندارد ما ملتزم بشویم که اینها هم شعوری به مقتضای خودشان و ذهنى براى خودشان دارند و در فعلهای خودشان غایتى را درنظر دارند. نهایت چیزى که هست این است که ما مىتوانیم بگوییم که شعورشان مثل انسان نیست و ضعیفتر از انسان است.
و نظر به اناث نخل که از نقطۀنظر رشد به سمت نخلِ نر تمایل دارد، اگرچه آن نخلهای نر بر خلاف اینها باشند امّا اینها به آن سمت تمایل دارند، از آن چیزهایى است که مطلب ما را تایید مىکند.1
و همچنین مشاهدۀ میل ریشههای درختان به سمت نهرآب، (اگر درختی را کنار نهر آب بکارند، شما مىبینید که ریشههایش به سمت نهر دراز شده است و دارد خودش را به آب مىرساند ولى ریشهاى که به طرف دیگر است کم رشد کرده است.) و انحرافشان در بالا رفتن از دیوار، (وقتى درختى را کنار دیوار قرار بدهید مىبینید این براى بالا رفتن از دیوار فاصله مىگیرد، بهجاى اینکه مستقیم بالا برود کج بالا مىرود، چون نمىخواهد برایش مزاحمی باشد به سمت غیر مانع رشد میکند.
ما در همین منزل مشهد کنار دیوار چندتا درخت کاشته بودیم، یکى از آنها که مانده است مشخّص است که آن مقدار شاخهاى که سمت دیوار است اصلاً رشد نکرده است و همینطور به سمت فضا شاخه اش را حرکت داده است و بالا رفته است.) و خارج کردن و پراکنده کردن برگهاى زیاد در بین میوهها تا اینها را از اقسام آفتها حفظ بکند و مغز این میوهها را از حوادث نگهداری بکند، (همۀ اینها بهخاطر آن غایات و اهداف و شعورى است که خدا در این درخت قرار داده است.) تمام اینها تو را هدایت میکند و نشانه است به آنچه که اینها فرمودهاند.
و اینجا لمعات نوریّهای است که این مقام مناسب بیانش نمیباشد، شاید به منّ و کرم خداوند زمانش بیاید تا آنچه را که خداوند مقدّر کرده است بیان شود.»
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد