پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: زيادة توضيح...؛ بيان مخلص عرشي...
توضیحات
فصل(4) في زيادة توضيح لإفادة تنقيح
درس سیصد و هفتاد و یکم
بررسی قول به شبح در وجود ذهنی (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مطلبی را مرحوم آخوند از بعضی از أماجد ـ مرحوم سید صدرالدین شیرازی ـ نقل میکند؛ ایشان در مسئلۀ وجود ذهنی بااینکه خود ایشان قائل به اصالت ماهیت هستند اما در مسئلۀ وجود ذهنی قائل هستند به اینکه حقیقت شیء بهواسطۀ دو نحوۀ از تحقق که همان دو نحوۀ وجود است، در ظرف خارج و در ظرف ذهن متفاوت است و چون وجود شیء متقدم بر ماهیت شیء است یعنی وقتی که یک شیء موجود بشوند آنوقت میتوانیم بگوییم که ماهیت مشارٌ الیها است پس قبل از تحقق ماهیت، ماهیت در مقام تقرّر است و در مقام تقرر شیئی نیست. وجود ماهیت که عبارت از تحقق ماهیت است بالطبع بر نفسیت شیء و ماهیت شیء متقدم است. وقتی که وجود در ظرف خارج تحقق پیدا میکند این ماهیت مطابق با وجود خارجی دارای خصوصیات اعیان خارجی از جواهر و اعراض است و وقتی که این وجود در ظرف ذهن تحقق پیدا میکند به مناسبت حکم و موضوع که ظرف، ظرف ذهن است پس نحوۀ تحقق در ذهن فرق میکند و این ماهیت منقلب به کیف نفسانی میشود و در تحت مقولۀ کیف درمیآید.
اگر شخصی بیاید در اینجا ایراد کند و بگوید که قول به شبح هم همین است؛ قول به شبح هم این بود؛ آنچه که در ذهن میآید آن وجود خارجی نیست بلکه شباهتی به آن وجود خارجی دارد، نمونهای از آن وجود خارجی است، یک نحوه حکایتی از وجود خارجی است، اگر کسی به این نحوه بخواهد مطلب را مطرح کند خب دراینصورت اینهم در اینجا همین خواهد بود. شما میگویید که حقیقت آن شیء خارجی متبدّل میشود پس این نمیتواند حکایت از آن امر خارجی بکند درحالیکه ما قائلیم به اینکه در اینجا مُحاکی و مُحاکیٰ وجود دارد که محاکی عبارت از همان وجود نفسی و ذهنی است و محاکیٰ هم عبارت از همان اعیان خارجی است.
معنای قول به شبح
جوابی را که مرحوم آخوند از طرف ایشان میدهند این است که مسئله در اینجا با مسئلۀ قول به شبح فرق میکند؛ در مسئلۀ قول به شبح صحبت در این است که آنچه که در ذهن هست از نظر نفس و از نظر ماهیت عین آنچه که در خارج هست نیست و شباهتی به آنچه که در خارج هست دارد. اگر آنچه را که در نفس هست ما او را صورت عینیه بدهیم آن شیء در خارج تحقق پیدا نمیکند بلکه چیز دیگری خواهد شد! این قول به اشباح است.
کلام مرحوم سید با این مطلب تفاوت دارد! مرحوم سید میفرمایند که حقیقت شیء در هردو وجود خارج و وجود ذهنی یکی است الاّ اینکه در وجود خارجی، این حقیقت که ماهیت است در تحت مقولۀ وجود و عرض است ولی همین حقیقت شیء بهواسطۀ وجود ذهنی ـ همان حقیقت یعنی جنبۀ حکایت در اینجا عیناً وجود ذهنی منطبق با وجود خارجی است ـ همان حقیقت بهصورت کیف نفسانی در ذهن نقش میبندد پس با قول به شبح فرق میکند. مرحوم سید در اینجا میفرماید: آنچه که در خارج هست با آنچه که در ذهن هست یکی است یعنی حقیقت شیء یکی است؛ اگر در خارج غنم وجود دارد، در ذهن هم همان غنم وجود دارد اگر در خارج ابلی وجود دارد، ابل در ذهن هم همان ابل در خارج است اگر در مقابل ما انسان قرار دارد انسان در ذهن هم همان انسان در خارج است ولکن انسانِ در خارج در تحت مقولۀ جوهر و عرض است. چرا؟ بهجهت وجود عینی. انسان در ذهن در تحت مقولۀ کیف هست. چرا؟ بهواسطۀ وجود ذهنی. پس یک حقیقت انسان است که در تحت دو مقوله هست؛ گاهی در تحت مقولۀ جوهر و عرض است در خارج تحقق پیدا میکند و گاهی تحت مقولۀ [کیف است] و این با قول به شبح در اینجا تفاوت میکند.
لذا ایشان در اینجا میفرمایند که بنابراین وقتی که این مسئله روشن شد نسبت به مسئلۀ وجود ذهنی، وجود ذهنی دراینصورت عبارت از یک حقیقت وجودیه میشود نهاینکه صرف به شبح یا یک تخیل یا یک تصویر نفس بدون رعایت جهت خارجی؛ عبارت از یک حقیقت وجودیۀ خارجیه میشود منتها این حقیقت وجودیۀ خارجیه، وجودیۀ نفسیه و ذهنیه است، نه وجودیۀ عینیه که در دستمان بگیریم و احساس کنیم. یک حقیقت وجودیۀ نفسیه که آن حقیقت وجودیۀ نفسیه به لحاظ اختلاف در وجود ـ دو نحوۀ وجود ـ این حقیقت وجودیه مختلف میشود.
منشاء اشکالات به وجود ذهنی
پس آنچه که موجب وارد شدن این اشکالات بر وجود ذهن شده است شد همۀ اینها مترتب بر این است که قوم تصور کردند که آن شیئی میتواند در وعاء خارج یعنی در وعاء نفس تحقق داشته باشد که وجود او عیناً همان وجود خارجی باشد و چون این امر محال و ممتنع است پس آنچه که در ذهن هست غیر از آن چیزی است که در خارج هست. این نهایت اشکال، چکیده، لبّ و ملخّص اشکالی بود که بر وجود ذهنی به انحاء و طرق مختلف مستشکلین این را وارد کردند.
مرحوم سید در اینجا در مقام پاسخ میگوید: نه، آنچه که جنبۀ اتحاد بین دو نحوۀ وجود است عبارت از حقیقت شیء است و حقیقت شیء در هردو یکی است و در هردو فرق نمیکند. إنّما الاختلافُ فی الوجودین: آن وجود خارجی، حقیقت شیء را به یک صورت درمیآورد و آن وجود... عیناً مانند یک نوری که از شبّاک تلألؤ کند و عبور کند. فرض کنید گاهی اوقات زجاج، احمر است و وقتی که نور به این زجاج میخورد این نور ضوءٌ أحمر میشود. یک وقتی این زجاج، ابیض است و وقتی که نور به این زجاج میخورد تبدیل به ضوء ابیض میشود. یک وقت هم به زجاج اخضر میخورد و ضوء اخضر میشود. حقیقت یکی است یعنی اصل یک امر واحد است و این امر واحد در زجاج احمر میشود: احمر. در زجاج ابیض میشود: ابیض. در زجاج اخضر هم میشود: اخضر. وقتی که انسان اصل این ضوء را مشاهده کند متوجه میشود که این ضوء احمر که الآن علیٰ سطح الجدار هست منتسب به امر واحد است که ضوء شمس است. ضوء اصفر و اخضر و امثالذلک هم همینطور است. تمام این اضواء همه منتسب به اصل واحد و به امر واحد هستند که آن امر واحد دارد از این شبّاک عبور میکند و بهصورت الوان مختلفه بر سطح جدار دارد ظاهر میشود.
این معنا را بِنفسه میتوانیم در وجود ذهنی [طبق کلام] مرحوم سید لحاظ کنیم که مسئلۀ اختلاف دو نحوۀ وجود فقط براساس اختلاف کیفیت وجود است، نه به اختلاف ماهیت حقیقت شیء! حقیقت شیء به حال خودش باقی است و اختلاف در دو نحوۀ از وجود است؛ این نحوۀ از وجود ثقالت را اقتضاء میکند، وزن را اقتضاء میکند، کمّ را اقتضاء میکند، تحیّز را اقتضاء میکند، زمان را اقتضاء میکند و اقتضاء جوهر میکند اما همان شیء به این نحوۀ از وجود، اقتضاء جوهر نمیکند. اقتضاء تحیّز، کمیّت، وزن و ثقالت نمیکند! حقیقت هردو یکی است پس اختلاف میشود اختلاف در وجودِ ...
و سَلَکَ بعضُ الأماجِد مسلکاً دقیقاً قریباً مِنَ التحقیقِ لا بأسَ بِذکرِهِ و ما یَرِدُ علیهِ تَشحیذاً لِلأفهامِ و توضیحاً لِلمقام.1
بعضی از أماجد مسلک دقیقی را که نزدیک به تحقیق است ذکر کردند و ما این را ذکر میکنیم و آن ایرادی را که بر آن وارد میشود را هم بیان میکنیم بهخاطر اینکه افهام را آمادهتر و پربارتر و تیزتر نسبت به مطلب گردانیم.
و بیانُه یَتوقَفُ على تَمهیدِ مقدمةٍ هی أنَّ ماهیةَ الشیءِ متأخرةٌ عن موجودیَّتِها بِمعنى أنَّه ما لَم یَصِر موجوداً لَم یکن ماهیةً مِنَ الماهیات إذِ المعدومُ الصِّرفُ لیسَ له ماهیةٌ أصلاً و لیسَ شیئاً مِنَ الأشیاءِ فَما لَم یکن لَه نوعُ تحصُّلٍ و تحققٍ إمّا ذهناً أو خارجاً لَم یکن ماهیةً مِنَ الماهیات.2
بیان مسئله متوقف به بیان مقدمه است؛ ماهیت شیء متأخر از موجودیت ماهیت است؛ یعنی ماهیت یک شیء بعد از موجودیت ماهیت تحقق دارد. به معنای اینکه تا مادامیکه این شیء موجود نبود ماهیتی هم از ماهیات هم نبود؛ ماهیت در عالم تقرّر بود و عالم تقرّر هم نصیبی از تحقق و تکوّن ندارد. إذِ المعدومُ الصِّرفُ ... اصلاً آنچه که معدوم صرف است ماهیتی ندارد [و شیئی از اشیاء نیست] و اگر یک نوع تحقق و وجود ـ ذهناً یا خارجاً ـ برای او نباشد دیگر آن شیء ماهیتی از ماهیات نیست.
پس وقتی میتوانیم ماهیت بگوییم، وقتی میتوانیم زید بگوییم وقتی میتوانیم ماهیت این زید و ماهیت انسان و ماهیت این بگوییم که تحقق پیدا کند. مثلاً الآن یک کیسه در مقابل شما هست و نمیدانید در این کیسه برنج هست یا گندم یا عدس یا نخود یا هر چه، سؤال میکنید که ماهیت این چیست؟ اینکه سؤال میکنید ماهیت این چیست درحالیکه نمیدانید در آن چیست، دراین صورت از وجودش سؤال میکنید یا از ماهیتش؟! وجودش را که میدانید! در دست میگیرید و میگویید که فرضاً سه کیلو هم وزنش است. وجودش را میدانید پس سؤال شما از چیست؟ از ماهیتش است. حالا این سؤال ما که از این ماهیت است بعد از وجود این است یا قبل از وجود این است؟ یعنی وقتی که هنوز این وجود پیدا نکرده میتوانیم از ماهیت کیسه سؤال کنیم؟! کیسهای نیست! مگر اینکه بگوییم: حلالزاده میبیند!! حالا که کیسهای وجود ندارد و این کیسه در اینجا نیست چطور میتوانیم بگوییم که ماهیت این کیسه چیست؟! ماهیت محتوای این کیسه چیست؟! چطور میتوانیم بگوییم؟! پس سؤال از ماهیت رتبتاً متأخّر از سؤال از وجود این شیء است.
فإن قلتَ فَما یَصیرُ موجوداً ثم یَصیرُ ماهیةً إمّا هذهِ الماهیة فَتصیرُ هذه الماهیة موجودةً ثمَّ تَصیرُ هذه الماهیة و هو ظاهرُ البطلان أو ماهیة أخرىٰ و هو أفحَش مثلُ أن یُقال وجِدَ الفَرَس فَصارَ إنساناً.
[اگر بگویی که آنچه که موجود است بعد ماهیت میشود] یا همین ماهیت است همین ماهیتی که موجود شده پس این ماهیت بعد از اینکه موجود شد انقلاب به ماهیت پیدا میکند و هو ظاهرُ البطلان؛ یعنی وقتی که این ماهیت و این شیئی که وجود پیدا کرده آیا این ماهیتی که ما الآن به آن اشاره میکنیم این ماهیت موجود شده یعنی این ماهیت قبلاً بوده و موجود شده است؟! پس این که تحصیل حاصل میشود. اول یک ماهیتی بود و بعد وجود روی این ماهیت آمد! ببینید اینها در اینجا جعل بسیط را جعل مرکب گرفتهاند و اشکال در اینجا بهخاطر این پیدا میشود؛ ما جعل الله مشمشةَ مشمشة بَل أوجدَها.1 الآن نمیگویند که این ماهیت موجود شده است بلکه میگویند: ماهیتی که متبدّل به وجود شده یا همین ماهیت است، این تحصیل حاصل میشود، و یا ماهیت دیگری است پس این ماهیت موجود نشده و یک ماهیت دیگر موجود شده است.
اشکال از اینجاست که آنچه که موجود شده بعد دارای ماهیت است میگوییم: یا همین ماهیت است که تبدیل به وجود شده پس این ماهیت موجود شده است بعد این ماهیت، ماهیت میشود که بطلانش ظاهر است.
أو ماهیة أخرىٰ و هو أفحَش ... یا یک ماهیت دیگری است که این دیگر افحش است مثل اینکه اول یک فرسی موجود شد پس این فرس تبدیل به انسان شد! یک ماهیتی موجود شد حالا که موجود شد، این ماهیت با آن ماهیت قبل تفاوت میکند. پس این نشد دیگر.
قلتُ لا حصرَ بَل یَتصورُ شقُّ ثالثِ أمّا أولاً فَلِأنَّ هذا التقدُّم رتبیٌ لا زمانیٌ و ارتفاعُ النَقیضینِ فی المرتبةِ جائزٌ کَما سَنُبیّنُ مراراً .
در اینجا مسئله اینطور نیست و شقّ ثالثی هم داریم. اشکالاتی مرحوم آخوند بر این مسئله وارد میکند. اولاً اینکه این تقدم رتبی است و زمانی نیست یعنی اینطور نبود که یک ماهیتی بود بعد این ماهیت تبدیل به موجود شد. نه! ماهیت، وجود به آن تعلق گرفت یعنی خود ماهیت با وجود ماهیت هردو یکی است منتها وجود از نظر رتبی بر ماهیت مقدم است بهخاطر اینکه اگر وجود نباشد ماهیتی هم نیست. اول باید وجود باشد؛ تا در کیسه چیزی نباشد ما نمیتوانیم بگوییم که ماهیتش چیست. پس وجودش رتبتاً اول باید باشد، نه زماناً. ولی در همان وقتی که ما سؤال میکنیم که ماهیتش چیست؟ بالأخره این ماهیت دارد نهاینکه این اول وجود پیدا بکند بعد از یک ساعت دیگر این ماهیت بیاید! یکییکی مثل این فایلهایی که ظاهر میشود بیاید! نه، اینطوری نیست. وقتی بچه بهدنیا میآید یا پسر بهدنیا میآید یا اُنثیٰ! اینطور نیست که اول دختر بهدنیا بیاید بعد از یک ساعت تبدیل به ذَکَر بشود بلکه از همان هنگام ولادت یا ذکر است یا انثیٰ. وقتی که یک ماهیتی موجود میشود به نفس وجود آن ماهیت هم موجود شده منتها تقدم آن تقدم رتبی است و رتبۀ ماهیت متأخر از رتبۀ وجود است.
معنای ارتفاع نقیضین در یک مرتبه
و ارتفاعُ النَقیضینِ فی المرتبةِ... میشود که نقیضین را از یک مرتبه برداریم؛ بگوییم که آن ماهیت موجود نیست یا بگوییم که موجود این ماهیت نیست. چرا؟ اینکه بگوییم: این ماهیت در اینجا ماهیت نیست. منظور ما از اینکه میگوییم: این ماهیت نیست، چیست؟ [یعنی] ماهیت در مرتبۀ تقرّر خودش هست. اینکه میگوییم: الآن ماهیت هست یعنی این ماهیتی است که بهواسطۀ وجود، آمده است و اینکه میگوییم: ارتفاع نقیضین محال است! یعنی در مرتبۀ واحد محال است؛ یعنی با فرض وجود زید بگوییم: زیدٌ موجودٌ و زیدٌ معدومٌ. اما وقتی میگوییم: زیدٌ لیسَ بِموجودٍ مقصود ما ماهیت زید در مرتبۀ ماهیت است، نه در مرتبۀ وجود. مقصود ما یعنی زید در مرتبۀ عدم تحصّل و در مرتبۀ عدم تقرّر و در مرتبۀ عدم تحقق، زید موجود نیست. این درست است. این را میگویند: ارتفاعُ النقیضین عن مرتبةٍ. مرتبه یعنی مرتبةُ الفاصلِ بینَ الوجودِ و العدم که نه وجود در آنجا هست و نه عدم. در آنجا میتوانیم بگوییم: الماهیةُ لیسَ بِموجودٍ، زیدٌ لیسَ بِموجودٍ و از یکطرف میگوییم: زیدٌ موجودٌ اینکه میگوییم: زیدٌ موجودٌ این ماهیت بهلحاظ وجود است وقتی که میگوییم: زیدٌ لیسَ بِموجودٍ این ماهیت بهلحاظ مرتبه و خود عدم تحصّلش است. ارتفاع نقیضین هم در مرتبه جایز است یعنی میتوانیم بگوییم: نه این است و نه آن است، در همان مرتبه؛ در مرتبۀ عدم وجود. عدم وجود که الماهیةُ لیسَ بِموجودٍ و الماهیةُ لیسَ لیسَ بِموجودٍ یعنی نفی هردو در اینجا میشود.
و أمّا ثانیاً فَلِأنَّ مَعنى قولِنا وجِدَ فَصارَ إنساناً لیسَ أنَّه وجِدَ شیء معین فَصارَ إنساناً حتى یَتأتى التردید بِأنَّ هذا الشیء إمّا الإنسانُ أو غیرُه بَل هناکَ أمرٌ واحدٌ هو إنسانٌ و موجودٌ.
اما جواب دومی که از این مطلب داده میشود اینکه میگوییم که این شیء موجود شد بعد انسان شد، اینطور نیست که این شیء موجود بود بعد انسان شد. بلکه وجِدَ شیءٌ مساوی با وجِدَ إنسانٌ است و یکی است تااینکه تردید بیاید که این شیء انسان است یا غیر انسان است؟! اگر این شیء همان انسان است پس این تحصیل حاصل است و اگر غیر انسان است پس از غیر از این شیء بهوجود آمده است. بلکه در اینجا یک امر است که هو انسانٌ و موجودٌ است.
فَتَحققُهُ و حُصولُه مِن حیثُ هو موجودٌ أولىٰ بِالحصولِ مِن حیثُ هو ماهیةُ الإنسان.
تحقق این شیء و حصولش از حیث موجودیت اولیٰ است از اینکه ماهیت انسان باشد؛ یعنی اینکه ما به این موجود بگوییم اولیٰ است از اینکه بگوییم: این ماهیتِ انسان است چون ماهیت انسان قبل از وجود، هیچ وجود و تحققی ندارد.
و أیضاً لو تَمَّ ما ذَکرتَ لَزِمَ أن لا یَتقدَّم ملزومٌ على لازمِهِ المحمولِ علیه کالأربعةِ على الزوجِ مثلاً بِأن یُقال لو وجِدَت الأربعةُ أولاً فَصارَت زوجاً فَما وُجِدَ أولاً إمّا زوجٌ فالزوجُ یَصیرُ زوجاً أو لیسَ بِزوجٍ فَیکونُ الأربعةُ لَیست بِزوجٍ ثمَّ تَصیرُ زوجاً و بُطلانُهما ظاهرٌ.1
اشکال سوم اینکه اگر این مطلب تمام باشد هیچ وقت ملزومی بر لازمِ او که متقدم بر اوست متقدم نباشد مثل اربعه بر زوج؛ اگر اربعه اول پیدا بشود و ما حکم زوجیت روی اربعه بکنیم، پس باید بگوییم: آن که اول پیدا شده که اربعه است یا همین زوج است پس زوج میشود: «زوج» و این تحصیل حاصل میشود. اگر اربعه زوج است پس چرا شما میگویید که پس چرا زوج میشود؟ درحالیکه اربعه بِنفسه زوج است. أو لیسَ بِزوجٍ ... یا اربعۀ اول زوج نیست پس چرا شما زوج را به آن حمل کردید؟! فَیکونُ الأربعةُ لَیست بِزوجٍ ... اول اربعه زوج نبود بعد شما این زوجیت را بر اربعه حمل کردید.
إذا تَمَهَّدَ هذا نَقولُ لَما کانَت موجودیةُ الماهیةِ متقدمةً على نفسِها فَمعَ قطعِ النظرِ عنِ الوجودِ لا یکونُ هناکَ ماهیةٌ أصلاً.2
وقتی که این مسئله روشن شد میگوییم که وقتی که موجودیت ماهیت در خود ماهیت متقدّم بر نفسش هست اگر شما به وجود نظر نکنید در اینجا اصلاً ماهیتی نیست.
و الوجودُ الذهنیُ و الخارجیُ مختلفان بِالحقیقةِ فإذا تَبدَّلَ الوجودُ بِأن یصیرَ الموجودُ الخارجی موجوداً فی الذهنِ لا استِبعادَ أن یَتبَدَّلَ الماهیةُ أیضاً.
وجود ذهنی و وجود خارجی حقیقتشان مختلف است. وقتی که وجود فرق کند؛ وجود عینی فرق کند، و وجود ذهنی تحقق پیدا کند [در واقع] تبّدل پیدا کنند، [به این صورت که] آن که در خارج هست در ذهن بیاید، دراینصورت استبعادی نیست بر اینکه ماهیت هم متبدل بشود.
فَإذا وُجِدَ شیءٌ فی الخارجِ کانَت لَه ماهیة إمّا جوهرٌ أو کمٌّ أو مِن مقولةِ أخرىٰ و إذا تبدَّلَ الوجودُ و وجِدَ فی الذهنِ انقلبَت ماهیتُهُ و صارَت مِن مقولةِ الکیفِ و عندَ هذا اندَفَعَ الإشکالاتُ إذ مدارُ الجمیعِ على أنَّ الموجودَ الذهنی باقٍ على حقیقتِهِ الخارجیةِ.
وقتی که شیئی در خارج باشد یک ماهیتی دارد یا جوهر است یا کم یا مقولهٌ دیگر حالا هرچه میخوهد باشد. وقتی آن وجود خارجی متبدل شد و در ذهن پیدا شد ماهیتش منقلب میشود و این از مقولۀ کیف میشود و در اینجا اشکالات دفع میشود. چرا؟ چون اشکالات همه بر سر این بود که همان وجود خارجی میخواهد در ذهن بیاید درحالیکه ما میگوییم که وجود خارجی به یک وجود دیگر تبدیل میشود ولی حقیقت شیء به حال خودش باقی میماند. إذ مدارُ الجمیعِ على أنَّ الموجودَ الذهنی ... موجود ذهنی بر همان حقیقت خارجیۀ خودش باقی است درحالیکه حقیقت خارجیه مبتنی بر وجود خارجی است و حقیقت ذهنی برای وجود ذهنی است.
فَإن قلتَ هذا بِعینِهِ هو القولُ بِالشَّبَح و یَردُ علیه أنَّه علىٰ هذا لا تکونُ الأشیاءُ بِأنفسِها حاصلةً فی الذهنِ بَل أمرٌ آخرُ مباینٌ لَها بِالحقیقةِ.
این همان قول به شبح است. چرا؟ چون بالأخره شما میگویید: وقتی که تبدل وجود شد این حقیقت با آن حقیقت دوتاست پس این حکایت از حقیقت خارج نمیکند. ما میگوییم: نه، حقیقتش یکی است منتها نحوۀ وجودش فرق میکند.
و یَردُ علیه أنَّه علىٰ هذا ... اشکالی هم بر آن روی این حساب وارد میشود این است که اشیاء خودشان حاصل در ذهن نیستند بلکه یک امری هستند که در حقیقت با آن اشیاء مباین هستند. در اینجا یک امر دیگری است که فرق میکند؛ آن که در ذهن هست اصلاً فرق میکند.
قلتُ لیسَ لِلشیءٍ بِالنظرِ إلى ذاتِهِ بِذاتِهِ معَ قطعِ النظرِ عنِ الوجودَینِ حقیقةٌ معینةٌ یُمکنُ أن یُقال هذه الحقیقةُ موجودةٌ فی الذهنِ و فی الخارجِ بَل الموجودُ الخارجی بِحیثُ إذا وجِدَ فی الذهنِ انقَلَبَت کیفاً و إذا وجِدَت الکیفیة الذهنیة فی الخارجِ کانَت عینَ المعلومِ الخارجی
میگویم: برای شما شیء، به نظر به خود آن ذاتش با قطع نظر از وجود خارجی و ذهنی حقیقت معینه ندارد یعنی اصلاً ماهیت ندارد که گفته بشود این حقیقت در ذهن یا خارج موجود باشد. هرچه هست همان حقیقت عبارت از همان دو نحوۀ وجود است؛ موجود خارجی به حیثی است که وقتی در ذهن باشد انقلاب به کیف پیدا میکند و وقتی کیفیت ذهنیه در خارج پیدا بشود این همان معلوم خارجی میشود که همان جوهر و عرض است.
فإن کانَ المرادُ بِوجودِ الأشیاءِ بِأنفسِها فی الذهنِ وجودَها فیه و إن انقَلَبَت حقیتُها إلى حقیقةٍ أخرىٰ فَذلکَ حاصلٌ و إن أریدَ أنَّها توجَدُ فی الذهنِ باقیةٌ علىٰ حقیقتِها العینیةِ فَلم یَقُم علیه دلیلٌ.
اگر مراد به وجود اشیاء ـ خودشان ـ در ذهن، وجوشان در ذهت است اگرچه حقیقتش به یک حقیقت دیگر هم منقلب بشود، خب این هست و اگر اراده بشود این اشیاء در ذهن پیدا میشود به عین همان حقیقت خارجی است، این باطل است و کسی این حرف را نزده است.
إذ مُؤدَّى الدلیل أنَّ المحکومَ علیه یَجِبُ وجودُه عندَ العقلِ و فی الذهنِ لیُحکَمَ علیه و لا یَخفىٰ أنَّ هذا الحکم لیسَ علیه بِحسبِ الوجودِ الذهنی بَل بِحسبِ نفسِ الأمر.
مؤدای وجود ذهنی این است که باید وجود محکوم علیه باید در عقل و در ذهن باشد تااینکه بر آن حکم بشود و این حکم بهواسطۀ وجود ذهنی نیست بلکه بهواسطۀ وجود نفسالأمر است؛ خود این حقیقت شیء ـ کاری به خارج و ذهنش نداریم ـ باید در ذهن بیاید تااینکه شما بتوانید به آن حکم بکنید ولو اینکه امر عدمی باشد.
فَیَجبُ أن یوجَدَ فی الذهنِ أمرٌ لو وجِدَ فی الخارجِ کانَ متصفاً بِالمحمولِ و إن انقَلَبَت حقیقتُهُ و ماهیتُهُ بِتبدُّلِ الوجود.
پس باید در ذهن یک امری پیدا بشود که اگر در خارج بیاید میتوانیم برایش وصف محمول بیاوریم؛ وصف موجودٌ بیاوریم. اگرچه ماهیت و حقیقتش با تبدل وجود، متبدل میشود. اما این مسئله برمیگردد به این ...
أللهم صل علی محمد و آل محمد