پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 6 و 7 و 8: كيفية علية كل من عدمي...؛ العدم كيف يعرض لنفسه
توضیحات
فصل (6) في كيفية علية كل من عدمي العلة و المعلول للآخر
درس چهارصد و هجدهم
بساطت مفهوم عدم و عدم ترکب در این مفهوم (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وحدت ادراک از نقطۀ نظر مفهوم و تفاوت فاحش آن از نظر مصداق
بحث وجود و بساطت مفهوم وجود بود به خلاف ماهیات که دارای معانی مرکبه هستند، اما در مفهوم وجود فقط یک معنا با اختلاف در مصادیق مدّنظر بود، مصادیق وجود شِدّتاً و ضعفاً و قوّتاً و فِعلیَّتاً و استِعداداً به انحاء شدت و رتبه و مرتبهای که مصادیقِ وجود دارد مختلف بودند اما در تمام اینها مفهوم وجود مفهوم واحدی است و به عبارت دیگر همانچه را که از وجود حقّ متعال ادراک میکنیم، ادراک ما از وجود یک امر بسیار قلیل و ذرّه همان مقدار است و ادراک از نقطهنظر مفهوم وجود یکی است اما از نقطهنظر مصداق تفاوت فاحشی وجود دارد.
مفهوم عدم و اقسام آن
همینطور مسئلۀ عدم هم به همین کیفیت است؛ مفهومی که از عدم برای ما حاصل میشود همان چیزی است که مخالف با وجود است و آن، آن چیزی است که از عدم و نیستی میفهمیم. آنچه را که از نیستی میفهمیم همان چیزی است که مخالف با هستی است و آن چیزی که از عدم میفهمیم همان چیزی است که مخالف با وجود است. منتها خود عدم به دو نحو تصور میشود؛ یک عدم، عدمی است که مضاف نیست که از او تعبیر به مفهوم عدم مطلق میآورند، همین الآن که من گفتم: عدم مخالف وجود است. یک معنایی در ذهن ما آمد، آن معنا چه بود؟ حالا که از شما سؤال کنم فوراً باید بتوانیم پاسخ بدهیم که همان معنای نبود و نیستی است. آیا شما در احضار و ادراک این مفهوم احتیاج به مضافٌإلیه داشتید یا نداشتید؟! یعنی در عدم زید، احتیاجی به زید داشتید یا نه؟! احتیاج به عمرو، فرش و سجّاد، شمس و قمر داشتید یا نه؟! نه، نداشتید. به دلیل اینکه الآن من شمس، قمر، زید و عمرو را مطرح میکنم در ذهن هیچکدام از ما وقتی که من گفتم: عدم، زید، عمرو، بکر، شمس، قمر، ارض و سماء نیامد بلکه فقط عدم آمد، به او عدم مطلق میگوییم.
آن معنا و مفهوم عدم بدون مضاف به چیزی همان معنا و مفهومی است که ما از وجود استفاده میکنیم؛ یعنی چطور از وجود یک هستی و یک ادراک خاص که همان معنای مطلق است و مابإزاء و مصداق او وجود باری میشود، ادراک میکنیم همینطور آنچه را که از عدم استفاده میکنیم، آن معنای عدم عبارت از عدم مطلق است یعنی عدمی که مضاف نیست. این معنا، معنای عدم است.
تلمیذ: ... عدم مضاف، مضاف جزئی میخواهد یعنی به وجود خاص نیاز داریم و در عدم مطلق هم باید وجود مطلق را در ذهن تصور کنیم ...
استاد: اصلاً نمیخواهد مطلقی را در ذهن تصور کنیم، خود اطلاق انتزاع میشود. نفس تصور وجود؛ همینکه شما وجود را تصور میکنید، آیا این اطلاق را ضمیمۀ آن تصور میکنید به این معنا که تصور شما مرکب میشود؟! همانطوریکه در آب میگویید: آب مطلق؟! اینکه میگویید: آب مطلق، گرچه اطلاق در اینجا قید برای آب است اما این مفهوم، مفهوم مرکب شده است. وقتی که میگوییم: آب مطلق، در اینجا آب مضاف را دفع میکنیم. ولی اگر شما فقط آب را درنظر بگیرید؛ آب درمقابل حجر، آب درمقابل شجر، آب درمقابل ارض و ماء درمقابل سماء، اگر آب را درنظر بگیرید آنوقت آن اطلاق خودش از این انتزاع میشود و دیگر بهعنوان وصف مضاف نیست! همانطور در معنای وجود هم همینطور است. آنوقت مابإزاء آن ماء در خارج چیست؟ کلُّ ماءٍ سِواءٌ کانَ مُضافاً أو مُطلقاً، مطلق بهعنوان قید! مابإزاء این وجود در خارج چیست؟ وجود باری. حالا اگر گفتید که وجودِ مضاف، میشود: وجودِ زید، وجودِ عمرو، وجودِ این سجّاد، وجودِ کتاب و وجودِ این شریط. خب این وجود را که اضافه میکنید، این وجود را از اطلاق بیرون میآورید و خارج میکنید و وقتی این را از اطلاق خارج کردید، خود معنا هم معنای مرکب میشود [یعنی] وجود بهاضافۀ مضافٌإلیه آن، مابإزاء خارجی آنهم جزئی میشود. پس دیگر از آن اطلاق بیرون میآید؛ هم آن مفهوم از اطلاق بیرون میآید و هم مابإزاء خارجی!
تعریف عدم مطلق و معدوم مطلق
در باب عدم هم مسئله همینطور است؛ وقتی که میگوییم: عدم، دیگر هیچ چیز را درنظر نمیگیریم، هیچ چیزی! نه عدم زید، نه عدم کتاب، نه عدم فرش، نه عدم مدر و نه عدم شجر، هیچ چیز را درنظر نمیگیریم و آنوقت این عدم، عدم مطلق میشود. مابإزاء این عدم مطلق چیست؟ معدوم مطلق؛ یعنی آنچه که در خارج نیست. در خارج وجود حاکم است، ـ کاری به وجود خاص نداریم ـ آنچه که در خارج هست وجود است و آنچه که در خارج مقابل با عدم هست، عدم الوجود است. پس مابإزاء عدم در خارج چه چیزی میشود؟ معدوم مطلق. همانطوریکه مابإزاء وجود مطلق در خارج، وجود مطلق میشود و آن مفهوم وجود در خارج وجود مطلق است و آن وجود مطلق هم پروردگار و باری تعالی است. این عدم هم همینطور است و مابإزاء مفهوم وجود جزئی در خارج موجود جزئی است و مابإزاء عدم جزئی در خارج معدوم جزئی است که عبارت از معدوم مضاف است، عدم زید؛ زیدی که نیست. الآن میگویید: در اینجا آقای زید نیست یعنی نبودن را از میان این جمع نفی میکنید و نبود را به فردی نسبت میدهید که در جلسات گذشته بوده است ولی امشب در این جلسه و درس نیست. این نبود، نبود مضاف میشود و آنوقت معدومش هم آن است؛ معدومش این شخص خاص است. به معدوم مطلق کار نداریم، به معدوم کتاب هم کار نداریم و به کتاب معدوم هم کار نداریم. معدوم، معدوم خاص میشود و این مابإزاء آن میشود. این ماحصل این مطلب است.
بررسی عدم فرق بین انواع عدم در کلام مرحوم آخوند
روی این جهت مرحوم آخوند میفرمایند: وقتی که متوجه شدیم عدم دلالت بر یک معنا میکند، دیگر بین این عدم و سایر عدمها فرقی نیست یعنی اینکه چه عدم، عدم مطلق باشد و چه عدم، عدم مضاف باشد یک معنا و مطلب را میرساند و آن نبود و جنبۀ معدومیت است. این را میرساند و این استفاده میشود. همانطوریکه معدوم خارجی فرقی از نقطهنظر حقیقت و ذات ندارند. عدم علت خارجی با عدم معلول خارجی تفاوت ندارد چون هردو عدم است اما در خارج از ناحیۀ وجود فرق است. وجود خارجی علت با وجود معلول خارجی تفاوت میکند، آن علت این است و تقدم دارد؛ تقدم طبعی دارد، سبق، اشتداد، ضعف، قوه و فعل دارد ولی در بحث عدم این نیست، چه اینکه شما بگویید: عدم المعلول یااینکه بگویید: عدم العلة، فقط از نقطهنظر مفهومی فرق میکند اما از نقطهنظر حقیقت خارجی هیچ فرقی نمیکند. چرا؟
جنبۀ وجودی، مابهالاِمتیاز بین حقایق خارجی!
چون آنچه که مابهالاِمتیاز در حقایق خارجی است و بین اشیاء موجب امتیاز میشود، جنبۀ وجودی آنها است اما دیگر در جنبۀ عدمی، امتیاز معنا ندارد! معدوم معدوم است و نیست! حالا چه این نیست به صندلی بخورد، چه به باری تعالی بخورد، چه به علت خارجی بخورد، چه به عدم بخورد و چه به معلول بخورد هردو یکی است، همۀ اینها یکی است! چرا؟ چون ملاک و مناط برای امتیاز وجود ندارد. مناط چیست؟ عبارت از وجود است. البته این مطلب در این کتاب نیست و از خودم میگویم. آنچه که مناط برای امتیاز در خارج است، وجود است و آن مناط وجود ندارد و وقتی که وجود نداشت تعدد مفاهیم و ماهیات موجب تعدد حقایق خارجی آنها نخواهد شد. بله، مفهوم متعدد است. عدم علت یک چیز است و عدم معلول یک چیز دیگر است. عدم کتاب یک چیز است و عدم این لیوان یک چیز دیگر است و ما براساس این عدم، حساب بار میکنیم و میگوییم: عدم لیوان، پس برو لیوان بیاور. میگوییم: این آبی که برای ما آوردهای لیوان ندارد، شما بلند میشوید و میروید یک لیوان میآورید. میگوییم: وقتی میخواهیم درس بخوانیم کتاب نداریم، شما بلند میشوید میروید کتاب میآورید؛ یعنی براساس عدم، ترتیباثر میدهید منتها عدم مفهومی! اما خود معدوم خارجی باهم تفاوت دارند؟ بین کتاب معدوم و لیوان معدوم چه فرقی هست؟ هیچ فرقی نیست و هیچ تفاوتی نمیکند. چیزی نیستند که اصلاً فرق داشته باشند! فرق براساس چیز است، اینکه چیزی نیست پس دیگر فرقی هم با همدیگر ندارند! چه بگویید: کتاب معدوم و چه بگویید: الله معدوم، هردو یکی هستند و در یک سطح هستند و هیچ تفاوتی ندارد. چه بگویید: کتاب معدوم و چه بگویید: زید معدوم، حالا کتاب نیم کیلو است و زید 130 کیلو است، در معدوم هردو یکسان میشوند و ولی وقتی در وجود است، این میشود نیم کیلو و آن میشود 130 کیلو و میرود روی ترازو میایستد و ترازو به زمین میخورد! اگر شما اینطرف کتاب بگذارید، بالا میآید.
تفاوت امیرالمؤمنین با حضرت موسی و عیسی علیهمالسلام
خیلی وقت پیش یک شعر لطیفی راجع به مقایسه بین حضرت عیسی و امیرالمؤمنین علیهماالسّلام در جملههای مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ دیده بودم که شعر جالبی بود:
| مسیح بر فلک و مرتضی علی به تراب | *** | دلم از آتش این غصه بود بس که کباب |
| سؤال کردم از این ماجرا ز پیر خرد | *** | چو غنچه لب به تکلم گشود و داد جواب |
| که قدر هردو به میزان عدل سنجیدند | *** | علی گرانتر از او بود در همه ابواب |
| بماند کفّۀ میزان مرتضی به تراب | *** | به آسمان چهارم مسیح کرد شتاب |
| مسیح کفّۀ خورشید را گرفته به کف | *** | به جستجوی علی هست تا به یوم حساب1 |
وقتی این دوتا را [در کفۀ ترازو] گذاشتیم علی شوت کرد مسیح به آسمان چهارم رفت! واقعیت هم همین است، امیرالمؤمنین علیهالسّلام کجا و بقیه کجا؟! واقعاً عجیب است!
عدم استبعاد بالابودن مقام حضرت رقیه علیهاالسّلام از پیامبران
عدم فهم مقام حضرت رقیه علیهاالسّلام توسط عوام و حتی بزرگان از مراجع
یک روز منزل یکی از آقایان خیلی معروف طهران بودیم که خیلی بیاوبرو داشت، الآن فوت کرده و به رحمت خدا رفته است. میخواهم میزان شناخت و معرفت را بگویم! صحبت راجع به حضرت رقیه سلاماللهعلیها شد که مثلاً ایشان چگونه شخصیتی هستند. بعد او عبارتی از مرحوم حاج اسماعیل دولابی نقل کرد، البته مطلب حاج اسماعیل در آن موقع مطلب درستی بوده است. نقل کرد که ایشان گفته است: مقام و موقعیت حضرت رقیه کمتر از پیغمبران نیست و حتی شاید از پیغمبرها بالاتر باشد! این شخص در مقام انکار و استنکاف برآمد و خیلی شدید برآشفته بود و رگهای گردنش همینطور [باد کرده بود]! میگفت: آقا چه مطلبی است که ایشان گفتند؟! حالا ما قبول داریم دختر سیدالشهداء علیهالسّلام است، روی سرما هست اما چه ربطی به انبیاء عظام و ـ دستش را کمی بالاتر از عمامهاش آورده بود! ـ مقام وحی دارد؟! این چه حرفی است که او میزد؟! بعد ما هم آنجا همانطور همچنین خیلی خونسرد و اینها [نشسته بودیم]! گفتم: خب حالا چه اشکالی دارد؟! اشکال دارد؟! [گفت که] حضرتعالی هم مؤید هستید؟! گفتم: حالا چه اشکال دارد؟! مسئلهای هست؟! ایرادی دارد؟! [میگفت که] اینها مقام وحی [داشتند]! من هم دستم را یک وجب بالاتر بردم و گفتم: چه اشکالی دارد؟! این خیلی از ما ناراحت شد و اصلاً دیگر جواب ما را نداد.
خلاصه به منزل آمدیم خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشتیم [صحبت] میکردیم که ایشان یک قضیه از حاج اسماعیل دولابی نقل کرد که ممکن است حضرت رقیه از پیغمبران بالاتر باشد. مرحوم آقا فرمودند: خب این چه اشکالی دارد؟! کجای قضیه خلاف است؟! ما به حضرت رقیه فقط به [چشم] یک طفل سهساله نگاه میکنیم که یک بچۀ سهسالهای در آنجا بوده و یاد پدرش میکرده است و پدرش را کشتند و سر ایشان را برای او آوردند و نفس او نتوانست تحمل کند! اما اگر این بچۀ سهساله الآن در یک ظرف تربیتی قرار میگرفت و موقعیت تربیتی در دامن امام حسین علیهالسّلام برای او پیدا میشد و حضرت او را بر همان مرام و مرتبه و موقعیت والای خودشان تربیت میکردند، چرا از انبیاء بالاتر نمیشد؟! چرا؟! چه دلیلی داریم؟! چرا الآن در آن دنیا نشده باشد؟!
تبیین حقیقت وحی
مرتبه وحی این است که به یک شخص الهام بشود همین! [طوری میگفت:] مرتبۀ وحی که همچنین دو متر [دستش بالا میرفت]! یعنی اینها وحی را یک مسئلۀ [خاصی] میدانند! نمیداند که وحی همان ﴿وَأَوۡحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحۡلِ أَنِ ٱتَّخِذِي مِنَ ٱلۡجِبَالِ بُيُوتٗا وَمِنَ ٱلشَّجَرِ وَمِمَّا يَعۡرِشُونَ﴾1 است! به آن زنبور وحی میشود، به آن فیل که پنیسیلین را کشف میکند و وقتی زخمی میشود خودش را به این قارچها میمالد و خوب میشود، وحی میشود و وحی آن است! به آن گنجشک و چیزی که بلند میشود برای دفاع از دشمن فلان مسئله را بهکار میگیرد، وحی میشود و وحی آن است. این جنبه در انبیاء بهصورت احکام و تکالیف میآید. یعنی ما نه میدانیم وحی چیست و نه آن حقایق و قضایا و مسائلی که ممکن است بر نفوس برحسب استعداد و ظرفیتشان مترتب بشود! ما فقط یک انبیاء و مقام وحیای شنیدیم و بعد هم دیگر خیال میکنیم دیگر هیچ چیز دیگری نداریم! خب بگویید ببینم مگر به امیرالمؤمنین علیهالسّلام وحی میشد؟! برحسب ظاهر میگویید که وحی دیگر بعد از حضرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم منقطع شد پس باید امیرالمومنین پایینتر از آنها باشد! [میگویند که] نه، حالا دلیل داریم و تحفظ بر نص میکنیم و چه میکنیم!
حکایت عمل ظاهر از ادراک باطن
اما اگر بخواهیم به حالات امیرالمؤمنین نگاه کنیم نهاینکه معرفتی داشته باشیم، فقط به حالات امیرالمؤمنین نگاه کنیم؛ اصلاً آنچه را که در کتابها آمده است و بعد بخواهیم به حالات حضرت عیسی و حضرت موسی علیهماالسّلام نگاه کنیم، اصلاً میبینیم این دوتا باهم قابل مقایسه نیستند! اصلاً قابل مقایسه نیستند! چون عمل ظاهر حکایت از ادراک باطن میکند! اصلاً اینها قابل مقایسه نیستند حالا چه برسد به مرتبۀ ولایت که اصلاً نمیدانیم و آن جای خود دارد که اینها واسطۀ در فیض و واسطۀ در خلق هستند!
خلاصه این خیلی شعر جالبی است! حالا إنشاءالله جلسۀ بعد میآورم، از این جُنگهایی که پیش شما هست نیست و فقط یک نسخه است که پیش آقای ... است.
این جنبۀ معدومیت خارجی اختلافی ندارد و ممکن است از نظر مفهومی در این مفهوم اختلافی وجود داشته باشد ولی در خود آن [جنبه] اختلافی ندارد. دیگر ما گفتیم که این جلسه بیاییم و شروعش کنیم تااینکه إنشاءالله بقیه را جلسۀ بعد بخوانیم. حالم همچنین خیلی [خوب نیست ] و همچنین سرحال نیستم.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد