پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 6 و 7 و 8: كيفية علية كل من عدمي...؛ العدم كيف يعرض لنفسه
توضیحات
فصل (6) في كيفية علية كل من عدمي العلة و المعلول للآخر
درس چهارصد و نوزدهم
بحث در کیفیت علیت عدم هر یک از دو علت و معلول برای یکدیگر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
... فرض کنید داریم کتاب میخوانیم ایشان هم آهسته از جایشان بلند میشوند و میروند و میگویند که این حرفها چیست که آقا میزند برویم پی کارمان و خودمان مطالعه کنیم بهتر از او میفهمیم. بلند میشود سر را پایین میاندازد و بیرون میرود، یکدفعه من سرم را بلند میکنم و میبینم جای ایشان خالی است. این حالتی که در نفس من پیدا میشود چه حالتی است؟ این همان امری است که مرحوم آخوند میخواهند در اینجا بگویند.
فصلٌ (6).
فی کیفیةِ علّیةِ کلٍ مِن عدمَی العلةِ و المعلولِ لِلآخرِ.
اعلَم أنَّ العدمَ بِما هو عدمٌ لا یکونُ معقولاً کما لا یکونُ موجوداً لکنَّ العقلَ الإنسانیَ مِن شأنِه أن یَتَصوَّرَ لِکلِّ أمرٍ مفهوماً و یَجعل ذلکَ المفهومَ عنواناً و کما یَضعُ لِأنحاءِ الوجوداتِ الخارجیةِ معانیَ ذاتیةً هی ماهیاتُ تلکَ الوجودات کذلکَ یَضَعُ لِلأمورِ الباطلةِ الذِّوات مفهوماتٍ یَصدُقُ علیها تلکَ المفهوماتُ علَى التَّقدیریةِ لِذَواتِها کَما سَبَق.1
[فصلی در مورد کیفیت علیت عدم هر یک از دو علت و معلول برای یکدیگر.
بدانید عدم بما هو عدم معقول نیست، همانطور که وجود ندارد، اما از شئون عقل انسان این است که آن را برای هر مفهومی تصور کند.]
أن یَتَصوَّرَ لِکلِّ أمرٍ... یعنی فقدان، این فقدان از دوگانگی پیدا شده است در یک مرتبۀ وجودی و مواجه شدن با نبود آن وجود با نبود آن شیء، این حالت همان چیزی است که ایشان در اینجا میخواهند بگویند: «أمرٍ» اسمش را عدم میگذاریم؛ عدم جلوس، عدم حضور، عدم وجود! بنابراین تصور نکنید امر در اینجا یعنی یک واقعیتی که هست. نه، اختلاف؛ اختلافی که ذهن آن اختلاف را ادراک میکند. اسم آن را عدم میگذارد.
و یَجعل ذلکَ المفهومَ عنواناً... خب این مفهوم را عنوان برای آن امر قرار میدهد همانطوریکه برای انحاء موجودات خارجیه یک معنای ذاتی وضع میکند که آن معانی ذاتی جنس و فصلی است که ماهیات این موجودات خارجیه هستند. اسم یک چیز را برنج میگذارد، اسم یک چیز را گندم میگذارد، اسم یک چیز را غنم میگذارد، اسم یک چیز را بقر میگذارد و امثالذلک.
کذلکَ یَضَعُ لِلأمورِ الباطلةِ... همچنین اموری که ذوات آنها باطل است مفهومات صدق میکند بر آن ذوات باطله بر جنبۀ تقدیرت برای ذواتش، نه بر جنبۀ واقعیت یعنی لو قُدِّرَ اینکه این مابإزاء خارج داشت، اسمش این بود!
تلمیذ: در نسخۀ ما دارد: علی تقدیرٍ لا لِذواتِها.
استاد: خب این صحیحتر است. اگر علَى التَّقدیریةِ لِذَواتِها را بخواهیم معنا کنیم، یعنی بر حیثیت تقدیریه به ذوات اینها بار میکنیم، نه بر حیثیت واقعیه! علیٰ تقدیرٍ لا لِذواتِها یعنی بر یک جهت تقدیر این عنوان بار میشود، نه به خود ذواتشان، این مفهوم بر ذواتشان بار نمیشود کما سبق.
تلمیذ: خود ذوات هم باید باشد؟
استاد: ذوات در اینجا یعنی واقعیت، نه خود ماهیت! منظور این نیست. خب مثل ممتنع الوجود، شریکالباری، جمع متناقضین، حقیقت عدم و امثالذلک. شریکالباری یک عنوانی برای شریکالباری است ولی واقعیت خارجی ندارد و بطلان محض است اما عقل فرض میکند بر اینکه لو کان لِلباری شریکاً فَهو مُسمَّیٰ بِشریکِ الباری. لو اجتَمَعَ فی مکانٍ متناقضین و نحنُ نُسمّی بِاجتماعِ متناقضین، درحالیکه اجتماع متناقضین محال است و اصلاً امکان نیست و هَلُمَّ جَرّاً.
ثمَّ اعلَم أنَّ الأشیاءَ العدمیةَ و الأمورَ الذهنیةَ الصِرفةَ الَّتی لَیست لَها ذواتٌ خارجیةٌ لیسَ لَها تنوعٌ و تَحصُّلٌ إلا بِما یُضافُ هی إلیهِ.
[سپس بدان که اشیاء عدمیه و امور ذهنیۀ صرفه] که اصلاً مابإزاء خارجی ندارد و صرف تخیلات و ترکیبات ذهنی است یا مفاهیم معدومۀ مضاف به ماهیات است مثل عدم زید عدم بکر و اینها. برای این ذوات خارجی امور ذهنیه تحصلی نیست مگر به همان چیزی که به او اضافه میشود.
فالعدمُ المقیَّدُ بِشیءٍ ما إنَّما یُعقَلُ و یَتَحصَّلُ فی العقلِ بِسَببِ ذلکَ الشیء و یَصِحُّ لحوقُ الأحکامِ و الاعتباراتِ بِه مِن حیثُ هو معقولٌ و ثابتٌ فی العقلِ فَیَصحَّ أن یُحکمَ علیه بِالعلیةِ و المعلولیةِ و غیرِهما مِنَ الأحکامِ و الأحوالِ فَیقالُ عدمُ العلةِ علةٌ لِعدمِ المعلولِ و لا یُقال عدمُ المعلولِ علةٌ لِعدمِ العلةِ و إن عُلِمَ مِن عدمِ المعلولِ عدمُ العلةِ على سبیلِ الاستدِلال.
عدم العلة علت برای عدم معلول
ما عدمی را مقید به یک شیء میکنیم مثل عدم زید، تعقل میشود و به سبب همان مضافإلیهاش تحصل پیدا میکند و لحوق احکام و اعتبارات به او صحیح است از حیث اینکه معقول است و ثابت در عقل است. خب یک احکامی هم بر آن بار میشود و میشود بر آن حکم به علیت و معلولیت کرد و غیر این دوتا از احکام و احوال مثل عروضیت، معروضیت، وصفیت، نعتیت و امثالذلک پس اینطوری بگوییم: عدم العلة علت برای عدم معلول است و نمیتوانیم بگوییم: عدم معلول علت برای عدم العلة است اگرچه از عدم معلول، عدم علت بر سبیل استدلال و کشف فهمیده میشود! خب این نحوه به چه قسم و به چه کیفیت است و دلیلش چیست؟ بااینکه گفتیم: چیزی بر عدم بار نمیشود و هیچ حکمی را برنمیدارد، چرا ذهن میآید عدم علت را علت بر عدم معلول میگیرد ولی عدم معلول را علت برای عدم علت نمیگیرد بااینکه هردو عدم است و حقیقت هردو عدم یکی است؟! چرا یکی را مترتب بر دیگری میکند و دیگری را مترتب بر این نمیکند بلکه بهعنوان کاشف میداند؟!
و تحقیقُ ذلکَ أنَّ عدمَ العلةِ إذا صارَ متصوراً صحَّ الحکمُ علیه بِالعلیةِ مِن جهتینِ مِن جهةِ أنَّ وجودَ عدمِ العلةِ فی الذهنِ و مُثولَه بینَ یَدی العقل مُصَحِّحٌ أن یکونَ محکوماً علیه بِالعلیةِ.
نفس در ذهن آوردن عدم علت، مجوز بر حکم به علیت آن
تحقیق این مطلب اینکه وقتی عقل تصور کرد صحیح است بر آن به دو جهت حکم به علیت بشود؛ یکی اینکه وجود عدم علت در ذهن و اینکه در عقل تحقق پیدا کرده و آمده و در جلوی عقل استقرار پیدا کرده است، همین مجوز این است که ما بر او به علیت حکم بکنیم؛ یعنی وقتی که شما عدم علت را در ذهن آوردید، نفسِ این تصحیح میکند و مجوز این میشود که شما حکم به علیت بکنید. وقتی که صغریٰ و کبریٰ و اصغر آقایی را بهعنوان عدم وجود والدین در ذهن آوردید، بنابراین میگویید: پس بچۀ آنها هم نباید طبعاً باشد. وقتی عدم ازدواج این دو را در ذهن آوردید، بنابراین حصول نتیجه و بچه را هم خواهینخواهی در ذهنتان منتفی میکنید و میگویید: اینها هنوز ازدواج نکردهاند که بچه بیاورند. اینکه میگویید: ازدواج نکردهاند که بچه بیاورند، مگر شما در اینجا حکم به علیت نکردهاید؟! علیت که شاخ و دم ندارد! علیت است دیگر! ازدواج نکردهاند که پس بچه بیاورند. پس عدم ازدواج و این جنبۀ عدم را علت برای عدم توالد و تناسل قرار دادید که آن عدم معلول است. خب این در عقل هست.
و إن لَم یَکن مطابقاً لِلحکمِ فإنَّ مطابَقَ الحکمِ بِالعلیةِ علَى الوجِه الذی أومأنا إلیه و المَحکیَّ عنه بِها هو ما یطابقُه أعنی رفعَ العلةِ بِما هو رفعٌ و بطلانٌ لا بِما هو صورةٌ عقلیةٌ و مفهومٌ علمیٌ فالمحکیُّ عنه بِالعلیةِ علَى الوجِه الذی مرَّ ذکرُه هو الرفعُ لِلعلةِ.
اگرچه مطابق با حکم نباشد. مطابق حکم چه چیزی است؟ مطابق حکم بر علیت بر همان وجهی که ما قبلاً گفتیم و اشاره کردیم و آن که حکایت شده از آن بهواسطۀ همان جهت علیت، آن است که مطابق با همانی است که ما گفتیم. أعنی رفعَ العلةِ بِما هو ... [یعنی رفع علت از حیث اینکه رفع و بطلان است] رفع علیت است، نه ایجاد علیت است و چون علت نیست معلول نیست نهاینکه عدم علت، علت باشد! نبود علت با علتِ عدم دوتا است. یک وقتی میگویید: چون ازدواج نکردهاند بنابراین توالد و تناسلی هم نیست. یک وقتی میگویید: ازدواج نکردن علت است برای عدم توالد و تناسل، و این دو حرف است! ازدواج نکردن علت برای توالد و تناسل نیست، آن که مطابق با حکم است و ما گفتیم این است: ازدواج نکردن مساوی با عدم توالد و تناسل است نهاینکه علت است برای عدم توالد و تناسل!
علت همیشه در ناحیۀ وجود
علت یعنی تحقق یک امر خارجی
علت همیشه در ناحیۀ وجود است، نه در ناحیۀ عدم! عدم چیزی نیست که حکم به علیت بر آن بشود. نبود ازدواج مساوی با نبود توالد و تناسل است نهاینکه نبود ازدواج علت برای عدم آن است. علت همیشه در ناحیۀ وجود است. علت یعنی تحقق یک امر خارجی و این چیزی اصلاً در خارج نیست.
یکی نبودن علت نداشتن با علتِ عدم داشتن
أعنی رفعَ العلةِ بِما هو رفعُ ... یعنی ما در اینجا علت توالد را برمیداریم و میگوییم: توالد علت ندارد، نهاینکه علتِ عدم دارد! علت ندارد با علت عدم داشتن دوتا است. این دوتا مسئله است و اذهان عوام این دوتا را یکی میداند. لا بِما هو صورةٌ عقلیةٌ ... نه از جهت صورت عقلیه و مفهوم علمی؛ از نظر مفهوم علمی و صورت عقلیه ما یکی را علت برای دیگری قرار میدهیم و میگوییم: چون توالد نیست بنابراین علت [بر عدم بچه است] اما در خارج چه؟! در خارج که دیگر علت نمیخواهد. در خارج همینکه این دوتا ازدواج نکردهاند یعنی بچه هم نیست؛ خودبهخود نیست! اینکه علت نمیخواهد. بچهدار شدن علت میخواهد. بچهدار نشدن دیگر علت نمیخواهد! این خودش علت است. اما در ذهن نه، یکی از اینها مترتب بر دیگری میشود.
فالمحکی عنه بِالعلیةِ... آن که حکایت بر علیت شده آن عبارت از نبود علت است.
و إن کانَت الحکایةُ عنه ما وَقَعَت إلا حینَ حضورِ مفهومِهِ و صورتِهِ عندَ العقل و مِن جهةِ أنَّ نفسَ حضورِ عدمِ العلةِ فی العقلِ یوجِبُ نفسَ حضورِ عدمِ المعلولِ فیه.
اگرچه حکایت از این رفع علت واقع نمیشود مگر در وقتی که مفهوم آن رفع و صورتش در عقل پیدا بشود که ما جنبۀ علیت به آن میدهیم. خب این یک جهت. از یک جهت که ما چون در عقل یکی را مترتب بر دیگری میکنیم لذا عنوان علیت به عدم میدهیم. جهت دوم اینکه خود حضور عدم علت در عقل موجب میشود که معلول هم در عقل حاصل نشود؛ یعنی وقتی که شما علت را در عقل نیاوردید خب بخواهید یا نخواهید معلول هم نمیآید. از این دو جهت این عدم العلة علت برای عدم معلول میشود در ناحیۀ اول.
حالا اینکه میگویند: علیت عدم معلول با عدم علت، خب این را چطور توجیه کنیم؟!
و أمّا علّیةُ عدمِ المعلولِ لِعدمِ العلةِ فَلَیست إلا مِنَ الجهةِ الأخیرةِ فعلیةُ أحدِ العَدَمین لِلآخرِ یکونُ فی کلا الطرفینِ العلمِ و العین و علّیةُ الآخرِ له فی أحدهِما و هو العلمُ دونَ العینِ.
[اما علیت عدم معلول برای عدم علت] فقط از جهت اخیر است، نه از آن جهت اول؛ جهت اخیر این است که وقتی شما معلول را در ذهن نیاوردید، آن نیاوردن معلول مساوی با نیاوردن علت میشود؛ نمیشود شما زید از اصغر آقا و صغریٰ خانم را بیاورید ولی اصغر و صغریٰ را در ذهن نیاورید. میشود یا نمیشود؟! نمیشود. اگر شما زید بچۀ از اینها را در ذهن میآورید، ازدواج اینها را هم باید در ذهن بیاورید، نمیشود نیاید! نمیشود بچۀ اینها در ذهن بیاید ولی ازدواج نیاید. بله! ممکن است شما یک بچه در ذهن داشته باشید مثلاً یک بچه که در خیابان راه میرود اما بچهای که متولد از یک ازدواج است را نمیتوانید بدون ازدواج در ذهن بیاورید.
عدم معلول علت برای عدم علت، در عالم ذهن
پس عدم معلول علت برای عدم علت است اما در خارج نیست؛ در خارج کشف میکند! این فرق بین ذهن و خارج است. ولی در آن ناحیه اینطور نیست و هم در خارج عدم العله علت برای عدم معلول است و هم در ذهن، اما در ذهن عدم معلول علت برای عدم علت است؛ یعنی در ذهن هردو طرف هست اما در خارج فقط از یک طرف هست.
تلمیذ؛ ...
استاد: ببینید یک وقتی ما داریم اصلاً به خارج نگاه میکنیم ...، مرحوم آخوند در اینجا میخواهند قضیۀ خارج و ذهن را خارج تقدیری فرض کنند. یک وقتی شما دارید به خارج نگاه میکنید و میبینید اینکه الآن در اینجا زید نیست چون ازدواج نیست، خب اینکه الآن زید در اینجا نیست چون ازدواج نیست، کدامیک از اینها علت برای دیگری است؟ عدم ازدواج در خارج، در خارج عدم ازدواج علت برای عدم زید است یا عدم زید علت برای عدم ازدواج است؟ عدم ازدواج علت برای عدم زید است ولی عدم زید کشف از عدم ازدواج میکند و علت نیست.
این اشکال ایشان باعث شد که ما قدری توضیح بیشتری بدهیم! ببینید یک وقتی شما دارید حکایت از خارج میکنید یعنی وقتی که دارید صحبت میکنید کأنّ صحبت شما صحبت از خارج است. یکی از شما سؤال میکند که آقا چرا این دوتا بچهدار نشدند؟ دو نفر در اینجا در خارج ایستادهاند مثلاً زید و خانمش ایستادهاند. میگوید: چرا اینها بچهدار نشدند؟ ما در جواب میگوییم: چون ازدواج نکردهاند و اینها هنوز در عقد هستند. خب الآن صحبت، صحبت خارج است یعنی این تصور ذهنی بهعنوانِ برای خارج در اینجا هست. پس میگوییم: این زید و عیال او که الآن بچهدار نشدهاند علت بچهدار نشدن و علت عدم توالد عدم زفاف است. در اینجا عدم زفاف واقعاً علت برای عدم توالد است یا عدم توالد علت برای عدم زفاف است؟! کدام است؟!
تلمیذ: ...
استاد: خب اجازه بدهید! اصلاً همه در ذهن هست ولی در ذهن دوتا است یعنی دو نوع تصور میکنیم؛ یک تصور تصور مابإزاء خارجی است و یک تصور رفع ید از خارج است و فقط در ذهن هست. مرحوم آخوند در صورت اول دارند میگویند؛ میگویند که اگر کلامتان بهعنوان حکایت از خارج است آنوقت عدم علت میشود علت بر عدم معلول لا بالعکس؛ عدم معلول کشف میکند وقتی که شما دست زید و مخدرۀ مکرمه بچه نمیبینید خب میگویید که این عدم وجود طفل کشف میکند ـ نهاینکه علت است ـ از اینکه اینها کاری نکردهاند، ازدواج نکردهاند. کشف میکند! خب این برای خارج است اما آمدیم در ذهن؛ ذهن ما زید را تصور میکند؛ یک وقت زید را تصور میکند و عیالش را بدون ازدواج، خب این از این مرتبه یعنی این تصور علت میشود برای اینکه ما تصور عدم طفل را بکنیم. آیا علت نمیشود؟! میشود. یک وقتی ما ازدواج زید و ازدواج عیال او را درنظر نمیآوریم، اول چه چیزی را درنظر میآوریم؟ طفل. میگوییم: طفل نیست، تا میگوییم که طفل نیست و وجود ندارد پس میگوییم: اینها ازدواج نکردهاند یعنی در ذهن عدم طفل سبب و علت شده است که ما عدم ازدواج را در ذهن بیاوریم و احضار کنیم. به نکتۀ دقیق پی بردید که چطور در ذهن میشود عدم معلول علت بر عدم علت باشد ولی در خارج نمیشود! در خارج عدم علت، علت بر عدم معلول است.
و أمّا علیّةُ عدمِ المعلولِ لِعدمِ العلةِ... فقط در جهت اخیر است یعنی چون در ذهن میآوریم، این عدم معلول سبب میشود که عدم علت را هم بیاوریم. اگر در ذهن بیاوریم. بنابراین در هردو طرف؛ هم در مرتبۀ علم و هم در مرتبۀ اعیان خارجی، اعیان خارجی که وجود ندارند ولی مابإزاء دارند یعنی ذهن وجود آن عین خارجی را تقدیر میکند و این در ناحیۀ علیت است.
و علّیة الآخرِ له فی أحدهِما و هو العلمُ دونَ العینِ ... و علیت دیگری برای این برای عدم در یکی از این دو تا که معلول باشد که آن علم، [غیر از عین] است که این به معلول بر میگردد. پس یکی در ظرف ذهن فقط علت است و یکی هم در ظرف ذهن و هم در ظرف خارج علت است؛ خارج مابإزاء. آن که فقط در ظرف ذهن هست عدم معلول میشود علت برای عدم علت باشد. آن که هم در ظرف ذهن و هم در ظرف خارج میشود علت باشد عدم العلة است. وقتی که شما عدم ازدواج این دو را در ذهن آوردید علت میشود پس بچه هم ندارند، در خارج هم همینطور است.
وقتی که شما ببینید که زید و عیالش ایستادهاند تا نگاه به این دوتا میکنید و میدانید که اینها ازدواج نکردهاند بلکه خواستگاری کردهاند حالا میخواهند با همدیگر صحبت کنند، همدیگر را ادراک کنند، هنوز ادراک نکردهاند! میگویند که ما همدیگر را ادراک کردیم. بابا یکخرده صبر کنید! نه، ما همدیگر را ادراک کردهایم دیگر خب همینکه ادراک میکنند موقع عروسی میشود و خب همدیگر را ادراک میکنند لذا به آن میگویند: ماه عسل! إنشاءالله همیشه برای شما عسل باشد!! یک مقداری که میگذرد، دو ماه دیگر، میشود: ماه شیره! یکخرده میگذرد، یک شش ماه که میگذرد، ماه شربت میشود، البته شربت آب لیمو! بعد از یک سال هم میشود: ماه سرکه! بعد هم میگویند: ما باهم توافق نداریم! شما که همدیگر را ادراک کرده بودید! توجه فرمودید؟! خب دیگر آنها حالوهواهای دیگری بود.
فالعدمانِ بِما هما عدَمان أحدُهما بِخصوصِه علةٌ و الآخر بِخصوصِه معلولٌ و إن کانَ الحکمُ علیهما بِالعلیةِ و المعلولیة على الوجِهِ المقرر فی مرآةِ العقل و أمّا صورتاهما العقلیتانِ فَکلُّ واحدةٍ منهما سَبَقَت إلیه فی الارتسامِ صارَت سَبَباً لِارتسامِ الآخرِ فَلا دورَ فَکما أنَّ إثباتَ العلةِ سببٌ لإثباتِ المعلولِ و إثباتُ المعلولِ دلیلٌ على إثباتِ العلةِ فَکذلِکَ عدمُ العلةِ سببٌ لِعدمِ المعلولِ و عدمُ المعلولِ دلیلٌ کاشفٌ على عدمِ العلةِ.
عدمان از نظر اینکه بخصوصه هردو عدم هستند یکی از این دوتا علت است و دیگری بِخصوصه معلول هست، اگرچه حکم بر آن دوتا به علیت و معلولیت بر هرچه که میخواهد در مرآت عقل است و اما دو صورت عقلی هرکدامش زودتر در ذهن آمد علت برای دیگری میشود چه عدم معلول زودتر بیاید، علت میشود برای عدم علت و چه عدم علت. اول شما عدم علت را تصور کنید علت میشود برای [آن]، بستگی دارد اول چه را تصور کنید. اگر ازدواج را در ذهن بیاورید، علت برای عدم بچه میشود و اگر بچه را در ذهن بیاورید علت میشود برای... این دیگر بستگی به تصور شما دارد.
صارَت سَبَباً لِارتسامِ الآخرِ... [سببی برای ارتسام دیگری میشود پس] دیگر دوری در اینجا پیش نمیآید که یکی مترتب بر دیگری باشد.
فَکما أنَّ إثباتَ العلةِ... همانطور که اثبات علت سبب برای اثبات معلول هست و اثبات معلول دلیل بر اثبات علت است، نه سبب، کشف میکند بر اثبات علت، همینطور عدم علت سبب برای عدم معلول است و عدم معلول دلیلی است که کشف میکند بر عدم علت، نهاینکه علت است.
فَإذا رُفِعَت العلةُ فَوَجَب رَفعُ المعلول و إذا رُفِع المعلولُ لا یَجبُ منه رفعُ العلةِ بَل یکونُ قَد ارتَفَعَت حتَّى ارتفعَ معلولُها فالمعلولُ عدمُه معَ عدمِ العلةِ و بِهِ و العلةُ عدمُها معَ عدمِ المعلولِ لا بِه.1
وقتی که علت نبود باید معلول هم نباشد و وقتی که معلول منتفی شد و گفتیم که معلول وجود ندارد، این رفع علت را ایجاب نمیکند بلکه مسئله عکس است؛ علت نبوده است تااینکه معلولش ارتفاع پیدا کرده! باید درست کلام را اداء کرد. عدم معلول با عدم علت است و به عدم علت است؛ قائم به عدم علت است. و عدم علت با عدم معلول است نهاینکه قائم به اوست بلکه کشف از او میکند. منکشف از این است.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد