/9
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۴۲۲

1
  • درس چهارصد و بیست و دوم

  • بیان برهان بر محال بودن اعادۀ معدوم (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌1

  • فصلٌ (8).

  • فی أنَّ المعدومَ لا یُعاد:

  • العدمُ لیسَ لَه ماهیةٌ إلاّ رفعُ الوجودِ و حیثُ عَلِمتَ أنَّ الوجودَ لِلشی‌ءٍ نفسُ هویَّتِه فَکما لا یکونُ لِشی‌ءٍ واحدٍ إلاّ هویةٌ واحدةً فَکذلکَ لا یکونُ لَه إلاّ وجودٌ واحدٌ و عدمٌ واحدٌ فَلا یُتَصوَّرُ وجودانِ لِذاتٍ بِعَینها و لا فِقدانان لِشخصٍ بِعینِه.2

  • منشأ اشکال متکلمین به معاد جسمانی

  • این بحث راجع به مسئلۀ اعادۀ معدوم است که البته فوائد زیادی بر این مبحث مترتب است و متکلمین این بحث را برای مسئلۀ معاد کیفیت اعادۀ انسان در عالم قیامت ذکر کردند و چون نتوانسته‌اند از عهدۀ اشکالاتی ـ حالا ممکن است بعداً در طول صحبت بیاید ـ که متوجه معاد جسمانی می‌شود [بربیایند] به‌واسطۀ حدوث جسم جدید، این مسئلۀ اعادۀ معدوم را بِعینه در اینجا مطرح کردند و واقعیت امر این است که قضیۀ بقاء نفس و شیئیةُ الشیء بِصورتِه لا بِمادتِه را متوجه نشدند و نفهمیدند که نفس به هر ماده‌ای که تعلق بگیرد همان هوهویت خود اوست و ماده چیزی جز ابزار و آلات و وسایل نیست و حقیقت انسان عبارت از همان نفس ناطقه است که آن نفس ناطقه، عدم برنمی‌دارد و تغییر و زوال مربوط به ماده است که ماده در اینجا محلّی از اعراب ندارد. علیٰ‌کلّ‌حال بحث دامنه‌داری است و مرحوم آخوند هم در این بحث واقعاً می‌شود گفت که سنگ تمام گذاشتند.

  • مطلب را ایشان با این مسئله شروع می‌کنند و می‌فرمایند که ما راجع به عدم این مسئله را متوجه شدیم که عدم عبارت از لا شیئیت شیء و لا هویت شیء و لا وجود شیء است وقتی که می‌گوییم: زیدٌ معدومٌ به این معنی است که این هویت در خارج نیست. آن چیزی که به او زید گفته می‌شود و آن حقیقتی که به او زید گفته می‌شود منتفی است و از آنجایی که شیئت و ماهویت شیء عبارت از وجود خاص اوست بنابراین هر هویتی مساوق با خود آن وجود است و چون وجود تکرار نمی‌شود و وقتی که یک وجودی تحقق پیدا کرد دیگر تکرار عین همان وجود محال است، بنابراین اعادۀ معدوم هم محال می‌شود! چون هر شیئی و هر وجودی یک عدم مقابل دارد، نه دو عدم. وقتی که ما وجود یک شیئی را درنظر می‌گیریم آنچه که طارد اوست عبارت از همان عدم است که آن عدم، نبود آن شیء است و وقتی که او بخواهد دوباره تکرار شود معنی آن این است که عدمِ مقابل او هم طبعاً می‌تواند تحقق پیدا بکند و چون وجود یک شیء اعاده‌اش محال است پس عدم هم تکرارش محال است. این برهانی است که مرکب از دوتا برهان است که مرحوم آخوند در اینجا این مسئله را اقامه کرده‌اند.

    1. . آن بندۀ خدا شانس نداشت! همان آقای مناقب. هنوز هم پیام‌هایش را به فلسطین و عراق می‌دهد! فلسطین باید مقاومت کند! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند که یک سرهنگی بود که بازنشسته‌اش کرده بودند. دچار بیماری روانی شد. وقتی در ارتش بود به چپ‌چپ و به راست‌راست می‌کرد و طبل، توپ، برو، بیا، بگیر، ببند و اینها داشت. دیگر آمد و دچار ناراحتی روانی شد؛ یعنی مدام با خودش حرف می‌زد و مدام به درودیوار می‌زد و ... . یکی گفت که باید به او شغلی داد تا سرِ جا بیاید! شغلش را ازدست داده و به سرش زده است والاّ که ...
    2. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 353.

جلسه ۴۲۲

2
  • دلیل دیگری که می‌آورند می‌فرمایند که بین هوهویت شیء و بین وجود شیء وحدت حاکم است؛ وقتی ما به زید اشاره می‌کنیم این زید عبارت از یک ماهیت است که این ماهیت تعدد برنمی‌دارد و حصول این ماهیت مساوق با وجود خاص اوست؛ هرجا که ماهیتی بود در آنجا وجود خاص هست و اگر وجود خاص بود عبارت از یک ماهیتی است بنابراین وحدت بین ماهیت و وجود ...، ما قبلاً گفتیم که ماهیتی اصلاً در خارج نیست و آنچه که در خارج هست وجود خاص است. وجود خاص عبارت از همان ماهیت است و وقتی که وجود مقید و محدود بشود ما انتزاع ماهیت را می‌کنیم. همین وجود به شکل ابرو وقتی که بیاید تا اینجا می‌آید، وقتی به شکل بینی آمد تا اینجا می‌آید و وقتی که به شکل دهان آمد تا اینجا می‌آید. ما اسم این را زید می‌گذاریم. اما همین ابرو یک مقداری امتداد پیدا کرد و شکل چشم عوض شد ما اسمش را عمرو می‌گذاریم. همین وجود وقتی که ابرویش به‌هم پیوسته شد ...، بعضی‌ها ابرویشان از اینجا هست یکسره تا اینجا! یک ده سانت ابرو دارند! ما اسم اینها را خالد می‌گذاریم! به خالد هم می‌آید، مثل اینکه به زید و عمرو نمی‌آید اصلاً این لفظ برایش کم است!! این وجود آمده شکل داده است ـ البته این شکل ظاهری مورد نظر ما نیست بلکه همان ماهیت مورد نظر ما است ـ و این شکلی که پیدا کرده این اختصاص به همان وجودی دارد که الآن آن را در خارج محقق کرده است.

  • علت واحد بودن ماهیت در خارج

  • پس هر ماهیتی باید در خارج چندتا باشد؟ یکی باشد. چون ماهیت با وجود متحد است و ماهیتی نیست الاّ همان تشکل وجود، از آن تشکل وجود در خارج انتزاع ماهیت می‌شود والاّ ماهیتی مابإزاء وجود نداریم. بنابراین اگر ما معتقد به اعادۀ معدوم بشویم معنایش این است که آن شیء و آن ماهیتی که در خارج واحد بود، آن ماهیت دوباره در همان وجود محقق شد، پس واحد در عین اینکه واحد است متعدد می‌شود و این محال است چون ما گفتیم که ماهیت واحد است و ما دوتا زید نداریم بلکه یک زید داریم و این زید همین است که الآن داریم می‌بینیم. حالا این زیدی که الآن داریم می‌بینیم آیا می‌شود فرض تعدد در این بکنیم؟! نه، خودمان داریم می‌بینیم یکی است و یکی که متعدد نمی‌شود! حالا اگر قرار باشد در عین همین وجود، عین او دوباره تکرار بشود معنایش این است که امر واحد با فرض واحد متعدد بشود! بله، یک وقتی کارخانه عروسک‌سازی است و هزارتا عروسک کنار همدیگر مثل هم می‌سازد ولی هرکدام از اینها یک ماده دارند و هرکدام یک شکل دارند. یک ماده دارند جدای از دیگری! نه، فرض این است که زید در عین وحدتش متعدد می‌شود و این خلاف و باطل است. این‌هم یک مطلب بود.

جلسه ۴۲۲

3
  • برهان و دلیل دیگری که مرحوم آخوند اقامه می‌کنند این است که در صورت اعادۀ معدوم حیثیت ابتدا با حیثیت انتها یکی خواهد بود و هذا محالٌ! وقتی یک شیئی در خارج حاصل می‌شود خب این مسبوق به عدم ازلی است، مسبوق به عدم زمانی است و این تا الآن نبود و بعد الآن پیدا شد. عدم ازلی الآن در اینجا سابق بر این است. وقتی که این پیدا شد عدم ازلی دیگر ساقط شد و قطع شد، حالا اگر قرار بشود این معدوم بشود و دوباره همان شیء، نه مانند آن [بیاید محال است]. بله، این کتاب الآن کتاب اسفار مرحوم صدرالمتألهین ـ رحمةالله‌علیه ـ است و در دست من هست، وقتی که این کاغذ در مطبعه رفت عدم ازلی با وجود این کتاب اسفار خلط پیدا کرد پس عدم ازلی بر این کتاب مسبوق است. حالا اگر شما این کتاب را ازبین بردید و این کتاب را تبدیل به خمیر کردید و دوباره این کتاب را کاغذ کردید و به مطبعه بردید و مانند همین درست کردید با آن وجود فرق می‌کند و این وجود دیگری است!

  • حالا اگر ما این کتاب را دوباره تجدید کردیم این کتاب آخر می‌شود بنا بر رأی غالب این افراد که می‌گویند: عین همین کتاب یعنی همین کتاب با همین خصوصیات دوباره خلق بشود. راجع به خلق انسان چه می‌گویند؟ می‌گویند: عین همان؛ همان استخوان، همان شکل، همان کیفیت و همان ماده [دوباره می‌آید]. من یک کتابی از یکی از آقایان مراجع می‌خواندم، راجع به مسئلۀ [شبهۀ] آکل و مأکول که جواب داده بود، می‌گفت که هر مشخصی در وجود خودش یک سلول دارد و آن یک سلول ازبین نمی‌رود! ـ حالا آن سلول کجای ماست؟ این را باید از آقای... پرسید! آن یک سلولی که مبدا خلق جناب‌عالی شده که وزنتان چقدر است؟! آن یک سلول کجای شماست ما برویم آن را تعظیم کنیم؟! ـ ایشان در کتابشان می‌گفتند که اصل خلقت انسان یک سلول است گرچه اگر بدن انسان را در قبر بگذارند و همه ازبین برود و شما ببینید که همه خاکستر شده ولی شما چشمتان نمی‌بیند و اشتباه می‌کنید، یک سلول خاکستر نشده و باقی مانده است و همان یک سلولی که زید شده آن سلول در روز قیامت زید می‌شود و سر از خاک درمی‌آورد لذا دیگر آکل و مأکول هم حل می‌شود!

جلسه ۴۲۲

4
  • این دیگر واقعاً خیلی عجیب است! این چه سلولی است که یک‌دفعه باد می‌شود می‌شود و شرائط زمان و مکان در آن اثر نمی‌گذارد؟! نمی‌دانم موقع قلیان کشیدن ایشان بوده یا وقتی که بیشتر سر حال بودند که یک هم‌چنین مطالبی گفتند! گاهی اوقات انسان خیلی سر حال است!

  • تلمیذ: تجرد پیدا کردند!

  • استاد: بله، دیگر بعضی مواقع می‌گویند که بعضی از چیزها کثرتش تجرد می‌آورد!

  • علیٰ‌کلّ‌حال می‌گوید که این یک سلول ازبین نمی‌رود و خدا از این یک سلول انسان را دوباره درست می‌کند و اعادۀ معدوم نمی‌شود به‌خاطر اینکه آن یک سلول ازبین نرفته است و آن یک سلول دارد لای آن قبرها دست‌وپا می‌زند تا روز قیامت که خدا دوباره آن را زنده‌اش کند و تبدیل کند! جداً در کتاب خواندم! این کتاب را یکی از همین حکما و فلاسفه آورده بود. یکی از افراد ایشان را [رد] می‌کرد، گفتم: نه آقا! شما به اسرار خلقت معرفت پیدا نکردید و هنوز نمی‌دانید این سلول فرق می‌کند و خاصیتش با بقیه تفاوت دارد!!

  • علیٰ‌کلّ‌حال کسانی که قائل به اعادۀ معدوم هستند بنا بر این مسئله، آن حیثیت ابتدا با حیثیت انتها یکی می‌شود آن ابتدا مسبوق به عدم ازلی بود و الآن در معدوم، عدم ازلی با وجود این خلط شد ازبین رفت. وقتی که معدوم می‌خواهد اعاده پیدا کند معدوم دیگر با حیثیت عدم ازلی نیست با حیثیت عدم بعد الوجود است و این دو حیثیت با همدیگر منافات دارند! اینکه یک امر واحد هم حیثیت سبق عدم ازلی بر آن باشد و هم حیثیت سبق وجود بر آن باشد، این محال می‌شود. لذا از این نقطه‌نظر هم این دلیل در اینجا ناتمام است. خب حالا چند خط را بخوانیم.

  • ... فی أنَّ المعدومَ لا یُعاد.

  • العدمُ لیسَ لَه ماهیةٌ إلاّ رفعُ الوجودِ و حیثُ عَلِمتَ أنَّ الوجودَ لِلشی‌ءٍ نفسُ هویَّتِه فَکما لا یکونُ لِشی‌ءٍ واحدٍ إلاّ هویةٌ واحدةً فَکذلکَ لا یکونُ لَه إلاّ وجودٌ واحدٌ و عدمٌ واحدٌ فَلا یُتَصوَّرُ وجودانِ لِذاتٍ بِعَینها و لا فِقدانان لِشخصٍ بِعینِه.1

    1. همان.

جلسه ۴۲۲

5
  • ماهیتِ عدم عبارت از رفع وجود

  • ماهیت عدم عبارت از رفع وجود است در واقع اصلاً تحصلّی ندارد و از آنجایی که متوجه شدیم وجود شیء خود هویت آن شیء است یعنی بما هو هو همان چیزی که در خارج حکایت از وجود می‌کند و وجود حکایت از او می‌کند، آن هویت، از آن جایی که برای شیء فقط یک هویت است و نمی‌شود شیء دو هویت داشته باشد. هر وجودی به یک ماهیت تعلق می‌گیرد، نه به دو ماهیت و ماهیت اصلاً غیر از وجود چیزی نیست. برای او یک وجود است و یک عدم است؛ یعنی وجود او اگر فرض عدم بشود، می‌شود: عدم این وجود. پس یک وجود دارد و یک فرض عدم درقبال این هست.

  • فَلا یُتَصوَّرُ و لا فُقدانان ... دو وجود به یک هویت تعلق نمی‌گیرد و دو فقدان برای یک شخص متصور نیست که مثلاً درعین‌حال دو فقدان به او تعلق بگیرد. وقتی که ما یک وجود را درنظر می‌گیریم مثلاً زید را درنظر می‌گیریم عدم، عدم همین زید می‌شود و دیگر یک عدم در اینجا هست. اگر آن وجود تکرار شود پس این عدم هم باید تکرار شود درحالی‌که عدم یکی است و دو عدم نداریم. اگر وجود یکی است، عدم فرضِ او هم یکی خواهد بود. پس دو فقدان نمی‌شود درنظر گرفت. درحالی‌که با اعادۀ معدوم ما باید دو فقدان برای این شیء درنظر بگیریم درحالی‌که خود او واحد است ولی فقدانش دوتا می‌شود. دوتا فرض عدم ما در اینجا کردیم که با وجود اول یک عدم بود و با وجود دوم فرض عدم آن می‌شود درحالی‌که اصلش یکی است.

  • فَهذا ما رامَه العرفاءُ بِقولِهم إنَّ اللهَ لا یَتجلّى فی صورةٍ مرَّتَین‌.

  • این همان است که عرفا را به این سوق داده که بگویند: تجلی خداوند در یک صورت دو مرتبه نیست، دو مرتبه در یک صورت تجلی نمی‌کند، دو مرتبه در یک ماهیت تجلی نمی‌کند.

جلسه ۴۲۲

6
  • فرق تعدد وجود با تکرار وجود

  • تلمیذ: اگر تکرار وجود است، تکرار صورت است؟

  • استاد: دیگر تکرار وجود نیست بلکه تعدد وجود است. تعدد وجود با تکرار وجود دوتا است. خدا دوقلو هم درست می‌کند عین همدیگر، این تعدد وجود است و تکرار نیست!

  • تلمیذ: در مورد اعاده معدوم هم صورت و ماده ...

  • استاد: نه آن صورت که هست و ازبین نرفت.

  • تلمیذ: منظور همان شیئیت است.

  • استاد: نه، همان شیئیت شیء یعنی همان نفس ناطقه است وقتی نفس ناطقه الآن به یک جسم تعلق گرفت شما زید را الآن به این کیفیت می‌بینید خب یک عکسی از او برمی‌دارید و کنار می‌گذارید بعد این می‌میرد ـ یک تانکی می‌آید در جبهه فرض کنید که طفل سیزده‌ساله می‌آید و خلاصه... ـ حالا یک حضرت عیسی می‌آید دوباره آن زید را [زنده می‌کند]. نه، از این چیزها فرض کنید یک خاکی در دستش می‌گیرد بلند می‌کند فوت می‌کند آن شخصی که در جبهه شهید شد دوباره الآن زنده می‌شود و در کنار شما می‌نشیند. دوباره شما یک عکس از او می‌گیرید و این عکس را کنار آن عکس می‌گذارید می‌بینید هردو یکی است!

  • اعادۀ معدوم نبودن احیاء موتیٰ

  • خب حالا اعادۀ معدوم است؟! نیست. چرا نیست؟! به‌خاطر اینکه زید که در اینجا بود نفس ناطقه‌اش بود منتها از چشم ما مخفی بود آن موقع به این بدن بود بعد یک بدن دیگری به او تعلق گرفت و چون شیئیةُ الشیء بِصورتِه لا بِمادتِه این در اینجا... بله، می‌توانیم این را بگوییم که الآن بدن این زید غیر از آن بدنی است که قبلاً با آن راه می‌رفت. این حرف را می‌توانیم بزنیم ولی در اینکه این زید خودش همان است، نمی‌توانیم بگوییم که این همان زید است. یک زید دیگر دوباره خدا درست نکرد.

  • کیفیت معجزۀ انبیاء در احیاء موتیٰ

  • انبیاء دو کار انجام می‌دهند؛ یک کاری که انبیاء انجام می‌دهند این است که آن نفسی که قبلاً تعلق به ماده داشت و در این دنیا متعلق بود و الآن تعلقش قطع شد دوباره آن نفسی که الآن هست به همین ماده [می‌آورد] حالا نه‌اینکه ماده‌ای که داشت ازبین رفت بلکه به یک مادۀ دیگر، یک مشت خاک برمی‌دارد ماده برای او می‌شود. ماده جنبۀ آلیت و وساطت دارد. جنبۀ اصلیت ندارد.

جلسه ۴۲۲

7
  • وقتی که حضرت عیسی وارد قبرستان می‌شود و اشاره می‌کند به اینکه صاحب قبر بیرون بیاید اصلاً شاید استخوانی هم نمانده است، خاک هست. آن خاک‌ها را تبدیل به انسان نمی‌کند، آن نفس را از همین قبر زنده درمی‌آورد ولو اینکه اصلاً خاکی هم [نباشد] و اصلاً خاکی هم از اینجا تبدیل نشده است. چرا؟ چون نفسش در عالم برزخ وجود دارد پس در اینجا اعادۀ معدوم نشد بلکه همان زیدی که الآن در عالم برزخ هست و سیصد چهارصد سال پیش مرد را از همین قبرش بیرون می‌آورند بدون اینکه [خاکی باشد] فرض کنید همه چیز پودر و خاک شد و خاکش هم در رودخانه رفت و دریا شد، از دریا که درنمی‌آید از داخل قبرش درمی‌آید!

  • این پلاک را که الآن تشییع می‌کنند دیده‌اید؟! پلاک را دو فرسخ تشییع می‌کنند! این پلاک را داخل قبری دفن می‌کنند. اگر حضرت عیسی بیاید از همین قبر این زید را درمی‌آورد بااینکه اینجا پلاک بوده و اصلاً هیچ چیزی با این نیاورده‌اند اما چون روح به همین مکان تعلق گرفته است از همین‌جا انبعاث پیدا می‌کند. حالا آن حضرت عیسی بدن را از چه درست می‌کند؟! ما چه می‌دانیم! حالا یا خاک برداشت یااینکه اصلاً خاک برنداشت. ما در تبدل تجرد به ماده اگر یادتان بیاید گفتیم که خود نفس وقتی که می‌خواهد تعلق پیدا کند خود را به ماده تبدیل می‌کند و می‌تواند خود را به ماده تبدیل کند بدون اینکه از جایی ماده‌ای دست‌کاری بشود و حتی یک سلول بنا بر نظر آقای معظم و محترم آن سلول وجود داشته باشد!

  • کار دومی که انبیا می‌کنند این است که اصلاً نفس ناطقه خلق می‌کنند حیوان خلق می‌کنند! این خیلی عجیب است که چطور آن نفس ناطقه به‌واسطۀ نفس آن ولیّ خلق می‌شود یااینکه حیوان خلق می‌شود! حضرت عیسی این کار را می‌کرد! ﴿وَإِذۡ تَخۡلُقُ مِنَ ٱلطِّينِ كَهَيۡ‍َٔةِ ٱلطَّيۡرِ بِإِذۡنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيۡرَۢا بِإِذۡنِي﴾1 خدا نمی‌گوید که یک نفس کبوتری که صد سال پیش مرده بود را برمی‌داری می‌آوری، نه! با خود این گلی که درست می‌کنی روح حیوانی در آن می‌دمی نه‌اینکه روحی بوده است. این دو کار را انبیاء و اولیاء و اینها انجام می‌دادند.

    1. . سوره مائده (٥) آیه ١١٠. معاد شناسی، ج ٥، ص ٣٠٧:
      «و در آن زمانی که تو از گِل مثل صورت پرنده‌ای می‌ساختی به اذن من، و پس از آن در او می‌دمیدی، و بدین‌جهت آن گِل دمیده شده به اذن من به‌صورت پرنده‌ای به پرواز درمی‌آمد.»

جلسه ۴۲۲

8
  • تلمیذ: ...

  • استاد: تبدیل که نمی‌شود خودش است.

  • تلمیذ: خودش است ولی جسمش تبدیل شده.

  • استاد: شده باشد.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: اصلاً جسم مگر لذت می‌برد؟! شما روحتان یک دقیقه ...

  • تلمیذ: روح که لطیف است اما به‌وسیلۀ جسم جواب

  • استاد: خب این جسم هر وقت با روح باشد روح لذت می‌برد شما این جسمی که الآن دارید این همان جسمی است که ده سال پیش داشتید؟ ده مرتبه این جسم شما عوض شده است.

  • تلمیذ: سلول‌هایش عوض شده ولی کلاً عوض نشده است.

  • لذت مختص روح، نه بدن

  • استاد: همه‌اش عوض شده است! تمام سلول‌ها تا آن اپسیلونش1 عوض شده شما این موی سرتان که الآن هست چند دفعه تا حالا زدید؟! یا مثلاً تمام سلول‌های چشم همه عوض می‌شوند و هر سلولی می‌رود یک سلول دیگر به جایش می‌آید منتها آثار آن سلول قبل را بنا بر همان قانون وراثت و اینها به خودش می‌گیرد. این بدنی که الآن ما داریم بعد از چهل پنجاه سال، پنجاه دفعه عوض شده است، کدام‌یک از آن بدن‌ها می‌آید؟! ده دفعۀ دیگر هم شاید این بدن ما اصلاً به‌طورکلی تغییر کلی کند. آنچه که هست این است بدن هیچ‌وقت لذت نمی‌برد، شما که الآن غذا می‌خورید و از طعم این غذا لذت می‌برید زبان شما لذت برده یا خود شما؟!

  • تلمیذ: وسیله است.

  • استاد: احسنت! وسیله همین‌جا باشد؛ حالا چه این بدن چه غیر این بدن. نجار باید با آن آلت و تیشه خودش در بسازد حالا چه این تیشه و چه تیشۀ دیگر!

  • تلمیذ: ...

  • استاد: بله دیگر اشکال ندارد، یکی است، طور دیگر هم هست. حضرت ابراهیم در کیفیت تبدل یک خلق به همان کیفیت اوّلی و صورت اوّلیۀ خودش سؤال کرد. آن نفس طاووس، خروس، کلاغ و کذا که در آنجا بودند با ازبین رفتن این بدن و قطعه‌قطعه شدن آن، آیا آن نفس ازبین رفت یا نرفت؟!

  • تلمیذ: نرفت.

  • استاد: احسنت! کاری که حضرت ابراهیم در اینجا کرد آمد بین آن نفس و بین این قطعات ارتباط برقرار کرد. چطور؟ اجزائی که از آن حیوان قبلی وجود داشت همه را در هم مخلوط کرد ...، این‌طور بود دیگر؟!2 در هم روایت داریم.3 آن اجزاء یکی‌یکی جدا شد و آمد و تبدیل شد. چه کسی با اجزاء را این‌ کار را کرد؟! حضرت ابراهیم یعنی با آن اراده‌ای که کرد آن اجزاء را منسجم کرد.

    1. . اپسیلون: نام یکی از حرف های الفبای یونانی است اما به معنای یک عدد بزرگ‌تر از صفر ولی بسیار کوچک هم به‌کار می رود. (محقق)
    2. . سوره بقره (2) آیه 260:
      ﴿َإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِ‍ۧمُ رَبِّ أَرِنِي كَيۡفَ تُحۡيِ ٱلۡمَوۡتَىٰ قَالَ أَوَ لَمۡ تُؤۡمِن قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطۡمَئِنَّ قَلۡبِي قَالَ فَخُذۡ أَرۡبَعَةٗ مِّنَ ٱلطَّيۡرِ فَصُرۡهُنَّ إِلَيۡكَ ثُمَّ ٱجۡعَلۡ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٖ مِّنۡهُنَّ جُزۡءٗا ثُمَّ ٱدۡعُهُنَّ يَأۡتِينَكَ سَعۡيٗا وَٱعۡلَمۡ أَنَّ ٱللَهَ عَزِيزٌ حَكِيمٞ﴾. معاد شناسی، ج 4، ص 256:
      «و یاد بیاور آن زمانی را که حضرت ابراهیم گفت: ”پروردگارا! به من نشان بده چگونه زنده می‌کنی تو!“ خداوند در پاسخ پرسش ابراهیم می‌گوید: ”آیا تو به این معنی ایمان نداری و نرسیده‌ای؟“ گفت: ”بلی ایمان دارم و رسیده‌ام، ولی برای آرامش و سکون نفس خود تقاضا دارم؛ می‌خواهم آن‌طور دریای دل من آرام بگیرد که در آن هیچ موجی مشاهده نشود و هیچ اضطرابی نباشد.“ خطاب رسید: ”برو چهار مرغ پرنده بگیر و آنها را بیاور در خانه که با تو انس بگیرند، و بعد آنها را بکُش و قطعه‌قطعه کن و در یک هاون چنان بکوب که همه اجزاء و ذرّات آنها در هم داخل شود، و سپس در بالای هریک از این کوه‌ها یک جزء از آن را بگذار! و پس از آن، آنها را یک‌یک صدا بزن، می‌بینی که آنها با شتاب به‌سوی تو می‌آیند؛ و بدان‌که خداوند عزیز و حکیم است.“»
    3. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به الخصال، ج ۱، ص ۲64؛ بحار الأنوار، ج ۱۲، ص 6۳.

جلسه ۴۲۲

9
  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد