/9
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۴۲۷

1
  • درس چهارصد و بیست و هفتم

  • ادلۀ حکماء مشّاء بر امتناع اعادۀ معدوم (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • وَ اعتُرِضَ عَلى هذا الدّلیلِ بِأنّا لا نُسلِّمُ أنَّ ما یوجدُ فی الوقتِ الأوّلِ یَکونُ مُبتدأً البتّةَ و إنّما یَلزَمُ لَو لَم یَکنِ الوقتُ مُعاداً أیضاً.1

  • دلیلی را که حکماء مشّاء بر استحالۀ مُعاد بعد العدم بعینه آورده‌اند شامل اعاده شیء با خصوصیات و مقارنات و شرایط محتوی آن است که از جملۀ آن شرایط و مقارنات زمان بود. عرض شد که اگر قرار بشود خود آن شیء بعینه بعد العدم اعاده پیدا کند لازمه‌اش این است که آن زمان متصل به او هم اعاده پیدا کند چون اشیاء مادی محفوف به شرایط و مقارناتی هستند که از جملۀ آنها حدوث آنها در زمان است و قطعاً چون زمان تدریجی الحصول است و دارای اجزاء کمیّۀ اتصالیه می‌باشد بنابراین خود شیء در ظرف زمان دارای وصف سابقیت و لاحقیت خواهد بود و از این نقطه‌نظر اگر بخواهد یک امری که در یک شب اتفاق افتاده است دوباره بخواهد همان بعینه اتفاق بیفتد لازمه‌اش این است که آن امر مبتدا عین امر متأخر باشد درحالی‌که دو زمان از نقطه‌نظر حیثیت ذاتی خودشان باهم در تعارض و تقابل هستند. این دلیلی بود که حکماء برای امتناع اعاده معدوم ذکر کرده بودند.

  • بر این مسئله اعتراضی شده است که ما قبول نداریم که آنچه در وقت اول هست مبتدا باشد یعنی آنچه که در وقت اول هست به‌عنوان یک مبتدا نیست و این مبتدا در یک وضعیتی خواهد بود، یعنی بین شیء و زمان تفرقه ایجاد کرده‌اند و گفته‌اند که شیء در این وقت تحقق دارد و اگر قرار بر این باشد که خود شیء بخواهد اعاده پیدا بکند لازمه‌اش همان وضعیت اشکالی است که در اینجا ذکر کرده‌اید. والاّ اگر قرار بر این باشد که خود وقت هم بخواهد برگردد دیگر دراین‌صورت مبتدا معنا ندارد! اینکه یک شیء بخواهد در یک زمانی باشد بعداً او بخواهد به زمان دیگری اعاده پیدا کند و آن زمان به حال خودش باشد. این اشکال پیش می‌آید.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 358.

جلسه ۴۲۷

2
  • اشکال این است که فرض کنید یک حادثه‌ یا پدیده‌ای در یک وقتی از اوقات هست بعد خود این پدیده جدای از زمان بخواهد در یک وقت دیگر اعاده پیدا کند. خب صحبت در این است که وقتی این منوط و متصل به این زمان هست چطور شما این را از زمان منفک می‌کنید؛ زمان را به حال خود می‌گذارید ولی آن شیء را در وقت دیگری می‌آورید؟! دیگر دراین‌صورت اعاده معنی ندارد! اما اگر شما شیء و زمان را باهم در یک وقت دیگری آوردید؛ فرض بکنید یک حادثه‌ای که اتفاق افتاده است خداوند متعال خود آن زمان و آن شیء را حاضر کند یعنی به‌جای اینکه ما به زمان گذشته برویم، ما را در آن زمان ببرد.

  • بیان مثال برای تقدم و تأخر در عالم برزخ

  • فرض کنید انسان نشسته است و با خودش فکر می‌کند و الآن دارد وضعیت موجود را نگاه می‌کند خودش چشمش را می‌بندد و در دیروز می‌رود که دیروز چه اتفاقی افتاده است دوباره چشمش را می‌بندد و به پریروز می‌رود که ببیند پریروز چه اتفاقی افتاده است. دوباره در یک هفته پیش می‌رود همین‌طور به گذشته می‌رود؛ در نُه سال پیش یا هشت سال پیش یا ده سال پیش چه اتفاقی افتاده است؛ یعنی خودش را از زمان حاضر به زمان ماضی منتقل می‌کند؛ یعنی وجود خود را برمی‌دارد و در زمان ماضی قرار می‌دهد. این برحسب تفکر ابتدایی است. ولی در واقع ما به زمان ماضی نمی‌رویم و ذهن به عالم مثال و عالم ماده مراجعه می‌کند و در مثال عالم ماده در عین اینکه تفاوت و تقدم و تأخر وجود دارد ولی درعین‌حال همه چیز ثابت است یعنی نیازی نیست برای اینکه شما از یک نقطه به نقطۀ دیگر بروید. فرض کنید که الآن چشم و نگاه من متوجه یک میزان از مساحت مقابل من هست الآن از این دیدگاه و از این دو خطی را که من دارم به جلوی خودم نگاه می‌کنم تقریباً می‌توانم بگویم که به یک نگاه بدون اینکه چشم را گردش بدهم به یک لحظۀ واحد می‌توانم حدود یک متر را بدون گردش چشم در قرنیۀ خودم بیاورم ـ برای تقدم و تأخر عالم برزخ این مثال خیلی خوبی است ـ وقتی که به یک لحظه نگاه می‌کنم بدون اینکه [سر خود را حرکت بدهم] چون اگر بخواهم سر خودم را برگردانم تا کلّ آنچه که در این اطاق هست ببینم مجبور هستم که حرکت بدهم، نظر را از آن‌طرف بگیرم و بعد این چشم و حدقه حرکت بکند تا به دَم در برسد، در دَم در یک گردشی برای حدقه پیدا می‌شود طبعاً در این گردش تقدم و تأخر زمانی و مکانی موجود است. ولی نه، فرض کنید آنچه که شما درمقابل خودتان به یک لحظه می‌بینید خطوط متفاوتی از قرمز، سبز، آبی و سیاه است و هرکدام از اینها دارای الوان و اَشکالی هستند، آنچه را که شما در یک لحظه می‌بینید تقدم و تأخر ندارد. آنچه که در خارج هست تقدم و تأخر دارد. الآن ببینید آن قرمز، مقدم بر آن رنگ زرد است، آن رنگ زرد مقدم بر رنگ آبی است و آن رنگ متقدم بر سفید است و هَلُمَّ جرّاً. تااینکه در اینجا و درمقابل شما می‌آید و آن اشیاء دیگر از دید پنهان می‌شوند پس نگاه شما به اشیاء خارجی تقدم و تأخر ندارد، همۀ این اشیاء به یک لحاظ می‌آیند ولی خود آنها در خارج تقدم دارند، اول این است، بعد این است و بعد این است. عین همین مطلب را شما در صور برزخی و صور مثالی پیدا کنید. آنچه که در عالم مثال هست به یک نظره می‌شود بر همۀ آنها احاطۀ ادراکی و شعوری پیدا کرد اما آنچه که در خود عالم برزخ و مثال هست به مقتضای سنخیت خودِ عالم مثال، تقدم و تأخر دارد و براساس همان تقدم و تأخر، تقدم و تأخر مُلکی در این عالم پیش می‌آید، یعنی آنها برای موجودات متکوّنی که در عالم کون و فساد تحقق خارجی پیدا می‌کنند، جنبۀ علّی دارند.

جلسه ۴۲۷

3
  • حالا ما در اینجا ذهن خود را نسبت به یک امری که قبلاً بوده است می‌بریم. فرض این آقایان بر این است که به‌جای اینکه شما خودتان را در مامضیٰ ببرید، مامضیٰ را در کنار خودتان بیاورید؛ یعنی وقتی که یک شیء معدومی را اعاده می‌کنید معنایش این نیست که فقط خود آن شیء جدای از زمان در اینجا آمده است تا ایراد پیدا بشود. اگر او بدون زمان خودش آمده است پس این مبتدا نیست. این چطور ممکن است؟! این شیء با زمان خودش قرین و ملصق و چسبیده است و نمی‌شود جدا بشود! این شیء اگر با آن زمان آمده است خب چطور زمان گذشته می‌آید و با زمان معاد اتحاد برقرار می‌کند؟! درحالی‌که بَینَهما بون بعیدٌ. اگر آن زمان گذشته می‌آید و زمان الآن را کنار می‌زند خب این خلاف است چون الآن فرض بر این است که زمان دست من و شما نیست و زمان یک حال خاصّ به خودش را دارد. ما بخواهیم یا نخواهیم این یکی پس از دیگری متدرج الحصول حاصل خواهد شد. دست من نیست که حالا ما این شب سه‌شنبه را بردارم و به‌جای آن شب یک‌شنبه را بگذارم! اگر قرار باشد که شب یک‌شنبه با حفظ شب سه‌شنبه یکی بشود خب جمع متنافیین است! دیگر در اینجا این اتحاد هیچ معنایی نمی‌تواند داشته باشد.

  • ایرادی که این آقایان می‌کنند خیلی ایراد تقریباً خنده‌داری است!! می‌گویند که اگر خود زمان همراه آن بیاید دیگر در اینجا ایرادی پیش نمی‌آید چون همان مبتدا آمده است در اینجا حضور پیدا کرده است و وقتی حضور پیدا می‌کند خودش برای خودش زمان تشکیل می‌دهد. نه‌اینکه می‌آید با زمان متأخر متحد بشود تا این موارد ایراد پیش بیاید. یعنی فرض کنید یک‌دفعه شما چشم باز می‌کنید و به‌جای اینکه شب سه‌شنبه ببینید، شب یک‌شنبه می‌بینید نه‌اینکه شب سه‌شنبه را همراه با شب یک‌شنبه [ادراک کنید].

جلسه ۴۲۷

4
  • مثل اصحاب کهف که [این‌طور] بودند! مثلاً چطور سیصد سال اصحاب کهف [زمان را حس نکردند]. یک‌دفعه چشم باز کردند و یک‌خرده چشم‌هایشان را مالیدند و یک نگاهی این‌طرف و آن‌طرف کردند و [گفتند:] گرسنه‌مان است! چقدر خوابیده‌ایم؟ یک چند ساعتی! آمدند و بیرون را نگاه کردند. بله، آفتاب بالا آمده است! خیلی هم راه آمده‌ایم و فرار کردیم و با ترس و اینها آمده‌ایم ضعف ما را گرفته و خوابیده‌ایم. حالا هم بیاییم و در شهر برویم و چیزی بگیریم. یکی از آنها بلند می‌شود و پایین می‌آید و می‌آید و می‌آید و می‌بیند که چرا این‌طوری است؟! این چیست؟! دیروز که خانه این‌طور نبود! ساختمان‌ها این‌طوری نبود! باغ که این‌طوری نبود! دقیقاً حال او را درنظر بیاورید، این در یک هم‌چنین حالی چه احساسی دارد؟ این کسی که از هیچ‌چیز خبر ندارد! هیچ قضیه‌ای اتفاق نیفتاده است فقط نصف روز خوابیده است!

  • ﴿قَٰلَ كَمۡ لَبِثۡتُمۡ * قَالُواْ لَبِثۡنَا يَوۡمًا أَوۡ بَعۡضَ يَوۡمٖ﴾1 یک روز خسته بودیم و فرض بکنید یک صبح تا عصر خوابمان برده است. دیشب خوابیدیم یا ﴿أَوۡ بَعۡضَ يَوۡمٖ﴾! بیرون می‌آید و یک‌دفعه نگاه می‌کند! چه احساسی برای او پیدا می‌شود؟ اصلاً انگار یک مسئلۀ جدید را می‌بیند! نمی‌تواند بین این صورتی که الآن ذهن او دارد عکس‌برداری می‌کند و صورتی که دیروز به حساب خودش عکس‌برداری کرد جمع کند! این درخت اینجا بود الآن آن درخت نیست! ما زیر این درخت نشستیم! اگر آن را کَنده باشند جای آن هست ولی اصلاً جای آن سبزه درآمده است! چرا این‌طوری است؟! این درختی که دیروز نشستیم و زیر آن ناهارمان را خوردیم الآن سبزه درآمده است! غار را نگاه می‌کند می‌بیند که غار همان است! سنگ‌ها که تکان نمی‌خورند، سنگ‌ها همان است. الآن این کوه‌ها از زمان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به همین شکل بوده‌اند! 1300 سال! الآن هم که ما می‌رویم و نگاه می‌کنیم همین شکل است. آن‌طوری نبوده‌اند و بعد حالا این‌طوری شده باشند، نه! همان سنگی که در آنجا هست وضعیتش الآن هم همان است.

    1. . سوره مؤمنون (23) آیه 112 و 113. معاد شناسى، ج ‌1، ص 160:
      «شما چقدر در روى زمین درنگ کردید؟ * آنها در پاسخ می‌گویند: ما یک روز یا مقدارى از یک روز را توقف کردیم‌.»

جلسه ۴۲۷

5
  • سیصد سال خیلی نیست ولی درخت نه دیگر [تغییر می‌کند] درخت می‌افتد، باد می‌زند خشک می‌شود و فلان می‌شود. سیصد سال وقت کمی نیست! او نمی‌تواند بین این دو تصویر را در ذهن خودش جمع کند لذا می‌گذرد. یعنی نمی‌فهمد که قضیه چیست! می‌گوید که حالا برویم ببینیم در شهر چه خبر است؟ در شهر می‌آید و می‌بیند که همه چیز عوض شده است اصلاً این شهر، آن شهری که سیصد سال پیش دیده است نیست!! مدام به مغز خودش فشار می‌آورد که بابا من دیروز از اینجا فرار کردم، چرا این‌طوری است؟ چرا خیابان‌ها این‌طوری شده است؟ چرا اصلاً خانه‌ها این‌طوری است؟ خانۀ خودش اصلاً چرا [تغییر کرده است]؟

  • حالا اگر فرض کنید که آن شیء معاد به همین کیفیت بیاید و الآن یک‌دفعه ما چشم باز کنیم و ببینیم اِ! این چه حالتی پیدا می‌شود؟ مرحوم آخوند می‌گویند که این حالتی که الآن برای تو پیدا می‌شود دلیل بر تقدم و تأخر زمانی است. تو جفنگ می‌گویی که آن شیء با همان زمان مبتدای خودش بیاید و یک‌دفعه شب یک‌شنبه، شب سه‌شنبه بشود. نه، اشتباه است! شب سه‌شنبه دست من و شما نیست که شما بخواهید یک‌شنبه را سه‌شنبه بکنید. شب یک‌شنبه اگر بخواهد شب سه‌شنبه بشود شب سه‌شنبه در ذهن ما هست، دوشنبه بوده است و یک‌شنبه رفته است و بعد از دوشنبه هم یک‌شنبه نیست بعد از دوشنبه، سه‌شنبه می‌شود. مثل اینکه بگوییم: یک دو سه چهار سه دو! نمی‌شود دیگر! بعد از یک دو سه چهار، پنج هست دیگر به سه برنمی‌گردد! این یک روال خودش را دارد طی می‌کند؛ یک دو سه چهار پنج! نه یک دو سه چهار سه! این روال موجب مسئلۀ لحوق و سبق و صفات و آثار زمانیه‌ای است که اینها لازمۀ زمان هستند مثل زوجیت که برای اربعه است. چطور زوجیت برای آن لازمۀ ذات اوست شما نمی‌توانید از اربعه، زوجیت را منسلخ کنید. همین‌طور مسئلۀ سبق و لحوق هم به همین کیفیت برای خودش باقی خواهد بود.

جلسه ۴۲۷

6
  • بنابراین اگر شما بخواهید آن شیء را با زمان برگردانید قطعاً باید لوازم ذاتیۀ او که سبق و لحوق است هم برگردد، اگر آن‌هم بخواهد برگردد فَیَعودُ الإشکال! بنابراین اصل و اساس اشکال و هردو جوابی که داده شده است زیر سؤال قرار می‌گیرد.

  • وَ اعتُرضَ عَلى هذا الدّلیلِ بِأنّا لا نُسلِّمُ أنَّ ما یوجدُ فی الوقتِ الأوّلِ یَکونُ مُبتدأً البتّةَ و إنّما یَلزَمُ لَو لَم یَکنِ الوقتُ مُعاداً أیضاً.1

  • متکلیمن بر این دلیل اعتراض کرده‌اند که این را قبول نمی‌کنیم که آنچه که در وقت اول پیدا می‌شود این مبتداست. آنچه که در وقت اول است مبتدا و به‌عنوان ابتدا نیست. لازم می‌آید اگر وقت معاد نباشد. اما اگر وقت معاد باشد دیگر آن مبتدا نیست چون مبتدا در جایی هست که یک امری جدای از زمان انجام بشود بعد این امر، زمان را آنجا بگذارد و خودش بلند بشود و در اینجا بیاید. می‌گوییم که این ابتدائاً در اینجا حاصل شده است بعد ثانیاً در زمان دیگر حاصل شده است اما اگر آنچه که در وقت اول هست با زمان خودش بیاید دیگر مبتدا و معاد معنی ندارد که بخواهد آن معاد شده باشد و زمان اول و زمان ثانی [بی‌معناست]. خود همان آمده است! مثل اینکه خدا یک شیئی را [با زمانش دوباره بیاورد].

  • می‌خواستند یک بدن مومیایی شده یا یک چیز [دیگر] را بدزدند بعد گفتند که اگر بخواهند این را دربیاورند شاید [خراب] بشود، از چند طرف اصلاً خاک را کندند و خاک را با آن، همه را باهم درآوردند! یعنی خود مُرده و خاک اطرافش را ـ ضریحش یا حالا آن چیزی که در آن بوده هست ـ کلّ آن را درآوردند و به جای دیگر بردند! این همین قضیۀ مُعاد می‌شود. یعنی خود آن بدن را با آن جوانبش آوردند و به جای دیگری منتقل کردند. حالا اینها می‌گویند که قضیۀ ما هم همین است، آن شیء را بدون زمان اعاده نمی‌کنیم که شما اشکال کنید، خدا شیء و زمان را با همدیگر برمی‌دارد و اینجا می‌آورد! بنابراین اشکالی پیش نمی‌آید چون اشکال در آنجاست که یک شیء در وقت دوم عین او بیاید. شما می‌گویید که این به زمان چسبیده است، اگر خود او با زمان باهم بیاید بنابراین دیگر دراین‌صورت ابتدا معاد نمی‌شود، ابتدا و انتها در آنجایی است که یک شیء در دو زمان باشد و این دراین‌صورت یک امر واحد است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 358.

جلسه ۴۲۷

7
  • ایجاد تسلسل در صورت اعادۀ زمان همراه با شیء

  • ثُمَّ بِهذا الکلام أوردَ عَلى ما یُقالَ لَو أعیدَ الزَّمانُ بِعَینِهِ لَزمَ التسلسلُ لِأنَهُ لا مُغایرةَ بینَ المبتدإ و المعادُ بِالماهیةِ و لا بِالوجودِ و لا بِشی‌ءٍ مِنَ العَوارضِ و إلّا لَم یَکن لَه إعادةٌ بِعینِهِ بَل بِالسابقیةِ و اللاحقیةِ.

  • به همین دلیلشان بر آنچه که گفته می‌شود ایراد وارد شده است. اگر زمان بخواهد اعاده پیدا بکند تسلسل لازم می‌آید چون دیگر دراین‌صورت نه به ماهیت مغایرت هست و نه به وجود، چون مبتدا عین معاد می‌شود و هیچ‌کدام از عوارض با همدیگر مغایرت ندارند چون همان شیء برمی‌گردد و شیء دیگری خواهد شد. والاّ برای او اصلاً اعاده معنا ندارد بلکه به سابقیت و لاحقیت است. چرا تسلسل لازم می‌آید؟ چون ما گفتیم که اگر یک شیئی بخواهد ابتدا پیدا بکند یا بعداً بیاید دراین‌صورت خود زمان، خود سابقیت و خود لاحقیت هم یک زمانی است و او هم مسبوق به یک زمان دیگر است!

  • مسئلۀ سابقیت و لاحقیت جزو لوازم ذاتی زمان

  • بنابراین اگر یک شیئی بخواهد اعاده پیدا کند و جایش را عوض کند باید تمام زمان‌های قبل جایشان را عوض کنند چون هرکدام از این زمان نسبت به زمان دیگر سبق دارد و نسبت به زمان دیگر لحوق دارد و این مسئلۀ سابقیت و لاحقیت جزو لوازم ذاتی زمان است. پس وقتی شما یک امر مبتدا را با زمان می‌خواهید حرکت بدهید، نمی‌توانید این را از بقیۀ زمان‌ها جدا کنید چون کمّ متصل است. منفصل که نیست! کمّ متصل تمام اجزایش به همدیگر مربوط هستند. فرض بکنید این دو کاغذ به همدیگر چسبیده است وقتی شما این کاغذ را می‌خواهید بردارید بیاورید این کاغذ هم با خودش خواهد آمد، اینکه می‌آید این را هم با خودش می‌آورد و هَلُمَّ جرّاً. دیگر تمام زمان‌های قبل باید تشریف بیاورند درحالی‌که شما می‌گویید که خدا یک تکه را برمی‌دارد و می‌آورد و در جای دیگر قرار می‌دهد! تسلسل هم طبعاً این است که هرکدام مترتب بر دیگری است و در آن‌هم اشکالی پیش می‌آید.

جلسه ۴۲۷

8
  • بِأنَّ هذا فی زمانِ سابق و هذا فی زمانِ لاحِق فَیَکونُ لِلزمانِ زمانٌ فَیُعادُ بَعدَ العَدمِ و یَتسلسل.

  • آن جوابی که ما می‌دهیم این است: این در زمان سابق انجام شده است این امر مبتدا در زمان سابق بوده است و این در زمان لاحق است. پس برای زمان هم یک زمانی هست چون وقتی که ما می‌خواهیم این مبتدا را با زمانش در اینجا بیاوریم آن زمان بالنسبه به این زمان سابق می‌شود. پس هر زمانی یک زمانی دارد که سابقیت باشد. خود آن سابقیت هم مبتنی بر یک لاحقیتی است و تمام آنها داخل در همین سلسله قرار خواهند گرفت. بعد العدم آنها می‌آیند و یَتسلسَل.

  • دَفعٌ تَحصیلیٌ:

  • لا یحتَجِبنَ عَن فِطانَتِکَ أنَّ السَّبقَ و الابتداء و اللحوق و الانتهاء مِنَ المَعانی الذاتیةِ لِأجزاءِ الزَّمانِ کَما سَتَطلِعُ عَلیهِ حَیثُ یَحین وَقتُه و بِالجملَةِ وقوعُ کُلِّ جُزءٍ مِنَ أجزاءِ الزَّمانِ حَیثُ یَقعُ مِنَ الضَّروریاتِ الذاتیةِ لَهُ لا یَتَعدّاه.

  • این دفع تحصیلی تتمۀ همین مطلب است؛ مخفی نماند که سبق و ابتدا و لحوق و انتها همین معانی ذاتی اجزاء زمان هستند مثل زوجیت برای اربعه می‌ماند. بعداً وقت و فرصتش بیاید هر جزئی از اجزای زمان که در هرجا واقع بشود این از ضروریات ذاتیۀ برای زمان است. وقتی که ما می‌گوییم که شب یک‌شنبه، ضرورت ذاتی زمان شب یک‌شنبه این است که حتماً شب یک‌شنبه باشد نه شب دوشنبه یا شب شنبه، از این خصوصیت زمانی تعدّی نمی‌کند.

  • مَثلاً کَونُ أمسِ مُتَقدِّماً عَلى غَدٍ ذاتیٌ لِأمسِ کَما أنَّ التأخّرَ عَنهُ جوهریٌّ لِغدٍ و کذا نِسَبُ کُلِّ جزءٍ مِنَ أجزاءِ الزَّمانِ إلى غَیرهِ مِن بواقی الأجزاءِ.

  • مثلاً اینکه دیروز متقدم بر فرداست ذاتی برای امس است. تأخر از امس، جوهری برای فرداست اینکه شما هر جزئی از اجزاء زمان را به غیر آن جزء از بواقی زمان نسبت بدهید این‌هم همین است شما بیاید شب یک‌شنبه را به شب سه‌شنبه نسبت بدهید! اینکه نمی‌شود! شب یک‌شنبه برای این قطعه از زمان است! حالا شما می‌خواهید اسم آن را شب یک‌شنبه بگذارید، می‌خواهید شب شش‌شنبه بگذارید، در اسم فرقی نمی‌کند! بالأخره آنچه که مربوط به امشب است لازمۀ این جزء زمان است. نسبت این عنوان به این زمان خاص برای این جزء است. شما نمی‌توانید این عنوان را بردارید و به یک جزء دیگر از اجزاء باقیه نسبت بدهید. آنچه که بعداً یا قبلاً هست.

جلسه ۴۲۷

9
  • فَلَو فرضَ کَونُ یَومِ الخَمیسِ واقعاً یَومَ الجُمعةِ کانَ مَعَ فَرضٍ وُقوعِهِ یَومَ الجُمعةِ یَومَ الخَمیسِ أیضاً لِأنَهُ مقوّم لَهُ لا یُمکِنُ انسِلاخُهُ عَنهُ.

  • اگر این‌طور باشد در عین اینکه شما فرض کردید پنج‌شنبه، جمعه است، یوم الخمیس هم باشد، خب اینکه نمی‌شود! چون یوم الخمیس بودن مقوّم برای این جزء از زمان است. انسلاخ یوم الخمیس از خودش که این قسمت از زمان باشد ممکن نیست.

  • فَحینَئذٍ نَقولُ الزَّمانُ المُبتدا کَونُهُ مُبتدأً عَینُ هویتهِ و ذاتِهِ فَإذا فُرضَ کَونُهِ مَعاداً لا یَنسلِخُ عَن هویتِه و ذاتهِ فَیَکونُ حینئذٍ مَع کَونِهِ مَعاداً بِحَسبِ الفَرضِ مُبتدأً بِحَسبِ الحقیقةِ لِأنَّهُ مِن تَمامِ فَرضِهِ فَلَو لَم یَکُن مُبتدأً لَم یَکُنِ المَفروضِ هوَ هوَ بَل غَیره فانهَدمَ الأساسان و انفَسخَ الجوابان.

  • خب حالا این مقدمه برای این است؛ زمان ابتدا این است که این از یک هویت خودش و ذات خودش مبتدا باشد؛ ابتدائیت جزو هویت، ذات، تشخص خارجی‌ و حقیقت خارجی آن است، نه‌اینکه جزو عوارضش است. حالا این عوارض یک روز بیاید یک روز یک عوارض دیگر بیاید! اگر فرض بشود که این معاد است درحالی‌که منسلخ از هویت و ذاتش نشده. در این موقع در عین اینکه این به‌حسب فرض معاد است، این مبتدا به‌حسب حقیقت باشد چون فرض این است که مبتدا و در اول باشد، اگر مبتدا نباشد پس آن که معاد شده است معاد نیست! فرض این است که آنچه که مبتدا است آن معاد است نه‌اینکه یک چیز دیگر! خب یک چیز دیگر مثل آن است. بعینه آن را که مفروض است که آن حادثۀ روز یک‌شنبه است.

  • ... جواب ازبین می‌رود. هم اساس اینکه آن شیء مبتدا معاد است و هم اساس اینکه زمان با او برمی‌گردد هردو ازبین می‌رود و این دو جوابی هم که بالا داده شد آن‌هم باطل می‌شود.

  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد