پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 13 و 14: حقائق الأشياء أي الأمور ...؛ أقسام الممکن
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق اقسام «امکان» در فلسفه اسلامی میپردازند. بحث با تفکیک میان امکان ذاتی و امکان استعدادی آغاز میشود؛ بدین معنا که هر موجودی در ذات خود ممکن است، اما در تحقق خارجی، برخی موجودات مانند مجردات تنها به امکان ذاتی نیاز دارند، در حالی که مادیات و زمانیات برای تحقق، نیازمند شرایط و امکانات استعدادی هستند. در ادامه، نحوه ارتباط ممکنات با یکدیگر و نسبت آنها با واجبالوجود تبیین شده و این نکته مورد تأکید قرار میگیرد که اختلاف در فیض و تقدم و تأخر حوادث، نه از ناحیه واجبالوجود، بلکه ناشی از تفاوت در ماهیت و استعدادِ خودِ ممکنات است. در نهایت، این بحث به رفع شبهات پیرامون علیت و ضرورت رعایت سلسله مراتب در عالم هستی منجر میشود تا روشن گردد که چرا برخی امور در نظام آفرینش بر برخی دیگر تقدم دارند.
درس چهارصد و هفتاد و ششم
بحث راجع به ممکن و اقسام ممکن (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل (14).
فی أقسام الممکن.1
این بحث مطلبى ندارد من نگاه کردم و همانطور که بعضى گفتند ـ کتاب من هم مثل کتاب شماست ـ در اینجا هم دیدم و تذکر دادم که اصلاً تعجب است که چرا مرحوم آخوند این بحث را در اینجا آوردهاند و این را مىبایست در همان مباحث قبلى مطرح میکردند!
وجود دو نوع امکان در تقسیم ممکن
بحث راجع به ممکن و اقسام ممکن است. ایشان مىفرمایند که در تقسیم ممکن دو نوع امکان وجود دارد؛ امکان اول امکان ذاتى است که به خود ذات و هویت شىء خارج تعلق مىگیرد و این امکان ذاتى شامل همۀ ممکنات از ماسوىالله میشود؛ یعنى هر چیزى که وجود براى او ضرورت ندارد متصف به امکان ذاتى خواهد بود چه مبدعات همانطور که قبلاً گفتیم؛ آنهایى که صرف نظر از امکان براى استفاضۀ وجوب و استجلاب وجوب از آن وجود اتَمّ، در وجود و ذات خودشان احتیاج به شرط و مقارنه و شىء دیگرى ندارند. عالم ملائکه و عالم انوار و عالم عقول احتیاج به چیزى ندارند! نفسِ امکان ذاتى در وجود آنها کفایت مىکند براى اینکه از جانب مفیض به آنها افاضۀ وجود بشود و آنها در عالم اعیان تحقق پیدا کنند ولى بعضى از ممکنها را داریم غیر از امکان ذاتى مثل مادیات احتیاج به چیزهاى دیگرى هم دارند مثلاً در زمانیات گفتیم که اگر یک پسرى بخواهد متولد بشود این مشروط به این است که اول پدر او متولد بشود، آن امکان ذاتى در فرزند جای خود را عوض نمیکند تا خدا اول پسر را خلق کند و بعد پدرش را خلق کند، این یکجورى مىشود!!
اما در مورد مادیات و زمانیات و آنچه را که بروز متىٰ و أین، مکان براى آنها ضرورت دارد در اینجا مىبینیم که این حوادث صرفنظر از امکان ذاتى که براى خود آن ماهیت است یک شرایط دیگری را هم لازم دارد که آن شرایط خارج از ذات آنهاست که همراه با ماده موجب مىشود که براى آن صورت یکى پس از دیگرى براى آنها بیاید و همینطور این امکانى که در این ذات و هویت یک عین خارجى قرار دارد براى رسیدن به یک هویت دیگر باید آن ذات را مستعد کند که بتواند صورت دیگرى براى او بیاورد که از این تعبیر به امکان استعدادى مىشود. ممکن است یک شىء امکان ذاتى داشته باشد ولى امکانات استعدادى نداشته باشد. بنابراین اشیاء در وجود خودشان بر دو امکان قرار دارند؛ یا امکان ذاتى یا امکان استعدادى.
آن تقسیمى که در اینجا نسبت به امکان استعدادى میشود کرد آن امکانى است که در ارتباط با شىء دیگر ملاحظه مىشود نهاینکه خودش فیحدّنفسه [ممکن باشد]. فرض کنید که یک جنین که مىخواهد تبدیل به علقه، مُضغه و یک فرزند بشود گرچه خود این نطفه در ذات خودش امکان ذاتى براى انسان شدن دارد ولى امکان استعدادى ندارد زیرا این امکان استعدادى شرایطى را مىطلبد که آن شرایط در نطفه و در حال جنین بودن منتفى است و باید آن شرایط مهیا شود تااینکه صورت نوعیۀ مرتبۀ بعدى نسبت به این ممکن شود والاّ ممکن نمىشود و مستحیل و ممتنع است زیرا آن شرایط الآن مفقود است و محلّ براى این شرایط همان ماده است که آن ماده قابلیت براى تجدّد صورت دیگر را بهواسطۀ این شرایط به خود مىگیرد. بنابراین ممکن است که امکان ذاتى در یک شىء باشد ولى امکان استعدادى در یک شىء نباشد.
همینطور مرحوم آخوند میفرمایند: یک شىء ممکن است که فىحدّذاته ممکن باشد ولى به نسبت به شیء دیگر واجب باشد مثلاً صورت خودش فیحدّنفسه امکان ذاتى دارد ولى وقتى که انسان نسبت به ماده لحاظ مىکند مىبیند که واجب است و نسبت به ماده نمىتواند ممکن باشد ولى عرض نسبت به معروض [امکان دارد]. عرض فیحدّنفسه امکان ذاتى دارد ولى نسبت به موضوع هم وجوب ندارد بلکه امکان دارد. البته ما نمىتوانیم بگوییم که عرض بهعنوان کلى امکان ذاتى دارد! شاید منظور ایشان عرض خاص است. یک شىء براى تحقق خارجى خودش عرض بهعنوان کلى براى او وجود دارد اما عرض خاص مثلاً بیاضیت براى این کتاب یا سوادیت براى جلد این وجوب ندارد بلکه امکان ذاتى و خارجى دارد که همان امکان وقوعى است ولى خود موضوع نسبت به عرض موضوع فیحدّنفسه و در ذات خودش امکان ذاتى دارد ولى وقتى که نسبت به اعراض سنجیده مىشود دیگر امکان ندارد.
نحوۀ ارتباط یک شیء ممکن با شیء دیگر
بنابراین امکان هم به یک تقسیم دیگر در اینجا دو نحو فرض شد؛ یک امکان ذاتى که به خود شىء برمىگردد و یک امکانى که در ارتباط شىء با شىء دیگر ملاحظه مىشود. وقتى یک شىء ممکن در ارتباط با شىء دیگر ملاحظه شد یا واجب است و یا ممکن است و یا نسبت به شیء دیگر ممتنع است. چیزى که الآن داراى این عرض است؛ شیئى که داراى سواد است ـ اگر به همین کتاب ملاحظه بشود ـ در شرایط فعلى، بیاضیت آن ممتنع مىشود چون تضاد قابل جمع در آنِ واحد و در محلِ واحد نیستند. از این نقطهنظر هر چیزى که داراى امکان ذاتى است مىتواند واجب یا ممکن بشود و هر چیزى که داراى وجوب نسبت به شىء دیگر است لازم نیست که داراى امکان ذاتى باشد مثل بارى تعالى که واجب الوجود است و وجوب او اقتضاء آن خلق و علیت براى معلولها را مىکند درحالىکه امکان ذاتى براى او حمل نمىشود. این ماحصل مطالبى بود که ایشان در اینجا گفتند. عرض کردم که خیلى مطلبى ندارد و سریع میشود متن را خواند.
فصل (14).
المُمکنُ یَنقسمُ إلىٰ ما یَکونُ ممکنَ الوجودِ فی ذاتِه و إلىٰ ما یَکونُ مُمکنَ الوجودِ لِشیءٍ و کُلُّ ما هوَ مُمکنُ الوجودِ لِشیءٍ فَهوَ مُمکنُ الوجودِ فی ذاتِه و لا یَنعکِس.1
ممکن دو نوع میشود در خارج تصور بشود؛ یکى اینکه منقسم بشود به آنچه که فىحدّذاته ممکن الوجود است این همان امکان ذاتى است که روى همۀ اشیاء بار مىشود چه مبدعات و مجردات که وجود آنها احتیاج به زمان و حدوث ندارد ـ حدوث زمانى نه حدوث ذاتى ـ احتیاج به شرایط امکان، زمان، ترتّب، مضیء زمان و تدرّج ندارد إلى ما یَکونُ ممکنُ الوجودِ و یا مثل مکان دارد.
قسم دوم ممکن آن ممکنى است که ممکن الوجود است و به ملاحظۀ شىء دیگر ممکن است. عرض به ملاحظۀ موضوع ممکن است ولى وقتی شما موضوع را با عرض لحاظ مىکنید واجب مىشود؛ یعنى در عروضِ عرض باید موضوع وجود داشته باشد ولى در خود موضوع لازم نیست عرض وجود داشته باشد البته عرض به معنای خاص منظور است، نه عرض کلى که آن عرض باید برای هر موضوعى باشد چون موضوع بدون عرض که نداریم!
و کُلُّ ما هوَ مُمکنُ الوجودِ ... هر چیزى که براى چیز دیگر و نسبت به چیز دیگر ممکن الوجود است باید فىحدّذاته ممکن الوجود باشد چون همینکه شما مىگویید که براى او ممکن الوجود است به این معنا است که ممکن است این نباشد و چیزى که وجود و عدم در ذات او مساوى است ذاتاً ممکن الوجود است و لا یَنعکِس. ممکن است یک شیئی فىحدّذاته ممکن الوجود باشد و امکان ذاتى داشته باشد ولى نسبت به شىء دیگر واجب باشد. صورت، امکان ذاتى دارد ولى نسبت به ماده وجوب دارد و دیگر امکان ندارد.
تلمیذ: در قسم قبل بود: ما یَکونُ ممکنَ الوجودِ فی ذاتِه بعد اینجا قسم دوم مُمکنُ الوجودِ لِشیءٍ را آمد و فرمود که ممکنُ الوجودِ فی ذاتهِ...
استاد: نه، آن که ممکنُ الوجودِ لِشىءٍ است این حتماً باید فىحدّذاته هم ممکن الوجود باشد ولی بهعکس آن نمیشود؛ یعنی شیئی که نسبت به شىء دیگر ملاحظه مىشود؛ شما صورت را نسبت به ماده ملاحظه کنید، آیا نسبت به ماده ممکن است یا واجب است؟ واجب است چون مادۀ بدون صورت که نداریم! پس صورت براى ماده واجب مىشود درحالىکه صورت براى ماده امکان ذاتى دارد.
تلمیذ: خب اینجا فرمود که عکس آن نیست درصورتیکه همان قسم اول ما یَکونُ ممکنَ الوجودِ فی ذاتِه منتها برای شیء هم نیست مثل مجردات که فرمودید، مگر الآن این عکسِ آن نشد؟
استاد: نه! خود ممکن الوجود لِشىءٍ دو نحو است؛ یعنى ایشان میخواهند بگویند که این ممکنُ الوجودِ لِشىءٍ، ممکنُ الوجودِ لِذاتهِ هم هست. آن مطلبى که گفتم مربوط به مجردات است آن مطلب خارج از این قضیه بود. هر چیزى که ممکن الوجود است هر چیزى که ماسوىالله است چه مبدعات باشد که مجردات است و چه غیر مبدعات باشد هردوی اینها امکان ذاتى دارند. این یک مطلب است. البته ایشان این را بعداً نسبت به این قضیه مىگویند منتها من اول گفتم.
ولى صحبت ایشان در اینجا این است که هر چیزى که امکان ذاتى دارد؛ چه مبدعات و چه غیر مبدعات و مادیات داراى امکان ذاتى است، ممکن است در ارتباط با شىء دیگر ممکن یا واجب باشد آن که نسبت به شىء دیگر ممکن است مثل عرض نسبت به موضوع است. عروض عرض براى موضوع ممکن است. الآن سواد که عارض بر این کتاب شده است عروض سواد بر این کتاب امکان دارد و ممکن الوجود است، مىتواند عارض نشود و به جاى سواد بیاض یا یک رنگ دیگر عارض شود. بنابراین گرچه خود سواد ممکن الوجود است ولى در ارتباطش با کتاب و حملش بر این موضوع باز امکان خودش را ازدست نمیدهد. ولى یک چیزهای دیگرى داریم که در عین اینکه ممکن الوجود هست در ارتباط با شىء دیگر واجب میشود مثل صورت که ممکن الوجود است ولى در ارتباط با ماده واجب الوجود میشود. ایشان میخواهند این را بگویند.
فَإنَّ مِنَ المُمکناتِ ما هوَ مُمکنٌ فی نَفسهِ و لا یَکونُ مُمکنَ الوجودِ لِشیءٍ آخرَ بَل إمّا واجبُ الوجودِ لِشیءٍ آخر کالصورِ لِلموادِ و الموضوعاتِ لِلأعراضِ أو مُمتنعُ الوجودِ لِشیءٍ کالجواهرِ القائمةِ بِأنفُسِها.1
بعضى از ممکنات صورت فیحدّنفسه ممکنه مثل صورت انسانیت و صورت حیوانیت ولى براى شىء دیگر که ماده باشد ممکن الوجود نیست چون نسبت به آن واجب است تا صورت نباشد ماده تبدیل به نوع نمیشود تا صورت نباشد این ماده تبدیل به قرطاس نمیشود و هیولا تبدیل به شىء خارجى نمیشود.
بَل إمّا واجبُ الوجودِ لِشیءٍ آخر ... یا براى شىء دیگر واجب الوجود است مثل صور براى مواد و موضوعات نسبت به اعراض همۀ اینها واجب الوجود هستند یا براى شىء دیگر ممتنع الوجود است کالصوَرِ لِلموادِ و الموضوعاتِ لِلأعراضِ ... [مثل صور برای مواد و موضوعات برای اعراض یا ممتنع الوجود برای شیئی مثل جواهری که بنفسه قائماند] مثل عقول مفارق عالم انوار و ملائکه، اینها نسبت به شىء دیگر مثل انسان و نفوس ممتنع الوجود هستند زیرا آن عقول مفارق هیچ ارتباطی با عقول مقارن ندارند.
وجود دو نوع عقل
دو نوع عقل داریم؛ یک عقل مقارن داریم که آن عقلی است که خدا در ما جبلّی کرده است و یک عقول مفارق داریم که آن عالم عقول است که این زیر نظر آن است و نمیشود بگوییم که [مستقل است] ولی عقول مفارق در ارتباط با ما ممتنع هستند زیرا آنها در حیّز زمان و مکان قرار نمیگیرند پس نسبت به ما ممتنع الوجود هستند.
واجب الوجود بودن خداوند از همۀ وجوب و حیثیات
ثُمَ ما یَکونُ ممکنَ الوجودِ فی ذاتِهِ فَإمّا أن یَکونَ إمکانُ وجودِه کافیاً فی فیضانِه مِن علتِه و إمّا أن لا یَکون.1
ایشان از اینجا بحث را روی مجردات و مادیات میبرد، هر چیزی که در ذات ممکن الوجود باشد یا نفس امکانی که در این هست مثل ملائکه و عالم انوار و عالم عقول خب اینها احتیاج به زمان و مکان و سایر شرایط قرائن و مقارنات که ندارند و خود امکان ذاتى آنها کفایت مىکند که فیضان وجود از علت شود و یا نه، احتیاج به چیزهاى دیگرى داریم؛ زمان، مکان، اعراض، سفیدى و هزارتا رنگ و لعاب باید باشد؛ ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُصَوِّرُكُمۡ فِي ٱلۡأَرۡحَامِ كَيۡفَ يَشَآءُ﴾2 هزارتا رنگ و لعاب مىزند خلاصه خدا باید چیزهاى دیگرى هم داشته باشد تا بتواند اینها را درست کند. همینطورى که نمىشود که یک بچه بیرون بیاید و نه سیاه باشد و نه سفید باشد و نه قرمز باشد و هیچ رنگى نداشته باشد!
و تحقیقُ هذا الکلامِ یَحتاجُ إلىٰ مُقدمةٍ و هیَ أنَّ جمیعَ المُمکناتِ مُستندَةٌ إلىٰ سببٍ واجبِ الوجودِ لِذاتهِ و أنّهُ واجبٌ مِن جمیعِ الوجوهِ و الحیثیاتِ و قَد فَرَغنا مِن بَیانِه.
[تحقیق این کلام نیاز به مقدمهای دارد و آن این است که] همۀ ممکنات به یک سبب مستندات هستند که آن سبب واجبُ الوجودِ لِذاتهِ است. خداى متعال از همۀ وجوب و از همۀ حیثیات واجب است یعنى در ذات، اسماء، صفات، اراده و خلقت خود واجب الوجود است. در هیچ حیثیتى احتیاج به غیر ندارد! نه در ذات خودش متدلّی به غیر است و نه در صفات و اسماء خودش احتیاج به غیر دارد. خود آن اسم براى ذات واجب است، إعمال آن اسم هم واجب است؛ یعنى آن اسم بخواهد در خارج إعمال کند احتیاج به چیز دیگرى جز ارادۀ خود مرید را ندارد. لذا واجب الوجود من جمیع حیثیات است. قبلاً این را گفتیم.
ذاتی بودن قبلیت علت بر معلول
فَکلُّ ما کانَ کَذلکَ استحالَ أن یَختصَ صدورُ بعضِ الأشیاءِ مِنهُ دونَ بعضٍ و أن یختصَ بعضُ المستعداتِ بِالفیضانِ مِنه دونَ بعضٍ بَل یَجبُ أن یتساوى نسبتُهُ إلىٰ الکلِّ و یَکونَ عامَ الفیضِ بَلا خللٍ لٰکنّ البرهانَ قائم بِأنَّ بعضَ الممکناتِ وجدَ قبل بعضٍ فی سلسلةِ العلیةِ قبلیةُ بِالذاتِ.
هر موجودى که داراى این خصوصیت است نمىشود که بعضى از اشیاء از او صادر بشود و بعضى دیگر صادر نشود. نسبت صدور براى همه یکسان است یعنى در صدور نسبت به بعضى از اشیاء احتیاج به چیزى ندارد، صادر مىشوند و در صدور بعضى از اشیاء احتیاج دارد و نمىتواند صادر کند! اینطور نیست! بعضى از مستعدات به فیضان وجود از طرف او اختصاص پیدا کنند ولى بعضى دیگر نه. [اینطور نیست] بلکه نسبت همۀ مخلوقات باید به پروردگار مساوی باشد؛ همۀ مخلوقات و مصنوعات و آثار باید مساوی باشد. هیچ خللی در فیض او نباشد. خب تا اینجا درست است اما شما نسبت به مادیات چه میگویید؟! این مادیات که یکی پس از دیگری میآید! پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم 1400 سال پیش بود و در زمان خلقت آدم نبوده است درحالیکه شما گفتید که هیچ اختصاصی در بعضی نسبت به بعضی نیست؟! هان! این هان، نفس از خود مستعد و قابل است شرایط مستعد و قابل شرایطیاش طوری نیست که بتواند استجلاب فیض کند و باید این شرایط مهیا شود تا فیض از آن ناحیه بیاید. آن شرایط زمان، مکان، سلسلۀ علیت، آباء و اجداد، امهات و نظایر این مسائل است. قبلیت آن قبلیت ذاتى است یعنى داخل در زمانیات است و اینکه میگوید: قَبلیةً بِالذاتِ بهخاطر این است که زمان است دیگر! وقتى در ذات حوادث زمان هست پس قبلیت آنها قبلیت ذاتى باشد دیگر یا قبلیت علت بر معلول قبلیت ذاتى است. وقتى که عمرو پدر بکر است نمىشود عمرو زودتر از بکر به دنیا بیاید این قبلیت قبلیت ذاتى است.
با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ پیش مرحوم آقاى حلبى بودیم خدا رحمتش کند. از حج برگشته بود زمان شاه بود و علماى دیگر هم بودند و صحبت راجع به استحباب زیارت مدینه قبل از حج یا بعد از حج بود. آن چیزى که در روایات داریم استحباب بعد است: «یا سُدیرُ، إنّما أُمِرَ النّاسُ أن یَأتوا هَذِهِ الأحجارَ فَیَطوفوا بِها ثُمّ یَأتونا فَیُعلِمونا وَلایَتَهُم لَنا»1 این را امام باقر علیهالسّلام فرمودند: استحباب بعد است ولى بعضىها زودتر میروند و زیارت مدینه را ترجیح میدهند ولى خود من نه، من اینطور نیستم حتی رغبت من نسبت به زیارتِ بعد بیشتر است یکی بهخاطر استحبابى که دارد و یکى بهخاطر اینکه انسان از اعمال فارغ شده تقریباً یک جور خیالش دیگر راحت شده است.
خلاصه در آنجا که بودیم مرحوم آقاى حلبى استدلال مىکرد و میگفت: اولاً اینکه روایت داریم و ثانیاً اینکه حج واجب است و زیارت معصومین علیهمالسّلام مستحب است و حج تقدم بر زیارت معصومین طبعى دارد. آنجا کسى حرف نزد، ما هم که آن موقع چیز نبودیم، مَعالِم مىخواندیم ولى من همان موقع دیگر خجالت کشیدم [بگویم] که به نظرم این آمد که تقدم حج بر زیارت در وقت وجوب حج است و کاری به مدینه ندارد. بله، در صورت تعارض بین حج و غیر حج، حج تقدم طبعى دارد ولى این چه ربطى دارد؟! حج در ذی الحجه است و این زیارت در موقع غیر آن است که انسان بخواهد آن را مقدم بر آن قرار بدهد.
تلمیذ: الآن در این مسئلۀ حج اختیار این استحباب با خود ما است یعنی مقدم بر آن زمان وجوب بکنیم یا بعد از آن؟ یعنی نظرشان این است که در این مرحله ما این استحباب را بعد از این زمان وجوب بیندازیم.
استاد: نه، اصلاً ایشان مىخواستند بگویند که این باید بعد باشد چون حج اول است اینکه حج اول است چه ارتباطى به زیارت دارد؟! حج اول است در جاى خودش! الآن حج در موقع حج واجب است و زیارت هم همیشه مستحب است حالا ما قبلاً برویم و زیارت کنیم یا بعداً برویم و زیارت کنیم از این نقطهنظر چه فرقی دارد؟! به حج چه ارتباطى دارد؟! مثل این است که بگویید که چون نماز در وقت مغرب واجب است بنابراین شما باید انفاق به این دو فقیر را از مغرب به تأخیر بیندازد. این انفاق مستحب است و صلاة مغرب واجب است و واجب تقدم طبعى بر انفاق دارد. خب واجب تقدیم طبعى دارد خب هنوز نیم ساعت فاصله هست شما مىتوانید در این فاصله انفاق کنید! بله، یک وقت بین واجب و امر مستحب تعارض میشود آنوقت مىگویند که در آنجا واجب مقدم است. صحبت ما این بود که این هنوز حج انجام نداده این چه تقدم طبعى دارد؟!
تلمیذ: اینجا فرمودید که لازمۀ این علیت، زمان است درصورتیکه در قبل فرمودید که حدوث مجردات ذاتی است.
استاد: اصلاً ما دیگر از مجردات خارج شدیم! ما فعلاً راجع به مادیات داریم صحبت میکنیم.
تلمیذ: در مجردات که اینها حدوث دارند علت دارند دیگر! زمان هم نیست.
استاد: خب نباشد! پس همان امکان ذاتی آنها برای وجودشان کفایت میکند! در مجردات حرفی نداریم ولی در مادیات میگوییم که غیر از امکان ذاتی شرایط دیگر هم لازم است؛ یکی از این شرایط زمان است، یکی از این شرایط علیت است؛ سلسلۀ علیت پدر و جد و مادرها و این خصوصیات بر دیگری است. تا جد نباشد پدر بهوجود نمیآید پس اول باید جد باشد بعد پدر باشد و بعد نوه باشد. بهعکس که نمیشود باشد! پس در اینجا امکان ذاتی که برای اشیاء هست سلسلۀ علیت، زمان، مکان و همۀ اینها هم باید باشند. اینها از این نقطهنظر با مجردات فرق میکنند.
علت اختلاف در افاضه
و نشاهدُ أیضاً تقدمَ بَعضِ الحوادثِ عَلىٰ بعضٍ فی سلسلةِ المتعاقباتِ تَقدماً زمانیاً فَنقولُ هذا الاختلافُ فی الإضافةِ و الصدورِ لَیسَ مِن قِبَلِ الواجبِ الوجودِ بِالذاتِ بَل لِأجلِ اختلافِ الإمکاناتِ الذاتیةِ فی الماهیاتِ و الاستعدادیةِ فی القَوابلِ.
ما حوادث را هم مىبینیم که یکى پس از دیگرى هست و اینها تقدم زمانى دارند. پس میگوییم که این اختلاف که چطور در مورد مبدعات احتیاجى به زمان نیست و در مورد ماده و مادیات احتیاج به زمان است، این اختلاف از قِبل واجب الوجود نیست بلکه این اختلاف یک اختلاف ذاتى و هویتى خود شىء خارج است مثلاً واجب بخواهد بیاید ماء را خلق کند مىآید یک مادهاى را ترکیب مىکند و این ماده با آن ماده تبدیل به آب مىشود، حالا بخواهید این واجب بیاد ملح را خلق کند دیگر نمىتواند همین ماده و این ماده را باز ترکیب کند و ملح درست کند. واجب هم این کار نمىتواند بکند، از او برنمیآید! نمک یک عنصرى دارد و ماء یک عنصر دیگرى دارد، اگر قرار بر این است که واجب ماء را خلق کند باید عناصرى را که خلق مىکند عناصرى باشد که از ترکیب آنها ماء خلق بشود. اگر ملح را میخواهد خلق کند باید ید و سدیم و اینها را مخلوط کند و از آنها ملح را خلق کند. حالا آیا مىتوانیم بگوییم که چطور شد این اختلاف بین ملح و ماء بهوجود آمد بااینکه واجب واحد است؟! این اختلاف بهخاطر خصوصیت ذاتى خود اینهاست! اگر قرار است آب خلق شود این عناصر باید بهکار برده شود و اگر قرار است ملح خلق شود این عناصر باید بهکار برده شود! اگر خود واجب الوجود بیاید و جایش را هم عوض کند باز نخواهد شد! آن باز ملح هست و آنهم باز ماء خواهد بود چون این ذاتى خودش است. این عناصر ذاتیات یک ماهیت را تشکیل میدهند و ذاتیات هم که لا یتغیر است.
بنابراین اختلاف در افاضه از قبل واجب الوجود نیست بلکه از قِبل خود ذات اینهاست. نوه نمیتواند بر جد مقدم شود خدا هم نمىتواند این کار را انجام دهد! آیا خدا مىتواند جاى علت معلول را عوض کند؟! خدا هم نمىتواند چون سلسلۀ علیت را خودش آورده و چیزى را که خودش آورده نمىتواند تغییر دهد! خدا آمده و گفته است که اگر قرار بر این باشد که این [پسر] متولد از این [پدر] باشد و بخواهد بعد از این بیاید تقدّمُ الشىء علی نَفسِه است که محال است!
بَل لِأجلِ اختلافِ الإمکاناتِ الذاتیةِ... این محالیت لازمۀ عالم وجود و عالم خلق است [بهخاطر اختلاف ممکنات ذاتی] در ماهیات و امکان استعدادى در آنچه را قبول فیض مىکنند و قبول یکى کم و یکى زیاد است.
أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد