پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۱-۲: وحدت حقیقت وجود
توضیحات
جلسه سیام از سلسله دروس شرح منظومه حضرت استاد آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدس سره به چکیدهای از مطالب گذشته پیرامون اقوال مختلف در مسئله وحدت وجود اختصاص دارد. این جلسه که مشتمل بر مرور متن کتاب شرح منظومه نیز میباشد، حاوی نکاتی ارزشمند درباره اختلاف بین نظریات مختلف در مسئله وحدت وجود است. حضرت استاد حسینی طهرانی این درس را با تطبیق و مرور متن کتاب پیرامون نظر محقق دوانی و بعضی از متکلمین شروع کرده و در ادامه کلام مرحوم سبزواری را در توضیح مسلک متکلمین بیان میکنند. ایشان به تشریح مثالهایی که مصنف برای نظریات مختلف در موضوع وحدت وجود آورده میپردازند و خلاصهای از تمام مباحث گذشته در مسئله وحدت وجود را به نقل از عبارت کتاب بیان میفرمایند. مهمترین بخش این درس نقد کلام مرحوم سبزواری در ایراد اشکالاتی بر مسلک ذوق المتالهین پیرامون وحدت وجود و موجود است. با توجه به اینکه این نظریه که مورد قبول حضرت استاد میباشد، ایشان به دفاع از مسلک مرحوم دوانی پرداخته و تناقضاتی را در کلام مرحوم سبزواری بیان میکنند و در پایان در چند سطر به توضیح واضح و آشکار مسلک ذوق المتالهین پیرامون وحدت وجود و موجود میپردازند.
هو العلیم
بررسی اقوال مختلف در مسئله وحدت وجود و موجود
و تایید مسلک ذوق المتالهین
شرح منظومه جلسه سیام
(المقصد الاول فی امور العامة، الفریدة الأولی فی الوجود و العدم، غرر فی بیان الأقوال فی وحدة حقیقة الوجود و کثرتها)
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّس اللّه سرّه
بسم الله الرحمن الرّحیم
و امّا صدر المتألّهین قدّسسرّه فقد جعل فی الاسفار1 و المبدأ و المعاد2 و غیرهما هذا الحکم ـ أعنی عدم جواز انتزاع مفهوم واحد من حقائق متخالفة من حیث التخالف ـ من الفطریَّات؛3
| کَأنَّ مِنْ ذُوْقِ التّألُّهِ اقْتَنَصَ | *** | مَنْ قَالَ مَا کَانَ لَهُ سِوَی الْحِصَصِ |
عدم جواز انتزاع مفهوم واحد از حقایق مختلفه
حالا متن مرحوم حاجی را میخوانیم و انشاءالله از مسائلی که مانده است، در جلسۀ بعد بحث میکنیم.
قول المحقّق الدوّانی و بعض المتکلّمین
اما صدرالمتألّهین ـ قدّسسرّه ـ در کتاب اسفار و مبدأ و معاد و غیر این دو کتاب، این حکم را؛ یعنی اینکه ما بخواهیم مفهوم واحد را از حقایق متخالفه که هیچ جهت اشتراکی بین آنها نیست انتزاع بکنیم، از فطریّات است؛ یعنی امتناع این مسئله را از فطریّات میدانند.
این مسئله خیلی روشن است؛ چون شما یا باید این مسئله را از باب اشتراک لفظی بدانید، که در اینصورت دیگر مفهوم، مفهوم واحد نیست، بلکه لفظ واحد میشود. یعنی دیگر لفظ، لفظ واحد است، مثل لفظ عین که در اینجا لفظ واحد است اما مفاهیم آن، مفاهیم متکثّری هستند و این اشکال ندارد.
ولی یک وقتی شما میخواهید مفهوم واحد را از مصادیقی که متکثّر هستند و مابهالاشتراکی در آن مصادیق وجود ندارد انتزاع بکنید. در اینصورت چطور شما این مفهوم واحد را از همۀ اینها انتزاع میکنید و بر همۀ اینها حمل میکنید؟! این مسئله محال است و امتناع آن هم فطری است و اصلاً نیاز به دلیل ندارد! و مطلب تمام میشود.
برگشت صفات خالق و مخلوق به یک منشأ
البتّه گرچه مطلب خیلی راحتی است ولی در خیلی از موارد به کار میآید. این مسئله در مباحث وجود، مسئلۀ خیلی مفیدی است و کاربرد دارد. مخصوصاً در بحث اسماءالله و صفاتالله؛ در آنجایی که ما یک صفت را هم به مخلوق نسبت میدهیم و هم به خالق، هم به مصنوع و هم به صانع.
اگر همانطور که متکلّمین میگویند، هیچ ما بهالإشتراک و جهت اشتراکی بین این دو وجود نداشته باشد، پس چطور ما این صفت را به هر دو نسبت میدهیم؟!
و انشاءالله در آنجا اگر مجال بود عرض میکنیم که خلافاً للمتکلّمین این صفت در هر دو به یک منشأ برمیگردد؛ ولکن حمل آن صفت بر مخلوق و معلول به لحاظ حمل بالعَرَض است، و حمل آن صفت بر مبدأِ اول به لحاظ حمل ما بالذّات است. در آنجا کلّ ما بالعَرَض ینتهی إلی ما بالذّات است؛ یعنی هر عرضی به ما بالذّات برمیگردد.
بنابراین در آنجا نه تنها اشتراک وجود دارد، بلکه بالاتر از اشتراک، اتّحاد وجود دارد. این بحثی است که انشاءالله در آنجا میگوییم. پس این مسئله تمام شد.
کلام مرحوم سبزواری در توضیح مسلک متکلّمین
بعد ایشان شروع میکنند به بیان مطلب و مسلک ذوقالمتالّهین که این مسئله را در جلسۀ قبل توضیح دادیم. و مرحوم حاجی در اینجا جهت مناقشهای که بنا بر مسلک ذوقالمتالّهین که لحاظ وحدت موجود است را هم بیان میکنند، و در آنجا مرحوم حاجی به این مسلک اعتراض میکنند. و گفتیم که غیر از مرحوم حاجی بقیّۀ افراد مثل آقای مطهّری و امثال ایشان هم به این مسلک، اعتراض کردهاند.
(کَأنَّ مِنْ) مذهب منسوب علی زعم المحقّق الدّوانی1 کأنّ محقق دوانی اینطوری خیال کرده است که إلی (ذَوْقِ التّأَلُّهِ)، متکلّمین مسلک خود را از مذهبی که منسوب به ذوقالمتألّهین است، اخذ کردهاند،.أی التوغُّل فی العلم الإلهیِّ ـ فالتّاء للمبالغة کما فی التطبُّب متألّهین کسانی هستند که توغّل در علم الهی دارند. «تاء» در «تألّه» برای مبالغه است، همانطور که در تطبّب هم همین را فرمودهاند(یعنی فرد توغّل در علم پزشکی دارد)؛ إذ «زیادة المبانی تدلُّ علی زیادة المعانی» زیرا زیادی مبانی دلالت بر زیادی معانی میکند؛ ـ (اقْتَنَصَ) و أخذ (مَنْ قَالَ) من المتکلِّمین2 متکلّمین گفتهاند: برای وجود افراد حقیقیّهای که تخالف ذاتی داشته باشند یا با هم به لحاظ مراتب کمال و نقص تخالف داشته باشند، وجود ندارد: (مَا) ـ نافیة ـ (کَانَ لَهُ) أی للوجود، أفراد حقیقیَّة متخالفة بالذّات برای وجود افراد حقیقیّهای که تخالف ذاتی داشته باشند وجود ندارد این بنابر یک رای أو بالمراتب الکمالیَّة و النقصیَّة یا تخالفشان به مراتب است یعنی نه اینکه تخالف به ذاتی داشته باشند بلکه تخالفی وجود ندارد و اگر هم تخالفی وجود داشته باشد به مراتب است همانطوری که مذهب فهلویون است
این قول که با هم تخالف ذاتی ندارند و اگر تخالفی هست به مرتبه است، مذهب فهلویّون است که قائل به تشکیک هستند.
(سِوَی الْحِصَصِ) مگر حصصی الّتی هی المفهوم الوجود المطلق که عبارتند از مفهوم وجود مطلق المتفاوت عندهم بمجرّد عارض الإضافة إلی مهیّة مهیّة و تفاوت این حصص در نزد ایشان به مجرّد عروض و اضافۀ آنها به یکیک ماهیّات است فالوجود عندهم اعتباریٌّ؛1 پس وجود از نظر ایشان اعتباری است.
پس اینها میگویند که وجود در واقع یک امر اعتباری میشود که تمایز آن از بقیّه به لحاظ مضافٌإلیه میشود؛ وجودِ انسان، وجودِ بقر، وجودِ غنم. پس وجود در اینها یک امر اعتباری است و تمایز این امر اعتباری در اینها به مضافٌإلیه است، یعنی به همان بقر و غنمی که میآوریم. یعنی انتساب این مفهوم مطلق به ماهیّات متخالفه باعث امتیاز بین خود این مفهوم شده است و حصص را به وجود آورده است.
ذکر مثال برای قول فهلویّون، مشّائین و متکلّمین
و الحصص الذّهنیّه حصص ذهنیّه کبیاض هذا الثّلج مثل سفیدی این یخ، سفیدی و ذاک آن یخ و سفیدی آن دیگری است،
پس این ثلج در خارج وجود دارد، اما بیاضش عبارت از یک معنای ذهنی است. بیاض این یخ، بیاض این لحاف و بیاض این گچ حِصَص ذهنیّهای هستند که گرچه متعلّقشان در خارج هست، ولی خود آن بیاض، ذهنی میشود؛ چون ما آن را در اینجا بهعنوان کلّی لحاظ میکنیم.
و ذالک فی الخارج حیث إنَّها متماثلة متَّفقة فی اللوازم. که هر سه حِصَص ذهنیّۀ در خارج هستند؛ چون این حصص در لوازم، متماثل و متّفق هستند.و الأفراد الخارجیَّة المتخالفة علی مذهب المشَّائین2 افراد خارجیّه که بنا بر مذهب مشّائین متخالف هستند، کالأجناس العالیة المتفاوتة بنفس ذواتها البسیطة. مثل اجناس عالیه مانند جنس کمّ و جنس کیف و جنس اعراض عالیه میباشند که به نفس ذواتشان متفاوتاند.
یعنی بنا بر رأی حکمای مشّائین افراد خارجی با همدیگر تخالف ذاتی دارند، و بعد ایشان تخالف ذاتی را به اجناس عالیه تشبیه میکنند و میگویند:
همانطوریکه اجناس عالیه با همدیگر اختلاف ذاتی دارند و هیچ ربطی به همدیگر ندارند، آقایان مشّائین هم قائل به این هستند که این افراد خارجی هم با همدیگر اختلاف ذاتی دارند؛ وجودِ این کتاب اختلاف ذاتی با وجود این لیوان، وجود این فرش و وجود این چوب دارد، نهاینکه اشتراک ذاتی داشته باشند!
پس اینها مثل اجناس عالیه هستند؛ چطور شما در اجناس عالیه اختلاف ذاتی بین کم و کیف دارید و هیچوجه اشتراکی در آنجا پیدا نمیکنید، به نحوی که اصلاً این در یک مقولهای است و آن در یک مقولۀ دیگری است! آقایانی که قائل به اختلاف ذاتی در افراد هستند هم قائل به همین قسم هستند و میگویند که هیچوجه اشتراکی بین اینها نیست. و اگر از اینها سؤال کنیم: پس به چه لحاظی شما مفهوم واحد را از افراد متخالفه اخذ میکنید؟! اینها جوابی ندارند که بدهند! و خلاصه میگویند که وجود یک امر اعتباری و صرفِ انتساب به جاعل، وجه اشتراک بین اینها است. یعنی چون این ماهیّت منتسب به جاعل است و آن ماهیّت هم منتسب به جاعل است، ما یک وجه اشتراکی را بین آنها لحاظ میکنیم. پس در اینجا انتساب یکی است، گرچه خود آنها با همدیگر فرق دارند.
مثلاً زید بن ارقم با سلیمان بن ارقم دو وجود جدا هستند که هیچ ربطی به همدیگر ندارند؛ این یکی بخیل است و دیگری جواد است، آن خوشگل است و این بدگل است، آن عالم است و این جاهل است. و تنها وجه اشتراکشان انتساب به ارقم است که باعث اجتماع این دو شده است. و اگر شما این انتساب را بردارید دیگر این ربطی به آن ندارد و اینها قابل مقایسه با همدیگر نیستند.
آقایانی هم که قائل هستند به اینکه وجود افراد متخالفۀ بالذّات دارد، در حمل مفهوم وجود بر اینها قائل هستند به اینکه از نظر اینکه اینها منتسب به جاعل هستند، باعث شده است که اینها با هم دور یک میز بنشینند. وجه اشتراک آنها فقط همین انتساب است و اصلاً هیچ جهت اشتراک دیگری بین اینها نیست و ذاتاً با هم تخالف دارند.
چکیده مطالب در مسئله وحدت و کثرت وجود
مرحوم حاجی در اینجا دارند بحث را جمع میکنند، پس میگویند که ما در اینجا چند مکتب را برای شما بیان کردیم:
یک گروه قائل به حصص بودند که متکلّمین هستند، یک گروه قائل به افراد متخالف بودند که حکمای مشّائین هستند، یک گروه هم قائل به مراتب تشکیکی بودند که فهلویّون هستند.
و المراتب الخارجیَّة علی مذهب الفهلویّین1 کمراتب الأنوار المتفاوته و مراتب خارجیّه بنا بر مذهب فهلویّون مثل مراتب انوار هستند که این مراتب انوار تفاوت دارند.کما فی النّظم؛2 همانطوریکه در نظم آوردیم.و قد أشرنا فی هذا البیت إلی قولین: ما در این بیت به دو قول اشاره کردیم:
| کَأنَّ مِنْ ذُوْقِ التّألُّهِ اقْتَنَصَ | *** | مَنْ قَالَ مَا کَانَ لَهُ سِوَی الْحِصَصِ |
أحدهما المذهب المنسوب إلی اذواق المتألّهین3 قول اول: مذهبی است که منسوب به ذوقالمتألّهین است
که اول قول آنها را بیان میکنند که اینها چه چیزی گفتهاند، و بعد آن قولی که در آن یک مقدار را از اینها گرفته است و یک مقداری هم خودشان به آن اضافه کردهاند را بیان میکنند.
القائلین بوحدة الوجود و کثرة الموجود که قائل به وحدت وجود و کثرت موجود هستند. بمعنی المنسوب إلی الوجود و مقصود از موجود منسوب به وجود است.
اینها گفتهاند: آن چیزی که نسبت به وجود دارد، زیاد است اما حقیقت او حقیقت واحدهای است. یعنی در اینجا شبکاتی است که آن شبکات نسبت به وجود دارند، اما حقیقت آن شبکات حقیقت واحدهای است. این حرف خیلی خوبی است و کجای این حرف، بد است؟!
حالا مرحوم حاجی از یک راه دیگری اشکال میکنند
فإنّهم قالوا: ایشان اینطور فرمودهاند:حقیقة الوجود قائمة ٌبذاتها، حقیقت وجود به ذات خودش قائم است؛
یعنی قائم به شیء دیگری غیر از ذاتش نیست، یعنی معلول نیست و قیامش، قیام ذاتی است؛ یعنی قیّومیّت او، قیّومیّت ذاتی است نه غیری!
و هی واحدة و حقیقت وجود، واحد است و لا تکثُّر فیها تکثّری در آن حقیقت واحده بوجه من الوجوه، بههیچوجه وجود ندارد. و إنَّما التکثُّر فی المهیّات و تکثّر در ماهیّاتی است المنسوبة الی الوجود. که منسوب به وجود هستند. و لیس للوجود قیام بالمهیَّات و عروض لها.و وجود، قائم به ماهیّات و عارض بر ماهیّات نیست
که اگر ماهیّت نباشد، وجودی هم نباشد؛ یعنی وجود، معلولِ ماهیّت باشد و عروض به ماهیّت داشته باشد.
عدم دلالت اطلاق موجود بر ماهیّت، بر استقلال آن
و إطلاق الموجود علی تلک الحقیقة و اینکه شما موجود را بر این حقیقت وجود اطلاق میکنید، بمعنی أنّها نفس الوجود به معنای این است که باید اوّلاً و بالذّات این موجود را به این وجود حمل بکنید ، و علی المهیّات و حمل آن بر ماهیّات ثانیاً و بالعرض است.بمعنی أنّها المنسوبة إلی الوجود و اطلاق موجود بر ماهیّات به معنای این است که این ماهیّات، منسوب به وجود هستند، مثل المُشمِس و اللَّابِن و التَّامِر و نحوها؛1 مثل مُشمِس و لابِن و تامِر و امثال اینها.
مُشمِس و لابن و تامر حقایقی هستند که لفظ و معنا در آنها تناسب دارند؛ مثلاً شیر فروش، خرمافروش، روشنایی روز. ولی این به این معنا نیست که خود فرد، شیر شده باشد! نه، آن شخص شیر میفروشد؛ یعنی یک سطل شیر دستش میگیرد و شیر میفروشد، و به همین خاطر ما الآن اسم شیر را روی او گذاشتهایم و به او شیر فروش میگوییم، نهاینکه خودش شیر است. در اینجا چون یک انتسابی بین این فرد و شیر برقرار شده است، لذا در اسم این فرد هم از آن «ل» و «ب» و «ن» آمده است.
تامر، خرمافروش یعنی شخصی که انتساب به خرما دارد، نهاینکه هیکل آن شخص، خرما است. و الاّ این شخص، چشم و گوش و ابرو و گوشت و... است اما خرما عبارت است از یک میوۀ خاصّ و شیرین و...!
پس اینکه شما الآن میگویید: خرما فروش، و خرما را در تعریف این شخص میآورید و آن را در این وصفِ عنوانی مطرح میکنید و میگویید که تامر آمد؛ یعنی اینکه شما «ت»، «م» و «ر» را برای او میآورید، به لحاظ این است که این شخص با خرما ارتباط دارد و الاّ به این معنا نیست که هیکل این فرد خرما است.
پس اطلاق موجود بر ماهیّات هم به این معنا نیست که ما به ماهیّات استقلال بدهیم و واقعاً برای اینها در عالم امکان یک مَقرّ مکین و یک مکان امینی قرار بدهیم؛ ماهیّات هباءً منثوراً1 هستند. پس بهخاطر اینکه این ماهیّات انتساب به وجود دارند، از برکت انتساب به وجود ما یک کلاهی هم بر سر اینها میگذاریم و میگوییم: گرچه تو پوچی و نیستی، اما ما از برکت وجود به تو هم میگوییم: «موجود». اما در واقع موجودیّت به وجود تو برمیگردد، نه به خود تو؛ چون تو کسی نیستی تا وجود به تو برگردد!
مثلاینکه من به این کتاب بگویم: کتاب منظومه! و او به خود ببالد که الآن من هستم که ده سیر و یک کیلو وزن من است! میگویم: جرم تو وزن دارد، نهاینکه منظومه بودن کتاب، به تو وزن داده است! همین الآن اگر تو را برداریم و تبدیل به خمیر کاغذ بکنیم، میبینیم که باز یک کیلو سر جایش است، ولی از منظومه خبری نیست. پس الآن تو نباید به خودت ببالی که من کتاب منظومه هستم و یک کیلو وزن دارم! کتاب منظومه اعتباری است، آن جرمی که در او هست وزن دارد. این آقایان هم همینطور میگویند.
کلام مصنف در عدم صحّت مسلک ذوقالمتالّهین
و هذا المذهب و إن ارتضاه جمٌّ غفیر اگرچه این مسلک را بسیاری از متألّهین پسندیدهاند و به آن راضی شدهاند، لکنَّه عندنا غیر صحیح ولی از نظر ما صحیح نیست؛ لأنَّهم حیث قالوا بأصالة المهیَّة چون اینها از این جهت که قائل به اصالة المهیّة هستند، یلزم علیهم القول بالثّانی للوجود لازم است که قائل به دومی برای وجود بشوند
یعنی از یک طرف قائل به وجود هستند و گفتهاند که وجود، وجود واحد است و موجودیّت به وجود برمیگردد و از طرف دیگر قائل به اصالة الماهیّة هستند. در مورد پروردگار، قائل به اصالت وجودِ پروردگار هستند؛ چون در آنجا ماهیّت راه ندارد، و در مورد غیر پروردگار، قائل به اصالة الماهیّة هستند. پس این که ثنویّت شد!
پس در اینجا ما درقبال وجود هم یک اصالتی فرض کردیم که آن اصالت با ماهیّت است. پس ما دو اصل داریم؛ اصل اول، اصل وجود است که مختصّ به ذات باری است و اصل دوم، اصل ماهیّت است که مختصّ به غیر ذات باری است. پس در اینصورت شما ثانی برای وجود فرض کردهاید، نه وحدت برای وجود! بنابراین وجود هست و در مقابلش هم یک اصالت دیگر است، چون شما گفتهاید که اصالت در غیر ذات پروردگار با ماهیّت است. پس ما طبق حرف شما در دار تحقّق، دو سنخ و دو اصل داریم.
و أنَّ فی دار التّحقُّق سنخین و أصلین؛1
و باید ملتزم بشوند به اینکه ما در دار تحقّق، دو سنخ و دو اصل داریم.
نقد ایراد مصنف بر ذوق المتالهین
حالا اگر به مرحوم حاجی بگوییم که اگر اینها قائل به اصالت وجود باشند، شما چه میگویید؟! دیگر این اشکال مرحوم حاجی به اینها وارد نمیشود.
پس مرحوم حاجی نخواست بگوید حرف اینها غلط است بلکه گفت: حرف، حرف درستی است ولی مبنای اینها غلط است. یعنی بنای اینها درست است ولی اینها در مبنا اشتباه کردهاند، چون مبنای اینها اصالة الماهیّة است، لذا این مسئله غلط است. اما اگر ما مبنا را درست کردیم و گفتیم که اینها قائل به اصالة الوجود هستند در اینصورت اصالة الماهیّة دیگر کنار میرود و حرف، حرف صحیحی است. این همان مسلک وحدت وجود و موجود است که در اینجا پیش میآید؛ یعنی یک موجود بیشتر نیست.
تلمیذ: پس مرحوم حاجی هم این مسئله را قبول دارند.
استاد: بله، عرض کردم که این مطلب درست است؛ یعنی اگر ما این مطلب ذوقالمتالّهین را به تنهایی نگاه بکنیم، میبینیم که مسئلۀ حق و درست است. مرحوم حاجی هم همین را میگوید؛ میگوید که این مطلب درست است، ولی با مبنای اینها که قائل به اصالة الماهیّة هستند جور در نمیآید. چون در اینصورت باید یک اصالة الماهیّة این طرف باشد و یک اصالة الوجود هم باید در طرف دیگر باشد.
وجود تناقض در اشکال مصنف به ذوقالمتالّهین
تلمیذ: پس نباید بگوییم که مرحوم حاجی اینها را قبول ندارد و به اینها اشکال کرده است.
استاد: مسئلهای که بنده خدمتتان عرض کردم این است که یکوقت شما میگویید که اینها دیوانه هستند که دارند این حرفها را میزنند، پس امروز یک حرفی میزنند و فردا یک حرف دیگری میزنند!
اما اگر شما واقعاً این حرف را به آنها نسبت بدهید، اشکال شما دیگر کوسه و ریشپهن میشود. شما از یک طرف میگویید که کثرت موجود در اینجا لحاظ نمیشود، و الآن در این مسئله که کثرت موجود به ذات أولیٰ برمیگردد یا به مخلوقات برمیگردد؛ در اینجا بحث نداریم، چون بحث ما در مخلوقات است.
یعنی چطور میشود که شما در مخلوقات قائل به کثرت موجود باشید و درعینحال بگویید که موجود به وجود برمیگردد؟! پس اصلاً انتساب اصالة الماهیه به اینها غلط میشود و در واقع قضیّه و اشکال از بیخ برداشته میشود؛ چون این مسئله دیگر معنی ندارد! یا شما کثرت موجود را به عنوان اصل قبول دارید، که در اینصورت قائل به اصالة الماهیّة میشوید، یا کثرت موجود را به عنوان اصل قبول ندارید و میگویید که همۀ این موجودات سراب هستند، که این همان اصالة الوجود و بالاتر از اصالة الوجود است. بهخاطر اینکه در اصالة الوجود قائل به تشکیک هم هستیم؛ یعنی منافات ندارد که کسی قائل به اصالة الوجود باشد و مراتب تشکیک را قبول بکند.
منبابمثال الآن این آب هم در پارچ است و هم در لیوان است. آبِ در پارچ وآبِ در لیوان، وحدت دارند؛ وحدت ذاتی دارند، نه وحدت عددی! هر دو یک سنخ هستند؛ به نحوی که اگر ما آب این لیوان را روی آبِ پارچ بریزیم، بیشتر از یک واحد درست نمیشود.
پس منافات ندارد که قائل به وحدت ذاتی بین دو شیء بشویم درحالیکه بین آنها افتراق است و برای هر کدام از آنها استقلال قائل هستیم. الآن شما برای آب در لیوان استقلال قائل هستید و برای آب در پارچ هم استقلال قائل هستید. یعنی قائلین به تشکیک میگویند که هر کدام از این وجودات برای افراد، یک وجود مستقل هستند گرچه ذاتاً یکی هستند. یعنی سنخۀ وجود در اینها سنخۀ واحد است گرچه اینها نسبت به همدیگر استقلال دارند و ربطی به همدیگر ندارند.
توضیح وحدت وجود و موجود در مسلک ذوقالمتالّهین
مسئلهای را که ذوقالمتألّهین در اینجا مطرح میکنند این است که اصلاً اینها یک وحدت تقرّری برای وجود قائل هستند؛ یعنی نه تنها ذات وجود واحد است و تکثّر و اختلاف در ذات وجود نیست بلکه در عالَم خارج هم بیشتر از یک موجود نیست و تمام این موجوداتی را که شما زیاد و متکثّر میبینید، همه کشک و پوچ هستند و برگشت همۀ این موجودات به یک وجود واحد است.
پس هم وجود واحد میشود و هم موجود؛ موجود به عنوان وجودی که تقرّر در خارج پیدا کرده است هم میشود واحد. این مطلب ذوقالمتألّهین است.
و مرحوم آقا سید احمد کربلایی ـ قدّسسرّه ـ درقبال مرحوم آقا شیخ محمدحسین اصفهانی ـ رضوان الله علیه ـ در آن مکاتباتشان دارند این مسئله را مطرح میکنند.1
البتّه اگر ما واقعاً قائل به اصالة الوجود و مسئلۀ وحدت وجود بحاقّ ذاته بشویم، مسئلۀ وحدت وجود ما را به وحدت موجود هم میکشاند. این ایرادی بود که مرحوم حاجی به ذوقالمتالّهین داشتند. إن شاء الله بقیهاش برای فردا.
اللَهمّ صلّ علی محمد و آل محمد