/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۲۴

1
  • الثانیة و الأربعون: غررٌ فی الحَملِ و تقسِیمِه

  • درس یکصد و بیست و سوم و یکصد و بیست و چهارم

  • درس یکصد و بیست و چهارم:

  • تقسیمات حمل

جلسه ۱۲۴

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحيم

  •  

  • قابله بِالذَّاتِ مقدار و إن***یـقبله بِالعارضِ کَالجِسمِ زکن
  • و الوَحدةُ الغَیرُ الحَقیقیةِ ما***وَاسطةَ العروضِ لـیس معدماً
  • تَجانسٌ تَماثلٌ تَساویٌّ***تَشابهٌ تَناسبٌ تَوازیٌّ
  • إن وُحِـد الشَّیـئانِ جِنساً نوعاً***کَمّا و کیفاً نسبةً و وضعاًٰ
  • و واحدُ بِالنَّوعِ غیرُ النُّوعی***فی مثلِه التَّمییز أیضاً مرعی1
  • بحث راجع به اقسام وحدت و تقسیم آن بود که عرض شد وحدت حقیقیه آن واحدی است که اتصاف آن به وحدت واسطۀ در عروض نمی‌خواهد یعنی وصفِ به حالِ خودش است نه به حال متعلّق و وحدت غیرحقیقیه آن است که وحدت واسطۀ در عروض می‌خواهد.

  • حالا این واسطۀ در عروض یا هرچه می‌خواهد باشد؛ یا واسطۀ نوعیه است یا جنسیه یا فصلیه یا عرضیه و اعراض هم که تفاوت پیدا می‌کنند. فرق نمی‌کنند؛ یا کمّی است یا کیفی است یا نسبت و امثال‌ذلک است که اینها همه برای اتصاف دو شیء به وحدت واسطه می‌شوند.

  • این مطلب تمام می‌شود بعد بحثشان راجع به حمل است و همان مطالب منطقی است که قبلاً صحبت شده است.

  • تقسیم حمل به هوهو و ذوهو

  • حمل یا حمل هوهو است یا حمل [شایع است] در حمل آنچه که شرط است همان اتحاد موضوع و محمول است؛ اِتّحادٌ ما است؛ یا اتحاد نوعی یا اتحاد جنسی یا فصلی یا همان اتحاد در اعراض و امثال‌ذلک. اینها باید یک شیئی باشد که مصححِ حمل باشد به خلاف تقابل که در تقابل مصححِ کثرت است و از کثرت ناشی می‌شود. بنابراین باید بین موضوع و محمولی که شما دارید حمل برقرار می‌کنید یک ‌وجه تشابه و مشارکتی باشد؛ از یک ‌جهت باید مشارکت باشد و از یک‌ جهت افتراق و تقابل باشد. چرا باید یک وجه مشارکت باشد؟! به‌خاطر اینکه حمل، حمل یک شیء یا یک صفتی بر یک موضوعی است و تااینکه آن موضوع آن صفت را نداشته باشد این حمل غیرصحیح است و «کَضَمِّ الحَجَرِ فی جنبِ الإنسانِ» می‌شود. باید یک وجه اشتراک بین موضوع و محمول باشد تا شما بگویید که «این»، «آن» است. «این»، «آن» بودن را همان وحدت در مابه‌الاِشتراک تصحیح می‌کند و از آن‌طرف هم باید کثرتی بین موضوع و محمول باشد به‌جهت اینکه حمل شیء بر نفسش یعنی یک شیء را بر خودش حمل کنید، محال است. حالا آن کثرت هرچه می‌خواهد باشد؛ ممکن است کثرت نوعی باشد یااینکه کثرت بالإجمال و تفصیل باشد یا کثرت بالغیریه باشد؛ دفع توهم غیری باشد. اینها مسائلی است که صحبت شده و روشن است.

    1. منظومه، ج 2، ص 387.

جلسه ۱۲۴

3
  • تقسیم حمل به اوّلی ذاتی و شایع صناعی

  • ایشان حمل را تقسیم دیگری می‌کنند و می‌فرمایند که حمل یا حمل اوّلی ذاتی است یا شایع صناعی.

  • ـ حمل اوّلی ذاتی حمل مفهومی است؛ هر موضوعی که ما مفهوم خود آن را بر آن موضوع حمل کنیم یعنی ذاتیِ آن را بر آن حمل کنیم اوّلی ذاتی می‌شود. چرا ذاتی است؟! به‌خاطر اینکه ذاتیاتش بر آن موضوع حمل شده است. چرا به آن اوّلی می‌گویند؟ به‌خاطر اینکه «أوّلی التَّصدیق و التَّصور» است یعنی در مرحلۀ اوّل ذاتیات یک شیء تصدیق و تصور می‌شود بعد عرضیات و لواحقش [تصدیق و تصور می‌شود].

  • ـ در قبال [آن] حمل شایع صناعی [است] که مفهوم یک شیء را بر شیء دیگر حمل نمی‌کنیم بلکه وجود آن را حمل می‌کنیم هرچند از نظر مفهومی دوتا باشند مانند اینکه می‌گوییم: «زیدٌ انسانٌ» یا «الإنسانُ زیدٌ»؛ در اینجا وجود انسان در خارج را بر زید حمل می‌کنیم. یا می‌گوییم: «زیدٌ عالمٌ»؛ وجود عالم و مصداق عالم را بر زید حمل می‌کنیم ولکن مفهوم عالم با مفهوم زید دوتا است.

  • تقسیم حمل به مواطات و اشتقاق

  • تقسیم دیگری در اینجا می‌کنند که حمل مواطات و اشتقاق است. ما دو حمل داریم که یکی حمل هوهو است مثل اینکه می‌گوییم: «زیدٌ عادلٌ» یا «زیدٌ عالمٌ». یک حمل ذوهو داریم یعنی تا یک «ذو» نیاوریم حمل ما معنا و مفهومی ندارد مثل اینکه بگوییم: «زیدٌ عدلٌ» که «ذو عَدلٍ» است و در اینجا استفاده می‌کنیم که عرف هیچ‌گاه مصدر را ـ همان‌طوری‌که عرض کردیم ـ به ‌معنای ذات اخذ نمی‌کند و مصدر هیچ‌گاه به ‌معنای اسم فاعل یا اسم مفعول نمی‌آید بلکه همان‌طوری‌‌که عرض شد فاعلیت فاعل در مصدر لحاظ می‌شود و یا مفعولیت و حیثیت مفعول لحاظ می‌شود اما اسم فاعل که ذات در آن منطوی است که دو قول در اینجا در مورد مشتقات هست. بعضی‌ها می‌گویند که اصلاً ذات جدای از آن مفهوم وصفیت و اشتقاق لحاظ شده است و به ‌عبارت دیگر در کمون این، ذات خوابیده است گرچه به اسم نیاورده‌ایم و گفته‌ایم که عالم به‌ معنای «ذاتٌ ثَبَتَ له العلم» است. بعضی‌ها معتقدند به اینکه این‌طور نیست که به‌جای ذات موصوف آمده است بلکه این ذات از آن عالم استفاده می‌شود. فرقی از این نقطه‌نظر نمی‌کند حالا عالم در آن ذات جدا هست یا در او ذات هست بالأخره ما از عالم ذات را استفاده می‌کنیم و عدل به ‌معنای عادل نمی‌آید بلکه عدل به‌ معنای خودش است و عادل هم به‌ معنای خودش است؛ همان‌طوری‌که عادل به‌ معنای عدل نمی‌آید عدل هم به معنای عادل نمی‌آید. بحث مبالغه بحث دیگری است. از این نقطه‌نظر به این حمل می‌گویند: حمل ذوهو. حالا اگر رسیدیم بقیه‌اش ـ حمل بتّی و غیر بتّی ـ را هم می‌خوانیم.

جلسه ۱۲۴

4
  • و منه مَا أیْ واحدٌ موضوعُه یَقبَلُ أنْ یَقتَسِما بِخلافِ سوابِقِهِ مِن أقسامِ الواحدِ بِالعددِ و هو قسمان إذْ قابِلُه أیْ قابلُ الإقتسامِ الوَهمیِّ لا الفکّی فَإنَّه یعدم المقدار بِالذَّاتِ مقدار واحد و إنْ یَقبَله بِالعارضِ کَالجسمِ الطَّبیعیِّ الواحد زکن.1

  • «یکی از اقسام واحد این است که موضوعش قبول قسمت می‌کند به خلاف سوابق که موضوع قبول قسمت نمی‌کند» مثل نقطه و مفارق و مبدأ اعداد.

  • «اینکه موضوعش قبول قسمت می‌کند دو قسم است؛ یک قسم که قابل اقتسام وهمی است نه فکّی زیرا قابلش قبول اقتسام وهم می‌کند چون آن چیزی که قبول اقتسام فکّی بکند، آن دیگر عادم مقدار است درحالی‌که این بذاته مقدار است» یعنی آنکه قبول قسمت می‌کند بالذات مقدار است البته کمّ است و کمّ قبول قسمت وهمی یعنی فرضی می‌کند ولی جسم خارجی قبول قسمت فکّی می‌کند و وقتی شما جسمی را فک و جدا کردید قاعدتاً مقدار هم ازبین می‌رود مثلاً این بیست سانت ده سانت می‌شود و دیگر بیست سانت وجود ندارد. پس آنچه اوّلاً و بالذات قبول قسمت می‌کند جسم نیست بلکه ـ آنچه قبول قسمت می‌کند فرضاً ـ کمّی است که عارض بر جسم شده است و به‌واسطۀ آن کم جسم قسمت می‌شود و اگر شما جسم را قسمت کردید دیگر در واقع مقدار هم وجود ندارد.

  • پس اوّلاً و بالذات قسمت روی کم برمی‌گردد که ذاتاً قبول قسمت می‌کند پس موضوع قبول قسمت، کم است و این کم، وهمی را قبول قسمت می‌کند.

  • دوم خود جسم است که جسم قبول قسمت می‌کند؛ قسمت فکّی را قبول می‌کند. «اگر قبول قسمت به عارض بکند این مثل جسم طبیعی است» پس یا بالذات قبول قسمت می‌کند و مقدار می‌شود یا بالعارض قبول قسمت می‌کند مثل جسم طبیعی.

  • و إنَّما قُلنا کَالجسمِ لِیَشملَ الوَاحدَ بِالعَدَدِ ممّا یحل فی الجسمِ کَالبیاضِ و غیرِه مما یَقبَلُ القِسمةَ بِالعرضِ و کذا الصُّورةُ الواحدةُ بل الهیولیٰ الواحدة فإنَّها أیضاً یَقبَلُ القِسمَةَ الوَهمیةَ بِالعَرَضِ لِلمِقدارِ. نَعَمْ تَقبَلُ الفکّیةَ بِذاتِها و لیست هی مرادة.2

    1. منظومه، ج 2، ص 388 و 389.
    2. منظومه، ج 2، ص 389.

جلسه ۱۲۴

5
  • «و ما گفتیم: ”کالجسم“ تااینکه شامل واحد بالعدد بشود از آنچه که در جسم هم حلول می‌کند و عارض بر جسم می‌شود مانند سفیدی (کیفیات) و غیرش از آنچه که بالعرض قبول قسمت می‌کند»؛ خودش قبول قسمت نمی‌کند اما چون سفیدی عارض بر جسم می‌شود وقتی جسم را تقسیم می‌کنید سفیدی هم دو قسم می‌شود «و همین‌طور صورت واحده قبول قسمت می‌کند بلکه هیولای واحده که مادۀ یک شیء است هم قبول قسمت می‌کند. قسمت آنها به‌واسطۀ عرض است که همان کمّ است. اینها قبول قسمت وهمی می‌کنند به عرض برای مقدار. بله! اینها ذاتاً قبول قسمت فکی می‌کنند»؛ ذاتاً خود اینها قسمت می‌شوند وقتی شما یک هیولا و یک ماده را دو قسمت کردید این در واقع ذاتاً قبول قسمت کرده است و «مراد ما در اینجا آن نیست که جدا شدن باشد» یعنی اجزاء از هم جدا شوند تکه‌تکه‌ها از هم جدا شوند، اینها قبول قسمت فکی می‌کنند اما آنچه که مورد نظر ما هست قبول قسمت کمّی اینها است آنچه قبول قسمت کمّی می‌کند آن به مقدار برمی‌گردد و بالعرض هم اینها تقسیم می‌شوند.

  • و الوحدةُ الغیرُ الحَقیقیةِ ما أیْ وحدةٌ واسطةَ العروضِ ـ مَفعولٌ مقدّمٌ ـ لَیس مُعدِماً کما فی زیدٍ و عَمروٍ فإنَّهما واحدٌ فی الإنسانِ و کما فی الإنسانِ و الفَرَسِ فإنَّهما واحدٌ فی الحیوانَ. فالإنسانُ واحدٌ حقیقیٌّ و واسطةٌ فی العُروضِ لِوحدةِ زیدٍ و عمروٍ و کَذا الحیوانُ واحدٌ حقیقیٌ و واسطةٌ فی العروضِ لِوحدةِ الإنسانِ و الفَرَسِ. فَالوحدةُ لِلإنسانِ مثلاً وَصفٌ له بِحالِه و لِزیدٍ و عمروٍ وصفٌ لَهُما بِحالِ مُتعلِّقِهِما. و هَکذا فی سَائرِ أقسامِ الوَحدةِ الغیرِ الحقیقیةِ.1

  • «وحدت غیرحقیقیه یعنی وحدتی که واسطۀ عروض ـ این مفعول مقدّم است ـ را ازبین نمی‌برد» یعنی در وحدت غیرحقیقیه واسطۀ عروض سر جایش است «مانند زید و عمر که هردو در انسان، واحد هستند و انسان و فرس در حیوان، واحد هستند. انسان واحد حقیقی است و این واسطۀ در عروض است برای وحدت زید و عمرو» می‌گوییم زید و عمر در انسانیت یکی هستند پس وحدت اوّل به انسانیت رفته و ثانیاً عارض به زید و عمرو شده است. «همین‌طور حیوان واحد حقیقی است و واسطۀ در عروض برای وحدت انسان و فرس است پس مثلاً وحدت برای انسان وصف است و برای زید و عمر وصف است به حال متعلّق آنها که همان انسان باشد و همین‌طور در سایر اقسام وحدت غیرحقیقی.»

    1. منظومه، ج 2، ص 389.

جلسه ۱۲۴

6
  • و هی تجانسٌ تَماثلٌ تَساویٌّ تشابهٌ تناسبٌ توازیٌّ إنْ وُحِّدَ الشَّیئان جنساً نَاظرٌ إلی التَّجانسِ و نوعاً نَاظرٌ إلی التَّماثُلِ و قِسْ عَلیهما کَمّاً و کیفاً نسبةً و وَضْعاً ـ فَاللَّفُ و النَّشرُ مرتَّبٌ ـ و واحدٌ بِالنَّوعِ کَزَیدٍ و عَمروٍ غَیرُ الواحدِ النُّوعیِّ کَالإنسانِ.

  • فی مثلِهِ التَّمییزُ أیضاً مَرعِیٌّ. فَلا یَنبَغِی أنْ یَختَلِطَ عَلیکَ الأمرُ. فَالواحدُ بِالجنسِ کَالإنسانِ و الفَرَسِ غیر الواحدِ الجنسیِّ کَالحیوانَ و الوَاحدُ بِالعرضِ غَیرُ العرضیِّ.1

  • برای سایر اقسام مثال می‌زنند:

  • «تجانس است» که دو شیء در جنسیت وحدت دارند مثل انسان و فرس.

  • «مثلیت است» که دو شیء مثل هم هستند مثل زید و عمرو در انسانیت.

  • «تساوی است» که دو شیء مساوی و یکی هستند مثلاً در این خط؛ می‌گوییم که این کتاب با این کاغذ هر دو در تساوی وحدت دارند مثلاً هر دو سی‌ سانت هستند و مساوی هستند.

  • «هر دو مشابه هستند» مثلاً در رنگ.

  • «هر دو در نسبتشان وحدت دارند» مثلاً هر دو پسر عمرو هستند.

  • «هر دو در موازات هم هستند» مثلاً این جاده و آن جاده هر دو به یک ‌سمت و موازی همدیگر هستند و زاویۀ هرکدام تفاوت نمی‌کند.

  • در بقیۀ اعراض هم همین است؛ در وضع، مکان، زمان و امثال‌ذلک هم همین است مثلاً زید و عمرو از نظر زمان واحد هستند یعنی هر دو در یک زمان به دنیا آمده‌اند، زید و عمرو از جهت مکان واحد هستند مثلاً هر دو در یک شهر زندگی می‌کنند و بقیۀ اعراض که شما می‌توانید وحدت را به لحاظ آنها به دو شیء واسطۀ در عروض قرار دهید.

  • «اگر دو شیء از نظر جنس یکی شدند، آن‌وقت در اینجا وحدت جنسی ناظر به تجانس است یعنی از نظر تجانس، و نوعاً ناظر به تماثل است» زید و عمرو وحدت در انسانیت دارند «و همین‌طور قیاس کن» حالا آنها چیست؟ «کمّ، کیف، نسبت‌ و وضع»؛ از نظر کمّ تساوی می‌شود، از نظر کیف تشابه می‌شود، از نظر نسبت تناسب می‌شود و از نظر وضع هم متوازی می‌شود؛ وضع همه باهم یکی است. این به این سمت است، آن‌هم به این سمت است «پس لفّ و نشر مرتب می‌شود».

    1. منظومه، ج 2، ص 389.

جلسه ۱۲۴

7
  • «واحد بالنوع مثل زید و عمرو است و این واحد بالنوع غیر واحد نوعی مثل انسان است»؛ یک واحد نوعی داریم و یک واحد بالنوع؛ واحد بالنوع و وحدت را به زید و عمر در انسانیت می‌بری این واحد بالنوع می‌شود و واحد نوعی خود انسان است که واحد نوعی است «پس امر بر شما مشتبه نشود واحد بالجنس مثل انسان و فرس است که غیر واحد جنسی است که حیوان است. واحد بالعرض غیر از واحد عرضی است».

  • غررٌ فی الحَملِ و تقسِیمِه:

  • قد مَهَدْنا أوّلاً أنُّ الهوهویةَ الّتی هی اِتِّحادٌما و هی مُقسمٌ لِلحَملِ مِنَ العوارضِ الذَّاتیةِ لِلوحدةِ فَهی مِن مُتعلِّقاتِ الوَحدةِ و الغیریةِ الّتی هی مُقسمٌ لِلتَّقابُلِ و للتَّخالُفِ و للتَّماثُل بِوجهٍ بِأنْ یُقالَ الغیران إمّا مُتَقابِلان أو مُتَخالِفان أو مُتَماثِلان مِن العوارضِ الذَّاتیةِ لِلکَثرةِ و مِن مُتعلّقاتِها. فَقُلنا بِکثرةٍ تَعَلَّقَتْ غَیریّةٌ کَذاکَ بِالوحدةِ تَعَلَّقَتْ هُوهویَّةٌ هٰذیْ أیْ الهوهویةُ هی الحملُ.1

  • «اوّل ما این مطلب را بیان کردیم؛ هوهویتی که اتحادٌما در دو شیء است» نه اتحاد کامل بلکه اتحادی فی‌الجمله؛ کم، این هوهویت از عوارض ذاتی وحدت است. شما در هر جا که وحدتی می‌بینید بالأخره یک هوهویتی هم باید باشد یک اتحادٌما هم باید باشد یک اشتراکی هم بین آن دو شی‌ء باید باشد. «این هوهویت از متعلِّقات وحدت است از ذاتیات وحدت است و غیریتی که مصحِّح تقابل و تخالف است و مَقسَم برای تقابل و تخالف و تماثل است «بوجهٍ» به اینکه بگوییم: دو چیزی که غیر هم هستند یا متقابلان هستند یا متخلفان هستند یا متماثلان هستند این غیریت از عوارض ذاتیۀ کثرت هستند» شما در هر جا کثرتی می‌بینید غیریتی هم در آنجا خواهید دید. «گفتیم که غیریت به کثرت تعلّق می‌گیرد همان‌طوری‌که وحدت به هوهویت تعلّق می‌گیرد». در هر جا که وحدت است هوهویت است مثلاً به پدر و پسر نگاه کنید که مثل هم هستند، می‌گویند: «این»، «آن» است. چرا هوهویت می‌گویند؟! چون در اینجا یک مابالإشتراک دارند و این از او آمده است یا دوتا رفیقی که خیلی باهم گرم باشند و اخلاق‌شان مثل هم باشد می‌گویند که «این»، «آن» است. روایت هم داریم که وقتی می‌خواهی کسی را بشناسی به رفیقش نگاه کن.2 چرا؟! چون اینها وحدت در اخلاقیات دارند یا مثلاً دو نفر باهم یک شرکتی دارند و پول‌هایشان را روی هم ریخته‌اند و باهم کار می‌کنند، می‌گویند: «این»، «آن» است. اینها همه بالأخره در یک ‌جهتی از جهات وحدت دارند و این وحدت باعث می‌شود که بگوییم: «این»، «آن» است این یعنی همان هوهویت؛ این همان است ولی اگر دو شیء با همدیگر افتراق داشته باشند و به‌هم ربطی نداشته باشد مثلاً درخت برای خودش و انسان هم برای خودش، حجر برای خودش و انسان هم برای خودش، هوهویت در اینجا به کار نمی‌آید و وحدتی هم در کار نیست، هوهویتی هم در کار نیست پس در هرجا که کثرت است در آنجا غیریت است و در هر جا که وحدت است در آنجا هوهویت است. «این هوهویت حمل است» یعنی ما به حمل هوهویت می‌گوییم.

    1. منظومه، ج 2، ص 391.
    2. کنز الفوائد، ج ۱، فصل آخر في ذكر الإخوة و الإخوان، ص ۹۸:
      «وَ رُوي أَنَّ سُلَيمانَ عَلَيهِ السَّلامُ قالَ: لاَ تَحكُمُوا عَلى رَجُلٍ بِشَيءٍ حَتَّى تَنظُرُوا مَن يُصَاحِبُ فَإِنَّمَا يُعرَفُ الرَّجُلُ بِأَشكالِهِ و أَقرانِهِ و يُنسَبُ إِلى أَصحابِهِ و إِخوانِهِ

جلسه ۱۲۴

8
  • إنْ قُلتَ الهُوهویةُ اِتَّحادٌما فَیَشمُلُ التَّجانسَ و التَّماثلَ و غیرَهما مِن أقسامِ الوَاحدِ الغیرِ الحقیقیِّ فَلِمَ خَصَّصتَها بِالحملِ؟ قُلتُ أوّلاً التَّعارفُ قَد خَصَّصَ الحَملَ بِالإتِّحادِ فی الوجودِ و إلاّ فهو مُساوٍ لِلهُوهویة. و فی النَّظم أیضاً أطْلَقنا جَهَتَیِ الوَحدةِ و التَّکثُّر. و ثَانیاً نَقولُ لَو اتَّبَعْنَا المَشهورَ فَالهوهویةُ هُنا لیسَتْ بِمَعناهَا الأعم.

  • و فیه أیْ فی الحَملِ اعْتَبِرْ جَهَتَیِ الوَحدةِ و التَّکثُّرِ.1

  • ایشان در اینجا یک إن‌قلت اصطلاحی می‌کنند که «اگر بگویی که هوهویت اتحادٌما است نه اتحاد در وجود، شامل تجانس می‌شود» و تجانس اتحادٌما است ولی اتحاد در وجود نیست حمار با فرس اتحاد در وجود ندارند. «شامل تماثل می‌شود» تماثل اتحاد در وجود نیست، زید و عمرو چه ربطی به همدیگر دارند؟! «و شامل غیر از اینها از اقسام واحد غیرحقیقی می‌شود، پس چرا گفته‌اید که هوهویت حمل است؟!» درحالی‌که حمل اتحاد در وجود است؟!

  • «جواب می‌دهم اوّلاً این اصطلاح آقایان است که حمل را برای اتحاد در وجود گفته‌اند» والاّ ما می‌گوییم که حمل اعم از اتحاد در وجود و اتحاد در جنسیت، نوعیت، نسبت و وضع است و ما مضایقه نداریم «والاّ این مساوی با هوهویت است». «و در نظم هم جهت وحدت و تکثر را مطلق گفته‌ایم» و این‌طور نگفته‌ایم: وحدت در وجود و تکثر و اینها، بلکه آنها را به‌طور مطلق ذکر کرده‌ایم.

  • «ثانیاً اگر از مشهور تبعیت کنیم» و بگوییم که برفرض حمل یعنی اتحاد در وجود است، «در اینجا منظور از هوهویت معنای اعم نیست» بلکه همان هوهویت در وجود است باهم در اینجا یکی هستند. آن‌وقت منظور از آن هوهویتی که در اینجا می‌گوییم اتحاد در وجود است.

  • «در حمل دو جهت وحدت و تکثر را لحاظ کن»؛ شما حتی اگر «زیدٌ زیدٌ» هم که می‌گویید یعنی زید همان زید است، یک ‌جهت وحدت دارد و یک ‌جهت تکثر؛ جهت وحدت این است که ذات این زید را که بر این زید حمل کرده‌اید خود همین زید است یعنی وقتی ‌که به زید می‌گویید: «زیدٌ زیدٌ» یعنی زید عبارت است از آن ذات و خصوصیاتی که محمول واقع شده است؛ این جهت وحدتش است. جهت تکثر هم این است که تکثر از نظر غیریت [باشد] یعنی مثلاً دفع توّهم اینکه ما درست می‌گوییم، یعنی زید، منظور خودش است مثلاً اینکه می‌گویم: «جاء زیدٌ»، ممکن است در ذهنتان باشد منظور عمرو که بچۀ زید است باشد. ما در این‌‌صورت زید را یک معنای عامی از خود این شیء خارجی تصور می‌کنیم بعد برای دفع دخل آن شیء خارج از وجود زید، زید دوم را مؤکِّد زید اوّل قرار می‌دهیم. یااینکه فرض کنید بالإجمال و التفصیل باشد؛ می‌گوییم: «الماء آبی است که شما می‌خورید و رفع تشنگی می‌کنید» الآن این «ماء» را که در موضوع قرار دادید و آب را در محمول قرار دادید هر دو یکی است و مفهومشان هم یکی است اما مفهوم اجمال و تفصیل است «ماء» در عربی همان آب در فارسی است همان «سو» در ترکی است اما این اجمال و تفصیل باعث غیریت و اختلاف شده است و این خودش مصحِّح حمل است.

    1. منظومه، ج 2، ص 391 و 392.

جلسه ۱۲۴

9
  • پس در هر حملی دو مصحِّح می‌خواهید؛ مصحح اوّل اینکه مابه‌الاِشتراک بین موضوع و محمول باشد و مصحِّح دوم مابه‌الاِختلاف باشد.

  • ـ مابه‌الاِشتراک ممکن است هر چیزی باشد؛ تجانس باشد اشتراک مصداقی باشد، عنوان شایع باشد ـ نه اشتراک مفهومی ـ همۀ انواع مابه‌الاِشتراکی که ممکن است در حمل داشته باشیم [اینها هستند].

  • ـ مابه‌الاِمتیاز هم طبعاً می‌شود همان غیریتی که بر موضوع و محمول حاکم است ولو غیریت توّهمی باشد ولو اجمالی باشد. این برای حمل می‌خواهد. این تمام شد.

  • تقسیمٌ:

  • الحملُ بِالذَّاتیِّ الأوّلیِّ وُصِفْ مَفهومُه اِتَّحادُ مَفهومٍ عُرِفْ أیْ مفادُه أنَّ الموضوعَ نَفسُ مَفهومِ المَحمولِ ذاتاً و ماهیةً لا وُجوداً فقط کما فی الحَملِ الشَّائِع و لکنْ بَعدَ أنْ یُلحَظَ نحوٌ مِن التَّغایُر کتَغایُرِ الإجمالِ و التَّفصیلِ فی حَملِ الحدِّ عَلی المَحدودِ و کَمُلاحظةِ الشَّیءِ بِحیثُ یُمکِن أنْ یَکونَ غیرَه فی ذاتِه أو یُمکن أنْ یُسلَب عَن نَفسِهِ و ملاحَظَتُهُ لا کذلک بَل کَما هُو هُو کَقَولِهم فی مَبحثِ المَاهیةِ الإنسانُ مِن حیثُ هو إنسانٌ إنسانٌ لا غَیرُ و فی مَبحثِ الجَعلْ مَا جَعَلَ المِشْمِشَ مِشْمِشاً بل جَعَلَ موجوداً فإنَّ المِشْمِشَ مِشْمِشٌ فی ذاتِه إذْ ثُّبوتُ الشَّیءِ لِنفسِهِ ضروریٌ و سَلْبُه عَن نَفسِهِ محالٌ کَما قُلنا فَکُلُّ مَفهومٍ و إنْ لَیسَ وُجِدْ و لا یعتبر وجوده فَنَفسَه ـ مَفعولٌ مقدّمٌ ـ بِالأوّلی مِن الحَملِ ما ـ نَافیةً ـ فَقَد. و إنَّما سُمِّیَ ذاتیاً إذْ لا یَجری إلاّ فی الذَّاتیاتِ و أوَّلیاً لِکونِهِ أوَّلیُ الصِّدقِ أو الکِذْب.1

  • «حمل یا حمل اوّلی ذاتی است، مفهومش چیست؟ مفهوم حمل اوّلی ذاتی اتحاد مفهوم است» مفهومِ موضوع و محمول یکی باشد یعنی «مفاد این حمل ذاتی این است که موضوع، نفسِ مفهومِ محمولی است که حمل شده است هم ذاتاً و هم از نظر ماهیت یکی است، این‌طور نیست که فقط از نظر وجود یکی باشد» بلکه از نظر ذات و ماهیت هم یکی است. «همان‌طور که در حمل شایع فقط از نظر وجود یکی است» مثلاً می‌گوییم که «زیدٌ عادلٌ» این از نظر وجود یکی است ولی از نظر مفهوم زید و عادل دوتا هستند «اما این حمل اوّلی ذاتی بعد از این است که یک ‌نحوه از تغایر در آن لحاظ شود مانند تغایر اجمال و تفصیل در حمل حدّ بر محدود» که وقتی شما یک حدّی را بر یک محدودی حمل می‌کنید، اجمال و تفصیل در اینجا لحاظ شده است. من‌باب‌مثال می‌گوید: «الإنسانُ ما هو؟» می‌گوییم: «الإنسانُ حیوانٌ ناطقٌ».

    1. منظومه، ج 2، ص 393.

جلسه ۱۲۴

10
  • «و [مثل] ملاحظۀ شیء به حیثی که ممکن است در ذات خودش غیر خودش باشد» برای دفع آن توّهم غیریت ما خود شیء را بر شیء حمل می‌کنیم «یا ممکن است که از خودش سلب بشود» مثلاً بگوییم که اشتباهی شده و متکلم اشتباه کرده و منظورش این نبوده است لذا می‌شود این از خودش سلب شود. «و ملاحظه کردن این شیء نه این‌طوری بَل کَما هُو هُو»، بلکه می‌خواهیم بگوییم که من واقعاً اشتباه نکرده‌ام و همین‌طوری که گفتم درست است. «همان‌گونه که در مبحث ماهیت می‌گویند: انسان از حیث اینکه انسان است، انسان است و غیر انسان نیست» یعنی ما یک انسان را لحاظ کرده‌ایم و داریم خود این را لحاظ می‌کنیم نه غیر از این را مثلاً در آن مواردی آورده می‌شود که آن شیء دارای وجود سِعی است. می‌گوییم که انسان از حیث اینکه نفس مجرد است داخل در عقول است یا انسان از حیث اینکه راه می‌رود داخل در صفت مشی است. اما یک وقت داریم راجع به انسان از حیث اینکه انسان است صحبت می‌کنیم یعنی دارای این خصوصیات و مستجمع صفات است، که ما خود شیء را با تمام وجود و عوارضش درنظر گرفته‌ایم. «در مبحث جعل می‌گوییم: مشمش، مشمش نشده است بلکه موجود شده است؛ این ذاتاً مشمشه است». در اینجا نمی‌شود مشمش را از خودش سلب کنیم نمی‌شود ذاتیات یک مشمش را از او سلب کنیم و بعداً به او اعطا کنیم. وقتی شما می‌گویید: مشمش، قطعاً ذاتیات خود این صورت هم به ذهن می‌آید و لحاظ می‌شود. سلب ماهیت از شیء که نمی‌شود. این را برای این جهت گفتیم.

  • «ثبوت شیء برای خودش ضروری است و سلب آن شیء از خودش محال است همان‌طور که گفتیم: هر مفهومی گرچه وجود نداشته باشد و وجودش معتبر نباشد پس خودش فاقد نفسش نخواهد بود»؛ گرچه وجودش لحاظ شود ولی فاقد نفسش نمی‌شود، فاقد ذاتیات و ماهیتش نمی‌تواند بشود.

جلسه ۱۲۴

11
  • «چرا به این ذاتی می‌گویم؟ چون فقط در ذاتیات می‌آید. اوّلی چرا می‌گوییم؟ چون أوّلی الصّدق و الکذب است»؛ اوّلین صفت صدقی که بر یک ذاتی آورده می‌شود آن صفتی است که بر ذاتیات آن می‌آوریم و بعد آن عوارض را می‌آوریم. ممکن است شما بگویید که زید کاتب نیست و دروغ می‌گویی که زید کاتب است ولی دیگر نمی‌توانید بگویید که زید انسان نیست یعنی اوّلین صفت است.

  • این پارچ انسان است. این اوّلین کذبی که می‌آید ... می‌گویند: اوّلی، ذاتی هم می‌گویند به‌خاطر اینکه مربوط به ذاتیاتش است و مربوط به عوارضش نیست.

  • و بِالصَّناعیِّ الشَّائعِ الحَملِ صِفَنْ و بِاتِّحادِ فی الوُجودِ عَرِّفَنْ. ـ الفِعلانُ مُؤکَّدانِ بِالنُّونِ الخَفیفةِ ـ فَمفادُ هَذا الحُملِ هُو أنُّ الموضوعَ و المَحمولَ مُتحدانٌ فی مَقامِ الوجودِ مثلُ الضَّاحِکُ کاتبٌ فإنَّهما وُجوداً واحد و أمَّا مفهوماً و ذاتاً فأین أحدُهما مِن الآخرِ و وَجهُ التَّسمیةِ ظاهرٌ.1

  • «حمل دیگر حمل شایع صناعی است؛ حمل شایع صناعی آن حملی است که در وجود متحد هستند» ولی در مفهوم دوتا هستند. «هر دو فعل یعنی هم ”صِفا“ و هم ”عَرِّفا“ مؤکّد به نون خفیفه هستند». «موضوع و محمول در مقام وجود متحدان هستند مثل اینکه می‌گوییم: ضاحک کاتب هم هست» مثلاً داریم اشاره می‌کنیم که اینکه ضاحک است کاتب هم هست. «وجوداً واحد هستند یعنی در زید متحقق‌اند اما مفهوماً و ذاتاً هیچ ربطی به همدیگر ندارند و وجه تسمیه‌شان هم روشن است»؛ به‌خاطر اینکه حمل‌هایی که در عرف متداول است اغلب حمل‌های شایع صناعی است؛ حملی که شایع است همین حمل است که اتحاد در وجود است و شیوع دارد.

  • تقسیمٌ آخَر:

  • و بِالمواطاةِ و الاِشتقاقِ ـ عَلی حَذفِ المُضافِ ـ فه أی انطق.

  • و ذلک أیْ حَملُ المُواطاةِ هُو الهُو هُو سِمَة و ذا أیْ حَملُ الإشتقاقِ ذُو هُو سِمَة أیْ علامته.2

  • تقسیم دیگر حمل مواطات و حمل اشتقاق است ـ مضاف را در اینجا حتماً حذف کن ـ اسم این حمل را مثل حمل مواطات، حمل هوهو بگذار و لذا اسم حمل اشتقاق را ذوهو بگذار، این علامتش ذوهو است.

    1. منظومه، ج 2، ص 393.
    2. منظومه، ج 2، ص 393 و 394.

جلسه ۱۲۴

12
  • مثل حمل «زیدٌ عادلٌ» یا «زیدٌ عدلٌ» به معنای ذوهو است.

  • تلمیذ: این کلامی که افلاطون نسبت می‌دهند: اراده ... طبیعة

  • استاد: طبیعت در اینجا به معنای حقیقت و واقعیت است؛ یعنی اگر با اراده‌ات خودت را از این دنیا جدا کردی و میراندی، طبیعت و حیات همیشگی پیدا می‌کنی و حقیقتت همیشه زنده می‌ماند.

  • مقایسۀ مقام سلمان و مقداد

  • برتری سلمان بر مقداد

  • تلمیذ: یک بحثی در رابطه با سلمان و مقداد بود. نوعاً استفاده می‌شود که مقام سلمان از بقیه بالاتر بوده است اما بعضی از روایات دلالت بر استقامت بیشتر مقداد می‌کنند. کسی که هیچ‌ شک و شبهه‌ای بعد از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پیدا نکرد فقط مقداد بود حتی سلمان هم یک شبهه‌ای مثلاً شبهةٌمایی پیدا کرد.

  • استاد: نه، در روایات نسبت به سلمان جنبۀ شبهه نداریم یا من ندیده‌ام. ببینید خصوصیت مقداد یک خصوصیتی بوده که با سلمان فرق می‌کرد. سوسمارها را دیده‌اید؟! یک سوسمارهای بزرگی هستند بعضی از چیزها را مثال می‌زنند که فلانی مثل سوسمار می‌ماند. یا می‌گویند که کینۀ فلانی مثل شتر می‌ماند یعنی اگر کینۀ شخصی را به‌دل بگیرد امکان ندارد این کینه از دلش بیرون بیاید تااینکه خلاصه زهرش را بریزد! یا سوسمارهایی هستند که وقتی یکی را دنبال می‌کنند تا داغانش نکنند رهایش نمی‌کنند! می‌گویند که کنار دجله و سامرا این سوسمارها هستند! می‌گویند که یک باغبانی مشغول کار بوده در همان لحظه یک سوسماری بیرون می‌آید و او همان دقیقه بیلش را در دهان سوسمار فرو می‌کند. این سوسمار این بیل را گاز می‌گیرد و او را می‌کِشاند. هر کاری می‌کند این بیل را رها نمی‌کند تااینکه داخل آب می‌کِشاند و بیل را هم با خودش می‌بَرد. لذا تشبیه می‌کنند و می‌گویند که فلانی [از جهت] سِفتی و ... مثل سوسمار است! آقای حدّاد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ می‌فرمودند که بعضی‌ها این‌قدر سخت هستند که آدم نمی‌تواند کاری با آنها انجام دهد؛ حرفی در سرشان [بیندازد] چنان در نفس خودشان سخت هستند که مثل عُمر می‌مانند! جدّاً مثل عمر! هرچه به آنها می‌گویید سفت ایستاده‌اند! ایشان اینها را به سوسمار تشبیه می‌کردند؛ سوسمارهای دجله! نفوس تفاوت پیدا می‌کنند بعضی‌ها خیلی سفت هستند و آنچه که می‌فهمند ولو باطل دیگر امکان تغییرش نیست؛ ولو باطل بفهمند و هیچ‌کاری نمی‌شود کرد! مرحوم آقا1 ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ نسبت به آقای سبزواری یک تعبیری داشتند؛ ایشان می‌فرمودند که آقای سبزواری وقتی که اراده برای یک مسئله می‌کرد اگر کوه‌ها به لرزه درمی‌آمد ایشان از آن تصمیمش برنمی‌گشت! یعنی چنان تصمیمی می‌گرفت که دیگر هیچ‌چیزی نمی‌توانست آن را عوض کند! درحالی‌که آقای سبزواری کارش این‌طور نبود که فلان، خب درهرصورت راهی رفته بود. این خصوصیات نفسانی هست و دلالت بر حُسن نمی‌کند. خصوصیات هر کسی متفاوت است.

    1. . علامه آیة الله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی رضوان الله تعالی علیه.

جلسه ۱۲۴

13
  • مسئلۀ سلمان و مقداد از این قبیل است. سلمان یک نفس خیلی پاک، آرام، روان، خیلی با سِعه و خیلی لطیفی داشت که ...

  • به قول شخصی که می‌گفت:

  • بر سر قبر حافظ رفتم و دیدم این یک دریایی است و هیچ‌کس را مثل او ندیدم تا وقتی که سلمان را در مدائن زیارت کردم!

  • این سلمان این‌طور است؛ دارای مراتبی است و همۀ مراتب را طی کرده است. مقداد یک نفسی داشت که وقتی مسئله‌ای را می‌فهمید سفت می‌ایستاد. حالا آن قضیه هرچه می‌خواهد باشد. کاری به مقام ندارد. مقداد وقتی که حق را راجع به امیرالمؤمنین علیه‌السّلام فهمید تکان نخورد و سفت ایستاد. روایت ناظر به‌ جهت نفسانی مقداد است یعنی او از جهت نفسانی دارای یک صلابت و استحکامی بود که امکان عدول از امیرالمؤمنین با چنین نفسی برایش نبود اما سلمان یک نفس خیلی آرامی داشت گرچه از او بالاتر هم بود؛ سلمان قطعاً از مقداد بالاتر بود و دیدی که سلمان نسبت به قضایا داشت با دید مقداد فرق می‌کرد؛ مقداد سرش را پایین انداخته بود و می‌رفت ولی هیچ متوجه نبود که این‌طرف چه می‌گذرد و آن‌طرف چه می‌گذرد! سلمان مشاعرش باز شده بود. حالا نمی‌خواهم بگویم که مقداد این‌طور بود اگر این‌طور باشد اشکالی ندارد؛ مقداد دنبال امیرالمؤمنین بود ولو اینکه غیر شاعر باشد ولی سلمان دنبال علی بود ولی شاعر به همۀ اوضاع. مقام جمعی داشت و همۀ حجاب‌ها برداشته شده بود. اصلاً سلمان می‌گفت که همۀ این کارها زیر سر علی است! آمد به علی گفت که زیر سر خودت است! چرا همه چیز را به‌هم ریخته‌ای؟! ولی مقداد این‌طور نبود؛ مقداد می‌گفت که کارها زیر سر علی نیست ولی حق هم با علی است. خیلی تفاوت می‌کند با کسی که سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: ما دیگر هیچ‌چیزی سرمان نمی‌شود. دیده‌اید بعضی‌ها این‌طور هستند؟! ایشان در مطلبی که می‌فهمد دیگر هیچ‌کس حریفش نیست. می‌گوید که حق این است! درست است؟! خوب است که آدم این‌طور باشد که کسی نتواند ...!

جلسه ۱۲۴

14
  • تلمیذ: نه آقا! حق شما هستید! ما دیگر چه‌کار داریم ... حالا این مردم بگویند که اینجا جهنم است می‌گویم که برای شما جهنم است! ما اصلاً می‌خواهیم جهنم برویم! پناه بر خدا! درست است آقا؟!

  • استاد: بله درست است! این چیزی که از ایشان مشاهده می‌کنید همان حال مقداد است!

  • تلمیذ: سلمان و حافظ ظاهراً هردو شیرازی هستند!

  • استاد: بله آن‌هم شیرازی است. حافظ از کودکی در شیراز بود و پیش میرسیدشریف هم درس خوانده است. شیراز یک وقتی خیلی افراد و بزرگانی داشت و دارالعلم بود.

  • تلمیذ: تعبیری که امام زین العابدین علیه‌السّلام برای حضرت عباس دارند، تقریباً می‌شود برای سلمان هم داشت؟! «كانَ عَمُّنا العَبّاسُ بنُ عَلِيٍّ نافِذَ البَصيرَةِ».1

  • استاد: بله، حضرت عباس علیه‌السّلام کارش تمام شده بود و حقایق برایش روشن بود. حالا خیلی از شهدای دیگر کاری نداشتند [می‌گفتند که] امام حسین علیه‌السّلام در اینجا است ما هم اینجا هستیم و دیگر به بقیه‌اش کار نداریم!

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. عمدة الطّالب، ج 1، ص 356.