پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهجوهر و عرض - فریده ۳: اقسام عرض
توضیحات
الفريدة الثالثة في البحث عن أقسام العرض
54. غرر في الكم
55. غرر في الكيف
الفریدة الثالثة: فی البَحث عن أقسامِ العَرَض
الرابعة و الخمسون: غررٌ فِی الکمّ
الخامسة و الخمسون: غررٌ فِی الکیف
درس یکصد و چهل و ششم
بحث در کم و کیف
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
تلمیذ: بحث جوهر بالاخره برای ما روشن نشد ...
استاد: ببینید راجع به مسئلۀ تعریف و رسم یا راجع به خود حقیقت جوهر؟
تلمیذ: این مباحث به هم ارتباط دارند و به مباحث دیگری برمیگردند، اگر در کتابی مفصل بحث شده است ...
استاد: این که خدمتتان گفتم یک اختلاف در اصطلاح بود و خیلی مهم نبود. ببینید بهطورکلی اصلاً ما هر حد وجودی را ماهیت مینامیم. تنها وجودی که حد ندارد فقط وجود بسیط پروردگار است و او هم چون حد ندارد ماهیت ندارد. این اصل و اساس برای همۀ مسائل فلسفی است یعنی در قضیۀ وحدت وجود، اصالت وجود، بحث جواهر و اعراض، بحث مجردات و مسئلۀ مادیات، ناسوت و جبروت، نزول وجود منبسط در عوالم و حتی در بحث حرکت ـ که حرکت را وجود گرفتهاند و داخل در مقوله نگرفتهاند ـ در تمام اینها این بحث و این حجر اساسی و اصل موضوعۀ ما جاری میشود. بهمحض اینکه وجود حد خورد و بهمحض اینکه تنازل پیدا کرد و از باقی انواع خودش متمیّز شد ماهیت میشود حالا یا این ماهیت مرکب از جنس و فصل است یااینکه این ماهیت فقط فصل تنها است مثل مجردات که در آنجا جنس و فصل نیست. همۀ اینها فصل هستند خود فصل در فصلیت خودش با همدیگر اختلاف دارند و مثل ماده نیست که یک مابهالاِشتراک داشته باشند و یک مابهالاِختلاف داشته باشند. این برای عالم مواد است.
تلمیذ: بنابراین عقول، فصول حساب میشوند، نفس هم فقط فصل است الاّ جسم ...
استاد: ... همۀ آنها فصل هستند، بله اینها هست و درست است آن فقط جسم است.
تلمیذ: دیگر عقل و نفس جنسالأجناس نیستند؟
استاد: چه کسی گفته که اینها جنسالأجناس هستند؟! اینها صنف هستند، شخص هستند، انواع هستند، اینها جنس نیستند.
تلمیذ: جوهر جنس برای اینها است یااینکه جوهر عرض عام برای اینها است؟
استاد: نهخیر، جوهر برای اینها جنس است منتها میگویند: جنس جوهر در اینجا مثل جنسهای دیگر نیست و واقعیتش همین است جنسی که در مجردات هست با بقیۀ اجناس که عالم مواد و کون فساد و اینها باشد فرق میکند؛ جنسش از نظر مفهومی به همان مفهوم وجود شبیه است. در واقع اسم جنس در آنجا هست ولی حقیقت اینها همان حقیقت فصلیه است یعنی مابهالاِشتراک در اینها عین مابهالاِمتیاز است و آن مابهالاِشتراک بهواسطۀ اشتداد و ضعفِ در حقیقت وجودی خودش انواعی را بهوجود میآورد؛ یکی از آن انواع، نفس است، یکی عقل است که آن عقول باهم تفاوت پیدا میکنند، از آنها ملائکه پیدا میشوند و خود آنها بهواسطۀ اختلاف در سعه و ضیق وجودیشان به مظاهر متفاوت متمایز میشوند؛ مظهر علم، مظهر قدرت، مظهر اماته، مظهر احیاء و امثالذلک که اینها مظاهری هستند که بهواسطۀ اشتداد و ضعف وجودی [ظاهر میشوند]. اینکه میگوییم: در آنها اشتداد و ضعف وجودی هست یک وقت خیال نکنید بهعنوان زیادی و کمی خرمن است که مثلاً یک کیسه گچ اینجا داشته باشید که یک کیلو از این جبرئیل شود و [اگر] یک کیلو و نیم از همین [باشد، جبرئیل نشود] تااینکه بگویید: این نیم کیلو باعث میشود از نظر وصفی زیاد و کم بشود، اینطور نیست. إنشاءالله در بحث وجود در اینکه وجود مستجمع همۀ کمالات خودش هست این مسئله میآید که اشتداد وجودی که میگوییم، منظور اشتداد مظاهر آن وجود است مثلاً خود مظاهر آن وجود نسبت به شخصی کم باشد و نسبت به شخص دیگری زیاد باشد. مثل قشنگی و زشتی است حالا با یک مقداری تغییرات یک نفر قشنگتر میشود با یک مقداری تغییرات مثلاً قشنگیاش کمتر میشود یا یک مقدار استعداد میدهد که خود این استعداد یک مقدار زیاد باشد یک مسائل دیگری برای انسان روشن میکند و اگر استعداد کمتر باشد در یک محدودهای در اینجا باقی میماند و مطلب بهاصطلاح نظیر این هست.
بنابراین آن صوری که مجرد هستند؛ عقول و صور نوریه جنسشان از همان سنخ فصل خودشان هست یعنی مابهالاِشتراک در آنها عین مابهالاِختلاف و مابهالاِمتیاز است و اعتباراً بر آنها جنس اطلاق میشود، ترکیب از جنس و ماهیت در اینجا اصلاً نیست جنس و ماهیت در واقع برای عالم اجسام است آنچه که از ماده و صورت ترکیب بشود جنس و فصل است. پس آن جوهر که جنس برای همۀ اینها میشود یک جنسی است که هم شامل آن صوری که آنها جنس ندارند و فقط فصل محضاند میشود و هم آن چیزهایی که دارای ماده و صورت هستند را شامل میشود به هردوی اینها جوهر میگویند این برای آنها جنسالأجناس میشود آیا خود جوهر نوع است؟! بله، خود جوهر نوع است؛ نوع به این معنا که حقیقت آن جنس هست منتها خود این جنس ـ همانطوری که خدمتتان عرض کردم ـ داخل در یک مفهوم کلی است که آن مفهوم کلی هم شامل جوهر میشود و هم شامل غیر جوهر میشود اسم آن مفهوم کلی را ماهیت میگذاریم. ماهیت عبارت از حد وجود شیء است یعنی اگر بخواهیم تعریفی برای ماهیت بکنیم میگوییم که هر وجودی که از مبدأ اوّل تنازل پیدا کند به دو قسم تقسیم میشود حالا آن وجودی که تنازل پیدا کرده است ما از آن ماهیت انتزاع میکنیم پس این ماهیت شد ماهیت میآید بین وجود و حد افتراق میاندازد و به وجود تنها که وجود پروردگار است کاری ندارد، دیگر آن ماهیت ندارد. ماهیت وجود را تقسیم میکند به وجود پروردگار کاری ندارد سراغ وجود غیر پروردگار میآید ما اسم ماسویٰالله را ماهیات میگذاریم حالا که ماهیت یک معنای عام شد که جنس هم به همین معنا است حالا این ماهیت به دو قسم تقسیم میشود؛ جوهر آن چیزی است که قوام بذاته داشته باشد و استقلال فینفسه و لنفسه داشته باشد، عرض استقلال بذاته داشته باشد و وجودش لغیره باشد نه لنفسه. این دو قسم میشود.
تلمیذ: چرا شیئیت را مافوق ماهیت نگیریم؟!
استاد: خود شیئیت انتزاع از ماهیت است شیئیت تا قابل برای اشاره نباشد شما نمیتوانید «شیء» بگویید. «شاء» یعنی خواست، انسان چیزی را میخواهد که قابل اشاره است لذا از «شاء»، «یشاء»، «شیء»، خواستن و اشاره درمیآید.
تلمیذ: خداوند هم شیء است؛ «إنَّ اللهَ شیءٌ لا کَالأشیاء».
استاد: «شیءٌ لا کَالأشیاء» یعنی همین، چون خداوند هم مورد خواست انسان است چون ما خدا را میخواهیم و طلب میکنیم از این نظر ﴿وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ﴾1 یکی از خواستهای ما خود خدا است که ربالأرباب است از این نظر چون اشاره میکنیم؛ اشاره قلبی، لذا به او شیء میگویند منتها ما بنا بر قدر فهم ناقص خودمان این اشاره را به بالا میکنیم درحالیکه این وجود همهجا را فرا گرفته است. این از باب نقص خودمان است ولی چون بهحسب ذات خودمان خدا قابل اشاره است از این نظر دست را بالا میکنیم و سر را بالا میبریم چرا [سر را به جهات دیگر] نمیکنیم؟! بهخاطر این است که ما ناقص هستیم و خدا را بالا میدانیم از این نظر به آنهم «شیءٌ لا کَالأشیاء» میگویند. لذا شیئیت یک مفهوم عام عرضی است ذاتی نیست چون خواست و اشاره، همه از لوازم عرضی هستند ذاتی نیستند. اینکه الآن این پشتی مشارٌالیه ما است آیا ذاتیِ این است؟! عرضی است چون تا من نباشم که مشارٌالیهای ندارد پس ذاتیاش نمیشود. شیء یک مفهوم عرضی است مثل تحیّز، أین و متیٰ میماند. این مفهوم عرضی بر همۀ اشیاء بهنحو عام حمل میشود. بله، هم به خدا شیء میگویند، هم به اعراض و هم به جواهر شیء میگویند ولی ماهیت چطور؟! ماهیت عبارت از حقیقةالشیء است «ما هو» یعنی حقیقةالشیء وقتی که گفتیم: ماهیت، یعنی حقیقةالأشیاء حالا این حقیقةالأشیاء را تعریف کنید، ما هو؟! میگوییم که حقیقة الأشیاء عبارت است از «تَنزُّل نُور الوجود عَن مبدءِ الأوّلِ إلی قوالبِ الإمکانیةِ» آیا این تعریف به حد و به ذاتی است یا نه؟ تنزل نور وجود، میشود ذاتی آن، به خود حقیقت ذات از مبدأ اوّل به قوالب، تمام اینها ذاتی شیء هستند. این تعریف برای ماهیت میشود منتها ماهیت مبهمه میشود حالا منظور از ماهیت چیست؟! این جنس است برای جواهر بأقسامه و برای اعراض هم بأقسامه.
حالا سراغ خود جوهر بیاییم، میگوییم: آیا خود جوهر قابل اشارۀ حسی است؟ میگوییم: نه، خود جوهر بهاندازۀ خود، بهتنهایی قابل اشاره نیست مگر انواع آن، یا مثل اینکه خود عرض که جنس است فیحدنفسه قابل اشاره نیست ولی این جنس داخل در تحت آن جنس بالاتر است یعنی در واقع هم میتوانید اسم نوع روی آن بگذارید در قبال با جوهر و هم اسم جنس بگذارید چون قابل اشاره دراینصورت نیست این عرض ما بود.
حالا اگر مشکل است شما همان تعریف قوم را [قبول کنید] که جوهر جنسالأجناس است و در هر تعریفی حد باید در هر دوتا از ذاتیات باشد و چون بالاتر از جوهر جنسی نیست پس تعریف جوهر به جنس دیگر مستحیل است و روی این حساب دیگر تعریف به رسم و آثار و اینها میشود. خیال میکنم که خیلی قلیلالجدویٰ باشد. اینهم یک مسئله بود.
تعریف کم و کیف
بحث این جلسه راجع به کم و کیف است حالا که این مطالب پیش آمد خیال میکنم دیگر از خارج گفتن ندارد. شما تمام اینها را یک مرور بکنید. ایشان میگویند: دو نوع کم داریم؛ تعریفی که برای کم میکنند این است: عرضی است که ذاتاً قبول قسمت وهمیه میکند چون قبول قسمت خارجیه موجب انعدام کم شده است. بله، در ذهن قبول قسمت میکند ذاتاً چون اگر در خارج بخواهد تقسیم شود، کم از بین میرود و یک متر، نیم متر میشود.
کمّ ذاتاً قبول قسمت میکند این تعریفی است که برای کم شمردهاند و اینهم اقسامی دارد؛ کم متصل داریم، کم منفصل داریم، کم متصل یا قارالذات است مثل خط و سطح و جسم تعلیمی یا غیر قارالذات است مثل زمان. کم منفصل هم فقط عدد است و این بحث راجع به کم و دیگر احکام و عوارضی که برای کم شمردهاند.
بحث دیگر راجع به کیف است. میگویند: عرضی است که «لا یَقبلُ القسمةَ لِذاته بل بِالعرض» است مثل کم ذاتاً اقتضاء قسمت نمیکند بلکه بالعرض اقتضا میکند و اقتضای نسبت نمیکند پس مقولاتی که نسبت، ذاتی آنها است مثل اضافه، أین، زمان، جِده که همان مِلک است، یَنفعل و فِعل که در تمام اینها نسبت لحاظ شده [است] منبامثال وقتی که آتشی بخواهد به یک چیزی سرایت کند باید دو چیز باشد که این سرایت و اینها باشد و تمام اینها از کیف خارج میشوند.
غررٌ فی الکمّ:
| الکمُّ ما بِالذاتِ قسمة قبل | *** | فَمنه ما متصلٌ و منفصلٌ |
| بِذ اتصال هاهُنا قَد قصدا | *** | ما فیه حد متشارک بدا |
| ثانیهما یکونُ الأعداد فقط | *** | و أول جسم و سطح ثمَّ خط |
| فَذاکَ ذو الترصیفِ و الثباتِ | *** | ثـمَّ الزمان المتقضـی الذات |
| و لیس کمُّ قابلُ الضِّدیة | *** | أنواعه تُوخَذ تعلیمیة |
| و اخصص به وجود ما یعده | *** | کما التساوی خصه و ضده |
| کذا نهایة و لا نهایة | *** | فِی الجسمِ فَادْروا یا أولِی الدِّرایةِ |
الکمُّ ما بِالذَّاتِ ـ فَخَرَجَ مَا یَقبَلُ القِسمةَ بِالعَرَضِ ـ قِسمةً وَهمیةً قَبِلَ. فَمِنه أیْ مِنَ الکَمِّ مَا هُو مُتَصِلٌ و مِنه ما هُو مُنفَصِلٌ. بِذِی ـ بِمَعنیٰ صَاحب ـ اتصالٍ هاهُنا ـ و لَه مَعانٍ أُخَر فی مَواضع أُخَر ـ قَد قُصِدا مَا أیْ کَم فیه بعدَ قَبولِ القِسمةِ حَدُّ مُتشارکٌ بَدا.1
کمّ آن است که ذاتاً قسمت وهمیه را قبول میکند و خارج میشود از کمّ، آنچه که قبول قسمت بالعرض کرده است. یک کم متصل داریم و یک کم منفصل داریم. ”ذی“ را در اینجا به معنای صاحب بگیرید یعنی کم متصل در اینجا قصد شده است کمّی که حد متشارک بین اجزائش دارد. ایشان میگوید: برای ذی معانی دیگری هم داریم به معنی الذی است در جاهای دیگر به معنای اشاره هم است (خیلی ممنون! از سیوطی هم در اینجا برای ما [بیان کردند]!) این کم متصل در اینجا قصد شده است؛ کمّی که بعد از قبول قسمت حد متشارک بین اجزاء دارد.
حد مشترک در کم چیست؟
و الحدُّ المَشترکِ ما یَکونُ نِسبَتُه إلی الجزءینِ نسبةً واحدةً بِمعنیٰ أنَّها إنْ اعتُبِرَ بِدایةً لِأحدِ الجُزءَین أمکَنَ أن یُعتَبرَ بِدایة لِلآخرِ و إن اعتُبِرَ نَهایةً لِأحَدهما أمْکَنَ أنْ یعتبر نَهایةً لِلآخر کَالنُّقطةِ فی جُزئَیِ الخطِّ و الخطِّ فی جُزئَیِ السَّطحِ و السَّطحِ فی جُزئَیِ الجسمِ و الآنِ فی جُزئَیِ الزَّمانِ بِخلافِ المُنفصلِ إذ الخمسةُ إذا قَسَمتَها إلی ثلاثةٍ و اثنین لَم تَجِد فیها حَدَّاً مُشترکاً. و إلاّ فإنْ کَان وَاحداً مِنها کَانَ البَاقیُ أربَعَةً و إنْ کانَ واحداً مِن خارج کَانَ الجملةُ ستةً. و کِلاهما خلفٌ.2
حد مشترک نسبتش به دو جزء، نسبت واحده است. اگر بدایه برای یکی از دو جزء آن کم اعتبار شود ممکن است که معتبر باشد بدایه برای دیگری و اگر اعتبار شود نهایه برای یکی از دو جزء، ممکن است که معتبر شود نهایه برای دیگری مانند نقطه در دو جزء خط و خط در دو جزء سطح و سطح در دو جزء جسم تعلیمی که تمام اینها ابتدا و انتهای برای آن جسم یا سطح هستند و «آن» در دو جزء زمان به خلاف کم منفصل، وقتی که شما پنجتا را قسمت به سه و دو کنید حد مشترک وجود ندارد والاّ اگر حد مشترک باشد مثلاً حد مشترک شما سه است، اگر یکی حد مشترک باشد بقیه چهارتا است دیگر پنجتا نیست چون ما از اوّل کم را پنج گرفتیم اینکه چهارتا شد، اگر شما از خارج یک حد مشترک بگیرید که آن را اضافه به این پنجتا کنید پس کم شما ششتا است و پنجتا نیست. هر دوی آنها هم خلف است.
الآن این جزء را درنظر بگیرید ـ همینجا که دستم را گذاشتم ـ این بدایه برای این است و بدایه برای این است؛ هر جایی را شما درنظر بگیرید ابتدای یک شیء است و ابتدای یک شیء دیگر، در زمان هم همینطور است؛ هر آنی در زمان ابتدای برای شیئی میشود و ابتدا برای شیء دیگر، اگر شما از اینطرف بخواهید حساب کنید یعنی از الآن به دیروز، اوّلش همین نقطهای میشود که دارم صحبت میکنم، به آینده هم میشود همینجا یعنی هر جزئی ابتدایی دارد یااینکه انتها؛ انتهای این و انتهای این فرقی نمیکند.
ثَانیهما و هُو المُنفَصِلُ یَکونُ الأعدادُ فَقط و اوّل و هُو المُتَّصلُ جِسمٌ تعلیمیٌ و هُو الکمِّیةُ السَّارِیَةُ فی الجهاتِ الثَّلاثِ لِلجِسمِ الطَّبیعی و سَطحٌ ثمَّ خطٌ. 1
کمّ دوم کم منفصل است که فقط عدد را داریم، [کمّ] اوّلی که متصل باشد جسم تعلیمی و سطح و خط است، جسم تعلیمی چیست؟ کمیتی که در سه جهت برای جسم طبیعی جریان دارد.
الآن برای این لیوان سه بُعد وجود دارد؛ بالا و پایین و عرض؛ طول و عرض و ارتفاع، این سه حالت را جسم تعلیمی میگویند. چرا جسم تعلیمی میگویند؟ چون همیشه در علوم به تعلیم یک شکل کار دارند نه به طبیعت، حالا این سطح به لیوان بار شده است؟ کاری ندارند، به پارچ بار شده است؟ کاری ندارند، به کتاب بار شده است؟ کاری ندارند. به خود ماده کار ندارند، همیشه به آن جهت کلی آن صورت کار دارند که قابل انطباق بر مواد است لذا از این نظر به آن تعلیمی میگویند.
فَذاکَ المُنقَسِمُ إلی هذهِ الثَّلاثةِ ذُو التَّرصیفِ أی الإتصالُ و الإنضمامُ کَما یُقالُ تَراصَفُوا فی الصَّفِ أی تَلاصَقُوا و رَجلٌ مُرتَصِفُ الأسنانِ أی مُتقارِبُها و الثَباتُ أیْ هذهِ الثَّلاثةُ کم مُتَّصِلٌ قارٌّ.1
این کم متصل به این سهتا تقسیم میشود و به این ذو التَّرصیف میگویند یعنی چسبیده؛ این کم متصل و منضم است چون که بههم چسبیدهاند. همانطور که میگویند: مردی دندانهایش [جفت] است یعنی متقارب و کنار هم است، و این سهتا کم متصل قار هستند.
ثمَّ الزَّمانُ المُتِقَضِی الذّات أیْ هُو بِحیث یَکونُ تَجدُّدُ کُلِّ جُزءٍ مِنه بِنَحوِ الانقضاءِ و تَکَوُّنُه بِنَحوِ الإنصِرام لا ثُباتَ لَه بِوَجهٍ مِنَ الوجوهِ. فَالزَّمانُ کم متَّصلٌ غَیرُ قارِّ الذّاتِ.2
یکی دیگر از آن کم متصل، زمان است که ذاتاً در حال تقضّی و مرور است، تجدد هر جزئی از زمان بهنحو انقضا است و تکوّنش بهنحو انصرام است (و همینکه وجود پیدا میکند منصرم میشود، بهنحو انصرام و بهنحو گذشت و حرکت است) [به هیچ وجهی از وجوه] ثبات ندارد و زمان هم کم متصل غیر قارالذات است.
و لیسَ کم قابلُ الضِّدیةِ کَالجوهرِ.3
کم ضد ندارد همانطور که جوهر ضد ندارد.
احکام کمّ
یکی از احکام کم این است که قبول ضد نمیکند.
کمّ غیر از کیف است [چون] کیف قبول ضد میکند؛ رنگها قبول ضد میکنند، سیاهی با سفیدی جور درنمیآید ولی ما [در] کم نداریم بهخاطر اینکه میبینید شیئی از کم بر آن شیء دیگر عارض میشود مثلاً خط بر سطح عارض میشود پس معلوم میشود که بین خط و سطح ضدیتی وجود ندارد، اصلاً معنا ندارد چون یکی قابل و یکی مقبول است. نمیشود که ضدی مقبول برای ضد دیگر واقع شود و [و آن را] قبول کند مثلاً سیاهی سفیدی را قبول کند چون خودش باید کنار برود؛ اگر سفید هست سیاهی میآید و سفیدی کنار میرود، اینکه سفیدی باشد و سیاهی هم روی آن بیاید و قبولش کند و هر دو با همدیگر سر یک کاسه بنشینند، نمیشود ولی کم اینطور نیست.
فإنَّ المتَّصلَ بَعضُ أنواعِه یَعرُضُ البعضَ فإنَّ الخطَ عَارضٌ لِلسَّطحِ مَثلاً. و المُنفَصِلُ بَعضُ أنواعِه مُقوِّمٌ لِلبَعض و العروضُ و التَّقویمُ مُنافِیان لِلضِّدیَة.1
متصل بعضی از انواعش عارض بر دیگری میشود مانند خط که عارض بر سطح میشود. منفصل بعضی از انواعش مقوّم بعضی دیگر است (مثلاً پنج، مقوّم از سه و دو است) و عروض و تقویم با ضدیت منافات دارند.
این یک دلیل بود.
و أیضاً الاتحادُ فِی الموضوعِ شَرطُ الضِّدیةِ بَینَ شیئین و هُو هُنا مُنتَفٍ.2
دیگر دلیل این است که ما در ضدیت اتحاد در موضوع میخواهیم و اتحاد در موضوع شرط ضدیت بین شیئین است ولی در اینجا این اتحاد در موضوع منتفی است.
دو ضد، آن است که موضوعشان واحد باشد و لا یجتمعان اما در کم اتحاد در موضوع نداریم. در اینجا دوتا موضوع هست مثلاً «دو» یک جهت است، «سه»، موضوع دیگر است؛ وقتی که «دو» بر یک شیء بار میشود دیگر «سه» نمیتواند بر همان شیء بار شود [چون] موضوع دوتا میشود، نهاینکه در یک شیء واحد، هم «دو» بار شود و هم «سه» بار شود، بنابراین کم قبول ضدیت نمیکند.
أنواعُه أیْ أنواعُ الکمِّ الجِنسی فِی ضِمنِ المتَّصِلِ القارِّ ـ و لِشهرةِ المأخوذِ تَعلِیمیاً لَم نُبالِ بِإرجاعِ الضَّمیرِ إلی مُطلَقِ الکمّ ـ تُوخَذُ تعلیمیةً بأنْ تُؤخَذَ کلٌ مِنَ المَقادیرِ لا بِشرطِ شَیءٍ أیْ مِن غیرِ الْتِفاتٍ إلی شَیءٍ مِنَ الموادِ و أحوالِها. فَیَکونُ جِسماً تَعلیمیاً و سَطحاً تَعلیمیاً و خَطاً تَعلیمیاً لِأنَّ العلومَ التعلیمیةَ تُبحَثُ عَنها کَذلِک. و سُمِّیَت تلکَ العلومُ تَعلیمیةً لِأنَّهم کَانُوا یَبتَدِئونَ بِها فِی التَّعلیم.3
انواع کم یعنی انواع کم جنسی در ضمن متصل قارّ، ـ بهخاطر این است که این مأخوذ خودمان را تعلیمی گرفتیم و مشهور است، مشکلی نیست که ضمیر، به مطلق کم برگردد (ولی دراینصورت منظور ما از کم، جسم تعلیمی است نهاینکه مطلق کم باشد) ـ تعلیمی است، انواع تمام این کمها را تعلیمی میدانیم و تعلیمی میگیریم. هر کدام از مقادیر لابشرط مادهاش اخذ میشوند که بر چه مادهای بار شود و التفاتی به شیئی از موادی که این کم عارض بر آن ماده شده و احوالش نداریم. بنابراین این جسم تعلیمی است و سطح تعلیمی است و خط تعلیمی است چون علوم تعلیمی از آن بهطور عموم و بهنحوکلی بحث میکند (نه بهطوریکه مادهاش چیست و بر چه مادهای بار شده است). و به این علوم هم علوم تعلیمیه میگویند چون در تعلیم اینها را اوّل مطرح میکنند (در علوم ریاضی، هندسه، حکمت و امثالذلک).
وَ اخْصُصْ بِهِ أیْ بِالکَمِّ ثَلاثةَ أحکام وُجودُ مَا یَعُدُّهُ أیْ شیءٌ یفنیه. فَالْکَمُّ الْمُنفَصِل یُوجَدُ فیهِ الواحد و هُو عادُّ جَمیعِ أنْواعِهِ مَعَ أنَّهُ قَد یَعُدُّ بَعضُها بَعضَاً. و المُتَصِلُ قَابلٌ لِلتَجزیةِ فَهُوَ قَابلٌ لِلتَعدیدِ و العَدَدُ مَبدَؤهُ الواحِد فهُوَ عادٌ لَه.1
«سه حکم را به کم اختصاص بده: وجود چیزی که کم را عدّ کند یعنی فانی کند و از بین ببرد و بردارد. عادّ در کم منفصل «واحد» است، جمیع انواع را عدّ میکند»؛ شما پنج را درنظر بگیرید، واحد یکییکی میآید و پنج را تمام میکند، شما از پنج، یک بردارید میشود چهار، دوباره یک بردارید میشود سه، یک بردارید میشود دو، یک بردارید هیچ نمیماند. واحد عدّ میکند، افنا میکند و چیزی نمیماند. این کم است. «بااینکه غیر از واحد هم داریم که بعضی از آنها بعض دیگر را عدّ میکنند» مثلاً در «شش» دو میآید و [آن را] عدّ میکند، دوتا دوتا بردارید تمام میشود. پس فقط تنها «واحد» نیست [که عدّ میکند]. «کمّ متصل مانند زمان یا خط قبول تجزیه میکند و خود تجزیه هم باعث عدّ آن است» یعنی وقتی که شما کم را قسمت کردید دیگر آن کم از بین میرود، وقتی شما تکهتکهاش کردید دیگر کمّی وجود ندارد، «عدد هم که مبدأش واحد است پس واحد، عدد را عدّ میکند».
کَمَا التَّساوی خَصَّهُ و ضِدُّهُ أی ضِدُّ التَّساوی أیضاً خَصَّهُ و هُوَ اللامساواة. و إطلاقُ الضِدّ عَلَیه مَعَ کُونِهِ عَدَمیاً بِاصطلاحِ المَنطِقیین لِأنَّهُم لا یَشتَرَطون فِی الضِّدینِ کونُهُما وُجودیَین.2
حکم دوم از احکام ثلاثه تساوی است، «تساوی اختصاص به کم دارد و ضد تساوی [هم اختصاص به آن دارد]»، همیشه در کم میگویند که این مساوی با آن است یا مساوی نیست ولی در کیف اینطور نیست و نمیگویند که مساوی است بلکه میگویند که مشابه است، [مثلاً در مورد] دوتا سفیدی نمیگویند که این مساوی دیگری است و اگر هم بگویند که مساوی [هستند] اشتباه است، باید بگویند که این مشابه این است. مساوات و عدم مساوات همیشه در کم مورد استفاده قرار میگیرد. «و ضد یا ضد تساوی اختصاص به کم دارد که ضدش هم لامساوات است (عدم تساوی ضد نیست و این مثل تناقض میماند) و اطلاق ضد بر لامساوات بااینکه لامساوات عدمی است و ضدین دو حکم وجودی هستند بهاصطلاح منطقیون است که در ضدین شرط نمیدانند که وجودی باشند» یعنی اگر عدمی هم باشد اینها ضدین میدانند مثل قیام و عدمالقیام. البته اینها هم که شرط نمیدانند این است که مساوی با وجود باشد نهاینکه همینطوری شرط ندانند بلکه ضدینی که مساوی با وجود است. یا مثل حرکت و عدم حرکت که مساوی با سکون است.
وَ لِذا سَمَّی الشِیخُ الرَئیس السالبةَ الکُلِیَّةَ ضِداً لِلموجِبة الکُلیة.1
و لذا شیخالرئیس سالبۀ کلیه را ضد موجبۀ کلیه دانسته است.
درحالیکه سالبۀ کلیه مثل معدوله نیست بلکه سالبۀ کلیه، سلبِ حکم است، نهاینکه ایجاد حکم سلبی باشد بلکه سلب حکم است ولی دراینصورت اینها این را ضد برای موجبۀ کلی میدانند.
و کَذا فی بَعضٍ مِنَ العلومِ الغَیر الحقیقیةِ کَذا نَهایَةً و لا نَهایَةً فِی الجِسم أیْ لا نَهایةً مَأخوذةً عَلی سَبیلِ عَدَمِ المَلَکة.2
«در بعضی از علوم غیرحقیقیه مثل کلام و امثالذلک هم همینطور است»، چهبسا اینها به احکام سلبی «ضد» میگویند؛ «لذا یکی از احکام کمّ، نهایت و لانهایت در جسم است»؛ میگویند که جسمٌ متناهی و جسمٌ غیرمتناهی «یعنی لانهایتی که بر سبیل عدم ملکه است» نه بر سلب مطلقه، نهاینکه شما لانهایت را به سلب مطلق بگیرید، این نهایت دارد یا لانهایت دارد، لانهایت به سلب مطلق را ممکن است اختصاص به کم هم نداشته باشد ولی چون بهنحو سلب مطلق است، همانطوری که در جلسۀ قبل عرض کردم شما سلب مطلق را حتی در غیر مورد میآورید یعنی در غیر عدم و ملکه هم ممکن است بیاورید، الآن میتوانیم بگوییم که این کتاب چهارشنبه است؟ نه این کتاب چهارشنبه نیست یعنی اصلاً جایی نیست و اصلاً مورد ندارد، اگر از باب عدم و ملکه بگیرید اطلاق چهارشنبه و عدم چهارشنبه برای این کتاب غلط میشود، چرا؟ چون باید شأناً ملکه قابلیت برای اطلاق ثبوتی داشته باشد تا شما آن را نفی کنید ولی الآن کتاب اصلاً موردش قابلیت اطلاق برای چهارشنبه یا سهشنبه را ندارد لذا اینکه میگوییم که چهارشنبه نیست از باب سلب کلی است، نه از باب عدم و ملکه. در نهایت و لانهایت ما نهایت را در جایی بهکار میبریم که قابلیت برای امتداد را داشته باشد، لانهایتی را هم که میگوییم، منظورمان جایی است که قابلیت امتداد را دارد ولی الآن امتداد ندارد منبابمثال وجود پروردگار، منظورمان این است. نهاینکه لانهایت بهنحوکلی باشد که شما آن را بگویید که از باب سلب کلی عارض بر اجسام ممکن نباشد.
لا السَلبَ المُطلَق فَإنّهُ لَیسَ مِن خَواصِهِ. فَهذه الثَلاثَةُ مَعَ قَبولِ القِسمةَ الذی عُرِفَ الکَمَّ بِه مِن خَواصِهِ و إنّما تَعرِضُ لِغَیرِها بِتَوَسُّطِه. فَادْروا یا أولِی الدِّرایةِ.1
«نه سلب مطلق، سلب مطلق از خواص کم نیست» بلکه آنکه از خواص کم است نهایت و لانهایت در شیئی است که این دوتا بتواند بر آن صدق کند، خود نهایت بر آن صدق کند. «این سهتا با قبول قسمتی که کم با آن شناخته شد از خواص کم هستند بر غیر خودشان توسط کم عارض میشوند» یعنی شما میتوانید کیف را هم قسمت کنید یا میتوانید برای کیف تساوی قائل شوید «ولی بهواسطۀ کم، کیف قسمت را میپذیرد پس این را بدانید ای صاحبان علم.»
غررٌ فِی الکیفِ.
| الکیفُ ما قر مِنَ الهیئات | *** | لم ینتسب و یقتسمْ بِالذات |
| و هو إلی أربعةِ قد انقسم | *** | ما اختص بِالنفسِ و ما اختص بِکَمّ |
| و ما هو القوةُ و اللاقوة | *** | و کیف محسوس بِخمسِ قوة |
| مِن انفعالی و الانفعال | *** | کَالملکاتِ اعْرِفهُما و الحال |
| فَالأولُ الراسخ لا الثانی اقتنص | *** | بِذینکَ الجسم و تین النفس خص2 |
حالا به سراغ کیف آمدیم تا ببینیم کیف به چه میگویند.
الکَیفُ مَا قَرَّ مِنَ الهَیَئات أیْ هِیئَةٌ قارَّةٌ فَخَرَجَ الحَرَکَةُ و أنْ یَفعل و أن یَنفَعِل لَم یَنتَسِب فَخَرَجَ الأعراضُ النِسبیةُ و یَقتَسِمْ ـ عَطفٌ علی مَدخولِ لَم ـ بِالذّاتِ فَخَرَجَ الکَمّ و هُو إلی أربعةٍ قَد انْقَسَمَ.3
کیف به هیئتی که قارّ باشد هیئتی که بهعکس زمان قرار دارد کم که قرار ندارد به این هیئت میگویند کیف و حرکت خارج میشود و همینطور مقولۀ فعل و مقولۀ انفعال، دوم اینکه در آن نسبت نباشد و اعراض نسبیت مثل زمان خارج میشوند. «لم» بر سر «یَنقسم» هم میآید یعنی «ذاتاً قبول قسمت هم نکند ـ بر مدخول لم عطف است ـ و کم خارج میشود که قبول قسمت میکند حالا این کیف به چهارتا قسمت تقسیم میشود.
أحَدُها ما اختَصَّ بِالنَّفسِ و یُقالُ لَهُ الکیفیاتُ النَفسانیةُ کَالعِلمِ و الإرادَةِ و القُدرَةِ و الجُبن و الشُجاعَة و نَظائرها.
و ثانیها مَا اختَصَ بِکَم و یُقالَ لَهُ الکیفیاتُ المُختَصةُ بِالکَمیاتِ کَالاِستقامةِ و الانحِناءِ و الشِّکلِ و نحوِها مِمَّا اختصَّ بِالکَمِّ المُتَّصِل و کَالزوجیةِ و الفَردیةِ و نحوِهما ممَّا اختصَّ بِالکَمِّ المُنفَصِل.1
یکی از آنها اختصاص به نفس دارد که به آن کیفیات نفسانی میگویند مثل علم، اراده، قدرت، ترسو بودن، شجاعت و نظائر آنها.
دوم آنکه اختصاص به کم دارد که به آن کیفیاتی که مختص به کمّیات است میگویند مثل استقامت، انحناء، شکل و نحو اینها، از آنهایی که اختصاص به کم متصل دارند (مثل خطی است که مستقیم است، خطی است که منحنی است، خطی است که مورب است) یا مثل زوجیت و فردیت و امثالذلک از آنهایی که اختصاص به کم منفصل دارند (مثل عدد).
و ثالِثُها ما هُوَ القُوَةُ و اللاقُوَة و یُقالُ لَه الکَیفیاتُ الإستِعدادیةُ مِنَ الإستعدادِ الشَدیدِ إلی جانِبِ الإنفِعال کَاللِّین و المِمْراضِیَّةِ و نَحوِهما و هُو المُسَمّیٰ بِاللاقُوة و الإستعدادِ الشدیدِ إلی جانِبِ اللاانفِعال کَالصَلابَةِ و المَصحاحِیَّةِ و نحوِهما و هو المُسَمّیٰ بِالقوةِ.2
«سومی از اقسام کیف، قوّت است، قوهای که در یک شخص است یا ضعفی که در یک شخص است که به آن کیفیات استعدادیه میگویند. از استعداد شدید به جانب انفعال»؛ استعدادی که در یک شیء است و میتواند زود منفعل شود مثلاً میگویند که فلانی خیلی ضعیفالنفس است یعنی تااینکه شخصی [کنارش] مینشیند زود خودش را میبازد، او استعداد به جانب انفعال دارد. خلاصه مخلوقات خدا تفاوت دارند! «مثل لِین و ممراضیت و نحو اینها که میل به جانب ممراضیت و شکست و کسر و اینها دارند. و استعداد شدید به جانب لاانفعال مثل صلابت سختی و مصحاحیت و نحوها که به اینها قوّت میگویند». فلانی قوّت دارد یا در او قوّت هست یعنی چه؟! میگویند که این آهن خیلی قوی است یعنی چه؟ یعنی به هرجا بزنی طوریاش نمیشود یعنی جهت فعل در آن قوی است نه جهت انفعال.
و رابِعُها کیفٌ مَحسوسٌ بِخَمسِ قُوةٍ ظاهِرَةٍ مِن الکَیفیاتِ المَلموسةِ کَالکِیفیاتِ الفِعلیةِ و الإنفِعالیةِ الَّتی هِی أوائلُ المَلموسات و نَحوها و المَذوقةِ کَالطُعومِ البسیطةِ التِسعةِ و نَحوِها و المَشمومَةِ کَالرَوائحِ الطَیّبة و المَنتَنة و المَسموعَةِ کَالأصواتِ و المبصرةِ کَالأضواءِ و الألوانِ مِن ـ بیانٌ لِکیفِ مَحسوس ـ انفعالیٍّ و الإنفعالِّ.1
«چهارم از اقسام کیف، کیف محسوس است. پنجتا قوۀ ظاهره از کیفیات ملموسه مثل کیفیات فعلیه و انفعالیه»، کیفیاتی که در معروضشان موجب فعل و انفعال میشوند، کیفیات فعلی و انفعالی که در اوایل ملموسات هستند و نحوها مثل رطوبت و غیر رطوبت که اینها ثوانی ملموسات بهحساب میآیند، مثل لَزِجی و غیرلزجی که اینها ثوانی ملموسات هستند، انسان اوّل چیزی را احساس میکند بعد لزجی آن را احساس میکند، اوّل چیزی را احساس میکند بعد رطوبتش یا سردی یا گرمیاش را احساس میکند. به آن اوّلی اوائل ملموسات میگویند و این را که بعداً احساس میکند ثوانی میشود.
یا مثلاً وقتی در دهانتان یک فلفل میگذارید اوّل خود آن فلفل را احساس میکنید بعد تندیاش را احساس میکنید، در واقع اوّل تندیاش را احساس نمیکنید بلکه اوّل چیزی به زبان میخورد بعد میگویید که آخ سوختم! این اوائل و ثوانی از این جهت است.
«یا چشیدن مثل طعوم بسیطه تسعه و نحوها که میگویند: نُهتا بسیط است» و ترکیب اینها هم که مرکب میشود و ممکن است به هزارتا طعم هم برسد ـ بعضی از چیزها طعماند ـ «و بوئیدنیها مثل بوهای خوب. شنیدنیها مثل اصوات و مبصره مثل اضواء و الوان از انفعالی و انفعال. «مِن» بیان برای کیف محسوس است».
یک کیف انفعالی داریم و یک کیف انفعال داریم؛ انفعالی آن است که کیف راسخ در آن است و ازبین نمیرود، شیرینی عسل از بین نمیرود، قرمزی زعفران از بین نمیرود، زردی طلا از بین نمیرود. بعضیها هم ازبین میرود مثلاً شخص خجالت میکشد رنگش قرمز میشود بعد دوباره ازبین میرود و یا میترسد سفید میشود بعد ازبین میرود. به آن اوّلی انفعالی میگویند که محکم است و دومی را انفعال میگویند.
الکیفیاتُ المَحسوسةُ إن کانَت راسِخَةً کَصَفرةِ الذَّهب و حِلاوَةِ العَسَلِ سُمِیت انفِعالیاتٍ لِانفِعال الحَواس عنها و لِکُونِها بِخصوصِها أو عُمومِها تابِعةً لِلمِزاجِ الحاصلَ مِن انفعالِ العَناصِر.1
کیفیات محسوسه میگویند اگر محکم باشد مثل زردی طلا، حلاوت عسل که به آن انفعالیات میگویند چون حواس از اینها منفعل میشوند، حالا خصوص یا عموم آن، تابع برای مزاجی هستند که از انفعال عناصر حاصل میشود.
یا خصوص یا عموم آن؛ خصوص آن مثل این است که شما دوتا چیز را باهم مخلوط کنید این خصوص است. عموم آن مثل این است که شیئی بهطور عموم هست مثلاً میگویند که در فلفل بهطور عموم ترکیبی هست که موجب تندی و حرارت و امثالذلک میشود. یا از نظر نوعی و یا از نظر صنفی تابع مزاجی هستند که از انفعال عناصر با همدیگر حاصل میشود.
و إن کانَت غَیرَ راسِخةٍ کَحَمرَةِ الخَجلِ و صَفرةِ الوَجَلِ سُمِیَت انفِعالاتٍ لأنَّها لِسُرعَةِ زَوالهِا شَدیدةُ الشَّبَه بأنْ یَنفَعِل فَهِیَ و إن کانَت مُشارِکةً لِلقِسمِ الأوّل فی وَجهِ التَسمیةِ لکن حاوَلوا التَفرِقَةَ بَینَ القِسمینِ فَنَقَصَ مِن الإسمِ شیء تَنبیهاً عَلی قُصورٍ فیه و هو عَدَمُ ثَباتِه.2
«و اگر غیر راسخ باشد مثل قرمزی خجل و صفرة الوجل که به آن انفعالات میگویند چون زود ازبین میروند خیلی شباهت به انفعال دارند» نه به تأثیر یعنی انگار زود خودشان را ازدست میدهند «گرچه شریک در قسم اوّل در وجه تسمیه هستند و لکن آنها باعث تفرقه بین دو قسم شدهاند و از این اسم انفعالی «یاء» را انداختهاند تا تنبیه کنند که جهت انفعالی در آن کم است» یعنی انسان تا بخواهد به او نگاه کند فوراً قرمزیاش رفته است.
و قَد أشَرنا إلی مفهومَیهِمَا المَذکورِین بِقولِنا کَالمَلَکاتِ اِعْرِفْهُما ـ جملةٌ معترضةٌ بین المَعطوف عَلَیه و المَعطوف ـ و الحالُ مَعناهُ أنَّ الکیفَ الانفِعالی کَالمَلَکةِ و الکیفَ المُسّمیٰ بِالإنفِعال کَالحال.3
«اشاره به این دو مفهوم انفعالی و انفعال کردیم مثل ملکات و حال» که ملکات انفعالی هستند و حال انفعال است، «این ”اِعرِفْهُما“ جملۀ معترضه بین معطوفٌعلیه و معطوف است»، حالا معنایش چیست؟ «کیف انفعالی مثل ملکه میماند که راسخ است» ﴿وَٱلرَّٰسِخُونَ فِي ٱلۡعِلۡمِ﴾4 «و کیف مسمّیٰ بالإنفعال مثل حال میماند» که میآید و میرود مثلاً شما شعری در نفستان حفظ میکنید بعد فردا فراموش میکنید، این را انفعال میگویند اما [آیا] هیچوقت اسم مخدره را فراموش میکنید؟! نه، این ملکه و راسخ است! خصوصیاتش رسوخ دارد و هیچوقت از بین نمیرود، هرجا که بروید با شما هست!
تلمیذ: ممکن است یادمان برود!
استاد: درصورتیکه مبتلای به اهمّ شوید، بله ممکن است فراموش کنید!
فَالأوّلُ أی الانفِعالیُّ هُو الراسِخُ کَالمَلَکة لَا الثانی أی الانفِعالُ فَهُو لَیسَ بِراسخٍ کَالحال.
اِقتَنِصْ ـ الاقتِناصُ الإصطیاد ـ بِذَینِکَ أی بِالانفعالی و الانفعال الجسمُ خَصَّ و تین أی بِالمَلِکات و الحالات النفس خص. و الحاصلُ أنَّ کُلاًّ مِن هٰذَینِ معَ کل مِن هاتَینِ مناسِبٌ فِی الرسوخِ أو عَدَمِهِ إلّا أنَّ موضوعَ هٰذینِ هُو الجِسمُ فَکانَ هذینِ مَلکَةٌ و حالٌ لِلجسمِ بِخلافِ هاتَینِ فإنَّ موضوعَهما النفس.1
انفعالی آن است که راسخ است مثل ملکه میماند، نه دومی [یعنی انفعال که راسخ نیست مثل حال].
اقتناص یعنی اصطیاد، به این دوتا یعنی به انفعالی و انفعال، جسم اختصاص داده شده است. به انفعالی و انفعال بگو که برای جسم است، ملکات و حالات برای نفس است. الحاصل هر کدام از این دوتا که ملکات و حال باشد و انفعالی و انفعال باشد با این دوتایی که نفس و جسم باشند متناسب در رسوخ و عدم رسوخ هستند الاّ اینکه موضوع انفعالی و انفعال جسم است به خلاف این دوتا که ملکات و حالات باشند که موضوع ملکات و حالات نفس است، فقط یک اصطلاح است.
أللهم صل علی محمد و آل محمد