/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۴۷

1
  • السادسة و الخمسون: غُررٌ فی العلم

  • درس یکصد و چهل و هفتم تا درس یکصد و چهل و نهم

  • درس یکصد و چهل و هفتم:

  • معلوم بالذات و بالعرض

جلسه ۱۴۷

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • غُررٌ فی العلم.

  • عِلمٌ و إنْ بَدَت لَهُ مَراتِبُ***إذ بَعضُهُ جَواهِرُ بَلْ واجِبُ
  • فَبَعضُهُ کَیفیَّةٌ نَفسیَّةٌ***فَهاهُنا أبْحاثُهُ حَریَّة
  • مِن تِلکَ أنْ فی جِنسِهِ أقوالُ***کَیفٌ إضافَةٌ أوِ انْفِعالُ
  • فَلْیُدرَ بَعدَ ما تَشَکُّکُ عُلِم***أنَّ هُنا نَقشاً بِعَقلِنا رُسِم
  • فَفینَا الْإنفِعالُ مِن مَرسومِ***لَهُ إضافَةٌ إلیَ الْمَعلومِ
  • فَتَخرُجُ النِسبَةُ وَ انفِعالُ***عَمّٰا لَهُ عِلماً وَ کَیفاً قالوا1
  • مرحوم حاجی به مناسبت کیف دوباره بحث علم را مطرح کرده است. اگر در نظرمان باشد در بحث وجود ذهنی ایشان وجود ذهنی و علم را از مقولۀ خود نفس‌الشیء گرفته‌اند یعنی جوهر، جوهر و عرض، عرض و کیف را کیفِ بالعرض برای وجود ذهنی دانسته‌اند.2 به‌عکس مرحوم صدرالمتألّهین که ایشان به حملِ اوّلی ذاتی آن علم را مفهوماً از مقولۀ وجود خارجی‌اش قرار داده‌اند اما به‌حسب مصداق از مقولۀ کیف قرار داده‌اند.3 وقتی شما جوهری را تصور می‌کنید آن جوهر به حملِ اوّلی ذاتی نفس همان جوهر خارجی است و لا غیر. وقتی‌ که حیوانی را در ذهن می‌آوریم به حملِ اوّلی ذاتی و به حملِ هوهو می‌توانیم بگوییم: آنچه که ما در ذهن آورده‌ایم دارای این خصوصیات و این عوارض است. اما به حمل شایع صناعی بالأخره آنچه که الآن در ذهن آمده است و در آن شک و خلافی نیست، آن چیست؟! چیزی است که به نفس اضافه شده، کم شده، نفس تغییر و دگرگونی پیدا کرده است و آن را کیف می‌گویند. نظر مرحوم صدرالمتألّهین این بود که به حمل شایع صناعی کیف است، همان‌طور که بیاض بر این قرطاس کیف است و این قرطاس ممکن است بیاض نداشته بعد بیاض بر آن عارض شده باشد، نفس هم که دارای این خصوصیتِ علم نبوده و بعداً علم در آن ارتسام پیدا کرده است کیفی است که آمده این نفس را دگرگون کرده و تغییر داده است؛ از شکلی به شکل دیگر درآورده است.

    1. 1منظومه، ج 2، ص 484.
    2. . جهت اطلاع بیشتر به منظومه، ج 2، ص 121 رجوع شود.
    3. الحکمة متعالیة، ج 1، ص 325.

جلسه ۱۴۷

3
  • علم نمی‌تواند کیف باشد

  • تلمیذ: ... صدرالمتألهین علم را از جزء معقولات خارج کرده بود و از وجود می‌دانست.

  • استاد: نه، عرض کردم مرحوم صدرالمتألهین به حمل شایع کیف می‌داند. مرحوم حاجی این را از تحت مقولات خارج کرد یعنی اوّل‌ ایشان فرمود که از همان نفس آن شیءِ خارج است بعد گفت: از همان مقولۀ وجود است.1

  • اشکال ما به مرحوم حاجی این بود ـ همان اشکال معروف که در همۀ مباحث حرکت هم این اشکال می‌آید ـ که هرچه که در تعیّن قرار بگیرد شما نمی‌توانید آن را تحت مقولۀ وجود بدانید، به‌طورکلی وجود اصلاً مقوله نیست، وجود خودش محقِّق مقوله است و نمی‌شود که مقوله باشد. ما می‌دانیم که بین این علم و علم دیگر اختلاف و امتیاز است، بنابراین این حد خورده است حالا یا حد جوهری خورده یا حد عرضی خورده است؛ در هر دو صورت وجودی است که حد خورده است و بنا بر اینکه‌ خود کیف نمی‌تواند تغییر ماهوی در جوهر بدهد بلکه تغییری که کیف می‌دهد عرض است و این عرض گاهی یزول و گاهی یبقیٰ پس این عرض از بین می‌رود درحالی‌که موضوعش هنوز باقی است و ما می‌دانیم که این علم می‌آید جوهر را تغییر می‌دهد؛ نفس ما را تغییر می‌دهد و به هر مقدار که ما علم پیدا کنیم تجرد ماهوی پیدا می‌کنیم. به‌ عبارت ‌دیگر از این نقطه‌نظر حرکت جوهریه در نفس ما پیدا می‌شود و به این برهان، علم نمی‌تواند کیف باشد.

  • این مطلب را ما آنجا عرض کردیم که نمی‌تواند از مقولۀ وجود باشد مانند حرکت و نمی‌تواند کیف باشد به‌خاطر اینکه کیف تغییر ماهوی ایجاد نمی‌کند مضافاً به اینکه عَرَض همیشه بر نفس عارض می‌شود، درحالی‌که نفس خودش خلاّق است و خلق می‌کند و جوهر نمی‌تواند خلق عرض کند و اینها دو مقولۀ جدا هستند. عرض به ‌جای خودش، جوهر هم به‌جای خودش است، جوهر نمی‌تواند خلق عرض کند اگر جوهر بخواهد خلق کند، به‌مقتضای سنخیت ذاتیه باید خلق جوهر کند و چون خلق جوهر می‌کند از این نقطه‌نظر دیگر علم جوهر است و عرض نیست. حالا که علم جوهر شد، جوهری از همان مقولۀ خارج است و تفاوتش با خارج در این است ـ همۀ اینها را قبلاً عرض کردیم ـ که خارج، وجود خارجی به آن می‌خورد اما ذهن می‌آید وجود ذهنی به آن می‌دهد.

    1. . مصدر در حال بررسی

جلسه ۱۴۷

4
  • فرق معلوم بالذات با معلوم بالعرض

  • و وجود هم لَهُ مَراتِب؛ مراتب در اعیان و تجردات و نفسانیات است پس فرق بین معلوم بالذات و معلوم بالعرض ما در این است که معلوم بالذات مخلوق نفس است و معلوم بالعرض مخلوق در خارج است. هردوی اینها از نقطه‌نظر ماهیت علی‌السویٰ هستند، به‌جهت اینکه همان ‌چه که در ذهن دارید، در خارج [مقایسه می‌کنید] من‌باب‌مثال می‌گویید که این آقا همین بود که دیروز او را دیدم؛ شما ایشان را الآن با چه چیزی مقایسه کرده‌اید؟! با دیروز که مقایسه نکرده‌اید چون دیروز رفت و معدوم است ـ حالا برفرض می‌گوییم که دیروز معدوم است ـ بالأخره در حضور ما نیست پس اینکه شما می‌گویید: این همان آقای دیروزی است با چه چیزی مقایسه‌اش کرده‌اید؟! با معلوم بالذات در ذهنتان مقایسه کرده‌اید و چون دیدید که بین این دو من‌جمیع‌الجهات از چشم، ابرو، بینی، ریش، کله و پاچه کاملاً تطابق هست و همه‌ چیز عین همان است که در ذهنتان هست بنابراین گفتید که این همان آقای دیروزی است.

  • تلمیذ: از کجا فهمید تطابق هست؟ آنچه که در خارج است اگر ذهن را لحاظ کنیم، پس این را ذهن ما خلق کرده است، خود آن در خارج هست.

  • استاد: اینکه ذهن خلق کرده است به وزان خارج خلق کرده است و در ذهن قرار داده است. ببینید به وزان آنچه که در خارج هست ـ اینها در بحث وجود ذهنی گذشت ـ ذهن می‌آید خلق می‌کند. خلق کردن به این منوال که ...

  • تلمیذ: به این معنا نیست، به وزان است، بلکه خودش باید بیاید و ذهن هم خلق کند و آن‌وقت تطبیق کنیم ببینیم یکی است.

  • استاد: ببینید ما در اینجا یک آلات و وسائطی داریم که این وسائط مثل چشم و نور و امثال‌ذلک وسیلۀ برای خلق‌ هستند. اگر خود ذهن بخواهد با خارج ارتباط برقرار کند وسیله می‌خواهد. این‌طور نیست که خود نفس تنها بدون چشم و آلت بیاید به وزان خلق کند بلکه آلت می‌خواهد. در اینکه آلت هست بحثی نیست، صحبت در این است که آیا آنچه در ذهن ما هست، نقش است؟! نقش‌ هم عبارت از نور است یعنی نوری الآن آمده به این لیوان و پارچ خورده است و این نور در مغزمان رفته است. ادّلۀ تجرد نفسانی این مسئله را باطل می‌کند به‌جهت اینکه نور هرچه باشد جزء ماده است و نفس هم مجرد است و ظرف ماده نمی‌تواند مجرد واقع شود. این برهان خیلی ساده و خیلی راحتی است که نیاز به فکر زیاد ندارد. همین‌طور مجرد نمی‌تواند مظروف ماده قرار بگیرد گرچه می‌تواند محیط به ماده باشد ولی نمی‌تواند مظروف ماده قرار بگیرد؛ فرض کنید یک وعاء مجرد داشته باشید بعد یک ‌دانه سیب در آن بیندازید، اینکه نمی‌شود. بله، مجرد محیط است، علت است و قوام ماده را در دست دارد، آن یک مطلب دیگر است.

جلسه ۱۴۷

5
  • بنابراین اینکه الآن نقشی از خارج بیاید و در چشم ما برود و بعد در مغز و بعد در نفس ما برود، ‌چنین چیزی عقلاً یعنی از نظر برهان مستحیل است. حالا که این‌طور نشد پس خلاقیت ذهن می‌ماند یعنی خود نفس می‌آید خلق می‌کند، آنچه را که خلق می‌کند مانند تصویر خارجی است. یعنی این آلاتی که برای ذهن آمده و این نقش را برده است ما در این شکی نداریم که از نظر مادی یک امر صورت مادی که عبارت از نور است در مغز ما رفته است، آلاتش هست، وسایلش هست، در چشم ما رفته است، قرنیه می‌آید آن را خیلی ظریف می‌کند، عکسش می‌کند، به شبکیه می‌دهد، سلول‌های شبکیه این نور را می‌گیرند؛ ـ تمام اینها جنبۀ مادی دارد، جنبۀ مجرد ندارد ـ همین نور که شما در عکاسی عکس می‌اندازید، این را می‌گیرد شبکیه هم همین ‌کار را انجام می‌دهد اصلاً مثل دوربین فیلم‌برداری این را می‌گیرد به آن عصب مرکزی می‌دهد که به آن ماکولا یا عصب زرد هم می‌گویند، انفعالاتی که در آن عصب به‌واسطۀ نور پیدا می‌شود، یک ‌قسمتش نور است، یک ‌قسمت تاریکی، یک ‌قسمت هم کم‌رنگ است. اینکه الآن شما اشیاء را به ‌صورت مختلف می‌بینید به‌خاطر انعکاس نور است. وقتی ‌که نور به شیء می‌خورد به ‌هر مقدار که نور را جذب کند به همان مقدار شما آنجا را تاریک می‌بینید و به ‌هر مقدار که برگرداند شما آنجا را روشن می‌بینید. این قاعدۀ انعکاس نور است. حالا این نور در آن عصب می‌رود و وقتی ‌که در آن عصب رفت دیگر ماهیت خودش را تغییر می‌دهد چون آن عصب که توپر است مثل پرده می‌ماند وقتی نور به این بخورد دیگر از اینجا عبور نمی‌کند بلکه می‌ایستد ولی وقتی ‌که می‌ایستد کار انجام می‌دهد و همین‌طوری نمی‌ایستد؛ شروع می‌کند به تحریک کردن این عصب و سلول‌های این عصب که الآن این‌طور هستند را به شکل دیگری درمی‌آورد، این به شکل دیگر درآوردن یعنی شکل خارج، این را عکس‌برداری می‌گویند. تا وقتی ‌که در قرنیه هست عکس است ولی وقتی‌ که به شبکیه خورد دیگر عکس نیست بلکه سلول‌ها تغییر پیدا کردند، آن تغییر خودشان را به آن عصب زرد یا نقطۀ زرد منتقل می‌کنند که اگر آن عصب خشک شود دیگر چشم کار نمی‌کند و هیچ کاری هم نمی‌شود کرد، در واقع تا حالا نتوانسته‌اند کاری انجام بدهند. درست شد؟!

جلسه ۱۴۷

6
  • حالا صحبت در این است که آیا این شکلی که الآن شما در ظاهر می‌بینید، این نوری که الآن دارد می‌آید، همین نور مستقیماً به مغز می‌خورد؟! نه، این نور می‌آید پشت دیوار می‌ایستد و دیگر حق عبور ندارد چون شبکیه بسته است، این می‌آید پشت دیوار می‌ایستد مثل آب رودخانه می‌ماند که بیاید پشت سد بایستد، حالا که پشت سد ایستاد برای عبورش نیاز به مسائلی دارد؛ اوّلاً باید داخل لوله بیاید، پایین بیاید توربین را بگرداند، وقتی توربین گشت برق تولید کند آن‌وقت به آن اجازۀ خروج بدهند و بگویند که حالا بیرون برو. ولکن برای نور مسئله غیر از این است؛ می‌آید پشت دیوارۀ سد که شبکیۀ ما است که تقریباً یک سانت و نیم هم قطرش هست، می‌ایستد. وقتی ایستاد، شبکیه دوتا سلول دارد؛ یک سلول‌های استوانه‌ای دارد که برای شب است، یک سلول‌های مخروطی دارد که برای روز است، این نور می‌آید به این سلول‌ها می‌خورد ـ الآن سلول‌های مخروطی ما دارد کار انجام می‌دهد، استوانه‌ای خوابیده است و موقع غروب که می‌شود استوانه‌ای‌ها راه می‌افتند، مخروطی‌ها می‌خوابند و برای فردا استراحت می‌کنند ـ این کار شبکیه است. حالا این نور به این سلول خورد آیا این سلول همین نور را منتقل می‌کند؟! نه، سلول بسته است، جسم است، نور که از جسم عبور نمی‌کند. ـ الآن اگر نور به‌دست شما بخورد آیا از این طرفش بیرون می‌آید؟! بیرون نمی‌آید. می‌گویند که روغنی درست می‌کنند وقتی شما در دستتان بریزید بعد از یک ‌مدت از این زیر چکّه می‌کند، البته می‌گویند! این سلول جسم است وقتی به این جسم خورد، کاری که انجام می‌دهد این است که آن جسم را تغییر می‌دهد مثل مهره‌ای که می‌پیچانند، اسم آن پیچاندن را عکس‌برداری می‌گذاریم. این یک قضیه است. حالا که پیچانده است، آن را که پیچانده با آنچه که در خارج است دوتا است. آنچه که در خارج است این پیچش نیست بلکه نفس می‌آید به وزان اینکه پیچانده، آنچه را که در خارج است درست می‌کند، این کار نفس است یعنی [به‌خاطر] ارتباطی که بین مغز و نفس وجود دارد و مغز آلت برای نفس است، نفس می‌آید از آن عکس برمی‌دارد، عکسی درست می‌کند که ابرو دارد، دماغ، چشم، دهان، مو، پلک، گوش و همه چیز دارد، نفس می‌آید اینها را درست می‌کند وقتی درست کرد در قوۀ خیال که حافظه باشد می‌برد و آنجا بایگانی می‌کند و در پرونده نگه می‌دارد، هروقتی‌ که شما بخواهید مراجعه کنید آن صورت را در ذُکر شما می‌آورد دوباره در پرونده برمی‌گرداند، اگر دوباره بخواهید، می‌آورد دوباره برمی‌گرداند. این کار نفس است که همۀ این صور را در خیال و حافظه نگه می‌دارد. مثلاً شما بعد از یک‌ سال با آن شخص برخورد می‌کنید، وقتی برخورد کردید دوباره عکسی از او در ذهنتان می‌آید، دوباره ذهن درست می‌کند، می‌بیند که این همان بود که قبلاً درست کرده بود لذا می‌گوید که این آقایی که الآن شما بعد از یک ‌سال دیده‌اید چون صورتش با آن صورتی که من یک ‌سال پیش درست کردم مطابق است، پس این همان آقا است. این عکس‌برداری و خلاقیت نفس می‌شود. بعد می‌آید حمل می‌کند که این آقا زید است یعنی حیوان است، ناطق است، ادراک، تعجب، ضِحک، مشی، کتابت و علم دارد، همۀ اینها را بار می‌کند، فقط صورت تنها نیست بلکه کلیات دیگری هم که در مخزن است همان کلّیاتی که پارسال به این چسبانده بود را می‌آورد حاضر می‌کند و همین الآن بار می‌کند. این ماهیت می‌شود یعنی ماهیت او را عکس‌برداری می‌کند و خلق می‌کند بعد این ماهیت را دوباره با آن ماهیت قبلی تطبیق می‌دهد. اما آیا وجود خارجی‌اش را هم خلق می‌کند؟! نه، دیگر آن وجود خارجی را پدر و مادر خلق کرده‌اند و به این کاری ندارد! آن وجود خارجی از نان، گندم، گوشت، پیاز، میوه و امثال‌ذلک درست شده است و به این کار ندارد.

جلسه ۱۴۷

7
  • بنابراین در بحث وجود ذهنی بحث ما به اینجا رسیده بود که آنچه که در ذهن ارتسام پیدا می‌کند مخلوق ذهن است و عین ماهیت اشیاء در خارج است و جوهر و عرض است؛ یعنی همان عرض است، اگر عرض را در ذهن بیاورد وجود عرضی به آن می‌دهد و اگر جوهر را در ذهن بیاورد وجود جوهری به آن می‌دهد. تمام اینها با توجه‌ به این [است] که نحوۀ وجود فرق می‌کند؛ این وجود، وجود ذهن است و آن وجود، وجودِ خارج است.

  • قوی‌تر بودن وجود ذهنی از وجود خارجی

  • بعد مطالبی هم در آنجا گذشت و بعداً هم خواهد آمد که اصلاً وجود ذهنی از وجود خارجی به‌ مراتب قوی‌تر است، جنبۀ تجردی دارد و اینجا [جای] حرف‌هایی است که عرفا مطرح می‌کنند که «العَارفُ یَخلق بِهِمَّتِه؛1 عارف با همت خودش خلق می‌کند» منظور همان اراده‌ای است که در ذهن او قرار گرفته و به آن ماهیت، وجود خارجی می‌دهد. یعنی خود ذهن به شیئی که به‌اصطلاح در خودش قرار گرفته است وجود خارجی می‌دهد. حالا آن چه مسائلی دارد و باعث تجرد و امثال‌ذلک می‌شود دیگر همین‌طور بماند که هرچه علم انسان بالا می‌رود تجرد انسان بالاتر می‌رود و هرچه که تجرد بالاتر برود قرب انسان بیشتر می‌شود تا وقتی ‌که جمیع شوائب کثرت ازبین می‌رود و آن نفس، نفس مجرد می‌شود و دیگر از نظر بساطت هیچ حد و مرزی ندارد. اینها برای آن بحث‌هایی بود که در آنجا بود.

  • تلمیذ: فرمودید که نفس نمی‌تواند خلق عرض کند چون جوهر است پس خلق جوهر می‌کند.

  • استاد: نه‌خیر، عرض نکردم که نفس نمی‌تواند خلق عرض کند، منظور من این بود که عرض نمی‌تواند بر نفس که جوهر است عارض شود اما اینکه خلق عرض نکند، این‌طور نیست. یعنی نفس می‌آید به وزان خارج ماهیت خارج را وجود می‌دهد و به‌اصطلاح به‌وجود می‌آورد. حالا اگر صحبتم طوری بود که ایهام داشت [برطرف شد].

    1. فصوص الحكم، ج 2، ص 81.

جلسه ۱۴۷

8
  • تلمیذ: شما در قول حاجی از ملاّصدرا در مورد نفس فرمودید که علم از مقولۀ کیف نیست ...

  • استاد: این را عرض کردم که ردّ آن به این است که اگر بخواهد کیف باشد باید قیام به موضوع داشته باشد و اگر عرض بخواهد قائم به موضوع باشد باید مظروف داشته باشد موضوع داشته باشد و چون این علم عبارت از همان انعکاس شیء خارجی است و این ماده است لذا نمی‌تواند به نفس ‌مجرده عارض شود.

  • و اما اینکه خود نفس خلق می‌کند؛ نفس قدرت دارد ماهیت را مطلقاً خلق کند و اینکه ماهیت جوهری باشد یا ماهیت عرضی باشد فرق نمی‌کند آن‌هم به او وجود ذهنی عرضی می‌دهد. همان‌طور که ما در خارج وجود خارجی عرضی داریم همین وجود خارجی به وجود ذهنی تبدیل می‌شود عرض هم لا محاله بر سر آن جوهر هست و به ‌عبارت ‌دیگر ذهن اصلاً نمی‌تواند جوهر بدون عرض را خلق کند به‌خاطر اینکه هرچه را که خلق کند یک عوارضی دارد. اگر شما یک گوسفند هم در ذهنتان خلق کنید و بیاورید این گوسفند پشمش مثلاً سفید است، چشمش مثلاً سیاه است، وضعش این‌طور است، دست و پایش این‌طور است، سطح و جسم تعلیمی‌اش این‌طور است، تمام اینها عوارض هستند یعنی امکان ندارد نفس، جوهری را بدون عرض خلق کند، طبعاً عرض حتماً با آن جوهر خلق خواهد شد. اگر منظورم این بوده [که شما برداشت کردید] اشتباه بوده است.

  • تلمیذ: آن نظریاتی که مرحوم علامه ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در عرض ذکر می‌کنند این نیست؛ هم در بدایه و هم در نهایه مثل اینکه بر خلق ... نیست.

  • استاد: بله، مرحوم علامه همین‌طور می‌فرمایند.

  • تلمیذ: ... می‌گویند که حق با همانی است که مرحوم حاجی می‌فرمایند.

  • استاد: بله، مرحوم حاجی منتها با یک تغییری که در آنجا دادیم. ایشان وجود می‌دانند ولکن عرض ما این بود که این وجود، وجودِ متعیّن است وقتی وجودِ متعیّن شد، اصلاً مقوله ندارد. درست است وجود است و باعث تجرید خود نفس هم خواهد شد ولکن همان ماهیت خارج است و نفس، او را خلق کرده است. نه‌اینکه به‌طورکلی ماهیتی ندارد و فقط به حمل اوّلی شما ایشان را ماهیت بدانید. مرحوم حاجی گفت که به حمل اوّلی ماهیت است و به‌ حمل ثانی وجود است. عرض ما این است که به حمل شایع هم همان شیء خارج است منتها وجود خارج ندارد بلکه وجود ذهنی دارد؛ وجود ذهنی داشتن او را از تحت آن مقوله خارج نمی‌کند بلکه داخل در تحت آن مقوله است و همان ماهیت را دارد منتها وجود ذهنی تجردی به او خورده است، به‌جای وجود فی ‌الأعیان الخارجی وجود فی العین الذهنی به او خورده است. این اختلاف است.

جلسه ۱۴۷

9
  • تلمیذ: آیا این وجود ذهنی اشیاء که در ذهن و نفس می‌آید، وجودش علم است یا ماهیتش علم است؟ اگر وجودش علم باشد ...

  • استاد: نه‌خیر، این اشکال اصلاً مطرح نیست چون اصلاً وجودی غیر از ماهیت نیست. هرچه هست یکی است. ما تفکیک قائل می‌شویم. شما مگر در عین خارج قائل به تفکیک بین ماهیت و وجود نیستید؟! ما همین حرف را در وجود ذهنی می‌زنیم و می‌گوییم که شما در وجود خارجی یک وجود و یک ماهیت دارید. این وجود این ماهیت را ازدست می‌دهد ماهیت دیگری به خود می‌گیرد. درست شد؟! پس شما عقلاً بین وجود و ماهیت انفکاک قائل هستید ولی در خارج یک واحد بیشتر نیست و آن وجود متعیّن است.

  • تلمیذ: در ذهن هم وجود است؟

  • استاد: بله در ذهن هم وجود است.

  • تلمیذ: پس علم از سنخ وجود می‌شود نه از سنخ ماهیت.

  • استاد: می‌دانم منتها بالأخره این وجود آیا با وجود دیگر تفاوت ندارد؟!

  • تلمیذ: تفاوت دارد.

  • استاد: تفاوتش در چیست؟!

  • تلمیذ: در حدودش است.

  • استاد: حد چیست؟!

  • تلمیذ: حد همان ماهیت است.

  • اختلاف وجود ذهنی با علوم دیگر در حد

  • استاد: تمام شد. عرض من همین است که آن وجودی که در ذهن است آیا وجود بی‌ حد است یا حد دارد؟! مثل این وجود که در خارج است اختلاف بین این پارچ و لیوان در حدشان است اگر این حد را بردارید هردو یکی می‌شوند، ما هم همین را می‌گوییم؛ می‌گوییم که اختلاف وجود ذهنی با علوم دیگر در حد آن است؛ همۀ اینها وجود هستند، همان حد می‌شود ماهیت و همان ماهیت می‌شود آنچه که در خارج است، منتها آنچه که در خارج است وجود خارجی به آن خورده است مثلاً وزنش سه کیلو است و آنچه که در ذهن است وجود مجرد به آن خورده است لذا یک مثقال هم وزنش نیست.

  • تلمیذ: از باب اتحاد عالم و معلوم باید بگوییم که علم وجود است، چون با خود نفس وحدت پیدا می‌کند.

جلسه ۱۴۷

10
  • استاد: خود نفس هم حد دارد، مگر نفس حد ندارد؟! مگر نفس وجود محض است؟! وجود محدود است دیگر، یکی باشد، چه اشکالی دارد؟!

  • تلمیذ: بالأخره نمی‌توانیم بگوییم که ماهیت است.

  • استاد: ماهیت موجوده است نه‌اینکه ماهیت تنها است. همان‌طور که نفس برای خودش ماهیت موجود است و به ماهیت و وجود بدن مربوط نیست همین‌طور آن علمی که در نفس ما هست خودش یک ماهیت و یک وجود است و از سنخ همان نفس است. نفس می‌آید یک چیزی را خلق می‌کند و از سنخ خودش می‌کند، جزء خودش می‌کند و آن را می‌سازد نه‌اینکه از خودش جدا نگه دارد. لذا ما می‌گوییم که تغییر جوهری در نفس پیدا می‌شود یعنی نفس مثل صاحب‌خانه‌ای نیست که فرض کنید یک کیلو پرتقال بیاورد و در صندوق کنار خودش بگذارد و اینجا بنشیند و هر روز یکی از آنها را بخورد، این‌طور نیست بلکه خودش هم پرتقال می‌شود. یعنی خود نفس هم می‌شود همان صورت معلومه‌ای که درست کرده است. لذا می‌گویند که اگر با آدم خوب راه بروید مثل او می‌شوید یا اگر با آدم بد راه بروید مثل او می‌شوید یا می‌گویند که اگر از گوشت خوک بخورید مثل خوک می‌شوید یعنی همان حالات و روحیات را پیدا می‌کنید. این‌طور نیست که شما جدا هستید و یک صندوق هم در نفس شما جدا هست و هرچه که پیدا می‌شود داخل صندوق می‌ریزید بلکه خود شما هم «آن» می‌شوید. ما دائماً در حال «شدن» و تغییر هستیم. این بحث راجع‌ به کیفیات بود.

  • بعد در اینجا مرحوم حاجی می‌خواهند بفرمایند که ما بعضی از این علوم را کیف می‌دانیم. علم دارای مراتبی است، بعضی‌ مرتبۀ بالا و بعضی‌ مرتبۀ مادون است. بعضی‌ها‌ معنای مصدری دارد، اصلاً خود علم معنای مصدری دارد که همین صرف انتساب است که پایین‌تر از همۀ مراتب است. ولی اینکه ما علم را فقط کیف و عرض بدانیم، این‌طور نیست، بعضی از اینها در مقولۀ کیف بالعرض هستند. بعد ایشان می‌فرماید که به‌خاطر اهمیت مسئلۀ علم ما یک ‌مقدار بیشتر راجع ‌به این قضیه صحبت می‌کنیم لذا مطالبی می‌فرمایند که این مطالب قبلاً در بحث وجود ذهنی صحبت شد که بعضی از علوم ما اصلاً جوهر هستند و جوهر ذهنی هم هستند مثل کلیات جواهری که شما تصور می‌کنید مثل کلی حیوان و انسان، نه زید خاص و غنم خاص. اینها جوهر هستند و جوهرشان هم جوهر ذهنی است و جوهر خارجی نیست به‌خاطر اینکه کلیت در خارج وجود ندارد. بعضی‌ها هم جوهر ذهنی و هم جوهر خارجی هستند مانند ماهیات متشخصه، مثل این زید یا این عمرو، این غنم، این بقرِ به‌خصوص اینها هم جوهر ذهنی و هم جوهر خارجی هستند. [در] بعضی از اینها اصلاً خود علم، واجب است مانند علم واجب‌الوجود به ذات، وقتی‌ که ما خود ذات را واجب بدانیم علم ذات به ذات هم واجب می‌شود به‌خاطر اینکه علم ذات به ذات عین ذات است و علم ذات به ذات علم حضوری است یعنی خود حضور و وجود شخص پیش نفس، علم نفس می‌شود و این‌طور نیست که علم به ‌معنای ارتسام باشد، اینکه من به ذات خودم عالم هستم در وقتی‌ که تصوری از ذات خودم در ذهنم بیاید، این تازه حصولی می‌شود. نه، قبل از اینکه یک تصوری بیاید خود همین حُضور النفسِ عِندَ النفس علم نفس به ذات خودش است. اگر علم نفس به ذات خودش نبود که دنبال این و آن نمی‌رفت، دنبال چیزها نمی‌رفت دنبال منفعت و دفع ضرر نمی‌رفت، خودش را فراموش می‌کرد. اینکه الآن خودش را فراموش نمی‌کند و دائماً در ذُکر است به‌خاطر این است که حضور خودش را پیش خودش احساس می‌کند، این مجرد می‌شود. بنابراین حضور عقل عند العقل و حضور النفس عند النفس عبارت از علم ذات به ذات است و این در مورد پروردگار هم که علمِ واجب است و علمِ ذات به ذات است. این یک مطلب بود.

جلسه ۱۴۷

11
  • مطلب دیگر اینکه بحث دیگری را در اینجا مطرح می‌کنند و می‌فرمایند که ما دو نوع علم داریم؛ یک علم حصولی و یک علم حضوری داریم و فعلی و انفعالی داریم. اینهایی که قبلاً هم خوانده‌ایم. علم فعلی همان است که مثلاً از تصور یک پرتگاه، نفس آن فعل در خارج تحقق پیدا می‌کند یعنی علم ما موجب وجود خارجی آن معلوم ما خواهد بود. انفعالی نه، فقط می‌تواند ارتسام یک ‌صورت در ذهن باشد.

  • از نظر اینکه مطالب قبلاً بیان‌ شده‌اند ـ البته در حواشی حرف‌ها و مسائل زیاد است ـ دیگر ضرورتی در طرح آنها ندیده‌ام.

  • غررٌ فی العلم.

  • إنّی وَ إن لَم أُشبِعِ الْکَلامَ فِی الکِیفیاتِ بَل فِی سائِرِ المَقولاتِ العَرَضیةِ إلاّ أنَّ العِلمَ لَمَّا کانَ أجَلَّ الکیفیات کانَ یُعجِبُنی أن أتَعَرَضَ لِشَطرٍ مِن أبحاثِه. فَقُلتُ عِلمٌ وَ إن بَدَتْ لَهُ مَراتِبٌ إذ بَعضُهُ جَواهِرٌ ثُمَّ بَعضُها جَواهرٌ ذهنیةٌ فإنَّ کلیاتِ الجواهرِ جواهرٌ ذهنیةٌ و بعضُها جَواهرٌ خارجیةٌ مُجَرَدَةٌ نَفسیَّةٌ و مُجَرَدَةٌ عَقلیَّةٌ کَعلمِ العقلِ و النَّفسِ بِذاتِهِما بَل بَعضُهُ أعنَی أعلیٰ المَراتِبِ واجِبٌ و هُوَ عِلمُ واجِبُ الوُجودِ بِالذّاتِ بِذاتِهِ فَإنَّهُ عَینُ ذاتِه.1

  • «گرچه قبلاً کلام را در کیفیات کاملاً بیان نکردم بلکه در سایر مقولات عرضیه، الاّ اینکه علم از همۀ کیفیات بالاتر است خیلی میل دارم یک ‌مقدار از ابحاث را بیان کنم». گرچه برای علم مراتبی هست که بعضی از آنها کیفیات نفسانیه است و لذا باید حدود این علم بیان شود که کدامشان کیف نفسانی ـ البته کیف بالعرض ـ هستند و کدامشان اصلاً جواهر هستند و نمی‌توانند داخل در تحت مقولۀ عرض بیایند. «علم اگرچه مراتبی دارد زیرا بعضی از این اقسام علوم جواهر هستند، حالا بعضی از آنها جواهر ذهنیه هستند، اصلاً جواهر خارجیه نیستند. کلیات جواهر، جواهر ذهنیه هستند و بعضی‌ها جوهر خارجی هستند و اینها مجرد به تجرد نفسی هستند و مجرد به تجرد عقلی هستند مانند علمِ عقل و نفس به ذات خودشان»؛ عقل به ذات خودش علم پیدا کند، نفس هم به ذات خودش علم پیدا کند. اینها جوهر خارجی هستند به‌خاطر اینکه حضور النفس و حضور العقل پیش خودش در اینجا پیدا می‌شود و خارجی هم هست.

    1. منظومه، ج 2، ص 485.

جلسه ۱۴۷

12
  • «بلکه بعضی از این علوم یعنی اعلاء مراتب علم، علم واجب است». علمی است که خود این علم واجب است و وجوب از خود این علم انتزاع می‌شود. «آن علم ذات باری‌تعالی به ذات خودش است که این عین ذاتش است». خداوند متعال عالم به ذات است نه‌اینکه صورتی از ذات در ذهنش می‌آید بلکه خود حضور الذات عند الذات، علم واجب است. ‌چنین حالاتی برای سالک هم پیدا می‌شود، آنهایی که تجرد پیدا می‌کنند، علم به ذات پیدا می‌کنند یعنی به آن علم ذات به ذات، حضور پیدا می‌کنند.

  • فَبَعضُهُ ـ یَعنی بِمُلاحِظَةِ تِلک المَراتِبِ مِنَ العِلم لَیسَ العِلم کِیفیَّةً فَهو أجَّلٌ مِن أنْ یُبحَث عَنهُ فی بابِ الْکِیفْ إلا أنَّ بَعضَهُ ـ کیفیةٌ نفسیةٌ. بَل بَعضَهُ الأدنیٰ مِنها مَعنَی مَصدَریٌ إنتزاعیٌ. فَهاهُنا أبحاثُهُ حَریَّةٌ بِالذِّکر.1

  • «بعضی از این علم به ملاحظۀ این مراتبی که از علم هست، دیگر علم کیفیت نیست بلکه اجلّ است از اینکه در باب کیف از آن صحبت شود الاّ اینکه بعضی از این علم کیف نفسانی است، بلکه بعضی ادنیٰ از این علم معنای مصدریِ انتزاعی است» که به معنای دانستن است، به معنای انتساب، انتساب به معلوم بالعرض است. به این علم می‌گویند که دیگر اطلاق علم بر این انتساب خیلی آبکی است. «در اینجا سزاوار است که ابحاث این علم بحث شوند».

  • مِن تِلکَ الأبحاثِ أنَّ فی جِنسِهِ أیْ جِنسِ العلمِ أقوالٌ هَل هُو کیفٌ کَما هوَ المَشهورُ، أو إضافةٌ کَمَا قالَ الفَخرُ الرازیُّ أو انفعالٌ کَما قالَ بَعضٌ آخَر.2

  • «یکی از این ابحاث این است که در جنسِ علم اقوالی را بیان کرده‌اند» که در بحث وجود ذهنی هم گذشت، «آیا همان‌گونه که مشهور است علم از مقولۀ کیف است یا همان‌طور که فخر رازی گفته است، اضافه است» که علم صرف اضافۀ عقل و ذهن به خارج است؟! در آنجا عرض شد که در صرف اضافه، تغییری در ما پیدا نمی‌شود درحالی‌که ما می‌بینیم تغییر پیدا می‌شود. اگر ارتباطی بین من با خارج برقرار شود چه ربطی به تغییر من دارد؟! مثل اینکه الآن بین این زمین و سقف یک ارتباطی است؛ این پایین است و آن بالا است، چه ربطی به همدیگر دارند؟! ارتباطی به همدیگر ندارند. لذا این قول هم خیلی سخیف شمرده شده و در همان‌جا هم رد شد.

    1. منظومه، ج 2، ص 485.
    2. منظومه، ج 2، ص 485 و 486.

جلسه ۱۴۷

13
  • «یا انفعال است همان‌طور که بعضی‌ها گفته‌اند: علم انفعال نفسانی از شیء خارجی است».

  • فَلیُدرَ فی تَحقیقِهِ بَعدَ ما تَشَکُّکُ عُلِم إذ بَدَت لَهُ مَراتِبٌ ـ مُتِعَلِّقُ بِالدِّرایَة ـ أنَّ هُنا نَقشاً بِعَقلِنا أی فی عَقلِنا رُسِم. فَحُصولُ أثَرٍ فی ذاتِنا عِندَ عِلمِنا بِشَیءٍ واضِحُ فَلا یَکونُ أمراً إنتِزاعیاً.1

  • باید در تحقیقش دانسته شود، بعد از اینکه تشکک در بحث علم دانسته شد، زیرا مراتبی برای این علم هست باید دانسته شود اینکه یکی از این اصول مفروغه این است که بالأخره در عقل ما یک نقشی پیدا می‌شود (این یک مسئله بود). پس حصول اثر در ذات ما وقتی ‌که علم به شیء پیدا می‌کنیم واضح است که این دیگر یک امر انتزاعی یا اضافه یا غیر اضافه نمی‌شود بلکه یک امر واقعی است.

  • فَفینَا الإنفِعالُ لخِروجِنا به مِنَ النَقصِ إلَی الکَمالِ وَ مِنَ الْقُوَّةِ إلَی الفِعلِ مِن مَرسومٍ أی المَعلومِ بِالذّاتِ الذی وجودُه فی نَفسِه هوَ وجودُه لِلمُدرِک.

  • لَه أی لِلمَرسومِ إضافَةٌ إلَی المَعلومِ بِالعَرض.2

  • «در ما انفعال است، بالأخره ما از نقص به کمال و [از قوه به فعل] می‌رویم» و این علوم باعث کمال ما می‌شود پس ما منفعل می‌شویم. «از معلوم بالذاتی که آن وجودش فی‌نفسه در ذات خودش همان وجودش برای مدرک است» فرقی نمی‌کند، دو وجود در اینجا نداریم. این‌طور نیست که در عکاسی یک فیلم کنار باشد یک عکس هم کنار باشد، نه‌خیر، بلکه وجود آن علم عبارت از همان مدرک است و فرقی دراین‌صورت نمی‌کند. «برای این مرسوم که معلوم بالذات باشد این معلوم بالذات ما یک اضافه‌ای به معلوم بالعرض دارد» که در خارج هست. اگر اضافه نبود نمی‌توانست به وزانش خلق کند.

  • فَتَخرُجُ أی إذا عَلِمتَ ذَلِک فَتَعلَم أنَّهُ تَخرُجُ النِسبَة و انفِعال عَمّا أی عَنِ المَرسومِ الذی لَه عِلماً و کَیفاً قالوا أی عَمّا قالوا أنَّه کَیفٌ بِالذّات. فَالقولُ بأنَّهُ إضافَةٌ أو إنفِعالٌ مُغالِطةٌ مِن بابِ اشتباه ما بالعَرَضِ بِما بِالذّاتِ.3

    1. منظومه، ج 2، ص 386 و 487.
    2. منظومه، ج 2، ص 487.
    3. منظومه، ج 2، ص 487.

جلسه ۱۴۷

14
  • وقتی که مطلب را دانستی ـ آن را علم می‌گویند ـ پس بدان که نسبت‌ و انفعال از تحت این خارج می‌شوند [یعنی از مرسومی که دارای علم و کیف است] به‌خاطر اینکه گفته‌اند: این علم کیف بالذات است. اینکه بعضی‌ها فرموده‌اند که اضافه‌ یا انفعال است این مغالطه‌ از باب اشتباه ما بالعرض به ما بالذات است.

  • اینکه گفته‌اند: اضافه است، ما بالعرض را با ما بالذات اشتباه کرده‌اند. بله، وقتی‌ که علم در ذهن پیدا شد بالعرض یک انتسابی هم با معلوم خارج دارد. اما نه‌اینکه ذاتاً هیچ چیزی وجود ندارد و فقط اضافه هست، بالأخره ما یک مضاف می‌خواهیم، یک مضافٌ‌الیه می‌خواهیم. اینکه علم صرفاً اضافه باشد یک امر بیخود است. بله، وقتی‌ که ذهن آمد این را خلق کرد بدون ارتباط با خارج نمی‌توانست خلق کند، یک ارتباطی دارد. یعنی اضافه عارض بر این علم ما شده است؛ ذهن به‌واسطۀ ارتباط با خارج خلق کرده است و این ارتباط باعث شده که این خلق شود. پس اضافه عارض بر این است و بالعرض عارض بر این شده است نه‌اینکه ذاتاً خود این علم از مقولۀ اضافه باشد و همین‌طور از مقولۀ انفعال باشد؛ مقولۀ انفعال یعنی شیئی بیاید در شیء دیگر ـ در نفس ـ باعث انفعالش شود، آیا خود علم انفعال است؟! خود علم که انفعال نیست بلکه یک چیزی است، این علم باعث انفعال نفس می‌شود و نفس را از قوه به فعلیت می‌رساند و از نقص به کمال می‌رساند پس این علم بالعرض از مقولۀ انفعال می‌شود نه ذاتاً چون ذاتاً از مقولۀ وجودِ جوهری خود نفس است.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد