پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهانفاق وگذشت
تاریخ 1424/07/16
توضیحات
عبور از نفس و خواستههاي آن شرح فقره: و اذا فوَّض العبد تدبير نفسه .علی مدبره هان عليه مصائب الدنيا. 1 ايجاد شخصيت كاذب بزرگترين و پرآفتترين مسألهاي است كه همۀ افراد را در مراتب مختلف تهديد ميكند 2 ذكر دو حكايت از مرحوم علّامه طهراني مبني بر وجود روح عزت الهي و مناعت طبع در ايشان 3 شخص عزيز فردي است كه راه نفوذ اجانب و منحرفين و شياطين را به درون دل كه حرم خداوند متعال ميباشد بسته است 4 از جمله مسائلي كه مرحوم علّامه طهراني بسيار نسبت به آن حساس بودند تعلق و وابستگي افراد و اهل علم به سوي كفار و دراز كردن دست نياز به ايشان بوده است 5 هنگامي كه حقيقت عزت پروردگار در وجود انسان تجلي كند همۀ دنيا به اندازه پر كاهي ديگر در نزد او ارزش نخواهد داشت 6 مخالفت اميرالمؤمنين علیه السلام از بيعت كردن ابوسفيان با ايشان پس از رحلت پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم بر گرفته شده از تجلي حقيقت عزت پروردگار در وجود حضرت ميباشد 7 توجه انسان به وجود عزت الهي در خود و عمل بر طبق آن به تدريج سبب رسيدن انسان به مرحلة ثبات در عمل و قوام در مسير سير و سلوك الهي ميشود 8 ذكر حكايتي از مرحوم آقا ميرزا علي شيرازي در ارتباط با مخالفت ايشان با هواي نفس و خواستههاي آن
هو العلیم
عزت مؤمن و وظیفۀ حفظ آن
شرح حدیث عنوان بصری ـ انفاق و گذشت ـ جلسه 93
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذباللَه من الشيطان الرجيم
بسم اللَه الرحمن الرحيم
وصلّى الله على سيّدنا و نبيّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّيّبين الطّاهرين و اللّعنة على أعدائهم أجمعين
امام صادق علیهالسّلام در ادامۀ حدیث شریف عنوان میفرمایند:
«وَ إذَا فَوَّضَ العَبدُ تَدبِیرَ نَفسِهِ عَلَی مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَیهِ مَصَآئِبُ الدُّنیا؛ اگر عبد تدبیر امور خود را به مولای خود بسپارد مصائب دنیا برای او آسان خواهد شد.»1
مطلب دربارۀ كیفیّت بروزات و ظهورات نفسانی و تقویّت شخصیّات اعتباری بود و اینكه انسان باید دائماً مراقب این نكته باشد كه مبادا شیطان با توسّل به راههای نفوذ، موجب تقویّت شخصیّت كاذب و نفسانیّات درقبال حقائق و از دست دادن اعتباریات شود.
در این جلسه در نظر داشتم كه به این فقرۀ جدید بپردازم ولی از آنجا كه رفقا راجع به جلسۀ گذشته سؤالاتی داشتند لذا تصمیم گرفتم راجع به این مسئله بیشتر توضیح بدهم. گرچه در آن جلسۀ قبل نسبت به این مطلب مسائلی مطرح شد ولی ظاهراً احتیاج به یکمقدار توضیح بیشتر بود. انشاءالله با تمام شدن این مسئله به فقرۀ بعدی كه كیفیّت مواجهه با جریانات و حوادث دنیا است میپردازیم.
مراقبۀ ویژه در دوری از شخصیت کاذب در قبال خود و خانواده و اجتماع
اگر نظر شریف دوستان باشد در جلسات قبل راجع به این مطلب صحبت شد كه انسان چگونه باید نسبت به شخصیّت و موقعیت خود كه در قبال اجتماع و یا در قبال خانواده و یا مهمتر از همه، در قبال خودش دارد و نیز در پرداختن به مسائل نفسانی خودش، مراقبات خاص و ویژهای را داشته باشد. و اگر نسبت به این مطالب كمتوجّهی كند كمكم آن جنبۀ لطافت روحی و تعلّق نفس به مبدأ خود و به ذات پروردگار، تبدیل به یك شخصیّت كاذب و اعتباری میشود و مانع بسیار بزرگی برای حركت انسان نسبت به عوالم ربوبی خواهد شد. این آفتی است كه همۀ افراد را در مراتب مختلف تهدید میكند و میتوان گفت كه این مسئله، بزرگترین و پرآفتترین حیثیّت وجودی انسان را بهوجود میآورد. و افراد بسیار زیادی در حركت بهسوی كمال خود و گذشتِ از موانع و عبور از عوالم، به مشكلات جدّی برخورد كردهاند و متوقّف شدند یا اینكه سقوط كردهاند و در این ورطه افتادهاند؛ بهواسطۀ درگیرشدن با یك شخصیّت كاذب و خودساخته بدون اینكه خدای متعال این شخصیّت را به انسان اهداء كرده باشد.
مصداقی از توکّل و عزّت مؤمن
آنچه كه خدای متعال به انسان داده عبارت است از مسئلۀ تعلّق نفس و تعلّق خاطر انسان، فقط و فقط به ذات او. ﴿وَعَلَى ٱللَهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ﴾1؛ «مؤمنین باید فقط بر خدا توكّل كنند.» مؤمنون باید در همۀ امور خود فقط اتّكال بر خدا داشته باشند، باید در همۀ مسائل خود و در همۀ ذرّات فعالیّت خود و در همۀ شراشر وجود خود فقط و فقط به خدای متعال اتکّال داشته باشند.
نمیدانم این مطلب را قبلاً خدمت رفقا و دوستان عرض كردهام یا نه، الآن به ذهنم آمد و اگر هم گفتیم علیٰكلّحال تكرارش هم خالی از لطف نیست. یادم میآید در سالهای آخر حیات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كه انتشار بعضی از كتابهای ایشان با موانعی روبهرو شده بود ـ ظاهراً تا آنجایی كه حافظۀ بنده یاری میكند جلد دهم یا نهم امام شناسی بود ـ و موانعی در اجازۀ نشر آن بهوجود آمده بود و افراد به طرق مختلفه میخواستند این مطلب را به یك صورتی بگذرانند، و متصدّیان و كسانی كه دستاندركار مسائل طبع و نشر بودند میخواستند به یك كیفیّت و نحوی از این موانع عبور كنند. ما هم به روحیّات ایشان اطلاع داشتیم و آشنا بودیم. در جلسهای بعضیها این پیشنهاد را دادند كه از طرف ایشان نامهای برای زُعَمای امر نوشته و درخواست شود كه برای این كتاب و همینطور سایر كتب دیگر موانعی وجود نداشته باشد. بنده شدیداً با این مسئله مخالفت كردم و این را دور از آن روح عزّت و مناعت و متانت ایشان میدیدم.
عدم دریافت حقالتألیف توسط مرحوم علامه طهرانی از چاپ و انتشار کتابهایشان
با توجّه به اینكه قطعاً ایشان در كتابها و تألیفات خود هیچگونه چشمداشت و توقّع مادّی نداشتند. در تمام كتابهایی كه تألیف كردند و تقریباً حدود هفتاد جلد است تابهحال و تا آن زمانی كه به یاد داریم به اندازۀ یك تكریالی نصیب ایشان نشده است! حتّی ایشان میفرمودند:
پول بعضیها را هم من از جیب خودم پرداختم. نسبت به انتشار بعضی از كتابهایی كه تألیف شده است مانعیّت بهوجود آوردهاند ولیكن ما برای افراد فرستادیم و این دیگر در معرض فروش نبود.
یعنی یک ریال از این تألیفات نصیب ایشان نشد و اصلاً صحبت كردن راجع به این مسائل دربارۀ ایشان واقعاً اهانت تلقّی میشود و اصلاً نباید راجع به این مطلب صحبت کرد. ایشان اصلاً در یک افقی بودند، در جایی كه ما مطالبی میشنیدیم و میشنویم كه چه مسائلی و چه قضایایی در آنجا هست.
حالا با توجّه به این قضیّه، و اینکه این یك درخواست است و این درخواست هم درخواست الهی است و دنیوی نیست و چیزی هم به مؤلّف نمیرسد که او بخواهد درخواستی کند و این درخواست نیز برای نشر معارف الهی و رفع موانعِ این مسئله است، ولی باز آن عزّت و متانت و مناعتی كه بنده در ایشان سراغ داشتم مانع از این میشد كه اجازه چنین كاری را بدهم. تا اینكه با اصرار عدّهای، مسئله موكول به این شد كه ما از ایشان سؤال كنیم و بپرسیم.
مرحوم علامه طهرانی: «ما حتّی برای كار الهیِ خود، به دیگران رو نمیاندازیم»
ما از منزل بیرونی، به منزل اندرونی آمدیم. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود و ایشان میخواستند استراحت كنند. همینطوری داخل رختخواب خوابیده بودند و هنوز خوابشان نبرده بود كه ما در را باز كردیم و دیدیم ایشان بیدارند. گفتم: آقا همچنین مطلبی هست و میگویند كه اگر برای رفع موانع، شما نامهای بنویسید و... . تا گفتم: نامهای، گفتند: «نهخیر!» و اصلاً صبر نكردند كه ما جملۀ خود را تمام كنیم. و عبارت ایشان این بود: «ما حتّی برای كار الهیِ خود، به دیگران رو نمیاندازیم.»
این میشود آنچه که خدا به ما و شما داده است و همه از آن غافل هستیم؛ و این عبارت است از تعلّق باللَّه. یعنی نفس انسان اینقدر عزیز است، اینقدر منیع است و اینقدر بالا است. نهاینكه به ایشان اختصاص داشته باشد بلکه ما هم همینطور هستیم و فقط اختصاص به ایشان ندارد. منتها ما نسبت به این مطلب غفلت كردیم و آن را فراموش كردیم. ما این مطلب را از یاد بردیم و موقعیت خود را فراموش كردیم و آن اكسیری كه خدا در وجود ما قرارداده است، آن اكسیر و آن كیمیا و آن دُرّ نایاب و آن جواهر یكتا را با خَزَف و خرمهره تعویض كردیم. بهجای او خرمهره گرفتیم و خزف در جیب گذاشتیم. و الاّ برای همۀ ما هست. ایشان انسان است و ما هم انسان هستیم چه تفاوتی میكند؟! بالأخره این جنبه، جنبۀ ایمان است.
﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ﴾1 عزّت، به خدا اختصاص دارد، مال خداست. در این دنیا كسی عزیز نیست، در این دنیا كسی سلطان نیست، در این دنیا كسی حاكم نیست، در این دنیا كسی آمِر نیست و در این دنیا كسی متولّی نیست. آن حیثیّت شخصیّت انسان و عزّت، به خدا اختصاص دارد. لذا شما درآیات قرآن مشاهده میكنید: ﴿هُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ﴾2 او چقدر عزیز است.
تعریف شخص عزیز
عزیز به كسی میگویند كه راه نفوذ غیر را به روی خود بسته است. اجازه نمیدهد كسی بتواند در حریم او دخالت كند یا بتواند در حریم او نفوذ كند یا بهجای او تصمیم بگیرد و یا برای او خطّ و مشی تعیین كند، مسائل را برای او دیكته كند و برای او خطّ و نشان بكشد. این شخص را میگویند عزیز. شخص عزیز این است كه حریمی در دور موقعیت نفسانی خود ایجاد كند و بهواسطۀ آن حریم، راه نفوذ اجانب و منحرفین و مخالفین را به درون دل كه حرم خداست ببندد. این شخص را میگویند عزیز.
این عزّت اختصاص به پروردگار دارد. در هر جا كه بویی از خدا بود عزّت در آنجا هست. و درهرجا كه بوی خدا نباشد ذلّت است، پستی است، كُرنش است، تواضع است، خفّت است، بدبختی و بیچارگی است، تهی بودن و ازدست دادن است، هركجا که میخواهد باشد و در هر كجا و به هر كجا که میخواهد برسد.
حالات مرحوم علامه طهرانی نسبت به فراغ و دوری از استادشان
و از این مسئله در زندگی ایشان الیماشاءالله موارد بسیار زیادی وجود داشته است كه حالا من یك مورد راجع به این قضیّه و مطلب صحبت كردم. یكی از قضایایی كه در ذهنم هست این است كه مرحوم آقا میخواستند سفری به كربلا بروند. بیش از دو سال بود كه مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله علیهما ـ را ندیده بودند. اشتیاق ایشان برای دیدن آقای حداد قابل توصیف نیست. اینكه خدمتتان عرض میكنم در راستای همان مطالبی است كه در حدود یكیدو ماه پیش در همین مجلس گفتم و اینها مواردی است كه به عنوان مثال میگویم. دوستان میگفتند که ما چگونه به این مطلب برسیم و راه برای رسیدن به این قضیّه چگونه است؟ گفتم: چند مثال در اینجا عرض میكنم تااینكه مسئله یكقدری بیشتر واضح و روشنتر بشود.
تقریباً حدود دو سال یا بیشتر بود، قطعاً بیش از دوسال بود كه ایشان استادشان را ندیده بودند و من تعلّق ایشان به استادشان را میدانم که چه بود. یعنی واقعاً وقتی که اسم استادشان میآمد همینطور اشك از چشم ایشان میآمد، خیلی عجیب بود. و رنگ ایشان قرمز میشد، اصلاً برافروخته میشدند. عكس او را که میدیدند اصلاً یكطوری میشدند و خیلی وضع عجیبی داشتند خیلی عجیب بود. البتّه اینها مربوط به همان زمانی بود كه در طهران بودند امّا بعد كه به مشهد مشرف شدند مسئله تغییر پیدا كرد. یعنی این مسائل در یك مقطع حالی و سیر ایشان بود.
حکایتی از عزت نفس مرحوم علامه طهرانی
دو سال بود كه ایشان را ندیده بودند و همینطور موانعی پیش میآمد و ظاهراً مسائل و اختلافی بین دو دولت بود. بالأخره موانعی بود كه ایشان نتوانسته بودند به عراق بروند و ایشان را زیارت كنند تااینكه آن موانع برطرف میشود. اتّفاقاً گذرنامه ایشان اشكالی پیدا میكند و ظاهراً شاید خود همین هم برای مدتی مطلب را به تعویق میانداخت تااینكه آن اشكال حل شود. من یادم است که در آن موقع یكی از مسئولین ادارۀ گذرنامه سروان جوانی بود که بسیار مؤدّب و با اخلاص بود و به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم قدری ارادت داشت كه بعداً شنیدم در همین دوران حكومت اسلامی ظاهراً مسئول هم شده بود. در آن موقع كه من رفته بودم گذرنامۀ ایشان را پیگیری بكنم مرا دید و گفت که باید نامهای از طرف ایشان برای وزیر كشور یا رئیس ادارۀ كل گذرنامه نوشته شود و تقاضا یا مطلب به نحو محبّتآمیزی باشد كه روال جریان عبور كردن از این مرحله و رفع این منع، سرعت بیشتری به خود بگیرید. و اگر ایشان نامهای لطف كنند ما پیگیری میكنیم و این مشكل را حل میكنیم و تمام میشود. و ظاهراً تعمّداً این موانع از طرف سازمان امنیّت به أنحاء وسایل، در این موقع ایجاد شده بود. من آمدم و به ایشان این مطلب را گفتم. ایشان گفتند:
برو به ایشان بگو كه اگرچه زیارت عتبات و ائمّه علیهمالسّلام بسیار بسیار دارای ارج و ثواب و قُرب است و ما هم بیش از دو سال است كه موفّق برای زیارت عتبات نشدهایم، ولی درخواست كردن نسبت به این مورد را نمیپذیریم و حاضریم تا آخر عمر نرویم و دستمان را به روی ظَلَمه دراز نكنیم!
به این میگویند زائر امام حسین علیهالسلام، در مقابلْ جایی که در این قضیّه و خیلی بالاتر از اینها برای افراد دیگر، مشخّص است که چطور مسائل توجیه و تأویل میشود و چگونه راه درست میشود و میگویند که چه اشكالی دارد و اینجا چطور هست و چه هست و چه نیست و از این حرفها! دوسال یا بیشتر است که ایشان استاد را ندیده است و چه اشتیاقی برای دیدن دارد، ولی خدا همۀ اینها را اینطور میكند. از این نكته نباید غفلت كنیم كه خدای متعال مانع را میگذارد و چهبسا اگر ایشان این نامه را مینوشتند فوراً این قضیّه در عرض چند روز درست میشد، امّا خدا این مانع را اینجا قرار میدهد تااینکه امتحان كند كه آیا این بندهاش بهخاطر هوای نفس میخواهد برود یا بهخاطر خدا می خواهد برود.
اگر بهخاطر خدا میخواهد برود میگوییم: شما كه الآن یك آیة الله هستید، شما كه الآن یك اهل علم هستید و شما كه الآن این وضعیت را دارید، آیا برای رفتن به كربلا و رفتن به زیارت، باید طریق ظلمه را طیّ كنید و باید نامه بنویسید و از آنها درخواست كنید؟! آیا این کار را میكنی یا نمیكنی؟ میگوید که نه، من این کار را نمیكنم.
اصلاً آن ظلمه خودشان منتظرند و اصلاً برای اینكه كار از راه آنها باز شود و از این راه روشن بشود این گیر را انداختهاند. سر نخ و قیچی دست خود ظلمه است و اینطور نیست كه قضیّه از جای دیگر آمده باشد. پیچ میاندازند تا اینكه باز كردنش هم به دست خودشان باشد و در این وسط و در این میدان، به آن سوء استفادههای خودشان برسند. لذا میگوید: «من به زیارت نمیروم و این کار را هم نمیکنم.» این حرف من آنچنان در این مرد اثر گذاشت که گفت: «به هر شكل كه شده، من مشكل ایشان را حل میكنم.» و مشکل را در عرض یك هفته حل كرد. یعنی خدا خودش وسائل را پیش آورد و این شخص اطّلاع داد كه مسئله حل شده و موانع برطرف شده است.
یک قدم برداشتن در راه ذلت، موجب ورود در ذلتهای بعدی
حالا اگر ایشان این كار را انجام میداد، آن عزّت الهی از بین میرفت و در این مسئله به آن عزّت الهی خدشه وارد میشد. وقتی آن عزّت از بین رفت قدمها برای مسائل بعدی هم برداشته میشود و در جایی دیگر هم عزّت از بین میرود . در جایی دیگر هم همینطور، تا اینکه یكمرتبه آن شخصیت عزیز الهی به یك شخصیت توجیهكننده، تأویلكننده، كمككننده، همراهكننده و همواركنندۀ ظلمه تبدیل خواهد شد. یكدفعه كه اینطور نمیشود بلکه کمکم اینطور میشود لذا انسان باید كاملاً مراقبت كند.
مذمت دست نیاز دراز کردن بهسوی ممالک کفر
از جمله مسائلی كه ایشان بسیار بسیار نسبت به آن حسّاس بودند این بود كه میگفتند که چرا ما باید دست نیاز خود را بهسوی كفر دراز كنیم؟ چرا ما باید از آنها برای دنیای خود و برای منافع دنیای خود استفاده كنیم؟ چرا ما باید در سخنگفتن و در ارتباطات خود به یک نحو عمل كنیم امّا در جاییكه پای سلامتی در پیش است و مرضی عارض می شود آنوقت بهطرف آنها دست نیاز دراز كنیم؟ چرا باید اینطور باشد؟ و ایشان از اینكه افراد وعلما برای معالجه به خارج میروند به شدّت ناراحت بودند و به شدّت نگران بودند. یك وقت مسئلهای است كه در اینجا امكان مداوا نیست، پس از باب تكلیف شرعی ممكن است انسان توجیهی برای آن پیدا بكند. اگر انسان در جایی مداوا نمیشود به جای دیگر مراجعت میكند؛ نهاینكه انسان حتّی برای شكستگی استخوان، كه شكستهبند محلّ هم میتواند آن را انجام بدهد به همان كشوری برود كه یك عمر برای آن كشور و برای ملّتش، هزارگونه مطلب میگوید.
آن افراد در برخورد با این قضیّه چه نوع فكر میكنند و چه برداشتی برای آنها نسبت به عالمان دین پیدا میشود؟! آیا میتوانند جز تهی بودن و خالی بودن و عدم اتّكاء مبانی بر یك پایۀ اصیل و بر یك مبنای اصیل فکری بکنند؟! میگویند که اگر فحش میدهی و داد میزنی چرا اینجا آمدی؟! یعنی تا وقتی که سالم هستید این فحشها باید باشد و تا وقتی که مسئلهای پیش نیامده این قضایا باید باشد؟! درحالیكه درهمین کشور خودمان در یكی از بیمارستانهای ابتدایی هم مسئله قابل توجیه است و نیاز به مسئلۀ تخصّصی هم ندارد.
ایشان نسبت به این مسائل بسیار حسّاس بودند. این حسّاسیت از کجا ناشی میشود؟ از آن عزّت الهی كه این مرد عارف به او رسیده است و ما نرسیدهایم. ما در الفاظ گیر كردهایم و قضیّه شوخی هم ندارد و خدا به خوبی میآورد و كف دستمان میگذارد. راجع به سكتهای كه داشتند به ایشان گفتند که در خارج بروید و معالجه كنید. ایشان فرمودند:
اگر بدن مرا تكّهتكّه بكنند من از این ایران و این مشهد پای خود را بیرون نمیگذارم. بنده در قبال پروردگار چه جوابی بدهم که بگویند: این عالم دینی كه عمری را برای عزّت اسلام و برای عزت مسلمین صحبت كرده است [به جانب کفاّر دست دراز کرده است]!1
اینها شوخی نیست! یعنی اینها را كسی میفهمد و اینها را کسی ادراك میكند که حالا من نمیگویم بهمقدار ایشان بلکه قدری از آن روح ایمان نصیبش شده باشد، قدری از آن! نه بهاندازۀ ایشان؛ مطالب بالاتر از این حرفها است. اگر یكقدری فهمیده باشد و یکقدری ادراك كرده باشد برای فهم این مطالب كافی است.
ایشان میفرمودند كه وقتی ما در ایران، همین مسلمانها و همین بچه مسلمانها و همین نمازخوانها، به این خوبی و به این راحتی و به این كیفیّت میتوانند عمل كنند و از عهده بربیایند، برای چه ما به آدمهای عرقخور و شرابخوارِ كذا و كذا كه آنجا هزار تا كار میكنند دست دراز كنیم؟! این کار را روی چه حسابی بکنیم؟!
حرمت رفتن به ممالک کفر برای درمان بیماری در صورت وجود پزشک حاذق در بلاد اسلام
حالا اصلاً از ایشان صرفنظر کنیم حتّی افراد عادی، برای چه این کار را بکنند؟ وقتی در این مملكت هزار نفر مسلمان، نمازخوان، مؤمن، متدیّن، جراحِ خوب، طبیب خوب و متخصص خوب در هر قسمتی هستند، چه معنا و چه توجیهی دارد که این کار انجام شود؟! به چه توجیهی ما ارز و پول این مملكت را كه سرمایۀ این ملّت است ببریم و در جیب یك مشت آدم عرقخور بریزیم كه اینها را تبدیل به اسلحههای نابودكننده كنند و بر سرخود ما بكوبند. آیا این حرام نیست؟! راحت میگوییم: قضیّه حرام است و شوخی ندارد! عرض كردم که یك وقت در اینجا درمان نمیشود و فقط به رفتن آنجا منحصر است که مسئله فرق میكند. ولی بیننا و بین اللَه ـ همین رفقایی که در اینجا با شما صحبت میكنیم ـ چند درصد مشمول این استثناء هستند؟! اگر دو درصد باشد! اینها همان رسیدن به حاقّ و به مسئله است.
﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّة﴾ باید عزّت اختصاص به خدا داشته باشد. وقتی که عزّت مال خداست این عزّت میآید ـ نه عزّت دیگر ـ ﴿وَلِرَسُولِهِۦ﴾ به رسول سرایت میكند. رسول هم عزیز است و به كسی باج نمیدهد و به كسی كُرنش نمیكند و زیر بار كسی نمیرود. به او میگویند كه هرچه بخواهی به تو میدهیم، میگوید:
«اگر در دست راستم خورشید را قرار دهید و در دست چپم ماه را قرار دهید یك سر سوزن از تبلیغم دست برنمیدارم.»1
حضرت میخندد چون آن عزّت آمده و در قلب او سكنیٰ گزیده است، این عزیز شده است. وقتی انسان عزیز شود تمام دنیا به اندازۀ پَر كاهی ارزش ندارد. هیچكسی نمیتواند در حیطۀ عزّت انسان نفوذ كند و هیچكسی نمیتواند به انسان دیكته كند.
آمدن عباس و ابوسفیان نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام بعد از خلافت
بعد از وفات رسول خدا صلّی الله علیه وآله و سلّم كه حكومت و خلافت را از امیرالمؤمنین علیهالسلام گرفتند، دو نفر پیش امیرالمؤمنین آمدند؛ یكی عباس عموی امیرالمؤمنین و رسول خدا بود و یكی هم ابوسفیان بود. عباس گفت:
یا علی، تو دست بیعت را به من بده و اجازه بده که من با تو بیعت كنم و به مصلحت تو اقدام كنم، آنوقت خواهی دید كه دو نفر در مقابل تو نمیتوانند بایستند.
ابوسفیان هم گفت:
اجازه بده که به تو كمك كنم. من تمام خیابانها و شوارع مدینه را از سوارهنظام و پیادهنظام پُر میكنم.
امیرالمؤمنین علیهالسلام به عباس فرمودند كه مسئله گذشته است و به ابوسفیان هم گفتند که تمام این فتنهها زیر سر خودت است و خیال كردی که من خبر ندارم!2
انجام تکالیف الهی به شرط حفظ عزت در سیرۀ امام علی علیهالسلام
امیرالمؤمنین شبانه به منزل یكیك افراد میرود و کنار درب منزل یا داخل منزل میرود و مینشیند و گاهی خود حضرت زهرا سلاماللهعلیها هم با ایشان همراهی میكند. به منزل افراد سرشناس محلّ و مدینه میرود، نهاینكه هرجایی هم برود بلکه افراد سرشناس، یعنی آنهاییكه بیعت كردند و به آنها میگوید که شما دو ماه پیش را در غدیر فراموش كردید؟! خود شما تماشا میكردید!3 این امیرالمؤمنینی كه برای اتمام حجّت اینطور میرود، حالا وقتی که ابوسفیان به او میگوید: «تو به من قول همكاری بده، من تمام مدینه را برایت از سوارهنظام پُر میكنم.» به او میگوید که برو به دنبال كار خودت!
چطور بین این دو قضیّه جمع میشود؟ واقعاً چطور انسان بین این دو قضیّه را جمع میکند؟! اینجا معلوم میشود در عین اینكه امیرالمؤمنین خود را برای رسیدن به خلافت مكلّف میداند ولی این رسیدن را بههرنحوی نمیخواهد. رسیدنی كه در او عزّت باشد، رسیدنی كه آن عزّت الهی محفوظ باشد، این رسیدن منظور است، نهاینكه به هر نحوی باشد. جنازۀ پیغمبر روی زمین است فوراً داعی خلافت در سرآقایان افتاده است. این میشود حقّه بازی! میروند و سقیفه درست میكنند و میگویند که حالا چه كسی را خلیفه كنیم و چه كسی را برای این مقام برگزینیم؟! پیغمبر از دنیا رفته است و تا قضیّه هنوز شلوغ است ما علی و اطرافیان او را در امر انجام شده قرار دهیم. این كلك و حقّهبازی میشود. حقّهبازی كار اهل سیاست است.
اما اگر کار شخصی برای رضای الهی باشد همیشه این مسئلۀ عزّت را در نظر دارد، نهاینكه امروز یك حرف بزند و فردا حرفش را پس بگیرد. امروز یك چیزی بگوید و فردا یك چیز دیگر. امروز این مصلحت اقتضا میكند و فردا آن مصلحت اقتضا میكند.
عزت مؤمن به عزت الهی نه عزت شخصی، و لزوم حفظ آن عزت
﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ﴾ همان عزّت میآید و سرایت میكند و به مؤمنین میرسد. مؤمنین هم به عزّت الهی عزیزند نه به عزّت شخصیّتی خودشان. آن عزّت مومنین، الهی است. این موهبتی است كه خدای متعال آن را به تكتك افراد ما عنایت كرده و باید از آن پاسداری كنیم. هر چند دیر شده است ولی باید از الآن به بعد مواظب باشیم و آن را حفظ كنیم و بدانیم كه ما فقط برای خودمان نیستیم بلکه یك طرف قضیّه او است. خدا روز قیامت میآید و سؤال میكند که آیا توانستی آن عزّتی را كه من به تو دادم حفظ کنی؟ واقعاً من گاهی اوقات فكر میكنم و مو بر بدنم راست میشود. جدّاً به این مسئله فكر میكنم كه من در ارتباط با افراد فقط در حیطۀ خودم نیستم و نمیتوانم فقط سخنگوی خودم باشم و نمیتوانم فقط از خودم بگویم؛ نه! بخواهم یا نخواهم مسئله از حیطۀ شخصیّتی من فرا رفته است و مسائل به افراد دیگر مربوط است.
آفات خودسازی خودسرانه
در جلسۀ قبل عرض كردم كه یكی از مهمترین آفات خودسازی سرخود و بدون توجّه به ملاكات چه بود. اگر رفقا یادشان باشد من چند مسئله را در آنجا عرض كردم. یكی عكسالعمل منفی اجتماعی را كه اینگونه افراد نسبت به خودشان بهوجود میآورند و آثار سوئی كه اینگونه تربیت در اجتماع بهوجود میآورد بود که این طرز تربیت چنین آثاری را دارد. یعنی ممكن است انسان برای عبور از این مرتبه آثار سوئی را بهواسطۀ اعمالِ سرخود برای خودش بهوجود بیاورد. البته اگر قرار باشد سرخود باشیم! ولی انسان میتواند بهنحو معتدل و بهنحو متعارف، همین مطلب را كمكم در خودش بهوجود بیاورد. و مثال هم زدم، گفتم: مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ دأبشان این بود که گاهی اوقات به فردی كه برای خودش حساب و كتاب و شئونی داشت میگفتند که موقع مغرب بلند شو و جلوی صد یا دویست نفر اذان بگو. درحالیکه این فرد تا الآن برای خانوادهاش هم اذان نگفته است. مسئله برای او خیلی مشكل بود ولی میبایست اذان بگوید ومیگفت. ولی این مطلب را در دفعۀ دوم و سوم راحتتر رد میكرد. مشكل این فرد همان دفعۀ اول است و هیچ مسئلۀ خلافی هم نیست و هیچ مسئلۀ مهمّی هم نیست.
تأکید بر سنت اذان گفتن
اذان گفتن بهترین عبادت و یكی از شعائر دینی است و خود بزرگان و خود ائمّه اذان میگفتند. صبح و ظهر اذان میگفتند. خود مرحوم آقا تا آخر زمان حیاتشان، همیشه در طلوع فجرها اذان میگفتند. تمام آن محلّه و همسایههای ایشان هنوز صدای اذان ایشان در صبح را به یاد دارند. این یكی از مسائلی است كه بایستی نسبت به این مسئله توجّه شود.
لزوم مراقبه در از دست ندادن تدریجی عزت نفس
حالا اینكه انسان چطور میتواند از این مطلب و قضیّه عبور كند، باید خیلی نسبت به آن مراقبت داشته باشیم و مواظب باشیم، و بدانیم كه این مسئله كمكم برای ما بهوجود میآید نه یكدفعه. انسان، اول آن عزّت الهی را دارد و وقتی كه با آن عزّت الهی میخواهد با چنین مسائلی مواجه شود در نفس خود احساس سرشكستگی میكند. آیا تابهحال برای ما اتّفاق نیفتاده است؟ احساس سرشكستگی میکند؛ حالا باید به این آقا رو بیندازی، حالا باید این كار را انجام بدهی، حالا باید چهكار بكنی. این احساس سرشكستگی برای این است كه هنوز مقداری از آن عزّت الهی در نفس ما باقی است. اگر این عزّت الهی را به این كیفیّت نگه داشتیم و ترتیب اثر دادیم و حفظ كردیم و نگذشتیم و چشممان را نبستیم، این عزّت الهی دائماً تقویت میشود و دائماً بزرگ میشود تااینكه به یك مرتبۀ ثبات میرسد.
اما اگر گفتیم که حالا این قضیّه را انجام میدهیم، حالا در قضیّۀ بعد دیگر خطا نمیكنیم، حالا فعلاً این امرمان بگذرد اما نسبت به مسائل دیگر توجّه میكنیم، یا حالا فعلاً از این مشكل ردّ بشویم و حالا در این موقعیتی كه داریم قبول بشویم، این درخواست ما انجام بشود و سایر اینها، آن وقت این نفس كمكم با از دست دادن آن عزّت، به یك ذلّت شخصیّتی شیطانی مبتلا میشود. چرا میگوییم: كمكم؟ چون «دیو چو بیرون رود فرشته در آید.»1
عكس این مطلب هم همینطور است؛ وقتی که آن یکی میخواهد بیاید، این یكی بیرون میرود. هرچه ملائكه وارد بشوند از آنطرف شیاطین بیرون میروند و هرچه شیاطین وارد بشوند از اینطرف ملائكه بیرون میروند، هر دو در یكجا نمیگنجند. همانطوری كه عرض كردم كمكم اتّفاق میافتد و بهصورت دفعی نیست. و مرحوم آقا و بزرگان نسبت به این مطلب خیلی اهتمام داشتند كه این قضیّه در سالك و كسی كه میخواهد راه خدا را طیّ كند هرچه بهتر و بیشتر قرار بگیرد و واقع بشود.
حکایتی از آقا میرزا علی شیرازی در سرکوب نفس خود
همین الآن داستانی برای این مطلبی كه خدمتتان عرض كردم به نظرم رسید. یادم است در كتابی از كتابهای مرحوم مطهریـ رحمة الله علیه ـ این حكایت را بهعنوان یك مَنقبت خوانده بودم.
یكی از بزرگان به نام مرحوم آقامیرزا علی شیرازی بود كه واقعاً مرد بزرگی بود و در این مسئله شكی نیست، بسیار اهل تقوا بود. اهل اصفهان بود و در آنجا درس نهجالبلاغه و حوزۀ درس اخلاق داشت. مرد بسیار بزرگ و با فهم و فاضلی هم بود و سخنان ایشان بسیار مؤثّر بود و مطالب ایشان تأثیر بسیار خوبی داشت و همگان نسبت به این قضیّه معترف بودند. مرحوم مطهری میگوید که در یك سالی مرحوم آقای بروجردی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مرحوم آقا میرزاعلی شیرازی را برای دهۀ آخر ماه صفر، به منزل خود در قم دعوت كرده بودند و جمعیّت بسیار زیادی هم میآمد. خیلی از فضلا و طلاب میآمدند. منبر و سخنان ایشان خیلی مؤثّر بود و این نَفَسی كه داشتند برای همه خیلی جالب و جاذب بود. ایشان شروع به صحبت و سخنرانی كردند. سه روزگذشت تا به روز هشتم یا روز نهم رسید كه یك شب دیدند ایشان نیامد. هرچه صبر كردند ایشان نیامد و بعد مطلع شدند که ایشان مراجعت كرده است و بدون اینكه به كسی اطلاع بدهد به اصفهان برمیگردد.
برای افراد خیلی غیرمترقّبه بود كه چگونه ایشان بدون اطلاع رفتهاند و از ایشان سؤال میكنند. ایشان به یكی از افراد گفته بودند كه در این شبهایی كه من میآمدم و صحبت میكردم و این جمعیّت و استقبال مردم از سخنانم را که میدیدم، كمكم مرا وَهم برداشت و مسئله را در ذهن من بهصورت دیگری درآورد و خود را بسیار زیبا و با اهمیّت در قبال افراد مشاهده كردم. تااینكه روز بیست و هفتم یا بیست و هشتم ماه صفر كه رسید دیدم این قضیّه دیگر به اوج خودش رسیده و من وقتی كه این جمعیّت و این وضعیت را میبینم، حالتم نسبت به مسئله خیلی تغییر میكند درحالیکه این مطلب در روز اول و دوم نبود. ـ ببینید شیطان كمكم جلو میآید، یواشیواش میآید! ـ و وقتی که دیدم مسئله اینطور است دیگر قضیّه را ترك كردم. یعنی گفتم: من دیگر شب بیست و هشتم یا شب بیست و نهم نمیآیم و برای اینكه به نفس خودم سركوب بزنم و او را گوشمالی بدهم و از این اشتباه بیرون بیاورم، مجلس را ترك كردم!
البتّه این كاری است كه ایشان بر اساس ذهن خودش و آن راهی را كه داشتند انجام دادند. مسئلۀ بسیار مُعجب و بسیار جالبی است و كسی این كار را انجام نمیدهد و یا كمتر كسی این كار را میكند. امّا آن نكتۀ ظریفی كه من در اینجا میخواهم به آن بپردازم این قضیّه است كه اگر ایشان در تحت تكفّل یك استاد بود، استاد به او میگفت که همین كار را انجام بده، منتها به یك طریق دیگر. مثلاً میگفت که اول به آقای بروجردی و به افراد اطّلاع بده كه من در امشب نمیتوانم بیایم، چون مانعی پیش آمده و تعلّلی بكن، مثلاً كسالت یا گرفتاری پیدا كردم كه آنها هم مطّلع باشند. چون تو میخواهی نفس خودت را گوشمالی بدهی، پس نفست را در درون خود گوشمالی بده! امّا در آن عملی كه میخواهی با اجتماع انجام بدهی، ببین كدام عمل بهتر است؟ یكمرتبه ترككردن و به كسی خبرندادن، صحیح نیست.
آن عملی که توسط آن میخواهی سركوب بزنی، خیلی كار خوبی است و استفاده و فایدهاش را هم میبری و این دلالت بر همان حسن سلیقه و صفای خاطر و روشنی راه و مواظب بودن و مراقب بودن ایشان میكند كه چه شخصِ مراقب و مواظبی است. وقتی که میبیند شیطان دارد میآید و دیگر مجالس از مجالس امام حسین علیهالسلام درمیآید و به مجالس خود تبدیل میشود و دیگر من خوشم میآید و نفس میگوید که ببین چه جمعیّتی آمده است و الآن چه استقبالی از من شده است! [همینجا جلوی ورود شیطان را میگیرد].
اگر این بندۀ خدا متوجّه بود و اگر همۀ ما متوجّه این مسئله بودیم که آن مسئلهای كه در اینجا انجام میگیرد از جای دیگری نشأت میگیرد و ما آن جای دیگر را فراموش كردهایم و مطلب را به خود میگیریم و مطلب را به خود میبندیم، [دیگر اینگونه عمل نمیکرد]. این مقدار عمل کردن درست است، امّا آن اثراتی كه عرض كردم كه اثرات و نكات ظریفی است، باید در اینجا رعایت شود. و آن در مرام اولیاء و بزرگان و اساتید راه است. یعنی حال كه این مطلب میخواهد انجام بگیرد، چطور انجام بگیرد؟ مثلاً اثر اجتماعی و اثر خلافی نداشته باشد و بهنحوی باشد كه هرچه میگذرد، در درون باشد و در اینجا تغییر انجام شود.
این مطلبی است كه بسیار به دقّت و به مراقبه احتیاج دارد. مخصوصاً افرادی كه در معرض هستند باید متوجّه این نكات ظریف باشند تااینكه مطلب بهنحو مطلوب باشد و الاّ در غیر این صورت شیطان كمكم میآید و بهواسطۀ افراد و بهواسطۀ انگیزههای مختلف و بهواسطۀ راههایی كه خود سراغ دارد، این زمینه را در وجود انسان از بین میبرد و اعتقاد انسان نسبت به مسائل تغییر پیدا میكند، تعلّق انسان نسبت به مسائل تغییر پیدا میكند.
برخورد مرحوم آقای بروجردی از مانع شدن ایشان به تشرف زیارت امام رضا علیهالسلام
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از مرحوم آقای بروجردی ـ رحمة الله علیه ـ نقل میكنند كه:
مرحوم آقای بروجردی میفرمودند: «وقتی که من از بروجرد به قم آمدم، خیلی اشتیاق زیارت علی بن موسی الرضا علیهالسلام را داشتم. ولی نمیتوانستم و برایم موقعیتی پیش نمیآمد كه به مشهد مشرّف بشوم و زیارت كنم.»
چند سالی از این قضیّه گذشت و كمكم ایشان موقعیت تثبیت شدهای پیدا میكردند و شهرت ایشان وسعت زیادی پیدا میكرد. ایشان میگفتند: «من یك سال تابستان تصمیم گرفتم هرطور شده به زیارت مشهد بروم و دیگر قضیّه را به تأخیر نیندازم. همینكه عدّهای از افراد مطّلع شدند آمدند و به ما گفتند: ”آقا شما كه میخواهید به زیارت علی بن موسی الرضا علیهالسلام بروید، الآن نروید، بلکه صبر کنید چند سال دیگر بگذرد و شهرت شما كاملاً فراگیر شود و همۀ افراد، شما را بهعنوان یك مرجع بپذیرند، تااینكه وقتی میخواهید به مشهد بروید استقبال درخورِ یك مرجع بزرگ تقلید برای شما انجام شود، شما به این كیفیّت به زیارت بروید. اما اگر الآن بروید كسی نمیداند و فقط ده یا پانزده نفر یا بیست نفر ویا صد نفر به استقبال میآیند.“ و امثال ذلک.»
ایشان خیلی متأثّر میشوند و به آن شخص خیلی پرخاش میكنند و میگویند:
«من زیارت علی بن موسی الرضا را باید بهخاطر استقبال مردم از دست بدهم و خود را بهخاطر اینكه مردم استقبال میكنند یا استقبال نمیكنند از این توفیق محروم كنم؟!»1
ورود شیطان از دریچۀ دین و اسلام
ببینید واقعاً شیاطین به چه حیلههایی متوسّل میشوند و چگونه میآیند از همان دریچۀ اسلام و راه اسلام كه عبارت از شعائر دین است ـ مثل همین که استقبال از یك مرجع بهعنوان شعائر دین و اسلام است ـ برعلیه حقیقت اسلام و برعلیه حقیقت دین و تمام دین كه عبارت است از امام رضا علیهالسّلام اقدام میکنند. همۀ دین یعنی علی بن موسی الرضا! اگر علی بن موسی الرضا را از ما بگیرند با اَنعام و چهارپایان تفاوتی نخواهیم داشت، هیچ تفاوتی نداریم! یعنی شیطان میآید و در مقابل تمام حقیقت دین میایستد و از دریچۀ خود دین و اسلام میآید و راه را میبندد. اینجا انسان باید گوش بهزنگ باشد و اینجا انسان باید مواظب باشد كه فرقها را بداند و راهها را بداند. و همیشه همین بساط بوده است!
توهین به امام زمان علیهالسلام در مقابل آقای بروجردی و برخورد شدید ایشان
یك وقت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نقل میكردند:
در ایّام محرم و صفر كه هیئات از طهران به قم میآمدند یك هیئت بهطرف منزل آقای بروجردی ـ رحمة الله علیه ـ آمد و در حیاط منزل ایشان وارد شد. همینكه وارد شدند یك نفر از آن سردستههای آنها و از آنهایی كه جمعیّت راه میاندازند و جمعیّت را هم بهدنبال افكار خودشان راه میاندازند، از داخل حیاط با صدای بلند گفت: «برای سلامتی حضرت آیةالله العظمی بروجردی و امام زمان صلوات ختم كنید.»
(اینقدر آدم بیتربیت و بی شعور و نفهمی بود!) یكمرتبه آقای بروجردی از آن پنجرهای كه رو به حیاط بود درحالیکه میشنیدند، آن پنجره را باز میكند و میگوید:
«كدام آدم نفهمی این مطلب را گفت؟! برود بیرون، برود بیرون! بنده در این عزاداری شركت نمیكنم و نمیآیم.»1
احسنت! آفرین! باید همین كار انجام شود. در مقابل شما، امام زمان علیهالسّلام را میكوبند. خاك بر سر آن وضعیّت و موقعیّتی كه بخواهد چنین قضیّهای در آن انجام بشود. درمقابل یك مرجع میآیند و به تنها ركن شیعه كه امام معصوم علیهالسّلام است به این كیفیّت اهانت میکنند. ایشان در اینجا كار بسیار خوبی انجام داد و سریع آمد و قاطعانه و نه با تعارف، جلوی این مطلب را گرفت! ایشان نگفتند که نهخیر، ما قابل نیستیم! ما قابلیّتی نداریم! خواهش میكنم! این مطالب در شأن ما نیست و ما خودمان گرفتاری داریم و ما خودمان چه داریم و از این حرفها. نه، بلکه قاطعانه میگویند: «برو بیرون!» و طرف را به بیرون پرت میكنند و دوتا هم بر سر او میکوبند كه دیگر نفر دوم این كار را انجام ندهد.
برخود قاطعانه با مسائلِ متعارض با مکتب و عوارض کوتاه آمدن در آنها
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ اینطور بودند. یعنی وقتی قضیّه به مسائلی میرسید كه میخواست با اصول ومبانی مکتب تعارض پیدا کند چنان برخوردی میکردند كه اصلاً طرف به یاد دوران طفولیّتش میافتاد! قضیّه اینطور بود والاّ اگر انسان بخواهد مسامحه کند، دائماً مسامحه میکند، دائماً نفس عقب میكشد، دائماً واگذار میكند، دائماً او میآید و دائماً جا پر میكند.
حالا یك مثال عادی و متعارفی بزنیم. میگویند دردهایی كه در انسان پیدا میشود خود این درد یک نعمت است و حكایت از همان بیماری عضوی میکند که به آن درد مبتلا شده است. امّا بعضی از دردها هستند که از اول ظاهر نمیشوند مثل بعضی از بیماریهای سرطان یا مثل ناراحتیهای دندان و امثال ذلك. آن مرض دائماً میآید و دائماً بدن در قبال آن مرض عقبنشینی میكند. منبابمثال كرمخوردگیای که در دندان پیدا میشود، از اول كه درد نمیآید. كرمخوردگی پیدا میشود بعد یك ترك بر میدارد، دائماً عقبنشینی میكند و وقتی که میخواهد به عصب برسد و دیگر كار از كار گذشته، تازه انسان آه ونالهاش بالا میرود. یا سرطان هم وقتی که آمده و تمام قفسۀ سینه را گرفته و به عصب رسیده است، تازه انسان میفهمد و میرود و میبیند که ای داد! دیگر كار از كار گذشته است و نمیشود كاری كرد.
این هم كمكم، كمكم در درون انسان میآید و قرار میگیرد و دائماً انسان را وادار به عقبنشینی میكند تا وقتی که دیگر جایی نمیماند. دیگر تمام دل و تمام قلب را توجیه فرا گرفته است و تمام قلب را ذلّت فرا گرفته است. آن عزّت و موهبت الهی را كه اول داشت به ذلّت و فرومایگی تبدیل شده است. هرچه که به او بگویند: فرومایه، پَست، ذلیل، او كُرنش میکند. اول یك جوابی میداد ولی حالا دیگر نهتنها جواب نمیدهد بلكه دو تا تعظیم هم میكند و بله قربان هم میگوید. چه شد که این تغییر بهوجود آمد؟! آن عزّت الهی آمده و جایش را به این ذلّت شیطانی داده است. حالا چه زمانی دوباره از این قضیّه بیرون بیاید دیگر خدا میداند.
انسان باید از ابتدا جلوی اینها را بگیرد و نگذارد كار به اینجا برسد و نگذارد آن جنبۀ مناعتی كه در وجود و در نفس است، كمكم جای خود را به ذلّت بدهد و بداند كه با وجود آن ذلّت، دیگر هیچكاری از انسان بر نمیآید و دیگر هیچ فایدهای برای انسان ندارد. و انسان میتواند خودش را در اینگونه معرضها قرار بدهد و امتحان كند و اگر احساس میكند كه ممكن است این حالت در او نفوذ كند این احساس را جدّی بگیرد و خلافِ او را عمل كند و نگذارد تقویت بشود. البته راههایی هم دارد و هر شخصی میتواند با توجّه به آن اندوختههای خود و مبانیای كه برای خود كسب كرده است در جاهای مختلف و مواضع مختلف این کار را انجام بدهد.
به نظر میرسد که مطلب در این مجلس تا حدودی راجع به این قضیّه و مسئله روشن شد كه هیچ چیزی نمیتواند برای انسان به مقدار آن موهبت الهی كه عبارت است از تعلّق انسان به ذات پروردگار، جایگزین شود. در آیات شریفه هم داریم که ﴿وَعَلَى ٱللَهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ﴾1، ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ﴾2، ﴿أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلۡكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيۡنَهُمۡ﴾3؛ این آیاتی كه همگی حكایت از آن جنبۀ ایمان و جنبۀ عزّت و مناعتی میكند كه با توجّه به این مسئله، هیچكس نمیتواند انسان را به هیچ نحوی و به هیچ قسمی و به هیچ كیفیّتی در تحت نفوذ خود و در تحت سیطرۀ خودش دربیاورد.
البته به نظر میرسد دیگر مثال برای این قضیّه، اطالۀ مجلس باشد و دوستان مطلب را آنطور كه باید و شاید گرفته باشند. فقرهای را كه در این مجلس میخواستیم به آن بپردازیم، إنشاءالله یك مقدار راجع به آن صحبت میشود و تتمّۀ آن برای مجلس دیگر باشد.
امام علیهالسّلام میفرمایند: «اگر بنده امور خود را به خدا تفویض كند، مصائب دنیا برای او آسان خواهد شد».
اولاً ما باید راجع به این مطلب صحبت كنیم كه آیا دنیا برای انسان مصیبت میآورد؟ و آیا میشود ما دنیای بدون مصیبت هم داشته باشیم؟ ثانیاً علّت مصیبتی كه خدای متعال در زندگی انسان تقدیر كرده است چیست؟ برای چه برای انسان مصیبت میآید؟ چرا برای انسان مسائل میآید؟ چرا برای انسان مشكلات از هر قسم میآید؛ چه مشكلات مادی و چه مشكلات روحی و تعلّقات و چه مشكلات مربوط به صحّت و مرض و آفاتی كه در این زمینه متوجّه انسان میشود؟ علت و فلسفۀ این مصائب چیست؟ بسیاری از این مشكلات به قطع تعلّقات برمیگردد و به مسائل جانبی انسان برمیگردد.
مطلب دیگری كه باید به آن پرداخته شود این است كه مقصود و منظور امام علیهالسّلام در اینجا این است كه چه كنیم كه از این مصائب بگذریم؟ اگر قرار بر این باشد كه دنیای ما دنیایی باشد که با مصائب و با حوادث ناگوار آمیخته باشد، آیا راهی هست که انسان به سلامت عبور كند؟ یا اینکه نه، ممكن است در درون این حادثه گرفتار شود و در همانجا متوقّف شود و دیگر توان برای گذشت و حركت از آن حادثه را نداشته باشد.
امام علیهالسّلام در اینجا به این مطلب میپردازند: «إذا فَوّضَ العبدُ تدبیرَ نَفسِه علی مُدبِّرهِ هانَ علیه مصائبُ الدّنیا»؛ اگر عبد و بنده تدبیرش را به خدا واگذار كند، حالتی در او بهوجود میآید و در یك موقعیتی قرار میگیرد كه دیگر حوادث و مصائب دنیا تأثیری در او ندارند و هرچه بخواهد اتّفاق بیفتد، دیگر تأثیری برای او ندارد.
البته پرداختن به این مسئله احتیاج به مقدّمهای دارد كه انسان چگونه مصائب را تلقّی كند؟ و اینکه روانشناسی امروزی ـ جدای از روانشناسی اسلامی ـ در قبال این مسائل چه پیشنهادی به انسان میدهند؟ و در روانشناسی اسلامی برای این مسئله چه پیشنهادی داده شده است؟ این پیشنهاد مشخّص است و ما همین الآن گفتیم.
پیشنهاد امام علیهالسّلام برای سالك و برای شخصی كه به راه خدا میرود این است كه امور خود را به خدا تفویض كند. تفویض امر به خدا به چه معنایی است؟ و اثراتی كه بر این مسئله بار میشود به چه نحوهای است؟ و آفات پیشنهادات مكاتب دیگر که در ارتباط با این مسئله مطرح میكنند به چه كیفیّتی است؟ به نظر میرسد با توجّه مطالبی كه گفته شد، اگر ما بخواهیم در این جلسه به این مطلب بپردازیم، شاید آن آمادگی و كیفیّت تلقّی مطلب در حقیقتِ واقعۀ مصیبت و حوادثی كه برای انسان پیدا میشود، الآن پیدا نشود. انشاءالله در جلسۀ بعد هنگامی كه از این فقرۀ قبل فارغ شدیم، به این مسئله میپردازیم.
خود رفقا هم راجع به این قضیّه فكر كنند و ببینند که چه مطلب و راهی به نظرشان میرسد. و اینكه امام علیهالسّلام چطور میخواهند مطلب را راجع به این مسئله بفرمایند و چه نگرشی را میخواهند از مسئلۀ مصیبت به انسان بدهند. و آیا با توجّه به بینشی كه امام علیهالسّلام به انسان میدهد، باز هم مصیبت، مصیبت خواهد بود؟ یا اینكه ماهیّت خود را به یك ماهیّت دیگری تغییر خواهد داد؟ و چه بسا ممكن است انسان، خود به استقبال آن برود. یعنی مسئله از یك دیدگاه مادّی و روانشناسی مادّیِ امروز به یك دیدگاه معنوی و روحانی تبدیل بشود كه بهطوركلّی ماهیّتاً با هم اختلاف فاحشی داشته باشند.
إنشاءالله در این جلسه بههمین مقدار بسنده میكنیم و تا دیدار بعد با رفقا و با دوستان که امیدواریم خداوند توفیق عنایت كند خداحافظی میکنیم.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد