پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهانفاق وگذشت
تاریخ 1424/08/14
توضیحات
حقيقت مصيبت و ضرورت و فلسفه وجود آن. شرح فقره: و اذا فوَّض العبد تدبير نفسه علی مدبره هان عليه مصائب الدنيا. 1 حقيقت مصيبت و فلسفه و ضرورت وجود آن چه ميباشد 2 تصور نادرست برخي از افراد مبني بر اينكه حركت و سير در راه خداوند بايد سبب از بين رفتن همۀ مصائب و ناگواريهای در راه شود 3 راه خداوند متعال عبارت است از حركت از نفس به سمت توحيد، از تعلقات به سمت قطع تعلقات، براي رسيدن به حريم پروردگار و فناي در آن مقام امن و امان 4 ذكر حكايتي از مرحوم انصاري رضوان اللَه عليه مبني بر شدت در مضيقه بودن ايشان نسبت به امور زندگي و وجود امراض و ناراحتيهاي قلبي براي ايشان 5 پاسخ مرحوم انصاري به شخصي كه از ايشان تقاضاي دعا براي رفع مشكلات و سختيها و ناگواريهاي موجود در زندگي را كرده بود 6 مشكلات و مصائب روزگار به اندازهاي است كه در صورت اطلاع، انسان آمادگي تحمل صدها برابر آن را دارد 7 عالم وجود آميزهاي است از مصائب و مشكلات به همراه خوشيها و گوارائيها و هيچ يك از اين دو به نحو مطلق نميباشد 8 ذكر مختصري از زندگي مرحوم شهيد اول و بيان حكايتي در ارتباط با علو مقام و درجات ايشان
هو العلیم
فلسفۀ مصیبتها و قطع تعلقات و علائق دنیوی
شرح حدیث عنوان بصری ـ انفاق و گذشت ـ جلسه 94
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذ باللَه من الشيطان الرجيم
بسم اللَه الرحمن الرحيم
وصلّى اللَه على سيّدنا و نبيّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّيّبين الطّاهرين و اللّعنة على أعدائهم أجمعين
امام صادق علیهالسّلام در خطاب به عنوان میفرمایند: «وَ إذا فَوَّضَ العبدُ تَدبیرَ نفسِهِ علی مُدبِّرِه هَانَ علیه مصائبُ الدّنیا.»
اگر نظر شریف رفقا و دوستان باشد در جلسۀ گذشته قرار شد راجع به دو مطلب صحبت شود؛ اوّل اینكه حقیقت مصیبت چیست؟ و دوم اینکه فلسفه و ضرورت آن چیست؟ و بهطوركلّی اصلاً مصیبت برای چیست و به چه مقولاتی گفته میشود؟ و در مرتبۀ ثانی، چه علّتی پشت پرده و در ماوراء این مسئله وجود دارد؟ و چرا خدای متعال مصائبی را برای بندگانش نازل میكند؟
راجع به مطلب اوّل قدری صحبت شد و عرض شد که مصیبت عبارت است از امر غیرمتوقَّع كه نفس تمایلی به تحقّق یا عدم تحقّق آن شیء ندارد. البته مراتبی دارد؛ گاهی اوقات ممكن است امر ناگواری در آخرین مرتبۀ از ناملایمت و ناگواری برای بنده و انسانی پیش بیاید و گاهی از اوقات برحسب ظروف مختلفه و شرایط مختلف، مسئله به آن شدّت نباشد.
برکات نهفته در مصائب
این امر ناگوار در ارتباط با افراد مختلف صوَر مختلفی به خود میگیرد؛ ممكن است یك مسئله برای یك شخص در یك مرتبه، ناگوار باشد و همان مسئله در مرتبۀ دیگر، كاملاً گوارا باشد، یعنی در شرایط مختلف تفاوت پیدا میكند. بهطوركلّی ناگواری مطلق یا گوارایی مطلق وجود ندارد زیرا ظروف مختلف است، شرایط مختلف است.
اگر دیوار منزلی خراب شود، صاحب منزل آن را امر بسیار ناگواری میشمرد؛ چون باید بنّا بیاورد، كارگر بیاورد و مخارجی را صرف كند تا دوباره آن بنا را اصلاح كند. حالا اگر دیوار خراب شد و زیر آن گنجی پیدا شد، این امر ناگوار خیلی هم گوارا میشود و میگوید که ای كاش زودتر این دیوار خراب میشد و به این نعمت میرسیدیم. یا فرض كنید كه در یك مسئلۀ ناگوار، شخصی ناراحتی پیدا میكند و تصوّر میكنند آپاندیس یا طحال او عیب پیدا كرده است. بعد همینكه او را تحت عمل قرار میدهند، یكمرتبه متوجّه ناراحتی خیلی ناگواری در درون او میشوند و ممكن است یك ناراحتی بدخیمی در آنجا پیدا شود. اتّفاقاً این مورد خیلی زیاد است كه اگر این قضیّه پیدا نمیشد قطعاً آن بیماری برایش مشکلساز میشد ولی در همان مراتب ابتدایی آن را قطع میكنند و این شخص میتواند سالها به عمر خود ادامه دهد. بعد میگویند که چه خوب شد و این قضیه مقدّمهای شد برای اینكه آن خطر از بین برود.
ما نظایر این مورد بسیار داریم كه بهطوركلّی مسائل و مصائبی كه برای انسان در طول زندگی پیش میآید، در ارتباط با انسان و موقعیت او چهرهها و ابعاد مختلفی دارد. و از آنجایی كه بشر دارای سلایق و افكار و كردار مختلفی است، طبعاً این مسئلۀ گوارا بودن و ناگوار بودن، خواهینخواهی در زندگی روزمرۀ افراد پیدا میشود. این یك مسئلۀ ضروری است؛ یعنی ضرورت حیات و زیست و زندگی این مطلب را اقتضا میكند.
اقتضاء دنیا، مصیبت و مضیقۀ برای مؤمن و غیرمؤمن
هیچكس تابهحال عنوان نكرده است كه در یك زندگیِ خوش و بدون هیچگونه دردسر و بدون هیچگونه مضیقه و مصیبتی حركت كرده است. همۀ افراد در زندگی خود دارای نوساناتی هستند؛ چه افراد مؤمن و یا غیرمؤمن. یعنی جبر زندگی و زیست در این محیط و محیط اجتماعی با توجّه به شرایطی كه در جوانب انسان وجود دارد و او را در خود گرفته است، طبعاً اقتضای چنین مطلبی را خواهد كرد. این مسئلۀ ناگوار بودن، مطلبی است كه از او گریز و گزیری نیست و برای همه است و در این مسئله بین مؤمن و غیرمؤمن فرقی نمیكند. زندگی همین است؛ چه انسان در شرك بهسر ببرد برای او خواهد آمد و یا در ایمان بهسر ببرد برای او خواهد آمد.1
عدم ممانعت سلوک راه خدا از بروز مصائب برای شخص
نمیدانم این مطلب را گفتم یا نگفتم كه یک اشتباهی وجود دارد ـ و من احساس میكنم هنوز برای خیلی افراد نسبت به این مسئله، آن تأمّل و تحقیق و تصحیح كافی پیدا نشده است ـ و آن این است که افراد تصوّر میكنند تهیُّؤ و حركت و آمادگی و سیر در راه خداوند باید موجب از بین رفتن مصائب اینچنینی و از بین رفتن ناگواریهای اینچنینی باشد درحالیكه این یك خطای محض و غلط محض است. حالا ما مانند بعضیها نمیگوییم كه شاید این قضیّۀ سلوک موجب زیادی این مسائل بشود و فعلاً این مقدار را به رفقا تخفیف میدهیم، ولی در آتیه به این مسائل میپردازیم. بله، در این زمینه بعضی مطالب و مسائل هست كه كمكم خدمت رفقا عرض میكنیم که یك وقت رفقا شوكه نشوند و بگویند: «ای داد بیداد! چه كاری كردیم؟!» به قول یكی از رفقا که به من میگفت: «آقا! حالا كه تا اینجا آمدیم میشود استعفاء بدهیم!» ولی حالا بههمین نحو عادی و بههمین كیفیّت، مطلب را تبیین میکنیم.
تعریف سیر و سلوک طریق الی الله
راه الهی عبارت است از حركت از مجاز به سمت حقیقت و از نفس به سمت توحید و از اعتبارات به سمت واقعیّات و از هویٰ به سمت نور و روشنایی و بصیرت، و از جهل به سمت علم و از تعلّقات به سمت قطع تعلّقات و تمركز و تركّز در نقطۀ واحد كه عبارت است از همان وجهۀ الهی و مقصد و مقصود قرار دادن حریم پروردگار و فنای در آن مقام امن و امان و كبریائیّت او؛ این عبارت است از سیر و سلوك. به عبارت دیگر مسئلۀ سیر، حركتی است همگام و همراه با زندگی برای قطع تعلّقات و ورود در آن مقام و كنار گذاشتن اعتبارات و رسیدن به حقیقت؛ به این میگویند سیر و سلوك.
و از آنجاییكه انسان در همین اجتماع زندگی میكند و با همین مردم بهسر میبرد قطعاً چه از نقطهنظر اجتماعی و چه از نقطهنظر فردی، بالأخره تحت تأثیر علل و عوامل طبیعی و جریانات اجتماعیِ دارای تأثیرات و تأثُّرات قرار میگیرد و همان علل و عوامل بر وجود انسان و بر افكار انسان مؤثّر واقع میشوند. و همین نوساناتی كه در زندگی عادی در برای افراد پیدا میشود، به همین وضع برای سُلاّك پیدا میشود و برای سالك هم همین وضع است. او هم گاهی اوقات دارای مرض میشود، گاهی اوقات دارای سلامت میشود، گاهی اوقات دارای ضیق میشود، گاهی اوقات دارای گشایش و فراخی میشود، گاهی اوقات مسائل و جوانب و فشارهای روحی بر او وارد میشود و گاهی اوقات رفع آنها میشود. علیٰكلّحال این مسئله به همین كیفیّت هست.
بیماری و فشار شدید اقتصادی مرحوم انصاری و عدم اطلاع مرتبطین
مرحوم آقای انصاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داری ناراحتی قلبی بودند و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم برای این قضیه خیلی تلاش میكردند و برای ایشان چند مرتبه از طهران پزشكان متخصص قلب بردند. ایشان از ناراحتی قلبی خیلی رنج میبردند و از آنطرف از نقطهنظر اقتصادی و مادّی هم مدّتی دارای تضییقات و فشارهایی بودند. و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند که كسی از این قضیه اطّلاع نداشت.
داستان فروختن مرحوم انصاری فرش منزلشان را
یک روز مسئلۀ عجیبی را فرمودند:
من یك روز در منزل ایشان بودم و دیدم كه فردی در زد و رفتم در را بازكردم. دیدم شخصی آمده است و میگوید: «اینجا منزل آقای انصاری است؟» گفتم: بله. آن شخص آمد و داخل منزل شد و من دیگر متوجّه نشدم که قضیه چیست. ولی دیدم با ایشان صحبت میكنند.
این مطالبی كه خدمتتان عرض میكنم برای این مسئله است كه ما یكقدری بهتر و با تأمّل بیشتری به این مسائل بپردازیم و همۀ مسائل و جریانات مختلف را در راستای نزول تقدیر و مشیّت الهی بدانیم و یكوقت قضایا ما را فریب ندهد و گول نزند و در بعضی از موقعیتهایی كه قرار گرفتیم مطلب را فراموش نكنیم که چنین مطالبی برای آنها هم اتّفاق افتاده است.
ایشان میگفتند:
من دیدم از داخل منزل سروصدا میآید و صحبت است و ظاهراً یك بگومگو و بحثی هست. بعد دیدم که آن شخص یكقدری صدایش را بالاتر برد و من متوجّه شدم كه این آقا سمسار است و مرحوم آقای انصاری میخواهند فرشهای منزل خودشان را بفروشند. این سمسار میخواهد قیمت را پایین قرار بدهد و مسئله را به ثمن بخسی تمام كند و ایشان مثلاً میگویند که نه، این قیمتش بالاتر از این است. (و جایز هم نیست و درست هم نیست. ایشان میگفتند:) من خیلی متأثّر شدم!!
درحالیكه بسیاری از افراد در آن موقع تصوّرشان بر این بود كه ایشان از طُرق غیرعادی امرار معاش میكنند. و با تعبیراتی كه تعبیرات زنندهای است ـ و بنده هم نمیگویم ـ میگفتند که مثلاً از قوای باطنی خودشان دخل و تصرّفاتی دارند و به این طریق امرار معاش میکنند. افراد هم از این طرف و آن طرف میآمدند؛ از شیراز و نجف و طهران و اصفهان، و سهچهار روز در منزل ایشان میماندند و بهطوركلّی منزل ایشان دائماً محل رفتوآمد برای دوستان بود.
ایشان میگفتند:
من اطلاع دارم و اینها خبر ندارند كه آقای انصاری برای تهیّۀ مایحتاج همین افراد است که فرش منزلش را میفروشد! (بعد ایشان گفتند:)
شب به مسجد جامع همدان آمدیم و مرحوم آقای انصاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نماز میخواندند. (تابستان بود و هوا گرم بود و ظاهراً روی پشتبام مسجد نماز میخواندند.) بعد از نماز، یكمرتبه این فكر در من پیدا شد كه الآن میروم طهران و از دوستانی كه در طهران هستند مبلغی را جمع كنیم و نگذاریم كه كار به اینجا برسد. همینكه نماز تمام شد ایشان رویشان را به طرف من كردند و فرمودند: «آقا سید محمدحسین، مبادا از این كارها بكنی!» و راه ما را هم بستند.
مسئله به این وضعیت بوده و این برای همه است. مرحوم آقای انصاری اواخر عمر دچار ناراحتی و بیماریهایی شده و بستری بودند. رفقا برای بهبودی و ادامۀ حیات ایشان دائماً نذر میكردند و گوسفند میكشتند. یك روز ایشان به همین رفقا و دوستانشان رو كردند و فرمودند:
چرا شما مرتّب نذر میكنید؟! بالأخره كه ما باید برویم. مگر این دنیا غیر از این دردسر برای ما چه دارد كه شما دائماً میخواهید ما را در این دنیا نگه دارید؟! این دنیا همین است دیگر، همهاش مرض و گرفتاری و تنگی است.
ایشان هم مشكلاتی داشتند. حالا این مسائل یك طرف، ولی مشكلاتی داشتند كه لایقال است و قابل گفتن نیست! که آنها دیگر برای خودش یك جریانی دارد و غیر از این مسائل اقتصادی و مادی است.
ایشان میفرمودند:
این دنیا غیر از این دردسرها چه حاصلی برای ما دارد؟! بله، من غیر از انس و الفت با این رفقا و دوستان، دیگر هیچ موجبی برای بودن در این دنیا نمیبینم. قلبمان كه درد میكند (و اواخر عمر هم سكته مغزی كرده بودند) اوضاع ما هم كه اینطور است. و علیٰکلّحال مسائل دیگری هم که بوده است و آنها را هم میبینید. دیگر برای چه آدم در این دنیا بماند؟! لااقلّ برود آن طرف.
اینها مطالبی است، یعنی علیٰكلّحال مسئله اینطور نیست كه تصوّر شود شخصی كه میخواهد در این راه قدم بردارد با آمدن در اینجا تمام مشکلات برطرف میشود، بلكه آن جریان تقدیر و مشیّت الهی كار خود را برای گذران یك عبد خواهد كرد؛ چه بخواهیم وچه نخواهیم، چه مشرك باشیم و چه مؤمن، چه سالك باشیم و یا غیر سالك، این جریان طیّ خواهد شد.
گرچه آیۀ قرآن راجع به مشركین است كه ما به اینها مهلت میدهیم تا گناه كنند،1و2 امّا بهطوركلّی این قضیّه برای همۀ افراد است و خدای متعال در پروندۀ افراد نسبت به نوساناتی كه برای اشخاص پیدا میشود، برای هركس تقدیر خاصّ خود را كرده است. این مسئلهای است و انسان باید با آن تقدیر و مشیّت الهی حركت كند. نوسانات در زندگی، چه نسبت به مسائل روحی و چه نسبت به مسائل مادّی و چه نسبت به مسائل رحِمی و بهطوركلّی مسائل شأنی و شؤونی، برای همۀ افراد هست و چهبسا اینكه برای بعضیها ـ همانطور كه وعده دادیم که بعداً اشارهای میشود ـ [مشکلات سختتر و بالاتری باشد] و من به اجمال یك مطلب را عرض كنم.
پاسخ مرحوم انصاری به حاج آقا معین بنا بر درخواست دعا برای حل مشکلات
خدا پدربزرگ ما، مرحوم حاج آقا معین را رحمت كند. ایشان برای ما نقل میكردند كه یك روز پیش مرحوم آقای انصاری بودیم و راجع به اینكه بالأخره برای ما مشكلاتی پیش آمده و دعا بفرمایید كه این مشكلات حلّ بشود و این مسائل كنار برود صحبت شد. مرحوم آقای انصاری میفرمودند: «یعنی شما به این مقدار هم راضی نیستید كه تحمّل این مطالب را بكنید!» بعد آقای انصاری قضیّهای از خودشان نقل كردند و فرمودند كه آقای حاج آقا معین، یك قضیّه برای من اتّفاق افتاده است و من برای شما میگویم. حاج آقا معین گفتند که ایشان وقتی آن قضیّه را برای من تعریف كردند من سرم را پایین انداختم و دیگر صدایم در نیامد. گفتند: «آقای حاج آقا معین! اگر شما بودی این مسئله را تحمّل میكردی؟» گفتم: نه، من تحمّل نمیكردم.
راه خدا، عبارت است از قطع تعلّقات و علائق
مطلب همین است و راه همین است؛ راه عبارت از قطع تعلّقات است، راه عبارت از قطع علائق است، راه عبارت از ترك حیثیّات و شؤونی است كه انسان را به دنیا متمایل میكند و جنبۀ ابتعاد و دوری انسان را نسبت به پروردگار تقویت میكند؛ مسئله همین است. ما در این دنیا با حیثیّات خودمان، با شؤون خودمان، با بیا و بروهای خودمان و با ارتباطات خودمان ارتباط داریم. حالا اگر بخواهد این ارتباطات قطع بشود و شكل دیگری به خود بگیرد یا بعضی مسائل پیدا شود، طبعاً برای انسان ناگوار خواهد شد.
إنشاءالله اگر خداوند توفیق بدهد این مطلب را برای رفقا و دوستان روشن خواهیم كرد كه اگر این قضیّه برای انسان روشن شود، خود انسان نسبت به پذیرش این مطالب استقبال خواهد كرد. اصلاً بهدنبال میگردد و اگر یك یا چند روز این قضایا نباشد، بهدنبال میگردد. اینها مسائلی است كه خدای متعال برای افراد بر طبق ظروف و استعدادشان خواهند فرستاد.
گلایۀ مرحوم آقای حداد از عدم درخواست قطع تعلقات توسط مرتبطین
مرحوم آقای حدّاد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند كه اینها سراغ ما میآیند؛ عبارت ایشان این بود:
بهجای اینكه ما كاری انجام بدهیم كه آن جنبههای تعلّقی اینها كم شود، اینها میآیند و میخواهند آن تعلّقات را ابقاء كنند و نگهدارند. میگویند که آقا دعا بفرمایید که فلان قضیّه درست انجام شود. یا مثلاً دعا كنید كه داماد خوبی برای ما پیدا شود، دامادی كه باعث اذیت ما نباشد. آقا دعا بفرمایید فلان جای زندگی ما كه لنگ است درست شود. آقا از طرف دولت آمدهاند مالیات بگیرند مثلاً دعایی بخوانیم و كاری بكنیم كه اینها مسئله را نَسیًا مَنسیّا و فراموش كنند. آقا فلانجا اینطور است، آقا فلانجا اینطور است!
ایشان میفرمودند كه كسی در اینجا نیامده و بگوید که یك كاری بكنید که این تعلّقات قطع بشود، این تعلّقات بریده بشود و این اعتباریّات جایش را عوض كند. و با صحبت هم درست نخواهد شد. یعنی اگر بنده الآن هزار ساعت برای شما صحبت كنم ممكن است تا حدودی این مسئله مورد توجّه قرار بگیرد اما تا برای خود انسان پیش نیاید و انسان در جهات مختلفِ از ابتلائات قرار نگیرد آنچه را كه باید ادراك كند ادراك نخواهد كرد.
| کی کند دانستن سرکنگبین | *** | دفع صفرا ای نگار نازنین1 |
مصائب، منشأ برکات پنهان
دانستن فایده ندارد. بارها این مطلب را عرض كردم كه خود حقیر در زمان مرحوم آقا مباحثاتی بر سر این مطلب با ایشان داشتیم که تا آخر عمر هم این مباحثات ادامه داشت و هر از چند گاهی خود ایشان شروع میكردند و این مسئله را مطرح میكردند و ما میدیدیم فایدهای ندارد. زمانی که آقا شروع میكردند میگفتیم: آقا نتیجۀ بحث همان است كه در جلسۀ قبل بود! ایشان میخندیدند و باز هم ادامه میدادیم. در بعضی از مباحث توحیدی که تا دو ساعت هم طول میكشید و فایدهای نداشت. یعنی نهاینكه فایده نداشت و این اشتباه از من است، قطعاً فایده داشته است؛ یعنی حالا ما آن موقع احساس میكردیم كه مطلب باز به همان نتیجۀ بحث قبلی منتهی میشود.
به عقیدۀ حقیر، شاید این مطلب بدون درگذشت ایشان و بدون از دنیا رفتن ایشان و مطالبی كه بعداً پیش آمد، تابهحال برای بنده روشن نمیشد! یعنی این مسئله و این مسائل با صحبت و حرف درست نمیشود و این یک مطلبی است. یعنی اینها همه بركاتی است كه انسان در یك ظواهر ناگوار میتواند بهدست بیاورد كه چطور ممكن است قضیّهای، ظاهری نامناسب و مصیبتبار داشته باشد ولی آن خیری كه در درون آن است به اندازهای بزرگ است كه انسان آمادگی دارد صدها برابر او را تحمّل كند. اگر بداند كه در پشت این مسئله چه مطلبی هست دیگر آنوقت این قضیّه همان قضیّۀ خراب شدن آن دیوار و پیداشدن گنج خواهد شد. امّا خدا آن گنج را نشان نمیدهد و آدم را دائماً به این جِلز و وِلز2 میاندازد. دائماً بالا و پایین میشود و مرتّب بالا میپرد و میگوید: «فلان شد! اینطور شد!» اما بدان که زیر آن خوب است و خیلی زیر آن بد نیست! میگوید: «نه، ما که چیزی نمیفهمیم؛ نه، ما که چیزی ادراك نمیكنیم.» همینكه این مطلب را میگوید، حكایت از او میكند، حكایت از آن گنج میكند، حكایت از آن حالتی میكند كه این تغییر دارد در او پیدا میشود. این حالت دگردیسی دارد در درون او پیدا میشود. منتها الآن این مطلب به این صورت و به این ظهور جلوه میكند. این مطلب، مطلب مهمّی است.
بنابراین مسئلۀ مصیبت عبارت است از آن مسئلۀ ناگواری كه برای انسان در یك موقعیت بهوجود میآید كه ممكن است همین قضیّه در موقعیت دیگر برای افراد دیگر اینطور نباشد. شخصی از دنیا میرود و یك عدّه خوشحال میشوند و یك عدّه متألّم و ناراحت میشوند و گریه میكنند و عزا میگیرند. قضیّهای اتّفاق میافتد مثلاً حریقی اتّفاق میافتد و یك عدّه خوشحال میشوند و یك عدّه ناراحت میشوند. فرض كنید آن كسانی كه متضرّر میشوند ناراحت میشوند و آن كسانی كه بعداً به منافعی میرسند خوشحال میشوند. یا در زلزلهای كه اتفاق میافتد همینطور است. تمام مسائل بهعنوان یك مصیبت مطلق نمیتواند وجود داشته باشد؛ چون نظام یك نظام اجتماعی و هماهنگ است.
یك وقت یكی از بستگان ما در مشهد به رحمت خدا رفته بود و ما وقتی كه به آن قبرستان رفتیم، خودم وارد آن مغسل1 شدم. چون از من خواسته بودند که در آنجا حضور داشته باشم و نظارت كنم. اتّفاقاً جنازههای بسیاری هم آورده بودند و خیلی هم شلوغ بود. افرادی كه متصدّی شستن بودند خیلی سرشان گرم بود و بهاصطلاح بازارشان خیلی گرفته بود. و آنها متوجّه نبودند که من در كنار و گوشهای ایستادهام و حرفشان را میشنوم. من دیدم آن دو نفر بندگان خدایی كه داشتند جنازه را غسل میدادند یکی به دیگری با شعف عجیبی و خیلی سرحال میگوید: «عجله کن که امروز كار سكّه است! چرا نمیجنبی؟!» حالا یك عدّه دارند شیون میكنند و تو سرشان میزنند كه پدرشان یا برادرشان ویا شوهرشان از دنیا رفته است و این به او میگوید: «كار سكّه است عجله کن و از دست نده.»
دنیا همین است. این مصیبت برای این شخص مصیبت است ولی برای او جشن است، برای او شادی است. در همه جا همین است، یعنی ما همه همین هستیم. هر كسی مطابق با وضعیتی كه دارد تا وقتی كه نظر، نظر كثرتی باشد همین است. دقّت كنید! تا وقتی كه نظر به مادّه و کثرت باشد و به علل و اسباب مادّی باشد برای یكی ألم و ناراحتی و ناگواری است و همین قضیّه برای یكی موجب شادمانی و فرح و انبساط خاطر خواهد بود؛ این یك مسئلۀ روشنی است.
حالا اگر بخواهیم مثال بزنیم دیگر همۀ رفقا میدانند که مطلب از چه قرار است و نیازی به توضیح بیشتر در این زمینه نیست. از منِ گوینده گرفته تا تمام افراد و رفقای شنونده و سایر افراد، همۀ ما این مسائل را ادراك كردیم و ادراك و لمس میكنیم. این مسئله و جنبۀ كلّی قضیّه در ارتباط با نظر به كثرت و نظر به دنیاست و این میشود مصیبت. بنابراین مصیبت مسئلهای است كه در نظام اجتماعی و حیات انسان، گریزی از آن نیست؛ چه مشرك باشد چه مؤمن، چه سالك باشد و یا غیر سالك. این یك مطلب.
امّا اینكه چرا خدای متعال برای انسان این مصیبت را میآورد و فلسفۀ این مطلب چیست، این را نمیخواهم عرض كنم كه برای چیست؛ بلکه آن هدفی كه بهدنبال این مطلب است چیست؟ و چه چیزی باعث میشود كه انسان آن هدف را فراموش كند و آن مقصد را از یاد ببرد؟ چون ممكن است انسان مسائل را فراموش كند و بر اساس دیدگاهی كه دارد مسائل را ارزیابی كند. چیزی را كه مصیبت نیست مصیبت بپندارد و چیزی را كه مصیبت است، مصیبتِ آن را فراموش كند.
بیان شخصیت شهید اول و شهید ثانی و نحوۀ شهادت شهید اول
مرحوم شهید اوّل از بزرگان از فقهاء است و مردی است كه از علماء بسیار راستین و مورد توجّه همۀ علماء بوده است؛ هم شهید اوّل و هم شهید ثانی ـ رحمة الله علیهما ـ اینطور بودند. البته شهید اوّل در مسائل علمی و فقهی از شهید ثانی قویتر بوده است ولی شهید ثانی نسبت به مسائل عرفانی دارای مقاماتی بوده و این از عباراتشان پیداست و هردو هم شهید شدند. در زمان حكومت عثمانی و سلاطین عثمانی همین خدانشناسهای قضاتِ متعصّب اهل تسنّن، هر دوی اینها را به جرم تشیّع شهید كردند.
راجع به شهید اوّل داریم آن شخصی كه واسطه برای بردن ایشان بوده، مرحوم شهید را به قتل میرساند. با اینكه گفته بودند كه او را به دربار بیاورید ولی آن قضات شام، شخصِ واسطه را تطمیع كرده و به پول خریده بودند. چون میترسیدند كه اگر مرحوم شهید اوّل به دربار برسد تغییر و تحوّلاتی ایجاد كند و سلطان عثمانی او را اعدام نكند. بهخاطر این مسئله، شخص واسطه را تطمیع كردند و گفتند كه در بین راه او را به قتل برسان و سر او را برای سلطان عثمانی ببر. و این نانجیب هم قبل از اینكه به استانبول كه مقرّ سلاطین عثمانی بود برسند در كنار دریا مرحوم شهید اوّل را به شهادت میرساند. همۀ اهالی آن قریه میبینند كه نیمههای شب از كنار دریا نوری به آسمان تلألؤ میكند. افراد به آنجا میآیند و نگاه میكنند و میبینند که یك بدن در اینجا افتاده است و از این مسئله مطّلع میشوند و در همانجا بدن مرحوم شهید اوّل را به خاك میسپارند و الآن محلّ زیارتگاه است. شهید اوّل همچنین مردی بوده است. البته وقتی كه این شخص واسطه به دربار میرود سلطان عثمانی میگوید: «من که سر او را نخواسته بودم بلکه خود او را خواستم»، و واسطه را اعدام میكند و به قتل میرساند. و این هم سزای خیانتی بود كه انجام شد.1
حکایت عجیب فوت شدن یک نماز شب از مرحوم شهید اول
من این مطلب را بارها از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ شنیدم و خودم در جایی ندیدم و از ایشان نقل میكنم كه ایشان میفرمودند که مرحوم شهید اوّل شبها كه برای نمازشب بلند میشد خیلی حال مناجات و حال بسیار خوبی داشت و بیداری مرحوم شهید اوّل ساعتها طول میكشید. یك شب خوابش میبرد و در خواب میبیند كه خدا به او حورالعینی داده و بساط و قصر و بهشتی است و یك حورالعین آمده و در كنار او نشسته و به خوبی مشغول صحبت هستند. این قضیّه باعث میشود كه خواب او را فرا بگیرد و نمازشبِ آن شب فوت بشود. وقتی كه بلند میشود، میبیند اذان صبح و طلوع فجر است. عبارت مرحوم آقا این بود:
آنقدر این قضیّه بر او ناگوار آمد كه همانجا حال او تغییر كرده و مشغول گریه شده و به خدا شكایت كرده كه من چه كردم كه تو در یك چنین شبی باید فیض نمازشب را از من بگیری و به مصاحبت با حورالعین بپردازم؟!
و مصیبتنامهای دارد:
| عَظُمَت مُصیبَةُ عَبدِكَ المسكین | *** | فی نَومِهِ عن مَهرِ حوُرُالعین |
«چقدر این مصیبت بندۀ مسكین تو عظیم است كه تو خواب و مصاحبت با حورالعین را برای او، بر قرب و انس با خودت ترجیح دادی (و عوض كردی و آن انس با خود را از او گرفتی).»
| الاولیاءُ تَمتّعوا بِكَ فی الدُّجیٰ | *** | بتَهَجُّد وتَخشُّعٍ و هَنینِ1 |
| فَطرَدتَنی عن قَرع بابِكَ دوُنهم | *** | أَتَری لِعَظمِ جَرائِمی سَبَقُونی؟2 |
«تو مرا از كوبیدن باب تو و در خودت محروم كردی.»
واقعاً عجیب است! ببینید، یك شخص عارف و شخصی كه ناسك است و میخواهد به خدا تقرّب پیدا كند مصیبت را در چه میبیند؟ حالا اگر ما همچنین خوابی دیده باشیم تا سه سال دیگر هم فراموش نمیكنیم و دائماً باز بهدنبال بقیّهاش میگردیم! ولی او مصیبتنامه مینویسد و انشاء میكند:
| فَطرَدتَنی عن قَرع بابِكَ دوُنَهم | *** | ... |
«تو مرا از زدن باب خودت محروم كردی و آنها را راه دادی.»
| ... | *** | أَتَری لِعَظمِ جَرائِمی سَبَقُونی؟ |
«آیا اینطور بوده كه بهخاطر جرائمی كه من مرتكب شدم آنها آمدند و از من سبقت گرفتند ومسئله از این قرار بوده است؟»
این مسئلۀ مصیبت، مسئلهای است كه در دیدگاهها متفاوت است. حالا چرا این مسئله پیش میآید؟ نظام عالم، نظامی است كه بر اساس جریانی كه خدای متعال تقدیر كرده است پیش میرود. خواهینخواهی این دگرگونیها در این نظام وجود دارد، این مسئله است. اگر انسان متوجّه این قضیّه باشد، آن مسائلی را كه برای او پیش میآید در راه تصحیح افكار و تصحیح عمل خود بهكار میگیرد و اگر متوجّه نباشد به راه دیگری میرود.
حکمت مصائب، تکامل انسان و قطع تعلقات حتی برای مشرکین
این مسائل و مصائبی كه برای انسان است در راستای تكاملی انسان قرار دارند؛ چه برای مشرك و چه برای مؤمن. از آنجاییكه هدف از خلقت انسان تكامل اوست تقدیر و مشیّت پروردگار بر این است كه این قضایا و مسائل را در راستای قطع تعلّقات و قطع علائق برای او پیش بیاورد؛ برای كسانی كه بتوانند استفاده كنند، حتّی برای مشرك پیش میآورد. حتّی مشركین و حتّی مخالفین در طول زندگی خود به مواردی از تنبّهات و تذكّرات و ناگواریهایی برخورد میکنند كه این ناگواریها بتواند آنها را به راه بیاورد و بتواند موضع آنها را تغییر دهد. این مطالب برای آنها هم هست.
در آیۀ شریفه قرآن داریم:
﴿يَعۡلَمُونَ ظَٰهِرٗا مِّنَ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُمۡ عَنِ ٱلۡأٓخِرَةِ هُمۡ غَٰفِلُونَ﴾.1
«این مردم عادی فقط ظاهر حیات دنیا را میدانند، (فقط علل و ارتباطات عادی و ظاهری را میدانند) ولی از آخرت و آنچه كه در پس این پرده است غفلت دارند.»
یعنی از پشت پرده وآنچه كه میگذرد و آنچه كه این قضیّه برای تحقّق آن مسئله است، غفلت میكنند و اگر بدانند غفلت نمیكنند.
سنگینتر شدن بار گناهِ گناهکار با ماندن در دنیا
یك وقت فردی بود از بستگان ما كه كارهای او در دنیا صحیح نبود. كارهای خلاف انجام میداد و عدّۀ بسیاری مشمول كارهای خلاف او و متألّم از اعمال زشت و قبیح او بودند. شاید كمتر كسی بود كه اسم او را به نیكی ببرد و كمتر شخصی بود كه از او به خوبی و خوشی یاد كند. این فرد در قضیّهای فوت میكند و به رحمت خدا میرود. من یادم است وقتی كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشتند به مادر او تسلیت میگفتند بنده هم در آن اتاق بودم و به او این مطلب را گفتند:
فلانی آیا شما بهعنوان مادر رضایت میدهید كه اگر فرزند شما باقی بود دائماً بر گناهان او افزوده میشد و مرتّب بار او سنگینتر میشد؟ و این اگر بود همین بود. و الآن خدا به او لطف كرده و از این دنیا رفته و بارِ او دیگر كمتر است.
یعنی مسئله جدّی است! حالا اینکه میگویند: «إنشاءالله خدا به شما صبر بدهد و إنشاءالله بر درجات او اضافه كند»، از این حرفها نیست! این شخص گناهكار است و اگر بماند بارش سنگینتر میشود؛ پس خدا او را بُرد تا اینكه بار او كمتر شود. این خودش یك تسلیت است و این خودش یک تعزیت است، این واقعیت است. ﴿وَهُمۡ عَنِ ٱلۡأٓخِرَةِ هُمۡ غَٰفِلُونَ﴾؛ آن مادری كه الآن دل میسوزاند و بر فراق این فرزند گریه میكند، از آخرت غافل است. او نمیداند كه هر روزی كه بر زندگی این فرزند بگذرد، مرتّب آخرت او خراب میشود و دائماً بار آن طرف او سنگینتر میشود. اینجاست كه كمكم دیدگاهها تغییر میكند.
از اینجا ما میخواهیم به آن نكتۀ دوّم بپردازیم كه فلسفه و علّت مصائبی كه پروردگار بهوجود میآورد چیست؟ چرا باید در این دنیا مصیبت باشد؟ چرا باید در این دنیا تنگناهایی وجود داشته باشد؟ چرا باید در این دنیا مرگ و میرهایی باشد؟ چرا باید در این دنیا وجود امراض و ناراحتیهای روانی و فشارهای جانبی باشد؟ اینها برای چیست؟ ـ حالا ما به مطالب دیگر كاری نداریم و فعلاً در همین محدودۀ خودمان داریم صحبت میكنیم. ـ این انسانی كه در راه خدا حركت میكند، این حركت او در راه خدا و این عبور و این قطع علائق او یعنی چه؟ و چه اثراتی بر این حركت مترتّب است؟ و چه تأثیراتی برای انسان ایجاد میكند كه برای دیگران ایجاد نمیكند؟ انسان در چه وضعیّتی قرار میگیرد كه افراد دیگر از این وضعیت محروم هستند؟ فعلاً صحبت ما در اینجاست. شكّی نیست در اینكه حركت بهسوی خدا عبارت است از عبور نفس و نفسانیّات و اهواء و قطع تعلّقات نسبت به مسائل و جوانبی كه موجب صارفیّت و مانعیّت از حركت انسان است، یعنی هرچه كه نظر انسان را از خدا به غیر او معطوف كند.
لزوم حفظ اتحاد و انس بین دو برادر در راستای ایمان
انسان در طول زندگی خود به برادرانش اعتماد میكند و میگوید که الحمدللّه ما برادرانی داریم. اینها هستند و ما با اینها زندگی میكنیم. اینها پشت و پناه ما هستند و ما با هم هستیم. این از یك نقطهنظر مسئله خوب و مهمی است و باید برادر با برادر متّحد باشد. برادر باید با برادرِ خودش اُنس و الفت و رحِمیّت را در راستای ایمان حفظ كنند. باید برادر با برادر كه هر دو از یك نسب هستند و هر دو از یك ریشه هستند این مطلب را حفظ كنند.
امّا صحبت در این است یك مؤمن وقتی كه بهسوی خدا حركت میكند در كنار این مسئلۀ رحِمیّت، اتّحاد، الفت، انس و همبستگی كه مورد دستور است و شارع مقدّس همۀ ما را بر این مسئله تحریك و تشویق و تحریض كرده است باید آن هدف اصلی را مدّنظر داشته باشد ومبادا آن قضیه را فراموش كند. آن هدف اصلی حركت بهسوی اوست. آن حركت اصلی عبارت است از اینكه انسان زندگی و عمر و حركات خود را برای رسیدن به آن هدف قرار بدهد. مثل رانندهای كه با سرعت زیاد در یك جاده حركت میكند و باید همۀ حواس و فكر او متوجّۀ شرایطی كه در آن قرار گرفته باشد؛ بعد شخصی از پشت با او صحبت میكند و چیزی را تعارف میكند. او بهجای اینكه رانندگیاش را بكند سرش را به پشت برمیگرداند كه مثلاً چایی یا شیرینی یا آن میوه را بگیرد و یكمرتبه به اینطرف و به آنطرف میزند. رانندهای كه باید تمام هدفش متوجّه مقابل باشد و شرایطی را در نظر گرفته باشد که نباید سرش را بگرداند و از پشت سرش چای یا میوه یا شیرینی بگیرد، باید چهرهاش را مستقیماً مقابل قرار بدهد و فقط دستش را حركت بدهد نهاینكه سرش را هم برگرداند و همراه با سر، آن ماشین را هم برگرداند! و دیگر آن هدف اصلی در اینجا فانی شده است. یك میوه یا شیرینی یا چایی موجب شده است كه آن هدف اصلی در اینجا برای یك مدّت كوتاه قطع شود و همان مدّت كوتاه مسئله را تمام میكند. حركت تكاملی انسان مانند این راننده میماند كه انسان در راستای زندگی خودش بهدنبال چه میگردد؟ برای چه حركت میكند؟ چه مقصدی را دنبال میكند؟ مسائل دیگر، مسائل جنبی است و رعایت مسائل جنبی باید در راستای توجّه او به آن هدف قرار بگیرد.
حالا اگر توجّه به برادر، توجّه به خواهر و توجّه به اینها بیاید و آن حركت و آن توجّه را یك قدری كمرنگ كند، این عایق میشود، این مانع میشود و این صارف میشود. یكمرتبه خدای متعال یك قضیّه پیش میآورد و بین اینها قطع میشود. عجب! کَأنْ ﴿لَمۡ يَكُن شَيۡٔٗا مَّذۡكُورًا﴾1، كأنَّ از یک مادر متولّد نشدهاند! آنچنان فاصله میافتد که گویا اصلاً در دو نقطۀ مقابل هستند و هیچگونه ارتباطی باهم ندارند و تازه به خود میآیند، عجب! این همان برادری بود كه به او اعتماد داشتیم! اینها همان افرادی بودند كه به آنها توجّه داشتیم! حالا آن ارتباط تمام شد. این مسئله نسبت به شریك پیش میآید، این مسئله نسبت به قوم وخویش پیش میآید، این مسئله نسبت به افراد پیش میآید، نسبت به معتمَدین انسان پیش میآید و نسبت به اموری كه انسان به آنها وثوق دارد پیش میآید. اینها میشود مصیبت.
قطع ارتباط افراد با سالک، درظاهر مصیبت ولی درواقع برکت است
قطع علاقه، یك مصیبت است. فرض كنید شخصی كه انسان چهل سال با او زندگی كرده و باهم ارتباط دارند، باهم سلام و علیك دارند، باهم ارتباطات خانوادگی دارند و باهم انس و علاقه دارند، یكمرتبه قضیّهای پیش میآید كه انگارنهانگار که اصلاً وجود خارجی داشته است و انتساب و یا رحِمیّتی بوده است. این یك مصیبت است و مصیبت كمی هم نیست.
امّا این مطلب برای فردی كه در راه است یك بركت میشود. یك خیر میشود و او را تكان میدهد. به خود بیا! فردا این قضیه برای شخص دیگر هم اتّفاق میافتد. از برادر میگذری و بسیار خوب؛ حالا بعد از آن منبابمثال سراغ شریك زندگی میآییم. اوّل میآیند و میگویند: سلام علیكم و با دستۀ گل و شیرینی و شربت و... بهبه، به خوبی و خوشی تمام میشود. یك یا دو ماه كه میگذرد، می گویند که ما با هم آمدیم، با هم پیر میشویم و با هم در یك قبر میرویم و با هم حشر پیدا میكنیم و از این عبارات و از این لطائف و از این مسائل خوب و خوش، و إنشاءالله كه همیشه همینطور باشد! یك خرده كه میگذرد ـ بالأخره زندگی است و بالا دارد پایین دارد، نوسان دارد، مسئله دارد، خواست هست، سلیقه هست! ـ بعد كمكم آن عبارتها، آن تعبیرها، آن ظرافتها، آن محبّتها جای خود را عوض میكند و عبارتها یكقدری سنگینتر و قدری با ادبیات بهتر و بعد كمكم به صورت دیپلماسی و مسائل سیاسی و بعد هم كمكم خودمانی میشود ـ و إنشاءالله قضیه به خودمانی نرسد! ـ آنچه كه در دل هست مطرح میشود و بعد انسان میبیند عجب! چه بود؟! و ما چه نیتی داشتیم؟! چه خیال میكردیم؟! چه در ذهن داشتیم؟! و فرق نمیكند چه مرد نسبت به زن و چه زن نسبت به مرد، بالأخره آن هم یك دورانی بود.
البته همانطوری كه بنده بارها عرض كردم ما یک مثال میزنیم امّا نظر بزرگان، نظر اولیاء و نظر شرع بر محبّت بیشتر است، امّا این قضایا بسیاری شرح داده شده است و دیگر نیاز به توضیح بیشتر نیست.
علیٰكلّحال این قضیّه ممكن است برای خیلیها اتّفاق بیفتد كه آن توقّعات بهصورت دیگری درمیآید، آن افكار بهصورت دیگری درمیآید و آن تمنّیات و خواستها بهصورت دیگری درمیآید. یكمرتبه انسان میبیند عجب، همه خواب و خیال بود. آن مطالبی كه در آن موقع مطرح میشد نهتنها الآن خبری از آنها نیست بلكه مطالبی درمقابل آنها مطرح میشود، مسائل دیگری مطرح میشود و انسان یكمرتبه میبیند زیر پایش خالی شد. ما چه فكر میكردیم، چطور شد! این هم یك ضربه میشود، این هم یك مصیبت میشود. یعنی انسان احساس كند آن تعلّقاتی كه نفس با آنها این بنا را نهاده بود و این بنای زندگی و زیست را در این دنیا نهاده بود، یكمرتبه همۀ اینها خراب شد. دو نفرند و با هم هستند امّا باهم نیستند و فقط یك ارتباطی وجود دارد، همین. فقط یك نوع محرَمیّتی و یك نوع شناختی وجود دارد، همین و دیگر آن تعلّقات نیست. در اینجا میگوید که این شریک زندگی ما هم كه نشد! پس حالا سراغ شخص دیگری میرویم. ببینیم نسبت به فرزندانمان چه میگوییم؟ میگوییم: إنشاءالله اینها بزرگ میشوند و چه میشوند.
البته یك وقت تصوّر نشود كه این مطالبی كه خدمتتان عرض میكنم باید حتماً انجام بگیرد. خدای متعال از ما نسبت به مسائل، خیلی عالمتر و خیلی داناتر است و خیلی از این مطالب در پرونده دارد. ما هیچ نگران خودمان نباشیم و خیال ما از این قضیّه جمع باشد. او خیلی در پروندهاش هست، یكی كنار میرود و یكی دیگر را میآورد. چیزی كه اصلاً تصوّر نمیشد یكمرتبه میبینید پروندهاش باز شد؛ این دیگر از كجا آمد؟! میگوییم: إنشاءالله این هم به خیر باشد و مدّتی میگذرد. حالا اگر كسی نشنود میگوییم الحمدللّه فعلاً مسائل خوب است! تا این را میگوییم دوباره یك پروندۀ دیگر شروع به باز شدن میكند. علیٰكلّحال مطلب همین است.
وظیفۀ سالک: قطع علاقه از دیگران در عین عمل به تکالیف نسبت به آنها
این مسئله خیلی باید مورد توجّه قرار بگیرد که انسان در این مسائلی كه برای او پیش میآید، تا به این نقطه نرسد كه در عین عمل به تكالیف و در عین رعایت ظرافتها در ارتباطش با دیگران، با زن و فرزند، با افراد عائله، با رفیق و دوست، با صدیق و با رفیقش [اگر از آنها قطع علاقه نکند کار او درست نمیشود]. آیا بالاتر از رفیق هم هست؟! رفیق سلوكی، رفیقی كه مدّتها با انسان بوده و اشتراك در مسیر دارد، یكمرتبه انسان میبیند که اصلاً انگارنهانگار سابقۀ آشنایی وجود داشته است؛ بیست سال با هم بودند، میرود كه میرود! و همۀ آن مطالب و مسائل و همۀ آن تعابیر، عبارات محبّتآمیز و كلمات جذّاب و كلمات شیرین تبدیل میشود به عبارات و كلماتی كه هر كدامش مانند یك سهم و مانند یك تیر بر قلب انسان مینشیند. بله، همانها، میآیند و سر هیچ و پوچ انسان را رها میکنند! انسان میگوید: عجب! این هم از رفیق. دیگر چه کسی برای من ماند؟!
در اینجا خدا میگوید که حالا سراغ من بیا. به برادرت اعتماد كردی، او گذاشت و رفت. به زن خودت اعتماد كردی، گذاشت و رفت. به فرزندت اعتماد كردی، گذاشت و رفت. به پدرت و مادرت اعتماد كردی، آنطور شد. به همسایهات اعتماد كردی، آنطور شد. به شریكت اعتماد كردی، آنطور شد. بعدش گفتی که دیگر این رفیق سلوكی حدّاقل برای ما میماند و به او هم اعتماد كردی، او هم اینطور شد؛ دیگر خود انسان میماند و تنها. تازه متوجّه میشود كه آنچه را كه فرمودند درست است. درست است كه گفتند:
| تنها تویی تنها تویی در گوشۀ تنهاییام | *** | تنها تو میخواهی مرا با این همه رسواییام1 |
فقط و فقط باید او بماند؛ این مصیبت و این مصائبِ ناگوار میآید و این مطلب را ایجاد میكند و این هم آسان بهدست نمیآید. انسان ناراحت میشود، بالا و پایین میكند، جِلز و وِلز میكند، هزار خواب آشفته میبیند، با هزار كس صحبت میكند، این مطالب را در درون خود تحمل میکند، امّا باید مواظب باشد كه این كارهایی كه انجام میگیرد چه تأثیراتی در او بهوجود میآورد و چه اثراتی در او ایجاد میكند. و این محبّت خداست، وقتی که محبّت الهی شامل حال انسان شود اینگونه خواهد شد.
پس كاری كه باید انسان انجام بدهد این است كه در راستایی حرکت کند كه دقیقاً عمل به تكالیف كند و به همان كیفیّتی كه دستور است عمل نماید، چون اگر انجام ندهد كارش ناقص میماند. یعنی در عین اینكه این مطالب را میبیند باید به وظیفه و تكلیف خود عمل كند. در عین اینكه این ناگواریها را میبیند باید از آن مسیر تخطّی نكند. برای خیلی از افراد خیلی اتّفاق میافتد که می گویند: حالا كه اینطور است پس ما هم دنبال كار خودمان برویم. حالا كه اینطور است پس ما هم به آن نحوه عمل كنیم. درحالیکه این نحوه صحیح نیست و نمیگذارد اثر درست و صحیح واقع شود.
اثری كه راه مُتقَن توحید و مسیر صحیح اولیای الهی در نفس انسان باقی میگذارد این است كه در عین اینكه این علائق قطع میشود، انسان طابق النعل بالنعل به تكلیف و به وظیفه خود نسبت به زن و بچّه، نسبت به شریك، نسبت به رحم، نسبت به رفیق، نسبت به افراد، نسبت به آنچه كه حول وحوش او هستند و نسبت به خود، تمام اینها را موبهمو انجام بدهد و رعایت كند تا اینكه حتّی كسی متوجّه نشود كه در نفس و دل او چه میگذرد. این مسئله، مسئلۀ دقیق و بسیار ظریفی است.
من خیال میكنم که شاید رفقا خسته شده باشند و اگر هم رفقا خسته نشدند ولی من خسته شدم. إنشاءالله با توجّه به دقّتی كه نسبت به این قضیّه وجود دارد احساس میكنم كه ما در جلسۀ آینده این مطلب را ختم میكنیم. إنشاءالله راجع به هماهنگی و همگونی بین این دو طریق یعنی اتّجاه به سوی حقّ و توجّه به ظاهر و توجّه به عالم تكالیف كه بزنگاه تربیت اولیاء خداست صحبت خواهد شد.
إنشاءالله امیدواریم كه خدای متعال آنچه را كه برای ما مقدّر میكند آن را در مسیر تكامل ما و قطع تعلّقات ما و توجّه خاص بهسوی خودش قرار بدهد.
اللهمَ صلّ علی محمّد و آل محمّد