پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهاخلاص وریاء
تاریخ 1424/10/11
توضیحات
كيفيت ارتباط ميان اشتغال به تكاليف الهي و پرهيز از مراء و مباهات. شرح فقره: واذا اشتغل العبد بما اَمَرَه اللَه تعالی ونهاه لا یتفرغ منهما الي المراء و المباهاة مع الناس. 1 چگونه اشتغال انسان به اوامر و نواهي و تكاليف پروردگار منجر به عدم مراء و مباهات با افراد ميشود 2 توضيحي راجع به مراتب مختلف مراء و مباهات 3 تفسير بخشي از آيۀ 264 سورۀ مبارکه بقره: (يا ايها الذين امنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمَنِّ و الأذي...) 4 تفسير بخشي از آيۀ 53 سوره مبارکه نحل: و ما بكم من نعمةٍ فمِن اللَه 5 بیان انگيزه افراد از ريا و خودنمايي و مباهات در اعمال و رفتار خويش 6 حذف وقايع تاريخي و پوشاندن نقائص و كاستيهاي افراد خيانت به تاريخ و وجدان بشري و افرادي است كه جوياي حقيقت و واقع ميباشند 7 تعريف و بيان فضائل افراد نبايد خلاف واقع و به نحوي باشد كه موجب انحراف مسير و سرنوشت افراد در حركت به سمت سعادت و تعالي باشد 8 كيفيت تطبيق اعمال و رفتار افراد بر اساس تكليف و رضاي الهي و عدم آلودگي به مراء و مباهات در زندگي
هو العلیم
عمل به تکلیف الهی، مایۀ بینیازی از فخر و باهات
شرح حدیث عنوان بصری ـ اخلاص و ریا ـ جلسه 96
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذباللَه من الشيطان الرجيم
بسم اللَه الرحمن الرحيم
وصلّى اللَه على سيّدنا و نبيّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آل بيته الطّاهرين و اللّعنة على أعدائهم أجمعين
قال إمامُنا الصّادق علیهالسّلام لعنوان البصری:
إذَا اشتَغَلَ العَبد بمَا أَمَرَه اللَه تَعالَی و نَهَاه، لایتَفَرَّغُ مِنهُمَا إلَی المِرآء و المُباهاة مع النَّاس؛
«اگر عبد به آنچه كه خدای متعال برای او مقرّر كرده عمل كند و به دستورات و اوامر و نواهی اشتغال بورزد دیگر نمیتواند اوقات خود را به مباهات و فخرفروشی با مردم و جدل و منازعات بگذراند.»
ارتباط بین اشتغال به تكالیف الهی و عدم مِراء و جدل و مباهات و فخرفروشی چیست؟ و چگونه انسان بهواسطۀ اشتغال به اوامر و تكالیف الهی فرصت فخرفروشی و خودنمایی و اظهار وجود و ابراز به مردم و همچنین نزاع و جدل و مخاصمه و درگیری پیدا نمیكند؟ چه ارتباطی با هم دارند و چه رابطهای در این میان موجود است؟
در فقرات گذشته امام صادق علیهالسّلام فرمودند:
«و جملةُ اشتغالِه فیما أَمَرهُ اللَه تَعالَی به و نَهاهُ عَنه؛ باید اشتغال و تصدّی یك بنده نسبت به اوامر و نواهی الهی باشد (و نباید از این دو مطلب تجاوز كند).»
راجع به این قضیّه در جلسات گذشته مطالبی عرض شد و اینكه چطور یك انسان در اوامر و نواهی الهی باید آن جنبۀ عبودیّت را لحاظ كند و تمام كارها را بر اساس آن جنبۀ عبودیّت انجام بدهد. مطالبی كه در جلسات گذشته راجع به این قضیّه صحبت شد برای ارتباط بین این دو مطلب مفید خواهد بود.
معنای مِراء در حدیث عنوان بصری
حضرت میفرمایند: «كسیكه بهدنبال اطاعت از دستور مولاست دیگر مجال فخرفروشی به مردم را پیدا نمیكند». چرا كسیكه بهدنبال اطاعت و برآمدن از عهدۀ تكلیف است، با مردم در مسائل در نمیافتد و جدال نمیكند؟ مراء یعنی جدال، یعنی نزاع، یعنی بر سر یك مطلب بگومگو كردن، یعنی فرصتها را از همدیگر گرفتن و برای رسیدن به مطلوب و مقصود با افراد دیگر در افتادن و به نزاع پرداختن و منافع را بهواسطۀ این نزاع از آنِ خود كردن، این را مراء میگویند. كسی كه عمل به دستورات مولا میكند هیچوقت این كارها را انجام نمیدهد.
و مطلب دوّم اینكه حضرت میفرمایند: «به مردم فخر نمیفروشد، مباهات نمیكند و به رخ مردم نمیكشد.» من این كار را كردم و من آن كار را كردم، نمیكند. ما اینطور هستیم و ما آنطور هستیم در كارش نیست. سرش به كار خودش است و برای این دو مطلب اصلاً فرصت پیدا نمیكند.
مباهات کردن در برابر مردم، یکی از مراتب مراء
برای روشن شدن قضیه ابتدائاً باید عرض كنم كه مراء و مباهات مراتب مختلفی دارد؛ یك مرتبۀ آن که مرتبۀ با مردم است، عبارت از همین مباهات مصطلح و متعارف است. انسان عملی را كه انجام میدهد این عمل را به رخ دیگران بكشاند.
تشبیه قرآن درمورد ریا
در آیۀ شریفۀ قرآن نسبت به این موضوع اشاره شده است:
﴿يأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبۡطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِٱلۡمَنِّ وَ ٱلۡأَذَىٰ كَٱلَّذِي يُنفِقُ مَالَهُۥ رِئَآءَ ٱلنَّاسِ وَ لَا يُؤۡمِنُ بِٱللَهِ وَٱلۡيَوۡمِ ٱلۡأٓخِرِ فَمَثَلُهُۥ كَمَثَلِ صَفۡوَانٍ عَلَيۡهِ تُرَابٞ فَأَصَابَهُۥ وَابِلٞ فَتَرَكَهُۥ صَلۡدٗا لَّا يَقۡدِرُونَ عَلَىٰ شَيۡءٖ مِّمَّا كَسَبُواْ وَ ٱللَّهُ لَا يَهۡدِي ٱلۡقَوۡمَ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾؛1
«ای افرادی كه ایمان آوردهاید كارهای نیك خود را با منّت و اذیتی كه بر دیگران تحمیل میكنید از بین نبرید و آنها را باطل نكنید، (آن كار نیك را دستخوش فنا و اضمحلال قرار ندهید).»
﴿كَٱلَّذِي يُنفِقُ مَالَهُۥ رِئَآءَ ٱلنَّاسِ﴾؛ «مانند آن افرادی كه اموالشان را بهنحو ریا در میان مردم انفاق میكنند.»
بهنحو سُمعه و شهرت در میان مردم انفاق میكنند؛ از این انفاق، ریا را قصد می كنند، خود نمایی را قصد میكنند، خودآرایی را قصد میكنند و اظهار وجود را قصد میكنند. ﴿فَمَثَلُهُۥ كَمَثَلِ صَفۡوَانٍ عَلَيۡهِ تُرَابٞ فَأَصَابَهُۥ وَابِلٞ فَتَرَكَهُۥ صَلۡدٗا﴾، خیلی تشبیه عجیبی است. آیه میفرماید:
«مَثَل این افراد مَثل سنگ سختی است (كه هیچ خاصیتی از او بر نمیآید.) گَرد و غباری روی این سنگ را میگیرد و گردی بر روی این سنگ مینشیند (امّا هنوز این گرد استقرار پیدا نكرده است). سپس بارانی میآید (و تمام این گردها و خاكها را از روی سنگ پاك میكند و از بین میبرد) و او را به همان سختی خودش نگه میدارد و به همان سفتی خود باقی میگذارد.»
﴿لَّا يَقۡدِرُونَ عَلَىٰ شَيۡءٖ مِّمَّا كَسَبُواْ﴾؛ «از آنچه كه بهدست آوردهاند نمیتوانند محافظت كنند (و نمیتوانند آن عمل را برای خودشان نگه دارند).»
یعنی وقتی انسان عملی را انجام میدهد این عمل حكم ذخیرهای را دارد، حكم مادهّای را دارد كه این مادّه میآید و بر قلب انسان مینشیند. نفس عمل، عمل نیك است؛ انفاق فی سبیلالله، انجام عبادت، انجام امور عبادی، خدمت به مردم، صدقات، برّ به والدین و صلۀ رحم، همۀ اینها نیك است. اینها مادهّای از رحمت الهی را روی قلب میپوشانند و اگر دائماً اضافه شود كمكم زمینۀ مستعدّ برای پرورش را پیدا میكند؛ چون بر سنگ سفت كه نمیشود چیزی كاشت و باید خاك باشد تا انسان بتواند او را مورد استفاده قرار دهد. همینكه این عمل نیک روی قلب را گرفت، یكمرتبه با آن ریایی كه انجام میدهد و با آن مباهاتی كه میكند و با آن جهت دادنی كه به عملش میدهد، یكمرتبه مثل بارانی كه تمام این گردها و خاكها را میشوید و همه را از بین میبرد و سنگ را به حال خودش نگه میدارد. آن عمل نیک از بین میرود، كأنَّ هیچ عملی انجام نداده است. زحمت كشیده است ولی زحمت او ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾1 شده است. انفاق كرده است ولی انفاق او یك شاهی بهحساب نمیآید، قدمی برداشته است ولی آن قدم بهحساب نمیآید. انگارنهانگار، هیچ عملی در نامۀ اعمال او ثبت نشده است. میگوید که خدایا من این كار را انجام دادم، پس عمل من چه شد؟! میگویند: تو این كار را برای اظهار وجود خودت انجام دادی، اظهار وجودت هم پاداشی بود كه در همان دنیا گرفتی، دیگر از ما چه میخواهی؟! تو این كار را كردی كه به مردم نشان بدهی که من این عمل را انجام دادم و همۀ مردم هم فهمیدند و تو را تحسین كردند. دیگر از ما چهمیخواهی؟! این مطلب عبارت از ریا و خودنمایی و مباهات با افراد و با مردم در كردار و در اعمال خودشان است.
علت قبح ریا، اظهار وجود کردن در مقابل مقام عبودیت
چرا این عمل قبیح است و چرا انسان به این عمل مبادرت میورزد و انگیزۀ او برای این عمل چیست؟ طبعاً رفقا باید با توجّه به مراتب و مسائلی كه قبلاً گفته شد زود جواب این سوال را بدهند، جواب مسئله خیلی روشن است. در اینجا دیگر مسئلۀ عبودیّت و نفس انجام عمل خیر مطرح نبوده است بلکه آنچه كه ریشه و علّت برای این عمل است عبارت از اظهار وجود است. انسان خود را در قبال مردم عرضه بدارد و وجود خود را به نمایش بگذارد. نمایش وجود و خود، به نمایش آثاری است كه از این وجود برمیخیزد. وقتی که من میخواهم خودم را در معرض قرار بدهم آن آثاری كه توان خلق آن از من است و مورد توجّه مردم است را در معرض وجود قرار میدهم تا مورد تحسین قرار بگیرم و در مقابلِ این مطلب آنچه را كه از دیدگاه مردم مورد نفرت و اشمئزاز است از آثار خودم حذف میكنم و آنچه را كه مردم تحسین میكنند در معرض و در ملأ افراد به نمایش میگذارم.
منبابمثال میگوید: «فلانی نسبت به من این مطلب را گفت! فلان بزرگ در فلان روز از من این تعریف را كرد! فلان ولیّ خدا در فلان جلسه، فلان مسئله را راجع به من گفت! فلان كار در فلان روز از من سرزد.» امّا اگر كاری یا حرفی را كه همان بزرگ از جهت تربیتی و از نقطهنظر رفع نقیصه نسبت به من گفته باشد، دیگران را از شنیدن آن حرف منع میكنم؛ مثلاً آن روز فلان بزرگ این نقیصه را راجع به من گفته، ولی من هیچوقت این را نمیگویم. من فلان كار زشت را در فلان روز انجام دادم، ولی این را هیچوقت به مردم نمیگویم. همیشه در صحبت با مردم جهاتی را میگویم كه من را بهواسطۀ شنیدن آنها مورد تحسین قرار بدهند. یعنی من در اینجا درست در مقابل آنچه كه بنای خلقت و تكوین از من توقّع دارد عمل میكنم. امّا اگر جهات حُسن را گفتم و جهات نقص را هم گفتم، آنوقت یك مسئلهای است! حالا بالاتر از این را نمیگوییم كه جهات حسن خود را اصلاً نگوییم.
راه مقابله با ریا، انتساب امور به مبدأ حُسن
آیه شریفه میفرماید: ﴿وَمَا بِكُم مِّن نِّعۡمَةٖ فَمِنَ ٱللَهِ﴾1؛ «همۀ خیراتی كه از شما سر میزند و صادر میشود از ناحیۀ پروردگار است». هر نعمت و خیری كه به شما میرسد از ناحیۀ پروردگار است زیرا خدای متعال مبدأ حُسن است و هر حسنی كه در عالم در قالبی ظهور كند به او منتسب است نه به آن قالب و نه به آن امر متعیَّن.
اگر جمالی در عالم جلوهگری میكند آن جمال منتسب به اوست و جمال را او داده است. آن جمال با یك تب تبدیل به زشتی میشود، آن جمال با یك مرض تبدیل به نفرت میشود. آن جمال با گذشت دو روز از روزگار تبدیل به غیر جمال میشود. عكسهای جوانی را با عكسهای در حال پیری و كهولت مقایسه كنید بهدرستی این مسئله را میفهمید. دوران نقاهت و مرض را با دوران سلامت مقایسه كنید كاملاً این مسئله مشخّص میشود. آن جمال و زیبایی کجاست؟! آن دل فریبی و فریبندگی كجا رفت؟! آن را پیدا كنید و بیاورید و بهدست بگیرید. عاریهای بود كه از مالك اصلی، مُستعار به شخصی داده شده بود و فردا هم صاحب اصلی گرفت و عاریه را به خودش و به صاحب اصلی برگرداند.
مال اختصاص به پروردگار دارد، به شخصی میدهد و به شخصی نمیدهد. انفاقی كه از این مال سرمیزند آن انفاق مربوط به اوست و از ناحیۀ اوست. با عنایت الهی، ملائكۀ رحمت الهی با وزیدن بر قلب، آن را رئوف میكنند، رحیم میكنند، عطوف میكنند و جنابعالی هم دست در جیبتان میكنید و میپردازید؛ این از آنجا آمده است. اگر آن ملائكه نیایند و بر این قلب ننشینند و این قلب را عطوف و رحیم و بااحساس نسبت به همنوع و افراد نكنند هزار سال دست در جیبی نخواهد رفت.
پس جود از ناحیۀ اوست، جمال از ناحیۀ اوست، كمال از ناحیۀ اوست، همۀ حُسنهایی كه در روزگار به حسن و جلوهگری میپردازند همه از ناحیه او آمده است و باید هم به همان ناحیه برگردد. من و امثال من در اینجا در عرصۀ وجود پشیزی قابل خودنمایی و قابل اظهار وجود نیستیم. اگر علمی هست این علم از ناحیۀ افاضه علیم است و اگر بیانی هست از ناحیۀ افاضه ربّ العالمین است؛ ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيۡءٖ﴾2 است. اگر كمالی هست از آن ناحیه آمده است و در این مسئله خدمت رفقا و دوستان مطالبی قبلاً به عرض رسید.
حال آن شُرور و ابتعادی كه مربوط به ما است و ما باید او را در معرض قرار بدهیم و خوبیها را باید به او منتسب كنیم در اینجا بهعكس شده است. آنچه كه خوبی و مربوط به او است آن را اشاعه میدهیم و به گوش افراد میرسانیم و در معرض قرار میدهیم. كتاب چاپ میكنیم و آن را در معرض قرار میدهیم که قلم را ببینید و مطالب را ببینید. امّا اگر یك نفر ایرادی از این كتاب بگیرد برمیآشوبیم و ناراحت میشویم. میگوید که از این كتاب ایراد گرفتید؟! اگر شما حُسن آن را ارائه میدهی نقص آن را هم ارائه بده. اگر خوبی را از آنِ خود میدانی پس بدی را هم از آنِ خود بدان. نمیگوییم که خوبی را از خدا بدان ـ که كسی هم آن را از خدا نمیداند! ـ ولی حدّاقل انصاف داشته باشیم و وقتی خوبی را از خودمان ارائه میدهیم، زمانی هم که به بدی میرسیم، دیگر ناراحت نشویم. وقتی كه به نقص میرسیم ناراحت نشویم.
سانسور تاریخ، خیانت به تاریخ و بشریت
و خدا میداند كه چه مهالكی در این زمینه وجود دارد و چه افرادی بهواسطۀ عدم رعایت این قضیّه به هلاكت افتادند و چقدر مسائل در طول تاریخ بهواسطۀ این قضیّه تحریف شده است و چه حقایقی در بوتۀ كتمان و خفا قرار گرفته است و چه مسائل واقعی و نفسالامری بهواسطۀ این قضیّه از دیدگاه افراد آگاه مخفی شده است، برای اینکه نفس در مقام منافع خود نمیخواهد آنچه كه موجب نفرت و اشمئزاز و موجب تنبّه است را در معرض قرار بیاورد.
همیشه در طول تاریخ از شخصیّتها، مجسّمههایی میساختند و او را در لابهلای كتابها در معرض نمایش قرار میدادند. همیشه در طول تاریخ نویسندگان و مورّخین بر اساس تخیّلات و بر اساس منافع و مصالح خود حقایق را رقم میزدند. كم اتّفاق افتاده كه یك واقعه آنطور كه هست همانطور مطرح شود و یك شخصیّت همانطور كه بوده است در معرض قضاوت افكار و وجدانها قرار بگیرد. دائماً قیچی میكردند و آنچه را كه نمیبایست نمیگفتند و آنچه را كه میبایست میگفتند. برای اینكه این اسوه در دیدگاه مردم زیبا بنماید و این اسطوره در دیدگاه مردم به زیبانمایی و به جلوهنمایی بپردازد. اگر قرار شود كه آن خصوصیّت ناقصه در كنار آن فضیلت ذكر شود دیدگاه افراد نسبت به شخص تغییر میكند و دیگر كسی دنبال او نمیرود، دیگر كسی حرف او را نمیشنود، دیگر آن ذهنیّتی كه بر اساس آن ذهنیّت باید اطاعت كامل و اطاعت محض كرد بهوجود نمیآید. پس ناچاریم بدیها را بپوشانیم و خوبیها را در معرض قرار بدهیم تا افكار را اغفال كنیم و حقایق را از دیدگان ببندیم و این خیانت است.
این مسئله خیانت به تاریخ است و خیانت به وجدان بشری و خیانت به راه و طریق افراد است؛ افرادی كه میخواهند بهدنبال حقیقت بگردند، افرادی كه میخواهند بهدنبال واقع بگردند، افرادی كه میخواهند از لابهلای این مطالب راه خودشان را پیدا كنند.
لزوم بیان محاسن و معایب افراد در معرفی شخصیتها
من وقتی كه بخواهم راجع به یك شخصیت صحبت كنم باید تمام مطلب را بیان کنم. آیا شما مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را دیدهاید یا ندیدهاید؟ بسیاری از شما مرحوم آقا و پدر ما را ندیدهاید، پس از كجا میتوانید خود را دقیقاً در راه و در مسیر و در صراط و مبانی ایشان قرار بدهید؟ غیر از كتب و غیر از مطالبی كه از افراد میشنوید مگر راه دیگری دارید؟! ما راهی غیر از نوشتههای یك فرد و آن مسائلی كه افرادِ دیگر از ایشان بیان میكنند که نداریم. البتّه ممكن است راههای خاصّی وجود داشته باشد و هدایتهای خاصّی وجود داشته باشد که در آن زمینه صحبت نمیكنیم و همین بحث ظاهر و هدایتهای ظاهری منظور است. اگر منِ گوینده وقتی كه میخواهم از ایشان تعریف و تمجید كنم بهنحوی تعریف كنم كه هیچ نقطۀ نقصی را بیان نکنم ـ البته اگر وجود داشته باشد! ـ و آن نقاط نقص در جهتگیری مخاطبین من نقش اساسی داشته باشد قطعاً به مخاطبین خودم خیانت كردهام. چون نحوۀ تعریف و تمجید برای مخاطبین من سرنوشتساز و تعیین كننده است. آنها بر اساس تعریف من و بر اساس مُنشَئات من، شخصیتی از ایشان در ذهن خود ترسیم میكنند كه بعد هرجا آن شخصیت حضور دارد خود را در پشت آن شخصیت قرار میدهند. آیا میشود یك گوینده و مورّخ و فردی كه میخواهد برای جامعه و افراد و مخاطبین خودش شخصیتی بسازد به آنها خیانت كند و آنچه را كه نیست، هست كند و آنچه را كه هست، نیست كند؟! این خیانت است.
وقتی كه من دارای خصوصیّات مختصّ به خود هستم و دارای افكاری هستم و دارای یك شاكله و صفاتی هستم طبعاً این صفات، معجونی از صفات نیك و زشت است، معجونی از صفات خوب و بد است، معجونی است از آنچه كه مورد تحسین است و آنچه كه مورد ابتعاد و دورباش است. وقتی به این كیفیت است افرادی كه میخواهند من را در موقعیتی تعریف كنند و بشناسانند، حق ندارند بهنحوی تعریف کنند و شخصیتی از من بسازند که بدون عیب و نقص و بدون هیچگونه خلاء باشد و در مرتبۀ كمال قرارگرفته باشد كه این مسئله خیانت است. اگر من از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مطالبی را نقل میكنم و مسائلی را از بزرگان بیان میكنم، چون آنها را در مرتبۀ كمال میدانم مطلق بیان میکنم، امّا اگر بخواهم از فرد دیگری كه از این نقطه پایینتر باشد مطلبی و تعریفی نقل بکنم باید در بیانات و در كلمات و در اشارات و در ظرائف و لطائف کلامم بهنحوی بیان كنم كه مطلق فهمیده نشود، خالص فهمیده نشود.
دقت و ظرافت مرحوم علامه در تعابیر خود برای معرفی شخصیتها
شما این مطلب را در نوشتههای مرحوم آقا نگاه كنید؛ وقتی كه در مقام مقایسه بین اساتیدشان برمیآیند چقدر دقیق و چقدر ظریف آن مسائل و آن منویّات را در قالب لطائف و ظرائفی بیان میكنند. اگر خواننده آگاه و متوجّه باشد میتواند به آن مراتبِ مورد نظر مؤلّف پی ببرد كه چه مرتبهای در اینجا مورد نظر اوست. آیا شخصیتی كه از شخص ساخته میشود همطراز با امام معصوم است و شخصیت مطلق است؟ و آیا آنچه كه به جامعه ارائه میشود شخصیتِ همانند امامعلیهالسّلام است؟ اگر نیست چرا باید به نحوی مطرح شود كه افراد از این نقطهنظر در جهالت و ضلالت و در گمراهی بیفتند و بعد از گذشت سالها متوجّه شوند كه مطلب به آن كیفیتی هم كه گفته شده و مطرح شده نبوده است! این مسئولیت بر عهدۀ كیست؟ برگشت همۀ اینها به همان نکته است.
امام صادق علیهالسّلام رمز و سرّ این مسئله را برای ما بیان میكند. حضرت میخواهد این را بفرمایند که اگر شمایِ نویسنده فقط بهدنبال این بودی كه آنچه كه حقّ است بنویسی، دیگر نیاز به فخرفروختن به مردم و نیاز به جلوهگری و خودنمایی و نیاز به اسطوره سازی و مجسّمه سازی نداشتی، حقیقت را مینوشتی والسّلام! هر كس خواست میپذیرفت و هر كسی نمیخواست نمیپذیرفت. و آنطور كه واقعیت برای تو مجسّم است همان واقعیت را به مخاطبین انتقال میدادی؛ بقیّهاش دیگر به تو ارتباطی ندارد!
تكلیف الهی بر نویسندگان، بیان شخصیت واقعی افراد
تكلیف الهی كه بر یك نویسنده تعلّق میگیرد این است که آنچه را كه واقع است بنویسد نهاینکه از خودش در بیاورد، نهاینکه دوتا را بنویسد و یكی را ننویسد. البتّه این به این معنا نیست كه انسان نقائص مردم را بیان كند، نه، این غلط است و بحث دیگری دارد. امّا آیا در تعریف از شخصیتی كه آن تعریف در ذهن افراد، شخصیتساز است و تعیین كنندۀ راه است و زندگی و آخرت آنها را ترسیم میكند، موت و حیات آنها را رقم میزند، دیگر میتوانیم هر حرفی را بزنیم؟! و هرچه را كه به ذهن میآید میتوانیم بگوییم؟! آیا قضیه اینطور است؟! یعنی سعادت افراد اینقدر كشك است؟! اینقدر این مسئله بیاهمیّت است كه هرچه بخواهیم و هر قسمی كه بخواهیم، مطلبی را برای شخصی بیان بكنیم؟! این غلط است.
عمل به تکلیف الهی، مایۀ بینیازی از فخر و مباهات
حضرت میفرمایند:
اگر عبد به آنچه كه مورد تكلیف الهی قرار میگیرد و از ناحیۀ پروردگار مكلّف میشود كه آن را انجام بدهد و یا ندهد، قیام بكند دیگر نیازی به فخرفروختن و مباهات و مجسّمهسازی ندارد، دیگر نیاز به ابراز وجود ندارد.
یعنی من دیگر نیاز ندارم که خودم را درقبال مردم، نیك جلوه بدهم و دیگر نیاز ندارم که بر سر منافع دنیوی با افراد دیگر به مراء و جدال برخیزم، دیگران را كنار بزنم و خود را در جای دیگران بنشانم. این گروه بر سر آن گروه بزند برای اینكه آن موقعیت را كسب كند.
میزان تلاش فرد برای تصدی شغل و یا امری
اگر هر فرد بخواهد به وظیفۀ خود عمل بكند دیگر بر سر زدن ندارد. وظیفۀ من این است كه بیایم و بگویم که من این هستم و این خصوصیّات را دارم، والسّلام. اگر شما میخواهی من را انتخاب بكن و اگر میخواهی انتخاب نكن؛ خداحافظ شما. اگر انتخاب نشدم او خواسته است و اگر انتخاب شدم او خواسته است، این میشود وظیفه. حالا اگر بیایم برای جلو افتادن، حریف را كنار بزنم، این میشود عدم قیام به تكلیف. برای جلو افتادن، به دیگران اَنگ بزنم، این میشود عدم قیام به تكلیف. برای جلو افتادن و مراء، ـ مراء را میگویم! ـ برود بهدنبال جدال، نزاع، دعوا، تو سرهمزدن و شخصیت همدیگر را كوبیدن، تمام ارزشهای انسانی را زیر پا گذاشتن و برای منافع دنیوی، به اسم خدا به مطلب خود رسیدن، خدا را جلو گذاشتن و بعد هر كاری که دلش میخواهد پشت سر این قضیه انجام دادن! این خدا را داشته باشیم و یك عملِ به تكلیف را در مقابل خودمان بهعنوان تابلو نگه میداریم و بعد، از آن پشت هر كاری كه دلمان بخواهد انجام میدهیم و هر حذف شخصیتی که دلمان بخواهد انجام میدهیم و هر عیب و نقصِ مخفی مردم را بیرون میكشیم و بر جامعه عرضه كنیم! بعد هم پیش خود بگوییم که این راه الهی است! این راه، راه معصومین علیهمالسّلام است! این راه راهی است كه آنها به ما پیشنهاد كردهاند و ما را به اینها توصیه كردهاند. نه جانم، اینطور نیست!
| ترسم نرسی به کعبه اِی اعرابی | *** | کین ره که تو میروی به ترکستان است1 |
امام صادق علیهالسلام میفرماید که شما برو در مسجد نماز جماعتت را بخوان، اگر كسی پشت سرت آمد، آمد و اگر نیامد، نیامد! در وقت ظهر باید نمازت را بخوانی والسّلام، اگر کسی هم نیامد، نیامد.
كسبۀ محل پیش مرحوم آقا آمدند و گفتند که آقا شما نماز مغرب را یكقدری دیرتر شروع كنید، نمازظهر را قدری دیرتر شروع كنید؛ ما تا بخواهیم مشتریها را راه بیندازیم و بیاییم قدری دیرتر میرسیم. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: «ما موقع نماز اذان میگوییم و نماز میخوانیم، شما مشتری را قبول نكنید.» بارها میشد که ما با ایشان به مسجد میرفتیم و موقع نماز ظهر پشت سر ایشان پنج نفر بودند و در نماز عصر مثلاً سی نفر، چهل نفر یا پنجاه نفر میشدند. نماز ظهر را با پنجنفر میخواندند! این میشود مخاطب امام صادق علیهالسّلام: «وَ إذَا اشتَغلَ العبدُ بِما أمَره اللهُ تعالی و نَهاه»، وقتی که اینطور باشد «لایَتفرَّغُ مِنهما إلی المِرآء». اگر به عمل الهی قیام كند و به تكلیف قیام كند، دیگر فكرش و ذهنش و وقتش نمیرسد که برود با كسی جدال كند که چرا دیر آمدی؟! دیر آمد كه آمد. یا مثلاً بگوید که چرا پشت سر ما نیامدی؟! چرا شما رونق نماز جماعت را ارج ننهادید؟! ـ همه از این حرفها بلد هستند دیگر، خیلی حرفهای چشمپُركنی است. ـ چرا مجلس سیدالشهداء را پر نكردید؟! چرا به این مطالبی كه ما میگوییم توجّه نكردید؟! چرا افراد و همسایهها و اینطرف و آنطرف را به این مجلس دعوت نكردید؟! چرا نیامدید؟! آقا چرا آمدید؟! آقا چرا دیر آمدید؟! همۀ این حرفها میرود بهدنبال كارش.
ما مأمور به وظیفهایم نه نتیجه
شما حرف و مطلبت را بگو و وظیفهات را انجام بده، هر كس آمد و هر كس هم که نیامد والسّلام، این است قضیه. قیام به مطلب بكن و به این كار نداشته باش كه چه عملی و چه عكسالعملی در خارج بهوجود خواهد آمد؛ همین و غیر از این هم هیچ نیست. اگر هر كسی بیاید و به همین نقطه عمل كند به مطلوب و مقصود خواهد رسید. اما مثلا شخص میگوید: «الحمدلله امشب منبر ما گرفته بود و خیلی افراد آمده بودند! الحمدلله جمعیت خیلی خوبی جمع شده بودند!» ولی اگر فرداشب افراد نیایند، اخمهایش در هم میرود و دیگر اصلاً حال ندارد که برای آنها صحبت كند. با چه کسی حرف بزند؟! اینها که هفت، هشت، ده یا بیست نفر بیشتر نیستند! در اینجا میگوید: «مردم استقبال نمیكنند! چه شده است؟! آیا دنیا به سررسیده است؟!» نهخیر! دنیا به سرنرسیده است بلکه تو به سررسیدهای و مردم سر جای خود هستند. این مردم یك روز میآیند و یك روز میروند.
پیام مرحوم علامه طهرانی به مرحوم آیةالله خمینی
در اواخر حیات مرحوم آقای مطهری یعنی چند روز که به شهادت مرحوم آقای مطهری مانده بود، بنده در اتاق نشسته بودم كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به منزل آمده بودند. آقای مطهری میخواستند به قم بروند و با مرحوم آیةالله خمینی ـ رحمة الله علیه ـ ملاقات كنند. مرحوم آقا مطالبی را میگفتند و ایشان در كاغذ مینوشتند تا مثلاً با آیةالله خمینی مطرح كنند و صحبت كنند. یكی از مطالب این بود كه به آیةالله خمینی بگویید:
در مسیر و در راهی كه دارند به آنچه كه مورد نظر إله است عمل كنند و به فكر این نباشند كه مردم پشتشان هستند یا نیستند! امروز مردم تأیید میکنند یا نمیکنند.
عین عبارت مرحوم آقا این بود و این جمله در جلوی چشمان من قرار دارد. این مردمی كه یك روز اقبال كردند، یك روز هم ادبار میكنند. یك روز میآیند و یك روز میروند، یك روز سر و صداست و یک روز هم خبری از آنها نیست. ولی آن چیزی كه باید یك فرد انجام بدهد این است كه به كسی كاری نداشته باشد.
وظیفۀ سنجیدن مواضع و جوانب کار در عین توجه به وظیفه
بله، باید در ابتدای مسئله مواضع را درست سنجید نهاینکه همینطوری انسان بیگدار به آب بزند و بگوید که خدا میخواهد. نهخیر، آن هم حساب و كتابی دارد. آن هم باید فردا به سؤال و جوابهای همۀ افراد یكییكی رسیدگی شود. مواضع و مطالب را باید سنجید و وقتی كه تشخیص داده شد که این حقّ است دیگر انسان نباید به چیزی توجّه كند، حقّ همین است. حقّ درست است. انسان برای خوشآمدن و ناخوشآمدن مردم كه كار انجام نمیدهد، آنچه را كه وظیفه است باید انجام بدهد.
حوادث بعد از رحلت حضرت علامه طهرانی
مطلبی است که من این مطلب را نمیخواستم بگویم ولی الآن به نظرم آمد و دو سه مرتبه با خودم مرور كردم كه بگویم یا نگویم؛ اما دیگر این مطلب به نظرم آمد و ترجیح به گفتنش پیدا كردم. گرچه مسئلهای است كه مربوط به من است و گفتنش مشكل است امّا علیٰكلّحال از نقطهنظر روشنشدن قضیه میخواهم خدمت رفقا عرض كنم كه چقدر مسئله مهم است و چقدر مطلب مهم است.
بعد از فوت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بنای ما بر این بود كه بر همان اساس و بر همان كیفیتی كه طبق دستور ایشان و طبق مبانی ایشان و مواضعی كه ترسیم كرده بودند به همان كیفیت حركت كنیم. صحبتها و مطالب به همان كیفیت باشد و هر کسی کاملاً به همان کیفیت عمل کند. دوستان در نظر دارند که در شب چهارم بعد از فوت مرحوم آقا بنده در همانجا صحبت كردم و حتّی این مطلب را صریحاً گفتم كه مرحوم آقا از دنیا رفته است، پدر ما از دنیا رفته است و خدا كه از دنیا نرفته است! او كه سر جایش است و برای او كه قضیه فرق نكرده است. رفقا هر كسی غیر از این مسئله چیزی میداند، راهی میداند و مطلبی را تشخیص میدهد اگر عمل نكند روز قیامت مسئول است. این حرف را من زدم تا تصوّر بر این نشود كه مبانی ایشان با رفتن ایشان تمام شده است. احتیاج به استاد كامل و احتیاج به ولیّ خدا كه سرلوحۀ تمام مبانی ایشان و تمام اصول سیر و سلوك ایشان بوده است بعد از رفتن ایشان به قوّت خود و به تمام معنا باقی است و هر كسی که اطّلاعی دارد باید بهدنبال اطّلاعش برود و هر كسی در جایی سراغی دارد باید برود و به ما هم اطّلاع بدهد. همین الآن هم بنده این حرف را هم میزنم. ما این مطالب را در آن شب عرض كردیم. راه و روشی كه ایشان ترسیم كردند ما هم بر اساس همان روش و بر اساس همان كیفیت حركت میكنیم تا خدا چه بخواهد. مسائل و قضایایی پیدا شد و مطالب خیلی بالا و پایین شد. در ابتدا مطالبی بود و بعد كمكم من احساس كردم كه مسئله از آن شاهراهه و مسیر خودش دارد خارج میشود. تعابیری كه كمكم پا به عرصه وجود گذاشته بود این تعابیر میتوانست در آتیۀ نزدیك مبدّل به یك بحران و طوفان و یك هلاكت و یك ضلالت بشود!
چگونگی شکلگیری جریانات و شخصیتها با کلام یک فرد
همیشه همینطور است و کمکم با صحبتهایی كه پیش میآید جریاناتی شکل میگیرد. اوّل یك نفر چیزی را مطرح میكند، آن یكی تأویل میكند و آن یكی هم دوتا روی آن میگذارد و آن یكی چه میشود و بعد به یك جریان و به یك مسئله تبدیل میشود. عناوینی كه برای افراد است ابتدا كه خلقالسّاعة نبوده است بلکه یك نفر میآید و یك عنوان را برای یك نفر میگذارد بعد یك عدّۀ دیگر دنبال آن عنوان را میگیرند. بعد هم آن شخص، همان عنوان میشود. خیلی از موارد به این كیفیت بوده است.
انحراف بعد از فوت مرحوم علامه طهرانی و تلاشهای استاد جهت رفع آنها
ما دیدیم كه زنگ خطر به صدا در آمده و باید جلوی این مسائل گرفته شود. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ دارای یك شخصیت خاصّ و خصوصیات خاصّ و بهعنوان ولیّ و كامل و باقی و راهرفتۀ مراتب فنا و باقی بالله و باقی بعد از مراتب فنا برای ما مطرح بودند و ما بر این اساس و با این شخصیت بهدنبال ایشان بودیم. حالا عمل میكردیم یا نمیكردیم مطلب دیگری بود ولی آنچه كه ما از ایشان پذیرفته بودیم و او موجب استقامت و حفظ و استكانت ما در چنین محیطی میشد چنین شخصیتی بود.
دیدیم عجب! بعد از ایشان، شخصیت دیگری بهجای ایشان و درقبال ایشان قرار میگیرد و این برای ما قابل قبول نبود. بههیچوجه برای ما قابل قبول نبود كه تمام آن خصوصیات و همۀ آن شخصیت و همۀ آن عظمت علمی نادیده گرفته شود. آن سعۀ وجودی و اطّلاع بر امور و مصالح و مضارّ و منافع و تمام خصوصیات نفس و اشراف بر نفوس، همۀ آنها ندیده گرفته شود و فقط به صرف بعضی از جملات و بعضی از مسائل و با چندتا خواب و بعضی تخیلات و... قضیه جا زده شود و بهعبارت دیگر آن شخصیت حقیقی جای خودش را به یك شخصیت مجازی بسپارد. اینجا بود كه ما در مقابل این جریان ایستادیم و آنچه در توان داشتیم انجام دادیم.
بنده مسافرتها كردم، صحبتها كردم و روزها میشد كه صبح میرفتم مسافرت و عصر برمیگشتم. بیداریها كشیدیم، شبها تا به صبح نخوابیدیم، ناراحتیها و مسائل را تحمل کردیم و تمام اینها در راستای این بود كه این مسئله تحقّق پیدا نكند. تمام صحبتها و مطالبی كه در آن موقع مطرح میشد موجود هست و الآن همهاش وجود دارد. اینکه چه مطالبی درقبال این مسئله مطرح شد و چه مسائلی گفته شد و درقبال آنها چه عكسالعملهایی انجام شد و افراد نادان و جاهل چه مطالبی و چه مسائلی را مطرح كردند، دیگر حالا جای گفتنش نیست.
ماجرای خواب دیدن مرحوم علامۀ طهرانی توسط حضرت استاد
نكته در اینجاست که بعد از گذشت دو سال، یك روز بعد از ظهری بود كه من، مرحومآقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را در خواب دیدم. و دیدم یك بیابانی است که بیابان بسیار وسیعی است و در این بیابان باتلاقی بسیار عمیق و خیلی خطرناك قرار دارد. و من در كنار این باتلاق ایستادهام و مرحوم آقا در آن طرف مقابل من قرار گرفتهاند. من میخواستم از این باتلاق عبور كنم، پای خودم را یك مقدار در این باتلاق گذاشتم. دیدم قضیه شوخی نیست و باتلاق است و انسان را پایین میبرد. كنار این باتلاق به اندازۀ یك متر خاكی بود، من این زمین سفت و زمین خاكی را طی كردم و آمدم و به ایشان رسیدم. ایشان به من رو كردند و گفتند: «امتحان كردی؟!» گفتم: بله. البتّه با صحبت نمیگفتند و فقط معانی ردّ و بدل میشد. ایشان صحبتی نمیكردند و من هم صحبت نمیكردم، فقط آن معنا منتقل میشد و آن معنا بازگردانده میشد. فرمودند: «مطلبِ حقِّ تو را كسی نمیفهمد، از این به بعد دم فرو ببند.» یعنی دیگر تمام شد و تا الآن قرار بود که صحبت كنی و دیگر از این به بعد فایده ندارد. اینکه «آیا چه خواهد شد»، دیگر تمام شد! دیگر صحبت کردن تمام شد! كسی كه نمیخواهد بفهمد نخواهد فهمید و اگر قراربود كسی بفهمد فهمیده است و اگر قرار است که كسی نفهمد، نفهمد! به من چه مربوط است؟! مگر من چه کسی هستم؟ مگر من چه هستم؟
مسئله طوری شده بود که من میگفتم: دو دوتا؟ میگفتند: پنجتا! وقتی که اینطور باشد دیگر انسان چه بگوید؟! دو دوتا شده پنجتا! بعضی وقتها میگویند! گاهی میشود دیگر. تا بهحال چهارتا بوده اما دیگر نظام عالم تغییر پیدا كرده است و پنج میشود، یا شش میشود! دیگر هرچه باداباد. هرچه بیشتر بهتر؛ دو دوتا، دهتا شود چه اشكال دارد؟! باید برای چه کسی صحبت كرد؟ باید برای چه کسی مطلب گفت؟ باید برای چه کسی مطلب را بیان كرد؟ مسئله را گفتی و مطالب را روشن كردی، دیگر از این به بعدش میشود مراء، از این به بعدش میشود جدل، از این به بعدش میشود نزاع، از این به بعدش میشود مخاصمه، از این به بعدش میشود مقابله، از این به بعدش میشود مباهات و فخرفروختن، اظهار وجود كردن و خود را به كرسی نشاندن!
بارها میشد که افراد میآمدند و به من پیشنهاد میكردند که آقا، برای بیان مطالبتان یك جلسۀ مناظره تشكیل بدهید، مگر اشكالی دارد؟! و همه میدانستند یعنی مانند این چراغ برای همه روشن بود كه جلسۀ مناظره ما ده دقیقه بیشتر طول نمیكشید بلکه پنج دقیقه بیشتر طول نمیكشید، اصلاً چرا ده دقیقه؟! همه هم این مطلب را میدانستند ولی بنده قبول نكردم، چرا قبول نكردم؟! مگر ما این مطالب را نگفتیم؟! مگر به گوش همه نرسید؟! مگر همه متوجّه نشدند؟! مناظره برای چه بگذاریم؟ مناظره غیر از مسئلۀ كوبیدن و غیر از مسئلۀ تفوّق و غیر از مسئلۀ اظهار وجود مگر چیز دیگری هست؟! اگر مطلبی است ما گفتیم و اگر قرار است گوش شنوایی باشد شنیده است.
توصیۀ مرحوم علامۀ طهرانی به حضرت استاد «مطالب را کلی بگو؛ آن کس که باید بفهمد میفهمد»
به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که یک وقت به من میفرمودند: «فلانی تو آنقدر مطالب را پایین نیاور و بگو! مطالب را بهنحو كلّی بگو و آنكه باید بفهمد میفهمد.» من به ایشان عرض كردم: آقا اگر پایین نیاورم افراد توجیه و تأویل میكنند، ایشان فرمودند:
تو حرف را كلّی بزن آن كسی كه باید بفهمد و خدا به او توفیق داده، میفهمد و آن كسی كه نباید بفهمد، اگر هزار بار مصداق تعیین بكنی باز توجیه میكند.
و اتّفاقاً همینطور هم شد. من همین مطلبی را كه الآن برای دوستان نقل كردم برای یک فردی نقل كردم که اسمش را تمام دوستان شنیدهاند، یك خانم و مخدّرهای است که من برای او نقل كردم. این را میخواهم خدمتتان بگویم كه فرد، فرد عامی نیست، فرد جاهل نیست، فرد بیسواد و ساده نیست. این خواب را برای او تعریف كردم برای اینكه او را متنبّه كنم. میدانید چه جوابی به من داد؟ گفت: «بله، حقّ در آنجاست اما قابل برای معرّفی نیست لذا شما نباید چیزی بگویید!» گفتم: چه میگویی؟! من میگویم که ایشان به من میفرمایند: «حرف حقّ تو را كسی نمیفهمد». گفتند:
بله، منظور ایشان همین است و اینطور هم در خواب به شما گفتند، ولی منظور ایشان این است! و آن حقّی كه مثلاً در فلان جا وجود دارد قابل گفتن نیست و اصلاً نباید راجع به آن بحث شود و نباید راجع به آن صحبت شود.
التفات میکنید! این خانم خودش را به آن راه میزند. عرض كردم که فرد عامی نیست و این همان مصداق است. گفتم: بله، شما درست میفرمایید و هیچ مسئلهای نداریم و مطلب شما حق است!
دو گونۀ رفتار امیرالمؤمنین بعد از غصب خلافت ایشان
آمدند و خلافت را صاف از دست امیرالمؤمنین علیهالسلام گرفتند؛ امیرالمؤمنین چهكار كرد؟ آیا شمشیر كشید؟ حضرت فرمود: خلافت را گرفتی، به جهنّم که گرفتی! من از خدا میخواهم که بروم در خانه بنشینم و كاری به كار شما نداشته باشم. شما علی را از دست دادید و آمدید آن شخص را بر بالای منبر فرستادید. حضرت بلند شد و چند جلسه برای مردم صحبت كرد برای اینكه اتمام حجّت كند. در همان مسجد مدینه أنس بن مالك را به شهادت طلبید و وقتی كه أنس استنكاف كرد و شهادت نداد، حضرت فرمودند:
«اگر این مطالبی را كه تو میگویی و انكاری را كه میكنی و اینكه میگویی: ”یادم نمیآید و حافظۀ من اجازه نمیدهد“دروغ باشد خداوند كوری و پیسیای را بر تو مسلّط كند كه نتوانی آن را بپوشانی.»
انس از سر جایش بلند شد و كور شد و تمام پیشانیاش را پیسی گرفت كه عمامهاش را تا نزدیک چشمهایش میآورد ولی باز هم پیدا بود1. حضرت این كار را انجام میدهد ولی وقتی که دید مردم میگویند: «ما ابوبكر را میخواهیم وشما چه میگویی؟! ما ابوبكر را میخواهیم، ما این عمر را میخواهیم و ما تو را نمیخواهیم»، حضرت هم میفرمایند که خداحافظِ شما و به سلامت باشید! شما را به خیر و ما را به سلامت! شما را به ابوبكر و ابوبكر را به شما بخشیدیم، مباركتان باشد. تكلیف تا اینجا بود و ما تكلیف را انجام دادیم و بقیّهاش دیگر مباهات است، بقیّهاش دیگر اظهار وجود است، بقیّۀ قضیّه دیگر خودنمایی است. اینجا دیگر میشود شیطان. مسئله تا اینجا درست آمده است ولی از اینجا به بعد اشتباه است.
این قسم اوّل كه در ارتباط با مردم است. لذا بر عهدۀ انسان است عملی را كه انجام میدهد فقط به این ملاك و به این عنوان باشد كه آن عمل را برای چه کسی انجام میدهد؟ سائل از این عمل كیست؟ بازخواستكنندۀ از اینعمل كیست؟ آن را مورد نظر داشته باشیم. وقتی که اینطور شد دیگر خودفروشی به مردم به چه معنا خواهد بود؟ برای چه اظهار وجود كنیم؟ تو كه این عمل را برای خدا انجام میدهی هیچوقت فكر انسان به این مطلب نمیرود که آیا مردم میفهمند یا نمیفهمند. دیگر ذهن متوجّه او خواهد شد. دیگر با خود نمیگوید که حالا این كاری را كه انجام میدهم اسم خودم را هم با آن بنویسم. حالا این عملی را كه انجام میدهم، یك عدّه هم بفهمند. فرض کنید حالا این عملخیری را كه انجام میدهم به رخ این و آن هم بخواهم بكشانم. او میبیند که طرف و بازخواستكننده كس دیگری است و آن هم كسی است كه ظاهر و پنهان ندارد. قبل از اینكه بخواهی عملی را انجام بدهی او واقف است، در حین عمل او ناظر است و بعد از انجام عمل خود او این عمل را گرفته و در خود حفظ كرده است، پس حالا میخواهی به چه کسی نشان بدهی؟ به چه کسی میخواهی اظهار وجود كنی؟ به چه کسی میخواهی مباهات كنی؟ تمام این حرفها دیگر خندهدار خواهدشد و مسخره خواهد شد. این یك مسئله است.
خالص کردن نیت قبل از انجام عمل
مسئلۀ دیگری كه در اینجا میماند این است که انسان بر سر این عمل با شخص دیگر دعوا ندارد. یعنی این عمل را چه این شخص انجام بدهد و چه او انجام بدهد فرقی نمیکند. شنیدهام كتابها و تحقیقاتی از طرف بعضی از اشخاص درآمده است و همینكه این کتابها درآمدند بعضیها اعتراضاتی كردند که ما اینقدر سرمایه گذاشتیم و زحمت کشیدیم كه چنین كتابی را تحقیق كنیم و بیرون بیاوریم حالا شما آمدید و به اسم خودتان زدید. اصلاً شما هم برو یك كتاب دیگر تحقیق بكن. اگر این كتاب نقص ندارد، دیگر چرا اشكال وارد میكنی؟ شما برو و در یك كتاب دیگر تحقیق كن. اما میگویند که ما میخواهیم این كتاب به اسم ما در بیاید و این مثلاً دائرةالمعارف یا هر چیزی كه میخواهد باشد باید از این سازمان و از این شخصیتها و از این افراد ظهور پیدا كند، و حالا كاری كه شما كردید كار ما را خرابكرده است.
شیطان خیلی دقیق و خیلی عالی پشت قضیّه ایستاده است. به علم و به سواد و به این حرفها نیست. هرچه ما سوادمان بالاتر برود او بالاترش را خوانده است، خاطرمان جمع باشد که او بالاتر را خوانده است؛ غیر از یك جا، ﴿إِلَّا عِبَادَكَ مِنۡهُمُ ٱلۡمُخۡلَصِينَ﴾1. وقتی كسی در مقام اخلاص بیاید و پا جلو بگذارد و نیتش را صاف كند و نیتش را پاك كند، آنگاه است كه نالۀ شیطان برمیخیزد و دست او از رسیدن به انسان كوتاه میشود. لذا همیشه بزرگان فرمودند: قبل از انجام هر عملی اوّل نیّتت را صاف كن و زود به آن عمل دست نزن. وقتی که نیّت صاف شد و وقتی که نیّت پاك شد آن وقت اقدام کن.
نیت و نحوۀ ورود مرحوم علامۀ طهرانی در مسائل سنۀ چهل و دو
در مسائل سیاسی اسلام و در اصول سیاسی اسلام نیز مسئله همینطور است. اگر در نظر شریف رفقا باشد خدمتتان عرض كردم که آن روزها، در آن سنۀ چهل و دو و در آن مسائل قبل از سنۀ چهل و دو، وقتی مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ برای این قضیه با افراد تماس میگرفتند و افراد به ایشان مراجعه میكردند، ایشان برای وارد شدن در این جریان اوّلین حرفی كه با آنها میزدند این بود: فلانی، میدانی در این راه هزارتا قضیّه وجود دارد؛ سختی، گرفتگی، ضیق، حبس، اذیّت، آزار، شكنجه و هزارتا ناملایمات وجود دارد. اینجا حلوا كه پخش نمیكنند و همه چیز هست! حالا كه شما داری پایت را میگذاری، برای چه میخواهی بگذاری؟ و وقتی كه شروع كردی، در سِرّ و در ضمیرت چه نیّتی را تعقیب میكنی؟ آیا هیچ به این فكر افتادهای كه احتمال دارد این عملی را كه انجام میدهی به مقصد نرسد؟! نسبت به این قضیّه چه فكری كردهای؟ اگر به مقصد رسید و تو را كنار گذاشتند چه میکنی؟ فرض بر اینكه تو زندان رفتی، شكنجه شدی، عذاب شدی و برای تو در این مدّت سختیها و ناملایمات پیدا شد و الآن این مسئله به ثمر نشست و این درخت انقلاب به بار نشست و گفتند: شما بفرما در منزلت! خیلی متشكّر از لطفتان و از زحماتی كه كشیدید و در این مدّت، وجود مؤثّر برای پیشرفت بودید؛ حالا نیازی به شما نداریم و بفرمایید در منزل بنشینید تا سر وقت شما را صدا كنیم. یا اینكه از شما استفاده میكنیم یا اینكه دیگران هستند که قبول زحمت كنند و دیگر از این به بعد زحمتی بهعهدۀ شما نگذاریم؛ در اینجا چه حالی داری؟! اگر حال شما این است كه در آن موقع تحت تأثیر قرار بگیری، بنابراین از الآن نیا!
قرین بودن رحمت ملائکه در گرفتاری و گشایش برای فرد مخلص
لذا یك ولیّ خدا در همۀ اعمال و كردار و در همۀ قدمها میخواهد آن خلوص، صددرصد و آن نیّت، صاف و پاك باشد. اگر اینطور باشد همیشه خدا هست، همیشه خدا حضور دارد، همیشه ملائكۀ او حضور دارند و همیشه انسان را در هر جایی كه میخواهد باشد امداد میكنند. اگر در گرفتاری باشد، آن گرفتاریای است كه محفوف به رحمت ملائكه است نه گرفتاریای كه از هویٰ و هوس و شیطان و امثال ذلك و نفس أمّاره بهوجود آمده باشد. اگر در فراخی و گشایش باشد گشایشی است كه محفوف به رحمت و لطف ملائكه است. اگر در پیروزی باشد پیروزیِ با ملائكه است و اگر در عدم پیروزی باشد، عدم پیروزیِ با عنایت است و در این موقعیت تمام جهات وجودی انسان را حضور پروردگار و حضور ملائكه میگیرد، آنوقت این میشود سالك. این میشود آن كسی كه راهش و فهمش و كردارش بر اساس موازین است.
إنشاءالله مسئله ادامه دارد، بهخصوص راجع به همین قضیّه و همینطور بعد از آن، نكتۀ مهمتر یعنی مباهات در نزد خود كه آن یك جریانی دارد و یك حساب و كتابی دارد. این مباهات، مباهات پیش مردم است و تحسینهای مردم است و آن مباهات پیش خود است و اینکه آن ظرافتها را چگونه بگذرانیم و از عهدۀ آنها چطور بربیاییم، إنشاءالله وعده برای جلسۀ آینده باشد.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد