پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهحقیقت دنیا وشیطان
تاریخ 1425/01/21
توضیحات
حقیقت دنیا و ارتباط شیطان. شرح فقره: فاذا اكرم اللَه العبدَ بهذه الثلاثه هان عليه الدنيا و ابليس و الخلق. 1 امام صادق عليهالسلام تحقق سه امر در وجود انسان را سبب فائق آمدن او بر امور و سهل و بي اعتبار شدن دنيا و شيطان و مردم در نظر او ميدانند. 2 مراد از دنيا در كلام امام صادق عليه السلام و آنچه مورد ذمّ و نكوهش ائمه عليهم السلام و اولياء الهي قرار گرفته چه ميباشد؟ 3 كيفيت تحقق عالم ماده و ساير عوالم وجودي و نحوۀ ارتباط آنها با پروردگار از ديدگاه فلسفي و حِكمي 4 دنيا عبارت است از كيفيت ارتباط و تعلق انسان به پديدههاي عالم هستي به نحوي كه او را از توجه به توحيد و واقعيت مبدأ وحقیقت وجود خويش باز ميدارد. 5 نقش مؤثر شيطان در جلوه دادن دنيا براي افراد و جايگزين كردن بينش اعتباري بجاي بينش واقعي و حقيقي در ایشان 6 توضيحي راجع به كيفيت ورود تدريجي انسان در امور دنيا و تعلقات آن و دور شدن از حقيقت توحيد و نورانيت وجودي خويش
هو العلیم
حقیقت دنیا و ارتباط شیطان با آن
شرح حدیث عنوان بصری ـ حقیقت دنیا و شیطان ـ جلسه 99
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذ باللَه من الشيطان الرجيم
بسم اللَه الرحمن الرحيم
وصلّى اللَه على سيّدنا و نبيّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّيّبين الطّاهرين و اللّعنة على أعدائهم أجمعين
بیارزشی دنیا و شیطان و مردم، نتیجۀ عبودیت و بندگی
امام صادق علیهالسّلام به عنوان میفرمایند:
فَإذا أكرَمَ اللَهُ العبدَ بِهذهِ الثّلاثةِ هَانَ عَلیه الدّنیا و إبلیسُ و الخَلقُ و لا یَطلُبُ الدّنیا تَكاثُرًا و تَفاخُرًا و لا یَطلُبُ ما عِند النّاسِ عِزًّا و عُلُوًّا و لا یَدَعُ أیامَهُ باطلاً.1
وقتی که خدای متعال بندهای را به این سه چیز مفتخر فرمود و كرامت داد:
اول: أَن لا یَرَی العَبدُ لِنفسهِ فیما خَوَّلَهُ اللَه مِلكًا؛ «بنده در آنچه خداوند به او عطا كرده است احساس استقلال در مالكیّت و استقلال در ملكیّت نداشته باشد.»
دوم: و لا یُدَبِّرَ العَبدُ لِنفسهِ تَدبیرًا؛ «عبد برای خودش تدبیری را اتّخاذ نكند.»2
سوم: جملةُ اشتِغَالِهِ فِیما أَمَرَهُ تَعالی به و نَهاهُ عَنه؛ «تمام همّ و غمّش را اطاعت از اوامر و نواهی الهی قرار دهد.»
حالا اگر این سه چیز را خداوند به او عنایت كرد:
اول: ملكیّت استقلالی در مال و اموال خودش احساس نكند. دوم: تدبیری سوای مشیّت پروردگار و اختیار پروردگار برای خود نیندیشد. و سوم: همّ و غمّ خود را عمل به تكالیف قرار بدهد؛ حالا چه تكالیف أمریّه و یا تكالیف نهییّه، تكالیف آمِره و تكالیف ناهیه و تكالیفی كه خداوند برای او مقدّركرده است.
اگر این سه چیز حاصل شد و خداوند به او توفیق داد، فإذا أكرَمَ اللَهُ العبدَ بِهذهِ الثّلاثة، هَانَ علَیه الدّنیا و إبلیسُ و الخلقُ؛ «وقتی خداوند یك فرد را به این سه چیز كرامت داد، او را مورد كرامت و توفیق خودش قرار داد و او را بزرگ گردانید و به این سه مطلب تكریم كرد، در اینجا دنیا و ابلیس، شیطان و مردم برای او آسان خواهد شد و راحت خواهد شد و یا اینكه پست خواهد شد.»
هر دو معنا را میشود لحاظ کرد، یعنی دنیا و شیطان و مردم بیارزش و بیمقدار و بیاعتبار خواهند شد.
نكاتی در این فقره وجود دارد. البته مسائل در جلسات گذشته با شرح بیشتری عرض شد. در واقع امام صادق علیهالسّلام در این فقره در صدد نتیجه گرفتن از مطالب گذشته هستند. چون خود حضرت این مطالب را توضیح دادهاند و بیان كردهاند و هر سه فقره را روشن كردهاند كه مقصود چیست. ما هم به اندازۀ سعۀ وجودی خود و قصور ادراك خود و نقص عقل خود و كمی بضاعت خود، راجع به فرمایشات امام صادق علیهالسّلام توضیحاتی خدمت دوستان عرض كردیم.
سه نكته در این عبارت وجود دارد:
مطلب اول اینكه حضرت میفرماید: «دنیا و ابلیس و مردم برای او آسان و بیارزش خواهند شد». حضرت این سه یعنی دنیا و شیطان و خلق را در كنار هم قرار داده است.
مقصود از خلق، بنیآدم است و الاّ غیر بنیآدم كه منظور از كلام امام صادق نیست. حیوانات كه بندگان خدا كاری با ما ندارند. جنّ و ملك هم كه همه به حساب و برنامه و تكلیف خودشان هستند. منظور از این مسئله همین مردمی هستند كه انسان با آنها سروكار دارد، با آنها داد و ستد دارد، با آنها حشر و نشر دارد و با آنها رفت و آمد دارد؛ مسئله این است. حال ببینیم چگونه است كه امام علیهالسّلام این مسئله و این مطلب را به یك نسق و به یك منوال ذكر كردهاند؟
مطلب دوم این است كه چطور میشود كه اینها در نزد انسان راحت و آسان و بیارزش شوند؟
مطلب سوم اینكه حضرت در اینجا میفرماید: اگر خداوند این توفیق را به شخصی داد؛ چرا مسئله، انتساب به پروردگار پیدا كرده است درحالیكه فرمایشات امام علیهالسّلام به عنوان، به خود او برمیگردد؛ تو این كار را انجام بده، تو باید در نزد خود این عمل و این امور را انجام بدهی، مایَملك خود را از خود نبینی، تدبیر خود را به مدبِّر امور واگذار كنی و باید اشتغالت به همۀ تكالیف آمره و تكالیف ناهیه باشد؟
حضرت به عنوان خطاب میكند و به من و شما خطاب میكند اما بعد میفرماید كه اگر خداوند فرد و بندهای را اكرام كرد و توفیق داد و او را بزرگ گردانید، در این صورت این قضیه برای او حاصل خواهد شد و دیگر شیطان در نزد او پست خواهد شد، ارتباط با شیطان برای او راحت خواهد شد، در دست و پنجهنرم كردن با شیطان به مشكل نمیافتد و شیطان در دست او موم خواهد شد، در ارتباط با مردم آن راه صحیح را انتخاب میكند و مردم نمیتوانند برای او مشكل ایجاد كنند. این به چه نحوی هست؟ و همینطور مطالب دیگر.
منظور از دنیا در روایت عنوان بصری: عالم ماده درقبال عالم مجردات
حال بپردازیم به مطلب اول كه حضرت میفرمایند: «دنیا و شیطان و مردم برای او بیارزش خواهند بود». شكّی نیست كه مقصود امام علیهالسّلام از دنیا، عالم ماده و عالم فیزیكی درقبال عالم متافیزیك نیست، بلکه منظور عالم ماده در قبال عالم مجرّدات است. زیرا عالم ماده و عالم طبع كه از آن تعبیر به عالم اجرام میشود، مخلوق خدا است و مخلوق خدا كه نمیتواند مورد مذمّت امام علیهالسّلام قرار بگیرد. این عالم ماده و خورشید و ماه و ستارگان و كهكشانها را خداوند خلق كرده است؛ اینها كه گناهی نكردهاند.
بر اساس یك مبنای دقیق علمی و مبنای دقیق فلسفی و حِكَمی، همان مجرّد كه عبارت از وجود پروردگار و وجود بحت و بسیط پروردگار است بهواسطۀ حدّ و قیودی تنازل پیدا كرده است و تبدیل به عالم ماده شده است. همانطوری كه تبدیل به سایر عوالم مجرّده یا نیمه مجرّده شده است. برزخ عالمی است بین مجرّد و ماده كه دارای صورت است و حدود و قیود صورت را دارد. [پس آن مجرد] به آن عوالم تبدیل شده است.
اینطور نیست كه خدای متعال بوده و این عوالم هم در جای خودشان بودند و به همدیگر هم كاری نداشتند. اینطور نیست كه درقبال خدای متعال حقیقتی بوده است مانند اقوامی كه قائل به ثنویّت هستند و خداوند در آن حقیقت دخل و تصرّفی كرده باشد. مثل كامیونی که یك بار آجر خالی بكند و بعد بنّا یكییكی این آجرها را بردارد و دیوار درست كند. نهاینکه حقیقتی سوای خدای متعال بوده است و خداوند دائماً از آنجا خاك برداشته و آدم را درست كرده است؛ حسن را درست كرده، تقی را درست كرده، زید را درست كرده، عمرو را درست كرده، خورشید و ماه و ستارگان را درست كرده است. اگر چیزی درقبال خدای متعال وجود داشته باشد پس او هم قدیم خواهد بود و وقتی كه بخواهد قدیم باشد پس او هم واجبالوجود خواهد بود، پس تعدّد واجبالوجود لازم میآید كه این مسئله عقلاً و منطقاً باطل خواهد بود.
منتها اشكال ما در این است که آنچه مربوط به عالم ملائكه و عالم مجرّدات است ـ که ما هم نمیتوانیم از پذیرش این معنی و این حقیقت فرار كنیم و شانه خالی كنیم ـ مربوط به خدا میدانیم، عالم جبرائیل و میكائیل وعزرائیل و بقیه ملائکه را مربوط به خدا میدانیم امّا آنچه مربوط به عالم ماده است جدای از خدا میدانیم و برای او حسابی جدای از عالم ماوراء ماده فرض میكنیم درحالتیكه هردو یكی است.
یکسان بودن اشراف پروردگار به عالم ماده و عوالم مجرده
به همان اندازه كه حقایق مجرّدۀ عوالم عِلوی، عوالم عقل، عوالم روح، عوالم ملائكه، عوالم نفسْ تعلّق به خدا دارند و بستگی به ذات پروردگار دارند به همان مقدار، عوالم ماده و عوالم فیزیكی مخلوقات، تعلّق به پروردگار دارند و هیچ تفاوتی بین این دو تعلّق نیست كه تعلّق یكی كمتر باشد و تعلّق یكی بیشتر باشد و آنچه مربوط به عوالم ملائكه است به خدا نزدیكتر باشد و آنچه مربوط به عالم ماده است از خدا دورتر باشد. كأنَّ ما یك فاصلۀ مكانی و فاصلۀ كمّی را بین حقیقت ذات پروردگار و بین مراتب نزول اسماء و صفات پروردگار معتقد شویم. چنین مسئلهای نیست و این مسئله باطل است. خداوند به همان مقدار به عالم اجرام نزدیك است و اشراف دارد و ارتباط دارد كه به عوالم عقل و عوالم مجرّده و عوالم ملائكه نزدیک است هیچ تفاوتی از نقطهنظر تعلّق و قرب و بُعد به مبدأ ندارد.
وجود اختلاف رتبه در هر عالم
بله، در خود این عوالم اختلاف رتبه وجود دارد و این بُعد و قرب به خود كیفیّت این مراتب برمیگردد نه به این ذاتی كه بر آن عوالم اشراف دارد و قرب و بُعد از این ناحیه است نه از آن ناحیه. از آن ناحیه هیچگونه اختلافی، اختلاف ولایی و اختلاف در مراتب اشراف پروردگار وجود ندارد و به همان مقدار سرسوزنی تفاوت بین نظر پروردگار و دید پروردگار و بصیرت پروردگار و سمع پروردگار و ولایت پروردگار و هِیمنه و سیطرۀ وجودی پروردگار بین این عالم و آن عالم نیست. آنوقت چطور ممكن است در لسانِ اولیاء دین این عالم مورد مذمّت قرار بگیرد؟! امام كه نمیآید چیزی را كه خدا خودش درست كرده است آن را مذمّت كند. قبلاً هم عرض شد كه آنچه در دنیا مورد مذمّت است و در آیات قرآن كریم و همینطور در لسان روایات است، مربوط به كیفیت ارتباطات در این دنیا است. اسم ارتباطات در این دنیا، دنیا است؛ ارتباطاتی كه انسان را از آن حقیقت و واقعیتی كه باید آن را بپذیرد دور میكند، انسان را از آن واقعیت و از آن نحوۀ تعلّق و ارتباطی كه باید با مبدأ داشته باشد بعید میكند. آنچه موجب شود كه انسان از آن مبدأ و از آن حقیقت دور بشود، اسم آن، عالم دنیا است.
برگشت مسئلۀ قُرب و بُعد به روح و نفس نه به بدن و ماده
شما دو فرزند دارید، یك فرزندتان بسیار شخص مطیع، مؤدّب به آداب، مؤدّب به اخلاق و دارای روابط و اعمال سنجیده و كردار شایسته، محبّ، علاقهمند، دلسوز و رعایت پدر و مادر را میكند، در زندگی به آنها رسیدگی میکند و این فرزند آنچه مورد رضایت والدین است تحصیل میكند و فرض كنید كه این فرزند بر حسب اتّفاق در آن طرف دنیا قرار دارد. و یك فرزند دارید كه بر خلاف او ـ حالا فقط از باب مثال است اگر شخصی داشته باشد، خطاب به این جمع كه نیست ـ اصلآً رعایت ندارد و سرش به راه خودش است و هر كاری كه دلش بخواهد انجام میدهد. درقبال پدر و مادر میایستد و كارهای آنها را به تمسخر میگیرد، به نصایح آنها ترتیب اثر نمیدهد و بهدنبال تحصیل سوء استفاده از موقعیت و از خصوصیات مادی پدر و مادر است و بهطوركلّی وصلۀ ناجوری است كه احساس میشود این وصلۀ ناجور در یك موقعیت نامناسب قرار دارد و او در منزل شما است. حال ارتباط شما و تعلّق خاطر شما به آن فرزندی كه در آن طرف قرار دارد بیشتر است یا به فرزندی كه در منزل است و به این كیفیت است؟ قطعاً آنكه در این منزل است و اتاقش مجاور اتاق شما است و هر روز ملاقات و دیدن و ارتباط انجام میشود، فاصلهای كه شما بین خود و بین او احساس میكنید فاصله، فاصلۀ بسیار بعیدی است، بر حسب آن موقعیت و وضعیتی كه او در ارتباط با شما به خود میگیرد. امّا آن كه در آن طرف دنیا است و حتّی شما شاید سال به سال او را نبینید ولی یك وحدت باطنی و یك تعلّق قلبی بین خود و بین او احساس میكنید گرچه او را نمیبینید.
پس این مسئلۀ تعلّق، یك مسئلۀ قلبی است نه یك مسئلۀ ظاهری و فیزیكی؛ مسئلۀ ظاهری و فیزیكی به تعلّق ارتباط ندارد. آنچه موجب قرب و بُعد است، به قلب و نفس و روح برمیگردد و به بدن و ماده كه برنمیگردد. ماده دو حیثیتی است كه این دو حیثیت جدای از یكدیگر هستند. الآن این لیوان در كنار من است، آیا چون در كنار من هست، بین من و بین او وحدت برقرار است؟ نهخیر، من یك موجودی هستم و خصوصیات من این موجود است، این هم یك موجود دیگری از سنگ و شیشه است ـ به كیفیت لیوان بستگی دارد ـ و برای خودش موجودی است. یكوقت در اینجا است، یكوقت در آنجا است، یكوقت در مطبخ قرار میگیرد، یكوقت در دكان فروشنده قرار میگیرد، یكوقت در كارخانه قرار میگیرد. هیچ ارتباطی بین من و بین این لیوان وجود ندارد. در بین افراد انسان هم همینطور است. فرد انسان فردی است كه با هر فردی كه احساس نزدیكی كند باز از نظر بدنی دوتا هستند. این به راه خود میرود و آن هم به راه خود میرود. این غذای خود را میخورد آن هم غذای خود را میخورد. این کار خود را انجام میدهد و آن هم كار خود را انجام میدهد، گرچه در یك منزل باشند و در یك اتاق باشند باز هم دو نفرند.
پس بهطوركلی اصلاً مسئلۀ قرب و بُعد به جنبۀ فیزیكی افراد برنمیگردد. مسئلۀ قرب و نزدیكی به روح و نفس افراد برمیگردد و آن هم دائرمدار تعامل و ارتباط بین دو فرد است. اگر ارتباط بین دو فرد ارتباط جاذبی باشد این دو فرد را به هم نزدیك میكند. اگراین ارتباط، ارتباط دافعی باشد این دو فرد را از هم دور میكند.
دنیا یعنی نگرش دورکنندۀ انسان از مبدأ و حقیقت
درعالم دنیا ـ دنیای به معنای ماده ـ به نحوۀ ارتباط ما میگویند دنیا. دنیا بهمعنای پست، دنیا بهمعنای پایینتر. دنیا از أدنی گرفته میشود و أدنی یعنی پایینتر، و مؤنث آن میشود دنییٰ. دنیا یعنی آن عالمی كه از همۀ عوالم پستتر و پایینتراست و ازحیث ارزش، بیارزشتراست. به نحوۀ تعلّق انسان، نحوۀ برخورد انسان، نحوۀ تفكّر انسان و نحوۀ نگرش انسان با آنچه در دور و بر او میگذرد میگویند دنیا. حال اگر این نحوۀ نگرش و نحوۀ برخورد، او را به سمت مبدأ و به سمت حقیقت و به سمت وحدت نزدیك كند آن دیگر دنیا نیست. اگر این نحوۀ نگرش و نحوۀ تعلّق، او را از آن مبدأ دور كند این میشود دنیا.
منظور از دنیا در لسان قرآن و پیامبر و ائمه علیهم السلام
پس این مذمّتی كه در آیات قرآن و در كلمات بزرگان و كلمات ائمّۀ هُدی صلوات الله و صلواته علیهم أجمعین نسبت به دنیا وجود دارد چیست؟ در نهجالبلاغه آنقدر راجع به دنیا مذمّت شده است. امیرالمؤمنین علیهالسّلام در نهجالبلاغه در دهها مورد دائماً میفرماید:
«دنیا از من دورشو! دنیا من تو را سه طلاقه کردم، دنیا از من كناره بگیر، دنیا به صورت شیطان به سراغ من آمد، دنیا به صورت پیرزالی خوشخط وخال به سراغ من آمد و دنیا به این كیفیت درآمد.1»
حضرت چه چیزی را میخواهند در اینجا بفرمایند؟ آیا منظور تملّك است؟ تملك که از امور دنیا نیست. آیا منظور استفاده از مواهب الهیّه است؟ استفاده از آن مواهب الهیه كه دنیا نیست.
پیغمبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم یكسوم اموالی را كه بهدست میآوردند خرج عطر و بخور و عطورات خودشان میكردند. سیدالشّهدا علیهالسّلام در این سفری كه برای كربلا میآمدند یكی از مخارج بسیار مهم آن حضرت، برافروختن عطورات و بخور دادن و عطر را در خیمهها پخش كردن بود بهطوری كه از فاصلههای بعیده آن بوی عطر خیام سیدالشّهدا به مشام میرسید. آیا اینها دنیا است؟ كجای اینها دنیا است؟! معطّر شدن و خرج اموال برای خوش عطر بودن و برای نظیف بیرون آمدن و برای ظاهری جاذب در میان مردم بروز و ظهور كردن، كجا اینها دنیا هستند؟! اینكه روش همۀ اولیاء ما و روش ائمّۀ ما بوده است.
آنچه دنیا است این است كه انسان در ارتباطش با افراد آن مبدأ را فراموش كند، این مسئله است. در ارتباطش با جوانب، خدا را كنار بگذارد. در ارتباطش با مسائل، منافع ظاهری را بر آن مصالح واقعی ترجیح بدهد، این میشود دنیا. هر قدمیكه به این سمت برداشت یك قدم در دنیا فرو رفته است، یك قدم در باتلاق فرو رفته است. به هر مقداری كه تفكّر خود را اصلاح و تصحیح كرد به همان مقدار بهسمت مبدأ و بهسمت توحید و بهسمت آن عوالم نزدیك شده است.
و این اختصاص به گروهی دون گروهی ندارد. در همۀ موارد دنیا وجود دارد؛ در ارتباط با همسایه، دنیا وجود دارد. در ارتباط با قوم و خویش، دنیا وجود دارد. انسان نسبت به قوم وخویش چه عكسالعمل و چه نظری داشته باشد؟ درصورتیكه كارهای آنها خلاف باشد بهخاطر قوم و خویش بودن امضاء كند، امّا در جای دیگر داد سخن بدهد و آن كارها را در غیر از آن موقعیت محكوم كند، این دنیا است. با رفیق خودش چون رفیق است به مماشات و چشمپوشی بگذراند، امّا اگر همین قضیه در غیر از این موقعیت پیش بیاید با تمام توان از همۀ امكانات و استعدادات خود برای كوبیدن حریف استفاده كند، این دنیا است. نسبت به جریاناتی كه برای او اتّفاق میافتد تا مادامیكه آن جریان درگیر منافع و مضارّ او است عكسالعمل نشان بدهد امّا همینكه از تحت منافع و مضارّ او بیرون آمد خود را به كناری بكشد و مهر خاموشی بر لب بزند و از مسائل كنار باشد، این دنیا است. تا وقتی كه انسان آن را نسبت به آنچه برای آیندۀ خود و برای منافع آتیۀ خود، ضروری میداند نسبت به او حساسیّت نشان بدهد امّا همینكه دید دیگر فایده ندارد آن مطالب و آن حساسیّتها را كنار بگذارد، این دنیا است!
دنیا عبارت است از كیفیّت ارتباطی كه آن ارتباط مخالف با توحید است، مخالف با حقیقت عالم وحدت است و مخالف با تحصیل رضای واقعی پروردگار است، این را می گویند دنیا.
حضرت میفرمایند: وقتی كه انسان این سه عمل را انجام داد خداوند دنیا را در نزد او پست میكند، دیگر دنیا بیارزش میشود. هر كسی میتواند خود را محك بزند و ببیند تا چهمقدار دنیا برای او بیارزش شده یا ارزشمند است، تا چقدر درقبال مسائل حساسیّت نشان میدهد.
کار شیطان، تبدیل تدریجی بینش واقعی به بینش اعتباری
همانطور كه در همین فقره حضرت توضیح میدهند شیطان و ابلیس در این جریان دخالت مستقیم دارد. شیطان میآید و این دنیا را برای انسان جلوه میدهد. آن بینش واقعی را به یك بینش اعتباری تبدیل میكند و این بینش اعتباری میآید و جایگزین بینش واقعی میشود.
تصوّر نكنید كه این ابتداءً پیدا میشود این مسئله در خیلی از موارد و در خیلی از افراد كمكم اتّفاق میافتد. آن كسی كه میخواهد نسبت به یك مسئله اقدام كند شاید اول در نظر او خدا باشد و واقعاً هم شاید قصدش خدا باشد، امّا وقتی كه وارد در آن قضیه و جریان میشود، وارد در آن محیط میشود كه حالا دیگر باید آستینها را بالا بزند و حالا باید صحبت كند و حالا باید عكسالعمل نشان بدهد، او را اینطرف میبرند، آنطرف میبرند، این مجلس دعوت میكنند، آن مجلس دعوت میكنند، افراد از هر گوشه و كنار برای او خبری میآورند، [دیگر کمکم از آن حقیقت و تحصیل رضای پروردگار دور میشود]. اگر این خبرها و این مجالس و اینطرف و آنطرف رفتنها را متوجّه نباشد، اگر گوش بهزنگ نباشد، اگر مواظب و مراقب نفس نباشد، كمكم، كمكم آن حقیقتِ تعلّقیِ او به پروردگار را كه اول بهصورت خالص و بهصورت قرب برای او حاصل شده بود، از او میگیرد و با توجّه به حفظ ظاهر و پوست، فقط آن پوسته را برای او نگه میدارد؛ مانند كُرهای كه داخل آن مملوّ از آب باشد و وقتی كه شما یك سوزن وارد آن كُره بكنید آب درون آن قطرهقطره میآید، نهاینکه یكمرتبه بیاید. چراکه اگر یكمرتبه بیاید، او یكدفعه به خود میآید که من که بودم؟! من چه شدم؟! ولی اینطور نیست بلکه شیطان میآید و قطرهقطره آن مایع درون این كره را تخلیه میكند. یك مجلس میرود و یك قطره از آن میافتد، مجلس دوم یك قطرۀ دیگر از آن میافتد، مجلس سوم میگویند که آقا، فلانكس راجع به شما در آنجا این حرف را زد، عجب! در اینجا یكدفعه میبینی ده قطره ریخت. آقا فلانكس راجع به شما در آنجا تمجید كرد و در آن سخنرانی گفت که حضرت استاد اینطور میفرمایند! در اینجا هم یكدفعه میبینید که نیم لیتر ریخت. آقا فلانكس در آنجا نسبت به شما مذمّت كرد و گفت که او چیزی نمیفهمد! میگوید: عجب، من نمیفهمم؟! خودش نمیفهمد! یكدفعه میبیند یك لیتر ریخت. كمكم، كمكم این حالتی را كه در آن موقع در نفس خود احساس تعلّق به پروردگار داشت و در آن موقع ابتداءً نوری را در دید خود احساس میكرد، از بین میرود.
همگانی بودن اغوای شیطان
ببینید مسئله دارد دقیق میشود، و این برای همۀ ما است و حالا من در توضیحات إنشاءالله عرض میكنم. این مسئله برای همۀ ما است. این پروندهای است كه برای همۀ ما باز شده است، از من گوینده تا تكتك شمای شنونده این پرونده را داریم و باید گوش بهزنگ باشید. خیال نكنید شما در این مجلس که آمدهاید کار تمام است! شیطان در همین مجلس میآید و كنارتان مینشیند. شیطان در همین مجلس عنوان بصری میآید یكییكی كنار ما مینشیند و میگوید که جلسۀ عنوان بصری آمدی؟ بهبه! بهبه! عجب توفیق پیدا كردی! ببین بقیّه كجا رفتند و تو الآن آمدی اینجا و به صحبتهای آقا گوش میدهی! یواشكی در گوش تو میگوید كه بغل آقا هم نشستم و خیال نكن فقط بغل خودت نشستم! پیش آقا هم نشستم و در آن زوایای نفسش رفتهام و خودش متوجه نیست که چه میگوید. ولی حالا فقط میگوییم: إنشاءالله خدا حفظ كند دیگر، ما غیر از این چارهای نداریم، دیگر چه كنیم؟! إنشاءالله خدا حفظ كند و إنشاءالله به نفوس اولیاء خودش ما را از این خطرات و مهالك عبور بدهد. ببینید! از راهی كه او بلد است و ما بلد نیستیم دقیق و ظریف میآید.
منع ورود در امور دنیوی بدون اتصال به ولایت
چقدر مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این مسئله را میفرمودند، چقدر در مجالس مختلف این مسئله را به صوَر مختلف بیان میكردند:
كسی كه متّصل با مقام ولایت نباشد و وارد در بعضی از امور شود کمکم، کمکم شیطان میآید و آن تعلّق (منظورم همان نور است) و آن حالت و آن وضعیت و آن موقعیت ابتدایی را از او میگیرد و بعد از این موجود، موجود دیگری درمقابل این موجود اول میسازد.
همان كارها را انجام میدهد؛ نماز میخواند، روزه میگیرد، منبر میرود، حجره را باز میكند و به مردم میرسد، امّا آن موقع چهطور بود و الآن چهطور است؟! آن موقع با چه دیدی بود و الآن با چه دیدی است؟! آنوقت میآید و یك پوسته برای انسان باقی میگذارد و انسان را به این پوسته دلخوش میكند. دائماً یكییکی با این مجلس و آن مجلس، با این حرف و آن حرف؛ مثلاً آقا در روزنامه این حرف را برای شما زدند، آقا آنجا این تبلیغ را كردند، آقا در فلان جا كتاب شما پخش شده است، آقا فلان جا تعریف از شما میکنند، دائماً یكییكی میآید، دائماً میآید و انسان دائماً دنبال حرف و دنبال نقل میرود، و این نفس هم که با یك حرف بهدنبال میرود و رها میكند و از آن موقعیت و از آن ثبات خود دور میشود.
چرا آن را رها میكنی که برود؟! چرا این حرفی را كه دیگری زده است، خودت بهدنبال حرف میروی؟! چرا خودت بهدنبال مطالب دیگران میروی؟! چرا سر جایت نمیایستی؟! چرا در همین جایی كه نشستهای توقّف نمیكنی؟! چرا فقط این را بهعنوان یك حرف نمیشنوی؟! اصلاً چرا میشنوی؟! حال كه از شنیدن آن چارهای نداری چرا به آن حرف، دل میبازی و آن ثبات خود را ازدست میدهی؟!
لزوم پرداختن به مطالب اساسی نه صَرف وقت برای حرف و نقلهای بیهوده
عرض كردم خدمت رفقا که من یك وقت در جایی بودم و شخصی از جایی آمد و گفت: «آقا من یك كتابچه آوردهام و همۀ مطالبی كه در فلان جا راجع به شما نوشتهاند در اینجا آوردهام که خدمتتان بدهم.» گفتم: همینطور پارهاش كن و در سطل بریز. گفت: «ای آقا من این همه زحمت كشیدهام مطالب را جمعآوری كردهام.» گفتم: بنده اصلاً نمیخواهم بشنوم! بعد دیدم خیلی متأثّر است، گفتم: آقا حقیقت قضیّه را به شما بگویم؟ تمام این مطالبی كه شما گفتید در بنده موجود است، حالا چه می فرمایید؟ بنده همۀ این مطالب را تصدیق میكنم! دیگر چه میخواهید به من بدهید؟! گفتم: بلند شو برو و آنها در رودخانه بریز، و اصلاً برای چه میخواهی به من نشان بدهی؟ چرا من فكر خودم را مشغول این مطالب کنم؟! واقعاً اینطور است.
واقعاً عجیب است كه چطور شیطان میآید و حقائق را برای انسان عوضی جلوه میدهد و تغییر میدهد. میآید و میگوید: آقا مسئله در اختیار شما است! آقا شما مسئولیت فلان قضیه را داری! آقا شما متعهد هستید و باید بدانید چه جریانی دارد میگذرد و تا ندانید که نمیتوانید تصمیم بگیرید! باید بدانید که چه مطالبی دارد میگذرد تااینكه بتوانید صحبت كنید و حرف بزنید، تااینكه بتوانید بنویسید، تااینكه بتوانید تصمیم لازم را بگیرید! تا از جریانات خبر نداشته باشید كه نمیتوانید تصمیم صحیح و مناسب را درقبال مسئله بگیرید! ببینید! حرفش هم خیلی خوب است، خیلی هم جاذب است. هم حرفش جاذب است و هم ملائم با نفس است. تا كسی چیزی میگوید، میگوید که: «بده ببینم راجع به من چه گفتند تا بروم چهكارشان كنم! اینگونه میگویند، عَجَب! حالا ما هم چیزی مینویسیم. پس این را گفتند و حالا ما هم مقابلشان میآییم!» این میگوید و آن میگوید و این میشود همین اوضاع، یكی من و یكی آن، یكی آن و یكی این. آقا خدا كجا رفت؟! واین آن چیزی نیست كه انسان بخواهد دنبال آن برود. ما مطالب خیلی مهمتری داریم كه باید پیگیری كنیم و بهدنبالش برویم. نیاییم وقت خودمان را صرف این مسائل بكنیم.
کار شیطان، تبدیل ربط و نور انسان به یک تعلق دنیوی با حفظ صورت ظاهری
شیطان میآید و این موقعیت و این مسئله و این حقیقتی را كه در ذهن بوده است به یك صورت دیگری جلوه میدهد ولی همین صورت ظاهری آن را حفظ میكند. صورتِ بهدنبال خدا رفتن، تبلیغ دین را كردن، احساس وظیفه كردن، احساس تكلیف كردن، جملات قشنگ و جاذب، اینها را حفظ میكند ولی یكیك آن قطرات همینطوری از آن كُره میریزد. یكمرتبه انسان میبیند عجب! این كرهای كه در دست او بود و دو كیلو، سه كیلو وزنش بود، الآن در دستش به اندازۀ دو گرم وزن دارد، سه گرم وزن دارد، یك سیر وزن دارد، نیم كیلو وزن دارد. كمكم حالتش با قضایا عوض میشود. اگر قبل از اینكه این موقعیت را پیدا كند میگفتند که آقا شاید شما به این وضعیت نرسید، میگفت: نرسیدم كه نرسیدم. ولی الآن دیگر نمیگوید: نرسیدم كه نرسیدم، و در عوض هزار و صد تلفن به اینطرف و آنطرف میزند تااینكه وضعیت خودش را نگه دارد. چه تغییری پیدا شد؟ چه فكری آمد و جایگزین آن فكر قبلی شد؟ قضیه چه شد؟ او این بود؛ آن نور و آن ربط و آن تعلّق ابتدایی جایش را به یك تعلّق دنیوی داد. صورت را برای ما نگه میدارد، آن پوسته را برای ما نگه میدارد ولی آن حقیقت را تهی میكند و دیگر میبینی که نیست. دیگر میبینی آن حال اوّل را نداریم، دیگر در كارها آن خلوص اوّل را نداریم، دیگر آن تعلّق و ربط را در آنها نداریم. آن موقعیت تغییر پیدا میكند و عوض میشود و آن وقت مصداق این آیۀ شریفه است:
﴿ذَرۡهُمۡ يَأۡكُلُواْ وَيَتَمَتَّعُواْ وَيُلۡهِهِمُ ٱلۡأَمَلُ فَسَوۡفَ يَعۡلَمُونَ﴾1؛ «ای رسول ما، این مردم را رها كن و بگذار اینها دنبال أكل و شربشان بروند، بگذار دنبال تمتّعاتشان بروند.»
بگذار اینها بروند و این أمل و آرزوها و این خواستها، آنها را سر در گریبانِ خودشان بكند. ﴿يُلۡهِهِم﴾؛ یعنی در خودشان به لهو در بیاورد. لهو كه از آن حقیقت تهی است، لهو كه از آن باطن تهی است. بگذار اینها به خودشان بپردازند. ﴿فَسَوۡفَ يَعۡلَمُونَ﴾؛ «بعداً میفهمند.» الآن گیج هستند.
لزوم تفکر و ارزیابی موقعیتهای مختلف
الآن میگوید: «برای خدا»، ولی مجال تفكّر را به خود نمیدهد. نمیآید گوشۀ اتاق بنشیند و چراغ را هم خاموش كند، در را هم ببندد، به زن و بچه هم بگوید که یك ساعت اینجا نیایید، كسی هم در نزند و بنشیند فكر كند، خودش و كلاه خودش را قاضی كند، به وجدان خودش برگردد، یكیك خودش را جای دیگران و دیگران را جای خودش بگذارد، موقعیت خودش را با موقعیت پنج سال گذشته مقایسه كند. او نمیآید این كار را انجام بدهد بلكه خودش را به دست حوادث رها میكند و میسپارد. امروز این میآید و میگیرد، فردا آن میآید و میگیرد، پسفردا دیگری میآید و میگیرد. آن میآید و میگوید: حاج آقا، آن میآید و میگوید: حاج آقا، این میآید و در ماشین را برای او باز میكند، آن میآید و برای او چه میكنند. و اینها سپردن است! آدم زرنگ تا میخواهند در ماشین را باز كنند میگوید که در را ببند. آدم زرنگ تا میخواهد دو نفر همراهش بیفتند، میگوید که آقا اگر كاری دارید بفرمایید وگرنه من تنها میروم.
زیارت بهدور از هیاهو و سلام و صلوات اطرافیان
یك روز وارد حرم علی بن موسی الرّضا علیهماالسّلام شدم و دیدم مردم را هُل میدهند، كنار عتبه بودم و داشتم در را میبوسیدم كه وارد حرم بشوم. یك نفر ما را هُل داد بهنحویکه یك متر جلو رفتیم. برگشتم و دیدم آقایی دارد میآید و مردم دور او هستند و عقبگرد و پسگرد میکنند. گفتم: چه خبر است آقا؟! ـ خود ایشان هم داشت میشنید. ـ در حرم امام رضا جای این حرفها نیست، عقبگرد و جلوگرد نداریم. یكدفعه همه تعجّب كردند و ایستادند. به ایشان رو كردم و گفتم: انسان اینطوری حرم نمیآید. شما بفرمایید كنار و این آقا هم راضی نیستند كه با ایشان به این كیفیت حرم بیایند! آنوقت بعضی افراد میآیند درحالیکه پشتش را به امام رضا كرده تا در حرم از ایشان عكس بیندازند. التفات میکنید! این قضیه چهطور میشود؟ اگر میخواهی حرم بیایی عبا را روی سرت بكش و كسی هم تو را نشناسد. اگر نصف شب نمیتوانی بیایی صبح بینالطّلوعین بیا. یا اگر آن موقع هم نمیتوانی و حالت مساعد نیست، بدون اینكه به كسی وقت آمدنت را اطّلاع بدهی به زیارت بیا. بعد هم در حرم مینشیند و افراد دور ایشان میآیند و در حرم مینشینند و پشتشان را به امام رضا میكنند! یك كلام بگو که بلند شوید بروید و با كسی شوخی نداریم. شما در حرم امام رضا و این دستگاه و اینگونه رفتارها؟! اگر نمیتوانید نیایید. اگر در یك موقعیت دیگر میتوانی بیا.
خدا مرحوم آقا شیخ مرتضی حائری را رحمت كند، استاد بنده در فقه بودند. ایشان خیلی مشهد مشرّف میشدند هر دو هفته یكبار مشرف میشدند. روز پنجشنبه حوزه تعطیل بود. ایشان عصر چهارشنبه میآمدند و اتوبوس سوار میشدند و از قم برای پابوسی امام رضا علیهالسّلام میرفتند و بعد شب جمعه را در آنجا بودند. ایشان میفرمودند:
من وقتی كه آنجا میروم افراد من را میشناسند و من نصف شب میروم و عبا هم روی سرم میكشم، مردم خیال میكنند یك آقایی آمده است اصلاً هم كه نمیشناسند.
عبا را بر سرش كشیده است و میآمدند و در حرم می نشستند. صبح جمعه دوباره سوار اتوبوس میشدند و به قم برمیگشتند كه به درس روز شنبه برسند.
حضور شیطان حتی در اماکن مقدسه
انسان میتواند به یك نحو دیگری انجام بدهد. آنوقت این چه میشود؟ میگویند که این قسم بهتر است، مردم این قسم استقبال میكنند، مردم به این قسم رو میآورند، مردم به افراد مُبَرَّز توجّه میكنند، چه اشكال دارد كه به این كیفیّت باشد؟! این هم خودش یك تبلیغ است. انسان که با این كیفیّت در اجتماع حركت كند، زن و مرد در خیابان تماشا میكنند و میگویند که بهبه! چهرۀ نورانی دارد؛ و افراد هم که بهدنبال اینها هستند. آنوقت این امام رضا برمیگردد. آنوقت انسان میخواهد بیاید امام رضا را زیارت كند، یكدفعه میآید شیطان را به جای امام رضا زیارت میكند. یعنی در آن ضریح به جای امام رضا، شیطان نشسته است و انسان او را زیارت میكند!
شما خیال میكنی كه در حرم امام رضا شیطان نیست؟ پس اینها كه جیب مردم را در حرم میزنند، در كجا میزنند؟ آنجا هم شیطان هست، همه جا هست. در مسجدالحرام هم شیطان هست، در حرم امام رضا هم شیطان هست، در كربلا هم شیطان هست، در نجف هم شیطان هست، همه جا هست. میبینید دیگر چه مسائلی در اینجاها هست. شیطان رفته و در همه جا سفرهاش را انداخته است، و میگوید که بیایید و بر سر سفرۀ من بنشینید و بر سر سفرۀ امام رضا علیهالسّلام نروید بنشینید، سر سفرۀ امام زمان علیهالسّلام نروید بنشینید، ببینید سفرۀ من چه قشنگ است، چقدر توجّه میكنند، مردم چه سلام و صلواتی میفرستند.
حکایاتی از تفاوت دیدگاه انسان موحد و غیر موحد
یك روز با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ برای دیدن شخصی به جایی رفتیم. آن شخصی كه برای دیدن ایشان رفته بودیم ماشین فرستاده بود. در موقع مراجعت یكمرتبه آمدند پیاده شدند كه در را باز كنند. یكمرتبه آقا گفتند: «سرجایتان بنشینید! ما خودمان در را باز میكنیم»، بعد هم ایشان در را باز كردند. فرمودند: «از جای خود تكان نخورید»، هم به راننده گفتند و هم به آن شخص که ما خودمان پیاده میشویم. نهاینكه ایشان بخواهد تصنّع كنند، بلکه ذاتش بر آن فطرت باقی مانده است، ذاتش بر آن حقیقت باقی مانده است، ذاتش به همان مسئلۀ توحید و به همان كیفیّت باقی مانده است. میخواهد بگوید كه اینها برای انسان شرف نمیآورد، اینها برای انسان افتخار نمیآورد. اگر دو دفعه آمدند برای من در را باز كردند و دفعۀ سوم نیامدند یكدفعه یك چیزی در ذهن من خطور میكند که این دفعه نیامد در را باز کنند! تا خطور میكند نسبت به او یك حالتی ایجاد میكند که این حالت اول نبود. آقاجان، دست داری در را باز كن! حالا هر كسی هستی.
یك وقت در مجلسی در طهران بودیم، در همان زمان شاه بود و صحبت از وظیفه و تكالیف شد. یكی از آقایان كه به رحمت خدا رفته است و یك شخص خیلی معروفی هم بود گفت:
من یك وقت خدمت آیةالله گلپایگانی بودم (آن زمان مرحوم آیةالله گلپایگانی حیات داشتند) و به ایشان گفتم: آقا مشكل ما در اینجا مشكل نبودن امام علیهالسّلام است، اگر ما امام داشتیم وظیفۀ خود را از ایشان میپرسیدیم. ما الآن چه كنیم؟! كجا برویم؟! چه نوع تبلیغی بكنیم؟!
ایشان خیلی خوش صحبت و حرّاف بود و مطالب را هم خیلی قشنگ بیان میكرد درحالیكه ما اطّلاع داشتیم که تمام كارهایی را كه انجام میگرفت، اگر نگوییم تمام، اكثر فعالیتها و سخنرانیها و كیفیّت تبلیغ ایشان همه بر اساس نفس بود! شما نمیخواهد به امام زمان برسید؛ آیا فلان كار را انجام دادن و یك نفر را از یك جا بیرون كردن و سر جای او آمدن، دستور امام زمان است؟! آیا نماز را قضا كردن هم جزء دستور امام زمان است؟! آیا مردم را از یك مجلس به مجلس دیگر بردن هم جزء دستور امام زمان است؟!
ایشان دوجا منبر میرفت و صحبت میكرد. مطلب را بیان میكرد، یك صحبتی را میكرد و یك مقدار از صحبت را برای مجلس دیگرش باقی میگذاشت و میگفت: «تتمّه را در آن مجلس دیگر خواهیم گفت». آنوقت مجلس برای آن واعظی كه بعد از او میآمد خلوت میشد.
ببینید شیطان كار خودش را قشنگ و خوب بلد است و خوب میتواند بیاید و مسائل را مطرح كند! حالا آیا شما درد غیبت امام زمان را داری؟! چه كسی را داری گول میزنی؟! چه شخصی را داریم فریب میدهیم؟! ما چه كسی را داریم گول میزنیم؟! ما خیال نكنیم حالا خود ما هم كه در اینجا آمدیم و در همین مجلس آمدیم، از دستبُرد شیطان دور هستیم، تصور نكنید! تكتك افرادی كه در اینجا نشستهاند از من گوینده تا دوستان و رفقای شنونده، نسبت به تكالیف الهی مورد مؤاخذه و مورد عقاب واقع میشوند.
هدف از شرکت در مجالس، عمل به تکلیف و سرسپردن به مكتب اولیاء الهی
جلسۀ عنوان بصری برای این است كه من و شما به تكالیفمان عمل كنیم. اگر قرار باشد كه اینجا بیاییم و دلمان را خوش كنیم كه آمدیم جلسۀ آقا شركت كردیم و مطالب آقا را شنیدیم، بدانیم كه كلاه ما پس معركه است، بیخود آمدیم، این حرفها نیست! اینجا بیاییم امّا پای حرفی را كه به مردم زدیم نایستیم، صد سال این جلسه نباید بیایید! اینجا بیاییم و به تعهداتی كه به مردم دادیم عمل نكنیم، برای چه بیاییم؟! فایدهای ندارد. شیطان میآید از همین جلسۀ عنوان بصری بر ما نفوذ میكند. ما دیگر در این جلسه میرویم و به كسی كاری نداریم، ما در این جلسه میرویم و هر كاری كه دلمان میخواهد انجام میدهیم. ما در این جلسه میرویم و هر ارتباطی كه بخواهیم با رفیقمان برقرار میكنیم، ما در این جلسه میرویم و به هر نحوی كه میخواهیم در محیط زندگی خودمان و محیط زن و بچّهمان هر اخلاقی را كه میخواهیم انجام میدهیم. نه آقا! این حرفها نیست.
آمدن در اینجا بهمعنای سرسپردن به مكتب اولیاء الهی است نه بهمعنای لاابالیگری و بهمعنای بیاعتنایی به همۀ ارزشها و پشتپازدن به همۀ مبانی و به همۀ اصولی كه آن بزرگان برای احیای این اصول، عمر خودشان را گذاشتند، حیات خودشان را گذاشتند و زندگی خودشان را گذاشتند؛ این است مسئله!
اینجا میآییم امّا قولی كه به رفیق دادیم که اگر این كار انجام شود ما این كار را انجام میدهیم، ولی زیرش میزنیم. گفتیم ولی الآن نمیكنیم. بیخود نمیكنی! غلط میكنی! این حرفها چیست؟! شیطان در تمام زوایای وجود ما به هر كیفیتی و به هر طوری نفوذ میکند ما باید مواظب باشیم، ما باید بهدنبال این مطلب باشیم. بارها شده است که این قضیه برای خود من پیش آمده است. خود من كه دارم این حرف را میزنم عمل میكنم یا نمیكنم؟ میگویم: حالا من عمل نمیكنم ولی چند نفر از رفقا و دوستان هستند که اینها مستعدند و خداوند به اینها توفیق داده است، اقّلاً اینها مطالب را بشنوند و اینها این مطالب را عمل كنند. و ما نباید تصوّر كنیم كه این قضیّه در راه حق وجود ندارد، در خود مسیر حقّ از همان مبانی حقّ جلو میآید، از همان جا جلو میآید.
یكدفعه من خدمت رفقا عرض كردم؛ سابق بهواسطۀ بعضی از جریاناتی كه اتّفاق افتاده بود ما طبعاً درگیر بودیم و مطالبی را مطرح میكردیم و درست هم مطرح میكردیم و درست هم بوده و الآن هم بر این اساس ما پایبند هستیم. مطالب، مطالب صحیحی بوده است، الآن هم روی آن مطالب هستیم. بعد ما همینطور مطلب را بیان میكردیم و به یك جا رسیدیم و احساس كردم که همه قضیه را فهمیدند. اگر قرار بود مطلب به گوش كسی برسد دیگر تا به حال رسیده است و اگر قرار بود مسئلهای را بفهمند فهمیدند.
حتّی یك روز من به یك شخص گفتم: اگر من در این مدت چهار سال در گوشِ درازگوش این مطالب را میگفتم تا به حال آدم شده بود! حتّی به این مقدار مسئله روشن و شفاف و واضح بیان شده بود. بعد من به این نكته رسیدم، به یك جا رسیدم و دیدم دیگر بعد از این، گفتن این مطالب چه فایدهای دارد؟! چه نتیجهای دارد؟! حرف را که زدیم و اگر قضیهای بود گفتیم. حالا یك شخص ذهنیّت خود را برگرداننده است و پنبه در گوش خود كرده است، این را دیگر چه باید كرد؟! دودوتا را میگوید: هشت تا! دیگر چه باید كرد؟! اینجا دیگر مسئله فایدهای ندارد.
ارادۀ باطل و سوء در کلام و مجالسِ بهظاهر حق
در همین حین من یك شب مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را خواب دیدم و جریانی پیش آمد كه خیال میكنم خدمت رفقا بالإجمال گفتم كه ایشان به من فرمودند: «هر شخصی تحمّل شنیدنِ مطالب حقّ را ندارد، دیگر دهانت را ببند.» تمام شد و دیگر از این به بعدش شد دنیا. خیال میكردیم تا آن موقع مثلاً چیزی هست و خیال میكردیم برای خدا است. دیدم از این به بعدش دیگر دنیا است، از این به بعدش دیگر تصفیه حساب است، از این به بعدش دیگر كوبیدنِ حریف است، از این به بعدش دیگر درگیریهای نفسانی است و اینجا دیگر باید توقّف كرد. حقّ، حقّ است تا وقتی كه بوی الهی و رحمانی بدهد امّا اگر حقّ از آن حقیقت خودش كه انتساب به پروردگار است، جدا شد دیگر در آنجا حقّ نیست، بلکه فقط كلمات حقّ است.
آن شخص که نسبت به فرمایش امیرالمؤمنین علیهالسّلام بلند شد و گفت: «لا حُكمَ الّا لله»، حضرت فرمودند: «كَلمةُ حقٍّ یُرادُ بِهَا الباطِل»1. حرف، حرف حقّ است، «لا حُكمَ الّا لله» حكم اختصاص به خدا دارد، او باید برای انسان تعیین تكلیف بكند، او باید برای انسان آمر و ناهی تعیین كند، او باید مطالب را در اختیار انسان بگذارد و انسان اطاعت بكند. حضرت فرمودند: «كلمةُ حقّ یُرادُ بها الباطِل»، این مسكین نمیداند كه منِ علی برای احقاق همین یك مسئله است كه شب و روزم را دور از محیط خانواده سپری میكنم. برای احقاق همین مسئله است كه پیمودنِ بوادی و بیابانها و رنجها و شمشیر زدنها و زخمها را بر بدن خودم و در آخر، شمشیر را بر فرق خودم تحمّل میكنم. او نمیداند و خیال كرده است که من هم مثل معاویه هستم، او خیال كرده است من هم مثل عمروعاص هستم. من برای احقاق این مسئله دارم که جانم را میدهم، زندگیام را دارم فدا میكنم كه باید همیشه حقّ را با انتساب به مبدأ پیش برد نه بدون انتساب که این میشود معاویه، مسئله این است!
و خیال نكنید این مسئله برای ما هم نبوده است. بنده بعد از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در اینجا اعتراف میكنم و صریحاً میگویم که بعضی از افراد و منتسبین به ما بودند كه از حقّ برای احیاء نفس استفاده كردند، احیاء نفس نه احیاء حق! برای تصفیه حساب آمدند و حقّ را اعمال كردند. برای رسیدن به منافع و مطامع دنیوی آمدند و این كار را انجام دادند. از منتسبین به خود ما بودند، از رفقای خود ما بودند! افراد را با كلمات زیبنده و جاذب بهدنبال هوای خودشان به اینطرف و آنطرف میكشاندند. ولی قضیّه و تمام این حركات فقط بر مدار نفس دور میزد، نفس بود!
در قضیهای كه در مشهد اتّفاق افتاد؛ ما به آنجا رفتیم و خبر نداشتیم مسئله چه میخواهد بشود. وقتی که رفتیم در همان فرودگاه كه آمدیم یكدفعه دیدیم دو نفر در فرودگاه به استقبال آمدند و گفتند: «حضرت آقا رفقا و دوستان در جایی اجتماع دارند و مایلند كه ظهر در خدمت شما باشیم!» من گفتم: من هنوز والده را ندیدهام و خلاف است قبل از اینكه والده را ببینم جایی بیایم. دوباره چند قدم رفتیم و گفتند: «اگر عنایت بفرمایید و رفقا را شاد بفرمایید.» یك نگاه كردم و گفتم: بنده این عنایت را نمیخواهم بفرمایم، تمام شد. آیا داری من را دور می زنی؟! ما همۀ این كتابها را روی طاقچه گذاشتیم! ما پیش كسی بودیم كه اگر یك هزارم فهمیده باشیم اقلاً این مسائل را میفهمیم ـ این را كه میگویم نمیخواهم در حقّ مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ اغراق كنم واقعاً میگویم ـ و حالا دیگر مسائل دیگر را نمیگویم. ما آنجا رفتیم و بعد دیدیم که مسئله به چه صورت بوده است. بهعنوان دفاع از شخص بنده و بهعنوان دفاع از فردی كه درمقابل یك جریان دیگر قرار گرفته است [برنامهریزی کردهاند که] این كار را بكنیم، آن كار را بكنیم، این آقا آمد بلند نشویم، این آقا آمد بلند شویم. البته همۀ برنامهها بههم خورد، امّا قضیه در اینجا چیست؟ قضیّه نفس است که برای چه كسی بلند شویم و برای چه كسی بلند نشویم.
یك نفر از دوستانی كه از این جریان اطّلاع نداشت و من نسبت به حال او اعتماد داشتم و دارم، آن شب در خواب میبیند که مرحوم آقا عصبانی آمدند و کنار در ایستادند و فرمودند: «چرا شما این منزل را به این قاذورات آلوده میكنید؟!» تمام صحن منزل از أجنّه پر شده بود. التفات میکنید! درحالیکه این مجلس باید مجلسی باشد كه در آن ذكر سیدالشّهدا باشد، مجلسی كه باید با رفتن در این مجلس انسان خود را نزدیك كند.
من در آن موقع میدیدم كه جریان، جریان نفسانی است. آمدم در مقابلش ایستادم ولی برنتافتند! تمام شد، رودربایستی با كسی نیست. اگر جلوی آن گرفته نشود فردا قدم بعدی برداشته میشود، پسفردا قدم بعدی برداشته میشود و بعد انسان ملعبه میشود، این میشود دنیا. شما که دارید از حقّ دفاع میكنید چرا وقتی كه من این مطلب را میگویم گوش نمیدهید؟! مگر شما من را قبول ندارید؟! چرا دروغ میگویید؟! من را قبول دارید دیگر، بسیار خوب اصلاً بنده امام پانزدهم هستم، امام پانزدهم كه نداریم نعوذبالله! ما دوازده امام داریم، امام قلاّبی همین است دیگر که میشود امام پانزدهم. حالا بنده امام پانزدهم هستم! من میگویم: این كار را بكنید. چرا نمیكنید؟! من كه میگویم: این كار را بكن، چرا نمیكنید؟! نه، آقا یك ظاهری دارند و یك باطنی دارند. ظاهر اینطور است و باطن اینطور است. حالا تو باطن آقا را میفهمی؟! چه شد؟! بنده خودم باطن خودم را نفهمیدم، تو فهمیدی؟ فرمول هم قشنگ دستِ همه هست. اینطرفش میكنیم، آنطرفش میكنیم، اینطور توجیه میكنیم، آنطور تأویل میكنیم. قشنگ، خوب میآییم و خلقی را گمراه میكنیم و خلقی را به باد میدهیم و هم برای خود و هم برای دیگران زحمت بهوجود میآوریم.
خب ببینید این یك مسئله و قضیهای است که در همان زمان سابق، به بنده و به اطرافیان برمیگشت. امّا وقتی كه ما نگاه كنیم میبینیم كه راه حقّ نیازی به اینگونه مسائل ندارد، نیازی به اینگونه كارها ندارد، نیازی به لشكركشی ندارد. كسی كه حقّ را دارد، این حقّ را مانند ناموس برای خودش نگه میدارد نهاینكه بلند شود بیاید اینطرف و آنطرف داد و بیداد راه بیندازد. مگر اینكه تكلیف اقتضاء بكند كه آن حسابی دیگر دارد و آن موقع حسابش فرق میكند.
لذا در ارتباط با این مسئله داریم که «هَانَ عَلیه الدّنیا» اگر انسان این مطلب را فهمید آسان میشود. دیگر اگر بگویند که آقا برای شما این مطلب را گفتند، میخندد! آقا برای شما در آن مجلس این حرف را زدند، خندهای میكند! ـ بفرمایید قدری تنوّعی هست. بالأخره برای هضم غذا خوب است اگر وقت بود!! ـ آقا این حرف را آنجا زدند، این حرف را اینجا زدند. شما چه داری میگویی؟! مسئله برای ما مثل نقش بر دیوار همینطور دارد به گوش ما میخورد و در گوشمان هم نمیرود. حتّی از این پردۀ صماخ تجاوز نمیكند كه وارد سیستم عصبی مغز و این طرف مغز و آن طرف مغز و چپ و راست شود، اصلاً از این پردۀ صماخ تجاوز نمیكند.
امّا اگر انسان بخواهد در این مسائل فرو برود؛ امروز این را میبیند، فردا آن را میبیند، اینجا تلفن میكند، آنجا تلفن میزند، اینجا آهسته افراد را صدا میزند، آنجا افراد را در خانهاش صدا میزند، این حرف را به او بگو و آن حرف را به او نزن، یك آش شلهقلمكاری درست میكند كه عمرش را بر همین مسائل و درگیری و فكر میگذراند. خواب هم كه میبیند، خوابِ زد و بند میبیند. هم در بیداری و هم در خواب درگیر است. نماز میخواند میبیند این نماز دیگر این حقیقت را ندارد، خلافش هم پیدا شد.
در یك جلسۀ دیگر كه ما در آنجا بودیم عكس این قضیّه پیدا شد. من در آن مجلس شركت كرده بودم. دیدم عجب! آیا این مجلس، مجلس سیدالشّهدا است و مجلس اربعین است؟! امّا چرا نور ندارد؟! چرا تاریك است؟! این مجلسی است كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سالیان سال اینجا نشسته است و برای مردم صحبت كرده است و جلساتی در اینجا بوده است. چون که نیّت، خراب میكند؛ وقتی نیّت، نیّت الهی نشد جوّ را برمیگرداند، نور را از این اتاق و از این فضا بیرون میآورد و وقتی نور رفت ظلمت به جای آن میآید. تمام حركات اینها مانند این افرادی است كه خیمهشببازی میكنند و یك چیزهایی درست میكنند مثل مجسّمههایی که دستشان را بالا میبرند و سرشان را تكان میدهند و صحبت میكنند، و این بچهها خیال میكنند که این عروسك و مجسّمه است که حرکت میکند. سَكَنات آنها عین این تئاتر و مثل حركات خیمهشببازی است!
چون روح سیدالشّهدا علیهالسّلام در این مجلس وجود ندارد. یا باید امام حسین در مجلس باشد یا باید شیطان باشد، حدّ ثالثی وجود ندارد. اگر امام حسین بیرون رفت او میآید، اگرشیطان بیرون رفت امام حسین میآید. این میشود دنیا و این هم برای همه هست.
خیال نكنید دنیا فقط برای افراد خاصی است، اتّفاقاً شیطان شمشیر خود و دندان خود را برای افرادی كه بهدنبال حقّ میروند تیزتر كرده است. این مردم كه دیگر راحت هستند و هنوز شیطان نگفته خودشان جلوجلو میروند. میگوید که صبر كن به شما برسم، خیلی تند میروید، ما به پایتان نمیرسیم! امّا آن شمشیر را از رو برای افرادی بسته است كه اینها میخواهند بفهمند قضیّه چیست، اینها میخواهند بفهمند درد كجا است، اینها میخواهند بفهمند مشكل كجا است، برای اینها شمشیر را تیز كرده است!
إنشاءالله در جلسات بعد چارهاش را هم عرض میكنیم كه اینطور خیال نكنید كه حالا چاره ندارد، نه، چنان به راحتی میتوانید گردن این بزرگوار را بزنید كه دیگر بلند نشود و دیگر نتواند تکان بخورد؛ منتها به حول و قوۀ خدا و مهم این مسئله است.
امام صادق اول فرمود: «اذا أكرَمَ الله»، این آن نكتهای است كه باید در جلسات بعد نسبت به این قضیّه توضیح بدهیم. إنشاءالله امیدواریم كه خیلی وقت نگرفته باشیم و رفقا از ما ملول نشده باشند.
امیدواریم كه خداوند ما را در صراط خودش همیشه پایدار و ثابت بدارد؛ اعمال و رفتار ما را با توجّه به رضای خودش امضاء كند؛ و همۀ ما را از آنچه موجب اعوجاج طریق است محفوظ بدارد؛ سایۀ امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف را بر سر ما مستدام بدارد؛ ما را از منتظرین واقعی و ذابّین از حرم او قرار بدهد؛ و ما را در دنیا از زیارت و در آخرت از شفاعتش محروم نفرماید.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد