پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهکثرت طلبی وفخر فروشی
تاریخ 1425/05/29
توضیحات
پرهيز ازتفاخر و تكاثر در امور . شرح فقره: فإذا اكرم اللَه العبدَ.... و لا يطلب الدنيا تکاثراّ و تفاخراً. 1 توضيحي راجع به معناي فخر و تفاخر و معناي كثرت و تكاثر. 2 در اين فقرۀ شريفه آنچه مد نظر امام صادق عليه السلام ميباشد و افراد را نسبت به آن تنبه و تذكر ميدهند مسأله تفاخر و تكاثر ميباشد نه فخر و كثرت. 3 امام صادق عليه السلام تحقق سه امر در وجود انسان را سبب سهل و آسان شدن دنيا و مسائل آن براي افراد بيان ميكنند. 4 ذكر حكايتي از مرحوم حاج آقا معين شيرازي بر خلوص نيت ايشان. 5 مشاهدۀ كاروان اهل بيت عليهم السلام در مسير دروازه شام و جريانات آن توسط مرحوم حاج هادي ابهري. 6 درخواست موعظه مرحوم حاج آقا معين شيرازي از مرحوم حاج هادي ابهري و بيان سه مطلب توسط ايشان. 7 ذكر حكايتي از مرحوم حاج آقا معين شيرازي در حيرت و سرگشتگي ايشان نسبت به موقعيت و جايگاه مرحوم حداد رضوان اللَه عليه و سهل و آسان بودن دنيا و مسائل آن براي مرحوم حداد. 8 بيان برخي از مطالب كه ذكر آنها در هنگام تناول نعمات الهي خلاف مسأله شكرگزاري و ادب در قبال پروردگار متعال ميباشد. 9 بيان نظر و ديدگاه مكاتب مادي و ماترياليستي نسبت به جايگاه انسان و وظائف او و مقايسۀ آن با ديدگاه و بينش الهي نسبت به انسان. 10 در فلسفه الهي محوريت حركت افراد بر اساس تطبيق رفتار و اعمال و كردار خود در راستاي رضايت پروردگار متعال ميباشد. 11 مرز ميان تفاخر و تكاثر با اقتصاد در امور به معناي اعتدال در هر مرتبه از مراتب فعل و عمل چه ميباشد؟ 12 سلوك بسمت پروردگار متعال عبارتست از حركت عقلاني كه پايه و ركن آن بر اساس عقل و منطق و رضايت پروردگار متعال استوار گرديده است. 13 بيان دو معنا از دنيا بر اساس اصطلاحات وارده از شرع. 14 توضيحي راجع به جايگاه عالم دنيا در نظام عالم خلقت و نسبت او با ساير عوالم. 15 بيان يكي از اسرار الهي در ارتباط با علت تمرّد و عدم سجدۀ شيطان بر انسان. 16 ذكر روايتي از امام باقر عليه السلام مبني بر ضيق و وسعت ناچيز عالم دنيا نسبت به عالم مثال و عالم مثال نسبت به عالم ملكوت. 17 تفسير آيۀ5 از سورۀ مباركه ملك:( وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطينِ...) 18 مراد از دنيا كه مورد نكوهش و مذمّت قرآن كريم و اولياء الهي قرار گرفته است چه ميباشد؟ 19 تنها مكان و محلي ك
هو العلیم
مذموم بودن تفاخر و تکاثر
شرح حدیث عنوان بصری ـ کثرتطلبی و فخر فروشی ـ جلسه 105
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذباللَه من الشيطان الرجيم
بسم اللَه الرحمن الرحيم
وصلّى اللَه على سيّدنا و نبيّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّيّبين الطّاهرين و اللّعنة على أعدائهم أجمعين
امام صادق علیهالسّلام پس از این فقره که میفرمایند: «فَإذَا أكرَمَ اللَهُ العَبدَ بِهذهِ الثّلاثةِ هَانَ عَلیهِ الدّنیا و إبلیسُ و الخَلقُ»، میفرمایند: «وَ لَایطلُبُ الدُّنیا تَكاثرًا و تَفَاخُرًا؛1 دنیا را برای تفاخر و تكاثر نمیطلبد، بهدنبال دنیا برای تفاخر نمیرود و در دنیا برای تکاثر بهدنبال چیزی نمیگردد.»
فخر یعنی ارزشهای انسانی و کمالی
یك مسئلهای است به نام فخر و یك مطلبی است به نام تفاخر. یك مطلبی است به نام كثرت و یك مطلبی است به اسم تكاثر. فخر یعنی مایۀ مباهات؛ هر چیزی كه موجب مباهات و برتری بشود، آن فخر است. علم و معرفت برای انسان فخر است. عطوفت و رحمت و نوعدوستی، مهارت و تخصّص برای انسان فخر است و اموری كه از نقطهنظر ارزش كمالی برای یك شخص مایۀ مباهات است. امّا فرض کنید که آیا ثروت مایۀ مباهات و فخر است؟ نهخیر، مایۀ مباهات نیست. شخصیّت مایۀ مباهات است؟ نهخیر. انتساب به یك بزرگ و یك شخصّیت اجتماعی مایۀ مباهات است؟ نهخیر، مایۀ مباهات نیست. ریاست مایۀ مباهات است؟ ابداً. موقعیت اجتماعی مایۀ مباهات است؟ خیر. پس فخر یعنی امری كه خودش فیحدّنفسه برای یك فرد موجب مباهات است و باید دارای ارزش كمالی و ارزش انسانی باشد.
تفاخر یعنی فخر فروختن به دیگران
تفاخر یعنی به دیگران فخرفروختن، اظهار كردن این مایۀ مباهات. فرض كنیم که شخصی علم دارد، این علم فیحدّنفسه یعنی در درون خودش برای خودش مایۀ مباهات است. وقتی که شخصی نسبت به یك مسئله اطّلاع دارد با دیگران تفاوت میكند، اینكه قابل انكار نیست. پس وجود چنین حقیقتی در نفس انسان مایۀ مباهات است، امّا اگر انسان این را به دیگران اظهار كند این میشود تفاخر.
جود و سخاوت و بخشش فیحدّنفسه مایۀ مباهات است. اگر شخصی جواد است، سخی است، اهل انفاق و ایثار است، این كارِ خیلی پسندیدهای است. و وجود نازلۀ صفت پروردگار و مظهر صفت جود و سخاوت و اعطاء پروردگار است و خیلی هم ممدوح و پسندیده است و این صفت فیحدّنفسه در همۀ شرایع بهعنوان یك صفت كمالی برای فرد محسوب میشود. حالا اگر انسان این را به دیگران اظهار كند؛ مثلاً بگوید: من دیروز اینقدر پول دادم، اینقدر به فقیر كمك كردم، این مبلغ را به فلان شخص دادم، در فلان جا فلان كار را انجام دادم، اگر بخواهد اظهار بكند، این میشود تفاخر.
كثرت یعنی زیادی، و تكاثر یعنی فزونطلبی
كثرت یعنی زیادی که در مقابل قلّت است، قلّت یعنی كمی. خود قلّت و كثرت فیحدّنفسه مطلبی نیست. مسلّم است فرض کنید كه یك كیلو از یك متاع با سه كیلو تفاوت میكند، سه كیلو نسبت به یك كیلو كثرت دارد. دو نفر با ده نفر فرق میكنند؛ دو نفر بالنسبه به كثرت، قلّت دارد و ده نفر نسبت به دو نفر، كثرت دارد. یك میلیون بالنسبه به صد هزار نفر كثرت دارد، پنجاه میلیون نسبت به ده میلیون كثرت دارد و او نسبت به او قلّت دارد. این قلّت و كثرت یك امر عادی است، یك امر منطقی است، یك امر ریاضی است، در هر چیزی قلّتی و كثرتی است و این قلّت و كثرت در همۀ امور وجود دارد. و این برای خودِ شیء و برای خود او هم مطلبی نیست. كم بودن و زیاد بودن، مسئلۀ مهمّی نیست؛ نه موجب افتخار است و نه موجب تنقیص، هیچكدام. حُسنی بر كثرت و یا بر قلّت مترتّب نیست، هیچ. امّا تكاثر یعنی فزونطلبی، كثرتطلبی و زیادهطلبی.
راه امام صادق علیهالسّلام برای جلوگیری از اظهار فخر و فزونطلبی
بنابراین آنچه امام صادق علیهالسّلام در این عبارت شریف میفرمایند، مسئلۀ فخر و كثرت نیست، بلکه مسئلۀ اظهار فخر و اظهار كثرت و دنبال زیاده بودن است. امام علیهالسّلام این مسئله را به او توجّه و تذكّر دادند كه انسان اگر این سه مطلب در او محقّق شود اظهار فخر نمیكند و فزون طلبی را پیشۀ خود نمیسازد:
اول: اینكه تدبیر امور خود را واقعاً به خداوند بزرگ بسپارد، نهاینكه خودش را گول بزند؛ به ظاهر بگوید میسپارم ولی در واقع چنان دودستی گرفته كه خودِ خدا هم بیاید به او پس نمیدهد، چه برسد به ملائكه و افراد دیگر. واقعاً تدبیر امور را به خدا واگذارد.
دوم: اینكه آنچه را خداوند در ملكیّت اعتباری او درآورده است از آنِ خدا بداند. چون ملكیّت حقیقی كه اختصاص به ذات پروردگار دارد؛ امروز میدهد و فردا میگیرد و شوخی هم برنمیدارد و هیچ تقاضا و التماس هم سرش نمیشود. برای هر كسی یك پرونده درست میكند و در آن پرونده یكسری مسائلی را قرار میدهد؛ امروز این مسئله و فردا این مسئله. این مقدار بهدستش بیاید، این مقدار از دستش برود، این مقدار برسد و وقتی اجل آن پرونده تمام شد حتّی یك ثانیه هم مهلت نمیدهد، یك ثانیه مهلت نمیدهد و هیچ فایدهای هم ندارد. پس این ملكیّت اعتباری است و انسان ملكیّت را از آنِ خدا بداند.
سوم: نسبت به اوامر الهی مطیع باشد و از آنچه خداوند نهی كرده است بپرهیزد. اگر این سه مطلب در یك شخص متحقّق شد، امام علیهالسّلام میفرمایند: «هَانَ عَلیهِ الدّنیا و إبلیسُ و الخَلقُ؛ دیگر دنیا بر او آسان میگذرد.»
دنیا همان است كه امروز میخواهیم عرض كنیم و نسبت به این فقره كه دنیا بر او آسان میگذرد و سخت نمیگذرد، توضیحی باید داده شود.
حکایتی از اخلاص مرحوم حاج آقا معین شیرازی
پدربزرگی داشتیم مرحوم حاج آقا معین شیرازی ـ خدا ایشان را رحمت كند ـ از صلحا و عُبّاد بود، با خلوص بود، با نیّت خالصی بود. اینطرف و آنطرف منبر میرفت. چه در مجالس عمومی و یا در مجالس خصوصی دعوت میكردند و روضهای میخواند؛ حتّی تا همین اواخر ذكر مصیبتی داشت. و تقریباً سه چهار سال قبل از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به رحمت خدا رفتند.
حدود ده دوازده سال پیش این قضیه را به ما گفت. میگفت: «من در ایام جوانی وقتی كه از كرمانشاه به طهران آمده بودم در مجالس عمومی شركت میكردم.» واعظ بودند و مسجد داشتند و همینطور بعضی جاهای خصوصی هم كه دعوت میكردند مثلاً در یك منزلی، اول ماهی، وسط ماهی، به مناسبتهایی میرفتند. منزل ایشان آن وقت میدان امام حسین بود. آن موقعی كه اطراف میدان امام حسین اصلاً آسفالت نبود و همه خاكی بود، خود من هم آن زمان را یادم نمیآید.
ایشان میفرمودند:
«ما در آن زمان برای اولهای ماه به یك جای خیلی دوری میرفتیم. (تقریباً آن طرف میدان شوش بود و الآن اسمش را فراموش كردهام.) در آن زمان خانوادهای بودند و وقتی که ما به روضۀ اول ماه برای آنها میرفتیم یك تومان به ما میدادند.» (حالا نمیدانم آن موقع چه مبلغی میشد، خودتان حساب كنید. اهل خبره میزان را حساب كنند! بعد ایشان میگفتند:)
اوضاع آنها عوض شد و آن شخص خانواده فوت كرد و ما همینطور اول ماه میرفتیم و روضه میخواندیم، تا این اواخر. (یعنی تا دوازده سال پیش) ما که آنجا میرفتیم هنوز صاحب آن منزل كه دیگر خیلی پیرزالی شده بود و صدوخردهای سن داشت، همان یك تومان را در نعلبكی میگذاشت! و ما حدود سیصد چهارصد تومان خرج میكردیم که تا به آنجا برسیم!»
خدا رحمت كند، این را هم بگویم که تذكّر اینها خیلی خوب است و همینها مهم است! همین مسائل دست آدم را میگیرد و اینها برای انسان مهم است.
مکاشفۀ جریان ورود اسرای شام توسط مرحوم حاج هادی ابهری
خدا رحمت كند مرحوم حاج هادی ابهری، كه طبعاً اسمش برای آقایان آشنا است. مرحوم آقا اسمشان را در بعضی از كتب معاد شناسی1 یا در روح مجرّد2 هم آوردهاند. فرد بسیار پاك و صافی بود و خوشنفس بود و بهواسطۀ توسّلات و ابتهالها و توجّهاتی كه به ائمّه بهخصوص به حضرت سیدالشّهدا علیهمالسّلام داشت، حالاتی هم برای او پیدا شده بود و صفایی پیدا كرده بود. از ضمایر اطّلاع میداد، از بعضی از مسائل خبر میداد یا مثلاً مرضیٰ را شفا میداد و چنین حالاتی برای او پیدا شده بود. خودش برای ما تعریف میكرد و میگفت:
در سفری كه من به شام رفتم، با خود گفتم این دروازۀ ساعاتی كه اهلبیت را آوردند كجا است. و به من نشان دادند كه فلان دروازه است. (ـ خدا رحمتش كند ـ ایشان چپق هم میكشید. میگفت:) ما رفتیم و در آنجا در گوشهای نشستیم و چپق را برداشتیم و كشیدیم و سرمان پایین بود و دیدیم که بله، آمدند! اهلبیت را آوردند و افراد را آوردند.
من آن موقع طفل بودم، تمام جریاناتی كه برای ما نقل كرد عیناً مانند آنچه در تاریخ اتّفاق افتاده بود، بود، مو به مو و حتّی مسائل اضافهای را هم گفت. اینکه خصوصیّت حضرت سجّاد به چه شكل بود، حضرت زینب سلاماللهعلیهما چطور بود و اول چه کسی آمد، همه را به او نشان داده بودند. و مطالبی از این قبیل زیاد داشت.
شخص خیلی پاك و صافی بود و حالاتی داشت. قدری از حالات ایشان را بنده در همین جلد دوم كتاب اسرار ملكوت3 آوردهام و سایر ضعفهایی را هم كه بود آنها را هم ذكر كردم كه حالا دیگر إنشاءالله شاید آن را تمام كنیم. علیٰكلّحال در همان رتبۀ خودش و در مرتبۀ خودش شخص بسیار خالص و واقعاً از عاشقان و شیفتگان اهلبیت علیهمالسلام بود.
یك روز مرحوم حاج آقا معین در جلسهای به ایشان میگوید: «حاجی من در راه و روش خودم چه كار كنم؟» مرحوم حاج هادی به ایشان سه مطلب را تذكّر میدهد:
اول: اینكه میگوید: هر جا كه دعوتت كردند، اگر دیدی قلبت راضی برای رفتن است برو و به شخص و مجلس و كمّیت و كیفیّت جلسه نگاه نكن؛ همینكه میبینی دلت رضا میدهد به قلبت مراجعه كن و ببین كه اگر مانعی نمیبینی برو، حالا دیگر هر جا که میخواهد باشد.
دوم: اینكه همۀ پولهایی را كه میگیری در یك جیبت بریز. فرض كنید كه اگر یك مجلس میروید جدا قرار نده و همه را با هم قاطی كن تا مشخص نشود که چه شخصی چه مبلغی داده است.
سوم: اینكه ـ البته حالا به سومین آن عمل نمیكرد ـ میگفت: «وقتی که پول یا هدیهای میگیری از پشت بگیر و جلو نیاور.
این مطالب را ایشان میگفت. مرحوم پدربزرگ ما چنین فردی بود حتّی تا اواخر اینطور بود، ـ خدا رحمتشان كند ـ واقعاً دیگر امثال اینها نیست! كجا ما میتوانیم بگردیم و نظایر اینها را با این خلوص، با این صفا و با این كیفیت پیدا كنیم.
حکایت مرحوم حاج آقا معین از بیتکلّف بودن مرحوم آقای حداد
مرحوم پدربزرگ ما حاج آقا معین قضیهای را از «هَانَ عَلیه الدّنیا»، که چطور دنیا بر انسان آسان است، آسان میگذرد و انسان بهدنبال زیادهطلبی و رسیدن به افزونطلبی نیست نقل میكرد. البته این قضیه را بنده از یكی از دوستان شنیدم و مستقیماً برای خود بنده تعریف نكردند و ایشان قضیۀ مشابه این را برای من تعریف كردند. یكی از رفقا میگفت که وقتی ایشان از كربلا مراجعت كرده بودند، ما به دیدنشان رفتیم و از ایشان سؤال كردیم كه حال آقای حداد چطور بود؟ ـ ایشان با آقای حداد رضوان الله تعالی علیه ارتباط داشتند و رفتوآمد داشتند ـ ایشان سری تكان دادند و آهی كشیدند و گفتند:
من چه بگویم؟! واقعاً اینها در چه وضعیتی هستند؟! در چه موقعیتی هستند؟! اصلاً من چه بخواهم بگویم؟! (میگفت:) من امسال قضیهای را از ایشان دیدم كه هر وقت این مسئله به فكرم میافتد من را از خود بیخود میكند. (میگفت:) من شبها كه در كربلا بودم وقتی که حرم مشرّف میشدم، در موقع مراجعت چیزی هم با خودمان میگرفتیم و میآوردیم؛ حالا مثلاً غذایی، میوهای، چیزی از دكانی میگرفتیم و با خودمان میآوردیم، و با هم مطلبی نداشتیم. آن شب زیارت ما طول كشید و یا برحسب اتّفاق چه روزی بود كه دكانها زود تعطیل كردند و وقتی که ما آمدیم دیدیم همه جا بسته است و هیچ نیست؛ دیر وقت هم بود.
آمدیم دقّالباب كردیم و درب منزل را زدیم. چراغها هم خاموش بود، معلوم بود شاید آقای حداد هم داشتند استراحت میكردند. بعد از یك مدّت دیدیم که خود ایشان آمدند و فرمودند: «حاج آقا معین كجا بودی؟! كجا بودی؟ بیا آقا، منتظر شما بودیم. لابدّ غذا هم كه نخوردی؟ من هم نخوردم! بیا حالا بنشین چیزی پیدا میكنیم.» (میگفتند:)
ما رفتیم و نشستیم. حالا همۀ چراغهای منزل خاموش بود. آمدیم و در همان اتاق بالا كه اتاق ایشان بود نشستیم. و ایشان رفتند و یكخرده طول كشید. ایشان داخل آشپزخانه رفتند و داشتند میگشتند و چیزی پیدا نمیكردند. جعبهای بود كه نان خشكهایی كه در سفره میماند را آنجا میگذاشتند كه مثلاً فردا این شخصی كه میآید و در خیابان صدا میكند و نان خشك را جمع میكند، به او میدادند. دیدند داخل آن جعبه مقداری نان هست. گفتند: «الهی شكر كه چیزی پیدا كردیم.» از آن برداشتند. (واقعاً عجیب است!) و بعد رفتند در آن ظرفی كه مثلاً سبزی پاک میكردند و آشغالهایی كه مال پاك كردن سبزی بود را داخل آن میریختند، آنها را هم برداشتند و رفتند قشنگ زیر آب شستند و آن نان را هم آب زدند و آوردند و گفتند: «حاج آقا معین بیا، بسم الله! بیا که ما هم شام نخوردیم.» (میگفت:)
عجیب بود! واقعاً من نمیدانم این چه بود که از دهان ما پایین میرفت؟! این چه حكایتی بود که تا الآن من دارم بهدنبال آن مزه میگردم.
و خیال نكنید كه ایشان اهل زهد بودند! ببینید، این «هَانَ عَلیهِ الدّنیا» یعنی همین.
إنشاءالله راجع به این مسئله در تتمۀ صحبت مطالبی هست كه یك وقت برای دوستان، مطلب خلاف تداعی نشود که این آسان گرفتن یعنی کار را آسان بگیرند و بعد هم بیایند و عذرخواهی كنند.
عذرخواهی از مهمان بابت غذا، کفران نعمت است
رفقا! یكی از چیزهایی كه ما باید ترك كنیم این عذرخواهی است كه بعد از سفره و بعد از اطعام، متعارف است و بسیار زشت است كه ما این عذرخواهی را انجام میدهیم كه: آقا ببخشید! مطّلع نشدیم! قابل شما نبود! آقا عذر میخواهیم، وقت نبود، آقا لایق شما نبود! آقا ـ دیگر چه عرض کنیم ـ بیش از این در توان نبود! یا اینكه اگر زودتر مطلع میشدیم بهتر پذیرایی میکردیم؛ تمام اینها كفران نعمت است، بیبروبرگرد! برای چه ما داریم عذرخواهی میكنیم؟! این نعمتی كه الآن در سر سفره هست مگر نعمت خدا نیست؟! یعنی این نعمت خدا قابلیّت و لایقیّت شما را ندارد؟! آیا صحیح است كه انسان چنین حرفی بزند كه نعمتی را برای یك مهمان بیاورد و بگوید که آقا ببخشید این قابل شما نبود؟! «قابل شما نبود» یعنی چه؟! این حرفها چیست؟! بنده یك بار هم در عمرم نشده که به هر كیفیتی، چنین مطلبی از دهانم بیرون بیاید.
بسیاری از مواقع اتّفاق افتاده است ـ البته مثل این قضیه آقای حداد، برای ما اتّفاق نیفتاده است، ولی مشابهش حالا یكی دو درجه پایینتر بوده و برای بنده اتفاق افتاده و برای همه اتّفاق میافتد ـ که انسان از آمدن مهمان اطّلاع ندارد و دلیلی ندارد [که خود را به زحمت اضافی بیندازد]؛ انسان تا آنجا كه از دستش برمیآید كار میكند و اگر نمیتواند، نمیتواند. مهمان سرزده میآید، به او میگوید که بفرمایید و هرچه هست میآورد. بارها میشد كه میهمان سرزده میآمد و مرحوم آقا میآمدند و یك پنیر و نان برمیداشتند و همان را میآوردند، همان پنیر و نان را! نه میفرمودند که آقا ببخشید، و نهاینكه آقا عذر میخواهیم. عذر برای چه؟! مگر حتماً باید برنج مُزَعفر و تیهو و قرقاول در جلوی مهمان بگذارند تا از شرمندگی بیرون بیایند؟! این حرفها نیست.
دستِ كم گرفتن نعمت پروردگار، اهانت به پروردگار است
و بهطوركلی دستِ كم گرفتن نعمت پروردگار، اهانت به پروردگار تلّقی میشود كه نعمتی كه آمده حالا رنگش فرق میكند، آن نعمت یكقدری نرمتر است، این یكقدری سفتتر است، آن حالا تمیزتر است، این فرض كنید یكقدری [پایینتر است].
برای چه انسان بخواهد بگوید كه آقا مثلاً ببخشید و شرمنده هستیم و نشد؟! نه! تمام اینها غلط است و همۀ اینها باطل است و یك مسلمان نباید این كار را انجام بدهد. نانِ تنها بود، همان را بیاورید و دیگر هیچ، تمام، همین است و دیگر غیر از این هم مطلبی نیست. این مسئله واقعاً همینطور است، و ما باید آن را بپذیریم. یعنی در نفس خود باید این مطلب را بهعنوان یك اصل انتخاب كنیم و بپذیریم. اینها نكات و اسرار سلوك است.
«هَانَ عَلَیهِ الدُّنیا؛ دنیا آسان میشود، راحت میشود»؛ حالا اگر فرض كنید كه تا مرحوم حاج آقا معین در میزد و مرحوم حداد دستپاچه میشدند که ای داد! حالا چهكار كنم؟! چه خاكی به سر بكنم؟! مهمان آمده است و چیزی هم نداریم! و بعد هم بخواهد بر خودش سخت بگیرد و نظایر این مسائل پیدا شود، اینها به مطالب و جاهای دیگری كشیده میشود! «و إبلیسُ و الخَلقُ»؛ وقتی که آسان بگیرد ابلیس و مردم، آن صلابت و آن سختی و آن مشقّت را نسبت به او ندارند. بنابراین ابلیس هم برای او آسان خواهد شد و میتواند با او كنار بیاید و او غلبه نكند.
در جلسات گذشته خدمت رفقا و دوستان عرض شد كه چطور همین ابلیس میتواند برای انسان بهجای خطر، مفید باشد و این در صورتی است كه انسان تا وسوسۀ ابلیس را احساس میكند، نگذارد که این وسوسه دائماً بنشیند و دائماً در قلب او رسوخ كند؛ نه، بلكه آن وسوسه فوراً او را به نقطهضعف خود منتقل بكند که این وسوسه برای چه آمده است؟ پس الآن من در اینجا ضعیف هستم و بلند بشود و آن كار خلافِ وسوسۀ شیطان را انجام بدهد.
بعد امام علیهالسّلام میفرماید: «وَ لایَطلُبُ الدّنیا تَكاثرًا و تَفاخُرًا»، دیگر بهدنبال تفاخر و تكاثر در دنیا زندگی نمیكند. در دنیا زندگی میكند ولی زندگی او زندگی تفاخر نیست و زندگی تكاثر نیست. و از دیرباز برای همۀ افرادی كه جنبۀ الهی را در زندگی و در روش خود مورد توجّه قرار میدهند، این مسئله مورد سؤال و پرسش بوده است.
محوریّت فلسفۀ مادّی، انسان و لذات و آثار وجودیاش بدون توجه به دیگران
در فلسفۀ مادّی این مسئله مطرح نیست. ملاك در فلسفۀ مادّی رسیدن به مرتبۀ بالاتر و بهدست آوردن رفاه بیشتر و التذاذ از لذّتها به هر نحو ممكن است. این آثار فلسفۀ مادّی و مادیگری است. در فلسفۀ مادیگری محوریّت خود انسان و لذّات انسان و آثار وجودی انسان است و به دیگران كاری ندارد. و این فلسفه تا حدّی به دیگران میپردازد كه موجب تعدّی و تجاوز نسبت به حقوق دیگران نباشد. یعنی اگر یك فرد در آن حیطۀ اختیارات خود به كیفیتی عمل كند كه به حقوق دیگران و حریم دیگران تجاوز نكند، در این فلسفه هیچ ایراد و اشكالی متوجّه او نخواهد شد. فرض كنید كه اگر به اندازه تمام زمین طلا دارد و همسایۀ او از گرسنگی بمیرد، هیچ اشكالی متوجّه او نخواهد شد. اگر به همۀ امكانات دسترسی دارد ولی برادر او از بیامكانی تكهتكه بشود هیچ ارتباطی به او ندارد؛ این فلسفه، فلسفۀ مادّی است.
در فلسفۀ مادّی، مادّه و خود انسان مطرح است و آن دیالوگی كه بین مادّه و بین انسان برقرار است، محور برای اعمال انسان و رفتار انسان است تا جایی كه به حقّ دیگری تجاوز نشود ولو اینكه بمیرد. اگر هزار نفر بمیرند، بمیرند، ما كه به حقّ آنها تجاوز نكردیم. میخواستند داشته باشند، میخواستند آنها هم به چنین مسائلی دسترسی داشته باشند. در فلسفۀ مادّی این مسئله مطرح نیست.
محوریّت فلسفۀ الهی، تطبیق اعمال بهمقتضای رضای پروردگار
اما در فلسفۀ الهی كه محوریّت حركت انسان بر اساس تطبیق اعمال و كردار به مقتضای رضای پروردگار است و عمل انسان در این دنیا برای رسیدن به این مقصد است، خود این عمل فیحدّنفسه مطرح نیست، خود نفس این كار فیحدّنفسه مطرح نیست و صحّت عمل و صحّت فعل انسان منوط است به در راستای رضای پروردگار قرار گرفتن. اگر قرار گرفت امضاء میشود و اگر قرار نگرفت ردّ میشود و باطل میشود. در این فلسفۀ الهی این كلام امام صادق علیهالسّلام مطرح است كه چطور در دنیا مسئلۀ تفاخر و تكاثر نباید باشد.
اقتصاد یعنی اعتدال در امور نه کمطلبی
نكتهای كه همیشه موجب دغدغۀ خاطر افراد است و همیشه به این كیفیت بوده، این است كه مرز بین تفاخر و تكاثر با اقتصاد چیست؟ اقتصاد بهمعنای مقتصد بودن و بهمعنای در حدّ اعتدال قرار گرفتن است. معنای اقتصاد كمروی نیست، كمطلبی نیست، این اقتصاد نیست؛ این تقلیل است.
اقتصاد بهمعنای اعتدال در هر مرتبه و در هر فعل و در هر عمل و در هر اقدام است. چه مرزی وجود دارد و ما از كجا متوجّه بشویم این عملی را كه انجام میدهیم جنبۀ افراطی و جنبۀ تكاثر دارد یا جنبۀ اعتدال دارد؟ صحبتهایی راجع به این قضیه شده و مطالبی مطرح شده است. بعضیها مسئلۀ اعتدال را در زهد میدانند یعنی هرچه یك شخص نسبت به دنیا زاهدتر و بیاعتناتر باشد از نقطهنظر شرع پسندیدهتر است و هرچه شخص نسبت به دنیا بیتوجّهتر باشد به این منوال كه كمتر برای خود بطلبد، از نقطهنظر پروردگار و اولیاء دین بیشتر مورد نظر است. درحالیكه به نظر میرسد شاید مطلب با این مسئله متفاوت باشد.
سلوک یعنی حرکت براساس عقل و منطق
مسئلۀ اقتصاد و اعتدال بر مبنای عقلایی خود و بر مبنای مفهوم عقلانی خود باید مورد توجّه قرار بگیرد. مسیر كمال انسان مسیر عقلانی و مسیر فهم و درایت او است. در این عالم هرچه در میزان عقل قرار میگیرد همان مورد رضای پروردگار است و هرچه مبنای عقلایی دارد همان مورد توجّه پروردگار است و موجب سیر انسان است. سلوك بهسمت پروردگار و راه رسیدن به كمال، عبارةٌ اُخرای حركت عقلانی در این دنیا است؛ اینکه حركت انسان در دنیا، حركت عقلانی باشد و بر اساس عقل و بر اساس منطق باشد. این معنا، معنای سیر انسان است.
دنیا در اصطلاح شرع به دو معنا آمده است؛ معنای اول دنیا، یعنی عالم أدنی؛ پایینترین عالم و نازلترین عالم از عوالم وجودی كه خدای متعال آن عوالم را خلق كرده است. خدای متعال عوالم متفاوت و مختلف و مترتّبِ بر یكدیگر را خلق كرده است. خدای متعال در سلسلۀ مراتب فیض، از آن عالم ذات كه مرتبۀ هوهویّت او است ـ و در آنجا هیچ شكل و كمّ و كیف و حدّ و رتبه و شدّت و ضعف وجود ندارد ـ عوالمی را خلق كرده است که همینطور هرکدام از آنها از نقطهنظر سعه، اَوسع و وسیعتر نسبت به عالم مادون و شدیدتر و دارای قوّه و كیفیت تجرّدی بیشتری است، تا اینكه به این عالم میرسد. و هركدام از این عوالم نسبت به عالم پایینتر حكم علّت را نسبت به معلول خود دارد. تا اینكه میرسد به این عالم، عالم مادون و أدنیالعوالم كه عالم مادّه و عالم شهادت و عالم كون و فساد است.
دنیا از آن جهت که مخلوق خدا است، در آن نقصی راه ندارد
بنابراین دنیا از این نقطهنظر یكی از پدیدههای خلقت است همانطوری كه خدای متعال عالم ملكوت و جبرائیل و لاهوت و عالم ملائكه و عقول را خلق كرده است، همینطور این عالم مادّه را خلق كرده است. و عالم مادّه از نقطهنظر ارزش و جایگاهی كه در خلقت دارد هیچ نقصی بر او وارد نمیشود. چطور سایر عوالم مخلوق خدا هستند، عالم مادّه هم مخلوق خدا است. زمین و آسمان مخلوق خدا است، سنگ و درخت و حیوان مخلوق خدا است. همۀ آنچه خدای متعال در این عالم آفریده است مخلوقات پروردگار است و جایگاه خاصّ به خود را دارد. از این نقطهنظر ایراد و منقصتی بر این عالم وارد نمیشود.
اشتباه شیطان در مسئلۀ سجده نکردن بر آدم
﴿وَلَقَدۡ زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنۡيَا بِمَصَٰبِيحَ وَجَعَلۡنَٰهَا رُجُومٗا لِّلشَّيَٰطِينِ﴾؛1 «ما آسمان دنیا را به ستارگان زینت دادیم.» آیا بر این خلقت خداوند ایرادی گرفته میشود که چرا شما آسمان دنیا را خلق كردی و چرا دنیا خلق كردی؟! چه ایرادی بر این مسئله گرفته میشود؟! و نكته اینجا است كه همین شیطان كه خود را از آدم بالاتر پنداشت گول همین مادّه بودن عالم را خورد و دید این آدمی كه دارای این شرافت است، از خاك آفریده شده و تعلّق آن روح به خاك است كه موجب شده است به آن رتبه برسد.
عدم فرق بین پایینترین و بالاترین مرتبه از مراتب وجودی در حقیقت توحید
البته در این مسئله اسراری است كه مجلس گنجایش بحث نسبت به آنها را ندارد كه چرا خدای متعال از میان همۀ عوالم مجرّدۀ خود، خاك را برای تشریف به مقام خلافت الهی برگزید؟ یعنی اصلاً پایینتر از خاك و مادّه در عالم وجود در سلسله مراتب خلقت، عالمی وجود ندارد. اگر شما این مادّه را نسبت به عوالم مثال در نظر بگیرید اصلاً به حساب نمیآید.
هنوز نتوانستهاند به انتهای عالم مادّه با این وسعتی كه دارد، پی ببرند. هر روز دائماً فرضیهای را مطرح میكنند و بعد با كشف جدید، فرضیۀ قبل را باطل میكنند، تا اینكه همۀ این فرضیههای جدید در آیندۀ نزدیك باطل خواهد شد. یعنی هر كاری میخواهند انجام بدهند برای اینكه بتوانند آن سقف عالم را محدود كنند و بهحساب بیاوردند، باز میبینند كه امكان رسیدن به این مسئله وجود ندارد؛ تا حدّی كه فعلاً با توجّه به كشفیّات جدید توانستهاند حركتهای نوری را كه میلیاردها سال قبل انجام شده است، ضبط كنند! میلیاردها سال قبل نوری یعنی فرض کنید یك عدد نجومی از اینجا تا كرج، این را هنوز به دست نیاوردهاند!
آنوقت امام باقر علیهالسّلام میفرماید که این عالم نسبت به عالم مثال1ـ یعنی عظمت این عالم ماده بالنسبه به عالم مثال ـ مانند یك دانۀ ریگ است در بیابانی كه انتهایش پیدا نیست. حالا ببینید چه خبر است! آن عالم مثال بالنسبه به عالم ملكوت مانند قطرهای است كه در یك اقیانوس بیفتد. ـ اینها شوخی نیست! ـ و آن نسبت به بالاتر تا به مرتبۀ عالم جبروت و لاهوت برسد كه دیگر اصلاً در آنجا نمیشود تصوّری برای مطلبی كرد.2 و دیگر بالاتر از آن مرتبه، عالمی وجود ندارد كه همان عالم ذات است و انسان میتواند به آنجا برسد؛ حالا اینها دارند دنبال سقف عالم میگردند. اگر یكهزارم از این فرصتتان را صرف همین مسائلی كه امام صادق علیهالسّلام میفرماید بكنید، دیگر نیازی به ساختن تلسكوپ و ماهواره و این عروسكبازی و بچّهبازیها ـ تازه در یك سطح محدود ـ نخواهد بود.
لازمۀ مقام جمعیّت پروردگار، عدم تفاوت بین عوالم و مراتب خلقت است
خداوند متعال مقام خلافت الهی را به پایینترینِ این عوالم كه همین عالم خاك و عالم زمین است ـ همین كرۀ زمین واقعاً چقدر است؟! ـ داده است. این همان چیزی است كه شیطان را فریب داد و گول زد و تصوّر كرد که [آن مقام به خاک داده شده است]؛ درحالیکه نه، آن شیطان اگر توحیدش خوب بود، اگر فرض كنید میآمد و كاملاً با توجه به مسائل توحیدی وارد میشد و نقاط ضعف خودش را جبران میكرد و به حقیقت توحید وارد میشد، آنوقت متوجّه میشد كه در حقیقت توحید، بین خاك و بین بالاترین مرتبه از مراتب وجودی فرقی نیست. ولی او فرق گذاشت و آن فرق او را به زمین زد!
امّا در حقیقتِ توحید، این مسئله وجود ندارد چون لازمۀ مقام جمعیّت پروردگار كه سَرَیان حقیقت هوهویّت در مظاهر واحدیّت است، اقتضا میكند كه هیچ تفاوتی بین مراتب خلقت و مراتب فیض وجود نداشته باشد؛ كه حالا یك بحث جدایی برای خودش دارد.
مذموم بودن توجه و گرایش به دنیا
پس این دنیا با این وضعیت و با این كیفیت هیچ نقصی ندارد بلكه یك مرتبهای از مراتب وجود است. چطور اینكه مراتب بالای وجود نقص ندارند و هركدام در رتبۀ خود و در وضعیت عالم خلقت، جایگاه خاصّ به خودشان را دارند، همینطور عالم دنیا هم به همین كیفیّت و به همین نحو جایگاه خاصّ به خودش را دارد. آنچه مذموم است و ما را بر حذر داشتهاند و ما را از توجّه و گرایش به او بیم دادهاند توجّه به این دنیا و این دنیا را اصل قرار دادن است، و این دنیا را بهعنوان پایه و اساس برای تفكّرات قرار دادن است. این، آن مسئلهای است كه انسان را نسبت به آن بیم میدهند.
بودن در این دنیا شرط به فعلیّت رساندن استعدادها
بودن در این دنیا شرط رسیدن به فعلیّتهایی است كه باید استعدادهای خود را به آن فعلیّتها برسانیم. اگر در این دنیا نباشیم استعدادهای ما به فعلیّت نخواهد رسید. یعنی اگر چنانچه خداوند متعال برای یك فرد شصت سال زمان در نظر گرفته باشد و شخص بگوید که من در این شصت سال كاری انجام نمیدهم و دست روی دست میگذارم و به آنچه وظیفهام است نمیپردازم، امّا در عالم برزخ و در عالم مثال تا به قیامت كه هزارها سال در آنجا طول میكشد، در آنجا به كار میپردازم، بداند كه به اندازۀ یك میل در عالم برزخ و در عالم مثال حركت نخواهد كرد.
رفقا دقّت كنید، مسئله خیلی دقیق است، خیلی دقیق است! این مسئله را كه بگویم همه متوجّه بركاتی خواهیم شد كه خدای متعال این بركات را برای ما قرار داده است. حركتی را كه انسان باید انجام بدهد و آن حركت انسان را به كمال میرساند این است كه خداوند به آن مقداری كه در این دنیا در پرورندۀ ما اَمد و اَجل قرار داده است، به همان میزان، حصۀ رسیدن به کمال را قرار داده است. برای یكی پرونده شصت سال است، برای یكی پرونده چهل سال است، برای یكی پرونده صد سال است، برای یكی پرونده پانصد سال است، افراد مختلف هستند و عمرها مختلف است.
﴿وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٞ فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمۡ لَا يَسۡتَأۡخِرُونَ سَاعَةٗ وَلَا يَسۡتَقۡدِمُونَ﴾1؛
«وقتی که اجل بیاید دیگر بهاندازۀ یك لحظه مهلت نمیدهیم؛ یعنی نه یك لحظه دیرتر و نه یا یك لحظه زودتر از آنچه ما در پرونده نوشتهایم.»
اگر هزار بیمارستان عوض بكنی به اندازۀ یك لحظه عمرت به تأخیر نخواهد افتاد. اگر تمام دستگاههای ابقاء حیات فیزیكی دنیا را در این اتاق جمع كنی، به اندازۀ یك لحظه كه هیچ، یكصدم لحظه، آنچه را كه در این نامه برای تو در نظر گرفتهایم، نمیتوانی به تأخیر بیندازی. میخواهی برو امتحان كن؛ امتحان كن كاری ندارد! از فردی كه اطّلاع دارد نه از هر كسی بپرس كه عمر من چقدر است؛ نبی باشد، امام علیهالسّلام باشد یا ولیّی باشد كه بر عالم ملكوت اشراف دارد و بگوید: «در روز فلان و ساعت فلان و دقیقۀ فلان و ثانیۀ فلان»، یاداشت كن، اگر یك ثانیه دیرتر یا زودتر شد! امكان ندارد.
سال آخر زمان حیات مرحوم آقا بود. یك روز ما در منزل بودیم و دیدیم یكی از آقایان مراجع از قم به مشهد، برای دیدن آقا آمده است. ما هم نشسته بودیم، بلند شدیم و رفتیم شربتی و[چیزی] برای پذیرایی بیاوریم. آمدیم و دیدیم كه مرحوم آقا میخندند و دیگر متوجّه نشدیم که قضیه چیست. وقتی که صحبت تمام شد و ایشان رفت، آقا فرمودند:
میدانی این شخص آمده و به من چه میگوید؟ میگوید: «آقا شما از این رمل و جفر و علوم عجیبه بلد هستید؟» گفتم: حالا بالأخره مطلبتان چیست؟ میگفت: «میخواهم ببینم عمر من کی تمام میشود؟ آمدهام از شما بپرسم كه اگر بر عمر ما اطّلاع دارید، بگویید.» (ایشان فرمودند:)
اولاً كه ما این چیزها را بلد نیستیم. وانگهی، حالا بر فرض كه بگویم دو سال دیگر یا سه سال دیگر شما عمرتان به سر میآید، میخواهید چهكار بكنید؟ از حالا بلند شدید [آمدید و سؤال میکنید!]
میفهمید؟! حالا رفقا متوجّه میشوند بر اینكه چقدر مطلب فرق میكند و فاصله چقدر است؟! «عمر من کی تمام میشود» یعنی چه؟! مثلاً فردا تمام میشود، چهكار میكنی؟ بلند میشوی و در سرت میزنی یا نه، بلند میشوی كار عادی انجام میدهی؟! حالا مثلاً هفتۀ دیگر تمام میشود، همین كار را انجام میدهی. بالأخره با مردم معاشرت میكنی، مدارا میكنی و عمل خیر انجام میدهی، كارهایت را بر طبق موازین تطبیق میدهی، از زیادهروی و گشادهبازی پرهیز میكنی و امورت را اصلاح میکنی؛ و دیگر «حالا سال دیگر انجام بدهم»، نمیکنی! اتّفاقاً ایشان هنوز حیات دارد و إنشاءالله خداوند هم صدها سال بر عمر اینگونه افراد بیفزاید تا ببینیم در آخر، باز هم همین را میگویند یا نه؟ یا باز دوباره بهدنبال [همان افکار خود میروند؟]
عدم تفاوت مقدار حیات انسان در عمل به تکلیف
ولی نه جان من، این مطالب نیست. بین یك ساعت و بین صدها ساعت و صدها سال فرقی نمیكند! اولیا اینطور هستند، عارف اینطور است. چه یك ساعت در اینجا باشی، آن یك ساعت را بر طبق مقتضا و مبانی عقلانی و آنچه مورد نظر الهی است انجام خواهی داد، و چه اگر به شما بگویند که سیصد سال دیگر زندگی خواهی كرد، همین کار را انجام خواهی داد. آیا اگر بگویند که سیصد سال دیگر زندگی خواهی كرد از این طریق عقلانی خارج میشوی؟! دست به تعدّی و جنایت میزنی؟! به سرقت و دزدی میپردازی؟! به اجحاف میپردازی؟! به تعدّی به حقوق میپردازی؟! برای چه؟! چرا؟! چرا انسان این كار را انجام بدهد؟!
افرادی بودند در زمان گذشته كه هزار سال عمر میكردند. در یك روایت دربارۀ حضرت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام میخواندم كه ایشان حدود دو هزار سال عمرش بود و فقط هزار سالش را در میان مردم به رسالت گذراند؛1 ﴿فَلَبِثَ فِيهِمۡ أَلۡفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمۡسِينَ عَامٗا﴾2، فقط نهصد و پنجاه سالش را به رسالت گذراند، ولی حدود هزار و هفتصد یا هزار و هشتصد سال سنّ ایشان بوده و حضرت نوح اینطور بوده است. حضرت لقمان علی نبینا و آله و علیه السلام بیش از هزار سال سن داشته است. همین جناب حضرت سلمان فارسی، عمر ایشان را از سیصد و بیست سال نقل كردهاند تا صد و هشتاد سال و بیش از صد و هشتاد سال یا دویست و بیست سال.3
نحوۀ ورود حضرت سلمان به مدائن بهعنوان فرماندار
در اواخر حیاتش به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم رسید و در همان دهههای آخر و در زمان خلافت عمر هم كه به رحمت خدا رفت. عمر او را صدا كرد و گفت كه میخواهم حكومت ایران را به تو بدهم، قبول میكنی؟ گفت: «اگر مولایم اجازه بدهد قبول میكنم والاّ من به حرف تو كه اعتنا نمیكنم.» خیلی راحت! گفت: «برو از مولایت، از علی اجازه بگیر.» آمد و حضرت فرمودند: «برو به سمت آنجا.»4 اینها خیلی راحت بودند و وقتی هم که برای حكومت آنجا آمد، آیا با كبكبه و دبدبه و با هزارها نفر از اینطرف و آنطرف رفت؟! سوار خر شده بود، یك چوب هم روی دوش خود گذاشته بود، كیسۀ نان خشك هم مثل آقای حداد روی دوش خود گذاشته بود. این شده بود استاندار مدائن، او هم یك استاندار بود!
آمد و مردم هم در آنجا جمع شده بودند که استقبال كنند؛ استاندار دارد میآید، مردم را جمع كنیم بیایند که شكوه و عظمت و اینها خیلی زیاد بشود. آمده بودند و دیدند که این نیامد. آن موقع كه فكس و تلفن و تلویزیون نبود و مردم چه میدانستند، خود شخص میآمد و با قاطر و الاغ و اسبی و هر كسی با هرچه که داشت میآمد. به سلمان گفتند كه ما دائماً منتظر این استاندار هستیم، پیك آمده است که میآید.
گفت: «حالا چهكارش دارید؟»
گفتند: «آمدیم استقبال كنیم.»
ـ: حالا فرض كنید من هستم.
ـ: تو؟!
ـ: بله ما هستیم! مگر استاندار شاخ دارد؟! (حالا شاید امروزه شاخ داشته باشد ولی آن موقع شاخ نداشت!) مگر استاندار شاخ دارد؟!
ـ: نه ندارد.
ـ: برویم.
ـ: كجا برویم؟
و به سمت استانداری حركتش دادند. سلمان گفت: اینجا؟! اینجا بهدرد ما نمیخورد! اینجا مال خودتان باشد، مسجدی به ما بدهید و ما آنجا میرویم تا وقتی که برای خودمان یك اتاق بسازیم. بعد خودش شروع كرد، نه عمله و بنا، خودش خاك برمیداشت و میآورد خشت درست میكرد. یك اتاق برای خودش ساخت، یكی از این حصیرهای خرما بالای آن زد، به اندازهای كه مقداری از پای او هم بیرون بود. فقط همینقدر که بدنش آفتاب نخورد.
این استاندار مدائن بود، یعنی استاندار ایران آن زمان یعنی زمان خسرو پرویز بود. مدائن یعنی از تیسفون همین قسمت مدائن فعلی كه نزدیك بغداد هست و الآن آن طاق كسری در آنجا هست. اینجا مركز حكمرانی سلمان بود، نه در آن طاق بلکه در كنار آن بود. اینجا تا كرمانشاه و همدان و تا حدود اهواز در جنوب، تمام اینها زیر حكومت این جناب استاندار بود كه سوار خر میشد و آن بقچۀ نان خشكش را هم پشت خود میانداخت و راه میافتاد میرفت.
اقدام حضرت سلمان برای حفظ امنیت شهر
یك وقتی هم كارهایی را كه سلمان انجام میداد برای رفقا نقل كردم و از وقتی که آمد دیگر اصلاً پاسبان و شرطه و نگهبان ور افتاد. جناب سلمان به یكی گفت كه برو در فلان محله آنجا یك سگ بزرگی هست، بگو: «سلمان میگوید که حكومت شهر از امشب دیگر مال شما است و شما پاسداری بكنید.» او هم رفت در گوش سگ گفت و آن هم سری تكان داد. گفت: «باشد میدانیم چهكار كنیم!» بعد هم به مردم گفت: «همه دكانهایتان را باز كنید دیگر كسی نمیخواهد ببندد. حالا هر كسی میخواهد ببندد، خودش میداند.» دزدها خوشحال شدند. عجب این چه كسی است كه آمده و پاسبانی نیست! صبح آمدند دیدند که یك جنازه این طرف افتاده یكی آن طرف افتاده است، یكی داد میزند، یكی ناله میزند! همینکه دزدها آمده بودند یك سگ آمد گازش گرفت و آن سگ به آن حمله كرد، و تمام شد. همه دیگر حساب خودشان را فهمیدند، شب كه میشد این سگها داخل خیابانها میآمدند و شروع میكردند به حركت كردن. دیگر علیٰكلّحال آن هم یك حكومت بود، حالا بگذریم.
این سلمان سیصد و بیست سال عمر كرد. از آنطرف یكی هم فرض كنید كه مثل امام جواد علیهالسّلام بیست و هفت سال عمر میكند. برای سلمان سیصد و بیست سال نوشتند و برای امام جواد علیهالسّلام بیست وهفت سال نوشتند، برای سیدالشّهدا علیهالسّلام پنجاه و هفت سال نوشتند و برای امام زمان علیهالسّلام چقدر نوشتند؟ تا حالا كه حدود هزار و دویست سال یا هزار و صد و هفتاد وپنج سال امامت امام زمان علیهالسّلام طول كشیده است.
طلب ظهور ظاهری و باطنی امام زمان علیهالسلام از سویدای دل
تا کی ظهور آن حضرت بشود و ما هم از همان حكومتها كه دیگر اصلاً قابل تصوّر نیست و از همان عدالتها و از آنچه به ما گفتهاند ـ و درست هم گفتهاند و بشارت دادهاند ـ را إنشاءالله در ظهور حضرت بخواهیم. همۀ ما باید منتظر ظهور آن حضرت باشیم و باید از سویدای دل خود آن حضرت را طلب كنیم چه ظهور ظاهر و چه ظهور باطن؛ آن باطن امام علیهالسّلام که واقعیت دارد برای انسان تجلّی كند، ظهور ظاهر هم كه مشخص است چه خواهد شد.
مقدار عمر هر فرد متناسب با حصّۀ کمال او در این دنیا
این پروندهای است كه خداوند برای هر شخصی قرار داده است. حال به مقتضای همین پرونده و همین اَمد و اَجلی كه خداوند تعیین كرده است آن میزان و حصّه و نصیب رسیدن به كمال را در همین دنیا قرار داده است. یعنی اگر فرض كنید که برای سلمان سیصد و بیست سال تعیین كرده است، آن سیصد و بیست سال سلمان با چهل سالی كه برای یك نفر تعیین كرده است هیچ تفاوت نمیكند. چرا؟ چون آن سیصد و بیست سال برای رسیدن به كمال است و این چهل سال هم برای رسیدن به كمال است. اگر برای یكی ده سال هم قرار بدهد آن ده سال با سه هزار سال فرق نمیكند. این نكتۀ بسیار دقیقی است كه خداوند متعال حصّه و نصیب هر فردی را از این دنیا بهمقتضای مصلحت خودش مقدر کرده است و ما نمیدانیم.
نکتۀ مهم، بودن در راه سلوک است؛ تتمۀ مسیر در عالم برزخ
نکتۀ مهم، در راه بودن است، تتمۀ مسیر در عالم برزخ. چرا نصیب سلمان سیصد سال است ما نمیدانیم، چرا نصیب ما را هشتصد سال نكرده است، به تو مربوط نیست! تو میخواهی در این دنیا به كمال برسی و من در سی سالگی تو را به كمال میرسانم، دیگر چه میخواهی؟ تو میخواهی در این دنیا به كمال برسی، من در پنجاه سالگی تو را میرسانم، دیگر چه میخواهی؟ زیاد بودن و كم بودن به هیچ وجه من الوجوه در به فعلیّت رسیدن استعدادها نقشی ندارد. آنچه كه نقش دارد عبارت است از پرداختن به همان چیزی كه در آن مدّت برای انسان درنظر گرفتهاند، فقط این نکته است که نقش دارد. تتمّۀ این مسئله در عالم برزخ و در عالم مثال جبران خواهد شد. نگویید: «عمر این شخص كه چهل سال است شاید به آن كمال نرسد!» اگر نرسد هیچ اشكال ندارد؛ چهل سال را در اینجا سپری كن، اگر به كمال رسیدی فَبِها، و اگر نرسیدی تتمّه را در آنجا انجام میدهی. و لذا خداوند متعال فقط و فقط برای افرادی كه در مسیر تكاملی خود، حركت بهسوی پروردگار را واجد هستند، این كرامت را به آنها اعطا میكند كه تتمّۀ فعلیّتهای باقیماندۀ در این دنیا و تتمّۀ مسیر آنها را در آنجا انجام بدهند و شواهد هم بر این مطلب دلالت دارد.
وعدۀ مرحوم علامه طهرانی در ایصال به مقصد برای متمسکین به ولایت
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند:
كسانی كه بیایند و در تحت تربیت و مكتب ما قرار بگیرند نباید هیچ نگرانی نسبت به كمی عمر یا زیادی عمر داشته باشند. حتّی اگر فردی واقعاً در این مكتب بیاید، نهاینكه خودش را گول بزند! (این مسئله همانطوری كه عرض كردم شوخیبردار نیست!) و خودش را به خدا بسپارد و امور خود را آنطور كه امام صادق علیهالسّلام میفرمایند به خدا واگذار كند ولو یك روز، و بعد فردا از دنیا برود، انگار صد سال پیش ما بوده است و هیچ تفاوتی نمیكند. تمام سیر كمالی او بعد از آن یك روز در عالم برزخ شروع خواهد شد و از او دستگیری خواهد شد.
خود بنده بارها این مطلب را از مرحوم پدرم در زمان حیاتشان شنیدم، چه نسبت به استادشان و حتّی نسبت به خودشان اما این مطلب را جایی نقل نمیكردند، حالا كه از دنیا رفتهاند ما میگوییم. آن موقع از ایشان میترسیدیم و خلاصه چوب و فلك در كار بود! حالا بالأخره ما كه چشممان ظاهربین است و الآن هم از همین خبرها هست، منتها حالا ما یكی را نقل میكنیم. ایشان میفرمودند:
رفیق ما كه بیاید و دست ارادت به ولایت امام علیهالسّلام بدهد و این راه را بپذیرد، ما در حیات و ممات او با او خواهیم بود و او را به مقصد خواهیم رساند.
این حرف، دیگر حرف عادی نیست. این مسئله، مسئلۀ عادی نیست! ایشان گاهی از اوقات نسبت به فلان كس که یك شخص از افراد بود و در مقام سلوك كوتاهی كرده بود و از دنیا رفته بود، میفرمودند: «او الآن در آن دنیا مشكل دارد.» از آنطرف یك فرد جوان دیگر چهار ماه یا چهار ماه ونیم بود که از آمریكا به ایران آمده بود و در آن تخصّص خودش بسیار خوب بود، چهار ماه بود كه آمده بود و از شاگردان مرحوم آقا شده بود و بعد دفعةً بهواسطۀ سكتۀ قلبی در سنین حدود چهل سالگی یا كمتر از چهل سالگی فوت کرد كه ما برای تشییع و تدفین او هم شركت كردیم؛ در همان زمانی كه مرحوم آقا دچار ناراحتی چشم بودند و عمل كرده بودند و در منزل بستری بودند، اتّفاق افتاد. وقتی که ما از تدفین او برگشتیم، ایشان فرمودند:
خدا رحمتش كند چه سبك بال بود، چهار ماه آمد و الآن دارد بقیّۀ راهش را راحت و سریع ادامه میدهد، دیگر الآن بدون گرفتاریهای دنیا و بدون مشقّتهای در دنیا و بدون بگیر و ببندها و مرضها دارد ادامه میدهد.
آدم گاهی اوقات هوس میكند برود! میگوید: وقتی كه اینطور است برای چه ما در این دنیاییم! اینجا یا مریضی یا گرفتاری و یا شدت یا خبر بد هست؛ ولی انسان باید خودش را به خدا بسپارد.
دنیا، کیمیایی برای رسیدن به كمال
حالا رفقا فهمیدید که این زندگی در این دنیا چه كیمیایی است! وقتی که خدا برای ما این زندگی را مقرّر كرده است ما دیگر نباید به فكر رفتنش باشیم و همینطور نباید به فكر زیاده باشیم. دیگر برای چه؟! زیادی دردسر است.
مرحوم آقای انصاری میفرمودند:
اگر نبود ارتباط با شما رفقا و همین پشتگرمی كه من با شما رفقا دارم، من یك آنْ را در این دنیا نمیماندم! این چه دنیایی است؟!
ایشان هم خیلی مبتلا به كسالتها و ناراحتیها بودند؛ ناراحتیهای قلبی، دردهای زیاد و بعد هم كسالتهای مغزی و سكته مغزی و این حرفها بود. ایشان میفرمودند:
ما برای آن طرف هستیم، در این دنیا برای چه هستیم؟ این زندگی دنیا همین است؛ یا مرض و یا شدّت و یا قرض و یا گرفتاریهای دیگر است!
ایشان گرفتاریهایی داشتند كه واقعاً خیلی عجیب بود! خیلی عجیب، خیلی عجیب بود! این زندگی دنیا است.
بنابراین بودن در این دنیا برای رسیدن به كمال است و انسان باید بداند آن مقدار و مدّتی كه برای او در پروندهاش ثبت شده است، همان مقداری است كه خداوند قرار داده است. اگر ما یك روز را از این مدّت به بطالت بگذرانیم آن دنیا جبران نخواهد شد! بله، چیزهای دیگر به ما میدهند، مراتب دیگر به ما میدهند، مواهب دیگری هست ولی در عوض این یك روز چیزی نخواهند داد، هیچ نخواهند داد. میخواهید امتحان بكنید؟ نه، امتحان نكنید. آدم عاقل همیشه آن احتمال برتر را میگیرد نه احتمال پایینتر را، آن احتمال بالاتر را میگیرد، آن چیزی كه بالاتر است.
بنابراین آن چیزی كه ما باید در این دنیا به آن توجّه كنیم این است كه ببینیم آن راهی را كه از نقطهنظر عقلانی و ممشای بزرگان دین برای زندگی در این دنیا و به فعلیّت درآوردن استعدادها هست، آن راه كدام است؟ و ما در عین اینكه در این دنیا هستیم، مواظب باشیم عملی انجام ندهیم كه آن عمل، آن نصیبی را كه خداوند برای ما مقرّر كرده است، قسمت ما نكند.
آن چه امری است؟ امام علیه السّلام میفرماید که آن عبارت از این است كه بودن در این دنیا اشكالی ندارند؛ بودن در این دنیا موهبتی الهی است كه خداوند نصیب بنده كرده است برای اینكه او را به فعلیّت برساند. در این مسئله شكی نیست! اصلاً بودن در این دنیا رمز حیات است، رمز رسیدن به كمال است، رمز رسیدن به فعلیّت است. منِ امام صادق علیهالسّلام در همین دنیا هستم، شما هم در این دنیا هستید، منصور دوانیقی هم در این دنیا هست، همۀ ما در همین دنیا و در زیر همین آسمان هستیم!
صحبت در اینجا است که چگونه بودن در این دنیا مورد نظر است و چگونه زیستن در این دنیا باید مورد توجّه قرار بگیرد. و اینکه چه كنیم تا بتوانیم از عمر خودمان و از آن امكاناتی كه خداوند به ما داده است برای رسیدن به آن كمال استفاده كنیم، این مسئله است. یعنی آنچه را خداوند به ما داده است به بهترین نحو و به بهترین وجه استفاده كنیم و استعدادهای خود را به كمال برسانیم.
مبانی عقلایی، معیار در میزان پرداختن به دنیا
میزان و معیاری كه برای ما تعیین كردهاند كه چه مقدار به دنیا بپردازیم و چه مقدار پرهیز كنیم ـ خوب توجّه كنید رفقا! ـ و آن معیار و میزان و شاقولی كه دو جنبۀ افراط و تفریط را از هم جدا میكند، عبارت از این است که عملی را كه ما انجام میدهیم مبنای عقلایی دارد یا ندارد؟ این می شود معیار. حالا دیگر هر كسی خودش میداند که به چه قسم این مبنا را با اعمال خود در این دنیا تطبیق بدهد. منبابمثال میخواهیم در فلان مجلس شركت كنیم، آیا شركت در این مجلس مبنای عقلایی دارد یا نه؟ عقلایی، نه تخیّلی و نه اعتباری! اینکه بگویم: اگر شركت نكنم بدشان میآید، این عقلایی نیست! بدشان بیاید كه بدشان بیاید، یكخرده هم آنها بدشان بیاید؛ چرا فقط ما بدمان بیاید؟! و یا اگر این عمل را انجام ندهم فرض كنید كه بعداً در ارتباطات من فلان مشكل پیش خواهد آمد، مشكل پیش بیاید.
مبنای عقلایی و عقل یعنی میزان و معیاری كه خدای متعال آن معیار و میزان را برای كمال ما قرار داده است و آن معیار و میزان در این چوب وجود ندارد، آن معیار و میزان در این گچ وجود ندارد. این همان میزان و معیاری است كه خداوند در ما قرار داده است و ما بهواسطۀ آن معیار، مسیر خود را به سمت كمال توجیه میكنیم. اگر عمل ما با این میزان و معیار منطبق بود آن عمل، عمل سالكان است والاّ عمل، عمل دنیوی خواهد شد.
مرکب بودن بدن برای روح، نه مرکبیت روح برای بدن
هرچه شما در ارتباطات تصوّر میكنید میتواند بر این مبنا قرار بگیرد؛ یکی از آنها منبابمثال غذا خوردن است. غذایی را كه شما میخورید، غذایی را كه ما میخوریم، آن غذا بر چه مبنایی است؟ آیا بر مبنای التذاذ و كیف كردن است یا بر مبنای صحت و سلامت است؟ همین تفكّری كه بعضیها دارند و آن تفكّر هم سابقاً در ما بود!
من وقتی که میخواستم به قم بیایم، سنّمان حدود هفده هجده سال بود و مثل خیلی از افراد گمان میكردیم که انسان نیازی به غذا ندارد، انسان نیازی به این چیزها ندارد! به والده گفته بودم كه من قصد دارم به قم بروم، ایشان گفت: «برای غذایتان چه كار میكنید؟» گفتم: كاری ندارد، یك نان سنگك با نیم كیلو پیاز میگیریم و همان ناهار و شاممان میشود! والده به طبقۀ بالا پیش پدرمان رفت و گفت:
شما دارید این دیوانه را قم میفرستید که میخواهد بعد از یك ماه جنازهاش برگردد؟! ببینید این چه میخواهد بكند؟
مرحوم آقا ما را صدا كردند و به بالا رفتیم. گفتند: «مادرت چه میگوید؟» ما گفتیم: هیچ، شما از مسئله بگذرید. بعد شروع كردند برای ما توضیح دادند:
آقا این كارها چیست؟! این حرفها چیست؟! خداوند انسان را بر اساس محدودیّتها و استعدادهایی خلق كرده است واگر از آنجا كم بگذاریم مسئول هستیم و اگر هم زیادهروی كنیم باز مسئول هستیم.
خدا انسان را بر شرایطی قرار داده است و باید به آن شرایط رسیدگی بشود و اگر انسان آنها را انجام ندهد، فردا هزار مصیبت برای او پیش خواهد آمد. التفات میكنید! اینهایی كه دارم خدمتتان عرض میكنم بهخاطر آن مطالب خلافی است كه بعضیها تصوّر كردند که دوری از دنیا یعنی نان و پیاز خوردن! یعنی زهدهای احمقانه و خلاف طریق عقلایی انجام دادن! و این را میگویند دوری از دنیا.
در آن سفری كه ما به كربلا رفتیم و در خدمت مرحوم آقای حداد بودیم سنّ ما حدود هفده سال بود؛ ایشان این را به ما فرمودند:
فلانی شما كه الآن طلبه هستید باید به غذای خود برسید و اگر نرسید روزی خواهد رسید بهجای اینكه بدن شما مَركب شما و مَركب نفس و روح شما باشد، شما مركب بدن خواهید شد و اوست كه شما را به اینطرف و آنطرف خواهد كشاند و عمر شما را باطل و ضایع خواهد كرد.
یعنی وقتی که مریض بشود باید این دكتر و آن بیمارستان و آن عکسبرداری و آن آزمایشگاه ببرید و آن عمل را انجام دهید. اینها همه بهخاطر چیست؟ حالا ما مركب بدن شدیم! دائماً اینطرف ببر و آنطرف ببر؛ نباید اینطور باشد. ببینید خود ایشان وقتی که در مطبخ میرود تا چیزی پیدا كند، نان و سبزی میآورد و وقتی که به ما میرسد چه میگوید؟ میگوید که باید طوری غذا بخوری كه بدن تو مركبت باشد نهاینكه كاری بر سر او بیاوری كه تو مركب او بشوی. این میشود حرف عارفانه و حرف عقلایی، این میشود ملاك و معیار.
و ما به این دستورالعمل عمل نكردیم! عالَم جهالت و عالَم نادانی است و ما به همین كیفیت بودیم و ترتیب اثر نمیدادیم تا اینكه به ناراحتی معده مبتلا شدیم كه شبها تا صبح یك لحظه نمیخوابیدیم. یعنی آن وقتی را كه باید برای مطالعه و برای درس خواندن بگذاریم صرف این شد که دائماً طهران میآمدیم، دائماً اینطرف وآنطرف میرفتیم. دارو از اینجا بگیر و از آنجا بگیر، اینجا پیدا نمیشود و از آنجا بگیر و تا الآن هم متبلا هستم. البته به حمد و به شكر خدا الآن خیلی تخفیف پیدا كرده و خیلی مسئله تغییر پیدا كرده است ولی هنوز آثارش هست. چون یك نافرمانی کردم؛ برای چه؟! آیا آن بهتر نبود كه ما بیشتر میپرداختیم و بهتر میرسیدیم و به جهالت خود ترتیب اثر نمیدادیم و محكوم احساسات خود نمیشدیم؟! اینها همه احساسات و تخیّلات است. این مبنا میشود مبنای عقلایی.
روایت پیغمبر اکرم در مورد اتقان در امور
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند:
«رَحِمَ اللَهُ مَن صَنَعَ شَیئًا فَأَتقَنَه؛ خدا (پدر و مادر) آن كسی را بیامرزد كه وقتی كاری را انجام میدهد درست انجام بدهد، صحیح انجام بدهد، متقن انجام بدهد.»1
نسبت به امور، كارش درست باشد. وقتی میخواهد بنایی را بسازد آن بنا با توجّه به شرایط محیط و شرایط زیست و رعایت نكات ایمنی و درست و پا برجا بسازد، زهدبازی درنیاورد و فرض كنید هر فندانسیونی که بخواهد برای او بریزد و هر ستونی که بخواهد برای او بزند، نه، زهدبازی درنیاورد و بخواهد به هر كیفیتی که دلش میخواهد کار کند و بگوید: ما كه چهار روزی در این دنیا هستیم و هرطور که بخواهیم انجام میدهیم!
عدم اتقان در امور مربوط به مردم، خیانت به آنهاست
بارها میشد كه ما بهاتّفاق مرحوم آقا اینطرف و آنطرف میرفتیم. رشتۀ ایشان هم رشتۀ فنّی بود و نسبت به این مسائل خیلی توجّه میكردند. میفرمودند: «ساختن همچنین بنایی خیانت است.» ببینید! یك عارف است، نمیگوید که این دنیا را زود بگذران! میگوید چرا آنچه را كه باید درست انجام بشود در اینجا انجام نشده است؟ ایشان میفرمودند: «ساختن این وسیلۀ نقلیه خیانت است.»
یكوقت یكی از دوستان، همین رفیق شفیقمان آقای دكتر سجّادی ـ حفظه الله ـ به مشهد آمده بود و راجع به كارها و صنعتی كه در كشورهای خارج مثل آمریكا ، آلمان و اروپا و این كشورهایی كه از نقطهنظر صنعتی كارشان بسیار متقن و صحیح و درست بود، صحبت میكرد و بعد با مسائلی كه در ایران است مقایسه میكرد، در كیفیّت خودروهایی كه مثلاً در اینجا ساخته میشود و میگفت: «آقا، اسلام گفته كه اینجور بسازند؟!» ببینید یك عارف كامل و عارفی كه بهحساب ما زاهد است، عارفی كه بهحساب ما مُعرض از دنیا است چگونه پاسخ میدهد، ایشان میفرمودند:
خیانت عبارت است از آن عملی كه انسان آن عمل را انجام بدهد و زن و بچّۀ مردم با احساس ناامنی در آن عمل قرار بگیرند و بعد برای آنها مشكل پیش میآید، این خیانت است نه آن كاری كه در آمریكا یا در آلمان یا در سایر جاها انجام میشود. وسیلۀ نقلیهای كه در آنجا ساخته میشود آن وسیله نقلیهای است كه مطابق با موازین اسلام است.
التفات میكنید! حالا متوجّه شدید که زهد كجاست؟ البته پرداختن به مخارج زیاد كه صحیح نیست. وسیلهای باشد كه درست باشد و وقتی که زن و بچّۀ مردم سوار این وسیله میشوند و در شرایط غیرهموار و در مسائل و حوادثی كه انسان هیچ اطّلاعی از اتّفاق افتادن آنها ندارد قرار میگیرند، یكمرتبه ماشین در درّه نرود، یكمرتبه ماشین به كوه نخورد، یك وقتهایی چرخ ماشین از آن طرف درنیاید و به آن طرف برود! آن وسیلۀ نقلیّه در هر كجای دنیا ساخته بشود خیانت است و آن وسیله نقلیّهای كه زن و بچّۀ مردم در آن با آرامش به مسافرت بپردازند در هر كجای دنیا ساخته میشود، آن وسیله منطبق با اسلام است و هیچ بروبرگرد هم ندارد.
آن ساختمانی كه ساخته بشود و در آن ساختمان مطابق با شرایط محیط و آن توقّعاتی كه از او هست بنا بشود، آن منطبق با موازین اسلام است، در هر كجای دنیا که میخواهد باشد. و آن ساختمانی كه بنا بشود و در آن ساختمان خیانت بشود، از مصالح آن ساختمان كم گذاشته بشود و نسبت به موارد ایمنی در آنجا خیانت بشود، آن ساختمان منطبق با موازین شیطانی است در هر كجا که میخواهد باشد.
لزوم رعایت مبانی عقلی در امور زندگی
و بر این اساس آنچه در این عالم انجام میشود، آن میزان عبارت است از رعایت مبانی عقلانی و رعایت نكاتی كه آن نكات در راستای رسیدن به یك نتیجه باید مورد توجّه قرار بگیرد. این میشود مبنای سلوكی و مبنای عرفانی در ارتباطات و در مسائل دیگر.
فرض كنید كه اگر انسان ده نفر را میخواهد به منزل خودش دعوت كند و به اندازۀ سی نفر غذا درست بكند، این خلاف است، این افراط است. اگر شخصی ده نفر را میخواهد دعوت كند ولی برای پنج نفر غذا درست كند و میتواند، این هم خلاف است. یا فرض كنید اگر شخصی احتیاج دارد كه دوتا اتاق داشته باشد، بیجهت سهتا اتاق درست كند، این خلاف است. اگر شخصی به ده اتاق نیاز داشته باشد و هفتتا اتاق درست كند كه بهواسطۀ نداشتن سهتا در مضیقه بیفتد، این هم خلاف است.
میبینید! مبنا عبارت است از توقّعات عقلانی و مبانی عقلانی در كیفیّت زندگی. و بر همین اساس است شئوناتی كه افراد دارند و اسلام بر اساس آن شئونات، احكامی مختلف و متفاوت قرار داده است، آن هم بر همین اساس قرار میگیرد. چرا میگویند كه باید به مقتضای شأن هر شخص با او عمل كرد و اینطور نیست كه همه یكجور باشند. شئونات، مسائل خلاف نیست.
لزوم رعایت شئونات افراد در جامعه
وقتی که دختر حاتم طایی خواهر عدیّ بن حاتم را گرفتند و لشگر اسلام با آنها مصاف كرد و آنها را اسیر كردند، در مدینه آوردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند:
«با او كاری نداشته باشید این دختر بزرگ قوم است و دارای یک شرافتی است. او در میان قوم خود محترم بود و باید شئونات او محفوظ بماند و به او كاری نداشته باشید.»
در ضمن اینكه اسیر است و در اسارت او شكی نیست امّا حقوقی دارد كه باید به آن حقوق پرداخت؛ انتخاب با خود او است. وقتی که دختران یزدگرد را در مدینه آوردند، عمر میخواست مانند سایر افراد با آنها عمل كند. امیرالمؤمنین علیهالسّلام را آوردند و ایشان گفتند:
«چون اینها دختران بزرگ قوم هستند باید حساب اینها جدا باشد. در اینكه اسیر هستند حرفی نیست و ما اینها را آزاد نمیكنیم، ولی ما باید اینها را در انتخاب آن فرد آزاد بگذاریم و هر كسی را كه میخواهند انتخاب كنند.»
مسئله اینطور نیست كه یكدنده و با یك چوب به هر كیفیتی، همه به یك قسم و به یك نحوه انجام بشود. این مسئله برای چیست؟ این مسئله برای این است كه در اسلام كه مكتبش مكتب توحیدی است، موازین اخلاقی و ارزشهای اخلاقی كه مترتّب بر نفوس است جایگاه خودش را در اینجا دارد. الآن امیرالمؤمنین علیهالسّلام دارد به این شخصیت نگاه میكند، به متانت این شخصیت نگاه میكند، به آن خصوصیت نفسانی او نگاه میكند؛ یك لات سر چهارراه را كه در مدینه نیاوردهاند، فردی را آوردهاند كه فرهنگ دارد، مسائل اخلاقی دارد، مسائل نفسی مختلف با سایر افراد دارد و امیرالمؤمنین علیهالسّلام دارد به این نفس نگاه میكند.
این نفس الآن ارزش دارد و باید این نفس تكامل پیدا كند و به مرتبۀ كمال خودش برسد. آن مسیر كمالش به این است كه جایگاه خاصّ به خود را دارد و خصوصیت خاصّ به او را به او داد، نهاینكه او را مثل سایر افرادی كه آنها در یك مرتبه و در یك استواء خاصی قرار دارند قرار داد.
یكی از مسائل در اسلام مسئلۀ شأنیت است. این فرد این شأنی را كه دارد باید به این قسم باشد، آن فرد این شأنی كه دارد باید به این قسم باشد. بارها ما با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ اینطرف و آنطرف میرفتیم؛ در بعضی از منازل که وارد میشدیم ایشان اعتراض میكردند که چرا چنین وسیلهای در منزل شما هست؟! ولی وقتی که با ایشان جای دیگر میرفتیم و از ایشان سؤال میكردند، ایشان میفرمودند: «این وسیله را شما باید بیاورید، شأن شما در اینجا این اقتضا را میكند و شأن او آن اقتضا را میكند.» یعنی در دیدگاه یك سالك و در دیدگاه یك عارف، دنیا داشتن مطرح نیست، به دنیا گرایش پیدا كردن مورد نظر است؛ این میشود تفاخر.1
تكاثر یعنی توجّه به دنیا و زیادهطلبی، نه بهره بردن از آن
تفاخر و تكاثر عبارت از این است كه انسان توجّه به دنیا كند، نهاینكه از دنیا نصیب بردارد؛ اینها دو مطلب هستند. البته مطلب باقی ماند و راجع به تكاثر و راجع به تفاخر صحبت نشد و ما در امروز فقط به همین مسئله و قضیۀ دنیا پرداختیم و إنشاءالله تتمّهاش برای جلسۀ آینده باشد.
آنچه مورد نظر ائمّۀ دین و در راستای كمال است تقلیل كثرت و كمبهره گرفتن نیست، این غلط است؛ آنچه مورد نظر است توجّه به دنیا و زیادهطلبی است. یعنی انسان آن محدودهای را كه باید نسبت به آن محدوده توجّه داشته باشد و آن مقدار را برای رسیدن به كمالش صرف كند، بهنحوی كه موجب تشویش خاطر او نشود، موجب دغدغۀ فكری و ذهنی او نشود و موجب بازماندن مسیر او از كمال نشود، به همان مقدار اكتفا كند. و این در همه چیز هست؛ در وسیلۀ نقلیه هست، در منزل هست، در غذا هست، در ارتباط با دیگران هست، در ازدواج هست، در مسائل مربوط به كسب و كار هست و در همۀ اموری كه مبنای برای انسان، آن حركت به سمت كمالی است كه در آن حركت برای انسان توقّف پیش نیاید؛ این میشود مبنا.
إنشاءالله تتمّۀ مطلب برای جلسۀ آینده باشد. از خداوند درخواست و مسئلت میكنیم كه ما را بر وظایف خودمان آگاه كند و بینش بدهد؛ و به مقتضای بینش، ما را موفّق كند كه بتوانیم از حداكثر استعدادات و نعمتهای الهی بهرهمند بشویم.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد