107

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

14860
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهعنوان بصری

مجموعهکثرت طلبی وفخر فروشی

تاریخ 1425/06/27

جلسه‌های مجموعه (4 جلسه)

توضیحات

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1) . شرح فقره: و لا يطلب الدنيا تکاثراّ و تفاخراً . 1 توضيحي راجع به معناي فخر و تفاخر. 2 ذكر حكايتي در ارتباط با شخص كه شرط كلنگ‌ زدن مسجدي را عدم قضا شدن نماز شب او در طول عمر قرار داد و خودش اين عمل را انجام داد. 3 مرحوم علّامه طهراني مي‌فرمودند: حكم ارتباط بين سالك و خداي خود حكم ناموس انسان را دارد در حفظ خفاء قرار دادن آن از انظار. 4 در صورتي كه فرد سالك به بيان اسرار الهي و مكاشفات غيبيّه خود براي افراد بپردازد غيرت پروردگار توفيق رشد و حركت او در مسير الهي را از او مي‌گيرد. 5 بيان و نقد ديدگاه و بينش افرادي كه معتقدند حركت بسمت پروردگار متعال و تكميل نفوس و تجرد آن با توجه به دنيا و مسائل آن در تعارض مي‌باشد. 6 مقايسه‌اي ميان جهان‌بيني و نگرش جوامع غربي در تشكيل حكومت‌ها و ديدگاه و نگرش اسلام نسبت به آن. 7 توطئه برخي از صحابه در به تأخير انداختن حركت جيش اسامة بن زيد و لعن پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم نسبت به افرادي كه از جيش او تخلف كنند. 8 ديدگاه و بينش پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم و اولياء الهي نسبت به مسأله حكومت و تشكيل آن. 9 عملكرد محيّرالعقول و عادلانه اميرالمؤمنين عليه السلام در قبال طلحه و زبير كه خواستار مناصب حكومتي بودند ايشان را به معارضه و مخالفت با حضرت وادار كرد. 10 ذكر حكايتي از مرحوم صدر اصفهاني كه تقاضاي ثروت و مكنت بي‌حد و حصر از پروردگار متعال براي كمك به فقرا و مستمندان كرده بود و بيان ديدگاه عرفاء باللَه نسبت به آن. 11 مسأله تفاخر در امور با مسأله توحيد و رجوع همۀ اسماء جزئيه به اسماء كليه پروردگار متعال در تعارض و تنافي صددرصد قرار دارد. 12 انحصار حقيقي علم و قدرت و حيات در پروردگار متعال و غفلت انسانها از ادراك اين حقيقت و واقعيت و انتساب آن به خود. 13 تفسير آيه 35 سورۀ مباركه ص: قال ربِّ اغفرلي وهبْ لي ملكاً لا ينبغي لِاَحدٍ.... 14 تزكيه نفس بواسطۀ مراقبه و مجاهده و تسليم محض در تحت راهنمايي فرد خبير و شخصی كه به مقام معرفت تامه پروردگار متعال رسيده حاصل می شود. 15 سخن مرحوم علّامه طهراني در ارتباط با ضلالت فردي كه نورانيت شهري را بوجود خود دانسته، و با خروج خود از آن منطقه ، آن شهر را در ظلمت محض مي‌ديده است. 16 ديدگاه حضرت يونس عليه السلام نسبت به پروردگار متعال از منظر وصف قهّاريت و جبّار

/34
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • پرهیز از تفاخر و تكاثر‌‌‌(1)

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 

  • شرح حدیث عنوان بصری ـ کثرت‌طلبی و فخر فروشی ـ جلسه 107

  •  

  • بیانات

  • حضرت آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس الله سره

  •  

  •  

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

2
  •  

  • أعوذبالله من الشیطان الرجیم‌

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد

  • وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللّعنة على أعدائهم أجمعین‌

  •  

  • قال إمامُنا الصّادقُ علیه‌السَّلام: «و لایَطلُبُ الدُّنیا تَكاثُرًا و تَفاخُرًا». امام علیه‌السّلام می‌فرماید:

  • «توفیقی را كه خدای متعال به این بنده عنایت می‌كند این است كه دنیا را برای تفاخر و مباهات و تظاهر به افراد دیگر نمی‌طلبد و برای تفاخر به دیگران و به‌جهت زیاده‌طلبی به‌دنبال دنیا نمی‌رود.»

  • مسئلۀ تكاثر و زیاده‌طلبی مطلبی است كه إن‌شاءالله در جلسات بعد ذكرش خواهد آمد. امّا در مسئلۀ تفاخر، در جلسات گذشته به عرض رفقا رسید كه تفاخر یعنی خودنمایی و خود را به دیگران ارائه دادن است. یك وقت شخصی علم دارد، یك وقت شخصی علم خود را به دیگران نشان می‌دهد. یك وقت شخصی مال دارد، در وقت دیگر این مال را به رخ دیگران می‌كشاند. یك وقت شخصی جمال دارد، یك وقت آن جمال را به دیگران نشان می‌دهد و ارائه می‌دهد. این صورت دوم را تفاخر می‌گویند. یك وقت یك شخص عبادت می‌كند، یك وقت آن عبادت را به دیگران ارائه می‌كند ونشان می‌دهد، این تفاخر است.

  • الآن این حكایت در ذهنم آمد و تذكرش بد نیست. در كتابی می‌خواندم از یكی از آقایان از علماء كه فعلاً ایشان حیات دارند، ایشان می‌گفتند:

  • من را برای بنای یك مسجد به یكی از شهرها برده بودند، قرار بود مسجدی بنا شود و از ما خواسته بودند كه در بنای مسجد و كلنگ زدن در آن ساختمان شركت كنیم و این كلنگ زدن به ‌دست ما انجام شود. وقتی كه همۀ افراد از بعضی از علماء و اهل علم و افراد معروف در آنجا اجتماع كرده بودند، آن شخصی كه صاحب زمین بود آمد و گفت: «كلنگ این زمین را كسی باید بزند كه یك نماز شب در طول عمرش از هنگام بلوغ تا الآن از او فوت نشده باشد!» (طبعاً هیچ‌كس قدم پیش نگذاشت.) وقتی كه دید كسی نیامد، خودش آمد و كلنگ را برداشت و بر زمین زد.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

3
  • حالا به نظر رفقا این عمل صحیح است؟! شما نماز شب را برای چه كسی خواندی؟! و آن شخص در آن كتاب از این فرد تعریف می‌كرد كه این چه فردی بوده است كه از هنگام بلوغ تا آن زمان كه سنّش به حدود شصت و خرده‌ای رسیده بود، یك شب نماز شبش فوت نشده بود!

  • مسئلۀ تفاخر و بروزات نفسانیه با چهره و نقاب‌های مختلف

  • این مسئله با معیارهایی كه رفقا و دوستان در اختیار دارند، نمی‌سازد. نماز خواندی برای خودت خواندی و بین خودت و خدا بوده است، چرا می‌خواهی به رخ مردم بكشی؟! اگر می‌خواهی بگویی كه نماز شب لازم است، چرا باید این‌طور گفته شود؟! می‌خواهی اهتمام نماز شب را بیان‌ كنی، به قسم دیگر و به انواع دیگر هم می‌شود مطلب را مطرح كرد، امّا در میان جمع و به این كیفیت مطرح كردن صحیح نیست، اینها بروزات و ظهورات نفس است. نفس که فقط از دریچه‌های خاص طلوع نمی‌كند، یك موردش هم همین است.

  • من یك وقت با خود این فكر را كردم که حالا اگر یك نفر در آنجا می‌گفت من خوانده‌ام یا چند نفر باهم قرار می‌گذاشتند، مثلاً ده نفر یا پانزده نفر همه می‌گفتند که تو نماز شب می‌خواهی؟ ما خوانده‌ایم! دیگر چه می‌گویی؟! آن‌وقت همۀ دنیا بر سر این مسكین خراب می‌شد، چون این مسكین می‌خواهد خودش را مطرح كند! اگر این ده نفر بیایند و بگویند ما همه خوانده‌ایم، اگر خوشحال، بشّاش و مسرور شد و گفت که عجب! عجب! ده نفر هم بوده‌اند كه اینها نماز شب خوانده‌اند، آن‌وقت می‌شود محمل و توجیهی برای این مطلب پیدا كرد، البته آن ‌هم به یك محمل‌های بعیده.

  • ولی نكته اینجاست، من گفتم اگر من آنجا بودم می‌رفتم و می‌گفتم که ما خوانده‌ایم، چه می‌فرمایید؟! ـ حالا ما هیچ نخوانده‌ایم، رفقا خیال نكنند خوانده‌ایم. نه آقا، این خبرها نیست! ـ آن‌وقت او یك چیز دیگری مطرح می‌كرد! مثلاً كسی تابه‌حال تعقیباتش را بعد از نماز خوانده یا نخوانده است؟! و حالا اگر می‌گفتیم که ما خوانده‌ایم، یك چیز دیگر می‌گفت. توجه کنید، این طلوع و بروز نفس است! نفس می‌خواهد خودش را نشان بدهد، منتها می‌خواهد در لایه و پرده و با چهره و نقاب عوام‌پسند خودش را نشان بدهد. افرادی كه رند هستند [زود متوجه حیلۀ نفس می‌شوند و جلوی آن را می‌گیرند.]

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

4
  • ارتباط و حالات بین سالک و خداوند، در حکم ناموس انسان

  • رفقا خیلی دقت كنید! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند: «ارتباط بین سالك و خدا، حكم ناموس انسان را دارد.» آیا انسان ناموس خودش را در معرض دید انظار و افراد قرار می‌دهد؟! آیا انسان ناموس كه حكم سرّ انسان را دارد را در معرض انظار و رؤیت افراد قرار می‌دهد؟! یك فرد غیور و غیرتمند این‌كار را انجام نمی‌دهد. انسان باید ناموس را محترم بشمارد و او را از انظار مخفی كند نه‌اینكه او را در روزنامه، تلویزیون، مرأی و منظر و خیابان در معرض قرار دهد، انسان غیور این‌كاررا انجام نمی‌دهد.

  • ارتباط سالك با خدا حكم ناموس را دارد و كسی نباید از آن اطلاع پیدا كند، نباید خبر پیدا كند و از آن سرّی كه وجود دارد آگاه شود. حالاتی كه برای انسان پیش می‌آید، آن حالات اختصاص به خود انسان دارد و انسان نباید آن حالات را برای دیگری تعریف كند. خوابی كه می‌‌بیند، حالی كه برای او پیدا می‌شود، مطلب مجهولی كه برای او روشن می‌شود، انكشاف بعضی از مسائل غیب، مطالب عالیه، معانی توحیدی و تجلیات اسماء و صفات پروردگار كه برای او رخ می‌دهد، حكم ناموس او را دارد و اگر برای دیگران بیان كند، غیرت پروردگار اجازه نمی‌دهد و آن توفیق را از او سلب می‌كند.

  • تفاخر و جلوه‌گری نفس در هر مورد و زمینه‌ای

  • مسئلۀ تفاخر هم‌چنان‌که در جلسات گذشته خدمت رفقا عرض شد، مسئله‌ای است كه نفس در هر مورد و زمینه‌ای كه احساس كند در آن مورد می‌تواند در انظار دیگران خود را جلوه بدهد پیدا می‌شود. هیچ‌گاه دیده شده فردی بیاید و معایب خود را به دیگران ارائه بدهد؟! فرض كنید كه یك شخص عیبی دارد، آیا تا حالا کسی این کار را کرده که نسبت به مجهولاتی كه دارد، به قسمی خود را در مجامع مطرح كند كه همه بفهمند كه این فرد چیزی متوجه نمی‌شود؟! یا به قسمی خود را در میان انظار مطرح كند كه مردم به آن نقصان ظاهری یا نقصان باطنی و درونی او پی ببرند؟! چه كسی تا به‌حال این‌كار را كرده است؟!

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

5
  • البته بعضی‌ها برای بعضی از ریاضت‌ها، سركوب‌ها و ضربه‌هایی كه می‌خواهند بر نفس بزنند و مجاهده‌ها، مبارزه‌ها و خلاف‌هایی كه می‌خواهند بكنند، چنین كارهایی را انجام می‌دهند، كه البته خود این مسئله هم خطراتی دارد و نباید سرخود انسان به این مسائل دست بزند، مگر اینكه حتماً از ناحیۀ بزرگ و شخص خبیری دستور داشته باشد.

  • نحوۀ نگرش سالک در مواقع بروز سهو و خطا در برابر انظار مردم

  • آیا تا‌به‌‌حال دیده‌اید كسی درصورتی‌که می‌داند اگر بخواهد در جلسه‌ای صحبت كند یا اینکه اقدامی انجام دهد، مردم و افرادی كه نشسته‌اند بر او می‌خندند، بیاید و حرف بزند یا آن اقدام را انجام دهد؟! كسی تا حالا این ‌كار را كرده است؟! نه، اگر هم می‌بیند اشتباهی رخ داده است، فوراً به‌دنبال این می‌آید كه آن را بپوشاند! فوراً به‌دنبال این می‌آید كه آن را حذف كند!

  • چند روز پیش جایی بودم و شخصی نقل می‌كرد:

  • فلان آقا در یك مجمع بسیار بزرگ، در یك نماز و خطبه‌ای صحبتی می‌كرده است و یك‌دفعه بدون اینكه بخواهد، در میان صحبت‌هایش حرفی زده که حرف خیلی خنده‌داری هم بوده است. وقتی كه به منزل آمده، پسرش به او گفته است: «می‌دانید شما امروز در صحبت‌ها چه گفته‌اید؟!» این شخص که خوابیده بوده، گفته بود که من گفتم؟! فوراً تلفن بزن به ادارۀ رادیو و بگو که این یك جمله را حذف كنند!

  • چرا این‌كار را می‌كند؟! چون این یك نقص است نه‌اینكه حالا ملاحظه كند که این حرف به كجا برمی‌خورد، نه، ملاحظۀ آن نیست. ملاحظۀ این را می‌كند كه مردم اگر این مطلب را بشنوند به او می‌خندند! به این خاطر می‌گوید که فوراً تلفن را بردار و بگو این جمله باید حذف شود؛ البته جملۀ خنده‌داری هم است! چرا این‌طور ارائه می‌دهد؟! مسئله تمام شد، قضیه تمام شد. انسان یك ساعت صحبت می‌كند و خدا یك‌دفعه مچ او را می‌گیرد و این حرف را در دهانش می‌اندازد.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

6
  • بسیار خوب، حالا حرفی زده‌ای، حرف هم حرف خنده‌داری است، عمداً كه نزدی، از روی تعمّد كه نگفتی، انسان هزارتا اشتباه می‌كند. خود ما هم در صحبت هزارتا اشتباه می‌كنیم، یك چیز عادی است، ما كه نمی‌خواهیم اینجا بیاییم و قرآن بخوانیم كه روی واو آن ‌هم مسئله باشد، روی فاء آن‌هم مسئله باشد، انسان یا «شد» را «نشد» می‌گوید، یا «نشد» را «شد» می‌گوید، بشر است دیگر.

  • حالا بنده بنشینم فكر كنم الآن كه من برای رفقا صحبت می‌کنم طوری حرف بزنم كه یك نفر بعد از این مجلس نتواند یك ایراد از من بگیرد، اگر قضیه بخواهد به این كیفیت باشد كلاه ما و شما هر دو پس معركه است! نه آقاجان، مطلب را باید گفت، اگر اشتباه در آن است، اشتباه درمی‌آید، خطا هم در آن باشد خطا درمی‌آید.

  • حالا تا یك مسئله‌ای است، می‌گوید که عجب! عجب! این مسئله اشتباه شده است و تا هنوز مردم نشنیده‌اند باید رفع كرد. البته مردم كه شنیده‌اند یعنی این خطا به‌طور گسترده‌تر منتشر نشود! تمام شد، این شد تظاهر. رفقا دیگر ملاك دستشان آمده و مبنا و ملاك دست همۀ ما آمده است كه چطور و از كجا [این مسئله پیدا می‌شود و چگونه باید با آن برخورد کرد.]

  • حالا این مطالبی كه گفته می‌شود مطالب خلاف شرع نیست، دعوت به صدق است، دعوت به هدایت است، دعوت به رستگاری است، دعوت به عمل صالح است، دعوت به كردار شایسته است ولی همۀ اینها صحبت است، در پس پرده چه می‌گذرد؟! در لابه‌لای مطالبی كه مطرح می‌شود چه می‌گذرد؟! باید آنجا را پایید و در آنجا به‌دنبال مسئله رفت، اینها می‌شود تفاخر.

  • عدم منافات حرکت به‌سوی خدا و توجه به دنیا

  • در مطلبی كه در جلسه گذشته خدمت رفقا عرض شد صحبت به اینجا رسید كه جمعی معتقدند حركت به‌سوی پروردگار و سیر إلَی‌الله و تكمیل نفس و تجرد آن و وصول به فعلیت‌ها و كمالات، با توجهِ به دنیا نمی‌سازد و با توجه به دنیا در تعارض است. این یك مبنا شده است برای اینكه اگر كسی بخواهد توجه به دنیا داشته باشد از دید این افراد، مورد اعتراض و مورد نقد قرار می‌گیرد. این به‌عنوان یك اصل و یك مطلب در مبانی اخلاقی و به‌خصوص در مبانی سلوك مورد بحث و تأمل و مورد نِقاش است.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

7
  • عدم منافات حکومت‌داری فرد عالم خبیر با توجه به دنیا

  • روی همین مسئله آمده‌اند این مطلب را به یك مبنای فقهی بدل كرده‌اند كه ایجاد حكومت و به‌عهده‌گیری و مسئولیت پذیری زمام جامعه، با عالِم، فرد خبیر و مبلّغ سنّت و سیرۀ رسول‌ الله و أئمه علیهم‌السّلام بودن منافات دارد، این به‌عنوان یك مبنا مطرح بوده و هست.

  • می‌گویند که عالِم را با ایجاد حكومت چه‌کار؟! فقیه را با تشكیل دولت چه ارتباطی است؟! كار عالم تبلیغ است، كار فقیه تبلیغ است، به مسجد رفتن است، نماز خواندن است، وعظ كردن است، كتاب نوشتن است، درس دادن است و ایجاد حكومت برعهدۀ افراد دیگر است. تشكیل حكومت و مسئولیت زمام جامعه برعهدۀ افراد دیگر است، علماء باید به مساجدشان بروند و به تبلیغ و ارشاد بپردازند. این مسئله به‌عنوان یك اصل و یك مبنا در قالب دینی و در شكل دینی خودش، در میان بسیاری از افراد رسوخ و نفوذ دارد و به‌طورکلی این گروه و این دسته، توجه به دنیا را با توجه به عقبی در تعارض و تقابل احساس می‌كنند.

  • اما آنچه به‌نظرمی‌رسد صرف‌نظر از ادلّه و مبانی‌ای كه در این زمینه وجود دارد، برگشت مسئله به كیفیت‌ تفكر و تأمل در مسائل دنیوی و مسائل حكومتی است. حكومت‌هایی را كه ما تابه‌حال دیده‌ایم در غیر از شكل و قالب حكومت اسلامی در سایر موارد، همه بر این اساس بوده است؛ براساس قهر و غلبه، ظلم و عدوان و زور و تحكّم بر مردم برای رسیدن به منویّات و منافع جمعی خاص از طبقات اجتماعی بوده است.

  • الآن شما در دنیا نظركنید، ببینید حكومت‌ها چطور تشكیل می‌شوند؟ حزب‌ها چطور بر سر كار می‌آیند؟ افراد چطور زمام امور مردم را به‌دست می‌گیرند؟ مشخص است، كسی هست که یكی از این حكومت‌های دنیا را نشان بدهد كه برای رضای خدا، حمایت از مردم مستضعف، برای دفاع از حق، احقاق حق، إماته و إمحاء ظلم و باطل بر سر كار آمده باشد؟! تمام این حكومت‌ها در دنیا به استثناء حكومت اسلام برای غیر خداست. حكومتی كه اصل را براساس نیت خالص و صفای باطن گذاشته است، حكومت اسلام است.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

8
  • توضیح و تبیین وقایع بعد از شهادت رسول خدا صلّی الله علیه و آله وسلم

  • از زمانی كه پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به عالم عُقبی سفر كرد اولین پایۀ ظلم در خود امّت پیغمبر و در شهر پیغمبر بنا شد. مگر ندیدید؟! پیغمبر دستور می‌دهند به‌خصوص به آن عُمر و ابوبكر بر اینكه بروند و در جیش اُسامه شركت كنند ولی مدام می‌روند، می‌آیند، قایم می‌شوند. و با جواسیسی كه در بیت پیغمبر داشتند، از زن‌های پیغمبر که جاسوس‌هایی برای آنها بودند و خبر می‌آوردند که حال پیغمبر بد شد، برای اینكه چه وقت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از دنیا می‌رود ثانیه شماری می‌كردند! می‌گفتند که اگر حال پیغمبر بد شد به ما خبر بدهید. آنها هم می‌گفتند که یک‌خرده بدتر شد. مدام می‌گفتند که بدتر شد، به حال اغماء رفت، دوباره برگشت، همین‌طور اینها گزارش می‌دادند. عین اینکه موبایل دستشان است و آنجا نشسته‌اند و مدام خبر می‌دهند که حال پیغمبر بد شد، حال پیغمبر این‌طور شد، حال پیغمبر چه شد، چه كسی آمد، چه كسی با پیغمبر صحبت كرد و چه افرادی آمدند!

  • وقتی پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند که عمر و ابوبكر در جیش اسامه شركت كرده‌اند یا نكرده‌اند، فوراً به آنها خبر می‌دادند که پیغمبر هم‌ چنین حرفی را زدند و بعد هم پیغمبر این حرف را زدند! عجیب است كه خود اهل تسنن این مطلب را در كتب خودشان نقل كرده‌اند كه پیغمبر، همین پیغمبری كه كلام او فصل است و قول او حجّت و وحی است، می‌فرماید: «لَعَنَ اللهُ مَن تَخَلَّفَ عَن جَیشِ أُسامَة؛1 خدا لعنت كند كسی را كه از جیش اسامه تخلف كند.»

  • جیش اسامه لشكری بود كه حضرت برای رفتن به مرزهای روم تدارك دیده بودند و پیغمبر مخصوصاً اسم بعضی از آن افرادی كه وجودشان در این موقع خطیر و در این زمان بالاترین خطر را برای اسلام ایجاد می‌كرد، در جیش اسامه قرار داده بودند كه از جملۀ آنها عمر و ابوبكر بود.

    1. .الملل و النحل، ج ١، ص ٢٩. اسرار ملكوت، ج ١، ص ٣٠٤.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

9
  • بعد حضرت می‌فرمودند: «شركت كردند یا نكردند؟» به ایشان می‌گفتند که نه، شركت نكردند! حضرت فرمودند: «خدا لعنت كند!» بعد به سراغ پیغمبر آمدند و حضرت فرمودند: «بگویید که بیایند.» بعد فرمودند: «مگر من نگفتم در جیش اسامه بروید؟!» گفتند: «یا رسول الله! ما نمی‌خواستیم، دلمان رضایت نمی‌داد که اخبار ناراحتی شما (یعنی مرگ شما) را از شخص دیگری بشنویم!» حضرت فرمودند که یعنی خودتان بیایید و با چشم هم ببینید که من دارم می‌میرم؟! معنایش این است دیگر!

  • ببینید چطور سر پیغمبر بازی درآوردند! این مسلمین، این مؤمنین، این ریش سفیدهایی که ریش آنها تا پایشان رسیده است! اینها چطور آمدند و پیغمبر را به بازی گرفتند! این حكومت اسلام است؟! حكومتی كه پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم می‌گوید: «لَعَنَ الله مَن تَخَلَّفَ عَن جَیشِ اسامَة؛ خدا لعنت كند كسی كه از جیش اسامه تخلف كند»، آن‌وقت به پیغمبر می‌گویند: «دلمان رضایت نداد تا ناراحتی شما را از كسی دیگر بشنویم!» و همین‌كه پیغمبر از دنیا رحلت كرد، سقیفۀ بنی‌ساعده را درست كردند! اینهایی كه می‌گویند اینها قائل به دموكراسی بودند و افكار دموكراتیكی داشتند، بدانند که اینها این‌طور افرادی بودند! این مطالب در كتب شیعه نیست، بلکه در كتب خود اهل تسنن است!

  • حكومت اسلام كه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بنیان‌گذار آن حكومت بود، حكومتی است كه نه‌اینكه انسان به‌دنبال او برود، بلكه حكومت به‌دنبال او می‌آید. حكومتی را كه انسان به‌دنبال برود و تقاضا كند، این حكومت در حكومت رسول خدا جایی ندارد. حكومت اسلام حكومتی است كه امیرالمؤمنین علیه‌السلام مالك را صدا بزند که بیا و به مصر برو!

  • شما خیال می‌كنید که مالك دلش می‌خواست به مصر برود؟! او نمی‌خواست یك لحظه مصاحبت و اقتران با امیرالمؤمنین را با تمام وجودش ازدست بدهد، مالك این‌طور بود. او می‌گوید که حكومت می‌خواهم چه‌کار كنم؟! وقتی که بروم، تازه اول بسم الله و اول دعوا و این بیاید و آن برود و این مال من را گرفته و نمی‌دهد و آن چه‌کار كرده و این مسائل است. حالا اینها همه یک طرف، مسائل خانوادگی هم یك طرف؛ دعوا، مرافعه، آن به سرش زده، آن اخم كرده، آن این را گفته، بیا درست كن! مگر مریضم؟! مگر مریضم که بروم و این ‌كار را انجام بدهم؟! یك لحظه مصاحبت با امیرالمؤمنین علیه‌السلام و نگاه كردن به امیرالمؤمنین را به تمام دنیا و آخرت نمی‌دهد، آن‌وقت حضرت به او می‌گوید که به مصر برو و از من دور شو، از اینجا دور شو، از مدینه دور شو، از كوفه دور شو! به مصر برو و به داد اهل مصر برس.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

10
  • جواب قاطعانۀ امیرالمؤمنین به طلحه و زبیر در ادعای سهم خود از حکومت

  • این می‌شود حكومت اسلام یا آن حكومتی كه هنوز روز دوم رسیدن امیرالمؤمنین به خلافت بود كه نصف شب طلحه و زبیر در زدند و آمدند و گفتند که سلام علیكم. حضرت هم گفتند که علیكم السلام و رحمةالله. آنها گفتند که سهم ما را بده یا علی! كدام حكومت اسلام است؟! مگر امیرالمؤمنین می‌تواند بدهد؟! گفتند که یا علی! آن‌قدر ما خدمت كردیم، آن‌قدر پشتیبانی تو را كردیم، دیدی با عمر و ابوبكر بیعت نكردیم، دیدی فلان كردیم، دیدی ما چه بودیم؟! حضرت گفتند: كردید كه كردید! برای من كردید یا برای خدا كردید؟! شما كه خودتان من را دیده‌اید. اگر برای من كردید، شما كه دیدید درِ منزل من را شكستند و به داخل آمدند. شما خودتان دیدید که حسن و حسین زیر دست و پا له شدند! شما كه آن را دیدید حالا چه می‌خواهید؟! سهمتان را می‌خواهید؟! بروید دنبال كارتان!

  • امیرالمؤمنین هم هیچ حرفی نزد و فقط با عَملش چنان ضرب شصتی نشان داد [که حساب کار دستشان آمد]؛ آن چراغ را خاموش كرد و گفت: «این چراغ برای بیت‌المال است!» یك چراغ دیگر آورد و گفت: «این چراغ شخصی است. شما مسئلۀ شخصی دارید و نمی‌شود از چراغ بیت‌المال استفاده كنیم!»1 نمی‌شود روغن بیت‌المال بسوزد، نفت بیت‌المال بسوزد. آن موقع كه نفت نبود، روغن بود.

  • دیدند عجب! هرچه در ذهنشان بود یادشان رفت، اینجا قضیه‌اش فرق می‌كند. حالا رفتید بیرون، چه‌کار كردید؟ شروع به تهمت زدن به امیرالمؤمنین علیه‌السلام كردند! ـ من تاریخ نمی‌گویم، روی مطالبی كه خدمت رفقا عرض می‌کنم، باید دقت شود! ـ امیرالمؤمنین که به شما حكومت نداد، آیا به‌دنبال كارتان، در باغتان، در مزرعه‌تان، در تجارتتان، در كسبتان رفتید؟! نه، حالا كه نداد باید به زور گرفت! چطور به زور بگیریم؟ به علی تهمت می‌زنیم که علی عثمان را كشته است!

  • ببینید، سِیر را نگاه كنید که برای رسیدن به این حكومت باید تهمت زد، دروغ گفت، نفاق انجام داد و مكر و حیله به‌كار برد! اما حكومتی كه مالك می‌خواهد انجام بدهد احتیاج به دروغ دارد؟! احتیاج دارد که دروغ بگوید؟! احتیاج دارد به امیرالمؤمنین علیه‌السلام تهمت بزند؟! احتیاج دارد برای امیرالمؤمنین خط و نشان بكشد و بگوید که اگر من را به حكومت مصر نگذاشتی فلان می‌کنم، چه می‌کنم، فلان مطلب را می‌گویم، فلان قضیه را فاش می‌کنم، فلان مسئله را از تو افشاء می‌کنم؟! آن‌ هم بگوید که حالا به‌خاطر اینكه چیزی نگوید، او را در اینجا بگمارم! به‌خاطر اینكه حرفی نزند، او را در آنجا قرار بدهم! فلان پست را به او بدهم و فلان موقعیت را به او بدهم! آن‌وقت این می‌شود حكومت اسلام؟! نه، امیرالمؤمنین این‌كار را نمی‌كند، امیرالمؤمنین به‌دنبال می‌فرستد و اگر علی نبود مگر مالك قبول می‌كرد؟! مگر سلمان قبول می‌كرد؟!

    1. احقاق الحق، ج 8، ص 539؛ المناقب المرتضویة، الكشفى الحنفى، ص 365.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

11
  • پذیرش حکومت مدائن توسط حضرت سلمان با اذن صاحب ولایت

  • عُمر به سلمان گفت: «می‌خواهم تو را به حكومت مدائن بگمارم.» او گفت: «تو خودت چه كسی هستی كه می‌خواهی من را بگماری! تو اولاً خودت برو اجازه بگیر!»

  • ـ: از چه كسی اجازه بگیرم؟

  • ـ: از همان علی.

  • ـ: عجب! به خلیفه مسلمین دستور می‌دهی؟!

  • ـ: بله، تو از چه كسی اجازه گرفته‌ای که اینجا نشسته‌ای؟! (آن‌وقت این شخص برای حكومت مدائن می‌رود؟!)

  • ـ: حالا چه‌کار می‌كنی؟

  • ـ: اگر مولایم اجازه داد می‌روم و به تو هم كاری ندارم و اگر اجازه نداد سر جایم نشسته‌ام.

  • ـ: برو اجازه بگیر!

  • سلمان نزد علی علیه‌السلام آمد و گفت: یا علی! این به ما بند كرده است و ما را رها نمی‌كند و می‌گوید که برای حكومت به مدائن برو! حضرت فرمودند: «برو!»1

  • در حرکت به اذن صاحب ولایت، هیچ خوف و هراسی در هیچ زمان و مکانی نیست

  • تو از طرف علی برو، خودت را در دهان شیر هم می‌خواهی بیندازی بینداز، چون آن علی پشتت است! تو از طرف موسی ‌بن ‌جعفر علیهما‌السلام به دستگاه هارون برو، هارون كه هیچ، فرعون هم که باشد مسئله‌ای نیست، موسی ‌بن ‌جعفر پشت قضیه است. برو خودت را در دریا بینداز، برو خودت را به صحرا بینداز، برو خودت را در دهان شیر بینداز، هر جا می‌خواهی برو!

  • صدق داشتن در اطاعت از مولا

  • موسی بن جعفر وقتی می‌گوید که تو برو، دیگر معطل نكن! و اگر موسی بن جعفر نگفت، در نرفتن معطل نكن! نه‌اینكه بروی و حالا كه رفتی و با تمام چنگ و دندان مسئله را قبضه كردی، آن‌وقت بیایی و در مقام توجیه و تأویل بگویی که آقا رفتن ما در اینجا موجب می‌شود که به ضعفا كمك كنیم! آقا رفتن ما [موجب می‌شود که از فقرا دستگیری کنیم.] خدا از تو نخواسته كمك كنی، برو و در خانه‌ات بنشین. مگر تو نمی‌خواهی كمك كنی؟! برو در خانه‌ات بنشین، كارت با ما!

    1. .الفضائل، ابن شاذان، ص 86.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

12
  • اول همۀ پایه‌ها را سفت می‌كنی و قضیه را کاملاً می‌چسبی و وقتی کاملاً بر مركب سوار شدی و زین را به‌دست گرفتی، حالا می‌آیی توجیه می‌كنی كه اگر ما نرویم چه كسی برود؟! اگر ما بر این مسند قرار نگیریم چه كسی بیاید؟! كسی غیر از ما نبود و این‌ بار بر زمین می‌ماند! نه، هیچ زمین نمی‌ماند! فرض كنید شما مُردید قضیه چه می‌شود؟! بار زمین می‌ماند؟! آسمان به زمین می‌آید؟! زمین به آسمان می‌رود؟! خَسف می‌شود؟! زلزله می‌شود؟! اینها چیست؟! تمام اینها بر یك محوریت دور می‌زند و آن عبارت است از رسیدن به منویّات غیر رحمانی.

  • اگر نیت خدا باشد، خدا هم خودش اسباب و وسایل صلاح تو را به‌وجود می‌آورد، راه برای حركت تو را ایجاد می‌كند و موانع برای این مسئله را از سر راه تو برمی‌دارد، بخواهی یا نخواهی. امّا اگر نه، همراه با این قضیه، خود را مطرح كردی و گفتی که ما این‌كار را انجام دهیم كه به یك‌ جایی برسیم، یك باری را برداریم، این‌ كار را انجام بدهیم برای اینكه یك احقاق حقّی بكنیم، انتهای قضیه هم همین است!

  • نامعقول بودن ثروت خواستن از خدا به بهانۀ کمک به مستمندان

  • شخص معروفی در اصفهان به نام مرحوم صدر اصفهانی بود که هم جنبۀ حكومتی داشت و هم فرد با نفوذ و خیّری بود؛ یعنی اهل خیر بود، اهل انفاق بود و اهل دستگیری بود و این مسائل را هم داشت. حكایاتی از او نقل می‌كنند و مطالبی از او بیان می‌كنند. نقل می‌کنند که شخصی او را در حال طواف دیده بود كه پرده‌های كعبه را گرفته است و از خدا تقاضا می‌كند: «خدایا، آن‌چنان سرمایه‌ای به من بده، آن‌چنان ثروتی به من بده كه تابه‌حال به كسی نداده باشی.» بعد وقتی كه از او سؤال می‌كنند و می‌گویند که آقا، كسی كه پرده كعبه را گرفته از خدا مال می‌خواهد؟! از خدا ثروت می‌خواهد؟! او گفت:

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

13
  • نه، تو نمی‌دانی! من كه از خدا مال و ثروت می‌خواهم نه به‌خاطر زیادی است، بلکه به‌خاطر این است كه با این مال به فقرا و مستمندان كمك كنم!

  • و این‌كار را هم می‌كرد نه‌اینكه نكند، این‌كار را هم انجام می‌داد و مطالب و حكایاتی از او نقل می‌كنند که خدا هم به او مكنت داد، به او جاه داد، به او مقام داد، به او موقعیت داد و او هم این كار را انجام می‌داد. امّا صحبت در این است تو كه می‌خواهی از خدا بخواهی و این عمل را می‌خواهی برای خدا انجام بدهی، چرا از خدا پول و مال می‌خواهی؟! اگر پول و مال رسید به فقرا بده، نرسید هم نرسید. چرا می‌خواهی خودت را بیشتر به زحمت بیندازی؟! كمك به فقرا فقط اختصاص به افراد ثروتمند ندارد، ثوابی كه مترتب بر دستگیری از مستمندان است فقط اختصاص به افراد حائز شرایط و افراد غنی و ثری1 ندارد.

  • فقر و نداری مانع از ثواب انفاق نیست، نیت کافی است

  • پس اگر این‌طور است، آن افرادی كه در طبقات مستضعف هستند و خود فقرا یا افرادی که در طبقات متوسط هستند از این نعمت محروم‌اند؟! اینها ثواب انفاق را نمی‌برند؟! اینها ثواب كمك به مستمندان و ایتام را نمی‌برند؟! نه، این‌طور نیست، همه می‌برند. بنابراین خدا این ثواب را اختصاص به یك عدۀ خاصی قرار داده است كه دست بقیه از رسیدن به این ثواب كوتاه است! اینكه ظلم است. اگر رسید، باید كمك كرد و اگر نرسید همین‌که نیت انفاق هست، كفایت می‌كند. حالا این بندۀ خدا خیال می‌كند حتماً برای رسیدن به این ثواب باید داشته باشد، درحالتی‌كه مسئله این‌طور نیست.

  • این را از این نظر خدمتتان عرض كردم تااینكه رفقا نسبت به حضرت سلیمان ـ كه مطلب ما در آنجاست ـ آمادگی داشته باشند، برای اینكه بدانند مسئله نسبت به ایشان از چه قرار است. روی‌ این ‌جهت مسئلۀ ارتباط و تعلق انسان با پروردگار باید مخفی باشد و كسی نباید اطلاع داشته باشد كه انسان این عمل را انجام می‌دهد یا انجام نمی‌دهد.

    1. فرهنگ ابجدی: «ثری: توانگر.»

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

14
  • منافات داشتن تفاخر با توحید

  • مسئلۀ تفاخر مسئله‌ای است كه دقیقاً با مسئلۀ توحید و رجوع همۀ اسماء جزئیه به اسماء كلیه و اسماء كلیه به پروردگار در تعارض و تنافی صد در صد است. آنچه از نعمت‌های الهی كه خداوند نصیب ما كرده است، از جانب پروردگار است یا از جانب ما است؟! جمال از ناحیۀ پروردگار است یا از ناحیۀ ما است؟! ما كه از مادر متولد شدیم، آیا به اختیار ما بوده یا نبوده است؟! مالی كه به‌دست می‌آید از ناحیۀ پروردگار است یا از ناحیۀ ما است؟ علمی‌ توانگر كه برای ما پیدا می‌شود، موقعیتی كه برای ما پیدا می‌شود و تمام این مسائلی كه در دیدگاه عرف و مردم به‌عنوان حُسن و ارزش تلقی می‌شود و مردم به‌واسطۀ این مسئله به آن فرد رومی‌آورند و توجه می‌كنند، حقائقی واقعی هستند كه از نقطه‌نظر ربط و تعلقش به مبدأ، حقیقت دارد امّا از نقطه‌نظر تعلّقش به آن فرد و شی‌ء خاص، حقیقت ندارد و اعتبار است.

  • تعلّق مال به انسان حقیقت دارد؟! نه، امشب هست و فردا نیست. حقیقتش كجاست؟! پس معلوم است اعتبار بوده است. علم حقیقت دارد یا ندارد؟! نه، انسان یك سردرد که می‌گیرد هرچه بلد شده است همه را یادش می‌رود! كجاست؟ رفت! جمال حقیقت دارد یا ندارد؟! یك میكروب که در بدن انسان می‌آید، یك‌مرتبه می‌بینی که آن حالت طراوت و زیبایی و آن موقعیت و خصوصیت به یك چهرۀ زرد و رنجور تبدیل شد، به كیفیتی كه انسان حتی از رؤیت او هم مشمئز می‌شود! كجا رفت؟! یك مرض و یك ناراحتی به‌طورکلی چنان زیر و رو می‌كند كه از آن جمال دل‌آرا، هیچ اثری جز یك چهرۀ نامأنوس و نامألوف باقی نمی‌ماند! پس این اعتبار بود. اگر حقیقت داشت نگه دار، اگر واقعیت دارد نگه دار! هرچه خرج می‌كنی كه آن چهره را به حال اول برگردانی، مدام بدتر می‌شود!

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

15
  • علم همین‌طور است، مال همین‌طور است و شخصیت همین‌طور است. كجاست آن شخصیت؟! مگر ما تجربه نكردیم؟! مگر ما ندیدیم؟! مگر ما آن كبكبه و أنانیّت در دوران گذشته را به یاد نداریم؟! همان شاه سابق وقتی صحبت می‌كرد انگار دوتا پله هم از خدا بالاتر رفته و حرف می‌زند: «ما این‌طور می‌گوییم! این‌طور فرمان دادیم! دستور دادیم!» اصلاً در صحبت‌هایشان «گفتیم» و «عرض كردیم» نبود! «دستور دادیم»، «فرمودیم» و «چه كردیم» بود.

  • كار به آنجا می‌رسد كه یك نفر حاضر نمی‌شود همین جناب را در مملكتش بپذیرد! از اینجا به آنجا! از اینجا به آنجا! این چیست؟! واقعیت است یا نه؟! اینها را با چشم خودمان دیدیم دیگر! كجا رفت؟! نگه دار! اگر تو بر قدرت خودت اتكا داری، قدرت را نگه دار! اینها برای ما عبرت نیست؟! آنچه را كه به چشم دیدیم عبرت نیست؟! امّا عجیب است همین نفس بااینكه همه را می‌‌بیند، همین‌كه بر أریكۀ قدرت سوار می‌شود همه چیز یادش می‌رود!

  • توجه انسان به قدرت‌های ظاهری و غفلت از باطن

  • خداوند در قرآن ذكر می‌كند:

  • ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُسَيِّرُكُمۡ فِي ٱلۡبَرِّ وَ ٱلۡبَحۡرِ حَتَّىٰٓ إِذَا كُنتُمۡ فِي ٱلۡفُلۡكِ وَ جَرَيۡنَ بِهِم بِرِيحٖ طَيِّبَةٖ وَ فَرِحُواْ بِهَا جَآءَتۡهَا رِيحٌ عَاصِفٞ وَ جَآءَهُمُ ٱلۡمَوۡجُ مِن كُلِّ مَكَانٖ وَ ظَنُّوٓاْ أَنَّهُمۡ أُحِيطَ بِهِمۡ دَعَوُاْ ٱللَهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ لَئِنۡ أَنجَيۡتَنَا مِنۡ هَٰذِهِۦ لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلشَّٰكِرِينَ﴾1

  • وقتی كه ما اینها را سوار كشتی كردیم و حركت می‌كنند، باد و طوفان كه می‌آید، ﴿دَعَوُاْ ٱللَهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ﴾‌ یعنی از ته دل، چنان از ته دل با حال اخلاص خدا را می‌خوانند! چه شد؟! مگر شما اتّكا به كشتی نداشتید؟! مگر اتّكا به ناخدا نداشتید؟! می‌گفتنید که ما ناخدای زبردستی داریم! كشتی‌بان قهّاری داریم، دیگر چه باك داریم؟! مگر این كشتی به خطر می‌افتد؟! مگر این مسئله به خطر می‌افتد؟! دریا كه هیچ، اگر بخواهد اقیانوس‌ها را هم طی كند به حال آرامش می‌رود.

  • آن حقیقت را می‌پوشاند و از آن جنبۀ واقع به جنبۀ ظاهر و اعتبار، التفات پیدا می‌كند. آن واقع كه چه كسی الآن تو را در دریا می‌برد، چه شخصی دریا را برای تو هموار قرار داده است، الآن چه نیروهایی در اطراف تو را احاطه كرده‌اند تااینكه آرامش را برای تو به‌دست بیاورند و آن ملائكه‌ای كه الآن این‌كار را می‌كنند و آن ملائكه‌ای كه فعلاً دریا را ٰصاف نگه داشته‌اند را نمی‌بینی؟! ما می‌بینیم. حالا صبر كن نشانت می‌دهیم! یادت رفته است؟! تو نمی‌بینی؟! بسیارخوب، یك‌مرتبه ملائكه شوخی‌شان می‌گیرد و می‌گویند که ما حالا می‌‌خواهیم یک‌خرده با تو شوخی كنیم!

    1. سوره یونس (10) آیه 22. انوارالملکوت ج 2، ص 257:
      «مربّى و سرپرست و صاحب اختیار و ولىّ شما در جمیع امور خدائیست كه شما را در خُشكى و دریا سیر مى‌دهد، تا زمانى كه در كشتى نشستید و جاى خود را معین كردید و در كمال استراحت بوده، بادهاى ملایم و لطیف هم مى‌وزید؛ و در این حال در نهایت شادى و سرور و مستى، غافل از خدا و تدبیرات او ناگهان تندبادى شدید، سیاه و گردآلود، طوفانى مهیب وزیدن گرفت و آب دریا به تلاطم درآمده امواج سهمگین از هر طرف بسوى كشتى حركت كند، در آن وقت كه دیگر انسان خود را در چنگال مرگ مى‌بیند و جسد خود را مرده بروى آب مشاهده مى‌كند، و در آن لحظات آخر كه دست از دنیا شسته و یكسره دل به خدا مى‌دهد، با آه و ناله و با راز و نیاز به خداى خود مى‌گوید: اگر ما را نجات دهى از این به بعد از سپاسگزاران خواهیم بود!»

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

16
  • ما یك وقت جایی می‌رفتیم و در طیاره افرادی بودند، همه طور و به هر قسمی بودند و هر حرفی را می‌زدند و هر مطلبی را می‌گفتند و مشخص است دیگر در چه مسائلی بود. بعد یك‌مرتبه هوا طوفانی شد به كیفیتی كه حالا یا واقعاً خطر جدی بود ـ این را بنده نمی‌دانم ـ یا اینكه بالأخره در اذهان این‌طور جلوه كرد كه مسئله خیلی جدی است.

  • دیدم همین‌هایی كه چه می‌گفتند و با چه سر و وضعی آمده بودند، همه دعا می‌خوانند! صدای «یا الهی» بود كه از اینها بلند می‌شد! من در عمرم این‌طور یا الله نگفتم. ای خدا غلط كردیم! ای خدا توبه كردیم! صلوات بفرست! آن یکی می‌گفت که صدتا نذر كن! آن یکی می‌گفت که سیصدتا نذر كن! سیصدتا كه هیچ، اگر سیصد هزارتا هم می‌گفتی، می‌خواندند. خلاصه آقا اینها شروع كردند، همۀ اینها چنان مؤمن شده بودند كه سلمان را از یاد برده بودند! همین‌هایی كه چه می‌گفتند و باهم چه مطالب و مسائلی ردّ و بدل می‌كردند، تمام آنچه را كه می‌گفتند یادشان رفت، همۀ حرف‌هایی را كه می‌زدند فراموش كردند و فقط دعا و گریه می‌كردند! آن‌وقت بعضی‌های‌ آنها مطالب دیگری هم می‌گفتند، از همه قسم و از همه مدل.

  • این مسئله تقریباً حدود نیم ساعت طول كشید تااینكه هوا آرام شد و ما نزدیك‌های مشهد می‌رسیدیم، تقریباً حدود یك ربع، ده دقیقۀ دیگر، هوا آرام شد و همین‌كه اوضاع آرام شد قضیه به حال اول خودش برگشت! دیگر همۀ خداها فراموش شد و جبرائیل از یادشان رفت! آن موقع فقط عزرائیل در نظرشان بود! همه چیز را فراموش كردند و كم‌كم آن نزدیك‌ها مثل همان موقع شد كه از طهران حركت كرده بودیم، عین همان موقع! این بشر است. کاملاً آیۀ قرآن برای انسان مجسّم می‌شود.

  • رسیدن به حقیقت توحید، پشت‌پردۀ حوادث و قضایای عالَم

  • انسان غفلت می‌كند و در حال غفلت به‌سر می‌برد و تمام عوالم عِلویّ و تمام عوالم غیب و آنچه را كه ارتباط دارد، همه را كنار می‌‌گذارد! یك‌مرتبه می‌گوید: آخ! آنجا درد گرفت. یك آزمایش می‌دهد و به او می‌گویند که عجب! آقا شما خبر نداری قضیه‌ای پیدا شده است و قضیه،‌ قضیۀ بدخیم است! ای وای، یك‌مرتبه عالم بر سر او خراب می‌شود، خنده دیگر از لب‌های او محو می‌شود، دیگر حوصله ندارد با كسی حرف بزند و دیگر حوصله ندارد با كسی بخندد. در اتاقش كه كتاب‌های دیگر و مسائل دیگر بود، یك‌مرتبه قرآن، صحیفه سجادیه و مفاتیح پیدا می‌شود! آن كتاب‌ها كجا رفت؟! چه شد؟! كتاب‌ها كجاست؟! فیلم‌ها كجاست؟! تصویرها كجاست؟! حالا از اول مفاتیح تا آخر را هر روز دوره می‌كند.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

17
  • اما همین‌كه حال برگشت و گفتند که این آمپول را كه به شما بزنیم دیگر مطلب تمام است، یك احساس آرامش كه می‌كند یك هفته‌ای، ده روزی هم طول می‌دهد، خیلی دیگر طول بدهد بیست روز یا یك ماه و كم‌كم دوباره می‌بینیم كه سرد شد و كتاب‌ها كنار رفت و به جایش مسائل دیگر آمد. این بشر همین است! قضیه و مسئله همین است. چرا؟! چون ما را غفلت گرفته است و حقیقت و واقعیت از چشمان ما مخفی شده است. سالك رند است و واقعیت را می‌‌بیند.

  • خدا برای ما با این جلوه‌ها و با این خصوصیات نشان می‌دهد که آن مقام، آن ابّهت، آن عظمت، آن دستورها، آن می‌فرماییم‌ها، آن دستور دادیم‌ها و امر فرمودیم‌ها اعتبار است. پس کشتی را نگه‌ دار آقا! چرا نمی‌توانی نگه داری؟! چون تو خودت در این امواج و دریای متلاطم یك پر كاه هستی و قدرت اینكه خودت را در این دریا نگه داری نداری، آن‌وقت تو می‌خواهی دریا را نگه داری! اقیانوس را در اختیار خودت قرار بدهی! عجب خیال باطلی!

  • حضرت سلیمان اول تزکیه نفس را می‌خواهد بعد ملک را

  • دربارۀ حضرت سلیمان مسئله از چه قرار بود؟ خدای متعال می‌خواست بفرماید كه به عهده‌گیری زمام امور اجتماعی و تشكیل حكومت حق، منافاتی با حركت انسان به‌سوی كمال و پروردگار ندارد. این‌طور نیست که خیال كنید هر كسی که زمام اموری را به‌دست گرفته، تعهدی را متقبل شده و حكومتی را برقرار كرده است، از مسیر خدا جدا افتاده است. نمونۀ این مسئله حضرت سلیمان است. حضرت سلیمان به خدا چه عرض كرد؟ عرضه داشت:

  • ﴿قَالَ رَبِّ ٱغۡفِرۡ لِي وَ هَبۡ لِي مُلۡكٗا لَّا يَنۢبَغِي لِأَحَدٖ مِّنۢ بَعۡدِيٓ إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡوَهَّابُ﴾؛1

  • «خدایا اول مرا بیامرز، اول مغفرت و رحمت خودت را شامل حال من بگردان، بعد از اینكه مرا آمرزیدی و از خطاها مصون و محفوظ داشتی، آنگاه‌ به من یك حكومت و سلطنتی بده كه سزاوار هیچ‌كسی كه بعد از من بیاید نباشد. تو وهّابی، بخشنده تو هستی، تو این حكومت را دادی، نه‌اینكه من به‌دست آوردم.»

    1. .سوره ص (38) آیه 35.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

18
  • این كلام می‌شود كلام اهل توحید، این می‌شود حكومت اسلام، اول می‌گوید: ﴿رَبِّ ٱغۡفِرۡ لِي﴾.تمام انبیاء الهی و تمام ائمه علیهم‌السّلام و تمام اولیاء الهی قبل از تعهد و مسئولیت گفتند که باید تزكیه نفس داشته باشیم، مثل آنچه حضرت سلیمان می‌گوید که اول ﴿رَبِّ ٱغۡفِرۡ لِي﴾، اول تزكیه نفس، اول نفس مرا پاك كن. چرا؟ چون حكومت گول می‌زند! حكومت انسان را از راه به در می‌كند! قدرت غفلت می‌آورد و حقایق را از چشم انسان كنار می‌زند.

  • معنای تزکیۀ نفس

  • چه شخصی همیشه، حقیقت و واقعیت در جلوی چشم اوست؟ آن كسی كه اول تزكیه شده باشد. تزكیه نه‌اینكه برود طهارةالأعراق ابن مِسكَوَیه را بخواند یا جامع‌السعادات نراقی را بخواند یا معراج‌السعادة یا اوصاف‌الأشراف خواجه نصیر را بخواند، این را تزكیه نمی‌گویند.

  • تزكیۀ نفس حالتی است كه به‌واسطۀ مراقبه، مجاهده، اطاعت و تسلیم صد در صد با راهنمایی فرد خبیر و شخصی كه به مقام معرفت رسیده باشد برای انسان حاصل می‌شود نه سرخود، این را تزكیه می‌گویند. اگر فردی سرخود بیاید و بخواهد به این مطالب بپردازد، خطراتی كه برای او به‌وجود می‌آید بیش از آن‌ وقتی است كه هنوز پا به این مسیر نگذاشته باشد، خطراتش خیلی بیشتر است. نفس او به قدرت و غلبه‌ای می‌رسد كه آن غلبه و قدرت موجب خطراتی عظیم و مهالكی بسیار عظیم هم برای خود و هم برای افرادی است كه در تحت مسئولیت خودش گرفته است.

  • و ای كاش این‌كار را نمی‌كرد. چرا؟ چون سرخود به‌جای اینكه مسیری را انتخاب كند كه نفس را در نفسانیات بكوبد و آن روزنه‌های بروز و ظهور را سدّ كند، تازه حربه و وسیله به دستش داده است. شما خیال می‌كنید که قضیۀ نفس به همین راحتی است؟! از یك جا راه را می‌بندی، از ده‌ جا سرش را بیرون می‌آورد! از ده‌ جا سرش را می‌بندی، از صد جا خودش را نشان می‌دهد!

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

19
  • خطرات و مهالک تزکیۀ و تهذیب نفس بدون نظر فرد خبیر

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند که فلان شخص، یكی از افرادی كه مدتی از شاگردان مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بود ولی پس از ایشان دیگر متابعت و پیروی از اولیاء الهی را در پیش نگرفته بود و خود به‌دنبال مطلب رفت و از سرخود نسبت به انجام تكالیفی كه احساس می‌كرد، قیام كرده بود و از پیش خود راهی را طی كرده بود. و از نظر مردم هم بسیار موجّه بود و می‌گفتند که چقدر مرد عابدی است! چقدر مرد زاهدی است! چقدر مورد توجه است! او را در مجالس خود می‌آوردند، در محافل خود شركت می‌دهند!

  • امّا همین شخص عین آن قضیه‌ای است كه ابتدا برای رفقا عرض كردم که آن شخص گفت: «هر كه نماز شب خوانده است، بیاید و كلنگ بزند»، عین همین قضیه از او شنیده شد. او گفت: «وقتی از شهرخارج شدم، دیدم تمام شهر در سیاهی و در ظلمت فرو رفت!» احمق! برای چه کسی این حرف را می‌زنی؟! برای چه شهر در سیاهی فرو رفت؟! پس نورانیت‌ شهر به‌خاطر جنابعالی و نفس مبارك بود؟! به‌خاطرحضور شما بود كه این شهر نورانی بود؟! معنایش این است دیگر. «وقتی كه از شهر خارج شدم، تمام شهر در ظلمت فرو رفت!» عجب! همۀ افرادی كه در این شهر هستند كافر و بت‌پرست هستند و فقط جنابعالی در اینجا موحد بودی و به شهر نورافكن انداخته بودی؟!

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند:

  • این مسكین، ظلمت نفس خودش را دید كه بر شهر سایه انداخت، نه‌اینكه شهر ظلمت داشت. آن‌چنان نفسش در ظلمت، كدورت، أنانیت و فرعونیت فرورفته است كه خود را همه می‌‌بیند و همه را در خود می‌‌بیند و فیض و فیوضاتی را كه بر شهر وارد می‌شود از ناحیۀ خود می‌‌بیند.

  • انسان به اینجا می‌رسد! انسان به این مهالك می‌رسد! خدا دست انسان را بگیرد و خدا انسان را متوجه كند. رفقا من جدی عرض می‌کنم، این مسائل و مصائبی كه برای افراد پیش می‌آید و هم خود و هم عدۀ كثیری را به عواقب آن مبتلا می‌كنند، همه از این قضیه نشأت می‌گیرد. متوجه شدید که چه می‌خواهم بگویم؟! تمام فیوضات را از ناحیۀ خود می‌‌بیند.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

20
  • می‌گوید که این منم كه الآن باعث این مسئله شده‌ام! به ظاهر حرف می‌زند و سخنرانی هم می‌كند که ما كه هستیم، ما چه هستیم، ما فلانیم! اما نه، همۀ اینها شوخی است، همۀ اینها فكاهی است و همۀ اینها تفنّن است. افراد می‌گویند: چقدر مرد متواضعی است! نگاه كن چه می‌گوید! نگاه كن خودش را به‌حساب نمی‌آورد! اما در نفس او چه می‌گذرد؟! این مطلب می‌گذرد که می‌گوید: منم كه باعث این مسئله شده‌ام! منم كه این فیوضات را بر این شهر جاری كرده‌ام! و خودش را این‌طور می‌‌بیند که اگر من نباشم چه می‌شود! اگر من نباشم خدا فیضش را از این شهر برمی‌دارد، نعمتش را از این شهر برمی‌دارد و دیگر عالم كُن فیكون می‌شود! ـ بله دیگر، تمام عالم به وجود جنابعالی قائم است! ‌ـ و حالا كه می‌خواهد از اینجا بیرون برود می‌‌بیند كه تمام آن چیزهایی را كه در ذهن خود ساخته و به‌وجود آورده بود و آسمان‌خراش بنا نهاده بود، از این شهر بیرون می‌رود، پس شهر خالی می‌شود، پس شهر بی‌لطف می‌شود، شهر ظلمانی می‌شود، این شهر كه دیگر نور ندارد!

  • تبیین حال حضرت یونس علیه‌السلام در نفرین کردن قوم خود

  • پس اینها همه برای چه بود؟! برای نفس او بود نه برای شهر، شهر گناه ندارد، مردم گناه ندارند. افرادی هستند که اهل عصیان هستند و افرادی هم در این شهر هستند که اهل عبادت و تزكیه و تقوی هستند. ولی می گوید که نه، وقتی كه من وارد شهر می‌شوم شهر نورانی می‌شود و وقتی که من بیرون می‌آیم، شهر در ظلمت می‌رود! این ظلمت، ظلمت خودش است، این ظلمت، ظلمت نفس است. منتها چه كسی به این مسكین حالی كند؟! مگر متوجه می‌شود؟! مگر می‌شود او را متوجه كرد؟!

  • نظیر همین مطلب نه به این مقدار و کیفیت نَعوذُ بالله، نَعوذُ بالله همان جنبه‌ای را كه حضرت یونس علی نبینا و آله و علیه‌السلام در ذهنش خطور می‌كرد كه قهر الهی مستند به نفرین و دعای اوست و لاغیر، و چیز دیگری‌ هم در پشت قضیه نیست. حضرت یونس این‌طور نبود نعوذ بالله، او پیغمبر بود و مقام نورانیت و روحانیت داشت. امّا حضرت یونس فقط خدا را در یك طرف كفۀ ترازو دیده بود، یك طرفِ سكۀ خدا را مشاهده می‌كرد و آن‌ طرفِ سكه را ندیده بود.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

21
  • با وجود اینكه خدا به تو قول داده که عذاب می‌آورد، نفرین كن امّا درعین‌حال ما بخشنده‌ایم. همۀ این قول‌ها را به تو داده‌ایم، بیا ببین، عذاب هم می‌آید، شوخی كه نكردیم. ابرهای ظلمانی را ببین، همۀ اینها آثار عذاب است كه می‌آید، شوخی نكرده‌ایم و سر قول خودمان هستیم ولی این فقط یك طرف سكه است و طرف دیگر هم دارد؛ «وَسِعَت رَحمَتُهُ كُلَّ شَی‌ءٍ؛1 رحمت الهی بر همه چیز غلبه كرده و بر همه چیز سایه انداخته است.» هر كاری كردی اگر باز بیایی و درست بیایی، اینجا جا داری! فقط اینجاست!

  • در اول دعای كمیل می‌خوانیم: «أللهمَ إنّی أسئَلُكَ برحمتِكَ الّتی وَسِعَت كلَّ شَی‌ءٍ»2 خدایا من تو را طلب می‌کنم و می‌خوانم با این چهره و با این وجهه و با این اتّجاه قلب و نفس از تو درخواست می‌کنم. من تو را به عدالتت نمی‌خوانم، به عدالتت بخوانیم كه كارمان معلوم است! من تو را به جنبۀ قانون و احقاق نمی‌خوانم، چون معلوم است که وضع ما چیست! من تو را به رحمتت می‌خوانم. امیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرماید:

  • اللهمَ وَ آخِذنی بِعَفوِك وَ لا تُؤاخِذنی بِعَدلِك‌؛3 «خدایا، به فضل، بخشش و عنایت خودت با من برخورد كن نه با عدالتت!»

  • با عدالت بخواهی برخورد كنی از ما چه می‌ماند؟! اینكه امیرالمؤمنین است.

  • عطایای پروردگار به حضرت سلیمان بعد از تزکیه نفس بود

  • پس حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه‌السّلام اول آمد مسئلۀ تزكیه را مطرح كرد كه خدایا اول مرا تزكیه كن، وقتی كه تزكیه كردی آنگاه به من سلطنت عنایت كن. این سلطنت، سلطنت رحمانی می‌شود، این حكومت، حكومت اسلام می‌شود. حالا كه این سلطنت را به من دادی، من این سلطنت را از خودم می‌بینم؟! ابداً، ﴿إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡوَهَّابُ﴾‌؛ «تو دادی.» حضرت سلیمان كه با خدا شوخی نداشت. ﴿إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡوَهَّابُ﴾‌؛ «خدایا تو بخشنده هستی و فقط از ناحیۀ توست.»

  • خدا هم چه‌کار كرده است؟ كاری با حضرت سلیمان كرد كه با كس دیگر نكرد! ﴿فَسَخَّرۡنَا لَهُ ٱلرِّيحَ تَجۡرِي بِأَمۡرِهِۦ رُخَآءً حَيۡثُ أَصَابَ﴾4؛ «ما باد را در اختیارش گذاشتیم.» باد كجا می‌رود؟ تا هر جا، تا آن ‌طرف كرۀ‌ زمین، باد كه حدّ یَقفی ندارد و جایی نمی‌ایستد، آن ‌هم نه بادی كه پنجاه یا صد یا صد و پنجاه كیلومتر سرعتش است، آن بادی كه برای حضرت سلیمان بود سرعتش لابد سرعت صوت بود دیگر! سرعت صوت داشت، سرعت بالاتر از صوت داشت و مسئله، مسئلۀ بالاتر از صوت بود، سرعت نور داشت.

    1. مفاتیح الجنان، ص 99.
    2. مصباح المتهجد، ج 2، ص 844.
    3. . مصباح المتهجد طبع سنگى، ص ٥٨٧؛ الإقبال، طبع سنگى ص ٧٠٦. شرح نهج البلاغة ابن ابى الحدید، ج ١١، ص ٢٦٧:
      «اللهمَّ احمِلنِى عَلى عَفوِك و لا تَحمِلنِى عَلى عَدلِك».
    4. .سوره ص (38) آیه 36. معاد شناسی، ج 9، ص 59:
      «ما باد را تحت فرمان او آوردیم كه به امر او با آرامى هر جا كه‌ بخواهد برود.»

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

22
  • حضرت سلیمان براساس خواست خود ﴿تَجۡرِي بِأَمۡرِهِ﴾ می‌گفت که سرعت را تند كن، یواش كن‌ یا با سرعت صوت برو و باد یك‌دفعه سیصد متر می‌رفت. می‌گفت که یواش كن، می‌خواهم اینجا را ببینم، باد هم آرام می‌شد. می‌گفت که سرعتش را سرعت نور كن، یك‌مرتبه از این ‌طرف تا آن‌ طرف كرۀ زمین یا بیش از آن ‌طرف زمین می‌رفت! چون ظاهراً كرۀ زمین حدود چهل هزار كیلومتر است، پس در عرض كمتر از یك ثانیه یك‌مرتبه می‌رفت. می‌گفت که سرعت را آرام كن! بیا پایین! برو بالا! ﴿تَجۡرِي بِأَمۡرِهِۦ رُخَآءً حَيۡثُ أَصَابَ﴾ هرطور حضرت سلیمان دلش می‌خواست، به هر كیفیتی كه می‌خواست به باد امر می‌كرد و باد می‌رفت، این یكی.

  • دیگرچه‌کاركردیم؟ كاری كردیم كه كسی دیگر نمی‌تواند انجام دهد ﴿وَٱلشَّيَٰطِينَ كُلَّ بَنَّآءٖ وَغَوَّاصٖ * وَءَاخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي ٱلۡأَصۡفَادِ﴾1 شیاطین را هم در تسخیر او قرار دادیم؛ شیاطینی كه كارهایی انجام می‌دهند كه انسان نمی‌تواند انجام بدهد و در قدرت او هم نیست، اینها افرادی بودند كه بنا می‌ساختند، افرادی بودند كه به زیر دریا می‌رفتند و هرچه می‌خواست می‌آوردند. همۀ اینها را در اختیار او قرار دادیم و آن شیاطینی را هم كه می‌خواستند شیطانی كنند، خراب‌كاری كنند، در زنجیر گذاشتیم.

  • این مسئله خودش داستانی دارد، علمی دارد، حسابی دارد و رموزی دارد كه آن كسانی كه نسبت به اینها اطلاع دارند می‌دانند كه آثار و خصوصیاتی كه در این زمینه است هنوز از آن موقع هست. اما فعلاً ٰاین مجلس جای این حرف‌ها را ندارد و خیلی لزوم هم ندارد و اتلاف وقت است.

  • ﴿وَءَاخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي ٱلۡأَصۡفَادِ﴾؛ «ما اینهایی را که می‌خواهند اخلال كنند به امر حضرت سلیمان در زنجیر قرار دادیم.» ﴿هَٰذَا عَطَآؤُنَا فَٱمۡنُنۡ أَوۡ أَمۡسِكۡ بِغَيۡرِ حِسَابٖ﴾؛2 «این عطائی است كه ما به تو دادیم.» خودت درخواست كردی:‌ ﴿قَالَ رَبِّ ٱغۡفِرۡ لِي وَ هَبۡ لِي مُلۡكٗا﴾، بسیارخوب، بفرما، دیگر تو در این حكومت چه می‌خواهی كه به تو ندادیم؟! ﴿فَسَخَّرۡنَا لَهُ ٱلرِّيحَ تَجۡرِي بِأَمۡرِهِۦ رُخَآءً حَيۡثُ أَصَابَ﴾ باد را در اختیارت قرار دادیم که تو را در یك طرفةالعینی به آن‌طرف كرۀ زمین ببرد، باد صد كیلومتر و پنجاه كیلومتر هم كه نبود.

    1. .سوره ص (38) آیه 37 و 38.
    2. .سوره ص (38) آیه 39.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

23
  • شیاطین را در اختیار تو قرار دادیم كه آنچه می‌خواهی و آنچه كه از نعمت‌های ما به تصورت می‌آید برای تو مهیا و آماده كنند، به دریا بروند، به هوا و زمین بروند. موانع را هم از سر راه تو برداشتیم که كسی نتواند با تو مقابله كند؛ اِنس كه نمی‌تواند مقابله كند، شیاطین می‌توانند مقابله كنند که آنها را هم در زنجیر قرار دادیم و قدرت و نفوذ آنها را گرفتیم و تو را مالك رقاب و صاحب اختیار همه قرار دادیم. این‌هم از این!

  • حالا به هر كسی دلت می‌خواهد، بده. می‌خواهی این حكومت را به آن شخص بده، این فرد را برای حكومت آنجا بفرست، آن شخص را استاندار فلان جا كن و این شخص را حاكم آنجا كن، ﴿بِغَيۡرِ حِسَابٖ﴾‌؛ هر طوری که دلت می‌خواهد. ﴿فَٱمۡنُنۡ أَوۡ أَمۡسِكۡ﴾؛ «به هر كسی می‌خواهی بده یا نده»، این مسئله به خودت مربوط است. بعد خیال نكنید که حالا ما به او حكومت دادیم كار عقبای او تمام شد؛ ﴿وَ إِنَّ لَهُۥ عِندَنَا لَزُلۡفَىٰ وَ حُسۡنَ مَ‍َٔابٖ﴾؛1 «حضرت سلیمان پیش ما جایگاه رفیعی دارد و عاقبت او عاقبت خیری است.» یعنی ختم به خیر است، عاقبتش عاقبت حسن است.

  • جمع بین مقام احدیت و واحدیت در امورات زندگی

  • این عمل و كارحضرت سلیمان برای چه بود؟! برای این است كه حضرت سلیمان می‌خواهد بفهماند كه توجه به پروردگار منافاتی با طلب دنیا ندارد، اما نه برای هر كسی! تمام نكته در اینجاست. خدای متعال را فقط از دریچۀ احدیت و هوهویت نگریستن، شرك است، خدای متعال خداست هم در مقام هوهویت و در مقام عدم تجلّی و در مقام انغمار در ذات و مقام یكتائیت و هم در مقام واحدیت و جلوه و بروز و ظهور اسماء و صفات پروردگار در عالم امكان، در هر مرتبه از مراتب وجودی و مراتب توحیدی، خدا این است.

  • آنهایی كه می‌گویند حركت به‌سوی خدا با طلب دنیا منافات دارد، خدا را فقط از ناحیۀ احدیت نگاه می‌كنند، البته نمی‌دانند که احدیت چیست! خدا را جدای از تجلیات و بروز و ظهور اسماء نگاه می‌كنند و خدا كه این نیست. خدای متعال، خداست بدون تجلّی و با تجلّی، هم در مقام ابراز اسماء و صفات در عوالم و هم در مقام هوهویت و بدون اسماء و صفات، خداست.

    1. .سوره ص (38) آیه 40.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

24
  • همۀ این عوالمی كه خلق شده است از عوالم مجرده و عوالم ملكوت و مثال و عالم ماده و شهادت، همۀ اینها و همۀ این مجموعه در ذات پروردگار، معیت، اتحاد و عینیت دارد. حركت به‌سوی دنیا منافاتی با حركت به‌سوی خدا ندارد، خدای بدون طلب دنیا خدای عاجز و دست در غل و زنجیر است. حركت به‌سوی خدا با كنار گذاشتن امور دنیا در تحت تكلیف ـ نه اضافه و در تحت وظیفه ـ عبارت از اثبات عجز و ناتوانی برای پروردگار است.

  • خدا كه جدای از دنیا نیست، خدا كه جدای از مسائل دنیوی نیست، خدا كه جدای از كسب و كار نیست و خدا كه جدای از ارتباطات، معاشرت‌ها و حركت‌ها نیست.

  • معنای صحیح عرفان و ردّ انعزال و گوشه‌گیری در عرفان

  • آن كسانی كه می‌گویند: عرفان عبارت است از انعزال و گوشه‌گیری و جدایی از تعهد و مسئولیت نسبت به مسائل اجتماعی، سخت در اشتباه هستند. عرفان یعنی خدا را شناختن با همۀ ابعاد وجودی و آثار وجودی پروردگار، نه فقط یك‌طرف قضیه. این عرفان نیست، تخیلات است. اما چه شناختی و چگونه فكر كردن؟ آن حقیقتی كه در مسئلۀ عرفان قرار دارد توجه به پروردگار است و بس، آن‌ توجه به پروردگار در همۀ ابعاد و در همۀ مظاهر به هر شكلی که می‌خواهد تجلّی كند، بكند. آن توجه پروردگار به‌جای خود محفوظ، حالا او می‌خواهد در این زمینه ظهور پیدا كند، ظهور پیدا كند.

  • اگر بگویند که در غار حراء برو، در غار حراء می‌رود، در میان مردم باش در میان مردم می‌آید، به مدینه هجرت كن هجرت می‌كند، به مكه برو به مكه می‌رود، وصی تعیین كن وصی تعیین می‌كند، وصی تعیین نكن، تعیین نمی‌كند، در اینجا برو، در اینجا می‌رود و در آنجا نرو نمی‌رود. چرا؟! چون او توجه به او دارد و هر اثری كه از او بیاید، باید به دیدۀ منّت گرفت و مورد قبول قرار داد. امروز می‌گوید: این قسم، فردا می‌گوید: آن قسم، امروز می‌گوید: این‌كار را بكن، فردا می‌گوید: آن كار را نكن.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

25
  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به بعضی می‌گفتند که نماز شب بر شما لازم است و به بعضی‌ها می‌گفتند که نماز شب نخوانید! صریحاً می‌گفتند: «نماز شب نخوانید.» به یكی می‌گفتند که شما فلان كار را انجام بده، به فرد دیگر می‌گفتند که شما نباید این‌كار را انجام بدهید! عجب!

  • شخص می‌گفت: «آقا شما گفتید انجام بده.» ایشان می گفتند: «مگر من به تو گفتم؟! من به تو گفتم یا به او گفتم؟!» شما اگر آقا را قبول داری پس چرا باید إن قُلت و إن قُلت و اعتراض و لَیتَ و لَعَلَّ باشد؟! اگر می‌خواهی از خودت مطلب بگویی، چرا به اینجا آمدی؟! این می‌شود حكومت الهی.

  • مقام عرفان و مقام شناخت پروردگار عبارت است از انحصار همۀ آثار و تجلیات و ظهورات در ادنی مرتبه تا اعلی مرتبه در پروردگار، این می‌شود مقام عرفان، این می‌شود مقام توحید و مقام سلوك. مقام توحید و تجرد معنایش همین است. در هر كجا از نقطه‌نظر اتكاء به مبدأ، آن حقیقت را بیابد می‌پذیرد، نه از نقطه‌نظر ظهور و بروز در اینجا.

  • اگر مالی پیدا كند نمی‌گوید: عجب مالی پیدا كردم! می‌گوید که او فرستاده است، و قبل از اینكه به این نگاه كند به او نگاه كرده است. اگر به یك نعمت برسد قبل از اینكه به آن نعمت نگاه كند، اول عقربۀ آن‌طرف را زده است و آن‌طرف را نشانه می‌گیرد. اگر به موهبتی برسد اول از آنجا می‌بیند. اگر به علمی برسد اول آنجا را می‌‌بیند؛ اول آنجا را می‌‌بیند و بعد این دیگر در نظرش جلوه نمی‌كند. تمام شد! دیگر اینجا چه جلوه‌ای دارد؟!

  • داستان برگرداندن خورشید توسط حضرت سلیمان علیه‌السلام

  • وقتی كه انسان اول آن سمت را مدّنظر قرار بدهد و آنجا را نشانه بگیرد، دیگر این‌طرف چیزی باقی نمی‌ماند، چیزی نیست، هرچه به او داده شده، صفر است. حكومت به او داده شده، فرمانداری یك شهر به او داده شده، فرمانداری كه هیچ! اگر ولایت یك كشور داده شده باشد، صفر است، ولایت دوتا كشور داده شده باشد، صفر است، اگر ولایت یك قاره داده شد، صفر است، اگر ولایت یك نیم‌كرۀ خاكی داده شد، صفر است. خورشید را برمی‌گرداند، صفر است! مگر امیرالمؤمنین علیه‌السلام برنگرداندند؟! حضرت سلیمان مگر خورشید را برنگرداند؟! مگر در آیۀ قرآن نداریم: ﴿رُدُّوهَا عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسۡحَۢا بِٱلسُّوقِ وَ ٱلۡأَعۡنَاقِ﴾1 «خورشید را برگردانید.»

    1. .سوره ص (38) آیه 33.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

26
  • حالا ما خیال می‌كنیم که این برای امیرالمؤمنین [مقام و منزلت خیلی بالایی است]، نه جانم! امیرالمؤمنین عارش می‌آید كه خورشید را برگرداند! ما مطلب را مهم می‌پنداریم. حضرت سلیمان، نبی پروردگار دعایش مستجاب است، اراده می‌كند و خورشید را برمی‌گرداند. اگر برنمی‌گرداند نماز عصر او قضا می‌شد و حضرت، خورشید را برگرداند و نماز خواند. در آن وقتی كه از آن لشكریان سان می‌دید، خورشید را بر‌گرداند. حضرت سلیمان كه هیچ، آصف برخیا هم بر می‌گرداند، اینكه چیزی نیست!

  • علم و عظمت امام علیه‌السلام در روایت آصف برخیا

  • امام صادق علیه‌السّلام می‌فرمایند:

  • «خداوند هفتاد و سه اسم دارد، (یعنی هفتاد و سه تجلّی و هفتاد و سه اراده دارد و قدرت اعمال و نفوذ دارد،) آصف برخیا یكی از آن هفتاد و سه تا را می‌دانست.»1

  • می‌فهمید که چه می‌خواهم بگویم؟! یكی از آنها را آصف برخیا می‌دانست، و تخت بلقیس را به یك طرفةالعین آورد. من چشمم را برهم زدم و بازكردم این می‌شود طرفةالعین. ـ البته یك معنای دیگر هم دارد، معنای عادی آن همین است. ـ به یك طرفةالعین، یك‌دفعه حضرت سلیمان دید که تخت اینجاست؛ همان تختی كه همان اجنه و شیاطین یك صبح تا عصر طول می‌كشید تا بروند و بیاورند. اگر ما انسان‌ها می‌خواستیم بیاوریم كه معلوم نبود چند سال طول می‌كشید!

  • او چشمش را بست و باز كرد. همین آصف برخیا می‌توانست خورشید را برگرداند، همین آصف برخیا می‌توانست ماه را دو نصف كند، همین آصف برخیا می‌توانست كهكشان‌ها را این‌طرف و آن‌طرف كند. این آصف برخیا وزیر حضرت سلیمان که در عالم كون و ملكوت تأثیر می‌گذاشت و تمام قوای حضرت سلیمان در تحت ارادۀ او بود، یك اسم از این تجلیات الهی را می‌دانست. امام صادق علیه‌السّلام می‌فرماید که ما هفتاد و دوتا را می‌دانیم! ببین چه خبر است. حالا فهمیدید؟! این مقام، مقام امامت است. هفتاد و دوتا پیش ماست و یكی نزد آصف بود.

    1. .الکافی، ج 1، ص 230:
      «عَن أبی‌الحسنِ صاحبِ العَسكرِ علیه‌السلام: ”اسمُ اللهِ الأعظم ثَلاثةٌ و سبعونَ حرفًا كانَ عندَ آصَفَ حرفٌ فتكَلّمَ بهِ فانخَرَقَت لهُ الأرضُ فیما بَینَهُ و بَینَ سَبَإٍ فَتَناوَلَ عَرشَ بِلقیسَ حتّى صَیَّرَهُ إلى سلَیمانَ ثمَّ انبَسَطَتِ الأرضُ فی أقلَّ مِن طَرفَةِ عَینٍ و عِندَنا مِنه اثنانِ و سَبعونَ حرفًا و حرفٌ عِندَ اللهِ مُستَأثِرٌ بِه فی عِلمِ الغَیبِ.“»

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

27
  • حالا این امام به علی ‌بن یقطین دستور می‌دهد که در دستگاه هارون برو؛ این امام! این‌طوری مگر شوخی است جان من؟! مگر قضیه همین‌طوری است؟! به این می‌گوید: «برو» و به این می‌گوید: «نرو! تو چرا رفتی؟!» حضرت فرمودند: «تو چرا شترانت را به هارون كرایه دادی؟!» او گفت:

  • «یابن ‌رسول‌الله من كاری نكردم! كرایه دادم، شتر هم می‌رود و برمی‌گردد و كرایه‌اش را می‌گیرم! ما كه در دستگاه نرفتیم!»

  • امام موسی بن جعفر علیهما‌السّلام به صفوان جمّال می‌فرماید:

  • «چرا شترانت را به هارون كرایه دادی؟ چرا به این مرد ظالم، غاصب خلافت، جائر، ظالم و قاهر بر دِماء و نفوس و اَعراض مسلمین کرایه دادی؟!»

  • ـ: من كرایه دادم، و دیگر كاری نكردم!

  • ـ: «آیا دلت می‌خواهد كرایه را به تو برگرداند یا نه؟»

  • ـ: بله؛ (مجانی كه ندادیم!)

  • ـ: «آیا برای اینكه كرایه را به تو برگرداند باید زنده بماند یا بمیرد؟!»

  • ـ: باید زنده بماند. (ببینید چقدر مسئله دقیق است!)

  • ـ: «تو برای گرفتن كرایه‌ات دعا می‌كنی كه خدا هارون ظالم و غاصب خلافت را زنده نگه دارد تا از مكه برگردد و كرایۀ تو را بدهد!»1

  • آیا این صحیح است؟! ببینید، چطور امام علیه‌السّلام نقاط ضعف را اظهار می‌كند و کاملاً نشان می‌دهد. می‌گوید که ببین، تو می‌خواهی هارون زنده بماند و بر مسند غاصبانۀ خلافت تكیه بزند تا برگردد و پول تو را بدهد! آیا این صحیح است؟! و او می‌گوید که عجب! ما تا‌به‌‌حال چه اشتباهی می‌كردیم!

  • توحید یعنی در همۀ تجلیات خدا را دیدن و غیر او را ندیدن

  • موسی بن جعفر علیهما‌السّلام به صفوان جمّال این‌طور می‌گوید و از آن‌طرف به علی بن یقطین می‌گوید که در دستگاه هارون برو! پس هر دو یكی است؛ هم كرایه ندادن شترها از ناحیۀ امام است و هم در دستگاه رفتن علی ‌بن یقطین، هر دو می‌شود و هیچ تفاوتی ندارد. او اگر در دستگاه هارون نرود، مخالفت امام را كرده است و این اگر مخالف کلام امام، شترها را کرایه بدهد مخالفت امام را كرده است، این را می‌گویند توحید.

    1. وسائل الشیعه، ج 17، ص 182؛ رجال الکشی، ج 1، ص 440.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

28
  • توحید یعنی خدا را دیدن و غیر خدا را كنار گذاشتن، حالا آن خدا در هر مرتبه‌ای می‌خواهد تجلی كند. امروز می‌گوید: «این كار را انجام بده»، او گفته است و امروز می‌گوید: «همین كار را انجام نده»، باز او گفته است. «چرا گفتن» ممنوع! چرایی در كار نیست! چرا نداریم!

  • حضرت سلیمان با این درخواستش به ما فهماند حكومتی را كه من به‌دست آوردم، حكومت الهی است نه حكومتی كه من بخواهم با زور، كلك، مكر و حیله سواركردن بر سر مردم، بگیرم. نه، حكومتی كه واقعاً از اول گفتم خدایا مرا تزكیه كن! اول با اتكاء به تو. تزكیه انجام شد، بسیار خوب حالا این حكومت را به من بده! برای چه؟! مگر حضرت سلیمان حكومت می‌خواست؟! نه، حضرت سلیمان حكومت نمی‌خواست! چرا حكومت نمی‌خواست؟

  • آیا خواستۀ حضرت سلیمان رسیدن به ملک و حکومت بود؟!

  • یك روز حضرت سلیمان با تمام لشكریانش از كنار دیر راهبی می‌گذشت. لشكریان جنّ سمت راست او در حركت بودند و لشكریان انس سمت چپ او در حركت بودند، پرندگان آن‌قدر بر سر حضرت سلیمان و لشكریان او آمده بودند كه تمام لشكریان در تحت سایۀ پرندگان حركت می‌كردند و خورشید به آنها نمی‌خورد. ـ حالا چه كسی این‌كارها را بلد است؟! ـ یك‌دفعه عابد از آن دور كه آمد گفت: «عجب! عجب مُلك و حشمتی! چه دستگاهی! چه بساطی! بَه‌بَه!» پایین آمد و جلوی حضرت سلیمان را گرفت. گفت که یا نبی‌ الله! عجب دستگاهی پیدا كردی! عجب دستگاهی به‌هم زدی! كجایی؟! خیلی ملك پیدا كردی! پرنده‌ها را نگاه كن! اصلاً نگذاشتند که به‌اندازۀ یك روزنه آفتاب به سرت بخورد! اِنس را نگاه كن، جنّ را نگاه کن! حضرت سلیمان فرمود:

  • لَتَسبیحَةٌ فی صَحیفَةِ مُؤمنٍ خَیرٌ ممّا أُعطیَ ابنُ داوُد؛ «یك تسبیح، یك سبحان‌الله در نامۀ عمل مؤمن از تمام این مملكتی كه خدا به سلیمان بن داود داده، بالاتر است.»1

  • این می‌شود حضرت سلیمان! آن‌وقت این حضرت سلیمان مملكت را می‌خواهد؟! اینكه خودش‌ این را می‌گوید. نَعوذُ بالله حضرت سلیمان دروغ می‌گوید؟! «و إنَّ مُلكَ سُلَیمان یَفنَی وَ التَسبیحَةُ یَبقَی.»‌2

    1. مجموعة ورام، ج 1، ص 12؛ بحارالأنوار، ج 14، ص 83.
    2. .عدّة الداعى، ج 1، ص 261:
      امام صادق علیه‌السّلام: «لِأنَّ ثَوابَ التَّسبیحَةِ یَبقَى وَ مُلكَ سُلَیمانَ یَفنَى.»

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

29
  • ملك سلیمان ازبین می‌رود، چه وقت ازبین می‌رود؟! وقتی جناب عزرائیل آمد و گفت: سلام علیكم جناب نبی‌الله كار تمام است. می‌گویند که ای عجب! تمام است؟! جناب عزرائیل می‌گوید که بله، دیگر تمام است! دیگر نه باد، نه سرعت نور، نه سرعت صوت، نه بالا و پایین، نه جنّ و انس، نه پرنده‌ها و نه آصف [نمی‌توانند کاری انجام بدهند]، همۀ اینها رفت دنبال کارش! من اینجا آمده‌ام و دیگر مسئله تمام شد و حالا باید به فكر آن‌طرفِ خودت باشی، این‌طرف تمام شد.

  • باد به تو دادیم، جنّ را به تو دادیم، انس را به تو دادیم، پرنده‌ها را به تو دادیم، ‌چنین آصف برخیا را به تو دادیم كه خورشید را برمی‌گرداند و ماه و كواكب را زیر و رو می‌كند، همۀ كهكشان‌ها را چپ و راست می‌كند، همۀ اینها را ما به تو دادیم امّا بنده،‌ یعنی عزرائیل از همۀ اینها بالاترم! می‌خواهی نگه‌دار! اگر می‌خواهی نگه‌دار!

  • مدد گرفتن انبیاء الهی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام

  • دید که نه، چاره‌ای نیست. گفت که بسیار خوب، تسلیم هستیم، یا علی! تسلیم هستیم، بفرما! آنها هم كه این كار را به مدد مولا علی می‌كردند! خیال نكنید [‌که غیر از این بوده است!] همۀ آن كارها به مدد ولایت بود. در روایت داریم: «تمام انبیاء، اول به ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام اعتراف كردند تا خدا به ایشان این مقام را داد.»1 اول به ولایت امیرالمؤمنین اعتراف كردند! ـ باید برای آن موقع و برای رفتن فكر كنید، آماده‌اید؟ آماده‌ایم برای حركت و تسلیم می‌كنیم. ـ

  • آن نكته‌ای را كه می‌خواستم در آخر بحث مطرح كنم ـ بااینكه هنوز مطلب نسبت به حضرت سلیمان باقی‌مانده است ولی احساس می‌کنم دیگر مسئله تطویل پیدا می‌كند ـ، آن نكته این است که روایتی از امام صادق علیه‌السّلام هست و می‌خواهم توجه رفقا را به این مسئله جلب كنم؛ امام علیه‌السّلام می‌فرماید:

  • «در روز قیامت همۀ انبیاء كه به بهشت می‌روند، نفر آخر حضرت سلیمان است كه بعد از همۀ انبیاء می‌رود.»

    1. رجوع شود به بصائر الدرجات، ج 1، ص 72؛ نهج الحق، ص 183.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

30
  • این قضیه برای چیست؟! اینكه از خدا می‌دید.

  • وَ ذلِكَ لِما أُعطیَ لَهُ مِنَ المُلكِ فی الدّنیا.1 «به‌خاطر آن حكومتی كه خدا در دنیا به او داده، لذا او را پشت سر بقیۀ انبیاء قرار داده است که اول آنها بروند.»

  • شما در دنیا خیلی سهم بردید، خیلی مملكت به شما دادیم!

  • تبیین مسئلۀ تقاضای ملک و حکومت توسط حضرت سلیمان

  • چرا این قضیه برای حضرت سلیمان پیش می‌آید؟! وقتی كه او می‌گوید: ﴿وَ هَبۡ لِي مُلۡكٗا لَّا يَنۢبَغِي لِأَحَدٖ مِّنۢ بَعۡدِيٓ إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡوَهَّابُ﴾، امام علیه‌السّلام می‌فرماید خیال نکنید اینكه حضرت سلیمان می‌گوید که به من یك حكومت و سلطنتی بده كه برای غیر من بعد از من سزاوار نیست، بخل می‌كند، بلکه حضرت سلیمان می‌خواهد بگوید كه آن حكومت‌هایی كه بعد از من می‌آید، حكومت به ظلم است، حكومت به جور است و حكومت به غلبه است! چه كسی می‌تواند پیدا شود تااینكه مثل من اول بگوید: ﴿رَبِّ ٱغۡفِرۡ لِي﴾2 و خود را تزكیه كند و بعد بگوید: ﴿لَا يَنۢبَغِي﴾؛ «سزاوار نیست!»

  • حالا ما یك فرمانداری پیدا می‌كنیم، نمی‌دانیم فردا چطوری از خواب برمی‌خیزیم! حالا خدا یك حكومت به ما بدهد كه شیاطین این ‌طرف ‌ما باشند، جنّ هم آن ‌طرف ما باشد، پرنده‌ها هم آن‌ طرف ما باشند، اوضاع این‌طور باشد و باد در تسخیر ما باشد؟! این حرف‌ها چیست؟! این مسائل چیست؟! ما نمی‌توانیم دو نفر را اداره كنیم، حالا خدا حكومت ربع یا نصف كرۀ ارض را به ما بدهد! ﴿لَا يَنۢبَغِي لِأَحَدٖ مِّنۢ بَعۡدِيٓ﴾ برای غیر من سزاوار نیست، چرا؟ چون این حكومت از ناحیۀ توست درحالی‌كه مردم عادی حكومت را با قهر و غلبه و دروغ و تهمت می‌گیرند و اخذ می‌كنند و آنها پیغمبر نیستند! این معنا است.

  • علّت داخل شدن حضرت سلیمان در بهشت به‌عنوان آخرین نبی

  • در اینجا نكته‌ای نسبت به روایت امام صادق علیه‌السلام راجع به اینكه حضرت سلیمان آخرِ همه به بهشت می‌رود هست ـ البته اگر این روایت نبود ما این حرف را نمی‌زدیم، ولی چون كلام امام صادق در اینجا هست الآن ما این برداشت را می‌كنیم، و اگر آن کلام نبود ما نمی‌دانستیم مسئله چیست و اطلاعی نداشتیم. ولی چون امام صادق می‌فرماید آن را می‌گوییم. ـ که جناب حضرت سلیمان، درست است این حكومت حكومتی است كه از ناحیۀ خدا است، درست است كه این حكومت، حكومت عدل است و شما كه از خدا تقاضای حكومت كردی برای این است كه اقامۀ عدل كنی، برای این است كه ظلم را ازبین ببری، برای این است كه پرچم لا إلَه إلّا الله به‌ دست شما در سراسر كرۀ زمین برافراشته شود، اینها همه به‌جای خود محفوظ و درست هم است و همین‌طور هم هست و یقیناً هم همین‌طور بوده است و حضرت سلیمان هم همین كار را كرد؛ شرك را ازبین برد، به كشورها لشكركشی كرد، همۀ حكومت‌ها را برانداخت و همۀ افراد را مسلمان و موحد كرد و پرچم توحید را در همه جا برافراشت و مقصد، غایت و هدف او فقط اعلاء كلمۀ توحید بود، اینها درست ولی صحبت در اینجا این است كه آیا تو از خدا خواستی یا خدا به تو داد؟! نكته این است!

    1. بحارالأنوار، ج 14، ص 75:
      «عن عبدِالله بن سِنانٍ قال، قال أبوعبد الله علیه‌السّلام: ”إنَّ آخِرَ الأنبیاءِ دُخولًا إلَى الجنّةِ سلیمانُ علیه السَلام و ذلكَ لِما أُعطیَ منَ الدّنیا.“»
    2. .سوره ص (38) آیه 35.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

31
  • حضرت سلیمان این را از خدا خواست و تقاضا كرد كه ملك بدهد. شاید این‌طور به‌نظر ما می‌آید و مسئله را این‌طور توجیه می‌كنیم، شاید اگر حضرت سلیمان از خدا این تقاضا را نمی‌كرد، خدا حضرت سلیمان را بر همان حال و موقعیت خودش باقی می‌گذاشت! برای خدا چه‌ اشكال دارد؟! چه ایرادی دارد؟! بخواهد حكومت می‌دهد؛

  • ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ مَٰلِكَ ٱلۡمُلۡكِ تُؤۡتِي ٱلۡمُلۡكَ مَن تَشَآءُ وَ تَنزِعُ ٱلۡمُلۡكَ مِمَّن تَشَآءُ وَ تُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشَآءُ بِيَدِكَ ٱلۡخَيۡرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ﴾1

  • بخواهیم می‌دهیم.

  • خدا به حضرت سلیمان گفت این حكومت را بگیر همان‌طوركه امیرالمؤمنین علیه‌السلام مالك اشتر را صدا زد و گفت که بیا و به طرف مصر برو یا همان‌طوری‌که سلمان را صدا زد و گفت: «به‌سمت مدائن برو»، آیا این‌طور بود یا حضرت سلیمان خواست؟!

  • گرچه حضرت سلیمان به مقام نبوت و رسالت رسیده و گرچه ادّعای او حق است و هیچ جنبۀ نفسانی و كدورت و اعتبار و خلط و مزجْ در نفس حضرت سلیمان وجود ندارد و حضرت سلیمان معصوم است و مقام عصمت دارد امّا حضرت سلیمان تقاضا كرد یا خدا داد؟! قضیه همین است! به‌خاطر همین باید آخِر سر تشریف ببرید! انبیاء كه رفتند، حالا نوبت شماست!

  • مسئله، مسئلۀ ظلم و جرم نیست ولی صحبت خیلی دقیق است رفقا! خیلی مسئله دقیق است. حضرت سلیمان می‌خواهد اقامۀ عدل كند و اعلاء كلمۀ توحید كند و خود را مظهر این ظهور الهی دربیاورد تا به دنیا بگوید كسی كه بخواهد مظهر شود، این‌طور است. ولی تقاضا از طرف كه بود؟! خلاصه بیش از این دیگر ما مطلب را گسترش ندهیم.

  • تذکراتی دربارۀ ماه رجب و اهمیت آن

  • ماه رجب نزدیك است و رفقا به اهمیت این ماه وقوف كامل دارند و همان‌طوری‌که اطلاع دارند خصوص ماه رجب از تمام ماه‌های دیگر، از یازده ماه دیگر، یك فضیلت خاص دیگری دارد و همیشه بزرگان همین‌طور مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ تا آنجایی كه بنده به یاد دارم قبل از ورود در ماه رجب برای شاگردان و تلامذۀ خودشان صحبت می‌كردند و نسبت به ماه رجب تأكید می‌ورزیدند و حساب جدایی برای این ماه نسبت به سایر ماه‌ها در نظر می‌گرفتند. حتی یادم است در بعضی از این مجالس فرمودند که بزرگان راه و اولیاء الهی از ماه‌ها قبل مراقبه، مجاهده و توجه خودشان را بیشتر می‌كردند، كمتر صحبت می‌كردند و كمتر مطالب بیهوده می‌گفتند.

    1. سوره آل عمران (3) آیه 26. نورملکوت قرآن، ج 1، ص 198:
      «بگو (اى پیغمبر): بار پروردگارا! تو هستى كه فقط صاحب قدرت و پادشاهى هستى، و فرمان و امر و صاحب اختیارى و تسلّط بر نفوس و سیطره بر جمیع عالم، از آن توست. پادشاهى و قدرت را تو به هر كه خواهى مى‌دهى، و از هر كه بخواهى این پادشاهى و قدرت را مى‌گیرى. و هر كس را كه بخواهى عزّت مى‌بخشى، و هر كس را كه بخواهى ذلیل مى‌نمایى. خیر و بركت و رحمت، هر چه هست و هر جا كه هست، اختصاص به تو دارد، و حقّاً و حقیقتاً تو بر هر چیز قدرت دارى!»

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

32
  • آنها كه مطالب بیهوده نمی‌گفتند ولی بالأخره مطالبی كه حالا چندان ضرورتی هم ندارد كمتر اینها را می‌گفتند تااینكه توجه و تمرکز آنها به نفس بیشتر شده باشد و از تشتت و افتراق دورتر باشند و به تجمُّع و جمعیت و اجتماع نزدیك‌تر باشند. بیشتر در خودشان باشند تااینكه به مسائلی دیگر بخواهند فكر كنند.

  • ورود در ماه‌های حرام و ماه‌هایی كه مورد عنایت و لطف خاص پروردگار است آداب و شرایطی دارد. شما وقتی كه به دیدن یك نفر می‌روید با همان لباسی كه در منزل می‌پوشید كه نمی‌روید. لباس می‌پوشید، حمام می‌روید، عطر می‌زنید و خودتان را آماده می‌كنید که چه صحبتی كنید و چگونه تكلم كنید. ماه رجب هم از دیدگاه اولیاء الهی یك هم‌چنین خصوصیتی دارد. لذا می‌فرمودند که بهترین كار برای سالك این است كه قبل از ماه توبه كند، غسل توبه و غسل استخاره و بعد از دو ركعت نماز سر به سجده بگذارد و صد مرتبه «أستَخیرُ اللهَ بِرَحمَتهِ» بگوید.1

  • یعنی خدایا من می‌خواهم خودم را برای ورود در این ماه آماده كنم، می‌خواهم دست و پای خودم را جمع كنم، می‌خواهم وضع خودم را درست كنم و به‌عنوان یك عبد حساب خودم را با تو تسویه كنم.

  • بهترین عمل در ماه رجب در کلام بزرگان

  • ما در جایی بودیم که رفقا از من سؤال كرده بودند بهترین چیز برای ماه رجب چیست؟ گفتم که من همان را عرض می‌کنم كه بزرگان فرموده‌اند؛ بهترین چیز این است كه انسان خود را از خود بیرون بیاورد، از خودیت بیرون بیاورد و به‌عنوان یك عبد باشد و ارادۀ خود را تسلیم ارادۀ پروردگار كند و اختیار خود را تسلیم اختیار پروردگار كند.

  • هر كاری که می‌خواهد انجام بدهد قبل از اینكه انجام بدهد، اول ببیند كه او چه می‌خواهد بعد انجام بدهد. هر فكری كه می‌خواهد برای او بیاید اول ببیند او به چه رضایت دارد بعد راجع به آن فكر كند. هر اقدامی كه می‌خواهد بكند اول یك جنبۀ اتصال و ارتباط به او را در نظر بگیرد و بعد نسبت به این قضیه اقدام كند. این مقام عبودیتی است كه اگر خداوند به بنده‌ای توفیق بدهد می‌تواند حظّ بیشتر و نصیب بیشتری را ببرد.

    1. مهر تابناک، ص 230، با قدری اختلاف.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

33
  • روزه در ماه رجب بسیار مستحب است و افرادی كه می‌توانند هر روز را روزه بگیرند، هر روز را بگیرند. اگر مزاجشان، استعدادشان، قوایشان آمادگی این را دارد، چه بهتر! اگر نه یك روز در میان، اگرنه دو روز در میان و اگر نه هفته‌ای یك مرتبه؛ علیٰ‌كلّ‌حال هر شخص به مقدار سعه و توانش روزه بگیرد.

  • در روایت داریم که بزرگان و اولیاء الهی، ائمه علیهم‌السّلام و به‌خصوص رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم این سه ماه را پشت سر هم به هم وصل می‌كردند؛ از ماه رجب تا ماه رمضان را از نظر روزه به هم وصل می‌كردند. اگر كسی نمی‌تواند روزه بگیرد مستحب است كه به‌جای آن صد مرتبه در هر روز ذكر «سُبحانَ الإلهِ الجَلیل، سُبحانَ مَن لایَنبَغی التَّسبیحُ إلّا لَهُ، سُبحانَ الأعَزِّ الأكرَم، سبحانَ مَن لَبِسَ العِزَّ وَ هوَ لَهُ أهلٌ‌»1 را بخواند، خداوند ثواب روزه را به او می‌دهد.

  • رفقا از رعایت آداب و خصوصیات ماه رجب غفلت نكنند كه این مأدبۀ الهی و سفره‌ای كه خداوند متعال برای بندگان خاص خودش در این ماه قرار داده است در سایر ماه‌ها نیست و این، حكم خاص به خودش را دارد.

  • تأثیرهایی كه به‌واسطۀ فیوضات الهی در این ماه می‌آید با فیوضات در ماه‌های دیگر تفاوت دارد و انگار یك جنبۀ توحیدی و تجلیات قوی‌تری در این ماه وجود دارد كه برای قطع تعلقات، این ماه‌ تأثیر بسیار زیادی دارد.

  • مراقبه را بیشتر كنید، كمتر صحبت كنید و در حد ضرورت مسائل را مطرح كنید. و انسان از توجه به مسائل زائد كه چندان نفعی به حال او ندارد و اخبار که این‌طرف چه می‌شود، آن‌طرف چه می‌شود، بالا چه می‌شود، دیدن‌ها، مسائل، ظواهر، آداب، رفت و آمدهای بیجا، ارتباط‌های بی‌جا كه فقط غیر از اتلاف وقت و تشویش اذهان و اضطراب خاطر ثمره‌ای ندارد پرهیز كند.

  • حال كه مسئله به‌دست ما نیست و ما نمی‌توانیم كاری انجام دهیم و تأثیری بگذاریم، حداقل به خودمان بپردازیم! جداً و واقعاً حالا ما ببینیم آنجا چه خبر شده و آنجا چه شده است، ما چه‌کار می‌توانیم بكنیم؟! غیر از اینكه فكر و ذهنمان با این مسائل به تشویش و اضطراب بیفتد ثمری ندارد،‌ درصورتی‌که برای ورود و نفوذ جلوه‌های الهی قلب آرام و ضمیر مطمئن لازم است.

    1. .اقبال الأعمال، ص 673.

پرهیز از تفاخر و تكاثر‏‏‏(1)

34
  • وقتی كه یك نفر می‌خواهد با شما صحبت كند، اگر حواسش جای دیگر باشد و دنبال بدهكاری و دعوا و مرافعه‌هایی كه كرده باشد باشد، می‌گویید: «آقا حواست كجاست؟! من با شما صحبت می‌کنم!» این‌طور نمی‌گوییم؟! می‌گوییم که حواست كجاست؟! می‌شنوی یا نمی‌شنوی؟! و او می‌گوید که آقا ببخشید! می‌گوییم که آقا مگر ما اینجا بی‌كار هستیم؟! ما حرف می‌زنیم و شما حواست یك جای دیگر است! اول برو فكر خودت را صاف كن و خودت را از اضطراب بیرون بیاور تا بعد بفهمی من چه می‌گویم. آیا نمی‌گویید؟!

  • اگر مطلب علمی باشد، دقیق باشد، قابل فهم باشد، مثلاً یك مسئلۀ ریاضی باشد، آیا شما می‌توانید با فكر ناراحت آن را حل كنید؟! می‌توانید یك معادله را با فكر مشوّش حل كنید؟! نمی‌شود. شرط در فیوضات الهی هم قلب آرام و نفس صاف است. قلبی كه در اضطراب است فیض الهی در آن نمی‌آید كه نمی‌آید كه نمی‌آید! می‌آید و ردّ می‌شود و به یكی دیگر می‌خورد. آن فیض در قلبی كه در آن افكار غیرصحیح و غیرواقعی دور می‌زند، وارد می‌شود ولی نمی‌ایستد! گیرنده وجود ندارد، فرستنده هست ولی گیرنده نیست و نمی‌گیرد! پس باید شرایطش را آماده كرد و موانع را از سر راه برداشت تااینكه انسان بتواند فیض بیشتری ببرد.

  • از خداوند طلب می‌كنیم كه این ماه را بر ما مبارك گرداند؛ و ما را مستعد برای ادراك فیوضات قرار بدهد؛ و در تحت ولایت و عنایت و الطاف صاحب مقام ولایت كبری، حضرت بقیةالله فی‌الأرضین أرواحُنا لتراب مقدمه الفداء ـ كه بدون برو و برگرد هرچه می‌رسد از ناحیۀ نفس آن حضرت می‌رسد ـ، خداوند معدّات را برای ما فراهم و موانع را از سر راه ما بردارد.

  •  

  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد