108

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

15148
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهعنوان بصری

مجموعهکثرت طلبی وفخر فروشی

تاریخ 1425/07/19

جلسه‌های مجموعه (4 جلسه)

توضیحات

بيان سِرّ تأخير ورود حضرت سليمان علیه السلام به بهشت. شرح فقره: و لا يطلب الدنيا الدنیا تکاثراّ وتفاخراّ . 1 حقيقت همۀ كمالات وجودي و يافته‌هاي انسانها در اين دنيا و آن دنيا به فضل و عنايت پروردگار متعال بوده و هيچ كس به اندازۀ سر سوزني نمي‌تواند آنها را به خود نسبت دهد. 2 حقيقت نفس انسان پديده‌ايست بسيار پيچيده كه در بعضي از موارد خود انسان قادر به تشخيص تعارض دروني وجود خويش در ارتباط با افراد و جريانات نخواهد بود. 3 همه جنايات و ظلم‌هايي كه بر مردم ايران در زمان مغول وارد آمد بر اساس سلطۀ نفس و نفسانيات بوده است. 4 توضيحي راجع به سِرّ فرمايش امام صادق عليه السلام در ارتباط با حضرت سليمان علیه السلام مبني بر اينكه در روز قيامت پس از ورود همۀ انبياء الهي به بهشت حضرت سليمان علیه السلام وارد آن مي‌شوند. 5 حضرت سليمان گسترۀ سلطنت و ملك خويش را به منظور اجراي عدالت و اقامه توحيد و شعائر الهي از پروردگار متعال تقاضا مي‌كند. 6 لذت استيلا و سلطنت بر نفوس افراد قابل مقايسه با هيچ يك از لذّات موجود در دنيا نمي‌باشد. 7 مرحوم علّامه طهراني در خطاب به يكي از علماء معروف كه با گذشت زمان و ملقب شدن به عناوين مختلف و موقعيت سابق خود را از دست داده بود مي‌فرمايند: من همان احمد لا ينصرف‌ام كه علي بر سر من جرّ ندهد. 8 ورود افراد در بهشت به معناي مواجه شدن با حريم پروردگار و مصاحبت و اقتران با انس پروردگار بر اساس مقدار قرب ايشان مي‌باشد. 9 با وجود آنكه امام زمان عليه السلام حكومتي جهاني بر اساس اقامۀ عدل و شعائر الهي بر پا مي‌كنند چگونه مسئله حضرت سليمان علیه السلام در ارتباط با ايشان جريان ندارد. 10 توضيحي راجع به برخي از ويژگي‌ها و خصوصيات و آثاري كه بر حكومت جهاني امام عصر عليه السلام حاكم‌فرما مي‌باشد. 11 حضرت سليمان علیه السلام نسبت به اقامه عدل و توحيد و شعائر الهي در مقام خواست و تقاضا و پيشنهاد دهنده مي‌باشد بخلاف حضرت حجة بن الحسن عليه السلام. 12 تنبه و هشدارباش بزرگان و اولياء الهي از خطر ورود افراد در مرض مهلك تكبر و خودمحوري در اثر كسب علم و دانش. 13 اميرالمؤمنين عليه السلام در اوصاف مؤمن مي‌فرمايند: يمزج العلم بالحلم. 14 بيان احوالات اولياء و عرفاء باللَه در مواجه و برخورد با اصناف متفاوت انسانها از كوچك و بزرگ، عالم و جاهل. 15 نحوه برخورد متفاوت و كيفيت حشر و نشر داشت

/36
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 

  • شرح حدیث عنوان بصری ـ کثرت‌طلبی و فخر فروشی ـ جلسه 108

  •  

  • بیانات

  • حضرت آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس الله سره

  •  

  •  

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

2
  •  

  • أعوذبالله من الشیطان الرجیم‌

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  • وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد

  • وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللّعنة على أعدائهم أجمعین‌

  •  

  • راجع به این فقره از حدیث عنوان در جلسات گذشته صحبت شد كه امام صادق علیه‌السّلام می‌فرمایند:

  • «وَ لایَطلُبُ الدُّنیا تَكاثُرًا و تَفاخُرًا؛ و به‌دنبال تفاخر و كثرت‌طلبی در دنیا حركت نمی‌كند (و زندگانی خود را براساس فخرفروشی به دیگران بنا نمی‌کند و همین‌طور به‌دنبال ازدیاد و جمع كردن نمی‌‌گذراند).»

  • راجع به مسئلۀ تفاخر در جلسات گذشته خدمت رفقا صحبت شد و عرض شد که تمام حقیقتِ یافته‌های انسان در این دنیا و در آن دنیا به فضل و عنایت پروردگار است و هیچ‌ كسی به‌اندازۀ سرسوزنی نمی‌تواند برای خود این مطلب را تصور كند و از جانب خود به‌حساب بیاورد. و به همان مقدار كه ما خود را در توجیه این مسئله و در تطبیق این مسئله نسبت به خود، موفق یافتیم به همان مقدار به حقیقت نزدیك شده‌ایم، و به هر مقداری كه این مطلب در وجود ما کم‌رنگ شد و آن جلاء و رونق خود را ازدست داد، از حقیقت دور شده‌ایم؛ گرچه در تظاهرِ با افراد طور دیگری متظاهر شویم و در ارتباط با افراد به‌نحو دیگری باشیم و در صحبت‌های خود مطالب را به خدای متعال نسبت بدهیم و توفیق را از او بدانیم و امور را از جانب او تلقی كنیم، به‌نحوی‌که این صحبت‌ها و سخنان در مرأی و منظر عوام، حكایت از حالت تواضع كند و حكایت از نفس متواضع و فروتن درقبال عنایات الهی كند امّا در باطن، درستْ مسیر و راهی بر خلاف ظاهر بپیماییم و در نفس، حركت‌ها و توفیق‌هایی كه برای ما یا برای جوانب پیدا می‌شود از خود ببینیم.

  • اطلاع بر تفاخرات نفس و مکر آن، فقط با عنایت و لطف پروردگار

  • این نفس هم خیلی عجیب است! در بعضی از موارد حتی برای خود انسان مطلب را برمی‌گرداند و مشتبه می‌كند یعنی به‌نحوی‌ این مسئله پوشیده است كه انسان جز اینكه با عنایت الهی در شرایط مختلف به این نكته برسد و در ظرفیت‌های مختلف به این نكته توجه كند و خداوند او را ملتفت كند، نمی‌تواند نسبت به این قضیه اطلاع پیدا كند. یعنی حتی خودش نمی‌فهمد و مطّلع نمی‌شود كه در باطن و در نفس، درست بر خلاف تظاهر و مواجهۀ با افراد و حتی بر خلاف فكر خود حركت می‌كند!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

3
  • در فكر خود به‌حسب ظاهر مسائل را به خدا نسبت می‌دهد امّا در واقع نفس، درست بر خلاف حركت می‌كند و یك‌مرتبه یك امتحان پیش می‌آید و همه چیزش به‌هم می‌ریزد! اگر در همان راستا حركت می‌كرد دیگر چرا باید تغییر پیدا كند؟! چرا باید آسمان به زمین بیاید؟! چرا باید در دنیا زلزال و صاعقه برقرار شود؟! مگر شما از خدا نمی‌دیدید؟! گاهی اوقات قضیۀ مشیت خدا به آن‌ طرف تعلق می‌گیرد و گاهی دلش می‌خواهد به این ‌طرف تعلق بگیرد!

  • مسائل نفسانی عامل حملۀ مغول به ایران

  • در زمان سابق بین كشورها جنگ و نبرد بود و این به آن می‌گفت که بالای چشمت ابرو است، و به جان هم می‌افتادند! آن یكی به این می‌گفت که كلاهت این‌طوری است، و به جان هم می‌افتادند! و همۀ این دعواها، جنگ‌ها، ستیزها و خون‌ریزی‌ها براساس نفس و مسائل نفسانی بود!

  • در آن حملۀ مغول به ایران قضیه بر چه اساسی انجام گرفت؟! چند نفر از آن‌طرف به‌عنوان سفارت آمده بودند كه ارتباط برقرار كنند و آن پادشاه نالایق و نفهم اینها را به‌حساب نیاورده بود و گفته بود که اصلاً اینها چه كسی هستند كه بخواهند در مملكت ایران و خوارزم بیایند و آنها را ازبین برد. شاه مغول دو نفر دیگر را فرستاد كه چرا این کار را كردید؟! آن دو نفر را هم سربه‌نیست كرد. او گفت که حالا كه این‌طور است ما حمله می‌كنیم!1

  • تمام جنایاتی كه بر ایران در زمان مغول رفت به‌خاطر این قضیه نفس و نفسانی بود و هیچ چیزی نبود! هم این از دریچۀ نفس و نفسانیات وارد شده بود و هم آن كسی كه حالا می‌خواهد تلافی كند! تمام قضایا برای همین است. ایران را برای مسائل نفسانیات خودشان نیست و نابود كردند. وقتی كه نفس طلوع كند دیگر هیچ چیزی نمی‌تواند مانع او باشد، صحبت سر این است!

  • این مسئلۀ نفس حتی برای خود انسان شبهه ایجاد می‌كند یعنی انسان در باطن و در فكر خود به خلاف می‌رود و چه برسد به تظاهر با افراد. مطالب را به خدا نسبت می‌دهد، از خدا دم می‌زند، توفیق را از جانب او می‌‌بیند و همه هم تصور می‌كنند كه بله، مطلب از این قرار است و چقدر این فرد، فرد متدین و متواضعی است! ولی اهل خبره و اهل فن می‌دانند كه ایراد قضیه و مطلب در كجاست.

    1. مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، ص 24 ـ 38.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

4
  • ضرورت متابعت از فرد خبیر در صورت فقدان ولیّ الهی

  • اینكه بزرگان و اولیاء الهی انسان را بی‌نیاز از متابعت و تسلیم به عارف كامل و استاد یا فرد خبیری كه تا حدودی در نبود عارف و ولیّ خدا نسبت به مسائل آگاه باشد بی‌نیاز نمی‌دانند، به‌خاطر همین مسئله است. یعنی مسائل برای خود انسان شبهه ایجاد می‌کند به‌نحوی‌که اگر ده سال بنشیند، بیست سال فكر كند، نمی‌فهمد كجای قضیه اشكال دارد!

  • تفاوت حکومت انبیا و ائمّه علیهم‌السلام با دیگر حکومتها

  • در داستان حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه‌السّلام كه در جلسۀ قبل عرض شد به‌نظر رسید كه در آخر، مطلب آن‌طوری‌که باید و شاید نسبت به این مسئله توضیح داده نشد. چند كلمه‌ای راجع به این مطلب عرض می‌كنیم تا سراغ مسئلۀ بعد برویم.

  • عرض شد که روایتی داریم از امام صادق علیه‌السّلام كه فرمودند:

  • «حضرت سلیمان در روز قیامت آخرِ همۀ انبیاء به بهشت می‌رود، (در آن صفی كه برای رفتن به بهشت هست، انبیاء بر حضرت سلیمان سبقت دارند) و این به‌جهت آن ملك و سلطنتی بود كه خداوند به ایشان در دنیا داد.»1

  • در وهلۀ اول این اشكال و سؤال پیدا می‌شود كه وقتی‌ ما پیامبران را از ناحیۀ الهی بدانیم و افعال و اقوال آنها را حاكی از مقام مشیت و تقدیر و ارادۀ حق بدانیم، پس این کم‌لطفی ـ حالا اسمش را این بگذاریم ـ و کم‌توجهی به حضرت سلیمان از چه بابی است؟! او كه سلطنت را برای خودش نمی‌خواست، او سلطنت را برای اقامۀ عدل می‌خواست و ثابت هم كرد. و نه‌اینكه فقط در مقام حرف بگوید که ما فلان می‌كنیم! وقتی كه پای عمل برسد، انسان متوجه می‌شود كه با سایر جاها و سایر مسائل گذشته و آینده تفاوتی نكرده است، ولی نه، خود ایشان هم مطلب را اثبات كرد.

  • ﴿قَالَ رَبِّ ٱغۡفِرۡ لِي وَ هَبۡ لِي مُلۡكٗا لَّا يَنۢبَغِي لِأَحَدٖ مِّنۢ بَعۡدِيٓ إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡوَهَّابُ﴾؛2 «خدایا سلطنتی به من بده كه سزاوار نیست برای هر شخصی كه بعد از من بیاید.»

    1. .بحارالأنوار، ج 14، ص 74:
      «مُحَمَّدِ بنِ حُمرانَ عَن أبی‌عَبدِاللهِ أو عَن زُرارَةَ عَن أبی‌عَبدِاللهِ علیه السلام: قال‌: آخِرُ نبیٍّ یَدخُلُ الجنّةَ سلیمانُ بنُ داوود علیه‌السلام، و ذلك لِما اُعطیَ فی الدنیا.»
    2. سوره ص (38) آیه 35.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

5
  • این درخواستی كه حضرت سلیمان می‌كند، درخواست برای اقامۀ عدل است یا برای اینكه در نفس خود، خود را مسلط بر همه‌جا ببیند؟! عرض كردیم که هارون هم از این حرف‌ها می‌زد و به خورشید می‌گفت: «هرجا می‌خواهی بتاب كه خارج از سلطنت من نیست!» یا به ابر می‌گفت: «هرجا می‌خواهی ببار كه در حكومت من است!» اینكه الآن روی تخت سلطنت نشسته و موسی بن جعفر علیهماالسّلام، امام و ولیّ حیّ و وقت را در زندان انداخته است، برای چه این کار را می‌كند؟ به‌خاطر اینکه نفس خود را بر همۀ نفوس مسلط ببیند. برای این مسئله این کار را می‌كند یعنی همین‌که مسلط ببیند! والاّ مگر چقدر غذا می‌خوری؟! مگر چقدر به سایر لذات می‌پردازی؟! هر چیزی یك حدّی دارد! انسان آن‌قدر نمی‌خورد كه دیگر به انفجار برسد! اگر به‌اندازۀ حیوانی‌ هم بخواهی غذا بخوری مثلاً به‌اندازۀ یك گاو، فرض كنیم كه بیست مَن می‌خوری، بیشتر كه دیگر نمی‌خوری! اینكه «ابر هرجا می‌خواهی بباری ببار»، دیگر چیست؟! چه معنا دارد؟! به‌اندازۀ بیست مَن جلوی تو غذا و كاه بریزند، چه تفاوتی می‌كند؟! بقیه‌اش برای چیست؟! یا فرض كنید كه به سایر لذات پرداختن، مگر چقدر انسان توان دارد؟! این جز این است كه نفس خود را با این چیزها مُلتَذّ نمی‌‌بیند؟!

  • ممكن است كه یك فرد عادی از نظر التذاذ خیلی بیشتر از آنها لذت داشته باشد، یك جوان در سنین جوانی، خیلی سرمست از بادۀ جوانی و از شور و نشاط جوانی باشد و هیچ مانع و رادع و زحمت و منعی در گذران زندگی خود و در حیات دنیا احساس نكند به‌طوری‌که اگر بخواهند پادشاهی دنیا را به او بدهند قبول نكند.

  • سیطرۀ بر نفوس افراد بشر، تنها علت حکومت حاکمان ظلم

  • خیلی دقت كنیم رفقا! قضیه خیلی مهم است كه چطور شیطان مسئله را برای انسان مشتبه می‌كند. مسئله برای هارون لذت‌های ظاهری نیست، لذت‌های ظاهری حدّی دارد، بیست و چهار ساعت كه دویست ساعت نمی‌شود! بالأخره این زمین بعد از بیست چهار ساعت سر جای اولش برمی‌گردد. برفرض اینكه بیست و چهار ساعت به عیاشی بپردازیم، بالأخره سر جای اولش برمی‌گردد! مگر بقیه نمی‌كنند؟! یا فقط اختصاص به شما دارد؟!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

6
  • یا فرض كنید كه برای عُمر، كه در میان مردم تظاهر به زهد و تقوا و سركه خوردن و نانِ كذا می‌كرد، این زندگی دنیا چه لذتی برای او ایجاد كرده است كه حاضر است شریف‌ترین مخلوقات عالم، دختر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را تكه‌تكه كند ـ و این کار را كرد ـ برای اینكه به سلطنتش برسد! برای این مسئله، این کار را كرد!

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام را خانه‌نشین كند برای اینكه به سلطنت برسد! این چه لذتی دارد؟ همین لذت استیلاء و مسلط شدن! همین مسئله که: «این منم كه افراد در تحت مِهمیز من درآمده‌اند! این منم كه بر این افراد حكومت می‌کنم، بر این شهر، بر آن شهر، بر این كشور، بر آن كشور! من دارم این کار را می‌کنم!» این استیلای نفس و سیطرۀ بر نفس لذتی است كه با هیچ لذت مادی در دنیا قابل مقایسه نیست!

  • جهالت و حماقت، منشأ حکومت غیر الهی

  • انسان تصور بكند واقعاً چقدر حماقت می‌خواهد كه فردی بیاید خوشی‌ها را از خودش دفع كند، زندگانی دنیا را بر خودش تلخ كند و همواره بر سر این بزند، بر سر آن بزند، در آخر چه می‌شود؟! كه بگوید: «من رئیس هستم!» این کار را نكن و در خانه‌ات بنشین! چرا دیگر بر سر این ‌و آن می‌زنی؟! چرا دیگر برای این‌ و آن این‌طور و آن‌طور می‌كنی؟! همان سر جای خود بنشین و زندگی خودت را بكن! كار خودت را بكن، آقای خودت باش، آزاد باش، نه از كسی دستور بگیر و نه به كسی دستور بده. حُرّ باش، آزاد باش.

  • امّا شیطان می‌آید برای انسان آن نقاط ضعف را جلوه می‌دهد و انسان را در مسیری می‌اندازد كه حتی مصالح خود را نمی‌فهمد. و مصلحت این است كه راحت باشی! كسی كه راحت است، آزاد است، بالاتر از این؟! نه به كسی امر می‌كند و نه از كسی دستور می‌گیرد، برای خودش است، آقای خودش است.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

7
  • حکایتی از حال مرحوم علامه طهرانی، قبل و بعد از شهرت ایشان

  • روزی در خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در آن وقتی که قم مشرف شده بودند، بودم. در همین سال‌های آخر حیات خودشان كه از مشهد آمده بودند، به دیدن یكی از همین آقایان رفتیم. مجلسی بود و یك اعتبارات، شئونات و خصوصیاتی بود و صحبت‌ها با سابق تفاوت می‌كرد و دیگر مقداری رسمی‌تر شده بود، سابق حال و احوال صمیمانه‌ و رفیقانه‌ای بود. و بعد هم «حال حضرتعالی چطور است و إن‌شاءالله نعمت سلامتی حاصل است» و از همین مسائل [و تعارفات مرسوم]. خلاصه مجلس به این كیفیت در آمده بود!

  • ما هم طبق معمول در دلمان می‌خندیدیم. ـ كار ما هم خندیدن است! ـ ‌مدتی گذشت و من گفتم که بالأخره آقا یك چیزی می‌گویند و نمی‌گذارند قضیه این‌طور بماند. ایشان رو كردند به آقا و گفتند که حضرتعالی در مشهد چه می‌كنید؟ در آنجا به چه مشغول هستید؟ ایشان گفتند:

  • این را رفقای طلبه متوجه‌اند که من چه عرض می‌کنم، یعنی من همان آدم سابق هستم كه این رفت و آمدها هیچ تأثیری در من نگذاشته است! و این بندۀ ‌خدا نفهمید! گفت: «بله، إن‌شاءالله موفق باشید!» و اصلاً نفهمید که منظور آقا چیست و چه چیزی به او می‌گویند! بعد هفتاد سال می‌فرماید:

  • یعنی با وجود این رفت‌وآمدها، این اعتبارات، این كتاب نوشتن‌ها، این مُریدها، این صیت و آوازه و شهرت‌ها، قضیه با همان بیست‌سالگی من فرقی نكرده است. این را می‌گویند: «آقا»، كسی كه برای خودش آقا است؛ نه به كسی دستور می‌دهد و نه از كسی دستور می‌گیرد و وضعیت هم مشخص است و نشان‌ هم می‌دهد كه همین است، یعنی تظاهر نیست و مسئله، مسئلۀ خلاف مطلب نیست.

  • مسئله اینجاست كه نفس خود را كم‌كم در درون، از حقیقت دور می‌كند و فاصله می‌اندازد و بین خودش و مبدأ یك دیوار چین برقرار می‌كند. و عجیب این است كه به‌طوركلی فاصله به‌نحوی‌ است كه هر مقدار دور شود، به آن مقدار خود را نزدیك‌تر می‌‌بیند! یعنی مدام دور می‌شود و مدام خود را نزدیك می‌‌بیند! و اگر خداوند به او توفیق ندهد علل و عواملی به‌وجود می‌آورد كه او را در این ورطۀ هلاكت بیشتر غوطه‌ور می‌كند!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

8
  • و خدا باید به داد انسان برسد و انسان باید نسبت به این تنبّهات و تذكرات و چوب‌هایی كه‌ گاهی از ناحیۀ پروردگار می‌آید و به انسان می‌خورد و انسان را متنبه می‌كند، خیلی شاكر و قدردان باشد. همین‌كه یك مقدار انحراف پیدا می‌كند، یك‌مرتبه تنبهی می‌آید و برمی‌گرداند. دوباره مقداری جلو می‌رود و كمی می‌خواهد انصراف پیدا كند، دوباره چیزی می‌آید و سرِ جا می‌آورد والاّ اگر رها كنند به آن ‌طرف رفته است. راه از این ‌طرف است ولی به آن‌ طرف می‌رود و به آن سمت حركت می‌كند.

  • معنای تقدم و تأخّر در رفتن به بهشت

  • اما راجع به حضرت سلیمان علیه‌السّلام چرا مسئله این‌طور است؟! چرا حضرت به این كیفیت بودند؟! چرا باید این حكومتی كه برای عدل و اقامۀ عدل است، به‌نحوی‌ باشد كه این مقدار كم‌عنایتی از ناحیۀ پروردگار شامل حال ایشان شود و دیرتر وارد بهشت شوند؟! دیرتر وارد بهشت شدن معنایش نه این است كه بهشت فقط یك در دارد و بعد به صف می‌‌ایستند، این‌طوری نیست! آن عالم، عالم تزاحم نیست و اگر صد میلیون هم باشند در یك لحظه می‌توانند وارد شوند. یعنی صفی نیست مثل صف نانوایی یا صف بانك که حالا یکی‌یکی بخواهد نوبتشان شود.

  • رفتن افراد در بهشت یعنی مواجهۀ با حریم پروردگار و مصاحبت و اقتران با انس پروردگار كه این به مقدار آن قربی است كه در دنیا كسب كرده است و به همان مقدار می‌تواند زودتر این مرحله را طی كند. و به هر مقدار كه کمتر بوده است طبعاً نسبت به وارد شدن به آن حریم و وارد شدن به انس باید مراحلی را طی كند؛ این معنای تأخیر است.

  • تفاوت حکومت امام زمان و حضرت سلیمان علیهما‌السلام

  • چرا مطلب به این كیفیت است؟! ما می‌توانیم به‌ یک‌ نحو این قضیه را توجیه كنیم و آن اینكه همین مطلب راجع به حضرت بقیةالله علیه‌السلام هم است. یا راجع به حضرت داوود علیه‌السّلام، که او ‌هم مملكت و سلطنتش [وسیع] بوده است! یا راجع به حضرت بقیةالله كه تمام كرۀ زمین، همه در تحت حكومت آن حضرت قرار می‌گیرد، ولی چرا برای آن حضرت ‌چنین مطلبی نیست؟!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

9
  • مگر حضرت حكومت ایجاد نمی‌كند؟! مگر بر همۀ كره زمین حكومت نمی‌كند؟! یعنی آن عدل الهیِ واقعی را آن‌طور كه مورد رضا و امضاء پروردگار است برقرار نمی‌كند؟! یعنی خدا به ‌این‌ نحو پای پروندۀ حكومت امام زمان علیه‌السلام را امضاء می‌كند ‌که به‌اندازۀ یك سرسوزن از خواست و اراده و مشیت الهی در ایجاد این حكومت و در برقراری آن تخطّی نمی‌كند و این نوع حکومت فقط كار امام زمان است.

  • حالا چرا راجع به امام زمان علیه‌السلام چنین مطلبی نیست؟! زیرا حتی خواستۀ ایجاد عدالت هم در نفس امام علیه‌السّلام نمی‌گذرد. امام علیه‌السّلام مجری اراده، تقدیر و مشیت پروردگار است، نه پیشنهاد دهنده و طرح كننده، گرچه طرح و پیشنهاد، پیشنهادی الهی باشد.

  • امام زمان علیه‌السلام مطیع امر خدا و مجری مشیت و ارادۀ الهی

  • الآن امام زمان علیه‌السّلام فقط به‌عنوان یك فرد مطیع و مجری ارادۀ الهی در حال انتظار است. اگر الآن ما از حضرت سؤال كنیم که شما از خدا درخواست می‌كنید كه در فرج تعجیل شود یا نه، حضرت می‌فرمایند که من هم مثل یكی از افراد شما هستم، شما دعا كنید من هم دعا می‌کنم! من اضافه بر شما چیزی نمی‌خواهم! چطور ما از خدا می‌‌خواهیم خدا فرج را نزدیك كند، امام زمان‌ هم همین‌طور است! نه‌اینكه حضرت در اینجا دلش بخواهد و برای این قضیه تمایل داشته باشد، این دو مسئله است گرچه مسئله، مسئلۀ الهی است

  • حضرت كه نمی‌خواهد حكومت فرعون و شداد را بیاورد! نمی‌خواهد که حكومت هارون و منصور دوانیقی را بیاورد! می‌خواهد چه حكومتی بیاورد؟! حضرت می‌خواهد حكومتی بیاورد كه طبق روایت، گرگ در بیابان در كنار میش هر دو باهم حركت می‌كنند و این متعرض او نمی‌شود! این حكومت را می‌آورد. یعنی حكومتی كه این حكومت نه فقط بر انسان حتی بر حیوانات اثر تكوینی دارد! اگر شخصی از شهری به شهر دیگر حركت كند و طبقی از جواهر بر سرش گذاشته باشد، اصلاً نگاه نمی‌كنند كه بالای طبق این فرد چه هست!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

10
  • ظهور ولایت تشریعی در سایۀ ولایت تکوینی در حکومت امام زمان

  • در سایۀ این حكومت آن ولایت تكوینی موجب تأثیر ولایت تشریعی برای تربیت افراد به‌سوی كمال است؛ یعنی ایجاد امنیت و عدالت واقعی به ‌نحوی‌که در مخیّلۀ هیچ‌كس خطور هیچ نوع مانعی برای رسیدن به كمال نیاید! حتی خطورش هم نشود! یعنی این‌قدر امام زمان از نعمت‌ها ببارد كه از سر ما بالا بیاید و بگوییم نمی‌دانیم كدامش را بگیریم! نمی‌دانیم چه‌کار كنیم! نه‌اینكه برای رسیدن به یك مسئله سی سال عمرمان را هدر بدهیم و آخِر خائباً خاسراً، دستمان از همه‌جا کوتاه باشد! نه این‌طوری نیست!

  • انحصار تشکیل حکومت الهی در امام علیه‌السلام یا ولیّ‌ کامل الهی

  • حكومتی كه حتی بر حیوانات اثر تكوینی دارد؛ گلّه دارد از آن‌طرف می‌رود، گرگ هم از آن ‌طرف برای خودش می‌رود و خدا روزیِ او را هم از جایی دیگر مقدّر كرده است! آیا می‌شود گفت که در نفس آن حضرت، خواستی برای تشكیل این حكومت است؟! در نفس حضرت این مقدار خواست هم وجود ندارد.

  • می‌گوییم که عجب! چطور ممكن است؟! این كه حكومت الهی است و انسان باید اقدام كند! مگر ما ادلّه نداریم؟! این‌همه ادلّه برای اقامۀ عدل و داد و رفع ظلم و كذا و كذا داریم. بله، ادلّه داریم ولی این ادلّه باید توسط چه كسی در این دنیا پیاده شود؟! این حرف است.

  • در كتاب‌های ما هم راجع به مسائل پزشكی خیلی چیزها هست، خیلی مدارك و مراجع است، امّا آیا شما الآن می‌توانید چندتا كتاب بیاورید و مریضی را معاینه كنید؟! این كتاب را باید فردی بخواند كه خودش مطّلع است والاّ هر كسی كه نمی‌تواند! ادلّه برای تشكیل داد و عدل و رفع ظلم إلی‌ماشاءالله فراوان است ولی صحبت در این است مصداقی كه بتواند این ادلّه را به آن‌ نحوی كه مورد نظر امام صادق علیه‌السّلام است پیاده كند، او چه فردی است؟! چه شخصی است و در چه مرحله‌ای است و به چه رتبه‌ای رسیده است؟! صحبت در این است والاّ ادلّه كه إلی‌ماشاءالله هست!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

11
  • اینجاست كه امام علیه‌السّلام تنها فردی است كه می‌تواند آن عدالت الهی و آن حكومتی را كه انگار خود خدا به‌صورت بشر درآمده و پایین آمده و در این دنیا آمده است، این مطلب را بیان و برقرار كند. فقط امام زمان علیه‌السّلام است و بس! اگر ما از امام تنازل كنیم، ولیّ كامل و عارف واصل الهی است كه می‌تواند این عمل را انجام بدهد.

  • خواست و اراده نداشتن عبد درقبال مولا

  • حالا صحبت در این است كه این خواست در حضرت سلیمان بوده است، یعنی خدا به حضرت سلیمان نگفت که بیا من به تو سلطنت و حكومت می‌دهم، بلکه او به خدا عرضه داشت:‌ ﴿رَبِّ ٱغۡفِرۡ لِي وَ هَبۡ لِي﴾؛1 «خدایا به من بده!»

  • یک وقت مثل مالك اشتر در خانه نشسته است، او كه نمی‌خواهد جایی برود، امیرالمؤمنین علیه‌السّلام او را می‌فرستد و می‌گوید که مالك بلند شو و به مصر برو! بلند شو و به فلان‌ جا برو! اما یك وقت نه، مسئله فرق می‌كند. ـ البته نعوذُ بالله، ما نمی‌خواهیم که حضرت سلیمان را مقایسه كنیم و فقط صرف مثال عرض می‌کنیم ـ، طلحه و زبیر مبنایشان مبنای خلاف بود و بر فساد و فسق بود.

  • طلحه و زبیر نصف شب به منزل امیرالمؤمنین می‌آیند و می‌گویند که سهم ما را بده! حضرت به ظاهر كه چیزی نفرمودند ولی در دلشان چه جوابی می‌دهند؟! جواب می‌دهند که برو در خانه‌ات بنشین، صلاح دیدم دنبالت می‌فرستم و صلاح ندیدم كار خودت را بكن! غیر از اینكه چیزی نیست.

  • ولی مالك كه این‌طور نبود. مالك در خانه‌اش نشسته بود و از آن‌طرف قضیه اصلاً نمی‌خواست برود و نمی‌خواست امیرالمؤمنین و كوفه را ترك كند، می‌خواست همیشه نزد آقا امیرالمؤمنین علیه‌السّلام باشد! كور از خدا چه می‌خواهد؟! وقتی كه امیرالمؤمنین با ما هست و تو هم هر روز او را می‌بینی، دیگر كجا می‌خواهی بروی؟! می‌خواهی به مصر بروی و حكومت كنی؟! می‌خواهی به بصره بروی و حكومت كنی؟! خیلی بیچاره‌ای! می‌خواهی به ایران بروی و حكومت كنی؟! خیلی بدبختی! این امیرالمؤمنین كنارت هست، ظهرها می‌توانی بروی و پشت سرش نماز جماعت بخوانی، صبح‌ها می‌توانی بیایی و نماز بخوانی، حكومت می‌خواهی چه‌کار؟!

    1. .سوره ص (38) آیه 35.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

12
  • مالك این‌طوری بود. اصحاب خاص امیرالمؤمنین علیه‌السّلام این‌طوری بودند. سلمان فارسی این‌طوری بود. در جلسۀ قبل عرض كردم که وقتی عُمر گفت که برو، او گفت که من به حرف تو نیستم! مولایم گفت برو، می‌روم و اگر هم نگفت، نمی‌روم، به تو كاری ندارم! صاف جلوی همه گفت. برای خودش آقاست! نزد امیرالمؤمنین آمد و گفت که این چه می‌گوید؟! می‌گوید که به مدائن برو! حضرت فرمودند: «برو!»

  • اما حضرت سلیمان به این‌ نحو و این قسم و به این كیفیت نبود! حضرت سلیمان اقامۀ عدل در دنیا را خواست ولی پیشنهاد دهنده بود نه پیشنهاد پذیرنده! خدا هم گفت که بسیار خوب، پیغمبر هستی و اقامۀ عدل می‌كنی، این کار خیلی خوب است، انجام بده! بسیار خوب بیا، ولی آن دنیا کمی تو را نگه می‌داریم و این «کمی نگه می‌داریم» برای این قضیه است. این مسیر، مسیر اهل‌‌بیت علیهم‌السّلام است! مكتب اهل‌‌بیت آدم را همیشه در دنیا و آخرت آقا نگه می‌دارد. در تحت سایۀ ولایت اهل‌بیت هم در دنیا برای خودش آقا است و هم در آخرت برای خودش آقاست. این مطلبی بود كه راجع به آن قضیه بود.

  • علم فی‌حدّ‌نفسه موجب کبر و فخر است!

  • یكی از مواردی كه خیلی برای انسان ممكن است ایجاد خلط، اشتباه و انحراف كند، مسئلۀ علم است. بزرگان طریق و عرفاء نسبت به مسئلۀ علم خیلی تذكر داده‌اند و در کتاب‌هایشان و در گفتارشان نسبت به این قضیه هشدار داده‌اند.

  • علم فی‌حدّنفسه تكبّر می‌آورد و دانش، خود موجب كبریائیت و فخر می‌شود و این مسئله حتی از مال و جمال هم بیشتر است، این قضیه از جاذبه‌های دیگر هم بیشتر است. كسی كه عالم است خود را یك سروگردن از بقیه بالاتر می‌‌بیند و احساسی كه نسبت به دیگران دارد احساس‌ خودیّت، منیّت و انانیت است حالا در هر رشته‌ای که می‌خواهد باشد فرق نمی‌كند. خود علم فی‌حدّنفسه نفس را در لذت كاذبی قرار می‌دهد كه آن لذت كاذب، موجب خودبینی و خودمحوری او در ارتباط با دیگران و سایر افراد است. حال اگر این مطلب در مسائل الهی و دینی قرار بگیرد، به لحاظ اهمیت مطلب، ابعاد وسیع‌تر و بیشتری پیدا می‌كند.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

13
  • اهمیت همراهی علم و حلم در کلام اولیای دین

  • لذا همیشه بزرگان می‌فرمودند، حتی در روایات هم داریم که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در مورد اوصاف مؤمنین می‌فرمایند: «یَمزَجُ العِلمَ بِالحِلم.»1 در روایات دیگر هم داریم. «عالم همیشه باید بردباری را همراه با علم توأماً نگه دارد.» معمولاً دیده شده است كسی كه عالم است خیلی حوصلۀ صحبت كردن با افراد را ندارد! فرض كنید اگر احساس كند كه شخصی است كه خیلی مورد توجه نیست و بخواهد سؤالی كند، همین‌طوری او را به‌نحوی ردّ می‌كند، اما اگر این قضیه توأم با حلم شود به‌نحوی‌که آن علم را از عالَم واقع و حقیقت خود تلقی كند، خواهی‌نخواهی مسئلۀ حلم و بردباری جای خودش قرار می‌گیرد. یعنی وقتی كه با دیگران و با یک انسان ارتباط برقرار می‌كند خود را خارج از آن سعه و مدركات و علوم و یافته‌ها احساس كند و خودش را جدا كند و مانند او ببیند.

  • رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم وقتی كه با شخصی صحبت می‌كرد چطور بود؟! اتفاقاً بوعلی در احوال عرفا این مطلب را نقل می‌كند. ایشان در احوال عرفا می‌فرماید:

  • یكی از خصوصیات عارف این است: «یُبَجّلُ الصَّغیرَ كَما یُبَجّلُ الكَبیر؛ همان‌طوری‌که به بزرگ احترام می‌‌گذارد و او را به‌حساب می‌آورد (تَبجیل یعنی به‌حساب آوردن) فرد كوچك و صغیر را هم همان‌طور به‌حساب می‌آورد.»2

  • با نظرِ یک بچه به کودک نگاه نمی‌كند كه حالا هرچه گفت! و اگر سؤالی كرد حالا یک‌طوری از مسئله ردّ شود و توجه نكند، همان‌طور كه با فرد بزرگ برخورد می‌كند به همین كیفیت با او برخورد می‌كند. زیرا هر دو را در یك رتبه احساس می‌كند.

  • اولاً خود را بر او ترجیح نمی‌دهد و در مقایسۀ با قرب و انس با پروردگار بین خود و مخاطب تفاوتی احساس نمی‌كند، هیچ تفاوتی احساس نمی‌كند، فقط تنها تفاوت این است كه خداوند این مقدار معلومات را به او داده و به آن فرد نداده است، فقط همین مقدار تفاوت را احساس می‌كند و این مطلبی تكوینی است. بالأخره خدا به این علم داده و به او نداده است و این مسئلۀ روشنی است! اما از آنجایی كه این علم را از خود نمی‌‌بیند، انگار که خدا نداده، انگار هیچ چیزی خدا به او نداده است! وقتی نداده، هر دو باهم در یك سطح هستند!

    1. .بحار الأنوار، ج ٦٤، ص ٣٤٤.
      ترجمه:‌ «علم و حلم را باهم ممزوج و مخلوط می‌کند.» (محقق)
    2. الاشارات و التنبیهات، ص ١٤٧:
      «یُبجّل الصَّغیر من تواضِعه كما یُبجّل الكبیر.»

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

14
  • اعجاب اصحاب رسول خدا از نحوۀ برخورد ایشان با افراد و اطفال

  • وقتی كه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم با بچه یا طفلی صحبت می‌كردند اصحاب تعجب می‌كردند كه مثلاً چرا پیغمبر با این مقامش با بچه کلنجار می‌رود؟! چرا با او صحبت می‌كند؟! این ‌همه جمعیت نشسته‌اند و همه منتظر هستند كه كلام رسول خدا را بشنوند، پیغمبر نصیحت كند و بالای‌ منبر برود، ولی ایشان نشسته‌اند و با بچه‌ای شوخی می‌كنند، گرم می‌گیرند، صحبت می‌كنند و انگارنه‌انگار که این مردم اینجا نشسته‌اند! یا افرادی در طریق و در طول مسیر می‌نشستند و با پیغمبر صحبت می‌كردند، پیغمبر مدت‌ها همین‌طور به درد دل آنها گوش می‌داد و مردم تعجب می‌كردند؛ چون در این وادی نبودند تعجب می‌كردند كه این کار پیغمبر از نظر منطقی چه ملاكی دارد؟!

  • ملاک ارتباط شخص عارف با افراد، متفاوت با ملاکات دیگران

  • یادم است در زمان سابق ـ قضیه شاید مربوط به بیست و یكی دو سال قبل است ـ یكی از همین افراد دانشگاهی با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ ارتباط پیدا كرده بود. وقتی که می‌آمد و می‌رفت و ارتباط برقرار می‌كرد، می‌دید ایشان با افراد می‌آیند و همه می‌نشینند، صحبت می‌كنند، می‌خندند و حرف می‌زنند!

  • این شخص یك روز به من اعتراض كرد، او می‌گفت که من در یك كار ایشان شبهه دارم و برای من شك است! آخر ایشان با این مقام علمی خودشان، با این وضعیت و رتبه‌ای كه دارند و با این حالی كه دارند صرف‌نظر از مقام علمی، صحبت كردن با فلان شخص ـ مثلاً اسم هم می‌برد ـ چه فایده‌ای دارد؟! چه اثر منطقی بر این صحبت و مجالست یك ساعته مترتب است؟! چه اثری بر این قضیه مترتب است؟!

  • حالا فرض كنید كه ایشان بیاید و بنشیند با فلان شخص یک ساعت حرف بزند یا او با ایشان حرف بزند، یعنی در دیدگاه خود نمی‌توانست تحلیل كند كه صحبت این بزرگ با آن شخص برای او منتج نتیجه باشد و فایده‌ای داشته باشد و تصور می‌كرد همۀ افرادی كه با ایشان برخورد داشتند همه باید از امثال خودش یا بالاتر باشند، كه حداقل این مطالب حیف نشود، این ساعات تلف نشود، این عمری كه برای این قضیه گذاشته می‌شود در جای خودش قرار بگیرد و یك اثر منطقی بر این صحبت‌ها و جلسات باشد.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

15
  • چون من می‌دانستم مورد نظرش چه شخصی است به ایشان رو كردم و گفتم که به‌نظر شما از بین همۀ افراد بهترین فردی را كه ایشان می‌توانند برای مجالستشان با او جهت منطقی‌تری پیدا كنند، كیست؟ او گفت که به نظر من فلان شخص است و آن شخص هم از دنیا رفته بود. گفتم که بسیار خوب، اتفاقاً این فرد از زمره افرادی است كه من در ارتباط نزدیك با او بوده‌ام و ایشان با او این مطالب و مسائل را گفتند و این تغییرات و خصوصیات پیدا شد، امّا سر بزنگاه كه باید این شخص در این مسئلۀ مهم و در این قضیۀ حیاتی و حیاتی‌ترین مطلب، از ایشان استشاره كند و با ایشان مشورت كند و از ایشان دستور بگیرد، خودسرانه اقدام كرده و قطعاً مورد رضایت ایشان هم نبوده است، چون من در جریان آن هستم.

  • بعد گفتم که بسیار خوب، حالا بنده حق دارم بگویم تمام اوقاتی كه پدرم با ایشان گذارنده، آن چند سال همه هدر رفته و هیچ منطقی نداشته است یا نه؟! [و حرف بنده به آن فرد این است که] جناب بزرگوار! اگر قرار بر این است شما كه این‌همه به مقام و موقعیت فلان شخص اعتقاد و ایمان داری چطور در ‌چنین مطلب حیاتی و مسئلۀ مهم، مطلب را رها كردی و به‌دنبال خود می‌روی و امور را فقط به‌نحو اشاره و نقل قولِ به ایشان می‌گذرانید بدون اینكه راجع به این مسائل اجازه بگیرید؟! كه باید اجازه هم گرفت و مسئله، مسئله‌ای نیست كه كسی بخواهد سرخود انجام بدهد! مسئلۀ حیاتی‌ است، مسئلۀ سعادت و شقاوت است، مسئلۀ فلاح و رستگاری است و مسئلۀ دنیا و آخرت است! قضیه رفتن اینجا یا رفتن آنجا نیست. مسئله، مسئله‌ای مهم است.

  • خلاصه به او گفتم که شما از دیدگاه خودتان تصور می‌كنید كه یك عارف و ولیّ الهی فقط باید با قشر خاصی تماس داشته باشد، درحالی‌كه او تنها به این جهت نگاه نمی‌كند و به خصوصیات و حالاتی كه در نفوس می‌گذرد توجه می‌كند و این نكته از دیدگاه ما مخفی است! با یك فرد گرم می‌گیرد و ما می‌گوییم که چرا گرم گرفتی؟! با یك فرد سرد برخورد می‌كند و ما می‌گوییم که این لیاقت حرارت و گرمی بیشتری را در مصاحبت و معاشرت دارد! مسئله به این شكل است.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

16
  • خودداری از بیان علم به جهت برتر ماندن، از مصادیق فخرفروشی

  • علم برای انسان فخر می‌آورد و انسان باید با این مسئله جداً مبارزه كند و با ملاكاتی كه قبلاً عرض شده است، نگذارد نفس او تحت تأثیر القائات اطرافیان و حتی القائات نفس خودش قرار بگیرد. موقعیت خود را در نظر بگیرد و حالت خود را در ارتباط با مسائل در نظر بگیرد و علم را از ناحیۀ پروردگار بداند. خدا این را می‌خواست که علم عنایت كرده است و اگر نمی‌خواست نمی‌كرد!

  • پس او در افاضۀ به دیگران امساك نكند و نگوید که این مقدار را برای خود بردارم و نگه دارم و همۀ مطلب را نگویم! الآن در خیلی از مراكز این ‌نحو است، اگر استادی بخواهد به شاگردانی درس بدهد مقداری از مسائلی را كه خودش با تجربه به‌دست آورده یااینكه این مطلب را از بعضی از مداركی كه در دست نیست به‌دست آورده است، به شاگرد القاء نمی‌كند و برای خودش نگه می‌دارد که آن رتبۀ بالاتر را در بین جامعه، دانشگاه، مدارس، شاگردان، تلامذه و افراد برای خودش نگه دارد تا آنها نگویند که همه چیز را داده است! به عبارت دیگر فوت كوزه‌گری را برای خودش نگه می‌دارد و آن را نمی‌گوید تا همیشه افراد نسبت به او محتاج باشند! این همین فخر و بطلان است!

  • یكی از دوستان ما در زمان سابق برای مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نقل می‌كرد:

  • من وقتی در بیمارستان به شاگردان خودم فلان مطلب را تعلیم می‌دهم و به اصرار از آنها می‌خواهم كه بیایند و تماشا كنند و درست به همان كیفیتی كه من كار انجام می‌دهم آنها هم انجام بدهند تا به آن بالاترین مِتُد دست یابند، اینها انجام نمی‌دهند! من اصرار می‌کنم و اینها كوتاهی می‌كنند!

  • و خیلی از این مسئله ناراحت بود و می‌گفت که ما وقتی در خارج، در آمریكا بودیم، وقتی كه بالاسر مریض می‌رفتیم استاد برای ما مطالب را تشریح می‌كرد و خودمان را به هر زحمتی می‌رساندیم تااینكه آن‌طوری‌که او كار را انجام می‌دهد، ما هم آن‌طور یاد بگیریم. یعنی این ‌و آن را كنار می‌زدیم تااینكه بالاسر او قرار بگیریم و بتوانیم ببینیم که چطور انجام می‌دهد! آن‌وقت من التماس می‌کنم و می‌بینم که این صحبت‌های من چندان تأثیری برای این اطرافیان ندارد!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

17
  • مطلبی فراتر از تواضع: هم علم و هم بیان علم خود را از خدا دیدن

  • وقتی‌ که مجلس خلوت شد، مرحوم آقا رو كردند به من و گفتند: «این حالتی که این فرد دارد همان حالتی است كه انسان از یك سالك توقع دارد.» ببینید! این است! یعنی حالتی كه هیچ چیزی را برای خود نمی‌خواهد و نمی‌خواهد چیزی را كم بگذارد و آن رتبۀ بالاتر را همیشه برای خود نگه دارد، که آن حالت، حالت زشت، ناپسند و نامناسبی است. خدا به تو داده تو هم به بقیه بده. این تجربه را چه كسی به تو داده است؟! خدا به تو داده است، پس همین را به بقیه بده. چه چیزی از تو کم می‌آید؟! لذا یك رجل الهی همیشه در اعطاء علم به دیگران، نفس آن اعطاء را هم از او می‌‌بیند و این مطلبی بالاتر از تواضع است.

  • آیا می‌شود مطلبی را که خود اهل آن نیستیم به دیگران القاء کنیم؟

  • دیده شده است که بعضی از دوستان می‌گویند که آقا ما كه بالای منبر می‌رویم و برای مردم صحبت می‌كنیم، می‌بینیم خودمان كه اهل نیستیم پس برای چه این حرف‌ها را بزنیم؟! پس دیگر نگوییم!

  • حالا راجع به خود من بگویم که مگر ما این حرف‌هایی را كه می‌زنیم خودمان عمل می‌كنیم؟ اول ما تكلیف خودمان را روشن كنیم! عرض من به آنها این بود و این است که نه، این‌طور نیست، شاید بسیاری از شما نسبت به این مسائل ـ شاید كه نه‌خیر، می‌توانم بگویم بالأكید یا قطعاً ـ اهتمام بیشتر با عِرق و با حرارت بیشتر و متابعت بیشتر در مبانی و مسائل بزرگان و اولیاء الهی دارید، این مطلب را قطعاً بنده می‌دانم و اینجا هم تواضع نمی‌کنم، شاید رفقا بدانند كه ما خیلی هم اهل تواضع نیستیم. نه، تواضعی نمی‌كنیم و قطعاً می‌دانم.

  • امّا صحبت در این است که این مقدار را می‌توانیم به خودمان بپذیرانیم كه اگر مطلبی هست و این مطلب حق است، چرا گفته نشود؟! اگر قرار است كه چند نفر بشنوند و عمل كنند، چرا نگوییم؟!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

18
  • حلّ مسئله در اینجا چطور می‌شود؟ اعطاء مسئله هم نباید از ناحیۀ خود باشد. در اینكه خداوند این علم را قرار داده است شكی نیست، این تجربه را قرار داده، این مطلب را در ذهن قرار داده است؛ حالا به هر علتی و به هر واسطه‌ای، چه از كتاب، چه از كلام بزرگان، چه از شنیدن، چه از دریافت و یا اینكه انسان خودش ادراك بكند، بالأخره این مطلب كه آمده است چرا در آن مواردی كه زمینه و ظرف برای پذیرش و تقبّل مطلب، مستعد است ـ البته نه‌اینكه انسان هر حرفی را در هر جایی هم بزند، هر سخن جایی و هر نكته مكانی دارد! ـ انسان این مطلب را از خود بداند تا اینكه خود را سرزنش كند که من كه اهلْ نیستم چرا بگویم؟! این از جایی آمده است، پس این را هم به بقیه القاء كن! از او بدان، واقعیت هم همین است!

  • بخواهیم یا نخواهیم از اوست. چه بخواهیم و چه نخواهیم و چه قبول داشته باشیم یا قبول نداشته باشیم، مطلب از اوست! ولی ما در مقام نفس و در مقام اثبات هم این مطلب را از او بدانیم. هم تجربه را او داده و هم مطلب را او داده و هم القاء آن از ناحیۀ اوست؛ یعنی القاء این مطلب و بیان این مطلب و اعطائش هم طبعاً باید از ناحیۀ پروردگار باشد و این مسئله، مسئلۀ حق و مسئلۀ درست است.

  • نتیجۀ تحصیل علم بدون تزکیه، تلقّی علوم از جانب خود نه خداوند

  • حکایتی در این زمینه

  • امّا وقتی كه انسان در مقام تربیت و تزكیه قرار نگرفته است، وقتی که این درس‌ها را می‌خواند و این علومی كه از ناحیۀ پروردگار آمده است فرا می‌گیرد، می‌بینید و احساس می‌كند که بدون توجه به این نكته و بدون تزكیه و تهذیب، نفس او در یك مرتبۀ جدا حركت می‌كند و فاصله می‌گیرد، به‌نحو اینكه چه بخواهد یا چه نخواهد این یافته‌ها را زحمات و كوشش‌های خود تلقی می‌كند و حساب خود را از بقیه جدا می‌كند!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

19
  • یكی از بزرگان نجف، از شاگردان مرحوم نائینی و از اقدم تلامذۀ ایشان بود که الآن همۀ مطالب و كتاب‌هایش مورد استفاده است. ایشان وقتی‌ كه می‌‌بیند مرحوم نائینی به شاگرد بعد از خودشان كه مرحوم آقای خویی ـ رحمة الله‌ علیه ـ بودند اجازۀ تقریر و نشر تقریرات درسشان را می‌دهند، به او برمی‌خورد! می‌گوید که عجب! من در چنان رتبه‌ای بودم که به من اجازه داده‌اند، اما حالا این كه رتبه‌اش پایین‌تر است، دیگر نباید به او اجازه داده شود! اجازۀ نشر مطلب و اجازۀ نشر مباحثی كه در درس فرا گرفته شده، اختصاص به من دارد! و به این خاطر با مرحوم نائینی قهر می‌كند و به کوفه می‌رود و زندگی می‌كند تااینكه ایشان از دنیا می‌رود و بعد به نجف می‌آید!

  • نامۀ مرحوم علامۀ طهرانی به مرحوم آیت الله خمینی در سنۀ چهل و دو

  • حالا فهمیدید كه چرا مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در آن نامه‌ای كه برای مرحوم آقای خمینی در همان سنۀ چهل و دو نوشته بودند، ‌فرمودند که آقا شما باید ببینید تكلیف الهی چه اقتضا می‌كند و براساس آن تكلیف حركت كنید و به‌دنبال این نباشید كه افراد شما را تأیید و متابعت كنند و چشمتان به افرادی باشد كه اینها یكی، دوتا، سه‌تا، ده‌تا، صدتا هستند و به‌دنبال ما می‌آیند و راه ما را می‌گیرند!

  • زیرا آنهایی كه با هزار خون دل، هزار زحمت و هزار كوشش به این دروس و مطالب پرداختند و بدون تهذیب و تزكیه این علوم را فرا گرفته‌اند، آیا اینها فرا گرفته‌اند برای اینكه رقبه و گردن خود را تسلیم افراد دیگر كنند كه به آنها امرونهی كنند؟! یا اینكه نه، خودشان بخواهند برای خودشان صاحب مرام و مسلك و دم و دستگاهی باشند؟! شما نباید توقع داشته باشید! راه خودتان را بروید، بسم‌الله! بگویید که راه ما این است، هر كسی آمد آمد و هر كسی نیامد، خودش می‌داند! باید بر این اساس حركت كرد.1

    1. اسرار ملکوت، ج 2، ص 45.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

20
  • امّا اگر ما بخواهیم توقّع خود را برای حمایت از طرف آنها قرار بدهیم، ممكن است برای انسان مواردی خلاف توقّع اتّفاق بیفتد! چرا؟ چون او هم چنین حالی دارد و می‌گوید که چه فرقی بین من و او است؟! چرا من از او اطاعت كنم؟! او از من اطاعت كند! چه فرقی بین من و فرد دیگر وجود دارد؟! چرا من در تحت اطاعت و امر و نهی فرد دیگری قرار بگیرم؟! در اینجا عَلَم مخالفت بلند می‌كند. چطور اینكه ایشان شمّه‌ای و مختصری از این مطلب را در كتاب وظیفه فرد مسلمان آورده‌اند.

  • عبارت ایشان در آنجا این بود که ما در این مسیری كه حركت می‌كردیم، با موانعی برخورد می‌كردیم؛ از همین افراد و آقایان كه كمر ما را می‌شكستند و خرد می‌كردند و نفَس ما را می‌بریدند و خستگی را بر ما می‌گذاشتند! یعنی وقتی بنا بر این است كه این برنامه انجام شود، یك‌مرتبه از جایی مخالفت می‌شد! چرا مخالفت؟! آقا همه این کار را كرده‌اند چرا شما نمی‌كنید؟!

  • یك وقت شما به اصل قضیه اعتراض دارید، بیایید و بحث كنید که آقا این حركت خلاف است، این مسلك خلاف است و این اقدام الآن خلاف است. یك وقت نه، شما نمی‌توانید جواب بدهید امّا صحبت در این است كه اگر من بخواهم این کار را انجام بدهم، موقعیت اجتماعی من زیر سؤال می‌رود! اینجا است كه درمقابل‌ این حركت، مانع و سدّ ایجاد می‌كند و نمی‌‌گذارد این حركت ادامه و استمرار پیدا كند.

  • این كسی كه الآن قهر می‌كند و می‌رود و تا زمانی كه مرحوم نائینی در قید حیات هستند نمی‌آید و بعد از فوت استاد به نجف می‌آید و شروع به درس دادن می‌كند، درسش چطور است؟ خیلی عالی است و واقعاً هم رتبه‌اش رتبۀ بالایی است. تقریرات، تقریر مطلب و بیان مطالب هم بسیار خوب است. مباحث خیلی خوب تقریر می‌شود، حوزه خیلی خوب رشد پیدا می‌كند و صیت و شهرت او فراگیر می‌شود، امّا در باطن چه می‌گذرد؟! باطن چه خبر است؟! باطن همین است! چون تقریرات یك نفر دیگر را اجازه داده و امضاء كرده است با استاد خود قهر می‌کند!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

21
  • شما تقریرات دارید بسیار خوب، یك شخص دیگر هم می‌خواهد تقریرات بدهد، نفر سوم هم می‌خواهد بیاید، نفر صدم هم می‌خواهد بیاید و افراد آنها را می‌خوانند و هر كدام كه بهتر است، آن مورد توجه قرار می‌گیرد، اینكه اشكالی ندارد. اما می‌گوید که نه، فقط باید تقریرات من باشد! آن‌وقت با ولی‌نعمت و استاد خود این‌گونه برخورد می‌كند! این نتیجۀ هفتاد سال درس خواندن است! درس ایراد ندارد اماّ وقتی كه این درس همراه با آن تزكیه نباشد فایده‌ای ندارد.

  • ذکری از حرّیت مرحوم قاضی ـ‌‌ رضوان الله علیه ـ

  • ولی مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ چه می‌فرمایند؟! مرحوم قاضی سر جایشان نشسته‌اند و مثلاً به ایشان می‌گفتند که آقا فلان شخص درسش این‌طور است، ایشان می‌فرمودند: «پای درس او بروید و استفاده كنید!» نزد مرحوم قاضی می‌آمدند و می‌گفتند که آقا اجازه می‌دهید ما در درس آقا سید ابوالحسن اصفهانی شركت كنیم؟ ایشان می‌فرمودند: «بله شركت كنید! چرا نكنید؟!» با اینكه خود ایشان ‌هم درس می‌دادند.

  • مرحوم قاضی از اول اساتید درس متعارف و متداول در نجف بودند، شاگردان ایشان فقط شاگرد ایشان که نبودند، شاگردان ایشان در همۀ درس‌ها می‌رفتند، مِن‌جمله در درس ایشان هم شرکت می‌کردند. این‌طور نبوده كه فقط به درس ایشان بیایند. ایشان می‌گفتند که درس‌ها را بروید و اینجا هم بیایید، از هركسی یك استفاده‌ای برمی‌آید، مقایسه كنید و هر كدام كه به‌نظر بهتر است به همان عمل كنید. این می‌شود مكتب حق.

  • آیا یك بار از مرحوم قاضی دیده شد كه ایشان بگویند: آقا درس كس دیگری نرو؟! چون او با من مخالف است به درسش نرو! نه، چون ایشان علم را از خدا می‌‌بیند. وقتی كه علم را از خدا ببیند، خدا ممكن است این علم را در یك نفر دیگر قرار داده باشد و فلان شخص یك استفاده‌ای ببرد و او یك استفاده‌ای برساند. برای او، آن شخص بهتر باشد، چرا منع كند؟! ببینید که چقدر مسئله راحت و سبك می‌شود و به آن حالت طبیعی و واقعی خودش برمی‌گردد.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

22
  • منّت گذاشتن خداوند برای هدایت مؤمنین، به‌خاطر قابل نبودن آنان

  • در راستای همین مطلب، مسئلۀ هدایت و دستگیری است. در آیۀ شریفه داریم که خداوند می‌فرماید:

  • ﴿لَقَدۡ مَنَّ ٱللَهُ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ بَعَثَ فِيهِمۡ رَسُولٗا مِّنۡ أَنفُسِهِمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمۡ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ﴾1

  • ما منّت گذاشتیم بر اهتداء و هدایت.

  • نتیجۀ صحبت‌های گذشته در این مسئله اگر خداوند توفیق بدهد در این مطلب آخر كه مقصد و مقصود ما از طرح این مطلب امام علیه‌السّلام این نكته اخیر است كه این مطلب را عرض بكنیم و إن‌شاءالله مطلب‌ دیگر برای جلسه آینده.

  • این آیه راجع به هدایتی كه افراد پیدا می‌كنند، است. بالاتر از مسئلۀ علم، مسئلۀ هدایت است و به عبارت دیگر مسئلۀ سلوك است. دیگر خداوند خیلی صریح و خیلی روشن می‌فرماید:

  • «ما بر افراد منّت گذاشتیم كه فردی را از میان آنها برانگیختیم تااینكه به آنها تعلیم كتاب كند و حكمت بیاموزد. (یعنی آنها را به آن علوم الهی و مایِز بین حق و باطل آگاه كند) و همین‌طور آنها را به تزكیه و تهذیب برساند.»

  • و در غیر این‌صورت ﴿وَإِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ﴾.2 ما این منّت را گذاشتیم و صرف‌نظر از این قضیه، قطعاً همۀ افراد در ضلالت و گمراهی بودند.

  • پس خداوند متعال مسئلۀ هدایت و دستگیری را به خود نسبت می‌دهد، آن‌هم با عنوان منّت! خداوند منّت می‌‌گذارد! چرا منّت می‌‌گذارد؟! چون ما قابل نیستیم. ما چه طلبی از خدا داشتیم تااینكه درمقابل آن، خداوند پیغمبرش را بفرستد؟! خداوند برای ما كاغذ نوشته بود؟!

  • راه فقط عمل به دستورات بزرگان است نه توقّع حصول نتیجه

  • یكی از رفقا چندی قبل ـ یكی دو هفته قبل ـ می‌گفت که در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ ما دائماً سراغ ایشان می‌رفتیم و می‌گفتیم که آقا چرا آن‌طور نشدیم؟ چرا این‌طور نشدیم؟ چرا حالمان این‌طور نشده است؟ و ایشان ‌هم بالأخره با ما مماشات می‌كردند.

    1. سوره آل عمران (3) آیه 164. اسرارملکوت، ج 3، ص 150:
      «به تحقیق و حقاً که خداند بر مؤمنین منت نهاد و پیامبری از میانشان برانگیخت که آیات خود را بر آنان بخواند و آنها را پاک و تزکیه نماید و کتاب و حکمت بیاموزد درحالی‌که آنها در گمراهی و ضلالت آشکار قرار داشتند.»
    2. سوره جمعه (62) آیه 2. انوارملکوت، ج 2، ص 36:
      «به تحقیق كه قبل از آمدن این پیغمبر، آنها در گمراهى آشكارى فرو رفته بودند.»

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

23
  • یك روز به ما گفتند: «مگر خدا به شما كاغذ داده است؟!» گفتم: نه. ایشان گفتند که بروید دنبال كارتان! یعنی چه که این‌طور نشدیم، آن‌طور نشدیم؟! ترتیب و برنامه‌ای به شما داده‌اند، مطالبی داده‌اند، بگیر و برو عمل كن، تمام شد و رفت! می‌گوید که چرا آن‌طور نشدیم؟! چرا نباید در مقابلش به جایی برسیم؟! و چرا خدا پاسخگو نیست؟!

  • خدا منّت گذاشته و توسط اولیاء الهی آن مطالبی را كه برای رشد و تكامل ما وجود دارد، قرار داده است؛ هم در کتبشان، هم در مطالبشان، هم در سخنانشان و هم در تجربۀ‌شان، انسان باید بگیرد و عمل كند، همین.

  • بله، وقتی انسان مشکل دارد و نمی‌داند مشکلش كجاست، ممكن است با افراد مشورت و صحبت كند و آنها بگویند که آقا شما فلان مشکل را داری، امّا اینكه ما بخواهیم هر كاری را انجام بدهیم و بعد توقع این را داشته باشیم كه ملائكه و حضرت جبرائیل امین بیایند و برای ما طاق نصرتی راه بیندازند، نه، چنین خبرهایی هم نیست! مطالب و دستورات داده شده، آنها را باید گرفت و عمل كرد.

  • آشنایی با مکتب عرفان حقیقی، از مصادیق منّت الهی

  • واقعاً عرض می‌کنم که این مسئله، مسئله‌ای جدی است. آیا این منّت الهی بر ما است یا نیست؟! مگر این مكاتبی كه الآن درقبال مكتب عرفان وجود دارد و عرفان غیرواقعی را مطرح و افراد را جذب می‌كنند، اینها وجود ندارند؟! مگر اینها نیستند؟! امّا ارائۀ آن مكتب واقع كه از آن لُبّ و سِرّ حقیقت مسائل را گرفته است و بی‌پروا و غیرممسكانه و غیربخیلانه مطالب را در اختیار قرار داده است، این جای منّت ندارد؟! نه‌تنها نسبت به مردم، حتی نسبت به رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هم مسئله همین‌طور است. مگر در آیۀ شریفه نمی‌فرماید:

  • ﴿فَبِمَا رَحۡمَةٖ مِّنَ ٱللَهِ لِنتَ لَهُمۡ وَلَوۡ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلۡقَلۡبِ لَٱنفَضُّواْ مِنۡ حَوۡلِكَ﴾؛1 «به فضل الهی، این حالت سِعه و حالت رحمت و عطوفت در تو پیدا شد و اگر مطلب این‌طور نبود، افراد به دور تو جمع نمی‌شدند و دور تو را فرا نمی‌گرفتند.»

    1. . سوره آل عمران (3) آیه 159؛ امام شناسی، ج 9،‌ ص 229:
      «و اگر تو سخت‌رفتار و سنگین‌دل باشى، از اطراف تو پاشیده مى‌شوند و متفرّق مى‌گردند، بنابراین از گناهانشان بگذر و براى آنان مغفرت طلب كن و در امور با آنها مشورت كن!»

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

24
  • تفسیر آیات سورۀ ضحی دربارۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

  • مگر در آیۀ دیگر نداریم:

  • ﴿أَلَمۡ يَجِدۡكَ يَتِيمٗا فَ‍َٔاوَىٰ * وَ وَجَدَكَ ضَآلّٗا فَهَدَىٰ * وَ وَجَدَكَ عَآئِلٗا فَأَغۡنَىٰ﴾1؛ «ای رسول ما، ما تو را یتیم یافتیم و تو را در تحت حفظ و حراست خودمان قرار دادیم.»

  • عبدالله پدر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم شش ماه قبل از اینكه رسول خدا به دنیا بیاید یا سه ماه قبل از ولادت رسول خدا از دنیا می‌رود. مادر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در دوران طفولیت پیامبر از دنیا می‌رود. یعنی طبق علل و اسباب سماوی و تكوینی از دنیا می‌روند، چطور اینكه خیلی از پدرها قبل از اینكه فرزندشان را ببینند از دنیا می‌روند، یكی از آنها‌ هم پدر پیغمبر بود، مسئله در اینجا هیچ امتیاز و خصوصیتی ندارد. مگر خیلی از مادرها در حال زایمان از دنیا نمی‌روند؟! این‌همه هستند، یكی از آنها هم مادر پیغمبر، مادر رسول خدا است كه چند سال هم بود.

  • دختر یزدجرد و مادر امام زین‌العابدین حضرت سجاد علیه‌السّلام در همان زایمان از دنیا رفت، زن امام علیه‌السّلام هم بود.2 حضرت نمی‌توانست او را زنده نگه دارد؟! یعنی حضرت سجاد مادرش را ندید! این یک‌سری علل و عوامل تكوینی و تقدیر الهی است که یكی زنده بماند و یكی فوت كند و یكی مدت بیشتری بماند و یكی كمتر بماند، یكی از آنها هم پیغمبر است.

  • آیا الآن پیغمبر می‌تواند به خدا بگوید که خدایا! چرا پدر من قبل از من فوت كرد؟! خدا می‌گوید که روزی هزارتا مثل تو پدرهایشان فوت می‌كند، قرار نیست كه ما شما را تافتۀ جدابافته از آسمان بر زمین نازل كنیم! اگر بگوید که چرا باید مادر من در دوران طفولیت بمیرد؟ خدا می‌گوید که خیلی‌ها در همان زایمان از دنیا می‌روند، مادر تو كه حالا چند سال هم زنده بود و بعد از دنیا رفت! خیلی مسئلۀ طبیعی است.

    1. . سوره ضحیٰ (93) آیات 6 ـ 8.
    2. اثبات الوصیة، ص 170.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

25
  • من به این صراحت و رُك و با تصریح می‌گویم تا اهمیت مطلب برای دوستان روشن شود كه آن حقیقت توحید شوخی‌بردار نیست و تعارف سرش نمی‌شود. عرفان، با كسی تعارف ندارد و در نزد الهی همۀ افراد از نقطه‌نظر انتساب به حق در یك رتبه و مثل دانه‌های شانه‌ای قرار دارند. حالا خود افراد دارای مراتبی هستند، برای خودشان است اما مسئله برای خدا یكی است.

  • چگونگی خطاب خداوند به پیامبر اکرم با عنوان ضالّ و گمراه

  • خدا صریحاً حق پیغمبر را كف دست او می‌‌گذارد: ﴿أَلَمۡ يَجِدۡكَ يَتِيمٗا فَ‍َٔاوَىٰ﴾؛ غیر از ما چه شخصی تو را در یُتم و در حال یتیم بودن سرپرستی كرد؟ پدرت از دنیا رفت و مادرت این‌طور بود و برایت دایه گرفتیم. دیگر از این بالاتر؟! دایه‌ای كه شیر نمی‌آمد وقتی كه تو را در بغل خودش گرفت، شیر آمد! بفرما این‌ هم یكی از نشانه‌های ما!

  • آیا ما افراد را نسبت به تو محبّ نكردیم؟! ما افراد را دور تو جمع نكردیم؟! ما قلوب و نفوس افراد را متوجه تو نكردیم؟! متوجه تو كردیم یا نكردیم؟! چه كسی این کار را كرد؟! ﴿وَ وَجَدَكَ ضَآلّٗا فَهَدَىٰ﴾؛ این خیلی عجیب است! «و تو گمراه بودی و ما تو را هدایت كردیم!» ـ البته همۀ دوستان مقداری آشنایی دارند، یا افراد دیگری که اینجا هستند [آشنا به این مطلب هستند] ـ خدا به پیغمبر می‌گوید: «تو گمراه بودی!» بله، ما پیغمبر را بعد از جهت و حیثیّت و شأن پیغمبری ایشان نگاه می‌كنیم و می‌گوییم که چطور خدا به پیغمبر می‌گوید که تو گمراه بودی؟! چطور می‌شود خدا به پیغمبر بگوید که تو گمراه بودی و ما هدایت ‌كردیم؟! چطور می‌شود؟!

  • از مشكل‌ترین مسائل عرفان نظری، ربط مقام واحدیّت پیامبر با عالم مادّه

  • ولی ما نباید غافل باشیم از اینكه رسول خدا رسالتش را از كجا آورد؟ آیا خودش به‌دست آورد؟! آیا به او ارث رسید؟! یااینكه این رسالت و مقام پیغمبری و مقام‌ ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَى﴾1 اول تجلی در عالم خلقت و مظهریت اسم واحدیت و نزول از مرتبۀ احدیت از خداست؟!

    1. سوره نجم (53) آیات 8 و 9: ﴿ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ * فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾. تفسیر آیۀ نور، ص 56:
      «و پس از آن نزدیك‌تر شد و خود را به حضرت ربّ العزّة درآویخت. و در نزدیك‌ترین مقام متصوّر كه به قدر دو نیمه وَتَر كمان تا سر كمان (دو ذراع) بلكه نزدیك‌تر از آن بود، واقع گشت.»

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

26
  • و ادراك این مسئله‌ حتی مشكل است كه چطور نفسی می‌تواند مقام واحدیت پروردگار را پیدا كند در عین اینكه عنایت به جنبۀ مادی دارد و عنایت و تعلق به جنبۀ دنیایی دارد؟! چطور می‌تواند با جنبۀ واحدیت كه تجرد محض و اول تجلی اعظم الهی است، توافق پیدا كند؟! یكی از مشكل‌ترین مسائل و مبانی عرفان نظری همین مسئله است.

  • ای پیغمبر، این خصوصیات را با خودت به این دنیا آوردی و از مادرت به تو منتقل شد یااینكه ما اینها را به تو دادیم؟! این مقام و رتبه از ما است و یا از خودت است؟! تمام شد و رفت، دو دوتا، چهارتا. پیغمبر نمی‌تواند بگوید که از خودم بوده است!

  • اینجاست كه در این آیه خداوند رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را با سایر افراد در یك رتبه قرار می‌دهد! ﴿لَقَدۡ مَنَّ ٱللَهُ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ﴾1 و «لَقَد مَنَّ اللهُ علی رَسولِنا»؛ ما هم بر مؤمنین منّت گذاشتیم كه پیغمبر را فرستادیم و هم بر رسولمان منّت گذاشتیم كه‌ ﴿وَ وَجَدَكَ ضَآلّٗا فَهَدَىٰ﴾؛ گمراه بود و با منّت و عنایت ما هدایت پیدا كرد. چرا؟! چون هدایت فقط اختصاص به خدا دارد. پیغمبر به‌اندازۀ یك سرسوزن، حتی به‌اندازۀ یك سلول بدنش نمی‌تواند بگوید این را که من به‌دست آورده‌ام از خودم به‌دست آورده‌ام و به خدا مربوط نیست؛ نمی‌تواند بگوید! به‌قول‌ معروف به‌اندازۀ یك اپسیلون ـ كمترین ذره‌ای كه می‌شود تصور كرد ـ نمی‌تواند بگوید که من این را از خودم آورده‌ام! همان‌جا که بگوید از خودم آورده‌ام، یك‌دفعه می‌گویند که بسم الله! از خودت آورده‌ای؟! بفرما. چنان این «از خودت آورده‌ای» را نشانت بدهیم كه یاد دوران كذا بیفتی!

  • انقطاع وحى‌ از رسول خدا به مدّت چهل‌ روز

  • پیغمبر یك حرف زد! ببینید! آن شخص نزد حضرت آمده بود و حضرت فرمودند: «فردا جوابت را می‌دهم»؛ یعنی جبرائیل می‌آید و مطلب را با او مطرح می‌کنم و او جوابش را می‌دهد و من هم جواب می‌دهم.

    1. . سوره آل عمران (3) آیه 164:‌
      ﴿لَقَدۡ مَنَّ ٱللَهُ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ إِذۡ بَعَثَ فِيهِمۡ رَسُولٗا مِّنۡ أَنفُسِهِمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡهِمۡ ءَايَٰتِهِۦ وَ يُزَكِّيهِمۡ وَ يُعَلِّمُهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَ ٱلۡحِكۡمَةَ وَ إِن كَانُواْ مِن قَبۡلُ لَفِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٍ﴾. اسرار ملکوت، ج 3، ص 150:
      «به تحقیق و حقّاً كه خداوند بر مؤمنین منّت نهاد و پیامبرى از میانشان برانگیخت كه آیات خود را بر آنان بخواند و آنها را پاك و تزكیه نماید و كتاب و حكمت بیاموزد، در حالى‌كه آنها در گمراهى و ضلالت آشكار قرار داشتند.»

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

27
  • پیغمبر یك حرف زد و چهل روز جبرائیل مرخصی رفت و دیگر از آن بالا نیامد! فردا شد پس‌فردا، پس‌فردا شد، سه روز دیگر، هفته دیگر، پس جبرائیل كجاست؟! یک اربعین با ما قهر كرد! در این یك اربعین پیغمبر چه گفت؟ چه تحولاتی برایش پیدا شد؟ چه خصوصیاتی برایش پیدا شد؟ تصحیح كه شد، گفتند که حالا درست شدی! حالا بفرما برو پایین که مرخصی تمام شد و وحی دوباره شروع شد.

  • خدا با كسی شوخی ندارد! یعنی اگر شوخی كند، ما باید به خدا شك كنیم! اگر کار خدا حساب و كتاب نداشته باشد ما شك می‌كنیم. خدا، خدایی است كه با كسی شوخی ندارد. خدا، خدایی است كه همۀ بندگان برای او یكسان هستند. خدا، خدایی است كه هیچ مِیزی در آن توحید وجود ندارد، هیچ مِیزی در آنجا نیست!

  • منّت خداوند بر حضرت موسی و فرستادن او برای هدایت فرعون

  • نسبت به حضرت موسی و هارون در آیات شریفه می‌فرماید:‌

  • ﴿وَ لَقَدۡ مَنَنَّا عَلَىٰ مُوسَىٰ وَ هَٰرُونَ * وَ نَجَّيۡنَٰهُمَا وَ قَوۡمَهُمَا مِنَ ٱلۡكَرۡبِ ٱلۡعَظِيمِ * وَ نَصَرۡنَٰهُمۡ فَكَانُواْ هُمُ ٱلۡغَٰلِبِينَ * وَ ءَاتَيۡنَٰهُمَا ٱلۡكِتَٰبَ ٱلۡمُسۡتَبِينَ * وَ هَدَيۡنَٰهُمَا ٱلصِّرَٰطَ ٱلۡمُسۡتَقِيمَ﴾؛1 «ما بر موسی و هارون منّت گذاشتیم ... .»

  • ببینید! دائماً می‌گوید که ما منّت گذاشتیم! هارون و موسی این مقام را از كجا آورده‌اند؟! دریا را برای آنها هموار كردیم، عصا را برای آنها اژدها كردیم، فرعون را به زیر كشاندیم، ما چه كردیم و ما چه كردیم. ما بر موسی و هارون منّت گذاشتیم! اینها كسی نبودند و یك فرد معمولی بودند.

  • به او گفتند که چون دیروز زدی ترتیب یكی را دادی، دولتی‌ها دنبال تو می‌گردند تا تو را بگیرند، اگر بایستی تو را می‌گیرند و می‌كشند. او فرار كرد و به مدین رفت. ﴿فَخَرَجَ مِنۡهَا خَآئِفٗا يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ ٱلۡقَوۡمِ ٱلظَّٰلِمِينَ﴾.2 البته قبل از اینكه حضرت موسی علیه‌السّلام به رسالت برسد، در حال خوف و تَرقُّب و مواظبت فرار كرد. یعنی وقتی كه بیرون می‌آمد این‌ طرف و آن‌ طرف را نگاه می‌كرد كه كسی او را نبیند و خبر ندهد. این‌طوری از مصر بیرون آمد و به طرف مدین حركت كرد.

    1. سوره صافات (37) آیات 114 ـ 118.
      ترجمه: «و همانا ما بر موسى و هارون منت نهادیم * و آن دو و قوم آن دو را از اندوهى عظیم رهایى بخشیدیم * و نصرتشان دادیم در نتیجه آنان غالب آمدند. * و كتابى رازگشا به آن دو دادیم. * و آن دو را به صراط مستقیم راهنمایى نمودیم.» (محقق)
    2. سوره قصص (28) آیه 21.
      ترجمه: «موسى نگران از شهر خارج شد و گفت: پروردگارا مرا از شر مردم ستمگر نجات ده» (محقق)

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

28
  • او گفت: ﴿قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ ٱلۡقَوۡمِ ٱلظَّلِمِينَ﴾؛ «خدایا، من را از قوم ظالمین نجات بده!» ببینید که ما در آن‌وقت چه‌کار كردیم؟ منّت گذاشتیم و آنها را به رسالت مبعوث كردیم. بعد می‌گوییم که ﴿ٱذۡهَبَآ إِلَىٰ فِرۡعَوۡنَ إِنَّهُۥ طَغَىٰ﴾1‌ بروید، حالا كه ما منّت گذاشتیم و شما را به این مقام رساندیم، شما را لایق برای رسالت كردیم و لایق برای سربه‌سر گذاشتن با مردم كردیم، به سراغ فرعون‌ بروید که ﴿إِنَّهُۥ طَغَىٰ﴾ و او را هدایت كنید! او هم یكی مثل شماست و فرقی با شما ندارد! شیطان او را گول زده، ضعف‌ها و انانیت برایش جلوه كرده و خودش را عوضی گرفته است، بروید که ﴿لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى﴾2؛‌ «شاید او هم پند بگیرد و شاید او هم متوجه شود.»

  • وجود مراتب مختلف فرعونیّت در نفوس همۀ افراد

  • حالا واقعاً می‌گویم، خود ما یکی‌یکی فرعون نیستیم؟! آن بیچاره آمد و ادعای خدایی كرد و حالا ما خجالت می‌كشیم امّا در دل خود آن حالت را نداریم؟! آیا آن حالت خودیّت، انانیّت، خودمحوری، استجلاب نفوس و استعمار و استعباد دیگران در ما نیست؟! چرا هست! اما فرق می‌كند و مراتب و رتبه دارد. باید با توفیق الهی از خدا بخواهیم كه این برطرف شود امّا نه‌اینكه ما فقط به این [خواستن اکتفاء کنیم]، قرآن شوخی نمی‌كند! قرآن می‌گوید که هر کدام از شما در نفْستان یك فرعون هستید! او ادعای خدایی كرد و یكی هم ادعای پیغمبری می‌كند و شما هم ادعا می‌كنید! مگر عُمر ادعای خدایی نكرد؟! مگر عمر ادعای پیغمبری نكرد؟! مگر درمقابل رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نایستاد و علناً مخالفت نكرد؟! این یعنی چه؟! یعنی تو نمی‌فهمی و من می‌فهمم!

  • مگر بعد از زمان رسول خدا احكام الهی را عوض نكرد؟! به‌جای «حَیَّ عَلَی خیرِ العَمل» گفت که «الصّلاة ُخَیرٌ مِنَ النّوم!»3 یا احكام متعه را عوض كرد، عمرۀ تمتع را برداشت،4 نماز تراویح را كه به فرادی خوانده می‌شد ـ نماز شب‌های ماه رمضان که مستحب است ـ تبدیل به نماز جماعت كرد!5 درحالی‌كه خواندن نماز مستحبی به جماعت حرام است! همۀ اینها چه بود؟! همۀ اینها فرعونیّت بود! اینکه «من این‌طور تشخیص می‌دهم، الآن عظمت اسلام این را اقتضاء می‌كند! موقعیت اسلام این‌طور اقتضاء می‌كند! من احكام الهی را عوض می‌کنم!» واقعاً ما این‌طور نیستیم؟! یعنی ما نمی‌خواهیم افراد تنها به ما جذب شوند و مطالب را از ما بگیرند نه از كسی دیگر؟! هستیم یا نیستیم؟!

    1. سوره طه (20) آیه 43؛ مهر تابان، ‌ص 384:
      «اى موسى و هرون! بروید بسوى فرعون؛ چون او طغیان كرده است!»
    2. سوره طه (20) آیه 44؛ امام شناسى، ج ‌16-17، ص 511:
      «به امید آنكه فرعون متذكّر گردد یا بترسد.»
    3. رجوع شود به الموطّأ، ج 1، ص 72؛ الأحکام، یحیی بن الحسین، ج 1، ص 84.
    4. مسند أحمد، ج 1، ص 437. السنن الکبری، بیهقی، ج 7، ص 335:
      «عَن أبی‌نَضرَةَ‌، عَن جابِرٍ رَضیَ اللهُ عَنهُ قالَ‌: قُلتُ إنَّ ابنَ‌الزُّبَیرِ یَنهَى عَن المُتعَةِ‌، و إن ابنَ‌عَبّاسٍ یَأمُرُ بِها. قالَ‌: عَلَى یَدیَّ جَرَى الحَدیثُ‌. تَمَتَّعنا مَعَ رَسولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ‌، و مع أبی‌بَكرٍ رَضیَ اللهُ عَنهُ‌. فَلَمّا وُلّیَ عُمَرُ خَطَبَ النّاسَ فَقالَ‌: ”إنَّ رَسولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ هَذا الرَّسولُ‌، وَ إنَّ هَذا القُرآنَ هَذا القُرآنُ‌، وَ إنَّهُما كانَتا مُتعَتانِ عَلَى عَهدِ رَسولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ‌، وَ أنا أنهَى عَنهُما وَ أُعاقِبُ عَلَیهِما، إحداهُما مُتعَةُ النِّساءِ وَ لا أقدِرُ عَلَى رَجُلٍ تَزَوَّجَ امرَأةً إلَى أجَلٍ إلّا غَیَّبتُهُ بِالحِجارَةِ‌، وَ الأُخرَى مُتعَةُ الحَجِّ. افصِلوا حَجَّكُم مِن عُمرَتِكُم فَإنَّهُ أتَمُّ لِحَجِّكُم و أتم لِعُمرَتِكُم‌.“»
      ترجمه: «از ابی‌نضره از جابر رضی الله عنه گفت، گفتم: ابن زبیر نهی می‌کند از متعه و ابن‌عباس امر می‌کند به آن گفت: بر دست من است جریان حدیث. ما متمتع می شدیم و متعه می‌کردیم با رسول خدا صلی الله علیه وآله و با ابوبکر. پس چون عمر خلیفه شد مردم را خطاب کرد و گفت: ”به راستی که رسول خدا صلی الله علیه و آله این رسول است و به درستی که قرآن این قرآن است و به درستی که آن دو متعه بودند برعهده رسول خدا صلی الله علیه و آله و من از آن نهی می‌کنم و هر کس مرتکب شود مجازات می‌کنم، یکی از آن دو متعه و صیغه کردن زنان است و من دست پیدا نکنم بر مردی که متعه کرده با زنی مگر آنکه او را در زیر سنگ پنهان می‌کنم و دیگری متعه حج. حج خود را از عمرۀ خود جدا کنيد زيرا که جدا کردن آن دو از يکديگر موجب تمام‌تر شدن حج و تمام‌تر شدن عمرۀ شما خواهد شد.“» (محقق)
    5. رجوع شود به الموطأ، ج 1، ص 114؛ صحیح البخاری، ج 2، ص 252؛ مروّج الذهب، ج 2، ص 319.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

29
  • اگر منّت خداوند بر حضرت موسی نبود، او نیز یک فرعون شده بود!

  • ﴿وَ لَقَدۡ مَنَنَّا عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَٰرُونَ﴾؛ ما بر اینها منّت گذاشتیم، اینها و قومشان را نجات دادیم، ما به اینها كتاب آشكاركنندۀ حق از باطل را دادیم، و ما اینها را به راه راست هدایت كردیم و اگر هدایت نمی‌كردیم خود موسی یك فرعون شده بود! یك فرعون عین خود فرعون شده بود! هیچ هم شوخی ندارد!

  • مقام رسالت ایشان به‌ حال خودش محفوظ، مقام پیغمبری به حال خودش محفوظ و اگر ما ایشان را ببینیم دستش را هم می‌بوسیم و باید هم این کار را بكنیم، چون پیغمبر و رسول خدا است، ولی وقتی که به حضرت موسی در ارتباط با توحید نگاه می‌كنیم، باید یكسان ببینیم و وقتی که می‌خواهد سلسله مراتب پیدا بشود، باید تعظیم كنیم.

  • دیدگاه در ارتباط با فرد متفاوت است. وقتی نگاه به مراتب می‌كنیم، باید احترام گذاشت، تعظیم كرد، دست پدر و مادر را باید بوسید، انسان باید به بزرگ‌تر احترام بگذارد، باید تكریم كند، باید رعایت حال کوچک‌تر را بكند، باید آداب معاشرت را آن‌طور كه در اسلام است و رسول خدا و ائمه سلام‌الله علیهم أجمعین بیان كرده‌اند، به ‌آن ‌نحو باید انجام بدهد، همۀ اینها محفوظ است امّا وقتی قرار بر این است كه مطلب در مسئلۀ توحید اندازه‌گیری شود، می‌بینیم که آنجا همه‌‌ یكسان هستند. چرا؟! چون فقط در آنجا خدا هست و بس! در آنجا دیگر كسی نمی‌تواند عرض‌اندام كند ولو به‌اندازۀ یك سرسوزن.

  • تفاخر، بزرگ‌ترین خطر و آفت برای سالک راه خدا

  • اینجاست كه ما می‌بینیم برای افراد در ارتباط با مسئلۀ هدایت و سلوك شبهه پیدا می‌شود و خیال می‌كنند حالا كه خداوند به آنها نعمتی داده و لطفی كرده است، خود اینها محلی از اعراب دارند و خود اینها هم برای خودشان كسی هستند!

  • می‌گویند: «آقا ما به اینجا آمدیم! آقا ما فلان كار را انجام می‌دهیم! آقا ما به مطالب بزرگ عمل می‌كنیم! ما با سایر افراد تفاوت داریم!» این چطور می‌شود؟! قضیه به‌عکس می‌شود! اینكه عمل می‌كنی، چه كسی به تو توفیق داده است و تو عمل می‌كنی؟!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

30
  • در آیه می‌فرماید:

  • ﴿يَمُنُّونَ عَلَيۡكَ أَنۡ أَسۡلَمُواْ قُل لَّا تَمُنُّواْ عَلَيَّ إِسۡلَٰمَكُم بَلِ ٱللَهُ يَمُنُّ عَلَيۡكُمۡ أَنۡ هَدَىٰكُمۡ لِلۡإِيمَٰنِ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ﴾؛1 خدا بر اینها منّت گذاشته است كه آنها را به ایمان هدایت كرده است، ذهن را از توجه به یك طرف، به توجه به پیغمبر منعطف كرده است. چه كسی این کار را كرده است؟! خدا این کار را كرده است! اگر اینها در نفس خودشان صادق باشند و رعایت كنند و ببینند، چه می‌فهمند؟! همین را می‌فهمند!

  • اگر رسول خدا نمی‌آمد كه تو بر آن بت‌پرستی خودت باقی بودی. اگر رسول خدا نمی‌آمد و خدا تو را هدایت نمی‌كرد که تو هم مثل ابوسفیان بودی! تو هم مثل معاویه بودی! حالا بر خدا منّت می‌گذاری که اسلام آورده‌ام؟! ﴿يَمُنُّونَ عَلَيۡكَ أَنۡ أَسۡلَمُوا﴾ تو كه مثل او بودی! لذا می‌بینیم که آفت فخر و تفاخر، خطرناك‌ترین مطلبی است كه بزرگان نسبت به افرادی كه وارد مسائل عرفانی و سلوكی می‌شوند تأكید كرده‌اند.

  • سالک راه خدا باید همیشه خود را بدهکار خدا بداند

  • بارها مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند:

  • افرادی كه می‌آیند در ابتدا دارای حالاتی هستند، صفا و خلوص دارند و غیرمتوقعانه خود را نسبت به این مكتب و نسبت به این مرام بدهكار می‌بینند، امّا وقتی که چند سالی می‌گذرد، مسئله عوض می‌شود و انگار جایگاه و جای پایی برای‌ خود در این زمینه احساس می‌كنند و خودشان را شریك در این مطلب می‌بینند!

  • می‌گویند که الآن كه وضع اینجا این‌طور است و الآن كه این افراد اینجا جمع شده‌اند، اینها ما هستیم که اینجا جمع شده‌ایم! اگر ما نبودیم قضیه این‌طور نبود! اینكه فلان آقا در زمان سابق [دارای موقعیتی بود]، یا فلان شخص مثلاً این‌قدر شاگرد دارد و یا فلان‌كس این‌قدر چه دارد.

  • بنده خودم شاهد و ناظر بودم كه افرادی خدمت ایشان می‌رسیدند و به این عنوان كه چون ما از طرف ایشان در جایی انجام وظیفه می‌كنیم پس هر وقتی كه می‌‌خواهیم باید ایشان با ما ملاقات كنند! اگر ایشان می‌گفتند که نمی‌توانم ملاقات کنم، اصلاً وضعشان عوض می‌شد! زندگی‌شان عوض می‌شد! می‌گفتند: آقا ما را به آنجا فرستاده است و حالا كه آمدیم و می‌‌خواهیم مطالب را به او گزارش بدهیم، می‌گوید که وقت ملاقات ندارم؟! یعنی برای خود جایگاهی تصور می‌كردند!

    1. سوره حجرات (49) آیه 17.
      ترجمه: «بر تو منت مى‌نهند كه اسلام آوردند بگو اسلام خود را بر من منت ننهيد بلكه اين خدا است كه بر شما منت دارد كه به ايمان هدايتتان كرد اگر به راستى ايمان داشته باشيد» (محقق)

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

31
  • ببینید! مطلب قاطی شد، تا وقتی كه این خصوصیت نیامده بود و تا وقتی که این وضعیت نیامده بود خود را بدهكار احساس می‌كرد اما همین‌كه جایگاهی پیدا می‌كند، طلبكار و متوقع می‌شود! توقع نسبت به سرقفلی! ـ چه عرض كنم؟! چه بگویم؟! ما اینجا هم سرقفلی داریم! ـ توقع نسبت به اینكه ما هم در اینجا جایگاهی داریم، بالأخره ما هستیم كه دور ایشان را گرفته‌ایم و با ایشان حشر و نشر داریم! اینها مطالبی بود كه من با چشم خود می‌دیدم و خطرات را در همان موقع احساس می‌كردم و گاهی متذكر می‌شدم. درحالی‌كه هرچه بر این قضیه می‌گذرد، باید آن حالت بدهكارانه بالا برود؛ چون دائماً بیشتر اطلاع پیدا می‌كند، بیشتر نسبت به مواهب الهی خبر پیدا می‌كند و بیشتر نسبت به آن لطف‌هایی كه خدا به او می‌كند، اطلاع پیدا می‌كند پس باید توقعت پایین‌تر بیاید! ولی این مطلب، عكس می‌شود و لذا می‌بینیم که عكس می‌شد!

  • ابتلاء و امتحان اصحاب رسول الله با منّت‌گذاری آنها بر پیامبر اکرم

  • ﴿يَمُنُّونَ عَلَيۡكَ أَنۡ أَسۡلَمُوا﴾ همین است! منّت گذاشتن همین است: رسول خدا ما دور تو آمده‌ایم، این صف‌های جماعتی كه می‌بینی در مسجدالنّبی درست شده، از ما پر شده است! ملائكه كه نیامده‌اند! اینكه تو الآن حركت می‌كنی و این افراد پشت سرت راه می‌روند، اینها ما هستیم دیگر! الآن كه تو با آن كشور می‌جنگی، با آن قبیله می‌جنگی، این افرادی كه همراه با تو می‌آیند و می‌جنگند، این افراد از كجا آمده‌اند؟! همین ما هستیم! مگر نمی‌گفتند؟! درحالی‌كه مسئله نباید این‌طور باشد! مطلب باید به‌عکس باشد. آن‌وقت اینها چه كسانی بودند؟ اینها همان‌هایی بودند که [بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و حتی در زمان ایشان خود را به خوبی نشان دادند!]

  • تو بر سر پیغمبر منّت می‌گذاری؟! بسیار خوب، یك‌دفعه یك امتحان پیش می‌آید و رسول خدا از دنیا می‌رود و جناب ابی‌بكر برجای پیغمبر می‌نشیند! همان‌هایی كه منّت گذاشتند، همه سراغ ابوبكر آمدند! تمام شد! بفرما! آمدند سراغ تو و منّت می‌گذارند كه ما اسلام آوردیم!

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

32
  • آیا همین پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دیروز با آن حالت ضعف روی پلۀ اول منبر ننشست كه یكی از شانه‌هایش روی شانۀ امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بود و شانۀ چپ هم روی شانۀ فضل بن عباس بود و نمی‌توانست حركت كند و آثار سم آن‌چنان در بدن پیغمبر اثر گذاشته بود كه حضرت نمی‌توانست روی پای خودش بایستد؟! آمد و ابوبكر را كنار گذاشت و بعد هم خودش صحبت كرد و گفت: «إنی تارِكٌ فیكُمُ الثّقلَین»1 این حرف‌ها را نزد؟!

  • ولی یك امتحان پیش می‌آید [و حقیقت مسئله روشن می‌شود]! سر پیغمبر منت می‌گذاری؟! ما هم پیغمبر را از شما می‌گیریم و این حربه‌ای را كه نفس شما مسئله را برای شما خلط كرده است، این حربه را از دستتان می‌گیریم و شما را به آن انانیّت‌هایتان، به آن فرعونیّت‌ها و به آن زوایایی كه برای شما مخفی بوده است برمی‌گردانیم!

  • خیال می‌كردید كه حالا پشت سر پیغمبر نماز می‌خوانید، صف اول و دوم می‌ایستید و رسول خدا هست و آب وضوی پیغمبر را برای استشفاء به سر و صورتتان می‌كشید مطلب تمام شد؟! اینها همه تظاهر است، اینها همه كلك‌های شیطان است! همان آبی كه از صورت پیغمبر می‌ریزد، شیطان می‌گوید که این کار را بكن! بالاتر از این؟! او تعلیم می‌دهد که این کار را بكن! چرا؟! چون دلت به این خوش می‌شود و التذاذ نفسانی پیدا می‌كنی! آب وضوی پیغمبر مهم‌تر است یا كلامش كه می‌گوید دنبال علی برو؟! كدام مهم‌تر است؟! حالا فهمیدی گول خوردی؟ كدام مهم‌تر است؟!

  • تکرار فتنه‌ها و امتحانات مردمِ زمان پیامبر در همۀ ادوار

  • او با همین زبانش می‌گوید: «إنّی تارِكٌ فیكمُ الثِّقلَینِ» و دست علی را بالا برد و گفت که بعد از من این است، آن‌وقت تو آب وضوی پیغمبر را برمی‌داری؟! از هم دیگر سبقت می‌گیرید و او را كنار می‌زنید؟! مقداری به خود بیاییم، یعنی بفهمیم و حقیقت مسئله را ادراك كنیم. اینها همین‌ها بودند؛ اما کافی است که یك امتحان پیش بیاید و این‌طور می‌شود و یك قضیه پیش می‌آید و این‌طور می‌شود. خیال نكنید اینها برای زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است، همین الآن هم همین‌طور است! سابق هم همین‌طور بود!

    1. کمال الدین، ج 1، ص 234:
      «قالَ رسولُ الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: إنّى تارِكٌ فیكمُ الثّقلَینِ كتابَ اللهِ و عِترَتِى أهلَ بَیتِى فإنّهُما لَن یَفتَرِقا حَتّى یَرِدا علَىَّ الحوضَ.» امام شناسى، ج ‌1، ص 31:
      «من در میان شما دو چیز بزرگ و سنگین از خود به یادگار مى‌گذارم؛ یكى كتاب خدا و دیگرى عترت من، یعنى اهل بیت من هستند، و این دو هیچگاه از یكدیگر جدا نمى‌شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

33
  • عظمت مقام حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‌السلام در کلام بزرگان

  • یك روز مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به اتفاق یكی از دوستان و یكی دوتا از اخوان ما برای زیارت حضرت عبدالعظیم رفته بودند. بنده در این جریان نبودم، البته راجع به این قضیه مسائلی را از ایشان شنیده‌ام. ایشان هروقت از مشهد می‌آمدند به زیارت حضرت عبدالعظیم می‌رفتند.

  • خیر دنیا و آخرت، در گروی ارتباط با مشاهد مشرفه و بزرگان

  • رفقا زیارت حضرت عبدالعظیم را ترك نكنید كه خیر دنیا و آخرت همۀ ما و آنهایی كه در طهران هستند یا در مشاهد مشرفه هستند، در ارتباط و تعلق با این بزرگان است.

  • وقتی که مرحوم آقا در طهران بودند هر ماه، صبح روز اول ماه به زیارت حضرت عبدالعظیم می‌رفتند و من ندیدم که ایشان یك مرتبه ترك كنند. حضرت عبدالعظیم خیلی مرد بزرگواری است و كرامت‌ها و عنایاتی از ایشان نسبت به شیعیان و نسبت به افراد دیده شده است!

  • در آن سفری كه در نظر دارم مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم به طهران تشریف آورده بودند و برای زیارت حضرت عبدالعظیم مشرف شده بودیم. وقتی که برمی‌گشتیم، ایشان به آقا رو كردند و گفتند: «بسیار سید بزرگواری است.» این عبارت آقای حداد نسبت به ایشان بود. تعبیر بزرگان بر این است كه مرقد حضرت عبدالعظیم نور طهران است! این تعبیر برای این بزرگوار نقل‌ شده است.

  • ذکر مرحوم علامه طهرانی در رابطه با اطرافیان و مریدان

  • خلاصه وقتی كه برای زیارت حضرت عبدالعظیم رفته بودند، وقتی که‌ برگشته بودند، یك‌مرتبه ایشان در صحن این مطلب را برای اخوی بزرگ‌تر ما نقل می‌كنند. می‌گویند که فلانی، چشمت به این افراد نباشد كه الآن در اطراف ما هستند، تا وقتی كه چایی‌های خوش‌رنگ آقای سبزواری و برنج‌های دم‌پخت زن‌های رفقای همدانی وجود داشته باشد، اینها هستند! والاّ اینها همان‌هایی هستند كه وقتی با مرحوم آقای انصاری اختلاف پیدا می‌كنند، ایشان را به دادگاه می‌كشانند! چه كسانی؟! شاگردان مرحوم آقای انصاری! التفات می‌كنید که مسئله از كجاست؟! بله، می‌گویند: «ما اینجا آمدیم، می‌آییم و می‌رویم و این کار را می‌كنیم و آن کار را می‌كنیم و چه می‌كنیم!» نه آقا، این حرف‌ها چیست؟! اینجا است كه انسان باید بیشتر به خود بیاید و بیشتر توجه كند.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

34
  • گستاخی و اعتراض یکی از شاگردان مرحوم آقای حداد به ایشان

  • بنده تجربیات خودم را خدمت رفقا عرض می‌کنم. در همان زمان سابق وقتی ‌كه من به كربلا مشرف می‌شدم، احوال یكی از همین افرادی كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ اسمش را در كتاب آورده‌اند ـ حالا ما دیگر نمی‌آوریم ـ و بعد هم نوشته‌اند كه از طرف آقای حداد طرد شد، مشاهده می‌كردم و خوشم نمی‌آمد!

  • ایشان خیال می‌كرد حالا كه آمده و مورد تقرب این بزرگوار قرارگرفته است، همه‌كاره ایشان است؛ رَتق و فَتق و بیا و برو! اعتراض می‌کرد: «آقا، چرا این می‌آید؟! آقا، چرا آن می‌آید؟! چرا این باید در منزل بیاید؟!» به تو چه مربوط است؟! به تو عنایت كرده‌اند، به تو لطف كرده‌اند، بیا بنشین یك گوشه و بعد هم بلند شو و برو! «چرا این می‌آید و چرا آن می‌آید» چیست؟ می‌گفت: «چرا این باید بیاید؟!» و گاهی در جلوی خود آن شخص در مقام معارضه با آقای حداد برمی‌خواست!

  • این خیلی برای من جای تعجب بود که جلوی خود مهمان، عباراتی را می‌گفت! و این آدم احمق نمی‌فهمد كه این عملی را كه تو الآن انجام می‌دهی، آن شخص به‌حساب آقای حداد می‌‌گذارد و می‌گوید: «نگاه کن این شخص که تقرب به آقای حداد دارد، این حرف را می‌زند!» واقعاً یك شخص چقدر باید نفهم و بی‌توجه باشد كه این تقرّبی را كه الآن توسط این بزرگ پیدا كرده است، این تقرّب از ناحیۀ او است والاّ اصلاً نگاهی به تو نمی‌كرد!

  • حالا جواب این عنایت و لطف این است كه درمقابل خود او علیه راه او و مرام او و نسبت به كارهایی كه می‌كند اعتراض و تصرف كنی؟! تو باید بیشتر از بقیه رعایت كنی، باید بیشتر از بقیه این مسئله را در نظر بگیری. افرادی كه با بزرگان نزدیك‌ترند، باید رعایت آنها نسبت به افراد، بیشتر از بقیه باشد والاّ به‌حساب او می‌گذارند یعنی مسئله عكس می‌شود. به هر مقدار كه انسان نزدیك‌تر باشد، به همان مقدار مسئولیت او درقبال ارتباط با دیگران بیشتر خواهد شد.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

35
  • امام رضا علیه‌السلام: «مبادا تكبر و فخر تو را بگیرد.»

  • در روایت داریم که یكی از اصحاب امام رضا علیه‌السّلام برای دیدن حضرت از كوفه به مدینه آمده بود و حضرت تا صبح و تا طلوع فجر نشستند و با او صحبت كردند. البته حالا شاید تابستان بوده و زمستان نبوده و شب‌ها هم كوتاه بوده است ولی داریم كه تا طلوع فجر صحبت كردند و بعد حالا نماز خوانده بودند یا اینكه چیز دیگری بود. ظاهراً برای بعد از نماز بوده است که خود حضرت فراش او را آوردند و قرار دادند؛ چون داریم كه تا اذان صبح مشغول صحبت بودند که مثلاً «از آنجا چه خبر؟ در شهر شما چه خبر بود؟» و...

  • امام رضا علیه‌السّلام رختخواب این شخص را با دستش آورد و در آن اتاق گذاشت. لابد برای آن شخص، حالی پیدا شد که حضرت فرمودند: «مبادا تكبر و فخر تو را بگیرد»1 كه من این کار را انجام دادم؛ تا صبح با شما هم صحبت كردیم و بعد هم رختخواب را آوردیم ـ لابد خطوری كرده بود! ـ عنایت ما بوده كه با تو حرف زدیم والاّ در را بر روی تو باز نمی‌كردیم! تو كه هستی كه حالا [بخواهی برای خودت جایگاهی قائل شوی؟!] تو هم مثل بقیه هستی.

  • هزار نفر از این اصحاب بالاتر از تو دارم و با آنها تا صبح هم حرف نمی‌زنم و برای آنها فراش و رختخواب هم نمی‌آورم! ـ این را بنده می‌گویم و واقعاً هم همین‌طور بوده است، حضرت همین‌طور گفتند. ـ تو که هستی؟! حالا مهمان هستی و از کوفه آمده‌ای و ما حالا خواستیم که یك مقدار به تو عطوفت بیشتری كنیم و لطف بیشتری به تو داشته باشیم، خودت را گم نكن!

  • تأکید بزرگان: همیشه باید خود را بدهكار نعمت‌های الهی بدانیم.

  • وقتی كه مسئله و مطلب بالا بگیرد، فرعونیت هم بالا می‌رود! همواره بالا می‌رود، بالا می‌رود تا جایی كه در مقابل خود استاد با فرزندان استاد شروع به دعوا و مشاجره و بد و بی‌راه و فحش دادن می‌کند! از اول زاویه منفرجه می‌شود، زاویه پیدا می‌شود و یك‌مرتبه اصلاً زاویه صد و هشتاد درجه می‌شود! صاف در مقابل قرار می‌گیرد، این شخص در این نقطه و خط قرار دارد و او در آن نقطه قرار دارد و همواره فاصله گرفته است.

    1. رجوع شود به عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 213.

پرهیز از تکاثر و تفاخر (2)

36
  • اینجاست كه همیشه بزرگان تأكید داشتند كه ما باید عنایت الهی را از یاد نبریم؛ و این منّتی كه خداوند بر سر ما قرار داده است را فراموش نكنیم؛ و بدانیم كه لطف پروردگار و صاحب مقام ولایت بوده است كه دستگیر ما شده و ما را در این راه قرار داده است و همیشه باید خود را بدهكار نعمت‌های الهی بدانیم.

  •  

  • اللهم صلّ علی‌محمّد و آل محمّد