پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهخسران وبطالت عمر
تاریخ 1426/05/25
توضیحات
بیان معناى حق و باطل و مراتب آن (1). شرح فقره: و لا يَدَعُ أيامه باطلاً. 1 توضيحي در ارتباط با معناي بطالت و بيان مراد امام صادق عليهالسلام از آن. 2 تفسير آيات 103 و 104 سورۀ مباركه كهف:( قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالاً *الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ...) 3 توضيحي در ارتباط با فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام: كم من صائمٍ ليس له من صيامه الا الجوع و الظمأوكم من قائم ليس له من قيامه الا السَّحر و العناء جندا نوم الأكياس و افطارهم 4 بيان يكي از مراتب بطلان در نيت و اعمالي كه داراي صبغۀ الهي و رنگ شرعي ميباشند. 5 تلاش خليفه ثاني در كنار زدن اميرالمؤمنين عليهالسلام از منصب خلافت با ادعاي اينكه پيامبر خدا صلی اللَه علیه وآله وسلم از دنيا نرفته است. 6 سبقت گرفتن صحابه از يكديگر در رسيدن به سقيفۀ بني ساعده و نزاع و مشاجره ايشان در تعيين خليفه پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم 7 اميرالمؤمنين علی عليهالسلام بر اساس وظيفه و تكليف خود به تغسيل و تكفين پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم ميپردازد و از بيعت اختياري با خليفه اول خودداري ميكند. 8 چگونه انسان ميتواند نفس خود را از قرار گرفتن در مسيري كه ظاهر آن صلاح و پسنديده و باطن آن باطل و گمراهي است حفظ كند. 9 بيان علت و فلسفه اينكه چگونه انسان عمل باطل و پوچ خود را امري حسن و نيكو ميپندارد. 10 تفسير آيات 36 تا 39 سورۀ مباركه زخرف:( وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَه قرينٌ...) 11 بيان معناي ذكر الرَّحمن و كيفيت نفوذ و تسلط شيطان بر نفوس افراد بر اساس غفلت ايشان از ذكر الرحمن. 12 توضيحي راجع به كيفيت متعارف شيطان با نفوس افراد و در نتيجه تأثيرپذيري ايشان از وسوسهها و القاءات او. 13 اميرالمؤمنين عليهالسلام در نهج البلاغه ميفرمايند: به خدا قسم معاويه از من زرنگتر نيست لكن از اهل خدعه و نيرنگ است. 14 كيفيت نفوذ و ورود شيطان در نفوس افراد بر اساس جلوه دادن امور اعتباري دنيا يا صبغه شرعي دادن به اعمال و رفتار افراد. 15 كنار رفتن پردههاي جهالت و انانيت و تعلقات از ديد افراد و انكشاف حقيقت امر براي ايشان در هنگام خروج روح از بدن. 16 اگر ساكنين راه خدا تا روز قيامت سجده شكر پروردگار را كنند به دليل آشنا ساختن ايشان به واسطه اولياء الهي ب
هوالعلیم
بیان معناى حق و باطل و مراتب آن (1)
شرح حدیث عنوان بصری ـ حسران و بطالت عمر ـ جلسه 117
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة على أعدائهم أجمعین
امام صادق علیهالسّلام به عنوان میفرمایند: «وَ لا یَدَعُ أیّامَهُ باطِلًا»؛ اگر شخصی به این اوصافی كه ذكر شد متّصف گشت، بنابراین نباید روزگار خود را به بطالت بگذراند.
راجع به معنای بطلان و بطالت اگر نظر شریف رفقا باشد، در جلسات گذشته تا حدودی مطالبی عرض شد كه معنای بطلان عبارت از پوچی است. پوچ یعنی چیزی كه مابإزاء ندارد، مقابل ندارد، عوض ندارد. انسان چیزی را میدهد و درقبال او چیزی را نمیگیرد، این بهمعنای پوچی است. نفعی در عمل او وجود ندارد، این بهمعنای پوچی و بطلان است.
توضیحی در ارتباط با معنای بطالت و بیان مراد امام علیهالسلام از آن
در جلسۀ گذشته عرض شد كه مقصود امام علیهالسّلام از این عبارت این نیست كه انسان عمل حرامی انجام بدهد و در إزای آن عمل حرام چیزی عائد او بشود؛ چون این مسئله بهطوركلی از محطّ بحث خارج است. بلكه مقصود، عبارت از این است كه انسان عملی را انجام بدهد که ظاهر پسندیدهای دارد، تصور نیكی بر آن میرود، مسئلهای است كه مورد توجه مردم است و مورد خواست است، ولكن انسان از این عمل نتیجه نمیبرد و بهرهای نمیگیرد. این معنا، معنای بطلان است.
تفسیر آیۀ ﴿قُل هَل نُنَبِّئُكُم بِالأخسَرِينَ أَعمَالا﴾
در آیۀ شریفه میفرماید: ﴿قُلۡ هَلۡ نُنَبِّئُكُم بِٱلۡأَخۡسَرِينَ أَعۡمَٰلًا * ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾1 در جلسۀ گذشته عرض شد كه این آیه ملاك برای بحث ماست و تمام بحث ما در حولوحوش این آیه دور میزند. و اولین مرتبهای كه ما برای این مسئلۀ بطلان میتوانیم تصور كنیم، اولین مرتبهاش الهامی است كه ما از این آیه میتوانیم بگیریم تا إنشاءالله در جلسات بعد به مراتب دیگرش كه قدری ظریفتر و دقیقتر و عمیقتر میشود بپردازیم.
آیه میفرماید: بگو من به شما خبر بدهم و اطلاع بدهم چه كسانی از همه بیچارهتر و بدبختتر و سرافكندهتر و تهیدستترند؟! از افرادی كه در این دنیا زندگی میكنند و به كارها و به رفتار و اعمالی اشتغال دارند كه مردم بر حسب عادی به آن اعمال دست میزنند و روزگار خود را میگذرانند. آنهایی كه تصور میكنند آن عملی را كه انجام میدهند، عمل خیر و عمل نیك است درحالیكه تمام سعی و كوشش آنها در این دنیا به باد فنا رفته است و ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾1 شده است و در هوا منتشر شده و هیچ اثری از این اعمال و رفتار و كردار برای آنها جز خستگی و تعب باقی نمانده است.
توضیحی در ارتباط با فرمایش پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله وسلم
یك روایت الآن به نظرم آمد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ـ روایت عجیبی است ـ حضرت میفرمایند:
كَم مِن قائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن قیامِهِ إلّا السَّهَرُ وَ العَناء و كَم مِن صائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن صیامِهِ إلّا الظَّمَأُ وَ العَطَش حَبَّذا نَومُ الأكیاسِ و إفطارُهُم.2
چه بسیارند افرادی كه شب را تا به صبح به عبادت و نماز و ذكر و بیداری میپردازند، درحالتیكه تنها نصیبی كه از این بیداری شب میبرند فقط خستگی و كوفتگی و بیخوابی و افسردگی است، چیزی دستشان نمیآید. و چه بسیار افرادی كه صبح را تا به شب به روزه و امساك میگذرانند، درحالیكه تنها نتیجهای كه عائد آنها میشود، فقط گرسنگی و تشنگی و تعب است. خوشا به حال زیركان و افراد با فهم و رند و كَیّس و موقعیتشناس؛ چه خوابشان و چه افطارشان.
«حَبَّذا نَومُ الأكیاسِ و إفطارُهُم»؛ آن كسانی كه میخوابند ولی خواب آنها، خواب از روی غفلت نیست، خواب از روی فهم است، از روی تدبر است، از روی مصلحتاندیشی است. نهاینکه بهخاطر غفلت، بخوابند و تا صبح هم بیدار نشوند. و اگر روزه میخورند، این روزه نگرفتن آنها از روی بصیرت و بینش است، نه از روی بیبندوباری و تساهل و مسامحه و عدم توجه و پرداختن به مسائل دنیوی و غفلت از مسائل آخرت.
اینگونه افراد چرا افراد بیچاره و بدبختی هستند؟ برای چه؟ زیرا فردی كه در این دنیا به معاصی مشغول است لاأقلّ یك حظّی از این معاصی در دنیا میبرد. بالأخره روزگارش را در این دنیا بهنحوی كه مورد نفس و خواست اوست طی میكند؛ دزدی میكند، شرب خمر میكند، سرقت میكند، قمار میكند، زنا میكند، دروغ میگوید، رشوه میگیرد، سر مردم كلاه میگذارد، به مردم دروغ میگوید، وعدههای دروغ میدهد و زندگیاش را به این كیفیت، با التذاذات نفسانی طی میكند. حالا در آخرت خبری نیست آن یك مطلب دیگری است، لاأقلّ دنیایش را به این كیفیت طی كرده است.
امّا آن كسی كه در این دنیا بخواهد وضع خود و زندگی خودش را بهنحوی قرار بدهد كه از این نعمتها خود را محروم بكند، درعوض چیزی نصیب او نشود و مسئلهای نصیب او نشود جز همان بزرگمنشی و همان التذاذ نفسانی بدون این التذاذات عادی؛ آن شخصی كه میخواهد به ریاست برسد، شما خیال میكنید خواب راحت دارد؟ شب تا صبح نمیخوابد مرتّب نقشه میكشد كه فردا چهكار كنیم، راحت كه نمیخوابد. خودش، اعوانش، دیگران، اینطرف و آنطرف [مشغولند،] چرا؟ چون میخواهند به ریاست برسند. ریاست را هم كه نمیآیند درِ خانۀ آدم تعارف كنند. بالأخره انسان باید كاری انجام بدهد، چند تا دروغ اینجا بگوید، چند تا وعدۀ كلك و خلاف آنطرف بدهد، و اینطرف باعث جلب توجه یك عدهای بشود و از آنطرف یك عدۀ دیگری را با مسائل خلاف جذب كند و حكم خلاف بگوید. چطور نقشه بكشد كه بر تبلیغات طرف دیگرش فائق بیاید. و افراد اینطرف و آنطرف [را در نظر بگیرد،] اینها فكر آرام دارند؟! شما همینجا راحت نشستید، ما هم راحت برای شما صحبت میكنیم، امّا آن كسانی كه داعیهای در سر دارند كه راحت نمینشینند؛ روزشان، شبشان، زندگیشان، همه چیزشان باید فدای اموری بشود كه آن امور اینها را به این منصب و به این تصدی برساند.
حالا وقتیكه انسان به یك مرتبه و رتبهای رسید، مسئله تمام است؟ نه، اینجا یك روز دعواست، آنجا یك روز دعواست، باید به اینجا برسد، باید به آنجا برسد، این را باید ببیند، آن را باید ببیند. ولی آن ماحصل و نتیجۀ تمام این زحمات چیست؟ اینكه من بشوم رئیس، این است، همین. مگر چیز دیگری گیر كسی میآید؟ چه چیز قابل توجهی در اینجا گیر شخصی میآید؟
تلاش خلیفۀ ثانی در کنارزدن امیرالمؤمنین از منصب خلافت و تشکیل سقیفۀ بنی ساعده
عُمر برای چه آمد به هر دروغی متوسل شد؟ دروغ اول اینكه در مدینه جار زد كه پیغمبر از دنیا نرفته، بیهوش شده و روی زمین افتاده، بعد از چند روز دیگر بر میگردد و اصلاح میكند!1 برای چی؟ برای اینكه آن قضیۀ سقیفۀ بنیساعده كه قرار است انجام بشود، قدری بهتأخیر بیفتد، اذهان مردم متوجه این قضیه بشود، نیایند كسی را انتخاب كنند، تا ابوبكر بیاید. همینكه ابوبكر از بیرون مدینه میآید میگوید: عمر چه میگویی پیغمبر از دنیا نرفته؟! از دنیا رفته. میگوید: بله، پیغمبر از دنیا رفته. حالا كه رفیقش آمد، برویم سقیفه را درست كنیم.
رسیدن به ریاست دنیا، سبب کنار زدن امیرالمؤمنین علیهالسلام
در سقیفه آمدند و جنگ و دعوا [برپا کرد] و با مشت در دهان آن شخص کوبید كه دهانش پر از خون شود بهخاطر اینكه اسم امیرالمؤمنین علیهالسّلام را آورده و بعد با كلك، ابوبكر را به خلافت برسانند. برای چی؟ برای اینكه خودش بعد از ابوبكر بیاید و به مسند بنشیند. چه گیرت آمد؟ چه گیرت آمد؟ از این ریاست و خلافت چه پیدا كردی؟ جز اینكه فقط احساس بكنی خلیفۀ مسلمین بر همۀ رِقاب و بر همۀ ممالك [هستی و] همه در تحت تیول تو هستند. حالا صرفنظر از آن اعمال حرام [که مرتکب شد.] نه، حالا فرض میكنیم كه این را بدون عمل حرام كه كشتن دختر پیغمبر انجام دادی و سقط كردن فرزند دختر رسول خدا و این مسائل هم نبود، فرض براینكه اینها نبود. چه چیز گیر تو آمد؟ از این خلافت چه پیدا كردی؟ چه مسئلهای نصیبت شد؟
رفتار امیرالمؤمنین علیهالسلام برطبق تکلیف و وظیفه است
اما امیرالمؤمنین علیهالسّلام چه كار میكند؟ امیرالمؤمنین علیهالسّلام راحت، و بدون دردسر [به تکلیف خود عمل میکند.] او میداند الآن در سقیفه شورا تشكیل میدهند و چه میكنند؛ امیرالمؤمنین علیهالسّلام در منزل نشسته و به تكفین و تغسیل و دفن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم میپردازد.1 هر كاری كه آنجا میكنند، بكنند. راحت نشسته، بدون دغدغۀ فكر و بدون ناراحتی و نگرانی کار خود را انجام میدهد؛ الآن دیر میشود، الآن زود میشود، نه. الآن بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلّم باید غسل داده بشود و غسل هم باید توسط امام معصوم انجام بگیرد. غیر از امام معصوم كس دیگری نمیتواند بدن امام را غسل بدهد.2 فَكَیفَ به رسول الله! لذا غسل را كه باید خود حضرت انجام بدهد، كفن هم كه باید بكند. وقتی همۀ كارها را كرد، آنها هم رفتند و خلیفه تعیین كردند. خب این پیغمبر است، و حالا بیاییم نماز بخوانیم و دفن كنیم.
خودداری امیرالمؤمنین علیهالسلام از بیعت اختیاری
چرا؟ چون امیرالمؤمنین علیهالسّلام به عالَم دیگری فكر میكند غیر از آن فكری كه بقیه دارند. غیر از آن هدفی كه بقیه از زندگی دارند. غیر از آن روش و تفكری كه سایر افراد نسبت به امور خود دارند. او به مطلب دیگری فكر میكند؛ خلافت به او رسید فَبِها، نرسید نَبِها! خیلی راحت. لذا آرامش دارد و با خیال آسوده به كارش میپردازد و بعد هم وقتیكه میبیند اینطور است، طبق تكلیف عمل میكند. در وهلۀ اول بیعت نمیكند، چون این بیعت، بیعت ظلم است و حرام است. و یك شیعه و یک مؤمن حرام است دستِ بیعت با فردی كه بر اساس دروغ به خلافت و حكومت رسیده است، بدهد. و امیرالمؤمنین علیهالسّلام حرام است به آن حاكمی كه برخلاف نص پیغمبر توسط سقیفه تعیین شده، دست بیعت بدهد و لذا بیعت نمیكند. بعد میآیند دستش را به زور در دست ابوبكر میزنند و این را بهعنوان بیعت بهحساب میآورند.3 میخواهید این كار را بكنید و به این كیفیت بیعت بكنید، مطلب دیگری است. این روش، روش امیرالمؤمنین علیهالسّلام است و آن روش، روش عمر و ابوبكر است.
تفسیر و توضیح آیۀ﴿هَل نُنَبِّئُكُم بالأخسَرینَ أعمَالًا﴾
﴿قُلۡ هَلۡ نُنَبِّئُكُم بِٱلۡأَخۡسَرِينَ أَعۡمَٰلًا * ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾. ﴿ضَلَّ﴾؛ یعنی باطل شد، آن كسانی كه سعی آنها و تلاش آنها در این دنیا باطل شد؛ یعنی زحمت كشیدند، داد و بیداد كردند، پول خرج كردند، عمر خود را در این راه گذاشتند، به هر حیله و وسیلهای متمسك شدند، به هر دری زدند تا به اینكه به این نقطه رسیدند، ولی در آنطرف خط، به اندازۀ سرسوزنی برای این عمل و برای این رفتار حساب باز نمیكنند، این را میگویند: ﴿ضَلَّ﴾. ﴿ضَلَّ﴾ یعنی باطل. ﴿ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ﴾؛ سعیشان باطل است، اینها خیال میكنند كه دارند كار خوب انجام میدهند. این نكته، نكتهای است كه ما باید به این بپردازیم.
چه میشود كه انسان خیال میكند كارش صحیح است؟ چه عاملی باعث میشود كه انسان این تصور را بكند؟ و چگونه ما خود را از ورود در این مهلكه محافظت كنیم و عواملی كه موجب میشود ما را به این نقطه برساند، بشناسیم؟ بالأخره كار حرام مشخص است؛ شرب خمر مشخص است، زنا مشخص است، سرقت مشخص است، دروغ مشخص است، حیله و قمار مشخص است، غش مشخص است. اینها همه اموری هستند كه مشخص هستند و انسان هم میتواند احتراز كند، كفّ نفس كند ولی چه كنیم كه این آیه میفرماید: انسان در نفس خود احساس میكند كه كار درست را انجام میدهد. احساس میكند كار نیك انجام میدهد، كار پسندیده و مورد رضای الهی انجام میدهد! ﴿وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾؛ نمیفرماید: وَ هُم یُفَكِّرون و هُم یَعتَمِدون؛ ﴿يَحۡسَبُونَ﴾ یعنی به خیالشان میآید، به تصورشان میآید، به تخیلشان اینچنین میآید. این عنوان «حُسبان» در اینجا ناظر به این قضیه است كه اینها اعتقاد ندارند، [بلکه] علل و عوامل ظاهری، پوششی تخیلی و تصوری برای ذهن اینها بهوجود آورده و اینها درون آن پوشش به تخیل عملِ موافق با رضای الهی دچار شدهاند و ابتلا پیدا كردهاند. امّا نهاینكه این عمل از روی تفكر است.
مسئلۀ فكر و مسئلۀ تعقّل، طریق به واقع و طریق به باطن است. تعقّل نمیتواند انسان را به خلاف باطن برساند، تفكر نمیتواند انسان را برخلاف رضای الهی سوق بدهد. آنچه كه موجب میشود انسان راه خود را در راه خلاف، مستقیم بداند، عبارت از سلسله امور مجازی و غیر واقعی و قلابی و خلاف واقع كه آن سلسله امور، انسان را در یك پردهای از توهم و تخیل در میآورد كه آن توهم و تخیل، علتِ مهم برای ارضای التذاذات نفسانی خود است. اگر من نباشم كسی نمیتواند این كار را بكند، ببینید! این یك تخیل است. اگر من نیایم كار بدتر خواهد شد، یك تخیل است. همهاش من! اگر من اقدام نكنم پس این، بار را كه بردارد؟! من! اگر من به این عمل دست نزنم، پس چه شخصی میتواند دفاع از مظلوم كند و احقاق حق كند؟! گویا فقط آسمان یك فرد را در این دنیا عرضه داشته و بر زمین فرستاده و آن هم جناب این «من» است. حالا این «من» در همه موجود است. من میگویم: من؛ این هم میگوید: من؛ آن هم میگوید: من؛ همه میگوییم: من؛ حالا كدام درست میگوییم؟ نمیشود كه هم من این مطلب را بگویم و درست باشد و هم شخص دیگری باشد و هم شخص ثالث باشد و هم شخص رابع باشد. همه بگوییم: من اگر نباشم این خواهد شد، من اگر نباشم، پس معلوم است همه در تخیلیم. همه در تصوریم؛ چون این دو من كه با هم جمع نمیشود. این من، این من را كنار میزند و این من، این من را كنار میزند و هر دو، سوم را كنار میزنند و هر سه، چهارم را. و چهارم، پنجم را، و صد، دویست را، و دویست، هزار را و هزار، یك میلیون را، و یك میلیون، هفتاد میلیون را کنار میزند.
همه همدیگر را در این «من» طرد میكنند. كسی نمیآید این منِ خود را با منِ دیگری جمع كند و وحدت و الفت بهوجود آورد. پس هفتاد میلیون تصور و هفتاد میلیون تخیل و هفتاد میلیون و هفتصد میلیون و چند میلیارد، هر چه بگیریم آنچه كه در این عالم وجود دارد، همه در تخیل در تخیل در توهم است. این همان معنای آیۀ ﴿وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾ است كه انسان در یك محدودهای قرار میگیرد كه آن محدوده، او را از پرداخت به حقیقت باز میدارد. آن محدوده و آن پوشش او را از رسیدن به واقع مانع میشود. وقتیكه من پارچهای سیاه بر سرم بیندازم، دیگر چشمم جایی را نمیبیند. دست مرا بگیرند به هرجا ببرند، من میآیم؛ چون چشمم دیگر جایی را نمیبیند. سرم به دیوار میخورد، به ستون میخورد، به در میخورد. چرا؟ چون جلوی چشمم را انداختم.
تفسیر آیه ﴿وَمَن یَعشُ عَن ذِكرِ ٱلرَّحمَٰنِ نُقَیِّض لَهُۥ شَیطَنا فَهوَ لَهُۥ قَرین﴾
آیۀ شریفۀ دیگری در قرآن هست كه توضیح این آیه را میدهد:
﴿وَمَن يَعۡشُ عَن ذِكۡرِ ٱلرَّحۡمَٰنِ نُقَيِّضۡ لَهُۥ شَيۡطَٰنٗا فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٞ * وَإِنَّهُمۡ لَيَصُدُّونَهُمۡ عَنِ ٱلسَّبِيلِ وَيَحۡسَبُونَ أَنَّهُم مُّهۡتَدُونَ * حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَنَا قَالَ يَٰلَيۡتَ بَيۡنِي وَبَيۡنَكَ بُعۡدَ ٱلۡمَشۡرِقَيۡنِ فَبِئۡسَ ٱلۡقَرِينُ * وَلَن يَنفَعَكُمُ ٱلۡيَوۡمَ إِذ ظَّلَمۡتُمۡ أَنَّكُمۡ فِي ٱلۡعَذَابِ مُشۡتَرِكُونَ﴾.1
خیلی آیۀ عجیبی است، خیلی آیۀ عجیبی است و خیلی آیۀ قابل تنبه است. میفرماید: كسی كه از ذكر پروردگار غفلت كند، ﴿يَعۡشُ﴾ یعنی غفلت كند، سرباز بزند. ما چه تصور میكنیم؟ ما میگوییم: آن غفلتی كه ما كردیم بهواسطۀ شیطان آمده، شیطان موجب غفلت شده است. ولی آیه این را نمیگوید، آیه درست برعكس میگوید. میگوید: شیطان كاری در این مسئله ندارد، راجع به این قضیه قبلاً خدمت رفقا عرض شد. در این آیه به صراحت میفرماید: شیطان هیچ كاری با شما ندارد. ﴿وَمَن يَعۡشُ عَن ذِكۡرِ ٱلرَّحۡمَٰنِ نُقَيِّضۡ لَهُۥ شَيۡطَٰنٗا فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٞ﴾؛ اول غفلت از ناحیۀ ما میآید، بعد شیطان آن را تقویت میكند و در نفس ما جا باز میكند. نمیگوید: اول نُقَیِّض شیطاناً لِلانسان وَ هو یَعشُ عَن ذِكرِنا؛ شیطان اول میآید و بعد غفلت پیدا میشود. نهخیر، اول غفلت برای ما پیدا میشود. ﴿ذِكۡرِ ٱلرَّحۡمَٰنِ﴾ یعنی چه؟ نه اینکه بهمعنای ذكر گفتن باشد، نهخیر، بهمعنای یاد پروردگار و خدا را در نظر داشتن است. فقط خدا را مدّنظر قرار دادن و غیر از خدا از كثرات هرچه هست كنار زدن. این معنا، معنای ﴿ذِكۡرِ ٱلرَّحۡمَٰنِ﴾ و ذكر پروردگار است.
بیان کیفیت نفوذ و تسلط شیطان بر نفوس افراد براساس غفلت از یاد خدا
كسیكه از ذكر پروردگار غفلت كند ما همین طوری مینشینیم نگاهش میكنیم؟ نهخیر، حالا كه تو غفلت كردی، یك شیطان را هم میآوریم در كنار تو قرار میدهیم كه تنها نباشی! حالا كه قرار است، دیگر راه را تنها نروی. با جناب شیطان و با همدیگر بروید. دوتایی با هم بروید، تنهایی خوب نیست! میگویند: مسافرت تنهایی كراهت دارد! ما یك شیطان میآوریم در كنار تو میگذاریم؛ ﴿نُقَيِّضۡ لَهُۥ شَيۡطَٰنٗا﴾؛ برمیانگیزیم، یك شیطان را در كنار این قرار میدهیم، ﴿فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٞ﴾؛ میآید با این شخص جفت میشود. اینقدر این شیطانی كه ما قرار میدهیم با محبت است، اینقدر با عطوفت است كه با دو متر فاصله هم نمیرود، چنان میآید میچسبد. دیدید بعضی از این گیاهان هستند كه اینها به گیاهان باغچه میچسبند و با آنها وحدت پیدا میكنند. وقتیكه انسان میخواهد آنها را بكند اصلاً خود برگ هم كنده میشود و اصلاً جزو آن ساقه میشوند و بعد آن را از بین میبرند. بعد از یك مدتی میبینید که گیاه زرد شده است. این عَشَقهای كه در عربی میگویند، همین است؛ عشقه همان گیاهی است كه خودرو میروید و بعد به آن گیاه و هرچه هست میچسبد و بعد خودش را جزو آن گیاه قرار میدهد كه دیگر نمیشود جدا كرد. گاهی اوقات انسان باید اصل گیاه را در بیاورد؛ چون این سرایت میكند و خیلی هم سریع سرایت میكند. این شیطانی كه خدا میگمارد، این در عالم رفاقت خیلی برای ما سنگ تمام میگذارد. میگوید: من میآیم و رفیق تو میشوم امّا رفیق نیمه راه دیگر نیستم؛ رفیقی كه پشت سرت بیاید نیستم؛ رفیقی كه پنج متر با تو فاصله بگیرد نیستم؛ میآیم چنان چسبت میشوم، چنانكه دیگر امكان ندارد از تو جدا بشوم. یك وحدت ایجاد میشود بین این شخص و شیطان كه خدا گذاشته است.
پس اول شیطان نیامد! اینهایی كه میگویند شیطان ما را گول زد این كار را كنیم! بیخود كردند، شیطان گول نزده، بیچاره، شیطان چنین كاری نكرده، چه كسی را گول زده؟ خودتان رفتید گول زدید. چه كسی آمده گفته شیطان ما را گول زد؟ [میگویند:] آقا! ببخشید ما تقصیر نداریم، دیگر شیطان گول زد و غلطی كردیم. كجا شیطان گول زده؟ این حرفها چیست؟ ضعف خودمان را میخواهیم بهپای شیطان قرار بدهیم، شیطان این وسط كارهای نیست. شیطان وقتی دید این جناب بهواسطۀ غفلت از ذكر پروردگار، مستعد برای نفوذ شد، میگوید: حالا من وارد میشوم. حالا من میآیم به او خط میدهم، حالا من میآیم فكرش را در همان مسیری كه بهتر بتواند به مقصد برساندَش، راهنمایی میكنم. ﴿فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٞ﴾؛ دیگر قرین خواهد شد و بیكار هم كه نمینشیند. میگویند: رفیق به آن رفیقی میگویند كه همیشه مصالح انسان را به او بگوید، گوشزد كند و مطالبی كه به صلاح است، بگوید. وقتیكه این جناب شیطان آمد و قرین شد تمام آنچه كه به نفع انسان است همه را میآید به انسان یكییكی میگوید؛ از این راه برو، از آن راه نرو، یك فحش به او بده، یك دروغ به این بگو، یك كلك سوار این بكن، یك وعدۀ قلابی به او بده، او را در آنجا اینطور كن، پروندۀ او را مطرح نكن، آن پرونده را بیا چه كن، بین او و او را خراب كن، تمام اینها را میآید میگوید، چرا؟ میگوید: من میخواهم حق رفاقت را دیگر با تو تمام بكنم. و فقط این دروغ كه نیست، [میگوید:] این دروغی كه میگویی دروغ مصلحت آمیز است، اشكالی ندارد، تو یك هدف مقدسی دارد، تو میخواهی فلان كار را انجام بدهی.
نزد امیرالمؤمنین علیهالسّلام آمدند و گفتند: «فعلاً معاویه را بر سر كار بگذار تا وقتیكه پایههای حكومتت استقرار پیدا كرد، آن موقع معاویه را بردار.» حضرت فرمودند: «یك لحظه نمیتوانم ببینم یك شخص مخالف بر سر كار است.»1 امیرالمؤمنین علیهالسّلام این كلكها را بلد نبود؟! در یك عبارتی میفرماید: «والله ما معاویة بِأدهیٰ مِنّی ولكِن یَغدر»2؛ معاویه از من زرنگتر نیست، او كلك میزند، من اهل كلك نیستم. آن زرنگتر از من نیست. او اهل كلك است، او به هر وسیلهای میخواهد بیاید حكومت پیدا كند؛ برای او دروغ و راست فرقی نمیكند؛ برای او حق و باطل یكی است. آنچه كه او را میرساند مهم است؛ حق باشد فَبِها، حق نباشد و باطل باشد، آن هم فَبِها، برای او فرقی نمیكند.
امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرماید: من نمیتوانم یك لحظه فرد مخالف را بر رأس حكومت مسلمین ببینم، این مرام من است. سیاسیون قبول ندارند كه ندارند، اهل دنیا قبول ندارند كه ندارند، این ارتباطی ندارد.
﴿وَمَن يَعۡشُ عَن ذِكۡرِ ٱلرَّحۡمَٰنِ﴾؛ كسی كه از ذكر پروردگار غفلت كند، ﴿نُقَيِّضۡ لَهُۥ شَيۡطَٰنٗا﴾، این را خدا میگوید. بنابراین ما باید بدانیم آن شیطانی كه میآید و به كمك ما میشتابد و با تمام وجود، خود را در اختیار ما قرار میدهد، او را خدا فرستاده. تو از ذكر من غفلت كردی، حالا جواب ما را هم ببین. تو من را در عملت فراموش كردی، تو من را در كردارت از یاد بردی، تو خودت را در نظر آوردی. اگر انسان بخواهد خدا را در نظر بیاورد كه اینطوری دیگر عمل نمیكند. دیگر دست به این كارها نمیزند! من را كنار گذاشتی، بسیار خب، ما هم یك مشاور امین، صددرصد و رئوف و عطوف و خالص و لوتی در كنار تو قرار میدهیم كه كمكت كند، بار تو را بكشد، راهنماییات كند، كجا بروی و كجا نروی، چه حرفی را بزنی و چه چیزی را نگویی، كجا حق را نگویی، بهخاطر مصالحت حق را نگویی، این تو را كمك میكند. عكس این مطلب هم هست! ﴿فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٞ﴾؛ این دیگر با او قرین است.
کیفیت بستن راه خدا و ایجاد مانع برای افراد توسط شیطان
كاری كه اینها میكنند چیست؟ ﴿لَيَصُدُّونَهُمۡ عَنِ ٱلسَّبِيلِ﴾؛ میآیند از آن راه اینها را مانع میشوند، راه اینها را میبندند. این شیاطین راه اینها را میبندند. یعنی چه؟ یعنی آن جلوههای مادی و ارزشهای مادی و جاذبههای دنیوی را برای اینها بهنحوی جلوه میدهند كه دیگر این مغز و این قلب نسبت به جلوهها و ارزشها و جاذبههای معنوی كشش ندارد. آن ارزشهای ظاهری را برای آنها جلوه میدهند، بالا میبرند. بیا و بروها را بهجای استقبال ملائكه و عالم ارواح برای اینها جا میزنند. سلام و صلواتها را بهجای تهنیتهای عالم انوار و عالم ملائكه به خورد اینها میدهند. تعظیم و تكریم ظاهری افراد و بَهبَه و چَهچَه گویان را به تهنیتهای عالم ملائكه و رضای پروردگار قالب میزنند. این شیاطینی كه ﴿نُقَيِّضۡ لَهُۥ﴾؛ ما برای اینها قرار دادیم، چنان دور این ارزشهای مادی و جاذبههای مادی را میگیرند و موقعیتها را هم فراهم میكنند. یعنی اینها دو كار انجام میدهند: هم از این طرف ذهن و فكر را بهسمت این نوع از جاذبهها میبرند و هم از آنطرف ظرفیت مناسبِ برای این مسئله را ایجاد میكنند.
وقتی انسان یك جا برود و با عدم استقبال افراد متوجه بشود، این یكدفعه حالتی به خود میگیرد، به فكر میافتد، ناراحت میشود، ای داد و بیداد به اینجا آمدیم که صحبت بكنیم، دو نفر نبودند؛ به اینجا آمدیم این كار را بكنیم دو تا ما را تشویق نكردند؛ به اینجا آمدیم فلان كار را انجام بدهیم، كسی ما را مدح و ثنا نكرد. این شیاطین، این بزرگواران! آنقدر برای انسان سنگ تمام میگذارند كه از یك طرف ما را نسبت به این موقعیت با تمام توان و با تمام انگیزهها و قدرتها و استعدادها، حركت میدهند و در آن مهلكه میاندازند و از آنطرف هم مردم را برای ما جمع میكنند؛ چون برای آنها بالأخره هر شخصی یك مخاطبینی میخواهد. هم انسان را به آن سمت میبرند و هم ظرفیت را مناسب با انسان بهوجود میآورند تا انسان دیگر احساس تنهایی نكند، تا انسان احساس خلوت نكند، تا انسان احساس سرشكستگی نكند، تا انسان احساس ركود و خمودی نكند و همیشه خود را در نشاط ببیند، و این نشاط كاذب و نشاط مجازی جلوی آن نشاط معنوی و روحی میایستد و پوشش و سِتاری برای آن میشود.
﴿وَإِنَّهُمۡ لَيَصُدُّونَهُمۡ عَنِ ٱلسَّبِيلِ وَيَحۡسَبُونَ أَنَّهُم مُّهۡتَدُونَ﴾؛ اینجاست كه آنها خیال میكنند راهشان درست است، این كاری كه انجام میدهیم برای خداست، این كاری كه انجام میدهیم اینطور است، این كاری كه انجام میدهیم بالأخره این مسائل در آن هست، این نكات در آن هست، رضایت خدا در آن هست. این قضیه تا كی ادامه دارد؟ ﴿حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَنَا﴾ تا وقتیكه این بیچاره و بدبخت، عمرش به پایان برسد و پروندهاش بسته بشود. حالا پیش ما بیا، حالا آنها كه رفتند و برای تو تبلیغ كردند، بیایند. حالا آنهایی كه رفتند و زحمت تو را كشیدند، بیایند. بالای قبرت بیایند، بیایند و ببینند چه بر سرت میآید. ﴿حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَنَا قَالَ يَٰلَيۡتَ بَيۡنِي﴾؛ یكمرتبه چشم را باز میكند، آنجا دیگر حَسَبَیَحسَبُ نیست؛ آنجا دیگر خیال كردم و تخیل كردم كه نیست؛ آنجا دیگر عقل است؛ آنجا دیگر نور است؛ آنجا دیگر این پرده از جلوی چشم برداشته میشود و واقع را نگاه میكند. وقتیكه انسان میخواهد از دنیا برود، همان لحظۀ احتضار حقیقت برای او منكشف میشود، چه مؤمن باشد چه كافر. نیاز به قبر و نكیر و منكر نیست. همان لحظه، یعنی وقتیكه این روح میخواهد از تعلقات مادی خارج بشود و چشمش به عالم واقع، عالم ملائكه، عالم حساب وكتاب و عالم بیا وبرو میافتد. عجب! چه شد قضیه؟ ما كه تا حالا اینطور خیال میكردیم. در هنگام احتضار مرتّب داد میزند، در روایت داریم: «ای كسانی كه من برای دنیای شما خود را از بین بردم و عمرم را به بطالت گذراندم، بیاید به داد من برسید.»1 بیاید به داد من برسید. دیگر اینها برای خودشان در اتاق راه میروند و این یكی اعلامیه مینویسد، آن یكی میگوید: فلان واعظ را دعوت كنیم. آن یكی میگوید: برویم خرما بخریم، حلوا بیاوریم. كسی صدایش را نمیشنود. آنها هم به فكر خودشان هستند. آن یكی پرچم بیاوریم نصب كنیم که ارتحال و درگذشت حضرت كذا و كذا و فلان است. آن میگوید: برویم فلان مجالس را برقرار كنیم. مرتّب دارد داد میزند که من الآن به مصیبت دیگری گرفتارم. اصلاً آنها صدای این را نمیشنوند و الاّ این كه میبیند، این كه متوجه است، انگارنهانگار، هر كسی دنبال كار خودش میرود و دنبال زندگی خودش و دنبال موقعیت خودش میرود. این مرده دارد داد میزند و او به فكر آبروی خودش است كه مجلس را چطور با عظمت برگزار كنیم! مجلس ختم را چطور با تكریم و شوكت بیشتر برگزار كنیم! مجلس فاتحه را چطور برگزار كنیم كه احترام خاندان محفوظ بماند؟ این است دیگر.
آنجا دارد میگوید: ﴿يَٰلَيۡتَ بَيۡنِي وَبَيۡنَكَ بُعۡدَ ٱلۡمَشۡرِقَيۡنِ﴾؛ ای شیطانی كه تو آمدی و با من پیمان اخوّت بستی، صیغۀ برادری خواندی، ای كاش بین من و بین تو مثل شرق و غرب فاصله میافتاد و من روی تو را نمیدیدم. ﴿بُعۡدَ ٱلۡمَشۡرِقَيۡنِ فَبِئۡسَ ٱلۡقَرِينُ﴾؛ عجب قرینی بودی! عجیب همزادی بودی! عجب رفیقی بودی! دیگر فایده ندارد. ﴿وَلَن يَنفَعَكُمُ ٱلۡيَوۡمَ﴾؛ حالا؟ حالا میگویی: ﴿فَبِئۡسَ ٱلۡقَرِينُ﴾؟ حالا میگویی: ﴿بُعۡدَ ٱلۡمَشۡرِقَيۡنِ﴾؟ دیگر فایده ندارد. ﴿إِذ ظَّلَمۡتُمۡ أَنَّكُمۡ فِي ٱلۡعَذَابِ مُشۡتَرِكُونَ﴾؛ خودتان ظلم كردید، خودتان به خودتان ظلم كردید، همهتان را با هم در جهنم میریزیم، همان جا بروید. این میشود: ﴿وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾.1
چندی پیش بود من به یكی از رفقا میگفتم که اگر ما تا قیامت سجدۀ شكر كنیم ـ جداً این را خدمتتان عرض میكنم و هیچ مبالغه نمیكنم، حالا حاضریم فردا ثابت كنیم. فردا كه هست ـ بهخاطر این آرامش و طمأنینه و سكونت و احساس راحتی كه از تربیت بزرگان دین و اولیای الهی نصیبمان گشته و حقیقت مسئله را برای ما روشن كردند و بین حق و باطل برای ما ملاك قرار دادند؛ میزان قرار دادند، مجاز را از حق برای ما شناساندند؛ تمییز بین باطل و حق را برای ما بیان كردند؛ بین اعتباریات و واقعیات را برای ما روشن كردند، حق مطلب را ادا نكردیم. إنشاءالله خداوند توفیق بدهد و انسان بتواند به اینها عمل كند. این مسئله است. باید از خداوند بخواهیم كه خداوند توفیق عمل به این مطالب را به ما بدهد. مطالب تمام است. مرحوم آقا در كتابهایشان آنچه كه حق این مسئله است و بیشتر از مقدار لازم بیان كردند. این مسئله تمام است. در صبحتهایشان [بیان کردند]، شما صحبتهایشان را گوش كنید، كتابهایشان كه در دسترس است نگاه كنید. آیا مشكلی هست كه در این كتابها نباشد و انسان به آن مبتلا باشد؟! مسئله را بیان كردند. حقیقت را در هر كتابشان با بیانات مختلف، با تعبیرهای مختلف آوردهاند، اگر كسی نخواهد خود را به آن راه بزند ـ با این شرط ـ نخواهد مطلب را به اشتباه بفهمد، نخواهد نسبت به مسئله با دیدگاهِ از پیش تعیین شده بنگرد، آنچه كه برای صلاح اوست، [بیان شده است.] چطور اینكه ایشان بارها این مطلب را در طول حیاتشان فرمودند که ما آن را در كتابهایمان برای راه رفقا و هر كسی كه بخواهد بهسمت خدا برود، بیان كردیم. این مطلب، مطلب ایشان است و در این مسئله هیچ شكی نیست. مگر اینكه ما بخواهیم مسئله را جور دیگری بررسی كنیم. بله، افرادی بودند وقتیكه به كتابهای ایشان نگاه میكردند، از اول با عینك دیگری به این مطالب نظر میانداختند و همان نتیجهای كه آخر میبایستی گرفته بشود، همان نتیجه را قبل از باز كردن كتاب میگرفتند.
میگویند: در زمان شاه وقتیكه میخواستند یك كسی را محاكمه كنند، ـ اینطور میگویند، حالا والله أعلم ـ از اول این پرونده مشخص بود، حالا با آن كسانی كه نظر داشتند كه این بالأخره سیر پرونده به كجا میرسد. لذا آن قاضی و افراد مطّلع از اول میدانستند مسئله چیست و حالا جلسهای هم تشكیل میدادند و مسائلی مطرح میکردند، هرچند که آن نتیجه از اول مشخص بود. حالا در خیلی از جاها اینطور هست!
در همان زمان افرادی بودند كه كتاب مرحوم آقا را مطالعه میكردند و آن نتیجۀ آخر را از اول بیان میكردند؛ یعنی كتاب را كه باز میكردند، به این نیت باز میكردند كه روی كجایش دست بگذارند، با این نیت! كتاب را وقتیكه باز میكردند با این نیت باز میكردند كه بتوانند برعلیه ایشان بهانه بهدست بیاورند. این مسئله است. بنده در جریان این مسائل در همان زمان ایشان بودم. ایشان كتابی نوشتند که دیگر نیازی به ذكر نیست و رفقا میدانند، تذكر آن مسائل بیشتر موجب ملالت است. بعضیها هم بودند نه بعضیها، بلکه خیلیها بودند که بدون پیشداوری و پیش فرضی و دیدگاهِ از پیش تعیین شده، كتاب را باز میكردند و میخواندند و میدیدند که عجب مطالبی در آن هست! چه حقایقی در آن هست كه تا بهحال نشنیده بودیم! چه مسائلی در آن هست كه تا بهحال ندیده بودیم! این مطلب هم بوده. این نكته كه چطور میشود انسان عملی انجام بدهد كه آن عمل او را به این ورطه بیندازد، این مسئله باید برای ما موجب توجه باشد. ما باید صحبت خود را در اینجا قرار بدهیم كه چگونه میشود علم ما، قدرت ما، جاذبههای ما، كمالات ما، خصوصیات ما بهجای اینكه موجب رشد و موجب كمال بشود، دقیقاً موجب انحطاط و موجب عقبگرد و موجب هلاكت و مقارنت با شیطان قرار بگیرد؟ چطور میشود اینطور باشد؟
توجه انسان در حیات دنیا فقط باید به توحید و مبانی توحید باشد
نكتهای كه در جلسات قبل خدمت رفقا عرض كردم، آن نكته این بود كه خدای متعال فقط خود را و راه خود را بهعنوان حق و واقع بیان میكند و آنچه غیر از ذات او و راه وصول به ذات اوست، آن را باطل و ضلالت معرفی میكند. ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾1 به رفقا عرض کردم که این آیه بسیار آیۀ مهمی است. خدا حق است و راه خدا حق است و غیر از این همه باطل است. بنابراین آنچه كه ما در مكتب اسلام و مكتب تشیع باید مورد توجه قرار بدهیم این است كه یك نفر مسلمان و یك نفر شیعه، نسبت به یك واقعیت باید همیشه ثابت و استوار باقی بماند و آن توجه به مسئلۀ توحید و مبانی توحید و راه توحید است و بس. این مسئله بهعنوان واقعیتِ ثابتِ حركت تاریخ است و در زندگی انسان بهعنوان اصل ثابت تاریخ باید مورد نظر و مد نظر قرار بگیرد. سایر مسائل باید بهعنوان ظرف و تعینات این اصلِ ثابت و مبنای لایتغیّر مورد توجه قرار بگیرد؛ یعنی آنچه كه در اسلام برای یك مسلمان مهم است و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هنگامی كه به رسالت مبعوث شد این مسئله را مورد توجه قرار داد، حركت مسلمین در مسیر تكاملی آنها به این مبدأ و اصل اساسی است كه عبارت است از توحید. فقط خدا؛ «قولوا لا إله إلّا الله» و بس. فقط خدا را در نظر داشته باشید. اگر اینچنین شد: «تُفلحوا»؛ فلاح و رستگاری مترتب بر مسئلۀ توحید است و بس. نهاینکه فلاح و رستگاری مترتّب بر منِ رسول الله است بهعنوان یك شخصیت و بهعنوان یك فرد و یك تشخّص، و نه فلاح و رستگاری مترتّب به سایر ظروف و افراد و شخصیتهای مختلف است. مسئله فقط به «الله» بر میگردد و بس؛ «قولوا لا إله إلّا الله تُفلحوا.»
انسان در این دنیا علم پیدا میكند، قدرت پیدا میكند. این علم و قدرت و كمال و جاذبهها، تا هنگامی ارزشمند است كه در مسیر حركت به توحید، مورد استفاده قرار بگیرد. قدرت تا وقتی ارزشمند است كه جنبۀ وسیله و آلیت داشته باشد نه جنبۀ استقلالیت. علم تا وقتی ارزش دارد كه این علم، انسان و دیگران را به توحید سوق بدهد نه به خود و شخصیت خود. به عبارت دیگر، اگر ما آمدیم و این اصل ثابت تاریخی را با ظرف او عوض كردیم و جای اینها را برگرداندیم مشمول این آیۀ ﴿قُلۡ هَلۡ نُنَبِّئُكُم بِٱلۡأَخۡسَرِينَ أَعۡمَٰلًا﴾1 شدیم؛ یعنی علم ما كه باید در راستای توحید قرار بگیرد، این علم بیاید و ما را در خودش محصور كند و این جنبۀ توحید بودن از او سلب بشود و او بهعنوان یك اصل ثابت واقع بشود.
من باب مثال، ما این لیوان آب را برای چه میخواهیم؟ این لیوان را برای این میخواهیم كه رفع عطش كنیم. مقصود از این لیوان و این ظرف برای این است كه در آنجا آب باشد برای اینكه انسان رفع عطش بكند. حالا اگر قرار باشد بر اینكه من بیایم این اصل را كه عبارت است از رفع عطش، با آن حادثه و مقطع گذرای تاریخ كه عبارت است از این لیوان، عوض كنم و لیوان را بهعنوان اصل ثابت بپذیرم، ممكن است در یك جا لیوان نباشد، بنابراین من باید از تشنگی بمیرم. درحالیكه اگر مقصود از این لیوان رفع عطش است؛ انسان گاهی در كاسه رفع عطش میكند، گاهی در لیوان میكند، گاهی اوقات از همین شیر آب میكند، گاهی اوقات با مشت خود میكند. تمام این مقاطع بهعنوان ظرف برای رسیدن به آن هدف باید مورد توجه قرار بگیرد نهاینكه خود این ظرف با مظروف بهعنوان یك حقیقت واحد بخواهد بیاید. دیگر در آنجا آن اصل، اصالت خودش را از دست میدهد و واقعیت خودش را از دست میدهد و انسان در قالب این مظروف گرفتار میشود.
آن شخصی كه علم را میخواند برای چه علم یاد میگیرد؟ برای چه زحمت میكشد؟ برای چه بهدنبال تحصیل میرود؟ برای اینكه به آن احكام الهی و حقایق ربّانی و اعتقادات الهی دسترسی پیدا كند و خود را و مردم را بهسمت توحید حركت بدهد. حالا اگر این علم در وجود او قرار گرفت و گفت: باید بهسمت من بیایید؛ این شد مظروف. این شد همان از دست دادن جنبۀ آلیت و جایگزینی جنبۀ استقلالیت. درحالیكه ما گفتیم اصل ثابت برای حركت انسان عبارت از توحید است و بقیه همه ظرف هستند و همه قیود هستند. آن اصل ثابت به فراموشی سپرده میشود، ﴿وَ نُقَيِّضۡ لَهُۥ شَيۡطَٰنٗا فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٞ﴾ میآید و او را در حیطۀ این ظرفیت و این علم چنان محبوس میكند كه تمام وقایع خارجی را برای تثبیت موقعیت علمی خود بهكار میگیرد و برای تثبیت شخصیت خود این را انجام میدهد، درحالیكه این علم میبایست علم بهسمت توحید و علم بهسمت خدا باشد.
مخالفت علما با علامه طباطبائی در تدریس فلسفه و جواب ایشان
در همان زمانی كه مرحوم آقا در كتابشان، مهر تابان، راجع به قضیۀ علامه طباطبایی با مرحوم آقای بروجردی ـ رضوان الله تعالی علیهم اجمعین ـ این داستان را نقل كردند كه: مرحوم آقای بروجردی پیش علامه طباطبائی فرستادند كه درس فلسفه را تعطیل كنند، ایشان در جواب فرمودند كه الآن شبهاتی که وجود دارد با آنچه كه در زمان سابق داشته، فرق دارد و انسان با فقه و اصول نمیتواند پاسخ این شبهات را بدهد. طلبه نیاز به فلسفه دارد تا از نقطهنظر علمی بتواند این شبهات را پاسخ دهد. احكام فقهی و احكام فردی كه متكفل ردّ شبهات اعتقادی نیست. شك بین دو و سه در نماز كه شبهات الحادی و كمونیستی راجع به مبدأ و معاد و اصل روحانی و تجرد را جواب نمیدهد.1 این یك عمل عبادی است و احكام و تكالیف عبادی است. ایشان این مطالب را آنجا فرمودند و همینطور راجع به كتاب مرحوم علامه مجلسی، مطالب بسیار سنگین و ارزشمندی در آنجا هست.
یادم است در همان موقع، وقتیكه این كتاب منتشر شد، افرادی بهخاطر این قضیه با این كتاب به مخالفت برخاستند كه چرا ایشان در این كتابشان به شخصیت مرحوم آیت الله بروجردی چنین مطلبی را اظهار كردند. یكی از همین افراد معروف كه الآن هم ایشان هست، آمده بود به یكی از دوستان و رفقای ما گفته بود كه ایشان با این مطلبی كه گفتند، و ما دیگر پس از مرحوم آقای بروجردی كسی را نداریم، ایشان او را هم زیر سؤال بردند، پس دیگر كسی باقی نماند. این همین مسئله است.
ما باید به این مسئله توجه كنیم كه آیا آن اصل ثابتِ در زندگی ما، مرحوم آقای بروجردی است یا آن اصل عبارت از توحید و حق است؟ اگر این مسئله خلاف است جواب بدهید. امّا با مطرح كردن این مطلب كه این قضیه به شخصیت ایشان بر میخورد و موجب تنزّل میشود پس نباید باشد، این همان جلوه كردن و تجلّی نمودن ارزشهای اعتباری درقبال ارزش واقعی و ارزش اصیل است. ارزش واقعی چیست؟ ارزش واقعی این است كه باید حق را بگویی. مردم را به توحید دعوت كنی. خلاف است بگو خلاف است، [مثلاً] فلانجا به این دلیل خلاف است و اشتباه است. امّا صحبت در این است كه وظیفۀ یك عالم در بیان مسئله چیست؟ آیا دعوت به توحید و دعوت به حق است یا دعوت به شخصیت افراد است؟ اینجا است كه آن اصل واقعی تاریخ، جای خود را با ظرف مقطعی عوض میكند. ظرف میشود اصل و آن واقعیت بهدست فراموشی سپرده میشود.
بیان احوال مرحوم آیت الله بروجردی رحمة الله علیه
مرحوم آقای بروجردی كم آدمی نبود! بسیار مرد بزرگی بود. ولی بالأخره اشتباهی هم كرده است. ما مانند آقای بروجردی نداریم؛ افراد مانند ایشان بسیار كم هستند، بسیار مرد بزرگی بود، از هوی گذشته بود. حكایاتی كه راجع به ایشان نقل میكنند همه حكایاتی است كه ایشان در تصمیمگیریهای خودش هوای نفس را اعمال نمیكرد.
من به درس مكاسب یكی از بزرگان میرفتم، خدا رحمتشان كند. ایشان میگفت: در آن هیئتی كه در همان منزل آقای بروجردی یا در خارج آن منزل [تشکیل شد] راجع به مسئلۀ كتاب جامعالاحادیث كه به اهتمام ایشان شروع كردند و واقعاً هم كتاب بسیار نفیسی است. آن هیئتی كه مشغول و دستاندركار این بودند، یك روز مرحوم آقای بروجردی وارد آن محوطه میشود، یكی از همینها بهخاطر خود شیرینی، یك كتاب سر راه آقای بروجردی بوده، و این كتابِ احادیث ائمّه علیهم السّلام و آیات قرآن را با پایش كنار میزند. ایشان به اندازهای ناراحت میشوند و پرخاش میكنند و بعداً اصلاً او را طردش میكنند. میگویند: تو بهخاطر من آمدی این كار را انجام دادی؟!
مرحوم آقا یك وقت نقل میكردند در همین هیئاتی كه در ایام عزاداری عاشورا و محرم و صفر، در قم میآمدند، بعد منزل آقای بروجردی برای عزاداری میآمدند. یكی از همین افراد بیادب و بیتربیت در این هیئات كه الحمدلله از این گونه افراد خیلی هم كم نیستند! آنهایی كه میخواهند حقایق را با خود شیرینیهای خودشان زیر پا قرار بدهند و برای موقعیت خودشان، روی همۀ اصول پرده بیندازند! یكی از همینها از حیاط، بلند گفت: برای سلامتی حضرت آیت الله العظمی آقای بروجردی و امام زمان صلوات بفرستید، التفات كردید! یكدفعه ایشان آن پنجرۀ اتاقشان را باز كردند و گفتند: «كدام بیتربیتی اسم من را مقدم بر اسم امام زمان علیهالسّلام قرار داد؟ بروید بیرون، بروید بیرون، من نمیآیم.»
ایشان چنین فردی بود و راجع به بی هوایی ایشان نسبت به مسائل حكایاتی وجود دارد، ولی علیٰكلّحال برای ما آنچه كه اصل است عبارت از توحید و امام علیهالسّلام است كه شخصیت مجسّم كنندۀ ولایت كه عبارت از همان توحید است، در وجود امام علیهالسّلام است و بس. آن برای ما اصل ثابت تربیتی در طول تاریخ اسلام است و بس.
اینكه مرحوم آقا میفرمودند: «برای ما سالگرد نگیرد و چهلم نگیرد.» نمیخواستند تواضع كنند، اهل تواضع و این حرفها نبودند. ایشان میخواستند بفرمایند كه فقط آنچه كه باید مورد نظر قرار بگیرد برای یك شیعه در افكارش، در روش او، در منش او، در توجه فكری او، فقط باید امام علیهالسّلام باشد و بس! او باید مورد توجه قرار بگیرد. لذا ایشان اهل مداهنه و تواضع و این حرفها نبودند. انسان در مسئلۀ حق كه تواضع نمیكند، حق كه قابل تواضع نیست.
حکایتی از حضرت استاد دربارۀ سفر زیارت امام رضا علیهالسلام و تذکر مرحوم علامه به ایشان
من یك دفعه با همان وسیلۀ شخصی در زمان مرحوم آقا، از طهران به سمت مشهد و زیارت امام رضا علیهالسّلام حركت كردم. نیّتمان در طول مسیر این بود كه حالا كه در طول مسیر میآییم، در بین مسیر افرادی از بزرگان، از اولیای الهی هستند كه اینها را هم ما زیارتشان میكنیم. در سبزوار مرحوم حاج ملا هادی سبزواری هست كه از بزرگان است. در شاهرود بایزید بسطامی هست، شیخ ابوالحسن خرقانی هست، اینها از بزرگان هستند. البته چند كیلومتری تا شاهرود فاصله دارد. در نیشابور عطّار نیشابوری ـ رضوان الله تعالی علیهم اجمعین ـ هست و او از بزرگان بوده، از اولیای الهی بوده، عارف كامل بوده است. ما گفتیم در طول مسیر كه میآییم اینها را هم زیارت میكنیم تا اینكه به حرم امام رضا علیهالسّلام مشرف میشویم. وقتیكه رسیده بودیم، صبح نشسته بودیم و برای مرحوم آقا توضیح میدادیم که چه بود و آنجا چه بود. ایشان چیزی نگفتند و گفتند: بسیار خب. بعد وقتیكه خواستند بلند شوند، گفتند:
آقا سید محسن این سفرت را برای كسی تعریف نكن! كسیكه میآید برای زیارت امام علیهالسّلام غیر از امام علیهالسّلام نباید چیز دیگری در ذهنش باشد.
حاج ملا هادی سبزواری كیست؟ البته این را بنده میگویم، ایشان نگفتند: حاج ملا هادی كیست؟ شیخ عطار كیست؟ شیخ ابوالحسن كیست؟ بایزید كیست؟ هزارها بایزید و شیخ عطّار باید خاك پای زائران امام رضا علیهالسّلام را بر چشمشان بكشند و كشیدند و به اینجا رسیدند، نهاینكه خیال كنید همینطور [رسیدند.] بایزید! نه افراد عادی. كسی كه به زیارت امام علیهالسّلام میآید نباید هیچ فكر دیگری كند. بله، حالا در طول مسیر، انسان به سبزوار میرسد و از قبر مرحوم حاج ملاهادی میگذرد، خب چه اشكالی دارد نگه دارد، نیم ساعت هم بنشیند و فاتحه بخواند، ولی فكرش را و نیتش را نباید این قرار بدهد. فقط باید امام رضا علیهالسّلام باشد و بس. تمام شد.
اصل ثابت و لایتغیّر مکتب تشیع، امام معصوم علیهالسلام است
آن اصل ثابت تاریخ تشیع ما امام معصوم است و بس. آن اصل است. و ما حوادث و مقاطع موقّت تاریخ را بهجای اصل ثابت قرار دادیم. و ایشان فرمودند:
چون تو فرزند من هستی، وقتیكه بخواهی این را برای رفقا بیان كنی، از نظر انتساب به من، آنها هم میآیند همین كار را انجام میدهند، لذا نباید به كسی بگویی.
این میشود مكتب توحید. مكتبی كه فقط امام علیهالسّلام را هدف قرار داده. مكتبی كه فقط معصوم را غایت قرار داده. مكتبی كه فقط ولایت را شاخص قرار داده و تمام طرق و راهها و مبانی و اعمال و كردار و رفتار را بر اساس رسیدن و توجه به امام معصوم تدوین میكند و ترتیب میدهد تا به اینكه به آنجا برسد.
امّٰا اگر ما این كار را نكردیم و گفتیم كه حق را بهخاطر فلان مرجع، فرض كنید كه آقای بروجردی نباید بگوییم. نه، آقای بروجردی یك مقطع تاریخی است، یك حادثۀ تاریخی است. یك روز میآید و یك روز میرود. اگر ما بهخاطر فرض كنید كه شیخ طوسی ـ رحمةاللهعلیه ـ چون حالا فلان مقام را دارد و فلان موقعیت را دارد، یك فتوای خلاف داده، ما نیاییم نقل بكنیم. [با این کار] امام صادق که اصل تاریخ است را فدای یك حادثه و پدیدۀ گذرا كردیم. امام صادق علیهالسّلام برای ما اصل است. امام صادق علیهالسّلام برای ما همه چیز است. امام صادق علیهالسّلام لایتغیّر است. و خطر اینجاست!
توحید و ولایت تنها دغدغۀ مرحوم علامه طهرانی بود
آنچه كه مرحوم آقا [نسبت به آن] دغدغۀ فكری داشتند این بود كه آن اصل كه عبارت از توحید و امامت و ولایت است، از بین برود و فراموش بشود و ظرفهای گذرا و مقاطع و حوادث گذرا بهعنوان نقطۀ اصیل و جاودانه بهجای آن اصل بنشیند. این در مكتب تشیع نیست. در مكتب تشیع فقط توجه به توحید است و همه چیز در همان راستا باید شكل پیدا بكند. شیخ طوسی میخواهد باشد، باشد. آقای بروجردی میخواهد باشد، باشد. علامه حلّی میخواهد باشد، باشد، هر كس دیگری میخواهد باشد، تمام اینها گذرا هستند، همۀ اینها گذرا هستند.
یك روز مرحوم آقا میفرمودند:
من میدانم اگر كار را بهدست رفقای خودم ـ توجه كنید! ـ بسپارم و به آنها بگویم مرا ببرند و در هرجا كه میخواهند دفن كنند، رفقای من خواهند آمد و بر قبر من گنبدی در كنار گنبد امام رضا علیهالسّلام خواهند ساخت، ولی این نخواهد شد. من در جایی دفن خواهم شد كه خاك پای امام رضا علیهالسّلام قرار بگیرم.
این مطلب را به من گفتند، این را تا بهحال به كسی نگفتم كه اگر بخواهم كار را به دست رفقایم بسپارم، رفقایم این كار را انجام میدهند. من كه هستم؟
تاکید بر قرار ندادن شخصی در کنار امام رضا علیهالسلام
بعضی از رفقا میگویند كه ما رفتیم قبر امام رضا علیهالسّلام را زیارت كردیم، بعد الحمدلله موفق شدیم قبر پدر شما را هم زیارت كنیم. موفق شدیم یعنی چه؟! فقط امام رضا و بس. اگر آقا بخواهد در كنار امام رضا علیهالسّلام برای خود موقعیتی قرار بدهد دیگر آن موقع آقا نیست. پدر من تمام هدف و تمام نیت و اهتمامش این بود، چه در زمان حیات و چه در زمان وفات، خود را درقبال امام رضا علیهالسّلام صفر ببیند و بنمایاند، و الحمدلله این قضیه انجام شد.
بعضیها هستند كه میگویند: در سالگرد ایشان كه همان نهم صفر است برای زیارت امام رضا علیهالسّلام رفتیم. گفتم: شما بیخود میكنید بروید. سالگرد یعنی چه؟ ایشان از اولیای الهی بوده. بوده كه بوده است! ما امام رضا علیهالسّلام را فقط داریم و بس. تمام شد. سالگرد یعنی چه؟ تو بهخاطر سالگرد بلند میشوی از طهران تا مشهد میروی؟ تو الآن امام رضا علیهالسّلام را كنار گذاشتی و زیارت او را در سالگرد انجام میدهی. كسی كه میخواهد به زیارت امام رضا علیهالسّلام برود، غیر از امام رضا علیهالسّلام را حق ندارد در نظر بیاورد. و الاّ زیارتش باطل است. باطل!
یكی آمده بود، حالا بهخاطر اینكه جلب توجه ما را هم بكند و بَهبَه چَهچَه هم بشنود. گفتم: تو غلط كردی كه رفتی، تو زیارت امام رضا را كنار گذاشتی، امام رضا كه سال و سالگرد ندارد. این حرفها یعنی چه؟ پدر من هست كه باشد، از اولیای الهی است كه باشد. گرچه خب نسبت به این اولیای الهی مطلب دیگری است كه الآن اینجا جای صحبت نیست. ولی صحبت در این است كه این اولیای الهی هدفشان چه بود؟ آیا هدفشان این بود كه بیایند در كنار امام رضا علیهالسّلام برای خودشان گنبد درست كنند ؟ آیا هدفشان این بود كه بیایند افراد را جمع كنند؟ یا نه، هیچ! نه اسمی و نه رسمی از ایشان نباشد.
تقاضای عدهای از حضرت استاد برای نوشتن متنی بر سنگ قبر مرحوم علامه طهرانی
بعد از ارتحال ایشان به من گفتند كه شما یك متن را بنویسید برای اینكه سنگ قبری برای ایشان تهیه كنیم. من متوجه شده بودم كه این قضیه انجام نمیشود، ولی درعینحال وقتیکه دیدم اصرار است، یك متن را نوشتم. البته متن عربی بود و وقتیكه نشان دادند، پذیرفته نشد. گفتند: آقا متن را یكخرده رقیقتر و با عبارات نازلتری بنویسید. باز ما آن را هم به یك متن عربی، منتها با یك عباراتی نوشتیم باز مورد پذیرش واقع نشد. گفتند كه آقا یك متن فارسی بنویس، متنی بنویس كه همه مینویسند. ما هم متن فارسی نوشتیم ولی وقتیكه شخص متصدی میخواست برود، گفتم: آقاجانِ من! پدر من حاضر نخواهد شد بالای قبرش سنگ بگذارند، حالا تو برو! وقتیكه رفت و این متن هم مورد پذیرش واقع نشد، آن شخص گفته بود كه نمیخواهند سنگ بگذارند، و دیگر نیازی هم به متن بعدی ندارد. چرا ایشان نمیخواست سنگ بگذارد؟ برای چه؟ و رفقا! این را بدانید که سنگ هم گذاشته نخواهد شد. چرا؟ چون پدر ما یك حق را بیشتر نمیدید و آن امام رضا علیهالسّلام بود و بس. و این روحش اجازه نخواهد داد كه در كنار امام رضا علیهالسّلام برای او سنگی قرار بدهند، نوشتهای قرار بدهند. قضیه نمیشود و جور در نمیآید. اولیای الهی این بودند. پس ما باید متوجه باشیم.
دیگر وقت گذشته و صحبت هم برای من قدری مشكل شد و رفقا هم خسته شدند. حالا دیگر إنشاءالله اگر در جلسۀ بعد برای تتمۀ مسائل توفیق پیدا كنیم. اولیای الهی در روش تربیتی خود این دو نكته را همیشه برای ما مورد توجه قرار میدهند: اصل ثابت و فرع گذرا. چه چیزی را ما همیشه ثابت قرار بدهیم و چه چیز را گذرا قرار بدهیم؟ مظروف ثابت و ظرف گذرا. حقایق ثابت و پدیدههای گذرا. واقعیت ثابت و شخصیتهای گذرا. و در یك عبارت توحید و ولایت و بقیه هیچ.
إنشاءالله امیدواریم كه خداوند توفیق بدهد كه ما بتوانیم به آنچه كه مورد خواست و توجه و نیت و هدف بزرگان دین و اولیای الهی و آن كسانی كه این راه را رفتند و با جانشان و سرّشان حقیقت مطلب را چشیدند، إنشاءالله ما این مطالب را بفهمیم و خداوند ما را توفیق بدهد كه پای خود را در جای پای اینها قرار بدهیم كه غیر از این خسارت است.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد