پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهخسران وبطالت عمر
تاریخ 1426/06/23
توضیحات
بيان برخي از مراتب بطلان ووظایف سالک الهی در قبال آن. شرح فقره: و لا يدع أيّامه باطلاً. 1 توضيحي راجع به معناي بطلان و بيان برخي از مراتب آن. 2 تفسير آيه 23 سورۀ مباركه فرقان و بيان اينكه مراد از عمل در آيه شريفه اموري است كه داراي رنگ و صبغه الهي و شرعي هستند. 3 بيان كيفيت سنجش و محاسبه اعمال افراد در روز قيامت بر اساس ميزان ثقالت آنها. 4 بيان فرمايشات مرحوم علّامه طهراني در ماه رمضان مبني بر اينكه اميرالمؤمنين عليهالسلام ميزان و معيار سنجش اعمال انسانها در روز قيامت ميباشد. 5 چگونه اميرالمؤمنين عليهالسلام ميزان الأعمال و قسيم الجنة و النار ميباشند. 6 تفسير بخشي از آيه 96 سورۀ مباركه نحل: (ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ) 7 بيان مراد از ما عنداللَه در آيه شريفه. 8 هر يك از نيّات و اعمال و رفتار افراد داراي يك صورت ملكوتي و مثالي نوراني و يا ظلماني است كه همواره با ايشان همراه بوده و از آنها جدا نخواهد شد تا روز قيامت. 9 با توجه به مراتب بطلان در چه صورت انسان ميتواند بر اساس كلام امام صادق عليه السلام عمل كرده و اوقات خود را به بطالت نگذارد. 10 توضيحي راجع به فرمايش پيامبر اكرم صلوات اللَه عليه: و انه ليغان علي قلبي و اني لاَستغفر اللَه كل يومٍ سبعين مرةً. 11 آنچه براي سالك راه خدا نسبت به ساير افراد بايد مورد توجه قرار بگيرد اينست كه نفس انجام عبادات و تكاليف شرعيه و تلاش براي انطباق اعمال خود با واقع منجر به تعلق و وابستگي نفس او به اين امور نشود كه اين خود حجاب و مانعي است از رسيدن به حق. 12 در صورتي كه نيات و اعمال و رفتار انسان منبعث و نشأت گرفته از نور ولايت و حق باشد، ظلمت نفس انسان تبديل به نور شده همۀ اعمال او در سايه آنها نوراني و الهي خواهد شد.
هوالعلیم
بیان برخی از مراتب بطلان و وظایف سالک الهی درقبال آن
شرح حدیث عنوان بصری ـ حسران و بطالت عمر ـ جلسه 119
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة على أعدائهم أجمعین
امام صادق علیه السّلام به عنوان میفرمایند: «وَلا یَدَعُ أیّامَهُ باطِلاً؛ روزگارش را نباید به بطالت بگذراند.»
راجع به معنای بطلان و حقیقت مطالبی عرض شد و به اینجا رسید كه بطلان عبارت از آن مسئلهای است كه چیزی در دست انسان نمیماند، مابإزایی ندارد. عملی را كه انسان برای او در این دنیا زحمت كشیده ولی در آن دنیا هیچ چیزی دستش را نمیگیرد، این را میگویند باطل. سعیی كرده ولی آن سعی مانند آن استر طاحونه1و عصاری2میماند كه صبح تا به شب به دور سنگ آسیاب میگردد و تصور میكند كه مسافت طویلی را پیموده، ولی شب میبیند سر جای خودش است و دیگران از این عملش استفاده میبرند؛ گندم آرد میشود و دیگران فایدهاش را میبرند، ولی این تا شب فقط به دور خودش چرخیده است. بسیار مثال خوبی است كه انسان همیشه متوجه این قضیه باشد كه خدای ناكرده مثل آن استر نباشد.
تفسیر آیۀ 23 سورۀ فرقان
عرض شد كه در آیۀ شریفه میفرماید: ﴿وَقَدِمۡنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنۡ عَمَلٖ فَجَعَلۡنَٰهُ هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾3؛ ما در روز قیامت تمام كارهایی را كه انسان انجام داده است، همه را میآوریم و در جلوی او قرار میدهیم. هر عملی را كه انجام داده؛ نماز خوانده، روزه گرفته، مجالس به پا كرده است، میآوریم. اگر رفقا یادشان باشد عرض شد كه منظور این آیه به اعمال حرام ظاهر نیست؛ چون معنا ندارد كه عمل حرام ظاهر در میزان سنجش قرار بگیرد. در روز قیامت آن اعمالی در كفۀ ترازو قرار میگیرد كه ظاهرِ مخالفِ با شرع نداشته باشد. و الاّ دزدی را در روز قیامت اصلاً روی كفۀ ترازو قرار نمیدهند كفۀ ترازو یك استعاره است یعنی در مقام میزان و سنجش، دزدی اصلاً در آنجا به حساب نمیآید كه بیایند وزنش كنند و خالصش را بسنجند؛ این عمل چقدر خالصی دارد؟! مثل طلایی كه یك زرگر آن را محك میزند، میخواهد میزان خالصی طلا را بسنجد. اما اگر شما یك فولاد را ببرید و به زرگر بگویید که محك بزن، كنار میاندازد، فولاد اینجا جایی ندارد. اگر یك مقدار مس را ببرید به زرگر بدهید و بگویید كه آن را محك بزن، میگوید: مس كه محك زدن ندارد. آهن و چدن را پیش زرگر تا به حال بردند كه محك بزند؟!
طلایی را كه نمیدانند معیارش چقدر است؛ هجده عیار است، بیست عیار است، شانزده عیار است وقتیكه میخواهند اینها را محك بزنند، پیش زرگر میبرند و آنها را محك میزند، و میگوید: این هجده است، نوزده است، هفده است. آن میزان خالصی را به ما مینمایاند.
مقصود از محک زدن اعمال
در روز قیامت عمل را برای چه محك میزنند؟ این آیۀ شریفه كه میفرماید: ﴿وَقَدِمۡنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنۡ عَمَلٖ﴾؛ منظور از این محك برای چیست؟ میزان خالصی این عمل را در روز قیامت میسنجند كه چقدر از آن برای خدا بوده و چقدر آن برای خودت بوده؟ چقدر از آن برای خدا بوده و چقدر از آن برای شخصیت خود ما بوده؟ چقدر از آن برای خدا بوده و چقدر از آن برای مصلحت اندیشیهای ما بوده؟ چقدر از آن برای خدا بوده و چقدر از آن برای چشم و همچشمیهای ما در این دنیا بوده؟ التفات کردید! آنجا هم كه سر كسی كلاه نمیرود، اینجا ما میتوانیم كلاه بگذاریم، آنجا فایده ندارد. و عمل را با نیتی كه بر آن تعلق گرفته است، برای هر دو جلوی ما میگذارند. این عمل تو، این نمازت، این روزهات، این حَجّت، این شغلت، این تبلیغت، این مجالسات، این وعظ و خطابهات.
محاسبۀ اعمال افراد در روز قیامت براساس میزان ثقالت آنها
همینكه الآن من صحبت میكنم، این مجلس و صحبت را روز قیامت میآیند جلوی من میگذارند. تو این مطالب را گفتی ولی برای آمدن به این مجلس و گفتن این كلمات چقدر ما را در نظر گرفتی و چقدر خودت را؟ چقدر ما را در نظر گرفتی و چقدر موقعیت خودت را؟ در انتخاب كلماتی كه میكنی آیا در آن انتخاب، ما را در نظر گرفتی و یا رعایت افرادی كه در اینجا نشستهاند؟ چون فلانی نشسته است پس این حرف را نزنم، و رعایتش را بكنم! اگر نبود میگفتم. حالا كه فلانی اینجا نیست پس بگذار این حرف را بزنم. تمام اینها را چنان هم نشان میدهند كه نمیشود تكان خورد. هیچ كاری نمیشود كرد. این اعمال را در روز قیامت در كفۀ ترازو میگذارند؛ ﴿فَأَمَّا مَن ثَقُلَتۡ مَوَٰزِينُهُۥ * فَهُوَ فِي عِيشَةٖ رَّاضِيَةٖ﴾1 هر كسی كه كفۀ ترازوی او سنگینی كرد [در آسایش و خوشىِ خوشگوار و پسندیده خواهند بود.] چه وقتی كفۀ ترازو سنگینی میكند؟ وقتی شما در ترازو جنس بگذارید. روی ترازو هوا بگذارید سنگینی میكند؟! هوا كه سنگینی نمیكند. فرض میكنیم كه هر دو كفه ترازو الآن به یك حساب و به یك نحو متعادلند. تا وقتیكه شما بر یكی از این كفهها جنسی را نگذاشتید، این پایین نمیرود. این همانجا به حال خودش باقی میماند. آن جنسی كه در روز قیامت كفۀ ترازو را پایین میبرد و خدای متعال از او تعبیر میكند: ﴿فَأَمَّا مَن ثَقُلَتۡ مَوَٰزِينُهُۥ﴾؛ كسانی كه در روز قیامت ترازوی آنها سنگین است، او عبارت است از میزان ارتباط و تعلق انسان با خدا در ارتباط با این عمل است، كه چقدر انسان با خدا در ارتباط با این عمل، خالصی داشته است. اگر پنج درصد داشته، پنج درصد پایین میبرد و یك سانتی متر این كفه پایین میرود. اگر بیست درصد خالصی داشته، یك مقداری پایین میرود. اگر صد در صد خالصی داشته، كفه به زمین میرسد. دوباره یك عمل دیگر را میآورند، دوباره یك عمل دیگر را میآورند. بعضی از عملها همینطوری ایستاده، دومی را میآورند همینطور ایستاده، سومی همینطور، و هیچ به روی مباركش اصلاً نمیآورد!
ای آقا! من این همه در این دنیا زحمت كشیدم، رنج بردم و تبلیغ دین تو را كردم! گفتند: برای خودت كردی. یادت میآید وقتیكه این حرف را میزدی در ذهنت چه گذشت؟ یادت میآید وقتیكه این كار را میكردی، برای چه این كار را كردی؟ این عمل را انجام بدهیم تا روی دست او بزنیم، او جلو نیفتد. عمل، عمل خدایی بوده است. این تبلیغ را انجام بدهیم تا اینكه او بر ما سبقت نگیرد. این كتاب را زودتر چاپ كنیم تا اینكه فلانی نیاید و مشابه این را به بازار عرضه نكند. این مقاله را بدهیم برای اینكه رقیب، كشور دیگر، گروه دیگر، افرادی كه با انسان در تعامل و تضاربات نفسی هستند، آنها این كار را انجام ندهند.
یكی از رفقا که خدا حفظش كند برای ما كتابی آورده بود، كتاب خوبی هم چاپ كردند و مشغول هستند. راجع به فرهنگ شیعه اعم از فرهنگ فقهی و غیرفقهی و مسائل اخلاقی آنچه كه هست، تقریباً یك جامعی در اصطلاحات و در الفاظ و مبانی چه فلسفی چه فقهی، میباشد. بسیار كتاب خوبی است و سه جلدش را هم برای بنده آوردهاند و من گاهی مطالعه میكنم و میبینم واقعاً زحمت كشیدند. میگفت: وقتیكه جلد اول این كتاب درآمد، یك شخص كه مسئولیت چنین موقعیتی را هم دارد و خیلی هم مبالغی خرج شده و امكاناتی هم در اختیارش گذاشته شده است، پیش ما آمد و گفت: فلانی شما با این كاری كه كردید، تمام كار و كاسبی ما و دم و دستگاه ما را باطل كردید، ما این همه زحمت كشیدیم و الآن شما این كار را انجام میدهید!
گفتیم: خب چه كار كنیم؟
گفت: شما تعطیل كنید كه ما انجام بدهیم!
گفتیم: عجب!
گفت: شما بروید یك كار دیگر انجام بدهید.
[گفتیم:] حالا ما بدون اینكه بیاییم و از كسی اعانه بگیریم و بدون اینكه تحمیلی بر كسی بكنیم این مسئله را انجام دادیم. التفات میکنید!
پول خرج میشود، وقت گذاشته میشود، اینهایی كه میروند این مطالب را جمعآوری میكنند كه از هوا نمیآورند؛ كتب را مطالعه میكنند، شب تا صبح بیداری میكشند، صبح تا شب بیداری میكشند، امكانات را بهكار میاندازند و از وسایل جدید هم بهره میگیرند. افراد را به این طرف و آن طرف میفرستند، فُضلا را به كار میگیرند تااینكه یك مجموعۀ مناسب و درخور توجهی را بتوانند ارائه بدهند.
ولی میبینیم در این فكر چه میگذرد؟ كسی روی دست ما نیاید. این عمل را در روز قیامت در كفۀ ترازو میگذارند که پنجاه سال برای فرهنگ شیعه زحمت كشیدیم! كفۀ ترازو، اصلاً یك میل هم پایین نمیرود، هیچ پایین نمیرود! مثال میزنم، حالا شاید هم در این بین، قصد یكی عوض بشود و تغییری پیدا بكند. فقط منظور این است كه بدانیم چقدر مسئله مهم است. بدانیم كه مسئله شوخی نیست و سرسری نیست و كلاه هم سر كسی نمیرود. عمل انسان را در روز قیامت میآورند.
چگونه امیرالمؤمنین علیهالسلام میزان اعمال میباشد
یادم است که ماه رمضان بود، مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ راجع به روایتی از پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم راجع به امیرالمؤمنین علیهالسّلام كه «عَلیٌّ قَسیمُ النّارِ وَ الجَنَّة»1 صحبت میكردند و این فقره كه در زیارت امیرالمؤمنین علیهالسّلام است «السَّلامُ عَلَیك یا میزانَ الأعمال»2 كه امیرالمؤمنین علیهالسّلام میزان اعمال و محك برای اعمال است. چطور میشود امیرالمؤمنین محك باشد؟
یعنی همین شكل و شمایل و هیكل و جسم امیرالمؤمنین علیه السّلام را میآورند و ما را در كنار قرار میدهند؟ اینكه معنا ندارد. نه! امیرالمؤمنین علیهالسّلام در این دنیا چند سال زندگی كرد؟ ظاهراً حدود شصت و سه سال زندگی كرد. نماز خواند، روزه گرفت، حج كرد، جهاد كرد، انفاق كرد، تبرّعات كرد، صدقات داشت، تبلیغ كرد، حكومت كرد، چهار سال و نیم حكومت كرد. آن كارهایی كه ما در این دنیا باید كنیم، همه را امیرالمؤمنین علیهالسّلام كرد و دیگران هم كردند. البته مسئلۀ حكومت به امام حسن علیهالسّلام نرسید، البته یك مدت كوتاهی حكومت كردند. امام حسین علیهالسّلام كه اصلاً به حكومت نرسید. برای امام سجاد علیهالسّلام كه اصلاً این مسائل مطرح نبود و ائمه دیگر [هم مشخص است]. ولی امیرالمؤمنین علیهالسّلام اتفاقاً همۀ این كارهایی كه ما در این دنیا میكنیم او هم انجام داد. از عبادات، شئون و اشتغالات و كارهایی كه در این دنیا باید انجام بشود؛ صدقات، تبرعات، تبلیغات، سخنان، خطبهها، مجالس، محافل، ارتباطات، معاشرتها، همۀ این كارها را انجام داد. با دوست چه برخورد كنیم، با دشمن چطور برخورد كنیم، با قوموخویش [چطور باشیم]، صله رحم [باشد یا] قطع رحم. این كارها را انجام داد.
در روز قیامت عمل امیرالمؤمنین علیهالسّلام را روی یك كفه میگذارند. عمل ما را هم روی یك كفه میگذارند. یك وقت این عملِ ما یك مقدار این كفه را تكان میدهد و میسنجند و یك درصد با عمل علی نزدیك است. یك وقت دو درصد میشود؛ یعنی آن خلوص و اخلاص و صفا و نورانیت و بهجت و ربط محض و بدون لحاظ تعلّقات مادی و شخصیتی و نفسانی كه در فعل امیرالمؤمنین، نه تنها به نحو كمال و صددرصد است، بلكه بالاتر از این است. اینجا باید حق را با فعل امیرالمؤمنین علیهالسّلام دیگر سنجید. این است قضیه. كجا فعل امیرالمؤمنین علیهالسّلام صددرصد مطابق با حق است؟ اصلاً حق همانی است كه امیرالمؤمنین انجام میدهد. ما باید فعلمان را با حق منطبق كنیم. ما باید ببینیم چقدر میتوانیم خودمان را نزدیك كنیم و از این تعلقات بیرون بیاییم، از این شخصیتها بیرون بیاییم، از این هواهای نفسانی بیرون بیاییم. ولی امیرالمؤمنین علیهالسّلام مسئلهاش اینطور نیست و ائمه علیهم السّلام حساب دیگری دارند.
این عمل را در یك كفۀ ترازو میگذارند و عمل ما را هم میگذارند. این میشود میزان اعمال. پس محك برای اعمال ما فعل امیرالمؤمنین علیهالسّلام میشود. اولیای خدا فعلشان نزدیك میشود، آنهایی كه به مقام توحید رسیدند دیگر فعل آنها برابر میشود. چرا؟ چون فعل آنها فعل امیرالمؤمنین علیهالسّلام میشود. نَفَس آنها دیگر نفس امیرالمؤمنین علیهالسّلام میشود. پلك زدن آنها پلك زدن امیرالمؤمنین علیه السّلام میشود، خواب آنها خواب امیرالمؤمنین علیهالسّلام میشود. همان مجرای ولایت و مشیت و نور و ابتهاجی كه از رحمت واسعۀ پروردگار در نفس امیرالمؤمنین هست، همان در وجود اولیاء میآید، و همه را میگیرد. پس فعل آنها فعل او میشود. عمل آنها عمل او میشود، نیت آنها نیت او میشود، فكر آنها فكر او میشود. اینها حسابشان جداست. بقیۀ افراد كه در مقام مجاهده زحمت میكشند، كوشش میكنند، ما كه اینطور نیستیم، رودربایستی هم نداریم، إنشاءالله امیدواریم كه همۀ ما مشمول دستگیری و عنایت امیرالمؤمنین علیهالسّلام قرار بگیریم.
ما میخواهیم خودمان را نزدیك كنیم، زحمت میكشیم، فكر میكنیم، اطراف قضیه را میسنجیم، خودمان را بهجای دیگران قرار میدهیم، و دیگران را به جای خودمان قرار میدهیم. اینها محكهایی است برای اینكه انسان را نزدیك كند، خودش را نزدیك كند. ملاحظات را درنظر میگیریم، اگر این كار را كردیم چه مسائلی نصیب ما میشود. ور میرویم، میسنجیم، میگوییم: بشود كه بشود، این دو روز دنیا چه ارزشی دارد؟ بعضیها نه، «بشود كه بشود» را نمیگویند. همینجا امیرالمؤمنین علیهالسّلام میگوید که من گفتم «بشود كه بشود»، تو چرا نمیگویی؟ ملاحظه میكنی، مسائل را در نظر میگیری، خودت را در نظر میگیری، زندگیات را در نظر میگیری، خانوادهات را در نظر میگیری. زن من را همان چند روز اول جلوی خودم تكهتكه كردند، صدای من در نیامد. میتوانستم بروم بیعت كنم یا نه؟! مصلحتی میتوانستم یا نه؟! مصلحتی؟ مرتّب میگویند: تقیه، تقیه، تقیه، مصلحت، مصلحت، مصلحت! میتوانستم یا نه؟ گفتم: نمیكنم. چرا باید حق تسلیم باطل باشد؟ این كار را نمیكنم. گفتند: تو را میكشیم، [گفتم:] بكشید، گفتند: زنت را میكشیم. خب زنمان را كشتند دیگر، دیدید كه تكه تكهاش كردند، بچهمان را كشتند.
این عمل امیرالمؤمنین علیهالسّلام میزان اعمال میشود. پس «السَّلامُ عَلَیك یا میزانَ الأعمال» این است. نه آن روزی كه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله، بهبهها و چهچهها و یاعلی و فاتح خیبر و فاتح خندق [بر سر زبان بود] و آن زمانهایی كه به آن كیفیت بود. نه آن بهبههای مردم ما را گرفت و به اندازۀ سرسوزنی روی آنها حساب باز كردیم و نه بعد از پیغمبر كه در خیابان راه میرفتیم و مردم رویشان را به آن طرف میكردند كه چشم ما به آنها نیفتد، نه روی اینها حساب باز كردیم، هر دو برای ما یكی بود. این میشود میزان اعمال.
رفتار افراد با امیرالمؤمنین علیهالسلام و تعجب حضرت زهرا علیهاالسلام از آن
امیرالمؤمنین علیهالسّلام با حضرت زهرا سلام الله علیها از خیابان میرفتند، بعد یكی سر خود را آن طرف كرد. حضرت زهرا عرض كرد: «یا علی! این همانی بود كه هر روز به شما سلام میكرد و با هم معانقه میكردید.» حضرت فرمود: «اینكه چیزی نیست ـ به قول ما، حالا خدا پدر این را بیامرزد ـ ما سلام میكنیم و جوابمان را نمیدهند!» ببینید كار به كجا كشیده بود. امیرالمؤمنین علیهالسّلام میگوید: «ما سلام میكنیم جواب ما را نمیدهند.» برای او هیچ تفاوتی نمیكند، هیچ فرقی نمیكند. یعنی اگر امیرالمؤمنین در ذهنش ذرهای خطور میكرد و بعد رد میكرد، میزان اعمال نبود. اصلاً در ذهن امیرالمؤمنین علیهالسّلام خطور نمیكند، آن سلام و صلواتهای دیروز و این روكردنهای امروز، هیچ برای او تفاوتی نمیكند. این میشود میزان اعمال. «السَّلامُ عَلَیك یا میزانَ الأعمال.»
﴿وَقَدِمۡنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنۡ عَمَلٖ﴾؛ معنایش این است. یعنی تمام اعمالی كه صورت ظاهری و صورت مناسب دارد، ما این عمل را میآوریم و در ترازو قرار میدهیم، هر عملی باشد. بعد نگاه میكنیم که چقدر در این عمل خلوص نیت دارد، چقدر در این عمل ربط با مبدأ ملاحظه شده است و چقدر در این عمل ارتباط با خدا در نظر گرفته شده است. به همان مقدار ما به حساب مینویسیم. عمل دوم، عمل سوم را میسنجیم، تا اینكه اعمال خیر تمام بشود. اعمال بدی هم كه انسان انجام داده حالا إنشاءالله مورد رحمت و مغفرت و عفو خدا قرار میگیرد یا بالأخره با این گوشمالی درست میشود. البته این بستگی دارد به اینكه از اصحاب الیمین است یا غیر اصحاب الیمین است، آیا از مستضعفین است؟ اینها حسابهای متفاوت و مخصوص به خودش را دارد.
تفسیر و توضیح آیه 96 سورۀ نحل
لذا اینجاست كه میفرماید: ﴿مَا عِندَكُمۡ يَنفَدُ وَمَا عِندَ ٱللَهِ بَاقٖ﴾1 آیه بسیار آیۀ عجیبی است. در این آیه میفرماید: هرچه پیش شماست و مربوط به شماست، همه مضمحل شدنی و از بین رفتنی است. ﴿مَا عِندَكُمۡ يَنفَدُ﴾؛ اموالی كه تعلق به شما دارد، همه از بین رفتنی است. میگویید: نه! یك شب دزد میزند. میگویید: نه! یك روز قانون عوض میشود. همۀ اینها هم بهجای خودش باشد، عزرائیل را چه كنیم؟ آن را كه دیگر نمیشود كاری كرد. ایشان تشریف میآورند و میگویند: تمام تعلقات تا الآن تمام شد. عزرائیل این آیه را موقع قبض روح میخواند: ﴿مَا عِندَكُمۡ يَنفَدُ﴾، تمام! هرچه تا بهحال به تو تعلق داشت؛ مگر زن به تو تعلق نداشته؟ تمام شد. مگر مال به تو تعلق نداشته؟ تمام شد. مگر فرزندان به تو تعلق نداشته؟ تمام شد. مگر ریاست تعلق نداشته؟ دیگر تمام شد. مگر وزارت تعلق نداشته، چقدر برای آن كوشش كردی؟ داشتی جانت را هم میدادی! حالا آن را بگیر. تمام شد.
بیان مراد از ﴿ما عِندَ الله﴾ در آیۀ شریفۀ 96 سورۀ نحل
﴿عِندَكُمۡ﴾؛ به ما بر میگردد نه عِنْدَالله. تمام آنچه را كه به «عِندَكُم و عِندَنا» برمیگردد: ﴿يَنفَدُ﴾؛ «نَفِدَ» یعنی تَمَّ؛ تمام شد، بیاصل شد، بیپایه و پوچ شد. این را میگویند: نَفِدَ؛ مضمحل شد. ﴿وَمَا عِندَ ٱللَهِ بَاقٖ﴾؛ آن كه پیش خداست باقی است. ﴿مَا عِندَ ٱللَهِ﴾ یعنی چه؟ یعنی آن كارهایی كه برای خدا كردی، آنها باقی است. آن كارهایی كه در نیتت خدا بوده، آنها الآن باقی است، آنها با تو میآیند، آنها این طرف نمیمانند و همراه تو است. همچنان كه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
| تَخَیَّر خَلیطًا مِن فِعالِك إنَّما | *** | قَرینُ الفَتَیٰ فی القَبرِ ما كانَ یَفعَلُ1 |
همراهی صورت ملکوتی هر نیت و عملی با انسان تا روز قیامت
تمام آنچه را كه انسان انجام داده است، همراه او خواهد آمد و با نفس او معیت پیدا خواهد كرد. زیرا روح انسان كه روح مجرد است، در طریق تجّرد خود اكتساب فضائل و اكتساب رذائل، از نقطهنظر تجردی آنها را میكند. عمل را انجام داده است ولی روح آن عمل با اوست. چه روحش، روح خبیث باشد یا روح روحانی و نورانی باشد. عمل را در اینجا انجام داده و بین او و عمل فاصله افتاده ولی آن صورت ملكوتی و مثالی و برزخی عمل با اوست، آن از بین نمیرود.
شما كاری را انجام دادید، یك خلاف را نسبت به رفیقتان كردید، غیبت رفیقتان را كردید، پشت سرش حرف زدید و این حرف به گوش او رسیده است. این عمل كه انجام شد و تمام شد، چرا تا حالا خجالت میكشید؟ چرا هنوز شرمنده هستید؟ چرا نمیخواهید چشمتان به چشمش بیفتد؟ چرا؟ چون آن صورت برزخی همراه با شماست. حرف گفته شده، حرف مشمول مرور زمان است. الآن این حرف را من زدم، همین الآن، مجلس چقدر طول كشید تا الان؟ از وقتیكه من صحبت كردم تا الآن، بین من و بین صحبتهای من دیگر پرده افتاد، حتی همین حرفی كه الآن زدم، تمام شد. رفت و به دست ماضی و گذشته سپرده شد. ولی صورت برزخی یكیك صحبتهای من، همراه با من است.
وقتیكه این مجلس تمام میشود، میگویم: عجب! چرا من این حرف را زدم؟ عجب چرا این را گفتم؟ بَه، چه خوب شد كه این را گفتم. این بَه و چه عجب و اظهار تألّم، همان صورت برزخی است كه همراه با من میماند درحالتیكه بین عمل و من فاصله افتاده است. در ساعت ده مجلس شروع شده و فرض كنیم كه در ساعت یازده و نیم و دوازده هم تمام شده، ولی همۀ خصوصیات میماند. عملی را كه ما انجام میدهیم بین ما و بین آن عمل فاصله میافتد. آن ظاهرش است ولی آن صورت ملكوتی همراه ماست لذا دائماً متألّم هستیم، دائماً شرمنده هستیم یا دائماً خوشحال هستیم، مسرور هستیم. نمازی كه میخوانیم، و یا آن عملی كه انجام میدهیم از استقامت و فعل جدا میافتیم، امّا آن روحانیتش با ما میماند یا كدورتش با ما میماند. نماز میخوانیم ولی این نماز برای ما كدورت میآورد. آن كدورتش با ما میماند. روزه كه میگیریم همینطور است. هرچه را كه انجام میدهیم در ارتباط با خود و دیگران برای انسان باقی میماند. لذا انسان میگوید: ای كاش ما این كار را نمیكردیم. مردم نمیگویند این دنیا ارزش این را داشت كه برای آن، این كارها را بكنی؟! ارزش این را داشت كه برای رسیدن به این موقعیت دل فلانی و فلانی را برنجانی؟ ارزشش را داشت؟!
این «ارزشش را داشت، ارزشش را داشت» [که میگویند]، همان صورت ملكوتی است كه از بین نمیرود. این با انسان منتقل میشود و با انسان به آن طرف میآید. در روز قیامت یكمرتبه میگویند: ﴿مَا عِندَكُمۡ يَنفَدُ وَمَا عِندَ ٱللَهِ بَاقٖ﴾؛ آنچه را كه به شما نسبت دارد، از بین میرود و آنچه را كه به ما تعلّق دارد، از بین میرود. و آنچه را كه در همۀ ابعاد به خدا تعلق دارد، یعنی جنبۀ ربطی اوست، باقی میماند. در زمینۀ بطلان، انسان خیلی باید دقت كند، فقط بطلان این نیست كه انسان كارش را به گناه بگذراند. آن یك مرتبۀ دیگری دارد و برای عوام است. ما نسبت به بطلان باید عمیقتر و دقیقتر فكر كنیم.
چگونگی ادراک بطلان اعمال
چگونه میشود كه عملی انجام بدهیم، و بعد از مدتی متوجه شویم كه این عمل باطل بوده و نتیجهای عاید نشده است؟ این عمل، كفۀ ترازو را سنگین نكرده است. آن كجاست؟ آن آنجایی است كه انسان نسبت به آن فعلی كه انجام میدهد و عملی كه انجام میدهد رعایت موازین را آنطور كه بایدوشاید نكرده باشد. و متوجه میشود كه روزگارش به بطالت گذشته است. درس خوانده، ولی آن درس برای او مفید نبوده، و چند سال خود را بیهوده گذرانده است. زحمت كشیده و آن زحمت برای او مفید نبوده و روزگارش را به بطالت گذرانده است. كار كرده، و خواسته دستگیری كند ولی در واقع دستگیری نبوده، خواسته كمك كند ولی در واقع كمك نبوده است.
یك وقت رفقا تصور نكنند حالا چطوری ما به این برسیم و شاید متوجه نشویم و در بسیاری از اوقات، صلاح و فساد مسئله برای ما روشن نیست و چه محكهایی باید در اینجا بزنیم! نه! هر كسی به آن میزانی كه در توان دارد و به آن میزانی كه خدا به او فهم داده، به همان مقدار از او میخواهد. پس خیلی روشن است. هر شخصی به هر مقداری كه خدا به او از حجج متصله و منفصله و ادلّه و بیّنات در اختیار او گذاشته است، به همان مقدار نه بیشتر، میخواهند. طبعاً آن نیاتی كه در اولیای خداست، آن نیات از ما متمشی نمیشود و ما هم نباید تفكر این را بكنیم كه حالا به آن مقدار از خلوص و ربط و اتصالی كه آنها در زندگی خودشان، اعمالشان، رفتارشان، گفتارشان، پندارشان، خطوراتشان دارند، به آن مقدار ما داشته باشیم.
توضیحی دربارۀ فرمایش نبوی: «إنَّه لَیُغانُ عَلی قَلبِی»
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: «إنَّه لَیُغانُ عَلیٰ قَلبی وَ إنّی لَأستَغفِرُ الله كُلَّ یَومٍ سَبعینَ مَرَّة»1؛ قلب من و نفس من در ارتباط با مردم در طول روز، قدری از آن جنبۀ اتصالی خودش و از آن زلالیت خودش تغییر پیدا میكند. با مردم مینشینم، صحبت میكنم، با این حرف میزنم، با او حرف میزنم، بالأخره لازمۀ تبلیغ و لازمۀ معاشرت با مردم، سروكله زدن با آنهاست دیگر. این تغییر و تحولی كه در ارتباط من با مردم برای من پیدا میشود، موجب میشود كه یك كمی احساس بكنم یا نكنم! آن جنبۀ زلالیت و ربطیتی كه متوقَّع من است [کمتر شود.] ببینید پیغمبر چه میفرماید! ما كجا هستیم! پیغمبری كه به مقام جمعیت رسیده است، پیغمبری كه مراتب سیر خود را طی كرده است، پیغمبری كه فناء ذاتی مقامی پیدا كرده است، پیغمبر كه بقاء پیدا كرده است، این پیغمبر این حرف را میزند. پیغمبر برای چه این حرف را میزند؟ میخواست خودش را به ما معرفی كند و بگوید من اینجوری هستم؟ نه، پیغمبر میخواست این را بفرماید كه راه خدا روابط بر نمیدارد، ضوابط برمیدارد. منِ رسول خدا را هم گرفته، و من هم مشمول همین هستم: «لَیُغانُ عَلیٰ قَلبی.» ما دیگر حساب خودمان را باید برسیم. من هر روز هفتاد مرتبه استغفار میكنم، در روایت دیگر بیش از هفتاد مرتبه هم آمده است2 و این استغفار دوباره آن اتصال ظریف و عمیق را بهوجود بیاورد، و حالم را دوباره برگرداند. «كُلّ یَومٍ»؛ هر روز مسئله اینطور است، هر روز مطلب به همین كیفیت است.
این مسئله، مسئلهای است كه ما باید به آن دقت كنیم. یعنی اینكه چطور میشود انسان یك عمل را انجام میدهد كه خیر است ولی در واقع خلاف اوست. حالا صحبت ما راجع به كلام پیغمبر این بود كه آیا آنچه كه موجب اضطراب سرّی كه راجع به ذنب انبیاء شمردهاند كه: «فَذَنبُ الأنبیاءِ مِن اضطِرابِ السِّر»1؛آن اضطراب سرّ را اصلاً ما میفهمیم تا اینكه به آن فكر بكنیم یا نه؟ اصلاً به عقل ما نمیرسد كه این چه نحوه ربطی است كه رسول خدا در عین مقام جمعیت خود و در عین مقام وحدت خود كه كثرت را از همان دیدگاه وحدت به او مینگرد و با او تماس دارد و او را لمس میكند، این رسول خدا در چه موقعیتی است كه این حرف را میزند.
اصلاً ما متوجه این قضیه میشویم یا نه؟ نه، توقع هم نباید داشته باشیم. حالا اگر خداوند عنایت كرد، توفیق داد و بعد انسان شمّهای از این مطالب را فهمید، آن موقع بر طبق فهمش هم خدا تكلیف میكند. الآن ما این تكلیفها را نداریم و خدا هم از ما نمیخواهد. چرا؟ چون فهمش را نداریم، سعهاش را نداریم، دركش را نداریم.
ولی آنچه را كه الآن از ما میخواهد [چیست؟] این كلام امام صادق علیه السّلام، این كلام به پیغمبر كه نیست، بلکه كلام برای ما است. «وَ لا یَدَعُ أیّامَهُ باطِلاً؛ ایامش را به بطالت نگذراند» خطاب به ماست؛ یعنی ما در خود آن عبادتی كه انجام میدهیم و تصور میكنیم كه این عبادتِ ما منطبق با واقع است، این عملِ ما منطبق با واقع است، این اشتغالِ ما منطبق با واقع است، این را میخواهیم برای خدا انجام بدهیم، مبادا در اینجا گرفتار بشویم. این مسئله است. این مهم است.
آنچه كه برای یك سالك راه خدا نسبت به سایر افراد باید مورد توجه قرار بگیرد، این است. سایر افراد فرض كنید كه چهل سال درس میخوانند، در نظرشان این است كه برای خدا هم میخوانند، زحمت میكشند، بیداری شب میكشند، گرما را تحمل میكنند، سرما را تحمل میكنند تااینكه به یك نتیجهای برسند. بطلان برای این افراد این است كه در حین اینكه دارند اینها را میخوانند مبادا این علوم بیاید و آنها را بگیرد و در موقعیتی قرار بدهد كه خود این علوم برای آنها به یك مانع و به یك حاجب و پردهای درقبال رسیدن به حق تبدیل بشود. این خطر است.
آن كسی كه كلام امام صادق علیهالسلام را میخوانَد [باید مراقب باشد.] مگر از این افراد نبودند؟ نسبت به بعضی از این افراد هم مطالبی خدمت رفقا عرض شد. آنهایی كه پیش مرحوم آقا رفتوآمد میكردند و ارتباط داشتند، آنها چه كسانی بودند؟ همۀ آنها كه افراد بیاطلاعی نبودند، بعضی از آنها افراد مطلعی بودند. از نظر ارتباطات اجتماعی در سطح بالای ارتباطات قرار داشتند. از نظر شخصیت اجتماعی در حدّ بالایی قرار داشتند، مورد توجه همه بودند. همه، آنها را میشناختند. ولی صحبت در این است كه همراه با این علوم و مسائلی كه برای انسان، خداوند توفیقش را آماده میكند، یك پدیدۀ دیگری و یك حادثۀ دیگری به نام تعلّق به كثرات و تعلّق به نفس وجود دارد كه اگر انسان در ارتباط با این مسئله بهطور موازی متوجه این قضیه نشود، این علوم و این استعداد و این تجربه و این زحمت و این تكاپو میآید و در خدمت این حادثه و پدیده قرار میگیرد و ذهن انسان را و نفس انسان را و ضمیر انسان را از رسیدن به حق مانع میشود. و ای كاش این شخص، این كار را انجام نمیداد. ای كاش دنبال اینها نمیرفت، ای كاش این مسائل برای او حاصل نمیشد و این امكانات برای او به دست نمیآمد. چون اگر به دست نمیآمد لاأقلّ دستش را در دست یك شخص خبیری میگذاشت. حالا آن نفس او و تعلّق به او برای این امکانات پوششی قرار داده است كه نمیتواند این امكانات و علم و ادراك و شعور با آن نورانیت اصلیۀ خودش، ارتباط برقرار كند؛ چون كلام امام صادق علیه السّلام نور است، بیان امام صادق علیه السّلام نور است، آیات قرآن نور است، اخلاق نور است، فلسفه نور است، عرفان نور است، همۀ اینها نور است. ولی مدركاتی كه هنوز به مرتبۀ ملكوتی او سرایت نكرده است، در عالم مثال و برزخِ او میآید و او را در آن پوشش محبوس میكند. این میشود بطلان برای او.
آن وقت مسئله از كجا ظاهر میشود؟ از آنجایی كه بهجای اینكه این علم در خدمت رسیدن او به حق و نور و ولایت و بهرهگیری از ارشادات و راهنماییها و دستورات ولیّخدا قرار بگیرد، ولیّخدا با همین معلومات در حاشیه رانده میشود. با همین معلومات! و با همین معلومات ارتباط او با ولایت قطع میشود.
بخشی از نامۀ امام سجاد علیهالسلام به محمد بن مسلم زهری
واقعاً عجیب است یك نامهای امام سجاد علیهالسّلام به محمد بن مسلم زُهْری دارند. خیلی عجیب است، خیلی عجیب است. در آن نامه، حضرت میفرمایند:
تو یك شخص عالمی هستی، تو یك شخص زحمت كشیدهای هستی، مردم روی تو حساب میكنند، دولت و حكومت روی تو حساب میكند. چه شده است تو را كه همین معلوماتت و همین مدركاتت و همان را كه باید بهعنوان نردبان برای رسیدن به حق بهكار بگیری، در خدمت خلفا به كار میگیری!1
خیلی عجیب است. یعنی انسان به كجا میرسد؟ غذایی را كه میخورد بهجای اینكه برای او سدّ جوع كند تبدیل به سمّ میشود. آبی را كه میخورد بهجای اینكه رفع عطش بكند برای او تبدیل به سمّ میشود. هوایی را كه استنشاق میكند برای اینكه اكسیژن را به سلولهایش برساند، آن هوا تبدیل به اختناق میشود و او را به خفقان میاندازد. همین قضیه و همین مسئله [را باید مورد توجه قرار داد.]
امضای اعمال انسان در صورت تصحیح باطن و صورت ملکوتی
اینجاست كه ما به هیچ مطلبی بهعنوان خود او بهنظر استقلال در ارتباطات خودمان نمیتوانیم نگاه كنیم؛ نه به علوممان، نه به اشتغالاتمان، نه به كارمان، نه به نمازمان، نه به روزهمان، که به تمام اینها بهعنوان استقلال دست بگذاریم و بگوییم كه این حق است. نه، تا آن باطن را درست نكنیم، تا آن صورت ملكوتی و برزخی آن را درست نكنیم، نمیتوانیم بگوییم این درست است. وقتی صورت برزخی درست شد، نماز هم درست میشود، روزه هم درست میشود، حج هم درست میشود، حكومت هم درست میشود، ارتباط با مردم هم درست میشود. دیگر آن ارتباط برای انسان مضرّ نخواهد بود. ارتباطی است كه منبعث از نور است و ارتباط منبعث و نشأت گرفتۀ از نور و حق و ولایت مگر میتواند مكدِّر باشد. مگر میتواند ظلمت بیافریند، مگر میتواند حكومت مالكاشتر او را از خدا دور كند، ابدا. مگر میتواند حكومت محمد بن ابیبكر او را از خدا دور كند، ابدا. مگر میتواند حكومت مدائنِ سلمان، او را از خدا دور كند. ابدا. چرا؟ چون آنها از طرف امیرالمؤمنین علیه السّلام رفتند.
تحصیل پشتوانۀ ولایت و ربط با آن، موجب حرکت سالک است
البته خیال نكنید هر كسی از طرف امیرالمؤمنین علیه السّلام رفته كارش تمام است؛ عبدالله بن عباس هم از طرف امیرالمؤمنین علیه السّلام رفت. نه، آن ولایت و ربطی كه براساس آن ربط حركت میكند، آن ربط همیشه پشت این را دارد. لذا اول آن ربط را تحصیل بكن، بعد هر كاری خواستی بكن. اول آن ربط باید بهدست بیاید. اول انسان باید پشتوانۀ ولایت را بهدست بیاورد، آن موقع هر كاری كه میكند ممضی خواهد بود. نمازش ممضی خواهد بود، روزهاش ممضی است، قضاوتش ممضی است، حكومتش ممضی است، جهادش ممضی است، دفاعش ممضی است، دستگیریاش ممضی است، معاشرتش ممضی است، همۀ آنها ممضی است. چرا؟ چون آن صورت ملكوتی او، صورت ملكوتی نورانی است و صورت ملكوتی حق است. آن صورت ملكوتی نقش خارج را میسازد نهاینكه نقش خارج، كسب صورت ملكوتی كند. مطلب میشود عكس. این دیگر ایّامش باطل نیست. پس بنابراین این مربوط به اینها میشود. این افراد باید حساب را بسنجند، و مسئله را در نظر بگیرند. افراد در ارتباطات خودشان باید این قضیه را مدّنظر بگیرند و این مسئله را باید لحاظ كنند.
خطری که سالک را تهدید میکند
امّا سالك چه؟ كدام خطر سالك را تهدید میكند؟ برای سالك چه خطری است؟ برای آن كسی كه مدّعی است كه راه خدا را میرود دیگر چه خطری است؟ خیلی خطرِ بالاتر است. خطر سالك این است كه خود سلوك برای او تبدیل به یك پوششی بشود و او را در محدودۀ آن پوشش محبوس كند. این خطر، خطر برای سالك است؛ من سالكم و دیگر كارم تمام است! من پا در راه خدا گذاشتم و دیگر مشمول دستگیری هستم! تمام شد قضیه. من قدم در راه خدا گذاشتم و كسی كه قدم در راه خدا بگذارد، از خطرات رهایی پیدا كرده است! و صرفاً هم كه این نیست. حركت میكند، ذكر میگوید، ورد میگوید، نماز شب میخواند، برنامۀ خودش را تطبیق میدهد، بهخیال خودش در مسیر است. دستوراتی كه داده میشود انجام میدهد و درست هم انجام میدهد. نهاینكه خلاف است، نه، درست است. مطالب را انجام میدهد و طبق آنچه كه به او گفته شده عمل میكند، ولی این عمل كردنها كمكم میآید و او را مرتّب از مردم و همكیشان خود و رفقای خود و دوستان خود مرتّب كناره میاندازد.
ذهنیت سلوکی علّت طرد بسیاری از سالکان راه خدا
آن ذهنیت سلوكی! این خطر، خطر بزرگی است و باید برای این مسئله دوا اندیشید. حالا بقیۀ مطالب را میشود كاری كرد. بالأخره انسان به یك نحوی سعی میكند و تلاش میكند. و بسیاری از افرادی كه در خدمت بزرگان بودند و بعد، از آنها فاصله گرفتند وآنها را بهكنار گذاشتند و مشمول رفض و طرد شدند، به همین خطر مبتلا شدند. سالك وقتیكه پا در راه خدا میگذارد، باید هر روز كارهای خودش را محاسبه كند؛ امروز چه كار كردم؟ نه اینكه تمام شد و رفت. و ما خدمت بزرگان آمدیم و تمام شد. چند سال بعد هم بیاییم یك مروری بكنیم.
تأکید بزرگان بر مسئلۀ مراقبه و اهمیت آن
امروز تا غروب را چه كردم؟ مگر مسئلۀ مراقبه شوخی است. این همه تذكر دادند، مرحوم آقا تذكر دادند، همۀ بزرگان در كتابهایشان، گفتند. ما واقعاً به این مسئله رسیدیم؟ امروز را چه كردم و امروز را چه كار باید بكنم؟ چقدر امروز حركت كردم؟ چقدر امروز به فهمم اضافه شد؟ چقدر امروز خودم را با مطالبی كه گفته میشود و با آن مسائلی كه بیان شده، تطبیق دادم؟ مگر كم مسئله گفته شده است؟ چندتا كتاب آقا را درست مطالعه كردن كافی است كه انسان مسئله به دستش بیاید. مسائل گفته شده است. مرحوم آقا میفرمودند: «ما سه برابر آنچه كه باید برای مردم مطالب میگفتیم، مطلب گفتیم.» سه برابر! یعنی یك برابرش هم كافی بود که مسئله بهدست انسان بیاید. همۀ مطالب را گفتیم، همۀ مسائل را شرح دادیم. با آن مطالبی كه برای ما گفتند و مطالبی را كه از كتب بزرگان مطالعه كردیم، چقدر جلو آمدیم؟ چقدر حركت كردیم؟ چقدر خودمان را وفق دادیم؟ واقعاً؟!
بیان ملاک برای محک زدن انسان
بنده از خودم میگویم، هیچ شوخی هم نمیكنم. چند روز پیش بود یك قضیهای اتفاق افتاد، نشستم تمام كارهای خودم را مرور كردم. گفتم: واقعاً ما این حرفهایی كه برای مردم میزنیم، خودمان به آنها عامل هستیم یا نه؟ بالأخره یك روزی هم این قضیه اتفاق میافتد، و بین ما و شما فاصله میافتد. إنشاءالله آن دنیا همه مشمول عنایت و لطفِ خداوند قرار بگیریم ولی علیٰكلّحال انسان باید حساب برسد. دیدم نه اینطور نیست، خودم به بعضی از مسایل عمل نكردم. كم گرفتم، مسامحه كردم، ملاحظاتی كردم، راه خدا كه شوخی ندارد. نسبت به بعضی از مسائلی كه بین خودم میگذرد نگاه كردم، نه! چیزی به نظرم نمیرسد، بدون رودربایستی عرض میکنم. هر شخصی سر هفته بنشیند و این مسائل هفتهای كه بر او گذشت، نگاه كند آیا كارهایی كه انجام داده، مطالبی كه انجام داده، چقدر از آنها باعث پایین رفتن و باعث ثقالت آن میزان شده است؟
این مطالبی كه عرض میكنم محكها و ملاكهایی است و باید به این ملاكها یكییكی عمل كنیم، اگر عمل كردیم إنشاءالله خداوند لطف بیشتر و توفیق بیشتری شامل میكند. اگر عمل نكردیم نه! از كیسۀ ما كم میگذارند. گفت: «به هر مقدار كه پول میدهی آش میستانی.» این قاعدۀ طبیعی و این ملاك كلی است.
عادی شدن سلوک و راه خدا برای انسان وخطرات آن
مرحوم آقا میفرمودند:
افرادی كه اول میآیند، قشنگ میروند و آن گوشه دو زانو مینشینند. نه به هیچی كار دارند، نه به این طرف نگاه میکنند، نه به اینكه دیوار چه رنگی است، نهاینكه اینجا چندتا لامپ خورده، این كنار چه میگذرد، كی آمده، كی رفته.
چرا؟ با چه ملاكی آمده؟ با چه حسابی آمده؟ آمده که بین خودش و بین این بزرگ ربطی برقرار كند و براساس آن ربط، رشد كند. این اصل قضیه است. این شخص مقداری جلو میآید، طبعاً به او دستور داده میشود، مسائل به او گفته میشود، همینطور مجالست زیاد میشود، مرتّب مراوده زیاد میشود. نگو که این مسكین همراه با این ارتباط بیشتر، كمكم کمکم آن ملاك اول كه ارتباط با بزرگ بود، برای او تبدیل به یك عادت می شود.
ما الآن وقتیكه شروع به نماز خواندن میكنیم، اینقدر ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ﴾1 تا ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ أَحَدٌ﴾2 را گفتیم كه اگر از همان اولی كه میگوییم «الله اكبر» حواسمان در آن طرف دنیا برود، قشنگ آن الفاظ را از همۀ مخارج ادا میكنیم تا ﴿لَمۡ يَلِدۡ وَلَمۡ يُولَدۡ* وَلَمۡ يَكُن لَّهُۥ كُفُوًا أَحَدُۢ﴾3 تمام میشود، و یكدفعه به ركوع میرویم. اصلاً یك كلمه هم کم و زیاد نمیشود، چون نفس عادت كرده و وقتی نفس عادت كند طوطیوار همان مطالب را میگوید.
آن ارتباط با آن بزرگ برای او به یك عادت تبدیل شده است عزیز من! این عادت خطری است كه او را نسبت به رشد تهدید میكند. وقتی تبدیل به عادت شد كمكم چشمش میافتد که این چیست؟ این پارچ، الآن جنسش از چیست؟ این فرش از كجا آمده؟ این كیست در اینجا آمده؟ آن كیست در آنجا آمده؟ این شغلش چیست؟ این چه كار میكند؟ این چه كار با آقا دارد؟ چرا؟ چون آن ملاك تبدیل به عادت شد. وقتی تبدیل به عادت شد، به یك پوشش تبدیل شد. آن پوشش، دیگر او را [ متوقف میکند.] آمدن پیش بزرگان بهخاطر این است كه آن ملاك وثیقتر بشود، محكمتر بشود، نهاینكه یك عادت بشود. آنوقت خود سلوك میشود یك عادت. اول به كسی كاری نداشت كه چه شخصی هست و چه شخصی نیست. یك مدت كه پیدا شد، [میگوید:] چرا آقا با این ارتباط دارد؟! در زمان مرحوم آقا مگر همینطور نبود؟!
پرداختن به دیگران و غفلت از خود یعنی توقف یا سقوط
یك نفر به من میگفت: «چرا آقا با فلان آخوند ارتباط دارند ولی چرا با فلان آخوند دیگر که از علما و سادات در طهران بود، و هنوز هم حیات دارند، ارتباط ندارد؟!» خب، جان من! تو استاد هستی یا او؟ تو بهتر میفهمی یا او؟ اگر بخواهی بگویی: «چرا و چرا»، در تمام ریزهكاریها ماندی. در تمام مسائل ماندی! وقتیكه این مقدار را تو پذیرفتی كه عقلِ برتر است، این مقدار را پذیرفتی كه او از تو مافوق است، بیا از این مقدار برای خودت استفاده كن. دیگر چه كاری داری به اینكه او با چه كسی ارتباط دارد و با چه كسی ارتباط ندارد. تو از زوایای نفس او خبر داری؟ تو از افكار او اطلاع داری كه برای چه ارتباط ندارد؟ عقل تو بهاندازۀ یك انگشتدانه هم نمیكشد، آنوقت میخواهی دریا را با یك انگشتدانه بكشی. چی داری فكر میكنی؟ لذا این افراد میآیند و این سلوك برای آنها دامی میشود كه از این دام نمیتوانند در بیایند و همین باعث سقوط میشود. یا سقوط میکنند و یا توقف میکنند.
آن خطر مهمی كه آن فردی را كه مرحوم آقا در كتاب1 از او اسم بردند و مشمول طرد مرحوم آقای حداد قرار گرفت، همین بود. كه آن ملاك برای او به یک عادت تبدیل شده بود. بنده میدیدم. در سفرهایی كه میكردیم، گاهی احساس میكردم که عمل او خلاف است. من در همان سنین طفولیت خودم، شانزده هفده سالگی به ایشان تذكر میدادم. او بهحساب خودش مثلاً به ما میگفت: «تو کی هستی كه حالا به ما تذکر میدهی؟» میگفتم: نه، این غلط است. درست است که من هفده سالم است، ولی آیا این فكر من موافق با حق است یا نیست؟ برویم و سؤال كنیم. میگفت: «نه مسائلی هست كه هنوز زود است شما این مطالب را بدانید.» میگفتم: خب حالا زود است یا دیر است، من نمیتوانم از آنچه را كه فهمیدم، دست بردارم. این عمل تو خلاف است و همین عمل او را زمین زد! [و این] نفس است.
[میگفت:] «چرا این اینجا میآید؟ برای چه میآید؟» به تو چه ربطی دارد؟ منزل صاحبخانه دارد، و دلش میخواهد این را راه بدهد. تو از نجف به اینجا میآیی برای اینكه ببینی كه چه كسی آمد و چه کسی رفت؟ این شد سلوك؟! این شد ارتباط؟ آنوقت همین بودنِ با اولیاء موجب بطلان است. میآید و میرود، ولی چیزی گیرش نمیآید. میآید و میرود ولی حواسش این طرف و آن طرف است. میآید و میرود ولی نگاه میکند که چه کسی اینجا میآید و چه کسی میرود؟ میآید و میرود و بهجای اینكه [به حقیقت توجه كند، غفلت میکند.]
توجه کامل بایزید به امام صادق علیهالسلام و دستگیری آن حضرت از او
بایزید بسطامی شش سال خدمت امام صادق علیهالسّلام بود و سقایی میكرد. برای امام علیهالسّلام و خانواده ایشان آب میآورد. آنها كه از آب چاه مصرف نمیكردند. آب بیرون بود، چشمهای بود، و از آنجا آب میآوردند. یا چاههایی در بیرون مدینه بود كه آب آنها مناسب برای شرب بود، و از آنجا میآوردند. سقایی هم یك شغل بود. برای امام صادق علیهالسّلام سقایی میكرد و كار خودش را هم میكرد. بعد از گذشت شش سال، امام صادق علیه السّلام به او فرمودند: «فلان چیز را از آن بالا بیاور.» گفت: «كدام بالا؟» نگاه كرد و دید بالای سرش یك رفّ و فرورفتگی در دیوار است، و یك كتاب در آنجا بود. حضرت فرمودند: «تو این شش سال این را ندیدی؟» گفت: «از وقتیكه آمدم چشمم به شما افتاد، و دیگر جایی را ندیدم.»
ببینید! قضیه چیست؟ شش سال غیر از صورت امام صادق علیهالسّلام ندیده است. حالا امام صادق علیهالسّلام از اتاق بیرون میروند، و این شروع كند به نگاه كردن؛ این در اینجا چیست؟ برویم به آن دست بزنیم ببینیم چه كار میكند؟ مگر او در اینجا آمده که گچ دیوار را نگاه كند؟ او دنبال امام صادق علیهالسّلام آمد یا دنبال اینكه چه فرشی افتاده، ستونش چیست، آن بالا چه خبر است، پشت بام چه خبر است؟ او بهدنبال چه آمد؟ حضرت فرمودند: «دیگر كار تو تمام است، به بسطام برگرد.»1 و فرزند خودشان به نام محمد بن جعفر الصادق را همراه او فرستادند كه الآن قبر این دو در بسطام و در شاهرود است. و بایزید وصیت میكند ـ چون او زودتر از بایزید از دنیا رفت ـ كه من را در آستانۀ او قرار بدهید. این میشود كسی كه ایامش را به بطالت نگذراند. آمد و آن ملاك را گرفت و رفت و بهجلو حركت كرد.
الآن این قضیه یادم آمد؛ یكی از شاگردان مرحوم آقا پیش ایشان آمده بود، یك سال بودند. یك روز آن شخصی كه او را فرستاده بود كه الآن هم فرد معروفی است و همه هم او را میشناسند به او گفته بود:
اینجا رفتی و استفاده كردی، دیدی که ایشان چقدر مرد محترمی است! چقدر مرد بزرگی است! موقعیت و وضعیت ایشان را دیدی؟ ایشان فرش بیرونی خود را از فرش اندرونی(طبقۀ پایین)، تمییزتر و گرانتر قرار داده است!
آن موقع منزل ایشان خیابان هدایت بود كه دو طبقه داشت. او گفت: «من اصلاً در این یك سال چشمم به فرش نیفتاد تااینکه این فرش بالا و فرش پایین را نگاه كنم.» و راست هم میگفت. آنموقع حالش خوب بود. با اینكه زن بود، و پایین هم رفته بود.
ببینید! این طرز تفكر و این كیفیت تفكر چگونه است؛ ایشان اینقدر مرد محترمی است كه فرش بیرونی را گرانتر قرار داده است بر خلاف بیوتی که از گلیم و... استفاده میکنند!
انسان وقتیكه میآید، باید آن ملاك اول را كه با خود آورده، تا آخر با خود نگه دارد. این خیلی مهم است. اگر میخواهیم در دام سلوكزدگی قرار نگیریم مسئله این است. دوم اینکه به این و آن نگاه نكنیم. اینکه چه میگذرد، آن كیست؟ این كیست که میآید؟ و کی میرود؟ آیا ما راه خودمان را تشخیص دادیم یا ندادیم، همان را بگیریم و جلو برویم، تمام شد. بخواهیم معطل این و معطل آن بشویم، عمر بر باد رفته است.
در زمان مرحوم آقا اعتراض میكردند: این همه افرادی كه میآیند پیش مرحوم آقا، آیا واقعاً همۀ اینها مستعد هستند؟! تو چه كار داری به اینكه مستعد هستند یا نه. تو مستعد هستی یا نیستی؟ اگر نیستی برو دنبال كارت. اگر مستعد هستی، به دیگران چه كار داری؟ اصلاً آقا میخواهد سیاهیلشكر درست كند، به تو چه ربطی دارد؟ چه ربطی به تو دارد؟ تازه مگر خود ایشان نفرمودند؟! مگر من خدمت رفقا عرض نكردم؟! در همان دو سال آخر حیات ایشان، بنده در ایام آخر ماه صفر در منزل یكی از رفقا در مشهد صحبت میكردم. ایشان هم در آن ایام از هر ده روزی یك روزش را در مجالس شركت میكردند، حالشان مساعد نبود. ایشان نوارهای هر روز من را گوش میدادند و روز بعد اگر مسئلهای بود تذكر میدادند؛ اینجا اشتباه است، آنجا غلط است، اینجا را تصحیح كن، و تذكر میدادند. اتفاقاً آن روز خودشان هم در آن مجلس شركت كردند و نمیدانم چه شد که اصلاً یكمرتبه بدون اختیار بحث من آمد... . من در آنموقع تا آن جایی كه در نظر دارم و اگر اشتباه نكنم، راجع به ملاكات سلوك صحبت میكردم. اول كه وارد شدیم مرحوم آقا گفتند: «حالا در ده روز از عهده برمیآیی که این بحث را شروع كردی یااینكه خلقالله را به امان خدا رها میكنی؟» گفتیم كه ما فعلاً وارد میشویم، اتفاقاً از آن [ملاک] اولی هم تجاوز نكردیم و به بقیه هم نرسیدیم.
تذکر مرحوم علامه به استاد طهرانی: «مطالب را کلی بیان کنید»
آن روزی كه ایشان بودند، ما با هم برگشتیم. ظاهراً صحبت دیروز را ایشان توجه كرده بودند. گفتند:
فلانی! چرا شما در صحبتهای خودت اینقدر مطلب را پایین میآوری؟ چرا مصداق تعیین میكنی؟ (البته اسم نمیبردم) ولی جوری صحبت میكنی كه آن افراد، آن مصداق را میشناسند. داعیهای نداریم شما مطلب را كلی بگو، هر كسی فهمید فهمید و نفهمید هم نفهمید.
گفتم: آقا اگر مصداق تعیین نكنم و پایین نیاورم، نمیفهمند و حمل بر این و آن میكنند.
وقتی یك شخص نمیخواهد مسئله را بفهمد [ شما نمیتوانی به او بفهمانی.]
عجیب است! یك دفعه یادم است در یك جلسۀ عصر جمعه، ایشان راجع به یك قضیۀ مهم اجتماعی صحبت میكردند و دقیقاً نظر خودشان را واضح بیان كردند. یعنی هر كسی دو دوتا را میفهمید كه میشود چهارتا نه ششتا، یعنی اینقدر واضح بیان کردند! منتها تصریح نكردند. یعنی فقط تنها مطلبی كه در كلام ایشان بود، این بود كه ایشان تصریح به مسئله نكردند. وقتیكه صحبت تمام شد، ایشان رفتند که تجدید وضو كنند، من دیدم یك عده به هم میگویند: «دیدید آقا نظر ما را گفتند!»؛ درست نظر خلافی كه ایشان مطرح كردند. یعنی واقعاً كسی میگفت: دو دوتا چهارتا و نمیگفت: دو دوتا هفتتا! یعنی به این حد مطلب روشن بود. ولی وقتیكه ذهن كج است، وقتیكه غرض دارد، وقتیكه به بطالت میگذراند، پیش آقا میآید ولی خط خودش را میرود. پیش آقا میآید ولی در محور تفكرات و كثرات حركت میكند. لذا منتظر است ببیند كجا كلام و مطلبی هست، همان را بزرگ كند و بهعنوان ایدهای كه از طرف یك ولیّ خدا است، مطرح بكند. همۀ اینها بطلان است.
ایشان فرمودند:
بله میدانم كه مقصود تو چیست. ولی تو صحبت خود را بهنحوكلی بكن. آن كسی كه باید بفهمد میفهمد و آن كسی كه نباید بفهمد هزار مصداق هم تعیین كنی باز هم قبول نمیكند.
و قبول نكردند. و ما این را بعد از حیات ایشان تجربه كردیم.
تعبیر شدید اللحن مرحوم علامه نسبت به اطرافیان خود
مصداق تعیین میكنی، میگویند: نه! چراغ روشن است و میگویند: نه اصلاً خاموش است، شما چه میگویید! خب آدم به این افراد چه بگوید؟ بعد ایشان این را هم فرمودند:
فلانی تو تصور نكن كه اینهایی كه اینجا هستند، همۀ اینها با ما هستند. غیر از چند نفر كه اینها كالجبل الراسخاند ـ دستشان را هم اینطوری كردند ـ بقیه همه سیاهیلشكر هستند.
عین عبارت ایشان است. گفتند: «تو كار خودت را بكن. حرف را كلی بزن.» یك وقت سیاهیلشكر نشویم! سالك وقتیكه در راه خدا میآید، ملاك را نباید فراموش كند كه برای چه آمده است، به این و آن نباید نگاه كند.
قصدم این بود كه امروز این مسئله را در آن حدی كه مورد نظرم هست برسانم و تمام كنم. منتها با توجه به عدم تناسب حالم، إنشاءالله وعدۀ ما با رفقا برای جلسه بعد باشد.
امیدواریم كه خداوند متعال به ما توفیق بدهد كه بتوانیم همانطور كه بزرگان گفتند و عمل كردند و با عملشان به مقصود رسیدند، ما هم با همان نیت و با همان توفیق بتوانیم همان را ادامه بدهیم.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد