پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهخسران وبطالت عمر
تاریخ 1426/08/13
توضیحات
بيان برخي از مراتب بطلان ووظایف سالک الهی در قبال آن. شرح فقره: ولا يدع اَيّامه باطلاً. 1 در صورتي كه موقعيت و جايگاه افراد مانع و حاجز از رسيدن ايشان به هدف و غايت كمالي خويش شود گذر ايام براي آنها بطالت ميباشد. 2 توضيحي راجع به اينكه چگونه مسير و حركتي را كه افراد براي رسيدن به مقصود و مطلوب طي ميكنند پس از مدتي خود آن مسير و مشي بعنوان بت و پايگاه و هدف ايشان قرار ميگيرد. 3 ذكر روايتي بسيار عجيب در اهميت معرفت و شناخت افراد نسبت به امام زمان خويش از پيامبر اكرم صلوات اللَه عليه. 4 توهم نادرست برخي از افراد در ارتباط با اينكه حقيقت اسلام منحصر است در مبارزه و جنگ و بيان پاسخ آن. 5 نظاره كردن بندگان پروردگار به ديد حقارت امريست خلاف مكتب توحيد چرا كه در مكتب توحيد همه انسانها از جنبه انتساب و ربط خود به پروردگار يكسان بوده همچون دانههاي شانه هستند. 6 ذكر حكايتي جالب از مرحوم مقدس اردبيلي مبني بر اينكه جايگاه و موقعيت مرجعيت، او را در خود حصر و حبس نكرده است. 7 انسان مبنا و اساس اعمال و كارهاي خويش ر ابايد بر طبق تكليف و وظيفۀ الهي خود انجام دهد و تحت تأثير جوّ و تبليغات و الغاءات باطل افراد واقع نشود. 8 راه سلوك پروردگار متعال عبارتست از خروج از مجاز و اعتبار و ورود در حق و واقعيت. 9 از جمله خطراتي كه سالك راه الهي را تهديد ميكند اينست كه نفس سلوك و موقعيت فرد حجاب و مانع و حاجز شود براي او در رسيدن به پروردگار متعال و مراتب كمالي. 10 بيان برخي از ظرائف و دقائق عملكرد پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم در جريان فتح مكه كه حكايت از تجلي تام حقيقت توحيد در وجود حضرت ميكند. 11 پيامبر اكرم در بدو ورود به شهر مكه ميفرمايند: الاسلام يجبُّ ما قبله. 12 ذكر سخنان مرحوم علّامه طهراني در خطاب به آيت اللَه خميني پس از پيروزي انقلاب اسلامي مبني بر پيشنهاد عفو عمومي بمانند عملكرد پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم پس از فتح مكه. 13 اشعار مغرضانه شاعر عرب در تجليل از خليفه ثاني در ارتباط با غصب خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام و ظلمهاي وارد شده برحضرت صديقۀ طاهره سلام اللَه عليها. 14 ذكر كلام ابن ابي الحديد در شرح نهجالبلاغه مبني بر مذمت خلفاء بدليل فرار ايشان از جنگ احد و بازگشت به مدينه پس از گذشت سه روز. 15 ذكر مطالبي در بيان جايگاه والاي حضرت صديقۀ طاهره سلام اللَه
هوالعلیم
منظور از بطالت عمر
شرح حدیث عنوان بصری ـ حسران و بطالت عمر ـ جلسه 122
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
الحمدُ لِلّه ربِّ العالمینَ
و الصلاةُ علیٰ خیرةِ الله المُنتجبینَ محمدٍ و آله الطّاهرینَ
و اللّعنةُ علیٰ أعدائِهم أجمعینَ
امام صادق علیهالسّلام بهعنوان بصری میفرمایند: «وَ لا یدَعُ أیّامَهُ باطِلًا»؛ این فرد كه دارای این خصوصیات است، بالنتیجه و بالطبع ایامش را به بطالت نمیگذراند.
خدمت رفقا راجع به كیفیت گذشت ایام به بطالت، صحبتهایی شد و بطالت بهنحو كلی و عام و بهنحو خاص، تعریف شد كه افراد عادی چطور ایامشان را به بطالت میگذرانند، مجالسشان را چطور به بطالت میگذرانند و ارتباطاتشان چطور موجب بطالت ایام آنها خواهد شد. گذشت ایام ثمرهای برای آنها به بار نخواهد آورد و سرمایه آنها را رو به اتمام خواهد گذاشت. اینها مطالبی بود كه عرض شد.
ملاک تشخیص بطالت عمر
راجع به مسئله گذشت ایام، بهنحو دقیقتر و ظریفتر صحبت شد كه اگر انسان احساس كند موقعیتی كه در آن هست موجب شود از مسائل مهم و اهدافی و نیاتی كه در نظر داشته باز بماند، این گذشت ایام برای او به بطالت است و باید نسبت به وضعیت خود تجدید نظر و موقعیت خود را دوباره ارزیابی كند و ببیند آیا همچنان بر همان ممشا، نیت، صدق و استقامت كه در ابتدای امر برای او حاصل بود، اكنون نیز بر همان کیفیت هست یا نه؟ باید كارهایش را بررسی كند و باید رفتار و ارتباطش را هر روز در تحت محاسبه قرار بدهد.
برای رفقا عرض كردم که بهطوركلی نفس در هر موقعیتی كه هست برای خود یک وضعیت خاصی قرار میدهد و نسبت به آن حالت خود، برای خودش حجاب و حصار قرار میدهد.
یکی از مصادیق خلط مسیر و هدف
یكوقتی ما به كلاس خط میرفتیم و افرادی كه آنجا میآمدند، ابتدا منظورشان خوشنویسی بود. خوشنویسی یک هنری است مثل بقیه هنرها، مثل نقاشی، خیاطی، نجاری، آهنگری، مهندسی و طراحی. در روایات هم داریم «علیكم بحُسن الخط1؛ خطتان را خوب كنید». درست بنویسید و قشنگ و صحیح بنویسید.
مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ وقتیكه كسی برای ایشان نامهای مینوشت و خط خوبی نداشت، در جوابی كه میدادند اشكالاتش را هم میگرفتند که این خط شما احتیاج به تمرین دارد و نامهای كه برای من مینویسید از سر حوصله بنویسید! گاهی اوقات میگفتند: «اینهایی كه برای ما نامه مینویسند اگر بگذارند در آفتاب، راه میافتد و میرود!» اینطوری است. و العاقلُ یَكفیه الإشارة!
میگفتند: «از روی حوصله بنویسید». آن زمان به ما میگفتند: «وقتیكه میخواهید برای من نامه بنویسید، با قلم و دوات بنویسید و هر دو هفته یكبار هم بنویسید». ما هم دیگر كارمان درآمده بود! وقتیكه میخواستیم بنویسیم باید دو هفته یکبار قلم و دوات درست میکردیم و اگر یكوقت هم تعطیل میشد، مؤاخذه میشدیم. خود ایشان هم به حُسن خط خیلی اهتمام داشتند و خیلی هم تأكید میكردند كه ما خطمان خوب بشود و حسن خط پیدا بكنیم.
ما نزد چند نفر از اساتید میرفتیم که خدا رحمتشان كند، همه از دنیا رفتهاند. یكی كه از همۀ آنها واقعاً عالیتر بود مرحوم سید حسین میرخانی بود كه بسیار عالی مینوشت و به اعتقاد من رودَست ایشان در این زمانهای اخیر کسی نیامده است. یعنی بعد از میرزا رضا كلهر كه تقریباً حدود صدوخُردهای سال پیش بود، كسی مثل ایشان تابهحال نیامده است. واقعاً همۀ آنها دارای خطی بسیار عالی و زیبا و شیوا هستند ولی بعضیها ظرافتهایی دارند که خدادادی است و اینطور نیست كه عام باشد. این مسئله واقعاً بهعنوان هنر برای انسان مطرح است.
این مطلبی كه میخواهم خدمتتان عرض بكنم خیلی دقیق است، داستان و حكایت نمیخواهم بگویم، میخواهم رفقا و دوستان را نسبت به وضعیت و موقعیت خودمان و مشكلاتی كه نفس برای انسان پیش میآورد توجه بدهم.
مسئله خطاطی مسئلهای بسیار عالی است، هنر بسیار زیبایی است و قابل ستایش؛ واقعاً قابل ستایش است. كسانی كه میروند در آنجا، در وهله اول بهعنوان این است که هنری را یاد بگیرند، به خط شیوا و ممتازی برسند و خط آنها جالب و جاذب بشود. ولی وقتیكه مدتزمانی گذشت و نمرهها قدری بالا آمد، كلاسها قدری ترقی كرد، شخص برای خودش كمكم وزنهای شد و وضعیت خودش را در آن جمع و گفتگوها و نشستها ارزیابی كرد، كمكم این مسئله برای او به شكل یک مسئلۀ اساسی و اصلی در زندگی او درمیآید و كأنّه تمام هنرها كنار رفته و همۀ امتیازها به كناری نهاده شده و آنچه هست ـ براساس چیزی که ما در آنجا مشاهده میكردیم و از صحبتها درك میكردیم ـ این است كه خدا از آسمان فقط یك هنر فرستاده و آن هم خطاطی است؛ بقیه اصلاً هیچ فایدهای ندارند! نه طبیب ارزشی دارد، نه مهندس ارزش دارد و نه عالم قیمت دارد؛ هیچهیچهیچ!
این را عرض میكنم چون خودم در این موقعیت بودم؛ سالها خودم در آنجا بودم. خدا از آسمان فقط یك هنر فرستاده و آن هم خطاطی است! حتی نقاشی هم نه! این چه میشود؟ این همان است كه انسان در وهله اول، در موقعیتی بهعنوان رسیدن به مقصود و مطلوبی، راهی را طی میكند و بعد خود آن راه، بهعنوان پایگاه او قرار میگیرد. یعنی آن راه میشود بیت او، همان راه میشود حصار او، همان راه و مسیر میشود حصر او، جایگاه او و منزلگاه او.
شناخت امام معصوم علیهالسلام، یگانه مقصود طالبان علوم دینی
كسی كه راه خدا را میرود، منزلگاهش فقط خداست و بس! دیگر هیچچیزی برای او منزلگاه نیست، بلکه معبر و كاروانسرا است، محل عبور است، طریق و جاده است. حالا در هر چیزی و در هر وضعیتی میخواهد باشد. این مسئله برای كسی كه میخواهد علمی را فرا بگیرد، بهخصوص برای ما و امثال ما خیلی مهم است، برای افرادی كه با در پی گرفتن راه و مسیر علوم الهی و علوم ائمه اطهار علیهمالسلام میخواهند مردم را به سمت آن مقصد و آن هدف و آن نیت دعوت كنند.
نیت کیست؟ نیت، معرفت امام علیهالسّلام و شناخت امام زمان علیهالسّلام است. اینکه امام زمان علیهالسّلام را بشناسیم، امامِ ازچشمانغایب و ازدیدگانپنهان را بشناسیم. دین بدون امام زمان علیهالسّلام صفر است، دینی كه در آن، امام معصوم علیهالسّلام وجود ندارد، پشیزی ارزش ندارد.
بیارزش بودن دین بدون امام علیهالسلام
از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شد كه فرمودند:
كسی كه روزها را تا به شب روزه بگیرد، شبها را تا به صبح به عبادت بگذراند، تمام كره زمین را اگر از طلا باشد در راه خدا انفاق كند و عمر نوح را داشته باشد و در بین سعی صفا و مروه از دنیا برود و در همانجا هم دفن شود ولی معرفت امام خود را نداشته باشد، اینها برای او پشیزی ارزش ندارد.1
ببینید واقعاً خدا چه نعمتی به ما داده! اگر ما هم مثل بقیه بودیم چه میشد؟ دین بدون معرفت، صفر است و بدون معرفت امام زمان علیهالسّلام دین معنایی ندارد.
ضرورت پیروی واقعی از امام زمان علیهالسلام، نه اطاعت خیالی
پس تمام هدف و همت و مقصد و مقصود عالِم دینی این است كه در کیفیت سخنانش مردم را به امام زمان علیهالسلام سوق بدهد و مردم را به سوی آن حقیقت و معرفت حركت بدهد. نه اینكه دائم مجلس عید و جشن برای امام زمان بگیرد، نه! بله، اینها شعار است ولی مقداری از مسئله است. نه اینكه دائم از امام زمان علیهالسّلام اسم بیاورد و تصور كند كه با آوردن اسم امام زمان، آن حضرت در میان جامعه و افراد احیا میشود. نه، به این كیفیت و به این مطلب هم قضیه تمام نمیشود. نه اینكه تظاهر كند به اینكه برای امام زمان علیهالسّلام كار میكند و برای ایشان زحمت میكشد. نه، اینطور نیست.
در همان زمان سابق بعضی از افراد، سازمانها و انجمنها بودند كه بهخاطر بعضی از مبارزههایی كه میكردند، تصورشان بر این بود كه عملشان عیناً همان چیزی است كه مورد نظر امام علیهالسّلام است و بقیۀ افراد اصلاً كاری انجام نمیدهند! یعنی اصلاً تصور اینها این بود. خیلی هم به ما اصرار میكردند و فشار میآوردند كه ما هم وارد آن سازمانها و انجمنها بشویم. حتی من یكروز خودم از مسئول آنها شنیدم كه میگفت: «آن شخصی كه وارد اینجا نشود، برای امام زمان علیهالسّلام كاری نكرده است»! درحالیكه تمام همّوغم و بیاوبُرو و فرازونشیب و زحمت و مجالس و كنفرانس و سمینارها و اینطرف و آنطرف رفتنشان و مقالات و كتابهایی كه در آنجا چاپ میشد فقط برای مسئله ضد بهائیت بود.
این که چیزی نیست؛ ضدیت با بهائیت، یكدرصد كار ما را هم تشكیل نمیدهد. هرکس چندتا كتاب را از آنها بخواند میفهمد چه خبر است دیگر و چه چرتوپرتهایی دارند؛ آخرِ كار مگر چیست؟ ولی چون این قضیه منتسب به امام زمان علیهالسّلام میشود و بهائیت از راه حذف امام زمان علیهالسّلام جلو آمده، تصور بر این است كأنَّ كلّ عالم وجود، همۀ كارهایشان را كنار گذاشتهاند و همۀ ملائكه فقط نظر كردهاند به كسی كه در این مسیرِ بهخصوص، كه یكصدم كار ما هم نیست، پرداخته است. لذا میگویند: «كسی كه وارد اینجا بشود، دنبال امام زمان است و كسی كه وارد نشود، نه، كاری با امام زمان ندارد! كسی كه در این مسیر بیاید، در راه ولایت قدم برداشته و كسی كه نیاید، نه!» این همان آفت است.
بله، مقابله و مبارزه كردن بر علیه ادیان فاسده و انحرافی، خودش عملی نیكو و پسندیده است اما نه اینكه دیگر همۀ قضیه همین باشد و گفته شود دیگران كاری انجام نمیدهند و فقط ما داریم اینجا كار انجام میدهیم! نه اینكه افراد دیگر كه بسیار بسیار بالاتر و مهمتر و كارهای عالیتر و زحمات بیشتری متحمل میشوند، همه آنها ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾1 هستند و فقط افرادی كه میروند با دو نفر در اینطرف و آنطرف صحبت میكنند، تمام این مسئله برای آنهاست و آنها گل سَرسبد عالم وجود هستند و بقیه همه بیكار و علاّف هستند و هیچ نتیجهای بر كارشان مترتب نمیشود! نه، قضیه به این كیفیت نیست.
آفتِ منحصر دانستن حق در ممشای عدهای خاص
همین مسئله را ما راجع به جهات دیگر هم مشاهده میكردیم و همیشه اینطور بوده است. در مسائلی كه در همان زمان سابق بود، بعضیها تصورشان این بود كه مبارزه فقط عبارت است از اسلحه برداشتن، بهدنبال اینوآن رفتن و این را زدن و آن را زدن؛ به این میگویند مبارزه! اگر كسی این كار را انجام داد طبعاً در مسیر اسلام است و به تكلیف عمل كرده و اگر انجام نداد برخلاف اسلام و دین حركت كرده و از عهده تكلیف برنیامده و برخلاف مسیری كه دستور داده شده حركت كرده است! نهخیر، اینطور هم نیست. مقابله و مبارزه كردن انحا و اقسامی دارد که یكصدمش این است، نود و نه درصدش مسائل فرهنگی است. التفات كردید؟! اینكه ما همهچیز را در یك راه حصر بكنیم و افرادی را كه در آن راه و در آن مجموعه گرد میآیند مقبول بدانیم و افراد دیگری را كه این راه را نمیپسندند ولی خود آنها بسیار بیشتر در راه اِعلاء كلمه توحید كار میكنند، به كنار بگذاریم و با تعابیر زننده و زشت از عمل آنها یاد بكنیم، همین آفتی است كه ما به آن مبتلا شدهایم.
بنابراین انسان باید به همه راههایی كه برای رسیدن به مقصود انتخاب میكند و آنها را از دیدگاه خود بر سایر راهها ترجیح میدهد و مقاصدی را كه در نظر میگیرد، به تمام آنها به دیدۀ مَعبر و عبور و راه و طریق نگاه كند و خود را گرفتار و محصور و محبوس در آن حصر و حصار نكند. اینطور نباشد كه تصور كند حالا كه آمده و در این راه قدم گذاشته است حكم انسانیت و آدمیت فقط بر او بار میشود و بقیه خارج از دایره انسانیت هستند! نه، اینطور نیست. هر شخصی با خدای خودش ربط و ارتباط و انتسابی دارد. شما این راه را پسندیدید، بسیار خوب! شخص دیگر راه دیگری را پسندیده، بسیار خوب! از كجا معلوم كه آن فرد دیگر از روی صدق و صفا آن راه را طی نكرده است؟! چرا شما حكم عناد و غرض و مرض به سایر افرادی كه در سلك شما نیستند میدهید؟! چرا چون دیگران با افكار شما سازگاری ندارند، آنها را با عبارتهای ناروا تعییب و تنقید میكنید؟! چرا باید اینطور باشد؟!
اینجا ما به این نتیجه میرسیم كه نفس از هر موقعیت و وضعیتی برای مطرح كردن خودش، جدای از آن مسیری كه میرود استفاده میكند. در هر موقعیتی كه قرار بگیرد، آن موقعیت را برای خود بت قرار میدهد ولو آن موقعیت خدا باشد، ولو آن موقعیت امام باشد، ولو آن موقعیت مكتب اهلبیت علیهمالسلام باشد، ولو آن موقعیت راه تبلیغ مكتب اهلبیت علیهمالسلام باشد. انسان، خوب میتواند خودش را محك بزند، خوب میتواند خودش را بسنجد و خوب میتواند خودش را آزمایش كند كه در نیتی كه دارد و راهی كه طی میكند آیا در راهِ محصور و در حصار قرارگرفتۀ نفس است یا اینكه نه، آزاد است؟ امروز بگویند بیا این كار را انجام بده، میآید انجام میدهد و فردا بگویند برو آن كار را انجام بده، میرود آن كار را انجام میدهد؛ آزاد است.
حکایتی از آزادگی مرحوم مقدّس اردبیلی رضوان الله علیه
مرحوم مقدس اردبیلی ـ رضوان الله علیه ـ مرجع تقلید و مردی باسواد، ملاّ و بسیار باتقوا بود و از جمله افرادی بود كه دربارۀ ارتباطش با ائمه و بهخصوص امام زمان علیهمالسّلام حكایاتی نقل شده است و كسی در این قضیه شك ندارد.
نقل میکنند:
یكروز حرم مطهر امیرالمؤمنین علیهالسلام احتیاج به تعمیر داشت، قرار بود راهی را باز كنند و مشكلی پیش آمده بود و نمیشد. آمدند پیش مرحوم مقدس اردبیلی ـ رضوان الله علیه ـ و گفتند كه آقا، این راه را باید باز كنیم تا اینكه بتوانیم حرم را قدری توسعه بدهیم و به این كیفیت نمیشود، شما چه دستور میدهید؟ یكمرتبه مقدس اردبیلی همینطوری با پیراهن و شلواری از درون خانهاش درآمد و گفت: «بیل و كلنگ را بدهید به من!» ایشان راه افتاد و بقیه هم بهدنبالش. دیگر نه عمامه سرش گذاشت، نه قبا و نه عبا. با اینها كه نمیشود كلنگ زد؛ همینطوری درآمد. بقیۀ افراد كه دیدند مقدس اردبیلی با پیراهن و شلوار درآمده، آنها هم آمدند و زدند و خراب كردند و قضیه را تمام كردند.1
ایشان آدمی بود كه این وضعیت و موقعیت و این لباس، برای او حصار نشده بود.
کیفیت روابط اجتماعی افرادی که عمامه به سر میگذارند
عمامه، تیجان ملائکه2 و لباس اهل علم، لباس رسول خدا و لباس ائمه علیهمالسلام است. تیجان ملائكه یعنی چه؟ یعنی تاج ملائكه. تاج ملائكه همین عمامهای است كه ما بر سر داریم و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «این لباس، نشان دهندۀ مرام و مكتب رسول خداست».3 ولی ما كه این لباس را به تن میكنیم نه بهعنوان این است كه خود را در این لباس محصور و محبوس كنیم بهنحوی كه آن قدرت آزادی و حریت و خارج بودن از بند و قیود از ما سلب بشود و خود را درون چنین لباسی محصور احساس كنیم. نهخیر، این هم غلط است. لباس را باید بهعنوان لباس مقدس پیشوایان به تن كرد، اهل علم باید این لباس را به تن كنند. اما اینكه انسان درون همین لباس محصور بشود بهنحوی كه فكر و عمل و رفتار او در محدوده حصر در این لباس قرار بگیرد، این خودش غلط است و از كارهای انسان هم روشن میشود. وقتیكه انسان این لباس را دارد خجالت بكشد جایی برود، وقتیكه انسان این لباس را دارد خجالت بكشد دو كیلو سبزی بخرد، وقتیكه انسان در این لباس است خجالت بكشد برود از قصابی گوشت بخرد، اینها همه غلط است، همۀ اینها همین حصار است. سالك نباید حصار بپذیرد، لباسی را كه میپوشد باید با هدف و نیت بپوشد.
گاهی در همین طهران كه حركت میكنم بعضی از رفقا که وسیلۀ نقلیه دارند به من میگویند: «آقا، از فلانجا برویم». میگویم نه، من میخواهم آن خیابان را عمداً پیاده طی كنم. همین الان، در همین شرایط میخواهم این یك كیلومتر را پیاده بروم. چرا میخواهم پیاده بروم؟ بهخاطر اینكه این مردم حداقل چشمشان به این لباس بیفتد، حالا چیزهایی هم میخواهند بگویند، عیب ندارد، ما هم میخندیم، عیب ندارد. ولی اینطور نباشد كه دست استعمار كاری بر سر ما بیاورد كه با محصور شدن در افكار ضعیف، خود را از دیدگان اجتماع پنهان كنیم. این كار را میخواهند انجام بدهند و دست خارجی میخواهد این كار را انجام بدهد و دارد چنین كاری را میكند؛ یعنی حالا بخواهیم یا نخواهیم دارد انجام میدهد. به رفقا میگویم اگر میخواهید، بیایید یك كیلومتر بالاتر سر فلان چهارراه، آنجا ماشین را نگه دارید من میآیم و در آنجا سوار میشوم، ولی این یك كیلومتر را پیاده میآیم.
اینطوری اولاً: پیاده رفتیم و اطبّا همه توصیه میكنند كه انسان باید پیاده برود، مخصوصاً برای افرادی كه ناراحتیهایی هم دارند، مقداری پیادهروی خوب است. رسول خدا فرمود: «خیرُ ما تَداوَیتُم به المَشی؛1 بهترین دوا پیادهروی است». متأسفانه امروزه با این وسایل نقلیه، دیگر كمتر کسی پیادهروی میکند و بهخاطر همین هم امراض میآید. پیادهروی بهترین تداوی است كه نفع آن به خودمان برمیگردد.
دوم اینكه: مردم ببینند و احساس كنند كه با وجود همۀ این چیزها، با وجود همۀ تبلیغها، با وجود همۀ نمایشها و با وجود چیزهای دیگر، ما این عمامه را از سرمان برنمیداریم. در این خیال خام بمانید!
اما اگر من بگویم که نه، چون مردم بد میگویند، بنده به داخل ماشین بروم. این حصرِ در این قید است و من محصور شدهام. یعنی این لباس بهخاطر حرف مردم مرا از خودیتم و انسانیتم بیرون آورده كه مردم بد نگویند، خودم را قایم كنم، پنهان كنم، بهخاطر حرف جهّال خودم را به كنار بكشم، تحت تأثیر القائات و حرفهای چرندوپرند دیگران از خودم بیرون بیایم، از آن حریتم خارج بشوم و خودم را محكوم و مغلوب افكار پوچ دیگران كنم. آیا این انسان است؟! انسان نیست. ما که نباید به هر کیفیتی كه جامعه میپسندد راه برویم. ما این عمامه را بر سر خود گذاشتیم برای هدف و مقصودی، حالا هر فیلمی میخواهید درست بكنید، عیب ندارد. مارمولك درست كردید، عیب ندارد! اگر میخواهید عقرب و هزارپا هم درست بكنید. این عمامه از سر ما بهدر نمیآید، هرچه میخواهد باشد. ما بهخاطر اجتماع، عمامه بر سر نگذاشتیم كه حالا بهخاطر اجتماع برداریم. حالا فرض بكنید كه چون مردم بد میگویند، مردم آنطور میگویند، مردم چه میگویند، ما دائم عقبگرد، عقبگرد، عقبگرد کنیم و دائم در خود فرو برویم تا جایی كه دیگر حیثیت و هویتی در شخصیت ما باقی نماند. ما چه شدهایم؟ حباب شدهایم، بادكنك شدهایم! سوزنی در آن بزنید میتركد و هیچچیز باقی نمیماند؛ فقط با یک سوزن، با یك سوزن از بین میرود!
چگونگی تبدیل نیت خدمت به مردم، به مسئلهای نفسانی
افرادی كه میخواهند در سازمان و نهادی خدمت كنند، در ابتدای امر، قصدشان خدمت است دیگر. خودشان هم میگویند و شاید نیتشان هم واقعاً همینطور باشد. ولی وقتیكه میروند در آنجا و مدتی میمانند، خود آن موقعیت فعلی برای آنها میشود حصر. به آنها میگویند: «حالا بیایید بیرون»، میگویند: «نمیآییم بیرون، برای چه بیاییم بیرون؟!» مگر تو خودت نمیگفتی چون ما را دعوت كردهاند و فرستادهاند، دیگر اجابت كردیم و تكلیف شرعی بود؟! حالا بیا برو بیرون دیگر! «نه، چیچی بیا؟! هر چیزی حسابی دارد، هر چیزی حدی دارد، مگر ما چه هستیم که ما را بیرون كنند؟!»
این میشود حصر؛ یعنی آن راه كه تابهحال برای خدا بود، بفهمد یا نفهمد برای او منزلگاه شد. حالا دیگر كاری هم كه میكند بهخاطر خودش میكند. اگر به ایتام كمك میكند بهخاطر این است كه خودش این صندلی را داشته باشد. نمیگوییم که کار بد میکند، اگر نیكی، عمل خیر، انفاق، كمك به دیگران هم میکند، برای نگه داشتن این صندلی است، نه برای خود آن نیكی و نه برای خود آن عمل خیر.
راه خدا یعنی رهایی از قیود
سالک باید این اصل كلی را در وضعیتی بسیار دقیقتر و ظریفتر لحاظ كند. راه خدا یعنی چه؟ یعنی عمل كردن بر طبق دستوراتی كه انسان را از آن قیود و بندها و منزلگاهها بیرون میآورند و انسان هدف و فكر و مسیر خود را بهنحوی قرار بدهد كه بهجای اینكه در منزلگاههای نفس مأویٰ گزیند، آن منزلگاهها را به راه و معبر تبدیل كند؛ این معنای سلوك است.
از عارفی سؤال كردند که حقیقت چیست؟ گفت: «پا را از مجاز بیرون آوردن و مجاز و اعتبار را كنار گذاشتن». این معنای حقیقت و معنای واقع است. معنای خدا هم همین است؛ خدا یعنی بیرون آمدن از اعتبار و اعتبار را كنار گذاشتن؛ این میشود خدا. چرا؟ چون آیه میفرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ﴾1 خدا حق است؛ یعنی در هرجایی که انسان خودش را محك بزند، و همه میتوانند این کار را انجام بدهند.
ضرورت محک زدن دائمی حقّانیت افعال و کردار
من همین چند روز پیش نشسته بودم گفتم من بیایم كارهایم را مرور كنم که كدام بیشتر برای خدا است و كدام بیشتر برای نفسم است. نشستم مرور كردم؛ این را نگاه كردم گفتم حالا از این میشود رد شویم. به دومی رسیدم، به بعدی رسیدم، دیدم نه، باید روی آن كار كنم و ببینم آیا نفس من در این قضیه هست یا نیست؟ همه باید همین كار را انجام بدهند. گفتم که من باید روی این قضیه كار كنم، زحمت بكشم، مراقبه كنم، جوانب را ببینم، راههای دیگر را بررسی كنم و به راههای دیگر بروم و ببینم که نفسم نسبت به آن راه چه واكنشی نشان میدهد، آیا ناراحت میشود یا نه؟ اگر ناراحت شد، معلوم است آنجا گیر هستیم. التفات كردید؟! خیلی مسئله، مسئلۀ دقیق و مهمی است! خیلی مسئله مهم است!
رسول خدا لشکری را به سمت مكه میبرند. فرماندهیاش را به سعد بن عبادة دادند که رئیس قبیله خزرج در مدینه بود. او هم شروع كرد به شعار دادنهای کذایی كه توضیحش را به رفقا دادم. یكدفعه به جایی میرسند و پیامبر صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیهالسّلام میگویند: «برو آن پرچم را از دستش بگیر و خودت فرمانده شو».1 سعد یكدفعه توقف میكند؛ «اِ! تا حالا که فرماندهی با ما بود، حالا که نزدیك مكه رسیدهایم و میخواهیم وارد مكه بشویم و فتح كنیم، در دو كیلومتری مکّه پیغمبر میگوید پرچم را بده به علی!»
پیغمبر هم كه این كار را میكند نمیخواهد سعد بن عبادة را سر كار بگذارد؛ نه، اولاً میخواهد سعد بن عبادة را عبور بدهد و این کار برای رشد دادن خود سعد است. ثانیاً: میبیند این فتح مكه باید به دست توحید باشد.
تجلّی توحید در فتح مکّه به دست رسول خدا صلی الله علیه و آله
التفات میكنید چه میخواهم بگویم رفقا؟! فتح مكهای كه رسول خدا میکند باید با كلمه توحیدی كه از دهان موحّد بیرون میآید باشد، نه هر كسی که شمشیر و قمه و چماق به دست بگیرد که وارد بشویم و بزنیم و مشركین را از دم بیرون كنیم و همه را قلعوقَمع بكنیم. این كاری است كه ما میكنیم نه رسول خدا! اگر خدا میآمد پایین، با مردم مكه چه میكرد؟ رسول خدا همان كار را میخواهد انجام بدهد؛ یعنی میرسد به ابیسفیان، میفرماید: «نزنید، نكشید!» این ابوسفیانی كه همه را بیچاره کرده، ولی پیغمبر در اینجا میگوید این كار را نكنید، آن كاری كه ابوسفیان انجام داده در زمان جاهلیت بوده و الان منزل همین ابیسفیان میشود مأمن، محل امن، كه هر كسی در آن داخل شود در امان است؛2 این میشود توحید. متوجه شدید چه میخواهم بگویم؟! این میشود توحید، این میشود بدون هویٰ، این میشود بدون هوس، این میشود بدون نفس، این میشود بدون انانیّت، این میشود همان ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ﴾.3 چرا؟ چون رسول خدا وقتی میخواهد وارد مكه بشود میگوید این مردم هر كاری كه قبلاً كردهاند «الإسلام یَجُبُّ ما قَبلَه؛4 اسلام تمام كارهای قبل را قطع میكند». یجُبُّ یعنی قطع میكند.5 حالا كه قطع كرد، دیگر بین ابوسفیان و غیر ابوسفیان چه فرقی است؟! ابوسفیان که آن كارها را انجام داده، در زمان جاهلیت انجام داده است.
حال آیا ابوسفیان تا آخر عمرش میتواند در وجدان و ضمیر خودش برای این اسلام نقطهضعفی بیابد؟ آیا برای اسلامی كه لوادارش امیرالمؤمنین علیهالسلام است میتواند نقطهضعف پیدا كند؟ یعنی وقتیكه به وجدان خودش در تاریكی و خلوت رجوع میكند، چشمش را میبندد و واقعاً خودش را با پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسلام در كنار قرار میدهد، چه جوابی دارد به كار پیغمبر بدهد؟! واقعاً چه جوابی دارد بدهد؟! بله، نفس میآید دوباره انكار میكند و كار را خراب میكند؛ ولی در آن تنهایی و در حال تجرد خودش، وقتی كار پیغمبر را در هنگام فتح مكه ملاحظه میكند كه چطور گفت «نزنید»، دیگر جوابی ندارد بدهد.
ظهور توحید در روایت «الإسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَه»
همین خالد بن ولید چند نفر را كشت، پیغمبر فوراً کسی را فرستاد که به او بگوید دست نگه دارد. برای چه میزنی و میكشی؟! مگر من به تو دستور دادم؟! خالد بن ولید، خیری برای اسلام نمیخواست، كارهایش مشخص است. پرونده سیاه خالد بن ولید، بهخصوص بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و فضاحتهایی كه بهوجود آورد و تأییدی كه ابوبكر از او كرد و مانع از كشته شدنش شد، همین تأیید مشخص است که برای چه بوده و او برای خدا كار نمیكرده است.
خالد با عدهای خردهحساب داشت و بهمحض اینكه وارد مكه شد رفت بالای سر آنها كه بهعنوان مشرك باید کشته شوند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فوری رفت جلوگیری كرد. خردهحساب داری؟! این حرفها چه ربطی دارد؟! پیامبر شخصی را فرستادند که پیغام ببرد اگر از این به بعد کسی را بكشی، تو را قصاص میكنم. او هم سریعاً شمشیر را کنار گذاشت.
این حرفها شوخی نیست و پیغمبر با كسی شوخی ندارد. چرا شوخی ندارد؟ چون پیغمبر مظهر الله است، تجلی الله در وجود پیغمبر است و الله با كسی شوخی ندارد، الله با كسی خردهحساب ندارد، الله با كسی مسئله ندارد، هیچ، همه یكسان هستید. حالا كه همه یكسان شدید، پس هر كسی خواست بیاید بالا. حالا كه همه یكسان شدید و دیگر هیچ تفاوتی با هم نداشتید، هركسی به مقدار همتش بیاید بالا، هركسی به مقدار نیتش بیاید بالا، هركسی به همان مقداری كه میتواند مایه بگذارد بیاید؛ حالا همه یكسانید. فردا نگویید كه «نه، او نزدیكتر بود و من دورتر بودم، او رفت بالا!» نه، رسول خدا وارد مكه شد و فرمود: «همۀ شما یكسان هستید، همه یكسان هستید، اگر ایمان بیاورید یكسان میشوید».1
«الإسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَه»، معنای «یَجُبُّ» یعنی چه؟ یعنی پرونده شما را صاف میكنیم، پاك میكنیم، یك نقطه باقی نمیگذاریم. اگر در زمان جاهلیت كاری كردید، زنده به گور كردید، اعمال خلاف انجام دادید، در مسیر كفرتان هر كاری كردید، همینكه آمدید و پا را در دایره توحید گذاشتید یعنی تمام شد، مسئله تمام شد.
توصیه مرحوم علامۀ طهرانی به رهبر کبیر انقلاب درباره اعلام عفو عمومی
در همان زمانی كه مبانی حكومت اسلام را توضیح میدادیم، نمیدانم این قضیه را به رفقا گفتم یا نه؟ وقتیكه انقلاب شد و افراد خطاكار را به سزای اعمالشان میرساندند، در آن مجلسی كه ملاقاتی بین مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ و مرحوم آقای خمینی ـ رحمة الله علیه ـ در قم اتفاق افتاد، یكی از مطالبی را كه مرحوم آقا به ایشان گفتند این بود كه شما در این مسائلی كه الان دارید، در این مُحاكمات، در این قضایا، در این جزاهایی كه به افراد میدهید، چه ملاكی را در نظر دارید؟ آیا ملاك، صرف عمل خلاف است؟ خب رژیمی كه در آن موقع بود، اصلش خلاف بود و بر این اساس، افرادی كه در آن رژیم بودند افراد خلافكاری بودند. یكوقتی فرض بكنید که شخصی در آن رژیم کسی را میكشد، خب او را باید قصاص كرد و در آن حرفی نیست. ولی اگر شخصی عمل خلافی در اصل رژیم انجام میدهد، این مربوط به رژیم است؛ یعنی رژیم، اصلش خلاف است. شما باید در این موقعیت، موقعیت ظهور اسلام و بروز اسلام را در محیط كفر در نظر بگیرید؛ یعنی باید رژیم گذشته را به صورت رژیم كافر و رژیم ضدّ اسلام و رژیم ضدّ خدا در نظر بگیرید و بعد كه انقلاب میآید، این انقلاب انقلابی الهی است، این انقلاب انقلابی توحیدی است و «الإسلام یَجُبُّ ما قَبلَه»، دیگر نسبت به اعمالی كه قبلاً انجام شده باید به نحو دیگری فكر كرد. بله، افرادی كه كشتند باید قصاص بشوند، در آن مسئلهای نیست، اما اینكه صرفاً شخصی كار خلافی انجام داده است، «الإسلام یَجُبُّ ما قَبلَه». حكومت سابق، حكومت اسلام نبود، حكومت كفر بود، مبانیاش ضدّ الهی و ضدّ توحید بود ولی الان ندای توحید بلند است؛ این میشود مثل فتح مكه. اما ...، بگذریم!
امیرالمؤمنین علیهالسلام نفس پیغمبر است
وقتیكه امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد مكّه میشود، نفس ایشان هم نفس پیغمبر است و همان افكاری كه در مغز پیغمبر خطور میكند یك نسخهاش میآید در مغز و در روح و در قلب امیرالمؤمنین. هر كاری كه میكند همان كاری است كه رضایت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است؛ به این میبخشد، به آن انفاق میكند، از این میگذرد، این كار را انجام میدهد، آن كار را انجام میدهد. چرا پیغمبر پرچم را به علی علیهالسلام میدهد؟ چون میخواهد كسی را فرمانده كند كه نفس خودش است. نفس او یعنی فكر او بدون فكر پیغمبر نیست، عمل او همان عمل است، منتها او در نقطهای و ایشان در نقطهای دیگر است، در دو نقطه از شهر هستند، در دو نقطه از دو جای مختلف هستند، ولی یك عمل را انجام میدهند نه دو عمل مخالف که آن ببخشد ولی او بگیرد، او اعدام كند ولی آن ببخشد، آن رحمت و عطوفت اعمال كند ولی او قساوت و غلظت بهكار بگیرد! نه، یك عمل انجام میدهند.
افتخار شاعر عرب به جنایات خلیفۀ دوم
لذا سعد بن عبادة نمیتواند لوادار توحید باشد، گرچه آدمی خوب و از اصحاب رسول خداست. فرزندش قیس بن سعد بن عبادة، از بهترین اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و همان کسی بود كه با ابوبكر بیعت نكرد؛ خود سعد بن عبادة هم بیعت نكرد. سعد بن عبادة را در بیابان با تیر زدند و گفتند اجنه او را از بین بردهاند!1 این هم حكومت الهی آنها! آیا حكومت الهی این است که دختر پیغمبر را تكهتكه كنند؟! بعد هم آن شاعر دیوانۀ مصری عرب، شاعرالنیل به آن افتخار كند که:
| و قولةٍ لعلیٍّ قالها عُمَرٌ | *** | أکرِم بسامعها و أعظِم بمُعطیها |
| أحرقتُ دارَک لا اُبقی بها | *** | أحداً و بنتُ المصطفی فیها |
«عجب کلامی گفت این مردِ گوینده، عمَر، به علی! چه بزرگوار بود آن کسی که شنید و چه با ابهت و جلال بود آن کسی که این را گفت (یعنی عمر).
من منزلت را آتش میزنم، یک نفر را اینجا باقی نمیگذارم، اگرچه دختر پیغمبر هم در آن است».
برای چه؟ برای حكومت الهیمان! حكومت توحید! خانه وحی را آتش میزنم. ببینید! این میشود حصار. البته اینها همه از ابتدا معارض و معاند بودند ولی عجیب اینجاست كه عدهای خام بهدنبالشان راه افتاده بودند! آنوقت همین حكومت برای آنها میشود حصار و هركسی را كه مخالفت كند، از دم شمشیر میگذرانند. این میشود قید! خب نمیخواهند بیعت كنند، تو كه بر مركب مرادت سوار شدی، حالا چند نفر هم بیعت نكنند؛ مگر چه میشود؟!
«احرقتُ دارَك؛ خانهات را آتش میزنم»؛ «لا اُبقی بها احداً؛ یك نفر را باقی نمیگذارم»؛ «و بنت المصطفیٰ فیها؛ اگرچه دختر پیغمبر هم در آن است». همین کار را هم انجام دادند. بعد میگوید:
| ما کان غیرُ أبیحَفصٍ یَفوهُ بها | *** | أمام فارِسِ بطحاء و حامیها1 |
«مگر كسی غیر از ابیحفص و عمر میتواند چنین حرفی را بزند؟! در جلوی فارِس بطحا و كسی كه فارِس جزیرةالعرب و اولشجاع جزیرةالعرب است، مگر شخص دیگری میتواند حرفی بزند؟!»
آن موقعی كه جنگ احد پیش آمد و همین «أمام فارس بطحاء، ما كان غیر ابیحفص»، سه روز به همراه ابوبكر فرار كردند و رفتند در بیرون مدینه،2 چرا راجع به آن موقع شعر نمیگویی؟! ابنابیالحدید میگوید: «آیا به شما دوتا مرد بگویم یا زن بگویم؟!» وقتیكه از ابوبكر و عمر ذكر میکند میگوید: «آیا اسم شما را ناعِمَ الخَدّ بگذارم (یعنی خانمهایی كه صورتشان را آرایش میكنند) یا اسم شما را مرد بگذارم؟!»3 آخر شما مرد هستید که پیغمبر را در میان لشکر دشمن رها میكنید و تا سه روز از آنجا میروید؟! آنوقت این شاعرالنیل را نگاه كنید! میآید جلوی مَلك فاروق و قصیده عمَریّه را میگوید. إنشاءالله خدا هم خودش و هم كسانی را كه پیرو مكتب و منزل او هستند، با همان عمر محشور كند.
چند سال پیش در مدینه زیارت میكردم که دیدم سنّیای از همانهایی كه از همان تیپ است آمد در کنار قبر پیغمبر و گفت: «خدایا قسمت میدهم به همین رسول خدا كه مرا با شیخین محشور كنی!» من هم گفتم الهی آمین، اللهم ألف آمین، هزاربار آمین، خدا با همانها محشورت كند! او هم با تعجب نگاهی به من کرد.
این آقا اولجنایت تاریخ را بهعنوان هنر و افتخار مطرح میكند! آتش زدن درِ خانه دختر پیغمبر؛ دختر ضعیف و هجدهسالهای كه نمیتواند از خودش دفاع بكند، هنر است؟! آن موقعی كه امیرالمؤمنین علیهالسّلام و کسانی که کنار پیغمبر صلی الله علیه و آله در جنگ احد میجنگیدند و فقط هفت نفر بودند، شما كجا رفته بودید؟! آن موقعی كه در میان افراد ندا دادند كه محمد كشته شد، شما كجا رفته بودید؟! حالا از اخلاق و از رفتار صحبت میكنید؟! این میشود توحید؟!
امیرالمؤمنین علیهالسلام تمام هستی خود را فدای توحید کرد
امیرالمؤمنین علیهالسلام میگوید مقصد من توحید است؛ آتش میزنند، بگذار بزنند، من نباید در اینجا نفْس خودم را محصور كنم كه عجب! درِ خانه من را آتش میزنند؟! غلط میكنند! نه. عجیب اینجاست كه آنها هم خوب فهمیده بودند! همین عمر، امیرالمؤمنین را خوب شناخته بود، سلمان را خوب شناخته بود، پیغمبر را خوب شناخته بود. اینها خوب میشناختند و کاملاً میفهمیدند والاّ كسی كه مَرحَب خیبری1 را در جنگ خیبر با یك ضربه از سر تا پایینش را دو نصف میكند، آیا از عمَر إبایی دارد و از او نگران است؟! این است قضیه؟ نه، این نیست. چون راه امیرالمؤمنین علیهالسلام راه توحید است، پس آن هدف را تا آخر در ذهنش نگه میدارد. فقط سر سفرۀ حلوا و برنج زعفرانی نگه نمیدارد، بلکه در چنین جاهایی نگه میدارد. آن نیت را نگه میدارد؛ مشكل است، خیلی سخت است، خیلی سخت است!
اشعاری كه امیرالمؤمنین علیهالسلام راجع به حضرت زهرا سلام الله علیها دارد كه: «بعد از تو دیگر دنیا برای من چه فایدهای دارد...».2 راست هم میگوید. دختر پیغمبر با چنین خصوصیاتی، اوّلزنِ عالم وجود و واسطۀ فیض الهی در اتصال وحدت به كثرت، حضرت زهرا سلام الله علیها بوده است. یعنی تمام كثرات در عالم وجود، وجود خارجی كثرات و تمام آنچه را كه ما احساس میكنیم و نمیكنیم، همه بهواسطه نفْس حضرت زهرا سلام الله علیها بوده است. مگر حضرت زهرا كم آدمی بوده است كه امیرالمؤمنین از دستش بدهد؟! ولی در اینجا آن توحید باز بالاتر است، آن مقصد باز بالاتر است. میگوید عیب ندارد، من این ارتباط و ملاقات و مصاحبت ظاهری را فدای آن هدف و توحیدی میكنم كه خود حضرت زهرا سلام الله علیها هم فدای همان توحید شد. یعنی نفس ظاهری خود را فدای حقیقت باطنی و روح و سرّ خودش كرد. سیدالشّهدا علیهالسّلام هم همینطور، بقیه ائمه علیهمالسّلام هم همینطور، همه همینطور بودند. چرا؟ چون آن بالاتر است و باید بماند، حتی اگر من بروم. این همان نگهداشتن هدف و نگهداشتن نیت است كه انسان در همۀ احوال باید آن را داشته باشد.
| نفسی علی زَفَراتِها مَحبوسةٌ | *** | یا لیتها خَرَجَت مع الزَّفَراتِ |
| لا خیرَ بَعدکِ فی الحیاةِ و إنّما | *** | أخشی مَخافَةَ أن تَطولَ حیاتی |
حقّانیت امام علیهالسّلام، تنها دلیل اطاعت از ایشان
عرض شد سالك آن فردی است كه برای او این عنوان مطرح نباشد؛ یعنی اینکه اسم سالك را برای او قرار دادهاند، این اسم و لقب و اعتبار و عنوان، او را جدا نكند. سالك آن كسی است كه حقیقت سلوك در وجود او قرار گرفته است نه عنوان سلوك. حقیقت سلوك یعنی چه؟ یعنی نگاه كردن به آنچه كه مورد رضای خدا و امام زمان علیهالسلام است و انجام دادن آن؛ این میشود حقیقت سلوك. بنابراین سالك برای انجام كارش نیاز به دستور از امام زمان ندارد. دلیل ما برای اطاعت از امام زمان علیهالسّلام نباید این باشد که ایشان امام زمان است، عنوان امامت دارد، فردی است كه از دیدگاه ما با سایر افراد تفاوت دارد، مقام بالایی دارد كه او را از سایر افراد متمایز میكند؛ چون همۀ اینها اعتبارات است. ما از امام زمان علیهالسلام اطاعت میکنیم چون حقّ مطلق است. آیا حتماً امام زمان باید بیاید در كنار ما بنشیند و بگوید که این كار را بكن؛ تا انجام بدهیم؟ این که فایده ندارد. البته این هم خوب است، نمیگویم که بد است، ولی فایدۀ چندانی ندارد.
امام زمان علیهالسلام بالاتر است یا پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم؟ مگر همین افراد در زمان پیغمبر نبودند؟! پیغمبر میگفت که بیایید نماز بخوانید، نماز اول وقت بخوانید؛ اینها میآمدند. چرا میآمدند؟ چون پیغمبر است، عمامهای بر سرش میگذارد، قبایی میپوشد و شقّالقمر هم میكند. چون شقّالقمر كرد، پس حرفش را گوش میدهیم! این میشود احساسات، این میشود دیده، این میشود چشم، نه قلب و سرّ و ضمیر. چون رسول خدا اشاره كرد و آب از زمین درآمد، یكدفعه همه خاضع میشویم! دقت كنید میخواهم چه بگویم! چون به رسول خدا بهواسطه جبرائیل از ناحیه پروردگار وحی شد لذا ما كلام او را میپذیریم! اگر ما رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را دارای احوال مختلف نمیدیدیم كه وقتی جبرائیل میآید پیغمبر از حال برود، آیا باز هم ایمان میآوردیم؟ در بعضی از اوقات كه وحی میآمد وقتیكه حضرت روی شتر حركت میكردند، از سنگینی و ثقالت واردههایی كه از آن ناحیه میآمد شتر روی زمین میخوابید و نمیتوانست بایستد.
یكی از دوستانمان میگفت:
وقتیكه من در آمریكا بودم و در آنجا طبابت میخواندم، استادی یهودی داشتیم که راجع به صرع صحبت میكرد و اقسام آن را كه برای انسان پیدا میشود و علل مختلفی دارد، بیان میکرد و حالا یا بهطور عمد یا غیرعمد، گفته بود كه نظیر همین صرع برای محمّد هم در بعضی از حالات خاص اتفاق میافتاد!
چون آنها دین اسلام را كه قبول ندارند ولی از آنجایی که در تاریخ هست كه وقتی برای رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم وحی میآمد، ایشان را بیحالی فرا میگرفت. البته صرع نبود ولی بیحالی بود، حالا این استاد اسم آن را صرع گذاشته بود و میخواست به پیغمبر ایراد بگیرد كه در بعضی از حالات غیرعادی در تاریخ نوشته شده که برای او صرع هم پیدا میشد! دوست ما میگفت من گفتم:
آیا شما نخواندهاید و در تاریخ نداریم كه وقتی برای پیغمبر، به قول شما صرع میآمد، شتر ایشان روی زمین میخوابید؟! این كدام صرع است كه وقتی بیاید شتر از سنگینی روی زمین بیفتد؟! مگر صرع اینطوری است؟!
استاد هم مانده بود که چه جوابی بدهد و گفته بود: «من به این موضوع پی نبرده بودم.»
سلوک یعنی خروج از احساسات و ورود در وادی عقل
این حالات را همه میدیدند؛ حتی یهودیان هم دارند این حالات را اعتراف میكنند. حالا اگر مردم این حال را نمیدیدند، شقّالقمر را نمیدیدند، ردّالشّمس امیرالمؤمنین علیهالسلام را نمیدیدند، شهادت به رسالت پیغمبر را از تمساح و درخت و سنگریزهها با همین گوش خودشان نمیشنیدند، با پیغمبر چطور برخورد میكردند؟ این همان چیزی است كه امروز میخواستم خدمت رفقا بگویم. اگر این معجزات نبود، مردم چطور برخورد میكردند؟ چطور احترام میگذاشتند و تعظیم میكردند؟ آنوقت دیگر وضعیت فرق میكرد. گاهی میگفتند بسیار خوب، گوش میدهیم و عیبی ندارد؛ ولی گاهی میگفتند نه بابا! این هم حالا معلوم نیست كه حرفش صحیح باشد، نظر ما بهتر است! آن اهتمامی كه راجع به رسول خدا بود، بدون این معجزات برای افراد حاصل نمیشود. آن تعظیمی كه مردم برای رسول خدا صلّی الله علیه و آله داشتند، تعظیمی احساسی بود نه تعظیمی عقلانی و این مخالف معنای عرفان است. عرفان و سلوك این است كه انسان پا را از دایره احساسات بیرون بیاورد و در وادی واقع و حقیقت بگذارد.
لذا در بعضی از اوقات، همین پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مجبور بود که كارهایی انجام بدهد. یعنی كار به جایی میرسید که چند صباحی و مدتی میگذشت ولی چیزی از پیغمبر نمیدیدند. کمکم دوباره شروع میكردند به ایجاد شکّ و شبهه. تا اینکه دوباره معجزهای از پیغمبر میدیدند و آن را برای هم نقل میكردند و مشكل حل میشد. این همان نکتهای است که عرض کردم. تا پیغمبر زنده است دنبالش هستیم، اما همینكه آن شقّالقمر، ردّالشمس، تسبیح حصا و سنگریزهها و صحبتها و شهادتهای حیوانات با رحلت پیغمبر از میان رفت، یكمرتبه چه شد؟ افراد برگشتند به همان موقعیت اعتباری و احساسی دنیّ و پایین خودشان؛ لذا رفتند سراغ عمر و ابوبكر. چرا؟ چون دیدند که او ریشش سفید و بلند است؛ بهبه! از شش وجب هم بلندتر است!
عمامهاش بسیار عالی، پدرزن رسول خدا، با كلمات نرم و لطیف با مردم صحبت میكند و بعد هم میرود بالای منبر گریه میكند و میگوید: «دیگر تكلیف الهی بود، مجبور شدیم که بپذیریم»!1 آیا در سقیفه که آن شخص اسم علی علیهالسّلام را آورد و عمر با زدن مُشتی، دهنش را پر از خون كرد، اینها همهاش تكلیف الهی بود؟! اسم حقّهبازی و ریا و دغلبازی و جنایت را تكلیف الهی میگذارند! خود عمر اعتراف كرد: «كانَت بیعةُ أبیبَكرٍ فَلتَةً وَقَی الله شَرَّها؛2 بیعت با ابیبكر اشتباهی بود که خدا شرّش را حفظ كرد»! خود همین عمر اعتراف میکند و ابوبكر هم چند مرتبه بالای منبر میگوید كه اگر كار خلافی كردم، شما مرا به راه بیاورید!3 عمل به وصیت پیغمبر میشود توحید و این میشود اعتبار.
امام علیهالسلام یعنی اسوه در تمام امور
امام زمان علیهالسّلام یعنی حقیقت اسوه در همۀ مسائل و امور؛ این میشود امام. امام زمان علیهالسّلام از نظر شكل و قیافه تفاوتی با بقیه افراد ندارد و مثل یكی از افراد است، فرقی نمیكند. كلامی را كه ما از امام میشنویم یکوقت به معنای این است كه یقین پیدا كنیم و عمل كنیم؛ آن یک حرفی است. بله انسان باید یقین پیدا بكند و براساس یقین حركت كند؛ بسیار خوب، حالا آن یقین از هر راهی پیدا میشود، اما نه اینكه خود شكل ظاهری و بدن و جسم امام علیهالسّلام در اطاعت و انقیاد ما مؤثر باشد؛ این خلاف است. امام علیهالسّلام همهجا هست، دیدن نمیخواهد. اگر ما منتظر باشیم بیاید و بگوید و بعد بشنویم، فایده ندارد. امام علیهالسلام میگوید پس شما منتظر بودید که من به تكتك شما بگویم؟! مگر من بیكارم که سراغ همه بیایم و به هر نفر بگویم که این كار را بكن، آن كار را نكن؟! یک حرف میزنم، همه باید عمل كنند، تمام شد و رفت! یک نهی میکنم، همه باید اجتناب كنند و یک دستور میدهم، همه باید این کار را انجام بدهند.
بنابراین اگر انسان یقین پیدا بكند بر یک مسئلهای که مورد نظر حضرت است، باید معاملۀ حضور و وجود خود آن حضرت را در كنار خودش بكند كه حضرت در اینجا نشسته و به او میگوید که این كار را انجام بدهد. اگر چنین كرد، سالك است و اگر نه، سالك نیست. پس سلوك عنوان ندارد؛ سلوك یعنی انسان راهی را كه مورد نظر امام زمان علیهالسّلام است انجام بدهد و برود جلو، مسیر را انجام بدهد و برود جلو. در ارتباطاتش، در كارش، در همۀ امورش باید این راه را انجام بدهد. اگر اینطور شد، دیگر خود سلوك برای انسان حصار و منزلگاه نخواهد شد، بلکه میشود معبر. دیگر انسان حساب خودش را از بقیه جدا نمیكند و به بقیه بهنحو دیگری نگاه نمیكند. چهبسا خودش را از افراد دیگر پایینتر ببیند؛ نه اینكه تلقین كند، بلکه واقعاً پایینتر ببیند. گاهی ما به خودمان تلقین میكنیم که پایینتر هستیم؛ این فایده ندارد و همهاش شوخی است! بعضیها به ما نامه میدهند و مینویسند که آقا، ما پایینتر از همه هستیم. ما به آنها میخندیدیم و میگوییم که شوخی نكنید، نفس مبارك را اینقدر كم نشمارید، اینقدر ارزش و احترام خودتان را کم ندانید! قضیهای پیش میآید، رفوزه میشویم. ایكاش یك میگرفتیم، صفر میگیریم! چرا؟ چون تاحالا با خودمان شوخی میكردیم.
بگذارید کمی راست و صریح صحبت كنیم؛ ما با خودمان شوخی میكنیم، مسئله را جدی نمیگیریم. بزرگان جدی گرفتند ولی ما نمیگیریم و مطلب را آنطور كه بایدوشاید ارزیابی نمیكنیم. وقتی کاری مورد نظر اولیای خداست، عمل كن دیگر! این حرفها چیست که میزنید؟! میگوید: «من باید از خود آقا بشنوم»! یعنی چه؟! این حرفها چیست؟! آیا این کار، مورد نظر اولیا هست یا نیست؟ مرحوم قاضی به آن افرادی كه آمدند از ایشان دستور بگیرند چه گفتند؟ گفتند: «آیا شما به آن چیزی كه میدانید عمل میكنید كه حالا از من اضافه میخواهید؟!»1 خیلی حرف عجیبی است! ما كه در اینجا دمودستگاه و دفترودستك و دكان و این حرفها نداریم، ما آنچه را كه هست میگوییم. تو 30درصدش را میدانی، همان 30درصد را هم عمل كن دیگر! 40درصد میدانی، 40درصد عمل كن. خودمان را گول نزنیم، خودمان را فریب ندهیم، خودمان را اینطرف و آنطرف سرگرم نکنیم. این کارها مال جای دیگری است نه اینجا! زحمتی میكشیم، كاری انجام میدهیم، ولی بعد هم دست خالی هستیم! خب این كه نشد.
مقدار خضوع در برابر حق، ملاک تشخیص بطالت عمر
یک ملاک برای اینكه بدانیم وقتمان را به بطالت گذراندیم یا نه، این است كه بعد از گذشت چند سال الان وقتی به خودمان مراجعه میكنیم، ببینیم در مقابل با مرام حق چقدر خاضع هستیم؛ آیا حق را قبول میكنیم یا نه. قبلاً چقدر خاضع بودیم و الان چقدر خاضع هستیم. موارد هم مشخص است، انسان ببیند که در قبال حق، حال هرچه میخواهد باشد، چقدر نرمش دارد و چقدر ایستادگی دارد و در مقابل حق میایستد. اگر دیدیم نرمش داریم، میفهمیم اوقاتمان به بطالت نگذشته است. البته این هم هست که ممكن بود بیشتر میتوانستیم كار كنیم و نكردیم؛ پس این هم مراتبی دارد. چقدر نرمش داریم؟ آیا وقتی مطلبی را میشنویم، قبل از اینكه روی آن فكر كنیم، زود در مقام مقابله برمیآییم یا نه؟
دیدهاید وقتی انسان با بعضیها صحبت میكند، از همان اول میفهمد كه در ذهن خودشان پردهای انداختهاند و فقط مواظب هستند كه جای آن برسد و جواب بدهند. چنین شخصی اگر صد سال هم بگوید که من سالك هستم، فایده ندارد. ولی با بعضیها كه آدم صحبت میكند میبیند گوش میدهند و قبل از اینكه گارد بگیرند و سدّی بتنی در جلویشان قرار بدهند، گوش میدهند که این چه میخواهد بگوید و حرفی كه میخواهد بزند چیست. بعد میرسد و میرسد به جایی که میبیند حالا دارد به او میخورد. وقتی میبیند دارد به او میخورد، نفس شروع میكند به شیطنت كردن و راهی برای فرار پیدا میكند. ولی آدمهای زرنگ اینطور نیستند، میبینند حالا كه دارد به آنها میخورد، خودشان را با آن مطالب، نرم میكنند، نرم میكنند و بعد وقتیكه تمام شد میگویند: «بله آقا، حق با شماست، درست است، ما راهمان را عوض میكنیم، این كار را انجام نمیدهیم، آن را انجام میدهیم، درست است». این برنده است، این بُرده است. آدم میفهمد دیگر.
بالاخره همه مبتلا هستیم، ولی از خدا كمك بخواهیم، استمداد كنیم كه كمكم ما را مطیع و منقاد كند که وقتمان به بطالت نگذرد. انسان میتواند در طول حیات و مسیر خود، این حال را برای خودش بهوجود بیاورد که همیشه در برابر آنچه كه احساس میكند حق است، بر سر نفس خودش بزند؛ نفعش را خودش میبرد.
انسان زرنگ، امام زمان علیهالسلام را زنده میپندارد
در این ایام ولادت امام زمان علیهالسّلام در ماه شعبان، واقعاً باید از خدا چه بخواهیم؟ همین گرفتن مجالس و اسمی از امام زمان آوردن کافی است؟! اینها همه خوب است، شعائر دین است، مفید است، باید این شعائر باشد، باید إعلای كلمه حق و كلمه توحید توأم با این باشد، مراتب فهم افراد مختلف است، افراد از نقطهنظر ظرفیتها در مراتب مختلفی قرار دارند، اینها هم باید باشد. ولی آنچه كه آدم رند و زرنگ به دنبالش هست این است كه امام زمان علیهالسلام همیشه زنده است.
شب سهشنبه که شب میلاد آن حضرت است، شب میلاد ولایت آن حضرت است، نه شب میلاد جسم ظاهری ایشان. ما باید امام را زنده بیابیم، در آن شب ایشان را احساس كنیم، در آن شب وجود امام زمان علیهالسّلام را در خودمان قرار بدهیم، فشار بدهیم، آن حقیقت را باید در خودمان قرار بدهیم. معنایش چیست؟ معنای آن این میشود كه از فردا خودمان را بهدنبال او میبینیم. وقتیكه آمدیم و از آن ولایت در خودمان قرار دادیم، دیگر نمیتوانیم دست برداریم و برخلاف آن عمل كنیم، دیگر نمیتوانیم برخلاف آنچه كه مورد نظر اوست برویم، دیگر نمیتوانیم كار خلافی انجام بدهیم. چرا؟ چون خیانت است. یا از اول قرار نمیدهیم و میگوییم دایره امام زمان بهجای خود محفوظ، ما هم مسلمان و شیعه هستیم و او بهجای خود، ما هم بهجای خود و انشاءالله امید شفاعت هم داریم! خیلی خوب، این یك مطلب. در این صورت آنها هم همینطور با ما عمل میكنند، نه بیشتر. اما گاهی نه، مقداری پا را فراتر میگذاریم؛ یعنی وقتیكه شب نیمۀ شعبان میشود میگوییم: «خدایا، آن وجود حضرت را در ما قرار بده». ما كه در وجود آن حضرت فانی هستیم، بخواهیم یا نخواهیم، مسلمان باشیم یا كافر یا مشرک، تمام عالم وجود، همه فانی در وجود و نفس امام زمان علیهالسّلام است و همه از آن نفس ارتزاق میكنند، چه مؤمن و چه كافر، هیچ تفاوتی در این قضیه ندارد، منتها عنایت خاص ایشان به شیعیان و افرادی است كه موالی هستند. بنابراین از این طرف است؛ یعنی ما باید امام زمان را در خود قرار بدهیم.
کلام مرحوم حدّاد به شخصی که عازم سفر حج بود
مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ میفرمودند:
شخصی آمد پیش آقای حداد ـ رضوان الله علیه ـ و میخواست به سفر مكه برود. ایشان به او فرمودند: «من تو را به خدا نمیسپارم، خدا را به تو میسپارم»!
اگر تو را به خدا بسپارم، معلوم است که خدا تو را حفظ میكند. خدا را به تو میسپارم، چون تو خدا را گم كردهای و میخواهم آن خدا را در اختیارت قرار بدهم که بگیری و حداقل این چند روز از دستش ندهی.
ما باید امام زمان را در خودمان قرار بدهیم نه اینكه خودمان را در امام زمان. او كه مؤمن و كافر در وجود آن حضرت هست، تفاوتی هم ندارد، تمام عالم وجود و حتّی جبرائیل هم فانی در وجود امام زمان علیهالسّلام است. حیات جبرائیل، حیات میكائیل، همه اینها بسته به نظر امام علیهالسّلام است. امام زمان اینطوری است دیگر.
معنای زنده بودن امام زمان علیهالسّلام
ما خیال میكنیم كه امام زمان آدمی است مثل آدمهای دیگر، با این تفاوت که لقب امامت هم دارد! نه، امام زمان علیهالسلام حقیقتی است كه حیاتش به این است كه در وجود ما باشد، اگر این نباشد امام زمان حیات ندارد، او برای خودش است و با ما ارتباطی ندارد. چه زمانی امام زمان علیهالسلام زنده است؟ وقتیكه در نفس ما باشد، آنموقع زنده است. چه زمانی امام زمان مرده است؟ آنوقتیكه در نفس ما نباشد، ولایت او در نفس ما نباشد، آنموقع امام زمان حیات ندارد، او برای خودش است، كار خودش را انجام میدهد، تدبیر خودش را میكند و ارتباطی با ما ندارد.
پس نباید صرفاً با انعقاد مجالس و ذكر و... خیال كنیم که مطلب تمام است. مدحی از امام زمان گفتیم و شعری هم خواندیم و چند كیلو شیرینی هم پخش كردیم و تمام شد؛ شیعه شدیم! نه، اینها خوب و بهجای خود محفوظ است، باید باشد، افراد مختلف، اشخاص مختلف، طبقات مختلف، آنها باید بهرهمند بشوند، بچهها باید بدانند و با ولایت امام زمان علیهالسلام رشد پیدا كنند و زندگیشان با یاد امام زمان باشد، اینها همه هست و شرایطی دارد و این شعارها همه در راستای آن است؛ ولی بالاتر از این مسئله چیست؟ این است كه ما او را در خودمان بگذاریم و این هم سخت و مشكل است، دوام و قوام و همّت میخواهد. همتش را هم باید از خود حضرت بگیریم.
ایام نیمۀ شعبان و ولادت آن حضرت است. در ماه شعبان، ماه رجب و ماه رمضان مشخص است که مسائل و دستورات باید به چه نحو باشد و مراقبه باید به چه كیفیت باشد. حداقل این سه ماه را قدری نسبت به این قضیه بیشتر توجه كنیم و به این كلام امام صادق علیهالسلام بیشتر دقت كنیم كه «و لا یَدَعُ ایّامَه باطلاً؛ ایّامش را به بطالت نگذراند». نیازی نیست که دائم به خودمان فشار بیاوریم و یاد آن حضرت بكنیم، نه، اینها فایدهای ندارد؛ همینقدر آزاد و راحت باشیم ولی در را به روی امام زمانمان نبندیم، حضرت خودش داخل میشود؛ نیاز به فكر كردن و فشار آوردن ندارد. امام زمان علیهالسلام میخواهد بیاید داخل، خودش میگوید من میخواهم بیایم در این منزل، ولی ما در را میبندیم. با كارهای خلافی كه در منزل میكنیم در را میبندیم، با دروغ، با غیبت، با تهمت، با اذیتها، با آزارها، با اختلافها، با نفاقها، با دوبههم زدنها، با سروصداها و با موسیقی در را به روی امام زمان علیهالسلام میبندیم. حضرت در آن خانهای كه صدای سازوآواز بیاید پای خود را نمیگذارد، حضرت در آن خانهای كه نقشها و تصاویر و افلام و امور خلاف در آن منزل است پایش را نمیگذارد. شیطان در آن منزل است!
تأثیر نفوس خبیثه بر فضای مجالس
چندی پیش وارد منزلی شدم که مجلس عقد بود. وارد آن فضا که شدم حال تهوع به من دست داد، عجیب بود! خیلی از افراد، دوستان، رفقا و مخدّرات هم كه آنجا بودند این حال را احساس كردند. عجیب بود، تاریكی و ظلمت فضا را گرفته بود. با خودم گفتم چرا اینجا اینطور است؟! اصلاً میخواستم بیایم بیرون. بالاخره عقد را خواندیم و با فشاری که انگار كوه ابوقبیس را بر سر من خراب كردهاند، توانستم مقدمات عقد را انجام بدهم. بعد معلوم شد كه در آن مجلس چند نفر بیحجاب شركت داشتهاند. این همین است دیگر آقا جان، شوخی ندارد، راه خدا با راه شیطان جور در نمیآید. وقتی بیحجاب در مجلس میآید، یعنی نفس خبیث و آلوده خود را میآورد و آن فضا را متعفن میكند؛ بخواهید یا نخواهید متعفّن میشود. شما لیوانی آب را بردارید، آب زلال، از همین آبهای معدنی و بسیار عالی، یك قاشق مركّب داخل آن بریزید، همۀ آب را خراب و كدر و سیاه میكند. اگر دائم هم بگویید: «نه، این آب باید مقاومت كند!» مقاومت نمیكند. فضا و هوا چنین وضعیتی دارد، امام که وارد آنجا بشود، هوا را عوض میكند و خلاف هم وارد آنجا بشود هوا را عوض میكند. با یك دست هم كه نمیشود دو چیز را برداشت! هوا عجیب بود و خدا میداند چه فشاری بر ما آمد تا توانستیم در یكربع، سَروتَه قضیه را بههم بیاوریم؛ فرار كردیم و آمدیم بالا. برای چه؟ بهخاطر همین نكته است.
چقدر ما در این مجالس شركت میكنیم و با افراد مختلفی كه به اعتباریات و نفسانیات آلوده هستند برخورد میكنیم، صحبت میكنیم و دل میدهیم! تمام اینها عمل و عكسالعملهایی است كه میآیند و اثرش را میگذارند و ما هم گمان میکنیم که سالك هستیم و پروندهمان را هم امضا كردهاند و مُهر زدهاند و حتّی جبرائیل هم نمیتواند این مُهر و امضا را پاك كند!
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «مجلسی كه در آن ذكر خدا نباشد، در روز قیامت بر گردن صاحبانش وبال خواهد بود».1 «ذكر خدا نباشد» نه اینکه یعنی دعای جوشن خوانده نشود؛ نه، منظور این است که به دنیا بگذرد، به حرفهای چرتوپرت، غیبت و مسائل خلاف بگذرد. اینها همه چیست؟ «یَدعُ أیّامَه باطلاً» است دیگر؛ بطالت یعنی همین. میخواهید گوش بدهید یا ندهید، هیچ تفاوتی ندارد. اینقدر از این مجالس برویم که خدا بگوید: «بسیار خوب، ما راه را قرار میدهیم، هم برای شما و هم برای افراد دیگر، برای هر دوتا قرار میدهیم». منتها آنطرف كه رفتیم، دیگر افرادی كه در آن مجلس بودند نمیتوانند دستی از ما بگیرند و آنوقت خودمان تنهاییم، آنموقع تنهاییم.
وقتی چند نفر با هم یكدفعه وارد منطقۀ اِپیدمی و عفونی مثل جزام و وبا و... بشوند، هیچ دیدهاید كه بگویند با همدیگر راه بریم؟! هر كسی فوراً سوار ماشین میشود و فرار میکند، یکی از این طرف و شیشهها را هم بالا میكشد كه استنشاقی هم نكند، یكی هم از آن طرف. هرچه میگوییم: «آقا، ما که تا حالا با هم بودیم!» میگوید: «بگذار و فرار كن! اینجا دیگر با هم بودن ندارد». روز قیامت هم همینطور است؛ هركسی میگذارد و فرار میكند؛ بدتر از اینموقع. روز قیامت هزار بار از این مثالی كه زدم بدتر است. حداقل حالا به فكر خودمان باشیم، در روز قیامت كسی به فكر ما نیست. اگر هم كسی به فكر ما باشد فقط یک نفر است که همان امام زمانمان است، نه كس دیگر.
اهتمام بزرگان به احیای شب نیمۀ شعبان
شب نیمۀ شعبان را خیلی محترم بدارید. مرحوم آقا، بزرگان و اولیای خدا ـ رضوان الله علیهم ـ در شب نیمۀ شعبان احیا میگرفتند. با وجود اینكه در سایر ایام سال، شبهای احیا مثل 27 رجب و 27 ماه رمضان و عید غدیر و 17 رمضان و... وجود دارد و در روایات داریم و امیرالمؤمنین علیهالسلام هم احیا میداشتند ولی اهتمام بزرگان را به احیای شب نیمه شعبان بیشتر از سایر ایام دیدم. اگر منزل خودتان باشد هم اشكال ندارد و حتماً لازم نیست بهطور اجتماع باشد. دعای كمیل، دعای جوشن و سور حوامیم1 حتماً خوانده بشود و بدانیم كه شب خیلی مهمی است. اگر از اسرار شب نیمه شعبان، كه مجاز به گفتنش نیستم، برای رفقا بگویم از الان بیداری میكشند و تا شب نیمۀ شعبان خودشان را آماده میكنند! اینقدر مهم است. مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ میفرمودند: «آنچه به ما دادند، از شب نیمۀ شعبان دادند». آن فتح باب و مسائلی كه برای ایشان پیدا شد، همه بهخاطر این مسئله بوده است.
وسعت رحمت الهی در ماه رمضان و دستوراتی برای بهرهمندی از این ماه
ماه رمضان را در پیش داریم، ماه بسیار مهمی است كه خداوند متعال رحمت خودش را قدری توسعه داده است، بهگونهای که شامل حال ما هم بشود. ماه رجب مال اولیاست، ماه شعبان ماه پیغمبر است و آثار خاصی دارد، ولی مقدّرات الهی و مدبّرات امر در ماه رمضان طور دیگری عمل میكنند و خدا درِ رحمت خودش را مقداری بیشتر باز میكند. افرادی كه از نقطهنظر تلقی جاذبهها و واردههای الهی در ماه رجب و شعبان، آن آمادگی را ندارند، در ماه رمضان این آمادگی نصیبشان میشود؛ این معنای رحمت است. چون ماه رجب و شعبان شرایط خاصی دارد، طهارت خاصی میخواهد، رجب قویتر و بعد شعبان، ولی وقتیكه ماه رمضان هست این رحمت نه اینكه كم بشود، وسیعتر میشود، افراد بیشتری را میگیرد و افراد زیادتری را در حوزه ولایت خودش میگیرد.
لذا باید بیشتر دقت كرد، به هر مقدار كه انسان دقت كند و به هر مقدار كه مراقبت كند نصیب او بیشتر خواهد شد. از زیاد غذا خوردن بپرهیزیم، غذاهای چرب و نرم و مختلف چندان مطلوب نیستند؛ غذا باید مفید و مقوی باشد. غذاهای سرخكردنی و اقسام چربیها و ادویهجات همه برای بدن ضرر دارند و در روح هم تأثیر میگذارند. به هر مقداری كه جنبه قلیایی خون قویتر باشد تأثیرش بهتر از این است که جنبه اسیدیاش بیشتر باشد. خون باید رقیق باشد. خوردن میوهجات، سبزیجات، غذاهای مقوی و كمحجم باعث میشود كه نفس برای هضم غذا كمتر به بدن بپردازد و در نتیجه از بالا بیشتر بگیرد. اگر انسان معده خود را پر كند، نفس به معده میپردازد، قوای خود را برای تدبیر بدن صرف میكند و از آنجا كم میماند. امتحان كنید، یك شب غذای سیر بخورید و یك شب غذای آماده و مقوی. غذای شب نباید سنگین باشد، در روز هم نباید غذا سنگین باشد. بهخصوص شب، قدری سبكتر بخوریم، در سحر غذا بهنحوی باشد كه بتواند انسان را كشش بدهد و نباید سنگین باشد.
باید از افطاریهایی كه بیجا و برای چشموهمچشمی هست پرهیز كنیم. دلیلی ندارد كه دائم افطاری، از اینطرف و از آنطرف! نه، خیلی از اینها بیش از آنكه جنبه الهی داشته باشند مسائل دیگری در آنها مطرح است. در افطاریها خیلی افراط نكنیم و جهات الهی را ترجیح بدهیم. زیاد به اینطرف و آنطرف نرویم، بهخصوص دهه آخر ماه رمضان را خیلی محترم بشماریم. در روایت داریم وقتیكه دهه آخر ماه رمضان میشد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فراش خود را جمع میكردند؛1 یعنی دهه آخر را تا صبح بیدار بودند. مرحوم قاضی را دیگر كسی نمیدید. تبدّل حال اولیای خدا در دهه آخر ماه رمضان نسبت به ایام دیگر كاملاً مشهود بود و حساب دیگری روی این دهه آخر بار میكردند؛ مراقبتشان و حفظشان بیشتر بود. خدا حاج هادی ابهری را رحمت كند که میگفت: «به هر مقدار كه پول بیاوری، به همان مقدار آش میبری».
اینجا جایی است كه باید به همّت افراد نگاه كرد. هرچه همّت بالاتر باشد نصیب در اینجا بیشتر است. سالك زرنگ و رند آن كسی است كه از این متاع الهی بیشتر بهره بگیرد. مردم تا ماه رمضان میآید مصیبت میگیرند که «ای دادِبیداد! ماه رمضان آمد، دیگر چهكار كنیم؟! باید یك ماه روزه بگیریم، انشاءالله زودتر تمام میشود»! نه، خدا اینطور خوشش نمیآید. خدا خوشش میآید كه انسان برای رسیدن ماه رمضان لحظهشماری كند. خیلی فرق است بین نوكری كه مولا به او دستور میدهد برو آن كار را انجام بده و او هم اخموتَخم میكند و انجام میدهد، یا اینكه وقتی به او میگوید انجام بده، بال درمیآورد. كدامیك از این دو؟ هر دو انجام میدهند ولی مولا نسبت به كدامیك از این دو اظهار خرسندی و رضایت میكند و نصیب او را بیشتر میدهد؟ آن كسی كه در حالوهوای رسیدن به ماه رمضان است خدا بیشتر در كاسهاش میریزد تا آن كسی كه میگوید حالا بالاخره ماه رمضان هم میآید و باید آن را بگذرانیم!
یكوقت در مدینه بودیم و هنوز به مكه نرفته بودیم، در همان آخرین سفر مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ . پدر یكی از همین رفقا هم آمد. از او پرسیدیم که چطور هستید؟ گفت:
انشاءالله میگذرد دیگر، این چند روز هم تمام میشود و برمیگردیم پیش زن و بچهمان. انشاءالله تمام میشود!
گفتیم بهبه! این پیرمرد بعد از هفتاد سال آمده و میگوید انشاءالله این چند روز هم تمام میشود و برمیگردیم پیش زن و بچه! نه، این خوب نیست، این صحیح نیست. اینها هدایای الهی است كه به این كیفیت و به این نحو داده میشوند و انسان باید انتظار عبادت را بكشد.
لحظهشماری بزرگان برای رسیدن زمان عبادت
رفقا از صحبتهای مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ غفلت نكنند! این حرفها جایی پیدا نمیشود. وقتیكه من الان آن نوارها و صحبتها را گوش میدهم، واقعاً بدنم میلرزد. دوای راه و مسیر و دستورالعمل ما همین مطالبی است كه از این بزرگانی كه رفتند و به مقصد رسیدند میشنویم والاّ مطلب در كتاب و مجلات زیاد است. چند روز پیش، صحبتهای مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ را گوش میدادم، در یكی از صحبتها ـ مثل اینكه در مسجد قائم بود ـ میفرمودند:
وقتیكه موقع نماز ظهر نزدیک میشد، همۀ افراد میدیدند كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دائم حال انتظار دارد که چه موقع فرا میرسد؟ مثلاً چند دقیقه، یكربع، بیست دقیقه به موقع زوال مانده بود. وقتیكه موقع نماز مغرب نزدیک میشد همۀ افراد میدیدند كه حال رسول خدا كمكم عوض میشود، بهطوری كه دیگر كسی را نمیشناسد، با كسی صحبت نمیكند و با كسی نمیخندد و دائم منتظر است.1
آیا ما هم اینطور هستیم؟! موقع مغرب که میشود، حالا یك ساعت دیگر میخوانیم، دو ساعت دیگر میخوانیم و سه ساعت دیگر و اگر الان هم نشد قضایش را انجام میدهیم!
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به نماز ظهر و مغرب و صبح بهعنوان مائدۀ الهی نگاه میكرد. ما به چه عنوانی نگاه میكنیم؟ میگوییم تكلیفی است كه به سر ما خورده و باید انجام بدهیم والاّ به قعر جهنم میرویم! اینطور نگاه میكنیم. این فایده ندارد، خدا خوشش نمیآید. خدا میگوید که بدبخت! من میتوانستم برای تو نماز نفرستم، نمیتوانستم؟! من میتوانستم بگویم نماز نخوان، از كیسه خودت میرود بیچاره! اینطور باید نگاه كنیم. روزه ماه رمضان اینطوری است؛ یعنی باید از حالا انتظار بكشیم. روزه ماه شعبان هم خیلی مهم است. «الّذی كانَ رَسولُ اللهِ صلّی الله علیه وآله یَدأبُ فی صیامِه و قیامِه فی لَیالیه و أیّامه».2 پیغمبر در همین ماه شعبان روزه میگرفت و روزه ماه رجب و شعبان را میچسباند به ماه رمضان؛ یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سه ماه روزه میگرفت. اولیای خدا سه ماه روزه میگرفتند، ائمه علیهمالسّلام سه ماه روزه میگرفتند. حالا ما آنطور نیستیم ولی بالاخره اینطور هم نباشیم که ماه رمضان را بهعنوان ماهی كه بر ما تكلیف شده، بدانیم.
گاهی با خودم میگویم واقعاً چه میشد که خدا ماه رمضان را سه ماه یا دو ماه میكرد؟ یك ماه که به جایی نمیرسد، تا شروع میكنیم به روزه گرفتن، تمام میشود! چقدر خوب بود که خدا این واجب را سه ماه میكرد یا مثلاً در ایام سال تقسیم میكرد، هر دو ماه یك ماهش روزه بود و در طول سال سه ماه روزه میگرفتیم. ولی خدا راه را باز گذاشته و گفته است که یك ماه، ماه رمضان است و بعد هم هركسی مرد این میدان است، همّت بالاتر و نصیب بیشتر و بالاتر.
امیدواریم خداوند متعال همه ما را مشمول رحمت واسعه خودش بگرداند و اوقات ما را به بطالت نگذراند و آنچه را كه مورد رضای ولیّ او و ولیّ عالم امكان و قطب دایره وجود، حضرت بقیة الله حجت بن الحسن المهدی ارواحنا لتراب مقدمه الفدا هست برای ما مقدر بفرماید و در دنیا از زیارت آن حضرت و در آخرت از شفاعتش ما را محروم مگرداند.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد