پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهطرح مبانی اسلام
تاریخ 1430/03/25
توضیحات
اسفار درس 642: واقعه عاشورا و تمایز آن با سایر جنگ ها -
هو العليم
فرق عاشورا با سایر جنگها
طرح مبانی اسلام - 00967
آیتاللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
استاد: اینکه گفتید سرعت طیّاره از حرکت زمین بیشتر است، من هیچ توجیهی برایش پیدا نکردم.
تلمیذ: استحضار دارید قُطر زمین چهل هزار کلیومتر است؛ که این بر خط استواست و شما هر چه به سمت قطب حرکت میکنید، قُطر زمین کم میشود.
استاد: بله میدانم؛ من همین را گفتم: «سرعت طیّاره از زمین بیشتر نیست.» اصلاً در نقطۀ قطب، سرعت به صفر میرسد.
تلمیذ: در قطب، سرعت هواپیما بیشتر میشود دیگر؛ سرعت خطی هواپیما در آن نقطه، از سرعت زمین بیشتر میشود.
استاد: اصلا در نقطۀ قطب به صفر میرسد.
تلمیذ: یعنی در استواء در شبانه روز باید چهل هزارکیلو متر را باید برود.
استاد: پس حرکت شما به سمت بالا یا جنوب بوده، نه روی خط.
تلمیذ: به طرف غرب.
استاد: نه، کدام غرب؟ نه غرب استوایی، غرب طولی؛ نه عرضی؛ یعنی بالا بودید دیگر ها؟
تلمیذ: رفتیم نیم کره شمالی (از شرق رفتم به سمت غرب راه افتادیم) یازده بود، دوازده و نیم و یک بود، بعد رسیدیم...
استاد: چون طیّارها به این سرعت نمیروند؛ اینها سرعتشان مثلاً هزار است.
تلمیذ: هزار و صد است.
استاد: بله.
تلمیذ: وقتی این [طیّاره] بالا میرود، این مسافت در واقع کمتر میشود؛ اضافه نمیشود و سرعت هواپیما و سرعت خطی .... اگر سرعت زاویهای آن مثلاً یا یکی است بین استوا و تمام کشورهای ... یکی است و چون آنجا شعاع کمتر میشود...
اتفاقاً بر عکس آن هم میشود؛ یعنی [اگر] یک نفر نمازش را آنجا نخوانده باشد، بیاید این طرف، باز هم وقت هست نمازش را بخواند.
استاد: بر عکس است دیگر.
تلمیذ: افرادی که برای حج ثبت نام میکنند و پولشان را در بانک میگذارند، سوالشان این است که آیا آن پولی که مانده اند خمس دارد یا نه؟
استاد: نه، خمس ندارد.
تلمیذ:تتمۀ پولشان که هست؟
استاد: نه، خمس ندارد.
تلمیذ: چه برای خودش باشد یا بچهاش باشد یا زنش باشد حتی بچۀ شیر خوار؟
استاد: نه، واجب است دیگر. برای عمره میروند؟ عمره اول شان است؟
استاد:نه، خمس ندارد.
تلمیذ: در آنجا حضرتعالی عمره را واجب میدانید؟
استاد:بله، واجب است.
تلمیذ: واجب؟
استاد: بله، واجب است. دو واجبِ جدا از هم است؛ عمره بهجای خودش و حج هم بهجای خودش است.
تلمیذ:...
استاد:بله، دوم به بعد؛ یعنی مستحب باشد.
تلمیذ:...
استاد:به همۀ آن؛ یعنی به مقداری که خرج میکند. اصل پول، حرکت، رفتن و آمدن همۀ آن.
تلمیذ:...
استاد: نه، به آن که دیگر تعلق نمیگیرد؛ اینکه از اوّل داده، در واقع آن کسری پول را دارد دولت میدهد. این [شخص اگر] الآن بخواهد با این پول برود، میتواند برود؛ منتهی [اگر] چند سال بماند، این پولش اُفت پیدا میکند. دولت طبعاً باید آن را جبران کند. نسبت به این دیگر [خمس] تعلق نمیگیرد.
تلمیذ:...
استاد: نه، نه! کسی که به عمره میرود، باید نیت واجب کند؛ چون ما یکی عمره داریم [یکی حج]؛ [یعنی] بهعنوان امر عبادی دو چیز است: یکی عمره است و یکی هم حج است؛ منتهی برای کسانی که در اشهُر حج میروند، عمرۀ اینها عمرۀ تمتع میشود. حالا اگر نه، قبل از اشهُر حج [بروند] آن عمره را باید متصل به حج بکند و از مکّه هم نباید خارج بشوند. حالا اگر یک کسی میخواهد در ماه رمضان برود حج انجام بدهد، [فرض کنید] ماه رمضان به مکّه رسید، این [شخص] باید برود عمره را بهعنوان عمرۀ مفرده انجام بدهد، نه عمرۀ تمتع؛ چون در اشهُر حج نیست. وقتی عمره را انجام داد، آن وقت میتواند خارج بشود، دوباره به مکّه برگردد و در وقت خودش حج را هم انجام بدهد. منتهی اگر خارج شد و بیش از یک ماه طول کشید، آن عمرهای که انجام میدهد، آن دیگر عمرۀ مفرده برای دخول حرم است و ارتباطی به آن وجوبی که انجام داده، ندارد. آن وجوبش را انجام داده؛ این عمرۀ که انجام میدهد، مثل افراد عادی است؛ که یک ماه از مکّه دور باشند و بعد از یک ماه بخواهند وارد بشوند (چه اهالی خود مکّه [باشند]، چه [اهالی] غیر مکّه) این ربطی به عمرۀ مفردۀ اوّل ندارد و این وجوبش یک وجوب دیگری است؛ دوتا وجوب است؛ ربطی به هم ندارد. ولی اگر همین شخص - که از بلاد ناحیه به مکّه میآید -بعد از ماه رمضان که اشهُر حج است بیاید، عمرهاش دیگر مفرده نیست، بلکه عمرهاش تمتع میشود. یا اینکه بنابر نذری یا چیزی که این قِران است، این عمره را باید متصل به حج کند و هر دو واجب را دیگر انجام داده؛ هم عمره انجام داده، هم حج؛ که در موطن خودش یک ماه یا دو ماه دیگر انجام میدهد.
تلمیذ: کسی که در ماههای دیگر عمرۀ تمتع انجام بدهد، در ماه دیگر عمره بر او واجب نیست؟
استاد: نه، دیگر واجب نیست. مثل همۀ افراد میشود. هر کسی یک ماه از مکّه دور باشد، بخواهد وارد مکّه بشود، باید عمره انجام بدهد. این ربطی به عمرۀ مفرده ندارد.
تلمیذ:...
استاد: الآن کسی که حج برایش واجب نشده، دارد عمره میرود (خودش و زن و بچهاش) یک واجب را انجام دادهاند. میماند یک واجب دیگر که آن حج است. لذا اگر در وقتی بروند وارد مکّه بشوند که فرض کنید موقع حج است (تا حج فاصلهای نمانده)، [یعنی] دیگر وقتی برای عمرهای که وارد مکّه بشوند ندارند، [باید برای عرفات احرام ببندند]؛ چون کسی که بخواهد وارد مکّه بشود، باید یک عمره را انجام بدهد. کاری هم به وجوب و اینها ندارد؛ چه بر عهده او باشد [یا نباشد]؛ چه فقیر باشد چه غنی؛ اینها از این نظر تفاوتی ندارد. [چون] وقت ندارد، یک راست باید برای عرفات احرام ببندد؛ چون دیگر فرصت انجام دادن عمرۀ ورود به مکّه [را ندارد]؛ نه عمرهای که برایش واجب است. عمرهای که واجب بود، انجام داد ([مثلاً] دو سال پیش رفت عمرۀ مفرده انجام داد و از ذمهاش ساقط شد). عمرۀ ورود به مکّه یک مطلب دیگر است (فرصت برای عمرۀ ورود به مکّه ندارد) احرام میبندد از میقات یا محاذی میقات یکسره برای عرفات میرود. وقتی که آنها را انجام داد [و] تمام شد، میرود یک عمرۀ مفردهای که نسبت به ورود بر عهدهاش است، انجام میدهد. از همان تنعیم هم میتواند انجام بدهد؛ اینها هیچ ارتباطی باهم ندارند.
تلمیذ: ... وقتی کسی [برای] حج تمتع دوم وارد [مکه] شد، [آیا] برای عمره خود، نیت عمرۀ مفرده برای حج تمتع بکند؟
استاد: نه، اگر در وقتی که بخواهد وارد بشود [نیت عمرۀ مفرده کند]، طبعاً آن عمره عمرۀ تمتع خواهد شد؛ چون در اشهُر حج قرار میگیرد؛ دیگر عمرۀ مفرده نیست. مگر اینکه نیت حج را نداشته باشد، مثلاً یک شخصی ماه ذیقعده وارد مکّه میشود و بعد هم بیرون میآید، میرود شهر خودش (قصد حج ندارد)، این عمرۀ مفرده است. ولی [اگر] کسی که بخواهد قصد حج داشته باشد، ولو حج مستحبی، همینکه در اشهُر حج وارد میشود، عمرهاش تبدیل به عمرۀ تمتع میشود؛ چون نیت حج دارد.
تلمیذ: آن کسی که یک بار حج واجب رفته، عمرۀ واجب ساقط است دیگر؟
استاد: بله، تمام شد دیگر. یا اینکه مثلاً فرض کنید کسی که وارد مکّه میشود حج را میرود انجام میدهد، وقت برای عمرۀ ورود ندارد، بعد هم مضطر میشود که برگردد، میتواند شخصی را نیابت کند که عمره را از طرف او انجام بدهد؛ [یعنی] همان عمرهای که به گردنش هست، آن عمره عمرۀ ورود به حرم و مکّه است؛ میتواند یکی را نائب کند که برود انجام بدهد.
تلمیذ: اگر کسی وقت ندارد، باید یکسره برود عرفات؟ لازم نیست که از بیرون مکه از میقات احرام ببندد؟ از داخل مسجد الحرام میتواند برای حج تمتع محرم بشود و احرام ببندد؟
استاد: بله، البتّه برای کسی که برای حج نیت دارد، [برای] ورود در حرم باید در حال احرام باشد (آن از آن نظر است)؛ غیر از کسی است که حالا در حرم است، بعد میخواهد به مکّه برود. کسی که از بلاد ناحیه میآید، برای ورود به حرم، احرام میخواهد.
تلمیذ:. یک روایت داریم [که] میگوید: «بعد از شهادت امام حسین علیه السلام نه عید فطری هست نه عید اضحی (نه عید فطر است و نه عید قربان) تا زمانیکه امام زمان ظهور کند» منظورش چیست؟
استاد: مثلاً داریم که قبل از قضیّۀ عاشورا لقب «سیّدالشّهدا» به حمزه اطلاق میشد و بعد در قضیّۀ عاشورا آن لقب برگشت و فقط به سیّدالشّهدا [حسین بن علی علیه السلام] تعلق گرفت؛ یعنی این جریان عاشورا، جهت عیدیت [عید] فطر و عید قربان را برداشت؛ چون آن عیدی که بین همه مشترک هست، عید فطر و قربان است دیگر.1
تلمیذ:.توفیق حاصل نمیشود تا ...؟
استاد: نه همین است؛ یعنی آن جهت سرور و عید بودن، بهخاطر این مصیبت منتفی شده، مگر با ظهور [امام زمان علیه السلام]؛ چون [روایت] داریم [که]: «هموم و غموم ما اهلبیت مرتفع نمیشود مگر با ظهور امام زمان.» این هم همین است دیگر. «الذی جعلته للمسلمین عیدا»؛ این جنبۀ عیدیت با آمدن واقعۀ عاشورا برداشته میشود. در واقع دیگر عیدی نیست.
تلمیذ:...
استاد: بله؛ یعنی این قضیّه [عاشورا] در عالم ملکوت یک اثری گذاشته که آن باطن قضیّه، آن حقیقت قضیّه، آن جنبۀ سرور واقعی که مترتب بر عید هست، دیگر [از بین رفته است].
من این مسئله را نمیدانستم؛ شنیده بودم، ولی قضیّه را متوجه نمیشدم. قبل از این مسئلۀ که برای مرحوم آقا [علامه طهرانی] اتفاق افتاد [یعنی قبل از اینکه به رحمت حق بپیوندند]، اصلاً از نقطۀ نظر نفسی و اینها یک حال و هوای دیگر داشتیم، ولی بعد از آن جریان، خیلی عجیب است که دیگر آن حال و هوا نیست. گرچه مثلاً میخندیم و خوش هستیم، ولی انگار مثلاً الکی خوش هستیم. آن حالی که من در آن موقع احساس میکردم، آن [حال] دیگر برای همیشه رفت؛ رفت که رفت که رفت. حالا [اینکه] «بعد از این هم همین[طور] خواهد بود [یا خیر]» این را نمیتوانم بگویم، ولی [آنچه تا کنون احساس کردهام، این بوده که] آن [احساس قبلی] دیگر نبوده. گرچه به حسب ظاهر، انسان حالات مختلفی دارد، اما آنچه که سابق تهِ دلش احساس میشد، [دیگر] آن [احساس] نیست. مثلاً فرض کنید یک چنین تشبیهی را هم ما نسبت به این قضیّه داشته باشیم. خلاصه [با] مسئله و جریان عاشورا دیگر آن [سرور] رفت، آن حالت انبساط عالم تکوین [رفت]، [آن] عالم بشّاشیت و انبساط عالم تکوین رفت! این قضیّه، خیلی قضیّه عجیبی بوده، خیلی عجیب است؛ یعنی این قضیّه را نمیشود اصلاً بهطور کلی فهمید؛ اصلاً امکانش نیست، نه اینکه حالا [ما نفهمیم]؛ مگر برای کسی که او عارف باشد و از نظر ادراک، متحد باشد؛ فقط او میفهمد، بقیّه بر سر و سینهشان میزنند.
یک شب از همین ایّام عاشورا [منزل آقای حداد] نشسته بودیم، آن شب کسی هم منزل آقای حداد نبود (فقط مرحوم آقا [علامه طهرانی] بودند و اخوی ما و یک نفر دیگر، کسی دیگری نبود) ایشان [؟] یک قضیّهای فرمودند که تا حالا هم نگفتهام. [در روز عاشورا] برای یکی از اصحاب [حضرت سیدالشهدا] یک حالتی اتفاق افتاده بود؛ [یعنی] در ضمیرش برایش در کدام مرتبۀ از نفسش [یک] قضیّهای خطور کرده بود که حضرت تا این را رفع نکردند، او را [به میدان] نفرستادند. اصلاً یک چیز عجیبی است. افرادی که در آنجا بودند، تا خالص نکردند [به میدان] نفرستادند؛ یعنی آن [حالت] تمام و برطرف شد و افرادی که در آنجا بودند، از نقطۀنظر آن ربط و صفا و صدق، بهطور کلی (صد در صد) خالص خالص [شده بودند]. اصلاً این قضیّه عاشورا [قضیه] عجیبی بوده! به اندازه یک در میلیارد هم نمیبایستی ناخالصی در آن میبود؛ یعنی این یک قضیّهای بود که [آن شب ایشان فرمودند]. در زمان پیغمبر هم خیلی جنگها اتفاق افتاد، در زمان امیرالمؤمنین هم اتفاق افتاد، در زمان امام حسن هم بود، در صفین [هم خیلی] کشته شدند، حالا اینها که مثلاً در صفین کشته شدند، همۀ اینها صد در صد [خالص شده بودند و مراتب شان یکسان] بودند؟ نه، مراتب مختلفی داشتند. در زمان پیغمبر، طرف رفت کشته شد و شهید راه خر شد؛ پیغمبر گفت از خر خوشش آمده بود، رفت خر را بردارد، اتفاقاً آن خرسوار بر او غلبه کرد. بعد حضرت فرمودند که این شهید خر شد؛ این شهید نشد؛ این رفت غنیمت بگیرد که یکدفعه با آن خر جایش عوض شد. خب ما میبینیم در رکاب پیغمبر از این مطالب [هم] هست، اما در این قضیّۀ عاشورا چنین مسئلهای نبوده. اصلاً یک چیز عجیبی بوده! لذا از هیچ قضیّهای ما خاطره نداریم؛ جنگ احد هم اتفاق افتاد؛ در جنگ احد عموی پیغمبر هم کشته شدند، خیلی افراد کشته شدند، حنظله غسیل الملائکه بود، همۀ اینها اخلاص داشتند، ولی حمزۀ سیّدالشّهدا که برای جنگ احد آمد، پیغمبر گفته بودند که جنگ را در مدینه انجام میدهیم و او مخالفت کرد، [گفت:] «یعنی چه در مدینه انجام بدهیم؟! به ما میخندند! میگویند: «شما رفتید در خانهتان و در شهرتان نشستید و میجنگید!» ما پهلوانیم، میرویم بیرون و ترتیب همهشان را میدهیم!» این قضیّه در عاشورا نبود. حالا حمزه چقدر مقام دارد، اینها به جای خود محفوظ، ولی جریان احد جریان عاشورا نیست. این است قضیّه! همه شهید هستند، همۀ آنها دارای مقاماتی هستند، اما این مسئلۀ عاشورا یک قضیّۀ دیگر است؛ اصلاً یک چیز دیگر است؛ یک حساب و کتاب دیگری دارد! اصلاً مسئلهاش فرق میکند.
در روز عاشورا حضرت ابوالفضل با حضرت علیاکبر با هم قرار گذاشتند که ترتیب همۀ لشکر [دشمن] را بدهند و [این کار را هم] میکردند؛ برایشان این قضیّه سخت نبود؛ این مسئله را انجام میدادند، ولی امام حسین نمیگذارد؛ صدایشان میکنند و بینشان جدایی میاندازند و [آنها] متفرق میشوند؛ یعنی کاری انجام میشود که این قضایا و مطالب [با هم بودن] انجام نشود. ما به هر مرتبه از مراتب یقین برسیم، به هر قضیّه برسیم، در یک مسئلهای که میخواهد اتفاق بیفتد، میبینیم باز در ما نیت ناخالصی هست. برای خدا داریم انجام میدهیم، ولی میگوییم: «بزنیم پیروز شویم؛ برای خدا بزنیم پیروز شویم؛ حساب اینها را برسیم.» در قضیّۀ عاشورا طرف زره خودش را درمیآورد! عابس میگفت: «چه میخواهید؟ از چه میترسید؟ این را درآوردم!» زره خود را درمیآورد؛ چون از او میترسیدند؛ همه فرار میکردند. دید اینها میترسند، او هم کاری از دستش برنمیآید، نمیتواند خودش را بزند! [باید] از آن طرف این مسئله انجام بشود، گفت: «اگر این مانع من است، درآوردم!» دیدند عجب! این زره خودش را درآورد! [گفتند:] «یا علی! خیالمان راحت شد! حمله کنیم و تیر بزنیم و فلان کنیم!» آنجا قضیّه اینطور بود.
حالا ما داریم همه را میگوییم «عاشورا!» هرکجا تقی به توقی بخورد، میگوییم: «عاشورا!» هرکجا که [اتفاقی بیفتد، میگوییم:] «عاشورا شده! این شده! آن شده!» اگر عاشورا شده، پس چرا آن عاشورا همۀ دنیا را عوض میکند، ولی این عاشوراها دنیا را عوض نمیکند؟! چرا؟! عاشورا که عاشوراست دیگر! چرا در آن عاشورا همۀ حیوانات و وحوش وطیور همه برمیگردند، ولی در عاشوراهای دیگر این خبرها نیست؟! چرا در این عاشورا همۀ مردم از پیر و جوان و بچه انقلاب پیدا میکنند؟! مشخص است دیگر انقلاب پیدا میکنند، ولی [چرا] در آنها نیست؟! چرا در این عاشورا مسیحی و یهودی و زرتشتی همه میآیند در مجالس عزاداری شرکت میکنند و نذر میآورند و گوسفند میآورند، ولی در بقیّه عاشوراها [این چیزها] نیست؟! عاشورا عاشوراست دیگر؛ تفاوت نمیکند! آن هم خون است، گلبول قرمز و سیاه و سفید و بنفش! همه یکی است!
یعنی ما باید چشممان را به روی همه ببندیم و فقط از یک دریچه نگاه کنیم؟! مسئله را باید از یک دریچه ببینیم؟ بیایید یک حبیببن مظاهر را در روز عاشورا به ما نشان بدهید که آقا این مثل حبیببنمظاهر است، این مثل مسلمبن عوسجه است، این مثل حضرت ابوالفضل است، این مثل حضرت علیاکبر است، این مثل حضرت زینب است. خب بیایید نشان بدهید ببینیم! اینکه [میگویید:] «الآن هزار هزار حضرت زینب در همۀ دنیا داریم!» یکی از آن را نشان بدهید ببینیم کیست و چیست؟! بنده خودم از یک شخص که داشت صحبت میکرد، شنیدم [که] میگفت: «ای حسین! اگر تو یک حبیب داشتی، ما هزارها حبیب داریم! اگر تو یک علیاکبر داشتی، ما هزارها علی اکبر داریم!» بنده خودم در مشهد شنیدم؛ آن موقع نمازجمعه میرفتیم. خب جناب آقایی که سخنگو هستی! - [الان ایشان] فوت کرده - شما هزارهزارها پیشکشتان، صدتا صدتا پیشکشتان، [بیایید] ده تا، [اصلاً] یک تا حضرت علی اکبر بیاورید تا من بگویم این حضرت علیاکبر چه کسی بوده! این مثل او هست یا نیست! خب حالا فرض کنید یک چنین آدمی دیدگاهش نسبت به قضیّۀ عاشورا چیست؟! چطور تصور میکند؟ چطور مسئله را ارزیابی میکند؟ خب این بلند میشود میآید به همه میگوید: «[این یعنی] عاشورا» دیگر! این آقایی که میگوید: «الآن هزارهزارتا علیاکبر و حبیببنمظاهر داریم! و کارخانهمان دائماً از این حبیببنمظاهرها بیرون میدهد!» هرکجا یک قضیّۀ اتفاق بیفتد، این دیدگاه میگوید: «عاشوراست! فقط چهره عوض شده! زمان عوض شده و تغییر پیدا کرده!»
امام حسین در روز عاشورا خون حضرت علیاصغر را میگرفت به هوا میپاشید تا بهواسطۀ به زمین آمدن، زمین کنفیکون نشود و همه را بگیرد و به هم بمالد و له کند و برود (در روایت داریم). بچهاش را دارند جلویش تیر میزنند و این بهخاطر «رحمةعلیالعباد» میآید این عمل را انجام میدهد که یک قطرۀ از خون حضرت علیاصغر نباید به زمین برسد. خب حالا بگویند: «دروغ است! اینها را غُلات شیعه درآوردهاند!» خیلی خب، شما بگویید «دروغ است!»
الآن طرف میآید میجنگد، میرود عمداً در یکجایی [سنگر میگیرد] که [دشمن آنجا را] بزنند! [بعد] بگویند: «آقا نگاه کن! اینجا را زدند! [اینجا را بمبباران] کردند! ای مردم! بیایید ببینید!» از داخل مدرسه میجنگد، تا وقتی که بمب بزنند، بگوید: «آقا ببینید! بچهها را زدند! همه را کشتند!» رفتند در حرم امیرالمؤمنین سنگر گرفتند که چه؟! که توپ بخورد [بعد] بگویند: «ای دنیا بدانید! آمریکاییها زدند حرم را خراب کردند!» [آیا] این هر دو عاشوراست؟! این [هر دو] یکی است؟! متوجه میشوید؟! من نمیدانم، اصلاً این تصورات و اینها که [میگویند:] «آی بیایید ببینید! زدند دیوار را خراب کردند!» خندهدار است. آن وقت همین عاشوراییهای ما میآیند پنجاه نفر از زوار را در همین صحن امام حسین میکشند! ما در آن سفری که برای عتبات رفتیم، تمام عکسها را آورده بودند بینالحرمین گذاشته بودند. عکسهایی که همین عاشورائیان آمده بودند دیوار امام حسین را آتش زده بودند، درها را آتش زده بودند، همه را تا دو هفته گذاشته بودند؛ بعد برداشتند. بعد مینوشتند: «اینها [منتظران] ولایت هستند! اینها [منتظران] مهدی هستند! منتظران مهدی را نگاه کنید!» یک مسافتی بود عکسها را همه را جمع کرده بودند [آنجا] گذاشته بودند. متأسفانه ما هم فقط [ظاهر را میبینیم]! خوب شد یک عاشورای امام حسینی پیدا کردیم که به این وسیله بتوانیم هرچیزی را به او بچسبانیم! حالا اگر امام حسین نبود، نمیدانستیم سراغ چه کسی برویم! در این تاریخ چهکار میخواستیم بکنیم!
آدم بلند بشود یکجا برود و در یک موقعیت خطرناک قرار بگیرد و از آنجا یک اقدامی بکند که وقتی اقدام متقابل میشود، یک خسارتی وارد بشود! و بعد [بگوید:] «های! ای دنیا! ببینید دارند چهکار میکنند! ببینید دارند مردم را میکشند! ببینید مدرسه را بمب زدند! [ببینید] چقدر بچه مُرده!» خب بلندشو برو کنار! برو در وسط بیابان! اگر راست میگویی [برو] در وسط بیابان بردار هرکاری خواستی بکنی بکن! مگر تو دنبال شهادت نیستی؟! چرا میروی در مدرسه تیر میزنی؟! مگر تو دنبال شهادت نیستی؟! چرا میروی در حرم امیرالمؤمنین از آن پشت سنگر میگیری؟! خب شهادت شهادت است دیگر! آن وقت مهم هم این است که مردم هم [این کَلَکها را] میفهمند؛ یعنی آنهایی که آن طرف قضیّه هستند، کلک ما را میفهمند. آنها این بساط ما را میفهمند. خوب میفهمند، ولی توجه نمیکنند. به ما میخندند و نیشخندی هم به ما میزنند و کار خودشان را میکنند.
تلمیذ:...
استاد: البتّه انصار خود حضرت متفاوت هستند؛ مرتبطین خاص با ایشان متفاوت هستند. البتّه در خود اصحاب سیّدالشّهدا هم مراتب بوده! حبیببنمظاهر خب با حربنیزید ریاحی فرق میکرد. یا عابس فرق میکرد، ولی همۀ اینها به مقام خلوص رسیده بودند و خالص بودند. در همان مرتبۀ خودشان، از این نظر خالص بودند؛ یعنی فقط و فقط یک مطلب را اینها احساس کرده بودند و آن این بود که منحصراً هرچه هست فقط در تحت مُخَیَّم سیدالشهداست. این را احساس کرده بودند و لذا میگفتند: «اگر ما هزار بار کشته شویم، باز زنده شویم، دست [از یاری امام حسین] برنمیداریم.» این را واقعاً احساس میکردند؛ یعنی شوخی نمیکردند، واقعاً میگفتند. این واقعیتی بوده، ولی از نقطۀنظر مراتب معرفت، آنها با همدیگر تفاوت داشتند.
تلمیذ:...
استاد: نه، این سیصدوسیزده نفر، افرادی هستند که به رتق و فتق مشغول هستند، اما اصحاب خاصی بودند که اینها بالاتر از این حرفها هستند.
تلمیذ: از این سیصدوسیزده نفر، همه شهید میشوند، غیر یازده نفر با این حساب سیصدوسیزده نفر با این وجود حضرت مسیح هم جزء اصحاب خاص نیست؟
استاد: نه، عرض کردم آنها اصلاً یک حساب دیگری دارند.
تلمیذ:...
آن حسابش جداست؛ آن پیغمبر است و ما نمیتوانیم بگوییم.