پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهطرح مبانی اسلام
تاریخ 1432/11/05
توضیحات
اسفار 735: شرح و بیان اسرار روایت: علی مع الحق و الحق مع علی -
هو العليم
تفسیر علی به حق و حق به علی علیهالسلام
طرح مبانی اسلام
بیانات
حضرت آیتاللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسره
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرّحیم
در جلسات گذشته، در توضیح و بیان کلام مرحوم سید و تطبیق این مسئله با مُثُل افلاطونی، مطالبی خدمت رفقا عرض کردیم. و عرض کردیم که مطالب سید، مطالب بسیار بسیار عالی و راقی است و از یک نوع انکشاف حقیقت امر و واقع برای این مطلب حکایت میکند. و بهنظر میرسد که این مسائل، برای ایشان صرفاً با تفکّر و تعمّقِ فلسفی بهدست نیامده است. علیکلّحال، اینها از بزرگانِ اهل مراقبه بودند؛ اهل ذکر بودند؛ اهل وِرد بودند و صرفاً به مطالعات و پرداختنِ به کتب اکتفا نمیکردند. [مراقبه] یک مسئلۀ حقیقیه است؛ یک قضیۀ حقیقیه است؛ نه اعتباریه و توهمیّه و تخیّلیّه. و خب طبعاً انسان هرچه مراقبهاش در این زمینه بیشتر باشد و زمام امور خود را بهدست عقل و فطرت و ربط با مبدأ بسپارد، این ارتباط وثیقتر میشود و وقتی که وثیقتر شد، طبعاً از آنطرف، نفحات برای انسان قویتر میشود و آنها موجب تحوّل و تبدّل نفس و بالنتیجه تحوّل و تبدّل فکر و قوۀ عاقله خواهد شد؛ یعنی حرکت عقل از جنبۀ استعداد به جنبۀ فعلیت، قویتر و شدیدتر است و هرچه انسان به مسائلی که بزرگان فرمودهاند، کمتر توجه کند و ذهن و فکر خود را به تعلّقات و کثرات متوجه کند [آن حالت خاصّ از انسان گرفته میشود]؛ مخصوصاً [اگر] در مسائل دنیوی و کثرات و مسائلی که بیشتر توغّل در جزئیّات را میطلبد [کمتر توجه کند] تا ربط با کلّیات را در زمینههای مختلف. حالا چه برسد به اینکه بخواهد خدای نکرده! خدای نکرده! خدای نکرده! وارد مسائل محرّمه شود و در وادی خلاف شرع و خلاف رضای خدا حرکت کند، که اصلاً بهطور کلی دَر بسته میشود و آن حالت خاصّ برای بسترسازی عقل، از انسان گرفته میشود.1
سابق، یک وقتی من خدمت مرحوم آقا [علامه طهرانی] بودم؛ صحبت یک شخصی شد؛ میخواستند از ایشان تعریف کنند، میگفت: «خدا یک تیزیِ به او داده که مطالب را میگیرد!» ایشان هنوز هم در قید حیات هستند و از شاگردان و تلامذۀ مرحوم آقا بود. [ایشان] یک فرد عادی بود؛ یک فرد عادی که اشتغالش هم به همین امور عادی بود، اما وقتی که با هم صحبت میکردیم و من در صحبتها، نگرش و فکر او [میدیدم]، احساس میکردم که این [شخص] صحبتهایش میتواند یکخرده خارج از معیارهای متعارف باشد. در حرفهاییکه [با هم] میزدیم، گاهی اوقات، صحبتها صحبتهای تخصّصی بود، مطالب، مطالبِ تخصّصی بود، برای من [باعث] تعجب بود که چطور این [شخص]، به همان نتیجهای رسیده که من با مسائل و مطالعات و فحص و ارتباط و تجربههایی که خلاصه انسان میتواند کسب کند، به این مسائل رسیدهام! برای من خیلی جالب بود که یک فردِ عادیِ عامّی؛ یعنی عامّی عامّی عامّی، اصلاً چطور قبل از اینکه بخواهیم در [مورد] این [مسئله] صحبت کنیم، نظر خودش را میگوید و خیلی هم با اطمینان صحبت میکرد. خیلی با اطمینان، ولی در عینحال مُصیب بود. تا این که یک روز صحبتی شد و مرحوم آقا [علامه طهرانی] رضوان الله علیه گفتند:
فلانی را میبینی! یک شخص عامی است دیگر؛ یک شخص عامی و کاسب (ایشان یک اشتغال از همین اشتغالهای عادی داشت)، ولی خدا یک تیزیِ به او داده است که مطالب را میگیرد.
این عبارت خیلی عبارت قابل تأمّلی است: «خدا یک تیزیِ به او داده که مطالب را میگیرد.»
گفتم: «بله آقاجان! اتفاقاً من هم خودم وقتیکه با ایشان صحبت میکنم، میبینم نظراتی که میدهد و مسائلی که میگوید، به ایشان نمیآید که یکچنین نظریه قابل توجهی ارائه بدهد.» این [شخص] یک فرد عادی و عامی است و اشتغال به همین چیزهای عادی دارد.
ایشان گفتند: «بله همینطور است! این [توانایی ایشان] برای این است که خودش را سپرده است!»
این عبارت، عبارت خیلی عجیبی است: «چون خودش را سپرده است!» خودش را که بسپارد، قلب باز میشود؛ آن حالت رضا و تسلیم، موجب میشود که این دل باز شود و آن نفحات بیاید. نفحات هم که از عالَم حقّ میآید؛ از عالَم اعتبار و تخیّل و اوهام که نفحاتی وجود ندارد. [نفحات] از آنجا [یعنی عالَم حقّ] میآید و در این دل قرار میگیرد.1 وقتی که افرادی از بزرگان و معاریف، یک نظریهای را نسبت به مسائل اجتماعی میدادند، من یکدفعه میدیدم این [شخص] یک چیز دیگر گفت! [انسان] خب نسبت به قضایای اجتماعی، نسبت به مسائل سیاسی، نسبت به مسائل متعارف در بین مردم، بههمین راحتی و بههمین [آسانی] هم نمیتواند که بدواً و بدون تأمل نظریه بدهد که «فلان کار اشتباه است!»، «فلان تصمیمی که گرفته شده، اشتباه است!»، «فلان قضیهای که انجام شده، درست است!»
این «درست است» و «اشتباه است» و «غلط است»، برای ما خودش مسئله بود. [کسی] که خودش را تسلیم کرده، آن [چیزی] که باید به فکر و نظرش برسد، میرسد. البته اینطور هم نیست که آدم خیال کند که دیگر حالا این [شخص] شد پیغمبر و [همۀ سخنانش] وحی است! نه، بایستی که [طبق] موازین باشد؛ چون ممکن است انسان در یک موقعیت، دچار توهّم شود. ما که معصوم نیستیم! ولی اگر فرد به این نحوه حرکت کند، خدا دستش را میگیرد. آنچه را که ما در دوراهیها و چندراهیها و تشکیکات و ابهامات و تشتّت آراء و اختلاف سلائق و نظریه و انظار در میان افراد مشاهده میکنیم، میبینیم این قشنگ یک راه را انتخاب میکند و بعد [میبینیم] واقع هم همین بوده است.
[مرحوم علامه طهرانی] میفرمودند: «چون این تسلیم هست، خدا یک تیزیِ به او داده است؛ یک تیزیِ در گرفتن مسائل داده که مطالب را میگیرد.» و در مقابل، افرادی از شاگردان ایشان [علامه طهرانی] را که اهل علم بودند، احساس میکردیم درست در نقطۀ مقابل [آن شخص بودند]؛ هر نظریهای که میدادند، یکسری چرتوپرتِ [بیش نبود]! آنها هم از شاگردان ایشان بودند؛ اهل علم و حتی قریب الإجتهاد! بهطوریکه اصلاً برای ما یک معیار [شده] بود؛ اگر یکوقت میخواستیم ببینیم در یک مسئله چطور باید [عمل] کرد، میرفتیم نظرشان را میپرسیدیم و بعد میدیدیم این باید خلافش باشد! یعنی این اصلاً برای ما یک معیار خیلی [روشنی] شده بود!
گفت: «ادب از کِه آموختی؟» گفت: «از بیادبان!» و بعد ما اینها را بعد از فوت ایشان [مرحوم آقا] بالعیان مشاهده کردیم؛ مشاهده کردیم که چطور آنچه را که ما در آن زمان حدس میزدیم بهواسطۀ آماده شدن زمینه و بستر مناسب، ظهور عینی و خارجی پیدا کرد. التفات میکنید؟ اینها مربوط به چیست؟ خب اینها واقعیت است دیگر! این همه بزرگان میگویند: «مراقبه!»، «مراقبه!»، «مواظب باش!» خب کشک که نمیگویند! اینها از خودشان که درنیاوردهاند! تمام این مطالب، منطبق با احادیث، روایات، مسائل بزرگان و تجربۀ بزرگان است؛ چیزهایی که خودشان عملاً تجربه کردهاند؛ حالا اینها دارند [اینها را] در اختیار انسان قرار میدهند.
امکان ندارد شما وارد یک فضای خبر و جریان سیاست و اینها شوید، و بعد بلند شوید نماز مغرب و عشاء بخوانید که با حضور قلب باشد. بروید امتحان کنید! بلند شوید بروید امتحان کنید! امکان ندارد! این گوی و این میدان! بفرمایید! امکان ندارد! ولو اینکه شما بخواهید در...
چرا؟ چون فضا، فضای جزئیات است! [در حالیکه] حرکت ما در نماز بهسوی کلیّت است. حرکت ما در نماز بهسوی تجرّد است. حرکت ما در نماز بهسوی رفع قیود و رفع حدود است. میخواهیم حدّ را کنار بزنیم. میخواهیم قید را کنار بزنیم. میخواهیم از مرتبۀ ماهویّتِ وجود خود، به مرتبۀ هو هویّت اطلاقی او برسیم. این ماهویّت، قید است؛ این ماهویّت، حدّ است. چطور در یکچنین زمینهای ما به مسائلی میپردازیم که ما را در این ماهویّت و حدود و قیود، بیشتر ثابت و پایدار و مستقیم و با استقامت میکند. این چطور ممکن است؟! این اصلاً نمیسازد!
لذا فرمودهاند که در مراقبه باید متوجه باشیم. خیلی دنبال این مسائل نرویم. خیلی به این مطالب توجه نکنیم. خب توجه به این مطالب همین است دیگر. مگر شما میتوانید قبل از اینکه نماز بخوانید یک خبر نگاه کنید و خاطرۀ آن خبر [هنگامی] که میگویید:﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ﴾ در ذهن شما نیاید؟! مگر میتوانید؟! اگر میتوانید انجام بدهید، بسم الله! انجام بدهید!
این که بزرگان میفرمودند: «انسان قبل از این که به کلیّت برسد، [باید از کَثَرات عبور کند]1، چقدر عبارتِ متین و دقیق، و عمیقی است. به کلیّت [رسیدن] یعنی از حدّ ماهوی خارج شود؛ از جزئیّت بیرون بیاید؛ از توهّمات و تخیّلات خارج شود. بعد وقتی که به آن کلیّت رسید... آن رسیدن، نباید رسیدن علمی و رسیدن فحص و درس و تعلُّمی باشد؛ قلبش باید برسد؛ ضمیرش باید برسد؛ نفسش باید اتّحاد پیدا کند؛ آن کلیّت را بچشد؛ آن کلیّت را لمس و مسّ کند!
آن عبارت رسول خدا دربارۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام که [میفرماید]: «لا تسبّوا علیّاً فإنّه ممسوسٌ فی ذات الله» یا «لا تقولوا فی علیٍّ فإنّه ممسوسٌ فی ذات الله»2 ـ هر دو را من دیدهام - «ممسوسٌ فی ذات الله» یعنی همین به کلیّت رسیدن! مسّ شده؛ «خدا یکی است» را [به آن معنایی که ما میگوییم] دیگر قبول ندارد.
| از آن چرخه که گرداند زن پیر | *** | نشان چرخ گردنده همی گیر3 |
از این حرفها رد شده است. [متأسفانه] به ما اینطوری یاد دادهاند که همینقدر [که] بدانیم «خدا یکی است»، بس است دیگر! دیگر بیشتر از این میخواهیم چهکار؟! یک مولایی داریم، همین! تمام است دیگر! حالا چرا بیخود خودمان را زحمت بدهیم؟!
«لا تقولوا فی علیٍّ فإنّه ممسوسٌ فی ذات الله»؛ یعنی در ذات خدا ممسوس شده. کسی که ممسوس در ذات خداست، دیگر توجه به جزئیّات برای او کثرت نمیآورد؛ دیگر برای او قید نمیآورد؛ دیگر برای او حدّ نمیآورد. [فرض کنید] کسی که بر سر سفره نشسته و از غذاهایی که در این سفره است (همه جور غذا هست)، کاملاً استفاده کرده و سیر شده، حالا یک پرتقال ببیند که دیگر دهانش آب نمیافتد! یک سیب ببیند که دیگر دهانش آب نمیافتد! سیر است دیگر؛ سیرِ سیر است؛ همۀ اینها را هم برداشته و خورده است؛ پرتقال خورده، خربُزه خورده، سیب خورده، غذا خورده، سیر شده است؛ دیگر معدهاش قبول نمیکند؛ دیگر معدهاش اصلاً نمیپذیرد. دیگر شاید اصلاً نتواند! این دیگر اصلاً نمیتواند به چیزی نگاه کند! اصلاً نمیتواند به شیء دیگر نظر بیندازد! دیگر نفس او و قلب او و میل او و مزاج او مسائل دیگر را طرد میکند.
این بزرگانی که به کلیّت رسیدهاند (این انبیاء، این معصومین، اینهایی که به فرمایش رسول خدا «ممسوس فی ذات الله» شدهاند)، اینها در ارتباط با جزئیّات، اصلاً برایشان تهوّع پیش میآید! ببینید مطلب کجاست! اینها اصلاً برایشان تهوّع پیدا میشود که بخواهند به جزئیّت توجه کنند؛ [مثلاً] بخواهند به یک ریاست نگاه کنند، بخواهند به یک میز و صندلی [توجه کنند]؛ برمیگردانند! دیدید در آدم انقلاب پیدا شود، برمیگرداند؟ این[طور] هستند! آنوقت با این وضعیّت بیایند یک مسئولیّت بپذیرند، ببینید چه بر سرشان میآید! با این وضعیت میآیند یک مسئولیت میپذیرند؟! خواجه میگوید...، نگویید «میگوید» ها! بگویید «میفرماید»! یک مرتبه من [به مرحوم آقا] گفتم: «آقا جان! حافظ میگوید...» گفتند: «چه گفتی آقا؟ خواجه میفرماید! حافظ میفرماید!» [الان هم] حافظ میفرماید:
| من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان | *** | قال و مقال عالمی میکشم از برای تو1 |
همین است؛ یعنی من اصلاً برمیگردانم! اگر بخواهم به این مسائل عادی نگاه کنم، برایم تهوّع پیدا میشود! وای به حالم اگر بخواهم در این مسائل جزئی و عادی [توجه کنم]. آنوقت ما در آن زمانها به مرحوم آقا نگاه میکردیم [میگفتیم] «بهبه! ایشان شاگرد دارند! آمدهاند در جلسات شرکت میکنند! امروز یک جلسه، فردا یک جلسۀ دیگر، افراد هم زیاد شدهاند!» خبر نداریم بابا! [ایشان] هر لحظهاش آرزوی مرگ دارد! این را بنده به کسی نمیگفتم. الآن به شما میگویم. هر لحظه ایشان آرزوی رفتن [داشتند] و حالا یک تعبیری ایشان دارندکه به من گفته بود. حالا ما [فکر میکردیم] بهبه! نگاه کن! ببین! افراد زیاد شدند! اینجا، داخل، خارج! او دارد به چه فکر میکند و ما احمقها داریم به چه فکر میکنیم و به چه توجه میکنیم!
همین راجع به پیغمبر است؛ همین راجع به امیرالمؤمنین [علیه السّلام] است. امیرالمؤمنین [علیه السّلام] را که میآیند [به] گردنش طناب میاندازند برای بیعت ببرند! چه کسانی این کارها را انجام میدهند؟ چه کسانی؟ ای کاش از آنچه که علی در آن حال و هوا بود [به] آنها هم یک سر سوزنی [از آن حال و هوا] میخورد! یک سر سوزن! آنچه که دارد به علی میخورد، آن نفحات که هیهات! که تازه بخواهد کمی از او به کسی بخورد! او که اصلاً در یک وادی دیگری است. چرا آنها آنقدر برای این مسئله مایه میگذاشتند؟! چرا تمام دل و دین و ایمان و دنیا و آخرت خودشان را بر باد دادند؟! [چون] چیزی به آن بدبختها نخورده است! از آن نفحات به آنها نخورده است. از آنچه را که حافظ میفرماید: «من که ملول گشتمی... .»
از آن [نفحات] به اینها نخورده است. در زمان پیغمبر دنیای خودشان را به مراقبه نگذراندند. بههمین پرداختن به مسائل عادی و دو روز دنیا و فلان [گذراندند]. آخر بدبختِ بیچاره! آخر تو که دو سه سال دیگر بیشتر عمر نداری! اینکارهایت چیست؟! یعنی میارزد؟! هان؟! آدم برای دو سال ، برای سه سال، برای پنج سال، برای ده سال، برای پانزده سال زندگی، [حالا] هر چند [سال]، بالأخره فرق نمیکند، [میارزد از حق چشمپوشی کند]؟! شما الآن بیست سال پیش یادتان هست؟! انگار دیروز بود ها! همین الآن تصور کنید بیست سال پیش، شما کجا بودید؟! انگار همین دیروز داشتیم با هم صحبت میکردیم! ده سال پیش کجا بودیم؟! حالا فرض کنید یک هفته، یک سال؛ فرقی نمیکند و تفاوتی در این مسئله ندارد. به جای اینکه ما بیاییم و خودمان را تسلیم کنیم، تسلیم حق کنیم و دست از اثبات برداریم، مدام دنبال این [هستیم] که ما بر حق هستیم! کار ما درست است! کار ما صحیح است! به جای این برداریم حق را به دست [صاحب] حقّش بسپاریم. چرا آنقدر عجله میکنیم؟! چرا؟!
یکوقت در خدمت مرحوم علامۀ طباطبایی رضوان الله علیه بودیم؛ ما پنجشنبه ها و جمعهها منزلشان میرفتیم؛ یکعدهای میآمدند؛ ما هم نخود آش میرفتیم؛ یک پنجشنبه جلسهای بود؛ بین دو مطلب از بزرگان صحبتی شد و ایشان [هم] صحبت کردند و [بعد] یکی گفت که: «آقا، پس حق با ایشان است!» ایشان گفتند: «بله! حق با ایشان است و حق با علی است!» خیلی عجیب! این کلام، کلامِ خیلی عجیبی بود برای ما! «حق با ایشان است و حق با علی است!» در اینجا میتوانیم دو مسئله و لحاظ را در نظرِ بگیریم که شاید منظور ایشان یکی از این دوتا بوده است: یکی اینکه امیرالمؤمنین مظهر حق است؛ «الحق مع علیّ و علیّ مع الحق1؛ هرجا که حق است، در آنجا شما ردّ پای علی را می بینید. و هرجا که علی پا بگذارد، شما حق را در آنجا میبینید.» این یک معیار؛ این تمام شد. هرجا، در هر نقطه، در هر زمان، در هر قضیّه، در هر داستان، در هر واقعه، هرجا که علی پا گذاشته است، در آنجا شما حق را میبینید! گرچه نتوانید به حقّیّت حق برسید2، ولی حق در آنجا هست؛ باید به آن برسید. اینطور نیست که انسان در هرجایی متوجّه آن حقیقتِ حق شود و آن علّت و واقعیّت برایش روشن شود. اگر اینطور باشد، شخص مثل اینها [معصومین] شده است؛ دیگر ما اشتباه نداریم؛ دیگر آنقدر تبصره و تغییر قانون و تحوّل و فلان نداریم! اینها برای چیست؟! اینها بهخاطر این است که آن اتّصال برقرار نیست؛ وقتی که شخص در قضاوت اشتباه میکند، معلوم است اتّصال ندارد. ولی امیرالمؤمنین چیست؟ «ممسوس فی ذات الله!» وقتی که «ممسوس فی ذات الله» شد، چه میشود؟ ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾3.
وقتی که او «ممسوس فی ذات الله» شد، پس هرجا که او حضور دارد، در آنجا حق وجود دارد؛ و هر کجا در عالم حقّی وجود دارد، در آنجا علی وجود دارد! چه در قضایایی که در میان شیعه است، چه در قضایایی که در میان اهلتسنّن است؛ چه در قضایایی که در میان یهود، در میان نصاری، در میان زرتشتیها و در میان بیدینهاست. هر کسی، در هر قضیهای، در هر واقعهای حکم به حق کند، گرچه بیدین و ملحد و لا مذهب باشد، در آنجا علی وجود دارد! جای پای علی را میبینیم! علی میگوید: «من آنجا هستم!» و من این نکته را و این سرّ را به شما گفتم بروید روی آن فکر کنید.
فرق نمیکند چادری باشد یا بیحجاب، ریش گذاشته باشد یا ریشش را زده باشد؛ در هرجا که شخص حرف حق را زد، آنجا علی وجود دارد! بیحجاب باشد، باشد! بیدین باشد، باشد! چرا؟ چون «الحقّ مع علیّ؛ حق با علی است». نهاینکه این حق جدای از علی است [است] و آن علی هم مطابق با آن حق در قضاوتها، در داستانها، در مسائل برای خودشان هستند [و مطابق با حق عمل میکنند]! نه! پیغمبر بهطور اطلاق فرمود؛ اصلاً الف و لام [الحق]، الف و لام جنس است دیگر؛ [یعنی] امیرالمؤمنین با حق است!
اگر پیش رسول خدا بیاییم و بگوییم: «آقا! در این قضیّه و این اختلافی که بین [این] دوتا مجوسی، دوتا نصرانی، دوتا بیدین [یا دوتا] کمونیست [وجود دارد]، کمونیستی که دیگر خدا و هیچ چیزی را نمیشناسد، این [شخص] میگوید ”تو به من این حرف را زدی“ و راست هم میگوید و آن [شخص دیگر] میآید بر اساس دروغ میگوید: ”من این حرف را به تو نزدهام“ و انکار میکند و دروغ هم میگوید؛ نهاینکه اشتباه کند؛ کتمان میکند، ...
در همان قضیّه [فرض کنید] دوتا کمونیست، آنطرف دنیا در منظومۀ شمسی، این [کمونیست] به آن [طرف مقابل خود] میگوید: «تو این حرف را به من زدی» و راست میگوید. آن [طرف مقابل] میگوید: «من این حرف را به تو نزدهام» و دارد انکار میکند و دروغ میگوید، در اینجا علی وجود دارد و در آنجا [یعنی] مقابل علی کیست؟ دیگر حالا اسمش را نمیآورم، آن وجود دارد؛ شیطان وجود دارد! چرا؟ چون علی مظهر صدق است و صدق هم هرجا باشد، میگوید: «من حاضرم».
اگر امیرالمؤمنین در آنجا قاضی بود، [و اخلاف بین این] دو کمونیست بود؛ [کمونیستی که] اصلاً علی را که هیچ، خدای علی را هم قبول ندارند، حق را به چه کسی میداد؟ [علی حتماً] میفرمودند: «تو راست گفتی و تو دروغگو هستی! تو دروغگوی پدرسوخته هستی! تو بر باطل هستی!» [اگر آن شخص به عنوان اعتراض] بگوید: «یا علی! این که راست گفته است، خدای تو را قبول ندارد!» [علی] میگوید: «قبول نداشته باشد، حرفش حق است.»1 امیرالمؤمنین این است!
ببینید آنوقت چه افقهایی در ذهن و فکرمان باز میشود. دیگر از این محدودیّتها درمیآییم؛ از این محدویتهای دستوپاگیر و زنجیروار که دست و پاهای ما را به هم بسته است، خارج میشویم. هر جا که صدق است، در آنجا علی وجود دارد؛ [فرض کنید] در اینجا یک آدم دارد حرف راست میزند، کنارش علی ایستاده است. و هر کجا که دروغ است - هر کسی میخواهد باشد - در آنجا چه وجود دارد؟ شیطان در بغلش ایستاده است؛ بیبروبرگرد شیطان [آنجا هست]! چرا؟ چون علی دروغ نمیگوید. در جایی که دروغ است، علی نیست. در جایی که تقلّب است، علی نیست. در جایی که مکر و کلک و حیله است، علی نیست. گرچه بگوییم: ما [سمت] علی هستیم! ما شیعهایم! قیافهمان هم نگاه کنید! مردم! ببینید! ماشاءالله! این هم قیافۀ ماست!» نه! شیطان بغل من است؛ شیطان [بغل من] ایستاده است؛ چرا؟ چون «علیٌّ مع الحقّ»؛ نه «علیٌّ مع الکذب!»، نه «علیٌّ مع الکلک!» الف و لام بیاورید عربی میشود دیگر! «الکلک!»، نه «علیٌّ مع الپدرسوختگی!» همه جا یک ال بیاورید عربیش میکنیم! نه! «علیٌّ مع الحق!»
اولیاء خدا اینطور بودند. اولیاء خدا همیشه حق در نظرشان بود؛ کاری به رنگ و پوست و مو و ظاهر و لباس نداشتند. این شاخص بین ولیّ خدا و بین غیر ولیّ خداست! غیر ولیّ خدا نگاه میکند چه مصلحت است! هان! شما مگر مصلحتی بالاتر از صدق هم دارید آقاجان؟!
گاهی اوقات برای من یک [سری] مسائلی پیدا میشود؛ نظیر یکچنین قضایایی که میگویم: «خب اگر راست بگویم یا من مسئله را به این [شکلی که هست] مطرح کنم، ممکن است در اعتقاد این شخص خدشه پیدا شود!» بعد [با خود] میگویم [که] به تو چه مربوط است که خدشه پیدا میشود؟! به جهنم! بگذار پیدا بشود! تو چرا دروغ میگویی؟! چرا باید دروغ بگویی؟! مگر دست من است؟! خدا دارد، علی دارد، امام زمان دارد، به من چه ربطی دارد؟! چرا تو داری دروغ میگویی؟! چرا تو داری اخفاء میکنی؟! [چرا] پرده پوشی میکنی؟! برای اینکه اعتقادش به هم نخورد؟! صد سال میخواهم به هم بخورد! آن اعتقادی که بخواهد با دروغ برای یک شخصی حاصل بشود، صد سال می خواهم نباشد! [آن] چه مصلحتی است که با إخفاء باید بماند؟ همین است که هست آقا! اعتقادش میرود، برود! اصلاً نمیخواهم باشد! نهاینکه برود، اصلاً نمیخواهم چنین اعتقادی باشد! تا اینکه بیایم بهخاطر اینکه اعتقادش نرود، [دروغ بگویم! و بگویم:] «نه! الآن صلاح نیست!»
مگر تا کی میخواهی این اعتقاد بماند؟! این اعتقادِ اینطوری، اولاً: همیشه میماند؟! ما خیلی ساده هستیم! هیچ قضیّهای پیدا نمیشود؟! هیچ واقعهای نمیآید برگرداند؟! تا آخر همینطور میماند؟! که چنین چیزی نیست، نبوده و میبینیم هم که نیست. دوماً: فردا این شخص نمیآید به شما بگوید: «به من خیانت کردید»؟! چرا شما با این إخفاءِ خودتان، من را در جهل نگه داشتید؟! شما چه جواب دارید بدهید؟! میگویید: «من بهخاطر تو نگفتم!» [میگوید:] «به تو چه مربوط است؟! مگر تو ولیّ من هستی؟! مگر تو قیّم من بودی؟! مگر تو خدای من هستی؟! مگر تو ملکین رقیب و عتید من هستی؟! تو چه هستی که آمدی بهخاطر اعتقادت [به من دروغ گفتی]؟! تو اصلاً چرا به من خیانت کردی؟! چرا حق را به من نگفتی؟! چرا اخفاء کردی؟! [میگوید:] «من [بهخاطر مصلحت شما] دست نگه داشتم! [بهخاطر صلاح شما] مخفی کردم!» [گفتم:] «صلاح نیست! مصلحت نیست!» خیال میکنم میان ما بالاترین لغت از نظر استعمال، همین «صلاح» و «مصلحت» باشد!
خب این قضیّه چیست؟ برای این است که «الحق مع علیّ و علیٌّ مع الحق!» هرجا که حق باشد، در آنجا شما باید بغلش علی را بگذارید! صحبت زن و شوهر در منزل را حساب بکنیم، هان! [ببینید] علی الآن کنار زن شماست یا کنار شما! مواظب باشید! نگویید: «چون زن است، پس عیب ندارد، بگذار به او ظلم بکنم! بگذار به او پرخاش کنم! بگذار به او زور بگویم!» نه! همین که زور میگویید، علی میرود کنار عیال شما مینشیند! میگوید: «من آن طرفم! من با این هستم! من با تو نیستم!» اگر چشم باطن داشتیم، علی را در کنار او میدیدیم! به عکس، اگر او بخواهد زور بگوید و ما خود را مظلوم ببینیم [و مظلوم] احساس کنیم، علی میآید در کنار ما مینشیند! [فرض کنید] ما بهخاطر یک مصالحی صبر میکنیم، تحمّل میکنیم، او میآید در کنار ما مینشیند. چه میگوید؟ میگوید: «من با مظلوم هستم! من با ظالم نیستم!»
با رفیق و شریک [هم همینطور است]؛ همین که میخواهید مطلب را برگردانید [علی کنار شما نیست]! بعضیها میآیند پیش آدم، میخواهند یک مطلب را به آدم بگویند، اول شروع میکنند چطوری بگویند، از کجا بگویند [تا] مطلب را برای آقا قاطی کنیم! اینطوری بگوییم، آنطوری بگوییم، [در این صورت] شیطان بغلت ایستاده است! آن وقت، آن کسی که آن طرف مظلوم واقع میشود و این [شخص به دروغ] دارد بدیاش را میگوید، علی رفته بغل او ایستاده است! هرجا، در هر قضیهای، عالِم، غیرعالم، زن، مرد، با حجاب، بیحجاب، ملتزم، غیر ملتزم، کوچک، بزرگ [فرقی نمیکند؛ قضیه همین است]!
یک سالی یک اتفّاقی در تهران افتاده بود؛ در همان زمان شاه (زمان سابق)؛ من آنموقع کوچک بودم. این مسجدی که مرحوم آقا نماز میخواندند (مسجد قائم)، روزهای تاسوعا و عاشورا، دستهجات عزاداری بود؛ [مردم میرفتند بیرون] و بعد هم میآمدند [اینجا و به اینها] غذا میدادند. غذا که می دادند، زنها با بچههایشان میرفتند طبقه بالای مسجد؛ هم طبقه پایین را غذا میدادند هم طبقه بالا را. یک سال مثل اینکه روز تاسوعا بود یا عاشورا، آمدند غذای [طبقه] پایین را دادند (به همینهایی که برای عزاداری رفته بودند بیرون و برگشته بودند). و بعد دیگها و بقیّۀ غذاها را که مقدار زیادی هم بود، برای یک هیئت [دیگر] بردند؛ به یک هیئتی گفته بودند غذای شما را ما میآوریم؛ [گفته بودند] مثلاً شما مهمان ما باشید و اینها. [به این طبقۀ بالا غذا نرسیده بود]. میگفتند این بچّههای بیچاره از آن طبقۀ بالا همینطوری به این غذاها نگاه میکردند [که اینها غذاها را] برداشتند و [برای هیئت دیگر] بردند و بعد هم گفتند: «غذا تمام شده است!» و این [بچهها و خانمها بدون غذا] برگشتند!
وقتی [مرحوم آقا] این را شنیدند، خدا میداند ایشان چه حالی پیدا کردند! ایشان تا چند روز تب کردند! و مریض شدند! و مسجد نیامدند! و بعد تا ماهها اصلاً دیگر آن افراد و آن کسانی را که متصدّی این مسائل بودند، طرد کردند. وقتی که شخصی داشت این مسئله را برای ایشان میگفت، من ترسیدم ایشان الآن سکته نکند! یعنی چنان رنگ ایشان سفید شد که من گفتم الآن کار دست ایشان میدهد! خب ایشان رنگشان قرمز بود و فشار خون داشتند. اصلاً سفید شد! ایشان همینطور میگفتند: «لا إله إلاّ الله!»، «لا إله إلاّ الله!»
یعنی یکچنین جنایتی [برایشان] هیچ قابل پذیرش نبود! یکچنین جنایتی! در مکانی که به اسم سید الشّهدا است، یکچنین جنایتی بخواهد تحقق پیدا کند [در مورد] بچههای معصوم و زنهای گرسنۀ بینوا و فقیر که در آنجا بودند [برایشان قابل پذیرش نبود]! چون آنهایی که آنجا میآمدند بندگان خدا چیزی نداشتند. [اینها از بالا] همینطوری نگاه کنند و این افراد [در] پایین همینطور غذا بخورند! و بعد هم بگویند: «غذا تمام شده! بیخود آمدید! بلند شوید بروید!»
خب این مجلس، مجلس چیست؟ میشود مجلس یزید! این مجلس دیگر مجلس امام حسین علیه السّلام نیست! این مجلس [در] مسجد قائم است! اسمِ ولیّ خدا روی این مسجد است! اسم امام حیّ روی این مسجد است! روز تاسوعا متعلق به امام حسین و حضرت ابا الفضل است! هیئت، هیئتِ سینهزنی است! رفته سینهزنی کرده و آمده است! اینها به جای خود، اما الآن مجلس شد مجلسِ یزید! مجلس شمر! مجلس عمرسعد! هر چه شما میخواهید [فکر کنید]! در این مجلس عمرسعد دارد پذیرایی میکند، نه حضرت ابا الفضل، نه حضرت علیاکبر [علیهما السّلام]! شمر دارد در این مجلس پذیرایی میکند! یزید دارد در این مجلس پذیرایی میکند! «علیٌّ مع الحق و الحق مع علی» علی در این مجلس نیست! پایش را در این مجلس [نمیگذارد]!
شما این قضیّه را باید در همۀ موارد تسرّی دهید؛ دیگر به ظاهر نگاه نکنید! دیگر به کیفیت ظاهر نگاه نکنید! در هر قضیّهای، تا میآیند میگویند: «آقا، فلانکس با فلانکس یک مسئلهای [این چنینی دارند]»، ذهن خود را ببرید به «الحق مع علی»! و از آن دیدگاه به آن واقعه نگاه کنید. آن وقت یک چیزهایی گیر آدم میآید. این یک مسئله. این که مرحوم علامه طباطبایی فرمودند: «حق با او است و حق با علی است»، بهخاطر این است. این که الآن میگویید: «حق با او است»؛ چون علی با او است! ما باید حق را به آن کسی که «بالأصاله و بالذّات» است، منتسب کنیم نه بالعرض! چرا منتسب نکنیم؟! و اگر ما به جای علّامه بودیم، شاید میگفتیم: «حق با علی است و حق با اوست!» اول علی را میآوردیم؛ چون حق بالاصاله به علی مربوط میشود. بالعرض هم خب ما طبعاً وقتی که در آن مَجری قرار بگیریم، به ما هم یک چیزی میماسد. حق با علی است و حق با او است. این یک مسئله.
دوم: اینکه ممکن است اصلاً منظور مرحوم علّامه اینطور بوده که اصلاً این [شخصی] که الآن دارد این را میگوید، این از کجا آمده؟ این از علی آمده! پس در وهلۀ اول، او [علی] آمده و ذهن و نفس آن شخص را به این سمت سوق داده و نتیجۀ افکار و قضایایی که در ذهن آن شخص است، به اینجا منتهی شده است. کِه این کار را کرده است؟ علی این کار را کرده است! اگر علی نبود، این کار را نمیتوانست بکند! اگر علی دست [عنایتش] را از او قطع میکرد و نظرش را از او بر میداشت، او [آن عالم] به یکچنین نکتۀ فلسفی نمیرسید! او به یکچنین نتیجۀ صحیح، دسترسی پیدا نمیکرد! پس اول باید بگوییم: «بالاصاله، حق با علی است»، بعد، آنوقت [میگوییم] خیلی خوب حالا هم که این [شخص] مورد عنایت و لطف امیرالمؤمنین، علی [علیهالسلام] واقع شده و این مسئلۀ حق برای او جلوه کرده، [آن] به او نسبت بدهیم! این دیگر اینجا خیلی عیب و اشکال ندارد.
خب إنشاءالله تتمهاش باشد برای فردا.
باید از این کلماتِ بزرگان استفاده کرد و بهره برد. همینطوری آدم نخواند و جلو برود. باید برای خودش راهبردی و کاربردیاش کند.
تلمیذ: برای وقوف در مشعر، حجاج را سوار ماشین میکنند و مستقیم میبرند منی. شبانه هم می برند. نمیتوانند سنگ جمع کنند؛ چون پیادهشان نمیکنند. غالبا اینطوری است. اینها باید چهکار کنند؟
ـ مستقیم میبرند منی؟
تلمیذ: مستقیم نه!
ـ خب همانجا که مشعر هستند از ماشین پایین بیایند.
تلمیذ: مشعر نمیبرند. از مشعر با ماشین حرکت میکنند. پیاده نمیشوند.
ـ بله! یعنی فقط مرور به مشعر.
تلمیذ: بله
ـ خب بله در صورت به اصطلاح...
تلمیذ: همه را بهصورت اضطراری... اگر شلوغ باشد میبرند.
ـ نهخیر! باطل است! باید از خود منی جمع کنند. سنگ باید از حرم باشد، از خود منی، از همانجا سنگ جمع میشود. هست، سنگ زیاد است.
تلمیذ: روی زمین...
ـ بله. سنگی که میزنند باید از حرم باشد. از مشعر هم نشد، نشد. فضیلت با مشعر است.
تلمیذ: دیگر جایز نیست؟
ـ نه دیگر! وقتی که آوردند دیگر اشکال ندارد. نفس اخراج حَصیٰ از حرم این اشکال دارد، اما حالا که دوباره وارد حرم شده، نه دیگر. یک کار گناهی کرده، اما....
تلمیذ: کسی که برای... وقتی هست، چهکار کند؟
ـ نه خب تغییر پیدا میکند. بله اگر آثارش را داشته باشد، خب همان استصحاب موضوع است.
تلمیذ: یعنی همزمان هم؟
ـ بله. مگر اینکه خصوصیّات تفاوت کند و آنوقت حکم استحاضه برایش بار میشود.
الآن همین قضیّه را شما ببینید. خب ما آنچه را که در شرع داریم، تهیۀ حَصاة از مشعر است. در منی هم سنگ هست. چرا پیغمبر میفرماید: «باید از مشعر سنگ بردارید»؟ اصلاً ما به این مسائل توجّه نداریم. فقط همین سنگ را داشته باشیم و بزنیم. حالا [اینکه] این سنگ را داریم خارج میکنیم [و به] عرفات میآوریم، حرام است. شما سنگ را دارید [خارج میکنید]! گرچه به نیّت زدن است، ولی بالأخره اخراج آنچه که مربوط به حرم است (اخراج الحرمیّات)، حرام است. و شما سنگ حرم را نمیتوانید به بیرون از حرم ببرید. هر لحظۀ بقاء و استمرار وجود در خارج از حرم، حرام است. حالا به این کار نداریم. وقتی که ما در شرع داریم از مشعر سنگ را جمع کنید، چرا ما نباید به این حکم ملتزم باشیم؟! آخر این چه مرضی است که ما داریم؟ یعنی ما از شارع فهممان بیشتر است؟! تازه میگویند: «سنگها را بردارید، خرد کنید، ریز ریز کنید، از کوههای مکّه و فلان و این چیزها بردارید با خودتان بیاورید» یعنی ما از شارع فهممان بیشتر است؟! میگوید: «باید از مشعر انجام داد!» تمام شد. خب آدم میتواند بیاید، جمع بکند، همه دارند این کارها را انجام میدهند. خب لابد یک نکتهای و یک خصوصیتی در این هست. یک اثری مترتّب بر این میشود که آن اثر مترتّب بر سنگ حرم، غیر از مشعر نمیشود. حالا مربوط به حرم است، باشد! متعلق به حرم را میگیرند، اما آنچه مربوط به مشعراست را ول میکنند.
خب نتیجه این دیدگاه این است که هی میزنی، میزنی، می زنی، هی از ریشه و شاخهها میزنی! آن حجّی که قسمت آن بدبخت بیچاره میشود، یک همین [میشود که] فقط رفته و برگشته و خیلی خبری دیگر در اینصورت نیست. آن را که شارع گفته، باید همان را پذیرفت. تمام شد و رفت! یک وقت میگویند: «آقا اصلاً در مشعر بهخاطر اضطرار و فلان نمیشود سنگ جمع کرد؟» این مسئله حکمش عوض میشود، تغییر پیدا میکند، مسئلهاش تبدیل میشود به چیز دیگر. بروید از منی جمع کنید، آنقدر در منی سنگ ریخته و اینطرف و آنطرف همهجا سنگ و شن و کوه و فلان هست. از خود جمراتِ کنارش سنگ و اینها هست، برویم سنگ جمع کنیم. در اینصورت اشکال ندارد که سنگ بردارند.
تلمیذ: ازکف زمین...؟
ـ بله.