حاج سید هاشم موسوىّ حَدّاد قدّس‌الله‌سرّه

1447/11/13
8,569
حاج سید هاشم موسوىّ حَدّاد قدّس‌الله‌سرّه
1447/11/13
8,569
معرّفیِ اجمالیِ سید جلیل و عارف نبیل حاج سید هاشم موسوىّ حَدّاد قدّس‌الله‌سرّه

مرحوم سیدِ جلیل و عارفِ نبیل، اهل توحید بحقّ معنى‌الكلمه، حاج سید هاشم موسوىّ حَدّاد أنارَ اللهُ شَابیبَ قبرِهِ الشّریفِ مِن أنوارِه القاهرَةِ القُدسیة یكى از شاگردان مكتب اخلاقى و عرفانىِ فرید عصر و حسنۀ دهر، عارف بى‌بدیل و موحّد بى‌نظیر، سید العلماءِ العامِلین، أفضل الفقهاءِ و المجتهدین، مرحوم آیت‌الله‌العظمى حاج سید میرزاعلى‌آقاى قاضى قدَّس‌اللهُ‌تُربتَه‌المُنیفة، مى‌باشد. مرحوم حاج سید هاشم حَدّاد از قدیمى‌ترین تلامذۀ آن آیت الهى محسوب مي‌شود و از قدرتمندترین شاگردان وى در سلوك راه تجرید و دَرنَوَردیدن و پشت‌ِسر گذاشتن عالَم مُلك و ملكوت و نشآتِ تعیُّن، و ورود در عالَم جبروت و لاهوت، و اِندِكاك محض و فناى صِرف در ذات احدیت حضرت حقّ جلّ و علا مى‌باشد. (روح مجرد، ص 11) 

معرفی تفصیلی

ولادت و رحلت سید هاشم حدّاد

ولادت:سال 1318 هـ. ق، کربلای معلّی.
رحلت: دوازدهم رمضان المبارك سال 1404 هـ. ق، کربلای معلّی.

نَسَب سید هاشم حدّاد

نام پدر حضرت آقاى حاج سید هاشم حداد، سید قاسم بوده‌است. سید قاسم با مادر ایشان به نام زینب ازدواج می‌كند. تولّد پدر ایشان ایضاً در كربلا بوده‌است. و امّا جدّ ایشان سید حسن، از شیعیان هند بوده‌است. حدود 150 سال پیش از این، هنگامى‌كه میان دو طایفه از اهل هند نزاعى در می‌گیرد، آقا سید حسن به‌دست گروه غالب اسیر مى‌شود. گروه غالب كه جدّ مرحوم حدّاد (سید حسن) را اسیر می‌کنند، او را به یك خانوادۀ شیعى ملقّب به افضل‌ خان می‌فروشند. این عائله به كربلا هجرت‌ می‌کنند و سید حسن را با خودشان به کربلا می‌آورند. امّا از آنجا كه [آنها] از وى كراماتى مشاهده می‌کنند، او را از اسارت آزاد نموده و از رجوع كار به او خوددارى می‌کنند، و لیكن سید حسن از قبول زیستنِ بدون عمل و كار، در برابر آنها جدّاً اِبا می‌ورزد. آنها [به‌ناچار] وى را بین چند عمل مخیَّر می‌کنند و او از میان آنها سقّایى را برمی‌گزیند و می‌گوید: «سقّایی شغل عمویم عبّاس سلام‌الله‌علیه است.» سید حسن در كربلاى معلّى رَحل اقامت مى‌افكند و با جدّۀ حضرت آقای حداد ازدواج می‌كند؛ كه یكى از فرزندانشان سید قاسم مى‌باشد. سید قاسم فقط سه پسر مى‌آورد: سید هاشم (كه در آن وقت به‌واسطۀ هجومِ. . . به كربلا و آب بستن بدان، سید قاسم با عائله‌اش از كربلا خارج و به قلعۀ هندى می‌روند و سید هاشم در آنجا متولّد مى‌شود) و سید محمود و سید حسین.(روح مجرد، ص 99)

ازدواج سید هاشم حدّاد

مرحوم حدّاد با دخترى به نام «هَدیه» و مُكَنّاة به «امّ مهدى» كه از قبیلۀ جَنابى‌ها هستند، ازدواج می‌كند (جنابى‌ها از اعراب اصیل و معروف و ریشه‌دار هستند و به سابقه و حسن عِرق و ریشه مشهورند، و اینَك در حِلّه و كربلا و نجف اشرف و بعضى از جاهاى دیگر ساكن مى‌باشند. دختر به غیرخود نمی‌دهند و از غیرخودشان نمى‌گیرند. و غالباً صاحب مناصب اداره حكومتى، از رؤسا و افسران مى‌باشند. روح مجرد ص 99). هنگامى‌كه امّ مهدى با آقاى حدّاد براى تصحیح شناسنامه و جنسیۀ فرزندانش به محکمه رفته بودند، حاكم به او می‌گوید: «حیف نبود تو با این سیدِ غریبِ گمنامِ هندى كه نه اصلى دارد و نه ریشه‌اى، ازدواج كردى؟!» در این حال، این زن شیردل چنان به حاكم مى‌غرّد كه: «بى‌اصل و نَسَب شما هستید، نه این سید كه فرزند رسول خدا و امیرالمؤمنین و فاطمۀ زهراست! این است نسب این سید! حالا تو به‌من بگو نسبت تو در صد سال پیش به كِه می‌رسد تا به هزار، و هزار و چهار صد سال؟!» حاكم در برابر منطق او خاضع مى‌شود و از كلام خود عذرخواهى می‌كند. پدر زوجه ایشان همان‌طور كه ذكر شد، حسین أبو عَمْشَه‌، و مادر زوجه ایشان، نَجیبَه نام داشت.(روح مجرد، ص 99)

تصویر مرحوم سید هاشم حداد رضوان‌الله‌علیه

آشنایی سید هاشم حدّاد با مرحوم قاضی

آقای‌ حاج‌ سیّد هاشم‌ می‌فرمودند:
من در کربلا به دروس علمیِ طلبگی مشغول شدم و تا سیوطی را [در آنجا] خواندم. [سپس] برای تحصیل به نجف مشرّف شدم؛ تا هم از محضر آقا (مرحوم قاضی) بهره‌مند گردم و هم خدمت مدرسه را بنمایم (مدرسۀ هندی، محلّ اقامت مرحوم قاضی). همین‌که وارد [مدرسه] شدم، دیدم روبه‌رو سیّدی نشسته است؛ بدون اختیار به‌سوی او کشیده شدم؛ رفتم و سلام کردم و دستش را بوسیدم. مرحوم‌ قاضی فرمود: «رسیدی‌!» در آنجا حجره‌ای‌ برای‌ خود گرفتم‌؛ و از آن‌‌وقت‌ و آنجا باب‌ مراوده‌ با آقا [مرحوم قاضی] مفتوح‌ شد.

حجرۀ ایشان‌ [مرحوم حداد] اتّفاقاً حجرۀ مرحوم‌ سیّد بحرالعلوم‌ درآمد. و مرحوم‌ قاضی بسیار به‌ حجرۀ ایشان‌ می‌آمدند و بعضی‌ اوقات‌ می‌فرمودند:

امشب‌ حجره‌ را فارغ‌ کن‌! من‌ می‌خواهم‌ تنها در اینجا بیتوته‌ کنم‌!

می‌فرمودند:

من پس از مراجعت به كربلا، غیر از اوقاتى كه آقا به كربلا مشرّف مى‌شدند، گه‌گاهى در اوقات زیارتى و غیرزیارتى به نجف مشرّف مى‌شدم؛ یك روز از كربلا به نجف رفتم و براى آقا پنجاه فلس (یك بیستم دینار عراقى) بردم. آقا در منزل جُدَیدَه بودند (شارع دوّم). هوا گرم بود؛ دیدم آقا خواب است، با خود گفتم: «اگر در بزنم، آقا بیدار مى‌شود.» كنارِ درِ حیاط آقا در خیابان به‌روى زمین نشستم و به‌قدرى خسته بودم كه خوابم برد. سپس كه ساعتى گذشت، دیدم آقا خودش آمده بیرون و بسیار ملاطفت و محبّت فرمود و مرا به درون برد. من پنجاه فلس را به‌حضورش تقدیم كردم و برگشتم. (روح مجرد، ص 108)

 حاج‌ سیّد هاشم‌ حدّاد تربیت‌ شدۀ دست‌ مبارک‌ مرحوم‌ حاج‌ سیّد میرزاعلی‌‌آقای‌ قاضی بود. او می‌دانست‌ دست‌ پرورده‌اش‌ چیست‌ و درجات‌ و مقاماتش‌ کدام‌ است‌ و اِیقان‌ و عرفان‌ او در چه‌ حَدّ اعلای‌ از ارتقاء و سُمُوّ راه‌ یافته‌ است‌. (همان، ص 685) حضرت آقاى حاج سید هاشم حدّاد روحى فداه در سنّ ٨٦ سالگى در ماه رمضان المبارك سنۀ ١٤٠٤ هـ. ق در شهر كربلا ـ موطن و مولد خود ـ از دنیا رحلت نمودند. و چون حضرت حاج سید میرزاعلى‌آقای قاضى قدَّس‌الله‌تربتَه در ششم ربیع الاوّل سنۀ ١٣٦٦ هـ. ق رحلت نموده‌اند، از اینجا به‌دست مى‌آید كه سنّ شریف آقاى حدّاد در آن موقع، ٤٨ سال بوده است. و اگر زمان تشرّف و تَتَلْمُذ حضرت آقاى حدّاد را در محضر حضرت آقاى قاضى در بیست‌ سالگى ایشان بدانیم، ایشان نیز مدّت ٢٨ سال از محضر مرحوم قاضى بهره‌مند بوده‌اند. آقا حاج شیخ عبّاس می‌فرمودند: «من مجموعاً سیزده سال محضر آقاى قاضى را اِدراك نموده‌ام.» و چون مرحوم سید حسن اصفهانى مَسْقَطى كه از اعاظم تلامذۀ مرحوم قاضى بوده و با حضرت آقاى حدّاد سوابق ممتدّ و بسیار حسنه داشته‌اند، در سنۀ ١٣٥٠هـ. ق رحلت مى‌كنند، معلوم مى‌شود كه مرحوم آقا حاج سید هاشم شانزده سال بیشتر از آن مرحوم، از مرحوم قاضى كسب فیض نموده‌اند. حالا چند سال آقاى مسقطى از مرحوم قاضى كسب فیض نموده است؟ اگر دوازده سال باشد، معلوم مى‌شود كه این دو رفیق طریق باهم در یك زمان خدمت مرحوم قاضى تشرّف یافته‌اند، و اگر كمتر از دوازده سال باشد، بهره مرحوم حدّاد جلوتر بوده‌است. (روح مجرد، ص 101)

آشنایی علّامه طهرانی با سید هاشم حدّاد

علاّمه طهرانی پس از ارتحال والد بزرگوار خویش، با اجازه از استاد علمی، عملی و سلوکی خود (علاّمه طباطبایی)، به اتّفاق والده و اهل‌بیت در سنۀ ١٣٧١ هـ. ق (سه سال پس از فوت استاد اخلاق و عرفان، آیت‌الله‌العظمی‌ حاج سیّد علی قاضی طباطبایی قدّس‌الله‌سرّه) به نجف اشرف، آستان ملائک پاسبان مولی الموالی امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هجرت نمود. (مهر فروزان، ص 47)
مرحوم علاّمه طباطبایی همچنان‌که استاد ایشان در علوم متداولۀ حوزویّه بودند، استاد عملی و سلوکی ایشان نیز به‌شمار می‌آمدند. (همان، ص 47) مرحوم علاّمه طباطبایی هنگام عزیمت [ایشان] به نجف اشرف، تأکید می‌نمایند با دو نفر از اعاظم علمای آنجا مراوده و حشر و نشر داشته باشند: یکی مرحوم آیت‌الله‌العظمی، قدوة‌ العلماء‌ العاملین و عماد الفقهاء الرّبّانیّین، آقای حاج سیّد جمال‌الدّین موسوی گلپایگانی رضوان‌الله‌علیه و دیگری مرحوم آیت‌الله سند‌ الأعاظم الفخام و أسوة الصّلحاء الکرام، آقای حاج شیخ عبّاس هاتف قوچانی رحمة‌الله‌علیه. (همان، ص 48)
در دو سه سال آخر اقامت علاّمه طهرانی در نجف، مرحوم رضوان‌جایگاه، آیت‌الحقّ و الیقین، و سندالعرفان و ترجمان القرآن المبین، آیت‌الله العظمی، آقای حاج شیخ محمّدجواد انصاری همدانی رضوان‌الله‌علیه برای زیارت عتبات عالیات به نجف مشرّف می‌شوند و باب مراوده و مودّت و ارادت بین ایشان و علاّمه طهرانی مفتوح می‌گردد؛ و مرحوم حاج شیخ عبّاس قوچانی توصیه می‌نمایند که از این به بعد، به دستورات مرحوم انصاری توجّه و اهتمام ورزند. و این ارتباط تا ملاقات با حضرت حدّاد رضوان‌الله‌علیه ادامه می‌یابد، و دائماً مراسلات بین آن دو برقرار می‌بود. 
سرانجام، پس از هفت سال توطّن در نجف و اشتغال به تربیت و تهذیب و وصول به اعلی مدارج علمی، مراوده و مصاحبت علاّمه طهرانی با بزرگان و متشخّصین طائفۀ عرفان و سلوک الی‌الله که جامع طریقَین ظاهر و باطن و متوغّل در جهتَین شریعت و طریقت بودند، همچون علاّمه طباطبایی فیلسوف و حکیم علَی‌الإطلاق و عارف واصل و مرحوم آیت‌الله حاج سیّد جمال‌الدّین موسوی گلپایگانی و مرحوم آیت‌الله حاج شیخ محمّدجواد انصاری و مرحوم آیت‌الله آقای سیّد عبدالهادی شیرازی و مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبّاس هاتف قوچانی و همچنین بعضی دیگر از شاگردان مرحوم قاضی، خداوند متعال توفیق اتّصال و فیض حضور مبرّزترین شاگرد عرفانی مرحوم قاضی، عارف کامل و سالک واصل، سند العرفاء الرّبّانیّین و قدوة الأولیاء الإلَهیّین، نادرۀ عرصۀ توحید و فاتح قلل عماء و تجرید، حضرت آیت‌الحقّ و العرفان، حاج سیّد هاشم موسوی حدّاد رضوان‌الله‌علیه را به ایشان عنایت فرمود. (مهر فروزان، ص 65)
این مرد، با سایر اولیاء و مقرّبین تفاوت داشت؛ او دُرّ یگانه‌ای بود در کنج عزلت و انزوا، گوهر تابناکی در بوتۀ نسیان و اجمال، اکسیری که مس وجود را مبدّل به زر سرخ نموده، و ذرّۀ بی‌مقدار را به چشمۀ خورشید جهان‌تاب می‌رسانید. او چیز دیگری بود. قوی‌ترین تلمیذ سلوکی و عرفانی نادرۀ دهر، مرحوم سیّد علی قاضی؛ سالک واصلِ عارف، فانی فی‌‌الله و باقی بأمرالله، جهانی در مثال یک قالب و دنیایی در کالبد یک تعیّن، حائز جمیع مراتب مُلک و ملکوت، جامع کلّیّۀ عوالِم ناسوت و جبروت و لاهوت [بود]. (مهر فروزان، ص 67)
موقعیّت و منزلت مرحوم حدّاد را با وجود ادراک مرحوم علاّمه طهرانی، اعاظم از اولیا و فحول از اکابر عرفا، می‌توان از عبارت ایشان در کتاب نفیس روح مجرّد استنباط نمود. ایشان در صفحۀ ٢٩، از ملاقات و شرف حضور خود با مرحوم حدّاد چنین یاد می‌نمایند:
چقدر مناسب حال من سرگشتۀ خستۀ رنج‌دیده بود در سالیان متمادی با وصول به این کانون حیات و مرکز عشق حضرت سرمدی، این غزل خواجه حافظ، رضوان‌الله‌علیه:
هر چند پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم   ***   هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
مرتبه و منزلت مرحوم حدّاد در نگرش علاّمه طهرانی به‌نحوی بود که اصلاً وجودی برای خود در قبال حضور او، و مجالی در مِضمار سنجش مبانی خود در اوامر و نواهی او نمی‌یافتند. بارها می‌فرمود:
من در مقابل حدّاد صفرم!
علاّمه طهرانی که گمشدۀ خود را در وجود حضرت حدّاد  رضوان‌الله‌علیه یافت، و ظهور مراتب اسماء و صفات و ذات حضرت احدیّت را جلوه‌ای سوای سایر مظاهر و جلوات کمال او دید، با تمامی‌ شراشر وجود، مطیع و منقادش گشت و دریچۀ دل بر غیر او ببست، و بر لوح دلش جز الفِ قامتِ او نقش نبست. وجودش همه طلب بود و تمنّی، ذِکرش دائماً یاد او و ذُکرش پیوسته سودای او. در مطلع‌نامه‌ای که برای یکی از دوستانش می‌نویسد، استاد و مراد خود را چنین می‌ستاید:
بسم الله الرّحمَن الرّحیم
﴿لَهُ ٱلۡحَمۡدُ فِي ٱلۡأُولَىٰ وَٱلۡأٓخِرَةِ وَلَهُ ٱلۡحُكۡمُ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ﴾
سلام‌های پیاپی و درود پی‌درپی و تحیّات وافره و ادعیۀ خالصه بر آستان حضرت محبوب باد، که افق مقدّس عالم دل را مکان خود فرمود، و با ولایت تامّۀ خود متصرّف در کون و مکان گردید. 
امروز شاه انجمن دلبران یکی‌ست   ***   دلبر اگر هزار بود، دل بر آن یکی‌ست
نیکو رقیمۀ مبارکه، زیارت و حقّاً مطالب حقّه‌ای است که خداوند بر زبان و دل شما جاری ساخته است، نه مبالغه و اغراق؛ گرچه باید گفت: تازه این تمجید و تحسین در حدود فکر ماست، نه رسا به قامت او؛ و این اندیشه در ظرف تعقُّل ما، نه محیط بر بحر فضل او. آب دریا را به پیمانه پیمودن غلط است، و امواج بادهای تند را با غربال محدود نمودن و با دستار مقیّد کردن نه صحیح. 
و إنَّ قَمیصًا خیطَ مِن نَسجِ تِسعَةٍ   ***   و عِشرینَ حَرفًا عَن مَعالیهِ قاصِرٌ
باری، هزار بار شکر که گرچه نه درخور خریداران اوییم، چون نه ثمنی در دست و نه مثمنی محدود، لکن در زمرۀ به عرصه درآمدگان بازار او و زمرۀ مشتاقان جمال و والهان حریم درگه او. 
به هر طرف که نگه می‌کنم تو در نظری   ***   چرا که بهر تو جز دیده جایگاهی نیست 
(مهر فروزان، ص 67 - 70)
مرحوم علّامه طهرانی در ارتباط با کیفیت آشنایی خود با مرحوم حداد در کتاب روح مجرد می‌نویسند:
حقیر قبل از تشرّف به نجف اشرف و آستان‌بوسى حضرت مولى الموحّدین امیر المؤمنین علیه صلواتُ الله و ملائكتِه أجمعین، اوقاتى كه در بلدۀ طیبۀ قم از محضر پر فیض حضرت استاد علّامه آیت‌الله طباطبایى قدّس‌اللهُ‌نفسَه بهره‌مند مى‌شدم، گه‌گاهى حضرت ایشان نامى از آقاى سید هاشم مى‌بردند كه از قدماى تلامذه مرحوم قاضى است و بسیار شوریده و وارسته است و در كربلا سكونت دارد، و مرحوم قاضى هر وقت به كربلا مشرّف مى‌شوند، در منزل ایشان سكونت می‌گزینند. 
این بود تا خداوند توفیق تشرّف بدان آستان را مرحمت فرمود؛ و حقیر در نجف اشرف به توصیه حضرت استاد علّامه، در امور عرفانى و الهى فقط با حضرت آیت‌الله حاج شیخ عبّاس قوچانى أفاضَ‌اللهُ‌تربتَه‌ مِنْ‌أنواره، حَشرونَشر داشتم و ایشان گاهى نامى از حضرت آقاى حدّاد مى‌بردند؛ و بعضى از رفقا كه تلامذۀ مرحوم قاضى بودند، مخصوصاً بعضى از مسافرین و زائرین، در محضر آیت‌الله قوچانى نامى از ایشان برده و احوال‌پرسى مى‌نمودند؛ و ایشان هم می‌فرمودند: «در كربلا هستند و الحَمد لِلّه حالشان خوب است.»
و چون ما در نجف بودیم و به درس و مباحثه مشغول، لهذا براى زیارت مرقد مطهّر حضرت سیدالشّهداء علیه‌السّلام فقط در بعضى از لیالى جمعه و یا بعضى از مواقع زیارتى بود كه به كربلا مى‌آمدیم و همان شب و یا فرداى آن روز برمى‌گشتیم؛ و دیگر مجالى براى پى‌جویى و ملاقات آقاى حدّاد نبود. 
این مدّت قریب به هفت سال به‌طول انجامید؛ تا روزى در صحن مطهّر، یكى از تلامذۀ مرحوم قاضى به نام علّامه لاهیجى انصارى كه براى زیارت مشرّف شده بود و با حضرت آیت‌الله حاج شیخ عبّاس در وسط صحن ملاقات كرده و دیده‌بوسى كردند ـ و من هم در آن‌وقت در معیت ایشان بودم ـ در ضمن احوال‌پرسى‌ها و مكالمات، از حضرت آقاى سید هاشم نام برد و احوال‌پرسى نمود؛ و در میان سخنان خود گفت: «مرحوم قاضى خیلى به ایشان عنایت داشت؛ و او را به رفقاى سلوكى معرّفى نمى‌كرد؛ و بر حال او ضَنَّت داشت كه مبادا رفقا مزاحم او شوند. او تنها شاگردى است كه در زمان حیات مرحوم قاضى، موتِ اختیارى داشته است؛ بعضى اوقات، ساعات موت او تا پنج‌شش ساعت طول مى‌كشید.» و مرحوم قاضى می‌فرمود: «سید هاشم در توحید، مانند سنّی‌ها كه در سنّى‌گرى تعصّب دارند، او در توحید ذات حقّ متعصّب است؛ و چنان توحید را ذوق كرده و مسّ نموده‌است كه محال است چیزى بتواند در آن خللی وارد سازد.» 
از این مكالمه و گفتگو مدّتى مدیدی نگذشت تا زیارت حضرت أباعبدالله علیه‌السّلام پیش آمد و آن زیارت نیمه شعبان سنۀ ١٣٧٦ هـ. ق بود كه حقیر را توفیق زیارت حاصل شد و به كربلا مشرّف شدم؛ و در آن سفر توفیق زیارت و دست‌بوسى حضرت آقاى حاج سید هاشم را پیدا كردم و تا 28 سالِ تمام كه ایشان از دار فانى رحلت نمودند (در سنۀ ١٤٠٤ هـ. ق)، روابط و صمیمیت و ارادت به‌نحو اكمل و أتمّ برقرار بود.  (روح مجرد، ص 13)

تصویر مرحوم علّامه طهرانی با مرحوم سید هاشم حدّاد رضوان‌الله‌علیه

شرح اولین ملاقات علّامه طهرانی با سید هاشم حدّاد

همچنین علّامه طهرانی در سفری که به همراه مرحوم آیت‌الله شیخ عباس قوچانی به کربلا رفته بودند به ایشان می‌فرمایند:
میل دارید برویم و از آقا سید هاشم نعل‌بند دیدنى كنیم؟! (چون ایشان در آن زمان به حجّ بیت‌الله‌الحرام مشرّف نشده بود، و به‌واسطه آنكه شغلشان نعل‌سازى و نعل‌كوبى به پاى اسبان بود، در میان رفقا به سید هاشم نعل‌بند شهرت داشت. بعداً یكى از مریدان ایشان كه در كربلا ساكن بود و حقّاً نسبت به ایشان ارادت داشت، به نام حاج محمّدعلى خَلَف‌زاده كه شغلش كفّاشى بود، شنیدیم كه از نزد خود این شهرت را احتراماً به حدّاد یعنى آهنگر تغییر داده‌است؛ على‌هذا، رفقا هم از آن به بعد ایشان را حدّاد خواندند.) ایشان در جواب فرمودند: «سابقاً دكّان نعل‌سازى ایشان در عَلْوَه (میدان بار) جنب بلدیه و در وسط شهر و بسیار نزدیك بود؛ و من آنجا را می‌دانستم و می‌رفتم، امّا اینَك تغییر كرده است و بسیار دور است و من هم بلد نیستم؛ و برعلاوه، لازم است كه زودتر به نجف برسم؛ فلهذا، الآن مجال ندارم؛ باشد براى وقتى دیگر!» عرض كردم: «من الآن عجله‌اى براى مراجعت ندارم؛ اجازه می‌فرمایید بمانم و ایشان را زیارت كنم؟!» فرمودند: «خوب است؛ مانعى ندارد.» لهذا، حقیر از ایشان خداحافظى نموده و برگشتم؛ و از نزدیكِ عَلْوَه و میدانِ بارِ معروفِ كربلا، نشانى جدید ایشان را جویا شدم؛ گفتند: «در بیرون شهر، پشتِ شُرطه‌خانه، در اصْطَبلِ شرطه‌خانه دكّانى دارد و آنجا كار می‌كند.» حقیر، خیابان عبّاسى را كه منتهى مى‌شود به شرطه‌خانه (نظمیه و شهربانى) تا به آخر پیمودم؛ و از آنجا اصطَبل را جویا شدم؛ نشان دادند. وارد محوّطه‌اى شدم بسیار بزرگ؛ تقریباً به مساحت هزار متر مربع؛ دورتادور آن، طویله‌هاى اسبان بود، كه به خوردن علوفۀ خود مشغول بودند. پرسیدم: «محلّ سید هاشم كجاست؟» گفتند: «در آن زاویه.» بدان‌گوشه و زاویه رهسپار شدم. دیدم دَكّه‌اى است كوچك؛ تقریباً ٣*٣ متر؛ و سیدى شریف تا نیمۀ بدن خود را كه در پشت سندان است، در زمین فرو برده؛ و به‌طورى كه كوره [به] طرف راست و سندان در برابر او [قرار دارد؛ و ایشان] به هر دو دسترسى دارد و مشغول آهن‌كوبى و نعل‌سازى است. یك نفر شاگرد هم در دسترس اوست. چهره‌اش چون گل سرخ برافروخته، چشمانش چون دو عقیق مى‌درخشد. گرد و غبارِ كوره و زغال بر سر و صورتش نشسته؛ و حقّاً و حقیقتاً یك عالمى است كه دست به آهن مى‌برد و آن را با گازانبر، از كوره خارج، و بروى سندان مى‌نهد؛ و با دست دیگر، آن را چكّش‌كارى می‌كند. عجبا! این چه حسابى است؟! این چه كتابى است؟! من وارد شدم؛ سلام كردم؛ عرض كردم: «آمده‌ام تا نعلى به پاى من بكوبید!» فوراً انگشت مُسَبِّحه (سَبّابه) را بر روى بینى خود آورده اشاره فرمود: «ساكت باش!» آنگاه یك چایى عالى معطّر و خوش‌طعم از قورىِ كنار كوره ریخت و در برابرم گذارد و فرمود: «بسم الله، میل كنید!» چند لحظه‌اى طول نكشید كه شاگرد خود را به بهانه‌اى دنبال كارى و خریدى فرستاد. او كه از دكّان خارج شد، حضرت آقا به من فرمود: «آقا جان! این حرف‌ها خیلى محترم است؛ چرا شما نزد شاگرد من كه از این مسائل بى‌بهره است، چنین كلامى را گفتید؟!» دوباره یك چایى دیگر ریخت؛ و براى خود هم یك استكان ریخت. و درحالى‌كه مشغول كار بود و لحظه‌اى كوره و چكّش و گازانبرِ آهن‌گیر تعطیل نشد، این اشعار را با چه لحنى و چه صدایى و چه شورى و چه عشقى و چه جذّابیت و روحانیتى براى من خواند:
روستایى گاو در آخور ببست‌   ***   شیر، گاوش خورد و بر جایش نشست‌
روستایى شد در آخور سوى گاو   ***   گاو را مى‌جست شب آن کنجکاو
دست مى‌مالید بر اعضاى شیر   ***   پشت و پهلو، گاه بالا گاه زیر
گفت شیر ار روشنى افزون بُدى‌   ***   زهره‌اش بدریدى و دلخون شدى‌
این چنین گستاخ ز آن مى‌خاردم‌   ***   کو در این شب گاو مى‌پنداردم‌
حق همى گوید که اى مغرور کور   ***   نى ز نامم پاره پاره گشت طور
که لَو أنْزَلْنا کتاباً لِلْجَبَلْ‌   ***   لَانْصَدَعْ ثُمَّ انْقَطَعْ ثُمَّ ارْتَحَلْ‌
از من ار كوه احد واقف بُدى   ***   پاره گشتىُّ و دلش پر خون شدى‌
از پدر و از مادر این بشنیده‌اى‌   ***   لا جرم غافل در این پیچیده‌اى‌
گر تو بى‌تقلید ز آن واقف شوى‌   ***   بى‌نشان بى‌جاى چون هاتف شوى
(«مثنوى» طبع سنگى آقا ميرزا محمود، ص ١١٦، المجلّد الثّانى، سطر ٨ تا ١٢.)
در این حال، شاگرد برگشت؛ آقا فرمود: «میعاد ما و شما ظهر در منزل براى اداى نماز!» و نشانى منزل را دادند. قریب اذان ظهر به منزل ایشان در خیابان عبّاسیه، شارع البرید، جنب منزل حاج صمدِ دلّال رفتم. منزلى ساده و بسیار محقّر، چند اُتاق ساده عربى و در گوشه‌اش یك درخت خرما بود. و چون یك اشكوبه بود ما را به بام رهبرى‌ نمودند. در بالاى بام حضرت آقا سجّاده انداخته آماده نماز بودند؛ و فقط یك نفر ارادتمند به ایشان حاج محمّد‌على خلف‌زاده بود كه می‌خواست با ایشان نماز بخواند. و سپس معلوم شد آقاى حاج محمّدعلى، ظهرها را غالباً در معیت ایشان نماز می‌خواند. بنده نیز اقتدا كردم و نماز جماعتى كه فقط دو مأموم داشت، بجاى آورده شد. و ایشان نهایتِ مهر و محبّت را نمودند و فرمودند: «شما می‌روید به نجف، و إن‌شاء‌الله تعالى وعدۀ دیدار براى سفر بعدى!» در آن روز كه نیمۀ شعبان بود، حقیر دستشان را بوسیده و تودیع نمودم و به نجف مراجعت كردم. (روح مجرد، ص 29)

شاگردان سید هاشم حدّاد

فقط و فقط رفقاى همدانى كه از تلامذه و سابقه‌داران ملازمین مرحوم آیت‌الله انصارى بودند، همچون حاج سید احمد حسینى همدانى رَحمةُ‌الله‌عَلیه (والد صدیق ارجمند آقاى دكتر حاج سید ابوالقاسم حسینى همدانى) كه ایشان روان‌پزشك بوده و اینَك حدود 25 سال است كه در مشهد مقدّس اقامت دارند و مرحوم غلام‌حسین همایونى (خطّاط معروف) و مرحوم حاج غلام‌حسین سبزوارى و آقاى حاج محمّدحسن بیاتى و آقاى حجّت‌الاسلام‌و‌المسلمین حاج سید احمد حسینیان و آقاى حاج آقا اسمعیل تخته‌سنگى (مهدوى‌نیا)؛ و نیز مرحوم حاجی آقا اللهیارى از اَبهر و حاج محسن شركت از اصفهان با حقیر همراه و همگام شدند. 
امّا از ارادتمندان ایشان در عراق، عبارت بودند از حجّت‌الاسلام حاج شیخ صالح كمیلى و آیت‌الله حاج سید هادى تبریزى ـ كه ایشان از اَقدم تلامذۀ مرحوم حاج شیخ مرتضى طالقانى بوده و از آن مرحوم استفاده‌هاى شایانى نموده و احیاناً خدمت مرحوم قاضى مى‌رسیده‌اند ـ و حجّت‌الاسلام حاج شیخ محمّدجواد مظفّر از بصره و حجّت‌الاسلام أخ‌الزّوجۀ حقیر (حاج سید حسن معین شیرازى از طهران) و حجّت‌الاسلام حاج سید شهاب الدّین صفوى از اصفهان و ایضاً حاج شیخ اسدالله طیاره از اصفهان و حاج محمّدعلى خَلف‌زاده و آقاى حاج أبوموسى مُحیى و حاج أبواحمد عبدالجلیل مُحیى و حاج أبوعلىّ موسى مُحیى و حاج عبدالزّهراء و حاج قَدَر سماوى (أبواحمد) و حاج حبیب سماوى و حاج أبوعزیز محمّدحسن بن الشّیخ عبدالمجید سماوى و حاج حسن أبوالهوى و احیاناً جناب آیت‌الله حاج سید عبدالكریم كشمیرى و مرحوم حاج‌ سید مصطفى خمینى رحمةُ‌الله‌عَلیه از نجف اشرف، به‌حضورشان مى‌رسیده‌اند. و ایضاً مرحوم حاج سید كمال شیرازى گاه‌و‌بیگاه به محضرشان مى‌رسید. و مرحوم حدّاد از همۀ این افراد پذیرایى مى‌نمود و راه می‌داد و هر یك را به‌قدر ظرفیت خود اِشراب می‌فرمود. حضرت آیت‌الله حاج شیخ حسن صافى اصفهانى و حجت‌الاسلام حاج شیخ محمّد ناصرى دولت‌آبادى و حجّت‌الاسلام حاج شیخ محمّدتقى جعفرى اراكى دام عزّهم هم خدمتشان مشرّف مى‌شده و كسب فیض مى‌نمودند، ولى استاد ایشان در نجف اشرف، مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبّاس قوچانى بودند. و همچنین آقاى حاج سید حسین دانشمایه نجفى و آقا میرزا محمّدحسن نمازى نیز به‌همین منوال بودند.  (روح مجرد، ص 62)

برخی از شاگردان مرحوم حدّاد رضوان‌الله‌علیه

جایگاه علمی سید هاشم حدّاد

علّامه طهرانی رضوان‌الله‌علیه در خصوص جایگاه علمی مرحوم حدّاد می‌فرمایند:

 اين مرد، مردى است كه در علوم عرفانيّه و مشاهدات ربّانيّه، استاد كامل و صاحب نظر است؛ بسيارى از كلمات محيى‌الدّين عربى را ردّ مي‌كند و به اصول آنها اشكال می‌‏نمايد، و وجه خطاى وى را مبيّن می‌‏نمايد. شما از مشكل‌ترين مطالب «منظومه» حاجى و «أسفار» آخوند و غامض‏‌ترين گفتار «شرح فصوص الحِكَم» و «مصباح الانس» و «شرح نُصوص» از وى بپرسيد، ببينيد از چه افقى مطّلع است و پاسخ مي‌دهد و صحّت و سُقم آنها را می‌شمارد! (روح مجرد، ص123)

تواضع و سجایای اخلاقی سید هاشم حدّاد

حاج سيّد هاشم حدّاد أعلى‌اللَهُ‌درجتَه ‏بعضى از فضلا و محصّلين نجف اشرف به ايشان علاقمند شده بودند و گه‌گاهى خدمتشان می‌رسيدند، و ايشان هم با كمال سادگى و صفا آنان را می‌‏پذيرفتند؛ و نيز بعضى از كسبۀ نجف و كاظمين و بغداد به ايشان ارادت می‌‏ورزيدند و ايشان هم از آنان پذيرایى مي‌فرمودند. تا كم‌كم جمعى كثير (قريب به بيست نفر) در تمام اوقات زيارتى در مجلس ايشان اجتماع داشتند و ايشان خودشان شخصاً به مَهامّ و مايحتاجشان باطناً و ظاهراً قيام می‌‏نمودند. و چه بسا ديده می‌‏شد كه اين سيّد كريم و سخىّ و با حيا، بعضى اوقات خودش بستۀ نان را از نانوایى به منزل می‌‏آورد، و يا قالب يخ را در زير بغل مي‌گرفت؛ و از تنظيف و تطهير منزل دريغ نداشت، بلكه شاد بود كه همچون استادش (مرحوم قاضى) خدمت زوّار و أولياء خدا و سالكين طريق را می‌نمايد. (روح مجرد، ص541) اين در حالى بود كه عيالات سنگين ايشان غالباً در كربلاى معلّى به عُسرَت و ضيق معيشت شديد، روزگار می‌‏گذراندند و با ناراحتي‌ها دست به گريبان بودند. عجيب اينجا بود كه اين سيّد، ابداً و ابداً لب نمی‌‏گشود؛ حتّى از اينكه مبادا امور داخلى وى به خارج درز پيدا كند و رخنه نمايد، سخت ناراحت می‌‏شد. افرادى كه دعواى سلوك داشتند، گرچه از شرایط و لوازم آن غافل بودند و يا تغافل می‌‏ورزيدند، مع‌‏ذلك با همۀ آنها به ديدۀ احترام می‌‏نگريست و خود شخصاً براى رفع حوائجشان قيام مي‌فرمود. (روح مجرد، ص 600)

شیفتگی مرحوم سید هاشم موسوی حدّاد به اهل‌بیت علیه‌السلام

حضرت آقا [حدّاد] خيلى در گفتارشان و در قيام و قعودشان و به‌طور كلّى در مواقع تغيير از حالتى به حالت ديگر، خصوص كلمۀ «يا صاحِبَ‏ الزَّمان‏» را بر زبان جارى مي‌كردند.

يك روز يك نفر از ايشان پرسيد:

آيا شما خدمت حضرت ولىّ عصر أرواحُنا فداه مشرّف شده‌ايد؟!

فرمودند:

كور است هر چشمى كه صبح از خواب بيدار شود و در اوّلين نظر، نگاهش به امام زمان نيفتد. (روح مجرد، ص513)

آقاى حدّاد ذكرش در موقع بلند شدن، «يا صاحب الزّمان» بود. ايشان هر روز صبح، بلااستثناء اوّل می‌‏رفت زيارت سيّدالشّهدا، بعد زيارت حضرت ابوالفضل عليهماالسّلام و بعد برمی‌‏گشت در منزل و صبحانه می‌‏خورد. اين كار هر روز ايشان بود؛ آن‌‏وقت می‌‏گفتند: «اين‌ها اهل ولايت نيستند!» (نفحات انس، ص 68)


عظمت و جایگاه عرفانی سید هاشم حدّاد از دیدگاه بزرگان

1. علّامه قاضی

مرحوم قاضى مي‌فرمود: «سيّد هاشم مانند سنّي‌ها كه در سنّى‌گرى تعصّب دارند، در توحيد ذات حقّ متعصّب است؛ و چنان توحيد را ذوق كرده و مسّ نموده است كه محال است چيزى بتواند در آن خلل وارد سازد.» (روح مجرد، ص13)

حضرت آقاى حدّاد به‌قدرى در فناى در اسم «هُوَ» قوى بود كه مرحوم قاضى می‌فرموده است:

سيد هاشم مثل اين سنّی‌‏هاى متعصّب است كه ابداً از عقيدۀ توحيد خود تنازل نمی‌‏كند؛ و در ايقان و اذعان به توحيد چنان تعصّب دارد كه سر از پا نمی‌‏شناسد.

يعنى چنانچه بعضى از اين سنّی‌ها را پول دهى و مقام دهى و دنيا را جمع كنى و بخواهى در عقيده‌‏شان تزلزل ايجاد كنى، نخواهد شد؛ اين سيد هاشم در قضيه توحيد ذات اقدس، اين‌‏طور است. (روح مجرد، ص 207)

2. علاّمه طباطبایی

مرحوم قاضی ایشان را از مجالس و محافل خویش برکنار می‌داشت و در مرأیٰ و منظرِ سایر تلامذۀ خود قرار نمی‌داد؛ همچون دُرّ قیمتی که او را درون صندوق، از أنظار مخفی نگاه دارند، تا بتواند بهتر و بیشتر به حال و سلوک خود بپردازد. (نفحات انس، ص23)

3. علّامه طهرانی

حضرت آقاى حاج سيّد هاشم در لاافُق زندگى مي‌كرد؛ آنجا كه از تعيّن برون جسته، و از اسم و صفت گذشته، و جامع جميع اسماء و صفات حضرت حقّ متعال به نحو اتمّ و أكمل، و مورد تجلّيات ذاتيّه وَحدانيّه قهّاريّه، أسفار أربعه را تماماً طىّ نموده، و به مقام انسان كامل رسيده بود. هيچ‌يك از قوا و استعدادات در جميع منازل و مراحل سلوكى از ملكوت أسفل و ملكوت أعلى، و پيمودن و گردش كردن در أدوار عالم لاهوت نبود، مگر آنكه در وجود گران‌قدرش به فعليّت رسيده بود. براى وى زندگى و مرگ، مرض و صحّت، فقر و غنا، ديدن صُوَر معنوى و يا عدم آن، بهشت و دوزخ، على‌السّويّه بود. او مرد خدا بود. تمام نسبت‌ها در همۀ عوالِم از او منقطع بود؛ مگر نسبتِ اللَه. (روح مجرد، ص 134)

در جای دیگر می‌فرمایند:

الحدّادُ و ما أدْراكَ ما الحدّادُ؟! 
این مرد به‌قدرى عظیم و پرمایه بود كه لفظ عظمت براى وى كوتاه است؛ به‌قدرى وسیع و واسع بود كه عبارت وسعت را در آنجا راه نیست؛ به‌قدرى متوغّل در توحید و مُندكّ در ذات حقّ متعال بود كه آنچه بگوییم و بنویسیم فقط اسمى است و رسمى؛ و او از تعیّن خارج، و از اسم و رسم بیرون بود. آرى، سید هاشم حدّاد كه حقّاً و واقعاً روحى فداه، مردى بود كه دست كوتاه ما به دامان بلند او نرسید؛ و در این مدّت مدید در مسافرت‌هاى همه‌ساله كه یك‌بار و بعضى اوقات دو‌بار اتّفاق مى‌افتاد و دو الى سه ماه طول مى‌كشید و غالباً هم بنده در كربلا بودم و در منزل ایشان وارد بودم و جزو اطفال و بچّه‌هاى ایشان به‌حساب مى‌آمدم، ولى مع‌ذلك او رفت و ما هنوز خیره و شرمنده و سر‌به‌زیر در برابر آن علوّ و آن مقام و آن جلالت، سرافكنده مانده‌ایم. ایشان قابل توصیف نیست؛ من چه گویم دربارۀ كسى كه به وصف در نمى‌آید؛ نه تنها لا یوصَف بود، بلكه لا یُدْرك و لا یوصَف بود؛ نه آنكه یُدْرك و لا یوصَف بود. (روح مجرد، ص 13)

4. آیت‌اللَه سید محسن طهرانی

مرحوم اقای حدّاد يك ولىّ الهى است كه موقعيّت ايشان از دایرۀ فكر بشرى خارج است. (نفحات انس، ص32)

به یاد دارم روزی یکی از رفقای اَقدم سلوکی مرحوم والد رضوان‌الله‌علیه به نام مرحوم حاج غلام‌حسین سبزواری رحمة‌الله‌علیه ـ که از اَقدم تلامذۀ استاد و مربّی اخلاق، عارف بزرگ، مرحوم آیت‌الله‌العظمی‌ حاج شیخ محمّدجواد انصاری همدانی قدَّس‌الله‌نفسَه بود ـ در حضور والد معظّم از شخصیّت بارز و صفات برجستۀ مرحوم انصاری مطالبی نقل می‌کرد. از جمله می‌فرمودند:

یکی از خصوصیّاتی که در مرحوم انصاری به‌طور وضوح به‌چشم می‌خورد و من در غیر ایشان در طول مدّت عمرم ندیدم، این بود که نظر ایشان به هر موضوعی تعلّق می‌گرفت، گرچه مصلحت آن رأی ابتدائاً برای افراد نامشخص و مبهم می‌نمود، ولی بالاخره پس از گذشت زمان معلوم می‌شد که مصلحت و رجحان با همان نظر و رأی ایشان بوده است. 

 مرحوم والد رضوان‌الله‌علیه پس از مدّتی سکوت، ضمن تأیید کلام مرحوم سبزواری فرمودند:

ولی مسئله و مطلب دربارۀ حضرت آقای حاج سیّد هاشم جور دیگر است و با ایشان خیلی تفاوت دارد. مسئله در مورد حضرت حدّاد به این نحو است که کلام ایشان خود مُنشئ مصلحت و موجب و موجِد آن است، نه اینکه منطبق بر مصلحت و معیارهای صحّت و سقم باشد. و اصلاً صلاح از فعل و کلام ایشان متولّد می‌شود و عینیّت می‌یابد؛ و این با آنچه شما دربارۀ مرحوم انصاری می‌فرمایید، خیلی تفاوت دارد. (اسرار ملکوت ج2، ص 99)

5. آیت‌اللَه بهجت

حدّاد سرّاللَه هست؛ حدّاد را هرکسی نمی‌تواند بشناسد؛ سید هاشم حدّاد دریا بود. (دلشده، ص 280)

6. آیت‌اللَه سید عبدالکریم کشمیری

سید هاشم حدّاد بالاتر از آن است که در این عالم شناخته شود. او از خلق در زمان حیاتش بی‌نیاز بود. سید هاشم فانی فی‌الله بود.  (شیدا، ص 180)

7. آیت‌اللَه مرتضی مطهری

... آنچه میان ایشان [یعنی مرحوم شهید مطهری] و حضرت آقا [یعنی مرحوم حدّاد] به‌میان رفته بود، من نه از حضرت آقا پرسیدم و نه از آقاى مطهّرى، و تا این ساعت هم نمی‌دانم. ولى مرحوم مطهّرى هنگام خروج، آهسته به حقیر گفتند:

این سید حیات‌بخش است.

روزى مرحوم مطهّرى به حقير (علّامه طهرانی) می‌‏گفتند: 

من و آقا سيّد محمّد حسينى بهشتى در قم در ورطۀ هلاكت بوديم، برخورد و دستگيرى علّامه طباطبایى ما را از اين ورطه نجات داد.

حالا اين كلام مرحوم مطهّرى درباره حضرت حاج سيّد هاشم كه «اين سيّد حيات بخش است»، هنگامى است كه حضرت علّامه هم حيات دارند، و از آن‌وقت تا ارتحالشان كه در روز هجدهم محرّم الحرام 1402 هـ. ق واقع شد، شانزده سال فاصله است. تازه علّامه پس از مرحوم مطهّرى، لباس بدن را خَلْع و به جامۀ بقا مخلّع گشتند . (روح مجرد، ص160)

گزیده‌ای از بیانات سید هاشم موسوی حدّاد

توحید و وحدت وجود

مي‌فرمودند:

ذكر ما هميشه از توحيد است. وحدت وجود، مطلبى است عالى و راقى؛ كسى قدرت اِدراك آن را ندارد؛ يعنى وجود مستقلّ و بالذّات در عالم يكى است و بقيّه وجودها، وجود ظِلّى و تَبَعى و مجازى و وابسته و تعلّقى است. (روح مجرد، ص546)

مي‌فرمودند: 

معامله با خدا كن در هر حال! بدين معنى كه معامله با خلق خدا معامله با خدا گردد. بايد متوجّه بود كه عيال و اولاد و همسايه و شريك و مأمومين مسجد، همه مظاهر اويند. (روح مجرد، ص139)

مي‌فرمودند: 

غالبِ مسائل معارف الهى، بلكه همۀ آن مسائل بدون ادراك توحيد شهودى قابل ادراك نيست. مسئلۀ جبر و تفويض و أمرٌ‌بَينَ‌الأمرَين، مسئلۀ طينت و خلقت، مسئلۀ سعادت و شقاوت، مسئلۀ قضا و قَدَر، مسئلۀ لوح و قلم و عرش و كرسى، مسئلۀ اَزل و اَبد و سَرمَد، مسئلۀ ربط حادث به قديم، مسئلۀ دعا و اجابت آن و امثال ذلك، از مسائل كثيره‌‏اى كه در اين باب ذكر می‌‏شود، همه و همه با توحيد حضرت حقّ جلّ و علا حلّ شده است و بدون آن لا ينحلّ است‏. (روح مجرد، ص614)

 عبودیتِ محض

مي‌فرمود: 

فی‌المثل، اگر جبرئيل نزد تو آيد و بگويد: «هر چه مى‌خواهى بخواه؛ از درجات و مقامات و سيطره بر جنّت و جحيم و خُلَّت حضرت ابراهيم و مقام شفاعت كبراى محمّد صلّى‌اللـه‌عليه‌وآله‌وسلّم و محبّت آن پيامبر عظيم را!» تو بگو: «من بنده‌ام؛ بنده خواست ندارد. خداى من براى من هرچه بخواهد، آن مطلوب است. من اگر بخواهم، به‌همين‌مقدار خواست كه مال من است و متعلّق به من است، از ساحت عبوديّت خود قدم بيرون نهاده‌ام؛ و گام در ساحت عِزّ ربوبى نهاده‌ام؛ چرا كه خواست و اختيار اختصاص به او دارد. ﴿وَ رَبُّكَ يَخلُقُ مَا يَشَآءُ وَ يَختَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الخِيَرَةُ سُبحَـنَ اللَهِ وَ تَعَـلَى عَمَّا يُشرِكُونَ؛ و پروردگار تو آنچه را كه بخواهد، مى‌آفريند و اختيار مي‌كند. براى اين مردم ممكن‌الوجود اختيار و انتخابى نيست. منزّه و عالى مرتبه است خداوند از شركى كه به او مى‌آورند. (قصص، 68) حتّى نگو: «من خدا را مى‌خواهم! تو چه كسى هستى كه خدا را بخواهى؟! تو نتوانسته‌اى و نخواهى توانست او را بخواهى و طلب كنى! او لامحدود و تو محدودى! و طلب تو كه با نفْس تو و ناشى از نفْس تو است، محدود است؛ و هرگز با آن، خداوند را كه لايتناهى است، نمى‌توانى بخواهى و طلب كنى! چرا كه آن خداى مطلوب تو، در چارچوب طلب تو است؛ و محدود و مقيّد به خواست تو است؛ و وارد در ظرف نفْس تو است؛ به علّت طلب تو. بنابراين، آن خدا خدا نيست. آن، خداى متصوَّر و متخيَّل و متوهَّمِ به‌صورت و وَهم و خيال تو است. و در حقيقت، نفْس تو است كه آنرا خداى پنداشته‌اى!» 

می‌فرمودند: 

اگر كسى در راه سيروسلوك و به‌طور كلّى غير از اين راه، غير از خدا چيزى را بخواهد، خداوند را نخواسته است؛ و همان خواست او كه نفْسانى است، مانع از وصول وى به ذات اقدس حقّ خواهد شد. اگر بهشت بخواهى و يا حوريّه و غِلمان بطلبى، خدا را طلب ننموده‌‏اى! اگر مقامات و درجات بخواهى، ممكن است خداوند به تو مرحمت كند، ولى خداى را نخواسته‏‌اى و در همان مقام و درجه ميخكوب شده‏‌اى، و ارتقاء از آن درجه براى تو محال است؛ چون خودت نخواسته‏‌اى و نطلبيده‌‏اى! (روح مجرد، ص190)

مي‌فرمودند:

دعاها و توسّلات خوب است، ولى بايد انسان اثر را از خدا بداند و از خدا بخواهد. (روح مجرد، ص140)

عشق پروردگار

براى خدا گريستن از شدّت شوق و يا از خوف فراق و هجران، از اشدّ طاعات و مثوبات است‏. (روح مجرد، ص550)

اخلاص 

مي‌فرمودند: 

غالباً مجالسى را كه بعضى از سالكين تشكيل مي‌دهند و در آنها شعر مي‌خوانند، از حظوظ نفْس است؛ گرچه لذّت معنوى برند، امّا حظّ نفْس است. بسيارى از اذكار و اوراد را مردم براى اَغراض نفسانى و حظوظ آن بجاى می‌‏آورند. قرآنى را كه تلاوت می‌‏كنند، اگر به زيبایى جلد و ورق و خطّ توجّه داشته باشند، و يا بر روى رَحل مشبّك بخوانند و آن رحل مؤثّر در حالت قرائتشان باشد، حظوظ نفْس است. سجّاده ساده و سفيد مطلوب است؛ سجّاده‌‏هاى زيبا و منقّش و ملوّن، حظوظ نفْس است. تربت سيّدالشّهداء عليه‌السّلام اگر به‌صورت مُهرهاى معمولى گرچه ناصاف باشد، تربت است؛ ولى اگر صاف بودن آن مدّ نظر گرفته شود حظوظ نفْس است؛ و بايد درست ملاحظه كرد كه شيطان تا به كجا دایرۀ مأموريّت خود را توسعه داده، و در سجده‌گاه مؤمن شيعه، آنهم بر روى تربت پاك آن زمين مقدّس، دوست دارد اثر خود را بجاى گذارد. تسبيح‌هاى زيبا كه در ذكر انسان مؤثّر است، همگى حظوظ نفْس است؛ و هكذا عِمامه و عبا و رِدا و غيرها از آن چيزهایى كه در عبادت و نماز و دعا و زيارت و تلاوت و ذكر و ورد مؤمن مؤثّر باشد. (روح مجرد، ص 189)

کشف و کرامت

مي‌فرمودند: 

خواستن خواب‌ها و رؤياهاى معنوى و روحانى، از حظوظ نفْس است. طلبيدن مكاشفات و اتّصال با عالم غيب و اطّلاع بر ضمایر و عبور از آب و هوا و آتش و تصرّف در موادّ كائنات و شفا دادن مريضان، همگى حظوظ نفْس‏ اند. (روح مجرد، ص 189)

مرحوم حاج سید هاشم حدّاد رضوان‌اللَه‌علیه با داشتن سرمايه‌هاى معنوى الهى و متحقّق بودن به ولايت، كه هرگونه كارى حتّى كرامات عجيبه و غريبه از او ساخته است، در تمام مدّت عمر يكبار ديده نشد كه از آن طريق ارتزاق كند و يا رفع حاجت بنمايد.

و مي‌فرمود:

خدا دوست دارد بنده‌‏اش تسليم باشد و او براى بندۀ خود اختيار كند، نه آنكه بنده چيزى را اختيار كند. اختيار بنده مطلوب نيست؛ و خواست او گرچه برآورده شود و مى‌‏شود، خلاف روش محبّت و عبوديّت است. خدا دوست دارد بنده‌‏اش بنده شود؛ يعنى از اراده و اختيار بيرون شود. 

به شاگردان خود توصيه مى‌‏نمودند:

دنبال كشف و كرامات نرويد! اين طلب‌‏ها سالك را از خدا دور مي‌كند؛ گرچه مطلوبش حاصل شود. كرامت و كشفى كه خدا پيش آورد ممدوح است؛ نه آن را كه بنده دنبال كند. (روح مجرد، ص556)

مي‌فرمودند: 

من تعجّب مي‌كنم از اين دسته از سالكين كه مكاشفه مي‌خواهند! چشم باز كنند، همۀ اين عالم مكاشفات است. مكاشفه تنها ديدن صورت در زاويه [خاص و] به‌صورت خاصّ يا حالت استثنائى نيست؛ هرچه كشف از اراده و اختيار و علم و قدرت و حيات حضرت حقّ كند مكاشفه است. چشم باز كن و بنگر كه اين عالم خارج، هر ذرّه‌‏اش مكاشفه است و حاوى عجایب و غرایب؛ كه فكر را به منتهاى آن دسترس نيست. (روح مجرد، ص190)

عقلانیت و ایثار

سلوك راه خدا بدون انفاق و ايثار و جلوۀ جلال، محال است‏.

حضرت آقا كرّاراً مي‌فرمودند: 

اين راه مستلزم «ايثار» و «ازخودگذشتگى» است؛ و بعضى از رفقاى ما تنبل‏‌اند و حاضر براى انفاق و ايثار نيستند؛ و لذا متوقّف می‌‏مانند. (روح مجرد، ص 480)

می‌فرمودند: 

آنچه به درد سلوک می‌خورد، فکر و عقل است؛ اینکه عقلتان زیاد بشود و قضیّه را بفهمید، به درد می‌خورد! 

می‌فرمودند:

به عمل نگاه نکنید؛ ببینید او چقدر می‌فهمد و فهم سلوکی‌اش چقدر است؛ این مهم است!

جایگاه اهل علم

مي‌فرموند: 

ارزشِ عالِمِ عامل، از دنيا و آخرت بيشتر است؛ از هرچه به تصوّر آيد بيشتر است. (روح مجرد، ص501)

ضرورت استاد و رفیق سلوکی

و حضرت آقا از بَدوِ امر، اصرارى هرچه تمام‏‌تر بر لزوم استاد داشتند؛ امّا هيچ‌گاه ديده نشد كه از خودشان به‌عنوان استاد نام ببرند؛ بلكه هميشه مي‌فرمودند:

در راه، رفيق لازم است؛ و مسافرتِ راهِ معنى و منازل سلوكى، بيشتر از مسافرتِ راه ظاهر و طريق بيابان، احتياج به رفيق دارد؛ چرا كه غايتِ خطرِ تنهایى در آن سفر، هلاكت بدن و جسم است، و ليكن خطر تنهایى در اين سفر، هلاكت نفس و روان آدمى و داخل شدن در زُمرۀ اشقياء و أبالسه می‌‏باشد. (روح مجرد، ص485)

امید به رحمت الهی

مي‌فرمودند:

هيچ‌كس را از رحمت خدا نبايد محروم كرد؛ چرا كه كار به‌دست ما نيست؛ به‌دست اوست سبحانه و تعالى. اگر كسى به شما التماس دعا گفت، بگو: «دعا مي‌كنم.» اگر گفت: «آيا خدا گناه مرا می‌آمرزد؟» بگو: «می‌‏آمرزد.» و قِس عليه فَعلَلَ وَ تَفَعلَلَ. وقتى كار به‌دست اوست، چرا انسان از دعا كردن بُخل بِوَرزد؟! چرا زبان به خير و سِعَه نگشايد؟! چرا مردم را از رحمت خدا نااميد كند؟! (روح مجرد، ص558)

چگونگی رفتار با مردم و خانواده

مي‌فرمودند:

اگر با مردم يا با فرزندان خود دعوا مي‌كنى، صورى بكن؛ كه نه خودت اذيّت شوى و نه به آنها صدمه‏‌اى برسد. اگر از روى جِدّ دعوا كنى، براى طرفين صدمه دارد. و عصبانيّت جدّى، هم براى تو ضرر دارد و هم براى طرف.

مي‌فرمودند: 

تو كه از دست مردم فرار مي‌كنى، براى آن است كه اذيّت آنها به تو نرسد يا اذيّت تو به آنها نرسد؟! صورت دوّم خوب است، نه صورت اوّل. و صورتى بهتر نيز هست؛ و آن اينكه خود و آنها را نبينى.

مي‌فرمودند:

فرزندان و اهل‌بيت را عادت دهيد كه بين‌الطُّلوعَين بيدار باشند. (روح مجرد، ص 139)

احترام به فرزند

ايشان مي‌فرمودند:

ما بايد به اطفال خود احترام گذاريم و به نظر بزرگ به آنها بنگريم؛ زيرا كه بزرگند؛ و ما ايشان را خُرد می‌‏پنداريم. ابراهيم پسر دو‌سالۀ رسول‌اللَه به‌قدرى بزرگ بود كه اگر می‌مانْد، به‌مثابۀ خودِ پيغمبر بزرگ می‌‏شد. كأنّه پيغمبر همان فرزندش ابراهيم است كه بزرگ شده؛ و ابراهيم همان پيامبر است، در دوران خردسالى و طفوليّت. ذُرّيَّةً بَعضُها مِن بَعضٍ‏.

مي‌فرمودند:

لهذا براى احترام كودكان نوزاد، خوب است انسان تا چهل روز مجامعت نكند. و قنداقه نوزادان را تا چندماهگى در مجالس علم و محافل ذكر و حسينيّه و محالّ عزادارى كه نام حضرت سيّدالشّهداء برده می‌‏شود، ببرند؛ چرا كه نفْس طفل همچون مقناطيس است و علوم و اَوراد و اَذكار و قُدّوسيّت روح امام حسين را جذب مي‌كند. طفل گرچه زبان ندارد، ولى ادراك مي‌كند؛ و در دوران كودكى اگر در محلّ يا در محالّ معصيت برده شود، آن جرم و گناه روح او را آلوده مي‌كند؛ و اگر در محلّ و يا محالّ ذكر و عبادت و علم برده شود، آن پاكى و صفا را به‌خود مي‌گيرد.

مي‌فرمودند: 

شما اطفال خود را در كنار اتاق روضه‌خوانى يا اتاق ذكرى كه داريد، قرار بدهيد! علماء سابق اين‏‌طور عمل می‌نمودند؛ زيرا آثارى را كه طفل در اين زمان به‌خود اخذ می‌‏نمايد، تا آخر عمر در او ثابت می‌‏ماند و جزو غرایز و صفات فطرى وى مي‌گردد؛ چرا كه نفْس بچّه در اين زمان، قابليّت محضه است؛ گرچه اين معنىِ مهمّ و اين سرّ خطير را عامّۀ مردم ادراك نكنند. (روح مجرد، ص95)

مي‌فرمودند: 

چقدر من از اين كلام رسول خدا صلّى‌اللَه‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم خوشحال می‌‏شوم و هر وقت ياد آن مي‌كنم، حالت ابتهاج و مسرّت به من دست مي‌دهد؛ آنجا كه فرموده است:
«إنِّى أُحِبُّ مِنَ الصِّبيَانِ خَمسَةَ خِصَالٍ: الاوَّلُ أَنَّهُم البَاكُونَ؛ الثَّانِى عَلَى التُّرَابِ يَجتَمِعُونَ؛ الثَّالِث يَختَصِمُونَ مِن غَيرِ حِقدٍ؛ الرَّابِع لَايَدَّخِرُونَ لِغَدٍ؛ الخَامِسُ يُعَمِّرُونَ ثُمَّ يُخَرِّبُونَ؛ من پنج كار اطفال را دوست دارم: اوّل آنكه پيوسته گريانند؛ دوّم آنكه بر سر خاك گِرد می‌آيند؛ سوّم آنكه بدون حِقد و كينه با هم دعوا می‌كنند؛ چهارم آنكه براى فردا چيزى را ذخيره نمی‌کنند؛ پنجم آنكه خانه می‌سازند و سپس آن را به‌دست خودشان خراب می‌‏كنند.»
مراد آن است كه اطفال چون به فطرت نزديك‌ترند؛ يعنى به توحيد نزديك‌ترند، أنانيّتِ پوچ و استكبارِ واهى و شخصيّتِ مجازى در ميانشان نيست. فلهذا چون خندۀ غفلت‌انگيز، و عمارت‌هاى بهجت‌‏آميز، و كينه‌‏هاى بى‌اساس امّا ريشه‌دار، و ذخيره كردن اموال و انباشتن بر اساس وَهم و پندار، و اتّكاى به دنيا و دلبستگى بدان، در ميان ايشان وجود ندارد؛ يعنى همه بالفِطره اهل توحيد می‌‏باشند و فناى آنان فطرةً در ذات خدا بيشتر است، بيشتر مورد علاقه پيامبر می‌‏باشند. (روح مجرد، ص 597)

زیارت و توسل

حضرت حدّاد قدَّس‌اللَه‌سرَّه مي‌فرمود: 

من می‌‏بينم در همۀ حرم‌هاى مشرّفه، مردم خود را به ضريح می‌‏چسبانند و با اِلتِجا و گريه و دعا مي‌گويند: «وصله‏‌اى بر وصله‏‌هاى لباس پارۀ ما اضافه كن تا سنگين‏‌تر شود!» كسى نمی‌‏گويد: «اين وصله را بگير از من، تا من سبك‌‏تر شوم و لباسم ساده‏‌تر و لطيف‌‏تر شود!» حاجات مردم غالباً راجع به امور مادّى است؛ گرچه مشروع باشد، مثل ادا شدن قرض و به‌دست آمدن سرمايه، كسب و خريدن منزل و ازدواج دختر جوان و شفاى مريض و ميهمانى دادن در ماه رمضان و امثالها. و اينها خوب است، در صورتى كه موجب قُرب و تجرّد انسان گردد، نه آنكه بر شخصيّت و اَنانيّت وى افزوده كند و هستى او را تقويت نمايد؛ زيرا اين تقويتِ هستى موجب سنگينى نفْس و بُعد از راه خدا می‌‏شود؛ به خلاف آنكه اينها بايد موجب قرب و سُبُكى و اِنبساط نفْس گردد. عملى خوب و صلاحِ واقعى بشر است كه موجب قرب شود و نفْس او را آزاد كند؛ خواه توأم با منفعت طبعى و طبيعى باشد و يا نباشد. (روح مجرد، ص 269) اشك ما بر اباعبداللَه‌الحسين عليه‌السّلام از درون قلب ما و از سويداى دل ما جارى است و با آن اشك، مي‌خواهيم قالب تهى كنيم؛ چرا كه آن اشك با نفس ما و روح ما بيرون مي‌ريزد؛ نه اين اشك‌هایى كه از خيال و پندار می‌‏آيد. (روح مجرد، ص547)

میانه‌روی در تغذیه

از جمله گفتار حضرت حدّاد اين بود كه مي‌فرمودند:

مقدار غذایى كه براى بدنت لازم است، تو آن را مي‌خورى؛ و زياده بر آن، غذا تو را مي‌خورد! (روح مجرد، ص184)

دستورات سید هاشم حدّاد

مي‌فرمودند: 

استغفارِ ذيل، هر شب، به‌خصوص هنگام سحر، هرچه بيشتر بتواند [باشد]، بهتر است [و] براى راه سالك مفيد است:
أستَغفِرُ اللَهَ الَّذِى لَا إلَهَ إلَّا هُوَ الحَىُّ القَيّومُ الرَّحمَنُ الرَّحِيمُ بَدِيعُ السَّمَاواتِ وَ الارضِ، مِن جَمِيعِ ظُلمِى و جُرمِى وَ إسرَافِى عَلَى نَفسِى؛ و أَتوبُ إلَيهِ‏.
هركس بدين استغفار مداومت نمايد، طبق خواسته و قابليّت خود، به مقصود خواهد رسيد. و اگر در حال كار و حركت هم بگويد، اشكال ندارد. (روح مجرد، ص512)

و مي‌فرمودند که مرحوم آقا (قاضى) رضوانُ‌اللَه‌عليه گفته‌‏اند:

هركس در مقابل دشمن، انگشت‌هاى دست خود را به ترتيب (يكى پس از ديگرى) ببندد، و در مقابلِ بستن هر انگشت، يك حرف از حروف‏ «كهيعص‏ حم‏ عسق»‏ را بگويد، به‌طورى كه وقتی‌ همه را گفت، تمام انگشتان بسته شود، و سپس در مقابل دشمن باز كند، شرّ دشمن از او دفع خواهد شد. (روح مجرد، ص513)

باری، حاج سید هاشم حدّاد، تربیت‌شدۀ دستِ مبارک مرحوم حاج سید میرزاعلی آقای قاضی بود.

او می‌دانست دست‌پرورده‌اش چیست و درجات و مقاماتش کدام است و اِیقان و عرفان او در چه حدّ اعلای از ارتقاء و سُمُو راه یافته است. حاج سید هاشم حدّاد به‌قدری عظیم و پُرمایه بود که لفظ عظمت برای وی کوتاه است؛ به‌قدری وسیع و واسع بود که عبارت وسعت را در آنجا راه نیست؛ به‌قدری متوغّل در توحید و مُندَکّ در ذات حقّ متعال بود که آنچه بگوییم و بنویسیم، فقط اسمی است و رسمی؛ و او از تعیّن خارج و از اسم و رسم بیرون بود. آری، سید هاشم حدّاد که حقّاً و واقعاً روحی فداه، مردی بود که دستِ کوتاه ما به دامان بلند او نرسید. او رفت و ما هنوز خیره و شرمنده و سربه‌زیر در برابرِ آن علوّ و آن مقام و آن جلالت، سرافکنده مانده‌ایم. رحمة‌اللَه‌علیه‌ رحمة واسعة (روح مجرد، ص 13) 



ارتحال سید هاشم حدّاد

ارتحال ایشان در دوازدهم شهر رمضان المبارك از سنۀ 1404 هـ. ق مى‌باشد. 
مرحوم علّامه طهرانی رضوان‌الله‌علیه در ارتباط با روزهای آخر حیات مرحوم حدّاد رضوان‌الله‌علیه می‌نویسند:
اینجانب در اواخر ماه جمادى الاولى سنۀ ١٤٠٤ هـ. ق مبتلا به یرقان انسدادى كیسۀ صفرا شدم؛ و مدّت چهل روز در بیمارستان قائمِ شهر مقدّس مشهد بسترى [بودم]؛ و پس از عملیه جرّاحى و درآوردن كیسۀ صفرا، در اوایل شهر رجب بود كه بهبودى حاصل [شد] و از بیمارستان مرخّص گشتم. در همین زمان، ایشان مبتلا به كسالت مى‌گردند و هرچه آقازادگان ایشان مخصوصاً آقا سید حسن براى صحّت تلاش مى‌كند، سودى نمى‌بخشد. حتّى به بغداد مى‌برد و در بیمارستان بسترى می‌كند؛ مع‌الوصف بى‌نتیجه می‌مانَد. و خود ایشان هم می‌فرمودند: «حال من خوب است؛ شما چرا این‌قدر خود را اذیت مى‌كنید؟!» ولى آقازادگان تاب و تحمّل نداشتند. و به عقیدۀ حقیر، براى راحتى دل و سكون خاطر خویشتن، حضرت ایشان را رنج می‌دادند و به این طرف و آن طرف مى‌كشاندند. تا بالاخره پس از دو ماه از بهبودى حقیر، ایشان به سراى ابدى ارتحال كرده و جامۀ كهنۀ تن را به خلعت ابدى تعویض، و بدان اسْتَبْرَق‌ها و سُنْدُس‌ها عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ مخلّع می‌گردند.
مخدّره علویه فاطمه، صبیۀ ایشان و نوادگانشان، آقا سید عبّاس و آقا سید موسى (فرزندان آقا سید حسن - كه از جور صدّام لعین به اردن و سپس به ایران فرار كرده‌اند و اینك همگى آنها در مشهد مقدّس سكونت دارند -) بالاتّفاق نقل مى‌كنند كه ایشان را در آستانۀ فوت در بیمارستان كربلا بسترى نموده بودند و طبیب خاصّ ایشان دكتر سید محمّد شُروفى كه از آشنایان بوده است، متصدّى و مباشر علاج بوده است. روز دوازدهم شهر رمضان قریب سه ساعت به غروب مانده، ایشان‌ می‌فرمایند: «مرا مرخّص كنید به منزل بروم؛ سادات در آنجا تشریف آورده و منتظر من مى‌باشند!» دكتر می‌گوید: «ابداً امكان ندارد كه شما به خانه بروید!» ایشان به دكتر می‌گویند: «ترا به جدّه‌ام فاطمۀ زهرا قسم می‌دهم كه بگذار من بروم! سادات مجتمعند و منتظر مَن هستند؛ من یك ساعت دیگر از دنیا می‌روم!» دكتر كه سوگند اكید ایشان و اسم فاطمۀ زهرا را مى‌شنود، اجازه می‌دهد؛ و به اطرافیان ایشان می‌گوید: «فعلًا حالشان رضایت بخش است و ارتحالشان به این زودی‌ها نمى‌شود.» ایشان در همان‌لحظه به منزل مى‌آیند. و اتّفاقاً پسران حاج صَمد دلّال (باجناقشان) كه خاله‌زادگان فرزندانشان هستند، در منزل بوده‌اند و از ایشان دربارۀ این آیه مباركه: ﴿إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا؛ ما تحقیقاً اى پیغمبر بر تو كلام سنگینى را القاء خواهیم نمود مى‌پرسند كه: «مقصود از قول ثقیل در این آیه چیست؟! آیا مراد و منظور هبوط جبرائیل است؟!» ایشان در جواب می‌فرمایند: «جبرائیل در برابر عظمت رسول الله ثِقلى ندارد، تا از آن تعبیر به قول ثقیل گردد. مراد از قول ثقیل، اوست؛ لا هُوَ إلّا هُوَ است!» در این حال، حناى خمیر كرده مى‌طلبند و به رسم دامادىِ جوانان عرب _ كه هنگام دامادى دست و پایشان را حنا مى‌بندند و مراسم حنابندان دارند _ ایشان نیز ناخن‌ها و انگشتان پاهاى خود را حنا مى‌بندند و می‌فرمایند: «اتاق را خلوت كنید!» در این حال، رو به قبله می‌خوابند. لحظاتى كه می‌گذرد و وارد اتاق می‌شوند، مى‌بینند ایشان جان تسلیم نموده‌اند. 
دكتر سید محمّد شُروفى می‌گوید: «من براساس كلام سید كه گفت: ”من یك ساعت دیگر از اینجا می‌روم“، در همان دقایق به منزلشان رفتم تا ببینم مطلب از چه منوال است؟! دیدم سید رو به قبله خوابیده است. چون گوشى را بر قلب او نهادم، دیدم از كار افتاده است.» آقازادگان ایشان می‌گویند: «در این حال، دكتر برخاست و گوشى خود را محكم به زمین كوفت و هاى هاى گریه كرد، و خودش در تكفین و تشییع شركت كرد.»
بدن ایشان را شبانه غسل دادند و كفن نمودند و جمعیت انبوهى غیرمترقّب، چه از اهل كربلا و چه از نواحى دیگر كه شناخته نشدند، گرد آمدند و با چراغ‌هاى زنبورى فراوان به حرمین مطهّرین حضرت اباعبدالله‌الحسین و حضرت أباالفضل‌العبّاس علیهما‌السّلام برده، و پس از طواف بر گِرد آن مراقد شریفه، در وادى‌الصّفاى كربلا در مقبرۀ شخصى‌اى كه آقا سید حسن براى ایشان تهیه كرده بود، به خاك سپردند. رَحمَةُ اللهِ عَلَیهِ رَحمَةً واسِعةً، وَ رَزَقَنا اللهُ طَىَّ سَبیلِهِ وَ مِنْهاجَ سیرَتِهِ، وَ الحَشرَ مَعَهُ وَ مَعَ أجْدادِهِ الطَّیبینَ الطّاهِرینَ صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیهِم أجمَعین‌. 
عجب از کشته نباشد به در خیمۀ دوست   ***   عجب از زنده که چون جان بدر آورد سلیم‌
﴿رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‌ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا؛ مردانى بودند كه در آنچه را كه با خدایشان عهد بستند، به‌راستى رفتار كردند؛ پس بعضى از آنها شربت مرگ نوشیدند و بعضى در انتظارند. و هرگز در حكم حضرت خداوندى در این امور تبدیل و تغییرى احداث نكردند.
  • جهت آشنایی کامل با شخصیت مرحوم حاج سید هاشم حدّاد رضوان‌اللَه‌علیه و مبانی مکتب ایشان، می‌توانید روی لینک کتاب روح مجرد کلیک نمایید.
  • جهت مشاهدۀ مجموعه‌تصاویر حضرت آیت‌الحق حاج سید هاشم موسوی حدّاد قدّس‌اللَه‌سرّه اینجا کلیک نمایید.