پدیدآور آیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروه قرآن وحدیث ودعاء
مجموعه آموزههای معرفت
توضیحات
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده


هو العلیم
دورۀ علوم و مبانی اسلام و تشیّع (١)
آموزههای معرفت
شرح دعای أبوحمزۀ ثمالی
جلد چهارم
رمضان المبارک 1422 هجری قمری
حضرت آیةاللَه حاج سیّد محمّدمحسن حسینی طهرانی
قدّس اللَه سرّه
قال امیرالمؤمنین علیه السّلام:
إلهی أقِمنی فی أهلِ وِلایَتِکَ مُقامَ مَن رَجا الزّیادَةَ مِن مَحَبّتِکَ.
«خداوندا، مرا در میان اولیای خود، در جایگاه کسانی قرار ده که به زیادیِ محبّتت امید دارند.»
الإقبال، ج ٣، ص ٢٩٨.
مجلس شصت و هفتم: اهمّیت توجّه به جایگاه سلسلۀ علل در عالم خلقت
أعوذُ بِاللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بِسم اللَه الرّحمنِ الرّحیم
و صلّی اللَه علَی سیّدنا و نبیّنا محمّدٍ و آلِه الطّاهرینَ
و اللّعنةُ علَی أعدائِهِم أجمَعینَ
رجاء و رضای به قضاء پروردگار در کلام امام سجّاد علیه السّلام
و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ.
و أنّ فِی اللّهفِ إلیٰ جودِک و الرِّضا بِقَضائِک عِوَضًا مِن مَنعِ الباخِلینَ و مَندوحَةً عَمّا فی أیدِی المُستَأثِرینَ.1
«خدایا، من میدانم که تو برای افرادی که امیدوارند و رجاء و امید دارند، در موقعیّتِ پاسخ دادن هستی! و تو برای افرادی که مورد ظلم واقع شدند و حسرتِ به دست آوردنِ حقوق خود را میخورند، در جایگاه دستگیری قرار داری!
و بهتحقیق من میدانم که این لَهف و روی آوردن و تقاضا و حسرتِ به جودِ تو و رضای به قضاء تو، میتواند بدل واقع بشود از کسانی که بخل میکنند و جایگزین مناسبی است از منعِ بخل کنندگان، و بینیازی از آنچه که در دستان مستأثرین است؛ افرادی که برای خود میطلبند و برای خود میخواهند!»
«لَهف» به معنای حسرت، تحسّر و [وقوع] ظلم است؛2 کسی که مظلوم واقع
بشود به او میگویند: مَلهوف.1
[«و الرِّضا بِقَضائِک»؛ یعنی] راضی بودن به آنچه که تو حکم میکنی و آنچه را که برای بندگانت مقدّر میکنی و مشیّتت بر تقدیر برای بندگانت هست؛ کسانی که به این تقدیر رضا میدهند، رضایتِ به قضاء تو دارند، راضیاند و چون و چرا ندارند که: «خدایا، چرا من را جای فلان کس نگذاشتی؟ چرا فلانی را جای من نگذاشتی؟ چرا فقط من باید به این مسئله مبتلا بشوم؟ چرا آن؟ چرا این؟»
«مَندوحَة»؛ یعنی وسعت، فراخی، بینیازی.2
این فقره و این مطالب همه در یک راستا قرار دارد. [میفرماید]:
من میدانم کسانی که به تو امید دارند، امیدشان بیجا نیست! کسانی که مورد ظلم واقع شدند، کسی هست که ظلمِ آنها را جبران کند و آنها را از تحت این ظلم بیرون بیاورد و مأوایی برای آنها باشد.
امام سجّاد علیه السّلام میفرماید: «وَ أعلَمُ...؛ یعنی من میدانم و به این نقطۀ از علم رسیدهام.» امام که اشتباه نمیگوید، خدای نکرده خلاف نمیگوید! [میفرماید]:
کسانی که امیدوار به تو هستند، کسانی که مظلوم واقع میشوند، حسرت وصول به تو و وصول به نعمات تو را دارند، تو [برای آنها] در جایگاه مناسب قرار داری؛ و هر کسی که رضای به قضاء تو بدهد و به جود و احسان تو [روی آورَد]، این «عِوَضًا مِن مَنعِ الباخِلینَ؛ از منعِ باخلین و آن کسانی که بخل میکنند، بینیاز است! و مَندوحَةً عَمّا فی أیدِی المُستَأثِرینَ؛ و در بینیازی است از دستهای آن کسانی که برای خود میطلبند و برای خودشان جمع آوری میکنند.»
اهمّیت تصحیح بینش انسان نسبت به سلسلۀ علل و اسباب
این ترجمۀ تحت اللّفظیِ این فقرات بود. حالا چرا پروردگار متعال در موضعِ اجابت قرار دارد؟ و چرا خداوند برای کسانی که مورد ظلم [واقع میشوند] و حسرتِ رسیدن به حق را دارند، در جایگاه دستگیری قرار دارد؟ و رضای به قضاء پروردگار چرا میتواند عوض واقع بشود از منع افرادی که بخل میکنند و افرادی که برای خودشان میاندوزند؟ این جهتش چیست؟
جهت این مسئله، علل و عوامل متعدّدهای میتواند باشد که اطّلاع بر این علل و عوامل و بر این مسئله، بینش انسان را در ارتباط با پروردگار و ربط انسان را با آن مبدأ میتواند تصحیح کند، و انسان را از این کثرات و از این تعلّقات میتواند بیرون بیاورد، و نفس او را به مرتبۀ اطمینان و آرامش برساند.
نکتۀ مهم و محور سخن در کلام حضرت سجّاد علیه السّلام بر کیفیّت بینش انسان است به سلسلۀ علل و اسباب. و تمام گرفتاریهایی که ما در این دنیا داریم به این نکته برمیگردد که ما سلسلۀ علل و اسباب را اشتباه گرفتهایم و آن را اشتباه فرض میکنیم؛ علّت را بهجای معلول و سبب را بهجای مسبّب و مؤثِّر را بهجای متأثّر میگذاریم، و این چشمان رَمَد دیده و خواب آلود ما [عوضی میبیند]! چشمی را که خواب آلود است دیدهاید؟ آدم که تازه از خواب بیدار میشود مقابل خودش را خوب نمیتواند ببیند؛ میرود یکدفعه سرش به در میخورد، چون در را نمیبیند، خیال میکند باز است. خواب آلود است دیگر! میگویند: «آقا، تازه از خواب بیدار شدهای، چشمت را یک خُرده بمالان و به صورتت آب بزن تا درست ببینی!»
علّت کراهت مطالعه در نزدیک غروب آفتاب
چرا اینطور است؟ بهجهت اینکه چشم در یک تاریکی مطلق قرار داشت، ساعتها چشم تاریک بود و هنوز سلّولهای شبکیّه آمادگیِ برای پذیرش نور را ندارند و در گرفتنِ آن تصویر دچار اشکال هستند.
چون میدانید که ما دو نوع سلّول در شبکیّه داریم: یک سلّولهای استوانهای و یک سلّولهای مخروطی. کار اینها فرق میکند: روز مخروطیها هستند؛ شب استوانهایها که سطح قاعدۀ آنها بزرگتر است تا بیشتر بتوانند نور را منعکس کنند.
وقتی که چشم مدّتها بسته است، باز که میکنیم آن حالت اوّلیۀ چشم یک خُرده غیر عادی است. در روایت هم داریم که میفرماید:
مَن أحَبَّ کَریمَتاهُ لم یَکتُب بعد العَصرِ؛1 «کسی که چشمانش را دوست دارد، در هنگام غروب ـ بعد از عصر که نزدیکیهای غروب است ـ نباید بخواند.»
این بهخاطر این است که سازمانهای سرویس دهیِ چشم، در وقت غروب میخواهند جایشان را عوض کنند؛ مسئولین این انعکاس نور و بازتابَش در سلسلۀ عصب مغز در روز، میخواهند جایشان را به آن فرّاشها و خدمۀ شب واگذار کنند که در این واگذاری قدری اشکال پیش میآید؛ لذا انسان در هنگام غروب، گاهی اوقات در دید اشتباه میکند و نباید در آن هنگام مطالعه کند، مخصوصاً طلاّب که لابُد در آنموقع میخواهند فرصت مطالعه را از دست ندهند و استفاده کنند، ولی ضرر دارد.
سطح بینش اهل ظاهر در اشعار مرحوم شبستری رحمة اللَه علیه
کسانی که چشمشان رَمَد دارد [عوضی میبینند]! رَمَد یعنی خواب؛ یعنی ناراحتی، مرض، خواب آلودگی. به همۀ اینها میگویند: رَمَد. شیخ محمود شبستری ـ خدا رحمتش کند ـ واقعاً چه اشعار عالیای دارد:
| رَمَد دارد دو چشم اهلِ ظاهر | *** | که از ظاهر نبیند جز مظاهر2 |
رَمَد دارد یعنی مریض است، خواب آلود است، عوضی میبیند، چهره را مُشَوّه میبیند [دو چشم] اهلِ ظاهر، که از ظاهر نبیند جز مظاهر! یعنی از ظاهر فقط مظاهر را میبیند، فقط این صوَر را میبیند. پردهای است که فیلم را همینطوری میآیند میگذراند، امّا انسان نمیداند آن کسی که پیچ دستگاه در دستش است، او پُشت پرده نشسته و این فقط دارد عکس را میبیند. او پیچ را باز میکند، عکس میافتد و او این صوَر را میبیند که همینطوری دارد میآید و میرود، با هم بازی میکنند، بالا میپرند، پایین میپرند! میگوید: «عجب!» امّا اگر یکدفعه آن پیچ را ببندد، دیگر همۀ صفحه تاریکِ
تاریک میشود و هیچ نمیبیند! «که از ظاهر نبیند جز مظاهر» یعنی فقط مظاهر را میبیند.
ما در سلسلۀ علل و اسباب همیشه دچار اشتباه هستیم، همیشه دچار ناراحتی هستیم، همیشه دچار ضعف هستیم، دائماً میخواهیم مسائل را به این و آن نسبت بدهیم! از خود گرفته، میخواهیم معایب را از خود دفع کنیم و محاسن را به خود نسبت بدهیم!
حکایتی از نحوۀ تربیت علاّمه طهرانی در تصحیح بینش نسبت به قضایا
یک وقت در دوران مجرّدی، ما در قم بهاتّفاق اخوی بزرگترمان در مدرسه تحصیل میکردیم و در حجره بودیم. خب گاهی اوقات اختلافِ سلیقههایی و از ناحیۀ ما کم و کاستیهایی دیده میشد، متقابلاً این مسئله به ما نسبت داده میشد؛ بالأخره دیگر مطالبی بود!
گاهگاهی مرحوم آقا به قم مشرّف میشدند و به حجرۀ ما هم سَری میزدند و ما هم میآمدیم شکایت میکردیم: «آقا، وضع حجره این است، فلان است!» اخوی هم متقابلاً تقصیر را گردن ما میانداخت: «آقا، این است، اشکال سر این است، این کوتاهی میکند، این به وظیفه و تکلیفش عمل نمیکند!» ایشان هم میخندیدند. یک بار که مرحوم آقا آمدند و ما میخواستیم همینطور شروع به شکایت کنیم، ایشان یکدفعه گفتند:
ببینید، میخواهم مطلبی به شما بگویم:
اگر دفعۀ بعد که به اینجا آمدم باز هم کم و کاستی بود، امّا شما گفتی: تقصیر من است و شما هم گفتی: تقصیر من است، آنموقع کارتان درست است! بروید تا آن موقع؛ تا آن موقعی که به اینجا برسید که اگر مسئلهای بود، شما بگویید: من باعث شدم، شما هم بگویید: من باعث شدم! آنموقع تازه میشود گفت که بله، حالا دیگر میشود حساب باز کرد!
شباهت سطح دیدگاه انسان به قدرت تحلیل کودک نسبت به حوادث
بهطور کلّی مسئلۀ نقص و ایرادی که در نفس انسان هست، اقتضا میکند که ما همیشه توجّهمان و خواستمان از نقطۀ نظر نزول حوادث و جریانات در عالم علل و اسباب به معلولات باشد؛ چون با معلولها و با مسبّبات بیشتر سر و کار داریم.
نفس انسان که در این دنیا به این بدن تعلّق میگیرد، هنوز برای رسیدن به عالم تجرّد باید راه طیّ کند؛ درست مانند بچّهای که قدرت تحلیل حوداث و جریانات را ندارد
و مسائل را از دیدگاه ناقص و خام و کوتاه خود میبیند و بیش از آن نمیتواند قضایا را تحلیل کند؛ امّا وقتی که بزرگ شد و به آن قضایا فکر کرد، میتواند تحلیل صحیح را از مسائل گذشته که در دوران طفولیّت دارد، بهدست بیاورد. چرا؟ چون فکرش باز شده است. در سابق به برق میگفت: لولو! وقتی دستش را برق میگرفت، میگفت: «توی این دیوار یک لولو خوابیده، وقتی که دست بزنی برق میگیرد!» امّا وقتی که بزرگ میشود میبیند که نه، دیوار بیچاره گِل و آجر و خشت و این چیزها است، لولویی هم در کار نیست؛ جریانی است که وقتی میخواهد از بدن بگذرد قلب را از کار میاندازد، در صورتیکه مثبت و منفی توأم باشد یا اینکه خود بدن آن بار منفی را داشته باشد؛ این را بعداً میفهمد، در حالت طفولیّت این مطلب را نمیفهمد. چرا؟ چون فکر و استعدادش گنجایش این سیر و حرکت متناوب برق را ندارد، نمیتواند این را ادراک کند، هرچه هم بگوییم نمیفهمد، هرچه هم بخواهیم به او توضیح بدهیم ادراک نمیکند.
یا از آمپول و دوای تلخ میترسد و فرار میکند. فقط همین درد را میبیند، امّا آن درمانی را که بعد از این درد است، احساس نمیکند؛ آن درمان را پدر بچّه احساس میکند، مادر بچّه احساس میکند، ولی خود بچّه فقط درد را احساس میکند. هیچوقت تا بهحال دیدهاید یک بچّه بیاید و برای اینکه سالم است و دندانش درد نمیکند از پدر و مادرش تشکّر کند؟! هیچوقت دیدهاید یک بچّۀ پنج ساله، ده ساله بیاید پیش مادر و بگوید: «خیلی ممنون و متشکرم از شما که الآن من دلم درد نمیکند»؟! چرا؟ چون بچّه سلامتی را نمیفهمد، مرض نداشتن را نمیفهمد؛ بله، درد را میفهمد، تا دلش درد میگیرد آخ و فریادش بلند میشود! خب حالا که فریاد بلند شد باید دوا کرد دیگر، باید مداوا کرد؛ میگوییم: «اگر میخواهی خوب بشوی باید این آمپول را بزنی!» میگوید: «نه، نه، نه؛ این آمپول درد دارد!» فقط درد را میفهمد.
ما هم همین هستیم؛ امّا وقتی که بزرگ شدیم به ما یک قانون در بهداشت و پزشکی یاد میدهند؛ میگویند: «پیشگیری مقدّم بر درمان است.» این یک قانون است. این قانون را به چه کسی میگویند؟ به کسی که سلامتی را بفهمد. وقتی انسان بزرگ
میشود سلامتی را میفهمد. تا کوچک است سلامتی را نمیفهمد، فقط درد را میفهمد، نمیفهمد سالم است؛ امّا همینکه بزرگ شد تازه میفهمد چیزی به نام سلامتی هم وجود دارد. میگویند: «سلامتی یک چیز است، ولی مرض هزاران چیز!» سلامتی یکی است؛ شما دندانتان درد بگیرد دیگر سالم نیستید، چشمتان درد بگیرد سالم نیستید، دلتان درد بگیرد سالم نیستید، استخوانتان درد بگیرد سالم نیستید؛ پس سلامتی چند تا است؟ یکی است؛ ولی مرض چند تا است؟ تا بخواهید، بینهایت ما مرض داریم: مرضهای شناخته شده داریم، مرضهای ناشناس داریم. هر روز یک مرض پیدا میشود میگویند: «جدید است، ناشناس است.» اینها مرضهای ناشناخته است.
علّت توجّه صِرف انسان به سلسلۀ علل و اسباب مادّی در عالم کثرات
همینطور انسان در عالم کثرات فقط به معلول توجّه دارد، به مظاهر توجّه دارد: «این شخص آمد این کار را انجام داد، این شخص الآن به اینجا رسید، این شخص الآن متموّل شد، این شخص الآن فقیر شد، این بد گفت، این خوب گفت، این عالِم شد، این جاهل شد، این به ریاست رسید، این به مرئوسیّت رسید، این عزل شد، آن نصب شد!» تمام آنچه را که انسان در این عالم به آن توجّه دارد به چیست؟ به سلسلۀ علل و اسباب مادّی است؛ یعنی به عالم معلولات. این بهخاطر چیست؟ بهخاطر اینکه بچّه است، بهخاطر اینکه طفل است، بهخاطر اینکه آن علّت و ریشه را نیافته است، بهخاطر اینکه آن اتّصال واقعی که موجب تصحیح فکر و تصحیح سرّ و تصحیح روح است، آن اتّصال را ندارد!
وجود اسرار و عجائب در داستان حضرت خضر و حضرت موسی
نمیدانم این مسئله را در شرح عنوان بصری1 در آن وقتی که قضایای حضرت خضر را مطرح میکردم گفتم یا نگفتم! این قضیّۀ خضر خیلی قضیّۀ عجیبی است، اسراری در آن هست، و هرچه انسان بیشتر در این قضیّه غور کند به مسائل جدیدی میرسد. حضرت موسی علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام پیغمبر است، مرد بزرگی است، به معارفی دسترسی پیدا کرده؛ ولی هنوز نسبت به رسیدنِ به حاقّ توحید و نزول فیوضات مختلفة الأنواع و مختلفة المظاهر در عالم کثرت، هنوز در این مرتبه خام است، هنوز به این
مرتبۀ رشد نرسیده است! خدا میخواهد حضرت موسی را رفع نقص کند و او را نسبت به همۀ مراتب توحید آشنا کند، البتّه تا جایی که [سعه دارد]! ما نمیتوانیم بگوییم باز همۀ مراتب برای ایشان حل شده بود؛ همۀ آن مراتب فقط برای رسول خدا و ائمّه علیهم السّلام روشن شده است، و البتّه میتوانیم بگوییم از امّت رسول خدا هم طبق بعضی از روایات ممکن است به این مراتب دسترسی پیدا کرده باشند1 که ما از او تعبیر به بقای أتم میآوریم.
حالا این حضرت موسی علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام روزی هزار دفعه میبیند مردم جلوی چشمش دارند میمیرند و هیچوقت به خدا اعتراض نمیکند؛ مادر بچّه میزاید، هم بچّه و هم مادر هر دو سرِ زا میروند، اعتراض میکند؟ نه، خب مُردند دیگر!
﴿ٱللَهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ حِينَ مَوۡتِهَا وَٱلَّتِي لَمۡ تَمُتۡ...﴾،2 ﴿قُلۡ يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ ٱلۡمَوۡتِ ٱلَّذِي وُكِّلَ بِكُمۡ﴾.3
خداوند میمیراند!
حیات حضرت عیسی و چگونگی آن
من در ترجمۀ قرآنی که در دستم بود و نمیدانم ترجمۀ چه کسی بود، میخواندم راجع به حضرت عیسی علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام که [آیه میفرماید]: ﴿فَلَمَّا تَوَفَّيۡتَنِي
كُنتَ أَنتَ ٱلرَّقِيبَ عَلَيۡهِمۡ﴾؛1 «وقتی که تو مرا به خود باز خواندی... .» نوشته بود: «وقتی که مرا قبض روح کردی... !» قبض روح غلط است و ترجمهاش قبض روح نیست؛ حضرت عیسی قبض روح نشد، اشتباه نکنید! حضرت عیسی زنده است، مانند ما زنده است و مانند امام زمان علیه السّلام زنده است؛ منتها در یک برزخ بین مادّه و مجرّد، و مادّه و مثال که از آن تعبیر به آسمان چهارم میشود، در آنجا قرار دارد و وقتی که إنشاءاللَه حضرت بقیّةاللَه أرواحُنا فِداه ظهور کنند و چشمان رَمَد دار ما را به نور خودشان روشن کنند، حضرت عیسی هم از آسمان میآید و به ایشان اقتدا میکند و از متابعین و شیعیان امام زمان [علیه السّلام خواهد بود].2 ائمّه وفات پیدا کردند، امیرالمؤمنین وفات پیدا کرد، امام سجّاد وفات پیدا کرد؛ ولی امام زمان [زنده است]، حضرت عیسی زنده است و وفات پیدا نکرد: ﴿وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلٰكِن شُبِّهَ لَهُمۡ﴾.3
حالا این حضرت [موسی] روزی هزار مرتبه [دیده که] این ملائکه میآیند قبض روح میکنند؛ مثلاً یکی دارد از کنار دیوار میگذرد، آوار به سرش خراب میشود و میافتد؛ آیا دیده شده که حضرت موسی بگوید: «خدایا، چرا این اینطوری شد؟!» خب میخواست رد نشود؛ از کنار دیوار رد شد و آوار رویش خراب شد! یا مثلاً یکی کنار درخت خوابیده، یکمرتبه یک شاخۀ درخت میشکند میخورد به سرش و میمیرد؛ هیچوقت حضرت موسی گفت: «چرا این شخص اینطوری شد»؟! این علل طبیعی است دیگر! یا اینکه فرض کنید یک نفر دارد به بالای کوه میرود، پایش میلغزد و در درّه پرت میشود، [آیا دیده شده که] حضرت موسی بگوید: «ای دادِ بیداد، چرا اینطوری شد؟!» چرا؟ خب میخواست نرود بالای کوه! رفت بالای
کوه [و پرت شد]! (بچّهها، گوش میدهید؟ وقتی میروید بالای کوه مواظبت کنید! نبایستی که بدوید، خلاصه باید دقّت کنید!) یا اینکه یکی میدود، یکدفعه [پایش] گیر میکند و سرش به جایی میخورد و میشکند؛ و امثالذلک! هیچکدام از اینها مورد اعتراض حضرت موسی نیست. حالا بگویید ببینم: چطور شد حضرت خضر که آمد یک بچّۀ ده ساله را کُشت، حضرت موسی صدایش درآمد؟! [گفت]: «چرا بچّه را میکشی؟!» در حالیکه همین بچّه اگر راه میرفت میخورد زمین سرش میشکست و میمُرد، حضرت موسی اعتراض نمیکرد؛ چون شد دیگر! بالأخره زمین خورد و این هم طبق علل و اسباب سرش خورد به سنگ و فوت کرد.
علّت اعتراض حضرت موسی به حضرت خضر
چرا؟ چون حضرت موسی آن فوتها و آن حوادث را متّصل به سلسلۀ علل طولی میدید، ولی در جریان حضرت خضر این فوت را متّصل به سلسلۀ علل عرضیّه میبیند! اینجا است که برایش این شبهه پیش میآید: چرا؟1
میدانیم که سلسلۀ علل عرضیّه در طول سلسلۀ علل طولیّه قرار دارند. إنشاءاللَه اسفار ملاّصدرا را آن دنیا باید بیاورید، البتّه الآن حضرت موسی خودش معلّم ملاّصدرا است و دارد به او در آن دنیا معارف یاد میدهد و میگوید: آنچه را که تو با فهم و ادراک و فکر ثابت کردی، ما به رأی العیان و به قلب مشاهده کردیم، خیلی از تو جلوتر هستیم! علیٰکلّحال إنشاءاللَه خداوند به همه توفیق بدهد که آنچه را که میدانیم بیابیم!
حضرت خضر علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام در آن وقتی که این طفل را سر میبرید در سلسلۀ علل طولیّه قرار داشت، نه علل عرضیّه! و چون حضرت موسی در آن زمان به جنبۀ مظاهر توجّه داشت و نتوانست مسئلۀ عدم اختلاف بین مادّه و مجرّد را در ارتباط با آن مبدأ حل کند، در اینجا دچار اعتراض میشود؛ امّا اگر بهجای
حضرت خضر همان ملک الموت میآمد این کار را میکرد، حضرت موسی اعتراض میکرد؟ نه دیگر، چون ملک الموت است!
ملک الموت چه ربطی به عالم مادّه دارد؟! ملک الموت پرونده دارد و پرونده را هر صبح میگذارد زیر بغلش و از آن عالم میآید پایین! یا علی، حالا در این پرونده چه نوشته است؟ یک روز میآید مشهد، یک روز میرود همدان، یک روز میآید قم، یک روز میرود اینطرف، یک روز میرود در آفریقا، یکدفعه هزار تا را از بین میبرد، یکدفعه میرود در یک جنگ، میرود در هیروشیما [حدود] سیصد هزار نفر را خاکستر میکند، یکدفعه مثلاً یک بمب میخورد و إنشاءاللَه نصف کرۀ زمین، آنهایی که قرار است [از بین بروند] از کفّار و از آن مخالفین امام زمان [از بین میروند]! داریم که دو سوّم کرۀ زمین از مخالفین حضرت از بین میروند.1
بله، کار ملک الموت است؛ گاهی اوقات سرش شلوغ است، گاهی اوقات سرش خلوت است، گاهی در آن پروندهای که با خودش میآورد اسامیِ زیاد نوشته شده، گاهی
اوقات کم نوشته شده است! اینها بسته به حواله است که چه حوالهای [داده شده است]! یکدفعه صبح [پرونده را] باز میکند: یا اللَه، امروز ما باید سه میلیون را از بین ببریم!
ولی برای او هیچ کار ندارد، هیچ کار ندارد؛ یعنی از این آبِ خوردن که من برمیدارم برای او راحتتر است و هیچ تفاوتی نمیکند! خداوند قدرتی به او داده که با آن قدرت میتواند تمام آن تعلّقات را که بین نفس و بین بدن وجود دارد به طرفة العینی بگیرد.
مکاشفۀ حاج هادی ابهری در حالت چشم افراد در وقت مرگ
خدا مرحوم حاج هادی ابهری را رحمت کند؛ خیلی آدمِ زنده دلی بود. یک روز بنده خدایی از اقوام ما فوت کرد و هنوز او را دفن نکرده بودند و جنازه را بهعنوان امانت در جایی گذاشته بودند و بعد به کربلا منتقل کردند و آنجا در همان وادی الصّفا که الآن به وادی القدیم معروف است دفن شد؛ خدا رحمتش کند. آنجا نشسته بودیم که یک نفر به او گفت: «حاجی، خانوادهاش خیلی ناراحت هستند، اگر میتوانی بیا کاری کن تا دوباره روح به آن برگردد!» فکری کرد و گفت: «قبل از اینکه مرده بود میتوانستم کاری کنم، ولی الآن دیگر نمیتوانم!» یعنی خلاصه میتوانستیم به تأخیر بیندازیم.
ایشان میگفت:
من یک وقت در این فکر بودم و همینطور فکر میکردم که این افرادی که میمیرند چطور بعضیها چشمهایشان باز است و بعضیها چشمهایشان بسته است؟!
یک روز کنار کوهی نشسته بودم و نهر آبی میگذشت. یکمرتبه دیدم قبلاً در اینجا دِهی بوده است که حالا سالهای سال ـ شاید صدها سال و هزارها سال ـ از این قضیّه گذشته است. هیچ آثاری نبود، فقط کوهی بود و نهر آبی! یکمرتبه دیدم زلزله شد و تمام اهالیِ این دِه، نصف شب در یک ثانیه یکمرتبه رفتند زیر آوار! این قضیّه بر من خطور کرد و دیدم افرادی که دچار این حالت شدند دو قِسم بودند: بعضیها چشمشان باز بود، بعضیها بسته بود. [آنهایی که باز بود] اینقدر مجال پیدا نکردند که چشمشان را ببندند، و آنهایی که بسته بود اینقدر مجال پیدا نکردند که چشمشان را باز کنند!
یعنی در آنموقع من به نفس آنها احاطه پیدا کردم؛ در آن وقتی که آن مَلکِ موت داشت اینها را قبض روح میکرد، من یکدفعه بر آن حالت اینها إشراف پیدا کردم: دیدم این خواست چشمش را ببندد، تمام شد؛ و او خواست چشمش را باز کند، تمام شد! خدا میخواست به من نشان بدهد.
این مَلک، مَلکِ موت است؛ یعنی یکهمچنین قدرتی دارد، چشم را نمیگذارد ببندیم یا باز کنیم، همینطوری که هستیم [قبض میکند]. حالا این باز و بسته بودنش فرقی نمیکند، بلکه درست بودنش فرق میکند؛ آدم در موقعِ رفتن درست باشد، شاد باشد و به قول مرحوم آقا بِشکن زنان برود؛ یا اینکه آخ آخ آخ، بیا و بعضی از اینها را تماشا کن!
حکایتی از بیعملی و اضطراب یک مدرّس اخلاق
شخصی بود که از علما و معاریف و مدرّسین درس اخلاق هم بود و من هم پیش ایشان میرفتم. مرد فاضل و درس خواندهای بود و مجتهد هم بود. ما از ایشان خیلی صحبتها شنیدیم: «بله، انسان باید همیشه آماده باشد؛ تا گفتند برو، بیاید برود!» میگفت: «باید آدم خودش جلو جلو برود!» گفتیم: خیلی خوب، حالا ببینیم!
ایشان درس اخلاق میداد و حدود دویست، دویست و پنجاه نفر هم میآمدند و کتاب و چیزهایی هم نوشته است. این بنده خدا مبتلا به سرطان ـ ظاهراً سرطان خون ـ میشود. یک ماه بود که اطبّا به او گفته بودند و در یکی از شهرستانها بود. وقتی که رفتیم برای دیدنِ او، اصلاً نمیشد به او نگاه کرد؛ یعنی انگار دنیا بر سر این آقای مدرّس اخلاق که میگفت: آدم باید جلو جلو برود، خراب شده بود! اوّلاً اصلاً کسی را در منزلش راه نمیداد و ما به زور گفتیم که آقا میخواهیم بیاییم دیدنتان تا خلاصه گفتند بیایید! بعد آنجا نه مجال حرف زدن بود و نه چیزی، فقط و فقط چشمش به این دوا بود که یک وقت این دواها از دسترس دور نشود!
خلاصه ما مشغول صحبت شدیم و مدام میخواستیم یک خُرده آمادهاش کنیم و یک خرده نرمش کنیم: آقا، تو این حرفها را زدهای، تو خودت به ما اینها را میگفتی که آدم باید جلو برود، فرسخها جلوتر برود، عزرائیل دنبالش بگردد؛ حالا عزرائیل دارد دنبال شما میگردد و پیدایت نمیکند! حالا عزرائیل از اینطرفی دارد
دنبالت میگردد؛ کجا رفتی خودت را قایم کردی؟!
خلاصه یک خرده گفتیم، ولی دیدیم نه، این اصلاً نمیتواند تنازل کند. و بعد از یک مدّت، مقداری و یک کَمَکی از آن وضعیّت درآمد؛ ولی بعد باز شنیدیم که نه، این بنده خدا موقعیّتش اینطور و به این کیفیّت است! و بعدش هم به همان کیفیّت و به همان وضعیّت از دنیا رفت.
حالات مرحوم علاّمه طهرانی در ساعات آخر حیات
مرحوم آقا میفرمودند:
آدم باید بِشکن زنان از این دنیا برود؛ بگوید، بخندد!
واقعاً همانطوریکه خودشان رفتند، اینطوریکه رفقا تعریف میکنند؛ چون من فقط آن ساعتهای آخر حیات ایشان را دیدم. میگویند: وقتی که در همان جلسۀ عصر جمعه در منزلشان آن ناراحتی را پیدا کردند و دیگر نمیتوانستند حرکت کنند، یک تخت آوردند و گذاشتند روی آن تخت؛ چون آن کوچه را کنده بودند و ماشین نمیتوانست تا نزدیک بیاید. ایشان به این رفقا که تخت را گرفته بودند و ایشان را به بیمارستان میبردند، میگفتند:
چرا بلند لا إله إلّا اللَه نمیگویید؟! لا إله إلّا اللَه بگویید! بلند بگویید!
میخندیدند و میگفتند. و من در همان لحظات آخر هم خدمت ایشان بودم. یکی هم اینطوری میرود که اصلاً دنبال عزرائیل میگردد: کجایی؟! چرا نمیآیی؟!
کلام امیرالمؤمنین علیه السّلام در باب اشتیاق به مرگ در علمای حقیقی
به فرمایش امیرالمؤمنین علیه السّلام که میفرماید:
لولا الآجالُ الّتی کَتَبَ اللَهُ لهم لَم تَستقِرَّ أرواحُهُم فی أجسادِهِم طَرفةَ عَینٍ خَوفًا مِن العَذابِ و شَوقًا إلَی الثَّوابِ.1 «اگر آن مدّت نبود اصلاً اینها مجال مکث در این دنیا را نداشتند، مجال سکونت در این دنیا را نداشتند.»
خدا قسمت کند که خوب عالَمی است، خوب جاهایی است! اینهایی که گفتهاند، میگویند خوب جاهایی است.
عدم تفاوت بین سلسلۀ علل غیبیّه و مادّیه
حالا این جناب عزرائیل که میآید این کارها را انجام میدهد، هر کاری انجام بدهد ممکن است انسان بگوید: چرا انجام میشود؟ ولی یک چرایی است که فعلاً میآید و از ذهنشان میرود، ولی دیگر در ذهن تمرکز پیدا نمیکند؛ چون این مسئله را وابسته به سلسلۀ علل و عواملِ غیبیّه میداند، امّا همینکه این علّت و این حادثه بخواهد در علل مادّی تحقّق پیدا بکند، یکدفعه برای انسان شبهه ایجاد میشود که چرا حضرت خضر باید این کار را بکند؟ خب شاید حضرت خضر در اینجا مثل حضرت عزرائیل است؛ چه تفاوتی میکند؟! همانطوریکه جناب عزرائیل بدون اجازه این کار را انجام نمیدهد و با تکلیفی که از ناحیۀ پروردگار به او شده میآید و یک سرِ سوزن از جای خود حرکت نمیکند و یک برگ بدون اجازه از درخت نمیافتد، همینطور حضرت خضر هم الآن با اجازه و با آن اذن میآید این کار را انجام میدهد.
عدم تفاوت بین سلسلۀ علل مجرّده و غیر مجرّده در کلام مرحوم حدّاد
دقّت کنیم! اینجا است آن نکتهای که مرحوم آقای حدّاد ـ رضوان اللَه علیه ـ میفرمودند:
اگر مردم بروند سرِ چاه آب و دعا کنند آب چاه بالا بیاید یا در چاه خشکیده آب پیدا بشود، این را معجزه میدانند؛ امّا اگر شیر منزلشان را باز کنند و آب بیاید این را معجزه نمیدانند، در حالیکه همۀ اینها اعجاز است!
این کلام، کلام آقای حدّاد است! این کلام، کلام یک عارفی است که به بقای أتَم رسیده و دیگر در تفاوت بین سلسلۀ علل مجرّده و علل غیر مجرّده [اختلاف و] تفاوت نمیبیند، بلکه تمام جریانات و حوادث را از نقطۀ نظر ربطش به همان علل و از نقطۀ نظر اتّصالش به آن مبدأ فیض، به روال واحد نگاه میکند. ببینید چقدر تفاوت است و چقدر فرق است! آن دارد اعتراض میکند؛ میگوید: برای چه تو الآن این بچّه را کشتی؟! این بچّه که گناهی نکرده است، این بچّه که کاری انجام نداده است، برای چه کشتی؟! امّا او دارد میگوید که سلسلۀ علل یکی است، چه از بالا و چه از پایین چه تفاوتی میکند؟!
کیفیّت تربیت اولیای خدا در تحوّل نفس و اتّصال آن به مبدأ
یک خُرده [مطلب را] جلوتر بیاوریم: اگر انسان بخواهد در این موارد فهمش باز و بینشش روشن بشود، باید بداند که اولیای خدا در کیفیّت تربیت خودشان که شرایط را برای شاگرد در رسیدن به آن مطلوب هموار میکردند، چه قضایا و مسائلی را پیش میآوردند تا اینکه او را برای رسیدن به آن مطلوب مساعدت کند و جلو ببرد، و چه مطالب و موانعی را از سر راه برمیداشتند و برای تغییر و تبدّل نفس متعلّقۀ به عالم کثرت و اتّصال او به آن مبدأ و تجرّد او، چه کارهایی را انجام میدادند. این را انسان باید توجّه کند.
بارها میشد مرحوم آقای حداد ـ رضوان اللَه علیه ـ میفرمودند:
تا وقتی که ما با این رفقا به سِلم و سلامت حرکت میکنیم، مسئلهای نیست؛ (ما اینها را اضافه میکنیم: سلام است و صلوات است و بیا و برو و آقا و بهبه چه آقای خوبی، بهبه چه نورانی و... !) امّا همینکه یک خُرده میخواهیم گوش اینها را بمالانیم، صدا از همه بلند میشود!
میگویند: «آخ، وای! چه شد؟! چرا اینطوری؟ چرا آنطوری؟ چرا فلان؟ چه گناهی کردهایم؟ اینها همهاش از این سلوک بر سر ما آمد! اگر نبود اینطور نمیشد!» در حالیکه اینها همه اشتباه است. لطف قضیّه این است که این مسائل برای دیگران هم اتفّاق میافتد، ولی برای سالک که اتفّاق میافتد تحمّل و صبرش را هم به او میدهند. و ایشان میفرمودند:
بدون اینهم نمیشود و فایدهای ندارد!1
اهمّیت صبر و تحمّل سالک در قضایا و حوادث
ظاهراً در سنۀ ١٣٥٠خورشیدی و در همان زمان شاه که اختلافاتی بین ایران و عراق پیش آمد و تسفیری1 که کردند و ایرانیها را بیرون میکردند، یکی از رفقا که عرب بود نقل میکرد و میگفت:
در مسیر مکّه که داشتم میرفتم، یکدفعه صدایی به گوشم رسید که گفتند: «تو مدّعی حرکت و راه بهسوی ما هستی؟» گفتم: «بله!» گفتند: «تا بهحال برایت چیزی پیش نیامده است؟ آیا آماده هستی؟» گفتم: «بله!» گفتند: «فَاستَعِدَّ لِلبَلاءِ وَ اصْبِر!» میگفت: «ما از مکّه برگشتیم که این اوضاع پیش آمد و زدند و گرفتند و بیرون کردند و چه کردند و اوضاع و مسائلی پیش آمد!» و خود او هم جزء همان افرادی بود که تسفیر شد و بیرونش کردند و بنده خدا به بلایایی گرفتار شد که البتّه الآن دیگر وضعش اینطور نیست.
توجّه و ربط قضایا به مبدأ و حقیقت، عامل مهمّ حرکت سالک إلی اللَه
مسئلۀ توجّه و ربط قضایا و حوادث به آن مبدأ و به آن حقیقت، عامل مهمّ در حرکت سالک إلی اللَه است. این مسئله، مسئلۀ مهمّی است! گاهی از اوقات میشود برای خود انسان هم این مسئله پیش میآید که میبیند میتواند با بعضی از حرکتها و با بعضی از جا به جا کردنِ مهرهها مسائل را به نفع خودش تمام کند، ولی میبیند مجاز نیست! و این حرکت ندادن، بعداً باز موجب مضرّاتی میشود؛ میگوید: «عیب ندارد، بگذار بشود!» میتواند جلوی بعضی از مسائل را بگیرد و خدا در اینجا راهش را باز میگذارد که اگر این راه را میخواهی، بِسمِ اللَه برو؛ امّا اگر میخواهی راضی به قضاء من بشوی، این است و این گرفتاریها را هم دارد. نمیشود که هم اینطرف بروی و هم حلوا بخوری! نه، به اینطرف برو و در رفتنت ناملایمت داشته باش و
حلوا در آنطرف و بعدش است؛ ولی اینطرف حلوا نیست، اینطرف ظهور است، اینطرف یک نمادی است، اینطرف سراب است و این طرف تخیّل است!
انسان دقیقاً میبیند که این حرکت و این مسئله این عواقب را برای او دارد، ولی باید صبر کند، دندان روی جگر بگذارد، تحمّل کند و هیچ نگوید. به انسان تهمت میزنند، انسان نباید جواب بدهد و باید همینطور نگاه کند؛ بگذار بگویند. یا برای انسان مضیقه بهوجود میآورند، برای انسان مسائلی را بهوجود میآورند، انسان باید همینطور نگاه کند و بالأخره انسان هم جزء تماشاچیها تماشا میکند! در حالیکه در همانجا میتواند پاتک بزند، همانجا میتواند کاری انجام بدهد که مسئله بهنحو دیگری برگردد، ولی باید چهکار کند؟ هیچ، حرف نزند! بعد کمکم، کمکم، کمکم مدام پردهها از جلوی چشم انسان برداشته میشود، برداشته میشود، برداشته میشود و بعد از گذشت یک مدّتی، این دیگر او نیست! کاری را که الآن میکند، هفت سال پیش امکان نداشت بکند؛ تحمّلی را که الآن دارد، در هفت سال پیش یکهمچنین تحمّلی را نداشت؛ الآن کارهایی انجام میدهد که هفت سال پیش و ده سال پیش نمیتوانست انجام بدهد، بیست سال پیش نمیتوانست انجام بدهد. چرا؟ چون عوض شده و این عوض شدن نتیجۀ آن عوض شدن است؛ بدون آن، این امکان ندارد بشود.
نقطۀ توحید، سوزنده و جگر سوز است!
اگر انسان میخواهد به نقطۀ توحید برسد باید بداند این نقطه سوزنده است؛ این نقطه، نقطۀ جگر سوز است! این نقطه جوشها که میآیند آهن را با هم جوش میدهند دیدهاید؟ چند وُلت باید از این خارج شود تا بتواند این آهن عجیب را و این دو نقطه را آب و مذاب کند و با هم [متّصل] کند؟!
شما واقعاً تمام مثنوی را بگذارید در یک طرف، و این حکایتی را هم که آقا در اوّل روح مجرّد از آقای حدّاد نقل کردهاند1 یک طرف! وقتی مولانا در آن قضیّۀ
عجیبش میگوید:
| حق همیگوید که ای مغرورِ کور | *** | نی ز نامم پاره پاره گشت طور؟ |
| از من ار کوهِ اُحد واقف بُدی | *** | پاره گشتی و دلش پُر خون شدی1 |
این حقیقت نور توحید باید در محیط مستعد جلوه کند. آن محیط مستعد چطوری پیدا میشود؟ با نان و حلوا؟! نهخیر! آن محیط مستعد محیطی است که تا بخواهد در اینجا خودش را عوض کند، پدرش درآمده است!
تکلیف مرحوم علاّمه طهرانی در برخورد با معاندین
مرحوم آقا میفرمودند:
ما در مجالسی بودیم که در آن مجالس هرچه دلشان میخواست به ما میگفتند و ما مکلّف به جواب نبودیم، همینطوری ساکت نگاه میکردیم و طرف هم خیال میکرد که دیگر بُرده و غلبه کرده و چه کرده است.
میگفتند: «عجب، آقا سیّد محمّدحسین که جواب نمیدهد! همینطوری دارد از نظر علمی، از نظر مسائل اخلاقی، از نظر اهانت و فلان و این حرفها محکومش میکند، ولی جواب نمیدهد!» همینطور باید ساکت نشست و نباید حرف زد. حالا اگر انسان میخواست حرف بزند، به دو کلمه تمام بود! مرحوم آقا میگفت: «دو کلمه تمام بود.»
البتّه جا به جا دارد؛ یک وقت تصوّر نشود [که همیشه باید سکوت کرد]! نه، در بعضی جاهای خودش هم باید حرف را زد. در جایی که مسئله میخواهد براساس محوریّت نفس مطرح بشود نه براساس حق و باطل، آنجا بگذار حریف حالا برنده بشود و بگوید: فلانی قویتر از آن است! آقا، ول کن بگذار حالا فلانی مثلاً رئیس بشود!
اهمّیت توجّه انسان به عاقبت اعمال و رفتار
بالأخره هم آقا از دنیا رفتهاند، هم آن کس از دنیا رفته، هم آن کس رفته و هم آن کس رفته است، همه رفتند؛ خب حالا چه؟ حالا آن دنیا هم میتوانی مجلس تشکیل بدهی و حرفی بزنی؟! این دنیا میتوانستی مسائلی را مطرح کنی که جلو بیفتی، امّا آن دنیا چه؟ حالا آن دنیا هم برو بکن دیگر! برو آن دنیا هم مطرح کن! الآن همۀتان در آن دنیا
هستید، الآن هردویتان در آن دنیا هستید، ولی چه فایده؟ حالا چه کسی بُرد؟ آن کسی که نشست و حرف نزد. آنوقت دیگر خیلی عالی است، خیلی جاذب است، خیلی عالی است!
من چندی پیش مسافرتی بودم و در یک جا بودم که خصوصیّاتش را شرح نمیدهم. آمدند گفتند: «فلان کس میگوید: اگر فلان کس خودش بیاید ما قبولش میکنیم، امّا نهاینکه هر کسی را با خودش بیاورد!» گفتم: «بگویید: فاتحۀ فلان کس خوانده شد، جنازهاش را هم برداشتند دفن کردند، تمام شد!» چه شد؟ کو آن حرفها؟ کو آن مسائل؟ چه شد؟!
این برای چیست؟ حالا ما ماندهایم و اینهمه مطالبی که گذشته است. گفت: «زمستان یک روز بالأخره تمام میشود و بسر میآید.» ما ماندهایم و اینهمه مسائل! آنوقت است که هر کسی بعد از گذشت این مراتب و مراحل باید حَصادِ آن زراعتی را که کاشته برگیرد و محصولش و آنچه را که بالا آمده و رشد کرده باید بِدرَوَد.
سیرۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام در عمل به تکلیف
امیرالمؤمنین علیه السّلام بعد از رسول خدا میتوانست به دو ساعت مطلب را به نفع خودش تمام کند؛ [فقط] به دو ساعت! میآمد دَم مسجد مدینه میایستاد و این شمشیرش را هم درمیآورد. تصوّر کنید آن علی شمشیرش را دربیاورد بگذارد زمین و بگوید: «هر کسی میتواند بیاید داخل این مسجد و برود بالای آن منبر بنشیند.» آنوقت چه کسی میآمد؟ میتوانست یا نمیتوانست؟ نهتنها این کار را نکرد، بلکه در خانه نشست و زنش، دختر پیغمبر آمد دَم در و میدانست که چه خواهد شد! و کسانی که از جنگ اُحد فرار کردند و سه روز رفتند پشت کوههای مدینه قایم شدند،1 آنها آمدند زنش را جلوی چشمش تکّهتکّه کردند و صدایش در نیامد!2 بهخاطر چه؟
برای اینکه پیغمبر به او سفارش کرد: «یا علی، ساکت باش!»1 سفارش پیغمبر بود دیگر! خب آنها آمدند در را آتش زدند و لگد زدند! آن شاعر مصری، شاعر النّیل هم میآید جلوی مَلک فاروق افتخار میکند: «چه کسی میتواند مثل عمَر، خلیفۀ ثانی بیاید جلوی فارِس عرب بایستد و زنش را آنطور زمین بزند و مضروب کند؟!» یعنی اینهم از افتخاراتشان است که چه کسی میتواند این کار را بکند؟ «أمامَ فارِسِ عَدنانَ و حَامیهَا» سه خط شعر است که فراموش کردهام.2
اینها بیایند و ببینند علی همانجا نشسته و حالا آن هیچ، بعد بیایند طناب را به گردن امیرالمؤمنین بیندازند و با طناب بهطرف مسجد بکِشند!3 اصلاً شما میتوانید تصوّر قضیّه را بکنید؟! ما فقط همین لفظ را میگوییم و رد میشویم. آن امیرالمؤمنین که دو انگشت در گلوی پهلوان آنها، خالد بن ولید که همه به او مینازیدند، انداخت و
او داشت خفه میشد وقتی که داشتند تشهّد میخواندند؛1 همان علی که وقتی عمر آمد گفت: «باید این قبرها شکافته بشود تا من نماز بخوانم»، دم بقیع ایستاد، شمشیر را درآورد و گفت: «هر که میتواند این قبر را بشکافد!»2 حالا چه شد و چرا این شمشیر آن روز اوّل درنیامد؟! چرا؟! آنجا تکلیف به سکوت داشت. اگر آنجا شمشیر درمیآمد، علی دیگر علی نبود؛ این امیرالمؤمنین دیگر امیرالمؤمنین نبود! آنجا باید شمشیر را در غلاف کند، ولی دَم قبر حضرت زهرا که البتّه قبر ساختگی بود، آنجا باید شمشیر را دربیاورد. لیلة الهِرّیر3 در قبال معاویه باید شمشیر را دربیاورد که تا صبح پانصد نفر را بیندازد؛4 امّا بیایند جلویش سبّ کنند و چه کنند، سرش را بیندازد پایین و حرف نزند! آنجا باید آن کار را انجام بدهد، اینجا باید این کار را بکند. این چه میشود؟ این آنوقت میشود علی، این میشود امیرالمؤمنین. و هر کسی بهاندازۀ سعۀ خودش!
آن امیرالمؤمنینی که به مقام اسم اعظم رسیده و در روز قیامت شفاعت کبری را دارد و ساقی کوثر است و قَسیمُ الجَنّة و النّار5 است، باید زندگیاش اینطور باشد. حالا کدام یک از ما حاضریم؟ چه کسی حاضر است؟ بیخود که کسی را قَسیمُ الجَنّة و النّار نمیکنند؛ کار خدا عبث که نیست! آن امام حسینی باید باشد که آن بساط پیدا بشود تا مقام شفاعت کبری پیدا کند و خلاصه هر کسی در این زمینه نمیتواند.
إنشاءاللَه امیدواریم که خداوند توفیق بدهد و چشم ما را به این معارف روشن و توفیق اهتداء به هدایت اولیای خودش را برای ما نصیب کند.
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلِمحمّدٍ
مجلس شصت و هشتم: لزومِ داشتن رجاء حقیقی و التزام به لوازم آن
أعوذُ بِاللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بِسمِ اللَه الرّحمٰن الرّحیم
و صلّی اللَه علیٰ سیّدنا و نبیّنا محمّدٍ و آله الطّاهرینَ
و اللّعنُ علیٰ أعدائِهِم أجمَعینَ
قطعیّت اجابت پروردگار برای شخص راجی در کلام امام سجّاد علیه السّلام
وَ أعلَمُ أنّک لِلرّاجینَ1 بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ و أنّ فِی اللَهفِ إلیٰ جودِک و الرِّضا بِقَضائِک عِوَضًا مِن مَنعِ الباخِلینَ و مَندوحَةً عَمّا فِی أیدِی المُستَأثِرین.2
«بهدرستیکه من میدانم و تحقیقاً مسئله همینطور است که تو لِلرّاجینَ بِمَوضِعِ إجابَةٍ؛ برای افراد امیدوار و افرادی که به تو امید دارند، در جایگاه اجابت هستی... !»
تقریباً میشود گفت که این فقرات به یک معنا و به یک سیاق است.
حضرت در اینجا میفرماید: بهتحقیق مسئله این است که کسی که امید به تو دارد این امید به تو قطعاً اجابت خواهد شد و رد خور ندارد! بِمَوضِعِ إجابَةٍ؛ یعنی رد خور ندارد؛ وإلاّ اگر ممکن بود که خدا گاهی از اوقات این امید را مستجاب و
برآورده کند و گاهی نکند، حضرت نمیفرمود: «بِمَوضِعِ إجابَةٍ.»
بِمَوضِعِ إجابَةٍ برای آن موقفی گفته میشود که حتماً آن امید انجام میشود، نهاینکه گاهی میشود و گاهی نمیشود؛ هر وقت خوشش بیاید اجابت میکند، هر وقت خوشش نیاید میگوید: «نمیخواهم اجابت کنم! حالا چه کسی میتواند حرف بزند؟! بیخود به من امید دارید؛ نداشته باشید. مگر کار دست من نیست؟ میخواهم اجابت نکنم!» ولی قضیّه اینطوری نیست؛ حضرت میفرماید: «أعلَمُ؛ من میدانم.» چه کسی میگوید؟ امام سجّاد. بنده نمیگویم، امام سجّاد میفرماید، حرف امام هم که رد خور ندارد.
بله، حرفهای ما رد خور دارد؛ میگوییم: قطعاً اینطور خواهد شد؛ ولی نمیشود! حتماً قضیّه به اینجا منتهی خواهد شد؛ امّا نمیشود! حتماً فلان اوضاع اینطور میشود، یقین داشته باشید، مطمئن باشید؛ امّا نه، میبینیم نشد، هیچ نشد! ولی امام علیه السّلام میفرماید: أعلَمُ، نمیفرماید: أظُنُّ؛ اینطور گمان میکنم نسبت به تو که تو در موضع اجابتی. یا أتَخَیَّلُ؛ اینطور خیال میکنم. این «أعلَمُ» برای ما مسئله است و قضیّه شوخی نیست!
امام سجّاد علیه السّلام میفرماید: غیر از «أعلَمُ» یک «أنّ» هم آوردهام؛ «أنّ» هم برای تأکید میآید: «و أعلَمُ أنّک لِلرّاجین بِمَوضِعِ إجابَةٍ؛ من میدانم برای کسانی که به تو امید دارند... .» همۀ نکته اینجا است! اگر نصف عمرمان را بگذرانیم تا این رجاء را بفهمیم، جای دوری نرفته است!
اهمّیت و لزوم تفحّص کامل در انتخاب مرجع تقلید
یک روز خدمت مرحوم علاّمه طباطبائی ـ رضوان اللَه علیه ـ بودیم. ایشان روزهای پنجشنبه در قم مجلسی داشتند. جلسۀ سؤال و جواب بود، خیلی هم نمیآمدند، هفت، هشت، ده نفر بیشتر نمیآمدند یا ده پانزده نفر میآمدند؛ یعنی این جلسه معروف و مشهور نبود. ما هم شرکت میکردیم و گوش میدادیم، البتّه ما که سؤالی نداشتیم؛ چون کسی که در جهل محض است سؤال ندارد! از کجا و از کدام قسمت میخواهد
سؤال کند؟! گوش میدادیم و استفاده میکردیم. سؤالات هم معمولاً سؤالات فلسفی، عرفانی و تفسیری بود. از همین آقایانی که از مدرّسین فلسفه و این مسائل هستند هم میآمدند و آنجا اشکالات فلسفیشان را سؤال میکردند. یک روز یک جوانی از طهران آمده بود. یک جوان عادی بود. گفته بود: «اینجا منزل علاّمه طباطبائی است؟» گفته بودند: بله! و راهش داده بودند. آمده بود نشسته بود. همۀ افراد خیلی تعجّب کردند که این آدم معمولی برای چه پا شده و آمده است؟! و حالا که این آمده، سؤالش چیست؟ آمد رو کرد به علاّمه و گفت: «آقا، مرجع تقلید ما چه شرایطی باید داشته باشد؟» یکدفعه همۀ افراد جا خوردند که این چه سؤالی است؟ اینجا میآیند سؤالات حسابی، فلسفی، تفسیری [میپرسند! این چه سؤالی است که] مرجع تقلید شرایطش چیست؟!
مرحوم علاّمه شروع به گفتنِ شرایط برای مرجع تقلید کردند: «باید از نفس گذشته باشد، باید هویٰ نداشته باشد، باید نسبت به مسائل بصیر باشد و این فقط با دو تا کتاب [بهدست نمیآید]!» یعنی اصلاً مسئله را ریشهای توضیح دادند.
سیرۀ بزرگان در نحوۀ پاسخگویی به سؤالات افراد
یکی از مسائلی که ما در این بزرگان مشاهد میکنیم و مرحوم آقا هم اینطور بودند، این بود که اگر هر شخصی از ایشان هر سؤالی را میکرد، ایشان ریشهای جواب میداد؛ یعنی مثلاً اینطور نبودند که حالا یک سؤالی میشود، یک جواب سرسری داده بشود و قضیّه تمام بشود و مسئله بگذرد؛ بلکه جوابی داده میشد که برای سایر افرادی که در آن مجلس، در سطوح مختلف بودند هم مفید بود، نه فقط برای خصوص همان شخص سائل.
این جوان گفت: «آقا، این مطالبی که شما میفرمایید کجا پیدا میشود؟! ما دو سال باید بگردیم تا یکهمچنین فردی را پیدا بکنیم!»
خب راست میگفت! یکهمچنین شرایطی را که ایشان فرمودند، اینطور نیست که آدم از در خانهاش دربیاید و در خیابان شش تا آمده باشد جلوی آدم! نه، باید قم را گشت، مشهد را گشت، کاشان را گشت، اصفهان را گشت، ایران را گشت، عراق را گشت و سایر جاها را گشت! خلاصه اینطور نیست که آدم از در خانهاش
بیاید و ببیند که بله، همینطور صف در صف توضیح المسائل تا آنجا چیده شده است؛ مسئله فرق میکند! گفت: «باید دو سال بگردیم تا یکهمچنین شخصی را پیدا کنیم!» ایشان چه جوابی دادند؟ این جواب را توجّه کنید؛ فرمودند:
آیا ارزش این را دارد که بگردی؟! اگر ارزش دارد برو بگرد!
دو سال که هیچ، بنده میگویم: ده سال! اگر ارزشش را دارد که دو سال بگردی برو؛ و اگر ارزش ندارد نه، همینطوری برو چشم بر هم بزن، قرعه بینداز یا اینطرف سکّه یا آنطرف سکّه یک توضیح المسائلی را [شانسی و] بختکی بردار و برو انجام بده!
مسئلۀ رجاء و امید، مهمترین مسئله برای سالک
این مسئلۀ رجاء و امید مهمترین مسئلهای است که یک سالک باید به آن توجّه کند. اینکه از خدا چه میخواهد و امیدش چه هست؟ این مهم است. فقط بگوییم: «خدایا، ما را برسان» تمام شد؛ خب اگر به این گفتن است، او هم میگوید: «خیلی خوب، میرسانیمت!» یا فقط بگوییم: «خدایا، ما داریم بهطرف تو میآییم.» او هم میگوید: «خب خوش آمدی، تو هم بلند شو بیا!» این که امید نیست. اینکه ما در قرآن نسبت به رجاء آیاتی داریم،1 [منظور چیست]؟
سعی بلیغ بزرگان در إلقاء زوایای تربیتی و ظرائف سلوکی به افراد
اینکه خدمتتان میگویم یک وقت تصوّر نشود که خود بنده از این قاعده مستثنا هستم! نه، خیلی بیرودربایستی بگوییم: خود ما هم همینطور بودیم، منتها از باب اینکه یک وقت در مسئله خیانت نکنیم، میگوییم بیاییم صاف و ساده قضیّه را بگوییم. بالأخره حالا یکدفعه یکی شانسی و بختکی درآمد و گفت: آقا، ما عمل میکنیم! بسیار خوب، حالا چرا ما این وسط [بخل کنیم]؟! حالا یک نفر را من دارم میگویم؛ إنشاءاللَه همه خودمان را [منطبق کنیم]!
مرحوم پدر ما برای آمدن به مسجد و تربیت افراد و تربیت جوانها سعی خیلی خیلی بلیغی داشت که دقیقاً زوایای تربیتی و ظرائف سلوکی را در نقاط مختلف
اشارتاً، کنایتاً و تصریحاً به افراد إلقا کند؛ این اصلاً دأب ایشان بود.
من یک وقت با یک بنده خدا راجع به یک شخص که فرد بزرگی هم بود و به رحمت خدا رفته است صحبت میکردم. مرد دانشمندی بود، متهجّد بود، اهل تقوا بود، فاضل بود، مدرّس بود و علیٰکلّحال بسیار مرد به درد بخوری بود. به آن شخص گفتم: «میدانید عیب ایشان چیست؟ عیب ایشان این است که اگر کسی ده سال با ایشان باشد، از نقطۀ نظر فکری و از نقطۀ نظر عقلی اشراب میشود، ولی از نقطۀ نظر تربیتی تفاوت نمیکند!» یعنی کاری ندارد به اینکه الآن این شخص از نظر تربیتی چه هست، و تغییری در او بدهد؛ در خصوصیّات اخلاق، رفتار، وضعیّت لباس، وضعیّت خصوصیّات زندگی، کیفیّت معاشرتها و سر و وضع، نحوۀ عبادت، نحوۀ ترتیب و تنظیم ارتباطات و امثالذلک، در این قضایا هیچ کاری ندارد که شخص هرچه میخواهد باشد، باشد.
ولی مرحوم آقا کارش تربیت بود، یعنی فرد را در زوایای مختلف مدّ نظر داشت؛ آنهم با چه وضعی و با چه خصوصیّاتی و با چه ظرائفی! لذا خود به خود بعد از یک مدّت انسان احساس میکرد که تغییر پیدا کرده، یعنی در وضعیّتش تغییر پیدا شده است!
یادم است یک وقت در زمان شاه که مرحوم آقای مطهّری ظاهراً از زیارت عتبات آمده بود، ما در خدمت مرحوم آقا برای دیدن ایشان رفتیم. ایّام اواخر خرداد و تابستان بود. وقتی میخواستیم برویم، یک نفر از دوستان مرحوم آقا که با آقای مطهّری هم رابطه و ارتباط داشت، توقّعِ آمدن کرد که مثلاً حالا که ما ارتباط داریم، جایش هست که ایشان تعارف بکنند که حالا که ماشین جا دارد شما هم بفرمایید سوار شوید. وقتی که ما میخواستیم سوار شویم او هم آمد و به حال انتظار ایستاد که ایشان به او بگویند که آقا بیا سوار شو! خب گفتن ندارد؛ حالا به تو نمیگویند که نگویند، مگر حتماً باید بگویند که بیا؟! خب فردا برو! شاید اصلاً ایشان بخواهند تنها بروند. اگر بخواهند میگویند و اگر نخواهند نمیگویند! آمد گفت: «آقا، من هم بیایم؟» ایشان فکری کردند و گفتند: «بفرمایید!»
رفتیم آنجا و نشستیم. یک ربع، بیست دقیقه، نیم ساعتی گذشت و صحبت از بعضی مسائل مطرح شد. در همان موقع مسائلی در قم اتّفاق افتاده بود؛ همان پانزده خرداد در زمان شاه بود که قم شلوغ میشد و خلاصه میریختند در مدرسۀ فیضیّه و بعضی از طلبهها را میگرفتند و سربازی میبردند. چند سالی که ما قم بودیم اینطوری میشد و خلاصه پانزده خرداد حوزه خیلی شلوغ میشد، بهطوریکه احتمال میدادیم که حتّی دولت ما را هم بگیرد و ما طبعاً یکی دو روزی بود که از منزل بیرون نیامدیم، چون میگرفتند و به سربازی میبردند.
مرحوم آقا در همان زمان پانزده خرداد که باز در همان سال هم قم شلوغ شد، به قم آمده بودند و بعد این شخص هم که دیده بود آقا قم هستند، آمده بود. وقتی که صحبت شد، یکدفعه آقا در بین صحبت فرمودند: «بله، ما آنجا بودیم این آقا هم آمدند قم بدون اینکه از ما اجازه بگیرند!» و بعد سراغ حرف بعد رفتند: «بله، اینطور شد و فلان شد.» یعنی یکدفعه وسط صحبتهایشان که داشتند صحبت میکردند به اینجا رسیدند: «ایشان هم بدون اجازۀ ما به قم آمدند! بله و ما این کار را کردیم، به فلانی این حرف را زدیم.» آن شخص با خودش میگفت: «عجب غلطی کردیم که گفتیم ما هم بیاییم!»
این روش، روش افرادی است که به مطلب رسیدهاند؛ یعنی به آن نقطۀ واقع رسیدهاند و خلاصه میخواهند زندگی و وضع آن افرادی که هستند، به بطالت نگذرد؛ ولی افراد دیگر اینطور نبودند و همینطوری بدون توجّه میرفتند و افرادی که با آنها محشور بودند هر قِسمی میخواستند باشند، ایرادی نداشت! اگر شخص ده سال ریشش را میتراشید، آنها کاری نداشتند که بگویند: «آقا، چرا ریشتان را تراشیدهاید؟!» بلکه میگفتند: «بفرمایید! آمدید، خوش آمدید!» ولی مرحوم آقا اینطور نبودند؛ وقتی که ایشان میآمدند اگر مسئله مقداری [مشکلدار] بود، ما میدیدیم که به أنحاء وسائل و خصوصیّات، به یک نحوی تذکّر میدادند. حالا من یک مثال زدم.
این خصوصیّات ایشان بود. علاّمه طباطبائی نیز به ایننحو بودند، بزرگان به این قِسم بودند؛ اینها در ارتباط با افراد، اهل تربیت بودند.
بیفایده بودنِ رجاء و امید بدون التزام به لوازم آن
در قرآن راجع به مسئلۀ رجاء، آیات بسیار زیادی داریم:
﴿مَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ ٱللَهِ فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَهِ لَأٓتٖ﴾،1 ﴿فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا﴾؛2 کسی که امید دارد و میخواهد، [باید اهتمام داشته باشد]!
میخواستم این مسئله را بگویم ولی گفتم چون شاید بعضی از رفقا تطبیق بدهند، نگفتم؛ ولی حالا به قِسمی بیان میکنیم که این تطبیق قدری بعید باشد:
عرض کردم که مرحوم آقا خیلی اهتمام داشتند. من یادم است شبهای سهشنبه ایشان از آن منزل احمدیّه با چه وضعیّتی به مسجد قائم میآمدند و بعد از نماز، قرائت قرآن بود که دوره مینشستند، رحل میگذاشتند و خود ایشان هم إعراب و تجوید را تصحیح میکرد و بعد هم نیم ساعت تا سه ربع تفسیر و مسائل اخلاقی بود؛ شرح احادیث قدسی جلد هفده بحار بود که ایشان احادیث «یا أحمد»3 و «یا عیسیٰ»4 را شرح میکردند و متأسّفانه دیگر از آنها نواری یا نوشتهای نیست!5
آنوقت ایشان که با این وضع و با این کیفیّت میآمدند و این مطالب را میگفتند، ما میدیدیم که بعضیها وسط حرف ایشان میرسیدند؛ آقا میفرمودند:
«چرا نیامدی؟» میگفتند: «آقا، مشتری آمد و هرچه میخواستیم بیاییم ول نمیکرد و خلاصه دیر شد.» بسیار خب، این یکی. دیگری میآمد و او هم دیر کرده بود؛ [میگفت]: «آقا، در ترافیک گیر کرده بودیم و هرچه کردیم نشد.» حالا ترافیکی هم نبود! یا بعضیها میآمدند و همینکه پنج دقیقه صحبت آقا شش دقیقه میشد، یکدفعه چشمها کمکم روی هم میرفت و یک خُرده که میگذشت صدای خُر و پُف بلند میشد! حالا طرف از اوّل هم قشنگ میرفت جایش را آماده میکرد و به ستون تکیه میداد که راحت این زمزمه و لالایی آقا او را در یک خواب خوبی قرار بدهد و استراحت کند که وقتی میخواهد برود منزل سرِ حال باشد! این مسائل بوده است.
یک روز ما در خدمت مرحوم آقا یک سفری به همدان رفتیم. ایشان داشتند در همان مجلس راجع به این قضایا صحبت میکردند. مجلسِ ده بیست نفری بود که چند تا از دوستان همدان هم بودند. خدا رحمت کند مرحوم آقای بیات را که به منزل ایشان وارد میشدیم و رفقای دیگرِ آنموقع هم میآمدند که همه به رحمت خدا رفتهاند و بعضیهایشان هستند.
یکوقت ایشان گاهی راجع به اینکه انسان باید همّت داشته باشد، عمل داشته باشد و چه داشته باشد صحبت میکردند. وقتی صحبتشان تمام شد، همین آقایی که دَم ستون مسجد خُرخُر میکرد، آمد پیش ایشان نشست و گفت: «سلامٌ علیکم!» فرمودند: «علیکم السّلام!» گفت: «آقا، بنده یک سؤال دارم: ما از اوّلی که آمدیم پیش شما تا حالا چند سال است؟» آقا فرمودند: «خب ببینید چند سال است!» گفت: «ده سال است. خب ما این ده سال چه شدیم؟!» آقا هیچ نگفتند و ساکت شدند. سرشان را پایین انداختند و هیچ حرفی نزدند.
من آنجا نشسته بودم، گفتم: «بلند شو بیا اینجا جوابت را من میدهم!» خب رفیق بودیم دیگر؛ میگفتیم، میخندیدیم. گفتم: «شما میخواهید چه بشوید؟ شما ده سال خُرخُرهایت را برای آقا آوردی! یادت میآید میرفتی جلوی ستون مینشستی خُرخُر میکردی؟! آقا که یکدفعه میفرمودند: ”آقای فلان، حال شما خوب است؟“
میگفتی: بله، و سرت را میانداختی پایین! یادت میآید؟ اگر صد سال دیگر هم اینطور باشی، قدم از قدم برنمیداری! تو امید داری؟ کسی که امید دارد این است؟ بلند بشود بیاید به ستون تکیه بدهد و جلوی آقا خُرخُر کند؟!» ما همۀمان دروغ میگوییم؛ مسئله این نیست!
بیان قرآن کریم در تلازم رجاء با عمل صالح و عدم شرک در اعمال
آیۀ ﴿مَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾ بعدش چه میگوید؟ ﴿فَـ...﴾. اهل ادب، این فاءِ چیست؟ فاءِ تفریع و نتیجه. ﴿فَلۡيَعۡمَلۡ﴾؛ «باید عمل کند.» میگوید: «بنده امیدوارم. ما سالکیم و امیدواریم که برسیم؛ حالا تا ببینیم کِی میرسیم!» خب قربانت بروم؛ این که نشد! ﴿مَن كَانَ يَرۡجُواْ﴾؛ امید دارد. آن کسی که مرض دارد، امید به رفتن پیش پزشک دارد؛ چهکار میکند؟ همان صبح که از خواب بلند شد، قبل از اینکه برود نان بخرد، درب خانه را باز کرده و بیرون آمده است.
اینکه خدمتتان عرض میکنم چون من افرادی را به این کیفیّت دیدهام که دارم میگویم. آن امیدی که ﴿فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صٰلِحٗا﴾ است، من آن امید را دیدهام. ما اینطور نبودیم؛ لذا میگوییم، ولی شوخی میکنیم! چرا دروغ بگوییم، همین هستیم دیگر! إنشاءاللَه امیدواریم و این امید را داریم که خود خدا بیایید امیدمان را درست کند.
﴿فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صٰلِحٗا﴾؛ باید عمل صالح انجام بدهد، و إلّا لا یَرجوا لِقاءَ رَبّه؛ امید ندارد. [بیان شد که] آیات زیادی راجع به این مسئله داریم.1
﴿فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا﴾؛ شرک نورزد! تو که داری میگویی: «مشتری آمد و نگذاشت بیایم»، شرک ورزیدهای، شریک انتخاب کردهای! مشتری آمد، غلط کرد که آمد؛ کرکره را پایین بکِش و بگو: «آقا، تمام شد» و بعد بلند شو بیا. اگر همان موقعی که مشتری آمده بود، شخصی میآمد و میگفت: «آقا، زنت دَم در خانه کارَت دارد؛ میخواهد بچّهات را به دکتر
ببرد»، چهکار میکردی؟ آیا میایستادی و مشتری را راه میانداختی یا میدویدی و میگفتی: «یک قضیّۀ مهم پیش آمده است»؟ امّا حالا برای آمدن پیش آقا میگویی: «آقا، ببخشید دیر شد! آقا، توفیق نداشتیم دیگر!» خب بله، همینطور است؛ من هم میدانم که توفیق نداری! بعد میگویند: «آقا، چهکار کنیم توفیق پیدا کنیم؟» [اگر توفیق میخواستی] آیا اینطور میکردی؟! خب نمیکردی!
﴿فَلۡيَعۡمَلۡ... وَلَا يُشۡرِكۡ﴾؛ شرک نورزد: شرک در افعال نورزد، شرک در مبانی نورزد، شرک در نیّت نورزد، شرک در قلب نورزد، شرک در سِر نورزد؛ بسته به مراتبش! این شخص ﴿يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾؛ امید دارد!
امید این نیست که در میان ما مصطلح است؛ پس امید چه امیدی است؟ آن امیدی است که کسی که لقاء خدا را میخواهد، آن امید موجب میشود که عمل صالح انجام بدهد، شرک نورزد و در همۀ مراتب شرک، شرک را کنار بگذارد.
امّا ما میگوییم: «امیدواریم که مورد رحمت خدا واقع شویم.» خدا هم میگوید: «باش تا وقتش برسد!» یا میگوییم: «امیدواریم خداوند دست ما را بگیرد.» خدا هم میگوید: «برو پی کارَت؛ تو دروغ میگویی! تو هیچ هم امید نداری؛ چرا دروغ میگویی؟!» آیا امید داری؟! امید داری و آنوقت بلند میشوی میروی این کار را میکنی؟!
لزومِ داشتنِ جدّیت و ترک تعارفات متداوله در مسیر الهی
شخصی پیش مرحوم آقا آمده بود که حالا من اسم نمیبرم، چون اگر اسم ببرم همه میشناسند. گفت: «آقا، نمیدانیم وضعمان چیست. نمیدانیم کارهایی که انجام میدهیم أ إلی الجنّه أم إلی النّار؛ بهسوی بهشتیم یا بهسوی جهنّم؟» [باید به او گفت]: خب ول کن، شوخی نداریم! ول نمیکنی، دروغ داری میگویی! آمدهای میخواهی با همین حرفت سر آقا را هم کلاه بگذاری؛ میخواهی حالا که پیش یک معلّم اخلاق رسیدهای، یک حرفی هم زده باشی، خودت را آدم متواضعی نشان بدهی. برو پی کارَت؛ جمع کن! چه میگویی؟! أ إلی الجنّة أم إلی النّار چیست؟ میگوید: «آقا، دعا بفرمایید!» دعا بفرماییم؟ همین فردا تو بیا استعفا بده برو کنار، بنده جنّت را برای تو
تضمین میکنم؛ کاری که [امام سجّاد علیه السّلام کرد]! أستغفرُ اللَه، ما که نمیتوانیم؛ ولی چون مطلب روشن است، دارم میگویم.
فرمایش طبیبانۀ امام سجّاد علیه السّلام به فرد گنهکار نا امید
شخصی آمد پیش امام سجّاد علیه السّلام و گفت: «آقا، همسایهای دارم (از اهل دیوان بنیامیّه و بنیمروان و امثال اینها) که الآن یأس تمام سراپای وجودش را گرفته است و میگوید: ”من دیگر نمیتوانم، من به دستور آدم کشتهام، من اموال ضبط کردهام، من تأیید ظلمه را کردهام، من در دیوان ظلمه و در حکومت بودهام.“»
حضرت امام سجّاد فرمودند: «نه [این طور نیست]، خداوند راه و طریق قرار داده است.» چه کسی این حرف را میزند؟ طبیب! امام سجّاد طبیب است، راه را فقط امام سجّاد میداند و بس؛ کس دیگر نمیداند.
گفت: «چهکار کند؟» حضرت فرمودند:
آن افرادی را که میشناسد، بلند بشود برود [رضایت بگیرد و حلالیّت بطلبد]؛ و آن افرادی را که باید دیه بدهد [دیۀشان را بدهد].
گفت: «اگر راضی نشدند چه؟!» حضرت فرمودند:
آن پول دیه را بیندازد در منزلشان و بیاید.
بعد فرمودند:
اگر این کار را انجام داد، من بهشت را برای این شخص تضمین میکنم!
وقتی امام سجّاد تضمین کند، دیگر غلط میکند مَلکی از ملائکه یا کسی دیگر بخواهد در مقابل امام سجّاد حرف بزند!
آن شخص نقل میکرد: «آمد و تمام اموالش را برد داد؛ حتّی موارد شبهه را هم برد داد!» نظیر این قضیّه راجع به امام صادق هم در کوفه نقل شده است.1
آن فرد، صادق بود دیگر! این چیست؟ این معنای ﴿يَرۡجُواْ﴾ است؛ این شخص امید دارد و شخصِ [راجی است].
«أنّک لِلرّاجینَ بِمَوضِعِ إجابَةٍ» برای امیدواران است. آیا امید داری؟ پس زود باش راه بیفت. ننشین در خانه و بگو: «إنشاءاللَه خداوند رفع گرفتاری میکند.» خداوند میفرماید: «نه، هیچوقت رفع گرفتاریات را هم نمیکنم!» یا نگو: «إنشاءاللَه امیدواریم خداوند دست بگیرد.» میفرماید: «خب باش تا ببینیم قضیّه چه میشود!» یا نگو: «إنشاءاللَه امیدواریم خداوند توفیق بدهد!» میگوید: «بسیار خب، حالا همدیگر را میبینیم!» إنشاءاللَه یعنی چه؟! ما شوخی میکنیم، [امّا آن شخص] آمد پیش امام سجّاد و حضرت نسخه برایش دادند و رفت نسخه را عمل کرد و یک پیراهن و یک شلوار برایش ماند؛ والسّلام!
لزوم پرهیز از توجیه و تأویل نسبت به دستورات بزرگان
و نظیر این قضیّه را من از مرحوم آقا دیدهام. هستند افرادی در این مجلس که اینها شاهد بر مدّعای ما هستند که ایشان وقتی فرمودند: «باید شما اینها را انجام بدهید»، دیگر در آخر، در دست آن شخص هیچ نماند! بعد میگویند: «حالا خوش آمدی! بفرمایید، اگر میخواهید بیایید.» و آن شخص هم رفت عمل کرد؛ مدام نیامد تبصره درآورَد: «إنشاءاللَه که منظورشان این نبوده و آن بوده است! منظورشان این نبود که من این کار را بکنم؛ نمیشود ایشان یکهمچنین حرفی بزند! آخر یعنی چه؟! حتماً یک منظوری دارند.» بنشین سر خودت را کلاه بگذار! سر چه کسی میخواهی کلاه بگذاری؟! یا «حتماً از این مسئله یک نظر خاصّی را داشتهاند. حتماً اینکه گفتند: ”این پول را به آن شخص بدهید“، یعنی کمک کنید؛ حالا اینمقدار هم نبود، نبود! بالأخره همینکه مساعدتی باشد کافی است! حتماً...، حتماً...!» این حتماً حتماً گفتنها چهکار میکند؟ آخرش آدم را بدبخت و بیچاره میکند! هرچه بر سر ما آمده از این حتماً حتماً گفتنها آمده است!
امّا آن شخص چهکار کرد؟ رفت انجام داد و امام سجّاد هم به عهد خودش وفا کرد. این شخص میشود: راجی. «الرّاجی» یعنی کسی که امیدوار است، کسی که بهدنبال طلب است، کسی که بهدنبال مقصود است؛ این را میگویند: راجی؛ وإلاّ اگر ما از این مرتبه به پایین تنازل کنیم، هرچه بیاییم پایینتر دیگر رجاء نمیگویند.
توصیه به مطالعۀ مطالب مربوط به رجاء و همّت در رسالۀ لقاءاللَه
مرحوم حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی رسالهای به نام لقاءاللَه دارد. بسیار رسالۀ متین و مفیدی است و ایشان در آنجا مطالب متقن و محکم و مسائل خیلی روشنی را بیان کردهاند که حکایت از یک قلب بسیار پرشور و متّصل و سِرّ مرتبط و علم مفید و نورانی میکند. علم اگر علم نورانی باشد، در لا به لای کلمات میآید؛ امّا علم اگر تاریک باشد، وقتی که انسان مطلب را میخواند، به دلش نمینشیند و سخت است؛ چون این علم از یک قلب مکدّر درمیآید، لذا به دلش نمینشیند. این رساله به نام رسالۀ لقاءاللَه است و ایشان در آنجا مطالب زیادی در مورد رجاء و همّت و میل و امثال اینها فرمودهاند.1 رفقا حتماً بخوانند؛ خیلی مفید است.
اشکال بیپایۀ یکی از ائمّۀ جماعات نسبت به رسالۀ لقاءاللَه و پاسخ علاّمه طهرانی
یک روز ما در خدمت مرحوم آقا در مجلسی بودیم. شاید در آن مجلس از آقایان ائمّۀ جماعات طهران حدود چهل نفر بودند که همۀ ریشها سفید بود! شروع کردند صحبت کردن راجع به اینکه: «رجاءِ لقاء خدا یعنی چه؟ امید یعنی چه؟ اصلاً مگر خدا را میشود دید؟ مگر انسان امید دارد؟ رجاء یعنی انسان دنبال این باشد که به نعمات الهی برسد!» نعمات الهی هم در آن دنیا مشخّص و معلوم است که چیست؟ سَنبُلش که مطلوب همۀ ما است، سیب و گلابی و از این میوهها و چیزهای دیگر که مجرّدها بیشتر رغبت دارند، یا به عکس! چه عرض کنم؟ گفت: «از نخورده بگیر بده به خورده!» حالا نمیدانم این قانون تا چه اندازه درست است؟
بعد عجیب یکی از آن آقایان گفت: «این آقا که آمده رسالۀ لقاءاللَه نوشته است، ما اصلاً در قرآن لقاءاللَه نداریم؛ بلکه در قرآن ﴿لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾ داریم: ﴿يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾!»2 خب حالا لقاءاللَه هم نداشته باشیم، مگر ﴿لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾ چه مشکلی دارد؟! مگر رَب غیر از خدا چیز دیگری است؟! اگر میخواهی اشکال دربیاوری، نمیخواهی عمل کنی، میخواهی مردم را در جهل نگه داری، خودت را به خواب و کری و کوری بزنی، یک
حرف دیگر است؛ امّا اگر لقاءاللَه هم نداشته باشیم، این ﴿لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾ یعنی همان خدا دیگر!
در آن مجلس هیچکس حرف نزد، امّا یکدفعه مرحوم آقا همینطور در حالت نشسته فرمودند: «﴿مَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ ٱللَهِ فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَهِ لَأٓتٖ﴾.»1 [انگار] این چهل پنجاه نفر این آیه را در قرآن نخوانده بودند و یکدفعه همه سکوت کردند!
لقاءاللَه یعنی رسیدن به نفس ذات الهی
آخر این آقا خیلی داد سخن میداد که: «بله، ما لقاءاللَه نداریم! یعنی چه این آقا برداشته رسالۀ لقاءاللَه نوشته است؟! لقاءاللَه یعنی چه؟! اینها حرفهای صوفیها و من درآوریهای صوفیها است؛ صوفیها درآوردهاند! ما لقاءاللَه نداریم، ما ﴿لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾ داریم!» ای احمق، ﴿لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾ با لقاءاللَه چه فرقی میکند؟! میخواهی بازی دربیاوری؟ این درس را خواندهای برای بازی درآوردن؟ حالا اگر هم بگوییم: «لقاءاللَه در قرآن داریم»، میگوید: «ما این حرفها را نمیفهمیم!» نمیفهمی؟ نباید هم بفهمی! تو اصلاً چه کسی هستی که بفهمی؟! این را میگویند: به خواب زدن! یک نفر خودش را به خواب میزند و نمیخواهد بیدار شود! نه آقا جان، لقاءاللَه داریم: ﴿مَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ ٱللَهِ﴾؛ لقای اللَه، نه لقای ربّ؛ چون ربّ که همان است، منتها در مراتب تربیتی خودش! لقای ربّ مراتب اسماء و صفات است، امّا لقاءاللَه یعنی نفس خود ذات! کسی که امید دارد به ذات برسد، از مراتب اسماء و صفات عبور کند و تجاوز کند، ﴿فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَهِ لَأٓتٖ﴾؛ وقتش میآید، ولی ﴿يَرۡجُواْ﴾؛ امید دارد، نه مثل امیدهای ما!
شرط رسیدن به لقاء پروردگار در آیات قرآن
﴿فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا﴾؛2 «کسی که امید دارد و میخواهد به لقای پروردگارش برسد، باید عمل صالح انجام بدهد، باید عملش را عمل صالح کند... !»
باید پایی را که میگذارد یقین داشته باشد این درست است. همینکه شبهه دارد که: «بگذارم یا نگذارم؟ این کار را انجام بدهم؟ نه، حالا بدهم بروم»، اینجا زنگ خطر به
صدا درمیآید؛ این عمل، عمل صالح نیست! ﴿فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صٰلِحٗا﴾؛ «باید عمل کند به عمل صالح.» ﴿وَلَا يُشۡرِكۡ﴾؛ «و در کاری که دارد انجام میدهد، غیر مرا داخل نکند؛ فقط مرا در این مسئله مدّ نظر قرار بدهد.» مصلحت اندیشی نکند، به منافع فکر نکند، اینکه «اینجا منافعم را از دست میدهم، پس یک خُرده کوتاه بیایم» در کارش نباشد؛ اینها همه شرک است!
حفظ موقعیّت و شخصیّت، مانع لقای خدا
اگر این کار را کردیم لقای خدا نصیب ما نمیشود، لقای نعمات خدا نصیب ما میشود؛ البتّه نعمت نه، بلکه مظاهر؛ چون ممکن است نقمت باشد! لقاء پیدا میشود، ولی لقای ریاست، لقای دنیا، لقای فرو رفتن در کثرات که این کثرات همه مظاهرند، امّا مظاهری که این شخص از جنبۀ حُسن با آنها برخورد نکرده است، بلکه از جنبۀ بُعد برخورد کرده است! این امید دارد، ولی به چه امید دارد؟ به دنیا! خدا هم برایش قرار میدهد؛ میگوید: «تو میگویی: ”خدا“ امّا منظورت از خدا ریاست است؟ من هم به تو ریاست را میدهم؛ برو تا ببینی کجا میروی؟ میگویی: ”خدا“ ولی از این خدا بیا و برو و مرید منظورت است که مریدهایت زیاد بشوند؟ پای درس اخلاق من بیایند! میگویی: «پای درس اخلاق فلان مسجد نروید؛ او این است، او در کتابش این را نوشته است، او در کتابش بیخود نوشته است، کتابش را نخرید، کتابش را نخوانید، کتابش از کتب ضالّه است، درس اخلاق من بیایید، ما هم کتاب داریم!» این حرفها را زدهاند؛ من از خودم درنمیآورم!
خدا هم میگوید: «بسیار خب، تو این حرفها را بزن، ما هم چند مرید اضافه میکنیم که بگویند: ”آقا خیلی خوب حرف میزند، خیلی مطالب میگوید، حکایات میگوید، از بزرگان حکایات میگوید، مجلسش خیلی شیرین است.» او هم میبیند عجب، اضافه شد، زیاد شد، پای منبر زیاد شدند، پنجاه نفر شدند صد نفر؛ لذا از بزرگان میگوید، حکایات نقل میکند؛ میگوید: «خیلی خوب است، مؤثّر است!» امّا کلاه بر سر رفته تا کجا؟ بگویید: تا ناف، که روزنه هم نگذاشته، بسته و آمده پایین! چرا؟ چون در خدایی که میگفت شریک گذاشت! شریک چیست؟ مرید! شریک چیست؟ محراب! شریک چیست؟ ریاست! شریک چیست؟ محبوبیّت!
میگوید: «اینطوری صحبت کنم که به فلان شخص برخورد نکند!» حالا اگر این شخص در شهر تو نبود و از نقطۀ نظر مصالح با تو تعارض نداشت، باز هم این حرف را نمیزدی یا میزدی؟! حالا چون فردی آمده در شهر تو و منصبی دارد و اگر بخواهی بگویی، این گوشهاش به او میخورد و ممکن است فردا برایت مسئلهای بهوجود بیاورد، لذا میگویی: «حالا این یک تکّه را نمیگوییم، این یک قسمت را حالا نمیگوییم!» آقا، اگر میدانی باید بگویی دیگر! بعد که او رفت، آدم شروع کند: «بله آقا، این شخص اینطور بود، این اشکالات را داشت، این گیرها را داشت و چه بود!» خب این که تا دیروز هم اینطور بود، چرا نمیگفتید؟ قضیّه چیست؟
تمام این مسائل در حول و حوش حفظ موقعیّت خود دور میزند، در حول و حوش حفظ شخصیّت خود دور میزند. اگر یکی از مریدها بخواهد هزار اشکال بکند، روپوشی میکند و تأویل میکند؛ امّا اگر کس دیگر یک اشکال داشته باشد، بزرگ میکند و مثل کوه نشان میدهد! اگر هزار مسئلۀ خلاف از افراد وابسته و دورادور بخواهد انجام بشود، همه را با تأویل و توجیه و امثال اینها میگذرد؛ امّا اگر در یک مسئله بوی خلاف از آن حریف و جناح مخالف شنیده شود، فوراً در بوق و کَرنا میکند! میگوییم: «آقا، چه شده است؟» میگوید: «آسمان به زمین آمده، فلان قضیّه انجام گرفته است!»
و همه هم از خدا دَم میزنند! این خدای بیچاره طناب به گردنش انداختهاند، این بکِش، آن بکِش! این میکِشدش به اینطرف، او میکِشدش به آنطرف! امّا او کشیده نمیشود و اینها خدای خودشان را دارند میکِشند! او که نمیآید تا کسی طناب به گردنش بیندازد؛ اینها طناب به گردن خودشان انداختهاند و خودشان را دارند اینطرف و آنطرف میکشند!
| دائماً او پادشاه مطلق است | *** | در کمال عزّ خود مستغرق است |
| او به سر ناید ز خود آنجا که اوست | *** | کی رسد علم و خرد آنجا که اوست؟1 |
کی رسد این تخیّلات ما، این خیالات ما، این قدرتهای ما، این بکِش بکِشهای ما به آنجا که او است؟ خدا را میکشانیم اینطرف، خدا را میکشانیم آنطرف! میگوییم: «این اسلام است، این حفظ اسلام است، این واجب است!» این خدا را کشاندن است دیگر! امّا فردا که قضیّه برمیگردد، ضدّ این میشود: «اسلام است!»
بیان نمونهای از عدم رجاء به پروردگار
در آن زمانی که ایران با عراق میجنگید، بنده خودم با همین گوشهای خودم شنیدم یک نفر از افرادی که همۀتان میشناسید، این هفته گفت: «حمله به عراق و خارج شدن بهسمت مرزهای عراق حرام است و طبق قانون اساسی تجاوز به فلان و این حرفها است»، هفتۀ دیگر همان آقا آمد گفت: «واجب است!» یعنی وقتی صلاح بر این دیدند که وارد خاک بشوند و نفوذ کنند و چهکار بکنند، خودم با همین گوشهای خودم شنیدم که همین آقا گفت: «واجب است!» بسیار خب، این همین خدا را کشیدن است دیگر! طناب انداختهاند و همینطور میکِشند؛ امروز میکِشیم به اینسمت، فردا مصلحت به جور دیگر است میکِشیم به آنسمت! امروز صلاح بر این است باید به ایننحو گفت، فردا صلاح بر این است باید به فلان نحو گفت!
اینها چه هستند؟ اینها رجاء ندارند، اینها رجاء به پروردگار ندارند! میآییم برای مردم صحبت میکنیم، حرف میزنیم، خود ما میرویم بالای منبر داد میزنیم: «ای وای، باید برای اسلام اینطور کرد، باید آنطور کرد، علی اینطور بود، مظلوم بود، فلان بود، چه بود، اسلام به سرش این آمده، فلان آمده و...» بعد خود ما میآییم در أعمالمان و در رفتارمان و در ارتباطاتمان درست ضدّ آنچه را که بالای منبر گفتیم عمل میکنیم!
میگوید: «انسان باید با مردم صادق باشد، توجیه نباید بکند، خلاف نباید بگوید!» امّا خود همین آقا هزار توجیه میکند برای اینکه یک مطلب خلاف را تثبیت کند! خود همین آقا؛ همین آقایی که عمامه سرش هست! این چیست؟ این بهخاطر این است که آن حقیقتی را که داری بالای منبر میگویی، آن را بهعنوان یک اصل مطرح نمیکنی، بلکه بهعنوان واسطه مطرح میکنی تا پول دربیاوری و زندگیات بگذرد؛ و اگر خیلی وجدان داشته باشی، بهعنوان یک مسئلۀ رفع تکلیف میروی بالا و انجام
میدهی! میگوید: «به ما گفتهاند برو این را بگو!» خب اگر انجام ندهی چه میشود؟
آقا جان، تو که الآن داری بالای منبر دادِ سخن میدهی، اگر یک نفر از همان پایین بیاید بگوید: «آقا، تو خودت هم میروی؟» آن بالای منبر چه جواب میدهی؟ چه میگویی؟ تو خودت هم به این حرفها و مسائلی که داری میگویی عمل میکنی؟! میگوید: «انسان باید در نیّتش صادق باشد، انسان باید غیر از خدا چیزی را نداشته باشد، انسان باید... !» بسیار خب، این حرفها حرفهای خوب، ولی اگر مسئله بین منافع تو و غیر، دَوَران پیدا کند، آیا بر این مسئله ایستادهای؟! یا اینکه یکدفعه نفس شروع میکند چرخیدن، شروع میکند تأویل، شروع میکند توجیه؛ بعد هم که آدم میرود و او را گیر میاندازد، [با خودش میگوید]: «یا علی، سریع فرار کنیم که جا برای پاسخ نگذاریم!» اینها چیست؟ همه دروغ است، همه خلاف است! خلاف، خلاف است دیگر!
تفسیر بیتی از حضرت حافظ در بیان آزادگی و قطع تعلّق
واقعاً عجب شعری است؛ خدا رحمتش کند:
| غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود | *** | ز هرچه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است1 |
هرچه که میخواهد انسان را وابسته کند به غیر او، هر چیزی که میخواهد یک نحوه ربط بدهد بین انسان و بین کثرات، هر چیزی که میخواهد فیالجمله توجّهی برای انسان به کثرات بیاورد، از همان اوّل قطع کرده است وآزاد است! دارد، نهاینکه ندارد؛ امّا دل ندارد! نتیجه اینکه: میخواهد برود، فوراً میرود: «خداحافظ شما، ما رفتیم!» دیگر تعلّق ندارد! اگر همۀ دنیا را به او بدهند، بدهند؛ همۀ دنیا را از او بگیرند، بگیرند! و علّت هم دارد که إنشاءاللَه اگر خدا توفیق داد علّتش برای شب بعد باشد.
چرا اینطور است؟ آیا دیوانه است؟! آیا احساس ندارد؟! آیا آن افکاری که در دیگران هست در او نیست؟! آیا او قلب ندارد؟! آیا او عواطف ندارد؟! آیا او عقل ندارد؟! بالأخره خوبی، خوبی است؛ جمال، جمال است؛ منافع، منافع است؛ مضارّ،
مضارّ است؛ مصالح، مصالح است؛ مصلحت، مصلحت است؛ امّا چرا این شخص اینطور است؟!
[ما در بین خودمان] میگوییم: «بنازم همّتش را؛ چه همّتی دارد!» حافظ ـ رحمة اللَه علیه ـ هم میفرماید: «غلام همّت آنم... .» یعنی بندۀ همّت و امید آن کسی هستم که در زیر این چرخ کبود از هرچه که رنگ تعلّق میپذیرد، آزاد است؛ هرچه که میآید و میخواهد او را قدری از او جدا کند، آزاد است.
حکایت التجاء علاّمه طهرانی به امام زمان برای استخلاص از مسئلۀ مرجعیّت
ظاهراً در همان اواخر حکومت امیرعبّاس هویدا، نخست وزیر شاه که بین ایران و عراق صلح شده بود و برای زیارت عراق دو هفتهای میرفتند، مرحوم آقا هم چون اقامت عراق داشتند، میتوانستند بیشتر بمانند و ظاهراً یک ماه سفرشان طول کشید. میفرمودند:
رفتم نجف و میخواستم بروم با آقای خوئی راجع به مسئلۀ هلال و اتّفاق افق و عدم اتّفاق افق در ترتّب شهر، صحبت کنم. گفتند که ایشان در کوفهاند. (ظاهراً ایّام تابستان بود.) ما رفتیم دیدیم که عجب، مگر میتوانیم صحبت کنیم! اوّلاً: ایشان حال حرف زدن ندارند؛ بعد هم اینقدر نامه برای ایشان آمده که اصلاً ایشان در این نامههایی که برایشان آمده گم شده بودند و همینطوری مدام به این نامهها و به این مسائل نگاه میکردند. (دقّت کنید، عبارت ایشان این بود!)
نشستیم، ایشان سرش را بلند کرد و گفت: «بهبه، سلامٌ علیکم آقای آقا سیّد محمّدحسین!» بعد عبارت آقای خوئی این بود: «کجایی که بیایی حال ما را ببینی؟ رفتی راحت شدی!»
من اصلاً دیدم نمیتوانم راجع به این قضیّه با ایشان صحبت کنم. بعد رفتم پیش آقا سیّد علی سیستانی (چون با هم هم مباحثه بودند) و به ایشان گفتم: شما برو با آقای خوئی راجع به قضیّۀ اشتراک افق بحث کن. (حالا نمیدانم ایشان بحث کرد یا نه!)
بعد وقتی که از منزل آقای خوئی آمدم بیرون، رفتم مسجد کوفه و در آن محرابی که امیرالمؤمنین را در آن محراب ضربت زدند، ایستادم دو رکعت
نماز خواندم و گفتم: «خدایا، اگر قرار بر این است که مرا در آخر عمر به این بلیّه مبتلا کنی، الآن جانم را بگیر!»1
قضیّه چیست؟ یک وقت تصوّر نشود که [وظیفه است]! آخر همانطوریکه خدمتتان عرض کردم ما میآییم شروع میکنیم به توجیه کردن: «بله، اینها عمل به تکلیف است؛ اینها جواب مسائل مسلمین است؛ این کار را نکنم؟!» خودمان را گول نزنیم! آیا آن شخصی که الآن به این مسائل مشغول است، ربطش با آن مبدأ برقرار است؟! اگر برقرار است که دیگر نمیگفت: «آقای آقا سیّد محمّدحسین، رفتی راحت شدی؛ ما به این بلیّه مبتلا شدیم!» ولی آن آقایی که رفت در مسجد کوفه دو رکعت نماز خواند، قضیّه را خوب فهمید. بچّه نبود، آدم عامّی هم نبود؛ یک عارف بود و عارف هم میفهمد مسئله از چه قرار است. گفت: «خدایا، اگر قرار بر این است که ما [به این بلیّه مبتلا] بشویم، الآن جان ما را بگیر؛ ما نمیخواهیم!» چرا ایشان این حرف را میزد؟ چون مسائلی در پیش بود و میدانست که در سالهای آینده چه خواهد شد و چه مسائلی پیش خواهد آمد!
تعامل پروردگار با انسان براساس میزان رجاء
این شخص که این امید را دارد خدا هم بِمَوضِعِ إجابَةٍ؛ اجابت میکند. چرا؟ چون راست میگوید و روی حرفش هم میایستد، خدا هم میگوید: «حالا که تو روی حرفت ایستادی، ما هم روی حرفمان میایستیم. تو رجاء داشته باش، ما هم موضع اجابت را داریم؛ تو رجاء نداری، ما هم گیرت میاندازیم؛ تو بگرد، ما هم میگردیم! اینقدر به سرت میآوریم و آنقدر کلاه سرت میگذاریم که این کلاهها روی هم بیاید و به ابر برسد!» و جالب اینکه تحمّل ثقل این کلاهها را هم به تو میدهیم؛ این خیلی جالب است! آخر این کلاههایی که سر آدم میرود سنگین و کمرشکن است، خیال نکنید [راحت است]؛ ولی جالب اینکه خدا تحمّلش را میدهد که یک وقت زیر این بار شانه خالی نکنیم و بار را به مقصد برسانیم!
یک کلاه دیگر سر میگذارد، یک مسئولیّت دیگر، تحمّلش را هم میدهد؛ یک مسئولیّت دیگر، باز تحمّلش را میدهد، باور کنید! چه جانی؟! عجب جانی دارد؟! شش تا مسئولیّت دارد باز دنبال هشت تای دیگر میگردد! آقا، چه خبر است؟! میگوید: «باید به تکلیف عمل کرد!» بله، تو راست میگویی! باید به تکلیف عمل کرد! چطور کس دیگر باشد میخواهی از آن حلقومش دربیاوری؟ حالا که نوبت خودت شده میگویی: باید به تکلیف عمل کرد؟ خدا هم میگوید: «باشد، تحمّلش را به تو میدهم!» مدام کلاه روی کلاه تا یکدفعه صدایش درمیآید: آقا سکته فرمودند! یکدفعه صدایش درمیآید: آقا سرطان فرمودند! یکدفعه صدایش درمیآید: آقا تصادف فرمودند! دائماً تحمّل میدهد، میدهد، میدهد و با هر تحمّلی که میدهد یک غلفت روی غفلت میآورد. اگر تحمّل نداشته باشد متوجّه میشود و زنگ خطر به صدا درمیآید؛ ولی خدا این تحمّلش را میدهد، جاذبههایش را هم به او میدهد! دائماً غفلت میآید روی غفلت تا یکدفعه انسان میبیند: آخ، آخ، آخ، مگر دیگر اصلاً میتواند بیرون بیاید؟! باز با تمام اینها اگر خدا به او توفیق بدهد میتواند، ولی دائماً این توفیق را از او میگیرد و شروع میکند به توجیه کردن: «آقا، دیگر نمیشود! آقا، دیگر کار از ما گذشته است؛ شما به خود برسید! آقای فلان، دیگر از ما گذشته است؛ شما خودت را دریاب!» یعنی چه که خودت را دریاب؟! خب خودت هم بیا دریاب! یعنی چه که گذشته است؟!
هیچ وقت دیر نیست!
حُر یک ساعت از عمرش باقی مانده بود؛ یک ساعت! در همان یک ساعت خودش را چهکار کرد؟ دریافت! چه کسی گفته نمیشود؟! نهخیر، دریافت! پس داری گول میزنی؛ همین الآن هم داری دروغ میگویی: «آقا، دیگر کار از ما گذشته است؛ شما دریاب!» داری دروغ میگویی؛ این حرفها نیست! یک دقیقه هم از عمر باقی مانده باشد، همان یک دقیقه خدا هنوز هست؛ یعنی فعلاً در این دنیا شصت ثانیه خدا مال تو است! الآن شصت ثانیه خدا مال تو است؛ آقا، یک ثانیهاش کافی است، شصت ثانیه باز خیلی است؛ چه برسد که بگوییم: یک ساعت؛ چه برسد بگوییم: یک
سال؛ چه برسد بگوییم: دو سال و چه برسد مانند امثال شما که إنشاءاللَه خدا عمر طولانی توأم با عافیت عنایت کند. این عافیت را فراموش نکنید که خیلی مهمتر از صحّت است! عافیت یعنی موقعیّتی که مورد رضای خدا است.
إنشاءاللَه امیدواریم که خداوند متعال ما را به تکالیف خود متنبّه کند و دست ما را بگیرد و ما را در وادی جهل رها نکند!
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلِمحمّدٍ
مجلس شصت و نهم: عبودیّت و تسلیم در برابر مشیّت الهی، ثمرۀ رجاء به پروردگار
أعوذُ بِاللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بِسمِ اللَه الرّحمٰن الرّحیم
و صلّی اللَه علَی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسمِ محمّدٍ
و علَی آلِه الطّیّبینَ الطّاهرینَ
و اللّعنةُ علَی أعدائِهِم أجمَعینَ
اجابت پروردگار به میزان رجاء انسان
[وَ أعلَمُ أنّک لِلرّاجی بِمَوضِعِ إجابَةٍ؛ «بهدرستیکه من میدانم که تو برای افرادی که به تو امید دارند در] جایگاه اجابت قرار داری و امید آنها را نا امید نمیکنی.»
عرض شد که طبق قاعده و مقتضای قانون، میگویند: «به هر مقدار که پول بدهی به همان مقدار آش میگیری!» پس باید ببینیم که رجاء ما نسبت به مسائل و معارف و مدارج کمال، در چه حدّی است؟ به همان مقدار که رجاء وجود دارد، به همان مقدار اجابت وجود دارد. بعضیها رجاء و امیدشان فقط رسیدن به مطلوب و حذف همۀ زوائد و حواشی است؛ بعضیها رجائشان رسیدن به نعمات محبوب و به آثار وجودی محبوب است؛ بعضیها رجائشان به آثار بسیطه و متنازلۀ محبوب است؛ و همینطور رجاء نسبت به امور دنیوی مراتبی دارد که برای هر فرد، آن مرتبۀ خاصّ به خودش را دارد.
حکایتی در بیان مراتب محبّت مُحب نسبت به محبوب
یک حکایتی است که الآن به ذهنم آمد. میگوید: یک مرد جوانی بود که خیلی ادّعای محبّت به محبوبه و معشوقۀ خودش را میکرد؛ خیلی زیاد! اشعاری هم میخواند:
| ای فدایت هم دل و هم جان | *** | وی نثار تو هم این و هم آن1 |
میگفت: اگر دنیا برود یک مو از سرِ تو کم نشود؛ غیر از تو هیچ چیز در خاطر ما نیست؛ غیر از تو هیچ چیز در قلب ما نیست؛ غیر از تو چه و از این حرفها! آن معشوقه هم بالأخره مسئله را با او طیّ میکرد.
یک روز برای کوه نوردی به بالای کوه رفته بودند و در جای بلند و پرتگاهی نشسته بودند که او دوباره شروع کرد از محبوبۀ خودش تعریف کردن: «در قلب من غیر از تو قرار ندارد؛ در ذهن من غیر از تو خاطری نمیگذرد؛ در سرّ من غیر از تو مسئلهای نیست!» معشوقه گفت: «جدّی میگویی؟» گفت: «بله!» گفت: «تو چطور به من محبّت میورزی و به من عشق میورزی؟! من یک خواهری دارم که از من خیلی قشنگتر است، الآن هم او است که دارد میآید!» گفت: «کو؟» سرش را که بلند کرد، آنچنان پسِ گردنش زد که از آن بالای کوه به پایین پرتش کرد!2
حالا به راست و دروغ قضیّه کار نداریم، به جنبۀ سنبُلیکش و به آن نتیجهای که از این مسئله است کار داریم. واقعاً ما خودمان را بیازماییم، خودمان را بسنجیم که در مدّعای خود نسبت به محبوب و مطلوب حقیقی تا چقدر صادقیم و تا چقدر پا در
| ای فدای تو هم دل و هم جان | *** | وی نثار تو هم این و هم آن |
| دل فدای تو چون تویی دلبر | *** | جان نثار تو چون تویی جانان |
| بر لب بام یکی عاشق نشست | *** | دیده بر دیدار آن معشوق بست |
| محو شد در یار و از خود بیخبر | *** | گفت معشوقش که آن سو کن نظر |
| بین جمال آن نگار نازنین | *** | کن تماشا قدرت حُسنآفرین |
| خوبرو گر اوست پس من چیستم؟ | *** | بلکه او گر هست پس من نیستم |
| عاشق مسکین نظر آنسو فکند | *** | تا ببیند آن نگار ارجمند |
| دست زد معشوقش افکندش ز بام | *** | گفت: رو رو، عاشقی بر تو حرام |
| نام عشق و عاشقی بر خود منه | *** | تو هوسناکی سرت بر خاک نه! |
میدان میگذاریم؟ تا چقدر؟!
این قضیّۀ کوفه و اهل کوفه و مسائلی که در آن زمان اتّفاق افتاد، اینها فقط یک کوفه نبود؛ الآن هم کوفه وجود دارد و الآن هم کوفیان هستند! ما در خودمان این قضیّه را جستجو کنیم که ما جزء کوفیان هستیم یا نیستیم؟!
حکایت مرحوم آقای انصاری و عدم مداوای مریض طبق مشیّت الهی
مرحوم آقای انصاری ـ رضوان اللَه علیه ـ استاد اخلاق و مربّی و مهذِّب نفوس، مرد بسیار بزرگ، مطّلع بر مصالح و مفاسد، و مرد حقیقی و صادقی بود و در عینحال در علوم طبّ قدیم سر رشته داشته و نسخه میداده و برای مرضیٰ همین ادویه و عقاقیر قدیمی تجویز میکرد.
یک روز یکی از دوستان ایشان بچّهاش مریض میشود و ایشان هم دوا میدهد و از قضا این دوا مؤثّر واقع نمیشود و مصلحت خدا بر این بوده که این بچّه فوت کند و او فوت میکند. نهاینکه بر اثر دوای ایشان بوده، دوای ایشان او را نکشته است، بلکه مرض خوب نمیشود. مگر حتماً باید هر دوایی که داده میشود تأثیر بگذارد؟ چنین تضمینی به دوا نیست. اگر قرار باشد هر دوایی مؤثّر باشد، دیگر کار عزرائیل کساد میشود. خدا را خوش نمیآید عزرائیل بیکار باشد، بالأخره باید او هم مشغول باشد و جناب عزرائیل هم از بیکاری حوصلهاش سر میرود! جبرائیل مَلک علم است، اسرافیل مَلک رزق است و میکائیل مَلک حیات است، جناب عزرائیل هم مَلک قبض روح است و خدا این مسئولیّت را به او سپرده است. حالا اگر بیکار باشد، حوصلهاش سر میرود؛ میگوید: «خدایا، پس کو؟! امروز در پروندۀمان اسم کسی را ننوشتهای!»
لذا این دواها حکم واسطه را دارند: اذن از طرف او بیاید، این دوا اثر میکند؛ اذن از طرف او نیاید، اگر شما بهجای یک کپسول یک گونی هم کسپول بخورید فایده ندارد، هیچ تأثیری ندارد! باید دید از طرف او چه مقدّر شده و آیا آن جنبۀ فاعلی به این واسطه إعطا میشود یا إعطا نمیشود؟ این مسئله است. حالا ما از طبیب میبینیم، از وسائط میبینیم؛ البتّه بعضی از این تشخیصها هم اشتباه است.
اتّفاقاً این دارو مؤثّر واقع نشد و این بچّۀ هفت هشت ساله فوت کرد و از دنیا رفت.
این شخص آنقدر از این کار متأثّر میشود که میرود مَحاکم و از دست آقای انصاری به دولت شکایت میکند که ایشان بچّۀ ما را کشته است! بنده خدا میگوید: «اصلاً چه اشتباهی کردیم که آمدیم داخل خانۀ این؟ آقا، شما آمدید ما را بردید، میخواستید نیایید، اینهمه دکتر ریخته است، خب چرا آمدی ما را بُردی؟!» وانگهی، مگر قرار بر این است که اینها کارهایی که انجام میدهند همه بر وفق منویّات طرف باشد؟ نه، اینها بر وفق تقدیر کار انجام میدهند؛ حالا تقدیر بر إماتۀ این است. بسیار خوب، یک نسخهای میدهد، حالا برو این نسخه را بگیر؛ امّا ببین آنجا چه تقدیر شده است.
اجرای دقیق تقدیر الهی، هنر اولیای خدا
بله، اگر تقدیر بر شفا باشد، این نسخه خوب میکند؛ ولی اگر تقدیر بر إماته باشد، آیا ولیّ خدا میآید تقدیر را عوض کند؟! اگر عوض کند که دیگر ولیّ نیست، بلکه او شخصی است که در نفس گرفتار است و مسائل را به مقتضای نفس و أهویۀ نفسانی انجام میدهد؛ دیگر نباید اسمش را ولیّ گذاشت.
هنر یک ولیّ این است که بیاید عیناً و عیناً و عیناً طبق آنچه که اگر خدا از آن مقام تجرّدِ خود تنازل میکرد و به صورت مادّه میآمد میکرد، او هم بیاید این کار را انجام بدهد. اگر خدا از آنجا مجسّم بشود و تنازل کند و بیاید پایین و بخواهد نسبت به این امور ظاهر رتق و فتق کند، چهکار میکند؟ یکی را شفا میدهد، یکی را میکُشد، یکی را زنده میکند، یکی را میمیراند، یکی را در حیاط میزایاند، یکی را سرِ زا میبَرد، برای یکی قرض میآورد، برای یکی قرض را أداء میکند و همین کارهایی که میکند. حالا تنازل نکرده و آن بالا نشسته، ولی آیا قضیّه فرقی میکند؟! چه فرقی کرد؟!
تمثیلی در یگانگی اجرای مشیّت الهی در عالم
مثل اینکه من در اینجا یک کنترل در دستم است؛ حالا یک وقت خودم میآیم این دکمهها را میزنم و این نوار از اینطرف میچرخد، بعد دوباره یک دکمه را میزنم این نوار از آنطرف میچرخد و همه هم میبینند؛ امّا یک وقت نه، شما در آن اطاق نشستهاید و من هم در این گوشه نشستهام و کسی هم مرا نمیبیند و با کنترل میزنم و این نوار میچرخد. هر دوی آن یکی است؛ نوار از آنطرف چرخید، از اینطرف چرخید. در صورت اوّل خودم را نشان دادم، در صورت [دوّم نشان ندادم].
این مسئله از اسرار است که دارم خدمتتان میگویم! بروید روی این قضیّه فکر کنید، به جاهایی میرسید. یک وقت من میآیم خودم را نشان میدهم و همه میبینند؛ یک وقت نه، خودم را نشان نمیدهم، این گوشه مینشینم؛ ولی هر دو کار یکی است و تفاوت نمیکند. بالأخره در هر دو، نوار از اینطرف میچرخد، از آنطرف میچرخد، صدا زیاد میشود، صدا کم میشود، تند میشود، کند میشود.
ما باید بدانیم که کاری را که یک ولیّ انجام میدهد غیر از اجرای همان تقدیر چیز دیگری نیست؛ بیخود چیزی از او نخواهیم، بیخود مدام نیاییم بگوییم: «بیا مسئله را اینطرف بکن، آنطرف بکن!» [بدانید که برای این مسائل هم] پیش مرحوم آقا میآمدند!
اصرار جاهلانۀ مردم از اولیای الهی در برابر مشیّت پروردگار
این را که خدمتتان عرض میکنم، الآن سالبه به انتفاء موضوع است، چون الآن ولیّ وجود ندارد؛ ولی منظور من چیز دیگر است. منظورم تصحیح افکار خودمان است؛ این برای ما مهم است، حالا چه ولیّ باشد یا نباشد. فکر باید تصحیح بشود؛ فکر که تصحیح شد دیگر بود و نبودِ ولیّ یکی است و فرقی نمیکند.
مدام نیاییم بگوییم: «آقا، کار دست شما است.» نهخیر، کار دست ما نیست؛ نه بنده و نه غیر بنده! هیچ چیز نیست و هیچ کار دست ما نیست. زورمان به خدا نمیرسد میآییم یقۀ بیچاره را میگیریم! اگر راست میگویی برو آنطرف، برو یقهاش را بگیر دیگر! آن بالا خدا ایستاده، برو بگو: «خدایا، باید بچّۀ من را حتماً شفا بدهی!» امّا به تو چه میگوید؟ میگوید: «برو پیِ کارَت!» بگو: «خدایا، باید حتماً قرض من را أداء کنی!» میگوید: «برو طبق مسیر ظاهر انجام بده.»
بنده خودم نشسته بودم و شاهد بودم که میآمدند پیش آقای حدّاد و اصرار میکردند: «آقا، مأمور مالیات میخواهد به حجرۀ ما بیاید؛ عنایتی بفرمایید که اینها نبینند!» یعنی مأمور بیاید و بهجای این بضائع و بهجای این أمتعه و أقمشه ـ آن شخص قُماش داشت ـ کاه و یونجه ببیند، چون به کاه و یونجه دیگر مالیات نمیبندند. آقای حدّاد هم سرشان را پایین میانداختند. دوباره میگفت: «آقا، بدهید دیگر؛ دعا بدهید!» ایشان باز
سرشان را پایین میانداختند. دوباره ایشان را در محذور قرار میدادند تا اینکه میفرمودند: «إنشاءاللَه خداوند عنایتی بکند!» و آن شخص هم میآمد و چیزی هم نمیدید و میرفت.
آیا این برای او درست بود؟! نه، برای او درست نبود. شاید مأمور مالیات بیاید و بخواهد مالیات بگیرد و این برای شما درست باشد. حالا من نمیخواهم بگویم مالیات بدهید؛ نه، هر چیزی جای خود دارد؛ ولی صحبت در این است که ما میخواهیم تقدیر و مشیّت خدا را برگردانیم.
مرحوم حاج حسنعلی نخودکی اصفهانی ـ رحمة اللَه علیه ـ مرد بسیار بزرگی بود، ولی ایشان اهل عرفان نبود؛ از بیاناتش پیدا است که اهل عرفان نبود. اهل ریاضت بود، اهل مجاهده بود، اهل مراقبه بود، متهجّد بود، اهل ذکر بود، اهل ورد بود، مرد بزرگی بود، اینها همه بهجای خود محفوظ، ولی مسئلۀ عرفان چیز دیگری است! خود ایشان هم میگفت: «اگر عرفان میخواهید، نجف پیش سیّد علی قاضی بروید.» این را خود ایشان به افرادی که راجع به مسئلۀ عرفان مراجعه میکردند، اعتراف میکرد که خلاصه اهلش نیست.
کاری نبود که ایشان نتواند بکند؛ از طیّ الأرض گرفته، از طیّ السّماء گرفته، از خَلق ابدان گرفته، از إماته گرفته، از إحیاء گرفته! مرحوم آقا شیخ حسنعلی نخودکی مرده زنده میکرد. قبر ایشان هم در همین صحن عتیق و صحن بزرگ در حرم امام رضا علیه السّلام است.
انصراف از امام علیه السّلام به غیر، یعنی قافیه را باختن!
من از سابق معمولاً وقتی که حرم میآیم، یک ساعت، نیم ساعتی میروم در همین درگاههای دوْر صحن مینشینم. یک بار که ما مشهد بودیم و روبهروی پنجره فولاد نشسته بودیم، چند تا مخدّره ـ که ظاهراً معلوم بود از طهران آمده بودند و خلاصه میخواستند هم برای زیارت بیایند و هم برای تحقیق ـ از دور ما را دیدند و نمیدانم چطور شد که پیش ما آمدند.
آمدند آنجا و گفتند: «آقا، سلام علیکم!» گفتم: «علیکم السّلام.» گفتند: «آقا، میدانید قبر آقا شیخ حسنعلی نخودکی کجا است؟» گفتم: «قبر امام رضا اینجا است!»
یک نگاه به من کردند: «عجب، ما چه میگوییم، این چه جوابی میدهد!» گفتند: «آقا، ببخشید ما سؤالمان این بود و منظور ما آقا شیخ حسنعلی نخودکی است!» گفتم: «من هم منظورم امام رضا است!» گفتند: «شما قبر ایشان را نمیدانید کجا است؟» گفتم: «من قبر امام رضا را میدانم اینجا است!» اینها دیدند که نه، مثل اینکه ما یک خرده مشاعرمان را از دست دادهایم و خلاصه با ما [به نتیجه نمیرسند]. دیگر خدا چشم ما را کور کرده و عقل را از ما گرفته است؛ چهکار میشود کرد! گفتند: «خیلی ببخشید!» و خداحافظی کردند و رفتند.
وقتی که مشهد میروید در این فکرها نباشید که اینطرف و آنطرف بروید؛ فقط امام رضا و بس! اینطرف و آنطرف رفتن، قافیه را باختن است! در جایی که امام رضا هست، دیگر انسان نباید ذهنش را به جایی ببَرد؛ اگر ببَرد باخته است!
نقد مؤلّف بر مرحوم نخودکی اصفهانی
من در همین کتابی که آقازادۀ مرحوم حاج حسنعلی نخودکی اصفهانی ـ رحمة اللَه علیه ـ راجع به ایشان تألیف کردهاند یک حکایتی دیدم. البتّه مطالب بسیار خوب و مفیدی هم در آن هست؛ مطالبی است آموزنده، مُعَبِّر و محلّ اعتبار و قابل توجّه. ایشان مردی بوده که در مسیر خودش مرد پختهای بوده است؛ البتّه در مسیر خودش، نه در [مسیر عرفان]! از جمله مواردی که خب محلّ تأمّل است اینکه در آنجا دارد:
ایشان بیرون مشهد در باغی بودند که شبی در نیمههای شب احساس میکنند که ظاهراً سارقی میخواهد وارد باغ و ساختمانها بشود. آن شخصی که در آنجا بود به مرحوم آقا شیخ حسنعلی میگوید: «آقا، یک عنایتی کنید تا این همانجا در جا خشک بشود، چوب بشود، آهن بشود، یک بلایی سرش بیاید تا پایین بیفتد و داخل نیاید.» در آن منزل تفنگ بود. ایشان میگویند: «در این منزل تفنگ هست؛ خب شما تفنگ را بردار و تیر در کن تا سر و صدا بشود و او برود. وقتی که تفنگ هست، خدا این تفنگ را وسیله قرار داده و باید از این وسیله استفاده کرد.»
تا اینجای حرفشان خوب است و مطلبی نیست. ذیلی دارد که آن ذیلش محلّ تأمّل است! بعد میگویند: «اگر تفنگ نبود، آنموقع ما تکلیف دیگری داریم و ممکن
است دعا کنیم که این به یک نحو دیگری بشود.»1
اینجا ما حرف داریم! چرا؟ چه کسی گفته وقتی که تفنگ نیست، شما باید دعا کنید که این چوب بشود، یا یکدفعه از آن بالا به پایین پرت بشود؟! نه، اگر شما قدرت دارید باید بلند شوید بیایید دفاع کنید؛ اگر ندارید بنشینید سرِ جایتان! دیگر دعا کردن و چوب شدن و از آن بالا برگشتن و سر و کلّۀ بیچاره شکستن، این مسیر عرفا و مسیر عرفان نیست. مسیر عرفان میگوید: «طبق ظاهر عمل کن. بسیار خوب، زور داری [برو جلو؛ نداری بنشین]!»
سیرۀ عملی امام حسین علیه السّلام در روز عاشورا در راستای تقدیر الهی
امام حسین در روز عاشورا چهکار کرد؟ آمد طبق ظاهر عمل کرد. گفت: «تا وقتی که زور دارم و در بازو قدرت دارم، دفاع میکنم؛ وقتی که قدرتم تمام شد، بگیرید بکُشید!» امّا نیامد بایستد تا دشمن بیاید به او حمله کند؛ نهخیر! گفت: «اینطور هم نمیایستیم؛ بلکه زره میپوشیم، شمشیر دست میگیریم، دفاع میکنیم و تا جایی که میتوانیم پدرتان را هم درمیآوریم؛ وقتی نتوانستیم، آنموقع دیگر تکلیف دیگری است.»
جن آمد برای یاری امام حسین، حضرت قبول نکرد؛ ملائکه آمدند، حضرت فرمودند: «بروید پیِ کارتان، دنیا دست من است؛ آمدهاید به یاری من؟! تمام مُلک و ملکوت دارد به سرِ انگشت من میچرخد؛ میخواهید بیایید من را یاری کنید؟!» البتّه به آنها که نگفت، در دلش گفت، این زبانِ حال است و ما هم داریم زبانِ حال امام حسین را میگوییم. میگوید: «تمام مُلک و ملکوت به [ارادۀ من است]، آن قدرتی هم که در تو هست من دارم به تو میدهم؛ آنوقت تو میخواهی بیایی به من کمک کنی؟!»2
چرا امام حسین امام است؟ چون دارد به ظاهر عمل میکند؛ طبق تکلیف! امام
حسین در روز عاشورا نقشۀ جنگی ریخته بود و قضیّه همینطوری نبود. اوّلاً دور خیمهها را خندق کنده بودند و در آنجا آتش افروخته بودند که کسی نتواند بیاید. فقط یک راه بود که آن یک راه هم با اصحاب خود حضرت مسدود شده بود. طنابهای خیمهها را به نحوی قرار داده بودند که اسب نتواند از اینها عبور کند و به خیمه برسد. در روز عاشورا وقتی که عمر سعد فرمان حمله داد که بیایند و یکمرتبه کار را تمام کنند، وقتی آمدند نگاه کردند، یکمرتبه بُهتشان برد! گفتند: «عجب، چه نقشهای ریخته است که اصلاً راه نفوذ ما را بسته است! این اصحاب از دیروز تا الآن اصلاً داشتند خندق میکَندند!» راه نفوذ فقط منحصر به آن قسمتی بود که اصحاب ایستاده بودند که دیگر در آنجا عمر سعد دستور تیراندازی داد و در همان وهلۀ اوّل [بیش از] سی نفر از اصحاب امام حسین با تیراندازی لشکر عمر سعد افتادند.1
خب حالا امام حسین بگوید: «چون ما دیگر داریم کشته میشویم پس ولش کن، همینطور روی زمین مینشینیم تا بیایند سرمان را ببُرند!» نهخیر، اینطوری نیست. الآن خدا به شما فکر و قدرت داده است؛ خدا میگوید: «بیا خندق بکَن. شما این خندق را باید بکَنی، طناب خیمه را باید اینطوری کنی؛ حالا تقدیر من بر شهادت تو است، بماند! من تقدیری دارم و بهجای خودش هم انجام میشود، امّا تو هم باید طبق آنچه را که من در طریق ظاهر تقدیر کردهام، به همان کیفیّت عمل کنی.»
در اینجا نکات خیلی عجیبی نهفته است: اینکه مقام جمع چطور در یک سالکِ باقی ظهور پیدا میکند؟ دیگر در اینجا است که هر کدام که بهتر و متقنتر بتوانند جمع بین این دو مرحله را بکنند، از نقطۀ نظر بقا قویترند!
مضرّات دنیوی و اخروی عدم تسلیم در برابر مشیّت الهی
بسیار خب، حالا شما میآیی از زیر بار مالیات فرار میکنی و پانصد هزار تومان مالیات را نمیدهی؛ دو روز دیگر، یک هفتۀ دیگر یکمرتبه بچّه میخورد زمین پایش
میشکند و باید ششصد هزار تومان پول عمل بدهی؛ صد هزار تومان هم روی آن! فکر این را هم کردهای؟ فکر این را که نکردهای! شما تصوّر نکنید که مسائل [گتره است]. از این قبیل مسائل خیلی داریم. یا حتّی بگوییم این هم انجام نشود و بعداً یک ضرری متوجّه نشود، امّا همینقدر که شما در این مطلب ماندید، برای شما کافی است! و چهبسا این مطالبی که پیش میآید، مقدّمۀ برای دفع یک ضرری است که ممکن است بعد انجام بشود. آیا ما به اسرار غیب اطّلاع داریم و میدانیم که چه سرّی هست؟! نداریم دیگر! اگر اطّلاع داشتیم، همان آقایی که میآمد از آقای حدّاد دعا میخواست برای اینکه پانصد هزار تومان مالیات ندهد، خودش فردا اصلاً میرود درب ادارۀ مالیات و میگوید: «آقا، بیا این پانصد هزار تومان را بگیر!» اگر مطّلع باشد و اگر بداند که این مبلغ برای چه مسئلهای تقدیر شده و در اداء این قضیّه چه مضارّی از او دفع میشود، خب مگر دیوانه است ندهد؟! ولی این دیگر هنر نیست، چون میدانی دیگر! حالا تو نده تا ببینی چه به سرت میآید! آنوقت اینها میآمدند و میماندند.1
خصوصیّت افراد صادق و راجی در مسیر پروردگار
امّا افرادی که از نقطۀ نظر رجاء و همّت و امید به مطلوب در مرتبۀ صدق قرار دارند، آنها خودشان برای جریان عالَم تقدیر پیشقدم میشوند. ببینید چقدر فرق است! اصلاً اگر قضیّه بخواهد انجام نشود، میآید میگوید: «آقا، چرا مسئلهای انجام نشده است؟! چرا مشکلی پیش نیامده است؟!» برای جریان نظام عالم تقدیر، خود آن افراد جلو جلو میآیند و تقاضا میکنند و دست آن استاد کامل را برای نحوۀ تربیت باز میگذارند، نهاینکه مدام دستش را ببندند! به قول آقای حدّاد: «تا میخواهیم گوششان را بگیریم، صدایشان درمیآید.»2 خب ما هم شُل میکنیم. اینجا مدام دست بستن است، آنجا مدام پیشقدم میشود، مدام تقاضا میکند، مدام برایش میآید.
یک بار من داشتم با مرحوم آقا صحبت میکردم، گفتم: «حافظ گفت.» ایشان گفتند: «بگو: فرمود! ”گفت“ یعنی چه؟!» جناب خواجه فرمود:
| تا شدم حلقه به گوشِ درِ میخانۀ عشق | *** | هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم1 |
این غمهایی که دارد میآید، با خودش مبارکباد را دارد میآورد! ظاهرش غم است، ولی در باطنش خدا میگوید: «مبارک باشد!» خدا برای تو این را آورد. دوباره دوّمی میآید؛ مبارک باشد! از خدا بخواهیم که این مبارکبادها که میآید خودش تحمّلش را هم بدهد. به قول خواجه که میفرماید: «زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت!»2 علیٰکلّحال، مطلب و مسئله این است.
البتّه ما فعلاً در مقامِ اینطرف قضیّه هستیم؛ یعنی فعلاً داریم مسائلی را که راجع به این کفّه و راجع به این قسمت است عرض میکنیم، ولی از الآن هم به شما بگویم: یک وقت ما را یأس نگیرد، حالا آن قسمت را هم میآییم میگوییم؛ غصّه نخورید! رحمت خدا، مرحمت خدا، سعۀ خدا، آن حُسن ظنّ به خدا، اینها هم جاهای خودش را دارد که إنشاءاللَه عرض میکنیم؛ ولی فعلاً از این نقطه میخواهیم مطلب قدری در اینجا باز شود و کیفیّت فکر و آن ایدئولوژی سلوکی انسان نسبت به مسائل عالَم تقدیر، قدری تصحیح شود تا اینکه ببینیم آنطرفِ مطلب و آنطرفِ قضیّه چه خبر است؟ اینطرفِ مطلب و قضیّه این است و به این کیفیّت است.
تفاوت برخورد افراد با اولیای الهی در مواجهه با تقدیر پروردگار
میآمدند پیش مرحوم آقا و از ایشان سؤال میکردند: «آقا، این کار را بکنیم یا نکنیم؟» میگفتند: «بله، نظر ما این است که بروید این کار را بکنید.» یا اینکه استخاره میکردند و میرفتند و اتّفاقاً قضیّه بر خلاف مطلوبشان و بر خلاف نیّت و توقّع از آب درمیآمد، نه بر خلاف واقع! آنوقت چه میگفتند؟ بنده خودم شنیدم که داشتند میگفتند:
| زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت | *** | کآن که شد کشتۀ او نیکسرانجام افتاد |
«اگر با آقا مشورت نمیکردیم اینطوری نمیشد!» جانِ من، خب مشورت نکن!
یادم است یک مورد ازدواج بود که گفتند: «اگر با آقا مشورت نمیکردیم، این زن گیرمان نمیآمد که خلاصه پدرمان را دربیاورد!» حالا شاید هم بنده خدا خوب بوده، ولی با اخلاق این نساخته است. یا میگفتند: «اگر با آقا مشورت نمیکردیم، فلان عمل را انجام نمیدادیم و فلان معامله را نمیکردیم تا در این معامله ورشکست بشویم و ضرر بکنیم!» مگر انسان حتماً باید در هر معاملهای سود کند؟! چه کسی گفته است؟! کجا نوشته که انسان باید در هر معاملهای ربح کند؟! کجا نوشته که انسان در هر راهی که در پیش میگیرد [باید سود کند]؟!
من بهیاد دارم یکی از رفقا که سنّش حدود ٢٣یا ٢٤ سال بود برای من تعریف میکرد و میگفت: «خود مرحوم آقا به من فرمودند: ”شما باید ازدواج کنید.“» در حالیکه آن شخص قصد ازدواج نداشت. بعد جالب اینکه حتّی مورد ازدواج را هم خود مرحوم آقا تعیین کرده بودند که: «با این مورد ازدواج کنید.» و آن شخص نقل میکرد و میگفت: «من خودم میدیدم که این ازدواج به سرانجام نخواهد رسید!» و همینطور هم شد؛ یعنی میگفت: «از اوّل برای من مشخّص بود که این مسئله اینطور است.» در عینحال اصلاً و ابداً هم هیچ اعتراضی نکرده بود؛ خوش به حالش!
ـ باید ازدواج کنی!
ـ بسیار خوب.
ـ ما این مورد را هم برای شما در نظر گرفتهایم.
ـ بسیار خوب.
ـ در عینحال هم بعداً این قضایا پیش میآید!
ـ بسیار خوب.
ـ بعد هم مسئله ناهنجار میشود.
ـ آن هم بسیار خوب.
همهاش «بسیار خوب!» خب مسئلهای انجام نشده است. مگر حتماً باید دو نفر
که ازدواج میکنند خدا عمر نوح را هم به آنها بدهد؟! نهخیر آقا، یکی از آنها إنشاءاللَه زودتر از آن یکی میمیرد، آن یکی از پشت بام پرت میشود، آن یکی سرطان میگیرد، آن یکی سکته میکند، هزار تا مسئله و هزار تا قضیّه پیش میآید. هیچ بنا نیست بر اینکه زن و شوهر که ازدواج میکنند هر دو با هم در یک لحظه بمیرند و هر دو را هم در یک قبر دفن کنند؛ نه آقا، شوهر زدوتر میمیرد، زن میماند و إنشاءاللَه خوشبخت میشود. زن میمیرد، إنشاءاللَه شوهر خوشبخت میشود. منظورم این نیست که اوّل بدبخت بود؛ منظورم خوشبختی روی خوشبختی است. هر دو با هم میمیرند، هر دو با هم زندهاند. این دیگر مسئلۀ تقدیر است.
وقتی یک نفر زمام امور خودش را بهدست امام علیه السّلام یا بهدست ولیّ و استاد سپرده است، دیگر نباید به عواقب این مسئله نگاه کند که چه خواهد شد؟ عواقب از امور عارضی و امور ظاهری است؛ این عواقب میآید و میرود، تبعاتی میآید و میرود. خب حالا اگر بهدست استاد نمیسپرد هزار سال عمر میکرد؟ نه آقا، آجر میافتاد بر سرش و میمرد دیگر! قضایا تفاوتی نمیکند. یا فرض کنید اگر بهدست استاد میداد و از او راهنمایی میخواست، این دیگر عمر نوح را میکرد و اوّل خوشبخت بود؟! نه آقا جان، همه هشتشان گرو هجدهشان است! اینطرف بدو، آنطرف بدو!
نعمت خداوند به طالبین مسیر الهی
خدا نعمتی را که به طالبینِ راه خودش و متعلّقین به ذیل عنایات خودش عنایت کرده، این است که دل آنها را متوجّه خودش کرده است؛ این چیزی است که دیگر جایی پیدا نمیشود، وإلاّ مسائل در این عالم گاهی صعود دارد، گاهی نزول دارد، فراز دارد، نشیب دارد، شُلکن دارد، سفتکن دارد، مضیقه دارد، سعه دارد، صحّت دارد، مرض دارد؛ اینها همه چیست؟ قضایایی است که هست و این مسائل انجام خواهد شد. این آب در این نهر و رودخانه همینطور میرود و ما هم نمیتوانیم جلوی جریانش را بگیریم. کاری را که ما میکنیم این است که خودمان را با جریان این نهر وفق بدهیم؛ این مهم است، وإلاّ این عالَم میآید و همینطور میگذرد.
لزوم چشم پوشیِ شخص راجی از جمیع مظاهر در مسیر پروردگار
پس بنابراین اگر شخصی رجاء به او دارد، دیگر غیر او را نباید در دل خود راه بدهد. دیگر از مظاهر جمالیّۀ پروردگار نباید در این قضیّه خَلط کند؛ چه این مظاهر، مظاهر دنیویّه باشد یا حتّی اخرویّه باشد. لذا مرحوم آقا در دستورات سلوکی و مقدّماتی خودشان به افراد میفرمودند:
از هرچه غیر از او است چشم را ببند و در این راه هرچه دادند. طیّ الأرض دادند، دادند؛ ندادند، ندادند! طیّ السّماء و قدرت بر بعضی از تصرّفات دادند، دادند؛ ندادند، ندادند! اصلاً سالک نباید فکرش را حتّی لحظهای [در این مسائل] بیاورد؛ حتّی لحظهای!
چرا؟ چون آن مسئلۀ اطمینان و حالت طمأنینهای که با حضور او برای سالک پیدا میشود، به هیچ چیز قابل عوض نیست؛ به هیچ چیزی! امروز به بعضی از دوستان میگفتم که مسئله از این قرار است.
عاقبت خسارت بار توجّه به کثرات و عدم قطع تعلّقات
چندی پیش ما قضیّهای دیدیم از بعضی از همین افراد که اهل حال و اهل تهجّد و اهل مراقبه و اهل این مسائل هستند، ولی تفکّرشان و امیدشان و همّتشان در این دنیا در توجّه به سلسلۀ معلولات بود، نه سلسلۀ علل؛ به سلسلۀ مسبّبات بود، نه به سلسلۀ اسباب؛ به سلسلۀ متأثّرات بود، نه به سلسلۀ مؤثِّرات؛ و بهدنبال تهجّد، بهدست آوردن بعضی از علوم، بعضی از قدرتها، ادراک بعضی از خفایا و سرائر و إشراف بر بعضی از امور غیبی بودند. خب حالا قضیّه چه شد؟ شصت سال، هفتاد سال از سنّ یک شخص بگذرد و کاری را که او الآن میتواند بکند این است که اگر مثلاً نیّتی در یک شخص هست، این توجّه بکند و با یک سِری وسائل و یک سِری کارها و مراجعۀ به نفس و خصوصیّاتی که دیگر شرح و بیانش خیلی زیاد است، در بعضی از توجّهات بفهمد که الآن این شخص چه نیّتی کرده است! نمیخواهم بگویم اینها غلط است؛ نه، درست است، اسراری هست، در همین خود بدن هم اسراری است، در ارتباط بین نفس و بدن هم اسراری است که اینها را خیلیها نقل کردهاند. بسیار خوب، حالا فهمید، خب بعدش چه؟!
منبابمثال شما نیّتی در ذهنتان کردهاید ـ إنشاءاللَه همهاش نیّتهای خوب است ـ که وقتی میخواهید به منزل بروید، هدیهای بگیرید و برای مخدّرات و اهلبیت ببرید. بالأخره خوب است که انسان در عید یا شبهای ماه رمضان هدیهای ببرد و باعث تنوّع، فرح، شادی و سرور بشود؛ اینها همه خوب است و همه تبعات و آثار خیر دارد. منظور این است که وضع، وضعیّت مناسبی خواهد شد؛ یک وقت فکرتان جایی نرود. فرض کنید که شما این نیّت را کردید، خب حالا بنده متوجّه بشوم که شما یکهمچنین نیّتی کردهاید، چه اثری دارد؟ چه به من میدهند؟ هیچ! نفعش را شما بردهاید و به من چیزی نمیدهند!
نفس مطمئنّه، عامل قطع تعلّقات
حالا بعد از یک زمان و بعد از یک مدّت، وقتی که انسان توجّه میکند و این شخص را مقایسه میکند با فردی که اصلاً در این مسائل نبوده و ذهن خودش را در تمرکز در یک جهت و رسیدن به او و معرفت او و عبودیّت او قرار داده بدون حشو و زوائد و بدون این مسائل جانبی، اثرش چه است؟ اثرش این است که یک ناراحتی که پیدا میکند، دیگر سه سال از کارهایش دست میکشد، سه سال برایش تشویش است، چهار سال برایش تشویش است؛ امّا مرحوم آقا تا همان روز آخر مشغول نوشتن است، تا همان روز آخر مشغول تألیف است، تا همان روز آخر مشغول مطالعه است، تا همان روز آخر مشغول تتبّع است. چرا؟ چون نفس آرام است. میگویند: «آقا، فردا میمیری!» میگوید: «خب میمیریم که میمیریم! فعلاً مطالعۀمان را بکنیم؛ این مطالعه برای امروز است.»
مرحوم آقا نمیدانستند که فردا فوت میکنند؟! مثل همین چراغ که من دارم میبینم، ایشان هم میدید که فوت میکنند! من پسرشان هستم دیگر، ولی اصلاً یک نفر بهاندازۀ سر سوزنی متوجّه شد که چه قضیّهای در پیش است؟ ابداً!
بنده خودم شاهد بودم و آن شب در بیمارستان بالای سر ایشان بودم. ایشان سه ساعت بعد فوت میکنند، ولی با همه میخندید، با همه شوخی میکرد، قاهقاه میخندید. در سیسییو به ایشان میگفتند: «آقا، خنده برای شما ضرر دارد.» میفرمودند:
«عجب، عجب، ضرر دارد!» اصلاً انگار نه انگار که [مرگ نزدیک است]. این برای چیست؟ چون این نفس مطمئن است، این نفس به مرتبۀ اطمینان رسیده است. آقا، مردن شوخی نیست! شوخی است؟ دیگر پرونده تمام است!
آن شب که شنیدم [ایشان بستری شده است]، از طهران رفته بودیم؛ وقتی مرحوم آقا ما را دیدند: «سلامٌ علیکم، حال شما؟ احوال شما؟ خوش آمدید.» اصلاً آنچنان مسئله غلط انداز بود که ما میگفتیم: «ایشان إنشاءاللَه دو سه روز هستند و بعد هم میآیند منزل.» ولی بعد آن یک ساعت آخر قضیّه به یک نحوۀ دیگری شد که خود ما هم متوجّه شدیم.
مسئله اینطوری است! چرا؟ چون آن تعلّقات که باید در این مدّتِ حیات از کثرات کَنده بشود و به آن وحدت تعلّق بگیرد، آن تعلّق در این مدّتِ حیات کنده نشده است، بلکه رسیدن به بعضی از مسائل بر این تعلّقات اضافه کرده است، در حالیکه راه سلوک و عرفان، راه قطع تعلّقات است، نه اضافه کردن تعلّقات؛ ولی آن راه، راهِ تعلّق است و تعلّق را به کثرات زیاد میکند. کثرات که فقط نان و پنیر نیست، بلکه کثرات پرداختنِ به غیر از او است؛ این کثرات است. هرچه که موجب بشود نفس به غیر او دلخوش بشود، این میشود کثرت!
تفاوت مقتضیات نفسانی انسان در سنین مختلف
الآن در تألیفات و تعریفهایی که میکنند میگویند: «عمَر نان و سرکه میخورد!»1 تو نان و سرکه میخوردی برای چه؟ برای اینکه مردم را گول بزنی! اگر راست میگویی دست از خلافت بردار! یا تعریف میکنند میگویند: «فلان شخص خیلی شخص عابد و زاهدی است و دیگر به دنیا توجّه ندارد؛ غذایش فقط نان و پنیر است.» اینکه میگویید: «توجّه ندارد» یعنی چه؟! دنیای او در سنّ هشتاد سالگی و هفتاد سالگی و شصت سالگی همان دنیای بچّه است در سنّ ده سالگی و همان دنیای جوان است در سنّ بیست سالگی و همان دنیای جوان است در سنّ سی سالگی! همان است، [فقط]
شکلش عوض میشود.
یک بچّه وقتی که میخواهد بازی کند چهکار میکند؟ باز هم صد رحمت به بچّه که اصلاً نفس ندارد! یک جوان بیست ساله، سی ساله در تفکّراتش و در عالم ذهنش چه میگذرد؟ همین پرداختن به لذّات و امور دنیا و شهوات و امثال این مسائلی که طبعاً برای او است. اگر منبابمثال به او بگویند: «آقا، ما به تو ریاست میدهیم، ریاست یک کشور را به تو میدهیم، ولی زن به تو نمیدهیم!» میگوید: «برو آقا، من ریاست را میخواهم برای چه؟ برای اینکه به منافعش برسم؟ به من یک میز بدهند بگویند: ”برو پشتش بنشین“؟! من صد سال نمیخواهم! به من ده تا بیست تا [از آنچه میخواهم] بدهید، ریاست نمیخواهم بدهید!» میگوید دیگر! اگر به یک جوان سی ساله بگویند: «فلان علم را به تو میدهیم که بدانی در پشت این کوه چه خبر است یا در صد سال پیش چه بوده است»، میگوید: «من اینها را میخواهم چهکار کنم؟ من میخواهم به مطالبی برسم که الآن با مقتضیات نفس من تطبیق میکند و اینها آن مطالب نیست.»
امّا یک مردی که به سنّ شصت سال و هفتاد برسد، دیگر آن لذّاتی که به مقتضای دوران شباب است برای او معنا ندارد؛ بخواهد هم دیگر نمیتواند! آنجا مقتضیات نفس به یک مرحلۀ دیگری برمیگردد و بهطور دیگری تطوّر پیدا میکند. آن مقتضیات چیست؟ ریاست، ارادت، إشراف بر اموال و أعراض و نفوس، اطاعت و انقیاد خلق! این اقتضای نفس در آنموقع است. برای او یک بار پشت میز نشستن از هزار مرتبه بهترین غذا را خوردن لذّتش بیشتر است! اگر هم بخواهد غذا بخورد، دل درد میگیرد؛ اصلاً نمیتواند بخورد! این جناب عمر که نان و سرکه میخورد، نه بهخاطر زهد بود و نه بهخاطر اینکه از دنیا گذشته بود. اگر راست میگویی و از دنیا گذشتهای بیا خلافت را دست حقّش بسپار، دست مردش بسپار! چرا نمیسپاری؟! اینها کلک و حقّه سوار کردن سر مردم است!
برای افراد کوته بین که عقلشان به چشمشان است و مسائل و حقایق را از دریچۀ احساس نگاه میکنند، اینها مفید است! میگویند: «ببینید، فلان کس نان و پنیر
میخورَد! بله، در خدمت ایشان رفتیم دیدیم نان و پنیر میخورد؛ این دیگر اصلاً به دنیا تعلّق ندارد.» این شخص به دنیا تعلّق ندارد؟!
یا میگویند: «رفتیم و فلان کس را دیدیم که در یک اطاق محقّری و در کنج کذا بود!» اصلاً برای آن شخصی که دارد ریاست میکند، قصر معنا ندارد؛ قصر چیست؟! میگوید: «من را در یک اطاق سه در چهار بگذارید، ولی حکومت بهدست من باشد، اطاعت خلق بهدست من باشد، انقیاد مردم بهدست من باشد!» هزار بار این لذّت از لذّت یک جوان و از لذّت یک مرد و افرادی که در سنّ بچّهها هستند بالاتر است.
این لذّات و این تعلّقات، تعلّقاتی است که نفس را در مرتبۀ کثرات متوقّف میکند، نگه میدارد و نمیگذارد بیاید بالا! همینقدر که ببیند بر نفوس إشراف دارد و یا یک شخص نیّت بکند نیّتش را میخواند، همینقدر که ببیند قدرت دارد و میتواند در طرفة العینی از این شهر به آن شهر برود، این دیگر کلاه سرش رفته است تا کجا! این قدرتی را که در خودش میبیند و احساس میکند، این چیست؟ کثرات است! خودش نان و پنیر میخورد، درست است؛ ولی قدرت دارد دست ببرد و از زیر تشک اسکناسهای هزار تومانی دربیاورد! او میتواند این کار را بکند، نهاینکه نتواند، و انجام هم نمیدهد، نهاینکه انجام بدهد؛ حالا آنهایی که خوبش هستند انجام نمیدهند، ولی آنهایی که نه، انجام میدهند!
خدا از معامله و بده بستان انسان با او خوشش نمیآید!
هستند افرادی که بتوانند دست ببرند و مس را به طلا تبدیل کنند، ولی این که این قدرت را دارد و میگوید: «من میتوانم این کار را انجام بدهم»، او را گیر انداخته است! اگر به او بگویند: «حالا بیا این را بده»، ببین میدهد یا نمیدهد؟ خدا میگوید: «این قدرتی که داری، این قدرت را بده دیگر! مگر نمیگویی: این قدرت از خدا است؟! مگر خودت بالای منبر نمیگویی: آقا، همه از خدا است؟! خودت میگویی؛ خب حالا بده دیگر!» میگوید: «حالا این را بدهم بهجایش چه؟» خدا میگوید: «دیگر هیچ چیز؛ خب بده! اینها مال من است، حالا بده به من! ﴿إِنَّ ٱللَهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن
تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمٰنٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا﴾.1 این قدرت را من به تو دادم، خودت هم داری بالای منبر میگویی، یک عمری هم روی منبر سر مردم را با این حرفها کلاه گذاشتی، خیلی خوب، حالا نوبت خودت شده، میگوییم: آقا، این قدرتی که الآن داری و [مس را] طلا میکنی، این قدرت را به اهلش بده، به خدا بده!» میگوید: «خب بهجایش چه؟» خدا میفرماید: «بهجایش هیچ چیز! بهجایش همین: یک بندۀ خدا بشو!» میگوید: «نه نمیشود، باید چیزی جایش بیاید!»
اینکه «باید چیزی جایش بیاید» إنشاءاللَه بماند برای شب بعد که انسان چه نیّتی باید داشته باشد و در ارتباط با خدا چگونه باید باشد. به شما بگویم: خدا از معامله خوشش نمیآید، خدا از بده بستان خوشش نمیآید!
ظاهراً دیگر وقت هم گذشته و خیال میکنم رفقا خسته شدهاند. چه کنیم که حرفهایی که فرمودهاند، همه شیرین است و حلاوت دارد و مطابق با فطرت است، ولی:
| مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر | *** | ما همچنان در اوّل وصف تو ماندهایم2 |
علّت خسران انسان چیست؟
واقعاً ما هر گوشۀ قضیّه را و هرجای زاویۀ مسئله را میگیریم، میبینیم که نهایت قضیّه این است که انسان یا باید به آن حقیقت مسئله و حقیقت توحید که عبودیّت صِرف و حذف همۀ شوائب و جوانب و آثار وجودی و کثراتی است برسد، یا اینکه قضیّه را باخته و دچار خسران شده است!
﴿قُلۡ هَلۡ نُنَبِّئُكُم بِٱلۡأَخۡسَرِينَ أَعۡمٰلًا * ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾.3
افرادی که در این زمینه زحمت کشیدند، سعی کردند، تلاش کردند، رنج بردند، ولی رنجشان به ثمر نرسیده است و خیال میکنند کار خوب انجام دادهاند! اینها همه درست؛ امّا همینکه دیگر سرشان را پایین در قبر گذاشتند، نکیر و منکر میآیند چه میگویند؟ آنها میگویند: «معرفتت چقدر است؟» آیا میگویند: «طیّ الأرض داشتی یا نداشتی؟» به جان شما قسم، نکیر و منکر چنین سؤالی نمیکنند! إنشاءاللَه اگر رفتید و خودمان هم [رفتیم] یعنی همۀمان [رفتیم، میبینیم]! اینکه میگویم «إنشاءاللَه»، یعنی خوب جایی است؛ خیلی جای خوبی است، خیلی عالی! إنشاءاللَه به رحمت خدا برویم، در رحمت خدا برویم که هیچ چیزی معاوضه با آن ندارد!
سؤالات نکیر و منکر در قبر از امور حقیقی، نه اعتباری
الآن دارم به شما میگویم: وقتی رفتیم آنجا از جمله سؤالاتی که اینها نمیکنند یکی این است که طیّ الأرض داری یا نداری؟ آیا در این دنیا إشراف و اطّلاع بر نفوس داشتی یا نداشتی؟ این سؤالها را نمیکنند؛ بنده همۀشان را دیدهام و از آن سؤالاتی که میکنند اطّلاع دارم که چه سؤالاتی میکنند. سؤال از چه میکنند؟ سؤال میکنند: «مَن رَبُّک؛ خدای تو کیست؟ مَن إمامُک؛ امامت را شناختی؟» امام زمان را شناختی یا نشناختی؟ این امام زمان که حیّ بود منتها از چشمت غائب بود، چقدر نسبت به این امام زمانت معرفت داشتی؟ معرفت امام زمان، همین معرفت شناسنامهای بود که مادرش نرجس خاتون و پدرش امام حسن عسگری است؟ همین کافی است یا نه؟! چقدر خودت را در ولایت امام زمان قرار دادی؟ دارم به شما میگویم که این جزء سؤالها هست! وقتی که میخواهند کنکور بروند، اوّل چهکار میکنند؟ سؤالها را میخوانند. حالا من هم سؤالها را به شما میگویم تا راجع به این سؤالها برویم خودمان را آماده کنیم.
میگویند: «مَن رَبُّک؛ خدای تو کیست؟» «مَن رَبُّک» یعنی چه؟ یعنی چقدر
آمدی در میدان؟ چقدر به آن معرفت نزدیک شدی؟ از قرآن سؤال میکنند! چقدر قرآن خواندی؟ میگوییم: طبق دستور روزی یک حزب قرآن خواندیم و زود تمام کردیم و گذاشتیم روی طاقچه! بسیار خوب، عیب ندارد، خوب است، بد نیست؛ ولی چقدر به معانی قرآن توجّه کردی؟ آیا تا بهحال با خودت فکر کردهای که این قرآن بر تو نازل شده است؟ آیا تا بهحال فکر کردهایم که این آیات مربوط به تکتک ما است؟ [بدانید که] از این سؤال میکنند! راجع به امام ـ امامِ معصوم ـ سؤال میکنند که امامت را شناختی یا نه؟ امام زمان خودت را چقدر شناختی؟ اینها سؤالاتی است که میکنند! از راه سؤال میکنند، از طریق سؤال میکنند، از صلۀ رحم سؤال میکنند، از معاشرت سؤال میکنند، از حُسن خُلق سؤال میکنند.1 اینها سؤالاتی است که نکیر
و منکر برای کنکور ما نگه داشتهاند و إنشاءاللَه امیدواریم که نمرۀ خوبی بیاوریم.
خداوند متعال ما را در همۀ امور موفّق کند و بینش ما را نسبت به حقایق بیش از پیش بگرداند! ما را در تحتِ ولایت امام زمان علیه السّلام [نگه داشته و] از عنایات و الطاف آن حضرت هر لحظه بر ما ببارد!
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلِمحمّدٍ
مجلس هفتادم: رابطۀ رجاء و امید با انتظار فرج
أعوذُ بِاللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بِسمِ اللَه الرّحمٰن الرّحیم
و صلّی اللَه علَی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسمِ محمّدٍ
و علَی آله الطّیّبینَ الطّاهرینَ
و اللّعنةُ علَی أعدائِهِم أجمَعینَ
و أعلَمُ أنّک لِلرّاجین بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثهٍ.1
«بهتحقیق من به این مطلب رسیدهام که تو برای امیدواران در جایگاه اجابت قرار داری، و کسانی که یأس بر آنها عارض شده است و طلب رسیدن به مطلوب در آنها دیگر به سستی و خاموشی گراییده، تو به فریاد آنها خواهی رسید.»
ملازمت حقیقت رجاء با طلب و پیگیری
نسبت به مسئلۀ رجاء در شبهای گذشته مطالبی خدمت رفقا عرض شد که حقیقت رجاء با طلب و پیگیری ملازمت دارد. کسی که [میگوید] رجاء دارد، ولی پیگیری امر و مسئله را نمیکند، رجاء ندارد و دروغ میگوید! کسی که امید دارد که به سفر زیارتی مشرّف بشود، بلند میشود بهدنبال تهیّۀ مقدّماتش میگردد؛ اگر در منزل بنشیند و بگوید که إنشاءاللَه خداوند هرچه قسمت کرد، او رجاء ندارد! خب خداوند قسمت کرده است دیگر، بلند شو بیا بیرون؛ ولی باز میگوید: «نه، هرچه
خداوند قسمت کرد.» امّا برای بهدست آوردن دو هزار تومان پول نمینشیند در خانه بگوید: «خداوند هرچه قسمت کرد»، بلکه بلند میشود بیرون میآید. دو روز که بنشیند وقتی ببیند جیبش خالی شد، دیگر روز سوّم با سر و صدا و غُر زدن مخدّرات مکرّمات ـ خدا نصیب کسی نکند ـ مجبور است چهار نعله از خانه بیرون بزند: «ای داد، ای هوار، نان نداریم؛ ای هوار، گوشت نداریم؛ ای هوار، پول نداریم؛ آخر به تو هم مرد میگویند؟! اگر میخواستی اینطور باشی چرا زن گرفتی؟!» از این مطالبی که کم و بیش برای ما نقل میشود. إنشاءاللَه که اینها همه شوخی است، جدّی نیست! خب حالا باز هم بنشیند در منزل و بگوید: «مینشینیم إنشاءاللَه خدا میرساند»؟! نه اینجا نمیشود؛ اینجا مجبورش میکنند که به هر کیفیّتی بیاید بیرون و بالأخره اجبار انسان را از خانه بیرون میآورد.
مهجوریّت عرفان در حوزۀ نجف و مصائب علاّمه طهرانی در آن حوزه
یک قضیّه الآن یادم آمد، نمیدانم برای رفقا گفتهام یا نگفتهام. مرحوم آقا در نجف که بودند یک وضعیّت خاصّی داشتند. طبعاً ایشان از آنهایی که در نجف بودند شهریه نمیگرفتند، یعنی حتّی یک قِران نگرفتند! و در یک نواری که ایشان صحبت کردهاند، در آنجا فرمودهاند:
ما با آن وضعیّتی که داشتیم و به عرفان و ذکر و امثالذلک معروف شده بودیم، قطعاً اگر از آقایان شهریه میگرفتیم شهریۀ ما را قطع میکردند!1
یعنی به جرم متابعت عرفان و به جرم به خود مشغول بودن؛ این جرم است دیگر! عین صحبت ایشان الآن موجود است و ما مقداری از این مطالب را آوردهایم؛ دیگر نمیشود نیاورد! بله، مرحوم آقا آن زمان خیلی سکوت میکردند!
اگر شب تا صبح به هِرّ و کِرّ و غیبت و تهمت گذشته بشود، این مسئلهای نیست! اگر چند ماه به تهمت بگذرد، به غیبت بگذرد، به نمّامی بگذرد، به سخنچینی بگذرد، به عمل خلاف شرع بگذرد، هیچ اشکالی ندارد و سهم امام علیه السّلام از شیر مادر
حلالتر است؛ ولی اگر یک شخص بخواهد به خودش، به کار خودش، به ذکر خودش، به فکر خودش، به مراقبۀ خودش مشغول باشد، با هر کسی ننشیند، با هر کسی صبحت نکند، به کار خودش مشغول باشد و اوقات خودش را به بطالت نگذراند، این شخص صوفی است، این شخص درویش است و مهدور الدّم و باید شهریهاش را قطع کرد و او را بیرون کرد و حوزه را از وجود یکهمچنین شخصی پاک کرد! تعجّب نکنید؛ این را که خدمتتان عرض میکنم مسائلی است که اتّفاق افتاده است!
الحمدللّه! بالأخره امیرالمؤمنینی هم هست، یکی دو روزی صبر میکند، وقتی که دیگر تحمّلش تمام بشود، با همان شمشیری که عَمرو بن عَبدوَد را با آن شمشیر دو نصف کرد و با همان شمشیری که مَرحَب خیبری را انداخت، با همان شمشیر میزند حوزۀ نجف را زیر و رو میکند و دیگر دیّاری را باقی نمیگذارد! تا کِی؟ تا اینکه دو مرتبه خودش از همان شاگردانی که خودش میخواهد بیاورد؛ از همان افرادی که مورد رضای خودش هستند بیاورد و از همان فضلا و شاگردانی که بیایند و امیرالمؤمنین را ترویج کنند، نه هوای نفس را! بیایند امیرالمؤمنین را برای مردم شرح بدهند، بهاندازۀ سعۀشان و بهاندازۀ فهمشان. چه کسی میتواند بیاید علی را توضیح بدهد؟ چه کسی میتواند بیاید امیرالمؤمنین را شرح بدهد؟ دیگر غیر از حسرت و غیر از خسران چیزی برای انسان باقی نمیماند! همینطور حسرت بر انسان بماند؛ مگر امکان دارد؟!
چه چیزی علی را علی کرد؟
چندی پیش یک بنده خدایی آمده بود از بعضی از ناراحتیهای عائلیِ خودش گلایه میکرد که دیگر خلاصه جان ما به لب رسیده است و تحمّل ما تمام شده است. من در بین صحبتهایی که برایش داشتم، این مطلب را به ایشان گفتم: ببین آقا جان، به هر اندازه که پول بدهی آش میگیری! اگر شما توقّع داشته باشی که کنار نهر آب روی تخت روان بنشینی و ملائکۀ مقرّب، غلمان و حورالعین شما را باد بزنند و بعد هم هر از چند دقیقهای یک سینی از شربت خوشگوار خدمتتان تقدیم بشود و شما را به انواع فواکه پذیرایی کنند و در ضمن یک نماز شبی هم بخوانید و به حساب
خودتان یک «یا اللَه» و «یا هُو» و یونسیّه و چیز دیگری هم بگویید و برسید، نه اینها کفایت نمیکند! گفتم که ما امیرالمؤمنینی شنیدهایم، امّا اینکه این امیرالمؤمنین چه شد که علی شد، خب این را نشنیدهایم یا شنیدهایم و توجّه نکردهایم!
گفتم: میدانید امیرالمؤمنین چرا علی شد؟ نمیخواهم بگویم آن نمازها و آن ضجّهها و آن گریههای در نخلستانش برای امیرالمؤمنین مفید نبوده که ابودرداء میگوید:
نصف شب آمدم و دیدم که صدایی در نخلستان میآید. حرکت کردم آمدم بیرون و همینطور رفتم تا دیدم علی است که دارد نماز میخواند و همینطور با خدا مناجات و راز و نیاز میکند. یکمرتبه دیدم صیحهای زد و افتاد و دیگر از حال رفت! رفتم دیدم بدن سرد است مثل چوب خشک و تکان نمیخورد.
طلوع فجر بود، آمدم دَم خانۀ حضرت و در زدم، حضرت زهرا بیرون آمد، به فاطمه گفتم: چه نشستهای که قضیّه اینطور شد!
گفت: «این کار هر شبش است، به امشب مربوط نیست!»1
اینها بهجای خودش محفوظ، امّا آنچه علی را علی کرد صرفاً و تنها این نمازها نبود؛ آنچه علی را علی کرد این بود که بنشیند و ببیند زنش را جلوی چشمش دارند تکّهتکّه میکنند و دستور به شمشیر نداشته باشد، بلکه دستور به سکوت داشته باشد؛ این، علی را علی میکند. همان علی که در مسجد مدینه گردن خالد بن ولید را فقط با دو انگشت ـ نه بیشتر ـ بگیرد و او را به حال خفگی بیندازد،2 آنوقت این دو تا که آمدند دَم در و منزل را آتش زدند، اینها چه جایی داشتند و چه ارزشی داشتند که علی ساکت بنشیند و هیچ نگوید؟! این که هیچ، بعد هم بیایند طناب بیندازند به گردنش
و خودش را بکِشند و او هم همینطور نگاه کند! خب یک کاری کن؛ نه، نمیشود!1 اصلاً شما میتوانید یکهمچنین مسئلهای را باور کنید؟!
ولی بهجای خودش، در آنجایی که باید [کاری کند]، آنجا مسئله فرق میکند: وقتی حضرت زهرا از دنیا میرود، این عمَر یکدفعه رگ تدیّن و قرابتش به رسول خدا گُل میکند و یادش میآید که با رسول خدا قرابت دارد و پدر زن رسول خدا است. میگوید: «فاطمه چه شد؟»
ـ فاطمه را دفنش کردیم تمام شد!
ـ چه؟! بیخود کردید دفنش کردید؛ بنده باید بیایم به او نماز بخوانم! این حرفها نیست!
حالا میخواهد بیاید به او نماز بخواند؟! یک قبر ساختگی در قبرستان بقیع درست کرده بودند، آمد آنجا و به افراد گفت که بیایید این قبر را بشکافید و جنازه را دربیاورید که خلیفۀ مسلمین میخواهد نماز بخواند! دختر رسول خدا دفن بشود و ما نماز نخوانیم؟!
امیرالمؤمنین آمد آنجا ایستاد، شمشیرش را هم درآورد صاف گذاشت روی زمین و گفت: «هر کسی میتواند بیاید این قبر را بشکافد و [دختر رسول خدا] را بیرون بیاورد!» چند نفر آمدند؟ همه رفتند عقب!2
1
چرا همان دَم در نیامد این کار را بکند؟ یا وقتی که میخواستند بیایند از او بیعت بگیرند، چرا آنموقع شمشیرش را نیاورد بگذارد در مسجد مدینه و بگوید: حالا هر کسی میتواند بیاید در این مسجد! یک نفر میتواند بیاید دیگر!
میتوانست، نهاینکه نمیتوانست؛ امّا نکرد! این، علی را علی کرده است. اگر یک میلیاردم این مسائل نصیب ما بشود، دیگر عرش و فَلک و مَلک و همه را
میخواهیم به هم بریزیم: «ما چه کردیم؛ چهکاری از ما ساخته شد؛ چه چیزی از ما درآمد!» حالا بقیّۀ مسائل و بقیّۀ کارهایش بماند؛ مطالبی که اصلاً برای افراد قابل فهم نیست و باور نمیکنند، یعنی از شدّت تعجّب و از شدّت ناباوری اصلاً مسئلۀ واقعی تاریخی را رد میکنند!
عمَر چند سالش بود؟ شصت سال سنّش بود دیگر؛ یک مرد شصت ساله، آنهم با این وضع و با این اوضاع آمده پیش امیرالمؤمنین: «یا علی، باید دخترت کلثوم را به من بدهی!» یک مرد شصت ساله با ریش سفید؛ حالا به سایر مسائلش کار نداریم. اصلاً میشود یکهمچنین قضیّهای را باور کرد؟! حضرت فرمودند: «آخر اینکه نمیشود من بیایم او را به تو بدهم؛ اصلاً قبول نمیکند!» میگوید: «من این حرفها سرم نمیشود؛ باید این دختر را راضی کنی!» حضرت میگویند: «اگر راضی نشد چه؟» میگوید: «بشود یا نشود! اگر میدهی، میدهی؛ وإلاّ به جرم دزدی اعلام میکنم فردا بیایند دستت را ببُرّند!»1 حالا دوباره اینجا یک قضیّۀ دیگر پیش میآید. امیرالمؤمنین دوباره میتواند فردا وقتی که اعلام میکند، این شمشیر را دربیاورد و بگذارد زمین: «حالا هر که میآید بیاید دستم را ببُرّد!» میتواند یا نمیتواند؟ آنوقت ببینیم کدام فرد میتواند بیاید به امیرالمؤمنین فقط چپ نگاه کند؛ حالا جلوتر نه! بلند میشوند میروند از دور و یک کیلومتری با دوربین نگاه میکنند و نمیآیند جلوتر که یک وقت [ضربهای نخورند]! امّا این امیرالمؤمنین باز اینجا هم باید ساکت بنشیند!
اصلاً این قضیّه اینقدر عجیب است و اینقدر وقیح است و اینقدر شرمآور
است که الآن افراد نمیتوانند قبول کنند و میگویند: «آقا، این قضیّه دروغ است!» در حالیکه این قضیّه تاریخی است.1 خیلیها که نمیتوانند رد کنند، من شنیدهام که میگویند: «امیرالمؤمنین یک جنّیهای را به صورت دخترش درآورد و آن را تزویج کرد.»2 اگر یک جنّیه را بیاورد تزویج کند و به ازدواجش درآورد که هنر نیست؛ این که نشد! خب اصلاً امیرالمؤمنین یکی را خلق کند؛ او که میتواند خلق کند. مثلاً یک انسانی را خلق کند و بگوید: «بیا برو او را بگیر!» ما چه میفهمیم! یا هزار جور تصرّف کند، یا اصلاً این قضیّه را از ذهن این مردک بیرون بیاورد؛ این را نمیتواند؟! این که دیگر کمترین کاری است که همه انجام میدهند؛ بچّههای این راه میتوانند این کار را انجام بدهند؛ این که دیگر مسئلۀ مهمّی نیست که یک محبّتی را دربیاورد. یک مِیلی را از یک شخص بیرون کشیدن، این یک کار عادی است؛ خیلی عادی! امّا این امیرالمؤمنین باید ساکت باشد و ببیند که بله، اگر به او ندهد اینها میآیند دستش را میبُرّند! و این دختر با او ازدواج کرد و یک پسری آورد به نام زید3 که الآن زید بن عمَر نوۀ خود امیرالمؤمنین است.
ما همینطور یک چیزی میشنویم: «بهبه، چقدر علی خوب بود؛ چقدر علی آدم از خود گذشتهای بود!» امّا اگر یک خُرده بخواهیم وارد در مطلب بشویم و نسبت به مسئله جلو بیاییم، میگوییم: «آقا، اصلاً نخواستیم و نمیخواهیم؛ اصلاً جلوی قضیّه نیاییم و جلوتر نیاییم!»
علّت تأکید بر انتظار فرج در روایات
رجاء باید با عمل توأم باشد و اینها لازم و ملزومِ همدیگر هستند. آن شخصی که
امیدوار است، کسی است که بهدنبال مطلوب است. چرا اینهمه در روایات داریم که انتظار فرج ثواب دارد؟1 یا در بعضی از روایات است: «أفضَلُ أعمالِ أُمّتی انتِظارُ الفَرَجِ؛ بالاترین عمل انتظار فرج است.»2 بالاترین کاری که یک شیعۀ امام زمان میتواند انجام بدهد انتظار فرج است!3 انتظار فرج یعنی چه؟ یعنی همینطور شبهای جمعه دعای کمیل تشکیل بدهیم و بگوییم: «یَابنَ الحَسن، عَجِّل علَی ظُهورِک»؟! آیا این است؟! بعد هم که از داخل منزل و مسجد بیرون میآییم، راه بیفتیم در خیابانها و هر کاری که دلمان میخواهد بکنیم؛ این شد انتظار فرج؟! آیا انتظار فرج این است که صبحها برویم دعای ندبه و صدای خود را به «یَابنَ الحَسن» و «عَجِّل علَی ظُهورِک» و «ای حُجّة بن الحَسن کجایی؟» و «بیا این مشتاقانت را ببین چطور ضجّه میزنند!» و امثال اینها بلند کنیم، امّا بعد وقتی که سرِ کارمان میرویم هزار تا تهمت به این و آن بزنیم؟! آیا این میشود انتظار فرج؟! آیا انتظار فرج این است که امید به آمدنِ امام زمان داشته باشیم و این امید فقط در مخیّلۀ ما خطور کند، ولی هیچ اثری در عمل ما نگذارد؟!
تمثیلی در باب انتظار و آمادگی برای فرج
وقتی که رفقا و دوستان میآیند و ما خطبۀ عقد میخوانیم، معمولاً اگر حالی داشته باشیم میگویند: «آقا، چند دقیقهای راجع به زندگی نصیحتی بکنید.» بنده بارها عرض کردهام و معمولاً به همۀ آنها این حرف را زدهام و میزنم که:
زندگی خود را جوری درست کنید که اگر الآن امام زمان آمد زنگ خانۀ شما را فشار داد و گفت: «سلامٌ علیکم، میخواهم چند دقیقهای بیایم و چای بخورم»، رویتان بشود امام زمان را بیاورید؛ نهاینکه تلویزیون در آنجا روشن و صدای موسیقی
همهجا را گرفته باشد، آنوقت حضرت را هم دعوت میکنیم: «بفرمایید با همین موسیقی بنشینید چای بخورید!» امام زمان هم صد سال پایش را در یکهمچنین خانهای نخواهد گذاشت!
یا نهاینکه حضرت بلند شود بیاید در منزل و ببیند بساط شطرنج پهن است و نشستهاند دارند قمار بازی میفرمایند! [نعوذ باللَه] امام زمان میگوید: بنده هم میآیم میشوم نفر سوّم!! درست است؟! الحمدللّه، همه چیز دیگر درست شد!
کاری کنیم که اگر حضرت آمد و گفت: «امروز دلم خواسته است چند دقیقه بیایم منزل شما و یک سَری بزنم؛ حال شما چطور است؟ چه درسی میخوانید؟ با چه کسی بحث میکنید؟ کِی میخوابید؟ کِی بلند میشوید؟ چه میخورید؟» ما وضعیّتمان بهنحوی باشد که سرمان را پایین نیندازیم، بلکه بگوییم: «بفرمایید، منزل خودتان است، تشریف بیاورید منزل را مبارک کنید!» بالأخره حالا یک وقت میبینی که امام زمان خواست بیاید؛ کاریاش نمیشود کرد!
حکایت مرحوم قاضی و مرحوم رجبعلی خیّاط در باب معرفت به امام علیه السّلام
الآن مسئلهای به یادم آمد. (البتّه قضیّۀ دیگری را که میخواستم بگویم فراموش نکنم، چون گاهی اوقات یادم میرود.)1 مرحوم آقا میفرمودند:
استادمان آقا شیخ عبّاس قوچانی تعریف میکرد و میگفت:
یک روز در گرمای نجف که خیلی داغ بود، مرحوم قاضی در منزلشان بود. (مرحوم قاضی هم نسبت به گرما خیلی حسّاس بود و گرما خیلی اذیّتش میکرد و خیلی گرمایی بود، لذا همیشه با یک لباس خیلی نازک بیرون میآمد.) همینکه نشسته بود، ساعتِ یک بعد از ظهر یکمرتبه دید درب منزلش را میزنند. بنده خدا پیرمرد رفت در را باز کرد و دید که آقای حاج رجبعلی خیّاط است2 که به عجله آمده و میگوید: «آقا، بفرمایید، بفرمایید!» گفت: «چیست؟ چه خبر
شده است؟!» گفت: «آقا، الآن من در حرم بودم و امیرالمؤمنین شما را دعوت کردند بیایید در حرم که شما را کار دارند! من هم الآن آمدم به شما بگویم!»
مرحوم قاضی گفت: «آخر در این گرما کسی بلند میشود برود حرم؟! تو برو به امیرالمؤمنین بگو: آنجا خیلی گرم است، شما تشریف بیاورید اینجا! ما اینجا سرداب داریم، جای خنک داریم، آبِ خوردن داریم! برو بگو امیرالمؤمنین بیاید!» ایشان همینطور ایستاده بود و بُهتش برده بود که آقای قاضی دارد چه میگوید؟! گفت: «میگویم برو بگو دیگر! مگر پیغام نیاوردی؟ حالا برو پیغام من را هم برسان و بگو: یا علی، اینجا خنکتر از آنجا است!» خلاصه بنده خدا رفت.
بیان معنای دقیقی از انتظار فرج
میدانید انتظار فرج به چه میگویند؟ انتظار فرج این است که ما تصوّر کنیم در هر قدمی که داریم برمیداریم، امام زمان علیه السّلام در کنار ما دارد با ما راه میآید! الآن در کنار من کیست؟ جناب آقای... طرف راست بنده نشستهاند و جناب آقای... در طرف چپ ما قرار دارند، در مقابلمان هم رفقا و دوستان هستند.
انتظار فرج این است که بنده الآن که با شما صحبت میکنم بدانم این حرفی را که دارم میزنم با حضور امام زمان در کنار خودم دارم این حرف را به شما میزنم؛ این میشود انتظار فرج. نهاینکه وقتی امام زمان نیست هرچه از دهانم درمیآید بگویم، امّا همینکه امام زمان آمد یکدفعه دو زانو بنشینم و نحوۀ خطابم تغییر کند!
جریان استفسار علاّمه طهرانی از مؤلّف در نحوۀ عمل با امام زمان علیه السّلام
یک روز خدمت مرحوم آقا زیر کرسی نشسته بودیم که صحبت از ظهور شد. مرحوم آقا رو کردند به من فرمودند: «اگر امام زمان بیاید، تو با آن حضرت چگونه عمل میکنی؟» گفتم: «همینطور که الآن با شما دارم عمل میکنم! همینطور که نشستهام، آنجا هم همینطور مینشینم!» آقا غَشغَش خندیدند و اصلاً جوابمان را ندادند؛ حالا نمیدانم تأیید کردند یا نکردند!
خب ما که بیادب و مُتجاسِر هستیم و هر کسی باید رعایت مطلب را بکند و خدا از هر کسی یک توقّعی دارد و إنشاءاللَه ما را هم میبخشد، ولی خب به نظر ما اینطور میرسید و الآن هم اینطور میرسد.
شیعۀ امام زمان آن شیعهای است که برای او رفتن به رختخواب، بلند شدن برای نماز، رفتن سرِ درس، رفتن به دفتر، رفتن به حجره، رفتن به بازار و رفتن به خیابان تفاوتی نکند؛ مسئله این است!
جهل و نادانی ما نسبت به احاطه و اشراف امام زمان علیه السّلام
اگر امام زمان الآن در منزل شما هست، یا میگوید: «آقا، میخواهم بیایم در منزل شما! اصلاً بنده از زن و بچّهام یک ماه مرخّصی گرفتهام و دلم میخواهد بیایم در خانۀ شما!» میگویید: «بفرمایید!» حضرت میگوید: «کجا برویم؟» میگویید: «بفرمایید این اطاق هست و شما اینجا تشریف داشته باشید!» آیا با وجود اینکه ما امام زمان را در منزل خود و در کنار خود میبینیم، پیچ رادیو و صدای موسیقی را باز میکنیم؟! واقعاً این کار را میکنیم یا نه؟! بگویید نمیکنیم دیگر! یا اینکه بلند میشویم در منزل به داد و بیداد و فریاد و مسائل خلاف و غیر متعارف میپردازیم؟! آیا خداینکرده بیخود داد میزنیم؟! خداینکرده بیخود تعدّی میکنیم؟! آیا این کار را میکنیم؟! نه، این کار را انجام نمیدهیم! آیا برای نماز میگوییم که خب حالا هنوز چند دقیقهای به طلوع آفتاب باقی مانده است؛ یا اینکه نه، میگوییم: «امام زمان داخل همین اطاق است و دارد میبیند، زود بلند شویم!» آیا نمیگوییم؟! بله، میگوییم! دیگر نمیگوییم: «إنشاءاللَه امام زمان نمیبیند!» نه دیگر، اینمقدار را قبول داریم، اینمقدار سر امام زمان احترام میگذاریم که بگوییم: بالأخره فقط یک دیوار با ما فاصله است!
جهل و نادانی ما این است که ما امام زمانی را قبول داریم و امام زمان در صورتی برای ما احترام دارد که حتماً باید در منزل ما باشد؛ این جهل ما است! نادانی ما این است که ما آن امام زمانی را قبول داریم که حتماً باید در کنار ما باشد تا بتوانیم از او حساب ببریم! این امام زمان، امام زمان [واقعی] نیست؛ امام زمانِ قلاّبی است؛ امام زمانِ واقعی از خودِ من که دارم صحبت میکنم به خودِ من نزدیکتر است، نهاینکه در کنار من است؛ آن امام زمان، امام زمان است. نهاینکه امام زمان فقط در کنار ما باشد، بلکه امام زمان از خودِ ما به ما نزدیکتر است و حیثیّت وجودیِ ما در
گروِ حیثیّت وجودیِ او است؛ این امام است.
این انتظار فرج به این معنایی که عرض کردم، آیا أفضلِ أعمال نیست؟! به این معنا! کسی که انتظار فرج را داشته باشد یعنی چه؟ یعنی انتظار داشته باشد که وقتی امام زمان ظهور کرد او را قبولش کند، نهاینکه بگوید: «خیلی خوب، فعلاً برو در یک کناری بایست تا بعد به پروندهات رسیدگی کنیم! حالا شما جلوی افراد باش!»
امام زمان هر کسی را که نمیکُشد؛ یک عدّه را که مخالف و معاند هستند میکُشد، ولی بقیّه را رها میکند و به حال خود میگذارد؛ امّا آن افرادی را که قبول میکند، آن افرادی را که میپذیرد و به آن افرادی که مسئولیّت میدهد آنها چه کسانی هستند؟ آنها افرادی هستند که انتظار فرج را دارند.
انتظار فرج یعنی مراقبه
انتظار فرج چیست؟ همین مراقبهای است که عرفا میگویند؛ این مراقبه یعنی انتظار فرج. صبح که انسان بلند میشود باید با خدا مشارطه داشته باشد: «خدایا، در امروز کردار زشت و گفتار زشت و پندار زشت از من سر نزند. کردار و گفتار و پنداری بر خلاف رضای تو خطور نکند.» این میشود مشارطه. بعد در طول روز بر این مشارطهای که در ابتدا میکند، مراقبه داشته باشد.
پس اوّل شرطی را با خدا گذاشت که خدایا، یک شرطی را با تو گذاشتیم؛ خب بعدش چه؟ ولش کنیم؟ نه دیگر! این شرطی را که گذاشتیم، حالا پیگیری هم بکنیم. اگر آن شرط را پیگیری نکردیم، معلوم است مشارطۀمان هم خراب بوده است؛ مشارطۀمان بیست درصدی بوده، ٢٥ درصد بوده، ٣٤ درصد بوده است؛ بسته به اینکه ما ابتدائاً در آن نیّت مشارطه چقدر مایه گذاشتهایم، چون هرچه نیّت محکمتر باشد، آن عملِ بعد و آن افعالی هم که بر آن متعاقب است تصحیح میشود، بهتر میشود، محکمتر میشود، متانتش بیشتر و استقامتش بیشتر میشود! این مشارطه بهدنبال خودش چه دارد؟ مراقبه را دارد.
هر کاری که میخواهیم انجام بدهیم [اوّل با خودمان بگوییم]: «ما با خدا این شرط را کردهایم، حالا این حرف را بزنم یا نزنم؟ این کار را انجام بدهم یا ندهم؟
الآن این عمل را انجام بدهم یا انجام ندهم؟» نگوییم: «حالا این یکی را ولش کن، این یکی عیبی ندارد تا دفعۀ بعد!» عجب، این که نشد! خدا همانجا میآید میگوید: «مگر به من نگفتی؟!»
ـ کِی گفتم؟
ـ همان صبح به من گفتی نمیکنم؛ مگر خودت نگفتی؟!
اهمّیت فرض تحقّق موقعیّتها در عالم نفس، قبل از تحقّق آنها در عالم ظاهر
و این مسئلۀ بسیار مهمّی است! این مسئله، تمرینِ نفسانی است؛ تمرین حفظ موقعیّت و حفظ شخصیّت و حفظ آن تعهّد و تخیّل است که انسان بیاید و آن واقعیّتهایی را که ممکن است با آنها در عالم ظاهر مواجه بشود، در وجودش متحقّق فرض کند و خود را در آن موقعیّتها در عالم نفس قرار بدهد؛ آنوقت بعد از مدّتی، دیگر خودش را در آن واقعیّت احساس میکند. این مسئله، مسئلۀ تمرین نفسانیِ واقعیّتهایی است که انسان آن واقعیّتها را در ذهن خودش اوّل میپذیرد، مبانی را در ذهن خودش میپذیرد؛ آنوقت دیگر در اینصورت کمکم کمکم آن جریانات و پدیدهها و حوادثِ خارج که باید بیاید و روی انسان یک به یک اثر مثبت بگذارد و حال انسان را از تعلّقاتِ به نفس و تعلّقاتِ به مادّه بیرون بیاورد و جنبۀ تجرّد و جنبۀ توحید را در انسان قوی کند، بدون آن واقعیّتها انسان به این نتیجه میرسد؛ بدون آن واقعیّتهایی که بخواهد در آن قرار بگیرد!
توضیحی راجع به روایت «تفَکّرُ ساعَةٍ خَیرٌ مِن عِبادةِ سَبعینَ سَنةٍ»
این را میگویند: «تفَکّرُ ساعةٍ خَیرٌ مِن عِبادةِ سَبعینَ سَنةٍ؛1 یک ساعت نشستن و فکر کردن از هفتاد سال عبادت بالاتر است.» بنده میگویم: هفتاد هزار سال! حضرت که فرمود هفتاد سال، شاید بهخاطر اینکه اگر بگویند هفتاد هزار سال، تعجّب میکنند! چرا؟ چون عبادت یک عمل است و عمل درصورتیکه با آن پدیدۀ نفسانی
و با آن تفکّر صحیح عقلانی توأم نباشد، اصلاً خودش تبدیل به یک عادت نامناسب و حجاب نامناسب و به قول معروف تبدیل به یک پروسۀ1 زشت خواهد شد؛ یعنی همین عمل کمکم در وجود انسان میآید و تبدیل به یک عادت میشود، لذا هرچه بگذرد مدام نفس در این عمل عادتش بیشتر میشود و ای کاش زودتر قطع بشود! هرچه بیشتر نماز بخواند مدام دورتر میشود، هرچه بیشتر روزه بگیرد دورتر میشود، هرچه بیشتر اطاعت کند دورتر میشود! چرا؟ چون این عمل با آن تفکّر و جایگاه صحیح قرار نمیگیرد که بِبُرَد و تعلّقات را قطع کند؛ یک عملی است که نفس، این عمل را برای خودش پذیرفته و قبول کرده است.
دستورالعمل بزرگان برای نجات شاگرد از عادت شدنِ اعمال عبادی
اینجا است که مربّیان اخلاق و مهذّبین نفوس برای رفع این مسئله، گاهی از اوقات شاگردان خودشان را به خلاف آن روش و سیرۀ متعارف و متداوله امر میکنند. شاگرد میخواهد نماز شب بخواند، میگویند: «نخوان؛ نمیخواهد بخوانی!» یکدفعه وضعش به هم میریزد؛ میگوید: «آقا، نماز شب اینهمه تأکید دارد.» میگویند: «تأکید دارد، امّا برای شما ندارد؛ شما نخوان!» این شخص چه میشود؟ شبِ اوّل نمیخواند؛ [با خودش میگوید]: «ای دادِ بیداد، عجب کاری کردیم؛ توفیقی از ما سلب شد! چرا اینطوری شد؟!» میرود پیش استاد و میگوید: «آقا، ما کاری انجام دادهایم که شما این توفیق را از ما گرفتی؟!» حالا اگر ما باشیم میگوییم: «آقا، اضافه کنید؛ طولش بدهید!» شب دوّم میبیند رفقایش همه بلند شدند، چه حالی دارند، چه توجّهی دارند، ولی این باید بنشیند و نگاه کند! میگوید: «عجب، ای دادِ بیداد، این که نمیشود! همه بلند میشوند نماز شب میخوانند.» خلاصه تا به مرتبهای برسد که [از این حال عبور کند]. و ما نظائر این مسائل را خیلی میدیدیم.
یک وقت بنده خدایی ذکرش تمام شده بود و میگفت که از مرحوم آقا برای ما ذکر مجدّد بگیرید. ما موفّق نمیشدیم، البتّه شرایط پیش نمیآمد. اصلاً انگار کلّ
زندگی او به هم میریخت که حالا یک شب ذکر نگفته است. میگفت: «آقا، ما دیشب ذکر نگفتیم!» گفتم: «نگفتی که نگفتی؛ چه بهتر!» گفت: «مگر میشود آقا؟!» گفتم: «حالا که شده است!» گفت: «آقا، با ما شوخی میکنید؟!» حالا بالأخره شوخی یا جدّی میگوییم، حتماً که نباید [همیشه ذکر بگویی]!
روز دوّم، روز سوّم، روز چهارم دیگر میرسد به بنبست! البتّه بعضیها ممکن است این مسئله را تحمّل کنند، توجّه کنند و از این مطلب عبور کنند؛ امّا بعضیها یکمرتبه میزنند و همهچیز را [خراب میکنند]!1
عبادت را باید برای او بجا آورد، نه برای دلخوشیِ نفس
علیٰکلّحال این روش و این طریق، طریقی است که نفس را در تعلّقِ به متعلّقات ـ هرچه میخواهد باشد، حتّی عبادات ـ قطع میکند. عبادت را باید برای او بجا آورد، نه برای خواست و برای دلخوشیِ نفس! آن عبادتی که برای دلخوشیِ نفس است فایدهای ندارد! انسان میبیند هفتاد سال سنّش است، بلند میشود نماز شب میخواند، دو ساعت هم نماز شبش را طول میدهد، ولی نگاه به صورتش که میکنی میبینی این صورت ظلمانی است! چرا این نماز شب نتوانسته است او را عوض کند؟! چرا؟! چون همین بلند شدن در نصف شب و نماز خواندن برای او مسئلهای است و او بهخاطر این مسئله این عمل را انجام میدهد!
اگر همان موقعِ نماز شب، به او بگویید: «آقا، شما بهجای خواندنِ این نماز شب، بیا الآن این نامه را ببر به فلان شخص بده»، میگوید: «نه آقا، بگذار فردا صبح میروم میدهم. اجازه بدهید نماز شب را میخوانیم، این عمل را انجام میدهیم، آنوقت صبح هم وقت داریم تا برویم بدهیم!» در حالیکه خود آن شخصی که میگوید: این نامه را بده، اصلاً دلش میخواهد فردا صبح این نامه به دستش برسد. آخر کسی نصف شب که بلند نمیشود برود نامه را به منزل یکی دیگر بدهد؛ ولی او میخواهد این شخص را از این حال دربیاورد. نامه فردا صبح به دستش میرسد،
ولی الآن این شخص باید از این حال دربیاید! آنوقت ما بلند میشویم چهکار میکنیم؟ شروع میکنیم حیله تراشیدن! نامه را میگیریم و میآییم داخل [و با خود میگوییم]: «الآن قدری سرم درد میکند، شاید هوا هم یک خُرده سرد باشد، بله شاید مناسب نباشد، إنشاءاللَه فردا اوّلِ وقت میرویم؛ حالا یک نماز شبی بخوانیم.» و شروع میکنیم اینطرف کردن و آنطرف کردن: «بله، منظور ایشان قطعاً نبایست این باشد! الآن خواب هستند و درب خانۀ مردم را زدن شرعاً اشکال دارد، مسئله شبهه دارد!» نفس میآید شروع میکند، شروع میکند تا یکمرتبه [غالب میشود]. و این مطالب اتّفاق افتاده است.
حکایت ذوالنّون مصری و شخص طالب اسم اعظم
نقل میکنند میگویند: شخصی آمد پیش ذوالنّون مصری ـ که از عرفا بود ـ و به او گفت: «اسم اعظم میخواهم؛ به من اسم اعظم تعلیم بده!» گفت: «اسم اعظم میخواهی چهکار کنی؟!» گفت: «اسم اعظم را میخواهم بخوانم تا رفع گرفتاریها بشود، ظلم از مظلوم برداشته بشود.» هر ظالمی را چپ کنیم، راست کنیم و... ! او هم گفت: «حالا برو!» هرچه اصرار کرد [قبول نکرد تا اینکه] یک روز به او گفت: «خب فردا بیا! من فردا این مسئله را به شما میدهم!» فردا که رفت گفت:
این جعبه را بردار ببر فلان شهر برسان به دست فلان شخص و این هم آدرسش.
شخص بلند شد جعبه را برداشت تا به آنجا ببرد. حالا در راه که میرود [با خودش میگوید]: «ببینیم در این جعبه چه چیزی است؛ سبک است، خیلی چیز سنگینی نیست.» یک خُرده که رفت، گفت: «نه، نمیشود؛ انسان نمیتواند خیانت در امانت بکند!» دوباره یک خُرده که رفت، گفت: «خب حالا آهسته و مخفیانه درش را باز میکنیم!» آن جعبه هم قفل و بَست نداشت. بعد باز یکدفعه نفسش گفت: «نکند این عمل، خلاف تلقّی بشود!» باز رفت جلو و بالأخره بعد از یکی دو ساعت دید داخل این جعبه یک تکانهایی میخورد! گفت: «ببینم در این جعبه چیست؟ شاید یک چیز مهمّی است؛ حالا باز میکنیم، او که به ما نگفت باز نکن!» باز که کرد یک موش از داخل جعبه پرید و در رفت! گفت: «عجب، من را فرستاده یک موش
ببرم به فلان جا بدهم؟!» برگشت پیش ذوالنّون و خیلی عصبانی بود که من را مسخره کردهای؟! موش میدهی به من در جعبه ببرم؟! تا آمد حرف بزند ذوالنّون که داشت قضیّه را میدید، گفت:
تو در حفظ یک جعبه نتوانستی خودت را نگه داری، چطور میتوانی اسم اعظمی را که به تو میدهم نگه داری؟! تو یک جعبه را نتوانستی نگه داری و سرِ جا ببری، آنوقت میخواهی من به تو اسم اعظم بدهم تا با آن هر کاری دلت میخواهد بکنی؟!1
انسان شروع میکند به تأویل و توجیه کردن و بعد چه میشود؟ آن عمل را انجام نمیدهد! انجام نداد ماند؛ همینجا ماند!
اهمّیت تسلیم در برابر اوامر و نواهی بزرگان
چقدر خوب است انسان صاف باشد؛ وقتی میگویند: «آقا، این کار را بکن»، خیلی صاف برود بکند؛ نهاینکه مدام اینطرفش کند، آنطرفش کند، بالا کند، پایین کند تا یک جوری مَحمل دربیاورد، سوراخ سُمبه از آن بیرون بکِشد، قانون بیاورد، تبصره بیاورد! خب ضررش را چه کسی میبرد؟ ضررش را خودش میبرد.
هر چیزی هم که میگویند که موافق با طبع نیست، بلکه گاهی اوقات مخالف با نفس است؛ مثلاً میگویند: «آقا، در فلان مجلس شرکت کن.» امّا چون این با نفسش مخالف است و نمیخواهد شرکت کند، شروع میکند یک راهی را پیدا کردن، نفس شروع میکند به چرخیدن! وقتی میگویند: «شرکت کن»، خب برو شرکت کن و خودت را از این نفس نجات بده. چرا مدام خودت را اذیّت میکنی؟! آن کسی که میآید این کار را میکند، خودش را اذیّت میکند، فکرش را اذیّت میکند، نفسش را اذیّت میکند، همۀ اوقاتش را میگیرد و تبعات بهوجود میآورد! میگویند: «آقا، برو در این مجلس شرکت کن»، ولی چون این شخص دلش نمیخواهد شرکت کند، شروع میکند گشتن و چرخیدن که ببینیم کجا میتوان روزنهای باز کرد تا از همانجا
بتوانیم وسطِ قضیّه یک تبصره بگذاریم: «آقا، من در این مجلس که شرکت میکنم حالم گرفته میشود؛ اجازه میفرمایید شرکت نکنم؟ آقا، اگر من خودم یک مجلس دیگری داشته باشم حالم بهتر است؛ اجازه میفرمایید یک مجلس دیگری داشته باشیم؟ آقا، بعضیها هستند نمیتوانند بیایند، شما اجازه میدهید خودشان آنجا یک جلسهای داشته باشند؟» آقا، بعضیها هستند حالشان اینطور است؛ آقا، بعضیها هستند حالشان آنطور است؛ بعضیها هستند راستاند؛ بعضیها هستند چپاند؛ بعضیها هستند بالا هستند! اینها چه چیز است؟ اینها همهاش معطّلی است!
ما در زمان مرحوم آقا این دورهها را گذراندهایم! گفته میشد: «آقا، این کار را بکنید.» ولی ما میچرخاندیم، آنطرفش میکردیم، اینطرف میکردیم، بالا میکردیم و پایین میکردیم. آدم خوب است که راست باشد!
نفع و ضرر اتیان یا سرپیچی از اوامر الهی برای خود انسان
اینکه گفته میشود: «این کار انجام بشود»، این نفعش را نه به من میدهند و نه به کس دیگر میدهند و چیزی گیر کسی که نمیآید؛ این یک نفعی است که به خود آن شخص میرسد؛ حالا اگر آمد و این مطلب را قبول کرد، نفع را برده است؛ اگر قبول نکرد، نبرده است! هیچ آب از آب تکان نمیخورد، هیچ مسئلهای اتّفاق نمیافتد، خدا هم سرِ جایش نشسته است، نهاینکه حالا تصوّر بشود اگر ما این کار را نکنیم دیگر دَم و دستگاه خدا کساد شده است؛ نهخیر آقا، دَم و دستگاه خدا کساد نمیشود! نه دَم و دستگاه شیطان کساد میشود و نه آن دستگاه خدا، و هر دو مشتری دارند؛ [مهم این است که] ما خودمان را کجا بگذاریم! هیچوقت دلمان برای شیطان نسوزد، شیطان مشتری زیاد دارد؛ برای خدا هم دلمان نسوزد، خدا هم دارد! در آیۀ شریفه داریم:
﴿فَإِن يَكۡفُرۡ بِهَا هٰٓؤُلَآءِ فَقَدۡ وَكَّلۡنَا بِهَا قَوۡمٗا لَّيۡسُواْ بِهَا بِكٰفِرِينَ﴾؛1 «اگر شما
بخواهید [به آن کفر بورزید]، خدا یک قوم دیگری را میآورد که آنها افراد مؤمنی هستند.»
خلاصه اگر بخواهید مخالفت کنید، آنطرف قضیّه هستند؛ مسئله را صاف تا آخر میگیرند و به مطلوب هم میرسند. مطلب را پیگیری میکنند و عمل میکنند و به آن نهایت قضیّه هم میرسند. ﴿لَّيۡسُواْ بِهَا بِكٰفِرِينَ﴾؛ خدا عوض میکند و بهجای اینها عدّۀ دیگری را میآورد. ما در کارمان و در فعلمان نباید پیچ بیندازیم! اگر آنچه که هست انجام بشود و جلو برود، خب نفعش و آن مطلوب به خود آن شخص میرسد.
مثالی پیرامون روایت امام صادق علیه السّلام در باب انتظار فرج
این را میگویند رجاء. رجاء و امید و انتظار فرج، اینها همه به یک معنا است. اینجا روایتی از امام صادق علیه السّلام است که حضرت فرمود:
کسی که انتظار فرج قائم ما را داشته باشد، با او است؛ سواءٌ اینکه ظهور را ادراک کند یا ظهور را ادراک نکند!1
این همین معنایی است که بنده عرض کردم. کسی که انتظار ظهور امام زمان
را دارد، این انتظار یعنی چه؟ [آیا این است که فقط بگوییم]: «إنشاءاللَه امام زمان ظهور میکند»؟! نه، اینطور نیست! کسی که انتظار ظهور امام زمان را دارد یعنی الآن خود را سرباز امام زمان میپندارد، الآن خود را مأمور به اوامر امام زمان میبیند. آیا ما خجالت نمیکشیم؟
یک مثال میزنم: اگر امشب امام زمان بیاید به یک نفر از میان ما بگوید: «آقا، شما از فردا مأمور من در میان مردم هستی تا مطالب مرا به مردم ابلاغ کنی»، آیا ما فردا صبحمان با روزهای دیگر فرق نمیکند؟! تا میخواهیم یک خلاف انجام بدهیم [با خود میگوییم]: «ای داد، من امروز مأمور امام زمان هستم؛ مأمور امام زمان که نمیآید خلاف کند.» میگوییم یا نمیگوییم؟! [با خود میگوییم]: «ما از امروز دیگر نائب امام زمان شدیم، ما از امروز دیگر باب شدیم؛ باب مردم و امام زمان شدیم. ما از امروز دیگر وسیله شدیم، ما از امروز دیگر محلّ رفت و آمد شدیم.» مثل عثمان بن سعید، محمّد بن عثمان، حسین بن روح و علیّ بن محمّد سَمُری که این چهار نفر نائب امام زمان علیه السّلام بودند1 و قبرشان هم در بغداد است.2
حالا اگر امام زمان آمد و خواست یکی از ما افراد را نفر پنجم بکند، آیا فردا صبح که میشود پیچ رادیو را باز میکنیم موسیقی گوش بدهیم یا از خودمان خجالت میکشیم؟ از خودمان خجالت نمیکشیم؟! آیا میرویم یک غیبت شخص دیگری را بکنیم؟! آیا میآییم وقتمان را به لهو و لعب میگذرانیم؟! آیا میآییم سخنچینی و نمّامی کنیم؟! و مسائل دیگر!
در این موقعیّت، احساس میکنیم این نیابتی که الآن به ما تفویض شده است، این نیابت مقدّس است، این نیابت ارزشمند است! اگر الآن من این کار را انجام بدهم و شب بروم پیش امام زمان که دستورهای فردا را بگیرم، امام زمان چه نگاهی به من
میاندازد؟ باید یک جوری بروم پیش حضرت که سرم را بالا نگه دارم، پایین نگه ندارم دیگر!
انتظار فرج یعنی این؛ یعنی انسان خودش را در موقعیّتی بیابد که در آن موقعیّت امام زمان حاضر است. آنوقت در یکهمچین وضعیّتی قطعاً انسان با امام زمان محشور است، یعنی صد در صد با امام زمان معیّت دارد؛ میخواهد ظهور حضرت را ادراک بکند، میخواهد ظهور حضرت را ادراک نکند، هیچ تفاوتی ندارد! لذا امام صادق میفرماید: «سواءٌ أدرک الظّهور أو لَو یدرک»؛ چه به ظهور برسد، چه به ظهور نرسد!
حقیقت معنای ظهور در کلام بزرگان
و این همان معنایی است که مرحوم آقا و آقای حدّاد میفرمودند: «انسان نباید بهدنبال ظهور باشد؛ انسان باید بهدنبال وصول به باطن باشد.» حالا دیدید چقدر معنای منطقی است؟ اینکه میفرمودند: «انسان نباید بهدنبال ظهور باشد»؛ یعنی ظهور یک امر ظاهر است، یک امری است که نفس میطلبد: «حالا ببینیم این امام زمان که میآید چه میشود! شمشیر میزند یکی را از اینطرف و یکی را از آنطرف میزند، کشور را دو نصف میکند، سرزمین را چهار قسمت میکند، یک عدّه را در دریا میریزد، یک عدّه را به چاه میاندازد! ببینیم چه میشود؟» چرا بهدنبال این هستیم؟ چرا بهدنبال ظهور امام زمان در دل خود نیستیم که امام زمان بیاید در دل ما ظهور کند؟!
ما چهکار داریم به اینکه حالا امام زمان میآید با امریکا چهکار میکند؟ شاید بیاید و اتّفاقاً سازش هم بکنند؛ ما [نظری] نداریم! این امریکای شیطان بزرگ شاید افراد و مردمش خوب باشند؛ حالا ما به دولتش کار نداریم که دولت خلاف است و ظالم است و چه است، امّا مردمش مثل مردم عادیاند و بالأخره آنها هم بشر هستند، آنها هم فطرت دارند، آنها هم وجدان دارند، آنها هم عقل دارند، آنها هم صداقت دارند.
ضرورت عدم قضاوت براساس ظاهر افراد
الآن اینهمه افرادِ خوب هستند، ولی امریکایی هستند. این دلیل نیست که هر کسی امریکایی شد یک مُهر شیطان چنان بر پیشانیاش بخورد که امام زمان هم نتواند
آن را بکَند؛ نهخیر! یا اینکه چین، افریقا، انگلیس، استرالیا، فرانسه، همۀ اینها افراد خوب دارند، افراد بد هم دارند؛ حالا ما مردم ایران صد در صد همه سلمان فارسی هستیم؟! ما همه ابوذر غفاری هستیم که حالا داریم به دیگران ایراد میگیریم: «آنجا این هستند، آنجا این هستند!» حافظ فرمود:
| خوش بوَد گر محک تجربه آید به میان | *** | تا سیه روی شود هر که در او غِش باشد1 |
کسی از احوالات کس دیگر خبر ندارد، امّا وقتی که تجربه به میان میآید آنوقت معلوم میشود که چه خبر است و این باطن چیست!
| ظاهرش چون گور کافر پر حُلل | *** | باطنش قهر خدای عزّوجلّ2 |
| ظاهرش چون بوذر و سلمان بوَد | *** | باطنش همچون ابوسفیان بوَد |
کسی از باطن خبر ندارد. نگاه میکنی و میگویی: «بهبه، چقدر آدم نورانیای است!» امّا وقتی که در موقعیّت مناسب قرار بگیرد و ببیند مطالب دارد با نفسانیّاتش مخالف میشود و با منافعش درگیر است، حاضر است تمام فجایع را انجام بدهد برای اینکه به کرسی بنشیند، حاضر است تمام جنایات را انجام بدهد برای اینکه از حرفش عدول نکند! چرا؟ چون نفس طلوع کرده و دیگر نمیگذارد زمین بخورَد! میگوید: «اگر من زمین بخورم کار تمام است!» نه آقا، کجا کار تمام است؟! تو هم مثل یکی از سایر افراد؛ چه فرقی میکند؟! حالا زمین خوردی چه شد؟!
عدم اتّکاء راه خدا به شخص
ما خیال میکردیم که مرحوم آقا دیگر آخر قضیّه و عارف کذا و... است، و اگر ایشان برود دیگر راه خدا بسته است و درِ عرفان تخته است! دیدیم نه آقا، مرحوم آقا از
| ظاهرت چون گور کافر پُر حُلَل | *** | و ز درون، قهر خدا عزّ و جلّ |
| همچو گور کافران بیرون حُلَل | *** | اندرون قهر خدا عزّ و جلّ |
دنیا رفت و همان خدا سرِ جایش است و راه خدا سرِ جایش است و مکتب سرِ جایش است و هیچ تکان نخورد؛ هر کسی میخواهد میآید و هر کسی نمیخواهد نمیآید!
اگر یادتان باشد من در شب سوّم در مشهد برای رفقا صحبت میکردم. گفتم: «مرحوم آقا زیر خاک رفته است، خدا که دیگر داخل خاک نرفته است؛ خدا سرِ جایش است!»1 رفقا خیلی ناراحت بودند و خیال میکردند که دیگر مسئله تمام است! نه آقا، تمام نیست. اینقدر افراد مثل آقا آمدند و اینقدر افراد خواهند آمد! بعضیها هستند آنچنان غلوهایی میکنند که آدم خیلی خوشش نمیآید؛ میگویند: «مثل مرحوم آقا نه کسی آمده است و نه کسی خواهد آمد!» گفتم: «از کجا معلوم است که نیامده و نخواهد آمد؟! تو علم غیب داری که میگویی نمیشود؟! چرا نمیشود؟! میشود! چه کسی گفته است؟!» انسان باید درست فکر کند.
مرحوم پدر ما شخص بزرگی بود، بنده هم از همۀ شما به ایشان نزدیکتر بودم، چون پسرش بودم؛ البتّه نه از نظر معنوی، از نظر معنوی شما نزدیکترید. بله، از نظر ظاهر بنده پسرشان هستم. مرحوم آقا شخص بزرگی بود، ولیّ بود، شخص باقی بود، مراتب فنا را طیّ کرده بود، بنده به این مسئله اعتراف دارم و اگر ما خیلی بخواهیم هنر کنیم، در آن مسیر تا جایی که عقلمان میکشد بخواهیم برویم! ولی در عینحال اینطور هم نیستیم که بگوییم: «کسی مثل ایشان نخواهد آمد!» نهخیر، شاید بیاید و بهتر هم بیاید! یکهمچنین مطلبی را چه کسی گفته است؟! نه، چنین چیزی نیست! چرا جمود داشته باشیم؟! چرا احساسی به قضیّه نگاه کنیم؟!
همۀ افراد میدانند که بنده مرحوم پدرم را از همۀ علمای زمان أعلم میدانستم و أعلم هم میدانم؛ هم در مسائل فلسفی، هم در مسائل عرفان نظری و هم در مسائل فقهی. این را به رفقای خودم در همان زمان سابق هم گفتم و دلیل هم داشتم، یعنی
قضیّه احساسی نبود، و نسبت به مسائل و تفسیر قرآن و این مطالب هم بالأخره ما خودمان هم که برّانی نبودیم، خودمان هم اهل کاریم و متوجّهایم!
من با افراد متعدّدی صحبت کردهام، با افراد متعدّدی حشر و نشر داشتهام، با افرادی که ادّعاهایی میکنند؛ و این مقداری که من برای رفقا گفتهام، یک پنجم ارتباطاتم است و آنچه را که در دلم هست هنوز به رفقا نگفتهام و کسی هم اطّلاع ندارد؛ امّا وقتی که پیش یکهمچنین مردی میرفتیم، میدیدیم ایشان با بقیّه تفاوت دارد و تفاوتش هم ما بین بُعد المشرقین است!
ما همۀ اینها را قبول داریم، ولی باز در عینحال انسان باید درست فکر کند. اینکه «مثل مرحوم آقا کسی نخواهد آمد» نهخیر، شاید آمدند و شاید هزار تا هم بیایند! اگر قرار بر این است که خدا دست انسان را بگیرد، خدا هم میآید میگیرد. چه استبعادی دارد که این مطلب فقط انحصار داشته باشد؟! این عجز خداوند را در ایصال به آن مراتب کمالیّهای میرساند که برای بندگانش مقرّر کرده است؛ یعنی خدا عاجز است و خدا هم که عاجز نیست! لذا این مسئله نبایستی که به این کیفیّت و به ایننحو باشد.
جریان همیشگی و مستمرّ هدایت الهی بهواسطۀ مقام ولایت
ما خیال میکردیم مرحوم آقا که میروند، دیگر مسئله تمام است؛ امّا دیدیم که نه، ایشان رفتند و آب هم از آب تکان نخورد! همان هدایت، همان تربیت، همان نور، همان ادراک، همان بینش، همان بصیرت و همان باز شدنِ راه وجود دارد! خودتان دارید میبینید و خودتان دارید احساس میکنید که افرادی که اصلاً نه آقا را دیدهاند و نه اسم آقا و مکتب آقا را شنیده بودند، اینها میآیند حرکت میکنند، جلو میروند، به مراتبی میرسند و به مفاهیمی اطّلاع پیدا میکنند که ما عقلمان هم خبر ندارد!
این برای چیست؟ بهخاطر این است که آن حقیقت، زنده است و آن حقیقت متّکی به آقا نبود؛ بلکه آن حقیقت متّکی به امام زمان علیه السّلام و أرواحنا فداه است و آن مقام ولایت در همۀ احوال خودش مُفَتِّحُ الأبواب است و خودش فاتِحُ السُّبُل و فاتِحُ الطَّریق است و آن در هر برههای ـ البتّه در ظهورات و در مظاهر مختلف ـ میآید کار انجام میدهد. ما باید فکرمان را تصحیح و درست کنیم.
اساس مکتب عرفان، تحقّق حق در همۀ مراتب بدون توجّه به مظاهر
این معنا، همان معنایی است که بزرگان پیگیر این معنا بودند. خیلیها بودند و مکاتب زیادی بود که هر کدام از این مکاتب مطالبی را ارائه میکرد. آن مطلبی که این طریقه و این سلسله و این روش و این منش آمد ارائه داد عبارت است از: «وجود و تحقّق حق در همۀ مراتب و در همۀ زمینهها، سواءٌ اینکه مظهری برای او وجود داشته باشد یا نداشته باشد.» این قضیّه اصل و اساس مکتب مرحوم آقا و مکتب عرفان است. کسی که این مطلب را دریابد و کسی که به این مسئله برسد، او با امام زمان است، او با خدا است، او با پیغمبر است، او با امیرالمؤمنین است. مدام منتظر یک مسئلۀ ظاهر نبودن، مدام منتظر یک پدیده نشدن و مدام منتظر یک قضیّه نبودن! یک مسئلهای، یک ظهوری و یک مظهری پیدا بشود و انسان به آن گرایش پیدا کند.
آنچه میخواهی در وجود خودت بطلب و آنچه میخواهی در نفس خودت جستجو کن، نهاینکه خودت را کنار گذاشتهای و مدام داری بهدنبال مظاهر دیگر میروی؛ این جدا کردنِ خود است از واقعیّات! چرا؟ چون وجود هر انسانی بهواسطۀ ربط خود انسان با آن مبدأ، قوام و هستی دارد؛ امّا ما آن ربط را کنار گذاشتهایم و مدام داریم دنبال این و آن میگردیم! آن ربط چه ربطی است؟ ربط انسان با امام خودش، ربط انسان با امام زمان خودش، ربط انسان با این وسیلهای که آن وسیله، وسیلۀ فیض و واسطۀ برای خیر است؛ ما این مسئله را فراموش کردهایم، ما این مسئله را سست گرفتهایم و به این مسئله آن توجّهِ کافی را نکردهایم، لذا در همین مراتب پایین و در همین مراتب دانی از نقطۀ نظر سیر و از نقطۀ نظر فکر باقی ماندهایم.
إنشاءاللَه امیدواریم که خداوند متعال بیش از پیش لطف خودش را شامل حال ما بگرداند و ما را عارف و بصیر به ولیّ خود امام زمان علیه السّلام قرار بدهد!
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلِمحمّدٍ
مجلس هفتاد و یکم: ارکان تحقّق رجاء حقیقی
أعوذُ بِاللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بِسمِ اللَه الرّحمٰن الرّحیم
و صلّی اللَه علَی سیّدنا و نبیّنا محمّدٍ و آلِه الطّاهرینَ
و لَعنةُ اللَه علَی أعدائِهِم أجمَعینَ إلَی یَومِ الدّینِ
و أعلَمُ أنّکَ لِلرّاجِی بِمَوضِعِ إجَابَةٍ و لِلمَلهوفِینَ بِمَرصَدِ إغَاثَةٍ.1
«حقّاً که من میدانم تو برای افرادی که امید به تو دارند در جایگاه اجابت قرار داری و امید آنها را نا امید نمیکنی.»
راجِی یعنی کسی که امیدوار است. در اینجا طرف امید و آن مَرجُوّ بیان نشده و به سیاق عبارت مشخّص است؛ یعنی مرجوّ تویی.
تلازم اراده و عزم با پیگیری و عمل
عرض شد که مسئلۀ امید واقعیّتی است نفسی که این واقعیّت مانند سایر مسائل نفسی [از قبیل] اراده، مشیّت و عزم، حقیقتی است که تبعاتی را اقتضا میکند و ملزوم برای یک سِری لوازمی است. نمیشود ما نسبت به یک مطلبی اراده و عزم داشته باشیم، امّا در عینحال نسبت به آن قضیّه بیتفاوت باشیم؛ این دو با هم منافات دارد. نمیشود ما نسبت به یک کار اراده و عزم داشته باشیم، ولی اصلاً توجّهی به پیگیری آن مسئله نداشته باشیم؛ نمیشود ما عزم و اراده برای قبولی در امتحانات مدرسه را
داشته باشیم، ولی اصلاً درس نخوانیم. نمیشود دیگر، باید درس خواند!
کسی که اراده و عزمِ برای یک مطلبی را دارد پیگیری میکند، مگر اینکه از اوّل عزم نداشته باشد [و فقط] میلش باشد که بد نیست؛ اگر خودش آمد، آمد! گفت: «تنبل نرو به سایه، سایه خودش میآید!» نشسته بود، گفتند: آفتاب است، اذیّت میشوی. گفت: «نه، کمکم آفتاب کنار میرود و سایۀ این دیوار روی ما میافتد. من زحمت رفتن به سایه را نمیکشم!» اینها اراده ندارند.
حکایت مرحوم سیّد ابراهیم خسروشاهی از اراده و عزم راسخ علاّمه طهرانی
ما یک روز بعد از فوت مرحوم آقا رفتیم به دیدن یکی از دوستان ایشان و از آقایان معروف طهران که به مشهد آمده بود؛ همین آقای آقا سیّد ابراهیم خسروشاهی کرمانشاهی که مرحوم آقا هم اسم ایشان را در کتاب روح مجرّد آوردهاند.1 ما بهاتّفاق بعضی از أخوان ـ مثل اینکه اخوی بزرگتر بود ـ برای دیدن ایشان رفته بودیم. آقای خسروشاهی قضیّهای را از مرحوم آقا نقل کرد که برای او خیلی مُعجِب بود. میگفت:
وقتی که پدرتان آقا سیّد محمّدحسین به قم آمده بود و طلبه و محصّلی بسیار جدّی بود و در کارهایش، درسش، نظم و انضباطش فرد خیلی مجدّی بود، یک روز ما بهاتّفاق ایشان به درس اخلاق مرحوم آقا شیخ عبّاس طهرانی رفتیم. ایشان عصرهای پنجشنبه درس اخلاقی داشت که یک عدّۀ خاصّی هم میآمدند؛ و چون ما قبلاً در آنجا رفت و آمد داشتیم، لذا بهتوسّط ما ایشان را هم قبول کردند و ما با ایشان رفتیم.
مرحوم آقا شیخ عبّاس طهرانی مرد بسیار بزرگ و مرد بسیار زاهد و عابدی بود؛ اهل حال بود، اهل دل بود، اهل مکاشفه بود، و پدر عیال همین آیةاللَه خسروشاهی هم بود که الآن در طهران هستند.
این مرحوم آقا شیخ عبّاس طهرانی با آقا شیخ عبّاس صاحب مفاتیح فرق میکند؛ یک وقت اشتباه نشود! آقا شیخ عبّاس صاحب مفاتیح کس دیگری است و او هم آدم خوبی بود، خدا رحمتش کند؛ ولی این آقا شیخ عبّاس طهرانی با او فرق داشت، با
مسلک او فرق داشت و اهل عرفان هم بود، یعنی اهل راه و سلوک و این مسائل هم بود؛ ولی آقا شیخ عبّاس صاحب مفاتیح، اهل این حرفها نبودند و از حرفهایش هم برمیآید که شاید مخالفتی هم داشت! [آقای آقا سیّد ابراهیم] میگفتند:
آقا شیخ عبّاس طهرانی راجع به حقیقت علم و آن نورانیّت علم و التزام به عمل براساس علم و جنبۀ إعراض از دنیا و مقامات و مناصب و اینگونه مسائل صحبت میکرد. وقتی که آن درس اخلاق تمام شد و بیرون آمدیم، آقا سیّد محمّدحسین رو کرد به من و گفت:
«آقا سیّد ابراهیم، جلسهای که ما امروز در خدمت آقای آقا شیخ عبّاس داشتیم، دیگر مسیر ما را تا آخر عمر مشخّص کرد!»
ایشان میگفت:
من از این طرز عبارت و کیفیّت تعبیر و کلام و از این ارادۀ ایشان خیلی در عجبم که چطور یک نفر اینقدر مطمئن است و اینقدر روی یک مبنا مستقیم است که با این ضِرس قاطع میگوید: «تا آخر عمر مسیر ما را دیگر مشخّص کرد!»
مثلاً ممکن است یک شخص بیاید بگوید: «ما از کلام ایشان استفاده کردیم، از مجلس استفاده کردیم، بسیار حرف خوبی بود.» امّا یکی بیاید اینطور محکم بگوید: «تا آخر عمر دیگر مسیر ما را مشخّص کرد»، معلوم میشود این شخص یک ارادۀ خیلی قوی دارد؛ و ما این اراده را واقعاً در ایشان میدیدیم.
وقتی که ایشان میخواست نسبت به یک مسئله کاری را انجام بدهد، دیگر رد خور نداشت؛ یعنی هیچ چیزی نمیتوانست برای انجام دادن این کار مانع باشد و همۀ مسائل تحت الشّعاع قرار میگرفت. و همین اراده موجب شد که نسبت به استاد خود و مطالبی که پشت سر ایشان گفته میشود و حرفهایی که زده میشود و سایر قضایا و مشکلاتی که طبعاً بهواسطۀ این ارتباط برای ایشان پیش میآمد، ایشان در تمام این مسائل بایستد و اصلاً به این حرفها توجّه نکند. ایشان نسبت به انجام آن مطلب و انجام آن قضیّه، خیلی ارادهاش [قوی بود]! و کسی که اینطور است، طبعاً به آن منویّات و به آن اهداف هم میرسد.
امّا اگر مثلاً یک نفر شُل بود ـ من خودم را عرض میکنم ـ میگوید: «حالا اگر امشب بلند شدیم که شدیم و اگر نشدیم هم نشدیم! حالا اگر این کار را کردیم که کردیم و اگر نکردیم هم باشد برای فردا! حالا اینهمه آمدند و رفتند، مگر چندتایشان شدند؟ حالا مگر اسم ما را در این لیست اولیای خدا نوشتهاند؟! ای بابا، اینهمه آمدند پیش مرحوم آقا، چند تا رسیدند؟ ای بابا، ما بعد از مرحوم آقا چه چیزهایی دیدیم! ای بابا، ای بابا، ای بابا، ای بابا... !» مدام ما میگوییم: ای بابا؛ خدا هم از آنطرف میگوید: ای بابا!
تفاوت شاخص اولیای الهی با سایر افراد در رسیدن به مطلوب
[نعوذ باللَه] اولیای خدا که شاخ و دُم نداشتند، یعنی میخواهم بگویم که آنها مشخّص نبودند، قیافۀشان مثل همه بود، وقتی که به دنیا آمدند وزنشان سه چهار کیلو و از همین حدودها بیشتر نبود؛ از اوّل ٢٥ کیلو که به دنیا نیامدند، بلکه از نظر وزنی همین بودند، از نظر شکل و قیافه همین بودند و همین شکل و قیافۀ ما را داشتند، از نظر امکانات و محدودیّتهایی که خدا برای ایشان پیش میآورد در همین محدوده بودند، نهاینکه آنها یک امکانات جدایی داشتند و خدا یک خدمات جدایی برای آنها قرار داده بود! نه، آنها هم به همین وضع و به همین کیفیّت بودند؛ ولی آنچه که آنها داشتند و ـ شخص خودم را عرض میکنم ـ بنده ندارم این بود که در نفسشان و در باطنشان یک همّتی وجود داشت، یک تصمیمی وجود داشت و یک ارادهای وجود داشت که آنها را از یمین و یسار و شمال و جنوب حفظ میکرد؛ آن اراده و آن همّت، آنها را از انحراف به چپ و راست و بالا و پایین نگه میداشت و تمام مسیر زندگی را در مقدّمه و راستای برای رسیدن به آن هدف در نظر داشتند!
اگر یکمرتبه به ایشان میگفتند: «آقا، این شهر را ترک کن و برو اصلاً در یک دِه زندگی کن»، همان ساکش را میگذاشت روی کولش و میگفت: «یا علی، خداحافظ شما!» حالا ولو در این شهر بیا و برو دارد، دَم و دستگاه دارد، چه دارد و چه دارد! هیچ، همین ساک و یک شلوار و یک پیراهن و یا علی، خداحافظ؛ بقیّهاش هم خدا بزرگ است! تعلّق به این دنیا نداشتند، تعلّق به این بیا و برو نداشتند.
سیرۀ علاّمه طهرانی در إعراض از موقعیّتهای اجتماعی برای وصول به مطلوب
مرحوم جدّ ما مساجد زیادی میساخت و به افرادی که مناسب بودند واگذار
میکرد. از جمله دو تا مسجد ساخت که یکی مسجد لاله زار بود که خود ایشان نماز میخواندند و یکی هم مسجد قائم بود که البتّه گاهی هم در مسجد قائم نماز میخواندند. ایشان این مسجد قائم را بعد از مسجد لاله زار ساختند و زمینش را یک بنده خدایی به نام آقا میرزا علی طهرانی داد که قبرش هم در همین گوشۀ مسجد قائم است؛ خدا رحمتش کند. ساختمانش را هم افراد، دوستان و ارادتمندان ایشان کمک کردند و ساختند. مرحوم پدر ما میگفتند:
من در زمان حیات ایشان ماه رمضان میرفتم در این مسجد قائم و صحبت میکردم و خیلی هم به منبر علاقه داشتم و اصلاً مدام خودم به پدرم میگفتم که من امروز منبر میروم و ایشان هم میگفتند: «خب برو بالا!» ما هم میرفتیم بالا و گاهی اوقات غلط غلوط میخواندیم و وقتی میآمدیم پایین ایشان میگفتند: «آقا، اینجایش غلط بود، اینجایش اشتباه بود، این إعراب را اینطوری خواندی، آن را اینطور کردی!» دوباره فردا میرفتیم و دوباره یک چیز دیگر میگفتند! یک بار که آمدیم پایین به من گفتند: «آقا سیّد محمّدحسین، ایندفعه اگر غلط بخوانی از پایین منبر میگویم غلط است؛ حواست را جمع کن!» ما دیگر حواسمان را جمع میکردیم که روایت را غلط نخوانیم.
پدر ایشان هم خیلی رُک و صریح بود. مرحوم آقا میفرمودند:
وقتی که پدر ما از دنیا رفت، مسجد قائم را به ما واگذار کردند که ما در مسجد قائم نماز بخوانیم. من دیدم مسجد قائم برای من حجاب است، سدّ است، جلوی تکامل مرا میگیرد، مرا در مُرید و مُرید بازی و محراب و کذا و این حرفها میاندازد و من الآن باید بروم و درس خودم را تکمیل کنم، (با اینکه وقتی ایشان میخواستند به نجف بروند قطعاً مجتهد بودند و مجتهداً به نجف رفتند) هنوز مسائل مختلف دیگری مانده و من اگر بخواهم مسجد قائم را داشته باشم اصلاً جلوی مرا میگیرد!
مضافاً به اینکه بعضی از مسائل عائلی و داخلی بود که دیگر آنها بماند1 و به قول
خود ایشان که میگفتند: «ما آن پروندۀ سیاه را بستیم!» و حالا ما هم بازش نمیکنیم.
لذا از دوستان ایشان و حتّی از قوم و خویشهای ایشان هرچه آمدند اصرار کردند: «آقا سیّد محمّدحسین، شما اینجا بمان؛ مسجد پدرت است، از دست میرود، پدر شما اینجا زحمت کشیده است»، [ایشان قبول نکرد]! مگر دکّان است، کاروانسرا است یا تجارتخانه است؟! البتّه الآن هست، نهاینکه نیست! ایشان میگویند: «ما بار را بستیم و حرکت کردیم برای نجف که اصلاً برویم و دیگر ابداً و ابداً برنگردیم!»
ممشای علاّمه طهرانی در نجف و توجّه صِرف به هدف و مقصد
ایشان ابتدا والدۀ ما را نبرده بودند و خودشان رفته بودند در نجف تا منزلی بگیرند و آماده کنند و بعد بیایند والدۀشان و والدۀ ما را ببرند. میگفتند:
وقتی که ما آمدیم در عراق، رفتیم در سامرّا و در همان سرداب حضرت ولیّ عصر عجَّل اللَه فرَجه دو رکعت نماز استغاثۀ به امام زمان خواندیم و از آن حضرت خواستیم: ما که حالا میخواهیم بیاییم نجف، برای رسیدن به کمالمان داریم میآییم! اگر قرار باشد آمدنِ به نجف و وارد شدنِ در این دَم و دستگاههای علما و درس و بحث و مجالس و... ما را از رسیدن به آن کمالمان مانع بشود، همینجا جانمان را بگیرد تا دیگر قضیّه به آنجا نرسد که عمرمان در همین مطالب [بگذرد]!1
خب ایشان میدانستند که آنجا به چه مسائلی میگذشت؛ میدانستند حوزۀ نجف به چه حرفها و مسائلی میگذرانْد و خلاصه قضایا را به چه بند و بستهایی و به چه زد و بستهایی و به چه مؤامراتی2 میگذراندند! خدا میداند چه خبر بود! خدا میداند در این بیوت چه خبر و مسائلی بوده است! ما شمّهای از آن را در همین قم در زمانهای سابق دیدیم؛ شمّهای از آن را!
ما در همان سابق که قم آمده بودیم در یک چند سالی یک خُرده سرمان درد میکرد و در بعضی از مسائل و در بعضی از بیوت داخل شدیم و سر از بعضی از
مسائل درآوردیم؛ دیدیم وای، وای، اصلاً دینمان را داریم از دست میدهیم؛ لذا بهطور کلّی همه را کنار گذاشتیم و تا بهحال هم بر لب نیاوردهایم و هیچ نگفتهایم و نخواهیم گفت! دیدیم واقعاً اوضاع خیلی عالی است؛ خیلی عجیب!
خب ایشان هم این مسائل را دیده بودند و شنیده بودند. میگفتند:
ما که میخواهیم برویم نجف بهخاطر امیرالمؤمنین میخواهیم برویم! میخواهیم برویم آنجا سرمان را بگذاریم در آن درگاه و بگوییم: «مخلصیم!» آنجا بگوییم: «ما نوکریم و خلاصه دست ما را بگیرید! اگر بخواهیم بیاییم در آنجا و بیفتیم در این اوضاع و احوال و این مسائل، بمیریم بهتر است! برای چه [زنده بمانیم]؟!»
خلاصه ما این شرط و شروط را با امام زمان بستیم و کمربند را هم سفت محکم کردیم و آمدیم سوار بَلَم شدیم. (سابق از سامرّا که میخواستند آنطرف بروند، پل نداشت و در شطّ دجله بَلَم سوار میشدند و میرفتند.) یکدفعه وسط دجله چنان موجی برداشت که این قایق داشت [غرق میشد! با خودمان] گفتیم: «دعایمان مستجاب شد؛ الآن امام زمان دارد دخلمان را میآورد! خودت خواستی دیگر؛ پس حالا بسم اللَه!» بعد آرام شد و به خیر گذشت و ما به اینطرف دجله رسیدیم.
این مطالبی که عرض میکنم، همهاش برای ما و امثال ما بهخصوص همین سِلک اهل علم است! میگفتند:
بنا را گذاشتیم بر اینکه سرمان به کارمان باشد والسّلام، و به هیچ چیزی هم توجّه نداشته باشیم؛ فقط درس! من در یک نماز جماعت شرکت نکردم؛ در این هفت سال در یک مجلس فاتحه و روضه و شبنشینی و روزنشینی و عصرنشینی ابداً و ابداً پایم را نگذاشتم؛ فقط و فقط درس میرفتیم و بحث میکردیم.
شبهای پنجشنبه هم چون درس نداشتند، میرفتند برای مسجد سهله و در آنجا شب را تا صبح بیتوته میکردند و صبح به نجف میآمدند؛ البتّه اغلب شبهای پنجشنبه، نه تماماً!
یک عدّه دوستانی هم داشتند که تقریباً دوستان و رفقای اهل حالشان بود و با آنها حشر و نشر داشتند و الآن بعضیهایشان به رحمت خدا رفتهاند ولی عدّهای از آنها هنوز در گوشه و کنار هستند و إنشاءاللَه خدا همۀشان را تأیید کند. بعضی از آنها هم به أشکال مختلف بودند و دیگر ارتباط ایشان هم با بعضی از آنها خوب بود، با بعضیها تا آخر کم شده بود و بالأخره افراد مختلفی هر کدام در سطحی بودند. تا اینکه یکمرتبه استاد ایشان آقای حدّاد دستور میدهد که ایشان به ایران برگردد!
آن علاقه و آن تصمیم و آن وضعیّت ایشان بهنحوی بود که اصلاً بهطور کلّی حتّی تخیّلِ آمدنِ به ایران و تصوّر اینکه بعدها یک روز برگردند هم در ایشان نبود و ایشان اصلاً مطلب را تمام شده میدید؛ نجف است و دیگر منتظر چیست؟! یکمرتبه استاد ایشان غیر مترقّبه در یک شرایط خاصّی به ایشان امر میکنند: «شما باید به ایران برگردید!»
ایشان میگویند: «این حرف که: ”شما دیگر باید به ایران برگردید“ چنان مانند پُتک خورد بر سر ما!» آنهم بعد از چه؟ بعد از اینکه هفت سال در نجف پیش امیرالمؤمنین بودهاند و مزّۀ سکونت در آنجا را چشیدهاند و تازه بعد از هفت سال به آن مطلوب حقیقی رسیدهاند، نهاینکه از اوّلِ هفت سال به یکهمچنین [مطلوبی رسیده باشند]!1
حال مرحوم علاّمه طهرانی نسبت به استادشان مرحوم حدّاد
به شما بگویم: مرحوم آقای حدّاد تمام وجودِ مرحوم پدر ما بود! اینطور نبود که به آقای حدّاد ارادت داشت؛ مسئلۀ ارادت نبود! تمام زندگی پدر ما آقای حدّاد بود، تمام وجود ایشان آقای حدّاد بود، تمام حیات ایشان آقای حدّاد بود. اسم آقای حدّاد میآمد رنگ ایشان تغییر میکرد، رنگ ایشان قرمز میشد! اسم آقای حدّاد که میآمد، اگر روی زمین بودند اصلاً بلند میشدند و مینشستند! اسم آقای حدّاد که میآمد اصلاً ایشان حالشان به یک نحو دیگری میشد! مسئله اینطوری بود، نهاینکه:
«بله، ما استادی هم داریم، خدا رحمتش کند، در فلانجا بود، ایشان آدم خیلی خوبی است، مرد بزرگی است، خیلی خوب است، گاهگاهی منزل ما میآید، به ما تفقّدی دارد، گاهگاهی به ما سر میزند، آدم خیلی خوبی است!» آنها که خوب بودند [اینطور میگفتند]، حال بماند از اینکه چه مطالبی کم و بیش هست و نیست!
بیان نمونۀ دیگری از اراده و عزم علاّمه طهرانی در وصول به مطلوب
حالا یکهمچنین شخصی ـ به قول خود ایشان ـ هفت سال را در سرگشتگی گذرانده بود! بروید عبارت ایشان را در روح مجرّد بخوانید؛ در آن صفحهای که رسیدن به آقای حدّاد را در آنجا شرح میدهند، در زیر صفحه یک تعلیقۀ دو سه سطری دارند که آن تعلیقه خیلی مطالب را میرساند. در آنجا به این مضمون دارند: «من این مدّتی را که در نجف بودم، (البتّه در نجف را نگفتند، من دارم میگویم) در سرگشتگی و گمگشتگی بودم!»1 ایشان هفت سال در نجف بودند؛ این حرف را چه وقت میزنند؟ در وقتی که سه سال و نیم یا سه سال از دور دوّم نجف را پیش مرحوم آقای انصاری با آن ید بیضاء بودهاند!2 تازه ایشان بعدش دارد این حرف را میزند که من در این مدّت، سرگشته و حیران بودم! و این شخص وقتی که به آقای حدّاد برسد چه حالی پیدا میکند؟ آیا اصلاً میشود که دیگر جدا بشود؟! در عینحال وقتی که آقای حدّاد به ایشان گفتند: «شما از نجف به ایران بیایید»، ایشان به خود من گفتند: «من یک لحظه تردید نکردم!»3
یعنی یک شخص اینقدر در اراده و در تصمیم و عزم به امر خیر و صلاح مصمّم است که میگوید: «یک لحظه من تردید نکردم که باید بیایم!» البتّه میگفتند که بعد به ایشان گفتم: «آقا، مزّۀ مجالست و مصاحبت شما تازه زیر دندان ما آمده
است؛ شما دارید ما را کجا میفرستید؟!» که ایشان فرمودند: «تو هرجا بروی با مَنی!» و این مسائلی که خودتان هم خواندهاید.
عدم بخل در إعطاء پروردگار نسبت به بندگان
ایننحوه اراده میشود چه؟ میشود کسی که راجِی است، کسی که امید دارد؛ امید به رحمت خدا این است. حالا ما هرچه از این درجه پایینتر بیاییم خدا میدهد، نهاینکه ندهد؛ ولی همان درجه را میدهد! هر درجه که پایینتر بیاییم بالأخره میدهد؛ حالا آن درجۀ صد را نه، ولی بالأخره نود میدهد، هشتاد میدهد و اینطور نیست که حتماً باید مسئله صد [باشد! امّا کسی که] یکهمچنین شخص و ذاتی را دارد که در موضع اجابت است، چرا صد را نخواهد؟! خسران برای انسان است، نهاینکه منع و بخل از آنطرف است! آنطرف منع و بخلی ندارد؛ میگوید: «آقا جان، بفرمایید!»
آن کسی که کنار دریا نشسته، اگر یک کاسه بردارد چقدر از آب دریا کم میشود؟ میگوید: «من در اینجا یک بشکه هم دارم که به شما بدهم.» میگوییم: «نه آقا، یک استکان بس است!» میگوید: «بسیار خوب، بیا یک استکان!» یکی میآید میگوید: «یک لیوان بده!» یکی میآید: «یک کاسه بده!» یکی میآید: «یک بشکه بده!» هر کس به مقتضای آن اراده و تصمیمش!
امیرالمؤمنین علیه السّلام در مناجات شعبانیه عرضه میدارد:
إلَهی أقِمنِی فِی أهلِ ولایَتِکَ مقامَ مَن رَجَا الزّیادَةَ مِن محبَّتکَ؛1 «خدایا، مرا در موقعیّتی بپا دار که امید به محبّت تو در او زائد [و افزون] باشد!»
رَجَا الزّیادَةَ؛ امید زیادت به محبّت تو دارد! یعنی حضرت در آنجا از خدا میخواهد: «خدایا، رجاء و موقعیّت مرا در بالاترین موقعیّتها قرار بده.» کسی که امید به زیادیِ محبّت به تو را دارد، وقتی محبّت تو به او زیاد بشود عکسالعملش چه میشود؟ عکسالعملش این است که او نزدیک میشود و تقرّب پیدا میکند!
وجوه مختلفۀ رجاء و امید و مسائل پیرامون آن
در اینجا چند مطلب وجود دارد:
یکی اینکه: امید باید چه باشد و انسان باید چه چیزی را بخواهد؟ این یک مسئله! مطلب دوّمی که در اینجا هست اینکه: آیا دعا و امیدِ برای رسیدن به آن کمالات و به آن منویّات صحیح است و خواستن از خدا صحیح است یا صحیح نیست؟ چون ما در بعضی از موارد داریم که انسان باید تسلیم باشد.
یکی دیگر اینکه: انسان در قبال این امیدی که به رحمت خدا و به فیوضات دارد، باید چهکاری را انجام بدهد؟
یکی دیگر از این مطالب، همین است که ما باید امیدوارِ چه باشیم و چه چیزی را بخواهیم؟ چون در اینجا ندارد که کسی که امیدوار است، امیدوار به چه باشد؟ میفرماید: «امید داشته باشد به خدا، امید داشته باشد به لطف خدا!» امّا نسبت به چه مسئلهای؟! آیا ما [صرفاً] همین امید داشته باشیم؟!
اینها مسائل مختلفی است که باید به هر کدام بهنحو اجمال اشاره کنیم.
مصادیق مختلف مَرجُوّ در قبال انسان
باید ببینیم اینطرفِ ما که مَرجُوّ ما است، از چه سنخ مقولهای است؟ چون مَرجُوّ فرق میکند: یک وقت مَرجُوّ انسان و آن که انسان به او امید دارد مثلاً پدر انسان است؛ خب انسان به پدرش امیدِ چه دارد؟ امید دارد که پدر وسائل زندگی او را فراهم کند، وسائل درس او را فراهم کند، او را مدرسه بفرستد، غذای او را تأمین کند، زندگی او را تأمین کند؛ و همینطور نسبت به مسائل معنوی! اینها امیدهایی است که انسان نسبت به پدر دارد.
یک وقت انسان به رئیس اداره امید دارد؛ در آنجا امید چیست؟ این است که به او ترفیع مقام بدهد، مرخّصی بدهد، اضافی حقوق بدهد. قاعده این است دیگر، وإلاّ آدم عاشق چشم و ابروی رئیس اداره که نیست! امید به رئیس اداره داشتن و سر را کج کردن و بفرمایید بفرمایید گفتنها و این بادمجان دور قابچینها و اهل این بازی درآوردنها برای چیست؟ بهخاطر همین است که وقتی مرخّصی میخواهد، برایش زود مرخّصی بنویسد: شما پنج روز بفرمایید مرخّصی! یا ترفیعی به او بدهد، بخشش به او بخورد. ـ نمیدانم چه میگویند؟ ما که در اداره نرفتهایم. ـ یا وقتی که
یک مأموریّت پیش میآید، جای خوش آب و هوا بفرستند؛ نهاینکه جاهای گرم و سوزان و داغ! این امیدهایی است که انسان از رئیس یک اداره دارد.
کسی از رئیس اداره امید ندارد که در نماز شبش برای انسان دعا کند، چون معلوم نیست بخواند! مثلاً مسئول یک اطاق بیاید پیش رئیس اداره و بگوید: «قربان، در نماز شبتان ما را دعا کنید!» میگوید: «برو پیِ کارت؛ من نماز صبحم هم قضا میشود!» البتّه این مربوط به زمان شاه است، الآن که اینطور نیست و الحمدللّه همه خوباند! یا اینکه انسان از رئیس اداره امید داشته باشد: «آقا، وقتی که حج میروی در آنجا زیر ناودان طلا ما را دعا کن!» میگوید: «برو آقا، حج چیست؟! شوخیات گرفته است؟! با ما شوخی میکنی؟!» از رئیس اداره همین را میخواهد که عزلش نکند، مرخّصی به او بدهد، ترفیع به او بدهد؛ این مَرجُوّ از این قبیل است!
یا فرض کنید که انسان پیش یک شخص کار میکند و نسبت به آن رئیس امیدوار است. برای چه امیدوار است؟ امیدوار است کارش را فراهم کند، موقعیّتش را بالا ببرد و امثالذلک! یا فرض کنید که انسان گاهی اوقات در هر موقعیّت و شرایط از سن، امیدوار است که بالأخره کار و زندگیاش درست بشود و خلاصه راه بیفتد!
یک وقت مَرجُوّ انسان استاد علمی انسان است؛ انسان به او امید دارد برای چه؟ برای اینکه درس را بهتر به او بگوید، اشکالاتش را جواب بدهد، نسبت به مسائل علمی یک آمادگی بیشتری داشته باشد، آن ظرائفی را که در درس هست بیاید بگوید، اشکالاتی که ممکن است باشد آن اشکالات را بیاید بگوید. این امیدی است که انسان دارد.
این مقولههایی است که وجود دارد و دیگر خودتان مثال بزنید. ما فقط رئیس اداره را گفتیم و بقیّهاش را فاکتور گرفتیم، شما خودتان بقیّهاش را بیایید بگویید.
امّا اینطرفِ ما و مَرجُوّ ما در رجاء از چه مقولهای است؟ آیا رئیس اداره است؟! آیا یک فرد دنیایی است؟! آیا فردی است که اهل زد و بست و کذا است؟! نه، طرف ما حقّ متعال است؛ مَرجُوّ ما حقّ متعال است. طرفِ ما و مَرجُوّ ما عبارت است از: ذاتِ لا یتناهایِ مُفیضِ علیالإطلاق که تمام نیّاتش، تمام عنایات و الطافش
و اوامر و نواهیاش، همه حق است و همه صلاح است و عین واقعیّت است! این شخص در مقابل ما است.
عدم امکان درخواست امر خلاف از پروردگار
حالا آیا ما میتوانیم از آن ذاتی که به این کیفیّت در مقابل ما است خلاف بخواهیم و او هم خلاف بدهد؟! دیگر نمیشود! منبابمثال بگوییم: «خدایا، ما را موفّق کن بر اینکه نَعوذُ باللَه نَعوذُ باللَه زنا کنیم!» خدا چه میگوید؟ میگوید: «طرفت را بشناس! خجالت بکش!» یا بگوییم: «خدایا، ما را موفّق کن بر اینکه دزدی کنیم!» میگوید: «ببخشید، این چیزها را باید بروی از کسانِ دیگر یاد بگیری!» از همانها که بنده اوّل گفتم؛ از آنها باید بروی یاد بگیری، آنها راه و رسم و کیفیّتش را به تو یاد میدهند که آب از آب تکان نخورد و خلاصه آنچنان سرِ مردم را کلاه بگذارند که هیچکس نفهمد، آنچنان مال ملّت را بچاپند و بدزدند که کسی نفهمد، آنچنان بیایند همه را سر کیسه کنند و سرِ همه را کلاه بگذارند که بعد از بیست سی سال تازه بفهمیم عجب کلاهی سر همه رفته است! البتّه این مربوط به همان زمان سابق و زمان شاه بود، منظورم آن زمان است.
خدا میگوید: «ما اینطوری نیستیم، خداینکرده از ما دزدی نخواه، از ما سرقت نخواه، از ما رشوه نخواه!» یا بگوییم: «خدایا، مرا موفّق کن به اینکه وقتی مردم در ادارات برای کارها به من مراجعه میکنند از آنها خوب رشوه بگیرم!» الآن که این حرفها نیست! خدا میگوید: «نه، من هیچوقت شما را به این کارها موفّق نمیکنم!» یا بگوییم: «خدایا، من را موفّق کن به اینکه سرِ رفیقم کلاه بگذارم، دروغ بگویم!» خدا میگوید: «در دستگاه ما دروغ نیست؛ در دستگاه ما صدق است!» یا بگوییم: «خدایا، من را موفّق کن بر اینکه نسبت به رفیقم، نسبت به کس و کارم سوء ظن ببرم و برای آنها راههای خلاف بیندیشم و آنها را در چاه بیندازم!» خدا میگوید: «نه!» یا بگوییم: «خدایا، مرا موفّق کن بر اینکه آنچه بر خلاف صلاح من است پیش بیاید!» خدا میگوید: «نه، این کار را هم نمیکنم؛ من تو را موفّق نمیکنم بر اینکه موقعیّتی برای تو پیش بیاید که بر خلاف صلاحت باشد!» التفات کردید؟! میفرماید: «این کار
را نمیکنم!» حالا ما مدام اصرار میکنیم: «خدایا، اینطور کن! خدایا، بیا آنطور کن!» یکدفعه میبینی خدا از کوره در رفت و گفت: «باشد، من میکنم!»
حکایت عبرت آمیز اصرار بر طلب حاجت از خداوند
شخصی از افراد که من او را میشناختم و به رحمت خدا رفته است و مرد بسیار خوبی بود، این بنده خدا فرزند ذکور به دنیا نمیآورد و همۀ اولادش چند تا دختر بود. او خیلی سفت خدا را چسبیده بود که باید یک پسر به من بدهی! چند مرتبه به او گفتند: «به صلاحت نیست!» ولی گفت: «نه، من میخواهم!» و ول نکرد؛ هر امامزادهای که میرفت و هر امامی را که زیارت میکرد شفیع قرار میداد! بالأخره گفتند: «بسیار خب، به تو میدهیم!» و یک بچّۀ ذکور به دنیا آورد و تا الآن هم بچّهاش فلج افتاده است! خودش میگفت: «ای کاش از خدا نمیخواستم!» گفتند: «چند دفعه به تو گفتیم که صلاحت نیست!»
گاهی هم اینطوری میشود؛ آدم قضیّه را سفت بگیرد [ضرر میکند] که بیان این سفت گرفتنِ قضیّه باشد برای مسئلۀ بعد که خواست انسان باید چطور باشد؟
طرفِ ما کیست؟ طرفِ ما خدا است؛ خدایی که از هر کسی به ما مهربانتر است و مصالح ما را بهتر از خود ما برای ما تشخیص میدهد؛ این خدا است. حالا متوجّه شدید صحبت دارد به کدام طرف میرود؟ اینکه انسان واگذار کند. پس حالا که اینطور است بگوید: «خدایا، هرچه خودت خواستی!» داریم کمکم به آن سمتها میرویم، امّا هنوز نرسیدهایم و یک خُرده مقدّمه دارد.
مصادیق صحیح امید و رجاء به پروردگار
پس از نقطۀ نظر عقل و برهان، مَرجُوّ ما مَرجُوّی است که امر شر از او تراوش نمیکند، خلاف از او تراوش نمیکند. حالا که او به یکهمچنین نحوهای است، پس معلوم میشود در اینجا که داریم: «و أعلَمُ أنّکَ لِلرّاجِی... ؛ میدانم بهتحقیق برای کسی که به تو امید دارد...» این امید، امید به رحمت او است؛ امید رسیدن به لقای او است. این در مرتبۀ بالا است؛ امّا در مراتب پایین: امیدِ رسیدن به آثار او، امیدِ رسیدن به لوازم ذات او و امیدِ رسیدن به صفات او است؛ امّا نهاینکه این امید، امیدِ خلاف باشد؛ امیدی که خلاف مصلحت باشد؛ امیدی که خلاف آن مسائلی باشد که برای
انسان مفید نیست، البتّه اگر انسان از او بخواهد!
یک وقت انسان از او نمیخواهد و خودش دنبال قضیّهای میرود و بدون اینکه از او بخواهد وارد یک مسئله میشود، خب ممکن است وارد بشود و عیب ندارد و او هم راه را باز میگذارد؛ ولی یک وقت انسان از او میخواهد و بعد وارد میشود، امّا یکدفعه او آمد و یک مانع ایجاد کرد؛ [انسان میگوید]: «آقا، هرچه میکنیم نمیشود، دعا بفرمایید! آقا، دعایی هست بدهید تا قرضهای ما أداء بشود؟» آدم یک دفعه میگوید: «نه!» دو دفعه میگوید: «نه!» سه دفعه میگوید: «نه!» بعد میآید میگوید: «آقا، نمیشود؟!» خب آقا جان، شما الآن به نحوی هستی [که اگر غیر از این بشود مشکل نفسی پیدا میکنی]!
دو سه شب پیش بنده خدایی سفت آمده میگوید: «آقا، شما به ما یک قولی بدهید: یک دعایی به ما بدهید و کاری انجام بدهیم که دیگر ما قرض نداشته باشیم!» گفتم: «آقا جان، شما که دیگر این حرفها را نباید بزنید!» حالا انسان چه بگوید؟ آیا انسان میتواند بگوید که شما در یک وضعیّت روحی قرار داری که اگر بخواهد وضعیّت شما غیر از این بشود مشکل نفسی پیدا میکنی؟! آدم که نمیتواند بگوید، زبانش بسته است! چه میگوید؟ میگوید: «إنشاءاللَه خدا درست میکند، إنشاءاللَه خدا رفع مسائل میکند.» و از این حرفها!
پس این رجاء باید رجائی باشد که منافاتی با مصالح انسان نداشته باشد؛ اگر بخواهد مخالف باشد، آنوقت دیگر در اینصورت مسئله تفاوت میکند. پس آنچه را که ما از خدا میخواهیم باید آن چیزی باشد که خود او برای ما صلاح میداند؛ این از یک طرف.
نحوۀ صحیح رجاء به پروردگار و درخواست از او
از طرف دیگر آیا بگوییم: «حالا که خود او برای ما صلاح میداند، دیگر چرا از خدا بخواهیم و اینقدر خودمان را به زحمت بیندازیم؟! یکدفعه بگوییم: ”خدایا، هرچه خودت میدانی، خداحافظ شما!“» نه، این «خدایا هرچه خودت میدانی» را ول کنیم و مدام این را از خدا بخواهیم و بگوییم: «خدایا، ما را در آن شرایط رضای
خود تثبیت کن! خدایا، ما را در آن ابتلائاتی که برای ما پیش میآوری ثابت کن! خدایا، ما را در آن تقدیری که برای ما مقدّر کردی پا برجا بدار! خدایا، ما را بر آن مصلحتی که برای ما در نظر گرفتی موفّق کن!» نهاینکه همینطور ساکت بنشینیم و بگوییم: «هرچه خودش میداند!» این «هرچه خودش میداند» در واقع سست بودن نسبت به قضیّه است! یک شخص که میداند خدا مستجاب میکند، باید دعا را انجام بدهد و باید این امید را همیشه در خودش زنده نگه دارد.
امید یعنی خواست؛ از خدا مدام بخواهد. «إنّ اللَه یُحبُّ رَجُلًا دَعّاء؛1 خدا دوست دارد که بنده و عبدش دَعّاء باشد، همهاش اهل دعا باشد.» نهاینکه هرجا بنشیند مدام دعا کند، بلکه این حالت خواست در وجودش همیشه مشتعل باشد؛ حالت خواست نسبت به إجراء آن مصلحت. نهاینکه وقتی خدا میگوید: «بنده برای تو این مصلحت را خواستم»، انسان رو کند به خدا بگوید: «میخواهی بده، میخواهی نده!» خدا میگوید: «عجب بندۀ پُر رویی! میگوید: میخواهی بده، میخواهی نده! یعنی تو هیچ خوشت نمیآید؟!» میگوید: «نه دیگر! حالا خودت میگویی اینطور مصلحت است!» او هم میگوید: «اصلاً نمیدهم!» اینکه بگوییم: «میخواهی بده، میخواهی نده» [صحیح] نیست؛ انسان برای رسیدن به آن مصلحت و رسیدن به آن عافیت و رسیدن به آن نقطه باید همیشه نفس خودش را در حال اشتعال و در حال شعلهور بودن نگه دارد؛ آنوقت این میشود عَبدًا دَعّاء. این یک مسئله.
ناشایست بودنِ حالت طلبکاری و معامله گری در قبال پروردگار
مسئلۀ دیگری که در اینجا هست این است که: ما چهکار کنیم؟ بالأخره کارهایی را که ما داریم انجام میدهیم، دستورات و تکالیفی است که برای رسیدن به
این مطلب، خدا ما را امر کرده است. حالا ما بیاییم و از خدا بخواهیم: «خدایا، در إزاء این کاری که الآن ما داریم انجام میدهیم، ما را به آن حقیقت و به آن مرتبۀ کمالی برسان! خدایا، الآن که ما به حج میرویم و زحمت میکشیم و پول خرج کردهایم، باید این حجّ ما را قبول کنی؛ اگر قبول نکنی نمیشود! حالا که پول خرج کردهایم، زحمت کشیدهایم و خلاصه هفت هشت ده روزی از زن و بچّه دور بودهایم و به زیارت امام حسین و امیرالمؤمنین رفتهایم، در قبالش بایستی که این زیارت ما را قبول کنی و سند ششدانگ بهشت را با هفت تا امضای شهردار و امثال اینها، به طِلق ما دربیاوری!» یا اینکه: «این نمازی که الآن میخوانیم باید پشت بندش ببینیم قضیّه چیست؟ باید یک چیزی نشان بدهی تا بفهمیم مسئله چیست؟» این میشود چه؟ این میشود طلبکارانه؛ این میشود با خدا معامله کردن! خدا از معامله بدش میآید؛ اینکه بندهاش بیاید کاری را انجام بدهد و بگوید: «در إزاء اینکه من این کار را انجام میدهم تو هم باید بهشت را به ما بدهی و اگر ندهی روز قیامت حسابت را میرسم! میآیم جلوی همۀ خلق خدا میگویم: ”من همانی بودم که بلند شدم نماز شب خواندم؛ من همانی بودم که نمازهایم را اوّلِ وقت میخواندم؛ من همانی بودم که پول خرج کردم و به مکّه رفتم؛ من همانی بودم... !“»
خدا فوراً میآید جواب انسان را میدهد: «چه کسی به تو توفیق داد که به مکّه بروی؟ اینهمه مردم پول داشتند، برداشتند به چه مسافرتهایی رفتند؛ اینطرف و آنطرف به لهو و لعب و عیش و عیّاشی و امثال اینها گذراندند، ولی تو آمدی این پول را برای مکّه صَرف کردی؛ چه کسی تو را موفّق کرد؟ اینهمه بودند افرادی که در مجالسی شب را تا صبح به لهو و لعب و عیش و نوش و امثال اینها گذراندند؛ امّا چه کسی تو را موفّق کرد به اینکه بلند شوی و نماز بخوانی و آن خواب را بر خودت حرام کردی؟ چه کسی تو را موفّق کرد؟ اگر من بر چشمانت و بر دلت پردۀ غفلت میانداختم، آیا تو هم بلند میشدی؟! تو هم نماز میخواندی؟!»
ما برای رسیدن به آن مطلوب باید تمام کارها و تمام افعال و تمام نیّات خودمان
را بهکار ببندیم؛ امّا اگر بخواهیم بهکار ببندیم که در مقابلش خدا این را به ما بدهد که اگر ندهد طلبکار بشویم، اینطرفِ قضیّه ایراد پیدا میکند. یعنی نماز بخوانیم که اثرش را ببینیم؛ حج انجام بدهیم که اثرش را ببینیم؛ حالا که داریم به کربلا میرویم، باید امام حسین هم از ده فرسخی به استقبال ما بیاید و گاو و گوسفند هم بیاورد زیر پای ما بکُشد؛ حالا که ما به مکّه میرویم و الآن داریم قدمی برمیداریم، در مقابل باید احساس کنیم که: بله، ما را پذیرفتند و خیلی با سلام و صلوات وارد کردند! این خوب نیست؛ این کار میشود تجارت، و عبد که با مولای خودش تجارت نمیکند؛ عبد که از خودش چیزی ندارد.
یک سالک باید از خدا یکطرفه بخواهد: «خدایا، به من بده! خدایا، لطفت را شامل حال من بکن! خدایا، از رحمت خودت به من بده!» و برای رسیدن به این مطلوب هر قدمی را که میداند بردارد، نهاینکه: «حالا که من این قدم را برداشتم، پس باید پشت بندش را هم ببینم؛ چون ما قدم مهمّی برداشتیم!» ای بنده خدا، در همانجا یک آجر میزند زیر پایت همانجا میمانی و تا دو سال پایت زیر گچ میرود و نمیتوانی قدم برداری! چه از خدا میخواهی؟ در کار و زندگیات دو تا پیچ میاندازد، حالا برو تا پنج سال دیگر، ده سال دیگر ببینیم کِی برمیگردی؟ این حرفها چیست؟ ما نباید طلبکارانه از خدا بخواهیم. طلب چیست؟! مگر طلب داریم؟! چه کسی از خدا طلب دارد؟! مگر به خدا سَلَم1 فروختهایم که حالا بخواهیم مطالبۀ قیمتش را بکنیم؟!
ما برای رسیدن به آن مطلوب باید هر عملی را که هست انجام بدهیم، امّا نهاینکه دیگر پشتش چیز دیگری بخواهیم. چرا؟ چون در همان انجام دادنِ عمل، ارادۀ او تعلّق گرفته که انجام بدهیم وإلاّ انجام نمیدادیم! پس از چه کسی طلب داریم؟ اگر بگوییم: «خدایا، ما نماز شب میخوانیم»، یکدفعه از فردا شب، دیگر ساعت زنگ نمیزند؛ خب بلند شو دیگر!
این طرز فکر، طرز فکر یک عبد نیست؛ طرز فکر یک سالک نیست؛ طرز فکر یک شخص امیدوار نیست. کسی که امید به رحمت خدا دارد، دیگر از خدا بیتوقّعیاش هم نمیشود! چرا؟ چون مسئله را یکطرفه قرار داده است: فقط بهطرف خدا؛ تمام شد!
ـ آقا، نماز خواندیم حالی پیدا نکردیم!
ـ مگر نماز را برای حال میخوانی؟
ـ آقا، نماز خواندیم، روزه گرفتیم، چیزی در خودمان مشاهده نمیکنیم!
ـ میخواستی چه ببینی؟
بله، یک وقت انسان اشتباهی کرده، نقصی از او سر زده، عیبی متوجّه او است و دنبال این است که عیب خودش را رفع کند؛ این یک مطلبی است و اشکال ندارد. [مثلاً سؤال میکند که اینطور] نماز خواندیم؛ میگوییم: «بسیار خوب، اینجای نمازت اشکال دارد، این کار را نکن، آن کار را نکن!» امّا یک وقت نه، به آنچه را که تکلیف او است عمل کرده است؛ خب بقیّهاش را هم انسان جایز الخطا و جایز النّسیان است! انسان معجون به خطایا و معجون به اشتباه است و آنمقدار را هم خدا میبخشد. انسان نباید متوقّع این باشد [که مطالبی ببیند]. شما میگویی: «سه سال است آمدهایم و چیزی ندیدهایم.» خب برو پیِ کارت! از بنده طلبکاری؟ برو به خدا بگو: «چرا نشده است؟» چرا به من میگویی؟ وانگهی، چرا نشده است؟ مگر حتماً باید چیز خاصّی باشد؟!
حکایت سرنوشت کسانی که طلبکارانه در راه خدا آمدند!
در زمان مرحوم آقا افرادی بودند که از نظر حال، سایر رفقا به اینها رشک میبردند و غبطه میخوردند؛ ولی من نسبت به حال اینها نگران بودم! میآمدند برای رفقا تعریف میکردند: «من در سجده صحنۀ کربلا را میبینم! من صبح که از خواب برمیخیزم از هر برگ درخت صدای لا إله إلّا اللَه میشنوم! من در حال رکوع سیر در آسمان کذا میکنم! من در فلان حال، حضرت عیسی را در فلانجا دیدم!» و دروغ هم نمیگفتند! بعد میآمدند و به سایر افراد اعتراض میکردند و میگفتند: «شما
چهکار کردید؟! شما با این سیرتان چهکار کردید؟! ما دو سال، سه سال است که پیش آقا آمدهایم و داریم این چیزها را میبینیم!» اینها چیست؟
من در همان زمان دنبال این مسئله بودم که به اینها حالی کنم: اینها یک سِری صوَر برزخی است که برای سالک در مرتبۀ برزخ و عالم مثال پیش میآید، امّا حقیقت تو و سرّ تو هنوز دارای نقص است و تو هنوز در راهت تصحیح نشدهای!
انسان یک وقت راه را مستقیم میرود؛ یک وقت راه را بهطور زیگزاگ میرود. تو الآن داری اینطور میروی، مستقیم نمیروی، و ایننحوه بعداً [مشکل ایجاد میکند]! به ما میگفتند: «نه آقا، اینها اصلاً این مسائل را نمیفهمند!» امّا قضیّه چه میشود؟ همین افراد با همین حالات و با همین خصوصیّات که خیلی به آنها رشک میبردند، یکمرتبه یک قضیّه انجام میشود، یک انقلابی میشود، یک سر و صدایی میشود، مردم راه میافتند در خیابانها زنده باد و مُرده باد میگویند، وا اسلام میگویند و چه میکنند، میبینیم همین افراد میآیند و در مقابل همان استادی که به قول خودشان چند سال پیشِ این استاد بودهاند، میایستند و عمل آن استاد را تخطئه میکنند و زیرِ سؤال میبرند و خودشان را نسبت به مطالب، بالاتر از او میبینند! این برای چیست؟ قضیّه زیگزاگ بوده و درست نبوده است!
اگر از اوّل، راه درست باشد، نیاز به این دیدنها هم ندارد! چه شد این دیدنها؟! میگفتند: «در سجده حضرت علیاکبر را دیدم.» تو الآن داری کار استادت را زیرِ سؤال میبری، حضرت علیاکبر بر سرت بزند! یا میگفتند: «من صبح که از خواب بلند میشوم از تمام برگهای درختان صدای لا إله إلّا اللَه و سُبحَانَ اللَه میشنوم.» و دروغ هم نمیگفتند! بعضی از اینها با خود من در بعضی از جاها بودند، پرندهها که میآمدند میگفتند: «این ذکرش این است، این ذکرش این است، گنجشک ذکرش این است، پروانه ذکرش این است!» و دروغ هم نبود، نهاینکه چیزی نبود؛ قضیّه راست است، ولی این تمام مسئله نیست، تمام قضیّه این نیست!
آن باطنی که الآن نفس تو براساس آن باطن دارد حرکت میکند مهم است، نه
این صوَری که الآن دارند به تو نشان میدهند! این صوَر، صوَر مثال است و تو باید در ملکوت حرکت کنی؛ [امّا از] ملکوت باز ایستادی و تمام این مشاهده و تمام این تصوّرات، همه تصوّراتِ در عامل مثال است و ملکوت تو الآن خراب است؛ لذا یک مسئله پیش میآید و میرود که میرود، بعد دوباره برمیگردد و باز چون اشکال دارد در نهایتِ کار یکمرتبه میبینی یکی از معاندین و مغرضین و دشمنان سَر سخت مرحوم آقا درمیآید و به همان حال هم تمام میشود!
قضیّه چیست؟ این بهخاطر این است که از اوّل با مطالبه آمده است: «من این کار را انجام میدهم که به این برسم؛ اگر نرسم پدرِ خدا را درمیآورم! خیال کرده بنده بیخود شب بلند شوم نماز شب بخوانم، بعد هم ببینم خبری نیست!» خدا میگوید: «خیلی خوب، همین الآن به تو یک مُشت آجیل میدهم، الآن به تو یک مُشت نخودچی میدهم، الآن به تو یک مُشت آب نبات میدهم، ولی دیگر تو را از آن اصلی محروم میکنم!» و آنوقت بلند میشود میآید برای دیگران تعریف میکند و دهان دیگران را هم آب میاندازد: «ما نماز میخوانیم اینطور هستیم! ما نماز میخوانیم آنطور هستیم!» در نماز با حالت بیحالی روی زمین میافتاد و از این قبیل مسائل!
امّا اگر انسان فهم داشته باشد میبیند که اینها همهاش ظاهر است! آن کسی که آرام است، آن کسی که بیسر و صدا است، آن کسی که راه خودش را میرود، نه به اینطرف کار دارد و نه به آنطرف کار دارد، آن کسی که داد و بیداد نمیکند، آن کسی که مدام نمیگوید: «من منم، او آن است»، آن کسی که یک حالی برایش پیدا بشود مدام نمیآید به رخ همه بکشد و آن کسی که اهل حال و هوا نیست، او کارش درست است!
علاّمه طهرانی مصداق استقامت و اراده در عینِ مشاهدات بسیار کم
این را هم به شما بگویم: اتّفاقاً مرحوم آقا از جمله افرادی بود که از این مشاهدات و مسائل خیلی کم داشت؛ خیلی کم و به ندرت! کیفیّت سیْرش اینطور بود، ولی چه بود؟ یک دنیا استقامت، یک دنیا اراده، یک دنیا جدّیت، یک دنیا متانت
و یک دنیا ایمانِ به راه، ایمانِ به مسیر و ایمانِ به حقیقت! کاری که ایشان میکرد: از خدا مطالبه نمیکرد، بده بستان با خدا نمیکرد که ما این کار را میکنیم [در قبال فلان مسئله]! البتّه اگر شخصی بیاید این را انجام بدهد، شاید خدا او را نسبت به بعضی از مواهب و نسبت به بعضی از الطاف متمتّع کند؛ ولی آن مسئلۀ اصلی و آن مطلب اصلی بهجای خودش باقی است و از بین نمیرود!
مطالب دیگری بود که میخواستم خدمت رفقا عرض کنم، ولی دیگر
| مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر | *** | ما همچنان در اوّلِ وصف تو ماندهایم!1 |
دیگر وقت گذشته است و إنشاءاللَه بیش از این مزاحم رفقا نشویم، چون بالأخره باید به منزلشان بروند و کار و زندگی دارند. میگویند: «چقدر حرف میزند؟» اگر شما هم نگویید، دیگران میگویند. بالأخره انسان باید همۀ جوانب را مدّ نظر قرار بدهد، لذا اگر خدا توفیق داد إنشاءاللَه بقیّۀ مطالب برای شبهای آینده.
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلمحمّدٍ
مجلس هفتاد و دوّم: کیفیّت رجاء و خواست صحیح انسان از خداوند در امور دنیوی
أعوذُ بِاللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بِسمِ اللَه الرّحمٰن الرّحیم
و صلّی اللَه علَی سیّدنا و نبیّنا محمّدٍ و آلِه الطّاهرینَ
و لَعنةُ اللَه علَی أعدائِهِم أجمَعینَ
و أعلَمُ أنّکَ لِلرَّاجِی بِمَوضِعِ إجَابَةٍ و لِلمَلهوفِینَ بِمَرصَدِ إغَاثَةٍ.1
«من میدانم که برای امیدوارانِ به تو، در جایگاه و موقعیّت پذیرش و قبولِ اجابت قرار داری، و برای کسانی که یأس بر آنها حاکم شده و دستشان از همه جا کوتاه شده، در جایگاه مساعدت و کمک و پذیرش قرار گرفتهای.»
تبیین حقیقت مسئلۀ رجاء
راجع به حقیقت رجاء، در واقع سه اصل باید مدّ نظر قرار بگیرد:
اصل اوّل اینکه: مَرجُوِّ انسان کیست؟ [دوّم اینکه]: رجاء چیست؟ [و سوّم اینکه]: آیا رجاء از امور دنیوی است و یا اینکه از امور اخروی است؟
امیدهایی که انسان دارد، این امیدها به دو قسم تقسیم میشوند: یا به صلاح دنیا و فساد آخرت؛ یا به صلاح آخرت و گذران دنیا. حالا آن گذران دنیا به هر شکلی میخواهد باشد، آن هم قابل تقسیم است؛ ولی علیٰکلّحال از مورد اوّل به صلاح دنیوی و عالم کثرات و عالم أهویه و هواهای نفسانی تعبیر میشود، چون کسی که دنیا را
بأیّنحوٍ کان بخواهد و آخرت هیچ مدّ نظرش نباشد، مشخّص است که این شخص دنیا را به هر قیمتی میخواهد و برای او مسئلۀ آخرت مهم نیست، برای او خرابی آخرت مطرح نیست؛ او میخواهد به هر وسیلهای که شده است به دنیای خودش برسد!
تعریف کامل دنیا
البتّه دنیا فقط آب و نان نیست، بلکه دنیا عبارت است از: تعلّقات و آنچه که نفس به آن توجّه تام دارد و جنبۀ باطن و معنا را در آن توجّه ملاحظه نمیکند. خیال میکنم این یک تعریف جامع و مانعی باشد.
ممکن است یک شخص به آب و نان توجّه نداشته باشد، اصلاً برای او آب و نان مطرح نباشد؛ فرض کنید که اصلاً غذا نمیخورد و تمام غذاهایش را با قرص و کپسول تأمین میکند. الآن قرصها و کپسولهایی هست که وقتی انسان یکی از اینها را بخورد، تا چند روز نیازی به ویتامین و کالری و سایر ما یحتاجِ بدن ندارد و اگر جلوی او بهترین غذا را هم بگذارند، اشتها ندارد و اصلاً اشتهایش کور میشود!1
حالات انبیای الهی و اداره و تدبیر بدن توسّط روح و نفس
شما ببینید حضرت موسی علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام چهل روز در کوه طور بود. در روایت داریم که در این چهل روز:
لَم یَأکُل و لَم یَشرَب و لَم یَنَم؛2 «اصلاً نه خورد و نه آشامید و نه یک لحظه خوابید!»
این چطور میشود که انسان در موقعیّتی قرار بگیرد که در آن موقعیّت طبعاً آن روح و آن نفس، اداره و تدبیر بدن را به عهده میگیرد و نمیگذارد که تحت تأثیر علل و عوامل طبیعی، آن قاعده و قانونِ کوْن و فساد شامل حال این بدن طبیعی و فیزیکی بشود. اینها از خصوصیّات روح است و مثالها هم برایش خیلی زیاد است و حکایاتی هم برای این مسئله خیلی نقل میکنند.
و یا اینکه رسول خدا غذا نمیخورْد و نمیخوابید و این مسئله برای افراد تعجّب شد! بعضی از زنهای پیغمبر سؤال کردند: «چرا شما غذا نمیخورید؟! همهاش روزه میگیرید و این روزه را به روزۀ بعد متّصل میکنید؟!» حضرت فرمودند:
أبِیتُ عِندَ رَبّی یُطعِمُنِی و یَسقِینِی؛1 «من شب را به روز میآورم در پیش پروردگار خودم، او به من غذا میدهد و مرا سیراب میکند!»
«بَاتَ، یَبیتُ»؛ یعنی شب را به روز آورد.
بله، ما هم شبمان را به روز میآوریم، پیغمبر هم شبش را به روز میآورْد. ما با تماشای فیلمهای سینمایی و فوتبال که چند ساعت بنشینیم پای فوتبال که این توپ از اینطرف برود آنطرف و از آنطرف برود اینطرف! ما با توپ میرویم آنطرفِ میدان، دوباره که یکی میزند میآید اینطرف، ما هم با آن میآییم. بهجای اینکه توپ دنبال ما بیاید، ما دنبالش میرویم؛ دیگر واقعاً مقام ما خیلی بالا رفته و خیلی بالا گرفته است! هرجا آن میرود ما را با خودش میکِشد، تمام وجود ما یکمرتبه میآید اینطرف؛ تخیّلات ما، تصوّرات ما، امیال ما، خواهشهای ما و اُمنیههای ما: «آی آی
آی، الآن دارد گُل میخورد! آی آی آی، الآن رفت داخل دروازه! آی الآن گُل شد! الآن چه شد!» دوباره وقتی که میخواهد بیاید اینطرف، تمام این خواستها و وجود [ما میآید اینطرف]!
حالت نوسان و تردید، سمّ مُهلک در حرکت سالک
مگر وجود ما چیست؟ همین که در ذهن ما است، وجود ما است دیگر؛ بدن که چیزی نیست! آن اُمنیۀ ما، آن افکار ما، آن تمایلات ما، آنها همراه با این مسئله در تحرّک است؛ مدام میآید اینطرف، میرود آنطرف! درست همان چیزی که برای سالک سمّ مُهلک است و از زهر مار و عقرب برای او خطرش بیشتر است، حالت نوسان و حالت تردید است؛ انسان یک حالت ثبات نداشته باشد، دائماً از اینطرف به آنطرف، از اینطرف به آنطرف! بیچارۀ بدبخت، چه برایت میماند؟! بلند میشویم میرویم در مجلس مینشینیم و به خنده و فلان و صحبت و این حرفها میگذرانیم که شب ماه رمضان است و گفتهاند: بیدار باشید! بله، گفتهایم بیدار باشید؛ امّا نهاینکه به خنده و به این گذران وقت و این حرفها باشد! برویم ببینیم بزرگان به چه میگذراندند؟
من یادم است گاهی اوقات که از منزل اندرونی به بیرونی میآمدم، میدیدم مرحوم آقا ـ رضوان اللَه علیه ـ در شب ماه رمضان ساعت یک بعد از نصف شب مشغول نوشتن هستند! کِی؟ شبهای زمستان، نه تابستان. حالا من به مطلب ایشان کار ندارم، ولی به این نکته کار دارم: شما بدانید این نوشتن در این موقع واقع شده است؛ پس بدانید چه مسائلی نوشته شده است! یعنی آن کسی که در سنّ ٦٠سالگی و ٦٥ سالگی و ٦٨ سالگی بلند میشود میآید و اینطور خودش را به اذیّت و زحمت [میاندازد، این کارشان چه ثمراتی دارد]!
نمونهای از استقامت فکری علاّمه طهرانی در بیان حق
من چند شب پیش به مناسبتی دنبال مطلبی میگشتم که پیدا نکردم. در جلد پانزده و شانزده و هفده امام شناسی گشتم نبود، حالا شاید رفقا بدانند. این قضیّهای که آقا در کتابشان راجع به این عمَر نوشتهاند در کدام جلد است؟
تلمیذ: بسط و قبض است!
استاد: در آنجا نوشتهاند؟ در امام شناسی نیست؟
تلمیذ: راجع به همان حالت عمر در امام شناسی ندارد، در بسط و قبض دارند؛ آنهم فقط دورۀ اوّل چاپ شد!
استاد: بله، دورۀ اوّل دارد. من یادم است بعداً حذف شد؛ چون ایشان در آنجا در حاشیهاش یک عبارتی نوشتهاند که: «این ذیل، چاپ و طبع نشود!» امّا با اینکه نوشته بودند، چاپ کردند. ما این قضیّه را بعد از فوت ایشان متوجّه شدیم و داشت برای این مسئله بلوایی بپا میشد؛ خیلی عجیب بود! بعد ما متوجّه شدیم که این تعمّداً چاپ شده است، با وجود اینکه ایشان تصریح کردند که این چاپ نشود و حتّی با قلم قرمز نوشته شده بود.
بعد همینطور که داشتم به مناسبت نگاه میکردم، میدیدم که واقعاً این مرد چه مسائل و مطالبی را آمده نقل کرده است! یک مسئله و قضیّهای که خیلی عجیب بود، آن کیفیّت استقامت فکری ایشان را میرسانْد که انسان باید در برابر حق هیچگونه کوتاه نیاید؛ هیچگونه!
من راجع به داستان بنیالحسن میدیدم که بنیالحسن افرادی بودند که پروندۀ سیاهی از خود در تاریخ بهجا گذاشتند و تعدّیات و ظلمهایی که بنیالحسن نسبت به ائمّه علیهم السّلام کردند، مایۀ شرم و مایۀ خجالتی است که برای این طایفه باقی مانده است.1 حالا بعضیها نمیتوانند تصوّر کنند و میآیند توجیه میکنند؛ مثلاً سیّد بن طاووس با این جلالت و با این مقام و عظمت و با این مراتب، میآید کارهای بنیالحسن را نسبت به امام صادق توجیه میکند! شما برای چه توجیه میکنید؟! چه کسی به شما یکهمچنین اجازهای داده که توجیه کنید؟! میگوید: «این مطالبی که نسبت به بنیالحسن و امام صادق هست، همه برای تقیّه بوده است.»2 یعنی این نحوۀ تعامل بنیالحسن با ائمّه برای این بوده که یک وقت خلفا خیال نکنند این قضیّه به اینها مربوط میشود.
آقا، امام صادق را در زندان انداختند؛ در طویلۀ زندان امام صادق را حبس کردند! یعنی چه شما میآیید توجیه میکنید؟! توجیه ندارد! یک شبانه روز به امام صادق مهلت دادند که یا بیعت کن [یا فردا گردنت را میزنیم]؛ همین محمّد و ابراهیم فرزندان عبداللَه محض که بر علیه منصور دوانیقی خروج کرده بودند. آن محمّد هم ادّعای مهدویّت میکرد و میگفت: «آن مهدیِ آخرالزّمان من هستم!» و عبداللَه محض پدر اینها آمده بود از امام صادق برای این مهدی بیعت بگیرد! حضرت فرمودند: «آن مهدی از اولاد من است؛ تو داری برای آن از من بیعت میگیری؟!» عبداللَه محض در آنجا گفت: «بیعت کن وإلاّ در اینجا گردنت را میزنیم!» و یک شبانه روز به امام صادق مهلت دادند که اگر در این یک شبانه روز بیعت نکردی فردا گردنت را میزنیم!1 آیا اینها همه برای این بوده که راه گم کنند؟! اینها را که ما از خودمان درنیاوردهایم؛ در تاریخ نوشته شده است!
بعد مرحوم آقا در آنجا به سیّد بن طاووس حمله میکند: «شما برای چه دارید بنیالحسن را تبرئه میکنید، درحالتیکه تاریخِ ما دارد این را میگوید؟! اگر شما میگویید: ”تاریخ دروغ است“، خب همه را کنار بگذارید؛ امّا اگر راست است، چرا ما نباید بیان کنیم؟!»2
نقد توجیهات متحجّرانۀ علما
امّا اینها میگویند: «اگر ما بیاییم به این نحو بیان کنیم، أذهانِ عامّه نسبت به اهلبیت دلسرد میشود!» خدا لعنت کند واقعاً این جمود را، خدا لعنت کند این تحجّر را و خدا لعنت کند هر کج فهمی را؛ هر کج فهمی! شما دارید به عامّه و به مردم اهلبیت قلاّبی معرّفی میکنید! ما اهلبیتی را قبول داریم که آن اهلبیت دارای این خصوصیّات و ویژگیها است و ما باید با این نحوه به آنها نگاه کنیم، نهاینکه یک اهلبیت تراشیدۀ ساختۀ پرداختۀ از کارخانه درآمدۀ بزک کرده را؛ چون آن دیگر اهلبیت نیست!
تفاوت مراتب فرزندان ائمّه و ذکر جلالت حضرت علیّ بن جعفر
حالا از ائمّه بگذریم که آنها بهجای خود هستند، ولی در این اهلبیت همه جور باید باشد؛ مثلاً یک پسر امام میشود حضرت علیاکبر، یک پسر امام میشود حضرت ابا الفضل، یک پسر امام هم میشود جعفر کذّاب؛ این هم هست! در این اهلبیت یک پسر امام میشود عالِمِ دانشمند مثل علیّ بن جعفر که البتّه این علیّ بن جعفر که در قم هست آن علیّ بن جعفرِ عالِمِ راوی نیست، گرچه اینهم بسیار مقام بزرگی دارد. این علیّ بن جعفر که در [قم است]، بسیار مرد جلیلالقدر و بسیار مرد بزرگواری است و مناسب است که انسان هر از چند گاهی به زیارت ایشان برود و از انفاس ایشان بهرهمند بشود.
یک مرتبه در خدمت مرحوم آقا ـ رضوان اللَه علیه ـ بودیم. من در آنموقع حدود سیزده چهارده سالم بود. صحبت از علیّ بن جعفر شد، من به مرحوم آقا گفتم: «آقا، این علیّ بن جعفر خیلی شانس آورده که مرحوم آقای انصاری آمدهاند و در آنجا دفن شدهاند!» ایشان فرمودند:
نهخیر، مرحوم آقای انصاری در جوار حضرت علیّ بن جعفر قرار گرفته است!
این مرد، خیلی مرد بزرگی است. آن علیّ بن جعفرِ معروف الآن در هشت فرسخی مدینه ظاهراً در جایی به نام سِریاء مدفون است.
خب یکی مثل علیّ بن جعفر میشود، یکی هم مثل برادران امام رضا، پسران موسی بن جعفر میشود که میآیند در محکمۀ مدینه تهمتِ دروغ و جعلِ وصیّت به امام رضا میزنند! آدم چهکار کند؟! تاریخ هم دارد میگوید! حالا ما بیاییم چهکار کنیم؟ شما که بنیالحسن را تبرئه میکنید، برادرهای امام رضا را چهکار میکنید؟ برادرزادههای امام رضا را چهکار میکنید؟ تهمتِ جعلِ وصیّت! عُمومَتُه و إخوَتُه؛ یعنی عموهای امام رضا، برادران موسی بن جعفر و پسران امام صادق و عموهای موسی بن جعفر و برادرهای امام رضا آمده بودند به امام رضا تهمت میزدند: «او آمده وصیّت را جعل کرده است!» که آن قاضی گفت: «شما خجالت نمیکشید که دارید نسبت به این شخص یکهمچنین حرفی میزنید؟! خجالت بکشید، بلند شوید بروید بیرون! چه
دارید میگویید که وصیّت جعل میکند؟! این حرفها چیست؟!»1 اصلاً اینها را از داخل محکمه بیرون کرد؛ چون امام رضا آدم مشهوری بود، آدم مخفی که نبود.
دستگاه خداوند بر خلاف دنیا پارتیبازی و خویشاوندی برنمیدارد!
ما باید این را بدانیم که دَم و دستگاه خدا پارتیبازی ندارد! در همین خانواده و در همین اهلبیت، همه جورش هستند که بعد یکی نیاید بگوید: «نه آقا، از اوّلِ خلقت، این طایفه جدا بافته هستند؛ از اوّل اینها یک جورِ دیگر بودند، اینها نمیتوانند برای ما اسوه باشند، اینها نمیتوانند برای ما الگو باشند؛ خود امام، فرزند امام و همۀ اینها یک قِسم خاصّی و یک جورِ خاصّی بودند!» امّا نه، خدا میگوید: «بیا، بفرمایید: پسر امیرالمؤمنین، محمّد بن حنفیه میآید در مقابل امام ادّعای امامت میکند2 ـ البتّه بعد توبه میکند ـ ولی از آنطرف محمّد پسر ابیبکر، میآید و بهعنوان فرزند امیرالمؤمنین اسمش میشود محمّد بن علی، نه محمّد بن ابیبکر!» خودش گفت: «به من محمّد بن ابیبکر نگویید، به من بگویید: محمّد بن علی.» و امیرالمؤمنین او را به فرزندی پذیرفتند.3 این میشود این؛ آن میشود آن. خب کار خدا همین است دیگر!
آقاجان، عالم خلقت رو دربایستی برنمیدارد، عالم خلقت پارتیبازی و ارتباط و خویشاوندی برنمیدارد! آنجا مثل اینجا نیست که همۀ ملاکها براساس روابط باشد و چیزی که از آن خبری نیست ضوابط است! تا دیروز اینطور بود، حالا سفارش فلان آقا همه چیز را برمیگرداند! چرا؟ معلوم است دیگر! تا امروز اینطور است، فردا یکدفعه مشیّت الهی تعلّق میگیرد [مسئله به نحو دیگری باشد]! بله، مشیّت الهی ـ إلَه به معنای فاعلِ ما یشاء و قادرِ ما یُرید ـ تعلّق میگیرد امروز مسئله به ایننحو باشد و هیچکس نمیتواند حرف بزند! [فقط باید بگویند]: «چشم، مخلصیم، هرچه میفرمایید سمعاً و طاعتاً!» و خلاصه مطلب بسیار است و إنشاءاللَه اگر مجالی بود، احتمال دارد
که ما نسبت به این مسئله قدری بیش از آنچه که مرحوم آقا نوشتهاند توضیح بدهیم.
و این را میخواستم خدمتتان بگویم: ما میدیدیم که ایشان مثلاً در شبهای ماه رمضان مشغول نوشتن بودند که آنهم یک جور بیتوته است دیگر! بیتوته یعنی شب را به روز آوردن: «أبِیتُ عِندَ ربّی یُطعِمُنِی و یَسقِینِی.»
تکملۀ تبیین حقیقت مسئلۀ رجاء
پس این جهت اوّل رجاء عبارت است از: «خواست»، که آن خواست یا جنبۀ دنیوی دارد یا جنبۀ اخروی دارد.
مسئلۀ دوّم این است که: براساس این خواست، مَرجُوّ چه کسی باید باشد؟ مَرجُوّ طبعاً مناسب با این خواست تحقّق پیدا میکند. میگویند: باید بین موضوع و حکم مناسبت باشد. خود موضوع مشخِّصِ حکم است و خود موضوع مُشیرِ به حکم خواهد بود.
مسئلۀ سوّم انسان است که انسان و آن شخصِ مُرید [و طالب] و آن شخصی که امیدوار است باید چه حالی داشته باشد و چگونه اراده کند و در چه موقعیّتی باشد؟
عرض شد که برای رجاء مواقف متعدّدهای هست. شکّی نیست که ما مسئلۀ رجاء و امید به مسائل و خواهشهای دنیوی را در اینجا بدون توجّه به مطالب آخرت مدّ نظر قرار نمیدهیم، بهجهت اینکه اصلاً بحثش هیچ معنا ندارد و فایدهای ندارد. اینکه مقصود از این فقرۀ «و أعلَمُ أنّکَ لِلرَّاجِی بِمَوضِعِ إجَابَةٍ» در اینجا کسانی هستند که فقط امید به مسائل مادّی دارند به هر بهایی و به هر قیمتی، طبعاً در اینجا اصلاً معنا ندارد.
پس میماند مطلبِ آن قسمت دیگر و آن شِقّ دیگر که خواست انسان و رجاء انسان، جنبۀ آخرت داشته باشد. اینکه خواست و رجاء جنبۀ آخرت دارد یعنی آن شخصِ راجی در مقام امید، خدا را مدّ نظر دارد به نحو اجمال؛ یعنی میخواهد که خلاصه شرّی مترتّب بر او نشود و شرّی برای او پیش نیاید! این شخص باید چه نحوه امید داشته باشد؟ چه نحوه باید قصد کند؟
مسائلی را که این شخص قصد میکند دو قِسم میتواند باشد: یا اینکه مسائل
آخرت است که طبعاً آن یک پروندۀ مخصوص به خودش را دارد و صحبتِ مخصوص به خودش را دارد که اگر بخواهیم به آنطرفِ قضیّه و به آنطرفِ مطلب بپردازیم، دیگر مطلب خیلی ادامه پیدا میکند که انسان نسبت به مسائل آخرت هم چگونه باید فکر کند؟ انسان نسبت به نعمات و مراتب نعیم و جنّت چگونه باید فکر کند؟ آیا بهشت خواستن از خدا خلاف است یا خلاف نیست؟ آیا درخواست نعمات الهی خلاف است یا خلاف نیست؟ و کلمات بزرگان در اینکه انسان این مطالب را نباید بخواهد، چه مَحملی میتواند داشته باشد؟ درحالیکه در روایات و در ادعیۀ مأثوره، طلب این نعمات حتّی از ائمّه مطرح شده است. در همین دعای بعد از نماز ـ که من نخواندهام و نمیدانم شما میخوانید یا نه ـ دارد: «اللَهمّ... و زَوِّجنی مِن الحورِ العینِ!»1 این مسئلۀ تزویج و این قضیّۀ و زَوِّجنی مِن الحورِ العینِ چه جایگاهی دارد؟ بعضیها حتّی میگویند: «این را هم نباید بگوییم!» یا اینکه فرض کنید آیات قرآن مثل ﴿وَفِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ ٱلۡأَنفُسُ وَتَلَذُّ ٱلۡأَعۡيُنُ﴾2 که دلالت بر اینهمه نعمات بهشت دارد، این در چه وضعیّتی است؟ و چگونه انسان با توجّه به آن مطالبی که از بزرگان شنیده است خود را با این مسائل وفق بدهد؟ فعلاً اینها را برای یک وقت و فرصت دیگر میگذاریم.
نحوۀ درخواست مسائل دنیوی از خداوند در کلام و سیرۀ بزرگان
[یا اینکه]: آنچه را که قدری دربارۀ آن صحبت میشود این است که انسان خواستهای عالم دنیا را به چه نحو بخواهد؟ مثلاً اینکه: «خدایا، صحّت و سلامتی به ما عنایت کن! خدایا، رفع گرفتاری و مرض و شدّت و مضیقه و امثال اینها را از ما بنما! خدایا، سعه در رزق و وسعت در معیشت به ما عنایت کن! خدایا، نسبت به مسائل برای ما فتح باب بفرما! خدایا، مسائل ما را آسان بگذران!» این مطالبی را که
طبعاً مورد خواست همۀ ما است و همۀ ما نسبت به این مطالب [امید داریم]، این را چه نحوه از خدا بخواهیم که خَلطی در آن نباشد؟ آمیزشی از نفس و از ربوبیّت در آن نباشد که مقداری برای نفس باشد و مقداری برای خدا باشد.
آنچه که از مرام بزرگان و از کلمات آنها میشود استفاده کرد این است که: انسان باید در دعاهای خود از خدا طلب عافیت کند و عافیت یک لفظ جامعی است.
دیدگاه علاّمه طهرانی قدّس سرّه نسبت به مسئلۀ بیماری
یک وقت مرحوم آقا کسالت کبد پیدا کرده بودند و به طهران آمده بودند. افراد، قوم و خویشها و دوستان برای دیدن ایشان میآمدند تا اینکه ایشان برگشتند به مشهد و خلاصه در آنجا عمل کردند. یکی از اقوام سببی از اهل علم آمده بود پیش ایشان و خیلی اظهار ناراحتی میکرد که: «ای آقا، چه شده است؟!» بعد آقا فرمودند:
آقا، این چیزی نیست؛ همهاش خیر است، همهاش رحمت است! ما همهاش توقّع داریم بر اینکه به یک سَمت باشیم، همهاش توقّع داریم سالم باشیم، همهاش توقّع داریم صحّت داشته باشیم و انگار اصلاً این مرض یک وجود اهریمنی دارد که همانطوریکه انسان از شیطان فرار میکند باید از مرض هم فرار کند! بله، انسان باید بهدنبال طبیب و دوا و معالجه برود، امّا مرض که دیگر وجودش وجود اهریمنی نیست و بالأخره مسائل، مصیبات و اینها پیش میآید.
او گفت: «آقا، آخر در دعای کمیل داریم: «قَوِّ علَی خِدمَتِکَ جَوارِحی!»
ایشان فوراً فرمودند: «وَ اشدُد علَی العَزیمَةِ جَوانِحی!»1
امیرالمؤمنین در دعای کمیل میفرماید: «برای خدمتِ تو، جوارح مرا در صحّت و سلامتی و قوّت قرار بده که بتوانم خدمت تو را انجام بدهم.» ایشان فرمودند: «اوّل بیا آن دل و باطن را درست کن!» وَ اشدُد علَی العَزیمَةِ جَوانِحی، یعنی مراتب باطن مرا برای لقای خودت و برای عزم به حرکت در راه خودت قوی بگردان؛ یعنی آنچه که باطن را سوق میدهد و حرکت میدهد ممکن است همین امراض
باشد، همین مرض باشد، همین شدّتِ گرفتاریها و این مسائل باشد؛ آن مهم است!
ولی ما فقط همین هستیم که تا چشممان به یک مریض میافتد: «آه، دیگر تمام شد! آی، زود خوب شو! آی، زود خوب شو!» نه، بگذار یک خُرده بماند، یک خُرده صبر کنید، چرا زود خوب شود؟ ولی شما قرص و دوا را بدهید و یک وقت کم نکنید، یا مریض که پیش شما میآید نرود تا شش جلسه و شما بگویید که حالا بماند؛ نه، شما کارتان را انجام بدهید؛ امّا اگر یک وقت سوزن وسط کار شکست، دیگر شکست؛ یا فرض کنید اگر یک وقت مشکلی پیش آمد که قدری طول کشید، نگوییم: «چرا اینطور شد؟! چرا آنطور شد؟!» طبعاً قدری به آنطرفِ قضیّه هم توجّه داشته باشیم. حضرت عرضه میدارد:
وَ اشدُد علَی العَزیمَةِ جَوانِحی؛ «جوانح مرا و باطن مرا برای حرکت بهسوی تو و عزم به لقای تو و عزم و قصد حرکت بهسوی تو محکم بگردان! این مراتب وجودی مرا و مراتب باطنی مرا برای رسیدن به تو مستقیم بدار!»
دعای امام سجّاد علیه السّلام در صحیفۀ سجّادیه راجع به بیماری
در دعای حضرت سجّاد علیه السّلام در صحیفۀ سجّادیّه که راجع به مرض است و مفصّل است، میخوانیم:
نمیدانم برای شفا بیشتر شکر کنم یا برای سلامتی که موجب عبادت تو میشود یا برای مرض که موجب میشود گناهان را انجام ندهم!1
1
واقعاً حضرت سجّاد در آنجا مراتب عرفان انسان را نسبت به پروردگار در مواجهۀ با این حوادث و پدیدهها کاملاً بیان میفرمایند.
چگونگی نیّت انسان در طلب سلامتی از خداوند
خب این صحّت و این سلامتی را که انسان از خدا میخواهد، چه نحوه بخواهد؟ مهم اینجا است! خدایا، مرا سالم بگردان؛ خدایا، به من صحّت بده! «به من صحّت بده» یعنی «به من مرض نده!» این بهاصطلاح نفی نقیض خودش را میکند. اگر اثبات در قضیّۀ ثبوتیّه اثباتِ صادقه باشد، پس آنوقت نقیضش هم باطل میشود، بعد آن رفع نقیض را میخواهد که مرض را در این میان بردار؛ یعنی تو هیچوقت به من مرض نده؛ یعنی اگر به من مرض بدهی، من در یک جایگاهِ خلاف مشیّت مُبرِمۀ
تو و مصلحت مُلزِمۀ تو قرار دارم؛ درحالتیکه مرض هم دست خدا است، شفا هم دست خدا است!
مرض و شفا وابسته به امر خداوند
همانطوریکه آن قرص و آن دوا میآید و در بدن فعل مداوا را انجام میدهد، همانطور آن میکروب و آن ویروس آمده در بدن و دارد به شدّت کار میکند و تکلیف خودش را انجام میدهد، تا چه مقدار که به او تکلیف شده باشد: تند برو جلو، یواش برو جلو، زود و سریع بزن و کار را تمام کن یا کمکم! خلاصه این عالَم، عالَم [حساب و کتاب است و] باید دید که چه تکلیفی بر عهدۀ این بزرگوار میکروب ـ وبا، طاعون، دیفتری، سیاه سرفه و امثالذلک ـ قرار گرفته است تا اینکه بیاید و انجام بدهد.
از آنطرف آن دارویی که الآن وارد این بدن میشود چقدر تکلیف دارد که جلو برود؟ آنوقت اینها دیگر در آن عالم علل و اسباب [تا چه اندازه اختیار دارند] و دیگر در اینجا حرف برای گفتن إلیٰ ماشاءاللَه است که آیا سلسلۀ علل و عوامل مادّی در اینجا مؤثّر است یا آنچه که در آنجا است و از آنجا دارد نازل میشود مؤثّر است؟ دیگر در اینجا رفقا خودشان بحمداللَه اهل خبره و اهل بینش هستند که باید دید در عالم تکالیف، این تکلیفی که بر عهدۀ این موجودات که همۀ اینها حیّ هستند [گذاشته شده چیست]؟ آن میکروب دیفتری که میآید و موجب میشود که جریان نای انسداد پیدا بکند و باعث خفگی بشود یا مننژیت که بیاید و موجب اختلال مغز بشود و سلسلۀ عصبی را از کار بیندازد، خداوند تا چه اندازه به این میکروب قدرت داده و به چه اندازه به او اختیار داده بر اینکه پیشروی کند؟ تا چقدر؟ ما همینطوری میگوییم که آن شخص مننژیت گرفت، آن شخص طاعون گرفت، آن شخص وبا گرفت.
حکایتی در باب ایثار در پرستاری از مریض
مرحوم آقای انصاری حکایتی را از یکی از دوستان خودشان برای مرحوم آقا نقل میکردند که ایشان هم این حکایت را در یکی از جلساتی که پیش مرحوم آقای انصاری بودند نوشته بودند و من این را خیلی وقت پیش ـ در آن زمانهای سابق در حدود بیست سال پیش ـ خواندهام و البتّه نمیدانم که الآن نوشتهاش را دارم یا ندارم. ایشان میفرمودند:
یک ایرانی از دوستان ما که به هند رفته بود و در آنجا بهعنوان شاگرد یکی از تجّار هند مشغول به کار شده بود، بعد از اینکه مراجعت کرد این قضیّه را برای من تعریف میکرد. میگفت:
ما رفتیم آنجا و آنقدر مورد اعتماد این شخص تاجر هندی قرار گرفتیم که تمام دفتر و دستک و همه چیزش را به ما سپرد و ما بهجای او معامله میکردیم و طرفِ قرارداد بودیم و خیلی زیاد مورد اعتماد ایشان قرار گرفتیم و دیگر اصلاً ما در منزل و اطاق خواب این شخص تاجر هم رفت و آمد میکردیم.
تا اینکه یکمرتبه در آنجا طاعون آمد و دولت اعلام کرد که هر کسی بگیرد، باید قوم و خویشهایش فوراً بیایند این را اطّلاع بدهند وإلاّ چه میشود؛ یا اینکه اگر اطّلاع ندادند باید این شخص متعهّد بشود که اگر مُرد، دولت تمام داراییاش را ضبط میکند! دولت هم افراد را میگرفت و زود از بین میبرد که این بیماری دیگر سرایت نکند. افراد همینطور میمردند و جنازهها بود که میآمد!
این تاجر یکدفعه مبتلا به این بیماری شد و تا خانوادهاش متوجّه شدند، فرار کردند و رفتند و گفتند که این هم گرفته است. وقتی دولت آمد که این شخص را ببرد، او حاضر نشد که برود در تحتِ معالجه قرار بگیرد و امضا کرد درصورتیکه من مُردم، دولت تمام دارایی من را ضبط کند. گفت: این خانوادۀ ما که همه گذاشتند فرار کردند و دور و برِ ما را خالی کردند!
امّا من نرفتم و پیشش ماندم! هرچه گفت که تو برو برای چه نمیروی؟ گفتم: «من نمیروم!» و پیش او ماندم و به او غذا میدادم و حتّی در همان اطاق در کنارش میخوابیدم! آنچه به من گفت که تو بلند شو برو، این بیماری مُسری است، من گوش نکردم و گفتم: «نه، من نمیروم! این خلافِ مردانگی و خلافِ مروّت و خلافِ لوطی منشی است که ما اینهمه از کنار تو بهرهمند بودیم، حالا که مریض شدی برویم!»
چند روزی از گیاهان و این چیزها به او میدادیم و آن زن و بچّهاش هم گذاشتند رفتند که رفتند و اصلاً دیگر بهطور کلّی پیدایشان هم نشد.
تا اینکه کمکم حالش خوب شد و کمکم آثار صحّت و سلامت ظاهر شد و اصلاً بهطور عجیبی حالش خوبِ خوب شد و قشنگ یک فرد عادی شد!
یعنی اصلاً این معجزۀ عجیبی بود که چطور یک فرد طاعون میگیرد و بعد هم خوب میشود!
از این قضیّه گذشت. وقتی که خانواده برگشتند، یک نفر را در خانه راه نداد! در را بست و همه را بیرون کرد و گفت: «بروید بیرون!» (آن که ما را بگذارد و برود، ما نخواستیم؛ میرویم دوباره جدید... !)
بعد از یک جریانی من هم طاعون گرفتم و دیگر آثار تهوّع و سایر آثار کمکم پیدا شد. به او گفتم: «من میخواهم بروم!» گفت: «برای چه؟» گفتم: «طاعون گرفتهام!» گفت: «اگر قطعه قطعه بشوم و مرا قطعه قطعه کنند، نمیگذارم از اینجا بروی!» هرچه گفتم، گفت: «امکان ندارد!»
ما مریض شدیم و افتادیم و این تاجر هندی میرفت برای ما غذا میآورد، گیاهان دارویی از اینطرف و آنطرف تهیّه میکرد میآورد و پیش ما بود و اصلاً در اطاق ما میخوابید، تا اینکه یکی دو هفته طول کشید و به طرز عجیبی ما هم خوب شدیم!1
التفات میکنید؟ قضیّه بیحساب و همینطور نیست! خب حالا این طاعون بوده یا نبوده است؟ قطعاً بوده و در آن شکّی نیست! طبیب آمده و گفته است که همۀ آثار و علائم وجود دارد.
این جریان و این مسئله چه میشود که باید یکهمچنین [کاری انجام بدهد]؟! آن تاجر هندی که خداشناس نبود، پس چرا اینطور شد؟! او انسان بود، یعنی آن نفس بشریّت او و نفس آدمیّت او الآن در جایگاه فطرت قرار گرفته و عملی را که انجام میدهد ایثار است و آن ایثار ارزش دارد. صرفاً به گفتنِ یک مسئله که همه چیز حل نمیشود؛ ما اسممان را [سالک] بگذاریم که مسئله درست نمیشود! این باعث چه شد؟ باعث شد که [این کار را انجام بدهد].
حکایت رفع بلا و بیماری از شیعه بهواسطۀ قرائت زیارت عاشورا
و نظائر این مسئله و قضیّه خیلی زیاد است. یک روز استاد ما مرحوم آیةاللَه
حاج مرتضی حائری ـ رحمة اللَه علیه ـ به مشهد مشرّف شده بودند. ما با مرحوم آقا برای دیدن ایشان رفته بودیم. در آن مجلس مطالب بسیار خوبی ردّ و بدل شد، مِنجمله ایشان حکایاتی از پدرشان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری نقل کردند.
یکی قضیّۀ آمدنِ وبا در زمان مرحوم میرزای دوّم، میرزا محمّدتقی بود که به او میرزای کوچک میگفتند و به قول مرحوم آقا: «مرحوم میرزا محمّدتقی شیرازی فردی بود که از نفس گذشته بود!» همان کسی که احتیاطاتش را به مرحوم آقا سیّد احمد کربلائی ارجاع میداد و آقا سیّد احمد عصبانی شده بود و به آن شخصی که این قضیّه را آورده بود گفته بود:
برو به میرزا بگو: «اگر در این دنیا شما بتوانی کاری بر خلاف ما بکنی بکن، ولی در آن دنیا دیگر حکومت با ما است و ما میدانیم با تو چهکار کنیم!» داری به من ارجاع میدهی؟!1
ببینید، چه نحوه افرادی بودند! اصلاً ما میگوییم: «چنین چیزی هست؟!» او دارد احتیاطاتش را به این ارجاع میدهد که بعد از خودش این مرجع باشد، ولی این تهدید میکند: «اگر بخواهی از این کارها انجام بدهی، روز قیامت با جدّ من طرف هستی!» التفات میکنید؟! میروند داخل دفتر فلان یا میآیند در مطبّ انسان و به زور رسالۀ توضیحالمسائل به انسان قالب میکنند: «آقا، این گونی رساله را بگیرید بین مریضهایتان پخش کنید!» آقا نخندید، واقعاً آمدهاند این کار را کردهاند! بله دیگر؛ آن کار، آقا میرزا محمّدتقی شیرازی و آقا سیّد احمد کربلائی را میخواهد؛ این اوضاع قالب کردن رساله در گونی به مشتریان و فرستادنِ مبلّغ و اینطرف و آنطرف تبلیغ کردن هم اینها را میخواهد! این مسئله خیلی عوض نشده و بفهمی نفهمی یک خُردهای تغییر پیدا کرده و فرق کرده است!
مرحوم آقا شیخ عبدالکریم حائری، مرحوم آقا سیّد محمّد فشارکی، مرحوم آقا
میرزا علی شیرازی پسر میرزای بزرگ، مرحوم نائینی و مرحوم حاج آقا ضیاء عراقی، اینها همه از شاگردان میرزای دوّم مرحوم میرزا محمّدتقی شیرازی بودند که البتّه پیش میرزای اوّل هم درس خوانده بودند و شبهای جمعه هم یک مجلس روضه خوانی و سینه زنی داشتند. مرحوم نائینی و مرحوم آقا ضیاء و آقا شیخ عبدالکریم، اینها با هم بودند و هر شبِ جمعه یک مجلس خصوصی پیش خودشان داشتند و سینه میزدند.
مرحوم آقا شیخ مرتضی نقل میکرد که مرحوم پدر من میگفت:
ما وقتی که در سامرّا بودیم وبا آمد و همینطور جنازهها بود که به قبرستان میرفت! (خب در سامرّا سنّی و شیعه زیاد است و سنّیها هم در آنجا زیاد بودند.) یک روز من پیش میرزا محمّدتقی نشسته بودم و مرحوم حاج آقا ضیاء و مرحوم نائینی و چند نفر دیگر هم در آن مجلس حضور داشتند که یکدفعه در باز شد و مرحوم سیّد محمّد فشارکی آمد.
آقا سیّد محمّد فشارکی از بزرگان علمای طراز اوّل سامرّا و بعد نجف بوده که درسهایش معروف است. میگویند: درسهای مرحوم آقا سیّد محمّد فشارکی مجتهد پرور بوده است؛ یعنی نمیآمده به شاگرد مطلب را بگوید، فقط راهنمایی میکرده و او خودش میبایست برود مسئله را پیدا بکند. ایشان میگفت:
مرحوم فشارکی میآید رو میکند به آقایان و میگوید: «شما مرا بهعنوان مجتهد قبول دارید یا ندارید؟» همه میگویند: «بله، ما شما را بهعنوان یک مجتهد عادل قبول داریم.» ایشان میگویند: «شما حکم مجتهد را نافذ میدانید یا نمیدانید؟» اینجا که میشود بعضیها شروع میکنند به ردّ و اشکالاتِ طلبگی کردن که حالا باید ببینیم چه حکم میکند و بهطور کلّی، بالإجمال و... ! ایشان هم خودش را خسته نمیکند؛ میگوید: «چه حکم مجتهد را نافذ بدانید یا نافذ ندانید، من حکم کردم که هر شیعه در سامرّا باید هر روز صبح یک زیارت عاشورا بخواند و ثوابش را إهدا کند به روح مادر امام زمان حضرت نرجس خاتون و آن حضرت را شفیع قرار بدهد پیش پسرش (که تمام عالَم کوْن دست او است) تا این بلیّه را نسبت به شیعه بردارد.»
این مسئله در سامرّا پخش شد و شیعهها صبحها شروع کردند به زیارت
عاشورا خواندن و ثوابش را هم به حضرت نرجس خاتون إهدا کردند که در همان سامرّا در کنارشان بود.1
ایشان نقل میکرد:
از وقتی که شروع کردند به این زیارت عاشورا خواندن، یک نفر از شیعه نمُرد؛ درحالیکه هر روز دهها جنازه از سنّیها به قبرستان میرفت و اینها از خجالتشان شبها مرده را میبردند! یعنی اگر کسی در روز میمُرد، نگه میداشتند و در شب کولشان میکردند میبردند در قبرستان دفن میکردند.2
[با خودشان میگفتند: «چرا از] شیعه کسی نمیمیرد؟! آخر اینها چه خوردند که نمردند؟! مدام ما داریم میمیریم!» خب تو هم بیا شیعه شو ای بیچاره! اینکه دیگر چشمبندی نیست!
حالا نهاینکه این میکروب وارد بدن شیعه نشده است، شاید هم شده، ولی مأموریّت ندارد؛ وارد میشود ولی مأمور نیست، از آنطرف هم از بین میرود؛ امّا وارد بدن او که میشود، شروع میکند بیل و کلنگ را برداشتن و افتادن به جان آن بیچارۀ بدبخت! [به آن میکروب میگویند]: «این را بردار» و یکدفعه شب میبینی که آن شخص رفت هوا! پس تکلیفی که برای هر چیزی قرار دارد از آنجا میآید.
بنابراین این صحّت و این مطلبی را که ما از خدا میخواهیم، در چه محدودهای باید قرار بگیرد؟ و چه نحوه از خدا صحّت و سلامتی را بخواهیم؟ چه نحوه از خدا
رفع ضیق را بخواهیم؟ چه نحوه از خدا بسط و یُسر را بخواهیم؟ این چه نحوه خواستن إنشاءاللَه دیگر برای بعد.
إنشاءاللَه امیدواریم که خداوند ما را بینا و دلهای ما را آگاه به کیفیّت ارتباط با خودش بگرداند! ما را مشمول عنایات صاحب مقام ولایت حضرت امام زمان علیه السّلام در دنیا و آخرت بگرداند!
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلمحمّدٍ
مجلس هفتاد و سوّم: نیّت انسان در رجاء و دعا
أعوذُ بِاللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بِسمِ اللَه الرّحمٰن الرّحیم
و صلّی اللَه علَی سیّدنا و نبیّنا محمّدٍ و آلِه الطّاهرینَ
و اللّعنةُ علَی أعدائِهِم أجمَعینَ
و أعلَمُ أنّکَ لِلرَّاجِین1 بِمَوضِعِ إجَابَةٍ و لِلمَلهوفِینَ بِمَرصَدِ إغَاثَةٍ.2
«خدایا، من میدانم کسانی که امید به تو دارند، مأیوس برنمیگردند و رجاء آنها جامۀ عمل میپوشد، و برای کسانی که یأس آنها را گرفته و شکست بر وجود آنها عارض شده است، تو بهترین پناه و إغاثهکننده هستی.»
رجاء غیر حکیمانه در امور دنیوی
در شبهای گذشته عرض شد رجاء و امید نسبت به حوائج صوَر مختلفی دارد. رجاء نسبت به امور دنیا، و مقصود از امور دنیا صرفاً جمع اموال و تمتّع از مظاهر عالم ظاهر نیست، بلکه مقصود هر خواست و هر امیدی است که بر خلاف رضای پروردگار و بر خلاف سنّت سنیّۀ او بخواهد جامۀ عمل بپوشد؛ مثلاً انسان از خدا بخواهد یک شخص را از بین ببرد، انسان از خدا بخواهد گرفتاری و مرض را برای شخصی بیاورد، انسان از خدا بخواهد یک شخص را موفّق نکند، انسان از خدا
بخواهد افراد در بعضی از مراتب شکست بخورند.
تمام اینها دعاها و امیدهایی است که جنبۀ شیطانی و جنبۀ نفسانی دارد. پروردگار متعال هم که نسبت به افراد جنبۀ قوم و خویشی ندارد و عنایت او نسبت به مخلوقات عنایتِ عِلّی است و عنایتِ تَربَوی است و عنایتِ خالق به همۀ مخلوقات خودش است، طبعاً نمیتواند این امیدها را جامۀ عمل بپوشاند و بخواهد نسبت به این دعاها ترتیب اثر بدهد؛ چون پروردگار متعال حکیم است و این رجاء و امید، رجاء غیر حکیمانه است؛ و از حکیم، فعل و عملِ غیر حکیمانه سر نمیزند! این از یک طرف.
از طرف دیگر چون این امید و این رجاء بر خلاف مصالح شخص دوْر میزند و مُنبعث از هویٰ و خصوصیّات نفسانی انسان است، قطعاً جنبۀ کدورت دارد و آن جنبۀ کدورت نمیتواند مُمضای برای پروردگار باشد.
نفسِ عمل یک مطلب است، خواست انسان نسبت به آن عمل هم مطلب دیگری است. اینکه انسان در یک قضیّه شکست بخورد یا پیروز بشود، یک مسئله است؛ بالأخره انسان در هر واقعهای [یا شکست میخورد یا پیروز میشود]. دو نفر که با هم یک مسابقه میدهند، بالأخره یکی از آنها میبَرد، یکی از آنها هم عقب میمانَد؛ این یک مسئلۀ بدیهی است. وقتی که انسان نسبت به یک مطلب إقدام میکند، بالأخره یا موفّق میشود یا موفّق نمیشود؛ این یک امر بدیهی است. وقتی که انسان نسبت به یک شغل إقدام میکند، یا نسبت به آن شغل موفّق است یا موفّق نیست؛ این یک امر بدیهی است. یعنی در نظام خلقت هر دو جنبه گنجانده شده است: موفّقیت نسبت به یک شغل یا عدم موفّقیت. خیلی راحت است و این مسئلهای نیست که جای سؤال داشته باشد. انسان میخواهد بیاید چیزی را از بازار بخرد، یا در بازار پیدا میکند یا پیدا نمیکند. همۀ این امور بدیهی است و جای مطلب هم ندارد.
امّا یک وقت ما میخواهیم که این مطلب وجود نداشته باشد؛ ما میخواهیم وقتی که این شخص دست به این کار میزند، موفّق نشود؛ ما میخواهیم این شخص، این مسئلهای را که پیگیری میکند به نتیجه نرسد؛ یعنی در نیّت ما این نکته و مسئله وجود
دارد که این کار برای این شخص انجام نشود! مثلاً او میخواهد برای ازدواج إقدام کند و ما با او دشمنی و خصومت داریم، میگوییم: «إنشاءاللَه که این ازدواج سر نگیرد، إنشاءاللَه که این موفّق نشود و به او جواب رد بدهد!» یا چون مثلاً خانوادهها میانۀشان با هم خیلی خوب نیست میگوییم: «إنشاءاللَه برای این موردِ دختر، شوهر مناسبی پیدا نشود!» یا یکی میخواهد اشتغالی را در پیش بگیرد و چون انسان با او مسئله دارد میگوید: «إنشاءاللَه که سرش به سنگ بخورد، دست به طلا بزند خاکستر بشود!» یا میخواهد درس بخواند، میگوییم: «إنشاءاللَه که در این درس موفّق نشود و رد بشود!»
نقش مهمّ نیّت در باطن عمل
این خواست و این نیّت، نیّتِ شیطانی است؛ این نیّت، نیّتِ نفرت انگیز است؛ این هویٰ و اراده، ارادۀ نفرت انگیز و وقیح است؛ امّا نفس آن عمل بالأخره یا انجام خواهد شد یا انجام نخواهد شد. خود عمل اشکالی ندارد، آن نیّت است که عمل را خراب میکند. عجیب این است که در آیات قرآن نسبت به این مسئله اشاره شده است.
آیاتی است در سورۀ إسراء که راجع به مقیاس و راجع به کیل و راجع به ارتباط و دروغ و امثال اینها است،1 و بعد از تمام اینها خدا میفرماید: ﴿كُلُّ ذَٰلِكَ كَانَ سَيِّئُهُۥ
عِندَ رَبِّكَ مَكۡرُوهٗا﴾.1
اینجا خیلی جای توجّه است! ببینید، ما یک وقت مطلب را اینطور مطرح میکنیم و میگوییم: «این عمل مورد کراهت است؛ زنا مورد کراهت است، قتل نفس محترمه مورد کراهت است، سرقت مورد کراهت است، دروغ مورد کراهت است، تهمت مورد کراهت است»؛ یک وقت میگوییم: «زشتیِ این عمل مورد کراهت پروردگار است، نه نفس عمل!» و همۀ مطالب روی این نکته دوْر میزند.
قتل نفس قضیّهاش چیست؟ آیا قتل نفس مورد کراهت است یا نه؟ آیا کشته شدنِ یک مؤمن بهعنوان یک مؤمن بد است؟ خودِ نفسِ کشته شدن و خودِ نفسِ قتل منظور من است. ما در این دنیا از امام حسین چه کسی بهتر داشتیم؟ کسی از امام حسین که بهتر نبود؛ پسر پیغمبر و امام بود دیگر! آیا خودِ کشته شدنِ امام حسین بد بود؟ اگر بد بود چرا خدا پیش آورد؟ چرا باید امام حسین کشته بشود؟ این ظلم است، این ظلمِ طبیعی است! امام حسین میگوید: «من میخواهم زنده بمانم، نماز بخوانم، دعا کنم، مراتب و درجاتم زیاد بشود!» به قول ما که میگوییم: مدام دعا کنیم تا در بهشت درخت بکاریم، یک ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ﴾ بخوانیم تا یک درخت بکاریم! بعضی
از کارها هست که میگویند: درختکاری است، بعضی کارها ساختمانسازی است، بعضی کارها ﴿جَنّٰتٖ تَجۡرِي﴾ است و خلاصه کارها زیاد است که انسان انجام بدهد و آنجا را آباد کند. بله، العَاقلُ یَکفِیهِ الأشَارة! کار زیاد است.
البتّه بعضی از کارها را نباید بکنیم که خراب کنیم؛ بمب و دینامیت بگذاریم و ساختمان بریزد یا اینکه صاعقه بیاید و همۀ درختها را بسوزاند! یک غیبت که میکنیم تمام درختها سوخته میشود، یک نیّت نابجا نسبت به برادر مؤمن که میکنیم ساختمان فرو میریزد! اینها همه هست و این مسئله هم نقلاً و هم شهوداً به اثبات رسیده است.1
امام حسین میگوید: «من میخواهم مثل بقیّه در این دنیا بمانم؛ من چه چیزی کم دارم؟!» مگر الآن امام زمان ١٢٠٠سال عمر نکرده است؟! کسی که امام زمان را نکشته است. خب حضرت [امام حسین] هم میگوید: «من هم میخواهم بمانم؛ میخواهم هزار سال عمر کنم، دو هزار سال عمر کنم، مدام لا إلَه إلّا اللَه بگویم، مدام عبادت کنم تا طبعاً مدام [درجاتم] زیاد بشود.»
حقیقت شهادت سیّدالشّهدا علیه السّلام
آیا خودِ کشته شدنِ سیّدالشّهدا بد بود؟ نه، چه کسی میگوید بد بود؟ اگر کشته شدنِ سیّدالشّهدا به مصلحتش نبود، پس چرا انجام شد؟ چرا باید انجام بشود؟ این ظلم است! سیّدالشّهدا با این کشته شدن مراتبی را پیدا کرد که اگر کشته نمیشد، پیدا نمیکرد! عین عبارتی که حضرت میفرماید:
رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که فرمود: إنّ لَکَ عِنداللَه لَدَرجَةً لَن تَنالَها إلّا بالشّهادة!2
«ای فرزند من، پیش خدا یک درجهای داری که باید با شهادت به این درجه برسی!»
حالا میشود که این شهادت بد باشد؟! اگر بد باشد که به اینجا نمیرسد! پس این شهادت خیلی خوب است و خیلی عالی است؛ شهادتِ سیّدالشّهدا علیه السّلام است که از سرِ این شهادت همۀ ما داریم نان میخوریم! زندگیِ ما مال شهادت سیّدالشّهدا است، نهاینکه زندگی مادّی منظورم است؛ مادّی که هیچ، زندگی معنوی ما، حیات معنوی ما، رشد ما، تکامل ما، تکامل شیعه، تکامل شیعیانِ سیّدالشّهدا همه بهخاطر این شهادت است. تمام افرادی که به کمال میرسند و به فنا میرسند و به عرفان میرسند از صدقه سرِ امام حسین دارند میرسند؛ در این مسئله هیچ شکّی نیست. پس خودِ شهادت سیّدالشّهدا علیه السّلام فیحدّ نفسه عین مصلحت و عین حق و عین واقع و عین کمال و عین لطف است.
مگر در روز عاشورا نداریم که ملائکه ـ که البتّه ملائکه هم تفاوت میکنند و از نقطۀ نظر ادراک مراتب فعلیّت انسان و بهخصوص امام و بالأخص سیّدالشّهدا دارای مراتب نقص هستند ـ وقتی آن اوضاع و این وضع را میبینند، عرض میکنند: «خدایا، آخر این چه بساطی است؟! این بهترین خلق تو است و الآن دارند با او اینطور میکنند!» بعد خطاب میرسد که نگاه کنید و آنها نگاه میکنند و خدا شمّهای، کمی، قلیلی و ذرّهای از آنچه را که خداوند بهواسطۀ این شهادت به سیّدالشّهدا داده است، به آنها نشان میدهد و آنها همه سرشان را پایین میاندازند! بعد خدا مباهات میکند و میگوید:
ای ملائکه، بیایید بروید در روی زمین و این بندۀ من را نگاه کنید و ببینید که چطور تمام شراشر وجود خودش را دارد در راه من فدا میکند و همه را فنای در من میکند!
خدا به این شهادتِ سیّدالشّهدا به ملائکه فخر میفروشد که بیایید نگاه کنید و ببینید که او دارد چهکار میکند! پس شهادت که بد نیست.
وقاحت لشکر یزید در مسئلۀ شهادت سیّدالشّهدا علیه السّلام
شهادت سیّدالشّهدا علیه السّلام عین مراتب کمالی او است، و تحقّق تمام ظهورات
توحید در مظاهر مختلف عالم کثرت بود؛ این مسئلۀ روز عاشورا بود. پس در این قضیّه و در مسئلۀ عاشورا چه چیزی بد بود؟ قبحش کجا بود؟ وقاحت در روز عاشورا کجا بود؟ وقاحت به نیّت اینها برمیگشت، به نیّت عمر سعد برمیگشت! تو نیّتت را برای خدا بکن، اگر امام حسین را هم کشتی عیب ندارد؛ ولی نیّتت برای خدا باشد! نیّت مُلک ری را در کار نیاوری که اگر نیّت مُلک ری را بیاوری کار خراب میشود و آنوقت به قول امام حسین یک گندمش هم گیرت نمیآید: «برو که از گندم ری نصیبت نمیشود!»1
این عمر سعد کاغذ گرفته بود که وقتی امام حسین را به قتل برساند، ابنزیاد هم مُلک ری و همین طهران را به او بدهد. البتّه طهرانِ آنموقع و همین ری فعلی قریه بود و خیلی وسیع بود و نقل میکنند که در آنموقع همین شهر ری فعلی حدّ أقل حدود دو فرسخ در دو فرسخ و بیش از آن طول و عرض داشته است.2 وقتی که آمد رو کرد به ابنزیاد و گفت: «خب، الوَعده وفا! بیا پسر پیغمبر را هم کشتیم و مُلک ری را بده!» گفت: «من به تو گفتم؟! چه کسی گفته است؟! کِی به تو گفتم؟!» گفت: «دستخط به من دادی.» گفت: «این دستخط را بده ببینم.» آمد و صاف گرفت پارهاش کرد و انداخت کنار و گفت: «چه کسی به تو گفت؟» همین، جلوی رویش پاره کرد!3
ای احمق، این پاره کردن را امام حسین دارد میبیند! او میبیند که اگر تو بیایی این را به او نشان بدهی پاره میکند و در سطل آشغال میریزد. پاره کردن که کاری ندارد و اگر پاره هم نمیکرد میگفت: «نمیدهم؛ حالا چهکار میکنی؟» او دارد میبیند، و جالب اینجا است که به امام حسین میگوید: «من نقد را رها نمیکنم و نسیه را بگیرم!» حضرت میفرماید: «تو بیا، من بهشت را برای تو تضمین میکنم!»
امّا این بیشعور میآید میگوید: «این بهشتِ تو نسیه است!»1 این چیزی که امام حسین دارد به او میگوید نسیه است، ولی آن چیزی که ابنزیاد گفته که مُلک ری را به تو میدهم ـ آنهم از سرِ مستی و معلوم نبود نشئه بود، خوابش برده بود، بیدار بود، هوشیار بود، چه بود ـ آن میشود نقد!
آقایان، تمام ملاکات ما بیرودربایستی همین است؛ جای نقد و نسیه را عوض کردهایم، جای حال و آینده را تغییر دادهایم!
امام حسین که میگوید: «من به تو بهشت میدهم»، یعنی همین الآن کف دستت میگذارد، همین الآن به تو میدهد، یک ثانیه بعد هم طول نمیکشد! اینکه میگوید: «بهشت مال تو»، یعنی تمام شد! امّا از آنجایی که باید یک بدبختیای بر یک شخص رو بیاورد و باید خسران بر یک شخص عارض بشود، میآید حرف امام حسین را نسیه فرض میکند و حرف ابنزیادِ شرابخوار و زناکار و قمارباز و سگباز را نقد تصوّر میکند! خب بفرمایید؛ حالا برو به آن نقدت برس! پاره کرد انداخت جلویش و گفت: «حالا هرجا میخواهی بروی برو!» این هم دیوانه شد و به سرش زد؛ میرفت در خانهاش، بعد میرفت در حمّام، دوباره از حمّام درمیآمد میرفت در خانهاش، دوباره درمیآمد میرفت در حمّام و روزی چند دفعه میرفت در حمّام و میرفت در خانهاش! و به همین کیفیّت بود تا زمان مختار که مختار قیام کرد و افراد را فرستاد و در همان خود منزلش به قتل رساندند.2
وجوه متفاوت جریان عاشورا مبتنی بر نیّات افراد
این نیّت خلاف باعث شد که جریان کربلا دو صورت و دو چهره پیدا کند: یک چهره، چهرۀ قبیح، زشت، ناپسند، فاجعه و دردناک! برای چه؟ بهخاطر این نیّات پلیدی که آمده است رحمان را بهجای شیطان میگذارد و شیطان را بهجای رحمان
قرار میدهد؛ خلیفه را یزیدِ سگباز و قمارباز و شطرنجباز1 قرار میدهد و خلیفۀ مستحق و مُحق را که سیّدالشّهدا است کنار میزند! امام علیه السّلام فرمودند:
از شیعیان ما نیست کسی که نظر به شطرنج کند و یزید را لعنت نکند!2
بله، ظاهراً دیگر الآن فرق کرده است!
یزید میمونباز بود و بغلش یک میمون بود!3 آخر تو را به خدا ببینید؛ چه رفت و چه شد! آن پیغمبر خدایی که اشاره به ماه میکرد دو نصف میشد،4 حصاة و سنگریزهها به رسالت او گواهی میدادند5 و...، او رفت و بهجایش یکی آمده که نشسته با میمون بازی میکند! واقعاً ما تعجّب میکنیم و واقعاً جای تعجّب دارد؛ خدا انسان را نگه دارد.
آخر این عوام کالأنعام که کنار دست یزید بودند، اینها اسم خودشان را مسلمان میگذاشتند یا نمیگذاشتند؟! خب صاف برو بگو: «آقا، ما دین نداریم!» چرا میگویی: «ما مسلمانیم»؟! چرا میگویی: «نماز میخوانیم»؟! چرا دیگر روزه میگیری؟! تمام
این روزهها و نمازها همه برای سرپوش گذاشتن روی نفس و احساس آرامش کاذب در مقابل حق است! التفات میکنید که چه میخواهم بگویم؟ بالأخره اینها هم وجدان دارند، اینها میبینند که این یزید است و دارد شراب میخورد و اصلاً مثل آب و مثل شربت سکنجبین همینطور دارد میخورد!
نتیجۀ مواجهۀ نفس با حق و حقیقت
همۀ اینها برای چیست؟ برای این است که نفس بتواند در قبال مواجهۀ با حقیقت، خود را در یک سِتار اطمینان کاذب دربیاورد؛ اگر توانست، شیطان پیروز شده است و اگر نتوانست بالأخره سر باز میکند و به هوش میآید و متوجّه میشود! و خدا کند که انسان یک وقت در این اطمینان کاذب واقع نشود که دیگر راهِ مفرّی برای او وجود ندارد؛ این اطمینان کاذب خیلی بد چیزی است! این همان چیزی است که از آن تعبیر به جهل مرکّب میشود؛ این همان چیزی است که از آن تعبیر به عناد میشود؛ این همان چیزی است که از آن تعبیر به تحجّر و تعصّب میشود.
و این فرق نمیکند؛ یهود باشد، نصاریٰ باشد، مسلمان باشد، شیعه باشد، سالک باشد، هیچ فرقی نمیکند! بله، سالک قلاّبی خیلی هست؛ إلیٰ ماشاءاللَه! خودش را در تحتِ اطمینان کاذب و تحجّر کاذب و تعصّب کاذب درمیآورد و آن حالت اطمینان و حالت طمأنینۀ کاذب باعث میشود که دیگر هیچ حرف حقّی به گوشش فرو نرود! اگر امیرالمؤمنین هم بیاید او را صاف کنار میگذارد و آنچنان شروع به توجیه کردن میکند که تمام دریچههای حق را به روی خودش میبندد! این اطمینان کاذب است.
معنای استدراج و مصداقی از آن در کربلا
﴿سَنَسۡتَدۡرِجُهُم مِّنۡ حَيۡثُ لَا يَعۡلَمُونَ﴾1 این بلیّه است! این بلیّه است که خدا انسان را در یک موقعیّت کاذبی قرار میدهد که اگر پُتکهای عالم را بیایند به سرش بکوبند، دیگر نمیتواند و به هوش نمیآید! استدراج یعنی وارد شدن در مرتبۀ کذب! مدام و یواشیواش میآید پایین، میآید، میآید، میآید، میآید، میآید و بعد کمکم
در موقعیّتی واقع میشود که دیگر آن موقعیّت را برای خودش میپسندد!
خب این جناب عمر سعد دارد میآید چهکار میکند؟ دارد کلام امام حسین را کنار میگذارد! پس اینطرفِ قضیّه که جنبۀ قبح عاشورا است، چیست؟ نیّات فاسد، کشتنِ پسر پیغمبر، از بین بردنِ حق!
امام حسین در روز عاشورا کم استدلال نکرد، کم احتجاج نکرد! یکی از مطالبی که امام حسین در روز عاشورا گفت و همۀ اینها سرشان را انداختند پایین و خجالت نکشیدند، این بود که فرمود: «این نامههایی که الآن چهار هزار نامه است،1 این نامهها را چه کسی برای من نوشته است؟ این نامهها را بنده با دستخطّ خودم نوشتهام یا شما نوشتهاید؟!»
حضرت به یکی از اصحاب فرمودند: «برو آن کیسه را بیاور!» آمد و گونی نامهها را جلوی همان لشکر ریخت!2 یکی از همان افرادی که به حضرت نامه داده بود، [حجّار] ابن أحجُر یا أبجُر بود که این شخص آمده بود و با [تعداد زیادی] جلوی شریعۀ فرات را گرفته بود.3 حضرت فرمودند:
تو همان نبودی که نامه دادی؟! حالا آمدهای جلوی شریعه ایستادهای و نمیگذاری ما آب بخوریم؟! مگر تو خودت به ما نامه ندادی؟! این نامهات است!1
امّا اینها چه گفتند؟ خب بیایید جواب امام حسین را بدهید! آقا جان، بالأخره این نامهها را که امام حسین از خودش درنیاورد؛ همین نامههایی بود که اینها داده بودند!
در اینجا است که مسئلۀ خبث باطن و خبث طینت ظهور پیدا میکند و اینطرفِ قضیّه میشود قبح! قباحت و قبح و وقاحت و فاجعۀ روز عاشورا از نقطۀ نظر توجّه به کثرت و توجّه به عالم کثرات، این بُعد از قضیّهاش است که نیّاتی که در روز عاشورا در طرفِ مقابل بود، همه نیّاتِ شیطانی بود!
نقطۀ مقابل وقاحت و ظلمت در جریان عاشورا
ولی اینطرفِ قضیّه چطور؟ اینطرفِ قضیّه، بهاء و بهجت و سور و سرور و خنده و شادی بود! مسلم بن عوسجه که هفتاد سال سنّش بود، در شب عاشورا تازه بعد از یک عمر شروع کرده بود به شوخی کردن؛ با این شوخی میکرد، با آن شوخی میکرد. گفتند: «این موقع و امشب موقعِ شوخی کردن است؟! برو دو رکعت نماز بخوان!» گفت: «برو آقا، دیگر نمازهایت را خواندهای؛ بیا امشب بخندیم! امشب شوخی نکنیم پس کِی شوخی کنیم؟» این را من دارم میگویم، ولی البتّه او هم به همین مضامین داشته است.
مسلم بن عوسجه از بزرگان و از پیرمردهای اصحاب امام حسین بود. گفته بود: «مگر نمیدانید فردا چه میشود؟ فردا تا ما کشته بشویم یک راست میرویم پیش حورالعین!»2 اینها را نگذارید کسان دیگر گوش بدهند! البتّه این را من نمیگویم، او گفته است و شاید همین حرفش هم شوخی بوده است؛ بالأخره او که برای این مسائل
نبوده است. خب شاید هم بنده خدا در این دنیا خیلی شانسی نداشته و گفته است: در اینجا که گیرمان نیامد، حالا بلند شویم برویم ببینیم آنطرفِ قضیّه چه خبر است؛ امام حسین به ما خیلی وعده داده است! علیٰکلّحال بالأخره ما هم شوخی میکنیم.
اینطرف قضیّه سرور بود، بهجت بود، نماز بود، قرآن بود، تلاوت کتاب خدا بود، مناجات بود، بهاء بود، نور بود، روحانیّت بود، عظمت بود، جلال بود، ابّهت بود، کبریائیّتِ سیّدالشّهدا بود!1 خب اگر قرار بود این کشتهشدن در فردا زشت باشد، پس اینهمه دَم و دستگاه برای چیست؟ پس این بساط برای چه باید باشد؟ پس این اوضاع برای چیست؟
تبیین کلام آقای حدّاد در مورد عاشورا
اینجا است که آن مطلب مرحوم آقای حدّاد نسبت به اینطرفِ قضیّه مصداق پیدا میکند.2 ایشان به آنطرفِ قضیّه کاری ندارد؛ ایشان دارد به اینطرف و به این
1
نکته توجّه میکند و میخواهد بگوید: وقتی که قرار است انسان در این واقعه نظرش را بیندازد، چرا نظرش را بر حُسن نیندازد و بر قبح بیندازد؟! در اینجا دو نفر نشستهاند: هم امام حسین نشسته و هم اینطرف عمر سعد نشسته است؛ حالا که شما میخواهی چشمت را باز کنی و حالا که قرار است یک عکس در چشم شما برود، چرا عکس امام حسین نرود و عکس عمر سعد برود؟! وقتی قرار بر این است که انسان توجّه کند، چرا به عمر سعد توجّه کند؟! خب به امام حسین توجّه کند!
اهمّیت توجّه صِرف به ذوات مقدّسۀ معصومین در اعتاب مقدّسه و جریانات مستحدثه
یادم است یک وقت من پیش مرحوم آقا بودم و افرادی که میخواستند به مکّه بروند آمدند پیش ایشان و سؤال کردند: «آقا، این ابوبکر و عمَر کجا هستند؟» یکی از مطالبی که ایشان میفرمودند این بود:
| گفت: آری، لیک کو دور یزید | *** | کِی بُد است آن غم، چه دیر اینجا رسید |
| چشم کوران آن خسارت را بدید | *** | گوش کرّان این حکایت را شنید |
آقا، تو که مدینه میروی برای عمَر و ابوبکر که نمیخواهد بروی؛ تو برای پیغمبر برو! حالا فرض بکنید که ابوبکر و عمَر در حرم پیغمبر دفن شدهاند یا در بقیع دفن شدهاند یا در بیابان افتادهاند! وقتی انسان وارد مسجدالنّبی میشود و وارد حرم پیغمبر میشود، اصلاً نباید عمَری به ذهنش بیاید؛ نباید ابوبکر بیاید!
دارم خدمت رفقا میگویم: این آمدنِ ابوبکر و عمَر در ذهن در هنگام زیارت، آن روح زیارت را خراب میکند، آن دعا و آن توجّه را خراب میکند!
إنشاءاللَه خدا قسمت همه کند، وقتی که رفقا وارد مکّه میشوند، وارد مدینه میشوند و وقتی که میخواهند به مسجد پیغمبر بروند، فقط باید رسول خدا را ببینند و بس! این حرفها چیست که آنجا چه کسی خوابیده و چه کسی بیدار است؟! انسان باید به زیارت پیغمبر برود و اصلاً در نظرش نیاورد! خدا شاهد است من در این چند مرتبهای که خدا توفیق داده و مشرّف شدهایم، در مسجدالنّبی اصلاً یک بار هم به ذهنم نیامده که ابوبکر کجا خوابیده است؟ ببینم قبرش کجا است! یا عمر کجا است؟
آیا درست است که انسان خدمت یک بزرگی و به زیارت یک بزرگی مثل رسول خدا نائل بشود و حالا بهجای اینکه به او فکر کند، بگوید: «خب ببینیم ابوبکر کجای پای شما گرفته استراحت کرده و قبرش در کجا است؟ عمَر کجا است؟» اینها همه چیست؟ اینها همه اشتغالات است! ذهن اشتغال پیدا میکند به امور غیر واقعی و امور غیر حقیقی و آن واقعیّت لوث میشود، آن واقعیّت سست میشود، آن واقعیّت صلابت خودش را از دست میدهد!
ما که میخواهیم به کلام آقای حدّاد در این روز عاشورا توجّه کنیم، باید نگاه به جانبازی سیّدالشّهدا کنیم، نگاه به جانبازی حضرت ابا الفضل کنیم، نگاه به جانبازی حضرت علیاکبر کنیم، نگاه به جانبازی این اصحاب کنیم، نگاه به آن نیّاتشان کنیم، نگاه به آن حالشان کنیم، نگاه به آن وضعیّتشان کنیم. با این نگاه کردن و با این توجّه کردن مدام برویم جلو، مدام برویم جلو و مدام برویم جلو تا اینکه خودمان را در آن محیط احساس کنیم.
اگر مدام بیاییم یک نگاه به امام حسین و یک نگاه به شمر کنیم و بگوییم: «آخ آخ، نگاه کن این شمرِ کذا چهکار کرد؟!» از آنطرف دیگری، از آنطرف عمر سعد، از آنطرف فلان و مدام توجّه به این و توجّه به آن باشد، آنوقت نصیبمان از این مسئله کم خواهد بود!
کیفیّت ظهور و بروز تولّی و تبرّی و نحوۀ تعامل با آن
من نمیخواهم بگویم انسان جنبۀ تبرّی نداشته باشد. یکی از فروعات و لوازم و مبانیِ شیعه جنبۀ تبرّی است و انسان با جنبۀ تبرّی میتواند راه را پیدا کند! شیعه هر دو جنبه را دارد؛ هم جنبۀ تولّی و پیوستن را دارد و هم جنبۀ تبرّی و جنبۀ دافعه، دور شدن و دور کردنِ آن مخالفینِ اهلبیت. هر دو جنبه باید در انسان وجود داشته باشد، امّا آن جنبۀ تبرّی باید جنبۀ باطن باشد و دیگر نفس نباید به آن توجّه کند؛ خب تبرّی هست دیگر! امّا مدام انسان بیاید یکییکی وقت بگذارد و ببیند حالا این چهکار کرد، او چه گفت، این چه جواب داد، عمر سعد چه گفت و...، این جواب و سؤال تا قیامت هست! بیا نگاه کن ببین امام حسین چه گفته است و او چه جواب داده است! بیاییم به سؤال و جواب سیّدالشّهدا نگاه کنیم، به سؤالات و جوابهای حضرت ابا الفضل نگاه کنیم، به حرفهایی که آنها زدند و به مطالبی که آنها مطرح کردند نگاه کنیم! اگر انسان بخواهد این جنبه و این مطلب را در خودش تقویت کند، خب نفعش بیشتر میشود.
پس این مسئله، مسئلۀ شهادت امام حسین است و شهادت امام حسین و کشته شدنِ امام حسین خودش اشکال ندارد، خودش خیلی خوب است، خودش خیلی عالی است و چه مسائلی بر این مترتّب است؛ امّا آنچه که در اینجا خراب است، نیّاتی است که این قضیّه را بهوجود آورده است! آن نیّات، نیّاتِ خراب است؛ آن نیّاتی که باعث شده سی هزار نفر بلند شوند و به جنگ پسر رسول خدا بیایند!1 آنها همه فاسد است و آن نیّات، همه شیطانی است؛ وإلاّ اگر این نیّات نبود، امام حسین میگفت: «من حاضرم همین قضیّه برای من اتّفاق بیفتد، ولو سنگ از آسمان بر سرِ
من بخورد. من حاضر بودم از بالای اسب بیفتم و بمیرم. اگر قرار بر شهادت است، حاضر بودم مشکلات به یک نحو دیگری بیاید، به هر کیفیّتی بیاید!» بالأخره این یک مقامی است که خدا بهواسطۀ شهادت نصیب امام حسین میکند: «إنّ لَکَ عِندَاللَه لَدَرجَةً لَن تَنالَها إلّا بِالشَّهادَة!» خب حالا که شهادت است و به این کیفیّت هم نیست [چهکار کنیم کشته بشویم]؟! فرض کنید که اگر در زمان امام حسین همۀ دنیا افراد صالحی میشدند، امام حسین میگفت: حالا ما چهکار کنیم کشته بشویم؟ یکی بیاید ما را [به شهادت برساند]! بالأخره چهکار کنیم؟ همۀ اینها آدمهای خوباند!
امّا این نیّت، نیّتِ صالح است و آن نیّت هم نیّتِ فاسد است و بهواسطۀ آن نیّت است که این عمل، عملِ سوزناک میشود؛ این عمل، عملِ دردآور میشود؛ این شهادت، شهادتِ دردآور میشود! بهخاطر آن نیّات است.
مصادیق مورد رضایت و عدم رضایت پروردگار
پس بنابراین طبق آیۀ قرآن چه چیزی از قضیّۀ عاشورا مورد رضای خدا بود و چه چیزی مورد غیر رضای خدا؟ آنچه که مورد رضای خدا است، نفس شهادت سیّدالشّهدا است؛ آن مورد رضای خدا بود که آن هم انجام شد! شهادت امام حسین و اصحاب مورد رضای الهی بود و بر این مسئله مراتبی مترتّب شد که این هم انجام شد. امّا چه چیزی مورد غیر رضای خدا بود؟ این نیّات پلید، این نیّات فاسد، این اهداف شیطانی و این آراء شیطانی! پس ﴿سَيِّئُهُۥ عِندَ رَبِّكَ مَكۡرُوهٗا﴾؛1 «سیّئش پیش پروردگار تو مکروه است» نه خودش! خود شهادت امام حسین فِی عِنداللَه مَکروهًا نبود، بلکه عِندَ اللَه مَحبوبًا! امام حسین را داشتند میکشتند، خدا آن بالا به ملائکه افتخار میکرد! اینطوری نقل شده است. امام حسین را داشتند میکشتند، خدا میگفت: «بیایید بندۀ من را ببینید که دارد چهکار میکند!» امّا از آنطرف آن نیّات، عِندَاللَه مَکروهًا؛ آن اهداف، عِندَاللَه مَکروهًا! آن هدف چیست؟ هدفِ شیطانی.
دزدی چیست؟ دزدی عمل قبیح است، امّا چه چیزی از آن قبیح است؟
پول برداشتن و بردن قبیح است؟ انسان پول بردارد و ببرد، این که قبیح نیست! انسان پولی را از یک جا برمیدارد و میبرد خرج میکند؛ پولی اینجا است، حالا این پول انتقال پیدا میکند به یک جای دیگر؛ خب این قبیح نیست. فرض کنید که بهجای اینکه این لیوان در این نقطه باشد، من این لیوان را برمیدارم و در این نقطه میگذارم؛ اسمش را میگذارم دزدی! این قبیح است؟ این قبیح نیست! این پول بهجای اینکه در جیب حضرتعالی باشد، میآید در جیب بنده؛ این کجایش قبیح است؟ این هیچ قبح ندارد، خیلی هم خوب است؛ این اشکالی ندارد!
حتّی شارع در بعضی موارد اجازه داده است که بدزدی؛ در آن مواردی که جانی در خطر است و حفظ این جان موقوف است بر اینکه انسان بذل مال کند، ولی خودش ندارد، امّا کسی میتواند بدهد، انسان باید بردارد و برود خرج کند؛ چون جان در خطر است. حتّی نسبت به حیوان هم این مسئله آمده است، تا چه رسد به انسان!1
آنچه که در این دزدی خلاف است، عبارت است از: نیّت سوء، تعدّی، تجاوز به مال، تجاوز به حق! این مسئله، برای این سرقت مسئلۀ قبیحی است؛ امّا اگر نیّت، نیّت صالحه باشد، این دیگر دزدی نخواهد بود؛ به شرط اینکه نیّت صالحه باشد، یعنی به شرطی که نیّت مطابق با دستور شرع باشد، مطابق با تکلیف باشد، مطابق با مواردی باشد که شارع تعیین کرده است؛ امّا نهاینکه انسان از پیش خودش بگوید: «حالا که ما نیّت خیر داریم، خب بیاییم بزنیم و بچاپیم و مال همه را برداریم!» اینها همه خلاف است.
آنچه که جنبۀ وجودی پیدا میکند به مصداقِ «الوُجودُ خیرٌ کُلُّه و خیرٌ مِصداقُه؛ هم اصل وجود و هم مصادیقش خیر است»، آنها مکروه نیست؛ بلکه آن نیّاتی که باعث میشود اینها انجام بشود مکروه است. ﴿كُلُّ ذٰلِكَ كَانَ سَيِّئُهُۥ عِندَ رَبِّكَ مَكۡرُوهٗا﴾؛ آن جنبۀ بدیاش پیش پروردگار تو مکروه است!
علّت حرمت سِحر
پس بنابراین در رجاء که انسان قصد دارد از خدا بخواهد، آن جنبۀ نفسانیاش
کار را خراب میکند. چرا سِحر حرام است؟ چون جنبۀ نفسانی دارد. سِحر و جادو یک واقعیّت است، منتها این سحر و جادو اگر در مسیر مصلحت قرار بگیرد اشکال ندارد؛ اگر در مسیر مفسده قرار بگیرد حرام است. مثلاً سحر کنند بین دو نفر را به هم بزنند، بین خانواده را به هم بزنند، مشکلات برای افراد بیاورند. اینها همه هست و همه واقعیّت دارد و تمام اینها بعداً دامنگیر خودِ شخص هم خواهد شد، و از اینها هم میشود این استفادهها را کرد.
من یادم است خیلی وقت پیش ـ مثلاً سی سال پیش ـ یک شخص که آن موقع پیرمرد بود و الآن فوت کرده است، در مجلسی که ما هم بودیم نقل کرد و میگفت:
یک برادری داشتم که در همین مسائل سحر و طلسمات و امور عجیبه و غریبه وارد بود. یک روز خبر پیدا کردیم که یکی از برادرانمان ـ که قدری هم از ما بزرگتر بود ـ برف که آمده، رفته برفها را از آن بالای پشت بام تمیز کند که از آن بالا به پایین پرت شده و فوت کرده است.
رفتیم و در حال تشییع و تدفین بودیم که این برادر دیگر که کوچکتر از ما بود، آمد پیش من و گفت: «میدانی، آخرش کشتمش!» گفتم: یعنی چه کشتمش؟! گفت: «به او گفتم: پول بده میخواهم بروم فلان کار را بکنم. گفت: نمیخواهم بدهم. گفتم: ندهی میکشمت! گفت: بکُش! من هم آخر کشتمش!» گفتم: چهکار کردی؟ ای بیپیر، ای خانه خراب!
خب میدانستم که او از این کارها هم میکند. گفت: «هیچ، یک هفته رفتم داخل اطاق در را بستم و شروع کردم به اوراد و اذکار و طلسمات و بعد سرِ یک هفته، آخر کشتمش!» و معلوم شد که بله، ایشان سراغ این حرفها رفته است و بعد وقتی تمام شده که این بیچارۀ بخت برگشته، داشته بالای پشت بام برفها را تمیز میکرده است که یکدفعه از آن بالا سُر میخورد و با مغز پایین میآید! و حالا نگو که این برادر دخلش را آورده است.
البتّه خودش هم گفت: «حالا که من کشتمش، خود من هم بعد از یک هفته میمیرم!» و بعدِ یک هفته آن برادر ما هم که این کار را انجام داده بود فوت کرد و مُرد!
ای آدم دیوانه، واقعاً این چهکاری است؟! این چه نفسی است و این چه نیّتی است که میآید و این کارها را انجام میدهد؟! این شقاوت است دیگر؛ این عین شقاوت است و این عین حسد است، رشک است، کدورت است، ظلمت است!
علّت حرمت این سحر برای همین است، بهخاطر اینکه دست افراد ناباب میافتد؛ و چون نفوس، نفوس شیطانی است و نفوسی است که خلط با مسائل شیطانی و اهواء نفسانی دارد، میآید از این سحر استفادۀ سوء میکند و اصلاً زندگی را خراب میکند. برای همین، این مسئله حرام میشود و در آیۀ قرآن هم نسبت به این مسئله تصریحاتی آمده است.1
اهمّیت نیّت صالح در رجاء و امید به خداوند
روی این جهت، باید در رجاء و امیدِ انسان نیّت صالح باشد؛ یعنی وقتی که انسان یک امید و رجائی را از پروردگار دارد، اوّل باید نیّت خود را در آن امید و در آن
رجاء حتّیالمقدور صالح کند، آنگاه آن نیّت و خواست را از خدا طلب کند. اوّل باید به خود فرو برود و در نیّت و نفس خود کنکاش کند و ببیند آیا مواضع نفس در این نیّت وجود دارد یا ندارد؛ البتّه حتّیالمقدور و حالا نمیخواهیم بگوییم [صد در صد]! بعضیها میگویند: «آقا، ما از کجا به این برسیم؟ ما هنوز شک داریم!» حتّیالمقدور و هر کسی به هر اندازهای که میتواند، به همان مقدار تکلیف دارد. وقتی که دید نیّتش در آن مسئله خدا است، آنوقت از خدا بخواهد.
بررسی نیّت انسان در طلب شفای مریض
منبابمثال این نیّتی را که الآن انسان برای شفای مریض انجام میدهد، نباید فقط بر این نکته بایستد و او را به هر نحوی و به هر کیفی و به هر جوری بخواهد! چرا؟ چون ممکن است در اینجا مصلحتِ شفا وجود نداشته باشد و اگر انسان بخواهد بگوید: «نه، من میخواهم که این شفا پیدا کند»، خدا در آنجا به او میگوید: «آیا این نیّتی که تو داری که شفا پیدا کند برای او میخواهی یا برای خودت میخواهی؟» اینجا مچ انسان باز میشود و اینجا انسان باید خودش را آزمایش کند!
اگر مصلحت او در رفتن باشد، آیا باز تو از خدا شفا میخواهی یا نه؟! یا اینکه برای خودت میخواهی؟! چرا برای خودت میخواهی؟ چون تو در این دنیا زنده هستی! بگو ببینم: اگر تو از این دنیا رفته بودی و در آن دنیا بودی و از آن دنیا به این دنیا نگاه میکردی و این مریض را میدیدی، باز هم از خدا میخواستی که این را شفا بدهد؟! یا اینکه نه، میخواستی این را پیش خودت بیاورد؟ پس معلوم است که میخواهی پیش خودت باشد!
اگر بگویند: «آقا جان، این مریضت خوب میشود، ولی تو هم فردا میمیری»، میگوید: «دیگر چه فایده برای ما دارد؟!» پس چه شد؟ اگر بگویند: «ما مریضت را خوب میکنیم، ولی حضرتعالی هم فردا باید تشریف ببرید»، میگوید: «خب حالا خدایا خودت میدانی؛ مصلحت دست خودت است!» چطور تا حالا نگفتی؟! اینجا آدم باید بیاید خودش را محک بزند! اینها امتحان است.
کسی که میرود در آن دنیا تا حدودی به مصالح إشراف پیدا میکند. وقتی
میرود در آن دنیا میبیند: «عجب، بابا ما کجا بودیم؟!» میگویند: بچّه وقتی در شکم مادر است نمیخواهد بیرون بیاید؛ میگوید: «عجب جای خوبی داریم! گرم و نرم و غذایمان هم که میرسد و کوپنی هم که نیست!» خلاصه دائمالفیض است دیگر و خون مادر به بچّه میرسد.
بچّه هم نسبت به آن محیط عادت میکند، چون بیچاره چشم ندارد و چیزی را ندیده و چشمش در تاریکیِ محض بوده است: ﴿فِي ظُلُمٰتٖ ثَلٰثٖ﴾؛1 لذا نمیخواهد بیاید و سرِ نُه ماه که میشود هرچه به او میگویند: «آقا، بیا بیرون! ببین اینجا چه خبر است؛ آسمان، زمین، رفیق، قوم و خویش!» میگوید: «نه، همینجا خوب است!» این ملائکه وقتی میبینند نشد و خلاصه هرچه به او میگویند نمیآید، گوشش را میگیرند و یکی میزنند و به او میگویند: «برو بیرون!» در روایت داریم: آن گریهای که بچّه بعد از بیرون آمدن میکند بهخاطر آن کتکی است که قبلاً در آنجا خورده و حالا آمده است!2
البتّه بعضیها هم نمیآیند و کار به عمل کشیده میشود؛ مثلاینکه کتک ملائکه کارساز نبوده است! میگفتند: «جنّ از بسم اللَه در میرود!» گفتند: «جنّهای آن زمان، نه این زمان! اینها یک آیةالکرسی هم بخوانی میایستند و بیشتر نمیروند!»
قضیّۀ ما هم همین است. ما هم در این دنیا نگاه به خودمان میکنیم، به مصالح و این اوضاع نگاه میکنیم و خیال میکنیم مطلب همین است؛ امّا اگر برویم آن دنیا و چشم ما در آنطرف باز بشود، آیا باز هم میخواهیم بچّۀمان در این دنیا بماند یا نه دیگر؟! میگوییم: «نه خدایا، ردش کن بیاید اینجا پیش خودمان!»
پس بنابراین علّت شفایی که ما میخواهیم برای چیست؟ برای خودمان است؛ بهخاطر اینکه با خودمان اُنس بگیرد! هیچ اصلاً به این نگاه نمیکنیم که این مصلحتش چیست و خدا برای او چه تقدیری کرده است؟ شاید مصلحتش در رفتن است، امّا چون ما در این دنیا هستیم و میخواهیم با ما اُنس بگیرد، با ما مأنوس باشد، ما پیشش باشیم و دور و برِ ما باشد، میگوییم: «خدایا، شفایش بده!» و نذر میکنیم، سفره میاندازیم و اینطرف و آنطرف میرویم!
خدا میگوید: «آقا جان، آخر تو یک طرف مسئله را میبینی؛ یک کمی از بسیار را داری میبینی؛ مصلحت خودِ این، در رفتن است.»
ـ نه خدایا، باید این بماند!
ـ بسیار خوب، ما او را نگه میداریم و تو را میبریم؛ یک کدام از این دوتا!
ـ ای داد بیداد، نشد! این خدا با ما هم نمیخواهد راه بیاید.
آنوقت میآییم شروع میکنیم دعا کردن: «خدایا، اینطور کن! خدایا، آنطور کن!»
بیان حکایتی عجیب از بیاطّلاعی انسان نسبت به مصالح پروردگار
یکی از اقوام ما ـ خدا رحمتش کند ـ قبلاً با مرحوم آقا ارتباط داشت و از شاگردان ایشان بود. البتّه دو سه بار مدام آمد شاگرد شد و رفت، دوباره شاگرد شد و
رفت و تقریباً دو سه باری سالک شد و استعفا داد. تا اوضاعش یک خُرده خراب میشد سالک میشد و وقتی اوضاعش رو به راه میشد استعفا میداد تا اینکه دیگر مرتبۀ آخر که مرتبۀ سوّم بود آمد و گفت که دیگر من فلانم، دیگر شما را این میبینم، دیگر شما را چه میبینم، شما این هستید، این هستید! مرحوم آقا هم به او میخندیدند. البتّه ایشان بعداً به من گفتند: «همان موقع که این حرفها را میزد، من میدیدم که هنوز درست نیامده و چیزهایی در او هست!» ولی بالأخره قبولش کردند.
سالها بود و حالش هم خوب شده بود تا ظاهراً دوباره دنیا به او رو آورد و همینکه رو آورد، او آقا را هم دیگر فراموش کرد و دیگر جلسات را یکی میآمد و یکی نمیآمد.
این شخص یک مرغداری باز کرده بود. یک روز مرحوم آقا به او گفتند: «آقای فلان، چرا شما در جلسات عصر جمعۀ ما شرکت نمیکنید؟» گفت: «آقا، اگر بخواهم بیایم مرغها از گرسنگی میمیرند!» آقا خیلی با [تندی] فرمودند: «مرغهایت بمیرند!» ولی متنبّه نشد و کمکم دیگر جدا شد و این قضیّه گذشت و کمکم مسائلی پیش آمد. خب جدا شدن که همینطور نمیماند؛ بعضیها جدا میشوند و دیگر در آن مرحله توقّف میکنند، ولی پناه بر خدا بعضیها وقتی جدا میشوند خلاصه جور دیگری میشوند!
خلاصه دیگر کارش در این دنیا گرفت و ثروت بینهایت بهدست آورد و دستش هم به بعضی از جاها بند شد و دیگر از اسرارِ مگو است! خلاصه از نظر امکاناتی که در اختیار داشت کمکم به نحوی شد که اصلاً در سیاستگذاری اقتصادی مملکت نقش مهمّی را ایفا میکرد؛ و دیگر غرور و فخر و تبختر و تفرعن و این مسائل به مرتبۀ کمال، بروز و ظهور کرد تا اینکه این بنده خدا به مسئلهای مبتلا میشود و مأخوذ واقع میشود!
مادرش که با مرحوم آقا هم ارتباط خویشاوندی بسیار نزدیکی داشت، مدام تلفن میکرد که دعا کنید. مرحوم آقا میگفتند: «إنشاءاللَه خداوند صلاح را بخواهد.» و قضایا خیلی مفصّل است تا اینکه بالأخره آن شخص از دنیا رفت؛ حالا بالإجمال فوت کرد یا به عبارت دیگر: ما را فوت کردیم! علیٰکلّحال فوت کرد.
من در اطاق بودم که مرحوم آقا به من فرمودند: «تلفن مادرش را بگیر که من
میخواهم تسلیتی به ایشان بگویم.» اواخر عمر مرحوم آقا بود. ما تلفن ایشان را گرفتیم و ایشان صحبت میکردند. من که پشت تلفن چیزی نمیفهمیدم، ولی مشخّص بود مادرش خیلی اظهار بیتابی و ناراحتی میکرد. مرحوم آقا در یکی از جملاتی که داشتند، فرمودند:
فلانی، آیا اگر فرزند شما زنده بود و معصیت خدا را میکرد شما راضی بودید یا اینکه الآن از دنیا رفته و إنشاءاللَه مورد غفران و مورد مرحمت خدا قرار گرفته است؟ کدامیک از این دو مورد نظر شما است؟
یعنی دیگر به این صراحت! و دیگر او نتوانست به ایشان چیزی بگوید؛ یعنی اینطورکه پیدا بود ظاهراً مثلاینکه دیگر [راضی شده بود]! فرمودند:
شما بدانید که اگر ایشان زنده بود دست از معصیت خدا برنمیداشت و این صلاحش بود که خدا او را بُرد!
از این قضیّه گذشت. یادم است یک روز که ظاهراً ماه رمضان بود، مرحوم آقا عیال او و دخترهای او را ـ که هم نسبت به عیالش و هم نسبت به دخترهایش مَحرم بودند ـ در مشهد برای افطاری دعوت کرده بودند و چند نفر دیگر هم از همان قوم و خویشها از جمله داماد همان مرحوم و بعضی از اقوام عیالش و پسر باجناقش و چند نفر دیگر هم در آن مجلس حاضر بودند. ما در بیرونی نشسته بودیم و عائلۀ آن مرحوم هم در همان اندرونی نشسته بودند. مرحوم آقا رفتند از آنها یک تفقّدی بکنند و نیم ساعت سه ربعی با آنها بودند و صحبت کردند. ایشان برگشتند در همان اندرونی و وقتی آمدند خیلی متفکّر بودند و سرشان را پایین انداخته بودند و معلوم بود که خیلی در فکر بودند. بعد از یک مدّت سرشان را برداشتند و فرمودند:
خیلی عجیب است، خیلی عجیب است، خیلی عجیب است! آقا، انسان به مصالح الهی نمیتواند برسد! خیلی عجیب است! من در این فکر بودم که اگر ایشان زنده بود این مجلسِ امشبِ ما هیچوقت تحقّق پیدا نمیکرد!
خیلی عجیب است! آنوقت ما میآییم مسائل را از آن دریچۀ خودمان بررسی میکنیم و مدام در آن محدودۀ فکر ناقصمان میآییم اصرار میکنیم، ابرام میکنیم، افراد
را خسته میکنیم: «آقا، اینطور بشود! آقا، دعا اینطور باشد!» نه آقا، انسان راحت بگیرد و مسئله را به خدا واگذار کند؛ مصلحت خدا را در ضمیر و نیّت خودش داشته باشد.
وظیفۀ انسان در مصائب و مشکلات
حالا چه کنیم؟ از یک طرف مأمور به دعا هستیم و خدا به حضرت موسی علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام خطاب میکند:
یا موسی، حتّی نمک طعامت را هم از من بخواه!1
حضرت موسی مریض شده بود، دوا نمیخورد و منتظر بود خدا شفایش بدهد. خدا گفت:
اگر تا روز قیامت هم بنشینی من شفایت نمیدهم! پس من این حکمتم را در این گیاهان برای چه قرار دادهام؟! بلند شو برو از این علفها بخور تا خوب شوی!2
یعنی این عقاقیر و گیاهان دارویی سنّتی.3 خدا به حضرت موسی اینطور خطاب میکند.
آیاتی دربارۀ دعا و خواست از خداوند (ت)
[حال که در باب دعا و طلب] اینهمه آیات داریم،4 چه باید کرد؟! با توجّه به
مطالب گذشته، خیال میکنم دیگر رفقا مطلب را بهدست آورده باشند. خدا اصلاً دوست دارد که بندۀ مؤمن او از او بخواهد! حالا این دیگر إنشاءاللَه برای جلسۀ دیگر.
نحوۀ جهتگیری و محوریّت قلب و نیّت انسان در دعا
باید ما در عینِ دعایی که از او میخواهیم، آن محوریّت نیّت و محوریّت قلب و محوریّت فکر را بر اختیار او قرار بدهیم: «خدایا، ما این را میخواهیم؛ ولی تو به مصلحت ما از ما آگاهتری! خدایا، ما این را میخواهیم؛ ولی تو بهتر از ما میدانی چیست! خدایا، ما این را میخواهیم؛ ولی تو به مَآل ما بیشتر واردی! خدایا، ما این را میخواهیم؛ امّا تو اختیارت بر اختیار ما ترجیح دارد!» این محوریّت را هیچوقت از دست ندهیم.
إنشاءاللَه امیدواریم که خداوند ما را نسبت به مبانی حقّۀ خودش و آنچه را که از اهلبیت به ما رسیده است در توجّه به او و خواستِ به او و نیّاتی که نسبت به مسائل داریم، بیشازپیش آگاه کند! و ما را راضی گرداند به آنچه که برای ما تقدیر و اختیار میکند! و همان اختیار و تقدیر خود را در ما با شیرینی و شادکامی و خوشی تحقّق ببخشد!
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلِمحمّدٍ
مجلس هفتاد و چهارم: ضرورت کثرت رجاء به خداوند و پرهیز از نا امیدی
أعوذُ بِاللَه مِن الشّیطانِ الرّجیم
بِسمِ اللَه الرّحمٰن الرّحیم
و صلّی اللَه علَی سیّدنا و نبیّنا محمّدٍ و آلِه الطّاهرینَ
و لَعنةُ اللَه علَی أعدائِهِم أجمَعینَ إلَی یَومِ الدّینِ
اثر رجاء انسان به پروردگار در تقدیر و مشیّت الهی
و أعلَمُ أنّکَ لِلرَّاجِی بِمَوضِعِ إجَابَةٍ و لِلمَلهوفِینَ بِمَرصَدِ إغَاثَةٍ.1
راجع به حقیقت رجاء و کیفیّت رجائی که انسان باید به خداوند متعال داشته باشد قدری صحبت شد و مسئله به اینجا رسید که خدا برای هر شخص به میزان رجاء و امید او تقدیر و مشیّت مقرّر میکند. اگر کسی رجاء و امیدش کم باشد، طبعاً باید توقّع کمی از خدا داشته باشد. اگر کسی رجاء و امیدش زیاد باشد و بر این اساس هم قدم بردارد و حرکت کند، طبعاً توقّعش از خدا زیاد است و در مقابل، لطف و عنایت او هم زیاد خواهد بود. و اگر کسی نسبت به خدا رجاء نداشته باشد، طرفِ در معاملهاش خدا نباشد، طرفِ در کارهایش خدا نباشد، بلکه همین امور ظاهری و دنیا باشد، پس بنابراین رجاء و امید او به خدا منتفی خواهد بود و توقّعی هم از خدا نباید داشته باشد.
مثلاً یک شخص بلند شود و بهجای اینکه نماز بخواند بیاید یک ربع ورزش کند، خب این برای خدا کاری انجام نداده است؛ چون خدا گفته است که باید نماز
بخوانی. اینکه خوب است انسان صبح ورزش کند بهجای خود محفوظ ـ البتّه ما خودمان به دیگران توصیه میکنیم، ولی انجام نمیدهیم ـ ولی این ورزش را شما برای صحّت و سلامتی خودتان میکنید؛ دیگر از خدا چه امیدی دارید؟! قضیّه به خدا چه مربوط است؟! روز قیامت میگوید: «خدایا، یک ربع هم ورزش به پای ما بنویس!» خب نوشتیم، برای سلامتیات بود، به من چه مربوط است؟ من به تو گفتم نماز بخوان، نماز هم شرایطی دارد؛ شرط نماز طهارت، رو به قبله ایستادن، لباس طاهر پوشیدن، با خلوص نیّت ایستادن، توجّه باطن، کسی را غیر از من در آن دخالت ندادن، حواس را اینطرف و آنطرف نبردن و دوْر دنیا و افلاک نچرخیدن است! آدم یکدفعه میگوید: السَّلامُ عَلَیکُم و رَحمةُ اللَه... و نمیداند کِی شروع کرد و کِی تمام کرد؟! همۀ کرۀ زمین را دوْر زده و با همه صحبت کرده و چند تا معامله هم وسط نماز انجام داده و چکها را هم امضا کرده است؛ حالا میگوید: السَّلامُ عَلَیکُم و رَحمةُ اللَه... ! یکی گفت: «ما هرچه گم کردهایم در نماز پیدا میکنیم!» و راست هم میگفت.
خب این نماز در روز قیامت فایدهای ندارد؛ لذا وقتی آدم در نامۀ اعمالش نگاه میکند، میبیند نماز ننوشتهاند!
ـ شما در روز دوشنبه نماز نخواندید.
ـ عجب، من که خواندم!
ـ آن نماز به درد خودتان میخورَد! آن نمازی که به درد ما میخورَد، در اینجا نیامده است. گفتم: در این نماز بیا بهطرف من بایست؛ نگفتم برو بهطرف عمّهات بایست، بهطرف خالهات بایست، بهطرف قوم و خویشت، بهطرف شریکت، بهطرف مسافرتی که میخواهی بروی و بهطرف معاملهای که میخواهی انجام بدهی بایست؛ گفتم: بیا بهطرف من بایست، وِجهه و قلبت را متوجّه من کن. من این را به تو گفتم، امّا آیا تو بهطرف من ایستادی و به من توجّه کردی؟ به من که توجّه نکردی!
آیا اختراعات غیر مسلمانها عمل صالح محسوب میشود؟
یک وقت با مرحوم آقا به مناسبتی در مجلس علمای طهران در منزل یکی از علمای معروف طهران که الآن به رحمت خدا رفته است شرکت کرده بودیم و حدود
چهل نفر یا بیشتر از ائمّۀ جماعات در این منزل حضور داشتند. مرحوم آقا بودند، اخوی ایشان بودند، ما بودیم و... . یک شخص سیّد که اخیراً از دنیا رفته است هم در آن مجلس حضور داشت و این سؤال را مطرح کرد:
در فلان جا بودیم، این سؤال مطرح شد که آیۀ شریفۀ قرآن که میفرماید: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصّٰلِحٰتِ إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجۡرَ مَنۡ أَحۡسَنَ عَمَلًا﴾1 شامل یهود و نصاریٰ هم میشود؟
«هر کسی که عمل صالح و عمل خوب و پسندیده انجام بدهد [ما مزد او را ضایع نخواهیم کرد]!»
خب این افرادی که الآن دارند اختراع میکنند، اکتشاف میکنند، به بشریّت خدمت میکنند مثل ادیسون که با کشف نیروی برق و الکتریسیته چه انقلابی در زندگی مردم بهوجود آورد و یا آن کسی که تلفن را اختراع کرد، یا میکروب را پاستور کشف کرد و امثالذلک از سایر اختراعات، این کمکهایی که به بشریّت میکنند و کردند، همۀ اینها عمل صالح و عمل صحیح است، عمل غلط که نیست، پس باید اینها داخل در بهشت بشوند ولو اینکه یهود هستند؛ چون آیه عمومیّت دارد: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ﴾؛ «هر کسی، هر که میخواهد باشد!» پس آن کسانی که امروز برای رفاه حال بشریّت اختراع و اکتشاف میکنند [هم شامل آیه هستند].
چرا ائمّه علیهم السّلام اختراعات امروزه را در زمان خودشان انجام ندادند؟
یک وقت جایی بودیم که شخصی از مرحوم آقا سؤالی کرد:
آقا، این اختراعاتی که الآن ما داریم میبینیم و موجب رفاه حال انسان و بهبود زندگی است، مثل کشف برق و اختراع تلفن و وسایل نقلیه و این کیفیّت ارتباطات و امثالذلک، چرا ما اینها را در زمان ائمّه ـ با اینکه ائمّه إشراف کلّی به همۀ علوم و به همۀ مسائل داشتند ـ نمیبینیم و ائمّه نسبت به این مسائل
کاری نکردند و این علوم و فنون را به اصحابشان یاد ندادند؟!
فرض کنید که بهجای شمشیر، موشکهای نُه متری یاد بدهند که درست کنید و بزنید، یا چرا در آنموقع بهجای جوشانده ـ که صحبتش خدمت رفقا شد و عرض کردم که ما یک وقت به این جوشانده مبتلا بودیم ـ از آن داروهایی که امروزه اختراع و کشف شده است، وجود نداشت؟!
نقل میکنند که بعضی از این لابراتوارهای داروسازی فوق مدرن در آمریکا یا در اروپا که متخصّصین و افراد و پروفسورهایی در آنجا کار میکنند و بهترین داروها را کشف میکنند، یک شهر کارکنان دارد و اصلاً یک شهر مال یک لابراتوار است و در آن آزمایشها میکنند و برای بهبود حال مردم داروهایی درست میکنند. خب چرا ائمّه این مطالب را در آن زمان یاد ندادند؟! فرض کنید که بهجای اینکه در آن زمان مردم سوار الاغ و اسب و کالسکه بشوند و از اینطرف به آنطرف بروند، سوار هواپیماهای مافوق صوت که درست کردهاند و سه چهار برابرِ سرعت صوت حرکت میکند، بشوند و فاصلۀ پانصد فرسخ از اینطرف تا آنطرف را مثلاً در عرض یک ساعت حرکت کنند. چرا اینها نبود؟!
رفاه در زندگی در چه صورتی مفید است؟
مسئلۀ مهم که در اینجا قابل توجّه است، این است که رفاه زندگی و رفاه حال انسان در صورتی مفید است که در راستای رسیدن به غایات و رسیدن به اهداف کمالی مورد استفاده قرار بگیرد. هواپیما خیلی خوب است و بهجای اینکه انسان فاصلۀ بین طهران و مشهد را مثل زمان سابق با کالسکه و کجاوه در یک ماه طیّ کند، الآن در عرض یک ساعت طیّ میکند و طبعاً انسان این فاصلۀ یک ماه را بهجای اینکه در بیابانها بگذراند، در مشهد و کنار حرم امام رضا میگذراند.
در این خصوصیّت و در رجحان این مسئله شک نیست، امّا صحبت در این است که مسئلۀ اختراع و اکتشاف عبارت است از وسائط و وسائلی که برای رسیدن به مقاصد در اختیار بشر قرار میگیرد؛ و مقاصد عبارت است از: اهدافی که منبعث است از نفس!
باید ببینیم این نفس چه نفسی است؟ اگر این نفس، نفس عقلانی باشد و کارها و مَلکاتش براساس مبانی عقلی استوار باشد، طبعاً این وسائط و وسائل در راستای
مبانی عقلی و منطقی مورد استفاده قرار میگیرد؛ امّا اگر این نفس، نفس عقلانی نبود؛ این نفس، نفس حیوانی بود؛ این نفس، نفس شهوانی بود؛ این نفس، نفس پلید بود، طبعاً دیگر این وسائل و وسائط را در مقاصد شوم و مقاصد حیوانی بهکار میگیرد.
اختراع و اکتشاف در حکم شمشیر دو دَم
در اینکه نفسِ این مسئله، موجب رفاه و موجب تسریع در رسیدن به مقصود و مقاصد است حرفی نیست، ولی این اختراع و اکتشاف حکم شمشیرِ دو دَم را دارد: ممکن است شما با یک دَم منافق را گردن بزنید و با یک دَم مؤمن را گردن بزنید؛ این مسئله، مسئلهای است که مورد توجّه است.
آنتیبیوتیک دارویی است که برای از بین بردن میکروب و محدودیّت در تغذیۀ میکروب و در نتیجه از بین بردن آن بهکار گرفته میشود، ولی همه میگویند: آنتیبیوتیک حکم چاقوی دو دَم را دارد؛ هم میکروب را از بین میبرد و هم موجودات مفید در خون را از بین میبرد! لذا میگویند: همراه با آنتیبیوتیک [و با رعایت فاصله زمانی] ویتامین هم صَرف کنید و بخورید تا جبران بشود.
این اختراع و اکتشافی که الآن شده، نفس اختراع و نفس اکتشاف، یک مسئلۀ مورد پسندی است؛ ولی این اختراع و اکتشاف در چه زمینهای و در تحتِ اختیار چه فردی میتواند قرار بگیرد؟ اختراع مثل چاقو میماند: من یک وقت چاقو را بهدست شما میدهم و شما با چاقو سیب پوست میکَنید؛ یک وقت این چاقو بهدست یک دیوانه داده میشود و با این چاقو به جان مردم میافتد و مردم را میکُشد! خب چه باید کرد؟ اینجا است که ما باید ببینیم آیا طرفِ عقلانی مسئله رجحان دارد یا طرف حیوانی و شهوانی؟
متأسّفانه امروزه بشر در دامن نفسانیّات و أهواء نفسانی گرفتار است و این اختراع و اکتشاف را برای مقاصد حیوانی مورد استفاده قرار میدهد.
شرمندگی انیشتین از اکتشاف خود
میگویند: وقتی که در امریکا برای اینشتین سالگرد گرفته بودند، آمد صحبت کرد و [فقط] یک جمله گفت و بیشتر هم نگفت! گفت:
نمیدانستم این اختراع و اکتشافی که من کردم (که همان قاعدۀ نسبیّت و این مسائل باشد و بعد از آن شکستهشدن هسته و ساخت بمب اتمی) روزی
باعث مرگ همنوعهای من و افراد بشر خواهد شد.1
یعنی با کمال شرمندگی آمد و این مسئله را مطرح کرد. حالا شما ببینید الآن همین مسئله چطور در دنیا در اختیار نفوس شیطانی و ظلمانی و نفوسی که دارای هوای نفسانی هستند قرار گرفته است. واقعاً ما بیاییم راجع به این قضیّه فکر کنیم: الآن آن مقداری که از این مسئله دارد برای مقاصد صلحآمیز استفاده میشود، آیا در مقاصد غیر صلحآمیز و غیر مقاصد مناسب مورد استفاده قرار نمیگیرد؟!
این خطری که الآن تمام دنیا را تهدید میکند، خطری نیست که از طرف عقلای بنینوعِ بشر متوجّه انسان و کیان بشری شده باشد؛ بلکه این خطر، خطری است که از دیوانگانِ از این بشر دارد بشر را تهدید میکند؛ این خطر، خطری است که از افکار شیطانی بشر دارد بشر را تهدید میکند، وإلاّ از مرحوم آیةاللَه بروجردی هیچوقت هیچ خطری جایی را تهدید نمیکرد؛ از بزرگان مثل مرحوم قاضی هیچوقت بشریّت مورد تهدید قرار نمیگیرد؛ از کسانی مثل مرحوم علاّمه طباطبائی ـ رضوان اللَه علیه ـ هیچوقت بشریّت مورد تهدید قرار نمیگیرد.
بشریّت از چه ناحیه مورد تهدید قرار میگیرد؟ از ناحیۀ یهود، از ناحیۀ صهیونیسم، از ناحیۀ افکار شیطانی، از ناحیۀ نفوس شیطانی؛ نفوسی که فقط و فقط به استیلاء بر نوعِ بنیآدم میاندیشند، فقط و فقط بر چیره شدن بر بنیآدم میاندیشند، فقط و فقط بر منافع شخصی خود میاندیشند!
بیان نمونههایی از استیلاء نفوس شیطانی بر بنیآدم
من یک وقت در روزنامه مقالهای را خواندم. یک برآوردی کرده بود و نوشته بود:
اگر مازادِ مصرف تغذیۀ یک ماه امریکا را که دور میریزند و در زبالهها از بین میبرند، به کلّ قارۀ افریقا بدهند، تا یک سال تغذیۀ آنها تأمین میشود!
و این را همه هم میدانند! امریکا برای اینکه گندم خود را در سطح آن ارزش و نرخ مورد قبول خودش قرار بدهد، به دریا میریزد؛ امّا این گندم را به افریقا
نمیدهد، به این مردمی که دارند از گرسنگی میمیرند نمیدهد!
انگلیس بدتر است، انگلیس از امریکا بدتر است! شما خاطرتان جمع، امریکا بازیچۀ انگلیس است! اگر کسی میگوید: «مرگ بر امریکا»، بنده میگویم: «مرگ بر انگلیس!» مرحوم آقا میفرمودند: «مرگ بر انگلیس و بعد هم مرگ بر انگلیس و آخر هم مرگ بر انگلیس!» نه شوروی، نه امریکا و نه فرانسه. همۀ اینها بازیچۀ انگلیس هستند. این یک پدر سوختهای است که خودش را قایم میکند و همه را میاندازد جلو! هرچه میتوانید مرگ بر انگلیس بگویید. بله، خلاصه آثارش را هم داریم میبینیم!
چرا قضیّه اینطور است و چرا باید اینطور باشد؟ آن کارخانهای که الآن بهعنوان لابراتوارِ موادّ بهداشتی و قرص و کپسول درست شده است، چرا میآید و باکتریهای انسانکُش و هادمِ نسل بشر و داروها و موادّی را که مُهلکِ حَرث و نسل هستند در اختیار دُوَل قرار میدهد برای اینکه از بین ببرند؟! چرا؟ هیچ خبر دارید که این کارخانجات و این لابراتوارهایی که دارند دارو میسازند، یک قسمتِ مُعظَم کارهای سرّی آنها تحقیق راجع به موادّی است که انسان را از بین ببرد؟! یکی از این کارخانجات کارخانۀ هوخست1 آلمان است، یک کارخانه در امریکا، یکی در سوئیس. اینها چهکار میکنند و چرا در کنار تحقیقاتشان این کارها را میکنند؟ چون این مغزی که الآن دارد این دارو را میسازد، یک مغز الهی نیست؛ بلکه این مغز، مغز شیطانی است؛ مغزی است که حتّی این کپسول آموکسیسیلینی را که الآن درست میکند، برای منافع خودش درست میکند، دلش به حال من و شما نسوخته است! این کپسول را درست میکند بهخاطر اینکه ما در قبالش پول بدهیم، ما در قبالش نفت بدهیم و اینها در قبالش شیرۀ جان ملّتها را بگیرند و ما را از هستی ساقط کنند؛ پس برای این است.
شما خیال نکنید الآن کارخانجات آلمان و فرانسه و انگلیس و امریکا دلشان به حال من و شما سوخته و این داروها را در اختیار ما و شما قرار میدهند! اگر دلشان به حال ما و شما سوخته بود، چرا در جنگ ایران و عراق خود همینها آمدند و وسایل کشتار جمعی را در اختیار عراق قرار دادند؟ چرا؟ مگر بعداً نگفتند؟ وقتی که آمدند گفتند که باید محاکمه بشوند، خود مسئولین دولت عراق آمدند اعتراف کردند و گفتند: «اگر قرار است محاکمه کنید، اینها را محاکمه کنید که به ما دادند؛ میخواستند ندهند!» آنها دیگر صدایش را درنیاوردند که خیلی آبروریزی است! کِی صدای قضیّه درمیآید؟ آن وقتی که عراق همین موشکهایی را که در آنها موادّ شیمیایی است به اسرائیل میزند؛ آنموقع میگویند: «عجب، باید برویم از کارخانهای که به عراق داده است تاوان بگیریم!»
هشت سال همین موشکها را به سرِ ما زدند، کسی چیزی نگفت؛ نه آلمان اعتراض کرد، نه انگلیس، نه امریکا و نه فرانسه! کدامیک از اینها اعتراض کردند؟ حالا اینها دلشان به حال ما و ملّت ما میسوزد؟! نه آقا جان، تمام اینها شیطاناند، تمام اینها مغزهای شیطانی دارند، تمام اینها افکار شیطانی دارند! تا وقتی که پول ما باشد، اینها برای ما سرِ تسلیم فرود میآورند؛ امّا همینکه پول ما قطع شد، همینها یک قرص نان هم به ما نمیدهند!
حکایتی از نیّت شوم انگلیس
ما در کنار مرحوم آقا بودیم و یکی از بستگان نزدیک که از مسئولین عالیرتبۀ شرکت نفت در همان زمان سابق بود، داشت برای ایشان قضیّهای را تعریف میکرد. این قضیّه مربوط به ٤٠یا ٤٥ سال پیش است. میگفت:
من وقتی که در آن شرکت نفت اراک بودم، از این افراد انگلیسی هم در آنجا بودند. کمکم با یکی از این افراد انگلیسی که در همانجا کار میکرد خیلی آشنا شدیم و بهاصطلاح دوست شدیم. مدّتی از این جریان گذشت. یک روز به او گفتم: «من یک سؤالی از تو دارم!» گفت: «چیست؟» گفتم: «جوابم را میدهی یا نمیدهی؟» گفت: «حالا بگو!» گفتم: «چرا شما انگلیسها دست از سر ما برنمیدارید؟!» گفت: «این حرفها چیست؟ ما کاری به شما نداریم!» گفتم: «نه، بازی را بگذار کنار! چرا
دست از سر ما برنمیدارید؟» گفت: «جوابت را بعداً میدهم.»
از این قضیّه یک روز گذشت. فردا ما را به دفترش صدا کرد و گفت: «من یک روز در نبرد بین وجدانم و بین رفاقت با تو درگیر بودم!» (عجب آدم با مروّتی! پدر سوخته آدم با انصافی بوده است! وجدان؟! اینها وجدان دارند؟! وجدانشان چیست؟ امّا این کارش هم بهخاطر همین شیطنت و این مسائل بوده است که بتواند نفوذ پیدا کند! هیچوقت شما به این انگلیسها اعتماد نکنید؛ امریکاییها نه، آنها آدمهای سادۀ هُرهُریاند و بیخود میآیند خودشان را خراب میکنند، زود هم گول میخورند! امّا این انگلیسها؛ هرچه فحش دارید به انگلیس بدهید!)
گفت: «من درگیر بودم. از یک طرف دیدم تو رفیق من هستی و حقّ رفاقت اقتضا میکند که اگر حقیقتی هست به تو بگویم؛ از یک طرف دیدم اگر حقیقت را بگویم به مملکت و وطنم خیانت کردهام!» (مردک میگفت: به وطنم خیانت کردهام!) بعد گفت: «ولی بالأخره رفاقت تو را ترجیح دادم!» (بله، تو راست میگویی!! رفاقت با او را بر خیانت به وطنت ترجیح دادی؛ بسیار خوب!)
میگفت:
این را به تو بگویم: تا شما نفت دارید بدبخت و بیچاره هستید؛ لِمِّ قضیّه این است! وقتی که نفتتان تمام شد، دیگر ما اعتنائتان نمیکنیم و هیچ کارتان نداریم؛ ولی ما میخواهیم هر طور شده این نفت را از شما بگیریم!
چطور میگیرند؟ جنگ راه میاندازند، مرض درست میکنند، هزار تا بازی درمیآورند، هزار تا کار درست میکنند و خودشان هم بلد هستند چه مسائلی را انجام بدهند!
چه کسی این کار را کرده است؟ آیا این تجهیزاتی که الآن در دنیا وجود دارد، در خدمت عقلا است یا در خدمت مجانین است؟ در خدمت کیست؟ الآن کشوری درست کردهاند به نام کشور اسرائیل و حدّ أقل پانصد موشک اتمی در این کشور گذاشتهاند! اینها را برای چه کسی گذاشتهاند؟ برای موزه گذاشتهاند؟ برای دکور؟ یا نه، برای اینکه
یک کشور عربی نتواند حرف بزند؛ برای اینکه یک صدا نتواند دربیاید! اینها را چه کسی گذاشته است؟ اینها را همین امریکا و انگلیس گذاشتهاند، همین فرانسه گذاشته است، همین روسیه و شوروی گذاشته است! تمام اینها برای از بین بردن و نابودی ما است!
بدقولی شوروی به اعراب در جنگ با اسرائیل
میدانید در جنگ اوّلِ اعراب و اسرائیل چه چیزی باعث شکست عبدالنّاصر شد؟ وعدهای که شوروی به عبدالنّاصر داده بود که اسلحههایی را بفرستد تا بتواند با اسرائیل مقابله کند؛ ولی بهخاطر اینکه امنیّت هوایی نداشت، کشتیهایی را که فرستاده بود از وسط راه برگردانده بود و نیامده بود. شوروی میدانست اسرائیل کِی حمله میکند؛ لذا صبر کرد، صبر کرد، صبر کرد، وقتی که اسرائیل با نیروی هواییاش آمد و حمله کرد و همۀ فرودگاهها و هواپیماها را از بین برد، تازه کمکم موشکهای شوروی که باید به مصر بدهد وارد شد و کشتیها را وارد کردند؛ یعنی وقتی که صحرای سینا را گرفت، وقتی که سوریه را گرفت و وقتی که بیتالمَقدِس را در آن جنگ ١٩٦٧ آمد و گرفت! چه کسی این کار را کرد؟ این شوروی که ما برایش سر و دست میشکنیم، البتّه شوروی سابق! الآن هم فرق نمیکند، الآن هم همان هستند و هیچ تفاوتی در قضیّه و مسئله ندارد! تمام این دعواهایی که بلوک شرق و بلوک غرب و اینها میکنند، همه برای چاپیدن من و شما است! خیال نکنید به فکر ما هستند؛ ابداً! اینها هیچ به فکر ما نیستند!
با شورویِ کمونیست نمیتوان به جنگ با امریکا رفت!
ما یک روز پیش یکی از آقایان بودیم که ایشان هنوز حیات دارد و در طهران است. این قضیّه مربوط به حدود سی سال پیش است؛ در همان زمانی که بسیاری از افراد مجاهده و مبارزه میکردند. ایشان میگفت:
چند روز پیش یکی از آقایان (که فعلاً هست) آمده بود پیش من و شروع کرد به استدلال کردن: «آیا امریکا دشمن ما هست یا نه؟» گفتیم: «بله!» گفت: «آیا ما نباید در مقابلش دفاع کنیم؟» گفتیم: «بله!» گفت: «آیا ما نباید نیرویی داشته باشیم که بتوانیم مقابله کنیم؟» گفتیم: «بله!» بعد یکدفعه گفت: «بهتر از شوروی چه نیرویی میتواند در قبال امریکا بایستد؟ پس ما باید بهطرف شوروی رو بیاوریم و از او کمک بگیریم!»
من رو کردم به او و گفتم: «پس این شهرهای ایران کجا رفته است؟ قفقاز و این
جمهوریهایی که در ایران بود و همۀ اینها را آمدند گرفتند، این را چه کسی گرفته است؟ اینها را شوروی از ما گرفته است! شما میخواهی با یک کشور و دولتی که بدتر از امریکا کمر به هدم اسلام بسته است و کمونیست است و کمونیست هم که از یهود و نصاریٰ بدتر است، به جنگ امریکا بروید؟! یعنی اسلام میخواهد با إتّکاء به إلحاد و با إتّکاء به کمونیست به جنگ با امریکا برود؟! این عینِ از چاله درآمدن و در چاه افتادن است! و شما چه امیدی دارید؟!
خب حق هم با او بود دیگر!
اگر در زمان امام صادق علیه السّلام اختراعات امروزی بود چه میشد؟
حالا اگر امام صادق علیه السّلام در زمان حیات خودشان این اختراعات و اکتشافات را در اختیار مردم قرار میدادند، چه کسی میآمد از اینها استفاده کند؟ همین بنیعبّاس میآمدند استفاده کنند دیگر! این بنیعبّاس با شمشیر و خنجر و تبر چه بر سر مردم آوردند؛ حالا اگر امام صادق موشکهای نُه متری هم دست اینها میداد، قضیّه چه میشد؟! فرض کنید که اگر امام صادق بمبهای اتمی و هیدروژنی هم بهدست هارونالرّشید و مأمون و منصور و امثال اینها میداد، قضیّه چه بود؟! دیگر پشهای را هم در هوا باقی نمیگذاشتند!
پیشرفت دوازده برابریِ علم در زمان ظهور
اینکه ما در روایت داریم:
در زمان امام زمان علیه السّلام علم ترقّی میکند و به دوازده برابر یا بیشتر از وضعیّت قبل از ظهور میرسد!1
میدانید دوازده برابر یعنی چه؟ الآن شما میدانید و اطّلاع دارید که این علم چقدر پیشرفت کرده است؟! سال دیگر میدانید چقدر پیشرفت میشود؟! ده سال دیگر چه؟! حالا إنشاءاللَه امام زمان به زودی ظهور میکنند، ولی اصلاً برای ما قابل تصوّر هست و اصلاً میشود تصوّر کنیم که این تکنولوژیِ امروز با این پیشرفت سرسامآوری که میگویند: «در هر ماه کیفیّت تولید تکنولوژی عوض میشود»، دوازده برابر رشد کند؟! در هر ماه دارد عوض میشود، نه در هر سال! اینها مسائلی است که کم به گوش ما میرسد، و مسائلی که امروزه تکنولوژیِ امروز به آن رسیده است، در سالهای بعد به گوش ما میرسد؛ یعنی این چیزهایی که فعلاً به گوش ما رسیده است مربوط به قبل است، نه مربوط به الآن؛ آنوقت در زمان امام زمان علیه السّلام دوازده برابر میشود!
چرا اینطور میشود؟ چون تکنولوژی بهدست عقلا میافتد؛ تکنولوژی بهدست حکما میافتد؛ تکنولوژی بهدست اصحاب امام زمان میافتد. دیگر از تکنولوژی بمب اتم که درست نمیکنند؛ دیگر از تکنولوژی باکتری و میکروب سیاهزخم و... درست نمیکنند که دارند اینطرف و آنطرف پخش میکنند؛ دیگر با تکنولوژی به جان مردم که نمیافتند! حالا عنقریب در آینده خواهیم دید که چه خواهد شد و همین دامی که بشر برای از بین بردن مسلمانها و مؤمنین گسترده است، همین دام خود آنها را به دام خواهد انداخت و خود همین دام برای خود آنها خواهد بود!
اصل قضیّه ـ یعنی رسیدن به یک مسئله و کاری را انجام دادن و قدمی را برداشتن ـ خوب است، ولی صحبت در این است که چه نیّتی متعاقِب این مطلب و پشت این قضیّه است؟ آیا آن نیّت از یک قلب صاف سرچشمه میگیرد یا یک قلب و نفس آلوده؟ حالا ما دیگر نخواستیم راجع به این قضیّه صحبت کنیم و بیش از این افتضاح تمدّن غرب و فجایعی را که این تمدّن برای بشریّت به ارمغان آورده است توضیح بدهیم و دیگر به همین مقدار کفایت است.1
پاسخ علاّمه طهرانی در عمل صالح بودن یا نبودن اختراعات انسان
آن آقا در آن مجلس میگفتند:
پس بنابراین دیگر در اینجا اسلام و ایمان خاصّ به خدا مطرح نیست! ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصّٰلِحٰتِ﴾؛ «آنها که ایمان به خدا آوردهاند و عمل صالح هم انجام میدهند (چه از یهود و چه از نصاریٰ)» ﴿إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجۡرَ مَنۡ أَحۡسَنَ عَمَلًا﴾؛1 «ما اجر افراد را ضایع نمیکنیم و از بین نمیبریم!» این چطور میشود؟
از افرادی که در آن مجلس بودند هر کسی چیزی گفت. یکی گفت: «ایمان به آدم، ایمان به خاتم را اقتضا میکند.» یعنی کسی که ایمان به حضرت موسی آورده است، باید ایمان به پیغمبر هم بیاورد. یکی گفت: «این ﴿ءَامَنُواْ﴾ در ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾، انصراف به ایمان به رسول خدا و ایمان به اسلام دارد.» و خلاصه راجع به این قضیّه صحبت میشد؛ امّا مرحوم آقا هیچ چیزی نگفته بودند و ساکت نشسته بودند. بعد که آن مجلس تمام شد و بیرون آمدیم، یک شخص از مرحوم آقا سؤال کرد: «آقا، نظر شما راجع به این مطلبی که اینها گفتند چیست؟» مرحوم آقا فرمودند:
مگر در آیۀ قرآن نداریم: ﴿فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ﴾؛ کسی که امید به خدا دارد و کسی که رجاء [لقای] خدا را دارد، ﴿فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صٰلِحٗا﴾.2 مسئلۀ عمل براساس رجاء به خدا استوار است.
اهمّیت مقصد رجاء انسان
رجاء به خدا یعنی چه؟ یعنی کسی که این عمل را انجام میدهد منظورش خدا است. پس بنابراین اگر کسی رجاء نداشته باشد و صرفاً یک عمل انجام بدهد، دیگر چیزی را از خدا طلب ندارد. طلب در صورتی است که این طلب از اللَه سرچشمه بگیرد؛ امّا اگر طلب برای رسیدن به دنیای بهتر باشد، خب به دنیای بهتر هم رسیدی دیگر! اگر طلب برای بهبود زندگی باشد، خب بهبود زندگی حاصل شد؛ تمام شد دیگر! باید دید که رجاء انسان برای چه مقصدی و برای چه مطلوبی حاصل
میشود، و شخص راجی در این رجائش بهدنبال چه چیزی میگردد؟
بیمعنا بودنِ یأس و نا امیدی با وجود رحمت و غفران پروردگار
خدای متعال در اینجا از یک طرف میگوید: «هر کسی بهدنبال ما بگردد، ما اجرش را ضایع نمیکنیم؛ هر کسی بهدنبال ما بیاید و امید ما را داشته باشد، ما هم خودمان را در اختیار او قرار میدهیم!» امّا نکتهای که در اینجا باید مورد توجّه قرار بگیرد این است که ما با توجّه به ضعف و نقصانی که داریم چه کنیم؟ بالأخره ما ناقصیم، ما در مُدرکات خودمان ضعف داریم، ما آن نیّت خالصی را که باید در حضور پروردگار تقدیم کنیم، نداریم! چه حالتی باید بر ما عارض بشود؟ آیا حالت یأس باید بر ما عارض بشود: «حالا که ما یکهمچنین همّتی نداریم، حالا که ما یکهمچنین قدرتی نداریم، حالا که ما یکهمچنین امید و رجائی که پاکان درگاه خدا آن امید و آن همّتها و آن رجاءها را داشتند نداریم، پس بیاییم دیگر ول کنیم؛ پس بیاییم در منزل بنشینیم و مدام آیۀ یأس برای خودمان بخوانیم و مدام بگوییم: ای آقا، اینهمه افراد آمدند؛ چه کسی این راه را رفته؟! چه کسی رسیده؟! چه کسی به این مسائل دسترسی پیدا کرده است؟!» یا اینکه نه، اگر خدا از اینطرف گفته است: «باید رجائت را نسبت به من تصحیح کنی»، از آنطرف هم گفته است: «من غفور و رحیم هستم، من خطای بندگان را میپوشانم، من نقص آنها را جبران میکنم.» اگر از اینطرف حالت یأس بر ما عارض میشود، چرا از آنطرف نعمتها و وعدههای خدا را نادیده بگیریم؟! مگر خدا وعده نداده است؟! مگر نگفته است: «﴿يٰعِبَادِيَ ٱلَّذِينَ أَسۡرَفُواْ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمۡ لَا تَقۡنَطُواْ مِن رَّحۡمَةِ ٱللَهِ﴾؛1 ای بندگان من که [بر جانهای خود اسراف ورزیدهاید]، از رحمت خدا مأیوس نشوید.» چطور شد که وقتی شیطان آیۀ یأس را بر ما میخوانَد، ما کلام او را میگیریم؛ ولی کلام خدا را که میفرماید: «وَسِعَت رَحمَتُه کُلَّ شَیءٍ»2 نمیگیریم؟! چرا ما در ارتباط با راه خودمان همیشه باید این جنبۀ ضعف را مورد توجّه قرار بدهیم،
امّا آن جنبۀ تقویت را مورد نظر قرار ندهیم؟!
مثلاً شما مرضی دارید، مرضتان هم مرض بدی است، میروید پیش دکتر. یک دکتر فقط دو سه سال، سه چهار سال درس خوانده است و تا شما را میبیند میگوید: «ای داد بیداد، برو همین الآن وصیّتت را بکن، دیگر کارَت تمام است، تا یک ماه دیگر مرخص هستی، هیچ فایدهای ندارد!» ولی یک دکتر دیگری که تخصّص دارد و متخصّص در همین رشته است، میآید میگوید: «نه آقا، این مسئله قابل علاج است.» شما در ارتباط با این دو، کدام طرف را ترجیح میدهید؟ اصلاً طبیعی است که انسان میآید و آن جنبۀ راجح را غلبه میدهد.
چرا ما در اینجا مدام میخواهیم تماماً بهسمت آن جنبۀ نقص تمایل پیدا کنیم؟! چرا؟! این بهخاطر ضعف ما است، این بهخاطر عدم إتّکاء ما و عدم حُسن ظنّ ما به خدا است؛ ما به خدا حُسن ظنّ نداریم! در آیۀ قرآن میفرماید:
﴿وَءَاخَرُونَ ٱعۡتَرَفُواْ بِذُنُوبِهِمۡ خَلَطُواْ عَمَلٗا صٰلِحٗا وَءَاخَرَ سَيِّئًا عَسَى ٱللَهُ أَن يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ إِنَّ ٱللَهَ غَفُورٞ رَّحِيمٌ﴾.1
«یک دستۀ دیگر هستند که اینها هم کار بد و گناه کردهاند و هم کار خوب انجام دادهاند؛ ولی اعتراف به گناه کردهاند، اعتراف به تقصیر کردهاند، در مقابل ما نایستادهاند، در مقابل ما قد علَم نکردهاند و سرشان پایین است! (میگویند: ”خدایا، ما هم کار بد کردهایم و هم کار خوب کردهایم؛ کار خوب از تو بود و کار بد از ما!) إنشاءاللَه ما اینها را مورد رحمت خودمان قرار میدهیم.»
خب حدّ أقل ما از اینها هستیم؛ از اینهایی هستیم که هم کار خوب انجام میدهیم و هم کار خلاف انجام میدهیم و از آنطرف هم اعتراف به تقصیر میکنیم،
اعتراف به گناه و خطا میکنیم. چرا ما در اینجا خود را مشمول رحمت خدا ندانیم؟!
ایجاد یأس و نا امیدی، روش شیطان حتّی برای انبیا
در روایت است که یک روز شیطان آمد پیش حضرت داوود یا حضرت ابراهیم (البتّه من شک دارم) و شروع به صحبت کردن و منبر رفتن کرد. گفت:
«نسبت به کارهایی که انجام میدهی هیچ فریفته نشوی و گول نخوری! من را میبینی که الآن به این روز افتادهام؟ من کسی بودم که وقتی تسبیح خدا را انجام میدادم، گاهی اوقات تسبیح از دست من میافتاد و چهار هزار مَلک میآمدند آن تسبیح را برمیداشتند و دست ما میدادند!»
بفرمایید دوباره ذکر بگویید؛ حالا نمیدانیم چه دستوری به او داده بودند، ذکر لا إله إلاّ اللَه یا یونسیّه یا هرچه! و نمیدانیم آن تسبیح چه بوده است؛ مثل اینکه تسبیحش از کهکشان درست شده بوده است و شاید هر مهرهاش اندازۀ [یک کُره بوده است]! چهار هزار تا مَلک که نمیآیند تسبیحی را که در جیب من است بردارند؛ یک بچّه هم میتواند این را بردارد! بعد شیطان گفت:
من یک خطا انجام دادم و یک تمرّد کردم، ببین به چه روزی افتادم! خدا مرا ساقط کرد و از آن مقام به زیر افتادم و ندای ﴿وَإِنَّ عَلَيۡكَ لَعۡنَتِيٓ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلدِّينِ﴾1 شامل حال من شد. یک وقت فریفته نشوی!2
این قضیّه را مرحوم آقای انصاری برای مرحوم آقا نقل میکردند و بعد در آنجا خود مرحوم آقای انصاری فرموده بودند:
همین کاری هم که شیطان دارد میکند، او نمیخواهد نصیحت کند؛ بلکه میخواهد در اینجا یأس را به حضرت تزریق کند! میخواهد بگوید: «ببین تمام عباداتی که من انجام دادم با یک خطا از بین رفت، پس تو هم هیچ به رحمت خدا دلگرم نباشی؛ برو پیِ کارَت!» چون شیطان مجسّمۀ فساد و شرّ است و از مجسّمۀ فساد هیچوقت خیر تراوش نمیکند که بخواهد کسی را
نصیحت کند! در اینجا مسئلهای پشت قضیّه هست.1
مثل انگلیس میماند؛ وقتی میخواهد کاری را انجام بدهد باید ببینید پشت مسئله چیست و دارد چهکار میکند؟ وقتی میبینید دلش برای ما سوخته است و دارد به اینجا میآید، خلاصه ببینید چه قضیّه و برنامهای برای ما بیچارهها دارد تدارک میبیند! ما هم سادهایم و گول میخوریم، البتّه بنده خودم را میگویم؛ آقایان که متوجّه اوضاع هستند.
از این شیطان هم هیچوقت خیر تراوش نمیکند. اگر یک وقت دیدید دارد نصیحت میکند، بگویید: «حالا چه شده است؟! چهکار میخواهی بکنی که هوس کردهای بیایی ما را نصیحت کنی؟!» مرحوم آقای انصاری میفرمود و راست هم میفرمودند که: «او دارد یأس را به حضرت تلقین میکند که مبادا به رحمت خدا دلگرم باشی!» هرچه باشی از من که بالاتر نیستی! چهار هزار مَلک زیرِ دست من
تسبیح میگفتند و اینها با هم دَم میگرفتند؛ با یک اشتباهی که من کردم، قضیّۀ لعنت و دور باش و إبتعاد إلیٰ یَومِ الدّین نصیب حال من شد!
یأس و نا امیدی یعنی سوء ظنّ به خداوند
حالا صحبت ما این است که آیا در این دو کفّۀ ترازو که یکی یأس است و یکی امید، ما باید کدام کفّه را ترجیح بدهیم؟ یک طرفِ کفّه خدا است، انبیای الهی هستند، پیغمبر و ائمّۀ ما هستند که اینها نوید به رحمت خدا و بشارت به جنّت میدهند؛ یک طرفِ کفّه هم شیطان است که یأس میآورد، سستی میآورد، تنبلی میآورد، خاموشی میآورد، اطفاء میآورد: «نه، دلت به این نماز [خوش نباشد]! میخواهی چهکار کنی؟ این نماز را دیدی، این شخص آنقدر نماز خواند آخر چه شد؟ به این بلعم باعورا نگاه کن، چقدر او نماز خواند و آدم خوبی بود، آخرش یک مخالفت کرد و به چه روزی درآمد!1 آقا، بیا برو پیِ کارَت؛ اینهمه ذکر، اینهمه وِرد، اینهمه اخلاص، اینهمه مراقبه، اینهمه...، همۀ اینها آخرش چه میشود؟ آخرش همه هدر میشود. یک خطا کنی، آنچنان تو را کنار میاندازند که انگار اصلاً هیچ کاری انجام ندادهای!» اینها را چه کسی میگوید؟ آیا خدا میگوید؟! خدا که نمیگوید؛ شیطان میگوید.
امّا در آنطرف، خدا میگوید: «خطا کردی؟ پس من توبه را برای چه کسی قرار دادهام؟ اشتباه کردی؟ پس من رجوع را برای چه کسی قرار دادهام؟ گناهی از تو سر زد؟ پس من بازگشت را برای چه کسی قرار دادهام؟ توجّه و تنبّه را برای چه کسی قرار دادهام؟» این آنطرفِ قضیّه است، و نسبت به این قضیّه روایات و آیات و ادلّه و شواهد إلیٰ ماشاءاللَه وجود دارد که اصلاً جای صحبتش نیست.2
این چه مرضی در ما است که بنده هم مرتّب همینطور دارم میشنوم و هر کسی میخواهد بیاید دردِ دلی با ما بکند، مدام این جنبۀ یأس را میآورد و مدام این را در ذهنش و در قلبش رشد میدهد؟! چرا ما نباید آن جنبۀ رحمانیّت و نورانیّت
خدا [را ترجیح بدهیم]؟! آقا جان، اگر خدا بهاندازۀ شیطان هم بود، این ترجیحِ جنبۀ یأس بر جنبۀ رحمت، ترجیح بِلا مرجِّح بود؛ چه برسد به اینکه اینطرفِ کفّه خدا است و خدا گفته است: «رحمت من همه را شامل میشود.» آنوقت ما میآییم این طرفِ شیطان را که اصلاً بهاندازۀ یک دانۀ سنگ ریزه هم در قبال این مسائل ارزشی ندارد میگیریم! این چه نقطه ضعفی در ما است و چرا باید اینطور باشد؟! آیا این سوء ظنّ به خدا نیست؟!
کلام مرحوم حدّاد رضوان اللَه علیه در رابطه با شیطان
اینجا است که مرحوم آقای حدّاد ـ رضوان اللَه علیه ـ میفرمودند:
سالک اصلاً نباید به شیطان فکر کند!
فکر کردن به شیطان به معنای چیست؟ به معنای کنار گذاشتن خدا است! آقا، شیطان چه رقمی است؟ اصلاً به شیطان نباید فکر کنی که: «آخ آخ، الآن یک شیطان اینجا هست و میخواهد ما را گول بزند؛ مواظب باشید!» سالک باید کار خودش را درست انجام بدهد و برود جلو؛ تکلیف را عمل کند و برود جلو! نیّتش خدا باشد که عمل کند و اصلاً نباید به اینطرفِ قضیّه که شیطان است فکر کند و اصلاً شیطان را در ذهنش بیاورد! برای چه بیاید؟ این ذهن آدم حیف نیست که شیطان داخلش بیاید؟! حیف نیست؟!
همانطوریکه برای حرم پیغمبر گفتهاند که بلند میشویم میرویم حرم پیغمبر و بهجای اینکه به پیغمبر فکر کنیم، به عمَر و ابوبکر فکر میکنیم! آقا، ما پیغمبر را در اینجا رها کردهایم و داریم به عمَر و ابوبکر فکر میکنیم؟! اینها چه کسی هستند که اصلاً بخواهی فکر و ذهن و دعایت را خراب کنی؟!
اینها چیست؟ اینها آن رهنمودهای اساسی سلوک است که بزرگان آمدهاند برای ما شرح دادهاند که ما را از این گذرگاهها عبور بدهند تا ما نایستیم. اگر ما بیاییم بایستیم، شیطان بر ما غلبه کرده است؛ میگوید: «بله، نگهت داشتم! همینکه داری به من فکر میکنی برای من بس است، حالا نمیخواهد گناه کنی. همینقدر که من در قلب شریف تو بیایم و جایگاه باز کنم، برای من کافی است!» لذا پاتکی که ما باید
فوراً بزنیم این است که بگوییم: «ما اصلاً به تو فکر نمیکنیم! تو اصلاً چه کسی هستی که بخواهی بیایی؟! حالا بیایی و بعد هم ما از تو بترسیم و دست و پایمان را جمع کنیم و مواظب کارهایمان باشیم و اینطرف نکنیم.» نه، فرض میکنیم اصلاً شیطانی وجود نداشته است و خدا اصلاً شیطانی قرار نداده است.
تذکّر آیات قرآن دربارۀ شیطان
اینکه خداوند در آیات قرآن نسبت به شیطان تذکّر میدهد و میگوید: «ای بنیآدم، ﴿لَا يَفۡتِنَنَّكُمُ ٱلشَّيۡطٰنُ﴾؛1 شیطان و جنودش شما را نفریبد»، این به معنای ادراک ابتدایی مسئله است که بله، شیطانی وجود دارد، إغوا میکند، فتنه میکند، انسان را به اشتباه میاندازد، این هویٰ و غرائز نفسانی را در اختیار خودش میگیرد و انسان را به همان راه خلاف میبَرد؛ و آیات قرآن راجع به شیطان زیاد است،2 امّا اگر انسان آمد این نکته را دریافت و این نکته را فهمید که حق این است و باطل هم این است، دیگر نباید به باطل فکر کند. آنوقت باید به چه فکر کند؟ این دیگر میشود برای مرتبۀ بالا!
مراتب معرفت به حق و باطل
پس مراتب معرفت و مراتب فعل مختلف است. مرتبۀ اوّل، ادراک صحیح حق و باطل، تشخیص دو راه رحمانی و راه شیطانی، تشخیص دو نیروی اهریمنی و نیروی الهی و جنود ملائکه است؛ و به عبارت امام علیه السّلام که میفرمایند: «جنود شیطان، جنود جهل است و جنود رحمان، جنود عقل است!» این روایات عقل و جهل را که در اوّل اصول کافی [از امام صادق علیه السّلام] آمده است، همه باید بخوانیم! حضرت در آنجا جنود شیطان و جنود جهل را میشمارند، و جنود رحمان و جنود عقل را میشمارند.3
جنود رحمان یعنی استعدادهایی که خدا برای رسیدن به تجرّد در ضمیر ما و در سرّ ما قرار داده است و باید این استعدادها را بهکار ببندیم تا آن حقیقت نفس و
سِرّ و وجدان خود را به فعلیّت برسانیم. باید از اینها استفاده کنیم در مقابل آن زمینههای نفوذ شیطان در قلب و نفس و سِرّ و مثال و ظاهر که آن زمینهها [عبارت است از] تعلّقات، هواها، غرائز و کثرات. ما باید این جهات را مورد توجّه قرار بدهیم تا اینکه بتوانیم در موارد مناسب از آن جنود رحمان بر علیه این جنود شیطان استفاده کنیم! این مربوط به مرتبۀ اوّل است.
وقتی انسان نسبت به این مسائل آگاه شد، به یک مرتبۀ دیگری میرسد که اصلاً در آن مرتبه، دیگر نباید به شیطان توجّه کند. شیطان دیگر کیست؟ آن مربوط به اوّل بود. حالا میگوییم: «بسیار خوب، حالا فهمیدیم، مخلصتان هم هستیم، شما بفرمایید بروید.» مدام شیطان میگوید: «نه آقا، بنده مخلصم!» میگوییم: «اختیار دارید، خواهش میکنم، شما سراغ دیگران بروید، اینهمه هستند، دست از سر ما یکی بردارید.» میگوید: «نه، بنده عاشق جمال شما هستم و میخواهم در خدمتتان باشم!» میگوییم: «نه آقا، اینهمه از ما خوشگلتر هست؛ بفرمایید دنبال آنها بروید!» هرچه میآید، میگوییم: «نه، مخلصیم!» وقتی مدام آمد و مدام به او گفتیم: «مخلصیم»، کمکم دلسرد میشود و بعد یک وقت انسان به خودش نگاه میکند و میبیند اصلاً در وجودش شیطان را نمییابد، اصلاً در وجودش احساس اینکه یک نیروی اهریمنی است نمیکند و دیگر ذهن و فکر او یک طرفی میشود.
عدم منافات کلام مرحوم حدّاد با آیات قرآن
اینجا آن منظور کلام آقای حدّاد است. نگویید: «چرا کلام آقای حدّاد با آیات قرآن منافات دارد؟ آیات قرآن میگویند که مواظب شیطان باشید، آقای حدّاد میگویند: ”نه، اصلاً شیطان را در نظر نیاورید!“» [این ایراد] شنیده شده است!
اینکه ایشان میفرمایند: «اصلاً سالک نباید به شیطان فکر کند»، این مرتبۀ دوّم از مرتبۀ معرفت است که در آنجا توجّه به شیطان وقوف است، ایستادن است، توقّف کردن است، به راه ادامه ندادن است، حرکت را پیگیری نکردن است! اینجا اصلاً فقط انسان باید به خدا توجّه کند و برود جلو، برود جلو؛ آنوقت در مواردی که در آن موارد احتمال خلاف یا چیزی هست، آنجا دیگر خود خدا آن راه و طریق صحیح
را در نفس انسان إلقا و الهام میکند. البتّه خطا و لغزش اشکالی ندارد و بر حسب قصور نفس انسان، ممکن است از انسان خطا و لغزش هم سر بزند که انسان بعداً هم استغفار میکند، ولی دیگر به این شیطان و امثالذلک توجّه نمیکند.
تفاوت نگرانی و ترس در سلوک
ما در یکهمچنین محیطی باید چهکار کنیم؟ باید توجّه خودمان را به خدا ببریم، باید رحمت او را در ضمیر خود قرار بدهیم، باید غفران او را همیشه متوجّه حال خود کنیم. منظورم این نیست که هیچ نگرانی نسبت به مَآل خود نداشته باشیم؛ سالک باید نسبت به مَآل خودش نگران باشد. نگران بودن یعنی مواظب بودن، بیخیال نبودن؛ نهاینکه دلهره و ترس داشتن! ترس موجب میشود انسان زمین بخورد، ترس و خوف موجب میشود که انسان آن حرکت خودش را نداشته باشد، همیشه در حالت خمود باشد، هیچوقت جرئت گام برداشتن و قدم برداشتن نداشته باشد! این مسئله، مسئلۀ ترس است.
امّا نگرانِ حال بودن به معنای پیگیری کردن است. کسی که میخواهد امتحان بدهد، ترس از امتحان ندارد؛ ولی نگران امتحان است. اگر نگران امتحان نباشد، بهجای درس خواندن بلند میشود میرود فوتبال بازی میکند! میگویند: «آقا، درس بخوان!» میگوید: «نه، میرویم فوتبال بازی میکنیم؛ خدا بزرگ است!» این شخص معلوم است نگران نیست و معلوم است باکش نیست! ولی کسی که میرود برای امتحان درس میخواند، نمیگویند: «از امتحان میترسد.» امتحان ترس ندارد؛ رفتن و نشستن است.
نگران بودن یعنی مراقب بودن، و سالک باید مراقب باشد، نهاینکه ترس داشته باشد؛ ترس غلط است. باید مراقب و مواظب باشد. چرا؟ چون یک وقت این نعمتِ رسیدن به مطلوب از دست نرود. این را میگویند: مراقبت!
مراقبت و نگرانی اصل اوّلی حرکت است. کسی که مراقبت نداشته باشد حرکت ندارد، کسی که نگران نباشد قدم از قدم برنمیدارد؛ میرود دنبال گردو بازی، میرود دنبال بازیهای بچّگانه، میرود دنبال اتلاف وقت! میگویند: «این باکش نیست، این نگران نیست، طوریاش نیست!»
وقتی بشر حافی داشت در منزلش ساز و موسیقی میزد ـ البتّه آنموقع موسیقی حلال نبود و هنوز حرام بود ـ1 و بندهاش آمد دم درب، حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام فرمودند: «اینجا خانۀ کیست؟» گفت: «خانۀ بِشر است.» حضرت فرمودند: «عبد است یا آزاد؟» گفت: «آزاد است.» حضرت فرمود: «بله، اگر عبد بود این کارها از او سر نمیزد و در مقابل خدا این بساط لهو و لعب را بهوجود نمیآورد!» بعد که او میآید، بشر میگوید: «چرا دیر کردی؟!» آن بنده جریان امام کاظم را میگوید و او منقلب میشود میآید و میشود بِشر حافی!2
کسی که نگران مَآلش نیست، سالک نیست! انسان باید نگران باشد، امّا ترسِ از نرسیدن خلاف سلوک است؛ سالک که نباید ترس داشته باشد. نهخیر، میرویم و إنشاءاللَه میرسیم! پس خدا این رحمتش را برای چه کسی گذاشته است؟ خدا این غفرانش را برای چه کسی گذاشته است؟ ما اینقدر خدا را عاجز میدانیم و اینقدر ناتوان میدانیم که زورش نرسد یک نفر را بیاورد به لقای خودش برساند! چرا همه را نرساند؟! این چه قانونی است که خدا حتماً باید فقط یک نفر را بخواهد برساند؟!
مهمترین توصیۀ اولیای الهی در مورد رجاء
لذا مهمترین مسئلهای که بزرگان در ارتباط با سالک فرمودند، این است که رجاء خودش را به خدا زیاد کند؛ این مسئله مهم است! بگوید: «خدایا، اگر قرار است ما را امتحان کنی، ما را از امتحان، صحیح بیرون بیاور! خدایا، اگر قرار است که ما را مورد آزمایش قرار بدهی، ما را از این آزمایش، ناجح بیرون بیاور! خدایا، اگر قرار است کسی را عذاب کنی، ما را در زمرۀ آنها قرار نده!» اینها چیست؟ رجاء است دیگر!
معنای دعای امام صادق علیه السّلام در شبهای ماه رمضان در بیان علاّمه طهرانی
یک دعایی از امام صادق علیه السّلام است که ابوبصیر روایت میکند و مستحب است که انسان این دعا را در ماه رمضان هر شب بخواند و مرحوم آقا هم این دعا را
همیشه و هر روز میخواندند. حضرت در ضمن فقرات این دعا میفرمایند:
و أسئَلُکَ أن تُکرِمَنِی بِهَوانِ مَن شِئتَ مِن خَلقِکَ؛ «خدایا، من از تو سؤال میکنم که مرا اکرام کنی و بزرگ بداری و از کرامت خود نصیب من نمایی، در صورتیکه بخواهی افرادی را به پَستی و به ذلّت بنشانی، مرا لباس کرامت بپوشان!»
و لا تُهِنِّی بِکَرامَةِ أحَدٍ مِن أولیائِکَ؛1 «و مرا به وهن و پَستی مینداز در صورتیکه میخواهی یکی از بزرگان و یکی از اولیای خودت را به کرامت مُخلّع کنی و خلعت کرامت بر آنها بپوشانی!»
حضرت صادق علیه السّلام در اینجا چه نحوه دارند با خدا صحبت میکنند و چه میخواهند بفرمایند؟
یادم میآید در همان زمان سابق و سال آخر حکومت شاه، در یک ماه رمضان در منزل یکی از بستگان افطاری بودیم. مرحوم آقا بودند و چند نفر از آقایان معروف هم در آنجا حضور داشتند. یکی از آقایانی که تازه از زندان بیرون آمده بود و الآن هم در طهران است و ظاهراً متصدّی بعضی از امور است، در آنجا حضور داشت. ایشان رو کرد به آقا و گفت:
آقا، این عبارتی را که امام صادق علیه السّلام در این دعای ماه رمضان میفرمایند چه معنا دارد؟!
خب در ظاهر این عبارت قدری جای تعجّب است: «و أسئَلُکَ أن تُکرِمَنِی بِهَوانِ مَن شِئتَ مِن خَلقِکَ؛ من از تو سؤال میکنم که مرا اکرام کنی بهواسطۀ آن پَستیای که نصیب دیگران میکنی!» یعنی دیگران را پست کن و مرا اکرام کن و بالای آنها قرار بده! این یعنی چه؟! «و لا تُهِنِّی بِکَرامَةِ أحَدٍ مِن أولیائکَ؛ و مرا مورد اهانت خود قرار نده بهواسطۀ کرامت بعضی از اولیای خودت که آن کرامت را نصیب آنها میکنی!» خب
در آن دوّمی خیلی مسئله مطرح نیست، ولی در این اوّلی که «تُکرِمَنِی بِهَوانِ...؛ من را ببر بالا، امّا یک عدّه را بیاور پایین»، [مسئله مطرح است] و نمیشود که امام صادق بیاید بگوید: «خدایا، مرا مورد کرامت خودت قرار بده بهواسطۀ آن پَستیای که نصیب دیگران میکنی!» یعنی دیگران را که پَست میکنی، مرا ببر بالای آنها قرار بده.
شخصی از همین ائمّۀ جماعات و بسیار موجّه در آنجا بود و یکدفعه قبل از اینکه آقا بخواهند حرف بزنند، پرید وسط و شروع کرد به افاضه فرمودن و عجب افاضهای هم فرمود! گفت:
منظور این است که ائمّه میفرمایند: «لباس کرامت را به ما بپوشان!»
عجب! یعنی منظور این است که بالأخره وقتی تو لباس کرامت را به ما پوشاندی، دیگر بقیّه میآیند پایین؛ یعنی ما میشویم رئیس، ما میشویم امام، ما میشویم بزرگ! خب ما ده تا رئیس که نداریم. فرض کنید از افرادی که الآن در اینجا هستند میخواهیم قرعه بگیریم که رئیس تعیین کنیم و هر کسی به نام خودش بنویسد، یکدفعه همۀ اینها میشوند رئیس؛ خب در اینجا دیگر مرئوس کیست؟ افرادی که در اینجا هستند میگویند که یک نفر بشود رئیس و بقیّه بشوند مرئوس؛ در نتیجه آن میرود بالا و بقیّه از نقطۀ نظر امر و نهی میشوند زیردست. امام صادق علیه السّلام هم که به خدا میگوید: «خدایا ما را بالا ببر، بقیّه را بیاور پایین»، منظور این است.
حالا آن شخص هم شروع کرد لفظِ قلم صحبت کردن: «منظور این است که این لباس کرامت را به ما بپوشان!» آن دیگری گفت: «خب قضیّه و مسئله فرقی نکرد؛ یعنی ما را بالا ببر و بقیّه را بیاور پایین!» گفت: «نهخیر، منظور این نیست؛ منظور این است که ما را امام قرار بده و دیگران حالا آمدند پایین به جهنّم! بالأخره دیگر میآیند پایین و زیردست میشوند.»
بعد آن شخص دیگر رو کرد به آقا و گفت: «آقا، همین است؟!» تا این کار را کرد، به او خیلی بر خورد و دیگر شد مثل برج زهرمار و بعد رو کرد به این شخص و گفت: «البتّه تصوّر نشود [که ما بیخود حرف میزنیم؛ بلکه] در این معانی تحقیق
شده است!» یعنی ما بیخود حرف نمیزنیم. آقا هم چیزی نفرمودند.
مرحوم آقا در اینگونه مسائل خیلی رعایت ادب و احترام و رعایت آن مجلس را میکردند. یک مدّت که گذشت با این عبارت فرمودند:
حالا شاید مثلاً اینطور هم بشود بگوییم و اینطور هم تصوّر بشود که مقصود این است که اگر مشیّت تو تعلّق گرفته است که عدّهای را پَست بگردانی، ما را از جملۀ آنان قرار نده!
ببینید چقدر این معنا عالی است! آن آقای مجتهد و حضرت آیةاللَه که سی سال در حوزه درس خوانده است، چه معنا کرد؟! میگوید: «خدایا، ما را بالا قرار بده و بزن بر سر همه تا بیایند پایین!» منتها با این عبارت که: «لباس کرامت را به قامت ما بپوشان!» به صِرفِ حرف عوض کردن که مشکل حدیث حل نمیشود؛ باز هم یعنی بزن بر سر مردم و ما را ببر بالا! ولی ببینید این معنایی را که ایشان میگوید چه معنایی است!
در عبارتِ أن تُکرِمَنِی بِهَوانِ مَن شِئتَ مِن خَلقِکَ، «باء» به معنای «مَعَ» است: «خدایا، من از تو سؤال میکنم که مرا مورد کرامت قرار بدهی با آن پستیای که موجب هوان یک عدّه از خلق تو شده است، و من را جزء آنها قرار ندهی!» خب چقدر این دعا، دعای عالیای است! [و لا تُهِنِّی بِکَرامَةِ أحَدٍ مِن أولیائکَ] «و مرا مورد اهانت قرار ندهی، با کرامتی که از اولیائت میکنی!» یعنی اگر میخواهی یکی از اولیای خودت را لباس کرامت بپوشانی بپوشان، ولی من را هم بپوشان؛ یعنی هر دو: هم آن اولیائت را لباس کرامت بپوشان و هم من را جزء آنها قرار بده! از تو چه کم میشود؟! تو خدا هستی و کنار دریا نشستهای؛ هم او را بالا میبری، هم نعمت خود را متوجّه او میکنی، هم چشم او را به عالم غیب باز میکنی، هم از نعیم آخرت نصیب او میکنی، هم از صفات جمال و جلالت نصیب او میکنی و هم او را مظهریّت اسماء کلّیه قرار میدهی؛ خب من را هم قرار بده! اشکال دارد؟! اشکال که ندارد! خدا هم شما را مورد کرامت قرار بدهد و هم بنده را؛ این که اشکالی ندارد. اینکه ما بیاییم مسئله را در یک شخص منحصر کنیم، این بخل را به خدا نسبت دادن است!
بعد یکدفعه آن شخص گفت: «بله، این معنا درست است!» وقتی گفت: «این معنا درست است»، دیگر آسمان خراب شد، آن شخص هم بلند شد خداحافظی کرد و گفت: «خب ما مسجد داریم و اگر اجازه بفرمایید باید برویم» و رفت بیرون؛ در صورتیکه اگر این قضیّه نبود، تا سه ساعت دیگر هم میمانْد! خدا رحمتش کند، فوت کرد.
رجاء عام و رحمت عام در عبارت «و أعلَمُ أنّکَ لِلرَّاجِی بِمَوضِعِ إجَابَةٍ»
حالا ما باید امید خود را به خدا چطور کنیم؟ باید اینطور کنیم و بگوییم: «خدایا، ما امیدمان به تو این است: تو بخیل نیستی، تو شُحّ1 بر نفس نداری، از تو کم نمیشود، تو در مقام عزّت و کبریائیّت خود هستی، اگر میخواهی عدّهای را پَست بگردانی و مشیّتت تعلّق گرفته که عدّهای را خوار بگردانی و آنها را مُقعَد و زمینگیر کنی، این کرامت را نصیب ما بگردان که ما را از زمرۀ آنها قرار نده!» این میشود چه؟ این میشود آن رجاء!
پس بنا بر آنچه که به ذهن قاصر میرسد، معنای رجائی که انسان باید نسبت به پروردگار داشته باشد و آن رجائی که امام سجّاد علیه السّلام میفرماید: «و أعلَمُ أنّکَ لِلرَّاجِی بِمَوضِعِ إجَابَةٍ»، معنایش این است که: «من میدانم که تو افرادی را که به تو دل بستهاند، به امید تو حرکت کردهاند، به رحمت تو امیدوار هستند، ولی کار اشتباه هم میکنند، تو آنها را تنها نمیگذاری!» پس این رجاء میشود یک رجاء عام؛ و رحمت الهی که شامل این افراد خواهد شد، آنهم رحمت عام خواهد بود.
همانطور که عرض کردیم، هرچه راجع به این فقرات صحبت کنیم کم است؛ امّا به اینمقدار اکتفا میکنیم و إنشاءاللَه از جلسات بعد به فقرۀ دیگر میپردازیم.
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلِمحمّدٍ