4

مثنوی معنوی - دفتر چهارم

براساس تصحیح سید حسن میرخانی

مثنوی معنوی - دفتر چهارم 2555
مشاهده متن

پدیدآورمولانا جلال‌الدین محمد بلخی رومی

گروه اخلاق وحکمت وعرفان

مجموعه مثنوی معنوی

جلدهای کتاب (4 جلد)

توضیحات

دفتر چهارم از کتاب شریف «مثنوی معنوی» اثر نفیس و گرانسنگ مولانا جلال‌الدین محمد رومی بلخی است که با تصحیحی بر متن مصحَّح مرحوم سیدحسن میرخانی، به ساحت طالبان علم و معرفت تقدیم می‌گردد.

/256
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

1

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

2
  •  

  •  

  • کتاب حاضر هنوز به زیور طبع آراسته نشده است؛ در شرف چاپ و نشر قرار دارد؛ لذا حق چاپ و نشر برای مکتب وحی محفوظ است.

  •  

  •  

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

3
  • دیباچه دفتر چهارم

  •  

  • [بسم اللٰه الرحمـٰن الرحیم]1

  • الحمدُ لِلّٰهِ حَقَّ حَمدِه

  • و الصَّلاةُ و السَّلامُ عَلیٰ خَیرِ خَلقِه

  • محمّدٍ و آلهِ و صَحبِهِ و ذُرِّیّاتِه.

  •  

  • أمّا بَعد، فَهذا الظَّعنُ الرّابعُ إلیٰ أحسَنِ المَرابِع، و أجَلِّ المَنافِع، تَسُرُّ قلوبُ العارِفینَ بِمُطالَعَتِهِ کَسُرورِ الرّیاضِ بِصَوبِ2 الغَمامِ و اُنسِ العُیونِ بِطیبِ المَنام. فیهِ ار‌تیاحُ الأرواحِ، و شِفاءُ الأشباح. و هو کَما یَشتَهیهِ المُخلِصونَ و یَهوونَه، و یَطلُبُه السّالِکونَ و یَتَمَنَّونَه. لِلعُیونِ قُرَّةٌ و لِلنُفوسِ مَسَرَّة، أطیَبُ الثِّمارِ لِمَنِ اجتَنیٰ، و أجَلُّ المُراداتِ و المُنیٰ. موصِلُ العَلیلِ إلیٰ طَبیبِه، و هادی المُحِبِّ إلیٰ حَبیبِه. و هو بِحَمدِ اللٰ‍ه عزَّ و جلَّ مِن أعظمِ المَواهبِ، و أنفَسِ الرَّغائِب، مُجَدِّدُ عَهدِ الاُلفَة، مُسَهِّلُ عُسرَةِ أصحابِ الکُلفَة. یَزیدُ النَّظَرُ فیهِ أسَفاً لِمَن بَعُد، و سُروراً و شُکراً3 لِمَن سَعِد، یَتَضَمَّنُ صَدرُهُ ما لَم یَتَضَمَّن صُدورُ الغانیاتِ مِنَ الحُلَل، جَزاءً لأهلِ العِلمِ و العملِ، فَهو کَبَدرٍ طَلَعَ، و جَدٍّ رَجَعَ، زائدٌ عَلیٰ تَأمیلِ الآمِلینَ، رائِدٌ کَرَودِ العامِلینَ4، یَرفَعُ الأمَلَ بَعدَ انخِفاضِه، و یَبسُطُ الرّجاءَ عندَ انقِباضِه، کَشَمسٍ أشرَقَت، مِن بَینَ غَمامةٍ تَفَرَّقَت، نورٌ لأصحابِنا، وَ کَنزٌ لأعقابِنا.

  • و نَسألُ اللٰ‍هَ التَّوفیقَ لِشُکرِهِ فَإنّ الشُّکرَ قَیدٌ لِلعَتید، و صَیدٌ لِلمَزید5، و لا یَکونُ إلّا ما یُرید.

  • وَ مِمّا شَجانی أنَّنی کُنتُ نائِماً***اُعَلِّلُ مِن بَردٍ بِطیبِ التَّنَسُّمِ
  • إلیٰ أن دَعَت وَرقاءُ مِن غُصنِ أیکَةٍ***تُغَرِّدَ مُبکا‌ها بِحُسنِ التَّرَنُّمِ
  • فَلَو قَبلَ مُبکا‌ها بَکَیتُ صَبابَة***لِسُعدیٰ، شَفَیتُ النَّفسَ قَبلَ التَّنَدُّمِ‌6
  • و لٰکِن بَکَت قَبلی،‌ فَهَیَّجْ لیَ الْبُکا***بُکا‌ها، فَقُلتُ: «الْفَضلُ لِلمُتَقَدِّمِ»
  • رَحِمَ اللٰهُ المُتقَدِّمين و المتأخِّرين و المُتَنَجِّزين و المُتَبَحِّرينَ بفَضلِه و كَرَمه و جَزيلِ آلائِه و نِعَمِه؛ فهُوَ خيرُ مَسئولٍ و أكرَمُ مَأمول. ﴿فَاللٰهُ خَيرٌ حافِظًا وَ هُوَ أرحَمُ الرّاحِمين﴾7، [و خيرُ المُؤنِسين]8 و ﴿خيرُ الوارِثين﴾ و خيرُ مُخلِفٍ رازقٍ للعابدينَ الزّارعين الحارِثين‌. و صَلَّى اللٰهُ عَلىٰ مُحمَّدٍ و آله و صَحبِه الأكرَمين، و عَلىٰ جميعِ الأنبياءِ و المُرسَلين، آمينَ يا رَبَّ العالَمين.

    1. . الحاقی از نسخۀ قونیه.
    2. . نسخۀ قونیه: بصوت.
    3. . قسطنطنیه (ب): و سکراً.
    4. . متن نیکلسون: رائدٌ لرَوْد. بریتانیا (الف): زایدٌ لِوُدّ.
    5. . عبارتی است که برخی آن را روایت نبوی دانسته و برخی دیگر کلامی از گذشتگان که: «النِّعَمُ وَحشیّةٌ فَقَیِّدوها بِالشُّکر؛ نعمت‌ها (همچون حیوانات نااهلی‌اند که) می‌رمند، آن‌ها را با شُکر بند کنید.»
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: بِسُعدیٰ.
    7. . سوره یوسف آیه 64.
    8. . الحاقی از نسخۀ قونیه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

4
  • ترجمۀ دیباچۀ دفتر چهارم

  • تمام حمدْ خدای را آن‌چنان‌که شایستۀ اوست، و درود و سلام بر بهترینِ خلائق، محمّد و آلِ او، و بر اصحاب و ذریّۀ حضرتش.

  • أمّا بَعد، این دفتر، سفَر چهارم است به بهترین سبزه‌زاران بهاری و مراتع، و جلیل‌ترین بهره‌ها و منافع. قلوب عارفان با مطالعه و دقت در آن، مسرور می‌شوند چنان‌که گلشن طبیعت از ریزش باران به سرور و نشاط می‌آید و چشمان که به خوابی گوارا انس می‌یابند. در آن آسایش ارواح است و شفای کالبد‌ها. و این حقایق همان‌گونه‌اند که مُخلِصان دوست می‌دارند و بدان راغب‌اند، و سالکان می‌طلبند و آرزو می‌کنند. مایۀ روشنی چشمان سالکان است و سرور خاطر طالبان، و پاک‌ترین میوه‌ها هستند برای آنان که از آن میوه می‌چینند و والاترین خواسته‌ها و آرزوها برای آرزومندان.

  • رنجور و دردمند را به طبیب می‌رسانند و عاشق را به حبیب و معشوق رهنمون می‌شوند. و به لطف خداوند عزّوجلّ از عظیم‌ترین عطیّه‌ها و نفیس‌ترین گنجینه‌هایند (که رغبت‌کنندگان بدان راغب گردند). میثاق انس و دوستی [با خدا] را زنده می‌کنند و سختیِ تنگدستان را آسان می‌گردانند. نظر در آن مایۀ فزونی حسرت و اندوه دورافتادگان است و سرور و شُکر سعادتمندان. سینه‌اش چنان از حقائق جمیله آکنده و زیب یافته است که سینۀ زیبارویانْ از حُلّه‌ها و جامه‌ها بمانند آن زینت نیافته، و این حقائق جمیله پاداشی است برای عالمان و عاملان. و آن به‌سان قرص ماهی است که طالع گشته و دولت و بَختی است که دوباره روی آورده و ورای آمال آرزومندان است.

  • همچون پیش‌آهنگی است که عاملان در طلبْ پیش می‌فرستند (تا آب مَعین را یافته، ایشان را بدان ره نماید)، آرزوهای مرده را زنده می‌کند و امید را پس از فِسُردگی، گرمی و فزونی می‌بخشد. به‌سان خورشیدی است که از پس پراکندگی ابرها [از مشرق جان] سربرآورده و تابان می‌گردد، نوری است برای دوستان و گنجینه‌ای برای آیندگانمان.

  • و از خدا توفیق شکرگذاری می‌خواهیم، که شکر همچون بندی حافظ نعمت حاضر است و کمندی برای صید مَزید نعمت. و نخواهد شد جز آنچه او بخواهد!

  • (شعر:)

  • و از جملۀ آنچه مرا اندوه می‌دهد آن است که در خواب بودم و در خُنَکای نسیم، تن خویش را می‌آسودم،

  • تا اینکه مرغی عاشق بر شاخسار درختی با صدایی دلنشین نغمۀ اندوه خویش سر داد و مرا به خویش فرا خواند

  • اگر من پیش از گریۀ او از عشق سُعدیٰ [محبوبه‌ام] می‌گریستم و نالۀ عشق سرمی‌دادم هرآینه روان خویش را پیش از پشیمانی التیام می‌بخشیدم [و از توجّه به غیر او پاک می‌کردم]

  • ولیکن آن مرغ پیش از من گریست، و گریه‌اش گریۀ مرا بر‌انگیخت [و مرا به یاد فراق محبوبه‌ام انداخت]، پس می‌گویم [و اعتراف می‌کنم که]: «فضیلت از آنِ سابقان است.»

  • خداوند به فضل و کرم و نعمت بسیار خویش رحمت کند [از اهل ایمان] متقدّمین و متأخّرین را و آنان را که قاطعانه طالب تحقق وعدۀ خداوندند و غوطه‌وران دریای معرفتش را؛ که او بهترین کسی است که از او بخواهند و بدو امید رود. ﴿زیرا که او بهترین حافظان است و مهربان‌ترین رحمت‌کنندگان﴾ و او بهترین مونِسان و وارثان است (که همه چیز از بین می‌رود و اوست باقی) و اوست بهترین عوض‌دهندگان و روزی‌دهندگان برای عابدان که [در دنیا] می‌کارند و [در آخرت] درو می‌کنند. و درود خداوند بر محمّد و خاندان او و بر اصحاب بزرگوار او و بر جمیع انبیا و فرستادگان خداوند، اجابت فرما ای پروردگار عالَمیان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

5
  • [بیان آنکه همّت و طلب عالی حسام‌الدّین موجب ظهور مثنوی است]

  • ای ضیاءُ الحق حُسامُ الدّین، تُوی***که گذشت از مَه به نورت مثنوی
  • همّتِ عالیِّ تو -ای مُرتَجیٰ-***می‌کِشد این را، خدا داند کجا!1
  • گردنِ این مثنوی را بسته‌ای***می‌کِشی آن سو که تو دانسته‌ای
  • مثنوی پویان، کِشنده ناپدید***ناپدید از جاهلی کِش نیست دید
  • مثنوی را چون تو مبدأ بوده‌ای***گر فُزون گردد، تو اَش افزوده‌ای
  • چون چنین خواهی، خدا خواهد چنین***می‌دهد حقْ آرزوی متّقین
  • «کانَ لِلَّه» بوده‌ای در ما مَضیٰ***تا که «کانَ اللٰهُ لَهْ» آمد جزا2
  • مثنوی از تو هزاران شُکر داشت***در دعا و شُکرْ کَف‌‌ها بر‌فَراشت
  • در لب و گفتش خدا شُکرِ تو دید***فضل کرد و لطف فرمود و مَزید3
  • ز‌آنکه شاکر را زیادت وعده است***آن‌چنان‌که قُربْ مزدِ سجده است‌4
  • گفت: ﴿وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِب﴾ یزدانِ ما***قُربِ جان شد سجدۀ اَبدانِ ما5
  • گر زیادت می‌شود، زین ر‌و بوَد***نَز برای بَوش و های و هو بوَد6
  • با تو ما چون رَز به تابستانْ خَوشیم***حکم داری، هین بکِش، تا می‌کِشیم7
  • خوش بکِش این کاروان را تا به حج***ای امیرِ صبر و «مِفتاحُ الْفَرَج»8
  • حجْ زیارت‌کردنِ خانه بوَد***حجِّ رَبُّ الْبَیتْ مردانه بوَد9
  • ز‌آن «ضیا» گفتم -حُسامُ الدّین- تو را***که تو خورشیدیّ و، این دو وصف‌ها10
  • کاین حُسام و این ضیا یکّی‌ست، هین***تیغِ خورشید از ضیا باشد یقین11
    1. . مُرتَجی: کسی که به او امید بندند.
    2. . کشف الأسرار و عُدّة الأبرار، ج 1، ص 563؛ رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «مَن کانَ للّٰهِ کانَ اللٰهُ لَه؛ هر آن کس که برای خدا باشد، خدا برای او خواهد بود.»
      ما مَضی: پیشتر، در گذشته.
    3. . مَزید: فزونی.
    4. . سوره ابراهیم آیه 7؛ «و (به یاد آورید) آن زمانی را که پروردگارتان اعلام کرد که اگر شکر مرا بجای آورید نعمت را بر شما می‌افزایم و اگر کفران نعمت کنید پس (بدانید که) عذاب من بسیار سخت است!»
    5. . سوره العلق آیه 19؛ «... و [برای خدا] سجده کن و [در‌نتیجه به او] نزدیک شو!»
    6. . بَوْش: کرّ و فرّ.
    7. . رَز: انگور، درخت انگور.
    8. . نسخۀ قونیه: صبرُ مفتاحُ الفَرَج.
      عبارت مشهور؛ «الصبرُ مفتاحُ الفَرَج؛ صبر و شکیبایی کلید گشایش است».
    9. . حجِّ رَبُّ البَیت: قصد‌نمودنِ صاحبِ خانه.
    10. . ضیاء: شعاع نور. این دو وصف‌ها: (این دو کلمه صفتِ خورشید هستند).
    11. . حُسام: شمشیر تیز و بُرّان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

6
  • نور از آنِ ماه باشد، وین ضیا***آنِ خورشید، این فرو خوان از نُبیٰ1
  • شَمس را قرآنْ ﴿ضيا﴾ خوانْد ای پسر***و آن قَمر را ﴿نور﴾ خوانْد، این را نگر2
  • شمسْ چون عالی‌تر آمد خود ز ماه***پس ضیا از نورْ افزون داشت جاه
  • بس کس اندر نورِ مَه مَنهَج ندید***چون بر‌آمد آفتاب، آن شد پدید3
  • آفتابْ أعواض را کامل نمود***لاجَرم بازار‌ها در روز بود4
  • تا که قلب و نقدْ نیک آید پدید***تا بوَد از غَبن و از حیله بَعید5
  • تا که نورش کامل آمد بر زمین***تاجران را رَحمةً لِلعالَمین
  • لیک بر قَلّابْ مَبغوض است و سخت***ز‌آنکْ از او شد کاسِد او را نقد و رَخت6
  • پس عَدوِّ جانِ صَرّاف است قَلب***دشمنِ درویش که بْوَد غیرِ کَلب؟!7
  • انبیا با دشمنان بر‌می‌تنند***پس ملائکْ «رَبِّ سَلِّم» می‌زنند:8
  • «کاین چراغی را که هست او نور‌دار***از پُف و دَم‌های دزدان دور دار!9
  • دزد و قَلّاب است خَصمِ نور و بس***زین دو -ای فریاد رَس- فریاد رَس!»10
  • روشنی بر دفترِ چارم بریز***کآفتاب از چرخِ چارم کرد خیز11
  • هین ز چارم، نورْ دِه خورشیدوار***تا بتابد بر بِلاد و بر دیار
  • هر کِش افسانه بخوانْد، افسانه‌ای ست***و آن که دیدش نقدِ خود، فَرزانه‌ای ست‌12
  • آبِ نیل است و به قِبطی خون نمود***قومِ موسیٰ را نَه خون بود، آب بود13
  • دشمنِ این حرف، این دَم در نظر***شد مُمَثَّل سرنگون اندر سَقَر14
  • ای ضیاءُ الحق، تو دیدی حالِ او***حق نمودت پاسخِ اَفعالِ او
    1. . نُبی: قرآن. 
    2. . سورۀ یونس آیه 5؛ «اوست که خورشید را فروزان و ماه را تابان قرار داد... .»
      شمس: خورشید. قمر: ماه.
    3. . مَنهَج ندید: راه خود را نیافت.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: أعراض.
      أعواض: دو عِوض در معامله.
    5. . غَبن: فریب‌خوردگی و ضرر در معامله.
    6. . قَلّاب: متقلّب. کاسد: بی‌رونق.
    7. . عدوّ: دشمن. کَلب: سگ.
    8. . رَبِّ سَلِّم: خدیا حفظ کن و به‌سلامت دار.
    9. . نسخۀ قونیه: هست او نورِ کار.
    10. . خَصم: دشمن.
    11. . چرخ: آسمان.
    12. . نسخۀ قونیه: افسانه است/ ...مردانه است.
    13. . قِبطی: مردم مصر قدیم از تابعین فرعون.
    14. . سَقَر: آتش دوزخ.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

7
  • دیدۀ غیبَت چو غیب است اوستاد***کم مبادا زین جهانْ این دید و داد1
  • این حکایت را که نَقدِ وقتِ ماست***گر تمامش می‌کنی اینجا، رَواست
  • ناکَسان را ترک کن بهرِ کَسان***قصّه را پایان بَر و، مَخلَص رَسان2
  • این حکایت گر نشد آنجا تمام***چارُمین جِلد است، آرَش در نِظام
  • تمامی حکایتِ آن عاشق که از عَسَس بُگریخت در باغی و معشوق را در آن باغ یافت، و بر عَسَس دعای خیر می‌کرد از شادی که: ﴿عَسيٰ أنْ تَكرَهوا شَيئاً و هُوَ خَيرٌ لَكم﴾3

  • اندر آن بودیم کآن شخص از عَسَس***رانْد اندر باغ از خوْفی فَرَس4
  • بود اندر باغْ آن صاحب‌جمال***کز غمش این در عَنا بُد هشت سال5
  • سایۀ او را نبود امکانِ دید***همچو عَنقا وصفِ او را می‌شنید6
  • جز یکی لُقیَه که اوّل از قضا***بر وی افتاد و شد او را دلرُبا7
  • بعد از آن چندان که می‌کوشید او***خود مَجالش می‌نداد آن تُندخو
  • نی به لابه چاره بودش، نی به مال***سیرچشم و بی‌طَمَع بود آن نهال8
  • ----------

  • عاشقِ هر پیشه و هر مطلبی***حق بیالود اوّلِ کارش لَبی
  • چون در‌افتادند اندر جست و جو***بعد از آن در بست و، کابینْ جُست او9
  • چون در آن آسیب در جُست آمدند***پیشِ پاشان می‌نهد هر روزْ بند
  • هم بر آن بو می‌تنند و می‌روند***هر دَمی راجیّ و آیِس می‌شوند10
    1. . شرح کبیر انقروی (به نقل از بعضی نسخ): چو عین است.
      دیدۀ غیبَت: دیدۀ غیب‌بینِ تو. داد: عطا، عدل.
    2. . مَخلَص رَسان: خلاصه و ما حَصل آن را بگو.
    3. . سوره البقره آیه 216؛ «...چه‌بسا که چیزی را ناخوش دارید وحال‌آنکه برای شما خوب است... .»
      عَسَس: پاسبان.
    4. . فَرَس: اسب.
    5. . عَنا: رنج.
    6. . عنقا: سیمرغ.
    7. . لُقیَة: ملاقات.
    8. . نَهال: (معشوقه).
    9. . نسخۀ قونیه: چون در‌افکندش به جست و جوی کار/ بعد از آن در بست که: «کابین بیار».
      کابین: مهریه.
    10. . راجی: امیدوار. آیِس: ناامید.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

8
  • هر کسی را هست امّیدِ بَری***که گشادندش در آن روزی دَری1
  • باز در بستندش و، آن دَرپَرست***بر همان امّیدْ آتش‌پا شُدَه‌ست‌2
  • ----------

  • چون در آمد خوش در آن باغْ آن جوان***خود فرو شُد پا به گَنجش ناگهان
  • مر عَسَس را ساخته یزدانْ سبب***تا ز بیمِ او دَود در باغْ شب
  • بیند او معشوقه را شب با چراغ***طالبِ انگشتری در جویِ باغ
  • پس قَرین می‌کرد از ذوْقْ آن نَفَس***با ثَنای حق، دعای آن عَسَس:
  • «گر زیان کردم عَسَس را از گریز***بیست چندان سیم و زر بر وی بریز
  • از عَوانی مر وِرا آزاد کن***آن‌چنان‌که شادم، او را شاد کن3
  • سَعد دارش این جهان و آن جهان***از عَوانیّ و سگیّ‌اش وا رَهان4
  • گرچه خویِ آن عَوان است -ای خدا-***که هَماره خَلق را خواهد بلا
  • گر خبر آید که شَه جُرمی نهاد***بر مسلمانان، شود او زَفت و شاد5
  • ور خبر آید که شَه رحمت نمود***از مسلمانان فِکَند او را به جود
  • ماتَمی در جانِ او افتد از آن***گیردش قولِنج از این غم در زمان6
  • صد چنین اِدبار‌ها دارد عَوان***زین بلا فریاد رَسْ ای مُستَعان»7
  • او عَوان را در دعا در می‌کشید***کز عَوانْ او را چنان راحت رسید
  • بر همه زهر و، بر او تریاق بود***آن عَوان پیوندِ آن مشتاق بود
  • ----------

  • پس بَدِ مُطلق نباشد در جهان***بَد به نسبت باشد، این را هم بِدان
  • در زمانه هیچ زهر و قند نیست***کآن یکی را پا، دگر را بند نیست
  • مر یکی را پا، دگر را پای‌بند***مر یکی را زهر و دیگر را چو قند
  • زهرِ مارْ آن مار را باشد حیات***نسبتش با آدمی آمد مَمات8
  • خَلقِ آبی را بوَد دریا چو باغ***خلقِ خاکی را بوَد آن، مرگ و داغ‌9
    1. . بَر: نتیجه.
    2. . آتش‌پا: بی‌قرار و شتابان.
    3. . عَوانی: ستمگری، پاسبانی.
    4. . سَعد: مبارک و خجسته.
    5. . زَفت: فربه، (سرحال).
    6. . گیردش قولنج: دچار درد شدید در شکم می‌شود.
    7. . این دو بیت با هم در نسخۀ قونیه به این شکل آمده است: ماتَمی در جانِ او افتد از آن/ صد چنین اِدبار‌ها دارد عَوان.
      إدبار: بخت‌برگشتگی. ای مُستَعان: ای خدایی که از او یاری ‌می‌جویند.
    8. . مَمات: مرگ.
    9. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: درد و داغ.
      خَلق: موجودات دریایی و آب‌زی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

9
  • همچنین بر‌می‌شِمَر ای مردِ کار***نسبتِ این، از یکی تا صد‌هزار
  • زیْد اندر حقِّ آن، شیطان بوَد***در حقِ آن دیگری سلطان بوَد1
  • این بگوید: «زیدْ صِدّیق و سَنی‌ست»***و آن بگوید: «زیدْ گَبر و کُشتنی‌ست‌»2
  • زیدْ یک ذات است، بر آن یک جِنان***او بر این دیگر همه رنج و زیان‌3
  • گر تو خواهی کُاو تو را باشد شِکر***پس وِرا از چشمِ عُشّاقش نِگر
  • منْگر از چشمِ خودت آن خوب را***بین به چشمِ طالبانْ مطْلوب را
  • چشمِ خود بر‌بند از آن خوش‌چشمْ تو***عاریَت کن چشم از عُشّاقِ او4
  • بلکه زو کُن عاریَت چشم و نظر***پس ز چشمِ او به ر‌ویِ او نِگر
  • تا شَوی ایمن ز سیریّ و ملال***گفت: «کانَ اللٰهُ لَه» ز‌آن، ذ‌والجلال5
  • چشمِ او من باشم و دست و دلش***تا رهد از مُدبِری‌ها مُقبِلش6
  • هرچه مکروه است -چون او شد دلیل-***پیشِ مَحبوبت حَبیب است و خَلیل7
  • حکایتِ آن واعظ که در آغازِ تذکیرْ دعای ظالمان کردی8

  • آن یکی واعظ چو بر منبر شدی***قاطِعانِ راه را داعی بُدی9
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: در حقِ آن دیگری انسان بوَد.
    2. . صِدّیق: بسیار صادق، بندۀ خالص خدا. سَنی: والامرتبه. گَبر: زرتشتی، (کافر).
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: و او.
      جِنان: (همچون) بهشت؛ جَنان: (همچون) جان و دل.
    4. . عارَیت کن: قرض بگیر.
    5. . کشف الأسرار و عُدّة الأبرار، ج 1، ص 563؛ رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «مَن کانَ للّٰهِ کانَ اللٰهُ له؛ هر آن کس که برای خدا باشد، خدا برای او خواهد بود.»
      ذو‌الجلال: خداوند متعال.
    6. . صحیح بخاری ج 10 ص 164، کافی ج 2 ص 352؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللٰهَ قالَ: مَن عادَىٰ لی وَلیًّا فَقَد آذَنتُهُ بِالحَربِ، وَ ما تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبدی بِشَی‌ءٍ أحَبَّ إلَیَّ مِمّا افتَرَضتُ عَلَیهِ وَ ما یَزالُ عَبدی یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوافِلِ حَتّیٰ أُحِبَّهُ، فَإذا أحبَبتُهُ کُنتُ سَمعَهُ الَّذی یَسمَعُ‌ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذی یُبصِرُ بِهِ، وَ یَدَهُ الّتی یَبطِشُ بِها و رِجلَهُ الّتی یَمشی بِها، و إن سَألَنی لَأُعطیَنَّه؛ هرکس که با یک ولی از اولیای من دشمنی کند با او اعلام جنگ می‌کنم! و هیچ بنده‌ای با چیزی بهتر از فرائض و واجبات به‌سوی من تقرّب نمی‌جوید و نزدیک نمی‌شود و همواره بندۀ من به‌وسیلۀ کارهای پسندیده و مستحبّ که مورد رضای من است به‌سوی من نزدیک می‌شود تا جایی می‌رسد که او را دوست خواهم داشت، پس هنگامی که او را دوست بدارم گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشم او می‌گردم که با آن می‌بیند و دست او می‌شوم که با آن می‌گیرد (و کار انجام می‌دهد) و پای او می‌گردم که با آن راه می‌رود، و اگر از من چیزی بخواهد هرآینه به او خواهم داد!»
    7. . حَبیب: محبوب. خَلیل: دوست و رفیق.
    8. . تَذکیر: وعظ و نصیحت‌کردن.
    9. . داعی: دعاکننده.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

10
  • دست بر‌می‌داشت: «یا رَب، رَحمْ ران***بر بَدان و مُفسدان و طاغیان
  • بر همه تَسخَرکُنانِ اهلِ خیر***بر همه کافردلانِ اهلِ دیْر»1
  • می‌نکردی او دعا بر أصفیا***می‌بِکَردی او خَبیثان را دعا2
  • مر وِرا گفتند: «کاین معهود نیست***دعوتِ اهلِ ضلالتْ جود نیست»
  • گفت: «نیکویی از این‌‌ها دیده‌ام***من دعاشان زین سبب بُگزیده‌ام
  • خُبث و ظلم و جوْر چندان ساختند***که مَرا از شَر به خَیر انداختند3
  • هر دَمی که ر‌و به دنیا کردمی***من از ایشان زخم و ضربت خوردمی
  • کردمی از زخمْ آن جانبْ پناه***باز آوردندَمی گُرگانْ به راه
  • چون سبب‌سازِ صلاحِ من شدند***پس دعاشان بر من است ای هوشمند»
  • ----------

  • بنده می‌نالد به حقّ از دردِ خویش***صد شکایت می‌کند از رنج و نیش
  • حق همی‌گوید که: «آخرْ رنج و درد***مر تو را لابه‌کُنان و راست کرد
  • این گِله ز‌آن نعمتی کُن کِت زند***از درِ ما دور و مَطرودت کُند»4
  • در حقیقتْ هر عَدو داروی توست***کیمیای نافع و دِلجویِ توست
  • که از او اندر‌گریزی در خَلا***استعانت جویی از فضلِ خدا5
  • در حقیقتْ دوستانت دشمنند***که ز حضرت دور و مشغولت کنند
  • هست حیوانی که نامش اُشغُر است***کاو به زخمِ چوبْ زَفت و لَمتُر است‌6
  • تا که چوبش می‌زنی، بِه می‌شود***او ز زخمِ چوبْ فَربه می‌شود
  • نفسِ مؤمنْ اُشغُری آمد یقین***کاو به زخمِ رنجْ زَفت است و سَمین7
  • زین سبب بر انبیا رنج و شکست***از همه خلقِ جهان افزون‌تر است
  • تا ز جان‌ها جانِشان شد زَفت‌تر***که ندیدند آن بَلا قومی دگر
  • پوست از دارو بَلاکِش می‌شود***چون اَدیمِ طائِفی خوش می‌شود8
  • ور نه تلخ و تیز مالیدی در او***گَنده گشتی، ناخوش و ناپاک‌بو
    1. . نسخۀ قونیه: کافردلان و اهلِ دیْر.
      تسخَر‌کنان: مسخره‌کنندگان. دیْر: صومعه و کلیسا.
    2. . أصفیا: خالصان درگاه خداوندی. خَبیثان: پلیدان و بدذاتان.
    3. . خُبث: خباثت و پلیدی.
    4. . مَطرود: رانده‌شده.
    5. . خَلا: خلوت.
    6. . قاهره (الف): به زخم و رنج.
      اُشغُر: خارپشت، جوجه‌تیغی، گفته می‌شود که هرچه او را می‌زنند فربه‌تر می‌شود. زخم چوب: زدن با چوب. لَمتُر: درشت‌هیکل.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: زخمِ چوبْ.
      زخمِ رنج: دردی که از رنج بر او وارد می‌کند. زَفت و سَمین: درشت و فربه.
    8. . اَدیم: پوست دباغی‌شده. طائفیّ: منسوب به طائف.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

11
  • آدمی را نیز چون آن پوست دان***از رطوبت‌ها شده زشت و گران1
  • تلخ و تیز و مالشِ بسیار دِه***تا شود پاک و لطیف و با فَرِه2
  • ور نمی‌تانی، رضا دِه ای عَیار***که خدا رنجت دهد بی‌اختیار
  • که بَلای دوستْ تَطهیرِ شماست***علمِ او بالای تدبیرِ شماست
  • چون صفا بیند، بَلا شیرین شود***خوش شود دارو، چو صحّت‌بین شود
  • بُردْ بیند خویش را در عینِ مات***پس بگوید: «اُقتُلونی یا ثِقات»3
  • این عَوان در حقِّ غیری سود شد***لیک اندر حقِّ خودْ مردود شد
  • رَحمِ رَبّانی از او بُبریده شد***کینِ شیطانی بَر او پیچیده شد4
  • کارگاهِ خشم گشت و کین‌وَریّ***کینه دانْ اصلِ ضَلال و کافِریّ5
  • سؤال‌کردنِ شخصی از عیسیٰ علیه السّلام که: «در وجود از همه أصعَب چیست؟»6

  • گفت عیسیٰ را یکی هُشیار‌سَر:***«چیست در هستی ز جمله صَعْب‌تر؟»7
  • گفتش: «ای جان، صَعْب‌تر خشمِ خدا***که از آن دوزخ همی‌لرزد چو ما»
  • گفت: «زین خشمِ خدا چه بْوَد امان؟»***گفت: «ترکِ خشمِ خویش اندر زمان»8
  • ----------

  • 🔹 کَظمِ غیْظ است ای پسرْ خطِّ امان***خشمِ حقْ یاد آور و در‌کِش عَنان9
  • پس عَوان که مَعدنِ این خشم گشت***خشمِ زشتش از سَبُع هم در‌گذشت10
  • چه امید اَستَش به رحمت؟! جز مگر***باز‌گردد ز‌آن صفتْ آن بی‌هنر
  • گرچه عالَم را از ایشان چاره نیست***این سخن اندر ضلال افکندنی ست‌11
  • چاره نبْوَد هم جهان را از چَمین***لیک نبْوَد آن چَمینْ ماءِ مَعین12
    1. . نسخۀ قونیه: آدمی را پوستِ نامَدبوغ دان.
    2. . فَرِه: زیبایی و شکوه و رونق.
    3. . اُقتُلونی یا ثِقات: ای یاران عزیز و مورد وثوق، مرا بکُشید.
    4. . کین: کینه.
    5. . ضَلال: گمراهی.
    6. . أصعَب: سخت‌تر.
    7. . صَعب: سخت.
    8. . اندر زمان: بی‌درنگ.
    9. . کَظمِ غیظ: فرو‌بردن خشم. در کِش عنان: مهار نفْس خویش را بکِش و از معصیت خودداری کن.
    10. . عَوان: ظالم. سَبُع: حیوان درّنده.
    11. . قاهره (الف): افگنده نیست.
    12. . بریتانیا (الف): آن جهان را.
      چَمین: قاذورات، بول و غائط. ماء مَعین: آب زلال و گوارا.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

12
  • قصّۀ خیانت‌کردنِ عاشق و بانگ زدنِ معشوق

  • 🔹 باز‌گو احوالِ آن خَسته‌جگر***در میانِ باغ با رَشکِ قَمَر1
  • چون‌که تنهایش بدید آن ساده‌مرد***زود او قصدِ کنار و بوسه کرد
  • بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار***که: «مَرو گستاخ، ادب را هوش دار!»
  • گفت: «آخرْ خلوت است و خَلقْ نی***آبْ حاضر، تشنه‌ای همچون منی
  • کس نمی‌جُنبد در این جا جز که باد***کیست حاضر، چیست مانع زین گشاد؟!»2
  • گفت: «ای شیدا، تو ابله بوده‌ای***ابلهی، وز عاقلان نَشْنوده‌ای»
  • ----------

  • باد را دیدی که می‌جُنبد، بِدان***بادْجُنبانی ست اینجا بادْ ران
  • مِروَحه‌یْ تصریفِ صُنعِ ایزدش***زد بر آن باد و همی‌جُنبانَدش3
  • جُزوِ بادی که به حکمِ ما دَر است***بادبیزن تا نجنبانی، نَجَست4
  • جُنبشِ این جُزوِ باد -ای ساده‌مرد-***بی‌تو و بی بادبیزن سَر نکرد
  • جُنبشِ بادِ نَفَس کاندر لَب است***تابعِ تَصریفِ جان و قالب است5
  • گاهْ دَم را مدح و پیغامی کند***گاه دَم را هَجو و دُشنامی کند6
  • پس بِدان احوالِ دیگرْ باد‌ها***که ز جُزوی کُلّ همی‌بیند نُهیٰ7
  • باد را حقْ گَهْ بهاری می‌کند***در دِی‌اش زین لطفْ عاری می‌کند
  • بر گروهِ عادْ صَرصَر می‌کند***باز بر هودش مُعَطَّر می‌کند8
  • می‌کند یک باد را زهرِ سَموم***مر صبا را می‌کند خُرَّم‌ قُدوم9
  • بادِ دَم را در تو بنْهاد او اساس***تا کُنی هر باد را بر وی قیاس
    1. . رَشک قمر: (محبوب که از شدّت جمال ماه بر او رشک می‌برد.)
    2. . فاتح: زین مراد.
    3. . مِروَحه: بادبزن. تصریف صُنع ایزد: قدرت فعّال پروردگار.
    4. . به حکمِ ما در است: در تصرّف ما است.
    5. . تصریف: تصرّف و تدبیر.
    6. . هَجو: بدگویی.
    7. . نُهیٰ: عقول.
    8. . صرصر: باد طوفانی و سرد، هلاک‌کننده.
    9. . سَموم: باد بسیار گرم، زهرآگین. خُرَّم‌ قُدوم: خوش‌قدم و حیات‌بخش.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

13
  • دَم نمی‌گردد سخنْ بی‌لطف و قهر***بر گروهی شهد و بر قومی ست زهر
  • مِروَحه جُنبان پی اِنعامِ کس***وز برای قهرِ هر پشّه وْ مگس
  • مِروَحه‌یْ تقدیرِ ربّانی چرا***پُر نباشد ز امتحان و اِبتلا؟!
  • چون‌که جُزوِ بادِ دَم یا مِروَحه***نیست إلّا مَفسَده یا مَصلَحه‌
  • این شِمال و این صَبا و این دَبور***کی بوَد از لطف و از اِنعامْ د‌ور؟!1
  • یک کفِ گندم ز انباری ببین***فهم کن کآن جمله باشد همچنین
  • کُلِّ باد از بُرجِ بادِ آسمان***کی جهد بی مِروَحه‌یْ آن بادْ ران؟!
  • بر سرِ خرمن به وقتِ انتقاد***نی که فَلّاحان همی‌جویند باد؟!2
  • تا جُدا گردد ز گندمْ کاه‌‌ها***تا به انباری روَد یا چاه‌ها
  • چون بمانَد دیرْ آن بادِ وزان***جمله را بینی سر‌انگشتان‌گَزان3
  • همچنین در طَلْقْ آن بادِ وِلاد***گر نیاید، بانگِ درد آید که: «داد!»4
  • گر نمی‌دانند کِش راننده اوست***باد را، پس کردنِ زاری چه خوست؟!
  • رُقعۀ تَعویذ می‌خواهند تیز***در شکنجه‌یْ طَلْقِ زن از هر عزیز5
  • اهلِ کشتی همچنین جویای باد***جمله خواهانش از آن ربُّ الْعِباد
  • همچنین در دردِ دندان‌ها ز باد***دفع می‌خواهی به سوز و اعتقاد
  • از خدا لابه‌کُنان آن جُندیان***که: «بده بادِ ظَفَر ای حُکمران!»6
  • پس همه دانسته‌اند این را یقین***که فرستد بادْ ربُّ الْعالَمین
  • پس یقین در عقلِ هر داننده هست***اینکه با جُنبنده جُنباننده هست
  • گر تو او را می‌نَبینی در نظر***فهم کن آن را به اظهارِ اثر
  • تن به جان جنبد، نمی‌بینی تو جان***لیک از جُنبیدنِ تن، جانْ بِدان!
  • ----------

    1. . شِمال: بادی که از جانب شمال می‌وزد. صَبا: بادی که از سمت مشرق می‌وزد. دَبور: بادی که از سمت مغرب می‌وزد.
    2. . انتقاد: جداکردن کاه از گندم (به‌وسیلۀ باد دادن). فَلّاح: کشاورز.
    3. . نسخۀ قونیه: جمله را بینی به حق لابه‌کنان.
    4. . طَلْق: درد زایمان. وِلاد: زایمان. داد: به فریاد برس!
    5. . رقعۀ تعویذ: برگۀ حرز (برای دفع شرور یا سحر).
    6. . جُندی: سرباز. ظَفَر: پیروزی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

14
  • گفت او: «گر ابلهم من در ادب***زیرکم اندر وفا و در طلب»
  • گفت: «ادب این بود که خودْ دیده شد***آن دگر را خود همی‌دانی تو لُدّ1
  • 🔹 خودْ ادب این بود و آن دیگر دَفین***زین بَتَر باشد که دیدیمش یقین2
  • 🔹 هر چه زین کوزه تَراوَد، بعد از این***یک نَمَط خواهد بُدَنْ جمله چنین»3
  • قصّۀ صوفی که به خانه آمد و زن را با بیگانه دید

  • صوفی‌ای آمد به‌سوی خانه روز***خانه یک‌دَر بود و زن با کفش‌دوز4
  • جفت گشته با حریفِ خویشْ زن***اندر آن یک حُجره از وسواسِ تن
  • چون بِزَد صوفی به  جِدْ دَرْ چاشت‌گاه***هر دو در‌مانْدند، نی حیله، نه راه5
  • هیچ معهودش نبُد کُاو آن زمان***سوی خانه باز‌گردد از دکان
  • قاصداً آن روزْ بی‌وقتْ آن مَروع***از خیالی کرد با خانه رُجوع6
  • اعتمادِ زن بر او کُاو هیچ بار***این زمان با خانه نایَد روزِ کار
  • ----------

  • 🔹 اعتمادش بود از روی قیاس***خانه نتْوان کرد در کویِ قیاس
  • آن قیاسش راست نامَد از قضا***گرچه سَتّار است، هم بِدْ‌هد جزا7
  • چون‌که بَد کردی، بترس، ایمن مَباش***ز‌آنکه تُخم است و بِرویانَد خُداش
  • چند‌گاهی او بپوشاند که تا***آید آخِر ز‌آن پشیمانی تو را
    1. . لَدّ: دشمن.
    2. . دَفین: پنهان در زیر خاک، مخفی. خود ادب این بود...: [معشوق به عاشق گفت:] آنچه از ادب تو ظاهر شد آن بود که دیدیدم، مابقی ادب تو که اکنون مخفی است قطعا از آنچه به ظهور رسیده بدتر است (که مشت نمونه خروار است).
    3. . یک نمط: بر نَسَق واحد.
    4. . خانه یک‌دَر بود: خانه فقط یک در داشت، (راه فرار نداشت).
    5. . چاشت‌گاه: وقت صبح.
    6. . نسخۀ قونیه: تا خانه.
      مَروع: ترسیده. با: به.
    7. . نامد: نیامد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

15
  • ----------1

  • عهدِ عُمَّرْ آن امیرِ مؤمنان***دادْ دزدی را به جَلّاد و عَوان2
  • بانگ زد آن دزد: «کِای میرِ دیار***اوّلین بار است جُرمم، زینْهار»
  • گفت امیرش: «حاشَ لِلَّه؛ که خدا***بارِ اوّل قهر رانَد در جزا3
  • بار‌ها پوشد پیِ اظهارِ فضل***باز گیرد از پیِ اظهارِ عدل
  • تا که این هر دو صفت ظاهر شود***آن مُبَشِّر گردد، این مُنذِر شود»4
  • ----------

  • بار‌ها زن نیز آن بَد کرده بود***سَهْل بُگذشت آن و، سَهْلش می‌نمود
  • او نمی‌دانست عقلِ پای‌سست***که سَبو دائم ز جو نایَد دُرست5
  • آن چنانَش تنگ آورْد آن قضا***که مُنافق را کُنَد مرگِ فُجا6
  • نی طریق و نی رفیق و نی امان***ز‌آنکه عزرائیل شد در قصدِ جان
  • آن‌چنان کآن زن در آن حجره‌یْ خَفا***خشک شد او و حریفش زِ ابتلا
  • گفت صوفی با دلِ خود: «کِای دو گَبْر***از شما کینه کِشم، لیکن به صبر
  • لیک نادانسته آرَم این زمان***تا که هر گوشی ننوشد این نهان
  • از شما پنهان کِشد کینه مُحِقّ***اندک‌اندک، همچو بیماریِّ دِقّ»
  • ----------

  • مردِ دِقّ باشد چو یَخ هر لحظه کم***لیک پندارد: «به هر دَمْ بهترم»
  • همچو کَفتاری که می‌گیرندش، او***غَرّۀ آن گفت: «کاین کَفتار کو؟
  • 🔹 نیست در سوراخْ کفتار ای عمو»***گشته او مغرورتر زین گفت و گو
  • 🔹 این همی‌گویند و بندش می‌نهند***او خوشْ آسوده که: «از من غافلند»
  • هیچ پنهان‌خانه آن زن را نبود***سُمْج و دهلیز و رهِ بالا نبود7
  • نی تنوری که در آن پنهان شود***نی جَوالی که حجابِ آن شود8
    1. . در نسخۀ میرخانی اینجا عنوان آمده است: در بیانِ آنکه حق تعالیٰ بنده را به گناهِ اوّل رسوا نکند.
    2. . عَوان: پاسبان.
    3. . نسخۀ قونیه: گفت عمّر.
      حاشَ للّه: منزّه است خدا.
    4. . تا صفت رحمت بشارت (برای مؤمنان و صالحان) شود و انذار و قهر او هشدار (برای معصیت‌کاران) گردد.
    5. . سَبو: کوزه.
    6. . مرگ فُجا: مرگ ناگهانی.
    7. . سُمج: راهِ زیرزمینی.
    8. . جَوال: کیسۀ بزرگ برای حمل بار.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

16
  • همچو عرصه‌یْ پهنِ روزِ رستخیز***نی گَو و نی پُشته، نی جایِ گریز1
  • گفت یزدان وصفِ آن جایِ حَرَج***بهرِ مَحشَر: ﴿لا تَريٰ فيها عِوَج﴾2
  • معشوق را زیرِ چادر نهان‌کردن جهتِ تلبیس و بهانه و مکر؛ که ﴿إنَّ كيدَكنَّ عَظيمٌ﴾!3

  • چادرِ خود را بر او افکند زود***مرد را زن کرد و در را بر‌گشود
  • زیرِ چادرْ مردْ رسوا و عَیان***سخت پیدا، چون شتر بر نردبان
  • از تعجّب گفت صوفی: «چیست این؟***هرگز این را من ندیدم، کیست این؟»
  • گفت: «خاتونی ست از اَعیانِ شهر***مر وِرا از مال و اقبال است بَهر
  • در ببستم تا کسی بیگانه‌ای***در نیاید زود نادانانه‌ای»
  • گفت صوفی: «چیستش؟ هین خدمتی***تا بر‌آرم بی‌سپاس و منّتی؟»
  • گفت: «میلش خویشی و پیوستگی ست***نیک خاتونی ست، حق داند که کیست
  • یک پسر دارد که اندر شهر نیست***خوب و زیرک، چابک و مَکسَب‌کُنی ست4
  • خواست دختر را ببیند زیر‌دست***اتّفاقاً دختر اندر مکتب است‌5
  • باز گفت: ”اَر آرْد باشد یا سَبوس***می‌کُنم او را به جان و دلْ عروس“»
  • گفت صوفی: «ما فقیر و زادْ کم***قومِ خاتون مال‌دار و مُحتَشَم6
  • کِی بوَد این کُفوِ ایشان در زَواج؟!***یک دَر از چوب و دَرِ دیگر ز عاج‌؟!
  • 🔹 کِی بوَد همرنگْ فقر و اِحتِشام؟!***چون شود هم‌جنسْ یاقوت و رُخام؟‌!7
  • 🔹 جامه نیمی اطلس و نیمی پَلاس؟!***عیب باشد نزدِ اربابِ شِناس8
  • 🔹 با کبوترْ باز کِی شد هم‌نفَس؟!***کِی شود همرازْ عَنقا با مگس؟!
  • کُفوْ باید هر دو جفت اندر نِکاح***ور نه تنگ آید، نمانَد اِرتیاح»9
    1. . گو: گودال، چاله.
    2. . سوره طه آیه 107؛ «و در آن عرصه هیچ پستی و بلندی نخواهی دید!»
      حَرَج: سختی، تنگنا.
    3. . سوره یوسف آیه 28؛ «... همانا مکر و فریب شما (ای زنان) بزرگ است!»
    4. . مَکسَب‌کن: اهل کار و کاسبی.
    5. . زیر‌دست: پنهانی.
    6. . مُحتَشم: ثروتمند و دارای شکوه.
    7. . اِحتِشام: ثروتمندی و شکوهمندی. رُخام: سنگ مرمر.
    8. . اطلس: پارچه ابریشمی. پَلاس: پارچه کهنه.
    9. . نِکاح: ازدواج. ارتیاح: راحتی و آسودگی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

17
  • گفتنِ زن که او در بندِ جهاز نیست، مرادِ او سَتر و صلاح است؛ و جواب گفتنِ صوفی او را به نهانی

  • گفت: «گفتم من چنین عذریّ و او***گفت: ”نی، من نیستم اسباب‌جو
  • ما ز مال و زَرْ مَلول و تُخمه‌ایم***ما به حرص و جمع نی، از عامه‌ایم1
  • 🔹 ما مَلولیم از قُماش و زرّ و سیم***فارغیم و تُخمه از مالِ عظیم
  • قصدِ ما سَتر است و پاکیّ و صلاح***در دو عالَم خود بِدین باشد فَلاح“»2
  • بازْ صوفی عذرِ درویشی بگفت***و آن مکرّر کرد تا نبوَد نهفت
  • گفت زن: «من هم مکرَّر کرده‌ام***بی‌جهازی را مقرَّر کرده‌ام
  • اعتمادِ اوست راسِخ‌تر ز کوه***که ز فقرش هیچ می‌نایَد شِکوه3
  • او همی‌گوید: ”مُرادم عفّت است***از شما مقصودْ صدق و همّت است“»
  • گفت صوفی: «خود جهاز و مالِ ما***دید و می‌بیند هویدا، نی خَفا4
  • خانۀ تنگی، مُقامِ یک تَنی***که در او پنهان نمانَد سوزنی5
  • بازْ سَتر و پاکی و زهد و صلاح***او ز ما بِه‌ داند اندر اِنتِصاح6
  • بِه‌ ز ما می‌داند او احوالِ سَتر***وز پس و پیش و سر و دنبالِ سَتر
  • 🔹 بی‌جهازی خود عیان همچون خور است***وز صلاح و سَترْ او واقف‌تر است
  • ظاهرِ او بی‌جهاز و خادم است***وز صلاح و سَترْ او خود عالِم است
  • شرحِ مَستوری ز بابا شرط نیست***چون بر او پیدا چو روزِ روشنی ست»
  • ----------

    1. . مَلول: خسته و بیزار. تُخمه: مریض از شدت سیری.
    2. . سَتر: پوشیدگی، (پاکدامنی). فَلاح: رستگاری.
    3. . شِکوه: گلایه.
    4. . نسخۀ قونیه: هویدا و خفا.
    5. . مُقام: محل اقامت.
    6. . انتِصاح: نصیحت‌پذیری.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

18
  • این حکایت را بِدان گفتم که تا***لاف کم بافی چو رسوا شد خطا
  • مر تو را -ای هم به دَعوی مُستَزاد-***این بُدَه‌ستَت اجتهاد و اعتقاد1
  • چون زنِ صوفی، تو خائن بوده‌ای***دامِ مکرْ اندر دَغا بُگشوده‌ای2
  • که ز هر ناشُسته‌رویی گَپ زنی***شرم داری، وز خدای خویش نی
  • در بیانِ آنکه غرض از بصیر و سمیع و علیم گفتنِ حق چیست

  • از پیِ آن گفتْ حقْ خود را «بَصیر»***که بوَد دیدِ وی‌ات هر دم نَذیر3
  • از پیِ آن گفتْ حقْ خود را «سَمیع»***تا ببندی لب ز گفتارِ شَنیع
  • از پیِ آن گفتْ حقْ خود را «علیم»***تا نیندیشی فسادی تو ز بیم
  • نیست این‌ها بر خدا اسمِ عَلَم***که سیَهْ «کافور» دارد نامْ هم4
  • اسمِ مشتق است، زِ اوصافِ قَدیم***نی مثالِ علّتِ اُولیٰ سَقیم5
  • ور نه، تَسخَر باشد و طنز و دَغا***کرّ را «سامِع»، ضَریری را «ضیا»6
  • یا عَلَم باشد «حَییّ» نامِ وَقیح***یا سیاهِ زشت را نامِ «صَبیح»7
  • طفلکِ نوزاده را «حاجی» لقب***یا لقبْ «غازی» نَهی بهرِ نَسَب8
  • گر بگویند این لقب‌ها در مَدیح***چون ندارد آن صفت، نبوَد صحیح9
  • تَسخَر و طنزی بوَد این یا جنون***پاکْ حقْ «عَمّا یَقولُ الظّالِمون»10
  • ----------

    1. . مُستزاد: فزونی‌طلبیده، زیادشده.
    2. . دَغا: فریب و مکر.
    3. . که بوَد دیدِ وی‌ات هر دم نذیر: برای اینکه بصیر‌بودن و دیدنِ او [تو را] هشدار دهنده‌ای برای تو باشد.
    4. . کافور: ماده‌ای سفیدرنگ و خوشبو.
    5. . این اوصاف (بصیر و سمیع و علیم) از اوصاف و حالات حضرت حق اشتقاق یافته (و واقعا بر خداوند منطبق است)، و مانند نامیدن علّت اولی نیست که آن را علّت بنامند که به‌معنی «سَقیم: مریض» باشد (که معنایی بی‌ربط است). 
    6. . نسخۀ قونیه: طنز و دها.
      تسخر: مسخره‌کردن. دَغا: مکر و فریب. سامع: شنوا. ضَریر: کور. ضیا: نور، (دارای نور بصر).
    7. . حَییّ: باحیا. وَقیح: گستاخ. صَبیح: زیبارو.
    8. . غازی: جنگجو.
    9. . مَدیح: ستایش.
    10. . سوره الإسراء آیه 43؛ «خداوند پاک و منزّه و بسیار والاتر است از آنچه می‌گویند (و به باطل به او نسب می‌دهند)!»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

19
  • «من همی‌دانستمَت پیش از وصال***که نِکو رویی، ولیکن بَدخِصال1
  • من همی‌دانستمت پیش از لِقا***کز ستیزه راسِخی اندر شَقا2
  • چون‌که چشمم سرخ باشد در عَمَش***دانَمَش ز‌آن درد، گر کم بینَمَش3
  • تو مرا چون بَرّه دیدی بی‌شُبان***تو گمان کردی ندارم پاسْبان4
  • عاشقان از درد ز‌آن نالیده‌اند***که نظرْ ناجایگَه مالیده‌اند
  • بی‌شُبان دانسته‌اند آن ظَبْیْ را***رایگان دانسته‌اند آن سَبْیْ را5
  • تا ز غیرت تیر آمد بر جگر***که: ”منم حارِس، گَزافه کم نِگر!“6
  • کِی کم از برّه، کم از بُزغاله‌ام***که نباشد حارِس از دنباله‌ام؟!
  • حارِسی دارم که مُلکش می‌سزد***داند آن بادی که بر من می‌وزد
  • سرد بود آن باد یا گرم، آن علیم***نیست غافل، نیست غائب، ای سَقیم7
  • 🔹 نفسِ شهوانی ندارد نورِ جان***من به دلْ کوری‌ت می‌دیدم عَیان
  • نفسِ شهوانی ز حق کَرّ است و کور***من به دلْ کوری‌ت می‌دیدم ز دور
  • هشت سالَت ز‌آن نپرسیدم به هیچ***که پُرَت دیدم ز جهلِ پیچ‌پیچ»
  • مَثَلِ آنکه دنیا گُلخَن، و تقوا حَمّام،‌ و توانگرانْ سِرگین‌کِشانند8

  • خود چه پُرسم آن‌که او باشد به تون***که: «تو چونی؟» چون بوَد او سرنگون؟!9
  • شهوتِ دنیا مثالِ گُلخَن است***که از آن حمّامِ تقوا روشن است
  • لیک قِسمِ مُتَّقی زین تونْ صفاست***ز‌آنکه در گرمابِه است و در نَقاست10
  • أغنیا مانندۀ سرگین‌کِشان***بهرِ آتش‌کردنِ گرمابه‌دان
  • اندر ایشان حرص بنْهاده خدا***تا بوَد گرمابه گرم و بانَوا
    1. . بعضی از شارحین مثنوی گویند: از اینجا بازگشت به داستان آن عاشق است که معشوق را در خرابه یافت و سخن معشوق با او. (رجوع کنید به مخزن الأسرار ج 4 ص 1575). 
    2. . شَقا: شقاوت، تیره‌بختی.
    3. . مونیخ (ب): چشمت. بریتانیا (الف): در غمش.
      عَمَش: ضعف بینایی.
    4. . شُبان: چوپان.
    5. . ضَبی: آهو. سَبی: به‌اسارت بردن، (اسیر).
    6. . حارس: نگهبان.
    7. . سَقیم: بیمار.
    8. . گُلخَن: آتش‌خانۀ حمّام. سِرگین‌کشان: (آنان که قاذورات را برای سوزاندن به گُلخَنِ حمّام می‌برند).
    9. . تون: آتش‌خانۀ حمّام.
    10. . قسم: قسمت، نصیب. نَقا: پاکیزگی و خلوص.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

20
  • ترکِ این تونْ گیر و در گرمابه ران***ترکِ تون را عینِ آن گرمابه دان
  • هر که در تون است او، چون خادم است***مَر وِرا کُاو صابِر است و حازِم است1
  • هر که در حمّام شد، سیمای او***هست پیدا بر رخِ زیبای او
  • تونیان را نیز سیما آشکار***از لباس و از رُخان و از غبار2
  • گر نبینی رُ‌وش، بویش را بگیر***بو عصا آمد برای هر ضَریر3
  • ور ندانی بو، در‌آرَش در سخَن***از حدیثِ نو بِدان رازِ کُهَن
  • پس بگوید تونی‌ای صاحب‌ذَهَب:***«بیست سَلّه چِرک بُردم تا به شب»4
  • حرصِ تو چون آتش است اندر جهان***باز کرده هر زبانه صد دهان5
  • پیشِ عقل، این زر چو سِرگینْ ناخوش است***گرچه چون سِرگینْ فروغِ آتش است
  • آفتابی کُاو دَم از آتش زند***چرکِ تر را لایقِ آتش کند
  • آفتابْ آن سنگ را هم کرد زر***تا به تونِ حرص افتد صد شَرَر
  • آن که گوید: «مالْ گِرد آورده‌ام»***چیست؟ یعنی «چرکِ چندین خورده‌ام»
  • این سخن گرچه که رُسوایی فَزاست***در میانِ تونیان زین فخرهاست:
  • «گر تو شِش سَلّه کشیدی تا به شب***من کشیدم بیست سَلّه بی‌کُرَب»6
  • آن که در تونْ زاد، پاکی را ندید***بویِ مُشک آرَد بر او رنجی پدید
  • 🔹 گر به تونْ انبازخواهی بودْ تو***زین زیان هرگز نبینی سودْ تو7
  • قصّۀ آن دَبّاغ که در بازارِ عَطّاران از بوی عطر بیهوش شد

  • 🔹 آن یکی دَبّاغ در بازار شد***تا خَرَد آنچه وِرا در کار بُد
  • چون‌که در بازارِ عطاّران رسید***ناگهان افتاد بیهوش و خمید
  • بوی عِطرش زد ز عطّارانِ راد***تا بگردیدش سَر و بر جا فِتاد
  • همچو مُردار اوفتاد او بی‌خبر***نیم‌روز اندر میانِ رهگذر
  • جمع آمد خَلق بر وی آن زمان***جُملگان لاحَوْل‌گو، درمان‌کُنان
    1. . حازِم: عاقل و آینده‌نگر.
    2. . نسخۀ قونیه: از دخان.
      رُخان: رخسارها.
    3. . ضَریر: کور.
    4. . ذَهَب: طلا. سَلّه: سبد.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: باز‌ کرده صد زبانه هر دهان.
    6. . بی‌کُرَب: بدون مَلال و خستگی.
    7. . انبازخواه: جویای شریک و رفیق.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

21
  • آن یکی کف بر دلِ او می‌بِرانْد***وز گُلابْ آن دیگری بر وی فِشانْد
  • او نمی‌دانست کاندر مَرتَعه***از گُلاب آمد وِرا این واقعه1
  • آن یکی دستش همی‌مالید و سَر***و آن دگر کَهگِل همی‌آورْد تر2
  • آن بُخورِ عود و شِکّر زد به هم***و آن دگر از پوششَش می‌کرد کم
  • و آن دگر نبضش، که تا چون می‌جهد؟***و آن دگر بو از دهانش می‌ستد
  • تا که مِی خوردَه‌ست یا بَنگ و حشیش؟***خَلق در‌ماندند اندر بی‌هُشی‌ش
  • پس خبر بردند خویشان را شتاب***که: «فلانْ افتادَه‌ست اینجا خراب
  • کس نمی‌داند که چون مَصروع گشت***یا چه شد کُاو را فِتاد از بامْ طَشت؟»3
  • یک برادر داشت آن دَبّاغْ زَفت***گُربُز و دانا، بیامد زود تَفت4
  • اندکی سِرگینِ سگ در آستین***خَلق را بشکافت و آمد با حَنین5
  • گفت: «من رنجش همی‌دانم ز چیست»***چون سبب دانی، دوا کردن جَلی‌ست
  • چون سببْ معلوم نَبوَد، مشکل است***دارویِ رنج و، در آن صد مَحمِل است6
  • چون بدانستی سبب را، سَهل شد***دانشِ اسبابْ دفعِ جهل شد
  • گفت با خود: «هستش اندر مغز و رگ***تویْ بر‌تو، بویِ آن سرگینِ سگ
  • تا میانْ اندر حَدَث او تا به شب***غرقِ دَبّاغی ست او روزی‌طلب7
  • 🔹 با حَدَث کردَه‌ست عادتْ سال و ماه***بوی عطرش لاجَرم دارد تباه»
  • پس چنین گفتَه‌ست جالینوسِ مِه:***«آنچه عادت داشت بیمار، آنْشْ دِه!8
  • کز خلافِ عادت است آن رنجِ او***پس دوای رنجَش از مُعتادْ جو»9
  • چون جُعَل گشتَه‌ست از سرگین‌کِشی***از گُلاب آید جُعَل را بیهُشی10
  • هم از آن سرگینِ سگْ دارویِ اوست***که بِدان او را همی مُعتاد و خوست11
  • ----------

    1. . مَرتَعه: (فضای دلکش و معطّر).
    2. . قسطنطنیه (ب): همی‌آورد بر.
    3. . مَصروع: بیهوش. او را فتاد از بامْ طشت: خبر او در میان همگان پیچید. 
    4. . زَفت: نیرومند و ستبر. گُربز: زیرک و دانا. تَفت: تند و باشتاب.
    5. . حَنین: مهر و شفقت، ناله و زاری.
    6. . مَحمل: احتمال.
    7. . حَدَث: قاذورات، نجاست.
    8. . مِه: بزرگ.
    9. . مُعتاد: آنچه بدان عادت دارد.
    10. . چون: مانند. جُعَل: سوسکی سیاه که روی سرگین می‌نشیند.
    11. . بریتانیا (الف): معتاد خوست.
      مُعتاد: اعتیاد، عادت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

22
  • «اَلخَبیثاتُ الْخَبیثین» را بخوان***ر‌و و پُشتِ این سخن را بازْ دان1
  • ناصِحانْ او را به عَنبَر یا گلاب***می دَوا سازند بهرِ فَتحِ باب2
  • مر خَبیثان را نسازد طَیِّبات***در خور و لایق نباشد ای ثِقات3
  • چون ز عطرِ وحیْ کژ گشتند و گُم***بُد فَغانْشان که: «﴿تَطَيرنا بِكم﴾4
  • رنج و بیماری‌ست ما را زین مَقال***نیست نیکو وَعظِتان ما را به فال5
  • گر بیاغازید نُصحی آشْکار***ما کُنیم این دَم شما را سنگسار
  • ما به لَهْو و لَعْب فربه گشته‌ایم***در نصیحتْ خویش را نَسْرِشته‌ایم
  • هست قوتِ ما دروغ و لَهْو و لاغ***شورشِ معدهَ ست ما را زین بَلاغ»6
  • رنج را صد تو وْ افزون می‌کنند***عقل را دارو به اَفیون می‌کنند7
  • 🔹 گَندِ کفر و شرکِ ایشان بی‌حد است***هین که دَبّاغ اوفتاده وْ بی‌خَود است
  • معالجه‌کردنِ برادرِ دَبّاغْ دبّاغ را به خُفیه به بوی سِرگین8

  • خلق را می‌رانْد از وی آن جوان***تا عِلاجش را نبینند آن کسان
  • سَر به گوشش بُرد همچون رازگو***پس نهاد آن چرک بر بینیِّ او9
  • کاو به کفْ سرگینِ سگ ساییده بود***داروی مغزِ پلیدْ آن دیده بود
  • 🔹 چون‌که بویِ آن حَدَث را واکشید***مغزِ زشتش بویِ ناخوش را شنید10
    1. . سوره النور، آیه 26؛ «زنان بدطینت و پلید برای مردان بدطینت و پلیدند، و مردان بدطینت و پلید برای زنان بدطینت و پلیدند، و زنان طیّب و پاک برای مردان پاکند و مردان پاک و طیّب برای زنان پاکند... .»
    2. . فَتحِ باب: گشودن درب (نجات)، گشایش.
    3. . خَبیثان: مردان بدذات. نسازد: سنخیّت سازگاری ندارد. طَیِّبات: زنان پاک‌سرشت. ثِقات: دوستان مورد وثوق و اعتماد.
    4. . بریتانیا (الف): کر گشتند.
      سوره یس آیه 18؛ «[آن کافران به انبیا گفتند:] ما شما را به فال بد می‌گیریم (و شما را نحس می‌دانیم)؛ اگر [از دعوت خود] دست بر ندارید هرآینه شما را سنگسار خواهیم کرد و از ما به شما رنج و شکنجۀ بسیار خواهد رسید!»
    5. . مَقال: سخن. وَعظ: نصیحت.
    6. . نسخۀ قونیه: دروغ و لاف و لاغ.
      لاغ: هزل و مسخرگی و شوخی. بَلاغ: نصیحت و حجت تامّ.
    7. . نسخۀ قونیه: می‌کنید...می‌کنید.
      افیون: ماده مخدّر.
    8. . به خُفیه: مخفیانه.
    9. . نسخۀ قونیه: پس نهاد آن چیز.
    10. . حَدَث: قاذورات و نجاست.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

23
  • ساعتی شد، مَردْ جُنبیدن گرفت***خلق گفتند: «این فُسونی بُد شِگِفت!1
  • کاین بخوانْد افسون، به گوشِ او دَمید***مرده بود، افسون به فریادش رسید»
  • ----------

  • جُنبشِ اهلِ فساد آن سو بوَد***که ز ناز و غَمزه و ابرو بوَد2
  • هر که را مُشکِ نصیحت سود نیست***جز بِدین بوی بَدش بهبود نیست3
  • مُشرکان را ز‌آن ﴿نَجَس﴾ خواندَه‌ست حق***کاندرونِ پُشْک زادند از سَبَق4
  • کِرمْ کُاو زادَه‌ست در سِرگینْ ابَد***می‌نَگردانَد به عَنبَر خویِ خَود5
  • چون نزَد بر وی نثارِ رَشِّ نور***او همه جسم است، نی دل، چون قُشور6
  • ور ز رَشِّ نورِ حقْ قِسمی‌ش داد***همچو رَسمِ مِصر، سرگینْ مرغْ زاد7
  • لیک نی مرغِ خَسیسِ خانگی***بلکه مرغِ دانش و فرزانگی8
  • ----------

  • «تو بِدان مانی؛ کز آن نوری تُهی***ز‌آنکه بینی بر پلیدی می‌نهی9
  • از فِراقت زرد شد رخسار و ر‌و***برگِ زردی، میوۀ ناپُخته تو10
  • دیگ ز‌آتش شد سیاه و دودْفام***گوشت از سختی چنین ماندَه‌ست خام
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: مُرده جنبیدن گرفت.
      فُسون: سحر و جادو.
    2. . نسخۀ قونیه: که زنا و غمزه.
    3. . نسخۀ قونیه: .../ لاجرم با بوی بد خو کردنی‌ست.
    4. . سوره التوبة آیه 28؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، این است و جز این نیست که مشركان نجس (پلید) هستند... .»
      نَجَس: پلیدی. پُشْک: پشکل، سرگین گوسفند. از سَبَق: (از ازل). 
    5. . قسطنطنیه (ب): سرگین بد.
    6. . نسخۀ قونیه: بی‌دل.
      مسند احمد ج 11 ص 220؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللٰهُ عزّ و جلّ خلَقَ خلقَهُ فی ظُلمَةً ثُمّ ألقىٰ [در بعض مصادر دیگر: رَشَّ] عليهم مِن نورِه يومئذٍ فمَن أصابَه مِن نورِه يومئذٍ اهتَدىٰ و مَن أخطَأَهُ ضَلَّ فلِذلک أقولُ جَفَّ القَلَمُ علىٰ عِلمِ اللٰهِ عزّ و جلّ؛ همانا خداوند عزّوجلّ خلایق را در ظلمت و تاریکی آفرید، سپس در آن هنگام از نور خویش بر آنان فرو پاشید؛ پس هرکسی که از نور خداوندی در آن روز به او رسیده است هدایت یافته است و هرکسی که آن نور به او اصابت نکرده است گمراه گشته؛ و بدین جهت است که من می‌گویم: قلم تقدیر در علم خداوندی خشک شده است (و هرآنچه از پیش تقدیر شده است همان اتفاق خواهد افتاد).»
      رَش: پاشیدن. قُشور: پوست‌ها.
    7. . همچو رسم...: مردم مصر بر این عادت بودند که تخم‌مرغ ها را در میان سرگین می‌گذاشتند تا به جوجه تبدیل شود.
    8. . خَسیس: پَست.
    9. . ادامه سخن معشوقه است با آن عاشق (بی‌ادب) که از عسس بگریخت تا معشوقه خویش را در باغ یافت. (رجوع کنید به مخزن‌الاسرار ج 4 ص 583، شرح کبیر انقروی ج 10 ص 133)
      بدان مانی: همانند آن (دبّاغ) هستی.
    10. . ناپخته تو: میوه‌ای که از درون کال و ناپخته است.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

24
  • هشت سالت جوش دادم در فراق***کم نشد یک ذرّه خامی‌ت و نِفاق1
  • 🔹 خامی و، هرگز نخواهی پُختْ تو***گر هزاران بار جوشی ای عَتُوّ2
  • غورۀ تو سنگ بسته از سَقام***غوره‌‌ها اکنون مَویز‌ند و تو خام»3
  • عذر خواستنِ عاشقْ گناهِ خود را به تَلبیس، و فهم‌کردنِ معشوق4

  • گفت عاشق: «امتحان کردم، مگیر***تا ببینم تو حریفی یا سَتیر5
  • من همی‌دانستمت بی‌امتحان***لیک کِی باشد خبرْ همچون عَیان؟!
  • آفتابی، نامِ تو مشهور و فاش***چه زیان است ار بکَردم اِبتِلاش؟!6
  • انبیا را امتحان کرده عُدات***تا شده ظاهر از ایشان مُعجزات7
  • تو مَنی، من خویشتن را امتحان***می‌کنم هر روز در سود و زیان
  • امتحانِ چشمِ خود کردم به نور***ای که چشمِ بَد ز چشمانِ تو د‌ور
  • این جهان همچون خرابه است و تو گنج***گر تفحّص کردم از گنجت، مَرنج
  • ز‌آن چنین بی‌خُردگی کردم گزاف***تا زنم با دشمنان هر لحظه لاف8
  • تا زبانم چون تو را نامی نهد***چشم از این دیده گواهی‌ها دهد
  • گر شدم در راهِ حُرمتْ راهزن***آمدم -ای مَه- به شمشیر و کفن9
  • 🔹 جز به شمشیرِ خود -ای ماهم- مکُش***بیش از این از دوری -ای شاهم- مکُش
  • جز به دستِ خود مَبُرّم پا و سَر***که از این دستم، نه از دستِ دگر10
  • از جدایی باز می‌رانی سخُن***هرچه خواهی کن، ولیکن این مکُن»
  • ----------

    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: خامی‌ت از نفاق.
    2. . عَتوّ: متکبّر و سرکش.
    3. . سَقام: بیماری.
    4. . تَلبیس: مکر و فریب.
    5. . حَریف: رقیب و دشمن. سَتیر: مستور، عفیف و پاکدامن.
    6. . ابتلا: امتحان.
    7. . عُدات: دشمنان.
    8. . بی‌خوردگی: گستاخی. گزاف: بیهودگی، کار بیهوده.
    9. . حرمت: احترام. شدم در راهِ حُرمتْ راهزن: بی‌احترامی کردم.
    10. . از این دستم: من دست‌پروردۀ تو هستم.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

25
  • در سخن‌آبادم این دَم راه شد***گفتْ امکان نیست، چون بیگاه شد
  • پوست‌ها گفتیم و مغز آمد دَفین***گر بمانیم، این نمانَد همچنین1
  • 🔹 گر خطائی آمد از ما در وجود***چشم می‌داریم در عَفوْ ای وَدود
  • ----------

  • 🔹 «امتحان کردم، مرا معذور دار***چون ز فعلِ خویش گشتم شرمسار»
  • ردّ کردنِ معشوقْ عذرِ عاشق را و تلبیسِ او را2

  • در جوابش بر‌گشاد آن ماهْ لَب***که: «سویِ ما روز و، سوی توست شب
  • حیله‌های تیره اندر داوری***پیشِ بینایان چرا می‌آوری؟!
  • هرچه در دل داری از مکر و رُموز***پیشِ ما پیدا و رسوا همچو روز
  • گر بپوشیمَش، ز بنده‌پروری***تو چرا بی‌ر‌ویی از حد می‌بری؟!3
  • از پدر آموز؛ کآدم در گناه***خوش فرود آمد به‌سوی پایگاه4
  • چون بدید آن عالِمُ الأسرار را***بر دو پا اِستادْ اِستغفار را
  • بر سرِ خاکسترِ اَندُه نشست***وز بهانه شاخ تا شاخی نجَست
  • ”رَبَّنا إنّا ظَلَمنا“ گفت و بس***چون‌که جانداران بدید از پیش و پس5
  • دیدْ جاندارانِ پنهان همچو جان***دور باشِ هر یکی تا آسْمان6
  • که: ”هلا، پیشِ سلیمانْ مور باش***تا بنَشکافد تو را این دورباش
  • جز مَقامِ راستی یک دم مَایست***هیچ لالا مرد را چون چشم نیست“»7
  • ----------

    1. . دَفین: مخفی‌شده زیر خاک، (پوشیده).
    2. . تلبیس: مکر و فریب.
    3. . بی‌رو: گستاخی.
    4. . پایگاه: جای پا، محلّ پست. فرود آمد به‌سوی پایگاه: خود را بر پای افکند، (به تذلّل و خاکساری حضرت حق در‌آمد).
    5. . سوره الأعراف آیه 23؛ «[و چون آدم و حوا دریافتند که فریب شیطان را خورده‌اند] گفتند: ای پروردگار ما، به‌درستی‌که ما بر خویشتن ستم نمودیم و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی هرآینه از زیانکاران خواهیم بود!»
      جانداران: نگهبانان.
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: دیده.
    7. . لالا: خدمتکار، مربّی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

26
  • کور اگر از پندْ پالوده شود***هر دَمی او باز آلوده شود1
  • آدما، تو نیستی کور از نظر***لیک إذا جاءَ الْقَضا عَمیَ الْبَصَر2
  • عمر‌ها باید به نادر، گاه‌گاه***تا که بینا از قضا افتد به چاه
  • کور را خودْ این قضا همراهِ اوست***که مر او را اوفْتادن طَبع و خوست
  • در حَدَث افتد، نداند بویِ چیست؟***«از من است این بوی یا ز‌آلودگی‌ست؟»3
  • ور کسی بر وی کند مُشکی نِثار***هم ز خود داند، نه از احسانِ یار
  • پس دو چشمِ روشنِ صاحب‌نظر***بهتر از صد مادر است و صد پدر4
  • خاصه چشمِ دل، که آن هفتادتوست***وین دو چشمِ حِسْ خوشه‌چینِ اوست5
  • ای دریغا، رهزنان بنْشسته‌اند***صد گِرِه زیرِ زبانم بسته‌اند
  • پای‌بسته چون روَد خوشْ راهوار؟!***بس گرانْ بَندی ست این، معذور دار!
  • این سخن اِشکسته می‌آید دِلا***کاین سخن دُرّ است و، غیرتْ آسیا6
  • دُرّ اگرچه خُرد و اِشکسته شود***توتیایِ دیدۀ خسته شود
  • ای دُر، از اِشکستِ خود بر سر مَزَن***کز شکستنْ روشنی خواهی شدن
  • هم چنین اشکسته‌بسته گفتنی ست***حق کُند آخِرْ دُرُستش؛ کُاو غَنی ست
  • گندم ار بشکست وز هم در‌سُکُست***بر دکان آمد که نَک نانِ دُرُست7
  • تو هم -ای عاشق- چو جُرمت گشت فاش***آب و روغن ترک کن، اشکسته باش
  • آنکه فرزندانِ خاصِ آدمند***نوحۀ «إنّا ظَلَمنا» می‌دمند8
  • ----------

    1. . پالوده: پاک.
    2. . این عبارت منسوب به ابن‌عباس آمده است که «إذا جاءَ الْقَضا عَمیَ الْبَصَر؛ چون قضای الٰهی تعلّق بگیرد، چشم (از دیدن حقیقت) نابینا می‌گردد». نیز در تاریخ مدینة دمشق ج 64 ص 17 و نهج‌الفصاحة ص 288؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللٰهَ إذا أحَبَّ إنفاذَ أمرٍ سلَبَ كُلَ ذی‌لُبٍّ لُبَّه؛ همانا اگر خداوند بخواهد قضا و امری را محقق سازد عقول عاقلان را از آنان می‌گیرد.»
      إذا جاءَ الْقَضا...: چون قضای الٰهی تعلّق بگیرد، چشم (از دیدن حقیقت) نابینا می‌گردد.
    3. . حَدَث: قاذورات و نجاسات.
    4. . نسخۀ قونیه: مر تو را صد مادر.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: پیشِ چشمِ حِس که خوشه‌چینِ اوست.
    6. . آسیاب: آسیاب (غیرت حق همچون آسیاب درّ را می‌شکند).
    7. . در‌سُکُست: شکست، از هم گسست.
    8. . نسخۀ قونیه: نفحۀ «إنّا ظَلَمْنا». قاهره (الف): نفخۀ.
      سوره الأعراف، آیه 23؛ ﴿پروردگارا، همانا ما بر خویشتن ستم روا داشتیم﴾.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

27
  • «حاجتِ خود عرض کن، حُجّت مجو***همچو ابلیسِ لَعینِ سخت‌ر‌و1
  • سخت‌ر‌ویی گر وِرا شد عیب‌پوش***در ستیز و سخت‌ر‌ویی رو بکوش2
  • آن ابوجَهل از پیَمبر مُعجِزی***خواست، همچون کینه‌ور تُرکِ غُزی3
  • 🔹 معجزه جُست از نَبی بوجَهلِ سگ***دید و نفْزودش از آن إلّا که شکّ
  • لیک آن صِدّیقِ حقْ مُعجِز نخواست***گفت: ”این ر‌و خود نگوید غیرِ راست“4
  • کِی رسد همچون تویی را کز مَنی***امتحانِ همچو من یاری کُنی؟!»
  • گفتنِ جُهودی علیّ علیه السّلام را که: «اگر اعتماد در حفظِ اَللٰه تعالیٰ داری، از سرِ این کوشْک خود را بینداز!» و جوابِ آن حضرتْ او را5

  • مُرتضیٰ را گفت روزی یک عَنود***کاو ز تعظیمِ خدا آگه نبود6
  • بر سرِ بامیّ و قصری بس بلند:***«حفظِ حق را واقِفی ای هوشمند؟»
  • گفت: «آری، او حَفیظ است و غَنیّ***هستیِ ما را ز طِفلیّ و مَنیّ»
  • گفت: «خود را اندر‌اَفکن تو ز بام***اعتمادی کن به حفظِ حقْ تمام
  • تا یقین گردد مرا ایقانِ تو***وِ اعتقادِ خوبِ با برهانِ تو»7
  • پس امیرش گفت: «خامُش کن، برو***تا نگردد جانْت زین جرأتْ گرو
  • کی رسد مر بنده را کُاو با خدا***آزمایش پیش آرَد زِ ابتِلا؟!
  • بنده را کی زَهره باشد کز فُضول***امتحانِ حق کُند ای گیجِ گول؟!8
  • آن، خدا را می‌رسد کُاو امتحان***پیش آرَد هر دَمی با بندگان
  • تا به ما، ما را نماید آشکار***که چه داریم از عقیده در سِرار»9
  • ----------

    1. . سوره الأعراف آیه 12؛ ﴿[خداوند به شيطان] گفت: چه چيز تو را مانع شد که چون تو را امر نمودم سجده نکردی؟ [شيطان] گفت: من از او بهترم؛ چون مرا از آتش آفريدى، و او را از گِل!﴾
      لَعین: نفرین‌شده، آن‌که بر او دورباش زده شده است.
    2. . سخت‌رویی: گستاخی، بی‌شرمی.
    3. . غُز: قومی وحشی و خونریز از ترکمنان ساکن ماوراءالنهر.
    4. . بریتانیا (الف): ..صِدّیقِ خود.../ گفت: رو، خود این نگوید غیرِ راست.
      صِدّیق: (ابوبکر). رو: رخسار.
    5. . کوشْک: قصر، بنای مرتفع.
    6. . عَنود: معاند، حق‌ستیز.
    7. . ایقان: باورمندی و یقین در اعتقاد.
    8. . گول: احمق، نادان.
    9. . سِرار: کمون نفس، اندرون دل.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

28
  • هیچ آدم گفت حق را که: «تو را***امتحان کردم در این جُرم و خطا
  • تا ببینم غایتِ حِلمَت شَها»؟!***وه که را باشد مَجالِ این؟! که را؟!1
  • عقلِ تو از بس که آمد خیره‌سَر***هست عذرت از گناهِ تو بَتَر
  • آن‌که او افراشت سقفِ آسْمان***تو چه دانی کردنْ او را امتحان؟!
  • ای ندانسته تو شرّ و خیر را***امتحانْ خود را کن، آنگه غیر را
  • امتحانِ خود چو کردی ای فلان***فارِغ آیی زِ امتحانِ دیگران
  • چون بدانستی که شِکّر‌دانه‌ای***پس بدانی کَاهلِ شِکّر‌خانه‌ای
  • پس بِدان بی‌امتحانی که: إلٰه***شِکّری نَفْرستَدَت ناجایگاه
  • این بِدان بی‌امتحان از علمِ شاه***چون سَری، نَفْرستدت تا پایگاه2
  • هیچ عاقل افکنَد دُرِّ ثَمین***در میانِ مُستَراحِ پُر چَمین؟!3
  • ز‌آنکه گندم را حکیمِ آگهی***هیچ نفْرستد به انبارِ کَهی
  • شیخ را که پیشوا و رهبر است***گر مُریدی امتحان کرد، او خر است
  • امتحانش گر کُنی در راهِ دین***هم تو گردی مُمتَحَن ای بی‌یقین4
  • جُرأت و جَهلت شود عُریان و فاش***او برهنه کی شود زین اِفتِتاش؟!5
  • گر بیاید ذرّه سَنجَد کوه را***بر‌دَرَد ز‌آن کُهْ ترازوش ای فَتیٰ
  • کز قیاسِ خود ترازو می‌تَنَد***مردِ حق را در ترازو می‌کُنَد
  • چون نگُنجد او به میزانِ خِرَد***پس ترازوی خِرَد را بر‌د‌رَد
  • امتحان همچون تصرّف دان در او***تو تصرّف بر چنان شاهی مجو
  • چه تصرّ‌ف کرد خواهد نقش‌ها***بر چنان نقّاشْ بهرِ اِبتلا؟!
  • امتحانی گر بدانست و بدید***نی که هم نقّاشْ آن بر وی کشید؟!
  • چه قَدَر باشد خود این صورت که بست***پیشِ صورت‌ها که در علمِ وی است؟!
  • وسوسه‌یْ این امتحان چون آیدت***بختِ بَد دان کآمد و گردن زدت
  • چون چنین وسواس دیدی، زودْ زود***با خدا گَرد و در آ اندر سجود
  • سجده‌گَه را تر کن از اشکِ رَوان:***«کای خدایا، وا رَهانم زین گمان»
    1. . حلم: بردباری و صبر. شَها: ای شاه.
    2. . بریتانیا (الف): چون شوی.
      چون سَری...: اگر مقام تو رفیع باشد و سرور باشی هرگز خداوند تو را به مقام پست تنزّل نمی‌دهد. 
    3. . چَمین: نجاست.
    4. . مُمتَحَن: مورد امتحان.
    5. . افتتاش: مورد تجسّس و تفتیش واقع شدن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

29
  • آن زمان کِت امتحانْ مطلوب شد***مسجدِ دینِ تو پُر‌خَرّوب شد1
  • 🔹 هین چو وسواس آمدت در امتحان***باز‌گرد و ر‌و به حقْ آر آن زمان
  • 🔹 تا نگهدارد تو را آن مُمتَحِن***از گمان و امتحانِ اِنس و جنّ
  • 🔹 ای ضیا‌ءُ الحق حسامُ الدّین بیا***قصّۀ داوود برگو و بِنا
  • قصّۀ مسجدِ أقصیٰ و خَرّوب رُستن و عزم‌کردنِ داوود علیه السّلام پیش از سلیمانْ علیه السّلام بنای آن مسجد را2

  • چون در آمد عزمِ داوودی به تنگ***که بسازد مسجدِ أقصیٰ به سنگ
  • وحی کردش حق که: «ترکِ این بخوان***که ز دستت بر‌نیاید این مکان
  • نیست در تقدیرِ ما آنکه تو این***مسجدِ أقصیٰ بر‌آری ای گُزین»3
  • گفت: «جُرمم چیست ای دانای راز***که مرا گویی که مسجد را مساز؟»
  • گفت: «بی‌جُرمی تو خون‌ها کرده‌ای***خونِ مظلومان به گردن بُرده‌ای4
  • که ز آوازِ تو خَلقی بی‌شمار***جان بدادند و شدند آن را شکار
  • خونْ بسی رفتَه‌ست بر آوازِ تو***بر صدای خوبِ جان‌پردازِ تو»
  • گفت: «مغلوبِ تو بودم، مستِ تو***دستِ من بر‌بسته بود از دستِ تو
  • نی که هر مغلوبِ شهْ مرحوم بود؟!***نی که اَلمَغلوبُ کَالْمَعدوم بود؟!»5
  • گفت: «ای مغلوب، مَعدومی‌ت کو؟!***جز به نسبت نیست معدوم؛ أیْقِنوا!6
  • این‌چنین معدوم کُاو از خویش رفت***بهترینِ هست‌ها افتاد زَفت7
  • او به نسبت با حیاتِ حقْ فَناست***در حقیقت در فَنا او را بقاست8
  • جملۀ ارواح در تدبیرِ اوست***جملۀ اَشباح در تأثیرِ اوست9
    1. . خَرّوب: خَرنوب، گیاهی که در هرجا بروید نشان خرابی باشد.
    2. . خَرّوب: نام گیاهی که هر جا بروید نشان خرابی باشد.
    3. . گُزین: برگزیده.
    4. . بی‌جُرمی تو خون‌ها کرده‌ای...: تو بدون اینکه جرمی داشته باشی سبب ریختن خون مردمان بوده‌ای و خون مظلومان به گردن تو بوده.
    5. . اَلمَغلوبُ کَالْمَعدوم: هر شخصی که مغلوب و مقهور (ارادۀ دیگری باشد) گویی معدوم است و در میان نیست (و آن دیگری فاعل آن عمل خواهد بود).
    6. . أیقِنوا: یقین کنید.
    7. . زَفت: بسیار، (بسیار بهتر از دیگر هست‌هاست).
    8. . نسخۀ قونیه: با صفات حق فناست. بریتانیا (الف): در بقا او را.
    9. . نسخۀ قونیه: جملۀ اشباح در تیر اوست. بریتانیا (الف): قبلۀ ارواح.
      أشباح: کالبدها.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

30
  • آن که او مغلوب اندر لطفِ ماست***نیست مُضطَر بلکه مُختارِ وِلاست1
  • مُنتَهای اختیارْ آن است خَود***کِاختیارش گردد اینجا مُفتَقَد2
  • اختیارش گر نبودی چاشنی***کِی بگشتی آخِر او مَحو از منی؟!»3
  • ----------

  • در جهان گر لُقمه و گر شربت است***لذّتِ او فرعِ ترکِ لذّت است
  • گرچه از لذّاتْ بی‌تأثیر شد***لذّتی بود او و لذّت‌گیر شد
  • 🔹 هر که او مغلوب شد، مرحوم گشت***در بِحارِ رحمتش معدوم گشت
  • 🔹 نی چنان معدوم کز اهلِ وجود***هیچ بر وی چَربد اندر گاهِ جود
  • 🔹 بلکه والی گشت موجودات را***بی‌گمان و بی‌نفاق و بی‌ریا
  • 🔹 بی‌مثال و بی‌نشان و بی‌مکان***بی‌زمان و بی‌چنین و بی‌چنان
  • 🔹 بی‌شِکال اندر سؤال و در جواب***دم مزن، وَ اللٰهُ أعلَمْ بِالصَّواب4
    1. . وِلا: دوستی و قرب.
    2. . مفتَقَد: گم، معدوم، (فانی).
    3. . نسخۀ قونیه: گر نگشتی.
    4. . شِکال: اشکال. وَ اللٰهُ أعلَمْ بِالصَّواب: و خداوند به درستی آگاه‌تر است.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

31
  • شرحِ ﴿إنَّما الْمُؤمِنونَ إخْوَةٌ﴾ و «العُلَماءُ کَنَفسٍ واحِدَة»، خاصّه اتّحادِ داوود و سلیمان و سایرِ انبیا علیهم السّلام که اگر یکی از ایشان را مُنکِر شوی، ایمانِ تو به هیچ نَبی درست نباشد، و این علامتِ اتّحاد است؛ که یکی خانه از آن هزار خانه ویران کنی، آن همه ویران شود و یک دیوارْ قائم نمانَد که ﴿لا نُفَرِّقُ بَينَ أحَدٍ مِن رُسُلِهِ﴾، وَ العاقِلُ یَکفیهِ الإشارَة، این از اشارات هم گذشت!1

  • 🔹 پس خطاب آمد به داوود از خدا:***«کِای گُزین پیغمبرِ نیکو لِقا2
  • 🔹 دل مَدار اندر تفکّر زین خبر***ره مَده در دلْ ملال و، غم مخَور
  • 🔹 که تو را گفتم که: ”بگذر زین بنا***کاندر این دریا تو را نبْوَد شنا“
  • گرچه بَر‌نایَد به جُهد و زورِ تو***لیک مسجد را بر‌آرد پورِ تو3
  • 🔹 گرچه بَر‌نایَد به جُهدت این مَقام***لیک پورِ تو کُنَد آن را تمام
  • کردۀ او کردۀ توست ای حکیم***مؤمنان را اتّصالی دان قدیم
  • مؤمنانْ معدود، لیک ایمانْ یکی***جسمشان معدود، لیکَن جانْ یکی»
  • ----------

  • غیرِ فهم و جان که در گاو و خر است***آدمی را عقل و جانی دیگر است
  • باز غیرِ عقل و جانِ آدمی***هست جانی در نَبیّ و در ولیّ
    1. . سوره الحجرات آیه 10؛ «این است و جز این نیست که مؤمنان برادرند... .». 
      کافی ج 2 ص 166؛ امام صادق علیه‌السلام فرمود: «المُؤمِنُ أخو المُؤمِنِ کالجَسَدِ الواحِدِ إنِ اشتَکَى شَیئاً مِنهُ وَجَدَ ألَمَ ذَلِکَ فِی سائِرِ جَسَدِهِ وَ أرواحُهُما مِن روحٍ واحِدَةٍ وَ إنّ روحَ المُؤمِنِ لَأشَدُّ اتِّصالًا بِروحِ اللٰهِ مِنِ اتِّصالِ شُعاعِ الشَّمسِ بِها؛ مؤمن برادر مؤمن است بمانند یک بدن واحد که چون عضوی از آن به‌درد آید بدن آن درد را در همه‌جایش احساس می‌کند (و همۀ بدن به درد می‌آید)، و روح این دو مؤمن از یک روح نشأت می‌گیرد و به‌درستی که پیوند روح مؤمن به روح خداوند متعال از پیوند و اتصال شعاع خورشید به آن محکم‌تر است.»
      سوره البقره، آیه 285؛ «... ما بین احدی از فرستادگان خدا فرقی نمی‌گذاریم... ».
      العُلَماءُ کَنَفسٍ واحِدَة: عالمان مانند یک نفس واحده هستند (که همگان از یک منبع اخذ علم و نور می‌نمایند) (این مطلب به همین عبارت در مصادر یافت نشد). العاقِلُ یَکفیهِ الإشارَة: عاقل را یک اشاره کافی است [تا به مطلب پی ببرد].
    2. . گزین پیغمبر: پامبر برگزیده. نیکو لقا: خوش‌مَنظَر. 
    3. . جُهد: تلاش. پور: فرزند.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

32
  • جانِ حیوانی ندارد اتّحاد***تو مجو این اتّحاد از روحِ باد1
  • گر خورَد اینْ نان، نگردد سیرْ آن***ور کِشَد بارْ این، نگردد آنْ گِران
  • بلکه این شادی کند از مرگِ آن***از حسد میرد چو بیند برگِ آن2
  • جانِ گرگان و سگان از هم جُداست***متّحدْ جان‌های شیرانِ خداست
  • جمع گفتم جان‌هاشان من به اسم***کآن یکی صد جان بوَد نسبت به جسم3
  • همچو آن یک نورِ خورشیدِ سَما***صد بوَد نسبت به صَحنِ خانه‌ها4
  • لیک یک باشد همه‌یْ انوارِشان***چون‌که برگیری تو دیوار از میان
  • چون نمانَد خانه‌‌ها را قاعده***«مؤمنان مانندِ نَفسِ واحِده»5
  • فرق و اشکالات آید زین مَقال***لیک نبوَد مِثْلْ این، باشد مثال6
  • فرق‌ها بی‌حد بوَد از شخصِ شیر***تا به شخصِ آدمی‌زادِ دلیر
  • لیک در وقتِ مثال ای خوش‌نظر***اتّحاد از ر‌ویِ جان‌بازی نگر
  • کآن دلیرْ آخرْ مثالِ شیر بود***نیست مثلِ شیر در جمله‌یْ حُدود
  • متّحد‌ْ نقشی ندارد این سَرا***تا که مِثلی وا نمایم من تو را
  • هم مثالِ ناقصی دست آورم***تا ز حیرانی خِرَد را وا خَرَم7
  • شب به هر خانه چراغی می‌نهند***تا به نورِ آن ز ظلمت می‌رهند
  • آن چراغْ این تن بوَد، نورش چو جان***هست محتاجِ فتیله، این و آن8
  • آن چراغِ شش‌فتیله این حواس***جملگی بر خواب و خور دارد اساس
  • بی‌خور و بی‌خواب نَزیَد نیم دَم***با خور و با خواب نَزْیَد نیز هم9
  • بی‌فتیله وْ روغنش نبوَد بقا***با فتیله وْ روغنْ آن هم بی‌وفا
  • ز‌آنکه نورِ علّتیّ‌اش مرگ‌جوست***چون زیَد؟! که روزِ روشن مرگِ اوست
    1. . بریتانیا (الف): از روی باد.
    2. . برگ: سامان، ساز و نوا.
    3. . بریتانیا (الف): کار یک جان صد بود.
    4. . سَما: آسمان. صحن: حیاط.
    5. . بریتانیا (الف): جان‌ها را قاعده.
    6. . نسخۀ قونیه: لیک نبوَد مِثل.
      مَقال: سخن.
    7. . وا خَرَم: آزاد سازم، نجات دهم.
    8. . نسخۀ قونیه: فِتیل و این و آن.
    9. . نَزیَد: زندگی و حیات ندارد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

33
  • جمله حس‌های بشر هم بی‌بقاست***ز‌آنکه پیشِ نورِ روزِ حَشرْ لاست1
  • نورِ حسِّ جانِ بی‌پایانِ ما***نیست کُلّی فانی و لا چون گیا2
  • لیک مانندِ ستاره وْ ماهتاب***جمله مَحوند از شعاعِ آفتاب
  • آن‌چنان‌که سوز و دردِ زخمِ کَیک***محو گردد چون درآید مارْ إلَیک3
  • آن‌چنان‌که عور اندر آب جَست***تا در آب از زخمِ زنبوران بِرَست4
  • می‌کند زنبور در بالا طواف***چون بر‌آرد سَر، ندارندش مُعاف
  • آبْ ذکرِ حق و، زنبورْ این زمان***هست یادِ این فلان و آن فلان5
  • دَم بخور در آبِ ذکر و دم مَزَن***تا رهی از فکر و وسواسِ کُهَن6
  • بعد از آن تو طبعِ آن آبِ صفا***خود بگیری جملگی سر‌تا به پا
  • آن‌چنان کز آبْ آن زنبورِ شَر***می‌گریزد، از تو هم گیرد حَذَر7
  • بعد از آن خواهی تو د‌ور از آب باش***که به سِرْ هم‌طبعِ آبی، خواجه‌تاش8
  • بس کسانی کز جهان بُگذشته‌اند***لا نی‌اند و در صفات آغشته‌اند
  • 🔹 بی‌نشان از خویش و با آن دلنشین***از کمالِ قُربِ معنا همچنین
  • در صفاتِ حقْ صفاتِ جُمله‌شان***همچو اَختر پیش آن خورْ بی‌نشان9
  • گر ز قُرآن نَقل خواهی ای حَرون***خوان «جَمیعٌ هُم لَدَینا مُحضَرون»10
  • ﴿مُحضَرون﴾ معدوم نبْوَد، نیک بین!***تا بقای روح‌ها دانی یقین11
  • روحِ مَحجوب از بقا، بس در عذاب***روحِ واصل در بقا، پاک از حجاب12
  • زین چراغِ حسِّ حیوان -المُراد***گفتمت، هان- تا نجویی اتّحاد
  • روحِ خود را متّصل کن -ای فلان-***زود با ارواحِ قُدسِ سالکان
    1. . لاست: هیچ است.
    2. . نسخۀ قونیه: نور حسّ و جانِ بابایانِ ما.
      لا: هیچ. گیا: گیاه.
    3. . کَیک: کَک. إلیک: به‌سوی تو.
    4. . عور: شخص برهنه.
    5. . نسخۀ قونیه: آن فلانه و آن فلان.
    6. . نسخۀ قونیه: در آب ذکر و صبر کن.
    7. . گیرد حَذَر: احتراز و اجتناب کردن.
    8. . خواجه‌تاش: شریک.
    9. . اختر: ستاره. خور: خورشید.
    10. . سوره آیه 32؛ «و به‌درستی که همگان با هم نزد ما حاضر می‌شوند!»
      حَرون: سرکش و نافرمان.
    11. . ﴿مُحضَرون﴾: آنان‌که در پیشگاه حضرت حق حاضرند.
    12. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: محجوب از بقایش.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

34
  • صد چراغت گر مُرَند، اَر بیستند***باش فارغ؛ چون یگانه نیستند1
  • ز‌آن همه جنگند این اصحابِ ما***جنگْ کس نَشنید اندر انبیا
  • ز‌آنکه نورِ انبیا خورشید بود***نورِ حسِّ ما چراغِ شمع و دود2
  • یک بمیرد، یک بمانَد تا به روز***یک بوَد پژمرده، دیگر بافُروز
  • جانِ حیوانی بوَد حَیّ از غِذی***هم بمیرد او به هر نیک و بَذی3
  • گر بمیرد این چراغ و طیّ شود***خانۀ همسایه مُظلِم کِی شود؟!4
  • نورِ آن خانه چو بی‌این هم به‌پاست***پس چراغِ حسِّ هر خانه جُداست
  • این مثالِ جانِ حیوانی بوَد***نی مثالِ جانِ رَبّانی بوَد
  • باز از هندوی شب چون ماه زاد***بر سَرِ هر روزنی نوری فِتاد5
  • نورِ آن صد خانه را تو یک شِمَر***که نمانَد نورِ آن بی‌این دگر6
  • تا بوَد خورشیدِ تابان بر افُق***هست در هر خانه نورِ او قُنُق7
  • باز چون خورشیدِ جان آفِل شود***نورِ جمله خانه‌‌ها زائل شود8
  • این مثالِ نور آمد، مِثلْ نی***مر تو را هادی، عَد‌و را رَهزنی9
  • بر مثالِ عنکبوت، آن زشت‌خو***پرده‌های گَنده را بَر‌بافَد او10
  • از لُعابِ خویش پرده‌یْ نور کرد***دیدۀ ادراکِ خود را کور کرد11
  • گردنِ اسب ار بگیرد، بر خورَد***ور بگیرد پاش، بستانَد لگد
  • کم نشین بر اسبِ توسَن بی‌لگام***عقل و دین را پیشوا کن ای غلام12
    1. . نسخۀ قونیه: بس جدایند و یگانه نیستند.
      مُرند: بمیرند. بیستند: زنده، پایدار و فروزان باشند.
    2. . نسخۀ قونیه: چراغ و شمع و دود.
    3. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: نیک و بدی.
      حَیّ: زنده. غِذی: غذا. بَذی: بدی.
    4. . مُظلِم: تاریک.
    5. . هندوی شب: شب سیاه، (طبیعت بشری).
    6. . شِمَر: بشمار، به حساب آور.
    7. . قُنُق: مهمان.
    8. . آفِل شود: غروب کند.
    9. . مثلْ نی: مثل حقیقی نیست و فقط مثال است. عَدو: دشمن.
    10. . گَنده: بدبو و متعفّن، (اوهام و تخیّلات).
    11. . پردۀ نور کرد: حجابی بر نور انداخت.
    12. . نسخۀ قونیه: پشوا کن و السلام.
      توسن: سرکش.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

35
  • اندر این آهنگ منْگر سُست و پَست***کاندرین رَهْ صبر و ﴿شِقِّ أنفُس﴾ است1
  • 🔹 باز‌گرد و قصّۀ مسجد بگو***با سلیمانِ نَبیِّ نیک‌خو
  • بقیّۀ قصّۀ بنای مسجد أقصیٰ و بنا‌کردنِ سلیمان علیه السّلام آن را، و امداد رسیدنْ او را از غیب

  • چون سلیمان کرد آغازِ بنا***پاک چون کعبه، همایون چون مِنیٰ
  • در بنایش دیده می‌شد کرّ و فر***نی فِسُرده چون بناهای دگر
  • در بنا هر سنگ کز کُه می‌سکُست***فاشْ «سیروا بی» همی‌گفت از نخُست2
  • همچو از آب و گِلِ آدم‌کَده***نور از آن کُه‌پاره‌‌ها تابان شده3
  • سنگْ بی‌حمّالْ آینده شده***و آن در و دیوار‌ها زنده بُده4
  • حق همی‌گوید که: «دیوارِ بهشت***نیست چون دیوار‌ها بی‌جان و زشت»5
  • چون در و دیوارِ تن با آگهی ست***زنده باشد خانه چون شاهنشهی ست6
  • هم درخت و میوه، هم آبِ زلال***با بهشتی در حدیث و در مَقال7
  • ز‌آنکه جَنّت را نه ز‌آلت بسته‌اند***بلکه از اَعمال و نیّت بسته‌اند8
  • این بنا ز‌آب و گِلِ مُرده بُدَه‌ست***و آن بنا از طاعتِ زنده شدَه‌ست9
  • این به اصلِ خویش مانَد، پُر‌خَلَل***و آن به اصلِ خود که علم است و عمل10
  • هم سَریر و قصر و هم تاج و ثیاب***با بهشتی در سؤال و در جواب11
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: صبرْ شِقِّ أنفُس.
      سوره النحل آیه 7؛ «و [خداوند چهارپایان را برای شما قرار داد تا] بارهای شما را حمل نمایند و به شهری ببرند که نمی‌توانستید به آن‌جا برسید مگر با زحمت فراوان، به‌درستی‌که پروردگار شما بسیار رئوف و مهربان است.»
      آهنگ: قصد کردن، حرکت.
    2. . می‌سکُست: جدا می‌شد. سیروا بی: مرا ببَرید.
    3. . کُه‌پاره: کوه‌پاره، سنگ.
    4. . نسخۀ قونیه: زنده شده.
      آینده شده: می‌آمد، حرکت می‌کرد.
    5. . سوره العنکبوت آیه 64؛ «و این زندگانی دنیا جز سرگرمی و بازی نیست و به‌درستی‌که سرای آخرت همان حیات محض است، اگر مردم بدانند!»
    6. . چون: زیرا. شاهنشهی است: منسوب به حضرت شاه است.
    7. . بهشتی: اهل بهشت. مَقال: گفت‌و‌گو.
    8. . آلت: ابزار و مصالح (مادی).
    9. . بُده‌ست: (ساخته شده‌است). شدَه‌ست: (ساخته شده‌است).
    10. . مونیخ (ب): و آن باصل خود پر از علم و عمل.
      مانَد: شبیه است. خَلَل: نقص و عیب.
    11. . سریر: تخت. ثیاب: لباس‌ها.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

36
  • فرشْ بی‌فرّاش پیچیده شده***خانه بی‌مِکناسْ روبیده شده1
  • تختِ او سَیّارْ بی‌حَمّال شد***حلقه و دَرْ مُطرِب و قَوّال شد2
  • خانۀ دل بین ز غم ژولیده شد***بی‌کَناس از توبه‌ای روبیده شد3
  • هست در دلْ زندگی دارُ‌الْخُلود***در زبانم چون نمی‌آید چه سود؟!4
  • 🔹 چون‌که گشت آن مسجدِ أقصیٰ تمام***زِ اهتماماتِ سلیمان و السَّلام
  • چون سلیمان در شُدی هر بامداد***مسجد اندر بهرِ ارشادِ عِباد
  • پند دادی گَه به گفت و لحن و ساز***گَه به فعل، اَعنی رکوعِ با نیاز5
  • پندِ فعلیْ خلق را جذّاب‌تر***کاو رسد در جانِ هر باگوش و کَر6
  • واندر آن، وهمِ امیری کم بوَد***در حَشَم تأثیرِ آن محکم بوَد7
  • قصّۀ آغازِ خلافتِ عثمان و خطبۀ وی در بیانِ آنکه ناصحِ فَعّالِ به فعلْ بِه از ناصحِ قَوّالِ به قَول8

  • قصّۀ عثمان که بر منبر برفت***چون خلافت یافت، بشْتابید تَفت9
  • منبرِ مِهتر که سه پایه بُدَه‌ست***رفت بوبَکر و د‌وُم‌پایه نشست10
  • بر سِوُم‌پایه عُمَر در دورِ خویش***از برای حُرمتِ اسلام و کیش
  • دورِ عثمان آمد و بالای تخت***بَر شُد و بنْشست آن مسعودبخت
  • پس سؤالش کرد شخصی بوالفُضول:***«کآن دو ننْشستند بر جای رسول
  • پس تو چون جُستی بر ایشان سروری***چون به رُتبَت تو از ایشان کمتری؟!»
  • گفت: «اگر پایه‌یْ سوُم را بسْپُرم***وهم آید که مثالِ عُمَّرم11
  • ور دوُم‌پایه شدم من جای‌جو***گفته‌ای: ”مثلِ ابوبکر است او“
    1. : فَرّاش: خادم. مِکناس: جاروکش، رفته‌گر.
    2. . سیّار شد: حرکت کرد. قَوّال: آوازخوان.
    3. . کَناس: کَنّاس، جاروکش، رفته‌گر.
    4. . مونیخ (ب): بر زبانم.
      دار الخلود: سرای جاودانگی.
    5. . نسخۀ قونیه: رکوعی یا نیاز.
      أعنی: یعنی.
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: بی‌گوش و کر.
    7. . حَشَم: مردم.
    8. . ناصحِ...: نصحیت‌کننده‌ای که با عمل خود نصحیت کند بهتر از نصحیت‌کننده‌ای است که با گفتار خود پند دهد.
    9. . تَفت: زود، به‌سرعت.
    10. . مِهتر: والاتر، (پیامبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم).
    11. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: گفت: «اگر جایم سِوُم‌پایه بُدی/ وهمِ مِثلیِّ عُمَرتان می‌شدی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

37
  • هست این بالا مَقامِ مصطفیٰ***وهمِ مِثلیّ نیست با آن شَه مرا»1
  • بعد از آن بر جایِ خُطبه آن وَدود***تا به قُربِ عَصرْ لب‌خاموش بود2
  • زَهره نی کس را که گوید: «هین بخوان!»***یا برون آید ز مسجدْ آن زمان
  • هیبتی بنْشسته بُد بر خاص و عام***پُر شده از نورِ یزدانْ صحن و بام
  • هر که بینا، ناظرِ آن نور بود***کور را ز‌آن تاب هم گرمی فُزود
  • تا ز گرمی فهم کردی آن ضَریر***که بر‌آمد آفتابی بس مُنیر3
  • لیک این گرمی گُشاید دیده را***تا ببیند عینِ هر بشْنیده را
  • گرمی‌اش را ضَجرَتیّ و حالتی***ز‌آن تَبِشْ دل را گُشادی فُسحَتی4
  • ----------

  • کورْ چون شد گرم از نورِ قِدَم***از فَرَح گوید که: «من بینا شدم!»5
  • سخت خوش‌مستی، ولی ای بوالْحَسن***پاره‌ای راه است تا بینا شدن!6
  • این نصیبِ کور باشد ز‌آفتاب***صد چنین، و اللٰهُ أعلَم بِالصَّواب7
  • و آن‌که او این نور را بینا بوَد***شرحِ او کِی کارِ بوسینا بوَد؟!
  • گر شود صد تو، که باشد این زبان***کاو بجنبانَد به کف پرده‌یْ عَیان؟!
  • وای بر وی گر بِسایَد پرده را***تیغِ اَللٰهی کُند دستش جدا
  • دست چه بْوَد؟! خودْ سرش را بر‌کَنَد***آن سَری کز جهلْ سَر‌ها می‌‌کُنَد8
  • این به تقدیرِ سخن گفتم تو را***ور نه خودْ دستش کجا و این کجا؟!
  • خاله را خایه بُدی، خالو بُدی***این به تقدیر آمدَه‌ست، ار او بُدی
  • از زبان تا چشم کُاو پاک از شَک است***«صد هزارن سال» گویم، اندک است
  • هین مشو نومید؛ نورِ آسمان***حق چو خواهد، می‌رسد در یک زمان
  • اخترِ گردونْ ظُلَم را ناسِخ است***اخترِ حق در صفاتش راسِخ است9
  • صد اثر در کان‌ها از اختران***می‌رسانَد قدرتش در هر زمان
    1. . وهم مثلیّ: توهّم شباهت و مِثلیّت.
    2. . وَدود: مهربان.
    3. . ضَریر: کور. مُنیر: منوَّر، پر‌نور.
    4. . ضجرَت: رنج و سختی. تَبِش: تابش، فروغ. فُسحَتی: وسعت و گشایش.
    5. . فَرَح: خوشحالی.
    6. . ای بو‌الحَسَن: ای نیکو‌سیرت، (خطاب به کور همراه با محبت). 
    7. . و اللٰهُ أعلَم بِالصَّواب: و خداوند از درستی آگاه‌تر است.
    8. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: آن سَری کز جهلْ شَر‌ها سر‌کُنَد.
      سر می‌کُند: گردن‌فرازی می‌کند.
    9. . ظُلَم: تاریکی‌ها. ناسخ: از‌بین‌برنده. راسخ: محکم و استوار.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

38
  • چرخِ پانصد ساله راه ای مُستَعین***در اثرْ نزدیک آمد با زمین1
  • سه هزاران سال و پانصد تا زُحَل***دَم‌به‌دَم خاصیّتش آرَد عمل
  • دَر همَش آرَد چو سایه در إیاب***طولِ سایه چیست پیشِ آفتاب؟!2
  • وز نُفوسِ پاکِ اَختَروَشْ مدد***سوی اخترهای گردون می‌رسد3
  • ظاهرِ آن اَخترانْ قَوّامِ ما***باطنِ ما گشته قَوّامِ سَما4
  • در بیانِ آنکه حُکَما گویند: «آدمی عالَمِ صغیر است» و حُکَمای الٰهی گویند: «آدمی عالَمِ کبیر است»؛ زیرا که علمِ آن حُکَما بر صورتِ آدمی مقصور بوَد و علمِ این‌ها بر باطن

  • پس به صورت عالَمِ اَصغر تویی***پس به معنا عالَمِ اکبر تویی
  • ظاهراً آن شاخْ اصلِ میوه است***باطناً بهرِ ثَمَر شد شاخْ هست
  • گر نبودی میل و امّیدِ ثَمَر***کِی نشانْدی باغِبانْ بیخِ شَجَر؟!5
  • پس به معنا آن شَجَر از میوه زاد***گر به صورت از شَجَر بودش وِلاد6
  • مصطفیٰ زین گفت: «کآدم وَ انبیا***خَلْفِ من باشند در زیرِ لِوا»7
  • بهرِ این فرمودَه ست آن ذوفُنون***رمزِ «نَحنُ الْآخِرونَ السّابِقون»8
  • گر به صورت من ز آدم زاده‌ام***من به معنا جَدِّ جَد افتاده‌ام
  • کز برای من بُدَش سجده‌یْ مَلَک***وز پیِ من رفت تا هفتم فَلَک
  • پس زِ من زایید در معنا پدر***پس ز میوه زاد در معنا شَجَر
    1. . مُستَعین: استعانت‌جو، یاری‌طلب.
    2. . دَر همَش آرد: آن را در هم می‌پیچید و از بین می‌رود. إیاب: آمدن (طلوع خورشید).
    3. . اختروَش: مانند ستارگان. نفوس اختروَش: (اولیاء الهی).
    4. . قَوّام: برپادارنده.
    5. . شجر: درخت.
    6. . وِلاد: تولد.
    7. . مسند احمد ج 4 ص 330؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «أنا سَیّدُ وُلدِ آدَمَ یَومَ القیامَةِ و لا فَخرَ، و أنا أوّلُ مَن تَنشَقُّ عَنهُ الأرضُ و لا فَخرَ، و بِیَدی لِواءُ الحَمدِ و لا فَخرَ، آدَمُ فَمَن دونَهُ تَحتَ لِوائی و لا فَخرَ؛ من در روز قیامت سرور و آقای فرزندان آدم هستم و بر این افتخاری نیست، و من اولین کسی هستم که از زمین برانگیخته می‌شوم و بر این افتخاری نیست، و لِوای حمد در دست من است (من سرسلسلۀ حمدکنندگان پروردگارم) و بر این افتخاری نیست، آدم و تمام انبیاء مابعدِ او همه در زیر پرچم و لِوای من هستند و بر این افتخاری نیست.»
      لِوا: پرچم، (لِوای حمد).
    8. . صحیح بخاری ج 2 ص 157، بحارالأنوار ج 85 ص 232؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «... نحنُ الآخِرون السابقون یَومَ القیامة؛ ما در پس [امّت‌های گذشته] آمده‌ایم ولیکن در روز قیامت از همگان پیشی می‌گیریم.»
      ذوفُنون: پر هنر، صاحب کمالات بسیار، (پیامبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

39
  • اوّلِ فکرْ آخِر آمد در عمل***خاصه فکری کُاو بوَد وصفِ اَزَل
  • حاصل، اندر یک زمان از آسمان***می‌رود، می‌آید ایدَر کاروان1
  • نیست بر این کاروانْ این ره دراز***کی مَفازه زَفت آمد با مَفاز؟!2
  • دل به کعبه می‌رود در هر زمان***جسمْ طَبعِ دل بگیرد زِ امتِنان3
  • این دراز و کوتَهی مر جسم را ست***چه دراز و کوته آنجا که خداست؟!
  • چون خدا مر جسم را تبدیل کرد***رفتنش بی‌فرسخ و بی‌میل کرد4
  • صد امید است این زمان، بَردار گام***عاشقانه! ای فَتیٰ، خَلِّ الکَلام5
  • گرچه پیله‌یْ چشم بر هم می‌زنی***در سفینه خُفته‌ای، ره می‌کُنی6
  • تفسیرِ این حدیث که: «مَثَلُ أهلِ بَیتی‌‌ کَمَثَلِ سَفینةِ نوحٍ، مَن تَمَسَّکَ بِها نَجیٰ، و مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِقَ»7

  • بهرِ این فرمود پیغمبر که: «من***همچو کشتیّ‌ام به طوفانِ زَمَن
  • ما و اصحابیم چون کشتیّ نوح***هر که دست اندر زند، یابد فُتوح»8
  • ----------

    1. . بریتانیا (الف): اندر کاروان.
      ایدر: اینجا، (دنیا و عالَم اسفَل).
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: که مَفازه زفت آمد یا مُفاز؟!
      مَفازه: بیابان. زَفت: دور و دراز و دشوار. مَفاز: رستگاری، (شخص سعادتمند). کی مفازه...: برای شخص سعادتمند راه بیابان سخت و دشوار و طولانی نیست.
    3. . امتنان: نعمت‌دادن، (جسم بر اثر لطف و امتنان الهی خوی و خصلت دل می‌گیرد).
    4. . فرسخ، میل: واحد مسافت.
    5. . فَتیٰ، جوانمرد. خَلِّ الکلام: سخن را رها کن.
    6. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: در سفینه‌یْ خُفته‌ای.
      پیله: پلک. پیله‌یْ چشم بر هم می‌زنی: چشمانت را می‌بندی و بر هم می‌گذاری.
    7. . نسخۀ قونیه: مَثَلُ اُمّتی کمَثَل.
      المعجم الکبیر (الطبرانی) ج 3 ص 45؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «مَثَلُ أهلِ‌بيتی مَثَلُ سفينةِ نوحٍ مَن ركِبَ فيها نَجا و مَن تخَلَّفَ عنها غَرِق، مثال اهل‌بيت من در ميان شما مثال كشتى نوح است که هر كس در آن سوار شود نجات مى‌يابد و هر كس از سوار شدن خودداری کند غرق مى‌گردد.»
    8. . در حاشیۀ نسخۀ کتابخانۀ مرکز احیاء میراث اسلامی قم: ما و اولادیم چون کشتیّ و نوح.
      فُتوح: فَتحِ باب و گشایش (در راه به‌سوی خدا).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

40
  • چون‌که با شیخی، تو د‌ور از زشتی‌ای***روز و شب سَیّاری و در کشتی‌ای1
  • در پناهِ جانِ جان‌بخشی قوی***کشتی اندر خفته‌ای، ره می‌روی
  • مَگسَل از پیغمبرِ ایّامِ خویش***تکیه کم کن بر فن و بر گامِ خویش2
  • گرچه شیری، چون رَوی ره بی‌دلیل***خویش‌بین و در ضَلالیّ و ذلیل3
  • هین مَپر الّا که با پَرهای شیخ***تا ببینی عوْنِ لشکرهای شیخ4
  • یک زمانی موجِ لطفش بالِ توست***آتشِ قهرش دَمی حَمّالِ توست5
  • قهرِ او را ضِدِّ لطفش کم شِمَر***اتّحادِ هر دو بین اندر اثر
  • یک زمان چون خاکْ‌ سبزت می‌کند***یک زمان پُرباد و گَبزت می‌کند6
  • جسمِ عارف را دهد وصفِ جَماد***تا بر او رویَد گُل و نسرینِ شاد
  • لیک او بیند، نبیند غیرِ او***جز به مَغزِ پاک نَد‌هد خُلدْ بو7
  • مغز را خالی کُن از انکارِ یار***تا که ریحان یابد از گُلزارِ یار
  • تا بیابی بوی خُلد از یارِ من***چون محمّدْ بویِ رحمٰن از یَمَن
  • در صفِ مِعراجیان گر بیستی***چون بُراقَت پَر گشاید، نیستی8
  • نی چو مِعراجِ زمینی تا قَمَر***بلکه چون معراجِ کِلکی تا شِکَر9
  • نی چو معراجِ بُخاری تا سَما***بل چو معراجِ جَنینی تا نُهیٰ10
  • خوش‌بُراقی گشت خِنگِ نیستی***سوی هستی آردَت گر بیستی11
  • کوه و دریا‌ها سُمَش مَس می‌کند***تا جهانِ حِس را پَس می‌کند12
    1. . سیّاری: در حال سیر و حرکت هستی.
    2. . فاتح: کام خویش.
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: گر چو شیری، چون رَوی ره بی‌دلیل/ همچو روبَه در ضَلالیّ و ذلیل.
    4. . نسخۀ قونیه: عون و لشکرهای.
      عوْن: یاری.
    5. . حمّال: حمل‌کننده.
    6. . گبز: ستبر و قوی.
    7. . خُلد: بهشت جاودان.
    8. . نسخۀ قونیه: چون بُراقت بر‌کِشاند. بریتانیا (الف): برگشاید.
      بیستی: بایستی. بُراق: مرکب پیامبر در شب معراج به‌سوی آسمان، (مَرکبِ حرکت در عالَم ملکوت). نیستی: دیگر در این عالم نخواهی بود بلکه به ملکوت اعلی می‌روی.
    9. . معراجِ کِلکی تا شکر: سیر و حرکت نی از چوب بودن به سوی شکر گشتن.
    10. . نُهی: عقول، (مرحلۀ عقلانیت).
    11. . نسخۀ قونیه: گر نیستی.
      خِنگ: اسب سفید.
    12. . پس می‌کند: پشت سر می‌گذارد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

41
  • پا بکِش در کشتی و می‌رو روان***چون سوی معشوقِ جان، جان و روان1
  • دست نیّ و پای نی، رو تا قِدَم***آن‌چنان‌که تاخت جان‌ها از عَدَم2
  • بر‌دَریدی در سخن پرده‌یْ قیاس***گر نبودی سَمعِ سامِع را نُعاس3
  • ای فلک، بر گفتِ او گوهر ببار***از جهانِ او -جَهانا- شرم دار!
  • گر بباری، گوهرت شش‌تا شود***جامِدت گوینده و بینا شود
  • پس نثاری کرده باشی بهرِ خَود***چون‌که هر سرمایۀ تو صد شود
  • قصّۀ هدیه فرستادنِ بِلقیْس از شهرِ سَبا به‌سوی سلیمان عَلیٰ نبیِّنا و [آله و] علیه السّلام

  • 🔹 همچو آن هدیه‌یْ که بِلقیْس از سَبا***بر سلیمان می‌فرستاد ای کیا4
  • هدیۀ بلقیس چِل اَستَر بُدَه‌ست***بارِ آن‌ها جمله خشتِ زَر بُدَه‌ست5
  • چون به صحرای سلیمانی رسید***فرشِ آن را جمله زرِّ پُخته دید
  • بر سرِ زر تا چهل منزل بِرانْد***تا که زر را در نظرْ آبی نمانْد6
  • بار‌ها گفتند: «زر را وا بَریم***سوی مخزن، ما چه بیگار اَندریم7
  • عرصه‌ای کِش خاکْ زرِّ دَه‌دَهی‌ست***زر به هدیه بردن آنجا ابلهی‌ست»
  • ای ببُرده عقلْ هدیه تا إلٰه***عقلْ آنجا کمتر است از خاکِ راه
  • چون کِسادِ هدیه آنجا شد پدید***شرمساری‌شان همی وا پس کشید
  • باز گفتند: «از کِساد و از روا***چیست بر ما؟ بنده‌فرمانیم ما8
  • گر زر و گر خاکْ ما را بُردنی‌ست***امرِ فرمانده به‌جا آوردنی‌ست
  • گر بفرمایند که: ”واپس بَرید“***هم به فرمانْ ”تُحفه را باز‌آورید“
  • 🔹 امر و فرمان را همی باید شنید***تا بِدانجا هدیه را باید کِشید»
  • 🔹 پس روان گشتند هدْیه‌آوران***تا به تختِ آن سلیمانِ جهان
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: جانِ روان. مونیخ (ب): خوش سوی معشوق.
    2. . تا قِدَم: به‌سوی عوالم ملکوت که ازلی و ابدی هستند.
    3. . سمع: شنوایی. نُعاس: خواب‌آلودگی.
    4. . کیا: بزرگ و والامقام.
    5. . قسطنطنیه (ب): چل اشتر.
    6. . آبی نماند: بی‌آبرو شد، بی‌ارزش شد.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: بیکار اندریم. قونیه: بیگار. قسطنطنیه (ب): پیکار.
      بیگار اندریم: مشغول کار بی‌مزد و بیهوده هستیم.
    8. . کِساد: بی‌رونق و بی‌ارزش. روا: رواج.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

42
  • خندَه‌ش آمد چون سلیمان آن بِدید:***«کز شما من کِی طلب کردم مَزید؟!1
  • من نمی‌گویم مرا هدیه دهید***بلکه گفتم: ”لایقِ هدیه شَوید“
  • که مرا از غیبْ نادر‌هدیه‌هاست***که بشر آن را نیارد نیز خواست
  • می‌پرستید اختری کُاو زر کُند***ر‌و به او آرید، کُاو اختر کُند
  • می‌پرستید آفتابِ چرخ را***خوار کرده جانِ عالی‌نِرخ را2
  • آفتاب از امرِ حقْ طبّاخِ ماست***ابلهی باشد که گوییم: ”او خداست“3
  • آفتابت گر بگیرد، چون کنی؟!***آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی؟!4
  • نی به درگاهِ خدا آری صُداع***که: ”سیاهی را ببَر، وا دِه شُعاع“؟!5
  • گر کُشندت نیم‌شب، خورشید کو***تا بنالی، یا امان خواهی از او؟!
  • حادِثاتْ اغلب به شب واقع شود***و آن زمانْ معبودِ تو غایب بوَد6
  • سوی حق گر راستانه خَم شوی***وا رَهی از اختران، مَحرَم شوی
  • چون شوی مَحرَم، گشایم با تو لب***تا ببینی آفتابِ نیم‌شب»
  • ----------

  • جز روانِ پاکْ او را شرقْ نی***در طلوعش روز و شب را فرقْ نی
  • روزْ آن باشد که او شارِق بوَد***شب نمانَد چون‌که او بارِق شود7
  • چون نماید ذرّه پیشِ آفتاب؟!***خور چنان باشد در آن انوار و تاب8
  • آفتابی را که رَخشان می‌شود***دیده پیشش کُنْد و حیران می‌شود
  • همچو ذرّه بینی‌اش در نورِ عرش***پیشِ نورِ بی‌حدِ موْفورِ عرش9
  • بینی‌اش مسکین و خوار و بی‌قرار***دیده را قوّت شده از کردگار
    1. . نسخۀ قونیه: کی طلب کردم ثَرید؟ (ثَرید: آبگوشت، چیز اندک).
      مَزید: زیاده.
    2. . سوره النمل آیه 24 و 25؛ «[هدهد به حضرت سلیمان عرض کرد:] من او (ملکۀ سبا) و قومش را چنین یافتم که به‌جای خدا برای خورشید سجده می‌کنند (و آن را می‌پرستند) و شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت بخشیده و آنان را از راه خدا باز‌داشته است پس راه حق را نمی‌یابند، تا سجده نکنند برای خداوندی که نهان‌ها را در آسمان‌ها و زمین خارج می‌سازد و به هر‌آنچه پنهان می‌دارید و یا آشکار می‌کنید آگاه است.»
    3. . طَبّاخ: آشپز.
    4. . بگیرد: تیره و تار شود.
    5. . آری صُداع: اظهار درد کنی و حلّ گرفتاری می‌طلبی.
    6. . حادثات: بلایا.
    7. . شارِق بوَد: [بر تو] طلوع کند. بارق شود: [بر تو] بدرخشد.
    8. . نسخۀ قونیه: .../ همچنان است آفتاب اندر لُباب.
      چون نماید: چه جلوه‌ای دارد؟ خور: خورشید.
    9. . موفور: فراوان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

43
  • کیمیایی که از آن یک مَأثَری***بر دُخان افتاد، گشت او اختری1
  • نادِرْ اکسیری که از ویْ نیم‌تاب***بر ظَلامی زد، بِکَردش آفتاب2
  • بو‌العجب میناگری کز یک عمل***بست چندین خاصیَت را بر زُحَل3
  • باقیِ دُرهای جان و اختران***هم بر این مقیاس -ای طالب- بِدان4
  • دیدۀ حِسّی زَبونِ آفتاب***دیدۀ رَبّانی‌ای جوی و بیاب5
  • کآن نظر نوریّ و این ناری بوَد***نارْ پیشِ نور بس تاری بوَد6
  • تا زَبون گردد به پیشِ آن نظر***شَعشَعاتِ آفتابِ با‌شَرَر7
  • کراماتِ شیخ عبداللٰه المغربی قُدِّسَ سِرُّه

  • گفتْ عبداللٰهْ شیخِ مغربی:***«شصت سال از شب ندیدم من شبی
  • من ندیدم ظلمتی در شصت سال***نی به روز و نی به شب از اعتدال»8
  • صوفیان گفتند: «صدقِ قالِ او***نیم‌شب رفتیم در دنبالِ او9
  • در بیابان‌های پُر از خار و گوْ***او چو ماهِ بدرْ ما را پیش‌روْ10
  • رویْ پس ناکرده می‌گفت او به شب:***”هین گوْ آمد، میل کن بر دستِ چپ“
  • باز گفتی بعدِ یک‌دم: ”سوی راست***میل کن، زیرا که خاری پیشِ پاست“
  • روزْ گشته، پای‌بوسش کرده ما***ز‌آنکه بودی پاکش از گِل هر دو پا11
  • نی ز خاک و نی ز گِل بر وی اثر***نَز خراشِ خار و آسیبِ حَجَر»
  • ----------

    1. . مأثَر: تأثیر. دخان: دود.
    2. . ظَلام: تاریکی.
    3. . میناگر: کیمیاگر. زحل: سیّاره‌ای است که منجّمان آن را نحس می‌دانستند.
    4. . نسخۀ قونیه: باقی اخترها و گوهرهای جان.
    5. . دیدۀ حسّی: چشم این بدن مادّی. زَبونِ آفتاب: در مقابل آفتاب حقیر و ذلیل است.
    6. . نار: آتش. تاری: تاریک.
    7. . شَعشَعات: تابش‌ها.
    8. . نسخۀ قونیه: نز اعتلال. (اعتلال: مریضی)
      از اعتدال: چون همواره در اعتدال روحی بودم.
    9. . بریتانیا (الف): صدق حال او.
    10. . گو: گودال. ماه بدر: ماه شب چهارده.
    11. . نسخۀ قونیه: روز گشتی، پاش را ما پای‌بوس/ گشته و پایش چو پاهای عروس.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

44
  • مغربیّ را مشرقیّ کرده خدای***کرده مغرب را چو مشرق نورْ زای
  • نورِ این، شَمسِ شُموسِ فارس است***روزِ خاص و عام را او حارِس است1
  • چون نباشد حارِسْ آن نورِ مَجید***که هزاران آفتاب آرَد پدید؟!
  • تو به نورِ او همی رو در امان***در میانِ اژد‌ها و کژدُمان
  • پیشْ پیشت می‌رود آن نورِ پاک***می‌کند هر رهزنی را چاک چاک
  • «یَومَ لایُخزی النَّبی» را راست دان***«نورُ یَسعیٰ بَینَ أیدیهِم» بخوان2
  • گرچه گردد در قیامتْ آن فُزون***از خدا اینجا بخواهید آزمون
  • کُاو ببخشد هم به میغ و هم به ماغ***نورِ جان، وَ اللٰهُ أعلَم بِالبَلاغ3
  • باز گردانیدنِ سلیمان علیه السّلام رسولانِ بلقیْس را -با آن هدیه‌‌ها که آورده بودند- سوی بلقیس، و دعوتِ سلیمانْ ایشان را به ایمان و ترکِ آفتاب‌پرستی کردن

  • «باز‌گردید ای رسولانِ خَجِل***زرْ شما را؛ دل به ما آرید، دل!
  • این زرِ من بر سرِ آن زر نهید***کوریِ تنْ فَرجِ اَستَر را دهید»4
  • ----------

  • فَرجِ اَستر لایقِ حلقه‌یْ زر است***زرِّ عاشقْ رویِ زردِ اَصفر است5
  • که نظرگاهِ خداوند است آن***که نظر‌اندازِ خورشید است کان6
  • کو نظرگاهِ شعاعِ آفتاب***کو نظرگاهِ خداوندِ لُباب؟!7
  • ----------

    1. . شمسِ شموس: خورشیدِ خورشیدها. فارس: سواره. حارس: نگهبان.
    2. . سوره التحریم آیه 8؛ «... در آن روزی که خداوند پیغمبر و کسانی را که با او ایمان آورده‌اند رسوا نمی‌سازد، نورشان پیشاپیش آنان و از جانب راست ایشان شتابان حرکت می‌کند، می‌گویند: پروردگارا، نور ما را برای ما کامل کن و ما را بیامرز که تو بر هر کاری توانایی!»
    3. . ببخشد: عطا کند. میغ: ابر، ماغ: مه. و اللٰهُ أعلَم بِالبَلاغ: و خداوند بهتر می‌داند که چگونه عطای خود را به بنده برساند (یا بنده را به مقصود برساند).
    4. . کوریِ تن...: به کوریِ اهل تن و زر پرست این زرها را بر شرمگاهِ اسبان بگذارید.
    5. . زرِّ عاشق...: طلای ناب عاشقان روی زردرنگ آنان است.
    6. . زیرا که رخسار زرد عاشقان تماشاخانۀ خداوند است (که خداوند به آنان همواره می‌نگرد) ولی طلا خودش به شعاع و توجه خورشید نیاز دارد.
    7. . چقدر میان طلای زرد که محل پرتو آفتاب است و میان رخسار عاشقان که محل نظر خداوند حکیمند فاصله است!

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

45
  • «از گرفتِ من ز جان اسپر کنید***گرچه اکنون هم گرفتارِ مَنید»1
  • ----------

  • مرغِ فتنه‌یْ دانه، بر بام است او***پَر‌گشاده بستۀ دام است او2
  • چون به دانه دادْ او دل را به جان***ناگرفته، مر وِرا بگْرفته دان3
  • آن نظر‌ها سوی دانه می‌کند***آن، گِرهْ دان کُاو به پا بر‌می‌زند
  • دانه گوید: «گر تو می‌دزدی نظر***من همی‌دزدم ز تو صبر و مَفَرّ»4
  • ----------

  • «چون کشیدت آن نظر اندر پی‌ام***پس بدانی کز تو من غافل نیَم»
  • قصّۀ عطّاری که سنگِ ترازوی او از گِلِ سَرشوی بود، و دزدیدنِ مشتریِ گِل‌خواره از آن گِل هنگامِ سنجیدنِ شکّر

  • پیشِ عطّاری یکی گِل‌خوار رفت***تا خَرَد اَبلوج و قندِ خاصِ زَفت5
  • پس برِ عطّارِ طَرّارِ دو دِل***موضعِ سنگِ ترازو بودْ گِل6
  • 🔹 گفت عطّار: «ای جوان،‌ اَبلوجِ من***هست نیکو بی‌تکلّف بی‌سخن
  • لیک گِلْ سنگِ ترازوی من است***گر تو را میلِ شِکَر بِخْریدن است»7
  • گفت: «هستم در مهمّی قندْ جو***سنگِ میزان هر چه خواهد، ”باش“ گو»
  • گفت با خود: «پیشِ آن‌که گِل‌خور است***سنگ چه بْوَد؟! گِل نکوتر از زر است»
  • ----------

    1. . [اگر تسلیم امر من نشوید] از اینکه غضبم دامنگیرتان شود بترسید و سپر بگیرید، هرچند اکنون هم که نزد من هستید دلتان گرفتار من (و از کشش من) بوده است (که به اینجا آمده‌اید).
    2. . فتنۀ دانه: مفتون دانه، (مرغی که هوس دانه دارد و دلش گرفتار حُبّ دانه است).
    3. . بریتانیا (الف): ناگرفته مور را . مونیخ (ب): ناگرفته مرغ را.
    4. . نسخۀ قونیه: مَقَرّ (قرار و آرامش).
      مَفَرّ: راه فرار.
    5. . ابلوج: قند یا شکر سفید. زَفت: بسیار.
    6. . بَر: نزد. طَرّار: دزد. دو دِل: منافق.
    7. . نسخۀ قونیه: گفت: گل... .

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

46
  • همچو آن دَلّاله کُاو گفت: «ای پسر***نوعروسی یافتم بس خوبْ فَرّ1
  • سخت زیبا، لیک هم یک چیز هست***کآن سَتیرِه دخترِ حلوا‌گر است»2
  • گفت: «بهتر! این چنین خود گر بوَد***دخترِ او چرب و شیرین‌تر بوَد»
  • ----------

  • «گر نداری سنگ و، سنگت از گِل است***این بِه‌ و بِه، گِل مرا میوه‌یْ دل است»
  • اندر آن کفّه‌یْ ترازو ز اعتداد***او به جای سنگْ آن گِل بر نهاد3
  • پس برای کفّه دیگر به دست***هم به قدرِ آن، شکر را می‌شکست
  • چون نبودش تیشه‌ای، او دیر مانْد***مُشتری را منتظِر آنجا نشانْد
  • رویش آن سو بود، گِل‌خور ناشِگِفت***گِل از او پوشیده دزدیدن گرفت
  • ترس‌ترسان که: «نباید ناگهان***چشمِ او بر من فِتَد از امتحان»
  • دیدْ عطّارْ آن و، خودْ مشغول کرد***که: «فزون‌تر دزد از این ای روی‌زرد!4
  • گر بدزدی وَز گِلِ من می‌بَری***رو که هم از پهلوی خود می‌خوری
  • تو همی‌ترسی ز من، لیک از خَری!***من همی‌ترسم که تو کمتر خوری5
  • چون ببینی تو شکر را ز‌آزمود***پس بدانی کَاحمق و غافل که بود!
  • 🔹 گرچه مشغولم، چنان احمق نیَم***که شکر افزون کِشی تو از نِی‌ام»
  • ----------

  • مرغ از آن دانه نظرْ خوش می‌کند***دانه هم از دورْ راهش می‌زند
  • گر زِنای چشمْ حَظّی می‌بَری***نی کباب از پهلوی خود می‌خوری؟!
  • این نظر از دورْ چون تیر است و سَمّ***عشقت افزون می‌شود، صبرِ تو کم6
  • مالِ دنیا، دامِ مرغانِ ضعیف***مُلکِ عُقبیٰ، دامِ مرغانِ شریف
  • تا بِدین مُلکی که او دامی‌ست ژَرف***در شکار آیند مرغانِ شِگَرف
  • ----------

    1. . نسخۀ قونیه: نوعروسی یافتم همچون قمر.
      دَلّاله: زنی که برای مردان زن پیدا می‌کند. فَرّ: جمال و زیبایی.
    2. . سَتیره: زن پوشیده و پاکدامن.
    3. . زِ اعتداد: برای شمارش و وزن‌کردن.
    4. . دزد: بدزد.
    5. . خریّ: خر بودن.
    6. . احیاء العلوم ج 1 ص 428؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «النّظرةُ سَهمٌ مَسموم مِن سِهامِ إبليسَ لَعَنَهُ اللٰهُ، فمَن تَرَكَها خَوفاً مِن اللٰهِ آتاهُ اللٰهُ عزّ و جلّ إيمانا يَجِد حَلاوَتَه فی قَلبِه؛ نظر و نگاه (به نامَحرم) تیری سمّی از تیرهای شیطان که لعنت خدا بر او باد است، پس هر کس آن را به‌خاطر خوف از خداوند ترک کند خداوند عزّ و جلّ به او ایمانی عطا می‌کند که شیرینی‌اش را در قلب خویش می‌یابد.»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

47
  • «منْ سُلیمان، می‌نَخواهم مُلکِتان***بلکه من بِرْهانم از هر هُلکِتان1
  • کاین زمان هستید خود مَملوکِ مُلک***مالکِ مُلکْ آن‌که بِجْهد او ز هُلک»
  • ----------

  • باژگونه -ای اسیرانِ جهان-***نامِ خود کردید «امیرانِ جهان»
  • ای تو بنده‌یْ این جهان، محبوسْ جان***چند گویی خویش را: «خواجه‌یْ جهان»؟!
  • دلداری‌کردن و نواختنِ سلیمان علیه السّلام مر رسولان را، و دفعِ وحشت و آزار از دلِ ایشان، و عذرِ قبول نا‌کردنِ هدیه

  • «ای رسولان، می‌فرستَمْتان رسول***ردِّ من بهترْ شما را از قبول2
  • پیشِ بلقیْس آنچه دیدید از عجب***باز‌گویید از بیابانِ ذَهَب3
  • 🔹 که چهل منزل به رویِ زر بُدید***وز چنین هدیه خَجِل چون می‌شدید
  • تا بداند که به زرْ طامِع نِه‌ایم***ما زر از زر‌آفرین آورده‌ایم4
  • آن‌که گر خواهد، همه خاکِ زمین***سر به سرْ زر گردد و دُرِّ ثَمین5
  • حق برای آن کُنَد -ای زَرگُزین-***روزِ محشر این زمین را نُقره‌گین6
  • فارِغیم از زر؛ که ما بس پُر‌فَنیم***خاکیان را سر به سر زرّین کنیم
  • از شما کِی کُدیۀ زر می‌کنیم؟!***ما شما را کیمیاگر می‌کنیم7
  • ترکِ آن گیرید گر مُلکِ سَباست***که برون از آب و گِل بس مُلک‌هاست»8
  • ----------

    1. . هُلک: هلاکت.
    2. . می‌فرستَمْتان رسول: شما را به‌عنوان پیک و پیام‌برنده‌ای می‌فرستم.
    3. . ذَهَب: طلا.
    4. . طامع: طمع‌کننده.
    5. . ثَمین: گرانبها.
    6. . برای آن کند: (برای آنکه قدرت خود را نشان دهد). نقره‌گین: نقره‌ای.
    7. . کُدیه: گدایی، تقاضا.
    8. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: ترک آن گیرید که مُلک سَباست.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

48
  • تخته‌بند است آن‌که تختش خوانده‌ای***صَدرْ پنداریّ و بر دَر مانده‌ای1
  • پادشاهی نیستت بر ریشِ خَود***پادشاهی چون کُنی بر نیک و بَد؟!
  • بی‌مرادِ تو شود ریشت سفید***شرم دار از ریشِ خود ای کژ اُمید!
  • مالِکُ المُلک است؛ هر کِش سر‌نهد***بی‌جهانِ خاکْ صد مُلکش دهد
  • لیک ذوقِ سجده‌ای پیشِ خدا***خوش‌تر آید از دو صد دولت تو را
  • پس بنالی که: «نخواهم مُلک‌ها***مُلکِ آن سجده مسلَّم کن مرا»
  • پادشاهانِ جهان از بَد رَگی***بو نبردند از شرابِ بندگی
  • ور نه أدهَم‌وارْ سرگردان و دَنگ***مُلک را بَر هم زدندی بی‌درنگ2
  • لیک حق بهرِ ثُباتِ این جهان***مُهرشان بنْهاد بر چشم و دهان
  • تا شود شیرین برْ ایشان تخت و تاج***تا ستانند از جهان‌داران خَراج
  • از خَراج ار جمع آری زرْ چو ریگ***آخِرْ آن از تو بمانَد مُرده‌ریگ3
  • هَمرهِ جانت نگردد مُلک و زر***زر بِده، سُرمه سِتان بهرِ نظر4
  • تا ببینی کاین جهانْ چاهی‌ست تنگ***یوسُفانه آن رَسَن آری به چنگ5
  • تا بگوید چون ز چاه آیی به بام***جانْ که: «یا بُشْراً لَنا، هذا غُلام»6
  • هست در چَهْ اِنعِکاساتِ نظر***کمترینْ آنکه نماید سنگْ زر7
  • وقتِ بازی، کودکان را زِ اختلال***می‌نماید آن خَزَف‌ها زرّ و مال8
    1. . تخته‌بند: زندان.
    2. . أدهَم‌وار: مانند ابراهیم بن أدهم (که در طلب محبوب حقیقی از تمام زن و فرزندان و... گذشت و آنان‌را رها کرد). دَنگ: بی‌هوشانه و حیران.
    3. . مُرده‌ریگ: ارث.
    4. . قسطنطنیه (ب): .../ ملک و زر بفروش و حیرانی بخر.
    5. . رَسَن: ریسمان (ریسمان الهی برای خروج از چاه دنیا و نفسانیات).
    6. . سوره یوسف آیه 18؛ «و کاروانی [به نزدیک چاه] آمدند، سَقّای خود را برای آب فرستاند، پس او دَلو را چاه انداخت [چون دلو را بیرون کشید] گفت: چه بشارتی! این غلامی است [که نصیب ما شده است]... .»
      یا بُشراً...: چه بشارتی! این، جوان (و متاعی گرانبها) است.
    7. . انعکاسات نظر: خطای دید و واژگونه دیدن.
    8. . خَزَف: ظرف گِلی، گِلِ خشک.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

49
  • عارفانَش کیمیاگر گشته‌اند***تا که شد کان‌ها بَرِ ایشان نَژَند1
  • دیدنِ درویشی جماعتِ مَشایخ را در خواب، و درخواست‌کردنِ روزی حلال از ایشان که: «به مشغول شدنِ کسب از عبادت می‌مانم»، و ارشادِ ایشان او را به میوه‌های تلخ و ترش؛ و شیرین شدن به دادنِ مشایخْ آن‌ها را

  • آن یکی درویش گفت: «اندر سَحَر***خِضریان را من بِدیدم خواب در2
  • گفتم ایشان را که: ”روزیّ حلال***از کجا نوشم که آن نبوَد وَبال؟“
  • مر مرا سوی کُهِستان راندند***میوه‌‌ها ز‌آن بیشه می‌افشاندند
  • که: ”خدا شیرین بکرد آن میوه را***در دهانِ تو به همّت‌های ما
  • هین بخور پاک و حلال و بی‌حِسیب***بی‌صُداع و نَقلِ بالا و نَشیب“3
  • پس مرا ز آن رِزقْ نُطقی رو نمود***ذوقِ گفتِ من خِرَد‌ها می‌ربود4
  • گفتم: ”این فتنَه‌ست -یا رَبّ- در جهان***بخششی دِه از همه خَلقانْ نهان!“
  • شد سخن از من، دلِ خوش یافتم***چون انار از ذوق می‌بِشْکافتم5
  • گفتم: ”ار چیزی نباشد در بهشت***غیرِ این شادی که دارم در سرشت
  • هیچ نعمتْ آرزو نایَد دگر***زین نپردازم به حور و نیشکر“6
    1. . کان: معادن طلا و نقره. نژند: پست و بی‌ارزش.
    2. . نسخۀ قونیه: گفت اندر سَمَر. (سمر: قصه و افسانه).
      خِضریان: أقطاب و عارفان خِضر‌صفت.
    3. . حِسیب: حساب. صُداع: سردرد. نَقل...: منتقل‌کردن به بالا و پایین، (بدون زحمت).
    4. . نُطق: (گفتار شیوا و بَلیغ).
    5. . مونیخ (ب): از ذوق دل بشکافتم.
      شد: رفت، (آن گفتار بلیغ را از دست دادم).
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: به خوردِ نیشکر.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

50
  • مانده بود از کسبْ یک دو حَبّه‌ام***دوخته در آستینِ جُبّه‌ام»1
  • در دل گذرانیدنِ درویش که: «این زر بِدین هیزم‌کش دَهَم که من روزی حلال یافتم»، و رنجیدنِ هیزم‌کش

  • «آن یکی درویشْ هیزم می‌کشید***خسته و مانده ز بیشه می‌رسید
  • پس بگفتم: ”من ز روزی فارغم***زین سپس از بهرِ رِزقم نیست غم
  • میوۀ مَکروه بر من خوش شده است***رزقِ خاصی جسم را آمد به دست
  • چون‌که من فارغ شدَه‌ستم از ﴿كلوا﴾***حبّه‌ای چند است این، بِد‌ْهم بِدو2
  • بِد‌ْهم این زر را بِدین تکلیف‌کَش***تا دو سه روزک شود از قوتْ خَوش“3
  • خودْ ضمیرم را همی‌دانست او***ز‌آنکه سَمعش داشت نور از شَمعِ هو4
  • بود پیشش سِرِّ هر اندیشه‌ای***چون چراغی در درونِ شیشه‌ای
  • هیچ پنهان می‌نشُد از وِیْ ضمیر***بود بر مضمونِ دل‌ها او خَبیر5
  • پس هَمی مُنگید با خودْ زیرِ لب***در جوابِ فکرتم آن بوالْعَجَب:6
  • ”چون چنین اندیشی از بهرِ مُلوک؟!***کَیفَ تَلقَی الرِّزقَ إن لَم یَرزُقوک؟!“7
    1. . جُبّه: جامۀ گشاد و بلند که روی جامه‌های دیگر می‌پوشند.
    2. . سوره اعراف آیه 31؛ «... و بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید... .»
      فارغ شدَه‌ستم از ﴿كُلوا﴾: از بند خوردن و شکم آسوده شده‌ام.
    3. . تکلیف‌کش: زحمت‌کش. قوت: روزی.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: شمعش داشت. نسخۀ مجموعۀ ملاّ مراد کتابخانۀ سلیمانیّۀ استانبول: از سَمعِ هو.
      صحیح بخاری ج 10 ص 164، کافی ج 2 ص 352؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللٰهَ قالَ: مَن عادَىٰ لی وَلیًّا فَقَد آذَنتُهُ بِالحَربِ، وَ ما تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبدی بِشَی‌ءٍ أحَبَّ إلَیَّ مِمّا افتَرَضتُ عَلَیهِ وَ ما یَزالُ عَبدی یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوافِلِ حَتّیٰ أُحِبَّهُ، فَإذا أحبَبتُهُ کُنتُ سَمعَهُ الَّذی یَسمَعُ‌ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذی یُبصِرُ بِهِ، وَ یَدَهُ الّتی یَبطِشُ بِها و رِجلَهُ الّتی یَمشی بِها، و إن سَألَنی لَأُعطیَنَّه؛ هرکس که با یک ولی از اولیای من دشمنی کند با او اعلام جنگ می‌کنم! و هیچ بنده‌ای با چیزی بهتر از فرائض و واجبات به‌سوی من تقرّب نمی‌جوید و نزدیک نمی‌شود و همواره بندۀ من به‌وسیلۀ کارهای پسندیده و مستحبّ که مورد رضای من است به‌سوی من نزدیک می‌شود تا جایی می‌رسد که او را دوست خواهم داشت، پس هنگامی که او را دوست بدارم گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشم او می‌گردم که با آن می‌بیند و دست او می‌شوم که با آن می‌گیرد (و کار انجام می‌دهد) و پای او می‌گردم که با آن راه می‌رود، و اگر از من چیزی بخواهد هرآینه به او خواهم داد!»
      سَمع: گوش. هو: خداوند متعال.
    5. . نسخۀ قونیه: دل‌ها او امیر.
      خَبیر: آگاه و مطّلع.
    6. . مُنگید: زمزمه کرد.
    7. . کَیفَ تَلقَی الرِّزقَ إن لَم یَرزُقوک: اگر آنان به تو روزی ندهند چگونه به روزی دست خواهی یافت؟!

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

51
  • من نمی‌کردم سخن را فهم، لیک***بر دلم می‌زد عِتابَش نیکِ نیک1
  • سوی من آمد به هیبتْ همچو شیر***تنگِ هیزم را ز خود بنْهاد زیر
  • پرتوِ حالی که او هیزم نهاد***لرزه‌ای بر هفت عضوِ من فِتاد2
  • گفت: ”یا رَبّ، گر تو را خاصانْ هیْ‌اند***که مبارک دَعوت و فرّخ پیْ‌اند3
  • لطفِ تو خواهم که میناگر شود***این زمانْ این تنگِ هیزم زر شود“4
  • در زَمان دیدم که زر شد هیزمش***همچو آتش بر زمین می‌تافت خَوش
  • من در آن بی‌خود شدم تا دیرگَه***چون‌که با خویش آمدم من از وَلَه5
  • بعد از آن گفت: ”ای خدا، گر آنْ کِبار***بس غَیورند و گُریزان زِ اشتهار6
  • باز این را بندِ هیزمْ سازْ زود***بی‌توقّف، هم بر آن حالی که بود“
  • در زَمان شد هیزمش أغصانِ زر***مست شد در کارِ او عقل و نظر7
  • بعد از آن برداشت هیزم را و رفت***سوی شهر از پیشِ من او تیز و تَفت8
  • خواستم تا در پیِ آن شَه رَوم***پُرسم از وی مُشکلات و بِشْنوم
  • بسته کرد آن هیبتِ او مر مرا»***پیشِ خاصانْ رَه نباشد عامه را
  • ور کسی را ره شود، گو: «سَر فِشان!»***کآن بوَد از رحمت و از جَذبِشان9
  • ----------

  • پس غنیمت دار آن توفیق را***چون بیابی صحبتِ صِدّیق را10
  • نی چو آن اَبله که یابد قُربِ شاه***سَهل و آسان در فِتَد آن دَم به راه
  • چون ز قُربانی دهندش بیشتر***پس بگوید: «رانِ گاو است این مگر؟!»
  • نیست این از رانِ گاو ای مُفتَری***رانِ گاوَت می‌نماید از خری11
    1. . عِتاب: سرزنش.
    2. . بریتانیا (الف): پرتو خاکی.
    3. . هی‌اند: هستند. گر تو را خاصان هی‌اند: اگر تو را اولیا و خاصانی است.
    4. . میناگر شود: کیمیاگر شود، معجزه کند. تنگ: بار.
    5. . وَلَه: شیدایی، حیرت.
    6. . کِبار: بزرگان. غَیور: غیرتمند. اشتهار: شهرت.
    7. . در زَمان شد هیزمش أغصانِ زر: فورا آن شاخه‌های زرّین تبدیل به هیزم شد.
    8. . تَفت: شتابان.
    9. . سَر فِشان: سرت را در راه آنان فدا کن (به‌خاطر افتخار حضور اولیا).
    10. . صِدّیق: مردی بزرگ از یاران راستین الهی.
    11. . مُفتری: افترا زننده، دروغ‌گو.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

52
  • بَذلِ شاهان ا‌ست این بی‌رَشوتی***بخششِ محض است این از رحمتی1
  • تَحریص‌کردنِ سلیمان علیه السّلام رسولان را به بازگشت، و هجرتِ بلقیْس

  • همچنان‌که شَهْ سلیمان در نَبَرد***جذبِ خیْل و لشکرِ بلقیْس کرد2
  • که: «بیایید -ای عزیزان- زودِ زود***که بر‌آمد موج‌ها از بَحرِ جود
  • سوی ساحل می‌فشانَد بی‌خطر***جوشِ موجش هر زمانی صد گُهَر
  • اَلصَّلا گفتیم ای اهلِ رَشاد***کاین زمانْ رِضوانْ دَرِ جَنَّتْ گشاد»3
  • پس سلیمان گفت: «کِای پیکان، رَوید***سوی بلقیْس و، بِدین دین بگْروید4
  • پس بگوییدش: ”بیا اینجا تمام***زود؛ کِانَّ اللٰهَ یَدعو بِالسَّلام“»5
  • ----------

  • هین بیا ای طالبِ دولتْ شِتاب***که فُتوح است این زمان و فَتحِ باب6
  • ای که تو طالب نه‌ای، تو هم بیا***تا طلب یابی از آن یارِ وفا
  • سببِ هجرتِ ابراهیمِ أدهَم و تَرکِ مُلکِ خراسان

  • مُلک بر هم زنْ تو أدهَم‌وارْ زود***تا بیابی همچو او مُلکِ خُلود7
  • خفته بود آن شَهْ شبانه بر سَریر***حارِسان بر بامْ اندر دار و گیر8
  • قصدِ شَه از حارِسانْ آن هم نبود***که کُند ز‌آن، دفعِ دزدان و رُنود9
    1. . نسخۀ قونیه: شاهانه.
      بَذل: بخشش. بی‌رَشوت: بدون رشوه، (بدون عِوض و خالی از غرض). 
    2. . خیل: سپاه.
    3. . الصَّلا گفتیم: شما را فرا‌خواندیم. رَشاد: رستگاری. رضوان: فرشتۀ نگهبان بهشت. جَنّت: بهشت.
    4. . پیکان: فرستادگان.
    5. . سوره یونس آیه 25؛ «و خداوند [بندگان را] به‌سوی سرای امن و سلامت می‌خواند و هر کس را که بخواهد به راه مستقیم هدایت می‌نماید.»
    6. . فُتوح: پیروزمندی. فَتحِ باب: گشایش (در راه به‌سوی خدا).
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: حَدِّ خُلود.
      أدهم: ابراهیم بن ادهم که صوفی‌ای واله و شیدای حضرت حق بود. مُلک خُلود: سلطنت جاودانگی.
    8. . سَریر: تخت. حارِسان: پاسبانان.
    9. . رُنود: جمع رِند، حیله‌گران.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

53
  • او همی‌دانست کآن کاو عادل است***فارغ است از واقعه، ایمن دل است1
  • ----------

  • عَدل باشد پاسبانِ گام‌ها***نی به شب چوبَک‌زنان بر بام‌ها2
  • لیک بُد مقصودش از بانگِ رَباب***همچو مشتاقانْ خیالِ آن خِطاب3
  • نالۀ سُرنا و تهدیدِ دُهُل***چیزکی مانَد بِدان ناقورِ کُلّ4
  • پس حکیمان گفته‌اند: «این لَحن‌ها***از دَوارِ چرخ بگْرفتیم ما
  • بانگِ گردش‌های چرخ است اینکه خَلق***می‌سرایندش به طَنبور و به حَلق»5
  • مؤمنان گویند: «کآثارِ بهشت***نَغز گردانید هر آوازِ زشت
  • ما همه اجزای آدم بوده‌ایم***در بهشتْ آن لحن‌ها بشْنوده‌ایم
  • گرچه بر ما ریخت آب و گِلْ شَکی***یادمان آید از آن‌ها اندکی
  • لیک چون آمیخت با خاکِ کُرَب***کی دهد این زیر و این بَمْ آن طَرَب؟!»6
  • آبْ چون آمیخت با بوْل و کُمیز***گشت ز‌آمیزشْ مِزاجَش تلخ و تیز7
  • چیزکی از آب هستش در جسد***بوْل از آن رو آتشی را می‌کُشد
  • گر نَجِس شد آب، این طبعش بمانْد***کآتشِ غم را به طبعِ خود نشانْد
  • پس غذای عاشقان آمد سَماع***که در او باشد خیالِ اجتماع8
  • قوّتی گیرد خیالاتِ ضمیر***بلکه صورت گردد از بانگِ صَفیر9
  • آتشِ عشق از نوا‌ها گشت تیز***آن‌چنان‌که آتشِ آن جوْزْ ریز10
    1. . کآن کاو: که آن‌که او.
    2. . چوبک‌زن: نقّاره‌زن، با چوب کوچکی بر طبل می‌زدند تا پاسبانان را بیدار کنند.
    3. . رَباب: از آلات موسیقی.
    4. . سُرنا: ساز بادی که همراه دُهُل می‌نواختند. ناقور: ساز بادی شبیه بوق.
    5. . طنبور: از آلات موسیقی.
    6. . کُرَب: اندوه و سختی‌ها. طَرَب: شادمانی و سرخوشی.
    7. . بوْل و کُمیز: ادرار.
    8. . خیال اجتماع: جمع‌شدن خاطر و توجه به خدا و انصراف از کثرات.
    9. . نسخۀ قونیه: بانگ و صَفیر.
      صَفیر: آواز، (سَماع). (آنچه در نفس از امیال و خواطر وجود دارد به‌وسیلۀ سَماع قوّت می‌گیرد بلکه صورت می‌بندد و متحقّق می‌گردد [و بدین جهت است که اگر نفس متوجّه به باطل باشد موجب تقویت آن باطل و انحراف می‌گردد.])
    10. . جوْزْ ریز: آن‌کسی که (در آب) گردو می‌انداخت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

54
  • حکایتِ آن مردِ تشنه که از سرِ جوْز‌بُنْ جوْز در آب می‌ریخت که در گُوْ بود و در آب نمی‌رسید، تا به افتادنِ جوْزْ بانگِ آب بشنود، و او را چون سَماعِ خوش، بانگ آب در طَرَب می‌آورد1

  • در نُغولی بودْ آب، آن تشنه رانْد***بر درختِ جوْز و جوْزی می‌فشانْد2
  • می‌فتاد از جوْز‌بُنْ جوْز اندر آب***بانگ می‌آمد، همی‌دید او حُباب
  • عاقلی گفتش که: «بگذار ای فَتیٰ***جوْزها خودْ تشنگی آرَد تو را3
  • بیشتر در آب می‌افتد ثَمَر***آب در پستی‌ست، از تو دورتر4
  • 🔹 بیشتر در آب می‌افتد، ببین***می‌بَرد آبش تو را، چه سود از این؟!5
  • تا تو از بالا فرود آیی به زیر***آبْ جوزت بُرده باشد ای دلیر»6
  • گفت: «قصدم زین فِشاندنْ جوْز نیست***تیزتر بنْگر، بر این ظاهر مَایست
  • قصدِ من آن است کآید بانگِ آب***هم ببینم بر سرِ آبْ این حُباب»
  • ----------

  • تشنه را خود شُغلْ چه بْوَد در جهان؟!***گِردِ پای حوض‌گشتنْ جاودان
  • گِردِ جو و گِردِ آب و بانگِ آب***همچو حاجی طائفِ کعبه‌یْ صَواب7
  • همچنین مقصودِ من زین مثنوی***-ای ضیاء الحق حُسامُ الدّین- تُوی
  • مثنوی اندر فُروع و در اصول***جمله آنِ توست و کردَه‌ستی قبول
  • 🔹 التجا بر توست و بر امدادِ تو***تکیه بر إشفاق و بر إسعادِ تو8
  • 🔹 مثنوی اندر اصول و در فروع***می‌کند زیرِ لِوای تو رُجوع9
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: چون سماع آب بانگ در طرب می‌آورد.
      جوز‌بُن: درخت گردو. جوز: گردو. گو: گودال. طرب: مستی و سرخوشی.
    2. . نُغول: گودال.
    3. . فَتیٰ: جوان.
    4. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی و کلاله: پیش‌تر.
    5. . براساس بیت بالا اصلاح شد. میرخانی و کلاله: پیش‌تر.
    6. . نسخۀ قونیه: فرود آیی به‌زور/... باشد تا به دور.
    7. . طائف: طواف‌کننده. صَواب: درستی.
    8. . إشفاق: شفقت و مهربانی. إسعاد: یاری و مساعدت؛ نیک‌بخت‌نمودن.
    9. . لِوا: پرچم. رجوع: بازگشت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

55
  • 🔹 مثنوی اندر اصول و ابتدا***جمله بهرِ توست و، بر توست انتها
  • 🔹 در قبولِ توست عِزّ و مُقبِلی***ز‌آنکه شاهِ جان و سلطانِ دلی1
  • در قبول آرند شاهانْ نیک و بد***چون قبول آرند، نبْوَد هیچ ردّ
  • چون نهالی کاشتی، آبش بده***چون گشادش داده‌ای، بُگشا گِرِه
  • قصدم از الفاظِ او رازِ تو است***قصدم از اِنشاش آوازِ تو است
  • پیشِ من آوازت آوازِ خداست***عاشق از معشوقْ -حاشا- کی جُداست؟!2
  • اتّصالی بی‌تَکَیُّف، بی‌قیاس***هست رَبُّ النّاس را با جانِ ناس3
  • لیک گفتم: «ناسْ» من، نَسْناسْ نی***ناسْ غیرِ جانِ جان‌اِشناس نی4
  • ناسْ مردم باشد و، کو مردمیّ؟!***تو سرِ مردم ندیدَه‌ستی، دُمی!5
  • ﴿ما رَمَيتَ إذْ رَمَيتَ﴾ خوانده‌ای***لیک جسمی؛ در تَجَزّی مانده‌ای6
  • مُلکِ جسمت را چو بلقیس -ای غَبیّ-***ترک کن بهرِ سُلیمانِ نَبی7
  • می‌کنم «لا حَول»، نی از گفتِ خویش***بلکه از وسواسِ آن اندیشه‌کیش8
  • کُاو خیالی می‌کند در گفتِ من***در دل از وسواس و اِنکارات و ظَنّ
  • می‌کنم «لا حَول»، یعنی چاره نیست***چون تو را در دل به ضِدّم گفتنی‌ست9
  • چون‌که گفتِ من گرفتت در گلو***من خَمُش گردم؛ تو زین پس خود بگو
    1. . عزّت: سربلندی. مُقبِلیّ: خوش‌اقبال‌بودن، سعادتمندی.
    2. . حاشا: هرگز!
    3. . بی‌تَکَیُّف: خارج از کیفیت و چگونگی (و مافوق ادراک بشری). ربُّ‌الناس: پروردگار مردم. ناس: مردم.
    4. . نسناس: بوزینه، آدم‌نما. جان‌اِشناس: جان‌شناس.
    5. . مردمیّ: انسانیت. سر: (برگزیده، عقل). تو سرِ مردم...: تو که سرِ مردم (ولیّ الهی، یا عقل و معرفت انسانی) را نمی‌شناسی خودت همچون دُمی (بدون عقل و فهم) هستی.
    6. . فاتح و المنهج‌القویم: در تَحَرّی. (تحرّی: تأمّل و درنگ).
      سوره الأنفال آیه 17؛ ﴿...(اى پيامبر) در آن وقتى‌كه تير انداختى، تو تير نينداختى بلکه خداوند تير انداخته است‌.... .﴾
      در تجزّی مانده‌ای: در مرحلۀ جزئیّات و کثرات فرومانده‌ای.
    7. . غَبیّ: کودن.
      سوره النمل آیه 44؛ «... [بلقیس] گفت: پروردگارا، به‌تحقیق که من به خویشتن ستم نمودم و [اینک] با سلیمان همراه شده و تسلیم خدا پروردگار عالَمیان گشتم.»
    8. . می‌کنم «لاحَول»: می‌گویم: «هیچ قوّت و توانی نیست مگر به‌وسیلۀ خداوند والا و عظیم»، به خدا تکیه می‌کنم و خود را به او می‌سپارم. ادیشه‌کیش: (صاحبان جهل و افکار خیالی و توهّمی)
    9. . تو را در دل به ضِدّم گفتنی‌ست: تو در دلت برخلاف من فکر می‌کنی و مطالبی مخالف من از اندیشه‌ات می‌گذرانی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

56
  • در بیانِ تحمّل‌کردن از هر بی‌ادبی، و طریقِ رِفقْ سپردن1

  • آن یکی نایی که خوش نِی می‌زدَه‌ست***ناگهان از مَقعَدش بادی بجَست2
  • نای را بر کون نهادْ او که: «ز من***گر تو بهتر می‌زنی، بِستانْ بزن»
  • ----------

  • ای مسلمان، خودْ ادب اندر طلب***نیست إلّا حَمل از هر بی‌ادب3
  • هر که را بینی شکایت می‌کند:***«کآن فلان کس را ست طبع و خویِ بَد»
  • این شکایت‌گر بِدان کُاو بَدخو است***که مر آن بَدخوی را او بَدگو است4
  • ز‌آنکه خوش‌خو آن بوَد کُاو در خُمول***باشد از بَدخوی و بَدطَبعان حَمول5
  • لیک در شیخْ این گِله زَ امرِ خداست***نی پیِ خشم و مُمارات و هَویٰ‌ست6
  • آن شکایت نیست، هست اصلاحِ جان***چون شکایت‌کردنِ پیغمبران
  • ناحَمولی انبیا را از امرْ دان***ور نه حَمّال است بَد را حِلمشان7
  • طبع را کُشتند در حَملِ بَدی***ناحَمولی گر بوَد، هست ایزدی
  • ای سلیمان، در میانِ زاغ و باز***حِلمِ حق شو، با همه مرغان بساز
  • 🔹 بلبلِ بسیارگو را پَر مَکَن***باز را و کبک را بر هم مزن
  • ای دو صد بلقیْسْ حِلمَت را زَبون***که: «اهْدِ قَومی؛ إنَّهُم لا یَعلَمون»8
    1. . رِفق: مدارا.
    2. . نایی: نِی‌زن.
    3. . حمل: تحمل.
    4. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: این شکایت گوید آن‌کُاو بَدخوی است/... بدگوی است.
    5. . خُمول: آرامی و بی‌نام و نشانی. حَمول: تحمّل‌کننده.
    6. . ممارات: ستیزه‌جویی و جدل‌نمودن.
    7. . ناحَمولی: تحمّل‌نکردن. حمّال: بسیار حمل‌کننده. حِلم: صبر.
    8. . احیاء العلوم ج 4 ص 106؛ در جنگ احد چون دندان رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم را شکستند و صورتش را زخمی نمودند و عمویش حمزه را به شهادت رساندند دست به دعا برداشت و عرضه داشت: «اللٰهمّ اغفِر لِقَومی، اللهمّ اهدِ قومی، فإنّهم لا يعلمون؛ خداوندا قوم مرا بیامرز، خداوندا قوم مرا هدایت فرما، زیرا این‌ها نمی‌دانند [و جاهلند]».
      حلمت را زَبون: در مقابل حلم و بردباری تو حقیر و ناچیز است.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

57
  • تهدید فرستادنِ سلیمان علیه السّلام پیش بلقیس که: «اصرار مَیَندیش بر شرک، و تأخیر مکن؛ که فی التّأخیرِ آفاتٌ»1

  • «هین بیا بلقیس، ور نه بَد شود***لشکرت خَصمت شود، مُرتَد شود2
  • پرده‌دارِ تو دَرَت را بر‌کَنَد***جانِ تو با تو به جانْ خَصمی کُند»3
  • ----------

  • جمله ذرّاتِ زمین و آسمان***لشکرِ حقّند گاهِ امتحان4
  • باد را دیدی که با عادان چه کرد؟!***آب را دیدی که در طوفان چه کرد؟!5
  • آنچه بر فرعون زد آن بَحرِ کین***و آنچه با قارون نمودَه‌ست این زمین6
  • و آنچه آن بابیل با آن پیل کرد***و آنچه پشّه کَلّۀ نمرود خَورد7
  • و آنکه سنگ انداخت داوودی به دست***گشت سیصد پاره و لشکر شکست8
  • سنگ می‌بارید بر اَعدای لوط***تا که در آبِ سیَه خوردند غوط9
  • گر بگویم از جماداتِ جهان***عاقلانه‌ یاریِ پیغمبران
  • مثنوی چندان شود که چِل شُتُر***گر کشَد، عاجز شود از بارِ پُر
  • دست بر کافر گواهی می‌دهد***لشکرِ حق می‌شود، سَر می‌نهد
  • ای نموده ضدِّ حق در فعل و دَرس***در میانِ لشکرِ اویی، بترس!10
    1. . فی التَأخیرِ آفاتٌ (ضرب‌المثل): در تأخیرکردن آفت‌های بسیار است.
    2. . خَصم: دشمن. مُرتَد شود: ضدّ تو شده، سرکش و یاغی می‌شوند.
    3. . خَصمی کُند: دشمنی می‌کند.
    4. . سوره الفتح آیه 7؛ «و برای خداوند است سپاهیان زمین و آسمان.»
    5. . سوره الحاقّة آیه 6؛ «و امّا قوم عاد به‌وسیلۀ بادی سرد و طغیان‌گر (بنیاد‌کَن) هلاک شدند». سوره الفرقان آیه 37؛ «و هنگامى كه قوم نوح رسولان (ما) را تكذيب كردند غرق نموديم، و آنان را آیه و نشانه‌ای براى مردم قرار داديم؛ و ما براى ستمگران عذاب دردناكى فراهم ساخته‌ايم».
    6. . سوره الزخرف آیه 55؛ «امّا هنگامى كه (قوم فرعون) ما را به خشم آوردند، از آنها انتقام گرفتيم و همه را غرق نمودیم‌». سوره القصص آیه 81؛ «پس ما قارون و خانه‌اش را در زمین فرو بردیم و هیچ گروهی غیر از خدا نبود که او را یاری کند و خود نیز نتوانست به خود یاری رساند.»
    7. . سوره الفیل آیه 3 تا 5؛ «و [خداوند] پرندگانى بسیار را برای مقابله با آنان [اصحاب فیل] فرستاد، [که] بر سر آنان سنگ‌هايى از نوع سنگ گِل مى‌افكندند. و [در نهایت] آنان را چون كاه جويده شده قرار داد».
      بابیل: پرندگان ابابیل.
    8. . سوره البقره آیه 251.
    9. . سوره الحجر آیه 74؛ «در نتيجه [بر قوم لوط] شهر را زير و رو كرديم و بر سر آنان سنگ‌هايى گِلی (کلوخ) فرو باریدیم».
    10. . نسخۀ قونیه: ضدّ حقْ در فعلْ درس (در عملکرد خود مخالفت با حق را درس و سرمشق خود قرار داده‌ای).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

58
  • جُزوِ جُزوت لشکرِ او در وِفاق***مر تو را اکنونْ مُطیعَند از نفاق1
  • گر بگوید چشم را: «کاو را فشار!»***دردِ چشم از تو بر‌آرَد صد دَمارور به دندان گوید او: «بنْما وبال!»پس ببینی تو ز دندانْ گوشمال
  • باز کُن طِب را، بخوان بابُ الْعِلَل***تا ببینی لشکرِ تن را عمل2
  • چون‌که جانِ جانِ هر جُزوت وی است***دشمنی با جانِ جانْ آسان کی است؟!3
  • ----------

  • «خود ر‌ها کن لشکرِ دیو و پَری***کز میانِ جان کُنندم صَفدَریّ4
  • مُلک را بگذار -بلقیْس- از نُخُست***چون مرا یابی، همه‌یْ مُلکْ آنِ توست
  • خود بدانی چون برِ من آمدی***که تو بی من نقشِ گرمابِه بُدی»5
  • نقش اگر خود نقشِ‌ سلطان یا غَنی‌ست***صورت است، از جانْ خودْ او بی‌چاشنی‌ست6
  • زینتِ او از برای دیگران***باز‌کرده بیهُده چشم و دهان
  • ای تو در پیکارْ خود را باخته***دیگران را تو ز خود نشْناخته7
  • تو به هر صورت که آیی، بیستی***که: ”منم این“؛ وَ اللَه آنْ تو نیستی8
  • یک زمان تنها بمانی تو ز خلق***در غم و اندیشه مانی تا به حلق
  • این تو کِی باشی؟! که تو آن واحدی***که خوش و زیبا و سرمستِ خودی
  • مرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ‌ خویش***صدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ ‌خویش
  • جوهرْ آن باشد که قائم با خود است***آن عَرَض باشد که فرعِ او شدَه‌ست9
  • گر تو آدم‌زاده‌ای، چون او نشین***جمله ذُرّیّات را در خود ببین10
  • چیست اندر خُم که اندر نَهر نیست؟!***چیست اندر خانه کَاندر شهر نیست؟!11
  • این جهانْ خُمّ است و دلْ چون جویِ آب***این جهان حُجرَه‌ست و دلْ شهرِ عُجاب12
    1. . وِفاق: موافقت حق تعالیٰ. مُطیع: فرمان‌بردار. از نفاق: از روی دو‌رویی (با تو؛ زیرا در باطن فرمان‌بردار حقّند).
    2. . بابُ الْعِلَل: فصل بیماری‌ها.
    3. . نسخۀ قونیه: جانِ جانِ هر چیزی وی است.
    4. . صفدریّ: لشکرشکنی.
    5. . گرمابه: حمام.
    6. . غنی: شخص بی‌نیاز.
    7. . نسخۀ قونیه: بیگار.
    8. . آیی: در آیی. بیستی: می‌ایستی.
    9. . جوهر: ماهیّات قائم به خود (مثل جسم). عرض: ماهیات قائم به غیر (مثل رنگ).
    10. تفسیر عرفانی مثنوی (بحرالعلوم): جمله ذرّات.
      ذرّیات: نسل و فرزندان.
    11. . خُمّ: خمره، کوزه. نهر: جوی آب.
    12. . عُجاب: بسیار شگفت‌انگیز.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

59
  • ظاهر‌گردانیدن سلیمان علیه السّلام [بلقیْس را] که: «مرا خالِصاً لِأمرِ اللٰه جَهد است در ایمانِ تو، یک ذرّه غرضی نیست مرا نه در نفسِ تو و نه در حُسنِ تو و نه در مُلکِ تو؛ چون چشمِ جانت باز شود خود ببینی!»1

  • «هین بیا که من رسولم، دعوتی***چون اجَلْ شهوت‌کُشم، نی شهوتیّ2
  • ور بوَد شهوت، امیرِ شهوتم***نی اسیرِ شهوت و روی بُتم3
  • بُت‌شکن بودَه‌ست اصلِ اصلِ ما***چون خلیلِ حقّ و جمله‌یْ انبیا
  • گر در‌آییم -ای رَهی- در بُتکده***بُت سجود آرَد به ما در مَعبَده»4
  • ----------

  • احمد و بوجَهل در بُتخانه رفت***زین شدن تا آن شدنْ فرقی‌ست زَفت5
  • آن در‌آید، سَر نهند او را بُتان***وین در آید، سَر نهد چون امّتان
  • این جهانِ شهوتی بُتخانه‌ای‌ست***انبیا و کافران را لانه‌ای‌ست
  • لیک شهوتْ بندۀ پاکان بوَد***زر نسوزد؛ ز‌آنکه نقدِ کان بوَد6
  • کافران قَلبند و پاکان همچو زر***اندر این بوته دَرند این دو نفر7
  • قلبْ چون آمد، سیَه شد در زمان***زرّ در‌آمد، شد زَریِّ او عیان8
  • دست و پا انداخت اندر بوته زر***در رخِ آتش همی‌خندد چو خَور9
  • جسمِ ما روپوش باشد در جهان***ما چو دریا زیرِ این کَه در نهان10
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: در نقشِ تو.
    2. . من رسولم، دعوتی: من رسول و دعوت‌کننده به‌سوی خدا هستم.
    3. . نسخۀ قونیه: نی اسیر شهوتِ رویِ بُتم.
      بُت: زن زیبارو.
    4. . رَهی: بنده و غلام.
    5. . شدن: رفتن. زَفت: بسیار.
    6. . نقدِ کان: سنگ معدنی خالص.
    7. . قلب: تقلّبی. درند: داخلند.
    8. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: زریّ او شد عیان.
      در زمان: فوراً.
    9. . خور: خورشید.
    10. . کَه: کاه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

60
  • شاهِ دین را مَنگر -ای نادان- به طین***کاین نظر کرده است ابلیسِ لَعین1
  • کِی توان اندود این خورشید را***با کَفی گِل؟! تو بگو آخر مرا2
  • گر بریزی خاک و صد خاکسترش***بر سرِ نور، او بر‌آید بر سَرش
  • کَه کِه باشد که بپوشد روی آب؟!***طین که باشد که بپوشد آفتاب؟!3
  • خیز -بِلقیسا- چو أدهَمْ شاهوار***دود از این مُلکِ دو سه روزه بر‌آر
  • 🔹 باز‌گو احوالِ ابراهیم زود***تَرکِ مُلکش را بگو موجِب چه بود؟4
  • بقیّۀ قصّۀ ابراهیمِ أدهم رَوَّحَ اللٰهُ رَوحَه5

  • بر سرِ تختی شنید آن نیک‌نام***طَقطَقیّ و های و هویی شب ز بام
  • گام‌های تند بر بامِ سرا***گفت با خود: «این‌چنین زَهره که را؟!»6
  • بانگ زد بر روزنِ قصر او که: «کیست؟»***این نباشد آدمی، مانا پَری‌ست7
  • سَر فرو کردند قومی بوالعجب:***«ما همی‌گردیم شب بهرِ طلب»
  • «هین چه می‌جویید؟» گفتند: «اُشتُران»***گفت: «اُشتُرْ بام‌بَر که جُست، هان؟!»8
  • پس بگفتندش که: «تو بر تختِ جاه***چون همی‌جویی ملاقاتِ إلٰه؟!»
  • خودْ همان بُد، دیگر او را کس ندید***چون پَری از آدمی شد ناپدید
  • معنی‌اش پنهان و او در پیشِ خَلق***خلق کِی بینند غیرِ ریش و دَلق؟!9
  • چون ز چشمِ خویش و خَلقان دور شد***همچو عَنقا در جهانْ مشهور شد10
  • جانِ سیمرغی که آمد سوی قاف***جملۀ عالَم از او بافند لاف11
  • ----------

    1. . سوره الأعراف آیه 12؛ «(شیطان) گفت: من از آدم برترم زیرا مرا از آتش خلق نمودی و او را از گِل.»
      طین: گل. لَعین: لعنت‌شده، آن‌که از رحمت خدا دور است.
    2. . اَندودن: چیزی را با گِل یا ماده‌ای دیگر پوشانیدن.
    3. . بپوشد: بپوشاند.
    4. . موجِب: انگیزه، سبب.
    5. . روّحَ اللٰهُ روحَه: خداوند روحش را مسرور و پُرفتوح گرداند.
    6. . زَهره: جرأت.
    7. . مانا: شاید.
    8. . بام‌بَر: بر روی بام.
    9. . دَلق: خرقه، پوستین، لباس درویشان.
    10. . عَنقا: سیمرغ.
    11. . نسخۀ قونیه: جانِ هر مرغی که آمد سوی قاف/ جملۀ عالَم از او لافند لاف.
      قاف: کوه قاف. از او بافند لاف: لاف مقامات او را می‌زنند، ادعای مقامات او را می‌کنند.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

61
  • چون رسید اندر سَبا این نورِ شرق***غُلغُلی افتاد در بلقیْس و خلق
  • روح‌های مُرده جمله پَر زدند***مُردگان از گورِ تن سَر بَر زدند
  • یکدگر را مژده می‌دادند: «هان!***نَک ندایی می‌رسد از آسمان»
  • ز‌آن ندا دین‌ها همی‌کردند گَبز***شاخ و برگِ دل همی‌کردند سبز1
  • از سلیمانْ آن نَفَس چون نفخِ صور***مردگان را می‌رهانید از قُبور
  • مر تو را بادا سعادت بعد از این***غم گذشت، اللٰهُ أعلَم بِالیَقین2
  • بقیّۀ قصّۀ اهلِ سبا و ارشادِ سلیمان مر آلِ بلقیس را، که هر یکی اندر خود و مشکلاتِ دین دیده گشایند، و صید‌کردنِ هر مرغ را به صَفیرِ همان جنسِ مرغان3

  • قصّه گویم از سَبا مشتاق‌وار***چون صَبا آمد به‌سوی لاله‌زار4
  • لاقَتِ الأشباحُ یَومَ وَصلِها***عادَتِ الْأولادُ صَوبَ أصلِها5
  • اُمَّةُ الْعِشقِ الْخَفیِّ لِلْاُمَم***مِثلُ جودٍ حَولَهُ لَو‌مُ السَّقَم6
  • ذِلّةُ الْأرواحِ مِن أشباحِها***عِزّةُ الْأشباحِ مِن أرواحِها7
  • أیُّها الْعُشّاقُ، اَلسُّقیا لَکُم***أنتُمُ الْباقونَ و الْبُقیا لَکُم8
  • أیُّها السّالونَ، قوموا وَ اعْشِقوا***ذاکَ ریحُ یوسُفَ، فَاسْتَنشِقوا9
  • مَنطِقُ الطَّیرِ سُلیمانی، بیا***بانگِ هر مرغی که آید، می‌سُرا
  • چون به مرغانت فرستادَه‌ست حق***لَحنِ هر مرغی بِدادَه‌ستت سَبَق10
    1. . گبز: محکم و استوار.
    2. . اللٰهُ أعلَم بِالیَقین: خدواند به [راه] ایقان و استواری آگاه‌تر است.
    3. . نسخۀ قونیه: ...هر یکی را اندر خورِ خود و مشکلات دین و دلِ او، و صیدکردنِ هر جنسِ مرغِ ضمیری به صفیرِ آن جنسِ مرغ و طعمۀ او.
      صَفیر: آواز.
    4. . صبا: بادی که از مشرق می‌وزد.
    5. . کالبدها به زمان وصل خویش رسیدند، و فرزندان به‌سوی اصل خویش بازگشتند.
    6. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: اُمَّةُ الْعِشقِ خَفیٌّ فی الْاُمَم/ مِثلُ جودٍ حَولَهُ لَوْنُ السَّقَم.
      مذهب عاشقان که در میان دیگر مذاهب پنهان است، بمانند بارانی است که با آن مریضی همراه و با خوشیِ آن ملامتِ ناخوشی قَرین است.
    7. . خواری ارواح از کالبد آن‌هاست، درحالی‌که شرافت کالبدها از روح آن‌هاست.
    8. . ای عاشقان، سیرابی (از شراب محبّت) شما را باد، شمایید جاودانگان، و بقا برای شماست.
    9. . ای طالبان روی محبوب (یا: ای کسانی که عشق محبوب را فراموش نموده‌اید)، برخیزید و عشق بورزید، این بوی دلاویز یوسف است (که به مَشام می‌رسد) پس آن را ببویید و استشمام نمایید.
    10. . بِدادَه‌ستت سَبَق: به تو تعلیم نموده است. سَبَق: درسی که پیش استاد می‌خوانند.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

62
  • مرغِ جَبری را زبانِ جَبر گو***مرغ پَر اِشکسته را از صَبر گو1
  • مرغِ صابر را تو خوش دار و مُعاف***مرغِ عَنقا را بخوان اوصافِ قاف
  • مر کبوتر را حَذَر فرما ز باز***باز را از حِلمْ گوی و اِحتراز
  • و آن خُفاشی را که مانْد او بی‌نوا***می‌کُنَش با نورْ جُفت و آشْنا
  • کبکِ جنگی را بیاموزان تو صُلح***مر خُروسان را نما أشراطِ صُبح2
  • همچنین می‌رو ز هُدهُد تا عُقاب***ره نَما، وَ اللٰهُ أعلَمْ بِالصَّواب3
  • آزاد شدنِ بلقیس از مُلک، و مست شدنِ او از شوقِ ایمان، و التفاتِ او از همۀ مُلک [و] منقطع شدن إلّا از تخت4

  • چون سلیمان سوی مرغانِ سَبا***یک صَفیری کرد، بست آن جمله را5
  • جز مگر مرغی که بُد بی‌جان و پَر***یا چو ماهی گُنگ بود از اصل و کَر
  • نی، غلط گفتم، که گر کِر سَر نهد***پیشِ وحیِ کِبریا، سَمعش دهد
  • چون‌که بلقیس از دل و جان عزم کرد***بر زمانِ رفته هم افسوس خَورد
  • ترکِ مال و مُلک کرد او آن‌چنان***که به تَرکِ نام و ننگْ آن عاشقان
  • آن غلامان و کنیزانِ به‌ناز***پیشِ چشمش همچو پوسیده پیاز6
  • باغ‌ها و قصر‌ها و آبِ رود***پیشِ چشم از عشقْ گُلخَن می‌نمود7
  • ----------

    1. . جَبری: قائل به جبر خداوند. (جَبریان تمام مخلوقات را در تمام اعمال و کردار خود نسبت به خدا خالی از اراده می‌دانند بنابراین تمام اعمال ایشان به خداوند نسبت دارد نه به خودشان.)
    2. . مونیخ (ب): اشراق صبح.
      أشراطِ صبح: علائم صبحِ (حقیقت).
    3. . وَ اللٰهُ أعلَمْ بِالصَّواب: و خداوند به راه درستی آگاه‌تر است.
    4. . التفات: اِعراض.
    5. . صَفیر: آواز.
    6. . به‌ناز: نازپرورده، (زیبارو).
    7. . گُلخَن: آتش‌خانۀ حمّام.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

63
  • عشق در هنگامِ اِستیلا و خشم***زشت گرداند لطیفان را به چشم1
  • مر زُمرّد را نماید گَندَنا***غیرتِ عشق، این بوَد معنیِّ لا2
  • «لا إلٰهْ‌ إلّا هو» این است ای پناه***که نماید مَه تو را دیگِ سیاه
  • ----------

  • هیچ مال و هیچ مَخزن، هیچ رَخت***می دَریغش نامَد إلّا جز که تخت
  • پس سلیمان از دلش آگاه شد***کز دلِ او تا دلِ او راه بُد
  • آن کسی که بانگِ مرغان بِشْنود***وز ضمیرِ هر یکی واقف بوَد
  • نالۀ مخفیِّ موران بشْنود***هم فغانِ سرّ و دوران بشْنود3
  • آن‌که گوید رمزِ ﴿قالَت نَملَةٌ﴾***هم بداند رازِ این طاقِ کُهُن4
  • دید از دورش که آن تسلیم‌کیش***تلخش آید فُرقَتِ آن تختِ خویش
  • ----------

  • گر بگویم آن سبب، گردد دراز***که چرا بودش به تختْ آن عشق و آز5
  • گرچه این کِلک و قلمْ خود بی‌حسی‌ست***نیست جنسِ کاتب، او را مونِسی‌ست6
  • همچنین هر آلتِ پیشه‌وری***هست بی‌جان، مونسِ هر جانْوری
  • این سبب را من معیّن گفتمی***گر نبودی چشمِ فهمت را نَمی
  • ----------

  • از بزرگیْ تخت کز حدّ می‌فزود***نقل‌کردن هیچ نوعْ امکان نبود
  • خُرده‌کاری بود، تَفریقش خَطَر***همچو أوصالِ بدن با یکدگر7
  • پس سلیمان گفت: «گرچه فی الْأخیر***سرد خواهد شد بَر او تاج و سَریر»8
  • ----------

    1. . استیلا و خشم: غلبه و شدّت.
    2. . گَندَنا: سبزی تره.
    3. . این دو بیت در نسخۀ قونیه با هم به این شکل آمده است: آن‌کسی که بانگ موران بشْنود/ هم فغانِ سرِّ دوران بشْنود.
    4. . سوره النمل آیه 18 و 19؛ «تا چون [سلیمان و سپاهیانش] به وادی مورچگان رسیدند مورچه‌ای گفت: ”ای مورچگان، به درون لانه‌های خود روید تا سلیمان و سپاهیانش شما را ناآگاهانه پایمال نکنند“. پس [حضرت سلیمان] از سخن آن مورچه با تبسّم خنده‌ای کرد و گفت: “پروردگارا، به من توفیق شکر نعمت خویش را عطا کن... .»
      طاقِ کُهُن: جهان.
    5. . آز: حرص و طمع.
    6. . مونیخ (ب): گرچه خودْ این کِلک و کاغذ بی حسی‌ست.
      کِلک: قلم‌نی.
    7. . خُرده‌کاری بود: هنرهای ظریف در آن به‌کار رفته بود. أوصال بدن: مفاصل و بندهای بدن.
    8. . فی‌الأخیر: درنهایت. سریر: تخت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

64
  • چون ز وحدتْ جان برون آرَد سَری***جسم را با فرِّ او نبْوَد فَری1
  • چون بر‌آید گوهر از قعرِ بِحار***ننْگری اندر کف و خاشاک و خار2
  • سر بر‌آرَد آفتابِ با شَرَر***دُمِّ عَقرب را که سازد مُستَقَر؟!3
  • ----------

  • «لیک خود با این همه در بَدوِ حال***جُست باید تختِ او را انتقال
  • تا نگردد خسته هنگامِ لِقا***کودکانه حاجتش گردد روا
  • هست بر ما سَهل و او را بس عزیز***تا بوَد بر خوانِ حورانْ دیوْ نیز4
  • عِبرتِ جانش شود آن تختْ باز***همچو دَلق و چارُقی پیشِ اَیاز5
  • تا بداند در چه بود آن مبتلا***از کجا‌ها در رسید او تا کُجا؟!»6
  • ----------

  • خاک را و نطفه را و مُضغه را***پیشِ چشمِ ما همی‌دارد خدا:7
  • «کز کجا آوردمَت ای بَد نیَت؟!***که از آن آید همی خَفرَنْجی‌ات8
  • تو بِدان عاشق بُدی در دوْرِ آن***مُنکرِ این فضل بودی آن زمان
  • این کَرَم چون دفعِ آن انکارِ توست***که میانِ خاک می‌کردی نُخُست
  • حُجّتِ انکار شد إنشارِ تو***از دوا بدتر شد این بیمارِ تو9
  • خاک را تصویرِ این کار از کجا؟!***نطفه را خَصمیّ و انکار از کجا؟!10
  • چون در آن دَم بی‌دل و بی‌سَر بُدی***فکرت و انکار را مُنکِر بُدی
    1. . فَرّ: شکوه و رونق.
    2. . نسخۀ قونیه: بنگری اندر کف و خاشاکْ خوار.
      بحار: دریاها.
    3. . مستقَرّ: تکیه‌گاه.
    4. . بریتانیا (الف): بر خوان دیوان حور نیز.
      عزیز: سخت. حوران: زیبارویان.
    5. . نسخۀ قونیه: تختِ ناز.
      دَلق: خرقۀ درویشان، پوستین. چارُق: نوعی کفش چرمین.
    6. . بریتانیا (الف): از کجاها دور شد او.
    7. . سوره الحج آیه 5؛ «اى مردم! اگر از برانگيخته‌شدن انسان، و زنده‌شدن او در پيشگاه خداى عزّ و جلّ در شک هستيد، پس بدانيد كه ما ابتداى آفرينش شما را از خاک قرار داديم؛ و پس از آن [خلقت شما را] از نطفه، و سپس از عَلقه، و پس از آن از مُضغه با خلقت كامل شده يا كامل نشده [قرار دادیم]، تا براى شما (قدرت خويش را) روشن و آشكار نماییم‌... .»
      مُضغه: یک مرحله از رشد جنین در شکم مادر که بمانند گوشت جویده شده است.
    8. . نسخۀ قونیه: خَفریقی‌ات. (خَفریقی: پلیدی)
      خَفرنجی: کابوس؛ زشتی و بدی.
    9. . إنشار: زنده‌کردن و برانگیختن.
    10. . خصمیّ: دشمنی‌ورزیدن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

65
  • از جَمادی چون‌که اِنکارت برُست***هم از این انکارْ حَشرَت شد درست»
  • پس مثالِ تو چو آن حلقه‌زنی‌ست***کز درونش خواجه گوید: «خواجه نیست»1
  • حلقه‌زنْ زین «نیست» دریابد که هست***پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست
  • پس هم اِنکارت مُبَیَّن می‌کند***کز جمادْ او حَشرِ صد فَن می‌کند
  • چند صَنعت رفت -ای انکار- تا***آب و گِل انکارْ زاد از ﴿هَل‌أتَيٰ﴾2
  • آب و گِل می‌گفت خود: «انکار نیست»***بانگ می‌زد بی‌خبرْ که: «اخْبار نیست»
  • پس بگویم شرحِ این را صد طریق***لیک خاطرْ لغزد از گفتِ دقیق
  • 🔹 شرحِ آن را لب ببستم -ای کیا-***بهرِ نقلِ تختِ بلقیْس از سَبا3
  • چاره‌کردنِ سلیمان در احضارِ تختِ بلقیس از سبا

  • 🔹 پس سلیمان گفت با لشکرْ عَیان:***«تختِ او را حاضر آرید این زمان»
  • گفت عِفریتی که: «تختش را به فَن***حاضر آرَم تا تو زین بیرون شدن»4
  • گفت آصِف: «من به اسمِ اَعظمش***حاضر آرَم پیشِ تو در یک دَمش»5
  • گرچه عِفریتْ اوستادِ سِحر بود***لیک آن از نَفخِ آصِف رو نمود6
  • حاضر آمد تخت بلقیْس آن زمان***لیک ز‌آصِف، نَز فنِ عِفریتیان
  • گفت: «حَمدُ اللَه بر این و صد چنین***که بدیدَه‌ستم ز رَبُّ الْعالَمین»7
  • پس نظر کرد آن سلیمان سوی تخت***گفت: «آری، گول‌گیری ای درخت»8
  • ----------

    1. . حلقه‌زن: کسی که در خانه را می‌کوبد.
    2. . سوره الإنسان آیه 1؛ «آیا بر انسان زمانی گذشت که چیزی قابلِ ذکر نبود؟!»
    3. . کیا: بزرگ.
    4. . نسخۀ قونیه: تا تو زین مجلس شدن.
      سوره النمل آیه 39: «عفریتی از جن گفت: من پیش از آنکه از جایگاه خویش برخیزی آن (تخت) را به حضورت می‌آورم و من در آوردنِ آن قوی و امانتدار هستم.»
    5. . سوره النمل 40: «آن کسی که نزد او علمی از کتاب بود گفت: ”من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را می‌آورم!“ پس چون (به‌ناگاه) سلیمان تخت را نزد خود مشاهده نمود گفت: ”این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا شکر می‌کنم یا کفران می‌ورزم ... .“»
    6. . آن: حاضر‌آمدن تخت.
    7. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: بدین و صد چنین.
    8. . گول: ابله. گول‌گیر: نادان‌فریب، آن‌که ابلَهان و نادانان را می‌فریبد. ای درخت: (ای تخت که چوبی بیشتر نیستی).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

66
  • پیشِ چوب و سنگْ چون نقشی کَنَند***ای بسا گولان که سَر‌ها می‌نهند
  • ساجِد و مَسجود از جانْ بی‌خبر***دیده از جانْ جنبشی، و‍َ اندک اثر
  • دیده در وقتی که شد حیران و دَنگ***کُه سخن گفت و اشارت کرد سنگ1
  • نَردِ خدمت را چو نا مَوضعْ بباخت***شیرِ سنگی را شَقیْ شیری شناخت2
  • از کَرَمْ شیرِ حقیقی کردْ جود***استخوانی سوی سگ انداخت زود
  • گفت: «گرچه نیست آن سگ بر قِوام***لیک ما را استخوانْ لطفی‌ست عام»
  • قصّۀ یاری خواستنِ حلیمه از بُتانْ چون عَقیبِ فِطامْ مصطفیٰ را صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم گم کرد، و لرزیدنِ بُتان و به سجده فِتادن3

  • قصّۀ رازِ حلیمه گویمت***تا زُداید داستانِ او غمت
  • مصطفیٰ را چون ز شیرْ او باز کرد***بر کَفَش برداشت چون ریحان و وَرد4
  • می‌گریزانیدش از هر نیک و بد***تا سپارد آن شَهَنشه را به جَدّ5
  • چون همی‌آورْد امانت را ز بیم***شد به کعبه وْ آمد او اندر حَطیم6
  • از هوا بشْنید بانگی که: «ایْ حَطیم***تافت بر تو آفتابی بس عظیم
  • ای حَطیم، امروز آید بر تو زود***صد هزاران نور از خورشیدِ جود
  • ای حَطیم، امروز آرَد در تو رخت***مُحتَشَم شاهی که پیکِ اوست بخت7
  • ای حَطیم، امروز بی‌شکّ از نُوی***مَنزلِ جان‌های بالایی شَوی
  • جانِ پاکان طُلب طُلب و جوْق جوْق***آیدت از هر نواحی مستِ شوْق»8
  • گشت حیران آن حلیمه ز‌آن صدا***نی کسی در پیش، نی سویِ قَفا9
  • شش جهت خالی ز صورت، وین نِدا***شد پیاپی، آن نِدا را جانْ فدا
  • مصطفیٰ را بر زمین بنْهادْ او***تا کند آن بانگِ خوش را جست و جو10
    1. . دَنگ: احمق و ابله.
    2. . شَقی: تیره‌بخت.
    3. . عَقیبِ فِطام: پس از اینکه او را از شیر بازگرفت.
    4. . ریحان و ورد: گُل.
    5. . جَدّ: پدربزرگ.
    6. . حَطیم: ما بین حجرالأسود و درب خانۀ خداوند متعال.
    7. . آرَد در تو رَخت: رحل اقامت نزد تو می‌اندازد. مُحتَشَم: باشکوه و جلال.
    8. . طُلب طُلب: گروه‌گروه از طالبان. جوْق جوْق: دسته دسته.
    9. . قَفا: پشت.
    10. . قسطنطنیه (ب): آن بانگ زن را جست و جو.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

67
  • چشم می‌انداخت آن دم سو به سو***که: «کجای است آن شهِ اسرارگو؟
  • این‌چنین بانگِ بلند از چپّ و راست***می‌رسد، یا رَب رساننده کجاست؟»
  • چون ندید او، خیره و نومید شد***جسمْ لرزان همچو شاخِ بید شد
  • باز‌آمد سوی آن طفلِ رَشید***مصطفیٰ را در مکانِ خود ندید1
  • حیرت اندر حیرت آمد بر دلش***گشت بس تاریک از غمْ منزلش
  • سوی منزل‌ها دوید و بانگ داشت***که: «کِه بر دُردانه‌ام غارت گماشت؟»
  • مَکّیان گفتند: «ما را علم نیست***ما ندانستیم کاینجا کودکی‌ست»
  • ریخت چندان اشک و کرد او بس فَغان***که بر او گریان شدند آن مَکّیان
  • سینه‌کوبان آن‌چنان بگْریست خَوش***کَاختَرانْ گریان شدند از گریه‌اش
  • حکایت آن پیر که دلالت کرد حلیمه را به استعانتِ بُتان

  • پیرمردی پیشش آمد با عصا:***«کِای حلیمه، چه فِتاد آخر تو را
  • کاین‌چنین آتش ز دل افروختی***وین جگر‌ها را ز ماتَم سوختی؟»
  • گفت: «احمد را رَضیعَم، مُعتَمَد***پس بیاوردم که بسپارم به جَدّ2
  • چون رسیدم در حَطیم، آواز‌ها***می‌رسید و می‌شنیدم از هوا
  • من چو آن اَلحان شنیدم از هوا***طفل را بنْهادم آنجا ز‌آن صدا
  • تا ببینم این صدا آوازِ کیست؟***که ندایی بس لطیف و بس شَهی‌ست3
  • نَز کسی دیدم به گِردِ خودْ نشان***نه ندا می مُنقَطِع شد یک زمان
  • چون‌که واگشتم ز حیرت‌های دل***طفل را آنجا ندیدم؛ وایِ دل!»
  • گفتش: «ای فرزند، تو اندُه مدار***که نمایم من تو را یک شهریار
  • که بگوید -گر بخواهد- حالِ طفل***او بداند منزل و تَرحالِ طفل»4
  • پس حلیمه گفت: «ای جانم فدا***مر تو را، ای شیخِ خوبِ خوش ندا
  • هین مرا بنْمای آن شاهِ نظر***کِش بوَد از حالِ طفلِ من خبر
  • بُرد او را پیشِ عُزّیٰ: «کاین صَنَم***هست در اخبارِ غیبی مُغتَنَم5
  • ما هزاران گمشده زو یافتیم***چون به خدمت سوی او بشْتافتیم»
    1. . رَشید: هدایت‌یافته.
    2. . احمد را رَضیعم مُعتَمد: دایۀ مورد اعتماد حضرت احمد هستم.
    3. . شَهی: خوش و دلنشین و مطلوب.
    4. . تَرحال: رفتن و کوچ‌کردن.
    5. . عُزّیٰ: یکی از بُت‌های بزرگ که در عصر جاهلیت می‌پرستیدند. صَنَم: بت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

68
  • پیر کرد او را سجود و گفت زود:***«ای خداوندِ عرب، وِ ای بَحرِ جود»
  • گفت: «ای عُزّیٰ، تو بس اِکرام‌ها***کرده‌ای تا رَسته‌ایم از دام‌ها
  • بر عرب حقّ است از اکرامِ تو***فرض گشته تا عرب شد رامِ تو
  • این حَلیمه‌یْ سَعدی از امّیدِ تو***آمد اندر ظِلِّ شاخِ بیدِ تو1
  • که از او فرزندِ طفلی گم شدَه‌ست***نامِ آن کودک محمّد آمدَه‌ست»
  • چون «محمّد» گفت، این جمله بُتان***سرنگون گشتند و ساجِد آن زمان
  • که: «برو ای پیر، این چه جست و جو ست***آن محمّد را که عَزلِ ما از اوست؟!2
  • ما نِگون و سنگسار آییم از او***ما کَساد و بی‌عیار آییم از او3
  • آن خیالاتی که دیدندی ز ما***وقتِ فَترتْ گاه گاهْ اهلِ هویٰ4
  • گُم شود چون بارگاهِ او رسید***آب آمد، مر تَیَمُّم را دَرید
  • دور شو ای پیر، فتنه کم فُروز***هین ز رَشکِ احمدی ما را مسوز5
  • دور شو بهرِ خدا -ای پیرْ- تو***تا نسوزی ز‌آتشِ تقدیرْ تو
  • این چه دُمِّ اژد‌ها اَفشُردن است***هیچ دانی؟ چه خبر آوردن است؟!
  • زین خبرْ خون شد دلِ دریا و کان***زین خبرْ لرزان شود هفت آسمان»6
  • چون شنید از سنگ‌ها پیرْ این سُخن***پس عصا انداخت آن پیرِ کُهَن
  • پس ز لرز و خوْف و بیمِ آن نِدی***پیرْ دندان‌ها به هم بر‌می‌زدی7
  • آن‌چنان کَاندر زمستانْ مردِ عور***او همی‌لرزید و می‌گفت: «ای ثُبور!»8
  • چون در آن حالت بِدید آن پیر را***ز‌آن عجب گم کرد زنْ تدبیر را9
  • گفت: «پیرا، گرچه من در مِحنَتم***حیرت اندر حیرت اندر حیرتم
  • ساعتی بادَم خِطیبی می‌کند***ساعتی سنگم اَدیبی می‌کند10
  • باد با حرفم سخن‌ها می‌دهد***سنگ و کوهم فهمِ اشیا می‌دهد
  • گاه طفلم را ربوده غیْبیان***غیْبیانِ سبزپوشِ آسْمان11
    1. . ظِلّ: سایه.
    2. . عزل: برکناری.
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: سنگسارانیم از او... بی‌عیارانیم از او.
    4. . وقت فَترَت: بازۀ زمانی میان دو پیغمبر که پیغمبری در آن مدّت برای هدایت مردم مبعوث نشود.
    5. . رَشک: غیرت.
    6. . نسخۀ قونیه: زین خبر جوشد دلِ دریا و کان. قسطنطنیه (ب): دل و دریا و کان.
      کان: خاک، (خشکی).
    7. . نِدی: ندا.
    8. . عور: عریان. ای ثُبورا: وا ویلا، وا هَلاکا!
    9. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: .../ پا و سر گم کرد زنْ تدبیر را.
    10. . خِطیب می‌کند: سخن می‌گوید. ادیبی می‌کند: ادب می‌ورزد و احترام می‌گذارد.
    11. . نسخۀ قونیه: غیْبیانِ سبز پَرِّ آسمان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

69
  • از که نالم، با که گویم زین گِله؟!***من شدم سودایی اکنون، صد دِله
  • غیرتش از شرحِ غیْبم لب ببست***این قَدَر گویم که طفلم گُم شدَه‌ست
  • گر بگویم چیزِ دیگر من کُنون***خلق بَندندم به زنجیرِ جُنون»
  • گفت پیرش: «کِای حلیمه، شاد باش***سجدۀ شُکر آر و، ر‌و را کم خراش
  • غم مخور، یاوه نگردد او ز تو***بلکه عالَم یاوه گردد اندر او1
  • هر زمان از رَشکِ غیرتْ پیش و پس***صد هزاران پاسبان است و حَرَس2
  • آن ندیدی کآن بُتانِ ذوفُنون***چون شدند از نامِ طِفلت سَرنگون؟!
  • این عجب قَرنی‌ست بر روی زمین***پیر گشتم، من ندیدم جنسِ این»
  • ----------

  • زین رسالتْ سنگ‌ها چون ناله داشت***تا چه خواهد بر گُنَهکاران گماشت؟!
  • سنگْ بی‌جُرم است در معبودی‌اش***تو نِه‌ای مُضطَر که بنده بودی‌اش3
  • آن که مُضطَرْ این چنین ترسان شدَه‌ست***تا که بر مُجرِم چه‌ها خواهند بست؟!4
  • خبر یافتنِ عبدالمطَّلِب از گم شدنِ مصطفیٰ، و طالب شدنِ او گِردِ شهر، و نالیدن بر در کعبه و از حق طلب‌کردنْ او را

  • چون خبر یابید جدِّ مصطفیٰ***از حلیمه وز فَغانش برمَلا
  • وز چنان بانگِ بلند و نعره‌‌ها***که به میلی می‌رسید از وی صدا5
  • زود عبدالمُطَّلِب دانست چیست***دست بر سینه همی‌زد، می‌گریست
  • آمد از غم بر درِ کعبه به سوز:***«کِای خَبیر از سِرِّ شب وَز رازِ روز6
  • خویشتن را می‌نَبینم مَنْ فَنی***تا بوَد همرازِ تو همچون مَنی
    1. . قاهره (الف): تو مخور غم که نگردد یاوه او.
      یاوه: گم.
    2. . مونیخ (ب): رشک و غیرت.
      حَرَس: (نگهبان).
    3. . قسطنطنیه (ب): تو نه‌ای بنده که مضطر بودی‌اش.
      سنگ به‌خاطر مورد پرستش واقع شدن جرمی ندارد [زیرا اختیاری ندارد] ولی تو در پرستش آن سنگ مجبور نبودی [و اختیار داشتی که آن را نپرستی].
    4. . مُضطَر: (آن سنگ و بُت که اختیاری ندارد و جَبراَ مورد پرستش واقع شده است). مُجرِم: (آن‌که با وجود اختیار از طاعت الهی سر تافته است.)
    5. . میل: واحد مسافت، حدوداً 2 کیلومتر.
    6. . خَبیر: آگاه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

70
  • خویشتن را من نمی‌بینم هنر***تا شوَم مقبولِ این مسعودْ دَر1
  • یا سر و سجدۀ مرا قدری بوَد***یا به اَشکم دو لبی خندان شود2
  • لیک در سیمای آن دُرِّ یتیم***دیده‌ام آثارِ لطفت ای کریم3
  • که نمی‌ماند به ما گرچه ز ماست***ما همه مِسّیم و احمد کیمیاست
  • آن عجائب‌ها که من دیدم بر او***من ندیدم بر ولیّ و بر عَدو4
  • آنچه فضلِ تو در این طفلی‌ش داد***کس نشان ندْهد به صد ساله‌یْ جهاد5
  • چون یقین دیدم عنایت‌های تو***بر وی، آن دُرّی‌ست از دریای تو
  • من هم او را می شَفیع آرم به تو***حالِ او -ای حال‌دان- با من بگو»6
  • از درونِ کعبه آمد بانگْ زود***که: «هم اکنون رخ به تو خواهد نمود
  • با دو صَد اِقبالْ او محظوظِ ماست***با دو صَد طُلبِ مَلَک محفوظِ ماست7
  • ظاهرش را شهرۀ کیهان کنیم***باطنش را از همه پنهان کنیم»
  • ----------

  • زرِّ کان است آب و گِل، ما زرگریم***که گَهَش خلخال و گَه خاتَم بُریم8
  • گَه حَمایل‌های شمشیرش کنیم***گاه بندِ گردنِ شیرش کنیم9
  • گَه تُرنجِ تخت بر‌سازیم از او***گاه تاجِ فرق‌های مُلک‌جو10
  • عشق‌ها داریم با این خاکْ ما***ز‌آنکه افتادَه‌ست در قَعده‌یْ رضا11
  • گَه چنین شاهی از او پیدا کنیم***گه هم او را پیشِ شَه شیدا کنیم
  • صد هزاران عاشق و معشوق از او***در فغان و در نَفیر و جست و جو12
  • کارِ ما این است بر کوریِّ آن***که به کار ما ندارد میلِ جان
    1. . مَسعود دَر: درگاه پرسعادت.
    2. . نسخۀ قونیه: دولتی خندان شود.
    3. . دُرّ: مروارید. یَتیم: 1) بی‌مانند، 2) بی‌سرپرست. 
    4. . ولیّ: دوست. عَدو: دشمن.
    5. . طفلی: کودکی. جهاد: تلاش.
    6. . شَفیع: شفاعت‌کننده.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: با دو صد اقبالْ او محفوظ ماست.
      مَحظوظ: بهره‌مند. طُلب: گروه و دسته.
    8. . بریتانیا (الف): زر و کان.
      خلخال: زینتی که خانم‌ها بر مچ پا می‌بستند. خاتَم: انگشتر.
    9. . حَمایل: بندِ شمشیر.
    10. . تُرنج تخت: گوی‌های طلایی و نقره‌ای برای زینت تخت پادشاهان. مُلک‌جو: سلطنت‌طلب.
    11. . قعدۀ رضا: نشیمنگاه و مقام خوشنودی و رضایت.
    12. . نَفیر: ناله و فریاد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

71
  • این فضیلتْ خاک را ز‌آن رو دهیم***ز‌آنکه نعمت پیشِ بی‌بَرگان نَهیم1
  • ز‌آنکه دارد خاکْ شکلِ أغبَری***وز درون دارد صِفاتِ أنوَری2
  • ظاهرش با باطنش گشته به جنگ***باطنش چون گوهر و، ظاهرْ چو سنگ
  • ظاهرش گوید که: «ما اینیم و بس»***باطنش گوید: «نِکو بین پیش و پس»
  • ظاهرش مُنکِر که: «باطنْ هیچ نیست»***باطنش گوید که: «بنْماییم، بیست!»3
  • ظاهرش با باطنش در چالِشند***لاجَرم زین صبرْ نُصرت می‌کِشند
  • زین تُرُش‌رو خاکْ صورت‌ها کُنیم***خندۀ پنهانْش را پیدا کُنیم4
  • ز‌آنکه ظاهرْ خاکْ اندوه و بُکاست***در درونش صد هزاران خنده‌هاست
  • کاشِفُ السِّرّیم، کارِ ما همین***کاین نهان‌ها را بر‌آریم از زمین5
  • گرچه دزد از مُنکِری تن می‌زند***شَحنه آن از عَصْر پیدا می‌کند6
  • فضل‌ها دزدیده‌اند این خاک‌ها***ما مُقِرّ آریمِشان از ابتلا7
  • بس عجب فرزندْ کُاو را بوده است***لیک احمد بر همه افزوده است
  • شد زمین و آسمانْ خندان و شاد:***«کاین‌چنین شاهی ز ما دو جُفت زاد»8
  • می‌شکافد آسمان از شادی‌اش***خاکْ چون سوسن شد از آزادی‌اش
  • ظاهرت با باطنت -ای خاکِ خَوش-***چون‌که در جَنگند و اندر کَش مَکَش
  • هر که با خود بهرِ حق باشد به جنگ***تا شود مَعنی‌ش خَصمِ بو وّ رنگ9
  • ظلمتش با نورِ او شد در قِتال***آفتابِ جانْش را نبْوَد زَوال10
  • هر که کوشد بهرِ ما در امتحان***پشتْ زیرِ پاش آرَد آسمان
  • ظاهرت از تیرگی افغان‌کُنان***باطنِ تو گُلسِتان در گُلسِتان
  • قاصداً چون صوفیانِ روتُرُش***تا نیامیزند با هر نورکُش11
    1. . بی‌بَرگان: افراد بی‌نوا.
    2. . أغبر: تیره‌رنگ و خاکی‌رنگ.
    3. . بیست: بایست.
    4. . تُرُش‌رو خاک: خاک اخم‌آلود.
    5. . نسخۀ قونیه: بر‌آریم از کَمین.
    6. . از منکِری: از روی انکار. تن می‌زند: خودداری می‌کند. شَحنه: پاسبان و داروغه. عَصْر: فشردن، شکنجه.
    7. . مُقِرّ آریمشان: آنان را به قرار وادار می‌کنیم. ابتلا: امتحان.
    8. . آسمان و زمین شاد و خندان گشتند که: «چنین شاه و سروری (پیغمبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم) از ما که دو جفت هستیم زاده شده است.»
    9. . خَصم: دشمن. بو و رنگ: جنبه ظاهر و مادی خودش.
    10. . قِتال: جنگ.
    11. . نسخۀ قونیه: قاصدْ او.
      قاصداً: عمداً.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

72
  • عارفانِ روتُرُش چون خارپُشت***عیْشْ پنهان کرده در خارِ درشت1
  • باغْ پنهان کرده گُل، و آن خارْ فاش:***«کِای عَدوِّ وَرد، زین دَر دور باش!»2
  • خارپُشتا، خارْ حارِس کرده‌ای***سر چو صوفی در گریبان برده‌ای3
  • تا کسی در چار دانگِ عیْشِ تو***کم شود زین گُلرُخانِ خارْ‌خو
  • ----------

  • «طفلِ تو گرچه که کودک‌خو بُدَه‌ست***هر دو عالَم خود طُفیلِ او بُدَه‌ست
  • ما جهانی را بِدو زنده کنیم***چرخ را در خدمتش بنده کنیم»
  • نشان جُستنِ عبدالمُطَّلِب از موضعِ مصطفیٰ علیه السّلام که: «کجایش جویَم؟»، و جواب آمدنْ او را

  • گفت عبدالمُطَّلِب: «کاین دَم کجاست؟***ای عَلیمُ السِّرّ، نشان دِه راهِ راست!»
  • از درونِ کعبه آوازش رسید***گفت: «ای جویندۀ طفلِ رشید!»
  • 🔹 هاتِفش گفتا: «مخور غم؛ کاین زمان***با تو ز‌آن شاهِ جهان بِدْهم جهان
  • در فلان وادی‌ست، زیرِ آن درخت»***پس روان شد زود پیرِ نیک‌بخت
  • در رکابِ او امیرانِ قریش***ز‌آنکه جَدّش بود زَ اعیانِ قریش
  • تا به پشتِ آدمْ اَسلافش همه***مِهترانِ رزم و بزم و مَلحَمه4
  • این نَسَبْ خودْ قِشرْ او را بوده است***کز شَهنشاهانِ مِه پالوده است5
  • مغزِ او خود از نسب دور است و پاک***نیست جنسش از سَمَکْ کَس تا سِماک6
  • نورِ حق را کس نجویَد زاد و بود***خلعتِ حق را چه حاجت تار و پود؟!
    1. . بریتانیا (الف): در خاک درشت.
    2. . نسخۀ قونیه: باغْ پنهان، گِردِ باغ آن خار فاش:/ «کِای عَدویِ دزد، زین رَز دور باش!»
      عَدوّ: دشمن.
    3. . حارِس: پاسبان و نگهبان.
    4. . أسلاف: نیاکان. مَلحَمه: جنگ سخت.
    5. . قِشر: پوسته. پالوده: برگزیده.
    6. . نیست جنسش...: از زمین تا آسمان کسی هم‌جنس او نیست.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

73
  • کمترین خلعت که بدْهد در ثواب***بر‌فَزاید بر طَرازِ آفْتاب1
  • بقیّۀ قصّۀ دعوتِ سلیمان [علیٰ نبیِّنا و آلِه و علیه السّلام] بلقیس را به ایمان

  • «خیزْ بلقیسا، بیا و مُلکْ بین***بر لبِ دریای یزدانْ دُر بِچین
  • خواهرانت ساکنِ چرخِ سَنیّ***تو به مُرداری چه سلطانی کُنی؟!2
  • 🔹 خیز بلقیسا، بیا دولت نگر***جاودان از دولتِ ما بَر بخَور3
  • خواهرانت را ز بَخشش‌ها و داد***هیچ می‌دانی که آن سلطان چه داد؟!4
  • 🔹 خیز بلقیسا، در آ در بَحرِ جود***هر دَمی بردار بی سرمایه سود5
  • 🔹 خواهرانت جمله در عیش و طَرَب***بر تو چون خوش گشت این رنج و تَعَب؟!6
  • 🔹 خیزْ بلقیسا، سعادتْ یار شو***وز همه مُلکِ سَبا بیزار شو
  • تو ز شادی چون گدایی طبلْ زن***که: ”منم شاه و رئیسِ گولخَن“»7
  • مَثَلِ قانع شدن آدمی به دنیا و حرصِ او در طَلَب، و غفلت او از روحانیان که أبنای جنسِ وی‌اند، و نعرۀ ایشان که: ﴿يا لَيتَ قَومي يعلَمون﴾8

  • آن سگی در کو گدایِ کور دید***حمله می‌آورْد و دَلقش می‌دَرید9
  • گفته‌ایم این را، ولی بار دگر***شد مکرَّر بهرِ تأکیدِ نظر10
    1. . طرازِ آفتاب: جامۀ طلایی خورشید.
    2. . خواهران: زنان با ایمان. چرخِ سَنیّ: آسمان رَفیع و بلند‌مرتبه.
    3. . بَر بخور: بهره ببر، برخوردار شو.
    4. . نسخۀ قونیه: بخشش‌های راد.
    5. . بَحر: دریا.
    6. . تَعَب: خستگی.
    7. . گولخَن: گُلخَن: آتش‌خانۀ حمّام.
    8. . سوره یس آیه 26؛ «... ای کاش قوم من (مردم) می‌دانستند!»
      أبنای جنس: هم‌جنسان.
    9. . کو: محلّه و برزن. دلق: لباس کهنه و وصله‌زده.
    10. . نسخۀ قونیه: تأکیدِ خبر.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

74
  • کور گفتش: «آخر آن یارانِ تو***بر کُه‌اند این دَم شِکار و صید جو1
  • قومِ تو در کوه می‌گیرند گور***در میانِ کوی می‌گیری تو کور؟!»
  • ----------

  • تَرکِ این تزویر گو، شیخِ نَفور!***آبِ شوری جمع کرده چندْ کور:2
  • «کاین مُریدانِ من و، من آبِ شور***می‌خورند از من، همی‌گردند کور»
  • آبِ خود شیرین کن از بَحرِ لَدُن***آبِ بَد را دامِ این کوران مَکُن
  • خیز، شیرانِ خدا بین گور‌گیر***تو چو سگ، چونی به زَرقی کور‌گیر؟!3
  • گورِ چه؟ از صیدِ غیرِ دوستْ دور***جمله شیر و شیرگیر و مستِ نور
  • در نظاره‌یْ صید و صیّادیِّ شَه***کرده ترک صید و، مُرده در وَلَه4
  • همچو مرغِ مُرده‌شان بگْرفته یار***تا کند او جنسِ ایشان را شکار
  • مرده مرغِ مُضطَر اندر وصل و بَیْن***خوانده‌ای «القَلبُ بَینَ إصبَعیْن»؟5
  • مرغِ مردَه‌ش را هر آن کُاو شد شکار***چون ببیند، شد شکارِ شهریار
  • هر که او زین مرغِ مرده سَر بتافت***دستِ آن صیّاد را هرگز نیافت
  • گوید او: «مَنگر به مُرداریِّ من***عشقِ شَه بین در نگهداریّ من
  • من نه مُردارم، مرا شَه کُشته است***صورتِ من شِبهِ مُرده گشته است
  • جُنبشم زین پیش بود از بال و پَر***جنبشم اکنون ز دستِ دادگر
  • جُنبشِ فانی‌م بیرون شد ز پوست***جنبشم باقی‌ست اکنون، چون از اوست6
  • هر که کج جنبد به پیشِ جنبشم***گرچه سیمُرغ است، زارش می‌کُشم7
  • هین مرا مرده مَبین گر زنده‌ای***در کفِ شاهم نِگر گر بنده‌ای
  • مرده زنده کرد عیسیٰ از کَرم***من به کفِّ خالقِ عیسیٰ دَرَم8
  • کی بمانم مرده در قبضه‌یْ خدا؟!***بر کفِ عیسیٰ مَدار این هم روا
  • عیسی‌ام؛ لیکن هر آن کُاو یافت جان***از دَمِ منْ او بمانَد جاودان
    1. . شِکار و صید جو: به‌دنبال شکار و صید هستند.
    2. . نَفور: گریزان و رمنده.
    3. . زَرق: تزویر و ریا.
    4. . وَلَه: حیرت و شیفتگی.
    5. . صحیح مسلم ج 4 ص2045، امالی المرتضی ج 1 ص318؛ «رسول خدا صلّى اللٰه عليه و آله فرمود: إن قلوبَ بنی‌آدم كلّها بينَ إصبَعَينِ مِن أصابعِ الرّحمٰن، يُصَرِّفُها كيفَ شاء؛ به‌درستی که قلوب بنی‌آدم بین دو انگشت از انگشتان خداوند رحمٰن هستند و او هرگونه بخواهد قلوبشان را برمی‌گرداند!».
      وصل و بَین: وصال و هجران.
    6. . فانی: از بین رفتنی.
    7. . زارش می‌کشم: با وضع وخیمی او را به هلاکت می‌رسانم.
    8. . دَرَم: قرار دارم.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

75
  • شد ز عیسیٰ زنده، لیکن باز مُرد***شاد آن کُاو جانْ بِدین عیسیٰ سپُرد
  • من عصایم در کفِ موسایِ خویش***موسِی‌ام پنهان و من پیدا به پیش
  • بر مسلمانان پلِ دریا شَوم***باز برْ فرعون اژدَر‌ها شَوم»
  • ----------

  • این عصا را -ای پسر- تَنها مَبین***که عصا بی‌کفِّ حق نبْوَد چنین
  • موجِ طوفان هم عصا بُد کُاو ز دَرد***طَنطَنه‌یْ جادو‌پَرستان را بخَورد1
  • 🔹 هم عصا بُد باد بر أعدایِ هو***که بر‌آورْد از بقیه‌یْ عادْ دود2
  • 🔹 هم عصائی بود پشّه در نبرد***که بر‌آورْد از سرِ نمرودْ گَرد
  • گر عصاهای خدا را بشْمرم***زَرقِ این فرعونیان را بر‌دَرَم3
  • لیک زین شیرین‌گیاهِ زَهرْمند***ترک کن تا چند روزی می‌چرند4
  • گر نباشد جاهِ فرعون و سَری***از کجا یابد جهنّم پَروری؟!5
  • فربِه‌اش کن، و آنگهش کُش ای قَصاب***ز‌آنکه بی‌برگَند در دوزخْ کِلاب6
  • گر نبودی خَصم و دشمن در جهان***پس بمُردی خشم اندر مردمان7
  • دوزخْ آن خشم است، خَصمی بایدش***تا زیَد، ور نه، رَحیمی بُکْشدش
  • در جهان گر لطفْ بی‌قهری بُدی***پس کمالِ پادشاهی کِی شدی؟!
  • ریشخندی کرده‌اند آن مُنکِران***بر مَثَل‌ها و بیانِ ذاکِران
  • تو اگر خواهی، بکُن هم ریشخند***چند خواهی زیست ای مُردار، چند؟!
  • شاد باشید -ای مُحِبّان- در نیاز***بر همین دَر؛ کاین شود امروز باز
  • هر حَویجی باشدش کَردی دگر***در میانِ باغ از سیر و گَزَر8
  • هر یکی با جنسِ خود در کَردِ خَود***از برای پُختگی نَم می‌خورَد
  • تو که کَردِ زعفرانی، زعفران***باش و آمیزش مکُن با ضیْمَران9
    1. . طنطنه: شکوه و جلال.
    2. . أعدای هو: دشمنان خدا.
    3. . زَرق: حیله و تزویر.
    4. . سوره الحجر آیه 3؛ «[ای رسول ما] کافران را رها کن تا بخورند و [در این زندگانی دنیوی و بهره‌های پست آن] کامرانی کنند و آرزوها آنان را سرگرم نماید که به زودی [عاقبت کردار و گفتار خود را] در‌خواهند یافت.»
      همچنین این مضمون در سوره الزخرف آیه 83 و سوره المعارج آیه 42 آمده است.
    5. . سَری: ریاست و سروری. یابد جهنم پروری: جهنم پروار گردد.
    6. . کِلاب: سگان.
    7. . خصم: دشمن.
    8. . حَویج: مأکولات. کَرد: کَرت، قطعه‌ای از زمین زراعی. گَزَر: هویج زردک.
    9. . نسخۀ قونیه: آمیزش مکُن با دیگران.
      کَرد: کَرت، قطعه‌ای از زمین زراعی. ضیمَران: سبزی ریحان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

76
  • آبْ می‌خور -زعفرانا- تا رسی***زعفرانی، اندر آن حلوا رسی
  • تو مکُن در کَردِ شَلغم پوزِ خویش***که نگردد با تو او هم‌طبع و‌کیش1
  • تو به کَردی، او به کَردی مودَعه***ز‌آنکه ﴿أرْضُ اللٰهِ﴾ آمد ﴿واسِعَة﴾2
  • خاصه آن أرْضی که از پهناوری***در سفر گم می‌شود دیو و پری3
  • اندر آن بَحر و بیابان و جِبال***مُنقَطِع می‌گردد اوهام و خیال4
  • این بیابان در بیابان‌های او***همچو اندر بَحرِ پُرْ یک تارِ مو
  • آبِ اِستاده که سیْر اَستَش نهان***تازه‌تر، خوشتر ز جوهای روان
  • کز درونِ خویش چون جان و روان***سیْرِ پنهان دارد و پایِ روان
  • مُستَمِع خُفتَه‌ست؛ کوتَه کن خطاب***ای خَطیب، این نقش را کَم زنْ تو بَر آب
  • بقیّۀ دعوت سلیمان [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام بِلقیْس را که: «فرصت غنیمت است»

  • «خیز بِلقیسا؛ که بازاری ست تیز***زین خَسیسانِ کَساداَفکن گریز!5
  • خیز -بلقیسا- کنون با اختیار***پیش از آنکه مرگ آرَد گیر و دار
  • 🔹 خیز بلقیسا، بیا پیش از اَجَل***در نِگَر شاهیّ و مُلکِ بی‌خِلَل
  • 🔹 خیز بلقیسا، به جاهِ خود مَناز***اندر این درگَه نیاز آور، نه ناز
  • 🔹 خیز بلقیسا و مَستِه با قضا***ور نه مرگ آید کِشد گوشِ تو را6
  • بعد از آن گوشَت کِشد مرگْ آن‌چنان***که چو دزد آیی به شَحنه مو‌کَنان7
  • زین خَران تا چند باشی نَعل دُزد؟!***گر همی‌دزدی، بیا و لَعلْ دزد
  • خواهرانَت یافته مُلکِ خُلود***تو گرفته مُلکَتِ کور و کبود8
  • ای خُنُک آن‌کُاو کَزین مُلکَت بجَست***که اجل این مُلک را ویران‌کُن است
  • خیز بلقیسا، بیا، باری ببین***مُلکَتِ شاهان و سلطانانِ دین
    1. . نگردد: نمی‌گردد (تو بر او اثر نمی‌گذاری).
    2. . سوره العنکبوت آیه 56؛ «ای بندگان من که ایمان آورده‌اید، یقینا زمین من وسیع و پهناور است پس فقط مرا بپرستید.»
      مودَعه: سپرده شده است.
    3. . أرض: زمین.
    4. . جِبال: کوه‌ها.
    5. . تیز: پر‌رونق. خَسیس: پست و فرومایه.
    6. . مَستِه: ستیزه مکُن.
    7. . نسخۀ قونیه: .../ که چو دزد آیی به شَحنه جان‌کَنان.
      شَحنه: داروغه و پاسبان.
    8. . خُلود: جاودانگی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

77
  • شَسته در باطن میانِ بوستان***ظاهراً خاری میانِ دوستان1
  • بوستان با او روانْ هر جا روَد***لیک آن از خَلق پنهان می‌شود
  • میوه‌‌ها لابه‌کُنان: ”کز من بِچَر!“***آبِ حیوان آمده: ”کز من بخَور“
  • طوْف می‌کُن بر فلک بی‌پرّ و بال***همچو خورشید و چو بَدر و چون هلال2
  • چون روان باشی، روان و پایْ نَه***می‌خوری صد لوت و، لُقمه خایْ نَه3
  • نی نهنگِ غم زند بر کشتی‌ات***نی پدید آید ز مُردنْ زشتی‌ات
  • هم تو شاه و هم تو لشکر، هم تو تخت***هم تو نیکوبخت باشی، هم تو بَخت
  • گر تو نیکوبختی و سلطانِ زَفت***بَختْ غیرِ توست، روزی بَخت رفت4
  • تو بمانْدی چون گدای بی‌نوا***دولتِ خود هم تو باش ای مُجتبیٰ
  • چون تو باشی بختِ خود ای مَعنوی***پس تو که بَختی ز خود کی گُم شوی؟!
  • تو ز خود کی گُم شَوی ای خوش‌خِصال؟!***چون‌که عینِ تو تو را شد مُلک و مال»
  • قصّۀ عمارت‌کردنِ سلیمان [علیٰ نبیِّنا و آله و علیه السّلام] مسجد أقصیٰ را به تعلیمِ وحی خدا جهت حکمت‌ها، و معاونت ملائکه و دیو و پَری

  • 🔹 بعد از آن آمد ندا از پیش تخت***بر سلیمان، آن نبیِّ نیک‌بخت:
  • «کِای سلیمان، مسجدِ أقصیٰ بساز***لشکرِ بلقیْس آمد در نماز»
  • چون‌که او بنیادِ آن مسجد نهاد***جنّ و انس آمد، بدن را کار داد
  • یک گروه از عشق و، قومی بی‌مُراد***همچنان‌که در رهِ طاعتْ عِباد5
  • ----------

    1. . نسخۀ قونیه: ظاهرْ آحادی میان دوستان. (آحادی: افرادی تنها)
      شسته: نشسته.
    2. . طوْف می‌کن: گردش کن. بَدر: ماه کامل در شب چهارده.
    3. . لوت: غذا. لقمه خای: لقمه خور. خاییدن: جویدن.
    4. . مونیخ (ب): روزی تخت رفت.
      زَفت: بزرگ.
    5. . عِباد: بندگان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

78
  • خلقْ دیوانند و، شهوتْ سلسله***می‌کِشدْشان سوی دکّان و غَله1
  • هست این زنجیر از خوْف و وَلَه***تو مَبین این خلق را بی سلسلَه2
  • می‌کشاندْشان سوی کسب و شکار***می‌کِشدْشان سوی کان‌ها و بِحار3
  • می‌کشاندْشان به‌سوی نیک و بَد***گفتْ حق: «فی جیدِ‌ها حَبلُ الْمَسَد»4
  • قَد جَعَلنا الْحَبلَ فی أعْناقِهِم***و‌ اتَّخَذنا الْحَبلَ مِن أخلاقِهِم5
  • لَیسَ مِن مُستَقذَرٍ، مُستَنقِهِ***قَطُّ إلّا طائِرُهْ فی عُنْقِهِ6
  • 🔹 نیستند این خَلقْ بی‌بندِ گِران***هست آن بند و کَمَندْ آن خوْفشان
  • حرصِ تو در کارِ بَدْ چون آتش است***اَخگَر از رنگِ خوشِ آتشْ خوش است7
  • آن سوادِ فَحْم در آتشْ نهان***چون‌که آتش شد، سیاهی شد عیان8
  • اَخگر از حرصِ تو شد فَحْمِ سیاه***حرصْ چون شد، مانْد آن فَحمِ تباه9
  • آن زمان که فَحمْ اخگر می‌نمود***آن نه حُسنِ کار، نارِ حرص بود10
  • حرصْ کارَت را بیاراییده بود***حرص رفت و مانْد کارِ تو کبود
  • غوره‌ها را که بیارایید غول***پُخته پندارد کسی که هست گول11
  • آزمایش چون نماید جانِ او***کُند گردد ز‌آزمونْ دندانِ او12
    1. . دیو: شیطان، شیطان‌صفت. سلسله: بند و زنجیر. غَله: غلّه، (زمین زراعی).
    2. . ولَه: میل و شیفتگی. 
    3. . کان: سنگ‌های معدنی. بحار: دریاها.
    4. . سوره المسد آیه 5؛ «بر گردن او (زن ابولهب) طنابی بافته از لیف خرماست.»
    5. . بریتانیا (الف): ...اعناقکم/ ... اخلاقکم.
      سوره یس آیه 8 و 9؛ ﴿همانا ما گردن‌هاى آنان را تا چانه‌هايشان به غُل و زنجير بستيم، پس سرهایشان بالا رفته و چشم‌هایشان فرو بسته شده. و ما جلوی آنان سدّى و پشت سرشان سدّى نهادیم و نیز پرده‌اى بر [روی دیدگان] آنان انداختيم، در نتيجه آنان نمى‌توانند ببينند.﴾
      ما بر گردن‌های آنان ریسمانی قرار دادیم و آن ریسمان را از خُلق و خوی آنان برگرفته و ساختیم.
    6. . سوره الإسراء آیه 13؛ «و ما مرغِ اعمال (و آثار نفسانی و نتیجۀ کردار) هر انسانی را طوق گردن و ملازم او ساخته و در روز قیامت نامه‌ای را برای او بیرون می‌آوریم که او آن را یکباره (پیشِ روی خود) گسترده (و احصاء‌کنندۀ جمیع کردار و نیّات خود) می‌یابد» 
      هرگز هیچ انسان آلوده و پاکی (و عاصی و مُطیعی) نیست مگر آنکه نامۀ اعمالش بر گردن (و ملازم) اوست.
    7. . اَخگَر: آتش‌پاره.
    8. . فَحم: ذغال. شد (1): از میان رفت.
    9. . شد: رفت. تباه: (سیاه و رسوا).
    10. . نار: آتش.
    11. . نسخۀ قونیه: غوله‌ها. (غوله: گیاهی تلخ و ترش‌مزه و خام و ناپخته است که بخاطر ترش و اسیدی بودن باعث کُندیِ دندان می‌شود. و بعضی نیز غیر آن گفته‌اند).
      گول: ابله و نادان.
    12. . آزمایش: امتحان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

79
  • از هَوَسْ آن دامْ دانه می‌نمود***عکسِ غولِ حرص و، آن خودْ دام بود
  • حرصْ اندر کارِ دین و خیرْ جو***چون نمانَد حرص، مانَد نَغزْ او1
  • خیر‌ها نَغزَند، نی از عکسِ غیر***تابِ حرص ار رفت، مانَد تابِ خیر2
  • تابِ حرص از کارِ دنیا چون برَفت***فَحم باشد مانده از اخگر به‌تَفت3
  • کودکان را حرص می‌آرَد غِرار***تا شوند از ذوقِ دلْ دامن‌سوار4
  • چون ز کودک رفت آن حرصِ بَدَش***بر دگر اطفالْ خنده آیدش
  • که: «چه می‌کردم، چه می‌دیدم در این؟!»***خَلْ ز عکسِ حرص بنْمود انگبین5
  • آن بِنای انبیا بی‌حرص بود***لاجَرم پیوسته رونق‌ها فُزود
  • ای بسا مسجد بر‌آورده کِرام***لیک نبْوَد مسجدِ أقصیٰ‌ش نام6
  • کعبه را کِش هر زمان عِزّ می‌فُزود***آن ز اخلاصاتِ ابراهیم بود7
  • فضلِ آن مسجد ز خاک و سنگ نیست***لیک در بَنّاش حرص و جن.نیست
  • نی کُتُبشان چون کتابِ دیگران***نی مساجدْشان، نه کسب و خان و مان8
  • نی ادبْشان، نی غضبْشان، نی نَکال***نی نُعاس و نی قیاس و نی خیال9
  • 🔹 هر یکی را داده حق در مرتبت***صد هزاران حِشمت و صد مَکرُمت10
  • هر یکی‌شان را یکی فَرّی دگر***مرغِ جانْشان طائر از پَرّی دگر11
  • دل همی لرزد ز ذِکرِ حالشان***قبلۀ اَفعالِ ما افعالشان
  • مُرغشان را بیضه‌‌ها زرّینْ بُدَه ست***نیم‌شب جانْشان سحرگَه‌بین بُدَه ست12
  • هر چه گویم من به جانْ نیکوی قوم***نقص گفتم، گشته ناقص‌گوی قوم13
  • مسجدِ أقصیٰ بسازید ای کِرام***که سلیمان باز آمد، و السّلام
    1. . نسخۀ قونیه: چون نمانَد حرص، باشد نغزْ رو.
      نَغز: نیکو و بدیع.
    2. . تاب: تابش و حرارت و جلوه.
    3. . فحم: ذغال. به‌تفت: مشتعل.
    4. . غِرار: فریفتگی.
    5. . خَل: سرکه. انگبین: عسل.
    6. . کِرام: سخاوتمندان، نیکوکاران.
    7. . عِزّ: عزّت و جلالت.
    8. . کُتُب: کتاب‌ها.
    9. . نسخۀ قونیه: ... نه قیاس و نه مَقال.
      نَکال: عقوبت و مجازات‌کردن. نُعاس: خواب‌آلودگی، (خواب). قیاس: استدلال.
    10. . حشمت: بزرگی و جلال. مَکرُمت: خصال نیکو.
    11. . فَرّ: شکوه. طائر: در پرواز.
    12. . بیضه: تخم.
    13. . نیکوی قوم: (نیکی‌های جماعت انبیاء و اولیا).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

80
  • ور از این دیوان و پَرْیان سَر کِشند***جمله را املاک در چَنبر کِشند1
  • دیو یک دَم کج روَد از مکر و زَرق***تازیانه آیدش بر سَرْ چو برق2
  • چون سلیمان شو که تا دیوانِ تو***سنگ بُرّند از پیِ ایوانِ تو3
  • چون سلیمان باش بی‌وسواس و ریو***تا تو را فرمان بَرَد جِنّیّ و دیو4
  • خاتَمِ تو این دل است و، هوش دار***تا نگردد دیو را خاتَمْ شکار5
  • پس سلیمانی کُند بر تو مُدام***دیو با خاتَم؛ حَذَر کن، و‌السّلام
  • آن سلیمانی -دِلا- مَنسوخ نیست***در سَر و سِرّت سلیمانی‌کُنی ست6
  • دیو هم وقتی سلیمانی کُنَد***لیک هر جولاهه اطلس کی تَنَد؟!7
  • دست جنبانَد چو دستِ او، ولیک***در میانِ هر دوشان فرقی‌ست نیک
  • در بیان این حدیثِ معنوی***یک حکایت بشنو اندر مثنوی
  • قصّۀ شاعر و صِله دادنِ شاه، و یکی‌دَه کردن وزیرِ حَسَن نام8

  • شاعری آورْد شعری پیشِ شاه***بر امیدِ خَلعَت و اکرام و جاه
  • شاهْ مُکرِم بود، فرمودش هزار***از زرِ سرخ و کرامات و نِثار9
  • پس وزیرش گفت: «کاین اندک بوَد***دَه هزارش هدیه دِه، تا وا رَود
  • از چون او شاعر، پس از تو بَحْر‌دست***دَه هزاری هم که گفتم، اندک است»10
  • قصّه گفت آن شاه را و فلسفه***تا بر‌آمد عُشرِ خرمن از کَفه11
    1. . املاک: فرشتگان.
    2. . زَرق: مکر و تزویر.
    3. . دیوانِ تو: دیوهای درون تو. ایوان تو: (ایوان قصر اخلاص و ایمان تو).
    4. . ریو: مکر و حیله.
    5. . خاتَم: انگشتر. تا نگردد...: تا دیو انگشتر تو را ندزدد.
    6. . سلیمانی: سلیمان‌بودن، فرمانروایی. منسوخ: از بین رفته.
    7. . مونیخ (ب): جولاه.
      جولاهه: بافنده، نسّاج. تَنَد: ببافد.
    8. . یکی دَه کردن: ده برابر کردن.
    9. . مُکرِم: اکرام کننده. نثار: زر افشان، شاباش، (بخشش).
    10. . نسخۀ قونیه: از چنو شاعرْ نُس، از تو بَحر‌دست. (نُس: پُرگو)
      از برای چنین شاعری، و از برای کریمی مثل تو که دستت همچون دریای پرعَطاست...
    11. . نسخۀ قونیه: فقه گفت.
      عُشر: یک‌دهم.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

81
  • ده هزارش داد و خلعت در‌خورَش***خانۀ شکر و ثَنا گشت آن سَرَش1
  • پس تَفَحُّص کرد: «کاین سَعیِ که بود؟***شاه را اهلیّتِ من که نمود؟»
  • پس بگفتندش: «فُلانُ الدّین وزیر***آن حَسَن نام و حَسَن خُلق و ضمیر»
  • در ثَنای وی یکی شعر دراز***بَر‌نِبِشت و سوی خانه رفت باز
  • بی‌زبان و لب همان نَعمای شاه***مَدحِ شَه می‌گفت و خلعت‌های شاه2
  • باز آمدن شاعر بعد چندین سال به امیدِ همان صله، و هزار دینار فرمودنِ شاه بر قاعدۀ خویش، و گفتنِ وزیرِ نو -هم حَسَن‌نام- شاه را که: «این سخت بسیار است و ما را خرج‌هاست و خزینه خالی است، و من او را به دَه یکِ این راضی کنم»3

  • بعدِ سالی چند بهرِ رِزق و گَشت***شاعر از فقر و عَوَز محتاج گشت4
  • گفت: «وقت فقر و تنگیِّ دو دست***جست و جوی آزموده بهتر است5
  • درگَهی را کآزمودم در کَرَم***حاجتِ نو را همان جانب بَرَم»
  • ----------

  • معنیِ «اَللٰه» گفت آن سیبَوَیه***«یَألَهونَ فی الْحَوائِجْ هُمْ لَدَیه6
  • گفت: ألِهنا فی‌ حوائِجْنا إلَیک***وَ الْتَمَسْنا‌ها، وَجَدْنا‌ها لَدَیک»7
  • صد هزاران عاقل اندر وقتِ درد***جمله نالان پیشِ آن دَیّانِ فرد8
    1. . فاتح: آن سِرَش.
    2. . نَعما: نعمت‌.
    3. . دَه یک: یک‌دهم.
    4. . عَوَز: تنگدستی.
    5. . آزموده: آنچه امتحان خود را پس داده است.
    6. . نسخۀ قونیه: یَولَهون.
      توحید (صدوق) ص 231؛ امام حسن عسکری علیه‌السلام فرمود: «اللهُ هوَ الّذی یَتَألَّهُ إلَیهِ عِندَ الحَوائِجِ وَ الشَّدائِدِ کُلُّ مَخلوقٍ عِندَ انقِطاعِ الرَّجاءِ مِن کُلِّ مَن هوَ دونَهُ و تَقَطُّعِ الأسبابِ مِن جَمیعِ ما سِواه؛ اللٰه همان موجودی است که هر مخلوقی هنگام حاجات و سختی‌ها به‌سوی او کُرنش می‌کند در آن هنگامی که از هرچه غیر اوست ناامید می‌شود و ریسمان سبب‌ها از هرچه غیر اوست بریده می‌گردد (و دستش از هر دستاویزی کوتاه می‌شود).»
      معنی کلمۀ «اللٰه» را سیبویه چنین گفته است که: بندگان در حاجت‌های خود [به‌سوی او می‌روند و] برای او کرنش می‌کنند.
    7. . بنابراین لغت أَلِهَ را چنین به‌کار می‌برند و می‌گویند: (ای خدا) ما برای حاجت‌های خویش به تو کرنش نمودیم (و به‌سوی تو پناه آوردیم) و آن‌ها را از تو خواستیم و نزد تو یافتیم.
    8. . دَیّان: جزا دهنده. فرد: یکتا.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

82
  • هیچ دیوانه‌یْ فَلیوی این کُنَد؟!***بر بَخیلی، عاجِزی کُدیه تَنَد؟!1
  • گر ندیدندی هزاران بارْ بیش***عاقلان، جان کِی کِشیدندش به پیش؟!
  • بلکه جمله‌یْ ماهیان در موج‌ها***جملۀ پرّندگان بر اوج‌ها
  • 🔹 بلکه جمله‌یْ موج‌ها بازی‌کنان***ذوق و شوقش را عیان اندر عیان
  • پیل و گرگ و حیدر و اِشکار نیز***اژدهای زَفت و مور و مار نیز2
  • بلکه خاک و آب و باد و هم شَرار***مایه زو یابند، هم دِی هم بهار3
  • هر دَمَش لابه کُنَد این آسمان***که: «فرو مَگذارم -ای حق- یک زمان
  • اُستُنِ من عصمت و حفظِ تو است***جمله مَطویِّ یَمینِ آن دو دست»4
  • وین زمین گوید که: «دارم بر‌قرار!***ای که بر آبم تو کردی استوار»5
  • جملگان کیسه از او بر‌دوختند***دادنِ حاجت از او آموختند
  • هر نبیّ‌ای زو بر‌آورده بَرات:***«اِستَعینوا مِنهُ صَبراً وَ صَلات»6
  • هین از او خواهید نه از غیرِ او***آب در یَم جو، مجو از خشک‌جو7
  • ور بخواهی از دگر هم او دهد***بر کفِ میْلش سَخا هم او نهد8
  • آن‌که مُعرِض را ز زرْ قارون کند***رو بدو آری به طاعت، چون کند؟!9
  • ----------

  • بارِ دیگر شاعر از سودای داد***رو به سوی آن شهِ مُحسِن نهاد10
  • هدیۀ شاعر چه باشد؟ شعرِ نو***پیشِ محسن آرَد و بنْهد گرو
  • مُحسنان با صد عطا و جود و بِرّ***زر نهاده، شاعران را منتظِر11
  • پیششان شِعری بِهْ از صد تَنگِ شَعر***خاصه شاعر کُاو گُهَر آرَد ز قَعر12
    1. . فَلیوی: احمق و نادان. کُدیه تَنَد: گدایی کند.
    2. . حیدر: شیر. زَفت: بزرگ و تنومند.
    3. . شَرار: شَراره‌های آتش، (آتش).
    4. . اُستُن: ستون. مَطویِّ یَمینِ آن دو دست: پیچیده به دست قدرت (و در تحت ارادۀ) تو است.
    5. . نسخۀ قونیه: بر آبم تو کرده‌ستی سوار.
      دارم برقرار: مرا برقرار بدار.
    6. . سوره البقرة آیه 45؛ «از روزه و نماز (در امور خویش) استعانت و کمک بجویید!... .»
      بَرات: منشور فرمان إلٰهی.
    7. . یَم: دریا.
    8. . سَخا: سخاوتمندی.
    9. . مُعرِض: (بندۀ پشت‌کننده).
    10. . از سودای داد: به‌خیال دریافت خلعت و عطایا.
    11. . بِرّ: نیکی.
    12. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: یک تنگ.
      تَنگ: بار کالا. شَعر: جامۀ ابریشمی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

83
  • ----------

  • آدمی اوّل حریص نان بوَد***ز‌آنکه قوتِ نانْ ستونِ جان بوَد
  • سوی کسب و سوی غَصب و صد حیَل***جان نهاده بر کف از حرص و اَمَل1
  • چون به‌نادر گشت مُستَغنی ز نان***عاشقِ نام است و مدحِ شاعران2
  • تا که اصل و نسلِ او را بَر دهند***در بیانِ فضلِ او منبر نهند3
  • تا که کرّ و فرِّ زربخشیّ او***همچو عنبر بو دهد در گفت و گو
  • خَلقِ ما بر صورتِ خود کردْ حق***وصف ما از وصفِ او گیرد سَبَق4
  • چون‌که آن خَلّاقْ شُکر و حَمد جوست***آدمی را مَدح جویی نیز خوست
  • خاصه مردِ حق که در فضل است چُست***پُر شود ز‌آن بادْ چون مَشکِ دُرُست
  • ور نباشد اهل، ز‌آن بادِ دروغ***خیکِ بِدریدَه‌ست، کی گیرد فروغ؟!5
  • این مَثَل از خود نگفتم ای رفیق***سَرسَری مشنو چو اهلیّ و مُفیق6
  • این، پیمبر گفت چون بشنید قَدْح***که: «چرا فربه شود احمد به مدح؟!»7
  • ----------

  • رفت شاعر سوی آن شاه و ببُرد***شعرْ اندر شُکرِ احسان: «کآن نمُرد8
  • مُحسِنان مُردند و احسان‌ها بمانْد***ای خُنُک آن را که این مرکب برانْد
  • ظالمان مُردند و مانْد آن ظلم‌ها***وایِ جانی کُاو کُنَد مکر و دَغا»9
  • ----------

    1. . حیَل: مکر و فریب. اَمَل: آرزو.
    2. . به‌نادر: نُدرَتاً. مستَغنی: بی‌نیاز.
    3. . نسخۀ قونیه: اصل و فصل.
      بَر: ثمر.
    4. . احیاء العلوم ج 6 ص 55؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللٰهَ تعالیٰ خَلَقَ آدمَ علیٰ صورَتِه؛ به‌درستی‌که خداوند متعال حضرت آدم را بر صورت و شمایل (و صفات) خود آفرید.»
      گیرد سَبَق: درس می‌آموزد.
    5. . خیک: مَشک. بِدریده: پاره.
    6. . مُفیق: هوشیار.
    7. . این حقیقت را پیامبر بیان نمود هنگامی که مذمّت مذمّت‌کنندگان را شنید که می‌گفتند: «چرا احمد با شنیدن مدح و ستایش، خشنود می‌شود؟!»
    8. . قسطنطنیه (ب): شکر و احسان.
    9. . دَغا: فریب.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

84
  • گفت پیغمبر: «خُنُک آن را که او***شد ز دنیا، مانْد از او فعلِ نِکو»1
  • 🔹 نامِ نیکِ او ز فعلِ نیک دان***پس نمُردَه‌ست او یقین، بنْگر عیان
  • مُرد مُحسن، لیک احسانش نمرد***نَزدِ یزدان دین و احسان نیست خُرد
  • وایِ آن کُاو مُرد و عصیانش نمرد***تا نپنداری به مرگْ او جان ببُرد2
  • این ر‌ها کن؛ ز‌آن که شاعر بر گذر***وام دار است و قَوی محتاجِ زر
  • بردنِ شاعرْ شعر را سوی شاه، و خسارتِ وزیر

  • بُرد شاعرْ شعرْ سوی شهریار***بر امیدِ بخشش و احسانِ پار3
  • نازنین شعری پر از دُرِّ دُرست***بر امید و بوی اکرامِ نُخُست
  • بازْ شَه بر خویِ خود گفتش هزار***چون چنین بُد عادتِ آن شهریار
  • لیک این بار آن وزیرِ پُر ز جود***بر بُراقِ عِز ز دُنیا رفته بود4
  • بر مقامِ او وزیرِ نو رَئیس***گشته، لیکن سخت بی‌رحم و خَسیس5
  • گفت: «ای شَه، خرج‌ها داریم ما***شاعری را نبْوَد این بخشش سزا
  • من به رُبعِ عُشرِ آن -ای مُغتنَم-***مردِ شاعر را خوش و راضی کنم»6
  • خَلق گفتندش که: «او از پیش دست***دَه هزاری زین دلاور برده است!7
  • بعدِ شِکّرْ کِلکْ خایی چون کند؟!***بعدِ سلطانی گدایی چون کند؟!»8
  • گفت: «بفْشارم وِرا اندر فشار***تا شود زار و نزار از انتظار
    1. . احیاء العلوم ج 4 ص 150؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «مَن سَنَّ سنّةً حسنةً فعُمِل بها کان له أجرُها و أجرُ مَن اتّبَعَه؛ هر کس سنت حسنه‌ای را پایه‌گذاری کند و بدان سنّت عمل نماید، پاداش آن و نیز پاداش کسانی که از او تبعیت نموده‌اند برای او خواهد بود.»
      سنن ترمذی ج 3 ص 426؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إذا ماتَ الإنسانُ انقَطَعَ عَمَلُهُ إلّا من ثَلاثٍ، صَدَقَةٍ جاریَةٍ و عِلمٍ یُنتَفَعُ بِهِ و وَلَدٍ صالِحٍ یَدعو لَه‌؛ چون آدمی از دنیا برود دستش از عمل کوتاه می‌شود (و دیگر کاری از او بر نمی‌آید) مگر از سه چیز: صدقۀ جاریه و علمی که مردم از آن بهره برند و فرزند صالحی که برای او دعا کند»
      شد: رفت.
    2. . جان ببُرد: (از عذاب و عواقب وخیم عمل خویش) رهایی یافته.
    3. . پار: پارسال، سال گذشته.
    4. . بُراقِ عزّ: مَرکب عزّت و شرافت.
    5. . خَسیس: فرومایه.
    6. . رُبعِ عُشر: یک چهارمِ یک دَهم، یک چهلم. ای مُغتَنَم: ای شاه عزیز.
    7. . پیش‌دست: قبلاً.
    8. . بریتانیا (الف): بعد شُکری.
      کِلک‌خایی: جَویدن نیشکر.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

85
  • آنگه ار خاکش دهَم از راهْ من***دَر رُباید همچو گلبرگ از چمن
  • این به من بگْذار؛ کُاستادم در این***گر تقاضاگر بوَد هم آتشین1
  • از ثُریّا گر بپَرّد تا ثَریٰ***نرم گردد چون ببیند او مرا»2
  • گفت سلطانش: «برو، فرمانْ تو را ست***لیک شادش کن؛ که نیکوگویِ ماست»
  • گفت: «او را و دو صد امّید لیس***تو به من بُگذار و آن بر من نویس3
  • 🔹 جنس او و همچو او سیصد هزار***تو ر‌ها کُن با من و با من گذار»
  • پس فِکندش صاحب اندر انتظار***شد زمستان و دِی و آمد بهار4
  • 🔹 شاعرش چندان که حاجت می‌نمود***صاحبش در وعده حیلت می‌فزود
  • تا که اندر انتظارش پیر شد***پس زَبونِ این غم و تدبیر شد5
  • گفت: «اگر زر نَه، که دشنامم دهی***تا رهد جانم تو را باشم رَهی6
  • انتظارم کُشت، باری گو، برو***تا رهد این جانِ مسکین از گِرو»
  • بعد از آنَش داد رُبعِ عُشرِ آن***مانْد شاعر اندر اندیشه‌یْ گِران:
  • «کُاو چنان نقد و چنان بسیار بود***وین که دیر اِشکُفت، دسته‌یْ خار بود»7
  • پس بگفتندش که: «آن دستورِ راد***رفت از دنیا؛ خدا مُزدش دَهاد!8
  • که مضاعَف زو همی گشتی عطا***کم همی افتاد در بَخششْ خطا
  • این زمان او رفت و احسان را ببُرد***او نمُرد اَلْحَق، ولی احسان بمُرد9
  • رفت از ما صاحبِ رادِ رَشید***صاحبِ سَلّاخِ درویشان رسید10
  • رو بگیر این را، وز اینجا شب گریز***تا نگیرد با تو این صاحبْ ستیز
  • ما به صد حیله از او این هدیه را***بِسْتِدیم -ای بی‌خبر- با جَهد‌ها»11
  • رو به ایشان کرد و گفت: «ای مُشفِقان***از کجا آمد -بگویید- این عَوان؟12
    1. . فاتح: هم آهنین.
    2. . ثَریٰ: خاک، زمین.
    3. . امّید‌لیس: لیسندۀ‌ امید، کسی که به امید دریافت صله به درگاه ارباب کَرَم رود.
    4. . صاحب: (وزیر).
    5. . زَبون: خوار و حقیر.
    6. . رَهی: غلام و بنده.
    7. . مونیخ (ب): کآن‌چنان زود و چنان بسیار بود.
    8. . آن دستور راد: (آن وزیر بلندطبع و جوانمرد).
    9. . تفسیر عرفانی مثنوی معنوی (بحرالعلوم): او بمرد اَلحَق، ولی احسان نمرد.
      ولی احسان بمُرد: ولیکن احسان و نیکی (با رفتن او) از دنیا رخت بربست.
    10. . رادِ رَشید: جوانمرد عاقل. درویشان: بی‌نوایان.
    11. . نسخۀ قونیه: ای بی‌خبر با جهدِ ما.
    12. . عَوان: مأمور سنگدل.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

86
  • چیست نامِ این وزیرِ جامه‌کَن؟»***قوم گفتندش که: «نامش هم حَسَن»1
  • گفت: «یا رَبّ، نامِ آن و نامِ این***چون یکی آمد؟! دریغ ای رَبِّ دین
  • آن حَسَن نامی که از یک کِلکِ او***صد وزیر و صاحب آمد جودخو2
  • این حَسن کز ریشِ زشتِ این حَسن***می‌توان بافید -ای جان- صد رَسَن3
  • بر چنین صاحب چو شَه إصغا کُنَد***شاه و مُلکش را ابد رسوا کند»4
  • مانِستنِ بَد رأییِ این وزیرِ دونْ در إفسادِ مروّتِ شاه به وزیرِ فرعون -یعنی هامان- در إفسادِ قبولِ او پند موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام را5

  • چند آن فرعون می‌شد نرم و رام***چون شنیدی او ز موسیٰ آن کلام
  • آن کلامی که بِدادی سنگْ شیر***از خوشیِّ آن کلامِ بی‌نظیر6
  • چون به هامان که وزیرش بودْ او***مشورت کردی -که کینَش بودْ خو-
  • پس بگفتی: «تا کنون بودی خَدیو***بنده گردی ژنده‌پوشی را به ریو؟!»7
  • همچو سنگِ مَنجنیقی آمدی***آن سخن بر شیشه خانه‌یْ او زدی8
  • هر چه صد روز آن کَلیمِ خوش خطاب***ساختی، در یک دَمْ او کردی خراب
  • ----------

  • عقلِ تو مَغلوبِ دستور هویٰ ست***در وجودت رَهزنِ راه خداست9
  • ناصِحی رَبّانی‌ای پندت دهد***این سخن را او به فَنْ طَرحی نهد:10
  • «کاین نه بر جای است، هین از جا مشو***نیست چندان، با خود آ، شیدا مشو»
  • وایِ آن شه که وزیرش این بوَد***جای هر دو، دوزخِ پُر‌کین بوَد!
    1. . جامه‌کَن: (دزد).
    2. . نسخۀ مثنوی شریف: جودجو.
      کِلک: قلم.
    3. . رَسَن: طناب.
    4. . إصغا کند: گوش فرا دهد. ابد: تا ابد.
    5. . مانستن: مانند بودن، شباهت.
    6. . آن چنان کلام او بی‌نظیر بود که چون آن را بر جمادات می‌گفت از آن‌ها چشمۀ شیر جاری می‌گشت.
    7. . خَدیو: پادشاه. ریو: حیله و مکر.
    8. . شیشه خانه: خانۀ شیشه‌ای، (قلب ضعیف).
    9. . نسخۀ قونیه: عقلِ تو دستور و مغلوب هویٰ‌ست.
      دستور: امر، وزیر.
    10. . طرحی نهد: بر اندازد، دور اندازد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

87
  • شاد آن شاهی که او را دست‌گیر***باشد اندر کارْ چون آصِفْ وزیر
  • شاهِ عادل چون قَرینِ او شود***معنیِ ﴿نورٌ عَليٰ نور﴾ این بوَد1
  • چون سلیمانْ شاه و، چون آصِفْ وزیر***نور بر نور است و عَنبر بر عَبیر2
  • شاهْ چون فرعون و، هامانش وزیر***هر دو را نبوَد ز بدبختی گُزیر3
  • پس بوَد «ظُلْماتُ بَعضٍ فَوقَ بَعض»***نی خِرَد یار و نه دولتْ روزِ عَرْض4
  • من ندیدم جز شقاوت در لِئام***گر تو دیدَه‌ستی، رسان از من سلام5
  • همچو جان باشد شَه و، صاحبْ چو عقل***عقلِ فاسد روح را آرَد به نَقل
  • آن فرشته‌یْ عقل چون هاروت شد***سحر‌آموزِ دو صد طاغوت شد6
  • عقلِ جزوی را وزیر خود مگیر***عقلِ کُل را ساز -ای سلطان- وزیر
  • مر هویٰ را تو وزیرِ خود مساز***که بر‌آید جانِ پاکت از نماز
  • کاین هویٰ پُر حرص و حالی‌بین بوَد***عقل را اندیشه یَومُ الدّین بوَد7
  • عقل را دو دیده در پایانِ کار***بهرِ آن گُل می‌کِشد او رنجِ خار
  • که نفرساید، نریزد هر خَزان***بادْ هر خُرطومِ أخشَمْ دور از آن8
  • ور‌چه عقلت هست، با عقل دگر***یار باش و مشورت کن ای پسر
  • با دو عَقلی از بلا‌ها وا رَهی***پای خود بر اوجِ گردون‌ها نَهی9
    1. . سوره النور آیه 35؛ «... نوری است افزون بر نور دیگر... .»
    2. . عنبر و عبیر: دو مادّه خوشبو.
    3. . گزیر: چاره.
    4. . سوره النور آیه 40؛ «یا (مثال اعمال کافران) بمانند تاریکی‌هایی است در دریایی ژرف و موّاج که موجی (از شک و تردید و جهل و کدورت) روی آن را پوشانده است و در بالای آن نیز موجی دیگر و بر روی آن نیز ابری سایه افکنده است، تاریکی‌هایی است انباشته بر روی تاریکی‌های دیگر؛ به‌طوری که اگر (آن کافرِ گرفتار در ظلمت) دست خود را بیرون آورد آن را هرگز نخواهد دید، و کسی که خداوند برای او نوری قرار ندهد هرگز نوری نخواهد داشت.»
      روز عرْض: روزی که همۀ خلائق در پیشگاه الهی حاضر می‌شوند.
    5. . لِئام: ج لئیم، فرومایگان.
    6. . فرشته‌ی عقل: عقلی که همچون فرشتگان است.
    7. . یومُ الدین: روز جزا.
    8. . بادْ هر خرطوم...: و بینیِ هر أخشَمی (که از بوییدن بوی حقیقت ناتوان است) از آن دور باد.
    9. . با دو عقلی: به‌وسیلۀ دو عقل بودن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

88
  • نشستنِ دیو بر مقام سلیمان [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام، و تَشبیه‌کردنِ او به کارهای سلیمان، و فرقِ ظاهر میان هر دو سلیمان، و یافتنِ مردمانْ دیو را که [خود را] تشبیه به سلیمان نموده1

  • دیو گر خود را سلیمانْ نام کرد***مُلک بُرد و مملکت را رام کرد
  • صورتِ کارِ سلیمان دیده بود***صورت اندر سِرِّ دیوی می‌نمود
  • خلق گفتند: «این سلیمانْ بی‌صَفاست***از سلیمان تا سلیمان فرق‌هاست
  • او چو بیداری‌ست، این همچون وَسَن***همچنان‌که آن حَسَن با این حَسَن»2
  • دیو می‌گفتی که: «حق بر شکلِ من***صورتی کردَه‌ست خوش بر اَهرِمَن
  • دیو را حقْ صورتِ من داده است***تا بیندازد شما را او به شَست3
  • گر پدید آید به دَعوی، زینهار***صورتِ او را مدارید اعتبار»
  • دیوشان از مکرْ این می‌گفت، لیک***می‌نمود این، عکس بر دل‌های نیک4
  • نیست بازی با مُمَیِّز، خاصه او***که بوَد تمییز و عقلش غیْب‌گو5
  • هیچ سِحر و هیچ تلبیس و دغل***می‌نبندد پرده بر اهلِ دُوَل6
  • پس همی‌گفتند با خود در جواب:***«باژگونه می‌روی ای کج خطاب
  • باژگونه رفت خواهی همچنین***سوی دوزخْ أسفَل اندر سافلین7
  • او اگر معزول گشتَه‌ست و فقیر***هست در پیشانی‌اَش بَدرِ مُنیر8
  • تو اگر انگشتری را بُرده‌ای***دوزخی، چون زَمهَریر افسرده‌ای9
  • ما به بَوش و عارض و طاق و طُرُنْب***سَر کجا؟ که خود همی‌نَنْهیم سُنْب10
  • ور به غفلت ما نَهیم او را جَبین***پنجه‌ای مانع بر‌آید از زمین
    1. . تشبیه‌کردنِ او به کارهای سلیمان: مانند کارهای سلیمان را انجام دادن.
    2. . وَسَن: خواب.
    3. . نسخۀ قونیه: تا نیندازد (مبادا که شما را در دام اندازد).
      شست: دام.
    4. . عکس: می‌نمود این عکس: این گفتار برعکس جلوه می‌کرد.
    5. . ممَیِّز: کسی که قوّۀ شناخت است و حق و باطل را از هم باز‌می‌شناسد.
    6. . تلبیس و دغل: مکر و فریب. اهل دوَل: پادشاهان، (عارفانِ بَصیر).
    7. . أسفَل اندر سافِلین: تو به پست‌ترین مراتب دوزخ در میان فرومایگان می‌روی.
    8. . بَدر مُنیر: ماهِ تابان.
    9. . زَمهَریر: سرمای شدید.
    10. . ما در مقابل عظمت و جلوه و کرّ و فرّ تو سر که فرود نمی‌آوریم هیچ، بلکه حتی سُم هم خَم نمی‌کنیم.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

89
  • که: ”مَنِه این سَر مر این سَر زیر را***هین مکُن سجده مر این اِدبیر را“»1
  • ----------

  • کردمی من شرحِ این بس جان فزا***گر نبودی غیرت و رَشکِ خدا2
  • هم قناعت کن تو، بپْذیر این قَدَر***تا بگویم شرحِ این وقتی دگر
  • نامِ خود کرده سلیمانِ نَبیّ***روی پوشی می‌کند بر هر غَبیّ3
  • در‌گذر از صورت و از نام و چیز***از لقب وز نامْ در معنی گریز
  • پس بپرس از خُلقِ او وّ فعلِ او***در میانِ خُلق و فعلْ او را بجو4
  • 🔹 کارِ هر کس نیست، هین در‌کِش زِمام***مسجد أقصیٰ بساز و کن تمام
  • 🔹 شد تمام -اَلقِصّه- مسجدْ بی فُتور***بُد سلیمانْ زائر و مسجدْ مَزور5
  • در‌آمدنِ هر روزْ سلیمان [علیٰ نبیِّنا و آله و علیه السّلام] در مسجد أقصیٰ بعد از تمام شدن، جهت عبادت و ارشادِ عابدان و مُعتَکِفان، و رُستن عَقاقیر در مسجد و به آن حضرت به سخن در‌آمدن6

  • 🔹 چون سلیمانِ نَبی، شاهِ أنام***ساخت مسجد را و فارغ شد تمام7
  • هر صَباح او را وظیفه این بُدی***کآمدی در مسجدِ أقصیٰ شدی8
  • نو‌گیاهی رُسته دیدی اندر او***پس بگفتی: «نام و نفعِ خود بگو
  • تو چه داروییّ و نامت بر چی است***تو زیان بر کیّ و نفعت بر کی است؟»
  • پس بگفتی هر گیاهی فعل و نام***که: «من آن را جانم و، این را حِمام9
  • من مر آن را زَهرم و، این را شِکر***نامِ من این است بر لوْحِ قَدَر»10
    1. . سر زیر: واژگونه، پست و فرومایه. اِدبیر: منحوس و بدبخت.
    2. . رَشک: غیرت.
    3. . نسخۀ قونیه: بر هر صَبیّ. (صَبیّ: کودک).
      غَبیّ: نادان و کودن.
    4. . نسخۀ قونیه: از حدّ او وّ فعل او... در میانِ حدّ و فعل.
    5. . فُتور: سستی. مَزور: زیارت‌شده.
    6. . مُعتَکِفان: اعتکاف‌کنندگان. رُستن: روییدن. عقاقیر: گیاهان دارویی.
    7. . أنام: مردم.
    8. . نسخۀ قونیه: هر صباحی چون سلیمان آمدی/ خاصع اندر مسجد أقصیٰ شدی.
    9. . حِمام: مرگ.
    10. . نام من...: اسم و حقیقت من در لوح محفوظ چنین است.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

90
  • 🔹 پس سلیمان با حکیمان ز‌آن گیا***شرح کردی ضَرّ و نفعش ای کیا1
  • آن طَبیبان از سلیمان ز‌آن گیا***عالم و دانا شدند و مُقتَدا2
  • تا کُتُب‌های طبیبی ساختند***جسم را از رنج می‌پرداختند3
  • ----------

  • این نُجوم و طِبْ وَحیِ انبیاست***عقل و حِس را سویِ بی‌سو رَه کجاست؟!
  • عقلِ جُزوی عقلِ استخراج نیست***جز پذیرای فَن و محتاج نیست
  • قابلِ تعلیم و فهم است این خِرَد***لیک صاحب وَحیْ تعلیمش دهد
  • جمله حِرفَت‌ها یقین از وَحی بود***اوّلِ او، لیک عقل آن را فُزود
  • هیچ حِرفت را ببین کاین عقلِ ما***تانَد او آموخت بی هیچ اوستا؟!
  • گرچه اندر مکرْ موی‌اِشکاف بُد***هیچ پیشه رامْ بی‌اُستا نشد4
  • دانشِ پیشه از این عقل اَر بُدی***پیشه‌ای بی اوستا حاصل شدی
  • آموختنِ پیشۀ گور‌کَنیِ قابیل از زاغ، پیش از آنکه آن حرفه باشد

  • کندنِ گوری که کمتر‌پیشه بود***کِی ز فکر و حیله و اندیشه بود؟!
  • گر بُدی این فهم مر قابیل را***کِی نهادی بر سرْ او هابیل را5
  • که: «کجا غایب کنم این کُشته را؟***این به خون و خاک در‌آغشته را»؟!
  • دید زاغی زاغِ مرده در دهان***بر‌گرفته، در هوا گشته پَران
  • از هوا زیر آمد و شد او به فَن***از پیِ تعلیمْ او را گور‌کَن
  • پس به چنگال از زمین انگیخت گَرد***زودْ زاغِ مرده را در گور کرد
  • دفن کردش، پس بپوشیدش به خاک***زاغ از الهامِ حق بُد عِلمْناک
  • گفت قابیل: «آه، شُه بر عقلِ من***که بوَد زاغی ز من افزون به فَن»6
  • ----------

    1. . ضَرّ: ضرر.
    2. . مُقتدا: مورد تبعیت و اقتدای قوم.
    3. . می‌پرداختند: رفع می‌کردند و می‌زدودند.
    4. . مَکر: (چاره‌یابی و تدبیر). مویْ اِشکاف: موشِکاف. اُستا: استاد. 
    5. . نَهادی بر سرْ...: جسد هابیل را بر دوش کشید.
    6. . سوره المائده آیه 31؛ «پس خداوند کلاغی را مأمور ساخت که زمین را می‌کاوید تا به او (قابیل) نشان دهد چگونه جسد برادرش را در زیر خاک پنهان کند؛ قابیل گفت: ای وای بر من! آیا عاجز بودم که مانند این کلاغ باشم که جسد برادرم را [زیر خاک] پنهان کنم؟! پس از نادِمان گشت.»
      شُه: نفرین.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

91
  • عقلِ کُلّ را گفت: ﴿ما زاغَ الْبَصَر﴾***عقلِ جُزوی می‌کند هر سو نظر1
  • عقلِ ﴿ما زاغ﴾ است نورِ خاصِگان***عقلِ زاغ استادِ گورِ مرده دان2
  • جان که او دنبالۀ زاغان پَرَد***زاغْ او را سوی گورستان بَرَد
  • هین مَرو اندر پیِ نفسِ چو زاغ***کاو به گورستان بَرَد، نی سوی باغ
  • گر رَوی، رو در پیِ عَنقای دل***سوی قاف و مسجدِ أقصای دل3
  • نو‌گیاهی هر دم از سودای تو***می‌دمد در مسجدِ أقصای تو
  • تو سلیمان‌وار دادِ او بده***پِی بَر از وی، پایِ رَد بر وی مَنِه
  • ز‌آنکه خاکِ این زمینِ با ثُبات***باز‌گوید با تو زَ انواعِ نبات4
  • در زمین گر نیْشکر، ور خود نِی است***ترجُمانِ هر زمینْ نَبتِ وی است5
  • پس زمینِ دل که نَبتش فکر بود***فکر‌ها اسرارِ دل وا می‌نمود
  • گر سخن‌کِش بینم اندر انجمن***صد هزاران گُل بِرویَم زین چمن6
  • ور سخن‌کُش بینمت ای زن به مُزد***می‌گریزد نُکته از پیشم چو دُزد7
  • 🔹 مُستَمِع چون نیست، خاموشی بِهْ است***نکته از نااهل اگر پوشی بِهْ است
  • جنبشِ هر کس به‌سوی جاذِب است***جذبِ صادق نی چو جذبِ کاذب است
  • می‌روی گَه گُمرَه و گَه در رَشَد***رشته پیدا نیّ و آن کِت می‌کِشد8
  • اُشتری کوری؛ مهارِ تو رَهین***تو کِشش می‌بین، مهارت را مَبین9
  • گر شدی محسوسِ جذبِ آن مَهار***پس نمانْدی این جهانْ دارُ‌الْغِرار10
  • گبْر دیدی کُاو پیِ سگ می‌رود***سُخرۀ دیوِ سِتَنبه می‌شود؟11
    1. . سوره النجم آیه 17 و 18؛ «دیدۀ [پیامبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم] کژبین نشد (و به خطا ندیده) و از مرز حقیقت‌دیدن تجاوز ننموده است! *** به‌یقین که از آیات و نشانه‌های بزرگ پروردگارش مشاهده نمود.»
      عقلِ کلّ: (پیغمبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم).
    2. . عقل ﴿ما زاغ﴾: عقلی که (در دیدن حقیقت) کژبین نیست. عقلِ زاغ: (عقل آن زاغ که کندن قبر را به قابیل آموخت، و کنایه از عقل جزوی است).
    3. . عَنقا: سیمرغ. قاف: کوه قاف که لانۀ سیمرغ در آنجاست.
    4. . نبات: گیاه.
    5. . نَبت: گیاه.
    6. . بِرویَم: برویانم.
    7. . زن به مزد: مرد بی‌غیرت که زن خود را در اختیار دیگران می‌گذارد، دیّوث، بی‌غیرت.
    8. . آن کِت: آن که تو را.
    9. . نسخۀ قونیه: مهار تو مَتین.
      مهار: افسار. رَهین: در گرو و بستۀ کس دیگر است.
    10. . بریتانیا (الف): دارُ القَرار.
      دارُ‌الْغِرار: سرایِ فریفتگی.
    11. . گبر: کافر. سِتَنبه: زشت و بد هیکل.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

92
  • در پیِ او کِی شدی مانندِ حیز؟!***پایِ خود وا پس‌کشیدی گَبرْ نیز1
  • گاو اگر واقف ز قصّابان بُدی***کِی پیِ ایشان بِدان دکّان شدی؟!
  • یا بخورْدی از کفِ ایشان سَبوس؟!***یا بدادی شیرِشان از چاپلوس؟!
  • ور بخوردی، کی علفْ هَضمش شدی***گر ز مقصودِ علف واقف بُدی؟!
  • پس ستونِ این جهانْ خود غفلت است***چیست دولت؟! کاین دَوادو با لَت است2
  • اوّلش دو دو، در آخِر لَت بخَور***جز در این ویرانه نبْوَد مرگِ خر
  • تو به جِدْ کاری که بگْرفتی به دست***عیبش اکنون بر تو پوشیده شدَه‌ست
  • ز‌آن همی‌تانی بدادن تن به کار***که بپوشید از تو عیبش کردگار
  • همچنین هر فکر که گرمی در آن***عیبِ آن فکرت شدَه‌ست از تو نهان
  • بر تو گر پیدا شدی ز‌آن عیب و شَیْن***ز‌آن رمیدی جانْت ﴿بُعدَ الْمَشرِقَين﴾3
  • حالْ کآخِر ز‌آن پشیمان می‌شوی***گر بوَد این حالتْ اوّل، کِی دَوی؟!4
  • پس بپوشید اوّلْ آن بر جانِ ما***تا کنیم آن کار بر وِفقِ قضا
  • چون قضا آورْد حکمِ خودْ پدید***چشمْ وا گشت و پشیمانی رسید
  • این پشیمانی قضای دیگر است***پس پشیمانی بِهِل، حق را پَرَست5
  • ور کُنی عادت، پشیمان خور شَوی***ز‌آن پشیمانی پشیمان‌تر شَوی
  • نیمِ عُمرَت در پریشانی رَود***نیمِ دیگر در پشیمانی شود
  • ترکِ این فکر و پشیمانی بگو***حال و کار و بارِ نیکوتر بجو6
  • ور ندانی کارِ نیکوتر به دست***پس پشیمانی‌ت بر فوْتِ چه است؟!
  • گر همی‌دانی، رهِ نیکو پَرَست***ور ندانی، چون بدانی کاین بَد است؟!7
  • بَد ندانی تا ندانی نیک را***ضِد را از ضِدْ توان دید ای فَتیٰ8
  • چون ز ترکِ فکرِ این عاجز شدی***از گُنَه آنگاه هم عاجز بُدی
  • چون بُدی عاجز، پشیمانی ز چیست؟!***عاجزی را باز‌جو کز جذبِ کیست
  • عاجزی بی‌قادری اندر جهان***کس ندیدَه‌ست و نباشد، این بِدان!
  • همچنین هر آرزو که می‌بَری***تو ز عیْبِ آن حجابی اندری
    1. . حیز: هیز، مخنّث، نامرد.
    2. . با لَت: همراه با سیلی‌خوردن است.
    3. . سوره الزخرف آیه 38؛ «تا آن وقت که (در سرای آخرت) نزد ما می‌آید آن‌گاه (با حسرت) می‌گوید: ای کاش میان من و تو (ای شیطان) فاصله‌ای به دوری مشرق و مغرب بود که تو چقدر یار و همنشین بدی برای من هستی!»
      شین: زشتی و عیب و بدی.
    4. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: کِی رَوی.
    5. . بِهِل: رها کن.
    6. . بریتانیا (الف): حال یار و کار نیکوتر. 
    7. . رَه نیکو پَرَست: راه نیکو را برگزین.
    8. . فَتی: جوان، جوانمرد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

93
  • ور نمودی علّتِ آن آرزو***خود رمیدی جانِ تو زین جست و جو
  • گر نمودی عیبِ آن کار، او تو را***کس نبُردی کِش‌کِشان آن سو تو را
  • و آن دگر کاری کز آن هستی نَفور***ز‌آن بوَد که عیبش آمد در ظهور1
  • ای خدای رازدانِ خوش سخُن***عیبِ کارِ بد ز ما پنهان مکُن
  • عیبِ کار نیک را منْما به ما***تا نگردیم از رَوِشْ سرد و هَبا2
  • ----------

  • هم بر آن عادتْ سلیمانِ سَنیّ***رفت در مسجد میانِ روشنی3
  • قاعده‌یْ هر روز را می‌جُست شاه***که ببیند مسجد اندر نو گیاه
  • دل ببیند سِرْ بِدان چشم صَفیّ***آن حَشایش که شد از عامه خَفیّ4
  • قصّۀ صوفی که در میان گلستان سر بر زانوی مراقبه نهاده بود، یارانش گفتند: «سر بر آر و تفرُّج کن گلستان و رَیاحین را و مرغان؛ که: ﴿فَانظُروا إليٰ‌ آثارِ رَحمَةِ اللٰ‍ه﴾»5

  • صوفی‌ای در باغ از بهرِ گُشاد***صوفیانه روی بر زانو نهاد6
  • پس فرو رفت او به خود اندر نُغول***شد مَلول از صورتِ خوابش فُضول7
  • که: «چه خُسبی؟! آخر اندر رَز نِگر***این درختانْ بین و آثار و خُضَر8
  • امرِ حقْ بشنو که گفتَه‌ست: ”اُنظُروا“***سوی این آثارِ رحمتْ آر رو!»
  • گفت: «آثارش دل است ای بوالهَوَس***آن بُرونْ آثارِ آثار است و بس
  • باغ‌ها و سبزه‌‌ها در عینِ جان***بر برونْ عکسش چو در آبِ روان
  • آن خیالِ باغ باشد اندر آب***که کُنَد از لطفِ آبْ آن اضطراب
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: از آن کاری نَفور.
      نَفور: رمیده.
    2. . رَوِش: رفتن و حرکت‌کردن. سَرد و هَبا: سست و ناتوان.
    3. . سَنیّ: والامرتبه.
    4. . صَفیّ: برگزیده. حشایش: علف‌ها، (گیاهان دارویی). خَفیّ: پنهان.
    5. . سوره الروم آیه 50؛ «پس (ای رسول ما) به‌سوی آثار رحمت خداوند بنگر که چگونه زمین را پس از مرگش زنده می‌گرداند؛ تحقیقا آن خداوند هرآینه نیز زنده‌کنندۀ مردگان می‌باشد و او بر انجام هر کاری تواناست.»
      تفرُّج: تماشا. رَیاحین: گل‌ها.
    6. . گشاد: گشایش دل، انبساط خاطر.
    7. . نُغول: ژرف. مَلول: خسته. فُضول: شخصی یاوه‌گو.
    8. . چه خُسبی: چرا خوابیدی. رَز: درخت انگور. خُضر: گیاهان و سرسبزی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

94
  • باغ‌ها و میوه‌‌ها اندر دل است***عکسِ لطفِ آن، بر این آب و گِل است
  • گر نبودی عکسِ آن سِرّ و سُرور***پس نخوانْدی ایزدش دارُ الْغُرور1
  • این غرورْ آن است یعنی: ”این خیال***هست از عکسِ دل و جانِ رِجال“2
  • جمله مغروران بر این عکس آمده***بر گمانی: ”کاین بوَد جَنّت‌کَده“3
  • می‌گریزند از اصولِ باغ‌ها***بر خیالی می‌کُنند آن لاغ‌ها4
  • چون‌که خوابِ غفلت آیدْشان به سَر***راست بینند و، چه سود است از نظر؟!5
  • پس به گورستانْ غَریو افتاد و آه***تا قیامت زین غلط ”وا حَسرَتاه“6
  • ای خُنُک آن را که پیش از مرگ مُرد***یعنی او از اصلِ این رَزْ بویْ بُرْد»7
  • قصّۀ رُستن خَرّوب در گوشۀ مسجد أقصیٰ و غمگین شدن سلیمان علیٰ نبیّنا و [آله] و علیه السّلام چون به سخن در‌آمد و خاصیّت خود بگفت8

  • 🔹 همچنین روزی سلیمان از قضا***شد به عادت مسجد اندر ای فتیٰ
  • نو‌گیاهی دید اندر گوشه‌ای***رُسته بر وی دانه همچون خوشه‌ای
  • دید بس نادر‌گیاهی سبز و تر***می‌ربود آن سبزی‌اش نور از بَصَر
  • پس سلامش کرد در حال آن حَشیش***او جوابش گفت و بشْکفت از خوشیش
  • گفت: «نامت چیست؟ بَر‌گو بی‌دهان»***گفت: «خَرّوب است ای شاهِ جهان»
    1. . سوره الحدید آیه 20؛ ﴿بدانيد كه زندگى دنيا در حقيقت نیست مگر بازى و سرگرمى و زینت‌دادن (برای مَتاع بی‌ارزش دنیا) و فخرفروشىِ شما به يكديگر و افزون‌خواهی در اموال و فرزندان است، به مثابۀ باران تند و فراوان (كه از آسمان مى‌بارد و چنان زمين را سيراب مى‌كند) كه کشاورزان از خرّمى و سرسبزى گياهان در شگفت آيند، سپس به‌یکباره جنبشی کرده و آن را زرد می‌یابی و آن گياه سبز و خرّم، خشک و خرد می‌شود. و همين زندگى ظاهرى دنيا (كه چیزی جز این پنج چیز نیست باطنى دارد كه) در آخرت به صورت عذاب شديد و يا مغفرت و رضاى خدا بوده (و بدين نحو جلوه خواهد نمود). و بنابراين، حيات دنيا جز بهرۀ فریب و خدعه چيز دیگری نيست.﴾
      سُرور: خوشی. دار الغُرور: سرای فریفتگی.
    2. . این غرور آن است یعنی: این غرور و فریب به این معنی است که.
    3. . مغروران: فریب‌خوردگان. جَنّت‌کده: بهشت.
    4. . لاغ: بازی و مسخرگی.
    5. . آید به سر: تمام شود.
    6. . سوره الزمر آیه 56؛ ﴿تا آنگاه هر كسى فرياد بر‌آورد و گويد: اى دریغ بر اینکه در کنار خدا كوتاهى كردم‌... .﴾.
      غَریو: فریاد.
    7. . بحارالأنوار ج 69 ص 59؛ در حدیث مشهور آمده است: «موتوا قبلَ أن تَموتوا؛ بمیرید پیش از آنکه مرگ شما را دریابد!»
    8. . خرّوب: نام گیاهی که هرجا رویَد نشان خرابی باشد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

95
  • گفت: «اندر تو چه خاصیّت بوَد؟»***گفت: «من رُستم، مکانْ ویران شود
  • من که خَرّوبم، خرابِ منزلم***هاِدمِ بنیادِ این آب و گِلم»1
  • پس سلیمانْ آن زمان دانست زود***که اجل آمد، سفر خواهد نمود
  • گفت: «تا من هستم این مسجد یقین***در خِلَل نایَد زِ آفاتِ زمین
  • تا که من باشم، وجود من بوَد***مسجدِ أقصیٰ مُخَلخَل کِی شود؟!»2
  • ----------

  • پس خراب مسجدِ ما بی‌گمان***نبوَد الّا بعدِ مرگِ ما، بِدان!
  • مسجد است این دل که جسمش ساجِد است***یارِ بَدْ خَرّوبِ هرجا مسجد است
  • یارِ بَد، چون رُست در تو مِهرِ او***هین از او بُگریز و کم کن گفت و گو
  • بر‌کَن از بیخَش؛ که گر سر بر زند***مر تو را و مسجدت را بر‌کَنَد
  • عاشقا، خَرّوبِ تو آمد کژی***همچو طفلانْ سوی کژْ چون می‌غَژی؟!3
  • خویش را نادان و مُجرِمْ دان، بترس***تا ندزدد از تو این استادْ درس
  • چون بگویی: ”جاهلم، تعلیمْ دِه!“***این‌چنین انصاف از ناموسْ بِه4
  • از پدر آموز ای روشن جَبین***﴿رَبَّنا﴾ گفت و ﴿ظَلَمْنا﴾ پیش از این5
  • نی بهانه کرد و نی تزویر ساخت***نی لِوای مکر و حیلت بر‌فراخت
  • بازْ آن ابلیسْ بحث آغاز کرد***که: «بُدم من سرخ رو، کردیم زرد6
  • رنگْ رنگِ توست، صَبّاغم تویی***اصلِ جُرم و آفتِ داغم تویی»7
  • هین بخوان: ﴿رَبِّ بِما أغوَيتَني﴾***تا نگردی جَبری و کژْ کم تَنی8
  • بر درختِ جَبر تا کی بر‌جَهی؟!***اختیارِ خویش را یک سو نَهی؟!9
    1. . هادِم: ویران‌کننده.
    2. . مُخَلخَل: متزلزل و سست.
    3. . غَژیدن: خزیدن.
    4. . ناموس: تکبّر.
    5. . سوره الأعراف، آیه 23؛ ﴿پروردگارا، همانا ما بر خویشتن ستم روا داشتیم، و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحمت ننمایی هرآینه از زیانکاران خواهیم بود!﴾
      جَبین: پیشانی. روشن‌جَبین: (خوش‌بخت، آن‌که طالعش نیکو باشد).
    6. . سوره الأعراف آیه 12؛ ﴿[خداوند به شيطان] گفت: چه چيز تو را مانع شد که چون تو را امر نمودم سجده نکردی؟ [شيطان] گفت: من از او بهترم؛ چون مرا از آتش آفريدى، و او را از گِل!﴾
      کردیم زرد: مرا زرد گرداندی.
    7. . صَبّاغ: رنگرز.
    8. . سوره الأعراف آیه 16؛ «[ابلیس] گفت: حال که مرا گمراه نمودی من نیز در راه مستقیمت درکمین بندگانت می‌نشینم.»
      جَبریّ: آن‌کس که قائل به مذهب جبر است و انسان را در کردار خویش دارای اختیار نمی‌داند. کژ کم تَنی: به راه کج نروی.
    9. . یک سو نَهی: کنار بگذاری و انکار نمایی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

96
  • همچو آن ابلیس و ذُرّیّاتِ او***با خدا در جنگ و اندر گفت و گو1
  • چون بوَد اِکراه با چندین خوشی***که تو در عِصیان همی دامن کِشی؟!2
  • آن‌چنان خوشْ کس روَد در مُکرَهیّ؟!***کس چنین رقصان روَد در گمرهی؟!3
  • بیست مَرده جنگ می‌کردی در آن***کِت همی‌دادند پندْ آن دیگران
  • که: «صوابْ این است و راه این است و بس***کِی زند طعنه مرا جز هیچ‌کس؟»؟!4
  • کِی چنین گوید کسی کُاو مُکرَه است؟!***چون چنین جنگد کسی کُاو بی‌رَه‌ست؟!5
  • هرچه نفْست خواست، داری اختیار***هرچه عقلت خواست، آری اضطرار6
  • داند آن کُاو نیکبخت و مَحرَم است***زیرکی زِ ابلیس و، عشق از آدم است
  • زیرکی آمد سِباحت در بِحار***کم رهد؛ غرق است او پایانِ کار7
  • هِل سِباحت را، ر‌ها کن کِبر و کین***نیست جیحون، نیست جو، دریاست این8
  • و آنگهان دریای ژرفِ بی‌پناه***در رُباید هفت دریا را چو کاه
  • عشقْ چون کشتی بوَد بهرِ خواص***کم بوَد آفت، بوَد اغلبْ خَلاص
  • زیرکی بفْروش و حیرانی بخر***زیرکی ظنّ است و حیرانی بَصَر9
  • عقلْ قربان کن به پیشِ مُصطفیٰ***«حَسْبیَ اللَه» گو «که اَللٰه‌ام کَفیٰ»10
  • همچو کَنعان سر ز کشتی وا مَکَش***که غرورش داد نفسِ زیرَکَش
  • که: «بر‌آیم بر سرِ کوهِ مَشید***منّتِ نوحم چرا باید کشید؟!»11
  • چون رهی از منّتش ای بی‌رَشَد؟!***که خدا هم منّتِ او می‌کِشد12
    1. . بریتانیا (الف): ابلیس اندر تاب او.
    2. . عِصیان: نافرمانی. دامن کِشی: با ناز و خَرام و تکبّر راه می‌روی.
    3. . مُکرَهیّ: اکراه و اجبار.
    4. . هیچ‌کس: آدم ناکس و رذل.
    5. . مُکرَه: آن‌کسی که مورد اجبار واقع می‌شود.
    6. . آری اضطرار: اظهار جبر و بی‌اختیاری می‌کنی.
    7. . سباحَت در بِحار: شنا در دریاها.
    8. . هِل: رها کن.
    9. . نسخۀ قونیه: حیرانی نظر.
    10. . فاتح: عقلْ حیران کن.
      حسبیَ اللَه...: بگو خدا مرا بس است که او امور مرا کفایت می‌کند.
    11. . سوره هود آیه 43: «(پسر نوح) گفت: من به کوهی پناه خواهم برد که مرا از آب پناه دهد؛ (نوح) گفت: امروز از امر خدا پناهی نیست مگر آن‌کسی که خدا بر او رحم نماید، پس موجی میان ایشان حائل شد و او از غرق‌شدگان گشت.»
      مَشید: استوار و بلند.
    12. . بی‌رَشَد: آن‌که راه صلاح و هدایت را نیافته، گمراه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

97
  • چون نباشد منّتش بر جانِ ما؟!***چون‌که شُکر و منّتش گوید خدا
  • تو چه دانی ای غَراره‌یْ پُر‌حَسد***که نهادن منّتْ او را می‌رسد1
  • کاشْکی او آشِنا نآموختی***تا طَمَع در نوح و کشتی دوختی2
  • کاش چون طفل از حیَلْ جاهل بُدی***تا چو طفلانْ چنگ در مادر زدی3
  • یا به علمِ نَقل کم بودی مَلیّ***علمِ وحیِ دل رُبودی از ولیّ4
  • چون تَیَمُّم با وجودِ آب دان***علمِ نقلی با دَمِ قطبِ زمان5
  • خویش ابله کن، تَبَع می‌رو، سپس***رَستگی زین ابلهی یابیّ و بس
  • 🔹 با چنین نوری چو پیش آری کتاب***جانِ وحی‌آسای او آرَد عِتاب6
  • «أکثَرْ أهْلِ الْجَنَّةِ الْبُلْه» ای پدر***بهرِ این گفتَه‌ست سُلطانُ الْبَشَر7
  • زیرکی چون بادِ کِبر‌انگیز توست***ابلهی شو؛ تا بمانَد دینْ درست8
  • ابلهی نی کُاو به مسخرْگی دو توست***ابلهی نی کز شقاوتْ مال‌جوست9
  • ابلهی کُاو واله و حیرانِ هوست***باشد اندر گردنِ او طوقِ دوست10
  • ابلَهانند آن زنانِ دست بُر***از کفْ ابله، وَز رُخِ یوسفْ نُذُر11
  • عقل را قربان کن اندر عشقِ دوست***عقل‌ها -باری- از آن سوی است کُاو‌ ست
  • عقل‌ها آن سو فرستاده عُقول***مانده این سو که نه معشوق است گول12
  • زین سر از حیرت گر این عقلت روَد***هر سرِ مویَت سر و عقلی شود
  • نیست آن سو رنجِ فکرت بر دِماغ***کز دِماغ و عقل رویَد دشت و باغ13
  • سوی دشت از دشتْ نکته بشْنوی***سوی باغ آیی، شود نَخلَت رَویّ14
    1. . نسخۀ بدل مثنوی شریف: او را می‌سزد.
      غراره: (فریفته). نهادن...: منّت‌نهادن فقط برای اوست.
    2. . آشِنا: شنا کردن.
    3. . حِیَل: چاره‌ها.
    4. . مَلیّ (مَلیء): پُر.
    5. . قُطبِ زمان: محورِ عالَم، (ولیِّ مُرشِد).
    6. . عِتاب: سرزنش.
    7. . إحیاء العلوم، ج 3، ص 31: «قالَ رسول اللٰهُ صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم: أکثَرُ أهلِ الجنّةِ البُلْه؛ بیشتر اهل بهشت اَبلهانند (آنان که از لحاظ اعتباریّات دنیوی و در نظر مردم، نادان به‌شمار می‌روند.)»
    8. . نسخۀ قونیه: تا بماند دلْ درست.
    9. . به مسخرگی دو دوست: مسخرگی مضاعف داشته باشد.
    10. . این دو بیت در نسخۀ قونیه با هم به این شکل آمده است: ابلهی نه کُاو به مسخرْگی دو توست/ ابلهی کُاو واله و حیرانِ هوست.
    11. . از کفْ ابله...: آن زنان از دیدن (و تدبیرِ) دست خودْ ابله و غافل ولی بیمناک و حیران رخ یوسف بودند.
    12. . گول: احمق. مانده این سو...: شخص احمق در این سو (سرای دنیا) گرفتار مانده است که در آن خبری از معشوق نیست.
    13. . دِماغ: مغز.
    14. . رَویّ: سیراب.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

98
  • اندر این رهْ ترک کن طاق و طُرُنْب***تا قَلاووزت نجُنبد، تو مَجُنْب1
  • هر که او بی‌سر بجنبد، دُم بوَد***جُنبشش چون جنبشِ کژدُم بوَد
  • کج‌رو و شب‌کور و زشت و زهرناک***پیشۀ او خَستنِ جان‌های پاک2
  • سر بکوب او را که سِرّش این بوَد***خُلق و خویِ مُستمرّش این بوَد
  • خودْ صلاحِ اوست این سر‌کوفتن***تا رهد جانْ ریزه‌اش زین شومْ تن
  • وا سِتان از دستِ دیوانه سِلاح***تا ز تو راضی شود عدل و صَلاح
  • چون سلاحش هست و عقلش نی، ببند***دستِ او را؛ ور نه آرَد صد گزند
  • بیان آنکه حصول علم و مال و جاهْ مر بَد‌گُهَر را فضیحتِ اوست و چون شمشیر است در دست راهزنان3

  • بَدگُهَر را علم و فنْ آموختن***دادنِ تیغ است دستِ راهزن
  • تیغ دادن در کفِ زنگیِّ مَست***بِه که آید علمْ نا کَس را به دست4
  • علم و مال و مَنصَب و جاه و قِران***فتنه آرَد در کفِ بد‌گوهران5
  • پس غَزا، زین فرض شد بر مؤمنان***تا ستانند از کفِ مجنونْ سِنان6
  • جانِ او مجنون، تنش شمشیرِ او***وا سِتان شمشیر را زین زشت خو
  • آنچه مَنصَب می‌کند با جاهلان***از فَضیحت، کِی کُند صد اَرسَلان؟!7
  • عیبِ او مخفی‌ست، چون آلت بیافت***مارَش از سوراخ بر صحرا شتافت
  • جمله صحرا مار و کژدم پُر شود***چون‌که جاهلْ شاهِ حکمِ مُرّ شود8
  • 🔹 چون قلم در دستِ غَدّاری فِتاد***لاجَرم منصور بر داری فِتاد9
  • مال و مَنصَبْ نا کَسی کآرَد به دست***طالبِ رسواییِ خویش آمدَه‌ست
    1. . طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری. قلاووز: پیشاهنگ و راهنما.
    2. . خَستن: آزردن، (نیش‌زدن).
    3. . فَضیحت: رسوایی.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: آید علمْ نادان را به‌ دست.
    5. . قِران: (بخت و اقبال).
    6. . غَزا: جهاد. فرض: واجب. سِنان: نیزه.
    7. . فضیحت: رسوایی. ارسلان: شیر.
    8. . شاهِ حکمِ مُرّ: حاکم و فرمانروای قاطع در حکم. مُرّ: تلخ، (قاطع).
    9. . غَدّار: خائن و حیله‌گر و فریبکار. منصور: حسین بن منصور حلّاج.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

99
  • یا کُند بُخل و، عطاها کم دهد***یا سَخا آرَد، به نا موْضع نهد1
  • شاه را در خانۀ بیْدَق نهد***این‌چنین باشد عطا کَاحمق دهد2
  • حُکمْ چون در دستِ گُمراهی فِتاد***جاه پندارید و در چاهی فِتاد
  • ره نمی‌داند، قلاووزی کُنَد***جانِ زشت او جهان‌سوزی کند3
  • طفلِ راهِ فقرْ چون پیری گرفت***پیروان را غولِ اِدباری گرفت4
  • که: «بیا، تا ماه بنْمایم تو را»***ماه را هرگز ندید آن بی‌صفا5
  • چون نمایی چون ندیدَه‌ستی به عُمر***عکسِ مَه در آب هم، ای خامِ غُمْر؟!6
  • احمقانْ سَروَر شدَه‌ست‌اند و، ز بیم***عاقلان سَر‌ها کشیده در گلیم
  • بیان تفسیر آیۀ شریفۀ ﴿يا أيها المُزَّمِّلُ﴾7

  • خوانْد ﴿مُزَّمِّل﴾ نَبی را زین سبب***که: «برون آ از گلیم، ای بوالْهَرَب!8
  • سر مکش اندر گلیم و رو مپوش***که جهان جسمی‌ست سرگردان، تو هوش
  • هین مشو پنهان ز ننگِ مُدّعی***که تو داری نورِ وَحیِ شَعشَعی9
  • هین ﴿قُمِ اللَّيلَ﴾ که شمعی ای هُمام***شمعْ دائمْ شب بوَد اندر قیام10
  • بی‌فُروغت روزِ روشن هم شب است***بی‌پناهت شیرْ اسیرِ أرنَب است11
  • باش کشتیبان در این بَحرِ صفا***که تو نوحِ ثانی‌ای، ای مُصطفیٰ
  • ره‌شناسی می‌بِباید با لُباب***هر رهی را، خاصه اندر راهِ آب12
  • خیز و بنْگر کاروانِ ره زده***غولْ کشتیبانِ این بَحر آمده13
    1. . سخا: سخاوت و جود.
    2. . بیْدَق: سربازِ پیاده.
    3. . قلاووزی: استادی و دستگیری نمودن.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: ادبیری.
      غول اِدباری گرفت: مقهور غول فلاکت و بدبختی شدند.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: ندید آن مفتَریٰ.
    6. . غُمر: احمق و نادان.
    7. . سوره المزمّل 1؛ ﴿ای جامه به خود پیچیده!﴾
    8. . ای بوالهَرَب: ای گریزان.
    9. . شَعشَعی: تابان و درخشان.
    10. . سوره المزمّل آیه 2؛ ﴿برخیز تمام شب را مگر اندکی از آن!﴾
    11. . أرنَب: خرگوش.
    12. . لُباب: عقل و خرد.
    13. . نسخۀ قونیه: خیز بنْگر کاروانِ ره زده/ هر طرف غولی‌ست کشتیبان شده.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

100
  • خِضرِ وقتی، غوْثِ هر کشتی تویی***همچو روحُ اللَه، مکُن تنها رَوی1
  • پیشِ این جمعی چو شمعِ آسمان***اِنقطاع و خلوت‌آری را بِمان2
  • وقتِ خلوت نیست، اندر جمعْ آی***ای هُدیٰ چون کوهِ قاف و، تو هُمای!3
  • بَدر بر صدرِ فلک شد شبْ رَوان***سیر را نگْذارد از بانگِ سگان4
  • طاعِنان همچون سگان بر بَدرِ تو***بانگ می‌دارند سوی صدرِ تو5
  • این سگان کَرّند زَ امرِ ﴿أنصِتوا﴾***از سَفَه وَعوَع‌کُنان بر بدرِ تو6
  • هین بِمَگذار -ای شَفا- رنجور را***تو ز خشمِ کَرْ عصای کور را
  • نی تو گفتی: ”قائدِ أعمیٰ به راه***صد ثواب و اجر یابد از إلٰه“؟!7
  • ”هر که او چِل گام کوری را کشد***گشت آمرزیده و یابد رَشَد“؟!8
  • پس بکِش تو زین جهانِ بی قرار***جوْقِ کوران را قطار اندر قطار9
  • کارِ هادی این بوَد، تو هادی‌ای***ماتَمِ آخِر زمان را شادی‌ای
  • هین رَوان کن -ای امامُ الْمُتّقین-***این خیال‌اندیشگان را تا یقین
  • هر که در مکرِ تو دارد دلْ گِرو***گردنش را من زنم؛ تو شاد شو
  • بر سرِ کوری‌ش کوری‌ها نَهَم***او شِکَر پندارد و، زَهرش دَهم10
  • عقل‌ها از نورِ من افروختند***مکرها از مکرِ من آموختند
  • چیست خود آلاچُقِ آن تُرکَمان***پیشِ پای نرّه‌پیلانِ جهان؟!11
  • آن چراغِ او به پیشِ صَرصَرم***خود چه باشد ای مِهین پیغمبرم؟!12
    1. . غوث: فریادرس. روحُ الله: حضرت عیسیٰ علیٰ نبیّنا و آله و علیه السلام.
    2. . خلوت‌آری: خلوت‌گزینی. بمان: رها کن.
    3. . هُدیٰ: هدایت.
    4. . بَدر: ماه شب چهاردهم. نگذارد: رها نکند. از: به‌خاطر.
    5. . طاعِنان: طعنه‌زنندگان.
    6. . سوره الأعراف آیه 204؛ «و هنگامی که قرآن خوانده شود سکوت کرده و گوش فرا دارید، باشد که مورد رحمت حق واقع شوید.»
      سَفَه: نادانی.
    7. . الجامع الصغیر (سیوطی) ج 2 ص 628؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «مَن قادَ أعمىٰ أربعينَ خُطوَةً وجبَت له الجنةُ؛ هرکس که نابینایی را چهل قدم راه ببرد بهشت بر او واجب می‌شود.»
      قائدِ أعمیٰ: آن‌که نابینایی را راهنمایی کند.
    8. . الجامع الصغیر (سیوطی) ج 2 ص 628؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «مَن قادَ أعمىٰ أربعينَ خُطوةً غُفرَ له ما تقدّمَ مِن ذنبِه؛ هرکس نابینایی را چهل قدم راه ببرد همۀ گناهان پیشین او آمرزیده می‌شود.»
    9. . جوْق: گروه.
    10. . سوره التوبه آیه 124 و 125؛ «و چون سوره‌اى نازل شود، برخى از آنان به اهل ايمان گويند: اين سوره ايمان كدام یک از شما را افزود؟ آری، آن كسانى كه ايمان آورده‌اند نزول این سوره موجِب زیادی ایمانشان گشت، و موجب سرور و بشارت ایشان شد. امّا برای آنان كه دل‌هایشان به مرض (کفر و نفاق) مبتلاست پس موجب افزایش پلیدی بر پلیدی سابق آنان می‌گردد و با حال کفر از دنیا می‌روند!»
    11. . آلاچُق: خیمه‌ای که از پارچۀ ضخیم سازند، (خانۀ سست).
    12. . صَرصَرم: تندباد قدرت من. مِهین: ارجمند.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

101
  • خیز در دَم تو به صورِ سَهْمناک***تا هزاران مرده بر رویَد ز خاک1
  • چون تو اسرافیلِ وقتی، راستْ خیز***رستخیزی ساز پیش از رستخیز
  • هر که گوید: ”کو قیامت؟“ ای صنم***خویش بنْما که: ”قیامت نَک منم!“»2
  • ----------

  • در نِگر ای سائلِ مِحنَت زده***زین قیامت صد جهانْ قائم شده3
  • ور نباشد اهلِ این ذکر و قُنوت***پس «جوابُ الأحمَق -ای سلطان- سُکوت»4
  • ز آسمانِ حقْ سکوت آید جواب***چون بوَد -جانا- دعا نامُستجاب
  • ای دریغا، وقتِ خرمنگاه شد***لیک روز از بختِ ما بیگاه شد
  • وقتْ تنگ است و فضای این کلام***تنگ می‌آید بر او عمرِ دوام
  • نیزه بازی اندر این کوهای تنگ***نیزه‌بازان را همی‌آرَد به تنگ5
  • وقتْ تنگ و، خاطر و فهمِ عوام***تنگ‌تر صد رَه ز وقت است، ای غلام6
  • چون جوابِ احمق آمد خامُشی***این درازی در سخن چون می‌کِشی؟!
    1. . در دَم به صورِ سهمناک: در آن شیپور عظیم بِدَم و آن را به صدا در‌آور (و پیغام عظیم رسالت را به همگان برسان).
    2. . مسند احمد ج 37 ص 467؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم انگشت وسطیٰ و مسبّحۀ خود را از هم جدا کرد و فرمود: «مَثَلی و مثلُ السّاعَةِ كَهاتَين؛ مَثَل و نسبت من با قیامت چون نسبت این دو انگشت من است!»
      صَنَم: ای معشوق. نک: اینک.
    3. . محنت‌زده: رنجور، گرفتار رنج و بلا.
    4. . امالی المفید ص 118؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «لا عوقِبَ‌ الأحمَقُ‌ بِمِثلِ السُّکوتِ عَنه‌؛ احمق هرگز به چیزی بهتر از سکوت مجازات نشده است!». غرر الحکم ص 62؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «السّكوت‌ على‌ الأحمق‌ أفضلُ جوابِه؛ سکوت در پاسخ احمق بهترین جواب اوست». و نیز ضرب‌المثل مشهوری است که: «جوابُ الأحمقِ السکوتُ عنه؛ جواب ابلهان خاموشی است».
    5. . فاتح و قسطنطنیه (ب): گوْهای تنگ. (گو: گودال)
      کوهای تنگ: راه‌های باریک و فضاهای تنگ.
    6. . صد رَه: صد بار.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

102
  • حق ز بحرِ رحمت و موجِ کرم***می‌دهد هر شوره را باران ز یَم1
  • در بیانِ «تَرکُ الْجوابِ جَوابٌ»، با آن سخن که «جوابُ الأحمَقِ سُکوتٌ»، شرحِ این هر دو، در این قصّه گفته شده2

  • پادشاهی بود، او را بنده‌ای***مُرده عقلی بود و شهوت زنده‌ای
  • خُرده‌های خدمتش بُگذاشتی***بَد سگالیدی، نِکو پنداشتی3
  • گفت شاهنشه: «جِرائش کم کنید***ور بجنگد، نامش از خَط بر‌زنید»4
  • عقلِ او کم بود و حرصِ او فُزون***چون جِرا کم دید، شد تُند و حَرون5
  • عقلْ بودی، گِردِ خود کردی طواف***تا بِدیدی جُرمِ خود، گشتی مُعاف
  • چون خری پا بسته، تُندَد از خری***هر دو پایش بسته گردد بَر سَری6
  • پس بگوید خر که: «یک بَندم بس است»***خود بِدان کآن دو ز فعلِ آن خَس است7
  • 🔹 گر بدیدی سِرِّ بَندْ آن چشم‌کور***بند بر دستش نبستندی به زور
  • ور ز جرمِ بندِ پایْ آگَه بُدی***خود ز بندِ دست و پا ایمن شدی
  • ور نه تُندیدی ز بندْ آن بوالفُضول***آن نه خر بودی، بُدی شیرِ فُحول8
    1. . یَم: دریا.
    2. . ضرب‌المثل: «تَرکُ الْجوابِ جَوابٌ؛ جواب‌ندادنْ خودْ جواب است». امالی المفید ص 118؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «لا عوقِبَ‌ الأحمَقُ‌ بِمِثلِ السُّکوتِ عَنه‌؛ احمق هرگز به چیزی بهتر از سکوت مجازات نشده است!». غرر الحکم ص 62؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «السّكوت‌ على‌ الأحمق‌ أفضلُ جوابِه؛ سکوت در پاسخ احمق بهترین جواب اوست». و نیز ضرب‌المثل مشهوری است که: «جوابُ الأحمقِ السکوتُ عنه؛ جواب ابلهان خاموشی است».
    3. . بد سگالیدی: بد می‌اندیشید.
    4. . جِراء: مواجب و حقوق.
    5. . حَرون: سرکش.
    6. . فاتح: تند و از خری.
      تندد: تندی کند و خشگمین می‌شود. بَر سَری: به‌علاوه.
    7. . خَس: فرومایه.
    8. . تُندیدی: تندی کرد و خشمگین شد. شیرِ فُحول: شیر نر.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

103
  • در تفسیر این حدیث نَبویّ [صَلَّی اللٰ‍هُ علیهِ و آلِه و سلّم] که: «إنَّ الله تَعالیٰ خَلَقَ الملائکةَ وَ رَکَّبَ فیهمُ الْعَقلَ، وَ خَلَقَ البَهائِمَ وَ رَکَّبَ فیها الشَّهوةَ، وَ خَلَقَ بنی‌آدَمَ وَ رَکَّبَ فیهِمُ العَقلَ والشَّهوة؛ فَمَن غَلَبَ عَقلُهُ شَهوَتَهُ فَهوَ أعلیٰ مِنَ المَلائکَة، و مَن غَلَبَ شَهوَتُهُ عَقلَهُ فَهوَ أدنیٰ مِنَ البَهائِم»1

  • در حدیث آمد که: «یزدانِ مجید***خلقِ عالَم را سه گونه آفرید
  • یک گُرُه را جمله عقل و علم و جود***آن فرشتَه‌ست و، نداند جز سجود
  • نیست اندر عُنصُرش حرص و هویٰ***نورِ مُطلَق، زنده از عشق خدا
  • یک گروهِ دیگر از دانشْ تُهی***همچو حیوان، از علف در فربِهی
  • او نبیند جز که اصطَبل و علف***از شقاوتْ غافل است و از شَرَف
  • و آن سِوُم هست آدمی‌زاد و بَشَر***از فرشته نیمی و نیمش ز خر
  • نیمِ خر، خود مایل سِفلی بوَد***نیمِ دیگر، مایلِ عِلوی شود
  • 🔹 تا کدامین غالب آید در نبرد***زین دوگانه تا کدامین بُردْ نَرد
  • 🔹 عقل اگر غالب شود، پس شد فُزون***از ملائکْ این بشر در آزمون
  • 🔹 شهوت ار غالب شود، پس کمتر است***از بهائمْ این بشر؛ ز‌آن کَابتَر است2
  • آن دو قومْ آسوده از جنگ و حِراب***وین بشرْ با دو مخالف در عذاب3
  • وین بشر هم زِ امتحان قسمت شدند***آدمی‌شکلند و، سه امّت شدند
  • یک گُرُه مُستَغرِقِ مُطلَق شده***همچو عیسیٰ با مَلَک مُلحَق شده4
  • نقشْ آدم، لیک معنا جبرئیل***رَسته از خشم و هویٰ و قال و قیل
  • از ریاضَت رَسته، وز زهد و جهاد***گوییا کز آدمی او خود نزاد
    1. . این روایت در علل‌الشرائع با اندکی اختلاف از امام صادق از امیرالمؤمنین علیهماالسلام آمده است؛ «خداوند متعال در خلقت ملائکه از عقل استفاده کرد و در خلقت حیوانات شهوت را به‌کار برد و در خلقت انسان عقل و شهوت، هر دو را به‌کار برد؛ پس هر کسی که عقلش بر شهوتش چیره شود او از ملائکه برتر است و هر کسی که شهوتش بر عقلش غالب شود پس او از حیوانات پست‌تر است.»
    2. . سوره الأعراف آیه 179؛ « «و هرآينه تحقيقاً ما خلق كرديم از براى جهنّم بسيارى از افراد جنّ و انس را كه داراى دل‌هایى هستند كه با آن‌ها فهم نمى‌كنند، و براى آنان چشمانى است كه با آن‌ها نمى‌بينند، و براى آنان گوش‌هایی است كه با آن‌ها نمى‌شنوند. آن‌ها مانند چهارپايانند، بلكه از چهارپایان نیز گمراه‌ترند. ايشان همان غافلانند.»
      بهائم: چهارپایان. ز‌آن کَابتَر است: زیرا دم‌بُریده (ناقص و نا‌تمام) است.
    3. . حِراب: جنگ.
    4. . مُستَغرِقِ مطلق شده: کاملا در دریای الهی (ملکوت و عوالم رُبوبی) غرق و محو شده‌اند.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

104
  • قسمِ دیگر با خران مُلحَق شدند***خشمِ محض و شهوتِ مُطلق شدند
  • وَصفِ جبریلی در ایشان بود، رفت***تنگ بود آن خانه و، آن وصفْ زَفت1
  • مرده گردد شخصْ چون بی‌جان شود***خر شود چون جانِ او بی‌آن شود
  • 🔹 زاغ گردد چون پیِ زاغان روَد***جسم گردد جانْ چو او بی‌آن شود
  • ز‌آنکه جانی کآن ندارد، هست پست***این سخنْ حقّ است و صوفی گفته است2
  • او ز حیوان‌ها فزون‌تر جان کَنَد***در جهانْ باریک‌کاری‌ها کند3
  • مکر و تَلبیسی که او تاند تنید***آن ز حیوانِ دگر نایَد پدید4
  • جامه‌های زرکِشی را بافتن***دُرّ‌ه‌ها از قعرِ دریا یافتن5
  • خُرده‌کاری‌های علمِ هندسه***یا نجوم و علمِ طبّ و فلسفه
  • کآن تعلُّق با همین دُنیی‌سْتَش***ره به هفتم آسِمان بر نیستش
  • این همه، علمِ بنای آخور است***که عِمادِ بودِ گاو و اُشتُر است6
  • بهرِ اِستِبقای حیوانْ چند روز***نامِ آن کردند این گیجانْ رموز!7
  • علمِ راهِ حقّ و علمِ مَنزِلش***صاحبِ دل داند آن را با دلش8
  • پس در این ترکیبِ حیوانِ لطیف***آفرید و کرد با دانشْ ألیف9
  • نامْ ﴿كالْأنعام﴾ کرد آن قوم را***ز‌آنکه نسبت کو به یَقظه نَوْم را؟!10
  • روحِ حیوانی ندارد غیرِ نوْم***حِسّ‌های مُنعَکِس دارند قوم11
  • یَقظِه آمد، نوْمِ حیوانی نمانْد***انعکاسِ حِسِّ خود از لَوحْ خوانْد12
    1. . زَفت: بزرگ و عظیم.
    2. . جانی کآن ندارد: جانی که قوّه قدسیّه و حیات قلبی را ندارد.
    3. . بریتانیا (الف): فزون‌تر جا کند.
    4. . نسخۀ قونیه: داند تنید.
    5. . دُرّه‌ها: مرواریدها.
    6. . عِماد: ستون و پایۀ. بود: هستی.
    7. . اِستِبقا: زنده‌داشتن، بقا.
    8. . علمِ مَنزِل: علم به منزلگاه‌ها و مقامات و مرتبه‌های راه حق. علمِ مُنزَل: علمی که از طرف خدا نازل شده.
    9. . ألیف: مونِس، (همنشین).
    10. . یَقظه: بیداری. نوم: خواب.
    11. . منعکس: واژگون.
    12. . لوح: (لوح وجود خود).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

105
  • همچو حسِّ آن‌که خوابْ او را رُبود***چون شد او بیدار، عکسِ او نمود1
  • لاجَرم أسفَل بوَد از سافِلین***ترکِ او کن: ﴿لا أُحِبُّ الْآفِلين﴾2
  • در تفسیر آیۀ: ﴿وَ أمّا الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ فَزادَتهُم رِجساً إليٰ رِجسِهِم﴾ [و قوله: ﴿يضِلُّ بِهِ كثيراً و يهدي بِهِ كثيرا!﴾]3

  • ز‌آنکه استعدادِ تبدیل و نَبَرد***بودَش از پستیّ و آن را فوْت کرد
  • بازْ حیوان را چو استعداد نیست***عُذرِ او اندر بَهیمی، روشنی‌ست4
  • زو چو استعداد شد -کآن رَهبَر است-***هر غذایی کُاو خورَد، مغزِ خر است5
  • گر بلادُر خورْد او، اَفیون شود***سَکته و بی‌عقلی‌اش افزون شود6
  • مانْد یک قسمِ دگر در اجتهاد***نیمْ حیوان، نیمْ حَیِّ با رَشاد7
  • روز و شب در جنگ و اندر کِشمکَش***کرده چالیش اوّلش با آخِرَش8
    1. . عکس: برعکس.
    2. . سوره التین آیه 4 و 5؛ ﴿هر آينه حقّاً ما انسان را در بهترين موقعيّت و نيكوترين قِوام وجودی آفريديم، سپس او را به پائين‌ترين درجه از منازل پست فرو فرستادیم‌﴾. سوره الأنعام آیه 76؛ «... من افول‌کنندگان و غروب‌کنندگان را دوست ندارم.»
      أسفَل بوَد از سافِلین: از پایین‌ترین افراد نیز پایین‌تر و فرومایه‌تر است. ترکِ او کن...: او را رها کن و بگو: من غروب‌کنندگان را (و این حیوان‌سیرتان را که فروغ خود را در آخرت از دست خواهند داد) دوست ندارم.
    3. . سوره التوبه آیه 125؛ «امّا برای آنان كه دل‌هایشان به مرض (کفر و نفاق) مبتلاست پس موجب افزایش پلیدی بر پلیدی سابق آنان می‌گردد و با حال کفر از دنیا می‌روند!». سوره البقره آیه 26؛ «خداوند به‌واسطه اين مثال‌ها جماعت بسيارى را گمراه می‌كند، و نيز به واسطه آن‌ها گروه بسيارى را هدايت می‌كند.»
      قسمت داخل قلّاب از نسخۀ قونیه الحاق شده است.
    4. . بَهیمی: داشتن صفات حیوانی.
    5. . شد: رفت.
    6. . بَلادُر: میوۀ درختی در هند که برای تقویت حافظه و بیماری‌های مغز مصرف دارویی دارد. اَفیون: تریاک (مخدِّر و مایۀ سستی و زوال عقل).
    7. . حَیّ: زنده. با رشاد: هدایت‌یافته، رستگار.
    8. . چالیش: چالش، کشمکش.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

106
  • چالیشِ عقل با نفس، همچون تَنازُعِ مجنون با ناقه؛ میلِ مجنون سوی حُرّه و میلِ ناقه سوی کُرّه، چنان‌که خود گفته:«هَویٰ ناقَتی خَلْفی وَ قُدّامیَ الْهَویٰ***وَ إنّی وَ إیّا‌ها لَمُختَلِفانِ»1

  • 🔹 همچو مجنون در تنازُع با شتر***گَه شتر چَربید و گه مجنونِ حُرّ2
  • همچو مجنونند و چون ناقَه‌ش یقین***می‌کِشد آن پیش و، آن واپس به‌کین3
  • میلِ مجنون پیشِ آن لیلی رَوان***میلِ ناقه پس، پی طِفلش دَوان
  • یک‌دم ار مجنون ز خود غافل شدی***ناقه گردیدیّ و واپس آمدی
  • عشق و سودا چون‌که پُر بودش بَدَن***می‌نبودش چاره از بی‌خود شدن4
  • آن که او باشد مراقب، عقل بود***عقل را سودای لیلی در رُبود
  • لیک ناقه بس مراقب بود و چُست***چون بدیدی او مَهارِ خویش سُست
  • فهم کردی زو که غافل گشت و دَنگ***رو سپس کردی به کُرّه بی‌درنگ5
  • چون به خود باز آمدی، دیدی ز جا***کاو سپس رفتَه‌ست بس فرسنگ‌ها6
  • در سه روزه رَه، بِدین احوال‌ها***مانْد مجنون در تردُّدْ سال‌ها
  • گفت: «ای ناقه، چو هر دو عاشقیم***ما دو ضِدّ، بس هَمرهِ نالایقیم
  • نیستت بر وفقِ من مِهر و مَهار***کرد باید از تو عُزلتْ اختیار»
  • ----------

    1. . حُرّه: زن آزاد، (لیلی). هویٰ ناقَتی...: میل و خواستۀ شترم پشت سر من (و در پیش کرّه) است و میل و اشتیاق من در پیش رو (و نزد محبوبه)، و حقّاً که ما یکی نیستیم (و دو مقصود در اندیشه داریم).
    2. . حُرّ: آزاده.
    3. . مونیخ (ب): واپس یقین.
      کین: لجاجت.
    4. . بریتانیا (الف): برْبودش بدن.
      سودا: فکر، (خیال محبوب).
    5. . زو: از او. دَنگ: (بیهوش).
    6. . سپس: (عقب).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

107
  • این دو همرَهْ یکدگر را راهزن***گُمرهْ آن جانْ کُاو فرو نایَد ز تَن
  • جان ز هجرِ عرشْ اندر فاقه‌ای***تن ز عشقِ خاربُنْ چون ناقه‌ای1
  • جان گشاید سوی بالا بال‌ها***در زده تن در زمینْ چنگال‌ها
  • ----------

  • «تا تو با من باشی -ای مرده‌یْ وَطن-***بس ز لیلی دور مانَد جانِ من
  • روزگارم رفت زین گون حال‌ها***همچو تیه و قومِ موسیٰ سال‌ها2
  • خُطوَتَینی بود این رَه تا وِصال***مانده‌ام در ره ز سستی چند سال3
  • راهْ نزدیک و بمانْدم سختْ دیر***سیر گشتم زین سواری، سیر، سیر»
  • سرنگون خود را ز اُشتُر در‌فِکند***گفت: «سوزیدم ز غَم، تا چند، چند؟!»
  • تنگ شد بر وی بیابانِ فراخ***خویشتن افکند اندر سنگلاخ
  • آن‌چنان افکند خود را سختْ زیر***که مُخَلخَل گشت جسمِ آن دلیر4
  • چون چنان افکند خود را زیر و پست***از قضا آن لحظه پایش هم شکست
  • پای را بر بست و گفتا: «گو شَوَم***در خَمِ چوگانْش غَلطان می‌روم»5
  • ----------

  • زین کُنَد نفرینْ حکیمِ خوش سخن***بر سواری کُاو فرو نایَد ز تَن
  • عشقِ موْلی کی کم از لیلیٰ بوَد؟!***گوی‌گشتنْ بهرِ او أولیٰ بوَد
  • گوی شو، می‌گرد بر پهلویِ صدق***غَلط غلْطان در خَمِ چوگانِ عشق
  • کاین سفر زین پس بوَد جَذبِ خدا***و آن سفر بر ناقه باشد سیْرِ ما
  • این‌چنین سیْری‌ست مُستَثنیٰ ز جِنس***کآن فُزود از اجتهادِ جِنّ و اِنس
    1. . فاقه: فقر و مسکنت. خاربُن: بوتۀ خار (که خوراک شتر است). ناقه: شتر.
    2. . تیه: بیابانی که قوم موسیٰ علیه السلام چهل سال در آن سرگردان بودند.
    3. . نسخۀ قونیه: مانده‌ام در ره ز شَستت. (شَست: دام).
    4. . مُخَلخَل: سوراخ سوراخ.
    5. . گو: گویِ چوگان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

108
  • این‌چنین جَذبی‌ست -نی هر جذبِ عام-***که نهادش فضلْ احمد؛ و السّلام1
  • نوشتنِ آن غلامْ قصّۀ شکایتِ نقصانِ اِجری سوی پادشاه2

  • قصّه کوتَه کن برای آن غلام***که سوی شَه بر‌نوشتَه‌ست او پیام
  • رُقعۀ پُر‌جنگ و پُر‌هستیّ و کین***می‌فرستد پیشِ شاه نازنین3
  • ----------

  • کالبدْ نامَه‌ست، اندر وی نِگر***هست لایق شاه را؟ آنگه ببَر
  • گوشه‌ای رو، نامه را بُگشا، بخوان***بین که حرفش هست در خوردِ شَهان؟
  • گر نباشد در‌خور، آن را پاره کن***نامۀ دیگر نویس و چاره کن
  • لیک فَتحِ نامۀ تن زَب مَدان***ور نه هر‌کس سرِّ دل دیدی عیان4
  • نامه بُگشادن چو دشوار است و صَعْب***کارِ مردان است، نی طفلانِ لَعب5
  • جمله بر فهرست قانع گشته‌ایم***ز‌آنکه در حرص و هویٰ آغشته‌ایم
  • باشد آن فهرستْ دامی عامه را***تا چنان دانند مَتنِ نامه را
  • باز کن سَرْ نامه را، گردن متاب***زین سخن، واللٰهُ أعلَم بِالصَّواب6
  • هست آن عنوان چو اقرارِ زبان***متنِ نامه‌یْ سینه را کن امتحان
  • که موافق هست با اقرارِ تو؟***تا منافق‌وار نبْوَد کار تو
  • چون جَوالِ بس گرانی می‌بَری***ز‌آن نیاید کم که در وی بنْگری7
  • تا چه داری در جَوال از تلخ و خَوش؟***گر همی‌ارزد کشیدن را، بکَش
  • ور نه، خالی کن جَوالت را ز سنگ***باز خَر خود را از این بیگار و ننگ
    1. . شرح منازل السائرین (قاسانی) ص 21، سرّ الأسرار (جیلانی) ص 47، تفسیر فخر رازی ج 5 ص 176، تفسیر المحیط الأعظم سیدحیدرآملی ج 1 ص 266؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «جَذبَةٌ مِن جَذَباتِ الحَقِّ تُوازى عِبادَةَ الثَّقَلَين؛ يک كشش از كشش‌هاى حضرت خداوند رحمٰن، برابر با عبادت جنّ و اِنس است».
      خُطوَتین: دو قدم.
    2. . اِجری: مواجب و حقوق.
    3. . پر‌هستی: پر از غرور و اظهار وجود.
    4. . زَب: آسان.
    5. . صَعب: دشوار. لَعب: بازی.
    6. . فاتح: گردن بتاب.
      واللٰهُ أعلَم بِالصَّواب: و خداوند به درستی آگاه‌تر است.
    7. . نسخۀ قونیه: نباید کم.
      جَوال: کیسۀ بزرگ حمل بار.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

109
  • در جَوالْ آن کُن که می‌باید کِشید***سوی سلطانان و شاهانِ رَشید
  • 🔹 زشت نبْوَد کاین جوال مرده ریگ***می‌کِشیّ و باشد آن هم پر ز ریگ؟!1
  • 🔹 چون نمی‌تانی که پُر لَعلش کُنی***هم تُهی بهتر چو هم جنسِ تَنی2
  • حکایت آن فقیه که با دَستارِ بزرگ بود و آن که دستارش ربود، و بانگ‌کردنِ او که: «بازش کن و ببین و آنگاه آن را ببَر»3

  • یک فقیهی ژنده‌‌ها برچیده بود***در عِمامه‌یْ خویش در پیچیده بود4
  • تا شوَد زفت و نماید آنْ عظیم***چون در‌آید سوی مَحفِل در حَطیم5
  • ژنده‌‌ها از جامه‌‌ها پیراسته***ظاهرِ دَستار از آن آراسته
  • ظاهرِ دَستارْ چون حُلّه‌یْ بهشت***چون منافقْ اندرونْ رسوا و زشت6
  • پاره پاره دَلق و پنبه و پوستین***در درونِ آن عِمامه بُد دَفین7
  • رویْ سویِ مدرسه کرده صَبوح***تا بِدین ناموسْ او یابد فُتوح8
  • در رهِ تاریکْ مردی جامه‌کَن***منتظر اِستاده بود از بهرِ فن
  • در ربود او از سرش دستار را***پس دوان شد تا بسازد کار را
  • پس فقیهش بانگ بر زد: «کِای پسر***باز کُن دستار را، آنگه ببَر
  • این‌چنین که چار پَرّه می‌پَری***باز کن آن هدیه را که می‌بَری9
  • باز‌کن آن را، به دست خود بمال***آنگَهان خواهی ببَر، کردم حلال»
  • چون‌که بازش کرد آن که می‌گریخت***صد هزارش ژنده اندر ره بریخت
  • ز‌آن عِمامه‌یْ زَفتِ نابایستِ او***مانْد یک گز کهنه‌ای در دستِ او10
  • بر زمین زد کهنه را: «کِای بی‌عیار***زین دَغَل ما را بر‌آوردی ز کار!11
    1. . مرده‌ریگ: میراث مُرده، (بی‌ارزش و بی‌مایه).
    2. . هم تُهی...: چون جوال (کیسه) تو هم‌جنس تن است (و پر از شهوت و حرص و طمع است) تهی بودنش بهتر است.
    3. . دَستار: عمامه.
    4. . ژنده‌ها: پارچه‌های کهنه و فرسوده.
    5. . زَفت: بزرگ. حَطیم: نام موضعی در مسجدالحرام است.
    6. . حُلّه: جامه‌های فاخر و گرانبها.
    7. . دَلق: جامه‌های فرسوده و کهنه. دَفین: پنهان‌شده.
    8. . صَبوح: هنگام صبح. ناموس: (وقار ساختگی). فُتوح: گشایش، (فتوحات دنیوی).
    9. . چار‌پرّه می‌پری: با چهار بال (به‌سرعت) پرواز می‌کنی، (با شتاب می‌دوی).
    10. . گز: مقیاس طول.
    11. . بی‌عیار: بی‌ارزش. دَغَل: حیله.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

110
  • 🔹 این چه تزویر است و مکر است و چه شیْد***کاو فِکندی مر مرا در قیدِ صید؟!1
  • 🔹 شرم نامَد مر تو را زین ژنده‌ها***از دَغلْ بفْکَندی‌ام ای پر دَغا»2
  • گفت: «بنْمودم دَغَل، لیکن تو را***از نصیحت باز‌گفتم ماجرا»
  • نصیحتِ دنیا، اهل دنیا را به زبان حال، و بی‌وفاییِ خود را وا نمودن به وفا جویندگان از او، و نکوهیدنِ خویش

  • همچنین دنیا اگرچه خوش شکُفت***عیبِ خود را بانگ زد، با جمله گفت3
  • اندر این کوْن و فساد، ای اوستاد***آن دغلْ کوْن و، نصیحتْ آن فساد4
  • کوْن می‌گوید: «بیا، من خوش‌پِی‌ام»***و آن فسادش گفت: «رو، من لاشَی‌ام!»5
  • ای ز خوبیّ بهاران لب‌گَزان***بنْگر آن سردیّ و زردیِّ خَزان
  • روز دیدی طلعتِ خورشیدْ خوب؟***مرگِ او را یاد کن وقتِ غروب
  • بَدر را دیدی بر این خوش چار‌طاق؟***حسرتش را هم ببین وقتِ مُحاق6
  • کودکی از حُسْن شد مولای خلق***بعدِ فردا شد خَرِف، رُسوایِ خلق7
  • گر تنِ سیمین‌بَران کردت شکار***بعدِ پیری بینْ تَنی چون پنبه‌زار
  • ای بِدیده لوت‌های چرب، خیز***فَضلۀ آن را ببین در آبریز8
  • مر خَبَث را گو که: «آن خوبی‌ت کو؟***در فریبْ آن حسن و مرغوبی‌ت کو؟9
  • 🔹 بر طَبَق کو عشوه و نرمیّ و خوت؟***بر سبد کو جلوه و نَغزیّ و بوت؟»10
  • گوید: «آن، دانه بُد و، من دامِ آن***چون شدی تو صید، دانه شد نهان»
  • بس أنامِلْ رَشکِ استادان شده***در صناعت، عاقبتْ لرزان شده11
    1. . شیْد: مکر و فریب.
    2. . دَغا: مکر و فریب.
    3. . نسخۀ قونیه: .../ بانگ زد، هم بی‌وفایی خویش گفت.
    4. . کوْن: هستی. فساد: زوال و نابودی. دغل: مکر و فریب.
    5. . خوش‌پِی: خوش‌قدم. لا‌شی‌اَم: عدم هستم و چیزی نیستم.
    6. . بَدر: قرص کامل ماه. چارطاق: (آسمان). مُحاق: شب‌های آخر ماه که هلال ماه دیده نمی‌شود.
    7. . خَرِف: کسی که به سبب پیری عقلش زائل گشته است.
    8. . لوت: أنواع طعام. آبریز: مستراح.
    9. . خَبَث: پلیدی و نجاست.
    10. . این دو بیت در نسخۀ قونیه با هم این‌گونه آمده است: مر خَبَث را گو که: «آن خوبی‌ت کو؟/ بر طبق آن ذوق و آن نَغزیّ و بو؟»
      نَغزیّ: خوبی و نیکویی.
    11. . أنامل: سرانگشتان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

111
  • نرگسِ چشمِ خُماری همچو جان***آخِرْ أعمَش بین و، آب از وی چِکان1
  • حیدری کاندر صفِ شیران روَد***آخِرْ او مغلوبِ موشی می‌شود2
  • طبعِ تیزِ دوربینِ مُحتَرِف***چون خرِ پیرش ببین آخِرْ خَرِف3
  • زلفِ جَعدِ مُشکبارِ عقل بَر***آخِرْ آن چون دُمِّ زشتِ پیرِ خَر4
  • خوش ببین کوْنَش ز اوّل با گشاد***و آخِرْ آن رُسوایی‌اش بین و فساد
  • ز‌آنکه او بنْمود پیدا دام را***پیشِ تو بر‌کَنْد سَبلَت خام را
  • پس مگو: «دنیا به تَزویرم فریفت***ور نه عقلِ من ز دانه می‌شِکیفت»5
  • طوْقِ زرّین و حمایل بین، هِله***غُلّ و زنجیری شدَه‌ست و سلسله6
  • همچنین هر جُزوِ عالَم می‌شِمَر***اوّل و آخِر در‌آرَش در نظر
  • هر که آخِربین‌تر، او مسعودتر***هر که آخور‌بین‌تر، او مطرودتر7
  • روی هر یک چون مهِ فاخر ببین***چون‌که اوّل دیده‌ای، آخِر ببین
  • تا نباشی همچو ابلیسْ أعوَری***نیم بیند، نیم نی، چون أبتَری8
  • دیدْ طینِ آدم و دینش ندید***این جهان دید، آن جهان‌بینَش ندید9
  • فضلِ مردان بر زنان -ای بو شُجاع-***نیست بهرِ قوّت و کسب و ضیاع10
  • ور نه شیر و پیل را بر آدمی***فضل بودی بهرِ قوّت، ای عَمیّ11
  • فضل مردان بر زن -ای حالی‌پَرَست-***ز‌آن بوَد که مرد پایان‌بین‌تر است12
  • مرد کاندر عاقبت‌بینی خَم است***او زِ اهلِ عاقبت -چون زنْ- کم است13
    1. . نرگس چشم: (چشم زیبا). أعمش: چشم ضعیف که از آن آب بیاید.
    2. . حیدر: شیر (مرد شجاع).
    3. . مُحتَرِف: هنرمند.
    4. . جَعد: موی پیچیده و مُجَعَّد.
    5. . نسخۀ قونیه: ور نه عقل من ز دامش می‌گریخت.
    6. . هِله: هان، (حرف تنبیه). سلسله: زنجیر و بند.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: اوّل‌بین‌تر.
      مَطرودتر: رانده‌شده‌تر، (از سعادت رانده‌تر و دورتر است).
    8. . أعوَر: یک‌چشم. أبتر: ناقص و دم‌بُریده.
    9. . سوره ص آیه 71، 72 و 76؛ ﴿[یاد کن] زمانی را که پروردگارت به ملائکه گفت: من می‌خواهم بشری از گِل بیافرینم پس چون خلقتش را استوار ساختم و از روح خود در او دمیدم برای او خود را به سجده افکنید... (ابلیس) گفت: من از او (آدم) بهترم؛ چراکه مرا از آتش آفريده‌اى و او را از گِل! (و روح خدا را در او ندید)﴾
      طین: گِل. آن جهان‌بینش ندید: آن قوّۀ جهان‌بینی و بصیرت او را ندید.
    10. . ضیاع: زمین‌ها.
    11. . بهر: به‌جهت. عَمیّ: کور.
    12. . حالی‌پَرست: دنیا پرست، دنیا بین، ظاهر‌بین.
    13. . مونیخ (ب): او ز مرد عاقبت.
      خَم است: درمانده و از کار افتاده.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

112
  • از جهان دو بانگ می‌آید به ضدّ***تا کدامین را تو باشی مستعِدّ
  • آن یکی، بانگش نُشورِ أتقیا***و این دِگَر، بانگش فریبِ أشقیا1
  • 🔹 بانگِ خار و بانگِ اِشکوفه شِنو***بعد از آن شو بانگِ خارَش را گرو:
  • «من شکوفه‌یْ خارَم ای فَخرِ کِبار***گُل بریزد، من بمانم شاخِ خار»
  • بانگِ اِشکوفه‌ش که: «اینَک گُل‌فروش!»***بانگِ خارِ او که: «سوی ما مکوش!»
  • این پذیرفتی، بمانْدی ز‌آن دگر***که مُحِب از ضِدِّ محبوب است کَر2
  • آن یکی بانگْ اینکه: «اینَک حاضرم!»***بانگِ دیگر: «بنْگر اندر آخِرم
  • حاضریّ‌ام هست چون مکر و کین***نقشِ آخِر ز‌آینه‌یْ اوّل ببین»
  • چون یکی زین دو جَوال اندر شدی***آن دگر را ضدّ و نا دَرخور شدی3
  • ای خُنُک آن‌کُاو ز اوّلْ آن شنید***کِش عقول و مِسمَعِ مردان شنید4
  • خانه خالی یافت، جا را او گرفت***غیرِ آنَش کژ نماید یا شِگِفت5
  • کوزۀ نو کُاو به خود بوْلی کِشد***آن خَبَث را آبْ نتوانَد بَرد6
  • در جهانْ هر چیزْ چیزی را ‌کِشد***کُفرْ کافر را و، مُرشَد را رَشَد7
  • 🔹 در جهان هر چیزْ چیزی جذب کرد***گرمْ گرمی را کِشید و، سردْ سرد
  • کهرُبا هم هست و مِغناطیس هست***تا تو آهن یا کَهی، آیی به شَست8
  • بُردْ مغناطیست ار تو آهنی***ور کَهی، بر کهرُبا هم می‌تَنی
  • آن یکی چون نیست با أخیارْ یار***لاجَرم شد پهلویِ فُجّارْ جار9
  • 🔹 و آن یکی را صحبتِ خارْ اختیار***لاجَرم شد پهلوی هر خارْ خوار10
  • هست موسیٰ پیشِ قِبطی بس ذَمیم***هست هامان پیشِ سِبطی بس رَجیم11
  • جانِ هامانْ جاذِبِ قِبطی شده***جانِ موسیٰ طالبِ سِبطی شده
  • معدۀ خَرْ کَه کِشَد در اِجتِذاب***معدۀ آدمْ جَذوبِ گندم‌آب12
    1. . نُشورِ أتقیا: حیات‌بخش پرهیزگاران. أشقیا: شقاوتمندان.
    2. . المَجازات النبویّه (سید رضی)، ص 171؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه  و آله و سلّم فرمود: «محبّت هرچیزی انسان را [از دیدن غیر آن]، کور و کر می‌کند.»
    3. . جَوال: کیسۀ بزرگ.
    4. . مِسمَع: ابزار شنیدن، گوش.
    5. . شرح مثنوی بحرالعلوم: کژ نماید ناشگفت.
    6. . بوْل: شاش.
    7. . مُرشَد: هدایت‌یافته. رَشَد: هدایت.
    8. . کَهرُبا: مادّه‌ای که کاه را جذب می‌کند. مغناطیس: آهنربا. کَه: کاه. شَست: دام.
    9. . أخیار: خوبان. فُجّار: گناهکاران، فاسقان. جار: همسایه، مجاور، مونِس.
    10. . شرح مثنوی بحرالعلوم: پهلوی هر خارْ خار.
    11. . قِبطی: از قوم فرعون. ذَمیم: مذموم و ناپسند. سِبطی: از قوم موسیٰ علیه‌السلام (از نسل بنی‌اسرائیل). رَجیم: رانده‌شده.
    12. . اجتذاب: جذب‌کردن. جَذوب: جذب‌کننده. گندم‌آب: گندم و آب.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

113
  • گر تو نشْناسی کسی را از ظَلام***بنْگر او را کُاو‌ش سازیدَه‌ست امام1
  • بیان آنکه عارف را غذایی است از نور حق، که: «أبیتُ عِندَ رَبّی یُطعِمُنی و یَسقینی» و قوله صَلّی اللٰهُ عَلَیهِ وَ آله: «اَلجوعُ طَعامُ اللٰهِ، یُحیی بِهِ أبدانَ الصِّدّیقین»، أیْ طَعامُ اللٰهِ فی الْجوعِ2

  • ز‌آنکه هر کرّه پیِ مادر روَد***تا بِدان جنسیّتش پیدا شود
  • آدمی را شیر از سینه رسد***شیرِ خَر از نیمِ زیرینه بوَد
  • عدلْ قَسّام است و، قسمتْ‌کردنی‌ست***ای عجب که جَبرْ نیّ و ظلم نیست3
  • جَبر بودی، کِی پشیمانی شدی؟!***ظلم بودی، کِی نگهبانی بُدی؟!4
  • روزْ آخِر شد، سَبَق فردا بوَد***رازِ ما را روزْ کِی گُنجا بوَد؟!5
  • 🔹 حاصلْ آن کاندر دخول و در إیاب***در‌نِگر، وَ اللٰهُ أعلمْ بالصَّواب6
  • خطاب با مغرورانِ دنیا و گرفتارانِ نفْس

  • ای بکَرده اعتمادِ واثِقی***بر دَم و بر چاپلوسِ فاسِقی7
  • قُبّه‌ای بر‌ساختَه‌ستی از حُباب***آخر آن خیمَه‌ست بس واهی طناب8
    1. . از ظَلام: به‌خاطر تاریکی. بنگر او را...: پس به آن کسی نگاه کن که او را امام و پیشوای خود قرار داده است.
    2. . کشف المحجوب، ص 364؛ رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «من شب را نزد پروردگارم به سر می‌برم، و او مرا غذا و آب می‌دهد.»
      تهذیب الأسرار فی اصول التصوّف ص 145 این عبارت دوم را به یحییٰ بن معاذ نسبت می‌دهد که گفت: «الجوعُ طَعامُ اللٰهِ فی الأرض، یَشبَعُ بِهِ أبدانُ المُريدين؛ گرسنگی طعام خداوندی است بر روی زمین، که بدن‌های طالبان بدان سیر می‌گردد.» و سبزواری آن را روایت نبوی دانسته است و البته مضامین قریب به این عبارت در روایات بسیار است؛ در مصباح الشریعه ص 77 از امام صادق علیه‌السلام آمده است: «الجوعُ إدامٌ للمؤمنین و غِذاءٌ للروح و طعام للقلب و صحّة للبدن؛ گرسنگی نان‌خورش برای مؤمنین است و غذایی برای روی و طعامی برای قلب و صحّت است برای بدن.»
      أیْ طَعام اللٰه فی الجوع: یعنی طعامِ خداوندی در گرسنگی [به صِدّیقین] می‌رسد.
    3. . قَسّام: قسمت‌کننده. جَبر: غلبۀ تقدیر خدا به گونه‌ای که اختیاری برای انسان نباشد.
    4. . کِی نگهبانی بُدی: چگونه خداوند حافظ بندگان باشد؟!
    5. . آخِر شد: به پایان رسید. سَبَق: درس روزانه.
    6. . إیاب: بازگشت. وَ اللٰهُ أعلمْ بالصَّواب: و خداوند به درستی آگاه‌تر است.
    7. . واثق: با وثوق و اطمینان، (محکم).
    8. . واهی: سست.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

114
  • زَرْق چون برق است، اندر نورِ آن***راه نتوانند دیدنْ رهروان1
  • این جهان و اَهلِ آن بی‌حاصلند***هر دو اندر بی‌وفایی یک‌دِلند
  • زادۀ دنیا چو دنیا بی‌وفاست***گرچه رو آرَد به تو، آن رو قَفاست2
  • اهلِ آن عالَم چو آن عالَم ز بِرّ***تا ابد در عهد و پیمانْ مُستَقِرّ3
  • خودْ دو پیغَمبر به هم کِی ضد شدند؟!***مُعجزاتِ همدگر کِی بِسْتَدند؟!
  • کِی شود پژمرده میوه‌یْ آن جهان؟!***شادیِ عُقبیٰ نگردد اَندُهان4
  • نفسْ بی‌عَهد است، ز‌آن رو کُشتنی‌ست***او دَنیّ و قبله‌گاهِ او دَنی‌ست5
  • نفْس‌ها را لایق است این انجمن***مُرده را در‌خور بوَد گور و کفن
  • نفْس اگرچه زیرک است و خُرده‌گیر***قبله‌اش دنیاست؛ او را مُرده گیر
  • آبِ وحیِ حقْ بِدین مُرده رسید***شد ز خاکِ مرده‌ای زنده پدید
  • تا نیاید وحی زو، غَرّه مباش***تو بِدان گُل‌گونۀ «طالَ بَقاش»6
  • بانگ و صیتی جو که آن خامِل نشد***تابِ خورشیدی که آن آفِل نشد7
  • آن هنرهای دقیق و قال و قیل***قومِ فرعونند، أجَل چون آبِ نیل
  • رونق و طاق و طُرُنب و سِحرشان***گرچه خَلقان را کِشد گردن‌کِشان8
  • سحرهای ساحرانْ دان جمله را***مرگْ چوبی دان که شد آن اژد‌ها
  • جادویی‌‌ها را همه یک لقمه کرد***یک جهان پُر شب بُد، آن را صُبح خَورد
  • نور از آن خوردن نشد افزون و بیش***بل همان سان است کُاو بودَه‌ست پیش
  • در اثرْ افزون شد و در ذات نی***ذات را افزونی و آفات نی9
  • حق ز ایجادِ جهانْ افزون نشد***آنچه اوّلْ آن نبود، اکنون نشد
  • لیک افزون شد اثر ز ایجادِ خَلق***در میانِ این دو افزونی‌ست فرق
  • هست افزونیْ اثرْ اظهارِ او***تا پدید آید صفات و کارِ او10
    1. . مونیخ (ب): شب‌روان.
      زَرق: تزویر و نیرنگ.
    2. . قَفا: پشت.
    3. . نسخۀ قونیه: مستمرّ.
      بِرّ: نیکی. مستقِرّ: پابرجا.
    4. . اندُهان: جمع اندوه.
    5. . دَنی: پست و فرومایه.
    6. . تا زمانی که وحی حق به تو نرسد فریب نفسِ مرده و ظاهر آراستۀ آن را مخور، زیرا دعای مردم برای بَقای آن که می‌گویند «طال بَقاش» به آن حیات سرمدی نمی‌دهد.
    7. . صیت: آوازه. خامل: گمنام و بی‌نام و نشان. آفِل: غروب‌کننده.
    8. . طاق و طُرُنب: شکوه و فَرّ. گرچه خلقان...: هرچند مردم را به‌سوی خود جذب می‌کند تا گردن‌هایشان را برای دیدن آن‌ها دراز کنند. 
    9. . حاشیه نسخۀ قونیه: افزونی و إنبات.
    10. . هست افزونی اثر اظهار او: زیادیِ اثر برای نشان‌دادن او است.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

115
  • هست افزونیّ هر ذاتی دلیل***کاو بوَد حادث، به علّت‌ها عَلیل1
  • 🔹 نکته شد باریک اینجا ای رفیق***لیک بشنو تو مقالاتِ دقیق2
  • تفسیر آیۀ ﴿فَأوجَسَ في نفسِهِ خيفةً موسيٰ، قُلنا لا تَخَف﴾3

  • گفت موسیٰ: «سِحر هم حیران‌کُنی‌ست***چون کنم؟ کاین خلق را تمییز نیست»
  • گفتْ حق: «تمییز را پیدا کنم***عقلِ بی‌تمییز را بینا کنم4
  • 🔹 چون‌که مُعجِزهات را ظاهر کنم***عقل را در دیدنش فاخر کنم
  • دیده بخشم عقلِ بی‌تمییز را***کور سازم جاهلِ ناچیز را
  • گرچه چون دریا بر‌آوردند کف***موسیا، تو غالب آیی؛ ﴿لا تَخَف﴾!»
  • بود اندر عهدْ خودْ سِحرْ افتخار***چون عصا شد مار، آن‌ها گشت عار
  • ----------

  • هر کسی را دَعویِ حُسن و نمک***سنگِ مرگ آمد نمک‌ها را مِحَک5
  • سِحر رفت و معجزه‌یْ موسیٰ گذشت***هر دو را از بامِ بود افتاد طشت6
  • بانگِ طشتِ سِحرْ جز لعنت نماند***بانگِ طشتِ دین بجز رفعت نماند
  • چون مِحَکّ پنهان شدَه‌ست از مرد و زن***در صف آ -ای قَلب- و اکنون لاف زن!7
  • وقتِ لاف اَستت، مِحَک چون غائب است***می‌برندت از عزیزی دست دست
  • 🔹 هر دَمت عِزّی و نازی در‌فُزود***چون مِحَک آمد چرا گشتی کبود؟!
  • قلب می‌گوید ز نَخوت هر دَمَم:***«ای زرِ خالص، من از تو کِی کَمم؟!»8
  • زر همی‌گوید: «بلی ای خواجه تاش***لیک می‌آید مِحَک، آماده باش»9
    1. . حادث: (آنچه مانند خداوند قدیم نیست بلکه مسبوق به عدم است). به علّت‌ها عَلیل: انواع امراض را دارد، (به تمام جهات نقص که لازمۀ حدوث آن است متّصف است).
    2. . مَقالات: سخن‌ها.
    3. . سوره طه آیه 67 و 68؛ «پس موسیٰ در دل ترسی احساس کرد، [به او] گفتیم: مَترس، بی‌گمان تو برتری!»
    4. . پیدا کنم: پدید می‌آورم.
    5. . بریتانیا (الف): عمل‌ها را مِحَکّ.
    6. . بود: هستی. هر دو را...: سحر و معجزه هر دو از بین رفتند و فنای آن‌ها بر همگان آشکار شد [ولیکن آواز طشت معجزه رفعت بود که باقی ماند و بانگ طشت سحرْ لعنت].
    7. . قَلب: تقلّبی.
    8. . نخوت: تکبّر.
    9. . خواجه‌تاش: همتا و رفیق.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

116
  • مرگِ تن هَدیَه‌ست بر اصحاب راز***زرِّ خالص را چه نقصان است گاز؟!1
  • قلب اگر در خویش آخِر‌بین بُدی***آن سیَه کآخِر شد او، اوّلْ شدی
  • چون شدی اوّلْ سیَه اندر لِقا***دور بودی از نفاق و از شِقا2
  • کیمیای فضل را طالب بُدی***عقلِ او بر زَرقِ او غالب شدی3
  • چون شکسته‌دل شدی از حالِ خویش***جابرِ اِشکستگان دیدی به پیش4
  • عاقبت را دیدْ او، اشکسته شد***از شکسته‌بند در دَمْ بسته شد
  • فضلْ مس‌ها را سوی اِکسیر رانْد***آن زَر اندود از کَرمْ محروم ماند5
  • ای زَر اندوده، مکن دَعوی، ببین***که نمانَد مُشتری‌ت أعمیٰ چنین6
  • نورِ مَحشرْ چشم‌ها بینا کند***چشم‌بندیِّ تو را رسوا کند
  • بنْگر آن‌ها را که آخِر دیده‌اند***حسرتِ جان‌ها و رَشکِ دیده‌اند7
  • منْگر آن‌ها را که حالی دیده‌اند***سِرِّ فاسد زَ اصلِ سَر بُبریده‌اند8
  • پیشِ حالی‌بین که در جهل است و شک***صبحِ صادق، صبحِ کاذب، هر دو یَک
  • صبحِ کاذب صد هزاران کاروان***داد بر بادِ هلاکت ای جوان!
  • 🔹 صبحِ صادق را طلب کن ای عزیز***تا ز صدقِ او شَوی صاحب‌تمیز
  • نیست نقدی کِش غلط‌انداز نیست***وایِ آن جان کِش مِحَکّ و گاز نیست!
  • 🔹 باز رو سوی غلام و کَتبَتَش***کُاو سوی شَه می‌نویسد نامه خَوش9
    1. . البصائر و الذخائر ج 7 ص 286؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «المَوتُ تُحفَةُ المؤمن؛ مرگ، ارمغان و هدیۀ مؤمن است.» و مستدرک حاکم نیسابوری ج 3 ص 137؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «تُحفَةُ المُؤمنِ المَوتُ؛ هدیه و ارمغان برای مؤمن، مرگ است.»
      گاز: (1) دندان‌گرفتن (که با آن خلوص طلا را می‌سنجند)، (2) قیچی (که با بریدن طلای خالص چیزی از ارزش آن کم نمی‌شود و بریدن استعاره از مرگ صالحان است).
    2. . لقا: ملاقات. شِقا: شقاوت و نگون‌بختی.
    3. . زَرق: فریب و نیرنگ.
    4. . جابِر: درمانگر شکستگی. به پیش: در مقابل.
    5. . زَر اندود: (آن‌که در درون طلا نیست و فقط به ریا ظاهر طلا را دارد).
    6. . أعمیٰ: کور.
    7. . بریتانیا (الف): حیرت جان‌ها.
      رَشکِ دیده‌اند: مایۀ قبطۀ دیدگان هستند.
    8. . سِرّ فاسد: عقل معاش. سَر: عقل معاد. سِرِّ فاسد...: یعنی عقل معاش خود را از عقلِ کل (و مصاحبت صاحبان عقل کل) دور داشته‌اند.
    9. . کَتبَتَش: نوشتنش.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

117
  • زجر‌کردنْ مُدّعی را از دَعوی، و امر‌کردن به متابعت سنّت1

  • بو مُسَیلِم گفت: «من خود احمدم***دینِ احمد را به فنْ بر‌هم زدم»2
  • بو مُسَیلم را بگو: «کم کن بَطَر***غَرّۀ اوّل مشو، آخِر نِگر3
  • هین قَلاووزی مکن از حرصِ جمع***پَس‌رَوی کن تا فِتد در پیشْ شمع»4
  • ----------

  • شمعْ مقصد را نماید همچو ماه***کاین طرفْ دانَه‌ست یا خودْ دامگاه
  • گر بخواهی ور نخواهی، با چراغ***دیده گردد نقشِ باز و نقشِ زاغ
  • ور نه، این زاغانْ دَغَل افروختند***بانگِ بازانِ سپید آموختند5
  • بانگِ هدهد گر بیاموزد قَطا***رازِ هدهد کو و پیغامِ سَبا؟!6
  • بانگِ پَر رَسته ز پَر بسته بِدان***تاجِ شاهان را ز تاجِ هُدهُدان7
  • حرفِ درویشان و نکته‌یْ عارفان***بسته‌اند این بی‌حَیایان بر زبان
  • هر هلاکِ امّتِ پیشین که بود***ز‌آنکه جَندَل را گمان کردند عود8
  • بودِشان تمییزْ کآن مُظهَر کُند***لیک حرص و آزْ کور و کَر کُند9
  • کوریِ کوران ز رَحمت دور نیست***کوریِ حرص است کآن معذور نیست
  • چار میخِ شَه ز رحمت دور نی***چار میخِ حاسدی مغفور نی10
  • ماهیا، آخر یکی بنْگر به شَست***بَدگَلویی چشمِ آخِر‌بینْت بست11
  • با دو دیده اوّل و آخِر ببین***هین مباش أعوَر چو ابلیسِ لَعین12
    1. . زجر کردن: باز داشتن.
    2. . بریتانیا (الف): بر هم زنم.
    3. . بریتانیا (الف): .../ هِل تو اوّل لعنت و، آخِر نِگر.
      بَطَر: سرمستی.
    4. . قَلاووزی مکن: [ادعای] استادی و دلیلِ راه بودن نکن. جمع: جمع‌کردن [مُرید].
    5. . دَغَل افروختند: آتش تزویر و ریا روشن کردند.
    6. . ن قو: بیاموزد فَتیٰ. (فَتیٰ: جوانمرد).
      قطا: نام مرغی است که در فارسی آن را مرغ سنگ‌خوار گویند. باز: (ولی الهی که مقرّب درگاه پادشاه مطلق است).
    7. . پَر رَسته: آن‌که بال پرواز او باز و آزاد است.
    8. . ن قو: ز‌آنکه چَندَل را... . (... به‌جهت این بود که چوب خوشبوی صندل را مانند چوبی بی‌ارزش دیدند).
      جَندَل: سنگ. عود: چوبی خوشبو.
    9. . تمییز: ادراک (که فرق میان اصلی و تقلّبی را آشکار سازد). مُظهَر: آشکار.
    10. . چار‌میخ: کیفر و عذاب. حاسدی: حسادت.
    11. . شَست: دام. بَد‌گلویی: شکم‌بارگی، شکم‌پرستی.
    12. . أعوَر: یک‌چشم.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

118
  • أعوَر آن باشد که حالی دید و بس***چون بَهایم بی‌خبر از پیش و پَس1
  • چون دو چشمِ گاو در جُرمِ تلف***همچو یک چشم است کِش نبْوَد شرف
  • نصفِ قیمت ارزد آن دو چشمِ او***که دو چشمش را ست مَسنَدْ چشمِ تو2
  • گر کَنی یک چشمِ آدم‌زاده‌ای***نصفِ قیمت لازم است از جاده‌ای3
  • ز‌آنکه چشمِ آدمی تنها به خَود***بی دو چشمِ یارْ کاری می‌کُند4
  • چشمِ خر چون اوّلش بی‌آخِر است***گر دو چشمش هست، حُکمش أعوَر است
  • این سخن پایان ندارد و‌آن خَفیف***می‌نویسد رُقعه در طَمْعِ رَغیف5
  • بقیّۀ نوشتنِ غلامْ رُقعه‌ای را به طلب اِجریِ خود6

  • رفت پیش از نامه پیشِ مَطبَخیّ:***«کِای بَخیل از مطبخِ شاهِ سَخیّ7
  • دور از او وز همّتِ او کاین قَدَر***از جِری‌اَم آیدش اندر نظر»
  • گفت: «بهرِ مصلحت فرموده است***نی برای بُخل و نی تنگیِّ دست»
  • گفت: «دهلیزی‌ست واللَه این سخن***پیشِ شَهْ خاک است این زرِّ کُهَن»8
  • مَطبَخی دَه‌گونه حُجّت بر‌فراشت***او همه ردّ کرد از حرصی که داشت
  • چون جِری کم آمدش در وقتِ چاشت***زد بسی تَشنیعْ او، سودی نداشت9
  • گفت: «قاصد می‌کنید این‌ها شما»***گفت: «نی، که بنده فرمانیم ما»10
  • ----------

    1. . بَهایم: چهارپایان.
    2. . را ست مَسنَد چشمِ تو: به چشم و بیناییِ تو تکیه می‌کند.
    3. . جاده‌ای: راه فراخ و روشن، (طریق شریعت مُبین الهی).
    4. . یار: کمک‌کار و مُعین.
    5. . خَفیف: سبک‌مغز. رُقعه: نامه. رَغیف: قرصِ نان.
    6. . اِجری، جِری: مستمرّی، دستمزد.
    7. . مَطبَخیّ: آشپز. مَطبَخ: آشپزخانه. سَخیّ: سخاوتمند.
    8. . دِهلیزیّ: سخنی است که در راهروهای قصر پادشاه زده می‌شود که بی‌اساس است، (بی‌اساس).
    9. . چاشت: صبح. تشنیع: بدگویی.
    10. . قاصد: از روی عمد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

119
  • این مگیر از فرع، این از اصلْ گیر***بر کَمان کم زن، که از بازو ست تیر
  • ﴿ما رَمَيتَ إذ رَمَيتَ﴾ ابتلاست***بر نَبی کم نِه گُنه، کآن از خداست1
  • آب از سرْ تیره است ای خیره خَشم***پیشتر بنْگر، یکی بُگشایْ چشم2
  • ----------

  • شد ز خشم و غمْ درونِ بُقعه‌ای***سوی شَه بنْوشت خَشمین رُقعه‌ای3
  • اندر آن رُقعه ثَنای شاه گفت***گوهرِ جود و سَخای شاهْ سُفت:4
  • «کِای ز بَحر و ابرْ افزون کفِّ تو***جمله مُحتاجان به تو آورده رو5
  • ز‌آنکه ابرْ آنچه دهد گریان دهد***کفِّ تو خندان پیاپی خوان نَهد»
  • ظاهرِ رُقعه اگر چه مدح بود***بوی خشم از مدحْ اثر‌ها می‌نمود
  • ----------

  • ز‌آن همه کارِ تو بی‌نور است و زشت***که تو دوری دور از نورِ سِرشت6
  • رونقِ کارِ خَسان کاسِد شود***همچو میوه‌یْ تازه زو فاسد شود7
  • رونقِ دنیا بر‌آرَد زو کَساد***ز‌آنکه هست از عالَمِ کوْن و فساد8
  • خوش نگردد از مَدیحی سینه‌‌ها***چون‌که در مَدّاح باشد کینه‌‌ها9
  • ای دل، از کین و کراهت پاک شو***و آنگهان اَلحَمدْ خوان، چالاک شو10
  • بر زبان اَلحَمد و، اکراه از درون***از زبانْ تلبیس باشد یا فُسون11
    1. . سوره الأنفال آیه 17؛ ﴿... (اى پيامبر) آن زمان كه تو تير انداختى، تو تير نينداختى، وليكن خداوند تير انداخته است‌... .﴾.
    2. . بریتانیا (الف): آب از سرْ خیره است ای تیره خشم.
      خیره چشم: گستاخ، بی‌حیا. پیشتر: جلوتر.
    3. . بقعه: خانه و سرا. خشمین: از روی خشم. رقعه: نامه.
    4. . سُفتنِ گوهر: (سخنان بِکر و نغز گفتن).
    5. . افزون کَفِّ تو: دست تو بیشتر سخاوت دارد.
    6. . سرشت: فطرت الهی.
    7. . خَسان: فرومایگان. کاسد: بی‌رونق. زو: زود.
    8. عالم کَون و فساد: عالم به‌وجود آمدن و زائل شدن، (عالم مادّی).
    9. . مَدیح: مدح و ستایش. مَدّاح: ستایش‌کننده.
    10. . الحَمد: ستایش خداوند.
    11. . تلبیس: نیرنگ و پنهان‌کردن حقیقت. فُسون: حیله‌گری.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

120
  • و آنگَهان گفته خدا که: «ننْگرم***من به ظاهر، من با باطنْ ناظرم!»1
  • حکایتِ آن مَدّاح که از جهتِ ناموسْ شُکرِ مَمدوح می‌کرد و بوی اندوهِ اندرون از خَلاقتِ دَلقِ او ظاهر می‌نمود2

  • آن یکی با دَلق آمد از عراق***باز پرسیدند یاران از فِراق
  • گفت: «آری، بُد فراق، الّا سفر***بود بر من بس مبارک، مُژده‌وَر
  • کآن خلیفه داده دَه خَلعَت مرا***که قَرینش باد صد مدح و ثنا»
  • شُکر‌ها و حَمد‌ها بر‌می‌شِمُرْد***تا که شُکر از حدّ و از اندازه بُرد
  • پس بگفتندش که: «احوالِ نَژَند***بر دروغِ تو گواهی می‌دهند3
  • تنْ برهنه، سرْ برهنه، سوخته***شُکر‌ها دزدیده یا آموخته
  • کو نشانِ شُکر و حَمد میرِ تو***بر سر و بر پایِ بی‌توقیرِ تو؟!4
  • گر زبانت مدحِ آن شَه می‌تند***هفت اندامت شکایت می‌کند
  • در سَخای آن شَه و سلطانِ جود***مر تو را کفشیّ و شلواری نبود؟!»
  • گفت: «من ایثار کردم آنچه داد***میرْ تقصیری نکرد از افتِقاد5
  • بِستَدَم جمله عطا‌ها از امیر***بخش کردم بر یتیم و بر فقیر
  • مال دادم، بِستَدَم عمرِ دراز***در جزا؛ زیرا که بودم پاکباز»
  • پس بگفتندش: «مبارک، مال رفت***چیست اندر باطنت این دود و تَفت؟!6
  • صد کراهت در درونِ تو چو خار***کِی بوَد اَندُه نشانِ اِبتِشار؟!7
  • کو نشانِ عشق و ایثار و رضا***گر درست است آنچه گفتی مامَضَی؟!8
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: و‌آنگَهان گفته خدا که: «بنْگرم/ هم به باطن، هم به ظاهرْ ناظرم!»
      سوره الحج آیه 37؛ «گوشت اين قربانى‌ها به خدا نمی‌رسد، بلكه آنچه به پيشگاهِ رُبوبى صُعود مى‌نمايد و بالا مى‌رود همان تقوای شما است [و خلوص نيت و صفاى باطن و حيثيت عبوديت شما است كه مورد پذيرش و امضاى عوالم غيب قرار مى‌گيرد].»
      جامع الأخبار (شعیری) ص 100؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللٰهَ لا یَنظُرُ إلیٰ صُوَرِکم و أعمالِکم بل یَنظُرُ إلیٰ قُلوبِکُم و نیّاتِکم؛ خداوند به ظاهر شما و به [ظاهر] أعمال شما نگاه نمی‌کند بلکه به دل‌های و نیّت‌های شما می‌نگرد.»
    2. . ناموس: تکبّر، آبرو. خَلاقت: کُهنگی. دَلق: جامۀ درویشی.
    3. . نژند: افسرده و غَمین.
    4. . میر: سَرور. توقیر: تعظیم و احترام.
    5. . افتقاد: مهربانی و دلجویی.
    6. . تَفت: حرارت، (خشم، ناراحتی).
    7. . ابتشار: بشارت، شادی.
    8. . ما مَضیٰ: آنچه گذشت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

121
  • خود گرفتم مال گم شد، میْل کو؟!***سیْل اگر بُگذشت، جایِ سیْل کو؟!1
  • چشمِ تو گر بُد سیاه و جان‌فزا***گر نمانْد آن جان‌فزا، أزرَق چرا؟!2
  • کو نشانِ پاکبازی ای تُرُش؟!***بوی لافِ کژ همی‌آید، خَمُش!»
  • ----------

  • صد نشان باشد درونْ ایثار را***صد علامت هست نیکوکار را
  • مال در ایثار اگر گردد تلف***در درونْ صد زندگی آید خَلَف3
  • در زمینِ حق زراعت کردنی***تخم‌های پاک، آنگَه دَخلْ نی؟!4
  • 🔹 گر نگردد زَرعِ جانْ یک دانه صد***صَحنِ «أرْضُ اللٰهِ واسِع» کِی بوَد؟!5
  • 🔹 اصلِ «أرضُ اللٰه» قلبِ عارف است***لامَکان است و ندارد فوق و پست
  • گر نرویَد خوشه از روْضاتِ هو***پس چه واسع باشد أرضُ اللَه؟! بگو!6
  • چون‌که این أرضِ فَنا بی‌رَیع نیست***چون بوَد أرضُ اللَه؟! آن مُستَوسِعی‌ست7
  • رَیعِ آن را نی حَد و نی عَدّ بوَد***کمترین دانه دهد، هفصد بوَد8
  • حمد گفتی، کو نشانِ حامِدون؟!***نی بُرونت هست اثر، نی اندرون9
  • حمدِ عارف مر خدا را راست است***که گواهِ حمد او شد پا و دست
  • از چَهِ تاریکِ جسمش بر‌کشید***وز تگِ زندانِ دُنیی‌اش خرید10
  • اطلسِ تقوا و نورِ مُؤتَلِف***آیتِ حمد است او را بر کَتِف11
    1. . میل: رضایت‌خاطر.
    2. . أزرَق: کبود.
    3. . آید خَلَف: عِوَضِ آن می‌آید.
    4. . دَخل: حاصل.
    5. . سوره العنکبوت آیه 56؛ «ای بندگان من که ایمان آورده‌اید، یقینا زمین من وسیع و پهناور است پس فقط مرا بپرستید.»
      زرع: کِشت. صحن: سرا.
    6. . روضات: جمع روضه، باغ‌ و گلستان. هو: حضرت حق متعال.
    7. . رَیع: رشد و نمو. آن مُستَوسِعی ست: آن أرضُ اللٰه وسیع و پهناور است.
    8. . سوره البقره آیه 261؛ «مثل آنان كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌كنند، مانند دانه‌اى است كه از آن هفت خوشه مى‌رويَد، و در هر خوشه‌اى صد دانه است (مجموعاً هفتصد دانه). و خداوند نيز به هركس كه بخواهد بيشتر از اين مقدار مى‌دهد، زيرا رحمت خداوند گسترده و به هر چيز علم و اطّلاع دارد». سوره المطفّفین آیه 24؛ «در سیمای آنان (بهشتیان) شادابی و سرور نعمت را عیان می‌بینی!»
      عَدّ: شمارش.
    9. . حامدون: حمد و ستایش‌کنندگان.
    10. . دُنیی: دنیا.
    11. . بریتانیا (الف): تقوا ز نور.
      نورِ مُؤتَلَف: نوری که بیننده با آن انس و الفت می‌گیرد. آن تقوایی که مانند لباس اطلسی زیبا بر تن آنان و آن نوری دلکش که [در چهرۀ ایشان] مشهود است نشانۀ ستایش [و عنایت خداوند] است که [بمانند نشانۀ پیامبری] بر شانۀ آن زده است. 

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

122
  • وا رهیده از جهانِ عاریه***ساکنِ گلزار و ﴿عَينٌ جارية﴾1
  • بر سَریرِ سِرِّ عالی‌همّتش***مجلس و جا و مَقام و رُتبَتش2
  • مَقعَدِ صِدقی که صِدّیقان در او***جمله سرسبزند و شاد و تازه‌رو3
  • حمدشان چون حمدِ گلشن از بهار***صد نشانی دارد و صد گیر و دار
  • بر بهارش چشمه و نخل و گیا***و آن گلستان و نگارستانْ گُوا4
  • شاهدِ شاهد، هزاران هر طرف***در گواهی همچو گوهر در صدف5
  • بوی سیرِ بَد بیاید از دَمَت***وز سر و رو تابد -ای لافی- غَمَت6
  • بو شناسانند حاذق در مَصاف***تو به جَلدی های و هو کم کن گزاف7
  • تو مَلاف از مُشک؛ کآن بوی پیاز***از دَمِ تو می‌کُند مَکشوفْ راز
  • «گُلْ‌شِکر خوردم» همی‌گوییّ و، بوی***می‌زند از سیر که: «یافه مگوی!»8
  • هستْ دل مانندۀ خانه‌یْ کلان***خانۀ دل را نهانْ همسایگان
  • از شکاف و روزن و دیوار‌ها***مُطّلِع گردند بر اسرار‌ها
  • از شکافی که نداند هیچ وهم***صاحبِ خانه ندارد هیچ فهم9
  • از نُبی بَر‌خوان که دیو و قومِ او***می‌بَرند از حالِ انسان خُفیه بو10
  • از رهی که اِنس از آن آگاه نیست***ز‌آنکه زین محسوس و زین اَشباه نیست11
    1. . سوره الغاشیة آیه 12؛ «در [آن بهشت] چشمه‌هایی جاری است».
      عاریه: موقّت، (فانی).
    2. . سَریر: تخت.
    3. . سوره القمر آیه 55؛ ﴿ پرهیزگاران در جايگاه راستی و درستی، و در جوار فرمانروایی مقتدر قرار دارند.﴾
      مَقعَدِ صِدق: جايگاه راستی و درستی.
    4. . گُوا: گواه.
    5. . سوره الطور آیه 24؛ «پیوسته بر گِردشان نوجوانان زیبارو (برای خدمتگذاری) طواف می‌کنند که گویی مرواریدی در صدفند.»
      شاهدِ شاهد: زیبارویان نظاره‌گر و گواه.
    6. . نسخۀ قونیه: بویِ سِرّ بد.
      سوره الرحمٰن آیه 41؛ «مجرمان و گنهكاران از سيمایشان شناخته می‌شوند پس آن‌ها را از موى جلوی سرشان و پاهاىشان می‌گيرند (و به‌سوی دوزخ مى‌برند)».
    7. . مَصاف: میدان جنگ (عرصۀ این جهان پر‌کشمکش). جَلدی: چالاکی و زرنگی. گزاف: یاوه‌گویی.
    8. . یافه: یاوه، بیهوده.
    9. . ن قو: صاحب خانه وْ ندارد هیچ سهم.
    10. . فاتح: از حال انسی سِرّ و بو.
      سوره الأعراف آیه 27؛ «ای بنی‌آدم مبادا شیطان شما را بفریبد همان‌گونه که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد درحالی‌که لباس و پوشش آن‌ها را از تن آن‌ها بیرون آورد تا زشتی‌های آنان را به ایشان نشان دهد! به‌تحقیق که او و بستگانش شما را می‌بیند از جایی که شما آن‌ها را نمی‌بینید، ما شیاطین را بر کسانی که ایمان نمی‌آورند ولی و سرپرست و مسلّط قرار دادیم!»
      نُبی: قرآن. خُفیه: مخفیانه.
    11. . أشباه: نظیر و مانند (راه‌های محسوس).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

123
  • در میانِ ناقِدانْ زَرقی مَتَن***با مِحَکّ -ای قلبِ دون- لافی مزن1
  • مَر مِحَکّ را ره بوَد در نقد و قلب***که خدایش کرد امیرِ جسم و قلب2
  • چون شیاطین با غلیظی‌های خویش***واقفند از سِرِّ ما و فکر و کیش3
  • مَسلَکی دارند دزدیده درون***ما ز دُزدی‌های ایشان سرنگون4
  • دم به دم خَبط و زیانی می‌کنند***صاحبِ نَقب و شکاف و روزن‌اند5
  • پس چرا جان‌های روشن در جهان***بی‌خبر باشند از حالِ نهان؟!
  • در سرایت کمتر از دیوان شدند***روح‌ها که خیمه بر گردون زدند؟!6
  • دیوْ دزدانه سوی گردون روَد***از شهابْ او مُحرَق و مَطعون شود7
  • سرنگون از چرخْ زیر افتد چنان***که شَقی در جنگ از زخمِ سِنان8
  • آن ز رشکِ روح‌های دلپسند***از فَلَکْشان سرنگون می‌افکنند9
  • تو اگر شَلّی و لنگ و کور و کر***این گمان بر روح‌های مِه مَبَر10
    1. . ناقِدان: صرّافان، (شناسان حقیقت). زَرقی مَتَن: حیله و مکر به‌کار نگیر. قلبِ دون: تقلّبی و دغلکارِ فرومایه.
    2. . فاتح: ره بوَد بر سِرّ و قلب. قسطنطنیه (ب): ... در نقد قلب.
      نقد و قلب: طلای اصلی و تقلّبی.
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: از سِرِّ ما در فکر و کیش.
    4. . مَسلَک: راه. دزدیده: پنهان و مخفی.
    5. . خَبط و زیانی می‌کنند: مخلوط و مشتبه می‌کنند و زیانی (برای انسان) به بار می‌آورند. نَقب: سوراخ و راه باریک در زیر زمین.
    6. . سِرایت: سریان کردن و ورود و تأثیر بر ضمیر دل. دیوان: شیاطین و اجنّه.
    7. . سوره الحجر آیه 17 و 18؛ «و ما آسمان را از هر شیطان رانده‌شده‌ای حفظ نمودیم، مگر آن شیطانی که بخواهد از آن استراق سمع کند شهاب و تیری آشکار او را دنبال خواهد نمود.»
      مُحرَق: سوخته. مَطعون: زخم‌خورده.
    8. . شَقی: شقاوتمند و نگون‌بخت. سِنان: نیزه.
    9. . رَشک: غیرت.
    10. . مِه: بزرگ.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

124
  • شرم دار و، لاف کم زن، جان مکَن***که بسی جاسوس هست آن سوی تن
  • دریافتن طَبیبان الٰهی امراض دل و دین را در سیمای مُرید و بیگانه، از لحن و گفتار او و رنگ او و چشم او، بی‌این همه نیز از راه دل؛ که: «إنّهُم جَواسیسُ القُلوبِ، فَجالِسوهُم بِالصِّدق»1

  • این طَبیبانِ بدن دانشوَرند***بر سَقامِ تو ز تو واقف‌ترند2
  • تا ز قاروره همی‌بینند حال***که ندانی تو از‌آن‌رو اِعتلال3
  • هم ز نَبض و هم ز رنگ و هم ز دَم***بو برند از تو به صد گونه سَقَم4
  • پس طَبیبانِ الٰهی در جهان***چون ندانند از تو اسرارِ نهان؟!5
  • هم ز نبضت، هم ز چشمت، هم ز رنگ***صد سَقَم بینند در تو بی‌درنگ6
  • این طَبیبانْ نو‌آموزند خَود***که بِدین آیاتِشان حاجت بوَد7
  • کاملان از دورْ نامت بِشنوند***تا به قعرِ تار و پودت در رَوند
  • بلکه پیش از زادنِ تو سال‌ها***دیده باشندت به چندین حال‌ها
    1. . رساله قشیریه ص 346؛ احمد بن عاصم انطاکی گوید: «إذا جالَستم أهلَ الصدق فجالِسوهم بالصدق فإنّهم جَواسيسُ القلوب يَدخُلون فی قلوبَكم و يَخرجون منها مِن حيثُ لا تَحُسّون؛ چون با اهل صدق (اولیای الهی) همنشین گشتید با آن‌ها بر اساس صدق همنشینی کنید چرا که ایشان جاسوس (و مطّلع) بر قلوبند، در دل‌های شما وارد می‌شوند و خارج می‌گردند بی‌آنکه شما متوجّه شوید.»
      و این عبارت مضمون بعضی روایات است از جمله در سنن ترمذیّ، ج 4، ص360؛ رسول‌اللٰه صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم: «اِتَّقوا فِراسَةَ المُؤمِنَ فإنّه ینظُرُ بِنور اللٰه، ثمّ قرأ ﴿إنّ في ذلك لَآياتٍ لِلمُتَوَسِّمين﴾؛ از فراست و هوشيارى مرد مؤمن غافل نباشيد، چرا که او پيوسته با نور خدا مى‌نگرد - سپس این آیه را تلاوت فرمود: همانا در آن، نشانه‌هایی است برای اهل بصیرت».
    2. . سَقام: بیماری.
    3. . قاروره: شیشه‌ای که ادرار مریض را برای بررسی در آن می‌ریختند. اعتلال: بیماری.
    4. . سَقَم: بیماری.
    5. . نسخۀ قونیه: چون ندانند از تو بی‌گفتِ دهان.
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: از تو بی‌درنگ.
    7. . آیات: نشانه‌ها.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

125
  • 🔹 حالِ تو دانند یک یک مو به مو***ز‌آنکه پُر هستند از اسرارِ هو
  • مژده دادنِ بایزید از زادن ابوالحسن خَرَقانی پیش از سال‌ها، و نشانِ صورت و سیرت یک به یک، و نوشتن تاریخ‌نویسان آن را جهت صدق او1

  • آن شنیدی داستانِ بایزید***که ز حالِ بوالْحَسنْ از پیشْ دید؟
  • روزی آن سلطانِ تقوا می‌گذشت***با مُریدانْ جانبِ صحرا و دشت
  • بویِ خوش آمد مر او را ناگهان***در سَوادِ ریْ ز حَدِّ خارَقان2
  • هم در آنجا نالۀ مشتاق کرد***بوی را از بادْ اِستِنشاق کرد
  • بویِ خوش را عاشقانه می‌کِشید***جانِ او از بادْ باده می‌چشید
  • ----------

  • کوزه‌ای کُاو از یَخ‌آبه پر بوَد***چون عَرَق بر ظاهرش پیدا شود
  • از درونِ کوزه نم بیرون زدَه است***آن ز سردیّ هوا آبی شدَه‌ست
  • ----------

  • بادِ بوی‌آور مر او را آب گشت***آب هم او را شرابِ ناب گشت
  • چون در او آثارِ مستی شد پدید***یک مُریدْ او را در آن دَم در‌رسید
  • پس بپرسیدش که: «این احوالِ خَوش***که برون است از حجابِ پنج و شَش3
  • گاهْ سرخ و گاهْ زرد و گَهْ سپید***می‌شود رویَت؛ چه حال است و نَوید؟
  • می‌کِشی بوی و، به ظاهر نیست گُل***بی‌شک از غیب است و از گُلزارِ کُلّ
  • ای تو کامِ جانِ هر خودکامه‌ای***هر‌دَم از غیبت پیام و نامه‌ای4
  • هر‌دَمی یعقوب‌وار از یوسُفی***می‌رسد اندر مَشامِ تو شِفی5
  • قطره‌ای بَر ریز بر ما ز‌آن سَبو***شِمّه‌ای ز‌آن گلسِتان با ما بگو6
    1. . نسخۀ قونیه: جهتِ رصد.
    2. . نسخۀ قونیه: ز سوی خارَقان.
      سواد: (سیاهی شهر که از دور پدید می‌آید).
    3. . پنج و شش: حواسّ پنجگانه و شش جهت.
    4. . خود‌کامه: به‌مراد رسیده و خوشبخت، (عارف واصل).
    5. . شِفی: شِفاء.
    6. . سَبو: (کوزۀ مِی).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

126
  • خو نداریم -ای جمالِ مِهتریّ-***که لبِ ما خشک و تو تنها خَوری1
  • ای فَلَک‌پیمای چُستِ چُست خیز***ز‌آنچه خوردی جرعه‌ای بر ما بریز
  • میرِ مجلس نیست در دورانْ دگر***جز تو ای شَه؛ در حریفانْ در‌نگر»2
  • ----------

  • کِی توانْ نوشید این مِیْ زیرْ‌دست؟!***مِیْ یقین مر مرد را رُسواگر است3
  • بوی را پوشیده و مَکنون کُنَد***چشمِ مستِ خویشتن را چون کُنَد؟!4
  • خود نه آن بوی ا‌ست این کاندر جهان***صد هزاران پرده‌اش دارد نهان
  • پر شد از تیزیِّ او صحرا و دشت***دشتْ چه؟! کز نُه فلک هم در‌گذشت
  • این سَرِ خُم را به کَهگِل در‌مَگیر***کاین برهنه نیست خودْ پوشش‌پذیر
  • ----------

  • «لطف کن ای رازدانِ رازگو***آنچه بازت صید کردش باز‌گو»
  • گفت: «بویی بوالعجب آمد به من***همچنان‌که مر نَبی را از یَمَن5
  • که محمّد گفته: ”بر دستِ صبا***از یَمَن می‌آیدم بوی خدا
  • بویِ رامین می‌رسد از جانِ وَیْس***بویِ یزدان می‌رسد هم از اُوَیْس“»6
  • ----------

  • از اُویس و از قَرَن بویِ عَجب***مر نَبی را مست کرد و پُر‌طَرَب7
  • چون اُویس از خویش فانی گشته بود***آن زمینی آسمانی گشته بود
  • آن هلیله‌یْ پَروریده در شِکَر***چاشنیّ تلخی‌اش نبْوَد دگر8
  • آن هلیله‌یْ رَسته از ما و منی***نقش دارد از هَلیله، طَعمْ نی
    1. . خو: عادت. مِهتریّ: بزرگی.
    2. . حَریفان: (همراهان در نوشیدن مِی).
    3. . زیر‌دست: مخفیانه.
    4. . مونیخ (ب): چشم مست و سرخ‌رویی چون کند؟!
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قسطنطنیه (ب). میرخانی: بوی بوالعجب.
    6. . مسند احمد ج 16 ص 576 و احیاء العلوم ج 1 ص 179؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّی لَأجِدُ نَفَسَ الرحمٰن مِن جانبِ اليَمَن؛ هرآینه که من بوی خداوند رحمٰن را از سوی یمن استشمام می‌کنم.»
      رامین و وَیس: عاشق و معشوقی چون لیلی و مجنون.
    7. . بریتانیا (الف): بویی.
    8. . هَلیله: میوه‌ای که به‌عنوان دارو نیز استفاده می‌شود.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

127
  • 🔹 آن کسی کز خود به‌کلّی در‌گذشت***این منیّ و ماییِ خود در‌نوَشت1
  • این سخن پایان ندارد، باز‌گرد***تا چه گفت از وَحیِ غیبْ آن شیرمرد
  • جواب سلطانْ بایزید قُدّسَ سِرُّه در معنیِ قوْلِ رسول صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم که: «إنّی لَأجِدُ نَفَسَ الرّحمٰنِ مِن قِبَلِ الْیَمَن»2

  • گفت: «زین سو بویِ یاری می‌رسد***کاندر این دِه شهریاری می‌رسد
  • بعدِ چندین سال می‌زاید شَهی***می‌زند بر آسمان‌ها خَرگهی3
  • رویَش از گُلزارِ حقْ گلگون بوَد***از منْ او اندر مَقامْ افزون بوَد»
  • «چیست نامش؟» گفت: «نامش بوالحَسَن»***حِلیه‌اش وا گفت زَ ابرو و ذَقَن4
  • قدّ او و رنگ او و شکل او***یک به یک وا گفت از گیسو و رو
  • حِلیه‌های روحِ او را هم نُمود***از صفات و از طریق و جا و بود5
  • ----------

  • حِلیۀ تن همچو تنْ عاریّت است***دل بر آن کم نِه؛ که آن یک ساعت است
  • حِلیۀ روحِ طبیعی هم فَناست***حِلیۀ آن جان طَلَب کآن بر سَماست6
  • جسمِ او همچون چراغی بر زمین***نورِ او بالای سقفِ هفتمین7
  • آن شعاعِ آفتاب اندر وُثاق***قُرصِ او اندر سپهرِ چارطاق8
  • نقشِ گُل در زیرِ بینی بهرِ لاغ***بوی گُل بر سقفِ ایوانِ دِماغ9
  • مردِ خفته در عَدَن دیده فَرَق***عکسِ آن بر جسم افتاده عَرَق10
    1. . در‌نوَشت: پیچید، پیمود، در‌نوردید.
    2. . مسند احمد ج 16 ص 576 و احیاء العلوم ج 1 ص 179؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّی لَأجِدُ نَفَسَ الرحمٰن مِن جانبِ اليَمَن؛ هرآینه که من بوی خداوند رحمٰن را از سوی یمن استشمام می‌کنم.»
    3. . بریتانیا (الف): می‌آید شهی.
      می‌زاید: به‌دنیا می‌آید. بر: برفراز، بالا. خَرگَهی: خیمه.
    4. . حلیه: هیئت جمال. ذَقَن: چانه.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: حِلیه‌های روی او.
    6. . بر سَما: برفراز آسمان.
    7. . بریتانیا (الف): چشم او.
    8. . وُثاق: اتاق، خانه. سپهر چارطاق: آسمان چهارم.
    9. . لاغ: بازی و شوخی. دِماغ: مغز.
    10. . عَدَن: شهر ساحلی در یمن. فَرَق: ترس.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

128
  • پیرُهَن در مِصرْ رهنِ یک حریص***پر شده کنعان ز بوی آن قَمیص1
  • ----------

  • بر‌نوشتند آن زمانْ تاریخ را***از کباب آراستند آن سیخ را
  • چون رسید آن وقت و آن تاریخِ راست***ز‌آن زمینْ آن شاه پیدا گشت و خاست2
  • زادنِ ابوالحسن خرقانی بعد از وفاتِ بایَزید رَوَّحَ اللٰهُ روحَه

  • زاده شد آن شاه و نَردِ مُلْک باخت***از عَدَم پیدا شد و مَرکَب بتاخت3
  • از پسِ آن سال‌ها آمد پدید***بوالحَسَنْ، بعدِ وفاتِ بایزید
  • جملۀ خوهای او زِ امساک و جود***آن‌چنان آمد که آن شَه گفته بود4
  • لوحِ محفوظ است او را پیشوا***از چه محفوظ است؟ محفوظ از خطا5
  • نی نُجوم است و نه رَمل است و نه خواب***وَحیِ حق؛ وَ اللٰهُ أعلَم بِالصَّواب6
  • از پیِ روپوشِ عامه در بیان***«وَحیِ دل» گویند آن را صوفیان7
  • وَحیِ دل گیرش؛ که منظَرگاهِ اوست***چون خطا باشد چو دل آگاهِ اوست؟8
  • مؤمِنا، «یَنْظُرْ بِنورِ اللَه» شدی***از خطا و سَهوْ بیرون آمدی9
  • صوفی‌ای از فقرْ چون در غم شود***عینِ فقرش دایه و مَطعَم شود10
  • ز‌آنکه جَنّت از مَکارِه رُسته است***رَحْمْ قِسمِ عاجزِ اِشکسته است11
    1. . رهن: در گرو. قمیص: پیراهن.
    2. . خاست: برخاست، پدید آمد.
    3. . این بیت با بیت قبل با هم در نسخۀ قونیه این‌گونه آمده است: چون رسید آن وقت و آن تاریخِ راست/ زاده شد آن شاه و نردِ مُلک باخت.
      نَردِ مُلْک باخت: پادشاهی کرد.
    4. . اِمساک: اجتناب، خودداری.
    5. . لوح محفوظ: کتابی است نزد پروردگار که آنچه بوده و خواهد بود در آن نوشته شده است.
    6. . واللٰهُ أعلَم بِالصَّواب: و خداوند به درستی آگاه‌تر است.
    7. . گویند: می‌نامند.
    8. . مونیخ (ب): وحی دلْ گویَش.
    9. . سنن ترمذیّ، ج 4، ص360؛ رسول‌اللٰه صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «اِتَّقوا فِراسَةَ المُؤمِنَ...؛ از فراست و هوشيارى مرد مؤمنْ غافل نباشيد،  که او پيوسته با نور خدا مى‌نگرد - سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود: - ﴿همانا در آن، نشانه‌هایی است برای اهل بصیرت﴾».
    10. . مَطعَم: خوراک، غذا.
    11. . المجازات النبویّة ص 349، مسند احمد ج 2 ص 380؛ رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَ حُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَات؛ [راه رسیدن به] بهشت با سختی‌ها احاطه شده (و با سختی آمیخته است) و [راه رسیدن به] روزخ با شهوات و لذّات دربرگفته شده است.»
      قسم: نصیب، بهره.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

129
  • آن‌که سر‌ها بشکند او از عُلو***رحمِ حق و خلق نایَد سویِ او1
  • نقصان اجرای دل و جانِ صوفی از طَعامُ اللٰه تعالیٰ2

  • این سخن پایان ندارد، و آن جوان***از کمِ اِجرایِ نان شد ناتوان
  • شادْ آن صوفی که رزقش کم شود***آن شَبه‌ش دُرّ گردد و، او یَم شود3
  • ز‌آن جِرای خاصْ هَر‌کْ آگاه شد***او سزای قُرب و اِجری‌گاه شد4
  • ز‌آن جِرایِ روحْ چون نقصان شود***جانش از نقصانِ آن لرزان شود
  • پس بداند که خطایی رفته است***که سَمَن‌زارِ رضا آشفته است5
  • بازگشتن به حکایت غلام که رُقعه نوشت سوی شاهْ جهت کمیِ اِجریِ او، و بی‌التفاتیِ شاه

  • همچنان کآن شخص از نُقصانِ کِشت***رُقعه سوی صاحبِ خرمن نوشت
  • رُقعه‌اش بردند پیشِ شاهِ راد***خوانْد آن رُقعه، جوابی او نداد
  • گفت: «او را نیست إلّا دردِ لوت***پس جوابِ احمق أولیٰ‌تر سُکوت6
  • نیستش دردِ فراق و وصلْ هیچ***بندِ فرع است و، نجویَد اصلْ هیچ
  • احمق است و مردۀ ما و مَنی***کز غمِ فرعش مَجالِ اصلْ نی»
  • ----------

    1. . آن: خداوند متعال. عُلوّ: بلندی و رفعت و کبریائیت حق.
    2. . اِجرای نان: اِجریِّ نان، مقرّری و جیرۀ نان.
    3. . شَبه: شَبَق، نوعی سنگ سیاهِ برّاق. یَم: دریا.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: هر که آگاه شد.
      جِرا: مقرّری و جیره. اجری‌گاه: (منبع فیض الهی).
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: سمن‌زار رضا نشْکفته است. بریتانیا (الف): پس نداند کآن خطایی.
      سوره الأنفال آیه 53؛ «زیرا خداوند نعمتی را که به قومی داده تغییر نمی‌دهد تا هنگامی که آنان آنچه را در دل و نفس خویش دارند تغییر دهند... .»
      سَمَن‌زار: باغ یاسمن.
    6. . امالی المفید ص 118؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «لا عوقِبَ‌ الأحمَقُ‌ بِمِثلِ السُّکوتِ عَنه‌؛ احمق هرگز به چیزی بهتر از سکوت مجازات نشده است!». غرر الحکم ص 62؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «السّكوت‌ على‌ الأحمق‌ أفضلُ جوابِه؛ سکوت در پاسخ احمق بهترین جواب اوست». و نیز ضرب‌المثل مشهوری است که: «جوابُ الأحمقِ السکوتُ عنه؛ جواب ابلهان خاموشی است».
      لوت: طعام.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

130
  • آسْمان‌ها و زمین یک سیب دان***کز درختِ قُدرتِ حق شد عَیان
  • تو چو کِرمی در میانِ سیب در***از درخت و باغبانی بی‌خبر
  • آن یکی کِرمی دگر در سیب هم***لیک جانش از برونْ صاحبْ عَلَم
  • جُنبشِ او وا شِکافد سیب را***بر‌نتابد سیبْ آن آسیب را
  • بر‌دَریده جُنبشِ او پرده‌‌ها***صورتش کِرم است و، معنی اژد‌ها
  • آتشی کَاوّل زِ آهن می‌جهد***او قدم بس سُست بیرون می‌نهد
  • دایه‌اش پنبَه‌ست اوّل، لیک أخیر***می‌رساند شُعله‌‌ها او تا أثیر1
  • مردْ اوّلْ بستۀ خواب و خور است***آخِرُ الْأمر از ملائک برتر است
  • در پناهِ پنبه و کبریت‌ها***شعلۀ نورش بر‌آید تا سُها2
  • عالَمِ تاریکْ روشن می‌کُند***کُندۀ آهن به سوزن می‌کَنَد
  • گرچه آتش نیز هم جسمانی است***نی ز روح است و نه از روحانی است
  • جسم را نبْوَد از آن عِزْ بهره‌ای***جسمْ پیشِ بحرِ جانْ چون قطره‌ای
  • جسم از جانْ نور‌افزون می‌شود***چون روَد جان، جسمْ بینْ چون می‌شود؟!
  • حدِّ جسمت یک دو گز خود بیش نیست***جانِ تو تا آسِمان جوْلان‌کُنی‌ست3
  • تا به بغداد و سمرقند -ای هُمام-***روح را اندر تصوّر نیم گام4
  • دو دِرَم سنگ است پیهِ چشمتان***نورِ روحش تا عَنانِ آسمان5
  • نورْ بی این چشم می‌بیند به خواب***چشمْ بی این نور نبْوَد جز خراب
  • جان ز ریش و سَبلتِ تنْ فارغ است***لیک تنْ بی‌جان بوَد مُردار و پست
  • بارنامه‌یْ روحِ حیوانی‌ست این***پیش‌تر آ، روحِ انسانی ببین6
  • بگذر از انسان و هم از قال و قیل***تا لبِ دریای جانِ جبرئیل
  • بعد از آنَت جانِ احمد لب گَزَد***جبرئیل از بیمِ تو واپس خَزَد
    1. . أخیر: در آخِر. أثیر: آسمان.
    2. . سُها: ستاره‌ای در آسمان.
    3. . گز: مقیاس طول. جولان‌کن: حرکت کننده و سیر کننده.
    4. . همام: بزرگ‌مرد.
    5. . دِرَم‌سنگ: معادل وزن یک درهم. عنان آسمان: پهنۀ آسمان.
    6. . بارنامه: اسباب تجمّل و بزرگی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

131
  • گوید: «اَر آیم به قدرِ یک کمان***من به‌سوی تو، بسوزم در زَمان»1
  • ----------

  • این بیابان خودْ ندارد پا و سر***بی‌جوابِ نامه خَستَه‌ست آن پسر
  • 🔹 چون جوابِ نامه نامد، خیره گشت***وز غمِ او آبِ صافی تیره گشت
  • 🔹 نی قرارش مانْد و نی خواب از جنون***روز و شب بُد در تفکّر سرنگون:
  • «کِای عجب، چونم نداد آن شه جواب؟***یا خیانت کرد رُقعه‌بَر ز تاب؟2
  • رُقعه پنهان کرد و نَنْمود آن به شاه***کاو منافق بود و آبِ زیرِ کاه!
  • رُقعۀ دیگر نویسم ز‌آزمون***دیگری جویَم رسولی ذوفُنون»3
  • بر امیر و مَطبَخیّ و نامه‌بر***عیبْ بنْهاده ز جهلْ آن بی‌خبر4
  • هیچ گِردِ خود نمی‌گردد که: «من***کَژ رَوی کردم، چو اندر دینْ شَمَن»5
  • کژ وزیدنِ باد بر سلیمان [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام به سبب زَلّتِ او6

  • باد بر تختِ سلیمان رفت کژ***پس سلیمان گفت: «بادا، کژ مَغَژ»7
  • باد هم گفت: «ای سلیمان، کژ مَرو***ور رَوی کژ، از کژم خشمین مشو!»
  • ----------

  • این ترازو بهرِ این بِنْهادْ حق***تا روَد انصافْ ما را در سَبَق8
  • از ترازو کم کنی، من کم کُنم***تا تو با من روشنی، من روشنم
  • ----------

    1. . مونیخ (ب): ... به قدرِ یک بَنان/ ... بسوزم در میان.
      مناقب (ابن‌شهر‌آشوب)، ج 1، ص 179؛ فَلَمّا بَلَغَ إلىٰ سِدرَةِ المُنتَهىٰ فَانتَهىٰ إلىٰ الْحُجُبِ فَقالَ جَبرَئِيلُ: تَقَدَّمْ يا رَسُولَ اللٰهِ، لَيسَ لی أن أجوزَ هَذا المَكانَ لَو دَنَوتُ أنمُلَةً لَاحْتَرَقتُ!؛ چون رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم به سدرة‌المنتهیٰ و سپس به حجاب‌های (تجلیات اطلاقی ذات حق) رسید جبرئیل عرضه داشت: ای رسول خدا جلو برو، من اجازه (و توان) عبور از اینجا را ندارم و هرآینه اگر به‌اندازۀ سرِ انگشتی نزدیک شوم می‌سوزم!»
      در زمان: فورا.
    2. . رُقعه‌بَر: نامه‌رسان. تاب: خشم، (حسادت).
    3. . رَسول: پیام‌رسان، نامه‌رسان.
    4. . مَطبَخیّ: آشپز.
    5. . شَمَن: بت‌پرست.
    6. . زَلَّت: لغزش.
    7. . غژیدن: خزیدن، (وزیدن).
    8. . سَبَق: رهن و گرویی که در مسابقه قرار می‌دهند، (سبقت‌جویی، مسابقه).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

132
  • همچنین تاجِ سلیمان میل کرد***روزِ روشن را بر او چون لیل کرد1
  • گفت: «تاجا، کژ مشو بر فرقِ من***آفتابا، کم مشو از شَرقِ من»
  • راست می‌کرد او به دستْ آن تاج را***باز کژ می‌شد بر او تاج، ای فَتیٰ
  • هشت بارش راست کرد و گشت کژ***گفت: «تاجا، چیست آخر؟ کژ مغژ!»
  • گفت: «اگر صد رَه کُنی تو راستْ من***کژ شوَم، چون کژ شَوی ای مُؤتَمَن»2
  • پس سلیمانْ اندرون را راست کرد***دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد3
  • بعد از آن، تاجش همان دَم راست شد***آن‌چنان‌که تاج را می‌خواست، شد
  • بعد از آنش کژ همی‌کرد او به قصد***تاج وا می‌گشت تارَک‌جو به قصد4
  • هشت کَرَّتْ کژ بکَرد آن مِهترش***راست می‌شد تاج بر فرقِ سرش5
  • 🔹 شاه گفت: «ای تاج، چون است این زمان؟!***کژ کنم تو راست گردی زِ امتحان؟!»
  • تاجْ ناطق گشت: «کِای شَه، ناز کن***چون فشانْدی پَر ز گِل، پرواز کن»
  • ----------

  • نیست دستوری کز این من بُگذرم***پرده‌های غیبِ این بر هم دَرَم
  • بر دهانم نِه تو دستِ خود، ببند***مر دهانم را ز گفتِ ناپسند
  • تا تو را هر غم که پیش آمد ز درد***بر کسی تهمت مَنِه، بر خویشْ گَرد
  • ظن مبَر بر دیگری ای دوست‌کام***آن مکُن که می‌سگالید آن غلام6
  • گاهْ جنگش با رسول و مَطبَخیّ***گاهْ خشمش با شَهنشاهِ سَخیّ7
  • همچو فرعونی که موسیٰ هِشته بود***طِفلَکانِ خَلق را سر می‌رُبود8
  • آن عَدو در خانۀ آن کورْ دل***او شده اطفال را گردن‌گُسِل9
  • تو هم از بیرونْ بَدی با دیگران***وَ اندرونْ خوش گشته با نفسِ گران
    1. . میل کرد: کج شد. لیل: شب.
    2. . صد ره: صد بار. مُؤتَمن: شخص مورد اعتماد.
    3. . حاشیۀ بریتانیا (الف): .../ سرد بر دل آنچه دل می‌خواست کرد.
    4. . نسخۀ قونیه: تاج او می‌گشت.
      وا می‌گشت تارَک‌جو به‌قصد: از روی علم و قاصداً به‌دنبال فرق سر می‌گشت (تا در جای خود بنشیند).
    5. . کَرَّت: دفعه.
    6. . دوست‌کام: کسی‌که حال و کردارش بر وفق مراد دوست است. می‌سگالید: می‌اندیشید، می‌پنداشت.
    7. . رسول: پیام‌رسان. مَطبَخیّ: آشپز. سَخیّ: سخاوتمند.
    8. . هشته بود: رها کرده بود.
    9. . گردن گُسِل: جدا کنندۀ گردن‌ها.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

133
  • خود عَدُوّت اوست، قندش می‌دهی***وز برون، تهمت به هر کس می‌نهی1
  • همچو فرعونی تو، کور و کورْ دل***با عَدو خوش، بی‌گناهان را مُذِلّ2
  • چند -فرعونا- کُشی بی‌جُرم را***می‌نوازی این تنِ پُر غُرم را؟!3
  • عقلِ او بر عقلِ شاهان می‌فُزود***حُکمِ حقْ بی‌عقل و کورش کرده بود
  • مُهرِ حقْ بر چشم و بر گوش و خِرَد***گر فَلاطون است، حیوانش کُند
  • حکمِ حق بر لوْح می‌آید پدید***آن‌چنان‌که حکمِ غیبِ بایزید
  • شنیدنِ ابوالحسن خَرَقانی، خبر‌دادنِ أبایَزید را قُدِّسَ سِرُّه

  • همچنان آمد که او فرموده بود***بوالحَسَن از مردمانْ آن را شِنود
  • که: «حسن باشد مُرید و اُمّتم***درس گیرد هر صَباح از تُربتم
  • 🔹 هر صباحی آید و خوانَد سَبَق***بر سر خاک و شود پیری به حقّ4
  • 🔹 هر صباحی تیز رفتی بی فُتور***بر سرِ گورش نشستی با حضور»5
  • گفت: «من هم نیز خوابش دیده‌ام***وز روانِ شیخْ این بشْنیده‌ام»
  • هر صباحی رو نهادی سوی گور***ایستادی تا ضُحیٰ اندر حضور6
  • تا مثالِ شیخ پیشش آمدی***تا که بی‌گفتی شِکالَش حلّ شُدی7
  • تا یکی روزی بیامد با سُعود***گور‌ها را برفِ نو پوشیده بود8
  • تویْ بَر‌تو برف‌ها همچون عَلَم***قُبّه قُبّه دید و شد جانش به غَم9
  • بانگش آمد از حظیره‌یْ شیخِ حَیّ:***‌«ها، أنا أدعوکَ کَیْ تَسعیٰ إلَیّ
  • هین بیا این سو بَر آوازم شتاب***عالَم ار برف است، روی از من مَتاب»
    1. . احیاء العلوم ج 3 ص 8؛ رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «أعدیٰ عدوِّک نفسُک التی بینَ جَنبَیک؛ دشمن‌ترین دشمنان تو نفْس توست که در سنیه داری!»
      عدوّت اوست: دشمنت همان نفس سنگین (نفس امّاره) توست.
    2. . مُذِلّ: خوارکننده.
    3. . غُرم: مشقّت و زیان، غرامت و تاوان.
    4. . سَبَق: درس روزانه.
    5. . فُتور: سستی.
    6. . ضُحیٰ: حدود ظهر.
    7. . نسخۀ قونیه: یا که بی‌گفتی.
      شِکال: اشکال، مسئله و مشکل.
    8. . سُعود: نیک‌بختی و مبارکی.
    9. . عَلَم: کوه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

134
  • حالِ او ز‌آن روز شد خوب و، بِدید***آن عجایب را که اوّل می‌شنید1
  • 🔹 باز باید گشت سوی آن غلام***کرد باید آن حکایت را تمام
  • رُقعۀ دیگر نوشتنِ آن غلامْ چون جوابِ رقعۀ اوّل نیامد

  • نامۀ دیگر نوشت آن بد‌گمان***پُر ز تَشنیع و نَفیر و پر فَغان2
  • که: «یکی رُقعه نوشتم پیشِ شاه***ای عجب، آنجا رسید و یافت راه!»
  • آن دگر را خوانْد هم آن خوب خَدّ***هم نداد آن را جواب و تن بزد3
  • خشک می‌آورْد او را شهریار***او مکرّر کرد رُقعه چند بار4
  • گفتْ حاجِب: «آخر او بنده‌یْ شماست***گر جوابش بر نویسی هم رَواست
  • از شهیِّ تو چه کم گردد اگر***بر غلام و بنده اندازی نظر؟!»
  • گفت: «این سَهل است، امّا احمق است***مردِ احمقْ زشت و مردودِ حق است5
  • گر‌چه آمرزم گناه و زَلَّتش***هم کُنَد در منْ سرایتْ علّتش6
  • صد کس از گَرگین همه گَرگین شوند***خاصه این گَرِّ خَبیثِ عقل‌بند»7
  • ----------

  • گَرِّ کم عقلی مَبادا گَبر را***شومی‌اش بی‌آب دارد ابر را
  • نم نبارد ابر از شومیّ او***شهرْ شد ویرانه از بومیّ او8
  • از گَرِ آن احمقانْ طوفانِ نوح***کرد ویران عالَمی را در فُضوح9
    1. . بریتانیا (الف): حال او آن روز شد خوفی بدید.
    2. . تَشنیع: بدگویی. نَفیر: ناله. فَغان: فریاد.
    3. . خوب‌خَدّ: زیبا‌رو. تن بزد: خودداری کرد.
    4. . خشک می‌آورد: سکوت می‌کرد.
    5. . سَهل: آسان.
    6. . زَلّت: لغزش. علّت: مرض.
    7. . نسخۀ قونیه: گرِّ خَبیثِ ناپسند.
      گَرگین: مبتلا به بیماری گَری و کچلی. 
    8. . بومیّ: جغد بودن (شومی و ناخجستگی).
    9. . فُضوح: رسوایی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

135
  • ستودنِ پیغمبر علیه السّلام عاقلان را و نکوهیدنِ احمق

  • گفت پیغمبر که: «احمق هر که هست***او عَدوِّ ما و، غولِ رهزن است1
  • هر که او عاقل بوَد، او جانِ ماست***رَوحِ او وّ ریحِ او ریحانِ ماست2
  • عقلْ دشنامم دهد، من راضیم***ز‌آنکه فیضی دارد از فَیّاضی‌ام3
  • نبْوَد آن دشنامِ او بی‌فایده***نبْوَد آن مهمانی‌اش بی‌مائده4
  • احمق ار حلوا نهد اندر لَبم***من از آن حلوای او اندر تَبَم»
  • این یقین دان، گر لطیف و روشنی***نیست بوسِ کونِ خر را چاشنی5
  • سَبلَتت گَنده کُنَد بی‌فایده***جامه از دیگش سیَه بی مائده
  • مائده عقل است، نی نان و شِوا***نورِ عقل است -ای پسر- جان را غذا6
  • نیست غیر نورْ آدم را خورِش***از جُزْ آن، جان را نباید پرورش7
  • زین خورش‌ها اندک اندک باز بُر***کاین غذای خر بوَد، نی آنِ حُرّ8
  • تا غذای اصل را قابل شَوی***لقمه‌های نور را آکِل شَوی9
  • اصلِ آنْ نور است کاین نانْ نان شدَه‌ست***فیضِ آن جان است کاین جانْ جان شدَه‌ست10
  • چون خوری یک بار از مأکولِ نور***خاک ریزی بر سرِ نان و تنور11
  • 🔹 عقلْ شیدا شد، چه خوانی تُرَّهات؟!***راه پیدا شد، چه پایی بی‌ثبات؟!12
  • ----------

    1. . بریتانیا (الف): عقل رهزن است.
    2. . بياض تاج الدين احمد وزير، ج ٢، ص ٣٥١؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «العاقل صَديقى و الأحمَقُ عَدُوّى، ثُمّ قال: لا تَصحَبوا الأحمَقَ و لا تَقطَعوا عن العاقل، فلَيس لِلمُسلِمِ شَىءٌ خَيرٌ لَه مِن العَقل؛ عاقل دوست من و احمق دشمن من است! سپس حضرت فرمود: با احمق همنشینی نکنید و از عاقل نبرید و فاصله نگیرید که برای مسلمان چیزی بهتر از عقل نیست».
      رَوح و ریح: نسیم و بوی خوش. ریحان: گُل.
    3. . فَیّاضیّ: فیض‌دهندگی.
    4. . مائده: سفره.
    5. . ن قو: نیست بوسه.
      چاشنی: شیرینی، مزّه، (لذّت).
    6. . شِوا: شِواء، گوشت بریان.
    7. . جُز: غیر.
    8. . حُرّ: آزاده.
    9. . آکِل: خورنده.
    10. . نسخۀ قونیه: عکسِ آن نور است. بریتانیا (الف): فیض آن نور است.
    11. . مَأکول: غذا.
    12. . تُرّهات:سخنان بی‌اساس. چه پایی بی‌ثبات: چرا با این بی‌اساس بودن اظهار پابرجایی و قِوام می‌کنی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

136
  • عقلْ دو عقل است، اوّل مَکسَبیّ***که در‌آموزی، چو در مکتبْ صَبیّ1
  • از کتاب و اوستاد و فِکر و ذِکر***از معانی وَز علومِ خوب و بِکر
  • عقلِ تو افزون شود بر دیگران***لیک تو باشی ز حفظِ آن، گِران
  • لوحِ حافظ باشی اندر دوْر و گشت***لوحِ محفوظ است کاو زین در‌گذشت2
  • عقلِ دیگر بخشش یزدان بوَد***چشمۀ آن در میانِ جان بوَد
  • چون ز سینه آبِ دانش جوش کرد***نی شود گَنده، نه دیرینه، نه زرد3
  • ور رهِ نَبعَش بوَد بسته، چه غم؟!***کاو همی‌جوشد ز خانه دم به دم4
  • عقلِ تحصیلی مثالِ جوی‌ها***کان روَد در خانه‌ای از کوی‌ها5
  • راهِ آبش بسته شد، شد بی‌نوا***تشنه مانْد و زار و با صد ابتلا
  • از درونِ خویشتن جو چشمه را***تا رهی از منّت هر ناسزا6
  • قصّۀ شخصی که با شخصی دیگر مشورت می‌کرد و او گفت: «با دیگری کن؛ که من عَدُوّم تو را»

  • مشورت می‌کرد شخصی با کسی***کز تردّد وا رَهد وز مَحبَسی7
  • گفت: «ای خوشنام، غیرِ من بجوی***ماجرای مشورت با وی بگوی8
  • من عَدوَّم مر تو را، با من مَپیچ***نَبوَد از رأیِ عَدو فیروزْ هیچ9
  • رو کسی جو که تو را او هستْ دوست***دوست بهرِ دوستْ لا شَک خیر‌جوست
  • من عَدوَّم؛ چاره نَبوَد کز منی***کژ رَوَم، با تو نمایم دشمنی
  • حارِسیّ از گرگْ جُستنْ شرط نیست***جُستن از غیرِ مَحَلْ ناجُسَتنی‌ست10
  • من تو را بی‌هیچ شکّی دشمنم***من تو را کِی ره نُمایم؟! رهزنم!»
    1. . مَکسَبیّ: اکتسابی. صَبیّ: کودک.
    2. . لوح حافظ: صفحه‌ای که رسوم و علومی در خود حفظ کرده. لوح محفوظ: صحیفه‌ای والا مرتبه که حقائق تمام عالَم در او گنجانده شده است. کاو: آن کسی که. در‌گذشت. عبور کرد.
    3. . دیرینه: کهنه.
    4. . نَبع: جوشش.
    5. . عقل تحصیلی: عقل اکتسابی.
    6. . در نسخۀ قونیه این بیت و بیت قبل با هم به این صورت آمده است: راهِ آبش بسته شد، شد بی‌نوا / از درونِ خویشتن جو چشمه را.
    7. . مَحبَس: (زندان تردید و دو دلی).
    8. . فاتح: ای خوش یار.
    9. . فیروز: پیروز.
    10. . حارِسیّ: نگهبان بودن. شرط: (شرط عقل).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

137
  • ----------

  • هر که باشد هم‌نشینِ دوستان***هست در گُلخَنْ میانِ بوستان1
  • هر که با دشمن نشیند در زَمَن***هست اندر بوستانْ در گولْخَن2
  • دوست را مآزار از ما و مَنَت***تا نگردد دوستْ خَصْم و دشمنت3
  • خیر کن با خَلق بهرِ ایزدت***یا برای راحتِ جانِ خودت
  • تا هَماره دوست بینی در نظر***در دلت نایَد ز کینْ ناخوش‌صُوَر4
  • چون‌که کردی دشمنی، پرهیز کن***مشورت با یارِ مهر‌انگیز کن
  • ----------

  • گفت: «من دانم تو را -ای بوالحَسَن-***که تویی دیرینه دشمن‌دارِ من
  • لیک مردی عاقلیّ و معنویّ***عقلِ تو نَگذاردَت که کژ رَوی»
  • ----------

  • طبع خواهد تا کِشد از خَصمْ کین***عقلْ بر نفْس است بندِ آهنین5
  • آید و منعش کند، وا داردَش***عقلْ چون شَحنَه‌ست در نیک و بَدَش6
  • عقلِ ایمانی چو شَحنه‌یْ عادل است***پاسبان و حاکمِ شهرِ دل است
  • همچو گربه باشد او بیدارْ هوش***دزدْ در سوراخ مانَد همچو موش
  • در هر آنجا که بر‌آرَد موشْ دست***نیست گربه، ور بوَد، آن مرده است7
  • گربۀ چه؟! شیرِ شیرافکن بوَد***عقلِ ایمانی که اندر تن بوَد
  • غُرّۀ او حاکمِ درّندگان***نعرۀ او مانعِ چرّندگان8
  • شهرْ پُر دزد است و پُر جامه‌کَنی***خواه «شحنه باش!» گو و خواه نی
  • 🔹 عقل در تنْ حاکمِ ایمان بوَد***که ز بیمش نفْس در زندان بوَد
  • 🔹 عقلِ عقل و جانِ جان -ای جان- توئی***عقل و جانِ خلق را سلطان تویی
  • 🔹 عقلِ کلّ سرگشته و حیران توست***کلّ موجودات در فرمان توست
    1. . گُلخَن: حمّام.
    2. . در زَمَن: در این روزگار. گولْخَن: حمّام.
    3. . مآزار: میازار. خَصم: دشمن.
    4. . ناخوش‌صُوَر: نقش و تصویر‌های زشت و هولناک.
    5. . طبع: طبیعت نفس آدمی.
    6. . شَحنه: پاسبان.
    7. . نسخۀ قونیه: نیست گربه یا که نقشِ گربه است.
    8. . غرّه: غرّش.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

138
  • امیر‌گردانیدنِ رسول علیه السّلام جوان هُذَیلیّ را بر سَریّه‌ای که در آن پیران و جنگ‌آزمودگان بودند1

  • یک سَریّه می‌فرستادی رسول***بهرِ جنگِ کافر و دَفعِ فُضول
  • یک جوانی را گُزید او از هُذَیل***میرِ لشکر کردش و سالارِ خَیل2
  • ----------

  • اصلِ لشکر بی‌گمان سروَر بوَد***قومِ بی‌سروَر تنِ بی‌سر بوَد
  • این همه که مرده و پژمرده‌ای***ز‌آن بوَد که ترکِ سروَر کرده‌ای
  • از کَسَل وز بُخل وز ما و مَنی***می‌کِشی سر، خویش را سر می‌کُنی3
  • همچو اُستوری که بُگریزد ز بار***او سَرِ خود گیرد اندر کوهسار4
  • صاحبش در پی دَوان: «کِای خیره‌سر***هر طرف گرگی‌ست اندر قصدِ خر
  • گر ز چشمم این زمان غایب شوی***پیشت آید هر طرف گرگِ قوی
  • استخوانت را بخاید چون شِکر***که نبینی زندگانی را دگر5
  • آن مکُن؛ کآخِر بمانی از علف***آتش از بی‌هیزمی گردد تلف
  • هین بمَگریز از تصرّف‌کردنم***وز گرانیْ بار؛ چون جانَت منم»
  • ----------

  • تو سُتوری هم؛ که نفْست غالب است***حکمْ غالب را بوَد ای خودپرست
  • خر نخوانْدت، اسب خوانْدت ذوالجلال***اسبِ تازی را عرب گوید: «تَعال»6
  • میرِ آخور بودْ حق را مصطفیٰ***بهرِ اُستورانِ نفْسِ پُر‌جَفا
    1. . سَریّه: جنگ‌هایی پیامبر در آن شخصا شرکت نداشتند، سپاه کوچک. هُذَیلیّ: منسوب به قبیلۀ بَنی‌هذیل.
    2. . خَیل: سپاه.
    3. . بریتانیا (الف): خویش را شَه می‌کنی.
      کَسَل: کسالت و تنبلی. سر (2): پیشوا و سرور.
    4. . اُستور: سُتور، چهارپا.
    5. . خاییدن: جویدن.
    6. . تَعال: بیا، بالا بیا.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

139
  • ﴿قُلْ تَعالَوا﴾ گفت از جذبِ کَرَم***تا ریاضَتْتان دهم، رائِض منم1
  • نفْس‌ها را تا مُرَوَّض کرده‌ام***زین سُتوران بس لگد‌ها خورده‌ام2
  • هر کجا باشد ریاضت باره‌ای***از لگدهایش نباشد چاره‌ای3
  • لاجَرم اغلب بَلا بر انبیاست***که ریاضت دادنِ خامانْ بَلاست
  • سُکسُکانید، از دَمَم یُرغا شَوید***تا یَواش و مَرکبِ سلطان شَوید4
  • 🔹 ﴿قُلْ تَعالَوا﴾ ﴿قُلْ تَعالَوا﴾ گفتْ حق***ای سُتورانِ مَلول اندر سَبَق5
  • 🔹 ﴿قُلْ تَعالَوا﴾ ﴿قُلْ تَعالَوا﴾ گفتْ حَیّ***ای سُتورانِ فِسُرده رَگّ و پَی
  • ﴿قُلْ تَعالَوا﴾ ﴿قُلْ تَعالَوا﴾ گفتْ رَبّ***ای سُتورانِ رمیده از ادب
  • گر نیایند، ای نَبی غمگین مشو***ز‌آن دو بی‌تَمکینْ تو پُر از کین مشو
  • گوشِ بعضی زین ﴿تَعالَو‌ا﴾ها کَر است***هر سُتوری را صِطَبلی دیگر است
  • مُنهَزِم گردند بعضی زین ندا***هست هر اسبی طویله‌یْ او جُدا6
  • مُنقَبِض گردند بعضی زین قِصَص***ز‌آنکه هر مرغی جدا دارد قَفص7
  • خودْ ملائک نیز ناهَمتا بُدند***زین سبب بر آسْمان، صف صف شدند
  • کودکان گرچه به یک مکتب دَر اند***در سَبَق هر یک ز یک بالاترند8
  • مَشرقیّ و مغربی را حسّ‌هاست***مَنصَبِ دیدارْ حسِّ چشمْ را ست
  • صد هزاران گوش‌ها گر صف زنند***جمله محتاجانِ چشمِ روشنند
  • باز صفِّ گوش‌ها را مَنصَبی***در سَماعِ جان و اخبارِ نُبیّ9
  • صد هزاران چشم را آن راه نیست***هیچ چشمی از سَماعْ آگاه نیست
  • همچنین هر حسّ، یک یک می‌شِمَر***هر یکی مَعزول از آن کارِ دگر10
  • پنج حسِّ ظاهر و پنج اندرون***در صَف‌اند اندر قیامْ ﴿اَلصّافّون﴾11
    1. . سوره الأنعام آیه 151؛ «[ای پیامبر به مردم] بگو: بیایید تا برای شما بخوانم آنچه را پروردگارتان بر شما حرام نموده است که چیزی را شریک او قرار ندهید و... .»
      رائض: تربیت‌کننده و رام‌کننده.
    2. . مُرَوَّض: تربیت‌شده.
    3. . ریاضت باره: آن کس که ریاضت‌دادن و رام‌کردن را دوست داشته باشد.
    4. . سُکسُک: اسبی که ناهموار می‌رود. یُرغا: اسب راهوار و تیزرو. یواش: مُطیع و مُنقاد.
    5. . سَبَق: مسابقه.
    6. . مُنهَزِم: فراری.
    7. . مُنقَبِض: ناراحت و گرفته و روی‌درهم‌کشیده. قصص: داستان‌ها.
    8. . سَبَق: درس.
    9. . سماع: شنیدن. نُبی: قرآن.
    10. . مَعزول: جدا.
    11. . سوره الصافّات آیه 165؛ «و حقّا ما دسته‌هایی هستیم که [برای اجرای فرمان پروردگار] صف‌کشیده‌ایم.»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

140
  • هر کسی کُاو از صفِ دینْ سرکش است***می‌رود سویِ صَفی کآن ناخوش است1
  • تو ز گفتارِ ﴿تَعالَوا﴾ کم مکُن***کیمیایی بس شگرف است این سخُن
  • گر مِسی گردد ز گفتارت نَفیر***کیمیا را هیچ از وی وا مگیر2
  • این زمان گر بست نفْسِ ساحِرش***گفتِ تو سودش دهد در آخِرش3
  • ﴿قُلْ تَعالَوا﴾، ﴿قُلْ تَعالَوا﴾ ای غلام***هین که إنَّ اللٰهَ یَدعو لِلسَّلام4
  • خواجه، باز آ از منیّ و از سَریّ***سروَری جو، کَم طلب کن سروَریّ!5
  • اعتراض‌کردن مُعتَرِضی بر رسول علیه السّلام بر امیر‌گردانیدنِ هُذَیلی

  • چون پیمبر سروری کرد از هُذَیل***از برای لشکرِ منصورْ‌خَیل6
  • بوالفُضولی از حسد طاقت نداشت***اعتراض و «لا نُسَلِّم» بر‌فراشت7
  • ----------

  • خَلق را بنْگر که چون ظُلمانی‌اند؟!***در مَتاعِ فانی‌ای چون فانی‌اند؟!
  • از تکبّر جمله اندر تفرقه***مرده از جان، زنده اندر مَحرَقه8
  • ای عجب که جان به زندانْ اندر است***و آنگهی مِفتاحِ زندانش به دست!
  • پای تا سر غرقِ سِرگینْ آن جوان***می‌زند بر دامنش جویِ روان
  • دایِماً پهلو به پهلو بی‌قرار***پهلویِ آرامگاهِ پُشت‌دار9
  • نورْ پنهان است و، جُست و جو گواه***کز گزافه دل نمی‌جویَد پناه
  • گر نبودی حَبسِ دنیا را مَناص***نی بُدی وحشت، نه دلْ جُستی خلاص10
  • وحشتت همچون موکَّل می‌کِشد***که: «بجو -ای ضال- مِنهاجِ رَشَد»11
    1. . نسخۀ قونیه: صفی کآن وا‌پَس است. نسخۀ مجموعه نافذپاشا: صفی کُاو را خوش است.
    2. . مِسی: انسانی که وجودش همچون مس است. گردد نفیر: فرار کند.
    3. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: این زمان گرم است نفْسِ کافرش.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: بِالسَّلام. بریتانیا (الف): یدعو والسلام.
      سوره یونس آیه 25؛ «و خداوند [مردم را] به سرای سلامت و امنیت فرا می‌خواند و هر که را بخواهد به راه راست هدایت می‌کند.»
      ای غلام، تو بگو: بیایید، بگو: بیایید! و هشیار باشید که خداوند شما را با امن و سلامت فرا می‌خواند.
    5. . سَریّ: سروری و ریاست. سروری جو...: مرد کاملی را بجو و به دنبال او برو، و خودت به دنبال سروری و ریاست نباش. *** 
    6. . سروری کرد: فرمانده‌ای برای آن‌ها مقرّر فرمود. منصور خیل: دارای سپاهیان پیروزمند.
    7. . لا نُسَلِّم: نمی‌پذیریم و تسلیم نمی‌شویم.
    8. . نسخۀ قونیه: مَخرَقه (شرمندگی و تیرگی).
      مَحرَقه: سوختن، آتش؛ تب؛ شرمندگی و تیرگی.
    9. . آرامگاهِ پشت‌دار: منظور الطاف الٰهی یا نفس نفیس پیغمبر است که آرامش‌بخش و پناه‌بخشِ اوست.
    10. . مَناص: گریز‌گاه، گریز، رهایی. گر نبودی حبس دنیا را مَناص: اگر رهایی از زندان دنیا ممکن نبود.
    11. . موَکَّل: مأمور، گماشته. ضالّ: گمراه. مِنهاجِ رَشَد: راه هدایت و رُشد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

141
  • هست مِنهاجی نهان در مَکمَنت***یافتش رهنِ گزافه جُستَنَت1
  • تفرقه جویایِ جمع اندر کمین***تو در این طالبْ رخِ مطلوبْ بین!2
  • مردگانِ باغ بر‌جَسته ز بُن***زندگی‌بخشنده را تو فهم کن
  • چشمِ این زندانیان هر دَم به دَر***کِی بُدی گر نیستی کسْ مُژده‌وَر؟!3
  • صد هزار آلودگانِ آبْ جو***کی بُدَندی گر نبودی آبِ جو؟!4
  • بر زمینْ پَهلوت را آرام نیست***ز‌آنکه در خانه لحاف و بستری‌ست
  • بی مَقَرگاهی نباشد بی‌قرار***بی خُمار اِشکَن نباشد این خُمار5
  • ----------

  • گفت: «نی، نی، یا رسولَ اللَه مکُن***سَرورِ لشکر مگر شیخِ کُهُن
  • یا رسولَ اللَه، جوان ار شیرزاد***غیرِ مردِ پیرْ سرلشگر مَباد
  • هم تو گفتی این و گُفتِ تو گُوا***پیر باید، پیر باید پیشوا6
  • یا رسولَ اللَه، در این لشکر نِگر***هست چندین پیر از وی پیش‌تر»
  • ----------

  • زین درختْ آن برگِ زردش را مَبین***سیب‌های پختۀ او را بچین
  • برگ‌های زردِ او خودْ کِی تُهی‌ست؟!***این نشانِ پختگیّ و کاملی‌ست
  • برگِ زردِ ریش و آن موی سپید***بهرِ عقلِ پُخته می‌آرد نوید
  • برگ‌های نو رسیده‌یْ سبزفام***شد نشانِ آنکه این میوَه ست خام
  • برگِ بی‌برگی نشانِ عارفی‌ست***زردیِ زَرْ سرخ روییِّ صیْرَفی‌ست7
  • آن‌که او گُل عارِض است و نو خَط است***او به مکتب گاهِ مَخبَرْ نو خَط است8
  • حرف‌های خطِّ او کَژمَژ بوَد***مُزمِنْ عقل است اگر تن می‌دود9
  • پای پیر از سرعت ارچه باز مانْد***یافت عقلِ او دو پَر، بر اوج رانْد
  • گر مَثَل خواهی، به جَعفَر در نِگر***دادْ حق بر جایِ دست و پاش پَر10
    1. . در مَکمَنت: در نهانِ تو. یافتش...: یافتنِ آن راه نیازمند جست و جوی بسیار تو است.
    2. . ن قو: تفرقه‌جویان جمع.
    3. . مژده‌وَر: مژده‌دهنده.
    4. . بریتانیا (الف): کس ندیدی گر نبودی.
    5. . بریتانیا (الف): نه مقرگاهی.
    6. . استیعاب ج 1 ص 409؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «الکُبَر! الکُبَر!؛ افراد بزرگ و مُسنّ را گرامی بدارید!»
    7. . صیرفیّ: صَرّاف، زر شناس.
    8. . عارض: صورت. جوان، تازه‌کار و ناقص‌علم. مَخبَر: امتحان.
    9. . مُزمِن عقل: آن‌که عقلش زمین‌گیر است، کندعقل.
    10. . جعفر: جعفر بن أبی‌طالب که ملقّب به طیّار گشت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

142
  • 🔹 گر ز اسرارِ سخن بویی بَری***من سخن گویم چو زرّ جعفری1
  • بگذر از زر؛ کاین سخن شد مُحتَجِب***همچو سیمابْ این دلم شد مُضطرب2
  • زَ اندرونم صد خَموشی خوش نَفَس***دست بر لب می‌نهد یعنی که: «بس!»
  • خامُشی بَحر است و گفتنْ همچو جو***بَحر می‌جوید تو را، جو را مَجو
  • از اشارت‌های دریا سَر متاب***ختم کن، وَ اللَهُ أعلَم بِالصَّواب3
  • ----------

  • همچنین پیوسته کرد آن بی‌ادب***پیشِ پیغمبرْ سخن ز‌آن سردْ لَب4
  • دست می‌دادش سخنْ او بی‌خبر***که خبر هرزه بوَد پیشِ نظر
  • این خبر‌ها از نظرْ خود نائب است***بهرِ حاضر نیست، بهرِ غائب است
  • هر که او اندر نظرْ موصول شد***این خبر‌ها پیشِ او معزول شد
  • چون‌که با معشوق گشتی همنشین***دفع کن دَلّالِگان را بعد از این5
  • هر که از طفلی گذشت و مرد شد***نامه و دَلّاله بر وی سرد شد
  • نامه خوانَد از پیِ تعلیم را***حرف گوید از پیِ تفهیم را
  • پیشِ بینایانْ خبر‌گفتنْ خطاست***کآن دلیلِ غفلت و نُقصانِ ماست
  • پیشِ بینا شد خَموشی نفعِ تو***بهر این آمد خطابِ ﴿أنصِتوا﴾6
  • گر بفرماید: «بگو»، بر‌گویْ خَوش***لیک اندکْ گو، دراز اندر مکَش
  • ور بفرماید که: «اندر‌کِش دراز»***همچنان شَرمین بگو، با امرْ ساز7
  • همچنان‌که من در این زیبا فُسون***با ضیاءالحَقْ حُسامُ الدّینْ کُنون8
  • چون‌که کوتَه می‌کُنم من از رَشَد***او به صد نوعم به گفتن می‌کِشد9
  • ای حُسامُ الدّین ضیاءِ ذوالجلال***چون‌که می‌بینی چه می‌جویی مَقال؟!10
  • این مگر باشد ز حُبِّ مُشتَهیٰ‌؟!***اِسقِنی خَمراً وَ قُل لی: «إنَّها»!11
    1. . زرّ جعفری: زرّ خالص منسوب به جعفر برمکی که او طلا را برای ضرب سکّه خالص نمود.
    2. . محتَجِب: در پرده، مخفی. سیماب: جیوه.
    3. . وَ اللَهُ أعلَم بِالصَّواب: و خداوند به درستی امر آگاه‌تر است.
    4. . سردْ لب: دهان بی‌روح و سرد.
    5. . دَلّالگان: واسطه‌ها برای رسیدن به معشوق.
    6. . سوره الأعراف آیه 204؛ «و هنگامی که قرآن خوانده شود سکوت کرده و گوش فرا دهید، باشد که مورد رحمت حق واقع شوید.»
    7. . با امرْ ساز: از دستور اطاعت کن.
    8. . زیبا فُسون: افسانۀ زیبا، (مثنوی).
    9. . رَشَد: باب ارشاد و هدایت طالبان.
    10. . چون‌که...: ای حسام‌الدین، چون به دیدن معشوق نائل شده‌ای (و از شراب حقائق نوشیده‌ای) پس چرا هنوز در طلب گفتاری (از ناحیۀ من)؟
    11. . مگر اینکه این (طلب تو برای گفتن) از فرط عشق و میل (به محبوب) باشد؟! [هم‌چنان‌که آن کس گفت:] مرا شرابی بنوشان و بگو: «این شراب است که می‌خوری!»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

143
  • بر دهانِ توست این دم جامِ هو***گوش می‌گوید که: «قسمِ گوش کو؟»1
  • قسمِ تو گرمی‌ست، نَک گرمی‌ت هست***گفت: «حرصِ من از این افزون‌تر است»2
  • جواب گفتن پیغمبر علیه السّلام اعتراض‌کننده را

  • در حضورِ مُصطَفای قند‌خو***چون ز حَد بُردْ آن عرب از گفت و‌گو
  • آن شَهِ ﴿وَ النَّجم﴾ و سلطانِ عَبَس***لب گزید، آن سَردْ دَم را گفت: «بس!»3
  • دست می‌زد بهرِ مَنعش بر دهان:***«چند گویی پیشِ دانای نهان؟!»
  • ----------

  • پیشِ بینا بُرده‌ای سِرگینِ خشک***که: «بخَر این را به جای نافِ مُشک»
  • بَعْر را -ای گَنده مغزِ گَنده مُخ-***زیرِ بینی بِنْهی و گویی که: «اُخ!»4
  • اُخ اُخی برداشتی ای گیجِ گاج***تا که کالای بَدَت یابد رواج5
  • تا که بِفْریبی مَشامِ پاک را***آن چریده‌یْ گلشنِ افلاک را6
  • حلمِ او خود را اگرچه گول ساخت***خویشتن را اندکی باید شناخت
  • دیگ را گر باز مانَد شبْ دَهَن***گربه را هم شرم باید داشتن
  • خویشتن گر خُفته کرد آن خوب فَر***سخت بیدار است، دَستارش مَبَر
  • ----------

  • چند گویی -ای لَجوجِ بی‌صفا-***این فسونِ دیوْ پیشِ مصطفیٰ؟!
  • صد هزاران حِلم دارند این گروه***هر یکی حلمی از آن‌ها صد چو کوه
  • حلمشان بیدار را ابله کند***زیرکِ صد چشم را گُمره کند
  • حلمشان همچون شرابِ خوبِ نَغز***نَغزْ نَغزک، بر رَوَد بالای مغز
  • مست را بین ز‌آن شرابِ پُر‌شِگِفت***همچو فرزین، مستْ کژ رفتن گرفت
  • مردِ بُرنا ز‌آن شرابِ زودگیر***در میانِ راه می‌افتد چو پیر7
    1. . بریتانیا (الف): این دم جان او.
    2. . نسخۀ قونیه: نَک گرمیّ و مست.
    3. . شَهِ ﴿وَ النَّجم﴾ و سلطانِ عَبَس: شاهِ سورۀ نَجم و عَبَس؛ (آورندۀ قرآن، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم).
    4. . بَعر: پشکل. اُخ: به‌به.
    5. . گاج: أحول، دو بین.
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: چرنده. شرح سبزواری: جریده (تنها و مجرّد).
    7. . بُرنا: جوان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

144
  • خاصه آن باده که از خُمّ بَلی‌ست***نی مِی‌ای که مستی او یک شبی‌ست1
  • آنکه آن اصحابِ کهف از نُقل و نَقل***سیصد و نه سال گُم کردند عقل
  • ز‌آن، زنانِ مِصر جامی خورده‌اند***دست‌ها را شَرحه شَرحه کرده‌اند
  • ساحران هم سُکرِ موسیٰ داشتند***دار را دلدار می‌پنداشتند
  • جعفرِ طَیّار ز‌آن مِی بودْ مست***ز‌آن گرو می‌کرد بی‌خود پا و دست
  • قصّۀ «سُبحانی، ما أعظَمَ شَأْنی»‌گفتنِ أبایزید، و اعتراض مُریدان، و جوابِ او مَر ایشان را نه به طریق زبان بلکه به عیان

  • با مُریدانْ آن فقیرِ مُحتَشَم***بایزید آمد که: «یزدانْ نَک منم!»
  • گفتْ مستانه عیانْ آن ذوفنون:***«لا إلٰهَ إلّا أنَا، ‌ها فَاعْبُدون»2
  • چون گذشت آن حال و گفتندش صَباح:***«تو چنین گفتیّ و این نبْوَد صلاح!»
  • گفت: «این بار ار کُنم این مَشغَله***کارد‌ها در من زنید آن دمْ هِلِه
  • حقْ منزَّه از تَن و، من با تَنم***چون چنین گویم، بباید کُشتنم»
  • چون وصیّت کرد آن آزادمرد***هر مُریدی کارْدی آماده کرد
  • مست گشت او باز از آن سَغراقِ زَفت***آن وصیّت‌هاش از خاطر برفت3
  • عشق آمد، عقلِ او آواره شد***صبح آمد، شمعِ او بیچاره شد
  • ----------

  • عقلْ چون شَحنَه‌ست؛ چون سلطان رسید***شحنۀ بیچاره در کُنجی خزید
  • عقلْ سایه‌یْ حق بوَد، حقْ آفتاب***سایه را با آفتابِ او چه تاب؟!
  • چون پَری غالب شود بر آدمی***گُم شود از مردْ وصفِ مَردُمی
  • هرچه گوید او، پَری گفته بوَد***زین سَری نه، ز‌آن سَری گفته بوَد
  • چون پری را این دم و قانون بوَد***کردگارِ آن پَری خودْ چون بوَد؟!
  • اویِ او رفته، پَری خودْ او شده***تُرکْ بی‌الهامْ تازی‌گو شده
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: نَبی‌ست.
      سوره الأعراف آیه 172؛ ﴿و اى پيامبر ما! به‌يادآور آن زمان را كه پروردگار تو از پشت فرزندان آدم، ذرّيّه و نسل آن‌ها را برگرفته و آفرید، و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟! همه گفتند: آرى، ما به رُبوبيّت و خداوندى تو گواهى مى‌دهيم!... .﴾
      خُمّ بَلی: شراب عشق ازلی (که به ربوبیّت حق اقرار کردند و بلیٰ گفتند).
    2. . لا إلٰهَ...: معبودی جز من نیست، هان که مرا بپرستید!
    3. . سَغراقِ زَفت: کوزۀ بزرگ شراب.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

145
  • چون بخود آید، نداند یک لُغَت***چون پَری را هست این کار و صفت
  • پس خداوندِ پریّ و آدمی***از پَری کی باشدش آخرْ کمی؟!
  • 🔹 شیرگیر از شیرْ کی ترسد؟! بگو!***شرحِ راه از کورْ که پرسد؟! بگو!
  • شیرگیر ار خونِ نرّه‌شیر خَورد***تو بگویی: «او نکرد، آن باده کرد»
  • ور سخن پردازد از رازِ کُهَن***تو بگویی: «باده گفته است این سخن»
  • باده‌ای را می‌بوَد این شَرّ و شور***نورِ حق را نیست این فرهنگ و زور
  • که تو را از تو به کُلّ خالی کند؟!***تو شَوی پست، او سخنْ عالی کند؟!
  • گرچه قرآن از لب پیغمبر است***هر که گوید: «حق نگفت»، او کافر است
  • ----------

  • چون هُمای بی‌خودی پرواز کرد***آن سخن را بایزید آغاز کرد1
  • عقل را سیلِ تحیُّر در ربود***ز‌آن قَوی‌تر گفت کاوّل گفته بود:
  • «نیست اندر جُبّه‌ام إلّا خدا***چند جویی در زمین و در سما؟!»2
  • آن مریدانْ جمله دیوانه شدند***کارْد‌ها در جسمِ پاکش می‌زدند
  • هر یکی چون مُلحِدانِ گِردْکوه***کارْد می‌زد پیرِ خود را بی‌سُتوه3
  • هر که اندر شیخْ تیغی می‌خلید***باژگونه او تنِ خود می‌درید
  • یک اثر نی بر تنِ آن ذو فُنون***و آن مُریدانْ خسته در غَرقابِ خون
  • هر که او سوی گلویش زخم بُرد***حلقِ خود بُبْریده دید و زار مُرد
  • و آن که او را زخم اندر سینه زد***سینه‌اش بشْکافت، شد مُرده‌یْ اَبد
  • و آن که آگَه بود از آن صاحب قِران***دل ندادش که زند زخمِ گران4
  • نیم دانِش دستِ او را بسته کرد***جان ببُرْد، إلّا که خود را خسته کرد
  • روز گشت و آن مریدانْ کاسته***نوحه‌‌ها از خانه‌شان بر‌خاسته
  • پیشِ او آمد هزاران مرد و زن:***«کِای دو عالَم دَرج در یک پیرهن
  • این تنِ تو گر تنِ مردم بُدی***چون تنِ مردم ز خَنجَر گُم شدی!»
  • ----------

    1. . هُما: سیمرغ. بی‌خودی: حالات فنا و از خود بیرون شدن.
    2. . جُبّه: جامه‌ای گشاد و بلند که بر روی جامه‌های دیگر بر تن کنند.
    3. . گردکوه (گرده کوه): کوهی در نحواحی کردستان یا دامغان یا شهر ری که محل مُلحِدان بوده.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: آگَه بود از صاحب قِران.
      صاحب‌قِران: شخص عظیم‌الشأن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

146
  • با خودی با بی‌خودی دو چار زد***بیخود اندر دیدۀ خودْ خار زد1
  • ای زده بر بی‌خودانْ تو ذوالفَقار***بر تنِ خود می‌زنی آن، هوش دار!
  • ز‌آنکه بی‌خودْ فانی است و ایمن است***تا ابد در ایمنی او ساکن است
  • نقشِ او فانیّ و او شد آیْنَه***غیرِ نقشِ روی، غیرْ آنجایْ نَه
  • گر کُنی تُف، سویِ رویِ خود کُنی***ور زنی بر آینه، بر خود زنی
  • ور ببینی روی زشت، آن هم تویی***ور ببینی عیسیِ مریم، تویی
  • او نه این است و نه آن، او ساده است***نقشِ تو در پیشِ تو بنْهاده است
  • چون رسید اینجا سخن، لب در بِبَست***چون رسید اینجا قلم، در هم شکست
  • لب ببند ارچه فصاحت دست داد***دم مزن، وَ اللٰهُ أعلَم بِالرَّشاد2
  • بر کنارِ بامی ای مستِ مُدام***پست بنْشین یا فرودآ؛ وَ السّلام
  • هر زمانی که شَوی تو کامران***آن دَمِ خوش را کنارِ بامْ دان
  • بر زمانِ خوش هراسان باش تو***همچو گُنجِش خُفیه کن -نی فاش- تو
  • تا نیاید بر وَلا ناگَه بَلا***ترس ترسان رو در آن مَکمَن، هَلا!3
  • ترسِ جان در وقتِ شادی از زوال***ز‌آن کنارِ بامِ غیْب است ارتحال
  • گر نمی‌بینی کنارِ بامِ راز***روح می‌بیند که هستش اِهتِزاز
  • هر نَکالی ناگهان کآن آمدَه‌ست***بر کنارِ کنگره‌یْ شادی نشست
  • جز کنارِ بامْ خودْ نبْوَد سقوط***اعتبار از قومِ نوح و قومِ لوط
  • 🔹 اعتباری گیر تا یابی صفا***از درونِ انبیا و اولیا
    1. . نسخۀ قونیه: باخود اندر دیدۀ خود خار زد.
      باخود: کسی که از عشق الٰهی بی‌خود نشده و هنوز هشیار است. بی‌خود: آن‌کسی که از عشق الٰهی بی‌خود و فانی گشته است. دو چار زد: مقابله کرد. بیخود: ناآگاهانه.
    2. . وَ اللٰهُ أعلَم بِالرَّشاد: و خداوند به راه صلاح آگاه‌تر است.
    3. . بریتانیا (الف): برنیاید.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

147
  • سبب فضاحت و بسیارگویی آن فضول نزد رسول علیه السّلام

  • پرتوِ مستیِّ بی‌حدِّ نَبیّ***چون بزد، هم مست و خوش گشت آن غَبیّ
  • لاجَرم بسیار‌گو شد از نشاط***مستْ ادب بگذاشت، آمد در خُباط
  • نی همه جا بی‌خودی شَر می‌کند***بی‌ادب را بی‌ادب‌تر می‌کند1
  • گر بوَد عاقل، نِکو فَر می‌شود***ور بوَد بَدخوی، بدتر می‌شود2
  • 🔹 بر لَبیب آید لُبابْ آن کَأس او***وز غَبی کم گردد اِستیناسِ او
  • 🔹 بی‌خود، از مِی باادب گردد تمام***با خود، از مِی بی‌ادب گردد مدام
  • لیک اغلب چون بَدند و ناپسند***بر همه مِی را مُحرَّم کرده‌اند
  • حکمْ غالبْ راست، چون اغلب بَدند***تیغ را از دستِ رهزن بِسْتِدند
  • بیان‌کردن رسول علیه السّلام سبب تفضیل و اختیار‌کردنِ آن جوان را بر پیرانِ کار‌دیدۀ کار‌آزموده

  • گفت پیغمبر که: «ای ظاهر‌نگر***تو مَبین او را جوان و بی‌هنر
  • ای بسا ریشِ سیاه و مردْ پیر***ای بسا ریشِ سپید و دل چو قیر
  • عقلِ او را آزمودم بار‌ها***کرد پیری آن جوان در کار‌ها»
  • ----------

  • پیرْ پیرِ عقل باشد ای پسر***نی سفیدی مویْ اندر ریش و سَر
  • از بِلیسْ او پیرتر خود کی بوَد؟!***چون‌که عقلش نیست، او لاشَیْ بوَد
  • 🔹 طفل گیرش چون بوَد صاحب‌کمال***پیر باشد در هنرْ آن خوش‌خصال
  • طفل گیرش چون بوَد عیسیٰ‌نَفَس***پاک باشد از غُرور و از هَوَس
  • آن بَیاض مو دلیلِ پُختگی‌ست***پیشِ چشمِ بسته کِش کوتَه‌تَگی‌ست3
  • آن مُقلِّد چون نداند جز دلیل***در علامتْ جویَد او دائمْ سِبیل
    1. . نسخۀ قونیه: بی‌ادب را مِیْ چنان‌تر می‌کند. مونیخ (ب): سر می‌کند.
    2. . مونیخ (ب): ور بود دیوانه.
    3. . کوتَه‌تَگی: کم‌عمقی و کوته‌نگری.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

148
  • بهرِ آن گفتیم: «کاین تدبیر را***چون‌که خواهی کرد، بُگزین پیر را»
  • 🔹 لیک پیرِ عقل، نی پیرِ مُسِنّ***می‌ندانی مُمتَحَن از مُمتَحِن
  • آن‌که او از پردۀ تقلید جَست***او به نورِ حق ببیند هرچه هست
  • نورِ پاکش بی‌دلیل و بی‌بیان***پوست بشْکافد، در آید در میان
  • پیشِ ظاهربین چه قلب و چه سَره؟!***او چه داند چیست اندر قَوْصَره؟!1
  • ای بسا زرِّ سیَه‌کرده به دود***تا رهد از دستِ هر دزدی حَسود2
  • ای بسا مِسِّ بیَندوده به زَر***تا فروشد آن به عقلِ مُختَصر
  • ----------

  • «ما که باطن‌بینِ جمله‌یْ کشوریم***دل ببینیم و به ظاهر نَنگریم»
  • ----------

  • قاضیانی که به ظاهر می‌تنند***حُکم بر اَشکالِ ظاهر می‌کنند
  • چون شهادت گفت و ایمانش نمود***حُکمِ او «مؤمن» کنند این قومْ زود
  • بس منافق کاندرین ظاهر گریخت***خونِ صد مؤمن به پنهانی بریخت
  • جهد کن تا پیرِ عقل و دین شَوی***تا چو عقلِ کُلّ، تو باطن‌بین شَوی
  • از عدم چون عقلِ زیبا رو نمود***خَلعَتش داد و هزاران عِزّ فُزود
  • عقلْ چون از عالَمِ غیبی گشاد***رفعت افزود و هزاران نام داد3
  • کمترین ز‌آن نام‌های خوش‌نَفَس***اینکه نَبوَد هیچْ او محتاجِ کس
  • گر به صورت وا نماید عقل رو***تیره باشد روزْ پیشِ نورِ او
  • ور مثالِ احمقی پیدا شود***ظلمتِ شب پیشِ او روشن بوَد
  • کاو ز شب مُظلِم‌تر و تاری‌تر است***لیک خُفّاشِ شَقی مُظلِم‌خَر است4
  • اندک اندک خوی کن با نورِ روز***ور نه خُفّاشی بمانی بی‌فُروز
  • عاشقِ هر‌جا شِکال و مُشکلی‌ست***دشمنِ هر جا چراغِ مُقبِلی‌ست
  • ظلمتِ اِشکال ز‌آن جویَد دلش***تا که افزون‌تر نماید حاصلش
  • تا تو را مشغولِ آن مُشکل کند***وز نهادِ زشتِ خود غافل کند
    1. . قلب: جنس تقلّبی و ناسَره (ناخالص). سره: بی‌غش و خالص. قَوصَره: سبد و زنبیل.
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: دزدی عَنود. بریتانیا (الف): دزد و حسود.
    3. . این بیت با بیت قبل در نسخۀ قونیه این‌گونه آمده است: از عدم چون عقلِ زیبا رو‌گشاد/ خلعتش داد و هزارش نام داد.
    4. . مُظلِم: تاریک. تاری: تاریک. مُظلِم‌خر: خریدار و طالبِ تاریکی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

149
  • علامت عاقلِ تمام و نیم‌عاقل، و مردِ تمام و نیم‌مرد، و علامت شَقیِّ مغرورِ لاشئ

  • عاقلْ آن باشد که او با مَشعَلَه ست***او دلیل و پیشوای قافلَه ست1
  • پیروِ نورِ خود است آن پیشرو***تابعِ خویش است آن بی‌خویش رو
  • مؤمنِ خویش است و ایمان آورید***هم بِدان نوری که جانش زو چرید2
  • دیگری که نیم‌عاقل آمد او***عاقلی را دیده کرد آن نورجو3
  • دست در وی زد چو کور اندر دلیل***تا بِدو بینا شد و چُست و جَلیل
  • و آن خَری کز عقلْ جوْسَنگی نداشت***خود نبودش عقل و، عاقل را گذاشت4
  • خود نداند، نی قَلیل و نی کَثیر***می‌نَجوید هم نَذیر و هم بَشیر
  • غَرقه اندر غفلت و در قال و قیل***ننگش آید آمدنْ خَلفِ دلیل5
  • می‌رود اندر بیابانِ دراز***گاه لَنگان، آیِس و گاهی به تاز
  • شمع نی تا پیشوای خود کند***نیم شمعی نی که نوری کَدّ کند6
  • نیست عقلش تا دَمِ زنده زند***نیم عقلی نی که خود مُرده کند
  • مُردۀ آن عاقل آید او تمام***تا بر‌آید از نَشیبِ خود به بام7
  • عقلْ کامل نیست، خود را مرده کن***در پناهِ عاقلی زنده سُخُن
  • زنده نی تا هَمدمِ عیسیٰ شود***مرده نی تا دَمگهِ عیسیٰ بوَد
  • 🔹 زنده نیّ و مرده نیّ، لا شَی بوَد***غوره باشد، نی عِنَب نی مِیْ بوَد
  • 🔹 غوره‌ای کز غورگی در نَگْذرد***سنگ بست و خام و ترش و رَدّ بوَد
  • جانِ کورش گام هر سو می‌نهد***عاقبت نجْهد، ولی بر می‌جهد
    1. . مونیخ (ب): با مشغلَه ست.
    2. . بریتانیا (الف): زو خرید.
    3. . نسخۀ قونیه: عاقلی را دیدۀ خود داند او.
    4. . جوْسنگ: واحد اندازه‌گیری وزن به‌اندازۀ وزن یک جو.
    5. . این بیت با بیت قبل در نسخۀ قونیه این‌گونه آمده است: رَه نداند، نه کَثیر و نه قلیل/ ننگش آید آمدنْ خَلفِ دلیل.
    6. . کَد کند: گدایی و طلب کند.
    7. . بریتانیا (الف): خود به دام.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

150
  • 🔹 سود ندْهد بر‌جهیدنْ آن زمان***ز‌آنکه نازل شد بلا از آسمان
  • قصّۀ آبگیر و صیّادان و آن سه ماهی، یکی عاقل و یکی نیم‌عاقل و یکی مغرورِ ابلهِ بی‌عقل، و عاقبتِ آن سه ماهی

  • قصّۀ آن آبگیر است ای عنود***که در او سه ماهیِ اِشگَرف بود
  • در کلیله خوانده باشی، لیکْ آن***صورتِ قصّه بوَد، وین مغزِ جان1
  • چند صیّادی سوی آن آبگیر***بر‌گذشتند و بِدیدند آن ضمیر
  • پس شتابیدند تا دام آورند***ماهیانْ واقف شدند و هوشمند
  • آن‌که عاقل بود، عزمِ راه کرد***عزمِ راهِ مُشکلِ ناخواه کرد
  • گفت: «با این‌ها ندارم مشورت***که یقین سُستم کنند از مَقدِرت
  • مِهرِ زاد و بود بر جانْشان تَنَد***کاهِلیّ و جهلشان بر من زند»
  • ----------

  • مشورت را زنده‌ای باید نکو***که تو را زنده کند، و آن زنده کو؟!
  • ای مسافر، با مسافرْ رایْ زن!***ز‌آنکه پایت لنگ دارد رایِ زن2
    1.  نسخۀ قونیه: قِشرِ قصه باشد و، این مغزِ جان.
    2. . نهج‌البلاغه (صبحی‌صالح) ص 405؛ أمیرالمؤمنین علیه‌السلام در وصیّت خویش به امام حسن علیه‌السلام فرمود: «إيّاکَ و مُشاوَرَةَ النِّساءِ فَإنّ رَأيَهُنَّ إلیٰ أفنٍ وَ عَزمَهُنَّ إلىٰ وَهَن؛ [اى حسن!] مبادا در امور با زنان مشورت كنى! چون رأى آن‌ها راسخ و استوار نبوده و پيوسته رو به ضعف است و عزم و ارادۀ آنان رو به سستى!»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

151
  • سِرّ حدیثِ «حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الإیمان»1

  • از دَمِ حُبّ الوَطَن بُگذر، مَایست***که وطنْ آن سو ست، جانْ زین سوی نیست
  • گر وطن خواهی، گذر ز‌آن سوی شَطّ!***این حدیثِ راست را کم خوان غلط
  • سرِّ خواندنِ وضوکننده أورادِ وضو را2

  • در وضو هر عضو را وِردی جدا***آمدَه‌ست اندر خبرْ بهرِ دعا
  • چون‌که اِستنشاقِ بینی می‌کنی***بویِ جَنَّت خواه از رَبِّ غَنیّ
  • تا تو را آن بو کِشد سوی جِنان***بوی گُل باشد دلیل گُلسِتان3
  • چون‌که اِستنجا کُنی، وِردِ سُخُن***این بوَد: «یا رَبّ، تو زین‌ام پاک کن!4
  • دستِ من اینجا رسید، این را بشُست***دستم اندر شُستنِ جان است سُست
  • ای ز تو کس گشته جانِ ناکَسان***دستِ فضلِ توست در جان‌ها رَسان
  • حدِّ من این بود، کردم، منْ لَئیم***ز‌آن سوی حَد را نَقی کُن، ای کریم
  • از حَدَث شُستم خدایا پوست را***از حوادث تو بشو این دوست را»
    1. . شكوى الغريب عن الأوطان إلى علماء البلدان رساله 5 صفحه 48، سفینة البحار ج 8 ص 525، تفسیر ابن‌عربی ج 2 ص 329؛ رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «حُبُّ الْوَطَنِ من الإیمان؛ عشق به وطن (و منزل حقیقی) از ایمان است.»
    2. . الحاقی از نسخۀ قونیه.
    3. . احیاء العلوم ج 1 ص 237؛ ... و رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم در وقت وضو هنگام استنشاق (وارد‌کردن آب به بینی) چنین دعا می‌فرمود: «اللهمَّ أوجِدْ لی رائحةَ الجنّةِ و أنت عنّی راضٍ؛ خداوندا بوی بهشت را به مشامِ من برسان درحالی‌که از من راضی هستی!»
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: این بوَد که: «از زیانم پاک کن!».
      احیاء العلوم ج 1 ص 235؛ ... و رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم پس از قضای حاجت و تحصیل طهارت چنین دعا می‌فرمود: «اللهمّ طَهِّر قلبی مِنَ النفاقِ وَ حَصِّن فَرجی مِنَ الفَواحش؛ خداوندا قلب مرا نفاق پاک کن و شرمگاه مرا از گناهان زشت حفظ فرما!»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

152
  • حکایت آن شخص که به وقت استنجاء گفت: «اَللهُمَّ أرِحنی رائحة الجَنّة» به جای «اللّهُمّ اجعَلنی مِنَ التّوّابین وَ اجعَلنی مِنَ المُتَطَهِّرین» -که وِرد استنجاست- و این را در وقتِ استنشاق خواند. عزیزی گفت: «سوراخ دعا گم کرده‌ای!»1

  • آن یکی در وقتِ استنجا بگفت***که: «مرا با بویِ جَنَّت دارْ جُفت!»
  • گفت شخصی: «خوب وِرد آورده‌ای***لیک سوراخِ دعا گُم کرده‌ای
  • این دعا که وِردِ بینی بود، چون***وِردِ بینی را تو آوردی به کون؟!»
  • ----------

  • رایحه‌یْ جَنَّت ز بینی یافت حُرّ***رایحه‌یْ بینی کی آید از دُبُر؟!2
  • ای تواضع بُرده پیشِ ابلهان***وِ ای تکبّر بُرده تو پیشِ شَهان
  • آن تکبّر بر خَسان خوب است و چُست***هین مَرو معکوس، عکسش بندِ توست
  • از پیِ سوراخِ بینی رُست گُل***بو وظیفه‌یْ بینی آمد ای عُتُلّ3
  • بوی گُل بهرِ مَشام است ای دلیر***جای آن بو نیست این سوراخِ زیر4
  • کِی از اینجا بوی خُلد آید تو را؟!***بو ز موضع جو اگر باید تو را
  • همچنین «حُبُّ الوَطَن» آمد دُرُست***تو وطن بِشناس -ای خواجه- نُخُست5
  • ----------

    1. . استنجاء: شستن موضع پس از قضای حاجت. اَللهُمَّ أرِحنی رائحة الجَنّة: خداوندا بوی بهشت را به مَشام من برسان!
      اللّهُمّ اجعَلنی مِنَ التّوّابین وَ اجعَلنی مِنَ المُتَطَهِّرین: خداوندا من از بسیار بازگشت‌کنندگان قرار بده و مرا از زمرۀ پاک‌شدگان بگردان!
      استنشاق: وارد کردن آب به بینی (که هنگام وضو مستحب است).
    2. . نسخۀ قونیه: رایحۀ جَنَّت کی آید از دُبُر؟!
    3. . عُتُلّ: سرکش و درشت‌خو.
    4. . قسطنطنیه (ب): بوی فردوس و گل و گلزار سیر/ ... .
    5. . شكوى الغريب عن الأوطان إلى علماء البلدان رساله 5 صفحه 48، سفینة البحار ج 8 ص 525، تفسیر ابن‌عربی ج 2 ص 329؛ رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «حُبُّ الْوَطَنِ من الإیمان؛ عشق به وطن (و منزل حقیقی) از ایمان است.»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

153
  • گفت آن ماهیّ زیرک: «ره کُنَم***دل زِ رأی و مشورتْشان بر‌کَنَم
  • نیست وقتِ مشورت، هین راهْ کُن***چون عَلی تو آهْ اندر چاه کُن1
  • مَحرَمِ آن راهْ کمیاب است بس***شبْ رو و، پنهان رَوی کُن چون عَسَس2
  • سویِ دریا عزم کن زین آبگیر***بَحرْ جو و، ترکِ این گرداب گیر»
    1. . مخزن‌الأسرار ج 4 س 1774: مروى است كه رسول صلّى اللّه عليه [و آله] و سلّم سرّى از اسرار با علىّ مرتضى گفت و از اظهار آن منع فرمود. حضرت امير به سبب غلبه آن سِرّ سَرِ مبارک به چاه افگنده، آه كشيد، آبش رنگ خون گرفت و به جوش آمد.بحار الأنوار ج 40 ص 199، معادشناسی (علامه طهرانی) ج 7 ص 240؛ میثم تمّار نقل می‌کند: شبى از شب‌ها مولاى من أمیر المؤمنین علیه السّلام مرا با خود از کوفه به خارج آن برد؛ و به‌سوى صحرا میرفتیم؛ تا آنکه چون به مسجد جُعفىّ رسید؛ رو به قبله نمود و چهار رکعت نماز گذارد؛ و چون سلام داد و تسبیح گفت؛ دست‌هاى خود را براى دعا گشود و چنین گفت:إلَهِى کَیفَ أدعوکَ وَ قَد عَصَیتُکَ وَ کَیفَ لا أدعوکَ وَ قَد عَرَفتُکَ وَ حُبُّکَ فِى قَلبى مَکینٌ. مَدَدتُ إلَیکَ یَدًا بِالذُّنوبِ مَملوَّةً وَ عَینا بِالرَّجاءِ مَمدودَةً.إلَهِى أنتَ مالِکَ العَطایا وَ أنا أسیرُ الخَطایا وَ مِن کَرَمِ العُظَماءِ الرِّفقُ بِالاسَرَآءِ، وَ أنا أسیرٌ بجُرمِى مُرتَهَنٌ بِعَمَلِى. إلَهِى ما أضیَقَ الطَّریقَ عَلَى مَن لَم تَکُن دَلیلَهُ وَ أوحَشَ المَسَلَکَ عَلَى مَن لَم تَکُن أنیسَهُ... تا آخرِ دعائى که خواندند.و سپس صداى خود را کوتاه کردند و به حال إخفات دعائى کردند؛ و سپس سجده نمودند؛ و چهره خود را به خاک مى‌مالیدند؛ و صد مرتبه در آن حال العَفوَ العَفوَ گفتند؛ و سپس برخاستند؛ و از مسجد جُعفى بیرون آمدند و راه صحرا را در پیش گرفتند و من به دنبالش میرفتم. در این حال به جائى رسیدیم که حضرت خطّى بر روى زمین‌ کشیدند و فرمودند: مبادا از این خطّ تجاوز کنى!من توقّف کردم؛ و آن حضرت به تنهائى رهسپار شدند؛ و آن شب شب تاریک و ظلمانى بود. من با خود گفتم: آقاى خودت و مولاى خودت را با وجود این دشمنان بسیارى که دارد، تنها به دست بلا سپردى چه عذرى در نزد خدا خواهى داشت؟ و در نزد رسول خدا چه خواهى گفت؟ سوگند به خدا هم اینک به دنبال او روان میگردم و از حال او جویا میشوم، گرچه مستلزم مخالفت امر او شده باشد.من به دنبال او رفتم، تا رسیدم به جائى که دیدم: آن حضرت تا نصفِ بدنِ خود را در چاهى سرازیر کرده و مشغول گفت و گو با چاه است؛ او با چاه سخن می‌گفت و چاه با آن حضرت. حضرت احساس کرد که من آمده‌ام؛ و ملتفت به من شد و فرمود: کیستى؟ عرض کردم: من میثم هستم! فرمود: اى میثم! مگر من به تو امر نکردم که از آن خطّ تجاوز ننمائى!؟عرض کردم: اى مولاى من! من از گزند دشمنان بر تو هراسناک شدم؛ و دیگر دل من تاب و توان تحمّل و شکیبائى را نیاورد!فرمود: آیا از آنچه من در اینجا گفته‌ام چیزى شنیده‌اى؟! عرض کردم: نه، اى مولاى من! چیزى نشنیدم. حضرت فرمود: اى میثم!
      وَ فِى الصَّدرِ لُباناتٌ***إذا ضاقَ لَها صَدرِى‌
      نَکَتُّ الارضَ بالکَفِّ***وَ أبدَیتُ لَها سِرِّى‌
      فَمَهما تُنبِتِ الارض***فَذاکَ النَّبتُ مِن بَذرِى
      «در سینۀ من حاجت‌ها و خواهش‌هایی‌ است که چون سینۀ من به‌جهت آنها تنگى کند و خسته شود، با دست خود زمین را مى‌کاوم و می‌کنم و آن راز و سرّ درون خود را براى زمین ظاهر می‌کنم و بازگو مى‌نمایم؛ «پس هر وقتى که زمین سبز شود، و از آن دانه بروید، آن دانه از آن کشتِ اسرارى است که من در زمین نموده‌ام!»[سپس در توضیح این روایت علامه طهرانی رضوان اللٰه علیه چنین می‌نویسد:] باید دانست که مراد از کندنِ زمین با کف دست و پنهان کردن سرّ در آن؛ و انبات زمین از آن سرّ؛ یا کنایه و استعاره ایست طبق محاورات عامّه مردم از نداشتن همراز که انسان درد دل خود را به او بگوید: و محتاج شود که راز را بر دل خاک بسپارد؛ و یا واقعاً اراده حضرت این بوده است که با نفس قدسیّه خود آن اسرار را در درون خاک و روح و ملکوت زمین بسپارند؛ تا آنکه بعداً از آن زمین اسرار نباتى چون اولیاى خدا که صاحب سرّ حضرت باشند پدیدار گردد.و البتّه این احتمال دوّم اقرب به حقیقت است زیرا حضرت‌ أمیر المؤمنین علیه السّلام در شب تاریک به صحرا بیاید، و بعد از خواندن نماز و مناجات طویله به درگاه خداوند، میثم را بگذارد، و خود به تنهائى برود، که طبق محاورات مردم، کنایه و استعاره ادبى با خاک به عمل آورد؛ این بسیار بعید است. و از اینجا استفاده می‌شود که زمین و خاک داراى شعور و ادراک هستند، و امانت و سرّ آن حضرت را ضبط می‌کنند، و سپس در وقت رویانیدن گیاهْ با آن گیاه از زمین خارج مى‌نمایند. 
    2. . عَسَس: پاسبان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

154
  • سینه را پا ساخت، می‌رفت آن حَذور***از مقامِ با خطر تا بحرِ نور1
  • همچو آهو کز پیِ او سگ بوَد***می‌دَود تا در تنش یک رگ بوَد
  • خوابِ خرگوش -و سگ اندر پِی- خطاست***خوابْ خود در چشمِ ترسنده کجاست؟!
  • رفت آن ماهی، رهِ دریا گرفت***راهِ دور و پهنۀ پهنا گرفت
  • رنج‌ها بسیار دید و عاقبت***رفت آخِرْ سویِ امن و عافیت
  • خویشتن افکنْد در دریای ژرف***که نیابد حدِّ آن را هیچ طَرْف2
  • پس چو صیّادان بیاورْدند دام***نیم عاقل را از آن شد تلخْ کام
  • گفت: «آه، من فوت کردم وقت را***چون نگشتم هَمرَهِ آن رهنما»3
  • ناگهان رفت او، ولیکن چون‌که رفت***می‌ببایستم شدن در پِی به تَفت
  • بر گذشته حسرت آوردن خطاست***باز نایَد رفته، یادِ آن هَباست4
  • 🔹 «این زمان سودی ندارد حسرتم***چون کنم چون فوت شد این فرصتم؟!»
  • قصّۀ آن مرغ که وصیّت کرد که: «بر گذشته پشیمانی مخور، در تدارکِ وقت اندیش، و بر رفته غم مخور!»

  • آن یکی، مرغی گرفت از مکر و دام***مرغْ او را گفت: «کِای خواجه‌یْ هُمام
  • تو یکی مرغی ضعیفی همچو من***صید کرده، خورده گیر ای نیک ظَنّ
  • تو بسی گاوان و میشان خورده‌ای***تو بسی اُشتُر به قُربان کرده‌ای
  • خود نگشتی سیر ز‌آن‌ها در زَمَن***هم نگردی سیر از اجزای من
  • 🔹 مر مرا آزاد گردان از کَرَم***ای جوانمردِ کریمِ مُحتَشَم
  • هِل مرا تا که سه پندت بر‌دَهَم***تا بدانی زیرکم یا ابلهم
  • اوّلِ آن پند هم بر دستِ تو***بدْهم ای جان و دلم پابستِ تو
  • بر سرِ دیوار بدْهم ثانی‌اش***تا شَوی ز‌آن پندْ شاد و خوب و گَش5
  • پس سوُم پندت دَهَم من بر درخت***که از این سه پند گردی نیکبخت
    1. . حَذور: حَذَرکننده، پرهیزکننده.
    2. . طَرْف: چشم.
    3. . قسطنطنیه (ب): چون نگشتم همره عاقل چرا.
    4. . هَبا: گرد و غبار (پوچ و بیهوده).
    5. . این بیت با بیت قبل در نسخۀ قونیه این‌گونه آمده است: اولِ آن پند هم در دستِ تو/ ثانی‌اش بر بامِ کَهگِلْ بستِ تو.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

155
  • آنچه بر دست است این است آن سخُن***که مُحالی را ز کس باور مکُن»
  • بر کَفَش چون گفتْ اوّل پندِ زَفت***گشت آزاد و بر آن دیوار رفت
  • گفت: «دیگر بر گذشته غم مخَور***چون ز تو بُگذشت، ز‌آن حسرت مَبَر»
  • بعد از آن گفتش که: «در جِسمم کَتیم***دَه دِرَم سنگ است، یک دُرِّ یتیم1
  • دولتِ تو، بختِ فرزندانِ تو***بودْ آن گوهر به حقِّ جانِ تو
  • فوْت کردی دُر؛ که روزیّ‌ات نبود***که نباشد مثلِ آن دُر در وجود»
  • آن چنان‌که وقتِ زادن حامله***ناله دارد، خواجه شد در غُلغُله
  • 🔹 گشت غمناک و همی‌گفت: «آه آه***این چرا کردم؛ که شد کارم تباه
  • 🔹 من چرا آزاد کردم مر تو را***زین حیَل از راه بردی مر مرا»
  • مرغ گفتش: «نی نصیحت کردمت***که مبادا بر گذشته دی غَمَت؟!2
  • چون گذشت و رفت، غم چون می‌خوری؟!***یا نکردی فهمْ پندم، یا کَری؟!
  • و آن دوُم پندت بگفتم کز ضَلال***هیچْ تو باور مکُن قوْلِ مُحال
  • من نیَم خود سه دِرَم سنگ، ای أسَد***ده دِرَم سنگ اندرونم چون بوَد؟!»
  • خواجه باز آمد به خود، گفتا که: «هین***باز‌گو پندِ سوُم ای نازنین»
  • گفت: «آری، خوشْ عمل کردی به آن***تا بگویم پندِ ثالثْ رایگان؟!»
  • 🔹 این بگفت و بر‌پرید و شاد رفت***سوی صحرا سرخوش و آزاد رفت
  • پند‌گفتن با جَهولِ خوابناک***تخم افکندن بوَد در شوره‌خاک
  • چاکِ حُمق و جهل نپْذیرد رُفو***تخمِ حِکمت کم دِهَش ای نیک‌خو
  • 🔹 ز‌آنکه جاهلْ جهل را بنده بوَد***چون‌که تو پندش دهی او نشْنود
    1. . کَتیم: نهفته و نهان. دِرَم سنگ: چیزی که به وزن یک درهم باشد. یتیم: یکتا و نایاب.
    2. . گذشته دی: دیروزی که گذشت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

156
  • چاره اندیشیدنی آن ماهیِ نیم‌عاقل، و خود را مرده‌کردن

  • نیم‌عاقل گفت در وقت بلا***چون‌که مانْد از سایۀ عاقلْ جدا
  • کُاو سوی دریا شد و از غمْ عَتیق:***«فوْت شد از من چنان نیکو رفیق1
  • لیک از آن ننْدیشم و، بر خود زنم***خویشتن را این زمان مرده کنم
  • پس بر‌آرَم اِشکمِ خود بر زِبَر***پُشتْ زیر و می‌رَوم بر آبْ بر2
  • می‌روم بر وی چنان‌که خَس رَود***نی به سَبّاحی چنان‌که کس رَود3
  • مرده گردم، خویش بسْپارم به آب***مرگِ پیش از مرگ، اَمن است از عذاب»
  • ----------

  • مرگِ پیش از مرگ اَمن است ای فَتیٰ***این‌چنین فرمود ما را مُصطَفیٰ
  • گفت: «موتوا کُلُّکُم مِن قَبلِ أن***یَأتِیَ المَوتُ؛ تَموتوا بِالفِتَن»4
  • ----------

  • همچنان مُرد و شِکَم بالا فِکَند***آبْ گَه بُردش نَشیب و گَهْ بلند
  • هر یکی ز‌آن قاصدان بس غصّه خورد***که: «دَریغا، ماهیِ بهتر بمُرد»
  • شاد می‌شد او از آن گفت و دَریغ:***«پیش رفت این بازی‌ام، رَستم ز تیغ»5
  • پس گرفتش یک صَیادِ ارجمند***بر سرش تُف کرد و بر خاکش فِکَند
  • غلْط غلْطان رفت پنهان اندر آب***مانْد آن احمق، همی‌کرد اضطراب6
  • از چپ و از راست می‌جَست آن سَلیم***تا که به جَهدِ خویش بِرْهاند گلیم
  • دام افکندند و اندر دام مانْد***احمقی او را در آن آتش نشانْد
  • بر سرِ آتش به پشتِ تابه‌ای***با حماقت گشت او هم خوابه‌ای
  • او همی‌جوشید از تَفِّ سَعیر***عقل می‌گفتش: «ألَم یَأتِک نَذیر؟!»7
    1. . عَتیق: آزاد.
    2. . زِبَر: بالا.
    3. . بریتانیا (الف): به سَیّاحی.
    4. . بحارالأنوار ج 69 ص 59؛ در حدیث مشهور [از رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم] آمده است: «موتوا قبلَ أن تَموتوا؛ بمیرید پیش از آنکه مرگتان فرا برسد!»
      موتوا کلّکُم...: ای مردم! جملگی بمیرید پیش از آنکه مرگتان فرا رسد؛ وگرنه در آن هنگام شما با فتنه‌ها خواهید مُرد!
    5. . بریتانیا (الف): گفتن دریغ.
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: مانْد آن دیگر.
    7. . سوره المُلک آیه 8؛ «... آیا بیم‌دهنده‌ای نزد شما نیامد؟!»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

157
  • او همی‌گفت از شکنجه وَز بلا***همچو جانِ کافران؛ ﴿قالوا: بَليٰ﴾1
  • باز می‌گفت او: «اگر این بارْ من***وا رَهم زین مِحنتِ گردن‌شکن2
  • من نسازم جز به دریایی وطن***آبگیری را نسازم من سَکَن3
  • آبِ بی‌حَدّ جویَم و ایمن شوَم***تا ابد در امن و در صحّت روَم»
  • 🔹 همچنین می‌کرد با خود نذر‌ها:***«کز چنین وَرطه اگر یابم ر‌ها
  • 🔹 دامن عاقل بگیرم روز و شب***تا نیفتم در چنین رنج و تَعَب»
  • عقل می‌گفتش: «حماقت با تو هست***با حماقتْ عهد را آید شکست!»4
  • بیان آنکه عهد‌کردنِ احمق در وقت گرفتاری و ندَمْ هیچ وفایی ندارد؛ که: ﴿وَ لَو رُدّوا لَعادوا لِما نُهوا عَنْهُ وَ إنَّهُم لَكاذِبون﴾؛ چون صبحِ کاذِب وفا ندارند5

  • عقل را باشد وفای عهد‌ها***تو نداری عقل، رو ای خَر‌بَها!
  • عقل را یاد آید از پیمانِ خَود***پردۀ نِسیان بِدَرّانَد خِرَد
  • چون‌که عقلت نیست، نِسیانْ میرِ توست***دشمن و باطل‌کنِ تدبیرِ توست
  • از کمیِّ عقلْ پروانه‌یْ خَسیس***یاد نارَد ز‌آتش و سوز و حَسیس6
  • چون‌که پَرَّش سوخت، توبه می‌کند***آز و نِسیانَش بر آتش می‌زند
  • ضبط و درک و حافظیّ و یادداشت***عقل را باشد؛ که عقل آن را فَراشْت7
  • چون‌که گوهر نیست، تابَش چون بوَد؟!***چون‌که نبْوَد ذکر، اِیابش چون بوَد؟!8
  • این تَمَنّی هم ز بی‌عقلیِّ اوست***که نبیند کآن حماقت را چه خوست9
    1. . سوره المُلک آیه 9؛ «[کافران] گفتند: آری، بیم‌دهنده‌ای نزد ما آمد ولی ما او را تکذیب نمودیم و گفتیم: خداوند چیزی را نازل نفرموده و جز این نیست که شما در گمراهی عظیمی هستید!»
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: وا رَهم از مِحنتِ گردن زدن.
    3. . سَکَن: مسکن.
    4. . نسخۀ قونیه: عقل را آید شکست.
    5. . سوره الأنعام آیه 28؛ «... و اگر آنان را (به دنیا) بازگردانند باز هم به همان کارهای زشت که از آن نهی شده بودند باز می‌گردند... .»
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: سوزِ جَنیس.
      خَسیس: کوچک. نارَد: نمی‌آورَد. حَسیس: صدای ضعیف و خَفیِّ آتش.
    7. . ضَبط: قوّۀ حفظ مطلب. یادداشت: یادآوری.
    8. . نسخۀ قونیه: چون مُذَکِّر نیست، ایابش چون بَود. نسخۀ مجموعۀ نافذپاشای کتابخانۀ سلیمانیۀ استانبول: چون‌که ایمان نیست، ایابش چون بوَد.
      ذِکر: یاد. ایاب: آمدن.
    9. . تَمَنّی: درخواست و آرزو.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

158
  • آن ندامت از نتیجه‌یْ رنج بود***نی ز عقلِ روشنِ چون‌گنج بود
  • چون‌که شُد رنج، آن ندامت شد عدم***می‌نَیَرزد خاکْ آن توبه وْ نَدَم
  • آن نَدَم از ظلمتِ غمْ بستْ بار***پس کلامُ اللَّیلِ یَمحوهُ النَّهار1
  • چون بِرَفت آن ظلمتِ غم، گشت خَوش***هم روَد از دلْ نتیجه وْ زاده‌اش
  • می‌کُند او توبه و، پیرِ خِرَد***بانگِ ﴿لَو رُدّوا لَعادوا﴾ می‌زند
  • عقلْ ضدِّ شهوت است ای پهلوان***آن‌که شهوت می‌تند، عقلش مخوان
  • وَهم خوانَش آن‌که شهوت را گداست***وهمْ قلبِ نقدِ زَرِّ عقل‌هاست2
  • بی‌مِحَک پیدا نگردد وهم و عقل***هر دو را سویْ مِحَک کن زودْ نَقل
  • این مِحَکْ قرآن و حالِ انبیا***چون مِحَک مر قلب را گوید: «بیا
  • تا ببینی خویش را ز‌آسیبِ من***که نه‌ای اهلِ فراز و شیبِ من»
  • عقل را گر ارّه‌ای سازد دو نیم***همچو زر باشد در آتشْ او بَسیم3
  • مجاوَباتِ موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام که صاحب‌عقل بود و فرعون که صاحب‌وَهم بود4

  • وهمْ مرْ فرعونِ عالَم‌سوز را***عقلْ مرْ موسیّ جان‌افروز را
  • رفت موسیٰ بر طریقِ نیستی***گفت فرعونش: «بگو تو کیستی؟»
  • گفت: «من عقلم، رسولِ ذوالْجلال***حُجَّةُ اللٰه‌ام، امان از هر ضَلال»
  • گفت: «نی، خامُش! ر‌ها کن گفت و‌گوی***نسبت و نامِ قدیمت را بگوی»5
  • گفت موسیٰ: «نِسبتم از خاکدانش***نامِ اَصلم کمترینِ بندگانش
  • بنده زاده‌یْ آن خداوندِ مجید***زاده از پشتِ جَواریّ و عَبید6
  • نسبتِ اصلم ز خاک و آب و گِل***آب و گِل را دادْ یزدانْ جان و دل
  • مَرجعِ این جسم خاکی هم به خاک***مرجعِ تو هم به خاک ای سَهمناک
  • اصلِ ما و اصلِ جمله‌یْ سرکِشان***هست از خاکیّ و، آن را صد نشان
    1. . کلامُ اللیل...: روزْ کلامِ شب را محو می‌کند.
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: وهمْ قلب و، نقدْ زَرِّ عقل‌هاست.
      قلب: تقلبی. 
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: در آتشْ او سَلیم (سَلیم: سالم). بریتانیا (الف): در آتشْ او مُقیم.
      بَسیم: خندان و متبسّم (سرافراز).
    4. . دربارۀ این مکالمۀ فرعون و حضرت موسیٰ علیه‌السلام رجوع شود به سوره الشعراء آیات 10 الی 29.
      مجاوَبات: جواب‌گفتن‌ها.
    5. . نسخۀ قونیه: ر‌ها کن های و‌هوی.
    6. . بریتانیا (الف): زاد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

159
  • نی مدد از خاک می‌گیرد تَنَت؟!***از غذای خاکْ پیچد گردنت؟!1
  • چون روَد جان، می‌شود او بازْ خاک***اندر آن گورِ مَخوفِ سَهمناک
  • هم تو و هم ما و هم اِسپاهِ تو***خاک گردند و نمانَد جاهِ تو»2
  • گفت: «غیرِ این نَسَب نامیت هست***مر تو را خود آن نسب أولیٰ‌تر است:
  • بندۀ فرعون و بنده‌یْ بندگانْش***که از او پرورْد اوّلْ جسم و جانْش
  • بندۀ یاغیّ و طاغی ای ظَلوم***زین وطن بُگریخته از فعلِ شوم
  • خونی و غَدّاری و حق‌ناشناس***هم بر این اوصافْ خودْ می‌کُن قیاس
  • در غَریبی خوار و درویش و خَلَق***که ندانستی سپاسِ ما و حق»
  • گفت: «حاشا، که بوَد با آن مَلیک***در خداوندی کسِ دیگر شریک؟!
  • واحد اندر مُلک و، او را یارْ نی***بندگانَش را جز او سالارْ نی
  • نیست خَلقش را دِگَر‌کَس مالِکی***شِرکتش دَعوی کُند، جز هالکی
  • نقشْ او کردَه‌ست و نقّاشِ من اوست***غیر اگر دَعوی کُند، او ظُلم‌جوست
  • تو نَتانی اَبرویِ من ساختن***چون توانی جانِ من بشْناختن؟!
  • بلکه آن غَدّار و آن طاغی تویی***لافِ شرکت می‌زنی،باغی تویی3
  • گر بکُشتم من عَوانی را به سهْو***نی برای نَفس کُشتم، نی به لَهو
  • من زدم مشتی و ناگَه او فِتاد***آن‌که جانَش خودْ نبُد، جانی بداد
  • من سگی کُشتم، تو مُرسَل زادگان***صد هزاران طفلِ بی‌جُرم و زیان
  • کُشته‌ایّ و خونِشان در گردنت***تا چه آید بر تو زین خون خوردن‌ات
  • کُشته‌ای ذُرّیَّتِ یعقوب را***بر امیدِ قَتلِ منْ مطلوب را
  • کوریِ تو، حق مرا خود بر‌گُزید***سرنگون شد آنچه نفست می‌پزید»4
  • گفت: «این‌ها را بِهِل؛ بی هیچ شک***این بوَد حقّ من و نان و نمک؟!
  • که مرا پیشِ حَشَرْ خواری کُنی؟!***روزِ روشن بر دلم تاری کنی؟!»5
  • گفت: «خواریّ قیامتْ صَعب‌تر***گر نداری پاسِ من در خیر و شَر
    1. . پیچد: قوّت می‌گیرد و به هر طرف حرکت می‌کند.
    2. . نسخۀ قونیه: أشباهِ تو.
    3. . بریتانیا (الف): .../ که پیِ دَعویِّ ناحق می‌روی.
    4. . کوریِ تو: به کوری تو.
    5. . حَشَر: حَشْر، جمعیت مردم.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

160
  • زخمِ کیکی را نمی‌تانی کِشید***زخمِ ماری را تو چون خواهی چشید؟!1
  • ظاهراً کارِ تو ویران می‌کنم***لیک خاری را گُلستان می‌کنم»
  • بیان آنکه عمارت در ویرانی است و جمعیّت در پریشانی و درستی در شکستگی و مراد در بی‌مرادی و وجود در عدم

  • آن یکی آمد زمین را می‌شکافت***ابلهی فریاد کرد و بر‌نَتافت:
  • «کاین زمین را از چه ویران می‌کنی؟***می‌شکافیّ و پریشان می‌کنی؟»
  • گفت: «ای ابله برو، بر من مَران***تو عمارت از خرابی باز دان
  • کِی شود گُلزار و گندم‌زارْ این***تا نگردد زشت و ویرانْ این زمین؟!
  • کِی شود بُستان و کِشت و برگ و بر***تا نگردد نظمِ او زیر و زِبَر؟!
  • تا بِنشکافی به نِشتَرْ ریشِ چَغز***کی شود نیکو وّ کی گردید نغز؟!2
  • تا نسوزد خِلط‌هایت از دوا***کی رود سوزش؟! کجا یابد شِفا؟!3
  • پاره پاره کرده دَرزی جامه را***کس زند آن درزیِ علّامه را؟!4
  • که: ”چرا این اطلسِ بُگزیده را***بر دَریدی؟! چه کنم بِدْریده را؟!“
  • هر بنای کهنه کآبادان کُنند***نی که اوّل کهنه را ویران کنند؟!
  • همچنین نجّار و حَدّاد و قَصاب***هستشان پیش از عمارت‌ها خراب
  • آن هَلیله و آن بَلیله کوفتن***ز‌آن تلف، گردند مَعموریِّ تن
  • تا نکوبی گندم اندر آسیا***کی شود آراسته ز‌آن، خوانِ ما؟!»
    1. . مونیخ (ب): زهرِ ماری را.
      کیک: کَک.
    2. . چَغز: دُمل.
    3. . قاهره (الف): تا نشورد.
    4. . درزیّ: خیّاط.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

161
  • جواب دادن موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام فرعون را در تهدیدِ او

  • این، تقاضا کرد آن نان و نمک***که: «ز شَستت وا رهانم ای سَمَک1
  • گر پذیری پندِ موسیٰ، وا رَهی***از چنین شَستِ بَدِ نامُنتَهی2
  • بس که خود را کرده‌ای بنده‌یْ هوا***کِرمَکی را کرده‌ای تو اژد‌ها
  • اژد‌ها را اژد‌ها آورده‌ام***تا به اصلاح آورم من دَم به دم
  • تا دَمِ آن از دَمِ این بشْکند***مارِ من آن اژد‌ها را بر‌کَنَد
  • گر رضا دادی، رهیدی از دو مار***ور نه از جانت بر‌آرَد آن، دَمار»
  • گفت: «اَلحَق سخت اُستا جادویی***که در‌افکندی به مکر اینجا دویی
  • خلقِ یکدل را تو کردی دو گروه***جادویی رخنه کُنَد در سنگ و کوه»
  • نفی‌کردن موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام جادویی را از خود3

  • گفت: «هستم غرقِ پیغامِ خدا***جادویی که دید با نامِ خدا؟!
  • غفلت و کفر است مایه‌یْ جادویی***مَشعله‌یْ دین است جانِ موسَوی4
  • من به جادویان چه مانم ای وَقیح***کز دَمَم پر رَشک می‌گردد مَسیح؟!
  • من به جادویان چه مانم ای جُنُب***که ز جانم نور می‌گیرد کُتُب؟!
  • 🔹 من به جادویان چه مانم ای خَبیث***کز خدا نازل شود بر من حدیث؟!
  • چون تو با پَرِّ هویٰ بَر‌می‌پَری***لاجَرم بر من گمانْ بَد می‌بَری5
  • هر که را أفعالِ دام و دَد بوَد***بر کریمانَش گمانِ بَد بوَد»
  • ----------

    1. . شَست: قلّاب ماهیگیری (دام). سَمَک: ماهی (اشاره به فرعون است).
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: زشتِ بدِ نا مُنتَهی.
      نا مُنتَهی: بی‌نهایت.
    3. . اصلاح‌شده براساس شرح بحرالعلوم و دیگر نُسخ. میرخانی: جواب فرعونْ موسیٰ علیٰ نبیِّنا و آله و علیه السّلام را و تهدیدِ او، و نفی‌کردن موسیٰ علیٰ نبیِّنا و آله و علیه السّلام جادویی را از خود.
    4. . بریتانیا (الف): مَشغله‌یْ دین.
    5. . شرح مخزن‌الأسرار و بحرالعلوم: چون تو بر بامِ هویٰ.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

162
  • چون تو جُزوِ عالَمی پس ای مَهین***کُلِّ آن را همچو خودْ بینی یقین1
  • چون تو بر گردی و برگردد سَرت***خانه را گردنده بیند مَنظَرَت2
  • ور تو در کشتی رَوی بر یَمْ روان***ساحلِ یَم را همی‌بینی دَوان
  • گر تو باشی تنگدل از مَلحَمه***تنگ بینی جوِّ دنیا را همه3
  • ور تو خوش باشی به کامِ دوستان***این جهانْ بنْمایدت چون بوستان
  • ای بسا کس رفته تا شام و عراق***او ندیده هیچْ جز کفر و نفاق
  • وِ‌ای بسا کس رفته تا هند و هَرا***او ندیده جز مگر بیْع و شِریٰ4
  • وی بسا کس رفته تُرکستان و چین***او ندیده هیچ إلّا مَکر و کمین
  • 🔹 طالب هر چیز ای یار رشید***جز همان چیزی که می‌جویَد ندید
  • چون ندارد مُدرَکی جز رنگ و بویْ***جملۀ اقلیم‌ها را گو: «بِجوی!»5
  • گاو در بغداد آید ناگهاناز همه عیش و خوشی‌‌ها و مَزه***بُگذرد از این سَرْ‌آن تا آن سَرْ‌آن6او نبیند غیر قِشرِ خربزه
  • -که بوَد افتاده در رَه- یا حَشیش***لایقِ سَیْرانِ گاوی یا خَری‌ش7
  • خُشک بر میخِ طبیعت چون قَدید***بستۀ اسباب و، جانَش لا یَزید8
  • و آن فضای خَرقِ اسباب و عِلَل***هست ﴿أرضُ اللٰه﴾ ای صَدرِ أجَلّ9
  • هر زمان مُبدَل شود چون نقشْ جان***نو به نو بیند جهانی در عَیان
  • گر بوَد فردوس و أنهارِ بهشت***چون فِسُرده‌یْ یک صِفَت شد، گشت زشت
    1. . نسخۀ قونیه: چون تو جزوِ عالَمی همچون بُوی/ کلّ را بر وصف خود بینی سَویّ. (سَویّ: یکسان).
    2. . منظر: چشم.
    3. . بریتانیا (الف): جرّ دنیا را.
      مَلحَمه: جنگ و آشوب.
    4. . هَرا: هرات. بیْع و شِری: خرید و فروش.
    5. . مُدرَک: ادراک‌شده.
    6. . از این سَرْ‌آن تا آن سَرْ‌آن: از این طرف شهر تا آن طرف شهر.
    7. . سَیران: سیر و عیش و خوش‌گذرانی.
    8. . قَدید: گوشت خشک‌شده. لایَزید: از آن فراتر نمی‌رود.
    9. . بریتانیا (الف): خرق و اسباب علل.
      سوره الزمر آیه 10؛ ﴿...و زمین خدا فراخ و پهناور است، هرآینه صابران اجر و پاداش خود را تماماً و بی‌حساب دریافت می‌کنند.﴾

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

163
  • بیان آنکه هر حسِّ مُدرِک را از آدمی نیز مُدرَکاتی دیگر است، که از مُدرَکاتِ آن حسِّ دیگر بی‌خبر است؛ چنان‌که هر پیشه‌وَرِ استادْ اعجمی از کار استاد دیگر، [و] بی‌خبر است از آنکه وظیفۀ او نیست؛ و بی‌خبریِ این از آنچه وظیفۀ او نیست دلیل نبوَد که [او را] آن مُدرَکات نیست؛ وَ اللٰهُ أعلَم

  • چنبرۀ دیدِ جهانْ ادراکِ تو ست***پردۀ پاکانْ حِسِ ناپاکِ تو ست
  • مدّتی حس را بشو ز‌آبِ عَیان***این‌چنین دان جامه‌شویی صوفیان
  • 🔹 ای ز غفلت از سببْ تو بی خبر***بندۀ اسباب گشتَه‌سْتی تو خر
  • 🔹 لاجَرم أعمیٰ‌دل و سرگشته‌ای***مضطرب‌احوال و مُضطَر گشته‌ای
  • 🔹 چشم بگشا و مُسَبِّب را نِگَر***تا شَوی فارغ ز اسبابِ نظر
  • چون شدی تو پاک، پرده بر‌کَنَد***جانِ پاکانْ خویش بر تو می‌زند
  • جمله عالَم گر بوَد نور و صُوَر***چشم را باشد از آن خوبی خبر
  • چشم بستی، گوش می‌آری تو پیش***تا نمایی زلف و رُخساره‌یْ بُتیش
  • گوش گوید: «من به صورت نَگْرَوَم***صورت ار بانگی زند، من بشْنَوم
  • عالِمَم من، لیک اندر فنِّ خویش***فنِّ من جز حرف و صوتی نیست بیش»
  • «هین بیا بینی، ببین این خوب را»***نیست بینی در‌خورْ این مطلوب را
  • «گر بوَد مُشک و گُلابی، بو بَرَم***فنِّ من این است و عِلم و مَخبَرم
  • کی ببینم من رخِ آن سیم ساق؟!***هین مکُن تکلیفِ ما لَیسَ یُطاق»1
  • بازْ حسِّ کژ نبیند غیرِ کژ***خواه کَژْ غَژ پیشِ او، یا راستْ غَژ2
  • چشمِ أحوَل از یکی دیدنْ یقین***ناظرِ شرک است، نه توحید بین3
  • ----------

    1. . تکلیفِ ما لَیسَ یُطاق: تکلیفی که فراتر از توان است.
    2. . غژ: معلول و خراب. حس کج غیر کجی نمی‌بیند هم کجی نزد او خراب و کج است و هم راستی نزد او چنین است.
    3. . نسخۀ قونیه: .../ دان که معزول است ای خواجه‌یْ مُعین.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

164
  • «تو که فرعونی، همه مَکریّ و زَرْق***مر مرا از خود نمی‌دانی تو فرق1
  • مَنْگر از خود در من -ای کَژباز- تو***تا یکی‌تو را نبینی تو دو تو2
  • بنْگر اندر مَن ز مَن یک ساعتی***تا ورای کوْن بینی ساحتی
  • وا رَهی از تنگی و از ننگ و نام***عشق اندر عشق بینی، وَ السّلام
  • پس بدانی -چون‌که رَستی از بَدَن-***گوش و بینی، چشم می‌داند شدن»3
  • ----------

  • راست گفتَه‌ست آن شهِ شیرین زبان:***«چشم گردد مو به مویِ عارفان»4
  • چشم را چشمیّ نبود اوّلْ یقین***در رَحِم بودْ او جَنینِ گوشتین5
  • علّتِ دیدن مَدان پیه ای پسر***ور نه خواب اندر ندیدی کسْ صُوَر
  • آن پریّ و دیو می‌بیند شبیه***نیست اندر دیدگانِ هر دو پیه6
  • نور را با پیهْ خودْ نسبت نبود***نسبتش بخشید خلّاقِ وَدود
  • آدم است از خاک، کی مانَد به خاک؟!***جِنّی است از نار، بی‌هیچ اشتراک
  • نیست خودْ مانندِ آتشْ آن پَری***گرچه اصلش اوست چون می‌بِنْگری
  • مرغ از باد است، کی مانَد به باد؟!***نامناسب را خدا نسبت بداد
  • نسبتِ این فرع‌ها با اصل‌ها***هست بی‌چون، اَر چه دادش وصل‌ها7
  • آدمی چون زادۀ خاک و هَباست***این پسر را با پدر نسبت کجاست؟!8
  • نسبتی گر هست، مَخفی از خِرَد***هست بی‌چون و، خرد کی پی بَرَد؟!
    1. . سبزواری گوید: در بعضی نسخ چنین آمده است: تا که فرعونی.
    2. . کژباز: متقلّب. یکی‌تو: یک‌تا، یکی. دو تو: دوتا.
    3. . مونیخ (ب): می‌شاید شدن. قسطنطنیه (ب): می‌تاند شدن.
    4. . در شروح دربارۀ مراد از «شهِ شیرین زبان» احتمالات مختلفی بیان شده است که قطعی نمی‌باشد، هرچند اصل مطلب که اتحاد حواس نزد عارفان باشد از عارفانی مانند ابن‌فارض نیز آمده است. اللٰه‌شناسی ج 2 ص 302 (در بیت 8 از اشعار ابن‌فارض بحث اتحاد حواس برای عارفان آمده است): 
      لِأسمَعَ أفْعالى بِسَمعِ بَصيرَةٍ*** و أشهَدَ أقوالى بِعَينٍ سَميعَةِ
      براى آنكه من به جائى برسم كه از عجائب و غرائب امور، آن باشد كه من كردار خودم را با گوش بينا بشنوم و گفتار خودم را با چشم شنوا مشاهده كنم و ببينم.همچنین گولپینارلی اشاره این عبارت را به کلام رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم نیز محتمل می‌داند که فرمود: «إنّی لَأراکُم مِن وَرائی کَما أراکم مِن أمامی؛ همانا من شما را از پشت سرم می‌نگرم همانگونه از پیشِ رو می‌بینم.»
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: جسم را.چشمیّ: چشم بودن.
    6. . نسخۀ قونیه: دیدگاه. بریتانیا (الف): دیدگاهی.
    7. . بریتانیا (الف): از چه دادش.
    8. . نسخۀ قونیه: خاکِ هَباست.هَبا: تباه و نابود.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

165
  • باد را بی‌چشم اگر بینِش نداد***فرقْ چون می‌کرد اندر قومِ عاد؟!
  • چون همی‌دانست مؤمن از عَدو؟!***چون همی‌دانست مِی را از کدو؟!
  • آتشِ نمرود را گر چشم نیست***با خَلیلش چون تَجَشُّم‌کردنی است؟!1
  • گر نبودی نیل را آن نورِ دید***از چه قِبطی را ز سِبطی می‌گُزید؟!2
  • گر‌نَه کوه و سنگْ با دیدار شد***پس چرا داوود را او یار شد؟!3
  • این زمین را گر نبودی چشمِ جان***از چه قارون را فرو‌خورْد آن‌چنان؟!4
  • گر نبودی چشمِ دلْ حَنّانه را***چون بِدیدی هَجرِ آن فرزانه را؟!5
  • سنگریزه گر نبودی دیده‌ور***چون گواهی دادی اندر مُشتْ در؟!6
  • ای خِرَد، بَر‌کِش تو پرّ و بال‌ها***سوره بر‌خوان «زُلزِلَت زِلزالَها»7
  • در قیامتْ این زمین بر نیک و بد***کی ز نادیده گواهی‌ها دهد؟!
  • کِی «تُحَدِّثْ حالَها وَ اخبارَ‌ها***تُظهِرُ الأرضُ لَنا أسرارَ‌ها»؟!8
  • ----------

    1. . سوره الأنبیاء آیه 69.
      تجشّم‌کردن: تکلّف و به زحمت‌افتادن (بر خلاف طبع خود عمل نموده و ابراهیم علیه‌السلام را نسوزاند).
    2. . سوره طه آیه 77 و 78.
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: داوود با او یار شد.
      سوره سبأ آیه 10؛ «و ما داوود را از جانب خویش فضیلتی بخشیدیم [و به کوه‌ها و پرندگان گفتیم:] ای کوه‌ها و ای پرندگان با او هم‌آواز شوید و همراه او تسبیح خدا بگویید، و آهن را برای او نرم گردانیدیم.»
    4. . سوره القصص آیه 81.
    5. . بریتانیا (الف): چشم و دل.
      در ابتدا که مسجد رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم سقفی نداشت و فقط برگ نخل خرما بر بالای آن گذاشته بودند، حضرت منبری نداشتند و هنگام صحبت به تنۀ درختی تکیه می‌زدند و خطبه می‌خواندند، مردی از اصحاب عرض کرد: ای رسول خدا، ای کاش چیزی بود که در روز جمعه بر بالای آن می‌ایستادی تا مردم تو را ببینند و صدای تو را بهتر می‌شنیدند! حضرت فرمود: بله!
      پس برای حضرت منبری سه پله ساختند و در جایی که پیامبر فرمودند قرار دادند. فَلَمّا جاوَزَهُ خارَ الجِذعُ، حَتّىٰ تَصَدَّعَ و انشَقَّ، پس چون حضرت خواستند بر فراز منبر بالا روند از کنار آن تنۀ درخت عبور کردند، آن درخت ناله و فریادی جانسوز همچون نالۀ حیوانی برآورد تا بر خود شکافت، پس رسول خدا باز گشت و با دست مبارک بر آن درخت کشید تا آرام شد، سپس حضرت بر فراز منبر رفت... .
    6. . بحارالأنوار ج 17 ص 411.
    7. . سوره الزلزلة آیه *** 1 الی 4؛ «زمانى فرا رسد كه زمين را زلزله آيد، چه زلزله‌اى! چه زلزله‌اى! و آنچه در درون زمين است آن را بيرون كند و آشكار نمايد. و انسان در اين روز گويد: چه شده است زمين را كه چنين مى‌كند؟! در امروز زمين خبرها و حوادث درون خود را بازگو مى‌نمايد.»
    8. . [بدون اطلاع‌داشتن زمین] چگونه حال خویش و حوادث [درون] خود را بازگو می‌کند و اسرار خویش را برملا می‌سازد؟!

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

166
  • [جواب موسیٰ علیه‌السلام فرعون را]

  • «این فرستادنْ مرا پیشِ تو میر***هست بُرهانی که بُد مُرسِلْ خَبیر1
  • که چنین دارو چنان ناسور را***هست در‌خور از پیِ مَیسور را2
  • واقعاتی دیده بودی پیش از این***که خدا خواهد مرا کردن‌گزین
  • من عصا و نور بگْرفته به دست***شاخِ گستاخیْ تو را خواهم شکست
  • واقعاتی سهمگین از بهرِ این***گونه گونه می‌نمودت رَبِّ دین
  • در‌خورِ سِرِّ بَد و طُغیانِ تو***تا بدانی کُاوست در خوردانِ تو3
  • تا بدانی کُاو حکیم است و خبیر***مُصلِحِ أمراضِ دَرمان ناپدیر
  • تو به تأویلات می‌گشتی از آن***کور و کَر: ”کاین هست از خوابِ گِران“4
  • و آن طبیب و آن مُنَجِّم در لُمَع***دیدْ تعبیرش، بپوشید از طَمَع5
  • گفت: ”دور از دولت و از شاهی‌ات***که در‌آید غُصّه در آگاهی‌ات
  • از غذای مُختلف یا از طعام***طبعْ شوریده همی‌بیند مَنام“6
  • ز‌آنکه دیدْ او که نصیحت‌جو نِه‌ای***تُند و خون‌خواریّ و، مِسکین‌خو نِه‌ای
  • پادشاهان خون کنند از مَصلحت***لیک رحمتْشان فُزون است از عَنَت7
  • شاه را باید که باشد خویِ رَبّ***رحمتِ او سَبْق گیرد بر غَضَب
  • نی غضبْ غالب بوَد مانند دیو***بی‌ضرورت خون کُند از بهرِ ریو8
  • نی حَلیمیِّ مُخَنَّث وار نیز***که شود زنْ روسپی ز‌آن و کنیز9
  • دیوخانه کرده بودی سینه را***قبله‌ای سازیده بودی کینه را
  • شاخِ تیزت بس جگر‌ها را که خَست***نَک عصایم شاخِ شوخت را شِکست»
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: که شُد مُرسِل.
      مُرسِل: فرستنده.
    2. . ناسور: زخمی که عفونی شده است. مَیسور: آنچه بتوان آن را علاج کرد.
    3. . نسخۀ قونیه: در خوردْ آنِ تو.
      درخوردان: درخور، سزاوار.
    4. . نسخۀ قونیه: کور و گر.
    5. . لُمَع: درخشش‌ها، (ستارگان).
    6. . شوریده همی‌بیند مَنام: خواب آشفته می‌بیند.
    7. . عَنَت: آزار و اذیت، رنج و مشقّت.
    8. . ریو: مکر و نیرنگ.
    9. . و نه اینکه پاشاه از بی‌غیرتی بردباری نیز نشان دهد که زنان و کنیزان به فحشا خواهند افتاد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

167
  • حمله آوردنِ این جهانیان و تاخت بردن تا دربندان غیب که سَرحدّ غیب است و غفلت ایشان از کمین؛ که چون غازی به غزا نرود، کافرْ تاخت آرَد1

  • حمله بردند اِسپهِ جسمانیان***جانبِ قلعه وْ دِزِ روحانیان2
  • تا فرو‌گیرند بر دربندِ غیْب***تا کسی نایَد از آن سو پاک‌جیْب
  • غازیان حمله‌یْ غزا چون کم بَرند***کافران برعکسْ حمله آورند
  • [سخن موسیٰ علیه‌السلام فرعون را که: «تو تا سرحدّ قلعۀ نسل آدم که رحم باشد تاختی و هر جنین را کُشتی تا موسیٰ به‌وجود نیاید»]

  • «غازیانِ غیْب چون از حِلمِ خویش***حَمله نآوردند بر تو زشت‌کیش3
  • حمله بُردی سوی دربندانِ غیب***تا نیایند این طرفْ مردانِ غیب
  • چنگ در صُلب و رَحِم‌ها بر زَدی***تا که شارِع را بگیری از بَدی
  • چون بگیری شه‌رهی که ذوالجلال***برگشادَه‌ست از برای اِنتِسال؟!4
  • سَد شدی دربند‌ها را ای لَجوج***کوریِ تو کرد سرهنگی خُروج5
  • نَک منم سرهنگ و، هَنگت بشْکنم***نَک به نامش نام و ننگت بشْکنم
  • تو هَلا دربند‌ها را سخت بند***چند گاهی بر سِبالِ خود بخند
  • سَبلَتَت را بر‌کَنَد یک یک قَدَر***تا بدانی که: ”الْقَدَر یُعمی الْبَصَر“6
  • سَبلَتِ تو تیزتر یا آنِ عاد***که همی‌لرزید از دَمْ‌شانْ بِلاد؟!
  • تو ستیزه‌رو تَری یا آن ثَمود***که نیامد مثلِ ایشان در وجود؟!
  • صد از این‌ها گر بگویم، تو کَری***بشْنویّ و ناشنوده آوری
  • توبه کردم از سخن کَانگیختم***بی‌سخنْ من دارویَت آمیختم
  • که نَهم بر ریشِ خامت تا پزد***یا بسوزد ریش و ریشَه‌ت تا ابد7
  • تا بدانی کُاو خَبیر است ای عَدو***می‌دهد هر چیز را در‌خوردِ او
    1. . عازی: جنگجو. غزا: جنگ.
    2. . دِز: دژ، قلعه.
    3. . بریتانیا (الف): حمله آوردند.
    4. . انتسال: تناسل و فرزند‌آوری.
    5. . در بند: گذرگاه‌ها. لَجوج: معاند. کوریِ تو...: به کوری تو اکنون امیری [از امیران لشکر الهی] خروج کرد.
    6. . نسخۀ قونیه: الْقَدَر یُعمی الْحَذَر (= تقدیر الٰهی چشم تدبیر را کور می‌سازد).
      الْقَدَر یُعمی الْبَصَر: تقدیر و ارادۀ الٰهی چشم را کور می‌کند.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: .../  تا بسوزد ریشِ خامت تا ابد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

168
  • کی نکو کردیّ و کی کردی تو شَرّ***که ندیدی لایقش در پِیْ اثر؟!1
  • کی فرستادی دَمی بر آسِمان***نیک‌ای کز پی نیامد مثلِ آن؟!
  • گر مراقب باشی و بیدارْ تو***هر‌دَمی بینی جزای کارْ تو
  • چون مراقب باشی و گیری رَسَن***حاجتت نایَد قیامت‌آمدن
  • آن که رمزی را بداند او صحیح***حاجتش نایَد که گویندش صریح
  • این بلا از کودنی آید تو را***که نکردی فهم نکته وْ رمز‌ها
  • از بَدی چون دلْ سیاه و تیره شد***-فهم کن- اینجا نشاید خیره شد
  • ور نه خود تیری شود آن تیرگی***در رسد در تو جزای خیرگی
  • ور نیاید تیرت، از بخشایش است***نی پیِ نادیدنِ آلایش است
  • هین مراقب باش گر دل بایدت***کز پیِ هر فعلْ چیزی زایدت
  • ور از این افزونْ تو را همّت بوَد***از مُراقبْ کار بالاتر رَود»
  • بیان آنکه تن خاکی آدمی همچون آهنِ نیکو جوهر قابل آیینه شدن است؛ تا در او هم در دنیا، بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید، نه بر طریق خیال2

  • پس چو آهن گرچه تیره هیکلی***صیقلی کن، صیقلی کن، صیقلی
  • تا دلت آیینه گردد پُر‌صُوَر***اندر آن هر سو مَلیحی سیم بَر
  • آهن ار چه تیره و بی‌نور بود***صیقلی آن تیرگی از وی زُدود
  • صیقلی دید آهن و خوش کرد رو***تا که صورت‌ها توان دید اندر او
  • گر تنِ خاکی غلیظ و تیره است***صیقلش کن؛ ز‌آنکه صیقل‌گیره است
  • تا در او أشکالِ غیبی رو نَهَد***عکسِ حوریّ و مَلَک در وی جَهَد
  • صیقلِ عقلت بِدان دادَه‌ست حق***که بِدان روشن شود دل را وَرق
  • صیقلی را بسته‌ای ای بی‌نماز***و آن هویٰ را کرده‌ای دو دست باز
  • گر هویٰ را بندْ بنْهاده شود***صیقلی را دستْ بُگشاده شود
    1. . نسخۀ قونیه: کی کژی کردی و کردی تو شرّ.
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: بیان آنکه تن هر یک از آدمی همچون آهنِ نیکو جوهر قابل آیینه شدن است؛ تا در آن در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید، نه به طریق خیال بل به عیان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

169
  • آهنی کآیینۀ غیبی بُدی***جمله صورت‌ها در آن حاصل شدی1
  • تیره کردی، زنگ دادی در نهاد***این بوَد ﴿يسعَونَ في الْأرضِ فَساد﴾2
  • تاکنون کردی چنین، اکنون مکُن***تیره کردی آب از این، افزون مکُن
  • بَر مَشوران، تا شود این آبْ صاف***واندر او بینْ ماه و اختر در طواف3
  • ز‌آن که مردم هست همچون آبِ جو***چون شود تیره، نبینی قعرِ او
  • قعرِ جو پُر‌گوهر است و پُر زِ دُرّ***هین مکُن تیره اگر هستی تو حُرّ4
  • جانِ مردم هست مانند هوا***چون به گَرد آمیخت، شد پرده‌یْ سَما
  • مانع آید او ز دیدِ آفتاب***چون‌که گَردَش رفت، شد صافیّ و تاب5
  • 🔹 حاصلْ آنکه کم مکُن ای بی‌سُرور***صیقلی، وَ اللٰهُ أعلَم بِالصُدور6
  • باز گفتنِ موسیٰ علیه‌السلام اسرارِ فرعونیّه را و واقعاتِ او را ظَهْرَ الغَیب تا به خَبیریِّ حقْ ایمان آورَد. وَ اللٰهُ أعلَم7

  • «با کمالِ تیرگی، حقْ واقِعات***می‌نمودت، تا رَوی راهِ نجات
  • ز‌آهنِ تیره به قُدرت می‌نمود***واقِعاتی که در آخِرْ خواست بود
  • تا کُنی کمتر تو آن ظلم و بَدی***آن همی‌دیدیّ و بدتر می‌شدی
  • نقش‌های بد که در خوابت نمود***می‌رمیدی ز‌آن و، آن نقشِ تو بود
  • همچو آن زنگی که در آیینه دید***روی خود را زشت و بر آیینه رید
  • که: ”چو زشتی، لایقِ اینیّ و بس“***”زشتی‌ام آنِ تو است، ای کورِ خَس
  • این حَدَث بر رویِ زشتت می‌کُنی***نیست بر من؛ ز‌آنکه هستم روشنی“8
    1. . نسخۀ ناسخه: مُرسَل شدی.
    2. . سوره المائده آیه 33 و 34؛ «سزاى كسانى كه با خدا و پيامبر نبرد ميكنند، و ميكوشند در زمين فساد منتشر سازند، اين است كه كشته شوند، يا به دار آويخته گردند، يا دست و پايشان به خلاف يك ديگر (دست راست و پاى چپ يا بالعكس) قطع گردد، يا تبعيد گردند، و اين كيفر براى ايشان رسوائى است در اين دنيا، و در آخرت عذابى سخت در انتظارشان خواهد بود. مگر كسانى كه توبه كنند پيش از آنكه دستگير شوند و بدانيد كه خداوند غفور و رحيم است.»
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: پر مَشوران.
      بر‌شورانیدن: به‌هم زدن مایع یا هر چیزی.
    4. . نسخۀ قونیه: که هست او صافِ حُرّ.
    5. . نسخۀ قونیه: صافیّ و ناب.
    6. . وَ اللٰهُ أعلَم بِالصُدور: و خداوند به [آنچه در] سینه‌ها [است] آگاه‌تر است.
    7. . ظهرَ الغیب: آنچه در پس پرده انجام داده است.
    8. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: این جَفا بر روی زشتت. قسطنطنیه (ب): ... ز آنک رَستم از منی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

170
  • گاه می‌دیدی لباست سوخته***گَه دهان و چشمِ تو بَر‌دوخته1
  • گاه حیوانْ قاصدِ خونت شده***گَه سَرِ خود را به دندانِ دَده
  • گَه نگون اندر میانِ آبریز***گَه غریقِ سَیلِ خون‌آمیزِ تیز
  • 🔹 گَه ز بامی اوفتاده، گشته پست***گاه در اِشکنجه و بسته دو دست
  • 🔹 گاه دیده خویش در زنجیر و غُل***گاه بر مغزت زدندی چون دُهُل
  • گَه نِدات آمد از این چرخِ نَقی***که: ”شَقیّ‌ای“ که: ”شَقیّ‌ای“ که: ”شَقیّ!“2
  • گَه نِدات آمد صَریحی از جبال***که: ”برو، هستی زِ اصحابِ شِمال“
  • گَه صدا می‌آمدت از هر جَماد:***”تا ابد فرعون در دوزخ فتاد“
  • 🔹 گه خطاب آمد تو را از هر نبات:***”گشت مَطرودْ ابدْ فرعونِ مات“
  • زین بَتَر‌ها که نمی‌گویم ز شرم***تا نگردد طبعِ معکوسِ تو گرم
  • اندکی گفتم به تو ای ناپذیر***زَ اندکی دانی که هستم من خَبیر
  • خویشتن را کور می‌کردیّ و مات***تا نَیَندیشی ز خواب و واقِعات
  • چند بُگریزی، نَک آمد پیشِ تو***کوریِ ادراکِ مَکر اَندیشِ تو
  • هین مکُن، زین پس فرا گیر اِحتراز***که ز بخشایش درِ توبَه ست باز»
  • در بیان آنکه درِ توبه باز است

  • توبه را از جانبِ مغربْ دَری***باز باشد تا قیامت بر وَری3
  • تا ز مغرب بر زَند سرْ آفتاب***باز باشد آن دَر ، از ویْ سر مَتاب
  • هست جَنّت را ز رحمتْ هشت دَر***یک دَرِ توبَه‌سْت ز‌آن هشت ای پسر
  • این همه، گَه باز باشد گَه فراز***و آن درِ توبه نباشد جُز که باز
  • هین غنیمت دار، دَر باز است، زود***رَختِ آنجا کِش به کوریِّ حَسود
  • 🔹 پیش از آن کز قهرْ در بسته شود***بعد از آن زاریِّ تو کس نشْنود
  • 🔹 باز‌گرد از کفر و، این در باز یاب***تا نگردی از شقاوت ردِّ باب
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: لبانت سوخته.
    2. . نَقی: پاکیزه، برگزیده. شَقی: شقاوتمند و تیره‌بخت.
    3. . مسند احمد ج 30 ص 17؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ بِالمَغرِبِ بابًا مَفتوحًا لِلتَّوبَةِ، مَسیرَتُهُ سَبعونَ سَنَةً، لا یُغلَقُ حَتّىٰ تَطلُعَ الشَّمسُ مِن نَحوِه؛ همانا در مغرب دری است برای توبه که مسیر [پهنای] آن هفتاد سال راه است و این در بسته نمی‌شود تا آنگاه که خورشید [صبح قیامت] از جانب آن در بر دَمَد.»
      بر وَری: وَریٰ، خلایق.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

171
  • گفتنِ موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام مر فرعون را که: «از من یک پند قبول کن و چهار فضیلتْ عِوَضْ بِستان»

  • «هین ز من بِپْذیر یک چیز و بیار***پس ز من بِستان عِوَضْ آن را چهار»
  • گفت: «ای موسیٰ، کدام است آن یکی؟***شرح کن با من از آن یک اندکی»
  • گفت: «آن یک که بگویی آشکار***که: ”خدایی نیست غیر از کردگار
  • خالقِ أفلاک و أنجُم بر عُلا***مردم و دیو و پَریّ و مرغ را
  • خالقِ دریا و کوه و دشت و تیه***مُلکَتِ او بی‌حَد و او بی‌شبیه
  • 🔹 حافظِ هر چیز و هر کس، هر مکان***رازقِ هر جانور اندر جهان
  • 🔹 هم نگهدارندۀ أرْض و سَما***هم پدید آرندۀ گُل از گیا
  • 🔹 مطّلِعْ او بر ضمیر بندگان***حاکم و جبّار بر گردن‌کِشان
  • 🔹 اوست بر هر پادشاهی پادشا***حکمْ او را، ”یَفعَلُ اللَهْ ما یَشا“»1
  • گفت: «ای موسیٰ، کدام است آن چهار***که عوض بِدْهی مرا؟ بر گو، بیار
  • تا بوَد کز لطفِ آن وعده‌یْ حَسَن***سُست گردد چار‌میخِ کُفرِ من
  • بو که ز‌آن خوش وَعده‌های مُغتَنَم***بر‌گشاید قُفلِ کفرِ صد مَنَم
  • بو که از تأثیرِ جویِ اَنگبین***شهد گردد در تنم این زهرِ کین
  • یا ز عکسِ جویِ آن پاکیزه شیر***پرورش یابد دَمی عقلِ اسیر
  • یا بوَد کز عکسِ آن جوهای خَمر***مست گردم، بو بَرَم از ذوقِ امر
  • یا بوَد کز لطفِ آن جوهای آب***تازگی یابد تنِ شوره‌یْ خراب
  • شوره‌ام را سبزه‌ای پیدا شود***خارزارم جنّةُ الْمَأویٰ شود
  • بو که از عکسِ بِهِشت و چار جو***جان شود از یاریِ حقْ یارجو
  • آن‌چنان کَز عکسِ دوزخ گشته‌ام***آتش و در قهرِ حقّ آغشته‌ام
  • گَه ز عکسِ نارِ دوزخ همچو مار***گشته‌ام بر اهلِ جَنّتْ زهربار2
  • گَه ز عکسِ جوششِ آبِ حَمیم***آبِ ظلمم کرد خَلقان را رَمیم3
  • من ز عکسِ زَمهَریرم زمهریر***یا ز عکسِ آن سَعیرم چون سَعیر4
    1. . سوره ابراهیم آیه 17؛ «خداوند هر کاری که بخواهد انجام می‌دهد.»
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: که ز عکس. بریتانیا (الف): نار دوزخ همچو نار.
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: که ز عکس.
      رَمیم: کهنه و پوسیده.
    4. . زَمهریر: سرمای بسیار سخت. سَعیر: آتش یا زبانۀ آن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

172
  • دوزخِ درویش و مظلومم کُنون***وایِ آن کُاو یابَمَش ناگَهْ زَبون
  • 🔹 موسیا، باشد که بُگشاییم در***وز فضیلت‌هات گردم با خبر
  • 🔹 موسیا، باشد که یابم مَأمَنی***وا رَهم از کَثرَتِ ما و مَنیّ
  • 🔹 هین بگو با من کدام است آن چهار***که عِوَض خواهی‌م دادن؟ بر‌شُمار!»1
  • شرح‌کردن موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام آن چهار فضیلتِ پای‌مُزد را2

  • گفت موسیٰ: «کَاوّلینِ آن چهار***صحّتی باشد تنت را پایدار
  • آن عِلَل‌هایی که در طِب گفته‌اند***دور باشد از تنت ای ارجمند
  • ثانیاً باشد تو را عمرِ دراز***که أجل دارد ز عُمرت اِحتِراز
  • وین نباشد بَعدِ عُمرِ مُستَوی***که به ناکام از جهانْ بیرون رَوی3
  • بلکه خواهانِ أجل، چون طفلْ شیر***نی ز رنجی کآن تو را دارد اسیر4
  • مرگ‌جو باشی، ولی نَز عجز و رنج***بلکه بینی در خرابِ خانه گنج5
  • پس به دستِ خویش گیری تیشه‌ای***می‌زنی بر خانه بی اندیشه‌ای
  • که حجابِ گنجْ بینی خانه را***مانعِ صد خرمنْ این یک دانه را
  • پس در آتش افکنی این دانه را***پیش گیری پیشۀ مردانه را
  • 🔹 بر‌کَنی این خانۀ تن بی دریغ***تا مَهَت آید بُرون از زیرِ میغ6
  • ای به یک برگی ز باغی مانده***همچو کِرمی برگش از رَز رانده7
  • چون کَرَم این کِرم را بیدار کرد***اژدهای جهل را این کِرمْ خَورد
  • کِرمِ کَرْمی شد پُر از میوه‌یْ درخت***این‌چنین تبدیل گردد نیکبخت8
    1. . عوض خواهی‌م دادن: به‌جای ایمان به من خواهی‌داد.
    2. . پای‌مُزد: مُزد.
    3. . عمر مستوی: عمر طبیعی.
    4. . بلکه خواهانِ أجل، چون طفلْ شیر: بلکه تو در طلب اجل خواهی بود همانطور که طفل در جست و جوی شیر است.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: خرابه خانه.
    6. . میغ: ابر.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: مانده‌ای/... رانده‌ای.
    8. . مونیخ (ب): برگ و درخت.
      کَرْم: درخت انگور.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

173
  • خانه بر‌کَن؛ کَز عقیقِ این یَمَن***صد هزاران خانه شاید ساختن»
  • تفسیرِ «کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً، فَأحبَبتُ أن اُعرَفَ [فَخَلَقتُ الخَلقَ لِکَی اُعرَف]»1

  • گنجْ زیرِ خانه است و چاره نیست***پس ز هَدْمِ خانه مَندیش و مَایست
  • که هزاران خانه از یک نقدِ گنج***می‌توان کردن عمارت بی ز رنج
  • عاقبتْ آن خانه خود ویران شود***گنج از زیرش یقینْ عُریان شود
  • لیک آنِ تو نباشد؛ ز‌آنکه روح***مُزدِ ویران‌کردن اَستَش آن فُتوح
  • چون نکرد آن کار، مُزدش هست لا***﴿لَيسَ لِلإنسانِ إلّا ما سَعيٰ﴾2
  • دستْ خایی بعد از آن تو: «کِای دریغ!***این‌چنین ماهی بُد اندر زیرِ میغ؟!3
  • من نکردم آنچه گفتند از بِهی***گنج رفت و خانه و، دستم تُهی»4
  • 🔹 حایِلِ گنج و حجابْ این خانه بود***مانعِ صد خرمنْ این یک دانه بود
  • خانۀ اُجرت گرفتی و کِریٰ***نیست مُلکِ تو به بیْعی یا شِریٰ5
  • این کِریٰ را مدّتی داد و اَجل***تا در این مدّت کُنی در وی عمل
  • پاره‌دوزی می‌کنی اندر دُکان***زیرِ این دُکّانِ تو پنهان دو کان6
  • هست این دُکّانْ کِرایی، زود باش***تیشه بِسْتان و تَگَش را می‌خراش7
  • تا که تیشه ناگهان بر کان زنی***از دکان و پاره‌دوزی وا رَهی
  • پاره‌دوزی چیست؟ خوردِ آب و نان***می‌زنی این پاره بر دَلقِ گران
  • هر زمان می‌درّد این دلقِ تَنت***پاره بر وی می‌زنی زین خوردنت
  • ای ز نسلِ پادشاهِ کامکار***با خود آ، زین پاره‌دوزی ننگْ دار
  • پاره‌ای بر‌کَن از این قعرِ دکان***تا بر‌آرد سَر به پیشِ تو دو کان
  • پیش از آن کاین مُهلتِ خانه‌یْ کِری***آخِر آید بر‌نخورده زو بَری8
  • پس تو را بیرون کُنَد صاحبْ دکان***وین دکان را بر‌کَنَد از رویِ کان
    1. . عوالی اللَئالی ج 1 ص 55؛ در حدیث قدسی آمده است که خداوند عزوجل فرمود: «من گنجی پنهان بودم، پس خواستم تا شناخته شَوم پس خلائق را آفریدم تا شناخته شوم.»
    2. . سوره النجم آیه 39؛ «و برای انسان نیست مگر آنچه [برای آن] سعی نموده است.»
    3. . دست خایی: دست خویش را می‌گزی. میغ: ابر.
    4. . مونیخ (ب): آنچ کردند.
      بِهی:‌ خوبی، نیکی.
    5. . اجرت: اجاره. کِریٰ: کرایه. خانه‌ای را به اجاره یا کرایه گرفته‌ای، مانند خانه‌ای نیست که خرید و  فروش نموده و مالک آن باشی. 
    6. . کان: معدن گرانبها.
    7. . تگ: ته، زیر.
    8. . بَری: میو‌ه‌ای.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

174
  • تو ز حسرت دست بر سر می‌زنی***گاه ریشِ خامِ خود بر‌می‌کَنی:
  • «کِای دریغا، آنِ من بود این دکان***کور بودم بر نخوردم زین مکان
  • 🔹 ای دریغا، گنج را بُگذاشتم***آبِ حیوان را به خاک انباشتم
  • ای دریغا، بودِ ما را بُرد باد***تا ابد ”یا حَسرَتا“ شد لِلعِباد1
  • 🔹 ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ***ماهِ من پنهان بمانْده زیرِ میغ»2
  • غَرّه شدنِ آدمی به ذکاوت و تصوّراتِ طبعِ خویش و طلب نا‌کردن علمِ غیب که علم انبیاست

  • «دیدم اندر خانه من نقش و نگار***بودم اندر عشقِ خانه بی‌قرار
  • 🔹 ماندم اندر خانه حیران و نَزار***لابُد از معنیٰ شدم من عور و زار3
  • 🔹 عشقِ خانه در دلِ من کار کرد***لاجَرم از گنج مانْدم دور و فرد
  • بودم از گنجِ نهانی بی‌خبر***وَر نَه دَستَنْبویِ من بودی تَبَر4
  • آه گر دادِ تَبَر را دادمی***این زمانْ غم را تَبَرّیٰ دادمی5
  • چشم را بر نقش می‌انداختم***همچو طفلانْ عشق‌ها می‌باختم»
  • ----------

  • پس نِکو گفت آن حکیمِ کامیار***که: «تو طفلی، خانه پُر نقش و نگار»
  • در الهی‌نامه بس اندرز کرد***که: «بر‌آر از دودمانِ خویشْ گَرد»
  • ----------

  • «بس کُن ای موسیٰ، بگو وعده‌یْ سِوُم***که دلِ من زِ اضطرابش گشتْ گُم»
    1. . سوره الزمر آیه 56؛ ﴿تا آنگاه هر كسى فرياد بر‌آورد و گويد: اى دریغ بر اینکه در کنار خدا كوتاهى كردم‌... .﴾.
    2. . اصلاح‌شده براساس حاشیۀ نسخۀ مثنوی شریف. میرخانی: بماند.
    3. . نَزار: لاغر و ضعیف. عور: برهنه و فقیر و ناتوان.
    4. . دستَنبوی: گلوله‌ای از عنبر و مُشک و اقسام عطر که در دست می‌گرفتند.
    5. . غم را تَبَرّی دادمی: از غم بیزاری جستم.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

175
  • شرح‌کردنِ موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام وعدۀ سوّم را

  • گفت موسیٰ: «آن سوُم مُلکِ دو تو***دو جهانی خالص از خَصْم و عَدو1
  • بیش‌تر ز‌آن مُلکْ کَاکنون داشتی***کآن بُد اندر جنگ و، این در آشتی
  • آن که در جَنگت چنین مُلکی دهد***بنْگر اندر صُلحْ چون خوانت نهد!
  • آن کَرَم کَاندرْ جَفا این‌هات داد***در وفا بِنْگر چه باشد اِفتقاد؟!»2
  • گفت: «ای موسیٰ، چهارم چیست؟ زود***بازگو، صبرم شد و حِرصم فُزود»3
  • گفت: «چارم آنکه مانی تو جوان***مویْ همچون قیر و، رُخْ چون اَرغَوان
  • رنگ و بو در پیشِ ما بس کاسِد است***لیک تو پَستی؛ سخن کردیم پَست4
  • افتخار از رنگ و بو وّ از مکان***هست شادیّ و فریبِ کودکان»
  • بیان این خبر که: «کَلِّموا النّاسَ عَلیٰ قَدْرِ عُقولِهِم»5

  • «چون‌که با کودکْ سر و کارم فِتاد***هم زبانِ کودکان باید گشاد
  • که: ”برو کُتّاب تا مُرغت خَرم***یا مَویز و جوْز و فُستُق آورم“6
  • جز شبابِ تن نمی‌دانی، بگیر***این جوانی را، بگیر -ای خر- شَعیر7
  • هیچ آژَنگی نیفتد بر رُخَت***تازه مانَد این شَبابِ فَرُّخَت8
  • نه نشانِ پیری‌ات آرَد به رو***نه قدِ چون سرو تو گردد دو تو9
  • نی شود زورِ جوانی از تو کم***نه به دندان‌ها خَلل‌ها یا ألَم10
    1. . مونیخ (ب): خَصم و عُتوّ.
    2. . افتقاد: مهربانی و دلجویی.
    3. . شد: رفت، (تمام شد).
    4. . کاسِد: بی‌رونق، (بی‌ارزش).
    5. . إحیاء العلوم، ج 1، ص 97؛ رسول‌اللٰه صلّی اللٰه علیه و آله: «ما جماعت پیغمبران، مأمور گشته‌ایم که مردم را در جایگاه خاصّ آنها قرار دهیم و به‌اندازۀ عقلشان با ایشان سخن بگوییم».
    6. . کُتّاب: مکتب‌خانه، مدرسه. مُرغت: مرغی برای تو. جوْز: گردو. فُستُق: پسته.
    7. . شَباب: جوانی. بگیر: بِدان. شَعیر: جو.
    8. . آژنگ: چین و چروک.
    9. . نسخۀ قونیه: نه نژند پیری‌ات آید به رو. (نژند: پژمردگی).
      دو تو: خَم.
    10. . خلل: کاستی. ألَم: درد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

176
  • نه کمی در شهوت و طَمْث و بِعال***که زنان را آید از ضعفت مَلال1
  • 🔹 نه شود مویَت سفید و پشتْ خَم***لیک خوشتر لحظه لحظه دم به دم
  • آن چنان بُگشایدت فَرِّ شَباب***که گشود آن مژده بر عُکّاشه باب»2
  • معنیِ حدیث: «مَن بَشَّرَنی بِخُروجِ صَفَرٍ، بَشَّرتُهُ بِالجَنّة»3

  • احمدِ آخِر زمان را انتقال***در رَبیعِ أوّل آمد بی‌جِدال
  • چون‌که واقف شد دلش از وقتِ نَقل***عاشقِ آن وقت گردید او به عقل
  • چون صَفَر آمد، بِشُد شاد از صَفَر***که: «پسِ این ماه می‌سازم سَفَر»
  • هر شبی تا روزْ زین شوقِ هُدی***او رفیقِ راهِ أعلَیٰ می‌زدی
  • گفت: «هر کس که مرا مژده دهد***چون صَفَرْ پای از جهان بیرون نهد
  • که: ”صَفَر بُگذشت و شد ماهِ ربیع“***مژده‌ور باشم مر او را و شَفیع»
  • 🔹 چون صفر بر بست بار و ماه نو***گشت پیدا بر فلک با تاب و ضوْ
  • گفت عُکّاشه: «صَفَر بُگذشت و رفت»***گفت که: «جَنَّت تو را ای شیرِ زَفت»
  • دیگری آمد که: «بُگذشت این صَفَر»***گفت: «عُکّاشه ببُرد از مژده بَر»
  • ----------

  • پس رِجال از نَقلِ عالَمْ شادمان***وز بَقایش شادمانْ این کودکان
  • چون‌که آبِ خوش ندید آن مرغِ کور***پیشِ او کوثر نماید آبِ شور
    1. . بریتانیا (الف): طَمثِ رِجال. مونیخ (ب): نی زنان را.
      طَمْث: جِماع. بِعال: نزدیکی، ملاعبه. ملال: افسردگی.
    2. . مونیخ (ب): که شد اندر مژدۀ عُکّاشه باب. بریتانیا (الف): از مژدۀ عُکّاشه.
      آنچه مولانا از داستان عکّاشه نقل فرمود در مصادر یافت نشد؛ آنچه یافت شد چنین است:
      حلیة‌الأولیاء، ج 2، ص 13: روزی رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم در وصف امّت خویش و هفتاد‌هزار نفر که همراه آنان بدون حساب وارد بهشت می‌شوند سخن می‌فرمود، عُکاشة بن مِحصَن اسدی که یکی از بنی‌اسد بود عرضه داشت: ای رسول خدا از خدا بخواه که مرا از آنان قرار دهد! رسول خدا فرمود: ”خداوندا او را از آنان قرار ده!“ پس دیگری نیز گفت: ای رسول خدا برای من [نیز] دعا کن که از آنان باشم، رسول خدا فرمود: «عکاشه بر تو سبقت گرفت!»...
      عُکّاشه: نام شخصی از اصحاب پیامبر. باب: درب بهشت.
    3. . در روایتی است که رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «هرکس که مرا بشارت به خروج ماه صفر دهد من بشارت بهشت را به او خواهم داد.»، این رایت توسط بسیاری از علما از موضوعات شمرده شده است. علامه طهرانی (در مطلع انوار ج 6 ص 266) می‌فرماید: «آنچه من فهميدم اين روايت تصحيف شده است؛ چون رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم روزى خواستند به اصحاب خود جلالت ابوذر غفارى را بفهمانند، و فرمودند: ”أوّلُ مَن يدخُل عليكم، مِن أهل الجنّةِ“ و سپس فرمودند: ”مَن بَشَّرَنى بخُروج آذارَ فهو من أهل الجنّة“؛ فقال أبوذر: يا رسول الله! قد خرج آذارُ. آذار از ماه‌هاى رومى است و چون لفظ آذار با صفر نزدیک است، لذا در ألسنه به جاى آذار كه لفظ غريب و غير مأنوسى است، بعضى لفظ صفر را اشتباهاً شنيده‌اند و زبان به زبان یک روايتى شده است.»

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

177
  • ----------

  • همچنین موسیٰ کرامت می‌شمرد***هم بدین‌سان بی‌قدم ره می‌سپرد
  • که: «نگردد صافِ اِقبال تو دُرد***هم نگردد اطلسِ بختِ تو بُرد1
  • 🔹 هر چه خواهی یابی از بختِ جوان***شادمان مانی، نگردی ناتوان»
  • گفت: «أحسَنت، نِکو گفتی ولیک***تا کُنم من مشورت با یارِ نیک»
  • مشورت‌کردن فرعون با آسیه در ایمان آوردن

  • باز‌گفت او این سخن با آسیه***گفت: «جانْ افشان بر این، ای دل‌سیَه
  • بس عنایت‌هاست متنِ این مَقال***زود دَریاب ای شهِ نیکو خِصال
  • وقتِ کِشت آمد، زهی پُرسود کِشت»***این بگفت و گریه کرد و گرم گشت
  • بر جَهید از جا و گفتا: «بَخَّ لَک***آفتابی تاج گشتت ای کَلَک»2
  • عیبِ کَل را خود بپوشاند کلاه***خاصه چون باشد کُلَهْ خورشید و ماه
  • «هم در آن مجلس که بِشْنیدی تو این***چون نگفتی: ”آری و صد آفرین“؟!
  • این سخن در گوشِ خورشید اَر شُدی***سرنگون بر بویِ این، زیر آمدی
  • هیچ می‌دانی چه وعدَه‌ست و چه داد***می‌کند ابلیس را حقْ اِفتقاد؟!3
  • چون بِدین لطفْ آن کریمت باز‌خواند***ای عجب، چون زَهره‌ات بر جای مانْد؟!
  • زَهره‌ات نَدْرید تا ز‌آن زُهره‌ات***می‌رسیدی در دو عالَم بهره‌ات»4
  • ----------

  • زَهره‌ای کز بهرِ حقْ او بر‌دَرَد***چون شهیدان از دو عالَم بَر خورَد5
  • غافلی هم حکمت است و نعمت است***تا نَپَرّد زودْ سرمایه ز دست
  • غافلی هم حکمت است و این عَمیٰ***تا بمانَد، لیک تا این حدْ چِرا؟!
  • لیک نی چندان که ناسوری شود***زَهرِ جان و عقلِ رنجوری شود6
  • خود که یابد این‌چنین بازار را***که به یک گُل می‌خَری گُلزار را؟!
  • دانه‌ای را صد درختِستانْ عِوَض***حَبّه‌ای را آمدت صد کانْ عِوَض
    1. . این بیت با بیت قبل در نسخۀ قونیه این‌گونه آمده است: همچنین موسیٰ کرامت می‌شمرد/ که: «نگردد صافِ اِقبال تو دُرد. قاهره (الف) مانند نسخۀ قونیه جز اینکه: آبِ اقبال.
    2. . بَخّ لَک: خوشا به‌حال تو. کَلَک: تصغیر کَل، کَچَلک.
    3. . افتقاد: دلجویی.
    4. . زُهره: ستارۀ سَعادت (بخت و اقبال). 
    5. . بر‌دَرَد: پاره شود. بَر خورَد: ثمر می‌بَرد و بهره‌مند می‌شود.
    6. . ناسور: زخمی که چرک کرده باشد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

178
  • ”کانَ لِلَّه“ دادنِ آن حَبّه است***تا که ”کانَ اللٰهُ لَهْ“ آید به دست1
  • ز‌آنکه این هویِ ضعیفِ بی‌قرار***هست شد ز‌آن هویِ رَبِّ پایدار
  • هویِ فانی چون‌که خود با او سپُرد***گشت باقی دائم و هرگز نمُرد
  • همچو قطره‌یْ خائِف از باد و ز خاک***که فَنا گردد بِدین هر دو، هلاک
  • چون به اصلِ خود -که دریا بود- جَست***از تَفِ خورشید و باد و خاک رَست
  • ظاهرش گم گشت در دریا ولیک***ذاتِ او معصوم و پابرجاست نیک
  • هین بِدِه -ای قطره- خود را بی‌نَدَم***تا بیابی در بَهای قطره یَم2
  • هین بِدِه، -ای قطره- خود را این شَرَف***در کفِ دریا شو ایمن از تَلَف3
  • ----------

  • «خود که را آمد چنین دولت به دست؟!***قطره را بَحری تقاضاگر شدَه‌ست!
  • چون تقاضا می‌کند دریا تو را***پس چه اِستادیّ و درماندی؟! هَلا
  • اَللَه اَللَه، زود بفروش و بخر***قطره‌ای دِه، بَحرِ پُر‌گوهر ببَر
  • اَللَه اَللَه، هیچ تأخیری مکن***که ز بَحرِ لطف آمد این سُخُن4
  • 🔹 اَللَه اَللَه، زود بشتاب و بجو***چون‌که بَحر رحمت است این، نیست جو
  • ”اَللَه اَللَه“ گویْ شو بی‌دست و پا***تا شود چوگانِ موسیٰ پا تو را
  • 🔹 اَللَه اَللَه، تو گمانَ بَد مبَر***بر چنینْ اِنعامِ عام ای بی‌خبر
  • 🔹 اَللَه اَللَه، زود دریاب ای فَتیٰ‌***تا نگردی در غلط بینی فَنا
  • 🔹 اَللَه اَللَه، ترک کن هستیِّ خَود***چون‌که خواندَه‌سْتَت، برو ای مُعتَمَد
  • 🔹 اَللَه اَللَه، زودتر تعجیل کن***بر‌فُروز از این اشارتْ بی‌سُخُن5
  • 🔹 اَللَه اَللَه، تا کنون کژ باختی***گردن اندر معصیت افراختی
  • 🔹 اَللَه اَللَه، چون عنایت در رسید***بی‌توقّف در وی آمیز ای عَنید
  • 🔹 اَللَه اَللَه، چون‌که عِصیان‌های تو***در نمی‌مالد به رویَت، شُکر گو
  • 🔹 اَللَه اَللَه، چون ز فضلَت راه داد***سر به خاکِ پای او باید نهاد6
  • 🔹 اَللَه اَللَه، با چنین کفرِ دو تو***چون قبولت می‌کند اِکرامِ او؟!
    1. . کشف الأسرار و عُدّة الأبرار، ج 1، ص 563؛ رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «مَن کانَ للّٰهِ کانَ اللٰهُ له؛ هر آن کس که برای خدا باشد، خدا برای او خواهد بود.»
    2. . یَم: دریا.
    3. . بریتانیا (الف): ایمن از سلف.
    4. . مونیخ (ب): که ز قعرِ لطف.
    5. . بَر‌فُروز: مشتعل شو.
    6. . فضلت: از روی فضل تو را.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

179
  • لطف اندر لطفِ او گُم می‌شود***کَاسفَلی بر چرخِ هفتم می‌رود
  • هین که یک بازی فِتادَت بُوالعَجَب***هیچ طالبْ این نیابد در طلب
  • 🔹 در‌پذیر این چار خلعت، زود، زود***تا ببینی در عِوَض صد عِزّ و سود»
  • گفت: «با هامان بگویم، ای سَتیر***شاه را لازم بوَد رأیِ وزیر»
  • گفت: «با هامان مگو این راز را***کاو زِ کَمپیری نداند باز را»1
  • مَثَلْ در بازِ پادشاه و کمپیرْ زَن که [باز] به خانۀ او بود

  • «بازِ اسپیدی به کَمپیری دَهی***او بِبُرَّد ناخنش بهرِ بِهی»2
  • ----------

  • ناخُنی که اصلِ کار است و شکار***کورِ کَمپیرک بِبُرَّد کور‌وار3
  • که: «کجا بودَه‌ست مادر که تو را***ناخُنان زین‌سان دراز است ای کیا؟!»
  • ناخن و منقار و پَرّش را بُرید***وقتِ مهرْ این می‌کُند زالِ پلید
  • چون‌که تُتماجش دهد، او کم خورَد***خشم گیرد، مِهر‌ها را بر‌دَرَد4
  • که: «چنین تُتماج پختم بهرِ تو***تو تکبّر می‌نماییّ و عُتوّ؟!5
  • تو سزایی مر همان إدبیر را***نعمت و اقبال کی سازد تو را؟!»6
  • آبِ تُتماجش دهد: «کاین را بگیر***گر نمی‌خواهی که نوشی زین فَطیر»7
  • آبِ تُتماجش نگیرد طبعِ باز***زالْ بِتْرُنجَد، شود خشمش دراز8
  • از غضبْ آن آشِ سوزان بر سَرش***زن فرو ریزد، شود کَلْ مِغفَرش9
  • اشک از آن چشمش فرو ریزد ز سوز***یاد آرَد لطفِ شاهِ با فُروز
  • ز‌آن دو چشمِ نازنینِ پُر دَلال***که ز چهره‌یْ شاه دارد صد کمال10
    1. . نسخۀ قونیه: کورِ کَمپیری چه داند باز را؟!
      کَمپیر: پیرِ سالخورده. کَمپیری: پیری و سالخوردگی.
    2. . بِهی: نیکی‌کردن.
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: گو ز کَمپیری. کلاله: کوژ کمپیری.
    4. . تُتماج: نوعی آش.
    5. . عُتوّ: سرکشی.
    6. . إدبیر: ادبار و پشت‌کردن.
    7. . فَطیر: نانی که خمیرش ور نیامده باشد.
    8. . بترنجد: اخمناک می‌شود.
    9. . مِغفَر: کلاه‌خود (سر).
    10. . پُر دَلال: پُر ناز و عشوه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

180
  • چشمِ ما زاغَش شده پُر زخمِ زاغ***چشمِ نیک از چشم بدْ با درد و داغ1
  • چشمِ دریا بَسطَتی کز بَسطِ او***هر دو عالَم می‌نماید تارِ مو2
  • گر هزاران چرخ در چشمش روَد***همچو چشمه پیشِ قُلزُم گم شود3
  • چشمِ بُگذشته از این محسوس‌ها***یافته از غیب‌بینی بوس‌ها
  • خود نمی‌یابم یکی گوشی که من***نُکته‌ای گویم از آن چشمِ حَسَن
  • می‌چکید آن آبِ محمودِ جَلیل***می‌رُبودی قطره‌اش را جبرئیل
  • تا بمالد در پَر و منقارِ خویش***گر دهد دستوری‌اش آن خوب‌کیش
  • باز گوید: «خشمِ کَمپیر ار فروخت***فَرِّ نورِ صبر و حِلمم را نسوخت4
  • بازِ جانم بازْ صد صورت تَنَد***زخم بر ناقه، نه بر صالح زند
  • صالح از یک دَم که آرَد با شکوه***صد چُنان ناقه بزاید متنِ کوه
  • دل همی‌گوید: ”خَموش و، هوش دار***ور نه دَرّانید غیرت پود و تار
  • غیرتش را هست صد حِلمِ نهان***ور نه سوزیدی به یکدم صد جهان“»
  • ----------

  • نَخوتِ شاهی گرفتش جایِ پند***تا دلِ خود را ز پندْ او کردْ بند5
  • که: «کُنم با رأیِ هامان مشورت***کاو ست پشتِ مُلک و قُطبِ مَقدُرَت»6
  • ----------

  • مصطفیٰ را رایزنْ صِدّیقِ رَبّ***رایزنْ بوجَهل را شد بولَهَب
  • عِرقِ جنسیّت چنانش جذب کرد***کآن نصیحت‌ها به پیشش گشت سرد
  • جنسْ سویِ جنسْ صد پَرّه پَرَد***بر خیالش بَند‌ها را بر‌دَرَد7
    1. . «ما زاغ» اشاره به سوره النجم آیه 17 در وصف پیامبر است؛ ﴿نه دیدگان او (پیغمبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم) به كجى گراييد، و نه دچار طغيان گشت، (تا چيزى را ديده باشد كه حقيقت نداشته باشد)﴾
      چشم ما زاغ: چشمی که دچار انحراف نیست و حقیقت‌بین است. زخم زاغ: (آزار و اذیت پیرزن که کنایه از دنیا و دنیاپرستان)
    2. . چشم دریا بَسطَتی: چشمی که به وسعت دریاست.
    3. . مونیخ (ب): گر هزاران بَحر.
      قُلزُم: دریا.
    4. . بریتانیا (الف): از فروخت. مونیخ (ب): بسوخت.
    5. . نسخۀ قونیه: تا دل خود را ز بندِ پند کَنْد.
    6. . قُطبِ مَقدُرَت: مرکز و محور قدرت.
    7. . بریتانیا (الف): پندها را.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

181
  • قصّۀ آن زن که طفل او بر سر ناودان می‌غَژید، از علیّ علیه السّلام چاره جُست1

  • یک زنی آمد به پیشِ مُرتَضیٰ***گفت: «شد بر ناودانْ طفلی مرا
  • گرْش می‌خوانم، نمی‌آید به دست***ور هِلَم، ترسم که او افتد به پست2
  • نیست عاقل تا که دریابد چو ما***گر بگویم: ”کز خَطَر سوی من آ“
  • هم اشارت را نمی‌داند به دست***ور بداند، نَشْنود؛ این هم بَد است
  • بس نمودم شیر و پستان را بدو***او همی‌گردانَد از من چشم و رو
  • از برای حق شمایید ای مِهان***دستگیرِ این جهان و آن جهان
  • زود درمان کن؛ که می‌لرزد دلم***که به دردْ از میوۀ دل بُگسَلم»
  • گفت: «طفلی را بر‌آور هم به بام***تا ببیند جنسِ خود را آن غلام
  • سوی جنس آید سَبُک ز‌آن ناودان***جنس بر جنس است عاشقْ جاودان»
  • زن چنان کرد و، چو دیدْ آن طفلِ او***جنس خود، خوشْ خوش بِدو آورد رو
  • سوی بام آمد ز مَتنِ ناودان***جاذب هر جنس را هم‌جنس دان
  • غَژغَژان آمد به‌سوی طفلْ طفل***وا رَهید از اوفتادن سوی سِفل3
  • ----------

  • ز‌آن شدَه‌سْتند از بَشَرْ پیغمبران***تا به جنسیّت رهند از ناودان4
  • پس ﴿بَشَر﴾ فرمود خود را ﴿مِثلُكم﴾***تا به جنس آیید و کم گردید گُم5
  • ز‌آنکه جنسیّتْ عجایب جاذبی ست***جاذبِ جنس است هرجا طالبی ست
  • عیسی و ادریس بر گردون شدند***با ملائک چون‌که هم‌جنس آمدند6
  • بازْ آن هاروت و ماروت از بلند***جنسِ تن بودند؛ از آن، زیر آمدند
  • کافران هم جنسِ شیطان آمده***جانِشان شاگردِ شیطانان شده
  • صد هزاران خویِ بد آموخته***دیده‌های عقل و دل بر دوخته
    1. . غژیدن: خزیدن.
    2. . هِلَم: رها کنم.
    3. . غژغژان: به حالت خزیدن.
    4. . نسخۀ قونیه: زان بوَد جنس بشرْ پیغمبران.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: تا به جنس آیند و کم گردند گُم.
      سوره الکهف آیه 110؛ ﴿(ای پیامبر به مردم) بگو: من بَشری هستم همانند شما؛ ولی بر من وحى می‌شود که: خداى شما خداى واحد است...!﴾
    6. . گردون: فلک، آسمان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

182
  • کمترین خوشان بُدَه‌ستی این حسد***آن حسد که گردنِ ابلیس زد
  • ز‌آن سگانْ آموخته حقد و حسد***که نخواهد خَلق را مُلکِ ابد1
  • هر که را دید او کمال از چپّ و راست***از حسد قولِنجش آمد، درد خاست2
  • ز‌آنکه هر بدبختِ خرمن سوخته***می‌نخواهد شمعِ کس افروخته
  • هین کمالی دست آور تا تو هم***از کمالِ دیگران نَفْتی به غَم3
  • از خدا می‌خواه دفعِ این حسد***تا خدایت وا رهاند زین جسد
  • مر تو را مشغولی‌ای باشد درون***که نپردازی از آن، سوی بُرون
  • جرعه‌ای مِی را خدا آن می‌دهد***که بِدان، مست از دو عالم می‌رهد
  • خاصیَت بنْهاده در کَفِّ حَشیش***کُاو زمانی می‌رهاند از خودی‌ش
  • خواب را یزدان بِدان سان می‌کند***کز دو عالمْ فکر را بر‌می‌کَنَد
  • کرد مجنون را ز عشقِ پوستی***کاو بِنَشناسد عَدو از دوستی
  • صد هزاران این‌چنین مِی دارد او***که بر ادراکاتِ تو بِگْمارد او
  • هست مِی‌های شِقاوتْ نفس را***که ز رَه بیرون بَرَد آن نَحس را
  • هست مِی‌های سعادت عقل را***که بیابد منزلِ بی‌نَقل را
  • خیمۀ گردون ز سرمستیّ خویش***بر کَنَد، ز‌آن سو بگیرد راهْ پیش
  • هین به هر مستی -دِلا- غَرّه مشو***هست عیسیٰ مستِ حق، خرْ مستِ جُو
  • این‌چنین مِی را بجو زین خُنْب‌ها***مستی‌اش نَبْود ز کوتَه دُنب‌ها4
  • ز‌آنکه هر معشوقْ چون خُنب است پُر***آن یکی دُرد و، دگرْ صافی چو دُرّ
  • مِی شناسا، هین بِچِش با احتیاط***تا مِی‌ای یابی منزّه زِ اختلاط
  • 🔹 مِی شناسا، هین بِچِش ای روتُرُش***آن مِیِ صافی کز آن گَردی خَمُش
  • هر دو مستی می‌دهندت، لیکْ این***مستی‌ات آرَد کِشان تا رَبِّ دین
  • تا رهی از فکر و وسواس و حِیَل***بی‌عِقالْ عقل در رَقصُ الْجَمَل5
  • انبیا چون جنس روحَند و مَلَک***مر مَلَک را جذب کردند از فَلَک
  • بادْ جنسِ آتش است و یارِ او***که بوَد آهنگِ هر دو بر عُلو
  • چون ببندی تو سرِ کوزه‌یْ تُهی***در میانِ حوض یا جویی نهی
  • تا قیامت آن فرو نایَد به پست***که دلش خالی‌ست، در وی باد هست
  • میلِ بادش چون سوی بالا بوَد***ظرفِ خود را هم سوی بالا کِشد
    1. . سوره ص آیه 82؛ «[ابلیس] گفت: پس سوگند به عزّت تو که همگی افراد بشر را اغوا خواهم کرد.»
    2. . قولنج: درد و مرضی دردناک در ناحیه شکم.
    3. . نفتی: نیفتی.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: بخور زین خُنب‌ها.
      خُنب: ظرف سفالی بزرگ شراب یا سرکه (انسان کامل). کوته‌دُنب: شیشۀ کوچه شراب کوتاه‌گردن (منقطع و غیر واصل به عالم حقیقت).
    5. . عِقال: بند. رقص‌ُالجَمَل: رقص شتر.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

183
  • باز آن جان‌ها که جنسِ انبیاست***سوی ایشان کِش‌کِشان چون سایه‌هاست
  • چون‌که عقلش غالب است و بی زِ شَکّ***عقلْ جنس آمد به خلقت با مَلَک
  • و آن هوایِ نفسْ غالب بر عَدو***نفسْ جنسِ اسفل آمد، شُه بر او1
  • بود قِبطی جنسِ فرعونِ ذَمیم***بود سِبطی جنسِ موسیِّ کلیم2
  • بود هامانْ جنس مر فرعون را***بر‌گزیدش، بُرد تا صدرِ سَرا3
  • لاجَرم از صدر تا قعرش کشید***که ز جنسِ دوزخند آن دو پلید
  • هر دو سوزنده چو دوزخ، ضدِّ نور***هر دو چون دوزخ ز نورِ دل نَفور4
  • در بیان حدیث: «جُز یا مُؤمن؛ فَإنّ نورَکَ أطفَأَ ناری‌» از زبان دوزخ5

  • ز‌آنکه دوزخ گوید: «ای مؤمن، تو زود***بر‌گذر؛ که نورت آتش را رُبود
  • بُگذر ای مؤمن؛ که نورت می‌کُشد***آتشم را چون‌که دامن می‌کِشد»
  • می‌رمد آن دوزخیّ از نورْ هم***ز‌آنکه طبعِ دوزخ اَستَش آن صَنَم
  • دوزخ از مؤمن گریزد آن‌چنان***که گریزد مؤمن از دوزخ به جان
  • ز‌آنکه جنسِ نار نبْوَد نورِ او***ضدِّ نار آمد حقیقت، نورْ جو
  • در حدیث آمد که: «مؤمن در دعا***چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
  • دوزخ از وی هم امان جویَد به جان***که: ”خدایا دور دارم از فلان“»
  • جاذبه‌یْ جنسیّت است، اکنون ببین***که تو جنسِ کیستی از کفر و دین؟
  • گر به هامان مایلی، هامانی‌ای***ور به موسیٰ مایلی، سُبحانی‌ای6
  • ور به هر دو مایلی انگیخته***نفس و عقلی هر دُوان آمیخته
  • هر دو در جنگند، هان و هان بکوش***تا شود بر نفسْ غالبْ عقل و هوش
  • ساغَرِ صدق از کفِ موسیٰ بنوش***تا شود غالبْ معانی بر نُقوش
  • در جهانِ جنگْ شادی این بس است***که ببینی بر عَدو هر دم شکست
  • 🔹 جَهد کن تا خَصْمت اِشکسته شود***گر چه فرعونِ دَنی این نشْنود
    1. . نسخۀ قونیه: جنس اسفل آمد، شد بِدو.
      شُه بر او: نفرین بر او.
    2. . ذَمیم: مذموم.
    3. . مونیخ (ب): برگزید او را برای عون را.
    4. . نَفور: رَمَنده، بیزار و فراری.
    5. . تفسیر الدّرّ المنثور، ج 4، ص 283؛ پیامبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «تَقولُ النّارُ لِلمؤمِنِ یَومَ القیامة: ”جُز يا مؤمِن؛ فَقَد أطْفَأ نورُکَ لَهَبى!“؛ در روز قیامت آتش دوزخ به مؤمن می‌گوید: ”از من (زود) بگذر؛ زیرا نورت لَهیب آتشم را خاموش کرد!“»
    6. . بریتانیا (الف): گر به هامان مایلی، فرعونی‌ای/ ور به موسیٰ مایلی، هارونی‌ای.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

184
  • این حدیث آمد دراز ای ناگزیر***بازگو إضلال فرعون و مُشیر1
  • مشورت‌کردن فرعون با وزیرش هامان، در ایمان‌آوردن به موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه الصّلوة و السّلام

  • آن ستیزه‌رو به سختی عاقبت***گفت با هامان برای مشورت
  • وعده‌های آن کَلیمُ اللٰه را***گفت و، مَحرَم ساخت آن گمراه را
  • گفت با هامان چو تنهایش بِدید***جَست هامان و گریبان بر‌دَرید
  • بانگ‌ها زد، گریه‌‌ها کرد آن لَعین***کوفت دَستار و کُلَه را بر زمین
  • که: «چگونه گفت اندر روی شاه***این‌چنین گستاخْ آن حرفِ تباه؟!
  • جمله عالَم را مُسَخَّر کرده تو***کار را با بَختْ چون زر کرده تو
  • از مَشارِق وز مَغارِبْ بی‌لِجاج***سوی تو آرند سلطانانْ خَراج
  • پادشاهانْ لَب همی‌مالَند شاد***بر سِتانه‌یْ خاکِ تو ای کیْقُباد2
  • اسبِ یاغی چون ببیند اسبِ ما***رو بگردانَد، گریزد بی‌عصا
  • تاکنون معبود و مسجودِ جهان***بوده‌ای، گردی کَمینه‌یْ بندگان؟!
  • در هزار آتش شدن زین خوش‌تر است***که خداوندی شود بنده‌پرست
  • نی، بکُش اوّل مرا ای شاهْ هین!***تا نبیند چشمِ من بر شاهْ این3
  • خُسروا، اوّل مرا گردن بزن***تا نبیند این مَذَلَّت چشمِ من
  • خود نبودَه‌ست و مبادا این‌چنین***که زمینْ گردون شود، گردونْ زمین
  • بندگانْمان خواجه‌تاشِ ما شوند***بی‌دِلانْمان دل‌خَراشِ ما شوند!
  • چشمْ‌روشن دشمنان و، دوستْ کور***گشت ما را پس گُلستانْ قعرِ گور!»
    1. . مُشیر: مشورت‌دهنده (هامان).
    2. . سِتانه: آستانه، درگاه.
    3. . نسخۀ قونیه: ای شاهِ چین.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

185
  • تزییفِ سخنِ هامان بی‌ایمان علیه اللَّعنة1

  • دوست از دشمن همی‌نشْناخت او***نَرد را کورانه کژ می‌باخت او
  • دشمنِ تو جز تو نبْوَد ای لَعین***بی‌گناهان را مگو دشمن به‌کین
  • پیشِ تو این حالتِ بَد دولت است***که دوادوْ اوّل و، آخِرْ لَت است2
  • اوّلش دو دو، در آخِرْ لَت بخَور***جز در این ویرانه نبْوَد مرگِ خر
  • گر از این دولت نتازی خَز‌خَزان***این بهارت را همی‌آید خَزان3
  • مَشرق و مغرب چو تو بس دیده‌اند***که سرِ ایشان ز تن، بُبریده‌اند
  • مشرق و مغرب که نبْوَد برقرار***چون کنند آخِر کسی را پایدار؟!
  • تو بِدان فخر آوری کز ترس و بند***چاپلوست گشت مردمْ روزِ چند
  • هر که را مردم سُجودی می‌کنند***زهرْ اندر جانِ او می‌آکَنند
  • چون‌که بر‌گردد از او آن ساجِدش***داند او کآن زهر بوده موبِدَش4
  • ای خُنُک آن را که «ذَلَّت نَفسُهُ»***وایِ آن کَز سرکشی شد چونْ کُهْ او5
  • این تکبّرْ زَهرِ قاتل دان که هست***از مِیِ پُر زَهر شد او گیج و مست
  • چون مِیِ پُر زهر نوشد مُدبِری***از طَرَب یک دم بِجُنبانَد سَری6
  • بعدِ یک دَمْ زهر در جانش فِتَد***زهر بر جانش کُند داد و سِتَد
  • گر نداری زَهری‌اَش را اعتقاد***کز چه زهر آمد، نِگَر در قومِ عاد7
  • چون‌که شاهی دست یابد بر شَهی***بُکْشَدش، یا باز‌دارد در چَهی
  • ور بیابد خسته‌ای افتاده را***مَرهَمَش سازد شَه و، بِدْهد عطا
  • گر نه زهر است این تکبّر، پس چرا***کُشتْ شَه را بی‌گناه و بی‌خطا؟!
  • وین دگر را بی ز خِدمت چون نواخت؟!***زین دو جُنبشْ زهر را باید شناخت
  • راهزن هرگز گدایی را نزد***گرگْ گرگِ مرده را هرگز گزد؟!
    1. . تزییف: مردود و باطل‌ساختن.
    2. . دوادو: دویدن (تلاش و کوشش). لَت: سیلی‌خوردن.
    3. . بریتانیا (الف): نیاری جز خزان. مونیخ (ب): بتازی.
      خَز‌خَزان: به حال خزیدن. خزان: پاییز.
    4. . موبِد: تنهاگذارنده.
    5. . تفسیر قمی ج 2 ص 71؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «أيها الناس، طوبىٰ لِمَن ذَلَّت نفْسُه و طابَ كَسبُه و صَلُحَت سَريرَتُه و حَسُنَت خَليقَتُه؛ ای مردم، خوشا به حال آن کسی که نفس او خوار و کوچک گردد و کسب او طیّب و پاکیزه، و سِرشتش او درست، و اخلاقش نیکو گردد.»
    6. . مُدبِر: بخت‌برگشته، پشت‌کننده [به حق].
    7. . فاتح: گو نداری.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

186
  • خِضرْ کشتی را برای آن شکست***تا تواند کشتی از فُجّارْ رَست
  • چون شکسته می‌رهد، اِشکسته شو***امن در فقر است، اندر فقرْ رو
  • آن کُهی کُاو داشت از کانْ نقدِ چند***گشت پاره پاره از زخم کُلَند1
  • تیغ بهرِ اوست کُاو را گردنی‌ست***سایه افکندَه‌ست، بر وی زخم نیست2
  • مِهتری نَفت است و آتش ای غَوی***ای برادر چون بر آذر می‌روی؟!
  • هرچه آن هموار باشد با زمین***تیر‌ها را کی هدف گردد؟! ببین!
  • سر بر آرَد از زمینْ آنگاهْ او***چون هدف‌ها زخم یابد بی رُفو
  • نردبانِ خلقْ این ما و من است***عاقبت زین نردبان افتادن است
  • هر که بالاتر رَود، اَبلَه‌تر است***کُاستخوانِ او بَتَر خواهد شکست
  • این فروع است و، اُصولش آن بوَد***که تَرَفُّع شِرکتِ یزدان بوَد3
  • چون نمُردیّ و نگشتی زنده زو***یاغی‌‌ای باشی، به شِرکتْ مُلکْ‌جو
  • چون بِدو زنده شدی، آنْ خودْ وی است***وَحدتِ محض است آن، شِرکت کِی است؟!
  • شرحِ این در آیِنه‌یْ اعمالْ جو***که نیابی فهمِ این از گفت و گو
  • گر بگویم آنچه دارم در درون***بس جگر‌ها گردد اندر حالْ خون
  • بس کُنم، خودْ زیرَکان را این بس است***بانگْ دو کردم اگر در دِه کس است4
  • ----------

  • حاصل، آن هامان بِدان گفتارِ بَد***این‌چنین راهی بر آن فرعون زد
  • لقمۀ دولت رسیده تا دهان***از گلویِ او بُریده ناگهان5
    1. . کُلَند: کلنگ.
    2. . تیغ شمشیر برای آن کسی است که گردن دارد (گردن‌کشی و استکبار دارد)، وگرنه سایه‌ای که بر زمین افتاده را زخمی از شمشیر نیست.
    3. . مستدرک حاکم نیشابوری ج 1 ص 61؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود که خداوند عزّوجل می‌فرماید: «الكبرياءُ رِدائی، فمَن نازَعَنی رِدائی قَصَمتُه؛ کبریائیت و عظمت ردای من است، پس هرکس با من بر سر آن نزاع کند او را در هم خواهم شکست.»
    4. . بریتانیا (الف): در ره کس است.
    5. . نسخۀ قونیه: او گلوی او.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

187
  • خرمنِ فرعون را دادْ او به باد***هیچ شَه را این‌چنین صاحب مَباد!
  • از چنین همراهِ بد دوری گُزین***زینهار، اَللٰهُ أعلَمْ بِالْیَقین1
  • نومید شدن موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام از ایمان فرعون، و جا یافتن سخنِ هامان در دل فرعون

  • گفت موسیٰ: «لطف بنْمودیم و جود***خودْ خداوندی‌ت را روزی نبود
  • آن خداوندی که نبْوَد راستین***مر وِرا نی دست دان، نی آستین
  • آن خداوندی که دزدیده بوَد***بی‌دل و بی‌جان و بی‌دیده بوَد
  • آن خداوندی که دادندت عوام***باز بسْتانند از تو همچو وام
  • 🔹 آن خداوندیّ تو از بندگی***کمتر است ار باز‌دانی اندکی
  • دِه خداوندیّ عاریّت به حق***تا خداوندی‌ت بخشد مُتَّفَق»2
  • مُنازعتِ اَمیران عرب با رسول خدا [صَلَّی اللٰهُ عَلَیهِ وَ آلِه وَ سَلَّم] که: «مُلک را مُقاسمه کن تا نزاعی نباشد» و جواب رسولْ علیه السّلام ایشان را3

  • آن امیرانِ عرب گرد آمدند***نزد پیغمبر مُنازِع می‌شدند
  • که: «تو میری، هریک از ما هم امیر***بخش کن این مُلک و، بخشِ خود بگیر
  • هر یکی در بخشِ خود انصاف‌جو***تو ز بخشِ ما دو دستِ خود بِشو»
  • گفت: «میریِّ مرا حق داده است***سروریّ و امرِ مطلق داده است
    1. . اَللٰهُ أعلَمْ بِالْیَقین: خداوند یقیناً آگاه‌تر است.
    2. . مُتَّفَق: پذیرفته و مورد اتفاق همگان.
    3. . نزدیک‌ترین مطلبی که به حکایت مولانا رضوان‌اللٰه‌علیه یافتیم چنین است: سیره حلبیه ج 1 ص 430؛ چون قریش از گمراه‌ساختن پیامبر ناامید شدند به حضرت گفتند: ما به تو یک چیز را پیشنهاد می‌دهیم که صلاح تو در آن است. حضرت فرمود: «آن چیست؟» گفتند: یک سال تو خدایان ما، لات و عزّیٰ را می‌پرستی و ما نیز یک سال خدای تو را می‌پرستیم، در اینصورت ما و تو در این امر شریک می‌شویم، پس اگر آنچه تو می‌پرستی از آنچه می‌پرستیدیم بهتر بود تو حظ خودت را برده‌ای و اگر آنچه ما می‌پرستیدیم بهتر بود در این‌صورت ما نیز حظ و بهره خود را برده‌ایم. پس پیامبر فرمود: بگذارید ببینم از طرف خداوند چه فرمانی می‌رسد. پس وحی خداوندی با این آیات نازل شد: ﴿قل يا أيّها الكافرون...﴾.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

188
  • کاین قِرانِ احمد است و دوْرِ او***هین بگیرید امرِ او را وَ ﴿اتَّقوا﴾»1
  • قوم گفتندش که: «ما هم در قضا***حاکمیم و، دادْ اَمیری‌مان خدا»
  • گفت: «لیکن مر مرا حقْ مُلک داد***مر شما را عاریه از بهرِ زاد2
  • میریِ من تا قیامت باقی است***میریِ عاریّتی خواهد شکست»
  • قوم گفتندش که: «افزونی مجو***چیست حجّت بر فُزون‌جویی؟ بگو!»
  • سیل آمدن و چوب انداختن اُمَرا جهت رفع سیل، و غالب شدنِ مصطفیٰ علیه السّلام بر امیران3

  • در زمانْ ابری بر‌آمد زَ امرِ مُرّ***سیل آمد، گشتْ آن اطراف پُر4
  • رو به شهر آورْد سیْلی بس مَهیب***اهلِ شهرْ افغان‌کُنان، جمله رَعیب5
  • گفت پیغمبر که: «وقت امتحان***آمد اکنون تا نهان گردد عیان»6
  • هر امیری نیزۀ خود درفکند***تا شود در امتحانْ آن سَیلْ بند
  • نیزه‌ها را همچو خاشاکی رُبود***آبِ تیزِ سیلِ پُرجوشِ عَنود
  • پس قَضیب انداخت بر وی مُصطفی***آن قَضیبِ مُعجِزِ فرمان‌روا7
  • نیزه‌‌ها گُم گشت جمله، و آن قَضیب***بر سرِ آب ایستاده چون رَقیب8
  • زِ اهتمامِ آن قَضیب، آن سیلِ زَفت***رو بگردانید و سوی بَحر رفت
  • چون بدیدند از وی آن امرِ عظیم***پس مُقِرّ گشتند آن میران ز بیم
  • جز سه کس که حِقدِ ایشان چیره بود***ساحرش گفتند و کاهن از جُحود
  • 🔹 بودْ بوجَهلِ لَعین و بولَهَب***و آن سوُم هم بود بوسُفیانِ حَرَب9
  • مُلکِ بر بسته چنان باشد ضعیف***مُلک بر رُسته چنان باشد شریف
  • نیزه‌‌ها را گر ندیدی با قَضیب***نامِشان و نامِ او بین ای نَجیب
  • نامشان را سیلِ تیزِ مرگ بُرد***نامِ او و دولتِ تیزش نمُرد
    1. . سوره حج آیه 1؛ «ای مردم، تقوای پروردگارتان را پیشه سازید که زلزلۀ روز قیامت امری بس عظیم است!»
      قران: اقتران ستاره او با ستاره سَعد (وقت خوشبختی).
    2. . عاریه: قرضی. زاد: زاد و توشه‌ای برای گذران زندگی.
    3. . سندی جهت این حکایت یافت نشد.
    4. . امر مُرّ: حکم و قضای حتمی و قطعی حضرت حق.
    5. . بریتانیا (الف): جمله ز غیب.
      رَعیب: مرعوب، ترسیده.
    6. . نهان گردد عیان: آنچه نهان است عیان گردد.
    7. . قَضیب: چوب‌دستی.
    8. . رقیب: نگهبان.
    9. . بوسفیانِ حَرَب: ابوسفیان که نامش صَخر و فرزند حَرْب بود.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

189
  • پنج نوبت می‌زنندش بر دوام***همچنین هر روز تا روزِ قیام1
  • تمامی حدیث موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام در تَقریع و توبیخ فرعون2

  • «گر تو را عقلی‌ست، کردم لطف‌ها***ور خری، آورده‌ام خر را عصا
  • آن‌چنان زین آخورت بیرون کنم***کز عصا، گوش و سَرَت پُر‌خون کنم
  • اندر این آخور، خَران و مردمان***می‌نیابند از جَفای تو امان
  • نک عصا آورده‌ام بهرِ ادب***هر خری را کُاو نباشد مُنتَجَب3
  • اژدهایی می‌شود در قهرِ تو***کِاژدهایی گشته‌ای در فعل و خو
  • اژدهایی کوهی‌ای تو بی‌امان***لیک بِنْگر اژدهای آسمان
  • این عصا از دوزخ آمد چاشنی***بر تو و، بر مؤمن آمد روشنی
  • مر تو را گوید که: ”ای گَبرِ دَنیّ***که هَلا بُگریز اندر روشنی4
  • ور نه، در مانی تو در دندانِ من***مَخلَصت نبْوَد ز دَربندانِ من“5
  • 🔹 باز‌گرد از کفرْ سوی دینِ حق***ور نه در نارِ اَبَد مانی خَلَق6
  • 🔹 باز‌گرد ای گُمرَهِ بدبختِ دون***ور نه در دوزخ در‌اُفتی سرنگون»
  • در بیان آنکه شناسای قدرت حق تعالیٰ نپرسد که: «بهشت کجاست؟ و دوزخ چه جاست؟»

  • «این عصایی بود، این دَم اژدهاست***تا نگویی: ”دوزخِ یزدان کجاست؟“
  • 🔹 ظاهر است این دوزخ، امّا بر دلت***هست پوشیده یقین ز‌آب و گِلت
  • هر کجا خواهد خدا، دوزخ کند***اوج را بر مرغْ دام و فَخّ کند7
  • هم ز دندانت بر‌آرَد درد‌ها***تا بگویی: ”دوزخ است و اژد‌ها“
    1. . بریتانیا (الف): همچنین پیروز.
    2. . تَقریع: سرکوفت.
    3. . نسخۀ قونیه: کو نباشد مستحبّ (مستحبّ: شخص نیک‌کردار که محبوب همگان باشد.)
      مُنتجَب: برگزیده.
    4. . این بیت با بیت قبل در نسخۀ قونیه این‌گونه آمده است: این عصا از دوزخ آمد چاشنی/ که هلا بگریز اندر روشنی.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: در مانی تو در زندانِ من.
      دربندان: زندان.
    6. . خَلَق: کهنه و پوسیده.
    7. . فَخّ: دام.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

190
  • یا کُند آبِ دهانت را عسل***تا بگویی که: ”بهشت است و حُلَل“1
  • از بُنِ دندان برویاند شِکر***تا بدانی قوَّتِ حُکمِ قَدَر
  • پس به دندانْ بی‌گناهان را مگز***فکر کن از ضربتِ نامُحتَرَز2
  • نیل را بر قِبطیانْ حقْ خون کُند***سِبْطیان را از بلا مَحصون کند3
  • 🔹 آب بر فرعون در دَمْ خون شود***بر کَلیمی قندِ نامَمنون شود4
  • تا بدانی پیشِ حقْ تمییز هست***در میانِ هوشیارِ راه و مست
  • نیلْ تمییز از خدا آموختَه‌ست***که گشاد آن را و، این را سخت بَست
  • لطفِ او عاقل کند مر نیل را***قهرِ او ابله کند قابیل را
  • در جَمادات از کَرَمْ عقل آفرید***عقل از عاقل به قهرِ خود بُرید
  • در جَماد از لطفْ عقلی شد پدید***وز نَکال از عاقلانْ دانش بُرید5
  • عقلِ چون باران به امرْ آنجا بریخت***عقلْ این سو خشمِ حق دید و گریخت
  • ابر و خورشید و مَه و نَجمِ بلند***جمله بر ترتیب آیند و رَوَند6
  • هر یکی نایَد مگر در جای خویش***که نه پس مانَد به هنگام و نه پیش7
  • چون نکردی فهمْ این راز، انبیا***دانش آوردند در سنگ و عصا8
  • تا جَماداتِ دگر را بی‌لباس***چون عصا و سنگ داری از قیاس
  • طاعتِ سنگ و عصا ظاهر شود***وز جَماداتِ دگر مُخبِر شود
  • که: ”ز یزدان آگَهیم و طائِعیم***ما همه نی اتّفاقی ضایِعیم“9
  • همچو آبِ نیلْ دان در وقتِ غرق***کاو میانِ هر دو امّت کردْ فرق
  • چون زمینْ کِش دانش آمد وقتِ خَسْف***در حقِ قارون که کردش قهرْ نَسْف10
  • چون قمر که امرْ بشْنید و شکافت***پس دو نیمه گشت بر چرخ و، شتافت
  • چون ستون نالید از هجرِ نَبی***با خبر گشتند از آن، شیخ و صَبی
    1. . حُلَل: حُلّه‌ها، لباس‌های فاخر.
    2. . نامُحتَرَز: غیر قابل احتراز، ضربه‌ای که نشود از آن محفوظ ماند.
    3. . مونیخ (ب): سِبطیان را قندِ نا مَمنون کند. (نا ممنون: بدون منّت)
      محصون کند: در حفظ و حِصن قرار دهد.
    4. . نامَمنون: بدون منّت.
    5. . وَز نَکال: به‌خاطر عقوبت.
    6. . نَجم: ستاره.
    7. . نسخۀ قونیه: مگر در وقت خویش.
    8. . نسخۀ قونیه (سبحانی): فهمْ این را زَ انبیا.
    9. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: ما همه بی اتّفاقی ضایِعیم.
      طائِعیم: مُطیع، اطاعت‌کننده هستیم. نی اتّفاقی ضایِعیم: اتفاقی و عبث نیستیم.
    10. . خَسف: فرو رفتن زمین. نَسف: از ریشه نابود ساختن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

191
  • چون درخت و سنگ کاندر هر مُقام***مُصطفیٰ را کرده ظاهر اَلسَّلام»1
  • بحث‌کردنِ سُنّی و فلسفی، و جواب دادنِ دَهری که مُنکِرِ اُلوهیّت است و عالَم را قدیم داند

  • دی یکی می‌گفت: «عالَم حادِث است***فانی است این چرخ و، حقّش وارث است»
  • فلسفی‌ای گفت: «چون دانی حدوث؟***حادثیِّ اَبر چه داند غُیوث؟!2
  • ذرّه‌ای خود نیستی از انقلاب***تو چه می‌دانی حدوثِ آفتاب؟!
  • کِرمَکی کَاندر حَدَث باشد دَفین***کی بداند آخِر و بَدوِ زمین؟!3
  • این به تقلید از پدر بِشْنیده‌ای***از حماقت اندر آن پیچیده‌ای
  • چیست برهان بر حدوثِ این؟ بگو***ور نه خامش کن، فُزون‌گویی مجو»
  • گفت: «دیدم اندرین بَحرِ عَمیق***بحث می‌کردند روزی دو رفیق4
  • در جِدال و در شِکال و در شِکوه***گشت هنگامه بر آن دو کس گروه5
  • 🔹 سوی آن هنگامه گشتم من روان***تا بیابم اطّلاع از حالشان
  • من یکی از جمعِ هنگامه شدم***اطّلاع از حالِ ایشان بِسْتَدم
  • آن یکی می‌گفت: ”گردونْ فانی است***بی گمانی این بِنا را بانی است“6
  • و آن دگر گفت: ”او قدیم و بی‌کِی است***نیستش بانیّ و، یا بانی وی است“7
  • گفت: ”مُنکِر گشته‌ای خَلّاق را؟!***روز و شب آرنده و رَزّاق را؟!“
  • گفت: ”بی‌بُرهان نخواهم من شنید***آنچه گولی آن به تقلیدی گُزید8
  • هین بیآور حُجّت و برهان؛ که من***نشْنوم بی‌حجّت این را در زَمَن“
  • گفت: ”حجّت در درونِ جانم است***در درونِ جانْ نهان‌بُرهانم است
  • تو نمی‌بینی هلال از ضعفِ چشم***من همی‌بینم، مکُن بر من تو خشم“
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: کرده ظاهر و السلام.
    2. . غُیوث: باران‌ها.
    3. . حَدَث: مدفوع. دَفین: مدفون، پنهان شده زیر چیزی.
    4. . نسخۀ قونیه: بحث عمیق... دو فریق.
    5. . نسخۀ قونیه: در جدال و در خصام در ستوه.
      جدال: بحث و جنجال. شکال: اشکال گیری، مکر و حیله. شِکوه: شکایت.
    6. . بانی: بنا‌کننده.
    7. . نسخۀ قونیه: این قدیم.
      بی‌کِی: بی‌زمان.
    8. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: آنچه گویی، آن به تقلیدی گُزید.
      گولی: ابله و نادان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

192
  • گفت و گو بسیار گشت و خلقْ گیج***در سر و پایانِ این چرخِ بَسیج»1
  • گفت: «یارا، در درونم حجّتی‌ست***بر حُدوثِ آسِمانم آیتی‌ست
  • من یقین دانم، نشانش آن بوَد***مر یقین دان را که در آتش روَد
  • در زبان می‌نایَد آن حجّت، بِدان!***همچو حال و سِرِّ عشقِ عاشقان
  • نیست پیدا سرِّ گفت و‌گوی من***جز که زردیّ و نَزاری رویِ من2
  • اشکِ خون بر رخْ روانه می‌رود***حجّتِ حُسن و جمالش می‌شود»3
  • گفت: «من این‌ها ندانم حجّتی***که بوَد در پیشِ عامه آیَتی
  • 🔹 گر بیاری، من کُنم آن را قبول***ور نه کوتَه کُن سخن با عرض و طول»
  • گفت چونْ نقدی و قلبیّ دم زنند***که: «تو قَلبی، من نِکویم وَ ارْجُمند
  • هست آتشْ امتحانِ آخِرین***کاندر آتش در‌فِتَند آن دو قَرین
  • عام و خاص از حالشان عالِم شوند***از گمان و شکْ سوی ایقان روَند»
  • در آتش رفتن سُنّی و فلسفیّ، و سوختن فلسفی

  • «آب و آتش آمد -ای جان- امتحان***نقد و قلبی را که آن باشد نهان
  • تا من و تو هر دو در آتش رَویم***حجّتِ باقیِّ حیْرانان شَویم
  • یا من و تو هر دو در بَحر اوفْتیم***چون درِ دَعوی، من و تو کوفتیم»4
  • همچنان کردند و در آتش شدند***هر دو خود را بر تَفِ آتش زدند
  • 🔹 فلسفی را سوخت، خاکستر شد او***مُتَّقی را ساخت، تازه‌تر شد او
  • آن خدا گوینده مردِ مُدَّعی***رَست و، سوزید اندر آتشْ آن دَعیّ5‌
  • ----------

  • از مؤذّن بشْنو این اعلام را:***«کوریْ افزونْ رَوانِ خام را»
  • که نسوزیدَه‌ست این نام از اَجَل***کِش مُسمّیٰ صَدْر بودَه‌ست و اَجَلّ6
  • 🔹 صد هزاران روح شد دلداده‌ای***در ره او سر به سر افتاده‌ای
    1. . چرخ بسیج: افلاکی که بر اساس نظمْ سامان دارند.
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: سرّ و گفت و گوی من.
      نَزاری روی من: چهره و روی نَزار و رنجور من.
    3. . مونیخ (ب): اشک من بر رخ.
    4. . نسخۀ قونیه: .../ که من و تو این گُرُه را آیتیم.
    5. . خدا گوینده: خداپرست. دَعیّ: ولد الزنا، حرامزاده.
    6. . قسطنطنیه (ب): آن نام از عجل.
      اجل: مرگ و سرآمد. مسمّیٰ: صاحبِ نام. اَجَلّ: جلیل‌تر و باعظمت‌تر.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

193
  • 🔹 صد هزاران خلق اندر بادیه***سر چو گویی بی عصا و راویه
  • صد هزاران زین رِهان اندر قِران***بر دریده پرده‌های مُنکِران1
  • چون گِرو بستند، غالب شد صَواب***در دَوامِ مُعجِزات و در جواب
  • فهم کردم کآن که دَم زد از سَبَق***در حدوثِ چرخ، پیروز است و حقّ2
  • حجّتِ مُنکِر هماره زرد رو***یک نشان بر صِدقِ این انکارْ کو؟!
  • یک مِناره در ثَنای مُنکران***کو در این عالم که تا باشد عیان؟!3
  • سِکّۀ شاهان همی‌گردد دگر***سکّۀ احمد ببین تا مُستَقَرّ4
  • مِنبَری کو که در آنجا مُخبِری***یاد آرَد روزگارِ مُنکِری؟!
  • رویِ دینار و دِرَم از نامشان***تا قیامت می‌دهد از حقْ نشان
  • بر رخِ نُقره وَ یا رویِ زَری***وا نِما بر سکّه نامِ مُنکِری
  • خودْ بگیر این مُعجِزِ چون آفتاب***صد زبان و، نامِ او اُمُّ الْکِتاب5
  • زَهره نی کس را که یک حرفی از آن***یا بدزدد یا فَزاید در بیان
  • یارِ غالب شو؛ که تا غالب شَوی***یارِ مَغلوبان مشو تو ای غَویّ6
  • حجّتِ مُنکِر همین آمد که: «من***غیرِ این ظاهر نمی‌بینم وطن»
  • هیچ نَنْدیشد که هر جا ظاهری‌ست***آن ز حکمت‌های پنهانْ مُخبِری‌ست
  • فایده‌یْ هر ظاهری خودْ باطن است***همچو نفع اندر دواها کامِن است7
  • 🔹 این تفاوتْ حق نهاد اندر زمان***تا بدانند اهلِ عرفان در جهان
  • 🔹 عمر کرکس سه هزار و پانصد است***مر کبوتر را چه باشد ز‌آن به دست
  • 🔹 می‌بمیرد از کبوتر صد هزار***مرگِ کرکس را نبیند آشکار
  • 🔹 جمله پندارند کرکس باقی است***نی، غلط کردند، یک کس باقی است
  • 🔹 چون‌که ظاهر‌بین شدند از جهلِ خویش***می‌نبینند از عَمیٰ‌ نه پس نه پیش8
  • 🔹 می‌نمانَد در جهان یک تار مو***﴿كلُّ شَيءٍ هالِك إلّا وَجهَهُ﴾9
  • 🔹 هر چه پیدا کرد، بهر معنی‌ای‌ست***باطنش بنْگر، بر این ظاهر مَایست10
    1. . زین رِهان اندر قِران: از این میدان مسابقه در مَصاف هم هستند.
    2. . سَبَق: سبقت حق بر خلق عالَم.
    3. . نسخۀ قونیه: که تا باشد نشان.
    4. . مستَقَرّ: خانۀ ابدی که قرارگاهِ نهایی انسان است.
    5. . نسخۀ قونیه: خود مگیر.
      اُمُّ الْکِتاب: مادر کتاب (قرآن).
    6. . غَویّ: گمراه.
    7. . کامِن: پنهان.
    8. . عَمیٰ: کوری.
    9. . سوره القصص آیه 88؛ «... هر چیزی فانی و نابود است مگر وَجه پروردگار. (جنبۀ رَبّی و الٰهی باقی و ماندگار ا‌ست و جنبۀ وَجه‌الخَلقی که مربوط به استقلال توهّمی موجودات است همه فانی و نابود است.)... .»
    10. . پیدا کرد: به‌وجود آورد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

194
  • تفسیر آیۀ کریمۀ: ﴿وَ ما خَلَقْنا السَّمٰواتِ وَ الْأرضَ وَ ما بَينَهُما إلّا بِالْحَقِّ﴾؛ نیافریدشان بهر همین که شما می‌بینید، بلکه بهر معنیٰ و حکمتی که شما آن را نمی‌بینید1

  • هیچ نقّاشی نگارَد زَینِ نقش***بی‌امیدِ نفع، بهرِ عینِ نقش؟!2
  • بلکه بهرِ میهمانان و کِهان***که به فُرجه وا رهند از اَندُهان3
  • شادیِ بَچْگان و یادِ دوستان***دوستانِ رفته را از نقشِ آن
  • هیچ کوزه‌گر کُنَد کوزه شتاب***بهرِ عینِ کوزه، نی از بهر آب؟!
  • هیچ کاسه‌گر کُنَد کاسه تمام***بهرِ عینِ کاسه، نی بهرِ طعام؟!
  • هیچ خَطّاطی نویسد خط به فَن***بهرِ عینِ خط، نه بهرِ خواندن؟!
  • نقشِ ظاهر بهرِ نقش غایب است***و آن برای غایبِ دیگر ببَست
  • تا سِوُم، چارُم، دَهُم بر‌می‌شُمَر***این فواید را به مقدارِ نظر
  • همچو بازی‌های شطرنج ای پسر***فایده‌یْ هر لَعْب در تالی نِگَر4
  • این نهاده بهرِ آن لَعْبِ نهان***و آن برای آن و، آن بهر فلان
  • همچنین می‌بین جهات اندر جهات***در پیِ هم، تا رسی در برد و مات
  • اول از بهر دوُم باشد، چنان***که شدن بر پایه‌های نردبان
  • آن دوُم بهر سوُم می‌دان تمام***تا رسی تو پایه پایه تا به بام
  • شهوتِ خوردن ز بهرِ آن مَنی***آن مَنی از بهر نَسل و روشنی5
  • کُنْدبینِش می‌نبیند غیرِ این***عقلِ او بی سیْر چون نَبْتِ زمین6
  • نَبْت را چه خوانده چه ناخوانده***هست پایِ او به گِل در‌مانده7
  • گر سرش جنبد به باد تیز‌رو***تو به سر‌جُنبانی‌اش غَرّه مشو
    1. . سوره الحِجر آیه 85؛ «و ما آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آن‌هاست نیافریدیم مگر به حق... .»
    2. . زَین نقش: تصویر زیبا.
    3. . اندُهان: اندوه‌ها.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: در بازی نِگَر. بریتانیا (الف): درمانی دگر. مونیخ (ب): در بالی دگر.
      لَعْب: بازی. تالی: حرکت بعدی.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: بهر نَسل ای روشنی.
    6. . نَبْت: گیاه.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: خوانده‌ای... در‌مانده‌ای.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

195
  • آن سرش گوید: «سَمِعنا، ای صبا»***پایِ او گوید: «عَصَینا، خَلِّنا»1
  • چون نداند سیْر، می‌رانَد چو عام***بر توکّل می‌نهد چون کورْ گام
  • بر توکّل، تا چه آید در نبرْد***چون توکّل‌کردنِ اصحابِ نرد
  • و آن نظرهایی که آن افسرده نیست***جز رونده، جز درنده‌یْ پرده نیست
  • آنچه در ده سال خواهد آمدن***این زمان بیند به چشم خویشتن
  • همچنین هر کس به اندازه‌یْ نظر***غیب و مُستَقبَل ببیند، خیر و شر
  • چون‌که سَدّی پیش و، سدّی پس نمانْد***شد گذاره چشم و، لوحِ غیْب خوانْد2
  • چون نظر پس کرد تا بَدوِ وجود***آخِر و آغازِ هستی رو نمود
  • بحثِ أملاکِ زمین با کِبریا***در خلیفه کردنِ بابای ما3
  • چون نظر در پیش افکنْد او، بِدید***آنچه خواهد بود تا مَحشرْ پدید
  • پس، ز پس می‌بیند او تا اصلِ اصل***پیش می‌بیند عیان تا روزِ فصل
  • هر کسی زَ اندازۀ روشن دلی***غیْب را بیند به قَدرِ صیْقلی
  • هر که صیقل بیش کرد، او بیش دید***بیشتر آمد بر او صورت پدید
  • گر تو گویی: «کآن صفا فضل خداست***نیز این توفیقِ صیقل ز‌آن عَطاست»
  • قَدرِ همّت باشد آن جَهد و دعا***﴿لَيسَ لِلْإنسانِ إلّا ما سَعيٰ﴾4
  • واهبِ همّت خداوندست و بس***همّت شاهی ندارد هیچ خَس5
  • نیست تَخصیصِ خدا کس را به کار***مانعِ طوْع و مُراد و اختیار6
  • لیک چون رنجی دهد بدبخت را***او گُریزانَد به کُفرانْ رَخت را
  • نیک‌بختی را چو حقْ رنجی دهد***رَخت را نزدیکتر وا می‌نهد
  • بَددِلان از بیمِ جان در کارزار***کرده اسبابِ هزیمتْ اختیار
  • پُر‌دِلان در جنگ هم از بیمِ جان***حمله کرده سوی صَفِّ دشمنان
  • رُستَمان را ترس و غم وا پیش بُرد***هم ز ترسْ آن بَد دِل اندر خویش مُرد
  • چون مِحَکّ آمد بلا و بیمِ جان***ز‌آن پدید آمد شجاع از هر جَبان7
  • 🔹 حاصلْ آنکَه‌زْ وسوسه هر کُاو گسیخت***از قضا هم در قضا باید گریخت
    1. . سَمِعنا: گوش‌به فرمانیم (حرکت می‌کنیم). عَصَینا، خَلِّنا: سرپیچی می‌کنیم ما را رها کن (چون پای گیاه در خاک فرو‌رفته و پای‌بست آن است از حرکت ناتوان است.)
    2. . گزاره‌چشم: چشمی عبور‌کننده [از ظاهر] و نافذ.
    3. . قاهره (الف) و بریتانیا (الف): در خلیفه‌کردنِ آدم زِ لا.
      أملاک: فرشتگان، ملائکه.
    4. . سوره النجم آیه 39؛ «و برای انسان نیست مگر آنچه [برای آن] سعی نموده است.»
    5. . خَس: پست و فرومایه.
    6. . طوْع: میل و رغبت. مراد: اراده و خواست.
    7. . جَبان: ترسو.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

196
  • وحی‌کردن حق تعالیٰ به موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام که: «من تو را دوست می‌دارم»

  • گفت موسیٰ را به وحیِ دلْ خدا:***«کِای گُزیده، دوست می‌دارم تو را»
  • گفت: «چه خصلت بوَد ای ذوالکَرَم***موجِبِ آن؟ تا من آن افزون کنم»
  • گفت: «چون طفلی به پیشِ والِده***وقتِ قهرش دستْ هم بر وی زده
  • خود نداند که جز او دَیّار هست***هم از او مَخمور و، هم از اوست مست1
  • مادرش گر سیلی‌ای بر وی زند***هم به مادر آید و بر وی تَنَد
  • از کسی یاری نخواهد غیر او***اوست جمله شرِّ او وّ خیرِ او
  • خاطرِ تو هم ز ما، در خیر و شَرّ***اِلتفاتش نیست با جایِ دگر
  • غیرِ من پیشَت چو سنگ است و کلوخ***گر صَبیّ و گر جوان و گر شُیوخ»
  • ----------

  • همچنانْک ﴿اياك نَعْبُد﴾ در حَنین***از بَلا از غیرِ تو لا نَستَعین2
  • هست این ﴿اياك نَعبُد﴾ حَصْر را***در لغت، آن از پیِ دفعِ ریا
  • هست ﴿اياك نَستَعين﴾ هم بَهرِ حَصر***حصر کرده استعانت را و قَصر3
  • که: «عبادت مر تو را آریم و بس***طَمْعِ یاری هم ز تو داریم و بس»
  • خشم‌کردنِ پادشاه بر نَدیم، و شفاعت‌کردنِ شَفیعْ [آن] مغضوبٌ علیه را، و از پادشاه در‌خواستن و مقبول شدن [شفاعت او] و رنجیدنِ [آن] مغضوبٌ علیه که: «چرا شفاعت کرد؟!»4

  • پادشاهی بر نَدیمی خشم کرد***خواست تا از وی بر‌آرَد دود و گَرد
  • کرد شَهْ شمشیرْ بیرون از غلاف***تا زند بر ویْ جزای آن خلاف
  • هیچ کس را زَهره نی تا دم زند***یا شَفیعی بر شفاعت بر تَند
  • جز عِمادُالْمُلک نامی از خواص***در شفاعتْ مصطفیٰ‌وارانه خاص
    1. . مَخمور: خمار‌آلوده، مست.
    2. . سوره الفاتحة آیه 4؛ «تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو مدد می‌خواهیم.»
      لا نَستَعین: مدد نمی‌طلبیم.
    3. . قَصر: حَصر، تخصیص‌دادنِ یک چیز به چیز دیگر (در اینجا عبادت و مدد‌خواستن به خدا تخصیص داده شده است).
    4. . مغضوبٌ علیه: آن‌کسی که مورد خشم قرار گرفته بود.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

197
  • بر‌جَهید و زود در سجده فِتاد***در زمانْ شَهْ تیغ را از کف نهاد1
  • گفت: «اگر دیو است، من بخشیدمش***ور بِلیسی کرد، من پوشیدَمش
  • چون‌که آمد پای تو اندر میان***راضیم گر کرد مُجرِمْ صد زیان
  • صد هزاران خشم را تانَم شکست***که تو را آن فضل و آن مقدار هست
  • لابه‌ات را هیچ نتْوانم شکست***ز‌آنکه لابه‌یْ تو یقین لابه‌یْ من است
  • گر زمین و آسمان بر هم زدی***ز انتقامْ این مرد بیرون نامدی
  • ور شدی ذرّه به ذرّه لابه‌گر***او نبُردی این زمان از تیغْ سر
  • بر تو می‌نَنْهیم مِنّت ای کریم***لیک شرحِ عزّتِ توست ای عظیم2
  • این نکردی تو، که من کردم یقین***ای صفاتت در صفاتِ ما دَفین
  • تو در این، مُستَعمَلی، نی عاملی***ز‌آنکه محمولِ مَنی، نی حاملی3
  • ﴿ما رَمَيتَ إذ رَمَيتَ﴾ گشته‌ای***خویشتن در موجْ چون کَفْ هِشته‌ای4
  • لا شدی، پهلوی إلّا خانه گیر***ای عجب که هم اسیری هم امیر
  • آنچه دادی، تو ندادی، شاه داد***اوست پس، اللٰهُ أعلَم بِالرّشاد»5
  • رنجیدنِ مغضوبٌ علیه، و یاری بُریدن از شَفیع6

  • و‌آن ندیمِ رَسته از خوف و بلا***زین شَفیع آزرد و برگشت از وَلا7
  • دوستی بُبرید ز‌آن مُخلِصْ تمام***رو به حائط کرد تا نارَد سلام8
  • ز‌آن شَفیعِ خویشتن بیگانه شد***زین تعجّبْ خلق در افسانه شد:
  • «گر نه مجنون است -باری- چون بُرید***از کسی که جان او را وا خرید؟!9
  • آن خریدش آن دم از گردن زدن***خاکِ نَعلِ پاش بایستی شدن!
    1. . نسخۀ قونیه: در زمان شَهْ تیغِ قهر از کف نهاد.
    2. . نسخۀ قونیه: شرحِ عزّتِ توست ای نَدیم.
    3. . مُستَعمَل: گماشته، به‌کارگرفته‌شده (توسط ما و ظاهرکنندۀ خواست ما هستی). عامل: عمل‌کننده (براساس اراده و خواست خود). 
    4. . بریتانیا (الف): چون کف کشته‌ای.
      سوره الأنفال آیه 17؛ ﴿(اى پيامبر) در آن وقتى‌كه تير انداختى، تو تير نينداختى بلکه خداوند تير انداخته است‌.﴾
    5. . نسخۀ قونیه: اوست بس.
      اللٰهُ أعلَم بِالرّشاد: خداوند از صلاح امرْ آگاه‌تر است. 
    6. . مغضوبٌ علیه: آن‌کسی که مورد خشم قرار گرفته بود.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: .../ زین شفیع آور بگردید از وَلا.
    8. . حائط: دیوار. نارَد: نیاورد، نگوید.
    9. . نسخۀ قونیه: که نه مجنون است؟! یاری.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

198
  • باژگونه رفت و بیزاری گرفت***با چنین دلدارْ کینْ‌داری گرفت»1
  • پس ملامت کرد او را ناِصحی:***«کاین جَفا چون می‌کنی با مُصلِحی؟!2
  • جانِ تو بِخْرید آن دلدارِ خاص***آن دم از گردن زدن کردت خلاص!
  • گر جَفا کردی، نبایَستی رَمید***خاصه نیکی کرد آن یارِ حَمید»
  • گفت: «مَبذول است بهرِ شاهْ جان***او چرا آید شَفیع اندر میان؟!
  • لی مَعَ اللَهْ وقت بود آن دَم مرا***لا یَسَع فیهِ نَبیٌّ مُجتَبَیٰ3
  • من نخواهم رحمتی جز رحمِ شاه***من نخواهم غیرِ آن شَه را پناه4
  • غیرِ شَه را بهر آن لا کرده‌ام***که به‌سوی شه تَوَلّیٰ کرده‌ام
  • گر ببُرّد او به قهرِ خودْ سرم***شاه بخشد شصت جانِ دیگرم
  • کارِ من سَر بازی و بی‌خویشی است***کارِ شاهنشاهِ ما سر‌بخشی است5
  • فَخرِ آن سر کُاو کفِ شاهش بُرَد***ننگِ آن سر کُاو به غیری سر بَرد
  • شب، که شاه از قهر در قیرش کشید***ننگ دارد از هزاران روزِ عید
  • خودْ طوافِ آن‌که او شَه‌بین بوَد***فوقِ قهر و لطف و کفر و دین بوَد6
  • ز‌آن نیامد یک عبارت در جهان***بس نهان است و نهان است و نهان
  • ز‌آنکه این أسماء و ألفاظِ حَمید***از گِلآبه‌یْ آدمی آمد پدید7
  • ﴿عَلَّمَ الْأسْما﴾ بُد آدم را امام***لیک نی اندر لباسِ عیْن و لام8
  • چون نهاد از آب و گِل بر سرْ کلاه***گشت آن أسماءِ جانی رو‌سیاه9
  • که نِقابِ حرف و دَم در خود کشید***تا شود بر آب و گِلْ معنیٰ پدید
  • گر چه از خشمِ شَهَم کردْ او خلاص***لیک هم شَه شد مرا حَقّاً مَناص10
    1. . کینْ‌داری: کینه‌توزی.
    2. . مُصلِح: آشتی‌دهنده، صلحْ‌جو.
    3. . کشف المحجوب، ص 365؛ پیغمبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود؛ «لى مَعَ اللٰهِ وقتٌ...؛ من با خداى خود در جایگاهی قرار دارم كه نه مَلَكى مى‌تواند در آن حضور يابد و نه پيامبر مُرسَلى به آن مرتبه رسيده است.»
      من با حضرت سلطان در آن لحظه در موقعیتی بودم که در آن، پیامبران برگزیده را جای نبود.
    4. . نسخۀ قونیه: جز زخمِ شاه.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: کارِ من سَربخشی و بی‌خویشی است. بریتانیا (الف):... سربازی و سربخشی است/ کارشاهنشاه من زربخشی است.
      قسطنطنیه (ب): ...سربازی و زر بخشی است/ کار شاهنشاه من سربخشی است.
    6. . مونیخ (ب): لطف و مِهر و کین بوَد.
    7. . قاهره (الف): کلابه.
    8. . سوره البقره آیه 31؛ ﴿و خداوند به آدم تمامی أسماء را تعلیم فرمود... .﴾
    9. . گشت آن أسمای جانی روسیاه: آن أسماء الٰهی و نام‌های روحانی و لطیف، جسمانی و تیره و سیاه شدند.
    10. . مَناص: گُریزگاه، راهِ خلاصی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

199
  • گر چه از یک وجهْ منطِقْ کاشِف است***لیک از ده وجهْ پرده و مُکنِف است1
  • من خلیلِ وقتم و او جبرئیل***من نخواهم در بلا او را دلیل»
  • گفتن جبرئیل علیه السّلام مر خلیل [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام را که: «هَل لَکَ حاجةٌ؟» قالَ: «بلیٰ، أمّا إلَیکَ فَلا!»2

  • او ادب ناموخت از جبریلِ راد***که بپرسید از خلیلِ حقْ مراد
  • که: «مرادت هست؟ تا یاری کنم***ور نه بُگریزم، سبُک‌باری کنم»3
  • گفت ابراهیم: «نی، رو از میان***واسطه زحمت بوَد بَعدَ العَیان4
  • بهر این دنیاست مُرسَلْ رابطه***مؤمنان را؛ ز‌آنکه هست او واسطه5
  • هر دل ار سامِع بُدی وحیِ نهان***حرف و صوتی کی بُدی اندر میان؟!6
  • گرچه او مَحوِ حق است و بی‌سَر است***لیکْ کارِ من از آن نازک‌تر است7
  • کردۀ او کردۀ شاه است، لیک***پیشِ چشمم بَد نمایندَه‌ست نیک»8
    1. . منطِق: سخن. مُکنِف: در‌بر‌گیرنده و پنهان‌کننده.
    2. . امالی صدوق ص 457؛ امام رضا علیه‌السلام فرمود: «چون ابراهیم علیه‌السلام را در کفّۀ منجنیق گذاشتند جبرائیل خشمگین شد پس خدا به او وحی کرد: ”ای جبرائیل، چه چیز تو را خشمناک کرده است؟“ عرضه داشت: ”خلیل تو کسی است که بر پهناور زمین کسی غیر او تو را نمی‌پرستد و تو دشمن خود و دشمن او را بر او مسلّط ساختی!“... پس جبرائیل رو به ابراهیم علیه‌السلام نمود و گفت: ”آیا حاجتی داری؟“ ابراهیم فرمود: ”امّا إلَیکَ فلا؛ امّا به تو پس حاجتی ندارم!“...».
      و نیز در بحارالأنوار ج 68 ص 155 از بیان التنزیل ابن‌شهرآشوب؛ ابراهیم علیه‌السلام را با منجنیق به‌سوی آتش انداختند، در هوا جبرائیل به او عرض کرد: «هل لک من حاجة؛ آیا حاجتی داری؟» فرمود: «أمّا إلَیکَ فَلا، حَسبی الٰلهُ و نِعمَ الوَکیل؛ امّا به تو پس حاجتی ندارم، خدا مرا بس است و او بهترین پشتوانه است!» پس میکائیل به مق«نمی‌خواهم!» سپس فرشتۀ بادها آمد و گفت: «اگر بخواهی بادی بر آتش بوزد» پس فرمود: «نمی‌خواهم!» پس جبرائیل عرضه داشت: «پس از خدا بخواه!» فرمود: «حَسبی مِن سؤالی عِلمُهُ بِحالی؛ اطلاع او از حال من مرا بس است که سؤالی نپرسم!»
      هَل لَکَ حاجةٌ: آیا حاجتی داری؟ بلیٰ، أمّا إلَیکَ فَلا: آری، ولیکن به تو نه!
    3. . بریتانیا (الف): سبُکساری کنم.
    4. . بریتانیا (الف): رحمت.
      بَعدَ العَیان: عین الیقین و مشاهدۀ حقیقت.
    5. . مُرسَل: فرستادۀ خدا، پیامبر.
    6. . نسخۀ قونیه: اندر جهان.
    7. . او: (جبرائیل علیه‌السلام).
    8. . نسخۀ قونیه: پیش ضَعفم.
      بَد نمایندَه‌ست نیک: خوبی نزد من بَد دیده می‌شود.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

200
  • ----------

  • آنچه عینِ لطف باشد بر عوام***قهر شد بر نازنینانِ کِرام1
  • کاین بلا و رنج می‌باید کشید***عامه را؛ تا فرق را تانَند دید2
  • کاین حروفِ واسطه -ای یارِ غار-***پیشِ واصلْ خار باشد، خار، خار
  • بس بلا و رنجْ بایست و وقوف***تا رهد آن روحِ صافی از حروف
  • لیک بعضی زین بلا کژتر شدند***بازْ بعضی صافی و برتر شدند3
  • همچو آبِ نیل آمد این بلا***سَعد را آب است و، خون بر أشقیا
  • هر که پایان‌بین‌تر او، مَسعودتر***جِدتَر او کارد، که افزون بُرد بَر4
  • ز‌آنکه داند کاین جهانِ کاشتن***هست بهرِ مَحشَر و برداشتن5
  • هیچ عَقدی بهر عیْنِ خود نبود***بلکه از بهرِ مَقام رِبح و سود6
  • هیچ نبوَد مُنکِری گر بنْگری***مُنکِریّ‌اش بهر عیْنِ مُنکِری7
  • بل برای قهرِ خَصم اندر حسد***یا فُزونی‌جُستن و اظهارِ خَود
  • و آن فُزونی هم پیِ طَمْعی دِگر***بی‌معانی چاشنی نَدْهد صُوَر
  • ز‌آن همی‌پرسی: «چرا این می‌کنی؟!»***که صُوَرْ زَیت است و معنیٰ روشنی8
  • ور نه این گفتنْ «چرا» از بهر چیست؟!***چون‌که صورت بَهرِ عیْنِ صورتی‌ست9
  • این «چرا» گفتنْ سؤال از فایدَه‌ست***جز برای این، «چرا» گفتن بَد است
  • از چه رو فایده جویی -ای امین-***چون بوَد فایده‌یْ این خود همین؟!
  • پس نُقوشِ آسمان وَ اهلِ زمین***نیست حکمت که: «بوَد بهرِ همین»
  • گر حکیمی نیست، این ترتیب چیست؟!***ور حکیمی هست، چون فعلش تُهی‌ست؟!
  • کس نسازد نقشِ گرمابه و خِضاب***جز پیِ قصدِ صَواب و ناصواب
  • 🔹 هر چه بینی در جهان از آیتی***هست بهرِ معنی‌ایّ و حکمتی
    1. . مونیخ (ب): بر عشق‌کیشانِ کِرام.
      کِرام: گرامیان.
    2. . نسخۀ قونیه: بس بلا و رنج.
    3. . نسخۀ قونیه: زین صدا کرتر شدند.
    4. . مسعود: سعادتمند. جِدتَر او کارد، که افزون بُرد بَر: هرکسی که با جدّیت و کوشش بیشتر بکارد، بیشتر نتیجه و میوه برداشت خواهد کرد.
    5. . مَحشر: برانگیختن در قیامت.
    6. . عقد: معامله. رِبح: سود.
    7. . اگر خوب دقت کنی می‌بینی که هیچ مُنکِری فقط به‌خاطر خودِ انکار، انکار نمی‌کند [بلکه مقصودی دیگر دارد].
    8. . مونیخ (ب): همی ترسی.
      زیت: روغن (روغن چراغدان).
    9. . عینِ صورت: سرچشمۀ آن صورت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

201
  • مطالبت‌کردنِ موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه ‌السّلام از حضرت عزّت که: «لِمَ خَلَقتَ خَلْقاً فَأهلَکتَهُم؟» و جواب‌آمدن از حضرت عزّت1

  • گفت موسیٰ: «ای خداوندِ حساب***نقش کردی، باز چون کردی خراب؟
  • نرّ و ماده نقش کردی جان‌فزا***و آنگهی ویران کُنی آن را، چرا؟»
  • گفت حق: «دانم که این پرسش تو را***نیست از انکار و غفلت وَز هویٰ
  • ور نه، تأدیب و عتابت کردمی***بهر این پرسشْ تو را آزُردَمی
  • لیک می‌خواهی که در افعالِ ما***باز جویی حکمت و سِرِّ بَقا2
  • تا از آن واقف کنی مر عام را***پخته گردانی بِدین هر خام را
  • قاصداً سائِل شدی در کاشِفی***بهر عامه، لیک تو ز‌آن واقفی
  • ز‌آنکه ”نیمِ علم آمد این سؤال“***هر بُرونیّ را نباشد این مَجال»3
  • ----------

  • هم سؤال از علم خیزد هم جواب***همچنان‌که خار و گُل از خاک و آب
  • هم ضَلال از علم خیزد هم هُدیٰ***همچنان‌که تلخ و شیرین از نَدیٰ4
  • ز آشنایی خیزد این بُغض و وَلا***وز غذای خوش بوَد سُقم و شَفا5
  • ----------

  • «مُستَفیدی أعجَمی شد آن کَلیم***تا عَجَمْیان را کُنَد ز‌آن سِرْ عَلیم6
  • ما هم از وی أعجَمی سازیم خویش***پاسخش آریم چونْ بیگانه پیش»7
  • خر‌فُروشان خَصمِ همدیگر شدند***تا کلیدِ قفلِ آن در آمدند
  • پس بفرمودش خدا: «ای ذو لُباب***چون بپرسیدی، بیا بشْنو جواب
  • موسیا، تخمی بکار اندر زمین***تا تو خود هم وا دَهی اِنصافِ این»
  • چون‌که موسیٰ کِشت و شد کِشتش تمام***خوشه‌هایش یافت خوبیّ و نظام
    1. . لِمَ خَلَقتَ خَلْقاً فَأهلَکتَهُم: [خداوندا،] چرا گروهی از خلایق را آفریدی سپس آنان را هلاک نمودی؟ 
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: سِرِّ قضا.
    3. . بحارالأنوار ج 1 ص 224؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «حُسنُ السؤال نصفُ العِلم؛ نیکو سؤال کردن نصف علم است.»
      بُرونی: ظاهربین. مَجال: جولانگاه، جایگاه.
    4. . نَدی: باران.
    5. . نسخۀ قونیه: سُقم و قُویٰ.
    6. . مُستَفیدی أعجَمی: پرسشگری ناآگاه. کَلیم: حضرت موسیٰ علیه‌السلام.
    7. . بیگانه: دور از حقیقت، ناآگاه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

202
  • داس بگْرفت و مر آن‌ها را بُرید***پس ندا از غیْب در گوشش رسید
  • که: «چرا کِشتی کنیّ و پروری***چون کمالی یافت، آن را می‌بُری؟!»
  • گفت: «یا رَبّ، ز‌آن کنم ویران و پست***که در اینجا دانه هست و کاه هست
  • دانه لایق نیست در انبارِ کاه***کاه در انبارِ گندم هم تباه
  • نیست حکمتْ این دو را آمیختن***فرقْ واجب می‌کند در بیختن»1
  • گفت: «این دانش ز که آموختی؟***نورِ این شمع از کجا افروختی؟»2
  • گفت: «تمییزم تو دادی ای خدا»***گفت: «پس تمییزْ چون نبْوَد مرا؟!
  • در خلایقْ روح‌های پاک هست***روح‌های تیرۀ گِلْناک هست
  • این صدف‌ها نیست در یک مرتبَه***در یکی دُرّ است و در دیگرْ شَبَه3
  • واجب است اظهارِ این نیک و تباه***همچنان کِاظهار گندم‌ها ز کاه
  • بهرِ اِظهار است این خَلقِ جهان***تا نمانَد گنجِ حکمت‌ها نهان
  • ”کُنْتُ کَنزاً، کُنْتُ مَخفیّاً“ شِنو***جوهرِ خود گُم مکن، إظهار شو!»4
  • بیان آنکه روح حیوانی و عقل جُزوی و وهم و خیال بر مثالِ دوغ‌اَند؛ و روح وحیی که باقی است در این دوغ همچون روغن پنهان است

  • جوهرِ صِدقَت خَفیّ شد در دروغ***همچنان‌که روغن اندر متنِ دوغ5
  • آن دروغت این تنِ فانی بوَد***راستت آن جانِ رَبّانی بوَد6
  • سال‌ها این دوغِ تن پیدا و فاش***روغنِ جان اندر او فانیّ و لاش7
  • تا فرستد حق رسولی، بنده‌ای***دوغ را در خُمره جُنباننده‌ای
  • تا بجنبانَد به هَنجار و به فن***تا بدانم من که پنهان بود «من»8
  • یا کلام بنده‌ای کآن جزوِ اوست***در روَد در گوشِ آن کُاو وحی‌جوست
    1. . بیختن: اَلک کردن، غربال کردن.
    2. . نسخۀ قونیه: گفت: «این دانش از کی یافتی/ که به دانش بیدَری بر‌ساختی؟» (بیدر: خرمن)
    3. . شَبَه: سنگی سیاه و درخشان، کهربای سیاه.
    4. . عوالی اللَئالی ج 1 ص 55؛ در حدیث قدسی آمده است که خداوند عزوجل فرمود: «کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً، فَأحبَبتُ أن اُعرَفَ، فَخَلَقتُ الخَلقَ لِکَی اُعرَف؛ من گنجی پنهان بودم، پس خواستم تا شناخته شَوم پس خلائق را آفریدم تا شناخته شوم.»
    5. . اصلاح‌شده براساس قاهره (الف) و (ب). میرخانی: همچو طعمِ روغن اندر طعمِ دوغ.
    6. . بریتانیا (الف): روغنت آن جان.
    7. . لاش: لاشیء، معدوم.
    8. . به هنجار: با راه و روش و اُسلوبِ خاص. 

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

203
  • اُذْنِ مؤمنْ وحی ما را واعی است***آن‌چنان گوشی قَرینِ داعی است1
  • آن‌چنان‌که گوشِ طِفل از گفتِ مام***پر شود، ناطق شود او در کلام
  • ور نباشد طفل را گوشِ رَشَد***گفتِ مادر نشْنود، گُنگی شود2
  • دائماً هر کَرِّ اصلی گُنگ بود***ناطقْ آن کس شد که از مادر شُنود
  • و آن‌که گوشش کَرّ و گُنگ از آفتی‌ست***دان که در گوشش رسیده علّتی‌ست
  • او پذیرای دم و تعلیم نیست***لاجَرم مر نُطْق را تسلیم نیست3
  • آن‌که بی‌تعلیم بُد ناطق، خداست***که صفاتِ او ز علّت‌ها جداست
  • یا چو آدم کرده تعلیمش خدا***بی حجابِ مادر و دایه وِرا4
  • یا مسیحی که به تعلیمِ وَدود***در ولادتْ ناطق آمد در وجود5
  • از برای دفعِ تهمت در وِلاد***که نزادَه ست از زنا و اَز فساد6
  • جنبشی بایست اندر اجتهاد***تا که دوغْ آن روغن از دلْ باز‌داد
  • روغنْ اندر دوغ باشد چون عَدَم***دوغ در هستی بر‌آورده عَلَم
  • آن‌که هستت می‌نماید، هستْ پوست***و آن‌که فانی می‌نماید، اصلْ اوست
  • دوغْ روغنْ ناگرفتَه‌ست و کُهُن***تا بِنَگزینی بُنه، خرجش مکُن7
  • هین بگردانش به دانِشْ دست دست***تا نماید آنچه پنهان کرده است
  • ز‌آنکه این فانی دلیلِ باقی است***لابۀ مَستان دلیل ساقی است
  • 🔹 روغن اندر دوغ پنهان می‌شود***هر چه می‌سازی تواَش، آن می‌شود
    1. . اُذن: گوش. واعی: شنوا و درک‌کننده. قرین: دم‌ساز، همنشین. داعی: دعوت‌کننده.
    2. . رَشَد: هدایت. گوشِ رَشَد: گوش حقیقت‌جو.
    3. . این بیت با بیت قبل در نسخۀ قونیه این‌گونه آمده است: دان‌که گوش کَرّ و گُنگ از آفتی‌ست/ که پذیرای دَم و تعلیم نیست.
    4. . نسخۀ قونیه: دایه و اِزا (ازا: إزاء، مقابل و مماثل؛ علل و اسبابی غیر خدا و در مقابل او). فاتح: دایه و أذیٰ (أذیٰ: زحمت و اذیت). نیکلسون: دایه و أدیٰ (أدیٰ: شیوه و روش).
    5. . وَدود: خداوند بسیار مهربان.
    6. . وِلاد: تولّد.
    7. . تا بِنَگزینی بُنه: تا اصل (:روغن) آن را از او نگرفتی. بُنِه: اصل. 

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

204
  • مثال دیگر هم در این معنا

  • هست بازی‌های آن شیرِ عَلَم***مُخبِری از بادهای مُکتَتَم1
  • گر نبودی جنبشِ آن باد‌ها***شیرِ مُرده کی بجَستی در هوا؟!
  • ز‌آن شناسی باد را که آن صَباست***یا دَبور است، این بیانِ آن خَفاست2
  • این بدن مانندِ آن شیر عَلَم***فکر می‌جُنباند آن را دم به دم
  • بادْ کآن از مشرق آید، آن صَباست***آن‌که از مغرب، دَبورِ با وَباست3
  • مشرقِ این بادِ فکرت دیگر است***مغربِ این بادِ فکرت ز‌آن سر است
  • خور، جَماد است و بوَد شَرقش جَماد***جانِ جانِ جان، بوَد شرقش فُؤاد4
  • شرقِ خورشیدی که شد باطن‌فُروز***قِشر و عکسِ آن بوَد خورشیدِ روز
  • ز‌آنکه چون مرده بوَد تنْ بی‌لَهَب***پیشِ او نی روز بنْماید نه شب
  • ور نباشد آن، چو این باشد تمام***بی‌شب و بی‌روز دارد اِنتظام5
  • همچنان‌که چشم می‌بیند به خواب***بی مَه و خورشیدْ ماه و آفتاب6
  • نَومِ ما چون شد «أخُ الْمَوت» ای فلان***زین برادرْ آن برادر را بِدان7
  • ور بگویندت که: «هست آن فرعِ این»***مشنو آن را -ای مُقَلِّد- بی یقین
  • می‌ببیند خوابِ جانَت وصفِ حال***که به بیداری نبینی بیست سال
  • در پیِ تعبیر آن، تو عُمر‌ها***می‌دَوی سویِ شَهانِ با دَ‌ها8
    1. . مُکتَتَم: پنهان‌شده و ناپیدا.
    2. . صَبا: بادی که از سمت مشرق می‌وزد. دَبور: پشت‌کننده (باد غربی).
    3. . نسخۀ قونیه: فکرْ کآن از مشرق آید، آن صَباست/ وآن‌که از مغرب، دَبورِ با وَباست.
      با وَبا: وَبا آورنده، مریض‌کننده.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ مجموعۀ ملاّ مراد. میرخانی: مَه جماد است. قاهره (الف): خورْ جماد است... شرقِ فؤاد. نسخۀ قونیه: مَه جماد است... شرقِ فؤاد.
      خور: خورشید. جَماد: عالَم جمادات، عالَم مادّه. شرقَش: محل طلوعش. فؤاد: قلب، مرتبه‌ای از مراتب حقیقت انسان.
    5. . و اگر خورشیدِ روز در بین نباشد، چنانچه خورشیدِ جانْ تمام (و به‌تمام حقیقتش جلوه‌گر) باشد دیگر بدون روز و شبِ عالمِ جمادات نیز انسان در انتظام و استواری وجودی (و روشن و تابان) خواهد بود.
    6. . همچنان‌که چشم در عالم خواب بدون اینکه خورشید و ماه مادّی وجود داشته باشد حقیقت ماه و آفتاب را می‌نگرد.
    7. . عوالی اللئالی ج 4 ص71؛ رسول‌اللٰه صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم: «النَّومُ أخو الموت؛ خواب برادر مرگ است (و هر دو یک حقیقت‌اند)».
    8. . دَها: زیرکی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

205
  • که: «بگو این خواب را تعبیر چیست؟»***فرعْ‌گفتنْ این‌چنین سِرّ را شَکی‌ست1
  • خوابِ عامه است این و، خودْ خوابِ خَواص***باشد اصلِ اِجتِبا و اِختصاص2
  • پیل باید تا چو خُسبد او سِتان***خواب بیند خطّۀ هندوستان3
  • خر نبیند هیچ هندِستان به خواب***خر ز هندِستان نکردَه‌ست اِغتِراب4
  • جانِ همچون پیل باید نیکْ زَفت***تا به خواب او هند تانَد رفتْ تَفت5
  • ذکرِ هندِستان کُنَد پیل از طلب***پس مُصَوَّر گردد آن ذِکرَش به شب
  • ﴿اُذكروا اللَهْ﴾ کارِ هر اوباش نیست***﴿اِرْجِعي﴾ بر پای هر قَلّاش نیست6
  • لیک تو آیِس مشو، هم پیل باش***ور نه پیلی، در پیِ تبدیل باش7
  • کیمیاسازانِ گردون را ببین***بشنو از میناگران هر دَم طَنین
  • نقش‌بَندانند در جوّ فلک***کارسازانند بهر لیّ و لَک8
  • گر نبینی خَلقِ مُشکین جیْب را***بنْگر -ای شب‌کور- آن آسیب را9
  • هر دَم آسیبی‌ست بر ادراکِ تو***نَبتِ نُو نُوْ رُسته بین از خاکِ تو10
  • زین بُد ابراهیمِ ادهَمْ دیدْ خواب***بَسطِ هندِستانِ دل را بی‌حجاب
  • لاجَرم زنجیر‌ها را بر‌دَرید***مملکت بر هم زد و شد ناپدید
  • این نشانِ دیدِ هندِستان بوَد***که جَهَد از خواب و دیوانه شودمی‌فشانَد خاک بر تدبیر‌هامی‌درانَد حلقۀ زنجیر‌ها
  • 🔹 ترک گیرد مُلکِ دنیا سر به سر***جملگی بر هم زند، آید به در
    1. . نسخۀ قونیه: سگی‌ست.
    2. . اِجتبا: برگزیدگی.
    3. . بریتانیا (الف): خُسبد او شَبان. (شَبان: شبانگاه).
      سِتان: برپشت خوابیده، طاق‌باز.
    4. . اِغتراب: احساس غُربت و دوری از وطن.
    5. . زَفت: فربه و بزرگ. تَفت: شتابان.
    6. . سوره الأحزاب آیه 41؛ «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا را بسیار یاد کنید.» و سوره الفجر، آیه 27 و 28؛ ﴿ای نفسِ به آرامش رسیده *** به‌سوی پروردگارت بازگرد درحالی‌که تو از او راضی هستی و او هم از تو﴾.
      قَلّاش: حیله‌گر، کلاه‌بردار.
    7. . آیِس: ناامید.
    8. . بهر لیّ و لَک: برای من و تو.
    9. . مُشکین‌جَیب: کسی که سینه و قلبی معطّر و خوشبو داشته باشد (عرفا و اولیای الهی).
    10. . بریتانیا (الف): نَبتِ تو.
      نبْتِ نو نو: گیاهی (حالی) جدید که هر لحظه در وجود انسان می‌رویَد و پدید می‌آید.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

206
  • آن‌چنان‌که گفتْ پیغمبر: «ز نور***که نشانَش آن بوَد اندر صُدورکه تَجافی دارد از دارُ الغُرورهم انابت دارد از دارُ السُّرور»1
  • بهرِ شرحِ این حدیثِ مصطفیٰ***داستانی بشْنو ای یارِ صفا
  • حکایتِ آن پادشاه‌زاده که پادشاهیِ حقیقی به وی روی نمود، ﴿وَ يومَ يفِرُّ الْمَرءُ مِنْ أخيهِ﴾ نقدِ وقتِ او شده؛ پادشاهیِ این خاکْ توده که کودکْ طَبْعانْ قلعه‌گیری نام‌کنند، آن کودکی که چیره آید، بر سرِ خاک توده بر‌آید و لاف زند که: «قلعه مراست»؛ کودکانِ دیگر بر وی رَشک بَرَند؛ که: «التُّرابُ رَبیعُ الصِّبیان».آن پادشاه‌زاده چو از قیدِ رنگ‌ها بِرَست، گفت: «من این خاک‌های رنگین را همان تودۀ خاکِ دون می‌گویم، و زر و اطلس و اَکسون نمی‌گویم، از این اَکسونِ رهزنْ رَستم و به یک‌سو جَستم.»؛ ﴿وَ آتَيناهُ الحُكمَ صَبياً﴾، و ارشادِ حق را مرورِ سال‌ها حاجت نیست؛ در قدرتِ ﴿كن فَيكون﴾ [هیچ]کسْ سخن از قابلیّت نگوید.2

  • پادشاهی داشت یک بُرنا پسر***باطن و ظاهرْ مُزَیَّن از هنر3
  • خواب دید او کآن پسر ناگه بمُرد***صافیِ عالَم بر آن شَه گشت دُرد4
  • خشک شد از تابِ آتشْ مَشکِ او***که نمانْد از تَفِّ آتشْ اشکِ او5
  • آن‌چنان پر شد ز دود و دَردْ شاه***که نمی‌یابید در وی آهْ‌ راه
  • خواست مُردن، قالبش بی‌کار شد***عمرْ مانده بود، شه بیدار شد
  • شادی‌ای آمد ز بیداری‌ش پیش***که ندیده بود اندر عمرِ خویش
    1. . احیاء العلوم ج 1 ص 130؛ «چون رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم این آیه را تلاوت فرمود که: ﴿فَمَن يُرِدِ اللٰهُ أن يَهديَهُ يَشرَحْ صَدرَهُ لِلْإسلام﴾؛ ”پس هر کس که خداوند بخواهد او را هدایت کند سینه‌اش را برای پذیرش اسلام فراخی می‌بخشد“ (سوره الأنعام آیه 125) به حضرت گفتند: این شرح و فراخی سینه چیست؟ فرمود: هرگاه نوری به قلب بتابد سینه برای [پذیرش] آن مُنشَرِح و فراخ می‌گردد! گفتند: آیا برای آن نشانه‌ای هست؟ پس حضرت فرمود: ”نعم، التّجافى عن دارِ الغرور، و الإنابةُ إلىٰ دارِ الخُلود، و الاِستعدادُ لِلموتِ قبلَ نُزولِه؛ آری، پهلوتُهی‌کردن و دل‌کندن از سرای فریب و مکر (دنیا)، و اشتیاق و رجوع به‌سوی سرای جاودانگی (آخرت)، و آمادگی برای مرگ پیش از فرارسیدن آن!» 
      دارُ الغُرور: سرای فریب و مکر (دنیا)
    2. . سوره عبس آیه 34؛ «روزی که انسان از برادرش (هم) فرار می‌کند.».
      المعجم الکبیر (طبرانی) ج 6 ص 140؛ المعجم الكبير، ج ٦، الطبراني، ص ١٤٠؛ «روزی رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم بر گروهی از کودکان عبور نمود که با خاک بازی می‌کردند، بعضی از اصحاب حضرت آن‌ها را از بازی با خاک نهی کردند، حضرت فرمود: دَعهُم فَإنّ التُّرابَ رَبيعُ الصِّبيان؛ آن‌ها را رها کن چرا که خاک بهار کودکان (و موجب نشاط و طراوت آنان) است».
      سوره مریم آیه 12؛ «... و ما در کودکی به او (حضرت یحییٰ علیه‌السلام) حکمت (و قوّۀ ادراک حقیقت و تمییز حق از باطل) را عطا نمودیم.»
      سوره البقره آیه 117؛ «(او) آفرینندۀ آسمان‌ها و زمین است و چون کاری را اراده نماید فقط به آن می‌گوید: بوده باش، پس بی‌درنگ خواهد بود.»
      خاک‌توده: تودۀ خاکی (زمین). رَشک: حسد. دون: پست. اَکسون: نوعی پارچه ابریشمی سیاه‌رنگ و گران‌بها.
    3. . بُرنا: جوان.
    4. . صافی: شراب صاف (عیش و خوشی زندگی). دُرد: آنچه از مایعات خصوصا شراب ته‌نشین می‌شود (رنج و ناخوشی). 
    5. . تَفّ: حرارت و گرما.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

207
  • که ز شادی خواست هم فانی‌شدن***بس مُطَوَّق آمد این جان با بدن1
  • ----------

  • از دمِ غم می‌بمیرد این چراغ***وز دمِ شادی بمیرد -اینت- لاغ!2
  • در میانِ این دو مرگْ او زنده است***این مُطَوَّق شکلْ جای خنده است!
  • ----------

  • شاه با خود گفت: «شادی را سبب***آن‌چنان غم بود از تَسبیبِ رَبّ»3
  • ----------

  • این عجب، یک چیز از یک‌رویْ مرگ***وز یکی‌رو زندگیّ و رَخت و برگ
  • آن یکی نسبت بِدان حالتْ هلاک***باز هم از سویِ دیگرْ امتِساک4
  • شادیِ تن سویِ دنیاوی، کمال***سویِ روز عاقبت، نقص و زَوال
  • خنده را در خواب هم تعبیرْ خوان***گریه گویَد با دریغ و اندُهان
  • گریه را در خوابْ شادیّ و فَرَح***هست در تعبیر، ای صاحب مَرَح5
  • ----------

  • شاه اندیشید: «کاین غمْ خودْ گذشت***لیکْ جان از جنسِ این بد ظَن بگشت
  • گر رسد خاری چنین اندر قَدم***گر رَود گُل، یادِگاری بایدم
  • 🔹 چشم زخمی زین مبادا که شود***یادِگاری بایدم گر او رَود
  • چون فنا را شد سبب بی‌مُنتَهیٰ***پس کدامین راه را بنْدیم ما؟!
  • صد دریچه وْ در سویِ مرگِ لَدیغ***می‌کُند اندر گشادن ژیغ ژیغ6
  • ژیغ ژیغِ تلخِ آن درهای مرگ***نَشْنود گوشِ حریص از حرصِ برگ
  • از سوی تن، دَرد‌ها بانگِ در است***وز سوی خَصمان، جَفا بانگِ در است
  • جانِ من، بَر‌خوان دمی فهرستِ طب***نارِ علّت‌ها نظر کن مُلتَهِب7
    1. . مونیخ (ب): پس مُطَوَّق.
      مُطَوَّق: مقیّد و وابسته.
    2. . اینْت: این تو را (برای تحسین و تعجب می‌آید). لاغ: شوخی و هزل.
    3. . نسخۀ مجموعه ملّامراد: .../ غم شود حاصل، زهی کار عجب.
      تَسبیب: سبب‌سازی.
    4. . اِمتِساک: نگاه‌داشتن، خودداری (از مرگ و حفظ خویشتن).
    5. . فَرَح: خوشحالی. مَرَح: نشاط و شادمانی.
    6. . مونیخ (ب): مرگ مُزیغ/ ... اندر گشادی. (مُزیغ: هلاک‌کننده).
      لَدیغ: مارگَزیده. ژیغ ژیغ: صدای ساییده شدن چیزی (مثل صدای هنگام بازشدن در).
    7. . نسخۀ قونیه: جان سر. فاتح: جان و سر.
      مُلتَهِب: بر‌افروخته.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

208
  • در کتابِ طبْ چو بینی ای فتیٰ***بر شمارِ ریگ بینی رنج‌ها
  • ز‌آن همه غُژ‌ها در این خانه ره است***هر دو گامی پُر ز کژدم‌ها چَه است1
  • بادْ تند است و چراغِ اَبتَری***زو بگیرانم چراغِ دیگری2
  • تا بوَد کز هر دو، یک وافی شود***گر به بادی آن چراغ از جا رَود
  • همچو عارف کز تنِ ناقص‌چراغ***شمعِ دل افروخت از بهرِ فَراغ3
  • تا که روزی کاین بمیرد ناگهان***پیش چشم خود نهد او شمعِ جان»
  • او نکرد این فهم، پس داد از غَرَر***شمعِ فانی را به فانیِّ دگر4
  • 🔹 چاره اندیشید، لیکن چاره نی***گفت: «با خود نیست بیرون رفتنی»
  • زن خواستنْ جهتِ فرزند به امید آنکه نسل بماند

  • «پس عروسی خواست باید بهر او***تا بمانَد زین تَزَوُجْ نسل او
  • گر روَد سوی فنا این بازْ باز***فرُّخْ او گردد ز بعدِ بازْ باز
  • صورتِ این باز گر زین‌جا روَد***معنیِ او در وَلَد باقی بوَد»
  • ----------

  • بهرِ این فرمود آن شاهِ نَبیه***مصطفیٰ که: «اَلوَلَدْ سِرُّ أبیه»5
  • بهر این معنی همه خَلق از شَغَف***می‌بیاموزند طِفلان را حِرَف6
  • تا بمانَد آن معانی در جهان***چون شود آن قالبِ ایشان نهان7
  • حق به حکمت حرصِشان دادَه‌ست و جِدّ***بهرِ رشدِ هر صَغیرِ مُستَعِدّ
  • ----------

    1. . نسخۀ قونیه: غُرها (بیماری فتق).
      غُژ: غژیدن، به‌صورتِ نشسته روی زمین خزیدن.
    2. . اَبتَر: دم‌بریده (آن‌که نسلش مقطوع باشد).
    3. . فَراغ: آسایش از تن (مرگ).
    4. . مونیخ (ب): ان نکرد او فهم پس داد او ظفر.
      غَرَر: فریب‌خوردگی.
    5. . این روایت در مصادر روایی یافت نشد، ولیکن در فتوحات مکیه ج 4 ص 415 با لفظ «وَرَد» آمده و نیز در تفسیر منسوب به ابن‌عربی ج 1 ص 104 از رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم روایت نموده که حضرت فرمود: «الوَلَدُ سرُّ أبیه؛ فرزند سرّ نهفتۀ درون پدر خویش است (که آنچه را که حتی پدر از درون خود اظهار ننموده است در فرزند خود به‌ودیعه می‌گذارد).»
      نَبیه: هشیار و زیرک و آگاه.
    6. . بریتانیا (الف): از شعف.
      شَغَف: نهایت دلبستگی.
    7. . قالب: کالبد تن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

209
  • «من هم از بهرِ دوامِ نسلِ خویش***جفت خواهم پورِ خود را، خوب‌کیش
  • دختری خواهم ز نسلِ صالحی***نی ز نسلِ پادشاهی، طالِحی»1
  • ----------

  • شاهْ خودْ آن صالح است، آزاده اوست***نی اسیرِ حرصِ فَرج است و گَلوست
  • مر اسیران را لقب کردند «شاه»***عکس، چونْ «کافور» نامِ آن سیاه2
  • شد «مَفازه» بادیه‌یْ خونخواره نام***«نیکبختْ» آن پیس را گویند عام3
  • بر اسیرِ شهوت و حرص و أمَل***بر‌نوشته «میر» یا «صَدرِ أجَلّ»4
  • آن اسیرانِ اجَل را عام داد***نامْ «اَمیرانِ أجَلّ» اندر بِلاد5
  • «صَدْر» خوانَندش که در صَفِّ نِعال***جانِ او بستَه‌ست، یعنی جاه و مال6
  • ----------

  • شاهْ چون با زاهدی خویشی گُزید***این خبر در گوشِ خاتونان رسید
  • اختیار‌کردن پادشاهْ دخترِ زاهدی را از جهتِ پسر، و اعتراض اهلِ بیت و ننگ‌داشتنِ ایشان از پیوندِ درویش

  • مادرِ شَه‌زاده گفت از نقصِ عقل:***«شرطْ کُفْویَّت بوَد در عقل و نَقْل7
  • تو ز شُحّ و بُخل خواهی وَز دَ‌ها***تا ببندی پورِ ما را بر گدا؟»8
  • گفت: «صالح را ”گدا“‌گفتنْ خطاست***کُاو غَنیُّ الْقَلب از دادِ خداست9
  • در قناعت می‌گریزد از تُقیٰ***نَز لئیمیّ و کَسَل همچون گدا10
    1. . نسخۀ قونیه: پادشاهی کالِحی.
      طالِح: فاسد و بدکردار.
    2. . عکس: برعکس. چون: همچنان‌که.
    3. . مفازه: محلِّ فوز و رستگاری. پیس: مبتلا به مرض پیسی.
    4. . أمَل: آرزو. میر: امیر و سرور. صدرِ أجَلّ: بالانشینِ باجلالت‌.
    5. . اسیران اجَل: اسیران مرگ و مردمان فانی. أجَلّ: باجلالت.
    6. . صَفِّ نِعال: پایین مجلس که محل قرار‌دادن کفش‌هاست.
    7. . کُفْویّت: هم‌کُفْو، هم‌شأن. نَقل: مال و أموال.
    8. . شُحّ: خسیس‌بودن. دَها: زیرکی. ببندی: پیوند دَهی. پور: فرزند.
    9. . غَنیّ‌القلْب: دل‌سیر، دارای غنای روحی. داد: عطا.
    10. . لَئیمیّ: بد‌طینتی و دون‌مایگی. کَسَل: تنبلی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

210
  • قِلَّتی کآن از قناعت یا تُقیٰ‌ست***آن ز فقر و قِلَّتِ دونان جداست1
  • حَبّه‌ای گر آن بیابد، سر نهد***وین ز گنج زَر، به همّت می‌جهد2
  • شَه که او از حرصْ قصد هر حرام***می‌کند، او را ”گدا“ گوید هُمام»3
  • گفت: «کو شهر و قِلاعْ او را جَهیز***یا نثارِ گوهر و دینارْ نیز؟»4
  • گفت: «رو، هر کُاو غمِ دین برگزید***باقیِ غم‌ها خدا از وی بُرید»
  • غالب آمد شاه و دادش دختری***از نژادِ صالحی، خوش‌جوهری
  • در مَلاحَتْ خودْ نظیرِ خود نداشت***چهره‌اش تابان‌تر از خورشیدِ چاشت5
  • حُسنِ دختر این، خِصالَش آن‌چنان***کز نِکویی می‌نَگُنجد در بیان
  • ----------

  • صیدِ دین کن؛ تا رسد اندر تَبَع***حُسن و مال و جاه و بختِ مُنتَفَع6
  • آخِرتْ قطّارِ اُشتُر دانْ عمو***در تَبَع دنیاش همچون پَشک و مو7
  • پَشمْ بُگزینی، شتر نبْوَد تو را***ور بوَد اُشتُر، چه قیمتْ پشم را؟!
  • جادویی‌کردن کمپیرک و فریفته شدن شاهزاده

  • چون بر‌آمد این نِکاحْ آن شاه را***با نژادِ صالحانِ بی مِرا8
  • از قضا کَمپیرَکِ جادو که بود***عاشقِ شَه‌زادۀ با حُسن و جود
  • جادویی کردش عجوزِ کابُلی***که بَرَد ز‌آن رَشکْ سِحرِ بابِلیّ
  • شَه بچه شد عاشقِ کَمپیرِ زشت***تا عروس و آن عروسی را بِهِشت9
  • یک سیَه‌رو دیوِ کابولی زنی***گشت بر شَه‌زاده ناگه رهزنی
  • 🔹 ز‌آن سیَه‌رویی خَبیثی نابکار***گشت آن شه‌زاده مدهوش و نَزار
    1. . قِلَّت: کمی. دونان: مردمان پست.
    2. . آن: (گداصفتان و مردمان پست). وین: (و این زاهدان و صالحان). می‌جهد: (اعتنا ننموده و رها می‌کند).
    3. . هُمام: مرد بزرگ و عالی‌همّت.
    4. . نسخۀ قونیه: دنیار‌ریز.
      قِلاع: قلعه‌ها. جَهیز: جَهاز. نثار: شاباش، آنچه در جشن‌ها بر سر (عروس یا داماد) می‌ریزند. 
    5. . مَلاحَت: نمکین‌بودن. چاشت: صبحگاه.
    6. . اندر تَبَع: به‌دنبال. مُنتَفَع: سودمند.
    7. . قِطار: ردیف و کاروان. پَشک: پشکل و سرگین.
    8. . بی‌مِرا: بی‌جِدال و بی‌ستیزه.
    9. . بِهِشت: نهاد، رهاکرد (هِشتن).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

211
  • این نود ساله عجوزِ گُنده پیر***نه خِرَد هِشت آن پسر را، نه ضمیر1
  • تا به سالی بود شه‌زاده اسیر***بوسه جایش نعلِ کفشِ گَنده پیر
  • صحبت کَمپیر او را می‌دُرود***تا ز کاهِشْ نیم جانی مانده بود2
  • دیگران از ضعفِ وی با دردِ سر***او ز سُکرِ سِحرْ از خود بی‌خبر
  • این جهان بر شاه چون زندان شده***وین پسر بر گریه‌شان خندان شده
  • شاه بس بیچاره شد در بُرد و مات***روز و شب می‌کرد قربان و زکات
  • ز‌آنکه هر چاره که می‌کرد آن پدر***عشقِ کَمپیرَک همی‌شد بیشتر
  • پس یقین گشتَش که مُطلَقْ آن سِری‌ست***چارۀ او بعد از این لابه‌گَری‌ست3
  • سجده می‌کرد او که: «همْ فرمانْ تو راست***غیرِ حق بر مُلکِ حقْ فرمان که را ست؟!
  • لیک این مسکین همی‌سوزد چو عود***دست گیرش، ای رحیم و ای وَدود»4
  • مستجاب شدنِ دعای پادشاه در خلاص پسر از جادویی

  • تا ز «یا رَب یا رَب» و اَفغانِ شاه***ساحِری استادْ پیش آمد ز راه
  • کُاو شنیده بود از دورْ این خبر***که اسیرِ پیرزن گشت آن پسر
  • کآن عجوزه بود اندر جادویی***بی‌نظیر و ایمن از مِثل و دویی5
  • ----------

  • دست بر بالای دست است ای فَتیٰ***در فن و در زور، تا دستِ خدا6
  • مُنتَهای دست‌ها دستِ خداست***بَحرْ بی‌شک مُنتَهای جوی‌هاست7
  • هم از او گیرند مایه ابر‌ها***هم بِدو باشد نهایتْ سیل را8
  • ----------

    1. . نسخۀ قونیه: آن نودساله عجوزی گَنده کُس/ نه خِرَد هِشت آن مَلِک را و نه نُس. (نُس: گرداگرد دهان)
      هِشت: وا نَهاد: رها کرد.
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: او را می‌رُبود.
      می‌دُرود: درو می‌کرد (و از او می‌کاست).
    3. . مونیخ (ب): بعد از این بیچارگی‌ست.
      مُطلَقْ آن سِری‌ست: به‌طور حَتم رازی در کار است.
    4. . وَدود: بسیار مهربان.
    5. . دویی: همتا و مثل.
    6. . نسخۀ قونیه: تا ذاتِ خدا.
      فَتیٰ: جوانمرد.
    7. . نسخۀ قونیه: منتَهای سیل‌هاست.
    8. . بریتانیا (الف): هم به دریا شد نهایت.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

212
  • گفتْ شاهَش: «کاین پسر از دست رفت»***گفت: «اینک آمدم درمانِ زَفت
  • نیست همتا زال را زین ساحران***جز منِ داهی، رسیده ز‌آن کَران1
  • چون کَفِ موسیٰ به امرِ کردگار***نَک بر‌آرَم من ز سحرِ او دَمار
  • که مرا این علم آمد ز‌آن طرف***نی ز شاگردیّ سِحرِ مُستَخَفّ2
  • آمدم تا بَر‌گُشایم سِحرِ او***تا نمانَد شاه‌زاده زرد رو
  • سوی گورِستان برو وقتِ سَحور***پهلویِ دیوار هستْ اِسپید‌گور3
  • سوی قبله باز‌کاوْ آن گور را***تا ببینی قدرت و صُنعِ خدا»4
  • ----------

  • بس دراز است این حکایت، تو مَلول***زُبده را گویم، ر‌ها کردم فُضول
  • 🔹 سویِ گورستان برفت آن شاهْ زود***گور را آن شاهْ آن دم بر‌گُشود
  • 🔹 جادویی‌‌ها دید پنهان اندر او***صد گِرِه بر‌بسته بر یک تارِ مو
  • آن گره‌های گِران را بر‌گُشاد***پس ز مِحنَت پورِ شَه را راه داد5
  • آن پسر با خویش آمد، شد روان***سوی تختِ شاهِ با صد امتحان6
  • سجده کرد و بر زمین می‌زد ذَقَن***در بغل کرده پسرْ تیغ و کَفَن7
  • شاهْ آیین بست و، اهلِ شهرْ شاد***و آن عروسِ ناامیدِ بی‌مُراد8
  • عالَم از سرْ زنده گشت و با فُروز***ای عجب، آن روزْ روز، امروزْ روز9
  • یک عروسی کرد شاهْ او را چنان***که جُلاب و قند بُد پیشِ سگان10
  • جادویی‌کَمپیر از غصّه بمُرد***روی و خویِ زشتْ با مالک سپُرد11
  • شاه‌زاده در تعجّب مانده بود:***«کز منْ او عقل و بَصَر چون در رُبود؟!»
  • نو عروسی دید همچون شاهِ حُسن***که همی زد بر مَلیحان راهِ حُسن12
    1. . داهی: زیرک و تیزفهم. کَران: طرف، جانب.
    2. . مُستَخَفّ: حقیر و خوار شده.
    3. . سَحور: طعامِ سَحَرگاه، (زمان سَحَر).
    4. . باز‌کاو: جست و جو کن. صُنع: کار.
    5. . راه داد: راه خلاصی داد، رهایی بخشید.
    6. . با خویش آمد: به‌خود آمد.
    7. . ذَقَن: چانه.
    8. . آیین بستن: آزین بستن شهر هنگام جشن و سرور. 
    9. . نسخۀ قونیه: پُر‌فُروز.
      با فُروز: روشن.
    10. . جُلاب: گلاب. که جُلاب...: حتی پیش سَگان هم شربت گلاب می‌گذاشتند.
    11. . جادویی‌کَمپیر: پیرزن جادوگر. مالِک: فرشتۀ دوزخ.
    12. . مَلیحان: نَمکین‌ها.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

213
  • گشت بیهوش و به رو اندر فِتاد***تا سه روز از جسمِ او گم شد فُؤاد1
  • سه شبان‌روزْ او ز خود بیهوش گشت***تا که خَلق از غَشیِ او پر‌جوش گشت
  • از گُلاب و از علاج آمد به خَود***اندک اندک فهم گشتش نیک و بد
  • بعدِ سالی گفت شاهش در سخن***وز مَزَح: «یاد آر آن یارِ کُهَن2
  • یاد آور ز‌آن ضَجیع و ز‌آن فِراش***تا بِدین حد بی‌وفا و مُر مباش»3
  • گفت: «رو، من یافتم دارُ السُّرور***وا رَهیدم از چَهِ دارُ الْغُرور»
  • ----------

  • همچنان باشد، چو مؤمنْ راه یافت***سویِ نورِ حق، ز ظلمت رویْ تافت
  • مَخلَصِ این قصّه بر‌گفتم تمام***تا بدانی مقصدِ خود، وَ السّلام
  • در بیان آنکه شَه‌زاده آدمی‌زاده است، پدرش آدمِ صَفیّ است خلیفۀ حق، و کَمپیرِ کابُلی دنیاست که آدمی‌بچّه را از پدر بُبرید به سحر، و انبیا و اولیا آن طَبیبِ تدارک‌کُننده‌اند

  • ای برادر، دان که شهزاده تُوی***در جهانِ کهنه، زاده از نُوی
  • کابُلیِّ ساحِره دنیاست، کُاو***کرده مردان را اسیرِ رنگ و بو
  • چون در افکندت در این آلوده روز***دم به دم می‌خوان و می‌دم: ﴿قُلْ أعوذ﴾4
  • تا رهی زین جادوییّ و زین قَلَق***استعاذَت خواه از رَبُّ الْفَلَق5
  • ز‌آن، نَبیْ دُنیات را سَحّاره خواند***کُاو به اَفسونْ خَلق را در چَه نشانْد6
  • هین فُسونِ گرم دارد گَنده پیر***کرده شاهان را دَمِ گرمَش اسیر
  • در درون سینه نَفّاثاتْ اوست***عُقده‌های سِحر را اثباتْ اوست7
  • ساحره‌یْ دنیا قَوی دانا زنی‌ست***حَلِّ سِحرِ او به پایِ عامه نیست
    1. . فُؤاد: دل.
    2. . نسخۀ قونیه: .../ کِای پسر یاد آر از آن یارِ کُهَن.
      مَزَح: مزاح و شوخی.
    3. . ضَجیع: هم‌خوابه، هم‌بستر. مُرّ: تلخ (بداخلاق).
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: آلوده زود.
      سوره الفلق آیه 1؛ «بگو پناه می‌برم به پروردگار فَلَق (چاهی در دوزخ)».
    5. . قَلَق: اضطراب و پریشانی. استعاذت: پناه‌جویی. رَبُّ الفَلَق: پروردگار فَلَق (چاهی در دوزخ).
    6. . احیاء العلوم ج 3 ص160؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «اِحذَروا الدنیا فإنّها أسحَرُ من هاروتَ و ماروت؛ از دنیا برحذر باشید چرا که در جادوگری از هاروت و ماروت قوی‌تر است.»
    7. . نَفّاث: دَمَنده‌ها، جادوگران.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

214
  • ور گُشادی عقدِ او را عقل‌‌ها***انبیا را کِی فرستادی خدا؟!
  • هین طلب کن خوش‌دَمی عُقده‌گشا***راز‌دانِ ﴿يفعَلُ اللَهْ ما يشا﴾1
  • همچو ماهی بسته اَستَت او به شَست***شاه‌زاده مانْد سالیّ و، تو شصت2
  • شصت سال از شستِ او در مِحنَتی***نی خوشی، نی بر طریقِ سنّتی
  • فاسقی بدبخت، نی دنیات خوب***نی رهیده از وبال و از ذُنوب
  • نَفْخِ او این عُقده‌‌ها را سخت کرد***پس طلب کن نَفْخۀ خَلّاقِ فرد3
  • تا ﴿نَفَختُ فيهِ مِن روحي﴾ تو را***وا رَهاند زین و گوید: «برتر آ»4
  • جز به نَفْخِ حق نسوزد نَفخِ سِحر***نَفخِ قَهر است این و، آن دَمْ نَفخِ مِهر
  • رحمتِ او سابق است از قهرِ او***سابقی خواهی؟ برو سابقْ بجو
  • تا رسی اندر «نُفوسٌ زُوِّجَت»:***«کِای شَهِ مَسحور اینک مَخرَجت»5
  • با وجودِ زال، نایَد آنْ حلال***در شبیکه وْ در برت آن ذو دَلال6
  • نی بگفتَه‌ست آن سِراجِ اُمَّتان***این جهان و آن جهان را ضَرَّتان؟!7
  • پس وِصالِ این، فِراقِ آن بوَد***صحّتِ این تن، سَقامِ جان بوَد8
  • سختْ چون آید فِراقِ این مَمَرّ***پس فراقِ آن مَقَرّ دان سخت‌تر9
  • چون فراقِ نقشْ سخت آید تو را***تا چه سخت آید ز نقّاشش جدا!
  • ای که صبرت نیست از دنیای دون***چونْتْ صبرست از خدا ای دوست، چون؟!
  • چون‌که صبرت نیست زین آبِ سیاه***چون صبوری داری از چشمه‌یْ إلٰه؟!
    1. . سوره ابراهیم آیه 27؛ «خداوند اهل ایمان را با قول ثابت (عقیدۀ محکم و اتصال به توحید و ولایت) در زندگانی دنیا و در آخرت استوار می‌دارد و ستمکاران را گمراه می‌سازد، و خداوند هر چه بخواهد انجام می‌دهد.»
      ﴿یَفعَلُ اللَهْ ما یَشا﴾: خداوند هر چه بخواهد انجام می‌دهد.
    2. . شَست: دام و کمند.
    3. . نَفخ: دمیدن (جادوگرانۀ دنیا). نَفخه: دم، دمیدن (خداوند متعال).
    4. . سوره الحجر آیه 29؛ «... و از روح خود در او (انسان) دمیدم... .»
    5. . سوره التکویر آیه 7؛ «و آنگاه که (در قیامت) نفوس (با قَرینان خود) زوج و همنشین شوند.»
      مَخرَج: راه نجات و خلاصی.
    6. . نسخۀ قونیه: نایَد انحلال... و در بر آن پُر دَلال (انحلال: رهایی از بند).
      با وجود فریفتگی از پیر زال دنیا، تزویج با نفوس طاهره برای تو حلال نخواهد بود زیرا که تو در دام و کمند دنیا و در آغوش آن پُر‌کرشمه و عشوه گرفتاری.
    7. . عوالی اللئالی ج 4 ص 114؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «الدُّنیا وَ اَلآخِرَةُ ضَرَّتانِ بِقَدرِ ما تَقرُبُ مِن إحداهُما تَبعُدُ مِنَ اَلأُخرىٰ؛ دنیا و آخرت هَبوی یکدیگرند، هراندازه که به یکی از آن‌دو نزدیک شوی از دیگری دور ‌می‌گردی!»
      سِراجِ امّتان: چراغ هدایت امت‌ها، (پیغمبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم). ضَرَّتان: دو هَبو.
    8. . سَقام: بیماری.
    9. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: این مَقَر.
      مَمَرّ: گذرگاه (دنیا). مَقَرّ: دارُ القَرار (آخرت).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

215
  • چون‌که بی‌این شُربْ گُم کردی سُکون***چون ز ابراری جدا وَز ﴿يشرَبون﴾؟!1
  • گر ببینی یک نفَسْ حُسنِ وَدود***اندر آتش افکنی جان و وجود2
  • جیفه بینی بعد از آنْ این شُرب را***چون ببینی کَرّ و فَرِّ قُرب را3
  • همچو شَه‌زاده رسی در یارِ خویش***پس برون آری ز پا تو خارِ خویش
  • جهد کن، در بی‌خودی خود را بیاب***زودتر، وَ اللٰهُ أعلَمْ بِالصَّواب4
  • هر زمانی -هین- مشو با خویشْ جفت***هر زمان چون خر در آب و گِل مَیُفت
  • از قصورِ چشم باشد آن عُثور***که نبیند شیب و بالا را زِ دور5
  • بوی پیراهانِ یوسف کُن سَنَد***ز‌آنکه بویش چشمْ روشن می‌کند
  • صورتِ پنهان و، آن نورِ جَبین***کرده چشمِ انبیا را دوربین
  • نورِ آن رُخسار بِرْهانَد زِ نار***هین مشو قانع به نورِ مُستَعار6
  • چشم را این نورْ حالی‌بین کُند***جسم و عقل و روح را گَرگین کند7
  • صورتش نور است و در تحقیقْ نار***گر ضیا خواهی، دو دست از وی بِدار8
  • دم به دم بر رو فِتَد هر جا روَد***دیده و جانی که حالی‌بین بوَد9
  • دور بیند دوربینِ بی‌هنر***همچنان‌که دور دیدنْ خوابْ در10
  • خفته باشی بر لبِ جو خشکْ لب***می‌دَوی سویِ سراب اندر طلب
  • دور می‌بینی سراب و می‌دوی***عاشقِ آن بینشِ خود می‌شوی
  • می‌زنی در خواب با یارانْ تو لاف***که: «منم بینا دِل و پرده شکاف
  • نک بِدان سو آب دیدم، هین شتاب***تا رَویم آنجا» و آن باشد سراب
  • هر قدم زین آبْ تازی دورتر***دَو دَوان سویِ سرابِ با غَرَر11
  • عینِ آن عَزمَتْ حجابِ آن شده***که به تو پیوسته است و آمده
    1. . سوره الإنسان آیه 5؛ «به‌درستى‌كه أبرار (نیکان) از كاسه‌هایى مى‌آشامند كه در آن كافور ريخته و ممزوج شده است.»
      گم کردی سکون: بی‌تاب شدی.
    2. . مونیخ (ب): جان را چو عود.
      وَدود: خداوند بسیار مهربان.
    3. . جیفه: مردار. شُرب: نوشیدن (از آب دنیایی). کَرّ و فرّ: جولان، شکوه و زیبایی.
    4. . وَ اللٰهُ أعلَمْ بِالصَّواب: و خداوند از درستی آگاه‌تر است.
    5. . عُثور: لغزش و افتادن.
    6. . مُستَعار: عاریه‌ای و مجازی.
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: چشم و عقل. بریتانیا (الف): چشم عقل.
      این نور: (نور مَجازی دنیا). گَرگین کند: مبتلا به بیماری گَری و کچلی می‌سازد، (عاری از کمال می‌کند).
    8. . نار: آتش.
    9. . بریتانیا (الف): دیدۀ جانی.
    10. . بریتانیا (الف): دوربینی... در دویدنْ خواب در.
      دوردیدن بی‌هنران دنیا دوربینی‌ای است مانند دور‌دیدنِ افراد خواب.
    11. . دَو دَوان: دَوان دَوان. با غَرر: فریبنده.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

216
  • بس کَسا عزمی به جایی می‌کند***از مقامی کآن غرض در وی بوَد
  • دید و لافِ خفته می‌نایَد به کار***جز خیالی نیست، دست از وی بِدار
  • خوابناکی؟ لیک هم بر راهْ خسب***اَللَه اَللَه بر رَهِ اَللٰهْ خُسب
  • تا بوَد که سالکی بر تو زند***از خیالاتِ نُعاسَت بر کَند1
  • خفته را گر فکر گردد همچو موی***او از آن دقّت نیابد راهِ کوی2
  • فکرِ خفته گر دو تا و گر سه‌تا ست***هم خطا اندر خطا اندر خطاست
  • 🔹 ور چه چشمش تیز‌بین و با ضیاست***هم هَبا اندر هَبا اندر هَباست3
  • موج بر وی می‌زند بی احتراز***خفته پویان در بیابانِ دراز4
  • خُفته می‌بیند عَطَش‌های شدید***آبْ «أقرَبْ مِنْهُ مِنْ حَبْلِ الْوَرید»5
  • حکایت آن زاهدی که در سالِ قحط، خندان و شاد بود با مُفلِسی و بسیاریِ عیال، و خلق می‌مُردند از گرسنگی؛ گفتند که: «هنگام تعزیت است، نه شادی!»، و جواب او

  • همچنان کآن زاهد اندر سالِ قَحط***بودْ او خندان و، گریانْ جمله رَهط6
  • پس بگفتندش: «چه جای خنده است؟!***قحطْ بیخِ مؤمنانْ بر‌کَنده است!
  • رحمت از ما چشمِ خود بر‌دوختَه‌ست***ز‌آفتابِ تیزْ صحرا سوختَه‌ست
  • کِشت و باغ و رَزْ سیَه افتاده است***در زمینْ نَم نیست، نی بالا نه پست7
  • خَلق می‌میرند زین قَحط و عذاب***دَه دَه و صد صد، چو ماهی دور از آب
    1. . نُعاس: خواب‌آلودگی.
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: از آن رِقّت.
      دقّت: ظرافت (و دقّت فکر).
    3. . با ضیاء: دارای نور. هَبا: چون خاکستر، (تباه).
    4. . مونیخ (ب): تشنه او اندر بیابان دراز.
    5. . سوره ق آیه 16؛ «... و ما نسبت به او از رگ گردن او به او نزدیک‌تريم»
      أقرَبْ مِنْهُ مِنْ حَبْلِ الْوَرید: از رگ گردن به او نزدیک‌تر است.‌
    6. . رَهط: قوم.
    7. . رَز: درخت انگور.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

217
  • بر مسلمانان نمی‌آری تو رحم؟!***مؤمنان خویشند و یک تن، شَحْم و لَحْم1
  • رنجِ یک جزوی ز تن، رنجِ همَه‌ست***گر دَمِ صُلح است یا خودْ مَلْحَمَه‌ست»2
  • گفت: «در چشم شما قحط است این***پیش چشمم چون بهشت است این زمین
  • من همی‌بینم به هر دشت و مکان***خوشه‌‌ها انبُه، رسیده تا میان
  • خوشه‌‌ها در موج از بادِ صبا***بر بیابانْ سبزتر از گندَنا3
  • ز‌آزمونْ من دست بر وی می‌زنم***دست و چشمِ خویش را چون بر‌کَنَم؟!
  • یارِ فرعونِ تَنید ای قومِ دون***ز‌آن نماید مر شما را نیلْ خون4
  • یارِ موسیِّ خِرَد گردید زود***تا نمانَد خون و بینید آبِ رود»5
  • ----------

  • از پدر با تو جفایی چون روَد***آن پدر در چشم تو سگ می‌شود
  • آن پدرْ سگ نیست، تأثیرِ جَفاست***که چنان رحمتْ نظر را سگ نَماست
  • گرگ می‌دیدند یوسف را به چشم***چون‌که اخوان را حسودی بود و خشم
  • با پدر چون صلح کردی، خشم رفت***آن سگی شد، گشت بابا یارِ زفت6
  • بیان آنکه مجموع عالَمْ صورتِ عقل کُلّ است، چون با عقلِ کُلّ کژ رَوی، صورتِ عالَم تو را غم فزاید اغلب احوال؛ چنان‌که دل با پدر بد کردی، صورت پدرْ تو را غم فزاید و نتوانی او را دیدن، با آنکه او را نورِ دیده بودی

  • کُلِّ عالَمْ صورتِ عقلِ کُل است***کُاو ست بابای هر آن کَاهْلِ ﴿قُل﴾ است7
    1. . مسند احمد ج 30 ص 323؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: « مَثَلُ المُؤمِنینَ فی تَوادِّهِم، و تَراحُمِهِم و تَعاطُفِهِم مَثَلُ الجَسَدِ، إذا اشتَکَى مِنهُ شَی‌ءٌ، تَداعَى لَهُ سائِرُ الجَسَدِ بِالسَّهَرِ والحُمّیٰ؛ مثال مؤمنان در محبّت و مهرورزی و عطوفتشان نسبت به هم بمانند بدن واحد است که چون عضوی از او را دردی فراگیرد، سایر اعضای آن بدن در شب‌بیداری و تب با او همدردی می‌کنند.»
      شَحم و لَحم: از لحاظ پیه و گوشت.
    2. . دَم: گاه، زمان. مَلحَمه: جنگ بسیار سخت.
    3. . گنَدنا: تره، سبزی معروف.
    4. . مونیخ (ب): تشنه او اندر بیابان دراز.
    5. . بریتانیا (الف): بازِ موسیِّ.
    6. . نسخۀ قونیه: یارِ تَفت.
      شد: رفت. یارِ زَفت: یار بسیار نزدیک.
    7. . اهلِ ﴿قُل﴾: اهلِ خطابِ حضرت حق.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

218
  • چون کسی با عقلِ کُلْ کُفران فُزود***صورتِ کُل پیشِ او هم سگ نمود
  • صلح کن با این پدر، عاقی بِهِل***تا که فرش زر نماید آب و گل1
  • پس قیامتْ نقدِ حالِ تو بوَد***پیش تو چرخ و زمین مُبدَل شود
  • ----------

  • «من که صُلحَم دائماً با این پدر***این جهان چون جَنَّت اَست‌ام در نظر2
  • هر زمان نو صورتیّ و نو جَمال***تا ز نو دیدن فرو میرد مَلال
  • من همی‌بینم جهان را پُر‌نَعیم***آب‌ها از چشمه‌‌ها جوشانْ مُقیم3
  • بانگِ آبش می‌رسد در گوش من***مست می‌گردد ضمیر و هوش من
  • شاخ‌ها رقصان شده چون ماهیان***برگ‌ها کَفْ زَن، مثالِ مُطرِبان4
  • برقِ آیینَه‌ست لامِع از نَمَد***گر نماید آیْنه، تا چون بوَد؟!5
  • از هزاران من نمی‌نگویم یکی***ز‌آنکه آکندَه‌ست هر گوش از شَکی
  • پیشِ وهمْ این گفتْ مژده دادن است***عقل گوید: ”مژده چه؟ نقدِ من است!“»
  • قصّۀ فرزندان عُزَیر [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام که از پدرْ حال پدر می‌پرسیدند، گفت: «آری، از عقب می‌آید»، بعضی که شناختندش بیهوش شدند، و آنان که نشناختند شاد شدند

  • همچو پورانِ عُزَیر اندر گذر***آمده پُرسان زِ احوالِ پدر
  • گشته ایشان پیر و باباشان جوان***پس پدرْشان پیش آمد ناگهان
  • پس بپرسیدند از او: «کِای رهگذر***از عُزَیرِ ما عجب داری خبر؟!
  • که کسی‌مان گفت: ”کِامروز آن سَنَد***بعدِ نومیدی ز بیرون می‌رسد“»
  • گفت: «آری، بعد من خواهد رسید»***آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
  • بانگ می‌زد: «کِای مُبَشِّر، باش شاد»***و آن دگر بشناخت، بیهوش اوفتاد6
    1. . عاقی بِهِل: عاق بودن و نافرمانی را رها کن.
    2. . چون جَنَّت اَست‌ام: مرا چون بهشت است.
    3. . نَعیم: نعمت. مُقیم: پایدار.
    4. . نسخۀ قونیه: رقصان شده چون تائبان.
      مُطرِبان: نوازندگان.
    5. . بریتانیا (الف): خودْ چون بوَد.
      لامِع: درخشنده. تابش آینه از پشت نمد هم هویداست، حال اگر آینه از پشت نمد بیرون آید چه خواهد شد؟!
    6. . مُبَشِّر: بشارت‌دهنده.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

219
  • که: «چه جای مژده است ای خیره‌سَر***که: ”در افتادیم در کانِ شِکَر“؟!»1
  • ----------

  • وَهم را مژدَه‌ست و، پیشِ عقلْ نقد***ز‌آنکه چشمِ وَهم شد مَحجوبِ فَقد
  • کافران را درد و، مؤمن را بَشیر***لیک نقدِ حال در چشمِ بَصیر
  • ز‌آنکه عاشق در دمِ نقد است مست***لاجَرم از کفر و ایمان برتر است2
  • کفر و ایمان هر دو خودْ دربانِ اوست***کاوست مغز و، کفر و دینْ او را دو پوست
  • کفرْ قِشْرِ خشکِ رو بر تافته***بازْ ایمانْ قِشرِ لذّت یافته3
  • قِشْرهای خشک را جا آتش است***قِشرِ پیوسته به مغزِ جانْ خوش است4
  • مغزْ خود از مرتبه‌یْ خوش برتر است***برتر است از خوش؛ که لذّت‌گستر است
  • این سخن پایان ندارد، باز‌گرد***تا بر‌آرَد موسِی‌ام از بَحْرْ گَرد5
  • درخورِ عقلِ عَوامْ این گفته شد***از سخنْ باقیِّ آن بِنْهُفته شد
  • زرِّ عقلت ریزه است ای مُتَّهَم***بر قُراضه مُهرِ سکّه چون نَهَم؟!6
  • عقل تو قسمت شده بر صد مُهِمّ***بر هزاران آرزو و طِمّ و رِمّ7
  • جمع باید کرد اَجزا را به عشق***تا شَوی خوش چون سمرقند و دمشق
  • جُوْ جوْی چون جمع گردد زِ اشتباه***پس توان زد بر تو سکّه‌یْ پادشاه
  • ور ز مثقالی شَوی افزون تو خام***از تو سازد شَه یکی زَرّینه جام
  • پس بَر او هم نام و هم القابِ شاه***باشد و هم صورتش ای وصل‌خواه
  • تا که معشوقت بوَد هم نان و آب***هم چراغ و شاهد و نُقل و شراب
  • جمع کن خود را، «جماعتْ رحمت است»***تا توانم با تو گفتنْ آنچه هست8
  • ز‌آنکه گفتن از برای باوری‌ست***جانِ شِرک از باوریّ حق بَری‌ست9
  • جانِ قسمت‌گشته در جوِّ فَلَک***در میانِ شصت سودا مُشترک10
    1. . نسخۀ قونیه: ای بی‌خبر.
    2. . فاتح: دَم به دَم نقد است مست.
    3. . قِشر: پوست، ظاهر.
    4. . بریتانیا (الف): جانْ آتش است.
    5. . بر‌آرَد موسی‌ام از بَحرْ گَرد: تا موسی علیه‌السلام برای من دریا را خشک سازد (و راه عبور را برای من مهیّا گرداند).
    6. . قراضه: ریزه‌های طلا و نقره یا درهم و دینار.
    7. . طِمّ و رِمّ: دریا و خشکی، تر و خشک.
    8. . الجامع الصغیر (سیوطی) ج 1 ص 561؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «الجَماعةُ رحمَةٌ و الفُرقَةُ عذاب؛ اجتماع (مردم) مایۀ رحمت و برکت است و جدایی و افتراق مایۀ عذاب.»
      جمع کن خود را: جمعیت خاطر پیدا کن. جماعتْ رحمت است: جمعیت خاطر مایۀ نزول رحمت و برکات است.
    9. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: یاوری‌ست... یاوریّ حق.
    10. . نسخۀ قونیه: حَشوِ فلک.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

220
  • پس خَموشی بِه دهد او را ثُبوت***پس جوابِ احمقان آمد سکوت1
  • این همی‌دانم، ولی مستیّ من***می‌گشاید بی‌مُرادِ من دَهن
  • آن‌چنان کز عَطسه و از خامیاز***این دهان گردد به ناخواهِ تو باز2
  • بیان حدیثِ «إنّی لَأستَغفِرُ اللٰهَ رَبّی فی کُلِّ یَومٍ سَبعینَ مَرَّةً»3

  • همچو پیغمبر ز گفتِ دُرْ نِثار:***«توبه آرَم روزْ منْ هفتاد بار»
  • لیک آن مستی بوَد توبه‌شکن***مُنسی است این مستیِ تن، جامه کَن4
  • حکمتِ اظهارِ تاریخِ دراز***مستی‌ای انداخت بر دانای راز5
  • رازِ پنهان با چنین طبل و عَلَم***آبِ جوشان‌گشته از «جَفَّ القَلَم»6
  • رحمتِ بی‌حد روانه هر زمان***خفته‌اید از درکِ آن ای مردمان
  • جامۀ خُفته خورَد از جویِ آب***خفته اندر آبْ جویای سراب
  • 🔹 می‌رود: «کآنجایْ بویِ آب هست»***زین تفکّرْ راه را بر خویش بست7
  • چون‌که «آنجا» گفت، ز‌ین‌جا دور شد***بر خیالی از حَقی مَهجور شد8
  • دور‌بینان‌اند و بس خفته رَوان***رحمتی آریدِشان ای رهروان
  • من ندیدم تشنگی خواب آورَد***خوابْ آرَد تشنگیِّ بی‌خِرَد
    1. . امالی المفید ص 118؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «لا عوقِبَ‌ الأحمَقُ‌ بِمِثلِ السُّکوتِ عَنه‌؛ احمق هرگز به چیزی بهتر از سکوت مجازات نشده است!». غرر الحکم ص 62؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «السّكوت‌ على‌ الأحمق‌ أفضلُ جوابِه؛ سکوت در پاسخ احمق بهترین جواب اوست». و نیز ضرب‌المثل مشهوری است که: «جوابُ الأحمقِ السکوتُ عنه؛ جواب ابلهان خاموشی است».
    2. . خامیاز: خمیازه.
    3. . السنن (ترمذی) ج 5 ص 221؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّى لَاستَغفِرُ اللٰهَ فى اليَومِ سَبعينَ مَرَّة؛ به‌تحقیق که من در هر روز هفتاد مرتبه استغفار می‌نمایم و از خداوند درخواست بخشش و غفران می‌کنم.»
    4. . مُنسی: موجِبِ فراموشی، فراموشی‌آورنده.
    5. . مونیخ (ب): حکمت و اظهار.
    6. . مسند احمد ج 11 ص 220؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللٰهُ عزّ و جلّ خلَقَ خلقَهُ فی ظُلمَةً ثُمّ ألقىٰ [در بعض مصادر دیگر: رَشَّ] عليهم مِن نورِه يومئذٍ فمَن أصابَه مِن نورِه يومئذٍ اهتَدىٰ و مَن أخطَأَهُ ضَلَّ فلِذلک أقولُ جَفَّ القَلَمُ علىٰ عِلمِ اللٰهِ عزّ و جلّ؛ همانا خداوند عزّوجلّ خلایق را در ظلمت و تاریکی آفرید، سپس در آن هنگام از نور خویش بر آنان فرو پاشید؛ پس هرکسی که از نور خداوندی در آن روز به او رسیده است هدایت یافته است و هرکسی که آن نور به او اصابت نکرده است گمراه گشته؛ و بدین جهت است که من می‌گویم: قلم تقدیر در علم خداوندی خشک شده است (و هرآنچه از پیش تقدیر شده است همان اتفاق خواهد افتاد).»
      طبل و عَلَم: (افشای اسرار).
    7. . الحاقی از قسطنطنیه (ب) و قاهره (الف)
    8. . مَهجور شد: دور افتاد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

221
  • بیان آنکه عقلِ جُزوی تا به گورْ بیش نبیند، و در باقی مُقلِّدِ انبیاست

  • خودْ خِرَد آن است کُاو از حق چرید***نی خِرَد کآن را عطارد آورید
  • پیش‌بینیِّ خِرد تا گور بود***و آنِ صاحب‌دلْ به نفخ صور بود
  • این خِرَد از خاکِ گوری نگْذرد***وین قَدَم عرصه‌یْ عجائب نسْپَرَد1
  • زین قَدم وین عقلْ رو بیزار شو***چشمِ غیبی جوی و برخوردار شو
  • همچو موسیٰ نورْ کی یابد ز جیب***سُخرۀ استاد و شاگردِ کِتیب؟!2
  • زین نظر وین عقلْ نایَد جز دَوار***پس نظر بُگذار و بُگزین انتظار3
  • از سخن‌گویی مجویید ارتفاع***منتظِر را بِهْ ز گفتنْ اِستماع
  • مَنصَبِ تعلیمْ نوعِ شهوت است***هر خیالِ شهوتی در رهْ بُت است4
  • گر به فضلش پِی ببُردی هر فُضول***کی فرستادی خدا چندین رسول؟!
  • عقلِ جُزوی همچو برق است و دِرَخش***در دِرَخشی کی توان شد سوی وَخش؟!5
  • نیست نورِ برقْ بهرِ رهبری***بلکه امر است ابر را که: «می‌گِری!»
  • برقِ عقلِ ما برای گریه است***تا بگریَد نیستی در شوقِ هست6
  • عقلِ کودک گفت: «بر کُتّابْ تَن!»***لیک نتْواند به خود آموختن7
  • عقلِ رَنجورْ آرَدش سوی طَبیب***لیک نبْوَد در دوا عقلش مُصیب8
  • نَکْ شَیاطینْ سوی گردون می‌شدند***گوش بر اسرارِ بالا می‌زدند9
  • می‌رُبودند اندکی ز‌آن راز‌ها***تا شُهُب می‌رانْدِشان زود از سَما10
    1. . بریتانیا (الف): گورِ خاکی.
      نسپَرد: سپری نمی‌کند، طی نمی‌کند.
    2. . جَیْب: گریبان، یقه.
    3. . دَوار: سرگیجه، حیرت.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: مَنصَبِ تعلیمِ نوع شهوتی‌ست/ هر خیالی، شهوتی در رهْ بُتی‌ست.
    5. . دِرَخش: درخشش. وَخش: شهری در ماوراءالنهر در کنار رود جیحون، (مقصد دور، عالم حقیقت و وطن اصلی).
    6. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: برق ابرِ ما.
    7. . بر کُتّابْ تَن: به مکتب‌خانه بپداز.
    8. . مُصیب: اصابت‌کننده به واقع، راهگشا.
    9. . سوره الصافات آیه 6 الی 10؛ «ما آسمان دنیا را با ستارگان بیاراستیم، [تا هم زینت باشد] و نیز از هر شیطان سرکش حفظ نماید، آنان نمی‌توانند به اسرار اهل عالَم بالا گوش فرا‌دهند و از هر سو مورد هدف (شهاب‌های آسمانی) قرار می‌گیرند، تا با خفّت و خواری دور شوند و آنان را غذابی همیشگی خواهد بود، [نمی‌توانند از عالم بالا خبر یابند] مگر آن [شیطان] که با سرعت خبری برباید پس گلوله‌ای [آتشین و] اصابت‌کننده در پی او خواهد بود.»
      نَک: اینک، بلکه.
    10. . سَما: آسمان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

222
  • که: «رَوید آنجا رسولی آمدَه‌ست***هرچه می‌خواهید از او آید به دست
  • گر همی‌جویید دُرِّ بی‌بَها***”اُدخُلوا الْأبیاتَ مِن أبوابِها“1
  • می‌زن آن حلقه‌یْ در و بر بابْ ایست***کز سویِ بامِ فَلَکْتان راه نیست
  • نیست حاجتْتان بِدین راهِ دراز***خاکی‌ای را داده‌ایم اسرارِ راز2
  • پیشِ او آیید اگر خائن نِه‌اید***نیشکر گردید از او گرچه نِی‌اید»
  • ----------

  • سبزه رویانَد ز خاکت آن دلیل***نیست کم از سُمّ اسبِ جبرئیل3
  • سبز گردی، تازه گردی از نُوی***گر تو خاک اسبِ جبریلی شَوی
  • سبزۀ جانبخش کآن را سامری***کرد در گوساله تا شد گوهری
  • جان گرفت و بانگ زد ز‌آن سبزه او***آن‌چنان بانگی که شد فتنه‌یْ عَدو
  • گر امین آیید سوی اهلِ راز***وارَهید از سرْ کُلَه مانند باز
  • سر‌کلاهِ چشم‌بندِ گوش‌بند***که از او باز است مسکین و نَژَند4
  • ز‌آن، کُلَه مر چشمِ بازان را سَد است***که همه میلش سوی جنسِ خود است5
  • چون بُرید از جنس و، با شَه گشت یار***بر‌گشایَد چشمِ او را باز‌دار6
  • رانْد دیوان را حق از مِرصادِ خویش***عقلِ جزوی را ز استبدادِ خویش7
  • که: «سَری کم کن؛ نِه‌ای تو مُستَبِدّ***بلکه شاگردِ دلیّ و مُستَعِدّ8
  • زو برِ دل رو؛ که تو جزوِ دلی***هین که بنده‌یْ پادْشاهِ عادلی9
  • بندگیّ او بِه از سلطانی است***که ﴿أنا خَيرٌ﴾ دَمِ شیطانی است10
    1. . سوره البقره آیه 189؛ «... نیکی آن نیست که به خانه‌ها از پشت [دیوار] آن‌ها وارد شوید بلکه نیکی آن است که تقوا پیشه سازید و در خانه‌ها از درهای آن‌ها وارد شوید... .»
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: حاجت تا.
    3. . سوره طه آیه 96.
    4. . باز است مسکین و نَژَند: باز شکاری از آن درمانده و افسرده گردد.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: ز‌آن کُلَه بر چشمِ بازْ اوّل شده است.
      کُلَه مر چشمِ بازان را سَد است: بدین جهت چشمِ باز شکاری را می‌بندند که... .
    6. . باز دار: مربّیِ باز شکاری.
    7. . دیوان: شیاطین. مرصاد: کمینگاه. استبداد: خودکامگی.
    8. . اصلاح‌شده براساس ن قو. میرخانی: شاگرد ولیِّ مستعد.
      سَری: ریاست و سروری.
    9. . نسخۀ قونیه: رو.
      زو: از او، (از استبداد خویش).
    10. . سوره زخرف آیه 52؛ «[فرعون گفت:] من بهترم... .». سوره ص آیه 76؛ ﴿(ابلیس) گفت: من از او (آدم) بهترم؛ چراکه مرا از آتش آفريده‌اى و او را از گِل!﴾

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

223
  • فرقْ بین و بر‌گُزین تو ای خَسیس***بندگیِّ آدم از کِبرِ بِلیس»1
  • گفتْ آن‌که هست خورشیدِ رهْ او***حرفِ: «طوبیٰ‌ هر که ذَلَّتْ نَفسُهُ»2
  • سایۀ طوبیٰ‌ ببین و خوش بخُسب***سر بِنِه، در سایۀ سرکش بخُسب3
  • ظِلِّ «ذَلَّت نَفسُهُ» خوش مَضجَعی‌ست***مُستَعِدّان صفا را مَهجَعی‌ست4
  • گر از این سایه رَوی سویِ مَنیّ***زود طاغی گردی و ره گُم کنی5
  • بیان آیۀ کریمۀ: ﴿يا أيها الّذينَ آمَنوا لا تُقَدِّموا بَينَ يدَي اللٰهِ و رَسولِهِ﴾6چون نَبی نیستی، زِ اُمّت باش***چون‌که سلطانْ نِه‌ای، رعیّت باشپس‌رُوِ خامُشانِ خامُش باش***وز خودیِّ رأیْ زحمتی مَتْراش7

  • پس برو خاموش باش از انقیاد***زیرِ سایه‌یْ شیخ و امرِ اوستاد
  • 🔹 پس‌رو و صامِت شو و خاموش باش***از وجودِ خویش والیْ کمْ تراش8
  • ور نه، گرچه مُستَعِدّ و قابلی***مسخ گردی تو ز لافِ کاملیّ9
  • هم زِ استعداد وا مانی، اگر***سر کشی زُ استادِ رادِ باخبر10
    1. . نسخۀ قونیه: حَبیس (محبوس زندان طبیعت).
      خَسیس: پست و فرومایه. بِلیس: ابلیس.
    2. . نوادر الأصول (تِرمذی) ج 1 ص 242؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «طُوبىٰ لمَن ذَلّ (ظ: ذَلّت) نَفسه مِن غير مَنقَصة؛ خوشا به حال کسی که نفس خویش را خوار و حقیر نماید بدون اینکه [در ظاهر] نقصانی داشته باشد... .»
    3. . نسخۀ قونیه: در سایه بی‌سرکش.
      سرکش: سرفَراز، بلندمقام. بخُسب: بخواب.
    4. . ظِلِّ «ذَلَّت نَفسُهُ» خوش مَضجَعی‌ست: سایۀ خواری نفس، خوابگاهی خوش است. مَهجَع: خوابگاه، محل خواب.
    5. . منیّ: منیّت و خودبینی. طاغی: سرکش، طُغیانگر.
    6. . سوره الحجرات آیه 1؛ «ای کسانی که ایمان آورده‌اید بر خدا و رسولش [در هیچ امری] پیشی نگیرید و تقوای الهی را پیشه سازید که به‌تحقیق خداوند شنوا و داناست.»
    7. . فاتح و نسخ چاپی: پس‌روِ عارفان و خامُش باش/ از خودی رأی و زحمتی متْراش. نسخۀ قونیه: وَز خودی رأی و زحمتی متْراش.
      این دو بیت برگرفته از حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة (سنایی)، ص 204 می‌باشد.
      پس‌رو: دنباله‌رو.
    8. . صامت: ساکت. والی: صاحب و متولّی أمور.
    9. . لافِ کاملیّ: ادعای کمال.
    10. . نسخۀ قونیه: استادِ راز باخبر.
      راد: نجیب و آزاده.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

224
  • صبر کن در موزه‌دوزیّ و بسوز***ور شَوی بی‌صبر، مانی پاره‌دوز1
  • کهنه دوزان گر بُدی‌شان صبر و حِلم***جمله نُوْ دوزان شدندی هم به عِلم
  • بس بکوشیّ و به آخِر از کَلال***خودْ به خود گویی که: «اَلعَقلُ عِقال»2
  • همچو آن مردِ مُفَلسِفْ روزِ مرگ***عقل را می‌دید بس بی‌بال و برگ3
  • بی‌غرض می‌کرد آن دَمْ اعتراف:***« کز ذکاوت راندیم اسب از گزاف
  • از غروری سر‌کشیدیم از رِجال***آشنا کردیم در بَحرِ خیال»4
  • آشنا هیچ است، اندر بَحرِ روح***نیست آنجا چاره جز کشتیِّ نوح
  • این‌چنین فرمود آن شاهِ رُسُل***که: «منم کشتی در این دریای کُل5
  • یا کسی کُاو در بصیرت‌های من***شد خلیفه‌یْ راستین بر جای من»
  • کشتیِ نوحیم در دریا که تا***رو نگردانی ز کشتی ای فَتیٰ6
  • همچو کَنعان سوی هر کوهی مَرو***از نُبی ﴿لا عاصِمَ الْيومَ﴾ شنو7
  • می‌نماید پستْ این کشتی ز بند***می‌نماید کوهِ فکرت بس بلند
  • پست منْگرْ -هان و هان!- این پست را***بنْگر آن فضلِ خدا پیوست را
  • در عُلُوِّ کوهِ فکرت کم نگر***که یکی موجش کُنَد زیر و زبر8
  • گر تو کنعانی، نداری باورم***گر دو صد چندین نصیحت آورم
  • گوشِ کنعان کی پذیرد این کلام؟!***که بر او مُهر خدای‌ است و خِتام9
  • کِی گذارَد موعظه بر مُهرِ حق؟!***کِی بگرداند حَدَثْ حُکمِ سَبَق؟!10
  • لیک می‌گویم حدیثِ خوش پی‌ای***بر امیدِ آنکه تو کنعان نِه‌ای
    1. . موزه: کفش.
    2. . تحف العقول، ص 15؛ قال رسول‌اللٰه صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم: «إنّ العقلَ عِقالٌ من الجهل، و النَّفْسُ مِثلُ أخبَثِ الدَّوابِّ فَإن لَم تُعقَل حارَت فَالعَقلُ عِقالٌ مِنَ الجَهل؛ همانا عقل بند و ریسمانی است که انسان را از جهل باز می‌دارد، و همانا نفس همچون پلیدترین جانوران است، اگر آن را بندی نزنند به بیراهه می‌رود و سرگردان می‌شود پس عقل همچون مهار و بندی است برای نفس از نادانی!»
      کَلال: خسته و ناتوان‌شدن.
    3. . مُفَلسِف: اهل فلسفه، فلسفه‌باف.
    4. . سر‌کشیدیم: نافرمانی کردیم. رجال: (اهل معرفت و اولیای الهی). آشنا: شنا.
    5. . کتاب سلیم بن قیس ج 2 ص 937، و المعجم الأوسط (طبرانی) ج 5 ص 355؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «مَثَلُ أهلِ بیتی *** فی اُمّتی مَثَلُ سَفينةِ نوحٍ، مَن رَكِبَها نَجا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِق؛ مثال اهل‌بيت من در ميان امّتم مثال كشتى نوح است که هر كس در آن سوار شود نجات مى‌يابد و هر كس از سوار‌شدن خودداری کند غرق مى‌گردد.»
    6. . فَتیٰ: جوانمرد.
    7. . سوره هود آیه 43؛ «[پسر حضرت نوح] گفت: به‌زودى به كوهى پناه مى‌برم كه مرا از این آب پناه دهد. [حضرت نوح] گفت: امروز در امر خداوند هيچ پناه‌دهنده‌ای نيست مگر كسى كه [خدا بر او] رحم‌كند. و موج ميان آن دو حايل شد و [پسر نوح] از غرق‌شدگان گردید.»
      نُبی: قرآن.
    8. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: در بلندیْ کوه.
    9. . خِتام: مُهر.
    10. . کی بگرداند حَدَثْ حُکمِ سَبَق: موجود حادث چگونه می‌تواند حکم موجود سابق و ازلی را نقض کند و باطل سازد؟!

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

225
  • آخِرْ این اقرار خواهی کرد، هین!***هم ز اوّلْ روزِ آخِر را ببین
  • می‌توانی دید آخِر را؛ مکُن***چشم آخِر‌بینْت را کور و کُهُن
  • هر که آخِر‌بین‌تر او مَسعود وار***نبودَش هر دَم به ره رفتنْ عِثار1
  • گر نخواهی هر دَمی این خُفت و خیز***کُن ز خاکِ پایِ مردیْ چشمْ تیز2
  • کُحلِ دیده سازْ خاکِ پاش را***تا بیندازی سرِ اوباش را3
  • که از این شاگردی و زین اِفتِقار***سوزنی باشی، شَوی تو ذو‌الْفَقار4
  • سرمه کن تو خاکِ این بُگزیده را***کآن بسوزد هم بسازد دیده را5
  • 🔹 چشمْ روشن کن ز خاکِ اولیا***تا ببینی زِ ابتدا تا انتها
  • قصّۀ شکایتِ اَستَر با شتر که: «من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن، و تو کم می‌افتی، چون است؟»، و جوابِ شتر

  • چشمِ اُشتُر ز‌آن بوَد بس نور‌بار***که خورَد از بهرِ نورِ چشمْ خار
  • 🔹 خارْ خور؛ تا گُل برویانَد تو را***چشمِ تو روشن شود، جانْ باصفا
  • 🔹 خار را از چشمِ دل گر بر‌کَنی***چشمِ جان را حق ببخشد روشنی
  • ----------

  • اُشتُری را دید روزی اَستَری***چون‌که با او جمع شد در آخوری6
  • گفت: «من بسیار می‌افتم به رو***در کریوه وْ راه، در بازار و کو7
  • 🔹 کز چه در رو می‌فِتم بسیارْ من***در رهِ هموار و ناهموارْ من؟
  • خاصه از بالای کُه تا زیرِ کوه***در سر آیم هر زمانی از شِکوه8
  • کم همی‌افتی تو در رو، بهرِ چیست؟***یا مگر خودْ جانِ پاکت دولتی‌ست؟9
    1. . مَسعود وار: مانند اهل سعادت، (نه مانند اهل شقاوت که واژگونه می‌روند). عِثار: لغزش و زمین‌خوردن. 
    2. . نسخۀ بدل قسطنطنیه (ب): پای مردم.
    3. مردی: (یک ولی إلٰهی). اوباش: (نفس امّاره).
      . کُحل: سرمه. دیده: چشم. بیندازی سرِ اوباش را: سر نفْس را قطع نمایی.
    4. . افتقار: فقر و خاکساری.
    5. . نسخۀ قونیه: هر بُگزیده را.
    6. . اَستر: قاطر.
    7. . کریوه: گردنه. کو: کوی، محله.
    8. . در سر آیم: با سر بر زمین می‌افتم. شِکوه: ترس و هراس.
    9. . بریتانیا (الف): تو در رَه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

226
  • در سر آیم هر دَم و، زانو زنم***پوز و زانو ز‌آن خطا پر‌خون کنم
  • کژ شود پالان و، رَختَم بر سَرَم***وز مُکاری هر زمان زخمی خورم»1
  • ----------

  • همچو کم‌عقلی که از عقلِ تباه***بشْکند توبه به هر دَم در گناه
  • سخرۀ ابلیس گردد در زَمَن***از ضعیفیْ رأیْ آن توبه شکن
  • در سر آید هر زمان چون اسبِ لَنگ***که بوَد بارَش گران و، راهْ سنگ2
  • می‌خورَد از غیب بر سرْ زخمْ او***از شکستِ توبه آن اِدبار‌خو3
  • بازْ توبه می‌کند با رأیِ سُست***دیو در دم باز توبَه‌ش را سُکُست4
  • ضَعف اندر ضعف و، کِبرش آن‌چنان***که به خواری بنْگرد در واصِلان5
  • ----------

  • «ای شتر که تو مثال مؤمنی***کم فُتی در رو و، کم بینی زنی6
  • تو چه داری که چنین بی‌آفَتی***بی عِثاریّ و، کم اندر ر‌و فُتی؟»7
  • گفت: «گرچه هر سعادت از خداست***در میان ما و تو بس فرق‌هاست
  • سربلندم من، دو چشمِ من بلند***بینشِ عالی امان است از گزند
  • از سرِ کُه من ببینم پایِ او***هر گُو و هموار را من تو به تو»8
  • ----------

  • همچنان‌که دیدْ آن صدرِ أجَلّ***پیشِ کارِ خویش تا روزِ اَجَل9
  • آنچه خواهد بود بعدِ شصت سال***داند اندر حالْ آن نیکو خِصال
  • حالِ خود تنها ندید آن مُتَّقی***بلکه حالِ مغربیّ و مشرقیّ
    1. . مُکاری: کسی که چارپایان را به کرایه می‌دهد.
    2. . گران: سنگین.
    3. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: آن تدبیر‌جو.
      ادبارخو: بخت‌برگشته.
    4. . نسخۀ قونیه: دیو یک تف کرد و توبه‌ش را سُکُست.
      سُکُست: گسست، جدا کرد، (شکست).
    5. . واصِلان: اولیای کامل الهی که به سرچشمه حقیقت رسیده‌اند.
    6. . فُتی: می‌افتی.
    7. . بی‌عِثار: بدون لغزش.
    8. . گوْ: گودال.
    9. . صدرِ أجلّ: آن سرور والا مقام.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

227
  • نور در چشمِ دلش سازد سَکَن***بهرِ چه سازَد؟ پیِ حُبُّ الوَطَن1
  • همچو یوسفْ کُاو بِدید اوّل به خواب***که سجودش کرد ماه و آفتاب2
  • از پسِ ده سال بلکه بیشتر***آنچه یوسف دیده بُد، بَر‌کرد سَر
  • نیست آن «یَنظُرْ بِنورِ اللَهْ» گزاف***نور ربّانی بوَد گردون شکاف3
  • ----------

  • «نیست اندر چشمِ تو آن نور، رو***هستی اندر حسِّ حیوانی گرو
  • تو ز ضعفِ چشم بینی پیشِ پا***تو ضعیف و، هم ضعیفَت پیشوا
  • پیشوا چشم است دست و پای را***کُاو ببیند جای را، ناجای را
  • دیگر آنکه چشمِ من روشن‌ترست***دیگر آنکه خِلقَتِ من أطهَر است4
  • ز‌آنکه من هستم زِ اولادِ حلال***نی زِ اولادِ زِنا وَ اهلِ ضَلال5
  • تو ز اولادِ زِنایی بی‌گمان***تیرْ کژ پَرّد چو کژ باشد کمان»
  • تصدیق‌کردنِ اَستَرْ جوابِ اُشتُر را و اقرار آوردن به فضلِ او بر خود، و استعانت خواستن و پناه‌گرفتن، و نواختنِ شترْ او را و راه نمودن

  • گفتْ استر: «راست گفتی ای شتر»***این بگفت و چشم کرد از اشکْ پر
  • ساعتی بگْریست، در پایش فِتاد***گفت: «ای بُگزیدۀ رَبُّ الْعِباد
  • چه زیان دارد گر از فرخندگی***در پذیری تو مرا در بندگی؟!
  • 🔹 فضلِ تو بر من فُزون است از شمار***هم به فضلِ خود مرا معذور دار»
  • گفت: «چون اقرار کردی پیشِ من***رو؛ که رَستی تو زِ آفاتِ زَمَن
    1. . شَكوَى الغريب عن الأوطان إلى علماء البلدان رساله 5 صفحه 48، سفینة البحار ج 8 ص 525، تفسیر ابن‌عربی ج 2 ص 329؛ رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «حُبُّ الْوَطَنِ من الإیمان؛ عشق به وطن (و منزل حقیقی) از ایمان است.»
      سازد سَکَن: منزل گزیند. حُبُّ الوَطن: عشق به وطن حقیقی.
    2. . سوره یوسف آیه 4؛ «[بیاد آور] زمانى را كه يوسف به پدرش عرض كرد: اى پدر، من در خواب ديدم كه يازده ستاره و نيز خورشيد و ماه در برابرم به سجده افتادند.»
    3. . سنن ترمذیّ، ج 4، ص360؛ رسول‌اللٰه صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم: «اِتَّقوا فِراسَةَ المُؤمِنَ فَإنّه يَنظُرُ بنورِ اللٰه، -ثمّ قَرَأ:- ﴿إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ﴾؛ از فراست و هوشيارى مرد مؤمن غافل نباشيد، چرا که او پيوسته با نور خدا مى‌نگرد - سپس این آیه را تلاوت فرمود: - ﴿همانا در آن، نشانه‌هایی است برای اهل بصیرت﴾».
      گردون‌شکاف: شکافندۀ آسمان.
    4. . أطهَر: پاک‌تر.
    5. . ضَلال: گمراهی.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

228
  • دادی انصاف و رهیدی از بلا***تو عَدو بودی، شدی اَهلِ وَلا1
  • خوی بَد در ذاتِ تو اصلی نبود***کز بَدِ اصلی نیاید جز جُحود2
  • آن بَدِ عاریّتی باشد که او***آرَد اقرار و شود او توبه‌جو3
  • همچو آدم زَلّتش عاریّه بود***لاجَرم اندر زمانْ توبه نمود4
  • چون‌که اصلی بود جُرمِ آن بِلیس***ره نبودش جانبِ توبه‌یْ نفیس5
  • رو؛ که رَستی از خود و از خویِ بَد***از زبانه‌یْ نار و از دندانِ دَد6
  • رو؛ که اکنون دست در دولت زدی***در‌فکندی خود به بختِ سَرمدیّ7
  • ﴿اُدخُلي﴾ تو ﴿في عِبادي﴾ یافتی***﴿اُدخُلي في جَنّتي﴾ دربافتی8
  • در عبادش راه کردی خویش را***رفتی اندر خُلد از راهِ خَفا9
  • ﴿اِهدِنا﴾ گفتی ”صِراطِ مُستقیم“***دستِ تو بگْرفت و بُردت تا نَعیم10
  • نار بودی، نور گشتی ای عزیز***غوره بودی، گشتی انگور و مَویز
  • اَختَری بودی، شدی تو آفتاب***شاد باش»؛ اَللٰهُ أعلَمْ بِالصَّواب11
  • ----------

  • ای ضیاءُ الحقْ حُسامُ الدّین، بگیر***شَهدِ خویش اندر فِکَن در حوضِ شیر
  • تا رَهَد آن شیر از تغییرِ طعم***یابد از بَحرِ مَزه تکثیرِ طَعم
  • متّصل گردد بِدان بَحرِ ألَست***چون‌که شد دریا، ز هر تغییر رَست12
  • مَنفَذی یابد در آن بَحرِ عسل***آفَتی را نبوَد اندر وی عمل13
  • غُرّه‌ای کن شیروار ای شیرِ حق***تا رود آن غُرّه بر هفتم طَبَق14
    1. . وَلا: دوستی.
    2. . جُحود: انکار.
    3. . عاریّتی: عارضی، غیر ذاتی.
    4. . زَلّت: لغزش. عاریّه: عارضی، غیر ذاتی و اصلی. اندر‌زمان: فوری.
    5. . بِلیس: ابلیس. دَد: درندگان.
    6. . نار: آتش. دَد: درندگان (تمثّل صفات رذیلۀ نفسانی).
    7. . دولت: اقبال. سرمدیّ: جاودانه.
    8. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: در عِبادی... در‌تافتی.
      سوره الفجر آیه 29 و 30؛ ﴿پس [ای نفس مطمئنّه] در زمرۀ بندگان من وارد شو و در بهشت من داخل شو!﴾
      دربافتی: آمیختی.
    9. . خَفا: مخفی، پنهان، (از طریق قلب).
    10. . سوره الفاتحه آیه 6؛ «[پروردگارا،] ما را به راه راست هدایت فرما!»
      نَعیم: بهشت.
    11. . اَللٰهُ أعلَمْ بِالصَّواب: خداوند به درستی (وحقیقت امر) آگاه‌تر است.
    12. . بَحرِ ألَست: دریای عالَم توحید.
    13. . مَنفَذ: راه نفوذ و ورود.
    14. . غُرّه: غُرّش.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

229
  • چه خبر جانِ مَلولِ سیر را؟!***کِی شناسد موشْ غُرّه‌یْ شیر را؟!1
  • بر نِویس احوالِ خود با آبِ زر***بهرِ هر دریا دلی عالی‌گُهَر
  • آبِ نیل است این حدیثِ جانْ‌فَزا***یا رَبش، در چشمِ قِبطی خونْ نما2
  • لابه‌کردن قِبطیْ سِبطی را، که: «یک ظرف به نیّت خویش از نیل پُر کن و بر لب من نِه، تا بخورم به حقِّ دوستی و برادری؛ که شما چون بر‌می‌دارید آبِ صاف است و چون ما بر‌می‌داریم خونِ صاف است.»3

  • می‌شنیدم که در آمد قِبطی‌ای***از عَطَش اندر وُثاقِ سِبطی‌ای4
  • گفت: «هستم یار و خویشاوندِ تو***گشته‌ام امروزْ حاجتمندِ تو
  • ز‌آنکه موسیٰ جادویی کرد و فُسون***تا که آبِ نیلِ ما را کرد خون
  • سِبطیان ز‌آن، آبِ صافی می‌خورند***پیشِ قبطی خون شد آب از چشم بند5
  • قِبطیانْ نَک می‌مُرَند از تشنگی***از پیِ اِدبارِ خود یا بَد رَگی6
  • بهرِ خود یک طاس را پر آب کن***تا خورَد از آبت این یارِ کُهُن7
  • چون برای خود کُنی این طاسْ پُر***خون نباشد، آب باشد پاک و حُرّ8
  • منْ طُفیلِ تو بنوشم آب هم***که طُفیلی در تَبَع بِجْهَد ز غم»
  • گفت: «ای جانِ جهان، خدمت کنم***پاس دارم ای دو چشمِ روشنم
  • بر مُرادِ تو رَوم، شادی کنم***بندۀ تو باشم، آزادی کنم»
  • طاس را از نیلْ او پُر آب کرد***بر دهان بنْهاد نیمی را بخَورد
  • طاس را کژ کرد سویِ آب‌خواه***که: «بخور تو هم»، شد آنْ خونِ سیاه
  • بازْ آن سو کرد کژ، خونْ آب شد***قِبطی اندر خشم و اندر تاب شد
    1. . مَلول: خسته و بی‌میل (نسبت به عالم حقیقت).
    2. . یا رَبَش: ای پروردگارِ او. قِبطی: مردم مصر (قوم فرعون). سِبطی: امت حضرت موسیٰ علیه‌السلام.
    3. . قِبطی: مردم مصر (قوم فرعون). سِبطی: امت حضرت موسیٰ علیه‌السلام.
    4. . عطش: تشنگی. وُثاق: خانه، اتاق.
    5. . چشم‌بند: جادو.
    6. . می‌مُرند:؟؟؟. ادبار: بخت‌برگشتگی، (شقاوت). بدرَگی: بد‌ذاتی و خُبث طینت.
    7. . طاس: کاسه، طَشت.
    8. . حُرّ: آزاد، (زلال و صاف).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

230
  • ساعتی بنْشست تا خشمش برَفت***بعد از آن گفتش که: «ای صَمصامِ زَفت1
  • ای برادر، این گِرِه را چاره چیست؟»***گفت: «این را آن خورَد کُاو مُتّقی‌ست
  • مُتَّقی آن است کُاو بیزار شد***از رهِ فرعون و، موسیٰ وار شد
  • قومِ موسیٰ شو، بخور این آب را***صلح کن با مَه، ببین مهتاب را»2
  • ----------

  • صد هزاران ظلمت است از خشم تو***بر عِبادِ اللٰه اندر چشمِ تو
  • خشمْ بنْشان، چشم بُگشا، شاد شو***عبرت از یاران بگیر، استاد شو
  • کِی طُفیْل من شوی در اِغتِراف؟!***چون تو را کفری‌ست همچون کوهِ قاف3
  • کوه در سوراخِ سوزن کِی رود؟!***جز مگر آن کوهْ برگِ کَه شود4
  • کوه را کَه کُن به استغفارْ خَوش***جامِ مَغفوران بگیر و خوش بکَش5
  • تو بِدین تزویر چون نوشی از آن؟!***چون حرامش کرد حق بر کافران
  • خالقِ تَزویر، تزویرِ تو را***کی خَرَد ای مُفتَریِّ مُفتَریٰ؟!6
  • آلِ موسیٰ شو که حیلت سود نیست***حیله‌ات بادِ تُهی پیمودنی‌ست
  • زَهره دارد آب کز امرِ صَمَد***گردد او، با کافران آبی کُند؟!7
  • یا تو پنداری که تو نان می‌خوری؟!***زهرِ مار و کاهشِ جان می‌خوری
  • نانْ کجا اصلاحِ آن جانی کند***کاو دل از فرمانِ جان‌دِه بر‌کَند؟!8
  • یا تو پنداری که حرفِ مثنویّ***چون بخوانی، رایگانش بشْنوی؟!
  • یا کلامِ حکمت و سِرِّ نهان***اندر آید سَهْل در گوشِ کِهان؟!9
  • اندر آید، لیک چون افسانه‌‌ها***پوست بنْماید، نه مغزِ دانه‌‌ها10
    1. . صَمصامِ زَفت: شمشیر برّنده و بزرگ.
    2. . بریتانیا (الف): بخواه این آب را.
    3. . اغتِراف: با کف دست آب خوردن.
    4. . نسخۀ قونیه: .../ جز مگر کآن رشتۀ یکتا شود.
      سوره الأعراف آیه 40؛ ﴿كسانى كه تكذيب آيات ما را بنمايند و از قبول آن استكبار و بلندمنشى ورزند، درهاى آسمان به روى آنان باز نخواهد شد و داخل در بهشت نمی‌گردند تا آن وقتى كه شتر در سوراخ سوزن داخل شود، و اين‌طور ما مجرمان را جزا خواهيم داد!﴾
      کَه: کاه.
    5. . نسخۀ قونیه: استغفار و خوش.
      مغفوران: بخشودگان.
    6. . مُفتَریِّ مُفتریٰ: تهمت‌زننده. مُفتَریٰ: افتراء (مصدر). 
    7. . آب که به امر خدا [به خون] تبدیل می‌شود آیا جرأت دارد که برای کافران آب باشد؟! 
    8. . نسخۀ قونیه: فرمان جانان. قاهره (الف): جان کجا. 
    9. . نسخۀ قونیه: اندر آید زُغوه در گوش و دهان. (حکمت به‌آسانی -مانند موش که راحت وارد لانه می‌شود- داخل در گوش و دهان شود). بریتانیا (الف): اندر آید رُعبه در گوش و دهان.
      کِهان: کوچک و فرومایه‌گان. 
    10. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: مغز و دانه‌ها.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

231
  • در سر و در رو کشیدی چادری***رو نهان کرده ز چشمت دلبری
  • شاهنامه یا کلیله پیشِ تو***همچنان باشد که قرآن از عُتوّ1
  • فرق آنگه باشد از حقّ و مَجاز***که کُنَد کُحلِ عنایتْ چشمْ باز
  • ور نه پُشک و مُشکْ پیشِ أخشَمی***هر دو یکسان است چون نبْوَد شَمی2
  • خویشتنْ مشغول‌کردن از مَلال***باشدش قصد از کلامِ ذوالجلال
  • کآتَشِ وسواس را و غُصّه را***ز‌آن سخن بِنْشانَد و سازد دوا
  • بهرِ این مقدارِ آتش شانْدن***آبِ پاک و بوْل یکسان شد به فن3
  • آتشِ وسواس را این بوْل و آب***هردو بِنْشانند همچون خَمر و خواب
  • لیک گر واقف شَوی زین آبِ پاک***که کلامِ ایزد است و رَوحْناک4
  • نیست گردد وسوسه کُلّی ز جان***دل بیابد ره به‌سوی گُلسِتان5
  • ز‌آنکه در باغیّ و در جویی پَرَد***هر که از سِرِّ صُحُف بویی بَرَد6
  • یا تو پنداری که رویِ انبیا***آن‌چنان‌که هست می‌بینیم ما؟!7
  • در تعجّب مانده پیغمبر از آن:***«چون نمی‌بینند رویَم مُنکِران؟!8
  • چون نمی‌بینند نورِ رومْ خَلق***که سَبَق بُردَه‌ست بر خورشیدِ شرق؟!
  • ور همی‌بینند، این حیرت چراست؟!»***تا که وحی آمد که: «آن رو در خَفاست9
  • سوی تو ماه است و، سوی خَلقْ ابر***تا نبیند رایگانْ رویِ تو گَبر
  • سوی تو دانه است و، سوی خلقْ دام***تا ننوشد زین شرابِ خاصْ عام»
  • گفتْ یزدان که: ﴿تَراهُم ينْظُرون﴾***نقشِ حَمّامند، ﴿هُم لا يبصِرون﴾10
  • می‌نماید صورت -ای صورت پرست-***کآن دو چشمِ مردۀ او ناظر است11
    1. . عُتُوّ: استکبار.
    2. . پُشک: پشکل. أخشَم: کسی که حس بویایی‌اش ضعیف است. شَم: بویایی.
    3. . شاندن: نشاندن. بوْل: ادرار. یکسان شد به فن: یک کار را انجام می‌دهد. 
    4. . بریتانیا (الف): و روحِ پاک.
      رَوحناک: حیات‌بخش.
    5. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: وسوسه‌یْ کُلّی.
      کلّی: به‌طور کلّی.
    6. . صُحُف: صحیفه‌ها، کتاب‌های آسمانی.
    7. . نسخۀ قونیه: رویِ اولیا.
    8. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: رویَم مؤمنان. نیکلسون: رویَم مؤمنان.
    9. . سوره الأعراف آیه 198؛ «و اگر آنان را به‌سوی هدایت فرا خوانید نمی‌شنوند. آنان را می‌بینی که به‌سوی تو می‌نگرند ولی [بصیرت ندارند و حقیقت تو را] نمی‌بینند.»
    10. . سوره الأعراف آیه 198.
    11. . بریتانیا (الف): صورت و صورت‌پرست. قاهره (الف): صورت صورت‌پرست.
      می‌نماید صورت: صورت فقط برای جلوه‌گر است. کآن: زیرا.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

232
  • پیشِ چشمِ نقش می‌آری ادب***که: «چرا پاسَم نمی‌داری؟ عجب!
  • از چه بس بی‌پاسخ است این نقشِ نیک***که نمی‌گوید سلامم را عَلیک؟1
  • می‌نَجُنبانَد سر و سَبلَت ز جود***پاسِ آنکه کردمش منْ صد سُجود؟»2
  • حق اگر‌چه سر نجنبانَد بُرون***پاسِ آن، ذوقی دهد در اندرون
  • که دو صد جُنباندنِ سَر اَرزد آن***سر چنین جُنبانَد آخر عقل و جان
  • عقل را خدمت کُنی در اجتهاد***پاسِ عقلْ آن است کَافزاید رَشاد3
  • حق نجُنبانَد به ظاهرْ سَرْ تو را***لیک سازد بر سرانْ سَرورْ تو را
  • مر تو را چیزی دهد یزدانْ نهان***که سجودِ تو کنند اهل جهان
  • آن‌چنان‌که دادْ سنگی را هنر***تا عزیزِ خَلق شد، یعنی که زر
  • قطرۀ آبی بیابد لطفِ حق***گوهری گردد، بَرَد از زرْ سَبَق4
  • جسمْ خاک است و، چو حقْ تابیش داد***در جهانگیری چو مَه شد اوستاد5
  • هین طِلسم است این و، نقشِ مرده است***احمقان را چشم از رَه بُرده است6
  • می‌نماید آنکه چشمی می‌زند***ابلهان سازیده‌اند آن را سَنَد7
  • در‌خواستنِ قِبطی دعای خیر و هدایت از سِبطی، و دعا‌کردنِ سبطی قبطی را به خیر، و مُستجاب شدنِ آن دعا از أکرَمُ الْأکرَمینْ حق تعالیٰ

  • گفت قِبطی: «تو دعایی کن که من***از سیاهی دل ندارم آن دهن
  • تا بوَد که قُفلِ این در وا شود***زشت را در بزمِ خوبان جا شود8
  • از تو مَسخی صاحبِ خوبی شود***یا بِلیسی بازْ کَرّوبیّ شود9
    1. . نسخۀ قونیه: از چه پس.
    2. . سَبلَت: سبیل.
    3. . رَشاد: هدایت، رستگاری.
    4. . بَرَد از زر سبق: از آن جلو می‌افتد، گرانبهاتر می‌شود.
    5. . بریتانیا (الف): چشمْ خاک است.
      تابیش داد: شعاع و پرتوی از عنایت خویش بر او افکند.
    6. . مونیخ (ب): جسمش از ره برده است.
    7. . چشمی می‌زند: پلک می‌زند.
    8. . نسخۀ قونیه: این دل وا شود.
    9. . مَسخی: شخص مَسخ شده، کسی که از خلقت اولیۀ خود به شکل حیوان درآمده باشد. بِلیس: ابلیس. کَرّوبی: فرشتۀ مقرّب.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

233
  • یا به فَرِّ دستِ مریم، بویِ مُشک***یابد و، تَرّی و میوه شاخِ خُشک»1
  • سِبطی آن دم در سجود افتاد و گفت:***«کِای خدای عالِمِ جَهر و نهفت2
  • 🔹 سِبطی و قِبطی همه بنده‌یْ تواَند***عاجزِ امرِ تواَند و مُستَمَند
  • جز تو پیش که بر‌آرَد بنده دست؟!***هم دعا و هم اجابت از تو است
  • هم ز اوّل تو دَهی میلِ دعا***تو دَهی آخِرْ دعا‌ها را جزا
  • اوّل و آخِر تویی، ما در میان***هیچِ هیچی که نیاید در بیان»
  • این‌چنین می‌گفت تا افتاد طشت***از سرِ بام و، دلش بیهوش گشت
  • باز آمد او به هوش اندر دعا***﴿لَيسَ لِلإنسانِ إلّا ما سَعيٰ﴾3
  • در دعا بود او که ناگه نعره‌ای***از دل قِبطی بِجَست و غُرّه‌ای4
  • که: «هَلا، بشتاب و ایمان عرضه کن***تا بِبُرَّم زود زُنّارِ کُهُن5
  • آتشی در جانِ من انداختند***مر بِلیسی را به جان بنْواختند
  • دوستیِّ تو زِ حُبِّ ناشِگِفت***حَمدُ لِلَّه عاقبتْ دستم گرفت6
  • کیمیایی بود صحبت‌های تو***کم مَباد از خانۀ دلْ پایِ تو
  • تو یکی شاخی بُدی از نخلِ خُلد***چون گرفتم، او مرا تا خُلدْ بُرد7
  • سیل بود آن‌که تنم را در رُبود***بُرد سیْل‌ام تا لبِ دریای جود
  • من به بوی آب رفتم سوی سیل***بَحر دیدم، دُرّ گرفتم کیْل کیْل»8
  • طاس آورْدش که: «اکنون آب گیر»***گفت: «رو، شد آب‌ها پیشم حقیر
  • شربتی خوردم زِ ﴿اَللٰهَ اشْتَرَي﴾***تا به مَحشَرْ تشنگی نایَد مرا9
  • آن‌که جوی و چشمه‌‌ها را آب داد***چشمه‌ای اندر درون من گشاد
  • این جگر که بود گرم و آب‌خوار***گشت پیشِ همّتِ او آبْ خوار»
  • ----------

    1. . سوره مریم آیه 25؛ «و [ای مریم] تنۀ درخت خرما را به‌سوی خویش بجنبان تا خرمای تازه بر تو بیفکند.»
      فَرّ: شکوه و طراوت و تازگی.
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: سرّ و نهفت.
      جَهر: آشکار.
    3. . سوره النجم آیه 39؛ «و برای انسان نیست مگر آنچه [برای آن] سعی نموده است.»
    4. . غُرّه: غرّش، فریاد.
    5. . هَلا: ألا، به‌هوش. زُنّار: صلیب. زُنّار بُریدن: (از کفر برگشتن و ایمان آوردن).
    6. . نسخۀ قونیه: دوستیّ تو و از تو ناشِگِفت.
      حُبِّ ناشگفت: محبّت بی‌دریغ از سوی تو که از سوی تو هیچ تعجّبی ندارد. 
    7. . خُلد: بهشت جاودان.
    8. . کَیْل کَیْل: پیمانه پیمانه.
    9. . سوره التوبه آیه 111؛ ﴿به‌درستی‌که خداوند جان و مال مؤمنان را به بهای بهشت (جاویدان) از ایشان خریده است... .﴾

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

234
  • کافِ کافی آمد او بهر عِباد***صِدقِ وعده‌یْ ﴿كهيعص﴾1
  • کافی‌ام، بِدْهم تو را منْ جمله خیر***بی‌سبب، بی‌واسطه‌یْ یاریّ غیر
  • کافی‌ام، بی‌نان تو را سیری دهَم***بی‌سپاه و لشکرت میری دهَم
  • کافی‌ام، بی‌دارویَت درمان کنم***کوه را و چاه را میدان کنم2
  • بی‌کتاب و اوستا تلقین دهَم***بی‌بهارت نرگس و نسرین دهَم
  • موسی‌ای را دل دهَم با یک عصا***تا زند بر عالَمی شمشیر‌ها
  • دستِ موسیٰ را دهم یک نور و تاب***که تَپانچه می‌زند بر آفتاب3
  • چوب را ماری کنم منْ هفت سر***که نزاید ماده مارْ او را زِ نر
  • خون نیامیزم در آبِ نیلْ من***خود کُنم خونْ عینِ آبش را به فن
  • شادیت را غم کنم چون آبِ نیل***که نیابی سوی شادی‌ها دلیل
  • بازْ چون تجدیدِ ایمانْ بر تَنی***باز از فرعون بیزاری کنی4
  • موسیِ رحمت ببینی آمده***نیلِ خونْ بینی از او آبی شده5
  • چون سرِ رشته نگهداری درون***نیلِ ذوقِ تو نگردد همچو خون6
  • ----------

  • «من گمان بُردم که ایمان آورم***تا از این طوفانِ خون آبی خورم
  • من چه دانستم که تبدیلی کند***در نهادِ من، مرا نیلی کند
  • سوی چشمِ خودْ یکی نیلم روان***بر قرارم پیشِ چشمِ دیگران»
  • ----------

  • همچنان‌که این جهانْ پیش نَبی***غرقِ تسبیح است و، پیش ما أبیّ7
  • پیش پیغمبرْ جهانْ پُر عشق و داد***پیش چشمِ دیگرانْ مرده وْ جَماد8
  • پست و بالا پیشِ چشمش تیز رُو***از کلوخ و سنگْ او نکته شِنو
    1. . نسخۀ قونیه: صدقْ وعدۀ.
      سوره مریم آیه 1.
      کافِ کافی: یک کاف که برای بندگان کافی و بس است. ﴿كهيعص﴾: حروف مقطعه که کاف آن مظهر اسم کافی حضرت حق است.
    2. . نسخۀ قونیه: گور را و چاه را.
    3. . تَپانچه: سیلی.
    4. . بر تَنی: ببافی، (استوار و محکم نمایی).
    5. . بریتانیا (الف): سویِ رحمت هر که بینی.
    6. . نسخۀ قونیه: نگردد هیچ خون.
    7. . نسخۀ قونیه: پیش ما غَبیّ. (غَبیّ: کودن)
      أبیّ: إبا کننده (از افشای اسرار).
    8. . جَماد: بی‌جان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

235
  • با عَوامْ این جمله پست و مرده‌ای***زین عجب‌تر من ندیدم پرده‌ای1
  • گور‌ها یکسان به پیشِ چشمِ ما***روضه و حُفره به چشمِ انبیا2
  • عامه گفتندی که: «پیغمبرْ تُرُش***از چه گشتَه‌ست و شدَه ست او ذوق‌کُش؟»
  • خاصه گفتندی که: «پیش چشمِتان***می‌نماید او تُرُش ای اُمَّتان
  • یک زمان در چشمِ ما آیید تا***خنده‌‌ها بینید اندر ﴿هَلْ أتيٰ﴾»3
  • از سرِ اَمرودبُن بنْماید آن***منعکِس‌صورت، به زیر آ ای جوان4
  • آن درختِ هستی اَست اَمرود‌بُن***تا در آنجایی، نماید نُوْ کُهُن
  • تا در آنجایی، ببینی خار‌زار***پُر ز کژدم‌های خشم و پُر ز مار
  • چون فرود آیی، ببینی رایگان***یک جهانْ پُرْ گُل‌رُخان و دایِگان5
  • 🔹 چون فرود آیی، فرود آید تو را***در درونْ اسرارِ فیضِ کِبریا
  • حکایت آن زن پلیدکار که شوهر را گفت: «این خیالات از سر اَمرودبُن می‌نماید، فرود آ تا آن خیالات برود». و اگر کسی گوید که: «آنچه مرد می‌دید خیال نبود»، جواب آن است که این مثال است نه مِثل، و همین کافی است.

  • آن زنی می‌خواست تا با مولِ خود***بر زند در پیش شویِ گولِ خود6
  • پس به شوهر گفتْ زن: «کِای نیکبخت***من بر‌آیم میوه چینم از درخت»
  • چون بر‌آمد بر درختْ آن زن، گریست***چون ز بالا سوی شوهر بنْگریست
  • گفت شوهر را که: «ای مَأبونِ رَدّ***کیست آن لوطی که بر تو می‌فِتد7
  • تو به زیرِ آن چو زن بِغْنوده‌ای***ای بَغا، تو خودْ مُخَنَّث بوده‌ای؟»8
    1. . نسخۀ قونیه: بسته و مرده‌ای.
    2. . نسخۀ قونیه: به چشم اولیاء.
      احیاء العلوم ج 1 ص 548؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «القَبرُ إمّا حُفرةٌ مِن حُفَرِ النارِ أو رَوضة مِن ریاضِ الجنّة؛ قبر یا گودالی از گودال‌های دوزخ است یا باغی از باغ‌های بهشت.» 
    3. . ﴿هَلْ أتيٰ﴾: (مژده‌های بهشتی در سورۀ الإنسان).
    4. . بریتانیا (الف): ننماید.
      از بالای درخت گلابی صورت‌ها برعکس دیده می‌شود، پس ای جوان از بالای درخت به زیر بیا تا حقیقت امر برای تو منکشف گردد.
    5. . فرود آیی: (از مرکَب دنیابینی پایین بیایی). دایگان: دایه‌ها، (مادران مهربان).
    6. . مول: معشوق زن غیر از شوهر خودش. گول: نادان و احمق.
    7. . مأبون: مخنّث، زن‌نما، مفعول. رَدّ: طردشده از درگاه الهی. لوطی: لواط‌کار.
    8. . غُنودن: خوابیدن. بَغا: بدکردار، فاسد. مَخُنّث: زن‌نما، مفعول.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

236
  • گفتْ شوهر: «نی، سَرَت گویی بگشت***ور نه اینجا نیست غیرِ من به دشت»
  • زن مکرَّر کرد: «کِای با بُرطُله***کیست بر پشتت فرو خُفته، هَله؟»1
  • گفت: «ای زن، هین فرود آ از درخت***که سرت گشت و خَرِف گشتی تو سخت»2
  • چون فرود آمد، بر‌آمد شوهرش***زن کشید آن مول را اندر بَرَش
  • گفت شوهر: «کیست این ای روسپی***که به بالای تو آمد چون کَپی؟»3
  • گفت زن: «نی، نیست اینجا غیر من***هین سرت برگشته شد، هرزه مَتَن»4
  • او مکرر کرد بر زنْ آن سُخُن***گفت زن: «این هست از اَمرود بُن
  • از سرِ اَمرود بُن من همچنان***کژ همی‌دیدم که تو، ای قَلتَبان5
  • پس فرود آ تا ببینی هیچ نیست***این همه تخییل از اَمرو بُنی‌ست»6
  • ----------

  • هَزلِ تعلیم است؛ آن را جِد شِنو***تو مشو بر ظاهرِ هَزلش گِرو7
  • هر جِدی هَزل است پیشِ هازِلان***هَزل‌ها جِدّ است پیشِ عاقلان8
  • کاهِلان اَمرود بُن جویَند، لیک***تا بدان اَمرود بُن راهی‌ست نیک
  • نقل کن زَ امرود بُن؛ اکنون بر او***گشته‌ای تو خیره چشم و خیره رو
  • این منیّ و هستیِ اوّل بوَد***که بر او دیده کژ و اَحوَل بوَد9
  • چون فرود آیی از این امرود بُن***کژ نماید فکرت و چشم و سُخُن
  • یک درختِ سخت بینی گشته این***شاخِ او بر آسْمان هفتمین10
  • چون فرود آیی، از او گردی جدا***مُبدَلش گردانَد از رحمتْ خدا11
  • راست‌بینی گر بُدی آسانْ چنین***مصطفیٰ کی خواستی از رَبِّ دین12
    1. . بُرطُله: کلاهِ قرمز. هَله: هَلا، حرف تنبیه، آهای... .
    2. . خَرِف: پیر و کُندذهن.
    3. . روسپی: زن بدکاره. کَپی: میمون.
    4. . سرت برگشته شد: سرگیجه گرفته‌ای. هرزه متَن: یاوه مگو.
    5. . قَلتَبان: (بی‌غیرت).
    6. . اَمرو بُن: اَمرود بُن، درخت گلابی.
    7. . هَزل: مزاح، شوخی.
    8. . هازِل: مزاح‌کننده، (اهل مزاح و شوخی و هرزگی).
    9. . *** اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: که از او.
      أحوَل: دوبین.
    10. . نسخۀ قونیه: یک درختِ بخت.
    11. . مُبدَل گرداند: تبدیل نماید.
    12. . نسخۀ قونیه: راست‌بینی گر بُدی آسان و زَب/ مصطفیٰ کِی خواستی آن را ز رَبّ؟ (زَب: مفت و آسان)

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

237
  • گفت: «بنْما جُزوْ جُزو از فوق و پست***آن‌چنان‌که پیش تو آن جزو هست»1
  • زین تواضع گر فرود آیی، خدا***راست‌بینی بخشد آن چشمِ تو را
  • بعد از آن بَر رو بر آن اَمرود‌بُن***که مُبدَّل گشت و سبز از امرِ کُن2
  • چون درختِ موسوی شد آن درخت***چون سویِ موسیٰ کشانیدی تو رخت3
  • آتشْ او را سبز و خرّم می‌کند***شاخِ او ﴿إنّي أنَا اللَه﴾ می‌زند4
  • زیر ظِلّش جمله حاجاتت روا***این‌چنین باشد الٰهی‌کیمیا5
  • آن منیّ و هستی‌ات باشد حلال***که در او بینی صفاتِ ذوالجلال
  • شد درختِ کژْ مُقَوَّم، حق‌نما***﴿أصلُهُ ثابِتْ وَ فَرعُهْ في السَّما﴾6
  • باقی قصّۀ موسیٰ علیه الصّلاةُ و السّلام

  • آمدش پیغام از وَحی مُهِم***که: «کژی بُگذار اکنون، فَاستَقِم»7
  • این درختِ تن عصای موسِی است***کَامْرش آمد که: «بیَندازش ز دست»
  • تا ببینی خیرِ آن و شرِّ او***بعد از آن بر‌گیر آن را زَ امرِ هو
  • پیش از افکندن نبود آن غیر چوب***چون به امرش بر‌گرفتی، گشت خوب
  • اوّلْ آن بُد برگ‌افشانْ برّه را***گشت مُعجِزْ آن گروهِ غَرّه را8
  • گشت حاکم بر سر فرعونیان***آبِشان خون کرد و کفْ بر سرْ زنان9
  • از مَزارِعْشان بر‌آمد قَحط و مرگ***از ملخ‌هایی که می‌خوردند برگ
    1. . رسائل الشریف المرتضیٰ ج 2 ص 261؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم این‌چنین دعا می‌فرمود: «رَبِّ أرِنی الأشیاءَ کَما هی؛ پروردگارا، اشياء و موجودات را همان‌طور كه هست به من بنما و نشان بده!». عوالی اللئالی ج 4 ص132؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم این‌چنین دعا می‌فرمود: «اللٰهمّ أرِنا الحَقائقَ کما هی، خداوندا حقایق را همان‌طور كه هست به ما بنما و نشان بده!‌»
    2. . امرِ کُن: امر نافذ حضرت حق که به یک أراده از او واقع می‌شود.
    3. . چون (1): مانند. چون (2): آن‌گاه که.
    4. . سوره القصص آیه 30؛ «چون موسیٰ نزد آن نور آمد از کرانۀ آن وادی مبارک از بُقعۀ مبارکه، از جانب درخت به او ندایی آمد که: ای موسیٰ، به‌درستی که منم اللٰه، پروردگار جهانیان!»
      می‌زند: ندا می‌دهد.
    5. . ظِلّ: سایه. إلٰهی‌کیمیا: کیمیای الٰهی.
    6. . سوره ابراهیم آیه 24؛ «آیا ندیدی که خداوند چگونه مثال زد که کلمۀ طیّبه (و روح پاک که ظهور پروردگار است) همچون درختی است پاکیزه و طیّب که اصل و ریشه‌اش ثابت و پابرجاست و فرع و شاخه‌اش در آسمان!»
      مُقَوَّم: صاف و بدون اعوجاج و کجی.
    7. . سوره الشوریٰ آیه 15؛ «پس براى اين [امر] دعوت كن، و همان‌طور که دستور يافته‌اى پايدارى نما، و از هویٰ و هوس آنان پيروى مكن... .»
      فَاسَقِم: پس استقامت وَرز، پایداری نما.
    8. . بُد برگ‌افشان برّه را: برای افشاندن برگ برای گوسفندان بود. غَرّه: فریفته.
    9. . کَف: دست.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

238
  • تا بر‌آمد بی‌خود از موسیٰ دعا***چون نظر افتادش اندر مُنتَهیٰ:1
  • «کاین همه إعجاز و کوشیدن چراست***چون نخواهند این جماعت گشت راست؟!»
  • امرش آمد: «کِاتِّباعِ نوح کُن***ترکِ پایان‌بینیِ مَشروح کن2
  • منْگر آخِر؛ که تو داعیِّ رَهی***امرِ ﴿بَلِّغ﴾ هست، آن نبْوَد تُهی3
  • کمترین حکمت، کز این اِلحاحِ تو***جلوه گردد آن لَجاج و آن عُتُوّ4
  • تا که ره بنْمودن و إضلالِ حق***فاش گردد بر همه‌یْ اهلِ فِرَق5
  • چون‌که مقصود از وجودْ اظهار بود***بایدش از پند و إغوا آزمود»6
  • ----------

  • دیوْ إلحاحِ غِوایت می‌کند***شیخْ إلحاحِ هدایت می‌کند7
  • 🔹 باز‌گرد و قصّۀ قِبطی بگو***گردِ کفر از باطنِ خودْ زود شو8
  • سخت شدن کارِ قِبطیان، و شفاعت‌کردنِ فرعون

  • چون پیاپی گشت آن امرِ شُجون***نیل می‌آمد سراسرْ جمله خون9
  • تا به نفسِ خویشْ فرعون آمدش***لابه می‌کرد و دو تا گشته قَدَش:
    1. . مُنتَهیٰ: عاقبت کار.
    2. . پایان‌بینیِ مَشروح: پرداختن به جزئیات در عاقبت‌اندیشی. 
    3. . قسطنطنیه (ب): امر بلّغ نیست.
      سوره المائده آیه 67؛ «اى رسول ما! تبليغ كن و برسان به مردم آنچه را كه از جانب پروردگارت به تو نازل شده است! و اگر چنين نكنى، رسالت او را تبليغ نكرده‌اى، و خداوند تو را از مردم حفظ می‌نماید».
      داعی: دعوت‌کننده.
    4. . الحاح: اصرار، (در دعوت). لَجاج: لجاجت، (سرسختی‌نمودن مردم). عُتُوّ: سرکشی و نافرمانی.
    5. . سوره فاطر آیه 8؛ «آيا كسى كه اعمال زشت و قبيحش در نظرش زینت داده شده و آن‌ها را نیکو پنداشت (همانند كسى است كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده؟!). پس به‌تحقیق خداوند هر كه را خواهد گمراه می‌نماید و هر كه را بخواهد هدايت می‌كند. پس تو [ای پيامبر] جان خود را در حسرت آنان تباه مساز كه خدا از اعمال آنان به‌خوبى آگاه است».
      إضلالِ حق: گمراه‌کنندگی خداوند.
    6. . از: به‌وسیله. إغوا: گمراه نمودن.
    7. . دیو: شیطان. إلحاح: اصرار بر. غوایت: گمراهی.
    8. . شو: بشوی (فعل امر از شستن).
    9. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: امرِ شُخون.
      شُجون: پر اندوه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

239
  • «کآنچه ما کردیم -ای سلطان- مکُن***نیست ما را رویِ ایرادِ سُخُن1
  • پاره پاره گردمت فرمان‌پذیر***من به عزّت خو گَرَم، سختَم مگیر2
  • هین بجُنبان لب به رحمت ای امین***تا ببندد این دهانِ آتشین»3
  • گفت: «یا رَبّ، می‌فریبد او مرا***می‌فریبد او فریبنده‌یْ تو را4
  • بشْنوم؟ یا من دهَم هم خُدعه‌اش***تا بداند اصل را آن فرع‌ْکَش؟5
  • کَاصل هر مکریّ و حیلت پیشِ ماست***هرچه بر خاک است، اصلش بر سَماست»
  • گفتْ حق: «آن سگ نَیَرزد هم بِدان***پیش سگ انداز از دورْ استخوان
  • هین بجُنبان آن عصا تا خاک‌ها***وا دَهد هرچه ملخ کردش هَبا6
  • و آن ملخ‌ها در زمان گردد سیاه***تا ببیند خَلقْ تبدیلِ إلٰه7
  • که سبب‌ها نیست حاجت مر مرا***آن سبب بهر حجاب است و غِطا8
  • تا طبیعیْ خویش بر دارو زند***تا مُنَجِّم رو به اِستاره کند9
  • تا منافق از حَریصی بامداد***سوی بازار آید از بیمِ کَساد
  • بندگی ناکَرده و ناشسته رو***لقمۀ دوزخ بگشته لقمه جو»
  • ----------

  • آکِل و مَأکول آمد جانِ عام***همچو آن بَرّه‌یْ چرنده از حُطام10
  • می‌چرد آن برّه و، قصّابْ شاد***که: «برای ما چَرَد برگِ مُراد»11
  • کارِ دوزخ می‌کُنی در خوردنی***بهر او خود را تو فربه می‌کنی
  • کارِ خود کُن، روزیِ حکمت بخَور***تا شود فربه دلِ با کَرّ و فَر
    1. . سوره الأعراف آیه 134؛ «و چون بلا بر آنان واقع شد به موسىٰ گفتند: از خدا به آن عهدى كه با تو نهاده بخواه تا اين عذاب و بلا را از ما دور كند؛ که اگر بلا را از ما رفع نمودی به تو ايمان مى‌آوريم و بنى‌اسرائيل را به همراهى و متابعت تو مى‌فرستيم.»
    2. . قرائت نیکلسون از نسخۀ قونیه: کژدمت.
    3. . نسخۀ قونیه: دهانه‌یْ آتشین.
    4. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: فریبیده‌یْ تو را. (آن‌که مفتون و مجنون توست).
      فریبندۀ تو: آن‌کسی که وسیلۀ اجرای مکر و خُدعه توست (حضرت موسیٰ علیه‌السلام). (اشاره به سوره آل‌عمران آیه 54: «و آنان مکر انگیختند و خداوند نیز با ایشان مکر انگیخت و خداوند بهترین مکر‌انگیزان است.»)
      فریبیدۀ تو: مفتون و مجنون تو.
    5. . فرع‌کش: آن‌کسی که به‌جای اصل به دنبال فرع برود، (ظاهربین).
    6. . نسخۀ قونیه: کردش فنا
      کردش هَبا: تبدیل به گرد و غبار نمود، از بین برد.
    7. . در زمان: فی‌الحال، فوراً.
    8. . غِطا: پوشش، حجاب.
    9. . طبیعی: مادّی‌گرا.
    10. . آکِل و مأکول: خورنده و خورده‌شده. عام: عامۀ مردم. حُطام: ریزۀ گیاه خشک‌شده، علف.
    11. . برگِ مراد: برگ گیاه که با خوردن آن مراد ما حاصل می‌شود.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

240
  • خوردنِ تنْ مانعِ این خوردن است***جانْ چو بازرگان و، تنْ چون رهزن است
  • شمعِ تاجر آنگه است افروخته***که بوَد رهزنْ چو هیزمْ سوخته
  • خویشتن را گُم مکُن، یاوه مکوش***که تو آن هوشیّ و، باقی هوش‌پوش
  • دان که هر شهوت چو خَمر است و چو بَنگ***پردۀ هوش است و، عاقل زو سْت دَنگ1
  • خَمرْ تنها نیست سرمستیِّ هوش***هرچه شهوانی‌ست بندد چشم و گوش
  • 🔹 ترکِ شهوت کن اگر خواهی تو هوش***ز‌آنکه شهوتْ باز بندد چشم و گوش2
  • آن بِلیس از خَمر‌خوردنْ دور بود***مست بود او از تکبّر وَز جُحود
  • مستْ آن باشد که آن بیند که نیست***زر نماید آنچه مِسّ و آهنی‌ست
  • دعا‌کردن موسیٰ [علیٰ نبیِّنا و آله و] علیه السّلام و سبز‌‌شدنِ کِشت

  • این سخن پایان ندارد؛ «موسیا***لب بجُنبان تا بُرون آید گیا»
  • همچنان کرد و، هم اندر دَمْ زمین***سبز گشت از سُنبل و حَبِّ ثَمین3
  • اندر افتادند در لوتْ آن نفر***قحط دیده، مرده از جوعُ الْبَقَر4
  • چند روزی سیر خوردند از عطا***آن دَمیّ و آدمیّ و چارپا5
  • چون شکمْ پر گشت و بر نعمت زدند***و آن ضرورت رفت، طاغی آمدند
  • ----------

  • نفْسْ فرعونی‌ست، هان سیرش مکُن***تا نیارد یاد ز‌آن کُفرِ کُهُن
  • بی‌تَفِ آتش نگردد نفْسْ خوب***تا نشد آهن چو اَخگر، هین مکوب
  • بی‌مَجاعت نیست تنْ جنبش‌کُنان***آهنِ سرد است می‌کوبی، بِدان6
  • ور بنالد، ور بگرید زار زار***او نخواهد شد مسلمان، هوش دار
  • او چو فرعون است؛ در قحطْ آن‌چنان***پیشِ موسیٰ سر نَهَد لابه‌کُنان
  • چون‌که مُستَغنی شد او، طاغی شود***خر چو بار انداخت، اسکیزه زند7
  • پس فراموشش شود چون رفت پیش***کارِ او از آه و زاری‌های خویش
  • سال‌ها مردی که در شهری بوَد***یک زمان کِش چشمْ در خوابی روَد
    1. . خَمر: شراب. بَنگ: شاهدانه، مادّۀ مخدِّر. دَنگ: احمق و بیهوش.
    2. . باز بندد: می‌بندد.
    3. . اندر دَم: فی‌الحال، فوراً. حَبِّ ثَمین: دانۀ باارزش گیاهان.
    4. . لوت: غذا، طعام. قطح‌دیده: قحطی‌زده. جوعُ البقر: گرسنگی گاو، بیماری‌ای که هرچه غذا بخورند سیر نمی‌شوند.
    5. . دَمیّ: خونی، (1- دشمن خونی، فرعون؛ 2- جنین در شکم مادران).
    6. . مَجاعت: گرسنگی، قحطی.
    7. . اسکیزه: جفتک.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

241
  • شهرِ دیگر بیند او پُر نیک و بد***هیچ در یادش نیاید شهرِ خَود
  • که: «من آنجا بوده‌ام، این شهرِ نو***نیست آنِ من، در اینجایَم گِرو»
  • بَل چنان داند که خودْ پیوسته او***هم در این شهرش بُدَه‌ست إبداع و خو1
  • چه عجب گر روحْ موطِن‌های خویش***که بُدَه‌ست‌اش مَسکن و میلادْ پیش
  • می‌نیارد یاد؛ کاین دنیا چو خواب***می‌فرو پوشد، چو اَختَر را سَحاب2
  • 🔹 چند نوبت آزمودی خواب را***خوابْ دنیا را همان بین زِ ابتلا3
  • خاصه چندین شهر‌ها را کوفته***گَرد‌ها از درکِ او ناروفته
  • اجتهادِ گرمْ ناکرده که تا***دل شود صافیّ و بیند ماجرا
  • سر برون آرَد دلش از بَحرِ راز***اوّل و آخِر ببیند چشمِ باز
  • بیانِ اطوار خلقت آدمی در فطرت

  • آمده اوّل به اقلیم جَماد***وز جَمادی در نباتی اوفتاد
  • سال‌ها اندر نباتی عمر کرد***وز جمادی یاد ناوَرْد از نبرد4
  • وز نباتی چون به حیوان اوفتاد***نامَدش حالِ نباتی هیچْ یاد
  • جز همان میْلی که دارد سوی آن***خاصّه در وقت بهار و ضَیمُران5
  • همچو میلِ کودکان با مادران***سِرِّ میْل خود نداند در لِبان6
  • همچو میل مُفرَطِ هر نو مُرید***سوی آن پیرِ جوان‌بختِ مجید7
  • جزوِ عقلِ این، از آن عقلِ کُل است***جنبشِ این سایه، ز‌آن شاخِ گُل است
  • سایه‌اش فانی شود آخِر در او***پس بداند سِرِّ میل و جست و جو
  • سایۀ شاخِ دگر -ای نیکبخت-***کی بجنبد گر نجنبد این درخت؟!
  • باز از حیوان سوی انسانی‌اش***می‌کِشد آن خالقی که دانی‌اش
  • همچنین اقلیم تا اقلیم رفت***تا شد اکنون عاقل و دانا و زَفت8
  • عقل‌های اوّلینش یاد نیست***هم از این عقلش تحوّل‌کردنی‌ست
  • تا رَهَد زین عقلِ پُر حرص و طلب***صد هزاران عقل بیند بوالعَجَب
    1. . إبداع: آفرینش، (تولّد). خو: عادت و خو گرفتن. 
    2. . چو اَختَر را سَحاب: همچنان که ابر ستارگان را می‌پوشاند.
    3. . خوابْ دنیا را همان بین زِ ابتلا: دنیا را همان خواب بدان که محلّ آزمایش ماست.
    4. . نبرد: (تلاش و کوششی که در طیّ این مسیر از جمادی به نباتی سیر نموده است).
    5. . ضَیمُران: ریحان، سبزی.
    6. . لِبان: شیر.
    7. . مفرَط: بسیار.
    8. . زَفت: بزرگ و ستبر.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

242
  • گرچه خفته گشت و ناسی شد ز پیش***کی گذارندش در آن نِسیانِ خویش؟!1
  • باز از آن خوابش به بیداری کِشند***که کُند بر حالت خود ریشخند2
  • که: «چه غم بود اینکه می‌خوردم به خواب؟!***چون فراموشم شد احوال صَواب3
  • چون ندانستم که آن غم وَ اعتلال***فعلِ خواب است و فریب است و خیال»4
  • همچنین دنیا که حُلمِ نائِم است***خفته پندارد که این خودْ قائم است5
  • تا بر‌آید ناگهان صبحِ اَجَل***وا رَهَد از ظلمتِ ظَنّ و دَغَل6
  • خنده‌اش گیرد از آن غم‌های خویش***چون ببیند مُستَقَرّ و جای خویش7
  • هرچه تو در خواب بینی نیک و بد***روزِ مَحشر یک به یک پیدا شود
  • آنچه کردی اندر این خوابِ جهان***گرددت هنگامِ بیداری عیان
  • تا نپنداری که این بَد کردنی‌ست***اندر این خواب و، تو را تعبیر نیست8
  • بلکه این خنده، بوَد گریه وْ نَفیر***روزِ تعبیر ای ستمگر بر اسیر9
  • گریه و درد و غم و زاریّ خود***شادمانی دان به بیداریّ خود
  • ای دریده پوستینِ یوسُفان***گرگْ برخیزی از این خوابِ گِران
  • گشته گرگان یک به یک خوهای تو***می‌درانَد از غَضَبْ اعضای تو
  • خون نخُسبد بعدِ مرگت در قِصاص***تو مگو که: «میرم و یابم خلاص»10
  • این قصاصِ نقدْ حیلت سازی است***پیشِ زخمِ آن قصاصْ این بازی است11
    1. . ناسی: فراموش‌کار. نِسیان: فراموشی.
    2. . فاتح: بر رأیِ عالَم ریشخند.
    3. . صَواب: واقعیت امر.
    4. . اعتلال: بیماری و رنج.
    5. . احیاء العلوم ج 3 ص 177؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «الدنیا حُلمٌ و أهلُها علیها مُجازون و مُعاقَبون؛ دنیا [همچون] خواب است، و اهل دنیا نسبت به آن مجازات و عِقاب می شوند.»
      احیاء العلوم ج 4 ص179؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «الناسُ نیامٌ إذا ماتوا انتبهوا؛ مردم همه در خوابند، چون بمیرند بیدار می‌شوند.»
      حُلمِ نائم: خواب‌دیدنِ شخص خفته. قائم: پابرجا.
    6. . ظَنّ: گمان، (تیرگی پندار). دَغَل: (فریب دنیا و اهل دنیا).
    7. . مستَقَرّ: محل استقرار ابدی، جایگاه ابدی.
    8. . بریتانیا (الف): «و» را حذف کرده است.
    9. . نَفیر: ناله و فریاد و زاری.
    10. . نسخۀ قونیه: که مُردم.
      میرم: خواهم مرد.
    11. . قصاصِ نقد: (قصاص دنیایی). حیلت‌سازی: (برای رهایی از قصاص آخرت است؛ یا اینکه: برای تدبیر و نظام امور دنیا است که مردم جرأت بر قتل نیابند).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

243
  • زین ﴿لَعِب﴾ خواندَه‌ست دنیا را خدا***کاین جزا لَعْبی‌ست پیشِ آن جزا1
  • این جزا تَسکینِ جنگ و فتنه است***آن چو إخصاء است و، این چون ختنه است2
  • بیان آنکه خَلقِ دوزخْ گرسنگان و نالانند و از حقْ خواهان که: «روزی‌های ما را فربه کن و به ما برسان!»

  • این سخن پایان ندارد؛ «موسیا***هین ر‌ها کن این خران را در گیا
  • تا همه ز‌آن خوش‌علفْ فربه شوند***هین که گرگانند ما را، خشم‌مند3
  • نالۀ گرگانِ خود را موقِنیم***این خران را طعمۀ ایشان کنیم4
  • این خَران را کیمیای خوش‌دَمی***از لبِ تو خواست کردنْ آدمی5
  • تو بسی کردی به دعوت لطف و جود***آن خران را طالع و روزی نبود
  • پس فرو پوشان لحافِ نعمتی***تا بَرَدْشان زودْ خوابِ غفلتی6
  • تا چو بجْهند از چنین خوابْ این رَده***شمعْ مرده باشد و، ساقی شده7
  • داشت طُغیانْشان تو را در حیرتی***پس بنوشند از جزا هم حَسرتی
  • تا که عدلِ ما قدم بیرون نهد***وز جزا هر زشت را در‌خور دهد
  • کآن شَهی که می‌نَدیدندی‌ش فاش***بود با ایشان نهان اندر مَعاش»8
  • ----------

  • چون خِرَد با تو ست مُشرِف بر تَنَت***گرچه زو قاصر بوَد این دیدنت
  • نیست قاصرْ دیدنِ آن -ای فلان-***از سکون و جُنبشت در امتحان9
    1. . سوره الحدید آیه 20؛ ﴿بدانيد كه زندگى دنيا در حقيقت نیست مگر بازى و سرگرمى و زینت‌دادن (برای مَتاع بی‌ارزش دنیا) و فخرفروشىِ شما به يكديگر و افزون‌خواهی در اموال و فرزندان... .﴾
      لَعب: بازی.
    2. . إخصاء: اخته‌کردن.
    3. . گرگانند ما را، خشم‌مند: ما گرگانی (در آخرت) داریم که خشمناکند (و در انتظار مُعاندان هستند).
    4. . موقِن: باورمند، یقین‌کننده.
    5. . از لب تو کلام کیمیاواری می‌خواست این خران را آدم کند.
    6. . لحافِ نعمتی...: لحافی از نعمت‌های دنیوی بر آنان بپوشان تا دچار غفلت شوند.
    7. . رَده: گروه. شمعْ مرده باشد...: شمع خاموش شده باشد و ساقی رفته باشد، (فرصتشان فوت شده باشد).
    8. . سوره الزمر آیه 56؛ «[مراقب باشید تا مبادا در آن روز] کسی بگوید: اى حسرت و ندامت براى من بر آنچه من در پیشگاه خدا كوتاهى كردم.‌»
      مَعاش: زندگانی.
    9. . دیدن خِرد در سکون و جنبش تو ممکن است و مشکل نیست.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

244
  • چه عجب گر خالقِ آن عقل نیز***با تو باشد چون نِه‌ای تو مُستَجیز1
  • از خِرَد غافل شود، بر بد تند***بعد از آن عقلش ملامت می‌کند
  • تو شدی غافل ز عقلت، عقلْ نی***کز حضور اَستش ملامت‌کردنی2
  • گر نبودی حاضر و، غافل بُدی***در ملامت کِی تو را سیلی زدی؟!
  • وَر از او غافل نبودی نفسِ تو***کی چنان کردی جُنون و تَفْسِ تو؟!3
  • پس تو را عقلت چو اُسطُرلاب بود***ز‌آن بدانی قُربِ خورشیدِ وجود4
  • قُربْ بی‌چون است عقلت را به تو***نیست از پیش و پس و سِفْل و عُلُوّ5
  • قربِ بی‌چونْ چون نباشد شاه را؟!***که نیابد بحثِ عقل آن راه را
  • نیست آن جنبش که در إصبَعْ تو را ست***پیشِ إصبَع یا پسش یا چپّ و راست6
  • وقتِ خواب و مرگ از وی می‌رود***وقت بیداری قَرینش می‌شود
  • از چه رو می‌آید اندر إصبَعَت؟***که إصبَعَت بی او ندارد مَنفعت7
  • نورِ چشمِ مردمک در دیده‌ات***از چه راه آمد به غیرِ شش جهت؟8
  • بی‌جهت دانْ عالَمِ امر و صفات***عالَمِ خلق است با سوی و جَهات
  • بی‌جهت دان عالَمِ امر ای صَنَم***بی‌جهت‌تر باشد آمِرْ لاجَرم9
  • بی‌جهت دان عقل و، عَلّامُ الْبَیان***عقل‌تر از عقل و، جان‌تر هم ز جان10
  • بی‌تَعَلُّق نیست مخلوقی بِدو***آن تعلُّق هست بی‌چون ای عمو11
  • ز‌آنکه فصل و وصل نبْوَد در روان***غیرِ فصل و وصل ننْدیشد گمان
  • غیر فصل و وصلْ پِی بَر از دلیل***لیک پی بردن نیندیشد عَلیل12
    1. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: آن قوم نیز.
      مُستَجیز: آن‌که امری را جایز می‌داند.
    2. . عقلْ نی...: اما عقل از تو غافل نمی‌شود چراکه تو را ملامت می‌کند.
    3. . تَفس: گرمی و حرارت.
    4. . بریتانیا (الف): ندانی.
      اسطُرلاب: وسیله‌ای برای مشاهدۀ وضع ستارگان و تعیین ارتفاع آن‌ها، (دلیل و راهنما).
    5. . بی‌چون: مافوق چگونگی و کیفیت است، (مادّی نیست). سِفل: پایین. علوّ: بالا، بلندی. قُربْ بی‌چون است عقلت را به تو: میزان نزدیکی عقل به تو، کیفیت‌بردار نیست و مادّی نمی‌باشد.
    6. . إصبَع: انگشت. نیست جنبش...: حرکتی که در انگشت است خارج از آن نیست و در جلو یا عقب یا چپ و راست آن قرار ندارد (و با آن عینیت دارد).
    7. . که: از این‌رو که.
    8. . نسخۀ قونیه: نورِ چشم و مردمک.
    9. . صَنَم: عزیز من. عالَم امر: عالم ملکوت که امر عوالم مادون از آن نشأت می‌گیرد. آمِر: خداوند.
    10. . عَلّامُ البیان: خداوند که دانای بیان است و بیان یعنی حقایق مکشوفۀ عوالم وجود.
    11. . بی‌تعلُّق: بی‌ربط. هست بی‌چون: کیفیت ندارد، مادّی نیست.
    12. . نسخۀ قونیه: نیندیشد غلیل. (غَلیل: آنکه تشنگی شدید دارد)
      دلیل: پیر و استاد راه. عَلیل: معلول و ناتوان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

245
  • پِی پیاپی می‌بَر اَر دوری ز اصل***تا رگِ مَردی‌ت آرَد سوی وصل
  • این تعلّق را خِرَد چون پِی برد؟!***بستۀ فصل است و وصل است این خرد
  • زین وصیّت کرد ما را مصطفیٰ:***«بحث کم جویید در ذات خدا»1
  • آن‌که در ذاتش تفکّر‌کردنی‌ست***در حقیقت آن نظر در ذات نیست
  • هست آن پندارِ او؛ زیرا به راه***صد هزاران پرده آمد تا إلٰه
  • هر یکی در پرده‌ای موصول جو ست***وَهمِ او آن است کآن خودْ عَینِ اوست2
  • پس پیَمبر دفع کرد این وَهم از او***تا نباشد در غلطْ سودا پَزْ او3
  • ز‌آنکه کرد از وَهمْ او ترکِ ادب***بی‌ادب را سرنگونی دادْ رَبّ
  • سرنگونی آن بوَد کُاو سویِ زیر***می‌رود پندارد او کُاو هست چیر4
  • ز‌آنکه حَدِّ مَست باشد این‌چنین***که نداند آسْمان را از زمین5
  • در عجب‌هایش به فکر اندر رَوید***از عظیمیّ و مَهابتْ گم شَوید6
  • چون زِ صُنعش ریش و سَبلت گم کنید***حدِّ خود دانید، آنگه تن زَنید7
  • جز که «لا اُحصی» نگوید او ز جان***کز شمار و حَدْ بُرون است این بیان8
  • 🔹 چون بیانش بی حد است ای بو‌الْهَوَس***بحث کم کن، پیشِ او کم زنْ نفَس!9
    1. . احیاء العلوم ج 6 ص 78؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «تَفَكَّروا فی خلقِ اللٰه ولا تتفكَّروا فی ذات اللٰه تعالىٰ؛ در خلق خدا تفکر نمایید ولی در ذات خداوند متعال تفکّر نکنید!»
    2. . نسخۀ قونیه: موصول خوست... عینِ هو ست.
    3. . سودا پَز: خیال‌پرداز.
    4. . سوره الکهف آیه 103 و 104؛ «بگو اى پيغمبر آيا شما را آگاه كنيم به آن كسانى كه كردارشان از همه زيان بخش‌تر است؟ و نابودتر و بى‌مقدارتر است؟ ايشان كسانى هستند كه سعى و كوشش آنها در زندگى پست و حيات حيوانى دنيوى گم و نابود شده است و خودشان چنين مى‌پندارند كه كردارشان نيكو و پسنديده بوده است.»
      چیر: مسلّط.
    5. . حَدّ: تعریف و صفت.
    6. . مَهابَت: هیبت و عظمت.
    7. . نسخۀ قونیه: سَبلت گم کند/ حدّ خود داند ز صانِعْ تن زند.
      تن زنید: خودداری کنید.
    8. . مسند احمد ج 2 ص 147؛ از دعای پیامبر صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم: «لا أُحصى ثَناءً عَلَيکَ، أنتَ كَما أثنَيتَ عَلىٰ نَفْسِک؛ (خداوندا) من نمی‌توانم ثنایی از تو بر‌شمارم و مدحی از تو بنمایم، تو همان‌گونه هستی که خود از مدح خویش بر‌شمرده‌ای و ثنای خویش نموده‌ای!»
    9. . کم زنْ نفَس: کم اظهار وجود کن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

246
  • رفتن ذوالقَرنَین به کوه قاف، و درخواست‌کردن که: «ای قاف، از عظمتِ حق تعالیٰ شِمّه‌ای با ما بگو»، و جواب او که: «صفت عظمت حق تعالیٰ به تقریر در نیاید»، و لابه‌کردن ذوالقَرنَین که: «از آنچه توان گفت و به خاطر داری شِمّه‌ای با من بگو!»

  • رفت ذوالقَرنَین سوی کوه قاف***دیدْ کُه را کز زُمُرّد بود صاف
  • گِردِ عالَم حلقه کرده او محیط***مانْد حیران اندر آن خَلقِ بسیط1
  • گفت: «تو کوهی، دِگَر‌ها چیستند***که به پیشِ عُظْم تو باز ایستند؟!»2
  • گفت: «رگ‌های مَن‌اند آن کوه‌ها***مثلِ من نبْوَند در فَرّ و بَها3
  • من به هر شهری رگی دارم نهان***بر عُروقم بسته اطراف جهان4
  • حق چو خواهد زلزله‌یْ شهری، مرا***امر فرماید که: ”جُنبانْ عِرْق را“
  • پس بجنبانم من آن رگ را به قهر***که بِدان رگْ متّصل بودَه‌ست شهر
  • چون بگوید: ”بس!“، شود ساکنْ رگم***ساکنم، وز روی فعلْ اندر تگم5
  • همچو مَرهَمْ ساکن و بس کار‌کُن***چون خِرَدْ ساکن، وز او جُنبانْ سُخُن
  • نزدِ آن کس که نداند عقلش این***زلزله هست از بُخاراتِ زمین»
  • 🔹 این بخارات زمین نبْوَد، بِدان***زَ امرِ حق است و از آن کوهِ گران
    1. . نسخۀ قونیه: حلقه گشته.
      بسیط: گسترده.
    2. . عُظم: عظمت.
    3. . فَرّ و بَهاء: شکوه و زیبایی.
    4. . عُروق: رگ و ریشه‌ها.
    5. . تگ: دویدن، (تکاپو).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

247
  • بیان آنکه موری بر کاغذ می‌رفت، نوشتن قلم دید، قلم را ستایش کرد. موری دیگر که تیز چشم‌تر بود گفت: «ستایشِ انگشتان کن که این هنر از ایشان بینم». موری دیگر که از هر دو تیز چشم‌تر بود گفت: «ستایشِ بازو کن؛ که انگشتان فرعِ وی‌اند». [إلیٰ آخره.]1

  • مورَکی بر کاغذی دیدْ او قلم***گفت با مورِ دِگر این رازْ هم
  • که: «عجایب نقش‌ها آن کِلْک کرد***همچو ریحان و چو سوسن‌زار و وَرد»2
  • گفت آن مور: «إصبَع است آن پیشه‌ور***وین قلم در فعلْ فرع است و اثر»3
  • گفت آن مورِ سوُم: «از بازو است***کِاصبَعِ لاغرْ ز زورش نقشْ بست»4
  • همچنین می‌رفت بالا تا یکی***مِهترِ مورانْ فَطِن بود اندکی5
  • گفت: «کز صورت مَبینید این هنر***کآن به خواب و مرگ گردد بی‌خبر
  • صورت آمد چون لباس و چون عصا***جز به عقل و جان نجُنبد نقش‌ها»
  • بی‌خبر بود او که آن عقل و فؤاد***بی ز تَقلیبِ خدا باشد جَماد6
  • یک زمان از وی عنایت بر‌کَنَد***عقلِ زیرک ابلهی‌‌ها می‌کند
  • باز التماس‌کردن ذوالقرنین از کوه قاف تا بیان صُنعی از صنایع حق تعالیٰ کند

  • چون‌که کوه قاف دُرِّ نُطْقْ سُفت***چونْشْ ناطِق یافتْ ذوالقرنین، گفت:7
  • «کِای سخن‌گوی خَبیرِ راز‌دان***از صفاتِ حق بِکُن با من بیان»8
  • گفت: «رو؛ کآن وصف از آن هایِل‌تر است***که بیان بَر وی توانَد بُردْ دست9
    1. . الحاقی از نسخۀ قونیه.
    2. . کِلک: قلم. وَرد: گُل.
    3. . إصبَع: انگشت.
    4. . کِاصبَعِ لاغر...: زیرا انگشت لاغر و ناتوان از زور آن بازو است که می‌تواند نقش بزند.
    5. . فَطِن: زیرک.
    6. . تَقلیب: تصرّف و تدبیر.
    7. . دُرّ نُطقْ سُفت: سخنِ نغز و بَدیع گفتن. ناطق: سخن‌گو، بیان‌کننده.
    8. . خَبیر: آگاه و مطّلع.
    9. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: از آن عالی‌تر است.
      هایل: باعظمت و هولناک، مَهیب.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

248
  • یا قلم را زَهره باشد که به سَر***بَر نویسد بر صَحایِف ز‌آن خبر»1
  • گفت: «کمتر داستانی باز‌گو***از صنایع‌هاش، ای حِبْرِ نکو»2
  • گفت: «اینک دشتِ سیصد ساله راه***کوه‌های برف پُر کردَه‌ست شاه
  • کوه بر کُه بی‌شمار و بی‌عدد***می‌رسد در هر زمانْ برفش مدد
  • کوهِ برفی می‌زند بر دیگری***می‌رسانَد برفِ سردی بر ثَری3
  • کوهِ برفی می‌زند بر کوهِ برف***دم به دم زَ انبار بی‌حدّ و شِگَرف
  • گر نبودی این‌چنین وادی شَها***تَفِّ دوزخ مَحو کردی مر مرا»4
  • ----------

  • غافلان را کوه‌های برف دان***تا نسوزد پردۀ هر راز‌دان5
  • گر نبودی عکسِ جهلِ بَرف باف***سوختی از نارِ شوقْ آن کوهِ قاف
  • آتش از قهر خدا خود ذرّه‌ای‌ست***بهر تهدیدِ لَئیمانْ دِرّه‌ای‌ست6
  • با چنین دوزخ که بر وی فائق است***بَرْدِ لطفش بین که بر وی سابق است7
  • سَبْقِ بی‌چون و چگونه وْ مَعنَویّ***سابِق و مَسبوقْ دیدی بی دُویّ؟!8
  • گر ندیدی، این بوَد از فهمِ پست***که عقولِ خَلق از آن کانْ یک جو است9
  • عیب بر خود نِه، نه بر آیاتِ دین***کِی رسد بر چرخِ دینْ مرغِ گِلین؟!10
    1. . صَحایف: اوراق، دفاتر.
    2. . فاتح: از صنایع‌های حق ای حِبرْ گو.
      صَنایع: عجایب. حِبر: عالم، دانشمند.
    3. . ثَری: ثَریٰ، خاک، زمین.
    4. . وادی: سرزمین. تَفّ: حرارت.
    5. . نسخۀ قونیه: پرده‌های عاقلان
    6. . لَئیم: پست‌فطرت و فرومایه. دِرّه: شَلّاق.
    7. . نسخۀ قونیه: با چنین قهری که زَفت و فائق است. قسطنطنیه (ب): برد لطفش هم بر آتش سابق است.
      مسند احمد ج 14 ص 519؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «لَمّا قَضَیٰ اللٰهُ الخَلقَ کَتب کتاباً عندَه: ”غَلَبَت -أو قالَ سَبَقت- رَحمتی غَضَبی“ فَهو عندَه فوقَ العرش؛ چون خداوند متعال خلائق را آفرید رقعه‌ای نوشت که نزد اوست بر فوق عرش: ”رحمت من بر غضب من غالب است!“ یا اینکه فرمود: ”بر غضب من پیشی گرفته است.“»
      فائق: چیره، مسلّط. بَردِ لطف: خُنَکای رحمت و عطوفت. بین: ببین. وی: دوزخ، (غضب).
    8. . سَبق: پیشی‌گرفتن. بی‌چون و چگونه: بدون مانند و بدون کیفیت. مسبوق: آنچه برآن سبقت گرفته‌اند. دُویّ: دوئیّت؛ (یعنی برخلاف تمام سَبْق‌ها، رحمت و غضب الهی دوئیّت برنمی‌دارد یعنی غضب حضرت حق عین رحمت است، آیا چنین سَبقی را که بدون دوئیّت است ادراک کرده‌ای).
    9. . مونیخ (ب): گر ندیدی آن ز نقصان تو است. بریتانیا (الف): از وهم پست.
    10. . مرغِ گِلین: پرنده‌ای که به‌واسطۀ گِل سنگین شده و نمی‌تواند پرواز کند، (روح انسان که به‌واسطۀ تعلّق به عالَم مادّه قدرت صعود به عوالم ملکوت را ندارد).

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

249
  • مرغ را جوْلانگهِ عالی هواست***ز‌آنکه نَشوِ او ز شهوت وَز هویٰ ست1
  • پس تو حیران باش بی لا و بَلی***تا ز رَحمت پیشَت آید مَحمِلی2
  • چون ز فهمِ این عجایبْ کودنی***گر «بَلی» گویی، تَکَلُّف می‌کُنی
  • ور بگویی: «نی»، زنَد «نی» گردنت***قهر بر بندد بدان نِی روزن‌ات
  • پس همین، حیران و واله باش و بس***تا در‌آید نَصرِ حق از پیش و پس
  • چون‌که حیران گشتی و گیج و فنا***با زبانِ حال گفتی: ﴿اِهدِنا﴾3
  • زَفتِ زَفت است و چو لرزان می‌شوی***می‌شود آن زَفتْ نرم و مُستَوی4
  • ز‌آنکه شکلِ زَفت بهرِ مُنکِر است***چون‌که عاجز آمدی، لطف و بِر است5
  • نمودن جبرئیل خود را به مصطفیٰ علیه السّلام به صورت خویش؛ و از هفتصد پرِ او چون یک پر ظاهر شد و افق را بگرفت، آفتابْ مَحجوب شد

  • مصطفیٰ می‌گفت پیش جبرئیل***که: «چنان‌که صورت تو ست ای جلیل
  • مر مرا بنْمای محسوسْ آشِکار***تا ببینم من تو را نَظّاره‌وار»6
  • گفت: «نتْوانیّ و طاقت نبْوَدت***حِسْ ضعیف است و تُنُک، سخت آیدت»7
  • گفت: «بنْما، تا ببیند این جسد***تا چه حَدْ حِسْ نازک است و بی‌مدد»
  • ----------

    1. . جوْلانگه عالی هواست: نهایت سیر و عروج او تا آسمان دنیای مادّی است. نَشو: رشد و نمو. 
    2. . بی لا و بَلی: بدون چو و چرا (در مورد آیات و احکام الهی). مَحمِل: مرکب و کجاوه (که تو را به آسمان عروج دهد).
    3. . سوره الفاتحه آیه 6؛ «[پروردگارا] ما را به راه راست هدایت فرما!»
    4. . نهج البلاغه (صبحی صالح) ص 337 خطبه 220؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام در وصف سالک طریق إلی اللٰه چنین می‌فرماید: «قَد أحیا عَقلَهُ وَ أماتَ نَفسَهُ حَتّىٰ دَقَّ‌ جَلیلُهُ‌ وَ لَطُفَ غَلیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لامِعٌ کَثیرُ البَرقِ فَأبانَ لَهُ الطَّریقَ وَ سَلَکَ بِهِ السَّبیلَ وَ تَدافَعَتهُ الأبوابُ إلىٰ بابِ السَّلامَةِ وَ دارِ الإقامَةِ وَ ثَبَتَت رِجلاهُ بِطُمَأنینَةِ بَدَنِهِ فی قَرارِ الأمنِ وَ الرّاحَةِ بِما استَعمَلَ قَلبَهُ وَ أرضَى رَبَّه؛ همانا عقل خویش را زنده ساخته و نفسش را ميرانده، تا آنجا كه درشتی وجودش به نرمی مبدّل گشته و زمختی‌اش به لطافت، و نورى در نهايت فروزندگى برای او درخشيد كه راه را براى او روشن ساخت و به‌وسیلۀ آن نور او را در راه به حرکت در آورد؛ و درهای سعادت یکی یکی [بر او باز شده و] او را به سرای امن و سلامت و راحت و قرار می‌رساند و قدم‌هایش همراه آرامش تن در جایگاه امن و راحت محکم و استوار قرار می‌گیرد، چرا که او قلب خویش را [نمیراند و آن را] به کار گرفت و پروردگارش را خشنود ساخت.»
      زَفت: درشت و سِتبر و محکم. لرزان می‌شوی: (در مقابل حضرت حق تسلیم گردی و اظهار عجز و لابه نمایی). مُستَوی: بدون اعوجاج و کژی.
    5. . بِر: احسان و نیکی.
    6. . نَظّاره‌وار: تماشاگرانه.
    7. . تُنُک: نازک و ناتوان.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

250
  • آدمی را هست حِسِّ تنْ سَقیم***لیک در باطنْ یکی خُلقِ عظیم
  • بر مثالِ سنگ و آهنْ این تَنه***لیک هستْ او در صفتْ آتش‌زنه1
  • سنگ و آهنْ مولِدِ ایجادِ نار***زادِ آتشْ بر دو والدْ قَهْربار2
  • بازْ آتشْ دَستکارِ وصفِ تن***هست قاهر بر تنْ او و شعله‌زن3
  • باز در تنْ شعله ابراهیم‌وار***که از او مقهور گردد بُرجِ نار4
  • 🔹 گر بر‌آری از درونت آتشی***آتشت گردد مُطیع و دلخوشی
  • لاجَرم گفت آن رسول ذو فُنون***رمزِ «نَحنُ الآخِرونَ السّابِقون»5
  • ظاهرِ این دو به سِندانی زَبون***در صفت از کوهِ آهن‌ها فُزون6
  • پس به صورتْ آدمی فرعِ جهان***در صفتْ اصلِ جهان، این را بِدان
  • ظاهرش را پشّه‌ای آرَد به چرخ***باطنش باشد محیطِ هفت چرخ
  • ----------

  • چون‌که کرد الحاحْ بنْمود اندکی***هیبتی که کُه شود ز‌آن مُندَکی7
  • شَهپَری بگْرفته شرق و غرب را***از مَهابت گشت بیهُش مصطفیٰ
  • چون ز بیم و ترس بیهوشش بِدید***جبرئیل آمد در آغوشش کشید
  • آن مَهابَت قسمتِ بیگانگان***وین تَجَمُّش دوستان را رایگان8
  • ----------

  • هست شاهان را زمانِ بَر‌نشست***هوْلِ سَرهَنگان و صارِم‌ها به دست9
  • دور‌باش و نیزه و شمشیر‌ها***که بلرزند از مَهابَتْ شیر‌ها10
  • بانگِ چاووشان و آن چوگان‌ها***که شود سُست از نَهیبش جان‌ها11
    1. . تَنه: تن، بدن.
    2. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: زین دو والدْ قَهْربار.
      مولِد: ایجاد‌کننده. نار: آتش. زاد: زاییده‌شده.
    3. . دَستکار: کارِ دست، مصنوع.
    4. . باز در تنْ شعله ابراهیم‌وار: همچنین در تن شعلۀ دیگری نیز هست مانند ابراهیم علیه‌السلام است.
    5. . صحیح بخاری ج 2 ص 157، بحارالأنوار ج 85 ص 232؛ رسول خدا صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم فرمود: «... نحنُ الآخِرون السابقون یَومَ القیامة؛ ما در پس [امّت‌های گذشته] آمده‌ایم ولیکن در روز قیامت از همگان پیشی می‌گیریم.»
    6. . به سِندانی زَبون: شبیه سِندانی حقیر است (که آهنگر با پُتک بر روی آن می‌کوبد.)
    7. . مُندَکّ: متلاشی.
    8. . تَجَمُّش: عشق‌ورزی و اظهار لطف و عنایت.
    9. . بر‌نشست: سوارشدن و نشستن بر روی اسبان. سرهَنگان: فرماندهان لشکر. صارِم: شمشیر بُرّان. هولِ سرهنگان...: ترس فرماندهان لشکر و شمشیرزنان بر همگان حاکم می‌گردد.
    10. . دورباش: نیزۀ دوشاخه‌ای که در قدیم پیشاپیش پادشاه می‌برده‌اند تا مردم آن را ببینند و از سر راه دور شوند؛ فرمانِ دورشدن. مَهابَت: ترس.
    11. . چاووش: پیشروِ لشکر و کاروان‌ها. نَهیب: فریاد بلند برای ترساندن.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

251
  • از برای خاص و عامِ رهگذر***که کُنَدْشان از شهنشاهی خبر
  • از برای عام باشد این شُکوه***تا کلاهِ کِبرْ بنْهند آن گروه1
  • تا من و ماهای ایشان بشْکند***نفْسِ خودبینْ فتنه و شرْ کم کند
  • شهر از آن ایمن شود کآن شهریار***دارد اندر قهرْ زخم و گیر و دار
  • پس بمیرد آن هوس‌ها در نُفوس***هیبتِ شَه مانع آید ز‌آن نُحوس2
  • باز چون آید به‌سوی بزمِ خاص***کِی بوَد آنجا مَهابت یا قصاص؟!
  • حِلم بر حِلم است و رحمت‌ها به جوش***نشْنوی از غیرِ چنگ و نِیْ خُروش3
  • طبل و کوس و هوْل باشد وقتِ جنگ***وقتِ عِشرت با خَواصْ آوازِ چنگ
  • هستْ دیوانِ مُحاسِبْ عام را***و آن پَری‌رویانْ گرفته جام را4
  • آن زِره و‌آن خُود در جنگ و وَغا***وین شراب و نُقل در بزمِ صفا5
  • جوشن و خود است مر چالیش را***وین حریر و بُردْ مر تَعریش را6
  • این سخن پایان ندارد ای جواد***ختم کن، وَ اللهُ أعلَم بِالرّشاد7
  • اندر احمد آن حِسی کُاو غارِب است***خفته این دَم زیرِ خاکِ یَثرب است8
  • و آن عظیمُ الْخُلقِ او کُاو صَفدَر است***بی‌تغیُّرْ مَقعَدِ صِدقْ اندر است9
  • قابلِ تغییرْ اوصافِ تن است***روحِ باقی آفتابِ روشن است
  • او ست بی‌تغییر؛ ﴿لا شَرقيةٍ﴾***بی زِ تبدیلی؛ که ﴿لا غَربيةٍ﴾10
  • آفتاب از ذرّه کِی مدهوش شد؟!***شمع از پروانه کِی بیهوش شد؟!11
  • جسمِ احمد را تعلّقْ بُد بِدان***آن تغیّرْ آنِ تن باشد، بِدان
    1. . نسخۀ قونیه: کلاهِ کِبْر نَنهند. (کلاه تکبّر بر سر نگذارند).
      کلاهِ کِبر بنهند: (تکبّر را از سر بیرون کنند).
    2. . نُحوس: شومی، (نابسامانی).
    3. . نسخۀ قونیه: حلم در حلم.
    4. . نسخۀ قونیه: پَری‌رویانْ حریفِ جام را.
      دیوان: عدالت‌خانه، دادگاه؛ جمعِ دیو، زشت‌رویانِ کریه‌المنظر. عام را: برای عامه مردم. 
    5. . خود: کلاه‌خود. وَغا: خروش و غوغا و آشوب.
    6. . این بیت با بیت قبل در نسخۀ قونیه این‌گونه آمده است: آن زره و آن خود، مر چالیش را ست/ وین حَریر و رود مر تَعریش را ست.
      چالیش: چالش و جنگ. رود: نوعی تار، آلت موسیقی. تَعریش: سایبان از چوب، سایبان و بزم شاهانه. 
    7. . وَ اللٰهُ أعلَم بِالرّشاد: و خداوند به راه رشد و سعادت آگاه‌تر است.
    8. . حِسی کُاو غارِب: حسّی که غروب‌کننده است.
    9. . سوره القمر آیه 55؛ ﴿پرهیزگاران در جايگاه راستی و درستی، و در جوار فرمانروایی مقتدر قرار دارند.﴾
      صَفدر: جنگاور و صف‌شکن. بی‌تغیّر...: بدون هیچ تغییری در جایگاه صدق نزد حضرت حق باقی است.
    10. . سوره النور آیه 35؛ «... آن چراغ از [روغن] درخت مبارک زيتون است كه نه شرقى است و نه غربى... .‌»
      ﴿لا شَرقيّةٍ و لا غَربيّة﴾: (روح باقی رنگی از تعلقات دنیا نمی‌گیرد).
    11. . مونیخ (ب): شمع از پروانه کِی در جوش شد.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

252
  • همچو رنجوریّ و همچون خواب و درد***جان از این اوصاف باشد پاک و فرد
  • خود نتانم، وَر بگویم وصفِ جان***زلزله افتد در این کوْن و مکان
  • روبَهش گر یک‌دَمی آشفته بود***شیرِ جانْ مانا که آن دَمْ خُفته بود1
  • خفته بود آن شیر کز خواب است پاک***اینْتْ شیر نرم‌سارِ خشمناک2
  • خفته سازد شیرْ خود را آن‌چنان***که تمامش مرده دانند این سگان
  • ور نه در عالَم که را زهره بُدی***کُاو ربودی از ضعیفی تُربُدی؟!3
  • نقشِ احمد ز‌آن نظرْ بی‌هوش گشت***بَحرِ او از مِهرِ کَفْ پُرجوش گشت4
  • مَهْ همه کفّ است، مُعطی نور‌پاش***ماه را گر کف نباشد، گو مباش
  • احمد ار بُگشاید آن پَرِّ جلیل***تا ابد مدهوش مانَد جبرئیل
  • ----------

  • چون گذشت احمد ز سِدره مَرصَدَش***وز مُقامِ جبرئیل و از حَدش5
  • گفت او را: «هین بپَر اندر پی‌ام»***گفت: «رو، رو، که حریف تو نی‌ام»
  • 🔹 باز گفتا: «کز پی‌ام آی و مَایست»***گفت: «رو، زین پس مرا دستور نیست»
  • باز گفتْ او را: «بیا، ای پرده‌سوز***من به اوجِ خود نرفتَه‌سْتَم هنوز»
  • گفت: «بیرون زین حد ای خوش‌فرِّ من***گر زنم پَرّی بسوزد پَرِّ من»
  • ----------

  • حیرت اندر حیرت آمد این قِصَص***بی‌هُشیّ خاصِگان اندر أخَصّ6
  • بی‌هُشی‌‌ها جمله اینجا بازی است***چند جان داری؟ که جان‌پردازی است7
  • جبرئیلا، گر شریفی وَر عزیز***تو نِه‌ای پروانۀ آن شمعْ نیز8
  • شمعْ چون دعوت کند وقتِ فُروز***جانِ پروانه نپرهیزد ز سوز
    1. . مانا: همانا.
    2. . نرم‌سار: بردبار و حلیم.
    3. . تُربُدی: ریشۀ گیاهی است که توخالی است، (شیء سبک و ناچیز).
    4. . نسخۀ قونیه: کفِّ احمد زان نظر مَخدوش گشت/... . نیکلسون: کفّ احمد زآن نظر مخدوش گشت/ بحر او از مهرِ کفْ پر‌جوش گشت.
    5. . مناقب (ابن‌شهر‌آشوب)، ج 1، ص 179؛ فَلَمّا بَلَغَ إلىٰ سِدرَةِ المُنتَهىٰ فَانتَهىٰ إلىٰ الْحُجُبِ، فَقالَ جَبرَئِيلُ: تَقَدَّمْ يا رَسُولَ اللٰهِ، لَيسَ لی أن أجوزَ هَذا المَكانَ لَو دَنَوتُ أنمُلَةً لَاحْتَرَقتُ!؛ چون رسول اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم به سدرة‌المنتهیٰ و سپس به حجاب‌های (تجلیات اطلاقی ذات حق) رسید جبرئیل عرضه داشت: ای رسول خدا جلو برو، من اجازه (و توان) عبور از اینجا را ندارم و هرآینه اگر به‌اندازۀ سرِ انگشتی نزدیک شوم می‌سوزم!»
      مَرصَد: کمینگاه، (مرتبه و مقام). مُقام: محلّ اقامت، رتبه.
    6. . قِصَص: حکایات. خاصگان: بندگان خاص، (مانند حضرت جبرائیل علیه‌السلام). أخصّ: خاص‌تر، گزیده‌تر و والاتر از بندگان خاص، (اولیای الهی مانند پیغمبر اکرم صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم). 
    7. . جان‌پردازی: جان‌فشانی، (فَنا از خودیّت).
    8. . نسخه‌بدل میرخانی: شمعِ تیز.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

253
  • این حدیثِ مُنقَلَب را گورْ کُن***شیر را بر‌عکس، صیدِ گور کُن1
  • بند کُن مَشکِ سخن‌پاشی‌ت را***وا مکُن انبانِ قُلماشی‌ت را2
  • آن که بر نگذشته اجزاش از زمین***پیش او معکوس و قُلماشی‌ست این
  • لا تُخالِفْهُم حَبیبی، دارِهِم!***یا غَریباً نازِلاً فی دارِهِم3
  • أعطِ ما شاءوا وَ راموا وَ ارْضِهِم***یا ظَعیناً ساکِناً فی أرضِهِم4
  • تا رسیدن در شَه و در نازِ خوش***رازیا، با مَرغَزی می‌سازْ خوش5
  • موسیا، در پیشِ فرعونِ زَمَن***نرم باید گفت؛ ﴿قَوْلاً لَينًا﴾6
  • آب اگر در روغنِ جوشان کُنی***دیگْدان و دیگ را ویران کنی7
  • نرم گو، لیکن مگو غیر صَواب***وسوسه مَفروش در لینُ الخِطاب8
  • وقتِ عصر آمد؛ سخنْ کوتاه کن***ای که عَصرت عصر را آگاه‌کُن9
  • گویْ مر گِل‌خواره را که: «قندْ بِه»***نرمیِ فاسد مکُن، طینَش مَده10
  • نُطقِ جان را روضۀ جانی‌سْتی***کز حروف و صوتْ مُستَغنی‌ستی
  • این سرِ خَر در میان قندزار***ای بسا کس را که بِنْهادَه‌ست خار11
  • ظَنّ ببُرد از دور: «کآن آن است و بس»***چون قُچِ مَغلوب وا می‌رفت پس12
  • صورتِ حرفْ آن سرِ خَر دانْ یقین***در رَزِ مَعنیّ و فردوسِ بَرین13
  • ای ضیاءُالحَق حُسامُ الدّین، بر‌آر***این سرِ خَر را از این بِطّیخ زار14
    1. . سخن از نهایت سیر و منزلگاه آخِر را رها کن و این اسرار را در گور مدفون ساز، شیر وجود خویش را معکوس ساز و صید گوره‌خر بنما.
    2. . نسخۀ قونیه: سخن‌شاشی‌ت را. (پرگویی).
      قُلماشی: بیهوده‌گویی.
    3. . ای حبیب من (ای دلِ من)، با آنان (با مردم) مخالفت نکن و مدارا کن، ای غریبی که در خانۀ آنان فرود آمده‌ای. (مناسب حال مردم سخن بگو و اسرار غیبی را که مُنکِرند برایشان مگو!)
    4. . ای کوچ‌کننده‌ای که به سرزمین آنان فرود آمده‌ای، آنچه می‌خواهند و مقصود خویش قرار میدهند به آنان بده و ایشان را راضی ساز.
    5. . رازی: منسوب به شهر ری. مَرغَزی: مَروَزی، منسوب به مرو.
    6. . سوره طه آیه 44؛ ﴿و با او (فرعون) به نرمی سخن بگویید... .﴾
    7. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: آب را در.
    8. . صَواب: درستی. وسوسه مفروش در لینُ الخِطاب: ولیکن با نرمیِ سخن او را به وسوسه نینداز (که تو بر باطلی و برای همین با مدارا با او سخن می‌گویی).
    9. . ای که عَصرَت عصر را آگاه‌کن: ای آن‌که سخن تو در این زمانه، [مردم] زمانه را آگاه‌کننده است.
    10. . طین: گِل.
    11. . سرِ خر: (به عنوان مترسک). بِنْهادَه‌ست خار: (مانع ورود آنان به مزرعه شده است).
    12. . اصلاح‌شده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: ظَنّ ببُرد از دور: «کاین آب است و بس».
      در آن زمان که آن قوچ از مزرعه فاصله می‌گرفت گمان کرده بود که واقعا یک خر در مزرعه است، (شخص جاهل با دیدن ظاهر این حروف و الفاظ به آن‌ها بسنده کرده و وارد مزرعه و قندزار حقایق نمی‌شود).
    13. . رَز: درخت انگور، (باغ معنویّ و بهشت أعلیٰ).
    14. . بِطّیخ زار: کشت‌زار خربزه و هندوانه و غیره.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

254
  • تا سرِ خر چون بمُرد از مَسلَخه***نَشوِ دیگر باشدش زین مَبطَخه1
  • هین ز ما صورتگریّ و، جان ز تو***نی، غلط، هم این ز تو هم آن ز تو
  • 🔹 مثنویْ صورت بوَد، جانش تویی***هم جهت هم نور و ارکانش تویی
  • بر فلکْ محمودی -ای خورشید- فاش***بر زمین هم تا ابَد محمود باش
  • تا زمینی با سَماییِّ بلند***یک‌دل و یک‌قبله و یک‌خو شوند
  • تفرقه برخیزد و شرک و دُوی***وحدت است اندر وجودِ معنویّ
  • چون شناسد جانِ من جانِ تو را***یاد آرَد اتّحادِ ماجرا
  • موسِی و هارون شوند اندر زمین***مُختلِط، خوش، همچو شیر و اَنگبین
  • چون شناسد اندکْ او، مُنکِر شود***منکریّ‌اش پردۀ ساتِر شود
  • پس شناسایی بگردانید رو***خشم کرد آن مَه ز ناشکریِّ او
  • زین سببْ جانِ نَبی را جانِ بَد***ناشناسا گشت و پشتِ پای زداین همه خواندی، فرو خوان: ﴿لَم يكن﴾تا بدانی لَجِّ آن گَبرِ کُهُن2
  • پیش از آنکه نقشِ احمدْ فَرّ نمود***نَعتِ او هر گَبر را تَعویذ بود3
  • «کاین‌چنین کس هست» تا آید پدید***از خیالِ روشْ دِلْشان می‌تپید
    1. . مَسلَخه: سلّاخ‌خانه، قصّابی. مَبطَخه: کشت‌زار خربزه.
    2. . سوره البیّنه آیه 1؛ «كافران از اهل كتاب و مشركان [از آيين خود] جدا نمى‌شدند تا آنکه دليل روشن براى آنان بيايد. [آن دلیل روشن] فرستاده‌ای از سوی خداوند [است] که صحیفه‌های پاک و مطهّر را برای ایشان تلاوت می‌کند.»
      لَجّ: لجاجت.
    3. . بریتانیا (الف): نفس احمد.
      تَعویذ: دعا و وسیله‌ای برای حفظ از بلا و آفات.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

255
  • در بیان اعتقاد یهود و نصاریٰ پیش از بعثت در شأن جناب پیغمبر علیه [و آله] الصّلاة و السّلام، و نامِ او را حِرزِ جان کردن، و ظهورش را خواهان بودن1

  • سجده می‌کردند: «کِای رَبِّ بَشَر!***در عَیان آریش هرچه زودتر»2
  • تا به نامِ احمد از ﴿يستَفتِحون﴾***یاغیانْشان می‌شدندی سرنگون3
  • هر کجا حَربِ مَهولی آمدی***غَوْثِشان کَرّاریِ احمد بُدی4
  • هر کجا بیماری‌ای مُزمِن بُدی***یادِ او شان دارویِ شافی شدی5
  • نقشِ او می‌گشت اندر راهِشان***در دل و در گوش و در أفواهشان6
  • نقش او را کِی بیابد هر شغال؟!***بلکه فرعِ نقش او، یعنی خیال؟!
  • نقشِ او بر روی دیوار اوفتد***از دلِ دیوارْ خونِ دل چکد
  • آن‌چنان فرّخ بوَد نقشش بَر او***که رَهَد در‌حالْ دیوار از دو رو
  • گشته با یک‌روییِ اهلِ صفا***آن دو رویی عیبْ مَر دیوار را
  • 🔹 این همه انکار و کُفرانْ زادِشان***چون در آمد سیّدِ آخِرْ زمان7
  • آن همه تعظیم و تَفخیم و وَداد***چون بِدیدندش به صورت، بُردْ باد8
    1. . تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه‌السلام ص 393 و تفسیر برهان ج 1 ص 273؛ «امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:‌ إنّ اللٰهَ تَعالىٰ أخبَرَ رَسولَهُ بِما کانَ مِن إیمانِ الیَهودِ بِمُحَمَّدٍ صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم قَبلَ ظُهورِهِ، و مِنِ‌ استِفتاحِهِم‌ عَلَى‌ أعدائِهِم‌ بِذِکرِهِ و الصَّلاةِ عَلَیهِ و عَلىٰ آلِهِ... ؛ همانا خداوند [در آیه 89 از سوره البقره] رسول خویش را از ایمان یهود به پیامبر صلّی اللٰه علیه و آله و سلّم خبر داده است که پیش از بعثتش به او ایمان داشته‌اند و با توسّل به او و یاد او بر دشمنان خویش پیروزی می‌جستند. خداوند در زمان حضرت موسیٰ و پس از او به یهود امر نمود که چون مشکل بزرگ و بلای عظیمی بر ایشان فرود آید خداوند عزوجلّ را به حق محمّد و خاندان پاکش بخوانند و با توسل به ایشان [از خدا] یاری بجویند، و یهود نیز چنین کردند، تا جایی‌که یهود در مدینه سال‌های مدید قبل از ظهور پیامبر این کار را می‌کردند و بلا و مصیبت‌های عظیم را از خویش دور می‌ساختند.»
    2. . آریش: آری‌اش، آن را بیاوری.
    3. . سوره البقره آیه 89؛ «و چون از پيشگاه خداوند كتابى (قرآن) به‌سوى آنان آمد كه آنچه نزد ایشان بود را تصدیق می‌کرد، وحال‌آنكه پيش‌تر به‌وسيلۀ همان (قرآن) بر كافران پيروزى مى‌جستند؛ چون (قرآن) به‌سوى آنان آمد كه (با توجه به نشانی‌هاى تورات) آن را شناخته بودند، به آن كافر شدند. پس لعنت خدا بر كافران باد.»
      یَستَفتِحون: به‌وسیلۀ آن [بر دشمن خویش] پیروزی می‌جستند.
    4. . حَرب: جنگ. مَهول: هولناک، مَخوف. غَوْث: فریادرس. کَرّاری: یورش، حمله‌کنندگی.
    5. . شافی: شفا‌دهنده.
    6. . أفواه: دهان‌ها، بر زبان‌ها.
    7. . زادِشان: توشۀ آنان بود.
    8. . تَفخیم: گرامی‌داشت. وَداد: عشق و علاقه.

مثنوی معنوی - دفتر چهارم - براساس تصحیح سید حسن میرخانی

256
  • ----------

  • قلبْ آتش دید، در دَم شد سیاه***قلب را در قلبْ کِی بودَه‌ست راه؟!1
  • قَلب می‌زد لافِ أشواقِ مِحَکّ***تا مُریدان را در‌اندازد به شَک2
  • افتد اندر دامِ مَکرش ناکَسی***این گمان سر بر زند از هر خَسی:
  • «کاین اگر نه نَقدِ پاکیزه بُدی***کِی به سنگِ امتحان راغِب شدی؟!
  • 🔹 هیچْ او لافِ مِحَکّ دیدن زدی؟!***یا به سنگِ امتحان شوقش بُدی؟!»
  • او مِحَکّ می‌خواهد امّا آن‌چنان***که نگردد قَلبیِ او ز‌آن عَیان
  • 🔹 گر بگویم تا قیامت زین کلام***صد قیامت بُگذرد وین ناتمام
  • آن مِحَکّ که او نهان دارد صِفَت***نی مِحَکّ باشد، نه نورِ معرفت
  • آینه کُاو عیبِ رو دارد نهان***از برای خاطرِ هر قَلتَبان3
  • آینه نبْوَد، منافق باشد او***این‌چنین آیینه را هرگز مَجو
  • آینه جو راستگویی بی‌نفاق***ختم کن، وَ اللٰهُ أعلَمْ بِالوِفاق4
  • 🔹 تا که عینِ آینَه‌ت سازد خدا***که نمایی عرش را همچون سَما
  • 🔹 عرشْ چه و فرشْ چه ای ذو لُباب؟!***فهم کن، وَ اللٰهُ أعلَم بِالصَّواب5
    1. . قَلب (1) و (2): آنچه تقلّبی است. قلب (3): دل. در قلب کِی بوده‌ست راه: چگونه محبوب دل واقع می‌شود.
    2. . قَلب: تقلّبی. أشواق: شوق بسیار.
    3. . قَلتَبان: (بی‌غیرت).
    4. . وَ اللٰهُ أعلَم بالوِفاق: و خداوند از سازگاری و موافقت [نفوس] آگاه‌تر است.
    5. . ذو لُباب: صاحب عقل. وَ اللٰه أعلَم بِالصَّواب: و خداوند به درستی امر آگاه‌تر است.