/ 565

مطلع انوار ج10

3
  • هو العلیم

  • دوره مُهذّب و محقّق

  • مکتوبات خطی، مُراسلات و مواعظ

  • مَطلَعِ أنوار

  • جلد دهم

  • مباحث تاریخی، سیاسی ـ اجتماعی

  • مؤلّف:

  • حضرت علاّمه آیة اللَه حاج سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی

  • قدّس اللَه نفسه الزّکیّة

  • با مقدّمه و تعلیقات:

  • سیّد محمّد محسن حسینی طهرانی

مطلع انوار ج10

6
  • حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام:

  • و لم یَدَع حِرصُ الدُّنیا و مَطالِبُها لأهلِها مَطلبًا لِآخرتهم، حتّی یَفسُد علیهم مطلبُ آخرتهم فی دنیاهم.

  • «و حرص بر دنيا و بر مطالب دنيا براى اهل دنيا مطلبى براى آخرتشان باقى نگذارده است، تا به جائى كه براى ايشان مطلب آخرتشان را در دنيايشان فاسد نموده است.»

  • الکافی، ج 1، ص 366

مطلع انوار ج10

7
  • تصویر حضرت علاّمه طهرانی رضوان اللَه علیه چند سال قبل از فوت

مطلع انوار ج10

8
  • تصویر حضرت علاّمه طهرانی رضوان اللَه علیه چند سال قبل از فوت

مطلع انوار ج10

9
  • فهرست مطالب

مطلع انوار ج10

29

مطلع انوار ج10

31
  • بخش اوّل: ابحاث تاریخی

مطلع انوار ج10

32

مطلع انوار ج10

33
  • فصل اوّل: حکومت‌ها و نهضت‌ها

مطلع انوار ج10

34

مطلع انوار ج10

35
  • راجع به عصبیّت مذهبی علمای عامّه و تحریف اخبار و حذف مواردی را که بر ضرر آنان بوده است توسط آنها

  • در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 131 و 132 و 133 گوید:

  • «بسیاری از مورّخین در نقل مطالب تاریخی عصبیّت مذهبی را به کار برده و در تحت تأثیر عواملی قرار گرفته‌اند، اینان مطالبی را که دلیل روشنی بر اثبات مذهب شیعه بوده، و حربه‌ای به دست آنان یافته‌اند، بعضی را از تاریخ حذف یا تحریف کرده‌اند. و اینک نمونه‌ای از آنها را تذکّر می‌دهیم:

  • طبری در تاریخ، جلد 3، صفحه 557 گوید: ”و ذکر هشام عن أبی‌مخنف قال: و حدَّثنی یزید بن ضبیان الهمدانی: أنّ محمّدَ بن أبی‌بکرٍ کتَب إلی معاویة بن أبی‌سفیان لمّا ولی، فذکر مکاتباتٍ جرَت بینهما کرهتُ ذکرَها لِما فیه ممّا لا یحتمل سماعَها العامّةُ!“

  • و نیز ابن‌اثیر در کامل، جلد 3، صفحه 138 گوید: ”و قد قیل إنّه جری بین محمّد و معاویة مکاتبات کرهت ذکرها، فانّها ممّا لا یحتمل سماعَها العامّةُ!“

  • ما یکی از این نامه‌ها را در مروج الذهب مسعودی یافته و در بخش 1، صفحه 20 نقل کردیم.1

    1. . در بخش 1، صفحه 20 گوید: «مسعودی در مروج الذهب، جلد 2، صفحه 60 نامه‌ای را که ^ ^ معاویه در پاسخ نامه محمّد بن أبی‌بکر فرستاده نقل کرده تا آنجا که گوید: معاویه به محمّد نوشت:
      ”فقد کنّا و أبوک فینا نَعرِف فضلَ ابن أبی‌طالبٍ، و حقّه لازمًا لنا مبرورًا علینا. فلمّا اختار اللَهُ لنبیّه ما عنده، و أتمَّ له ما وَعَده، و أظهَر دعوتَه، فأبلَجَ حُجّتَه و قبَضه اللَهُ إلیه صلوات اللَه علیه، کان أبوک و فاروقُه أوَّلَ مَن ابتزَّه حقَّه، و خالَفه علی أمرِه علی ذلک، اتّفقا و اتّسعا، ثمّ إنّهما دعَوَاه إلی بیعتهما فأبطَأ عنهما، و تَلَکّأ علیهما فهَمّا به الهمومَ و أرادا به العظیمَ. (تا آنکه گوید:) فإن یکُ ما نحن فیه صوابًا فأبوک استبدّ به و نحن شُرکاؤه، و لولا ما فعل أبوک من قبلُ ما خالفنا ابنَ أبی‌طالب و لَسلّمنا إلیه؛ و لکُنّا رأَینا أباک فعَل ذلک به من قبلنا فأخَذنا بمثله، فعِبْ أباک بما بدا لک أو دَعْ ذلک.“»* (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)
      *. شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ، ص 57.

مطلع انوار ج10

36
  • و نیز طبری در تاریخ، جلد 3، صفحه 361 ضمن محاصرۀ عثمان پس از نقل روایاتی گوید: ”و أمّا الواقدیّ فإنّه ذکر فی سبب مسیر المِصریِّین إلی عثمان و نُزولهم ذا خُشُب أمورًا کثیرةً، منها ما تقدَّم ذکره و منها ما أعرضْتُ عن ذکره کراهةً منّی ذکرَه لبشاعته.“

  • و نیز ابن‌اثیر در کامل، جلد 3، صفحه 82 گوید: ”قد ذکرنا سبب مسیر النّاس إلی قتل عثمان و قد ترکنا کثیرًا من الأسباب الّتی جعَلها النّاسُ ذریعةً إلی قتله لِعِلَلٍ دَعَت إلی ذلک.“

  • و نیز طبری در تاریخ، جلد 3، صفحه 337 بعضی اخبار ابوذر ـ علیه الرحمة ـ و گفتگویش را با معاویه و عثمان و اسباب انتقال او را از شام به مدینه و از آنجا به ربذه نقل کرده و در آخر گوید: ”و أمّا الآخرون فإنّهم روَوا فی سبب ذلک أشیاءَ کثیرةً و أُمورًا شنیعةً کرهتُ ذکرَها.“

  • بعضی نیز تاریخ طبری را برای آنکه کمتر شبهه و طعنی در آن دیده می‌شود پسندیده‌اند؛ مثلاً ابن‌خلدون قضایا و حوادث اسلامی را از تاریخ طبری نقل کرده و سپس در تاریخ خود، جلد 2، صفحه 182 گوید: ”أوردتُها ملخّصةً عُیونُها و مجامعُها

مطلع انوار ج10

37
  • مِن کتاب محمّد بن جریر الطبری و هو تاریخه الکبیر، فإنّه أوثَقُ ما رأیناه فی ذلک و أبعَدُ من المطاعِن عن الشُّبَه فی کبار الأُمّة.“

  • شنیدنی است آنچه را که بعض از مورّخین ضبط کرده‌اند بر دیگران ناگوار آمده و بر آنان ایراد می‌گیرند؛ مثلاً ابن‌حجر در کتاب تطهیر اللسان که در فضیلت و تقدیس معاویه تألیف کرده و در حاشیۀ صواعق او به چاپ رسیده، گفتگو را در اطراف کارهای صحابه جایز ندانسته، مبادا نقصی به دستگاه خلفا وارد آید! آنگاه درد دل باز کرده و در صفحه 94 گوید:

  • ”و قد عَلِمتَ ممّا قدّمتُه فی معنی الإمساک من ذلک أنّ عدم الإمساک إمّا أن یکون واجبًا، لا سیّما مع وَلوع العوامِ به و مع تَآلیفَ صدرَت من بعض المحدّثین کابن قُتَیبة، مع جلالته القاضیةِ بأنّه کان ینبغی أن لا یذکُر تلک الظَّواهرَ. فإنْ أبَیٰ إلّا ذکَرَها، فلْیتبیَّن جریانَها علی قواعد أهل السُّنَّة حتّی لا یتمسَّک مُبتَدِعٌ أو جاهلٌ بها.“

  • شعرانی در یواقیت و جواهر، جلد 2، صفحه 226 گوید: ”و لا التفاتَ إلی ما یذکره بعضُ أهل السِّیَر فإنّ ذلک لا یصحّ، و إنْ صحّ فله تأویلٌ صحیح.“

  • یکی از تأویل‌های صحیح آنکه می‌گوید: معاویه در جنگ با علی و کشتن عمّار و ریختن خون آن همه مسلمان مجتهد و مأجور بود! چنان‌که در بخش 1، صفحه 49 گذشت.

  • ارباب مطابع در طبع و نویسندگان در استنساخ کتاب‌ها، به رسوایی بدتری برخاسته، پاره‌ای مطالب را افزوده یا حذف و یا تحریف کرده‌اند؛ مثلاً طبری حدیث انذار را در تاریخ خود نقل کرده چنان‌که در آغاز بخش اوّل گذشت، و نیز این حدیث را همین طبری در تفسیر خود ذیل آیۀ: ﴿وَأَنذِرۡ عَشِيرَتَكَ ٱلۡأَقۡرَبِينَ﴾1 نقل

    1. . سوره شعراء (26) آیه 214.

مطلع انوار ج10

38
  • کرده امّا در اینجا جملۀ: [”یکن أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم“ عوض شده و به جای آن جملۀ:] ”یکن أخی و کذا و کذا“ ضبط گردیده است! این دو لفظ کذا و کذا در فارسی به معنی چنین و چنان است که در جای ”وصیّی و خلیفتی“ نقل گردیده، و بدین‌سان یک جملۀ سادۀ روشنی را مسخ کرده‌اند.

  • و نیز محمّد حسین هیکل در کتاب حیاة محمّد صلّی اللَه علیه و آله و سلّم که در مطبعۀ قاهره مصر سال 1354 به چاپ رسیده، حدیث انذار را نقل کرده، چنان‌که در آغاز بخش 1 گذشت؛ و اینک از چاپ بعد حذف گردیده!

  • و نیز در بخش 1، صفحه 32 جمله‌ای از تاریخ طبری نقل گردیده که در چاپ اوّل سال 1326 و کامل ابن‌اثیر اصلاً وجود ندارد و پیداست که افزوده‌اند، چنان‌که گذشت.1

  • و نیز در همین بخش [2] صفحه 1، حدیث ”مَن مات و لم یَعرِف إمامَ زمانه“ از شرح عقائد نسفیّه تفتازانی، چاپ مطبعۀ عامرۀ اسلامبول سال1302 نقل گردیده، و این نسخه در هند نیز بدون کم و زیاد، سال 1890 مسیحی به چاپ رسیده؛ ولی دوباره که در اسلامبول سال 1313 به چاپ رسیده، هفت صفحه از آن که ضمن آنها حدیث گذشته بود اسقاط گردیده است.»2

    1. . در بخش 1، ص 32 گفته است «نقلاً عن الطبری: که چون امیرالمؤمنین [علیه السّلام] در تعیین عثمان را به خلافت، به عبدالرّحمن بن عوف اعتراض نمودند، عبدالرّحمن در پاسخ گفت: ”یا علی راه قتل را به‌روی خود مگشا؛ زیرا من در این کار اندیشه نمودم و با مردم مشورت نموده، دیدم آنان کسی را به خلافت نظیر عثمان نمی‌دانند.“ در پاورقی همین صفحه گوید: «این جمله که عبدالرّحمن گوید ”با مردم مشورت نمودم“ در تاریخ طبری، چاپ حسینیۀ مصرّیه 1326 و در کامل ابن‌اثیر وجود ندارد.»* (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)
      *. شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 77.
    2. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 315.

مطلع انوار ج10

39
  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 20 گوید:

  • «عمر بیعت ابوبکر را فلتة نام نهاده، گوید: ”بیعةُ أبی‌بکر فَلتَةٌ وقَی اللَهُ المسلمین شرَّها.“ (تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 446)»1

  • و در شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 103 گوید که:

  • «ابوبکر گفته است: ”أقِیلونی و لستُ بخیرِکم.“ (الإمامة و السیاسة، ابن‌قتیبه، جلد 1، صفحه 14) و لفظ ”و علیٌّ فیکم“ در شرح تجرید موجود، و شارح آن قوشجی را بر آن ایرادی نیست. و نیز فضل بن روزبهان ضمن پاسخ از مطاعن أبی‌بکر و داستان درب خانۀ فاطمه علیها السّلام در کتاب احقاق الحق تصریح می‌کند که در صحاح کتب اهل سنّت است که أبوبکر به منبر برآمده گفت: ”أقیلونی فلستُ بخیرِکم و علیٌّ فیکم.“»2و3

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 56.
    2. . همان, ص 283.
    3. . جنگ 9، ص 27.

مطلع انوار ج10

40

مطلع انوار ج10

41
  • 1. ابوبکر، عایشه، عمر، عثمان

  • راجع به عدم جواز تمسّک مخالفین ما، به آیۀ رضوان در منقبت شیخین

  • در مستدرک صحیحین، جلد 3، صفحه 143، حاکم ضمن حدیث مفصّلی از ابن‌عبّاس، از امیرالمؤمنین علیه السّلام، بَضعَة‌‌َ عَشَر فضایل نقل می‌کند که لا یشارکه فیها أحدٌ؛ در پایان این حدیث ابن‌عبّاس می‌گوید:

  • «قال ابنُ‌عبّاس: و قد أخبَرَنا اللَهُ عزّوجلّ فی القرآن أنّه رَضِیَ عن أصحاب الشّجرة فعَلِمَ ما فی قلوبهم؛ فهل أخبَرنا أنّه سَخَط علیهم بعد ذلک؟

  • قال ابن‌عبّاس: و قال نبیُّ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم لِعُمَرَ ـ رضیَ اللَه عنه ـ حین قال: ”إیذَنْ لِی فَأضرِبَ عُنُقَه!“1 قال: ”و کنتَ فاعلًا و ما یُدرِیکَ لعلّ اللَهَ قد اطّلع علی أهل بَدرٍ فقال: ﴿ٱعۡمَلُواْ مَا شِئۡتُمۡ﴾.“2

    1. . یعنی حاطب بن أبی‌بلتعة؛ کما ورد فی الصحیحین أنّه کان أخبَرَ ببعض أُمورِ المسلمین مشرکِی مکّةَ.
    2. . آیه 40 از سوره فصّلت (41) است: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُلۡحِدُونَ فِيٓ ءَايَٰتِنَا لَا يَخۡفَوۡنَ عَلَيۡنَآ أَفَمَن يُلۡقَىٰ فِي ٱلنَّارِ خَيۡرٌ أَم مَّن يَأۡتِيٓ ءَامِنٗا يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِ ٱعۡمَلُواْ مَا شِئۡتُمۡ إِنَّهُۥ بِمَا تَعۡمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ ^
      ^ اقول: این روایت در قدح و طعن عمر بسیار دلیل و شاهد خوبی است که رسول خدا با این جملات خود، اوّلاً خواسته‌اند بفهمانند که او بر حاطب بن أبی‌بلتعة، خائن و جاسوس کفّار و مشرکین عرب، مزیّتی ندارد و عمر بما أنّه عمر حق کشتن او را ندارد؛ و ثانیاً عمر و امثال او که در غزوۀ بدر حاضر بودند و یا در تحت شجره بیعت کرده‌اند و آیۀ دالّۀ بر رضای خداوند بر جمیع آنان نازل شده است، به خود مغرور نشوند و نبالند؛ زیرا آیۀ دالّۀ بر سخط بر آنها بعداً نازل شده است و مضمون آیۀ: ﴿ٱعۡمَلُواْ مَا شِئۡتُمۡ﴾ و اعمالی که بعد از رحلت رسول اللَه از عمر سر زد به خوبی نشان می‌دهد که: آیات خشنودی از اهل بَدْر و رضوان موقّتی بوده است و دلالت نمی‌کند بر آنکه آنها بعداً هم اگر هزار جنایت انجام دهند باز خداوند از آنها راضی است.
      این روایت ابن‌عبّاس را عسقلانی در الإصابة، ج 2، ص 502 از احمد حنبل و نسائی از طریق عمرو بن میمون تخریج کرده است و در آخر آن نیز آورده است که: «و أخبَرَ اللَهُ أنّه رَضِیَ عن أصحاب الشجرة فهل حدّثنا أنّه سخَط علیهم بعد؟ وقال صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: یا عُمَر ما یُدرِیک أنّ اللَه اطّلع علی أهل بَدرٍ فقال: ﴿ٱعۡمَلُواْ مَا شِئۡتُمۡ﴾.»

مطلع انوار ج10

42
  • هذا حدیث صحیح الإسناد، و لم یخرجاه بهذه السِّیاقة.»1

  • أبوبکر به آسانی می‌توانست حقّ زهرا را بدهد؛ چرا نداد؟

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 152، پاورقی 2:

  • «کنّا نشَرنا کلمةً بمجلّةِ الرّسالة المصریة عن موقف أبی‌بکر من الزَّهراء فی هذا المیراث، ننقل منها ما یلی:

  • ”إنّنا إذا سلّمنا بأنَّ خبر الآحاد الظنّی یخصّص الکتابَ القطعیّ، و أنّه قد ثبت أنّ النبیّ قال: إنّا لا نُورِّث، و أنّه لا تخصیصَ فی عموم هذا الخبر، فإنّ أبابکر کان یَسَعه أن یُعطِی فاطمةَ رضی اللَه عنها بعضَ ترکة أبیها کان یخصّها بفدک، و هذا مِن حقّه الّذی لا یعارضه فیه أحدٌ؛ إذ یجوز للإمام أن یخصّ مَن یشاء بما شاء، و قد خصَّ هو نفسُه الزّبیرَ بن العوام و محمّدَ بن مَسلَمَة و غیرَهما ببعض متروکات النبیّ، علی أنّ فَدَکَ

    1. . جنگ 16، ص 147.

مطلع انوار ج10

43
  • هذه الّتی منَعها أبوبکر مِن فاطمة لم تَلبَث أن أقطَعَها الخلیفةُ عثمانُ لمروانَ!“ (العدد 518 من السنة الحادیة عشرة من مجلّة الرّسالة)‌«1و2

  • [امام به منزله کعبه است که باید به سوی او رفت]

  • در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 46 گوید:

  • «ابن‌اثیر در اسد الغابة، جلد 4، صفحه 31 گوید: عن علی علیه السّلام قال: ”قال رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم:أنت بمنزلة الکعبة، تُؤتیٰ و لا تَأتِی؛ فاِن أتاک هؤلاء القومُ فسلَّموها إلیک ـ یعنی الخلافة ـ فاقْبَلْ منهم، و إن لم یَأتوک فلا تَأتِهم حتّی یَأتوک.“»3و4

  • [حقد عایشه بر ماریۀ قبطیّه و حضرت صدیقۀ طاهره سلام اللَه علیها]

  • و در [الفردوس الأعلی] صفحه 82 تا 84 در پاورقی، مرحوم قاضی گوید:

  • «ماریّة بنتُ شمعون القبطیّة مِن فواضلِ نساء عصرها، عَدَّها جمعٌ من علماء الرِّجال من الصحابیّات. و هی مَولاةُ رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و سَرِیَّتُه5 و هی أُمُّ ولدِه إبراهیمَ بن النَّبیِّ. و کانت أُمُّ ماریَّة رومیَّةً، و کانت ماریّةُ بَیضاءَ جَعْدَةً6 جَمیلةً؛ فأهداها المُقوقِسُ صاحبُ الإسکندریة إلی رسول اللَه سنة 7 ه‍ ، و معها أُختُها سیرین و ألفُ مثقالٍ ذهبًا و عشرین ثوبًا لَیِّنًا و بَغلَتُه دُلدُل، و حمارُه عفیر، و

    1. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 169، تعلیقه.
    2. . جنگ 20، ص 481.
    3. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 218.
    4. . جنگ 9، ص 38.
    5. . سَرِیّ: الجیّد من کلّ شیء؛ مؤنث: سَرِیّة.
    6. . الجَعدُ من الشَعر: خلاف استرساله.

مطلع انوار ج10

44
  • معهم خَصِیٌّ یقال له: مابور، و هو شیخٌ کبیر. و بعَث کُلَّ ذلک مع حَاطِب بن أبی‌بَلتَعَة. و عَرَض حاطبٌ علی ماریّةَ الإسلامَ و رغَّبها فیه، فأسلَمَت و أسلَمَت أُختُها و أقام الخَصِیُّ علی دینه حتّی أسلَمَ بالمدینة فی عهد رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، فأُعجِب رسولُ اللَه بماریّة و أنزَلها بالعالِیة؛ و کان رسول اللَه یختلف إلیها هناک و ضَرَب علیها الحجابَ.

  • و فی ذی‌الحجّة مِن سنة ثمان للهجرة وَلَدَت ماریّةُ إبراهیمَ فدفَعه رسولُ اللَه إلی أُمِّ بُردَةِ بنتِ المُنذِر بن زید بن النجّار فکانت تُرضِعه.

  • و قالت عائشة: ”ما غِرتُ1 علی امرَأةٍ إلّا دون ما غِرتُ علی ماریَّةَ؛ و ذلک أنّها [کانت] جمیلةٌ من النساء جَعدَةٌ و أُعجِب بها رسولُ اللَه و کان أنزَلها أوَّلَ ما قُدِمَ بها فی بیتٍ لحارثةِ بن النّعمان فکانت جارَتَنا. فکان رسولُ اللَه عامّةَ النَّهار و اللَّیل عندها حتّیٰ فَرَغْنا2 لها فَجَزَعَت3 فَحُوِّلَت إلی العالِیَة فکان یختَلِف إلیها هناک؛ فکان ذلک أشدَّ علینا ثُمَّ رزَق اللَهُ منها الولدَ و حرمناه منه.“

  • قلتُ: إنِّی أتعجَّب من غَیرةِ عائشة علی ماریّة کما أنّ من العجب حِقْدُها علی الصِّدِّیقة الطاهرة فاطمةَ بنت رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و کان من جَرّاءِ4 ذلک أنَّه تُوُفِّیَت فاطمةُ علیها‌السّلام؛ فجاء نساءُ رسولِ اللَه کلُّهنَّ إلی بنی‌هاشم فی العَزاء إلّا عائشةَ فإنَّها لم تَأتِ و أظهَرَت مَرَضًا و نُقِل إلی علیٍّ علیه السّلام عنها ما یَدُلّ

    1. . غار یَغَار غَیْرَةً و غَیْرًا و غارًا الرّجل علی امرأته من فلان و هی علیه من فلانة: أنِفَ من الحَمِیَّة و کَرِهَ شِرکة الغیر فی حقّه بها و هی کذلک.
    2. . فَرَغَ ـُ و فرَغَ ـَ فراغًا و فروغًا له و إلیه: قَصَدَه.
    3. . جَزَعَ ـَ جَزَعًا منه: لم یصبر علیه فأظهر الحزن أو الکدر.
    4. . یقال: فعلتُ ذلک من جَرّاک و جَرّائک و جَراک و جَرائک: أی من أجلک.

مطلع انوار ج10

45
  • علی السُّرور. راجِع أعلامَ النساء، لعمر رضا کحالة، مجلّد 2، صفحة 852، طبع دمشق.» ـ انتهی.1

  • جملۀ معروفه عائشه: «لا یمکن أن تتمَّ هذه البیعة‌ُ و لو انْطَبَقتِ السّماءُ عَلَی الأرض»

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 154:

  • «و حَرَّضَتْهما عائشةُ علی الوقوف من علیٍّ موقفَ الخصومة و الحَرب؛ لأنّها کانت غاضبةً مِن بیعة النّاس لعلیٍّ أشدَّ الغضب حتّی لقد قالت حینما بلَغها أمرُ هذه البیعة کلمتَها المشهورة، و هی: ”لا یُمکِن أنْ تَتِمَّ هذه البیعةُ و لو انطبقت السماءُ علی الأرض!“ و ذلک لمّا کانت تُکِنّ فی قلبها مِن بُغضٍ و مَوجِدَةٍ لعلیٍّ بسبب رأیه المعروفِ فی حدیث الإفک، و لأنّه زوجُ بنتِ ضَرَّتِها السّیّدةِ الجلیلة خدیجة و کانت تَغار منها حتّی بعد موتها، و لأنّه تزوّج بأسماء الخثعمیّة بعد وفاة أبی‌بکر و هی أُمُّ أخیها محمّدِ بن أبی‌بکر.»2

  • [حکم نمودن فقهاء به فسق خروج‌کنندۀ بر امام حق]

  • صفحة 154، پاورقی 1: «یقول الفقهاءُ: ”إنّ الباغیَّ علی الإمام الحقِّ و الخارجَ علیه بشبهةٍ أو بغیر شبهة فهو فاسقٌ.“ و لا ندری ماذا یقولون فیمَن خرَج علی علیٍّ مِن کبار الصَّحابة؟ هل یدخلون تحت هذا الحکم، أم أنّ الصّحابة تُخرجهم منه؟!»3

    1. . جنگ 16، ص 92.
    2. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 170.
    3. . همان، تعلیقه.

مطلع انوار ج10

46
  • امیرالمؤمنین علیه السّلام: «واللَه إنّ راکبة الجمل الأحمر ما تقطع عقبة و لا تحلّ عقدة إلاّ فی معصیة اللَه و سخطه»

  • صفحة 154، پاورقی 2: «کان هذا الجَمَل هدیّةٌ مِن یعلی بن أُمیّة، اشتراه لها بثمانین دینارًا لتَرکَب علیه؛ و هی تسوق جَحافِلَ الجیوش لحرب علیٍّ زاعمةً أنّها تطالب بثأر عثمان.1 و یَعْلی هذا کان عاملًا لعثمان علی الیَمَن، ثمّ عزَله علیٌّ فأسَرها فی نفسه؛ و قد شهِد تدبیرَ المؤامرة فی بیت عائشة، و أعان المحاربین بأربع‌مائة ألف، و حمل سبعین رجلًا من قریش.»2

  • صفحة 154: «و فی ذلک یقول علیٌّ فی خطبة له:

  • ”أیّها النّاس! إنّ عائشةَ سارتْ إلی البصرة و معها طلحةُ و الزُّبَیر، و کلٌّ منهما یرَی الأمرَ له دون صاحبه؛ أمّا طلحة فابنُ عمّها، و أمّا الزّبیر فخَتَنُها. واللَه إنّ راکبةَ الجَمَلِ الأحمر ما تَقطَع عقبةً و لا تَحُلّ عقدةً إلّا فی معصیة اللَه و سَخَطِه!“3

  • و قال فی خطبةٍ رواها ابنُ عبدالبرّ فی الاستیعاب، جاء فیها:

  • ”بایَعونی و لم أستکره أحدًا، و بایَعَنی طلحةُ و الزُّبیر و لم یَصبرا شهرًا کاملًا حتّی خرَجا إلی العراق ناکثَین؛ و إنّی مُنِیتُ بأربعةٍ: أدهَی النّاس و أسخاهم طلحةُ، و

    1. . من العجیب أنّ عائشة، أُمّ‌المؤمنین، کانت أوّلَ مَن أنکر علی عثمان ما وقع منه، کانت تخرج قمیصَ النبیّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و تقول: «هذا قمیصه لم یبل و قد بلی دینه!» و کانت تقول: «اقتلوا نعثلًا، فقد کفر!» و لمّا بویع علیٌّ بیعته الصحیحة قالت: «ما کنتُ أبالی أن تقع السماءُ علی الأرض.» ثم اشتعلت [علیٰ علیٍّ] نارَ الحرب بمعاونة طلحة و الزبیر. ـ الخ. (شیخ المضیرة أبوهریرة)
    2. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 170، تعلیقه.
    3. . تاریخ أبی‌الفدا، ج 1، ص 78. (شیخ المضیرة أبوهریرة)

مطلع انوار ج10

47
  • أشجَعُ النّاس الزّبیرُ، و أطوَعُ النّاس فی النّاس عائشةُ، و أسرَعُ النّاس إلی فتنةٍ یعلی بن أُمیّة.“»1

  • صفحة 155، پاورقی: «ب. لک اللَهُ یا علیّ! تألَّبَتْ کلُّ القُوَیٰ علیکَ، و کم نِلتَ من البعیدِ و القریب و کم حَمَلَت ممّا تأبَی الجبالُ أن تَحمله؛ و قد صدق أحمدُ شوقی شاعرُ الإسلام فی وصف موقف عائشة و صاحبَیها من علیٍّ، حیث قال رحمه ‌اللَه:

  • یا جبلًا تأبَی الجبالُ ما حمل       ***       ماذا رَمَتْ علیکَ رَبَّةُ الجَمَل2»

  • [محاجّه اُمّ أفعی عبدیّه با عایشه پس از جنگ جمل]

  • صفحة 156، پاورقی: «و قال ابن‌قتیبة فی عیون الأخبار:

  • ”دخلت أُمُّ أفعی العبدیّة علی عائشة فقالت: یا أمَّ المؤمنین، ما تقولین فی امرأةٍ قتَلَت ابنًا صغیرًا لها؟ قالت: وجَبَت لها النَّارُ!

  • قالت: فما تقولین فی امرأةٍ قتَلَت من أولادِها الأکابر عشرین ألفًا؟! (أی عدَدَ مَن قُتِلوا فی وقعةِ الجَمَل) قالت عائشةُ: خُذوا بیَدِ اللَّعینة عَدُوَّةِ اللَه!“

  • و روی البلاذریّ فی أنساب الأشراف قال:

  • ”عرَضَت لعائشة حاجةٌ، فبعَثَت إلی ابن أبی‌عتیق، أن أرسِلْ إلیّ بَغلَتَک لأرکِبَها فی حاجةٍ؛ فقال لرسولها [و کان مزّاحًا]: قل لأُمّ المؤمنین: ما رحَضنا عارَ یوم الجَمَل! أ فتریدین أن تأتینا بیوم البَغلَة؟!“»3و4

    1. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 171، تعلیقه.
    2. . ربّة الجمل: عائشة التی کانت ترکب جملًا فی هذه الحرب. (شیخ المضیرة أبوهریرة)
    3. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 171، تعلیقه.
    4. . جنگ 20، ص 483 ـ 485.

مطلع انوار ج10

48
  • [بدعت‌های عمر بعد از رسول خدا]

  • [ترجمۀ قانون اساسی در اسلام] صفحه 72، پاورقی:

  • «عمر با اقرار به اینکه متعۀ زن‌ها ـ عقد انقطاعی ـ و هم‌چنین حجّ تمتع در زمان پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم جایز بود، این‌ دو را حرام کرده گفت: ”أُحَرِّمُهما و أُعاقِبُ علیهما!“ به‌جای جملۀ ”حَیَّ علی خَیرِ العَمَلِ“ در اذان دستور داد بگویند: الصّلاةُ خیرٌ مِن النَّوم. در تعداد تکبیرات نماز جنازه تصرّف کرد. در مسئلۀ سه طلاق در یک مجلس، مسئلۀ عول در ارث، تزویج زن کسی که گم شده است، و طبق احادیث صحاح اهل تسنّن خلاف رویّۀ پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و یا صریح فرموده او و یا حکم قرآن فتوا داد و عمل کرد.»

  • صفحه 73: «ما استاد مودودی را دعوت می‌کنیم برای روشن شدن مسائل مزبور و غیر آن، به مسند احمد حنبل، جلد 1؛ و هم‌چنین صحیح مسلم در همان جلد، و فخر رازی در ذیل آیۀ ﴿فَمَا ٱسۡتَمۡتَعۡتُم بِهِۦ مِنۡهُنَّ فَ‍َٔاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ﴾1 (سورۀ نساء)؛ و خصوصاً دربارۀ تغییر اذان، به کتاب مُوَطّأ مالِک؛ و دربارۀ آزار دادن حضرت زهرا علیها السّلام، به کتاب الإمامة و السّیاسة ابن قُتَیبَة که در عین اختصار ارزشی تاریخی دارد، مراجعه نمایند.»

  • صفحه 76: «veto: وِتو، در اصل لغت به معنای: من مخالفم، می‌باشد.»

  • صفحه 78: «تنها دو مورد پیدا کردیم که خلیفه بر خلاف عقیدۀ تمام اهل حلّ و عقد و یا اکثریّت آنها تصمیمی گرفته است:

  • 1. تصمیم أبوبکر دربارۀ فرستادن لشکر اُسامة بن زید.

  • 2. عقیده‌اش دربارۀ جنگ با مرتدّین بود.

  • ... عُمر که بیش از همه در مسئلۀ جنگ با مرتدّین مخالف ابوبکر بود بعداً

    1. . سوره نساء (4) آیه 24.

مطلع انوار ج10

49
  • گفت: ”به خدا جز این نبود که دیدم خداوند برای ابوبکر مسئلۀ جنگ را کاملاً روشن نموده؛ من هم فهمیدم همان حقّ است.“»1

  • راجع به نکاح عُمَر با اُمّ کلثوم

  • و در مستدرک [صحیحین]، جلد 3، صفحۀ 153 آورده است با سند خود: ”از وهیب بن خالد، عن جعفر بن محمّد، عن أبیه، عن علیّ بن الحسین [علیهم السّلام]:

  • أنّ عمر بن الخطّاب ـ رضی اللَه عنه ـ خطَب إلی علیٍّ رضی اللَه عنه أُمَّ کُلثوم، فقال: ”أنکِحْنِیها!“ فقال علیٌّ: ”إنّی أُرصِدُها لابن أخی عبدِاللَه بن جعفر!“

  • فقال عمر: ”أنکِحْنِیها! فواللَه ما من النّاس أحدٌ یَرصُدُ2 أمرَها [خ‌ل: من] ما أرصُدُه.“ فأنکَحَه علیٌّ، فأتیٰ عُمَرُ المهاجرین فقال: ”ألا تُهَنِّؤُونِی؟!“ فقالوا: ”بمَن یا أمیرالمؤمنین؟!“ فقال: ”بأُمّ کُلثوم بنتِ علیٍّ و ابنةِ فاطمةَ بنتِ رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم؛ إنّی سَمِعتُ رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم یقول:

  • کُلُّ نَسَبٍ و سَبَبٍ ینقطع یوم القیامة إلّا ما کان مِن سَبَبی و نَسَبی.

  • فأحبَبتُ أن یکون بینی و بین رسولِ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم نَسَبٌ‌ و سَبَبٌ.“

  • و هذا حدیث صحیح الإسناد، و لم یُخرجاه.»3

  • [مدارک داستان قرطاس و قلم]

  • شیعه در اسلام، علاّمه طباطبائی [صفحه 7، تعلیقه]:

    1. . جنگ 17، ص 128.
    2. . رَصَدَ ـُ رَصْدًا: رقبه. تعدله علی الطریق لیوقع به.
    3. . جنگ 16، ص 148.

مطلع انوار ج10

50
  • «پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم هنگام وفاتش فرمود: ”دوات و قلم حاضر کنید تا نامه‌ای برای شما بنویسم که سبب هدایت شما شده گمراه نشوید.“ عمر از این کار مانع شده گفت: ”مرضش طغیان کرده هذیان می‌گوید!“ (تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 436؛ صحیح بخاری، جلد 3؛ صحیح مسلم،جلد 5؛ البدایة و النهایة، جلد 5، صفحه 227؛ [شرح نهج البلاغه] ابن‌أبی‌الحدید، جلد 1، صفحه 133)

  • این قضیه در مرض موت خلیفۀ اوّل تکرار یافت و خلیفۀ اوّل به خلافت عمر وصیّت کرد و حتّی در اثناءِ وصیّت بی‌هوش شد ولی عمر چیزی نگفت و خلیفۀ اوّل را به هذیان نسبت نداد درحالی‌که هنگام نوشتن وصیّت بی‌هوش شده بود، ولی پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم معصوم و مشاعرش به‌جا بود. (روضة الصفا، جلد 2، صفحه 260)»

  • در پاورقی 1، شیعه در اسلام علاّمه طباطبائی صفحه 5 می‌فرماید:

  • «اوّلین اسمی که در زمان رسول خدا پیدا شد شیعه بود که سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار، به این اسم مشهور شدند. (حاضر العالم الاسلامی، جلد 1، صفحه 188)»

  • و نیز راجع به وصیّت به خلافت امیرالمؤمنین در روزی که در اوان بعثت رسول خدا خویشان نزدیک خود را جمع فرمود و صریحاً به ایشان فرمود که: هریک از شما در اجابت دعوت من سبقت گیرد وزیر و جانشین و وصیّ من است، و علیّ علیه السّلام پیش از همه مبادرت نمود و اسلام را پذیرفت و پیغمبر ایمان او را پذیرفته و وعده‌های خود را دربارۀ او تقبّل نمود. در پاورقی می‌فرماید:

  • «در ذیل این حدیث علی علیه السّلام می‌فرماید:

  • من که از همه کوچک‌تر بودم عرض کردم من وزیر تو می‌شوم. پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته فرمود: این شخص برادر و وصی و جانشین من می‌باشد، باید از او اطاعت نمایید! مردم می‌خندیدند و به أبی‌طالب می‌گفتند: تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنی! (تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 63؛ تاریخ أبی‌الفداء، جلد 1، صفحه 116؛ البدایة و النهایة، جلد 3،

مطلع انوار ج10

51
  • صفحه 39؛ غایة المرام، صفحه 320)»

  • [تعیین خلیفه بدون اطّلاع اهل بیت علیهم السّلام]

  • در پاورقی صفحه 8 شیعه در اسلام، علاّمه طباطبائی می‌فرماید:

  • «راجع به آنکه خلفای اوّل بدون اطّلاع اهل بیت، خلیفه معیّن نمودند و علی و یارانش را در مقابل کاری انجام یافته قرار دادند، به شرح [نهج البلاغه] ابن‌أبی‌الحدید، جلد 1، صفحه 58 و 123 ـ 135؛ و [تاریخ] یعقوبی، جلد 2، صفحه 103؛ و تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 445 ـ 460 مراجعه شود.

  • و چون به آنها اعتراض کردند پاسخ شنیدند که صلاح مسلمانان در همین بود! و راجع به این موضوع به تاریخ یعقوبی جلد 2، صفحه 102 ـ 106؛ تاریخ أبی‌الفداء، جلد 1، صفحه 156 و 166؛ و مروج الذّهب، جلد 2، صفحه 307 و 352؛ و [شرح نهج البلاغه] ابن‌أبی‌الحدید، جلد 1، صفحه 17 و 134 مراجعه شود.»

  • در اینکه متخلّفین از بیعت با ابوبکر را مخالف با اجتماع مسلمین شمردند و گروه اقلّی که خود را از حکم حق خارج نموده و به عنوان تخلّف از جماعت مسلمانان نام می‌بردند و گاهی با تعبیرات زشت دیگر یاد می‌کردند. در پاورقی 3، صفحه 8، علاّمه طباطبائی در کتاب شیعه در اسلام می‌فرماید:

  • «عمرو بن حریث به سعید بن زید گفت: ”آیا کسی با بیعت ابی‌بکر مخالفت کرد؟“ پاسخ داد: ”هیچ ‌کس مخالف نبود جز کسانی که مرتد شده بودند یا نزدیک بود مرتد شوند.“ (تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 447)»

  • اقول: از این مطلب می‌توان برای مظلومیّت مالک بن نُوَیره، به جرم تشیّع، او را مرتد قلمداد نموده سر بریدند، استفاده نمود.

  • [قدغن شدن کتابت احادیث پیامبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم]

  • شیعه در اسلام طباطبائی، صفحه 9:

  • «و تنها کسی که به تصدیق پیغمبر اکرم [صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم] در أعمال

مطلع انوار ج10

52
  • و اقوال خود مصیب و در روش او با کتاب خدا و سنّت پیغمبر مطابقت کامل داشت همان علی علیه السّلام بود.» در پاورقی گوید: «البدایة و النهایة، جلد 7، صفحه 360.»

  • شیعه در اسلام طباطبائی، صفحه 10:

  • «حتّی شیعه دوش به دوش اکثریت به جهاد می‌رفتند و در امور عامّه دخالت می‌کردند، و شخص علی در موارد ضروری اکثریت را به نفع اسلام راهنمایی می‌نمود.» پاورقی: «تاریخ یعقوبی، صفحه 111 و 126 و 129.»

  • شیعه در اسلام طباطبائی، صفحه 11، چون قضایای مالک بن نُوَیره را بیان می‌کند سپس می‌فرماید:

  • «و به دنبال این جنایت‌های شرم‌آور، خلیفه به عنوان اینکه حکومت وی به چنین سرداری نیازمند است مقرّرات شریعت را در حقّ خالد اجرا نکرد. (‌تاریخ یعقوبی، جلد 1، صفحه 110؛ تاریخ أبی‌الفداء، جلد 1، صفحه 158)»

  • شیعه در اسلام طباطبائی، صفحه 11: «و هم‌چنین خمس را از اهل بیت و خویشان پیغمبر اکرم بریدند.» پاورقی: «درّالمنثور، جلد 3، صفحه 186؛ تاریخ یعقوبی، جلد 2، صفحه 48.»

  • شیعه در اسلام طباطبائی، صفحه 11:

  • «و نوشتن احادیث پیغمبر اکرم به کلّی قدغن شد و اگر در جایی حدیثِ مکتوب کشف یا از کسی گرفته می‌شد آن را ضبط کرده و می‌سوزانیدند.»

  • پاورقی: «ابوبکر در خلافتش پانصد حدیث جمع کرد. عایشه می‌گوید: ”یک شب تا صبح پدرم را در اضطراب دیدم صبح به من گفت: احادیث را بیاور! پس همۀ آنها را آتش زد!“ (کنز العمّال، جلد 5، صفحه 237)»

  • در متن می‌گوید: «و این قدغن در تمام زمان خلفای راشدین تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز خلیفۀ اموی (99 ـ 102) استمرار داشت.»

  • پاورقی: «تاریخ أبی‌الفداء، جلد 1، صفحه 151 و غیر آن.»

  • در پاورقی صفحه 112 از شیعه در اسلام علاّمه طباطبائی می‌فرماید:

مطلع انوار ج10

53
  • «دربارۀ مطالب مربوط به امامت و جانشینی پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم و حکومت اسلامی، به مدارک زیر مراجعه شود: تاریخ یعقوبی، جلد 2، صفحه 26 ـ 61؛ سیرۀ ابن‌هشام، جلد 2، صفحه 223 ـ 271؛ تاریخ أبی‌الفداء، جلد 1، صفحه 126؛ غایة المرام، صفحه 664 از مسند احمد و غیر آن.»

  • در شیعه در اسلام علاّمه طباطبائی در پاورقی‌های صفحه 113 و 114 و 115 و 116 و 117 راجع به خلافت امیرالمؤمنین علیه السّلام که به آیاتی از قرآن استدلال شده است، بیان فرموده و مدارک آن را نیز ذکر می‌کند؛ مانند: حدیث غدیر که مستند به آیه ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَهُ﴾1 مربوط است و آیه ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ﴾2 و ﴿ٱلۡيَوۡمَ يَئِسَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ﴾؛3 و هم‌چنین احادیثی با مدرک آن ذکر می‌کند، مانند حدیث غدیر و حدیث عشیره و حدیث منزلت و غیر آن.

  • [راجع به وصایای رسول خدا در وصایت علی علیه السّلام]

  • در شیعه در اسلام علاّمه طباطبائی ـ مدظلّه ـ در پاورقی صفحه 117 می‌فرماید:

  • «رسول خدا فرمود:

  • اگر علی را خلیفه و جانشین من قرار دهید ـ و گمان نمی‌کنم چنین کاری را انجام بدهید ـ او را راهنمایی با بصیرت خواهید یافت که شما را به راه راست وادار می‌کند! (حلیة الاولیاء، تألیف أبونعیم، جلد 1، صفحه 64؛ کفایة الطالب، طبع نجف، صفحه 67)

  • ابن‌مردویه می‌گوید: پیغمبر [صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم] فرمود: ”هر کس دوست دارد حیات و مرگش مانند من باشد و ساکن بهشت گردد، بعد از من دوستدار علی باشد و به اهل بیت من اقتدا کند! زیرا آنها عترت من و از گِل من

    1. . سوره مائده (5) آیه 55.
    2. و 3. سوره مائده (5) آیه 3.

مطلع انوار ج10

54
  • آفریده شده‌اند و علم و فهم من نصیب آنان گشته! پس بَدا به حال کسانی که فضل آنها را تکذیب نمایند، شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد!“ (منتخب کنزالعمّال که در حاشیه مسند احمد به چاپ رسیده، جلد 5، صفحه 94)

  • [منع کردن عمر از آوردن دوات و قلم]

  • در پاورقی صفحه 117 شیعه در اسلام علاّمه طباطبائی ـ مدظلّه ـ راجع به منع کردن عمر از آوردن دوات و کاغذ برای پیغمبر در مرض موت می‌فرماید:

  • «این مطلب از البدایة و النهایة، جلد 5، صفحه 227؛ شرح [نهج البلاغه]ابن‌أبی‌الحدید، جلد 1، صفحه 133؛ الکامل فی التاریخ، جلد 2، صفحه 217؛ تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 436 نقل شده است»

  • و در صفحه 118 از پاورقی گوید که: «عمر از وصیّت ابوبکر منع نکرد با آنکه ابوبکر در حال وصیّت بی‌هوش شد! (الکامل، ابن‌اثیر، جلد 2، صفحه 292؛ شرح [نهج البلاغه] ابن‌أبی‌الحدید، جلد 1، صفحه 54) و گذشته از اینها خلیفۀ دوّم در حدیث ابن‌عبّاس می‌گوید: ”من فهمیدم که پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم می‌خواهد خلافت علی را تسجیل کند؛ ولی برای رعایت مصلحت به هم زدم!“ (شرح [نهج البلاغه] ابن‌أبی‌الحدید، جلد 1، صفحه 134) می‌گوید: ”خلافت از آن علی بود، ولی اگر به خلافت می‌نشست مردم را به راه حق وادار می‌کرد و قریش زیر بار آن نمی‌رفتند، از این روی وی را از خلافت کنار زدیم!“ (تاریخ یعقوبی، جلد 2، صفحه 137)»

  • شیعه در اسلام علاّمه طباطبائی در صفحه 119: «ابوبکر با کسانی که از دادن زکات امتناع ورزیدند دستور جنگ داد و گفت: ”اگر عقالی را که به پیغمبر خدا می‌دادند به من ندهند با ایشان می‌جنگم!“» (پاورقی: «البدایة و النهایة، جلد 6، صفحه 311)»1

    1. . جنگ 9، ص 2 ـ 7.

مطلع انوار ج10

55
  • راجع به قول عمر: «إنّ الرّجل لیهجر»

  • در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 12 گوید:

  • «بخاری در صحیح، جلد 3، صفحه 60 باب مرض النّبی و وفاته، از ابن‌عبّاس روایت می‌کند که گفت: یَومُ الخمیس و ما یَومُ الخمیس، اشتدّ برسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم وَجَعُه فقال: ”ائْتُونی أکتُبْ لکم کتابًا لن تَضِلّوا بعده أبدًا!“ فتنازعوا و لا یَنبَغی عند نبیٍّ تنازُعٌ، فقالوا: ما شأنُه أهْجَرَ، استفهِمُوه! فذَهَبوا یردُّون علیه. فقال: ”دَعونی، فالّذی أنا فیه خیرٌ ممّا تَدعونی إلیه.“

  • ابن‌سعد در طبقات ضمن این داستان چند حدیث از ابن‌عبّاس و جابر نقل کرده و از جمله در جلد 2، صفحه 36 گوید: پیغمبر فرمود: ائتونی بدواةٍ و صحیفةٍ أکتُبْ لکم کتابًا لن تَضلُّوا بعده أبدًا!“قال: فقال بعضُ مَن کان عنده: أنّ نبیَّ اللَه لیَهجُر. قال: فقیل له: ألا نأتیک بما طلبتَ؟! قال: ”أ وَ بعدَما ذا؟!“ قال: فلم یَدعُ به.»1

  • و در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 40 گوید:

  • ابن‌أبی‌الحدید در شرح نهج البلاغه، چاپ مصر، سال 1329، جلد 3، صفحه 114 گفتگویی را میان ابن‌عبّاس و عمر در موضوع خلافت نقل کرده و از جمله عمر می‌گوید: ”عقیدۀ علی آن است که پیغمبر در دم مرگ، خلافت او را اراده کرده!“ سپس ابن‌أبی‌الحدید گوید: ”و قد رُوِی معنی هذا الخبر بغیر هذا اللفظ، و هو قوله: أنّ رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم أراد أن یذکّره (یعنی علیّ) للأمر فی مرضه، فصددتُه عنه خوفًا من الفتنة و انتشار أمرِ الإسلام، فعلِم رسولُ ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم ما فی نفسی و أمسَکَ و أبَی اللَهُ إلّا امضاءَ ما حتم.“»2

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 46.
    2. . همان، ص 211.

مطلع انوار ج10

56
  • و در کتاب شیعه در اسلام، جلد 2، صفحه 36 گوید:

  • «هَجْر به معنی هذیان، و هذیان به معنی پریشان‌گویی است، خواه از کمی خرد برخیزد خواه نتیجۀ بیماری باشد؛ چنان‌که فیروزآبادی در قاموس لغت ”هذی“ را معنی کرده گوید: ”تکلّم بغیر معقول لمرضٍ أو غیره.“

  • زمخشری در اساس البلاغة و فیروز آبادی در قاموس و فیومی در مصباح المنیر و ابن‌اثیر در نهایة، هجر را به معنی هذیان و فحش و سخن زشت و در هم گویی (اختلاط) دانسته، و ابن‌اثیر به داستان مرض پیغمبر صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم اشاره کرده و آن کلمۀ زشت را از عمر نقل نموده گوید: ”چون گویندۀ آن عمر بود آن جمله از راه پرسش و استفهام است نه به نحو اخبار.“ ولی جای پرسش است که آیا کدام یک از صحابه چنین گمانی داشتند تا جای این پرسش خنک باشد؟ خشم پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و بیرون کردن آنان دلیل است که آن جمله از راه پرسش نبوده؛ و از این گذشته عبارت ابن‌سعد بدون همزه و به لفظ لیهجر بوده است، چنان‌که [در بخش 1، صفحه 12] ذکر شد.»1

  • در رواشح السماویّه میرداماد، ذیل صفحه 136 به بعد راجع به «إنّ الرجل لیهجر» و معنای هجر و تصحیفات معنوی که بعضی از علمای عامّه در معنی هجر نموده‌اند مطالبی در تحت عنوان: و مِنَ التَّصحیفات الفاضحة المعنویَّة بالعلماء2 العامّة فی حدیث مرض النبیّ صلّی اللَه ‌علیه ‌و ‌آله: ”ائتُونی بدواة و قرطاس أکتُبْ لکم کتابًا لن تَضلُّوا بعدی ـ الخ“ وارد است.3

    1. . همان، ص 206.
    2. . خ ل: ما لعلماء.
    3. . رواشح السماویة, ص 210.

مطلع انوار ج10

57
  • در غایة المرامالباب الثالث و السبعون از عامّه در این معنی 17 حدیث در صفحه 595 آورده است، و در باب الرابع و السبعون از طریق خاصّه 2 حدیث در صفحه 599 آورده است.1

  • در تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 436 راجع به تأسّف ابن‌عبّاس از یوم الخمیس که حضرت رسول ‌اللَه لوح و دوات طلبیدند و ردّ آن حضرت نمودن به لفظ یهجر مطالبی است.

  • در کتاب سلیم بن قیس، صفحه 209 راجع به بکاء ابن‌عبّاس و بیانه قول النبیّ: ”ائتونی بکتفٍ أکتُبْ لکم کتابًا لاتَضِلُّوا بعدی“ مطالبی است.2

  • در کتاب سلیم، صفحه 82 راجع به آنکه ابوبکر هفتمین نفر از هفت نفری است که با امیرالمؤمنین به عنوان إمارت سلام کرده و تحیّت گفته است، و نیز در صفحه 164 راجع به این موضوع نیز مطالبی است.3

  • در شرح نهج البلاغه [ابن‌أبی‌الحدید] طبع بیروت، جلد 1، صفحه 163 گوید:

  • «لمّا احتضر أبوبکر قال للکاتب اکتُبْ: ”هذا ما عَهِدَ عبدُاللَه بن عثمان آخرَ عهدِه بالدّنیا و أوّلَ عهده بالآخرة، فی السَّاعة الّتی یَبِرّ فیها الفاجرُ و یُسلِم فیها الکافرُ.“ ثمّ أُغمِیَ علیه، فکتَب الکاتبُ: ”عُمَر بن الخطّاب.“ ثمّ أفاق أبوبکر، فقال: ”اقرَأْ ما کتبتَ.“ فقرَأه و ذکر اسمَ عُمَرَ، فقال: ”أنَّی لک هذا؟“ قال: ”ما کنتَ لِتَعدُوَه؟!“ فقال: ”أصَبتَ.“»

  • چون ابوبکر در حال مرگ وصیّت‌نامه می‌نوشت بی‌هوش شد و کاتب در حال بی‌هوشی او نوشت که عمر خلیفه باشد. ابوبکر چون بیدار شد کاتب را

    1. . غایة المرام, ج 6, ص 92 ـ 101.
    2. . کتاب سلیم بن قیس, ص 324.
    3. . همان، ص 583.

مطلع انوار ج10

58
  • تحسین نمود و عمر نیز به ابوبکر ایرادی نگرفت و وصیّت او را عمل بر هجر و هذیان نکرد، با آنکه ابوبکر مردی عادی بود و شدّت مرض او را به بی‌هوشی کشانید؛ ولی رسول خدا که سفیر الهی بودند و در عین حال مرض هم آن‌قدر سخت نبود، گفتار آن حضرت را حمل بر هذیان و هجر نمود!

  • و در صفحه 165 گوید: «أحضَرَ أبوبکر عثمانَ و هو یجود بنفسه فأمرَه أن یَکتُب عهدًا و قال اکتُبْ: ”بسم ‌اللَه ‌الرّحمن ‌الرّحیم هذا ما عَهِدَ عبدُاللَه بن عثمان إلی المسلمین؛ أمّا بعد!“ ثمّ أُغمِیَ علیه، و کتَب عثمانُ: ”قد‌ استخلفتُ علیکم عُمَرَ بن الخطّاب.“ و أفاق أبوبکر، فقال: ”اقرَأْ!“ فقرَأه، فکبّر أبوبکر و سُرَّ و قال: ”أراک خِفتَ أن یختلف النّاسُ إن مِتُّ فی غَشیَتی.“ قال: ”نعم.“ قال: ”جزاک اللَهُ [خیرًا] عن الإسلام و أهله.“»

  • در صفحۀ اوّل همین کتاب [جنگ 9] نام بعضی از مدارک تاریخی قول عمر «إنَّ الرّجل لیَهجُر» برده شده، بدان‌جا مراجعه شود، و نیز به‌ ذیل صفحه 4 و اوائل صفحه 5 مراجعه شود.1

  • در طبقات ابن‌سعد، جلد 2، صفحه 242 تا صفحه 245 راجع به قول عمر: ”إنّ الرّجل لیَهجُر“ چندین روایت بیان می‌کند.

  • در شرح نهج البلاغه ابن‌أبی‌الحدید، جلد 2، صفحه 55 روایت هجر را بیان کرده است.

  • در پاورقی صفحه 117 و 118 شیعه در اسلام علاّمه طباطبائی مطالبی راجع به قول عمر و بیان سندهای این حدیث وارد است، به‌ آنجا مراجعه شود2.3و4

    1. . رجوع شود به همین مجلّد، ص 50 و 54.
    2. . شیعه در اسلام, علاّمه طباطبائی، ص 187.
    3. . جنگ 9، ص 34.
    4. . جهت اطّلاع بیشتر از مصادری که متعرّض داستان اعتراض خلیفه ثانی به پیامبر اکرم صلّی اللَه ^ ^ علیه و آله و سلّم شده‌اند به کتب ذیل مراجعه فرمایید: الشّیعة فی الإسلام، ص 172 به نقل از البدایة و النهایة، ج 5، ص 227 و شرح ابن‌أبی‌الحدید، ج 1، ص 133 و الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 217 و تاریخ الرسل و الملوک، ج 2، ص 436؛ طبقات ابن‌سعد، ج 1، ص 244؛ المهذّب، ج 1، ص 12؛ عمدة القاری، ج 17، ص 63؛ صحیح مسلم، ج 5، ص 76؛ صحیح البخاری، ج 5، ص 138 و ج 7، ص 9؛ مسند أحمد، ج 1، ص 325؛ فتح الباری، ج 8، ص 102؛ المصنّف، ج 5، ص 438؛ السنن الکبری، ج 3، ص 433؛ الملل و النحل، ج 1، ص 22؛ المراجعات، ص 353؛ أضواء علی السنّة المحمّدیّة، ص 52. (محقّق)

مطلع انوار ج10

59
  • [کلام اعجاب آمیز عمر: لولا علیٌّ لهلَک عُمَرُ]

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 18، پاورقی گوید:

  • «بخاری در صحیح، باب لا یُرجَم المجنونُ و المجنونةُ، جلد 4، صفحه 12 گوید: و قال علیٌّ لعُمَر: ”أما علمتَ أنّ القلم رُفع عن المجنون حتّی یُفیق و عن الصَبِیّ حتّی یُدرِک و عن النّائم حتّی یَستَیقِظ.“

  • ابن عبدالبرّ در استعیاب، جلد 2، صفحه 474 ذیل داستان رجم مجنونة و منع علی علیه السّلام از آن گوید: ”فکان عمر یقول: لولا علیٌّ لهلَک عُمَرُ.“

  • ابن‌تیمیة در مجموعة الرسائل الکبری، چاپ مصر سال 1323، ضمن بیان رجوع عمر به دیگران صفحه 66 گوید: ”و کانت المرأةُ تردُّ علیه ما یقوله و تَذکُر الحجّةَ من القرآن فیرجع إلیها کما جری فی مُهور النّساء، و مثلُ هذا کثیرٌ.“

  • أبوالفداء در تاریخ جلد 2، صفحه 39 نقل کند که مأمون عبّاسی جملۀ: ”و مُتعتان کانتا مُحلَّلَتَین“ را به عمر نسبت می‌داد، و نیز جاحظ در بیان و تبیین، جلد 2، صفحه 23 این جمله را به عمر نسبت داده.»1و2

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 185.
    2. . جنگ 9، ص 32.

مطلع انوار ج10

60
  • مطاعن عثمان: ضرب عمّار و إدخال أبی‌الحکم المدینةَ و تولیة عبداللَه بن سعد أبی‌سرح مصرًا

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 19 در پاورقی گوید:

  • «ابن‌قتیبه در الإمامة و السیاسة، جلد 1، صفحه 55 گوید: ده تن از اصحاب پیغمبر صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم نامه‌ای در زمینۀ مخالفت‌های عثمان نوشته که به او دهند، و چون روانه شدند کم‌کم جدا شده و عمّار تنها به منزل او رفت؛ پس گفتگویی را میان او و عثمان نوشته، تا آنکه گوید: ”عثمان گفت: بزنید او را! کسانی از بنی‌‌امیّه او را زدند و عثمان نیز او را زده تا آنکه مبتلا به فتق گردیده، بی‌هوش شد؛ آنان وی را کشیده از در بیرون انداختند.“

  • ابن‌سعد در طبقات، جلد 4، صفحه 168 ضمن اخبار و فضائل ابوذر حدیثی از مالک بن دینار روایت کرده که پیغمبر صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم فرمود: أیّکم یلقانی علی الحال الّتی أُفارقه علیها؟“فقال أبوذر: أنا! فقال له النبیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم:صَدَقْتَ!“ ثم قال: ”ما أظَلَّتِ الخَضراءُ و لا أقَلَّتِ الغَبْراءُ علی ذی لَهجةٍ أصدَقَ مِن أبی‌ذرّ. مَن سَرَّه أن ینظُر إلی زُهد عیسی بن مریم، فلْیَنظُر إلی أبی‌ذرٍّ.“

  • ابن‌اثیر در اسدا ‌الغابة، جلد 1، صفحه 301 احادیثی در فضائل ابوذر نقل کرده سپس گوید: ”ثمّ هاجر إلی الشام بعد وفاة أبی‌‌بکر، فلم یزل بها حتّی وُلِّیَ عثمانُ فاستقدمه لشکویٰ معاویة منه، فأسکَنَه الرَّبِذَة حتّی مات بها.“

  • ابن‌قتیبه در معارف، صفحه 110، و أبو‌الفداء در تاریخ، جلد 1، صفحه 166 نفی ابوذر را به امر عثمان نوشته‌اند.1

    1. . در الغدیر، ج 9، ص 18 از احوالات ابوذر غفاری و تبعید او به دست عثمان و مطالبی که از علما دربارۀ او نقل شده است بیاناتی دارد.

مطلع انوار ج10

61
  • ابن‌قتیبه در معارف، صفحه 131 در احوال عبداللَه بن سعد بن أبی‌سَرح گوید: ”و هو الّذی کان یَکتُب لرسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم، فیُملی علیه النبیُّ صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم: ﴿عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾ فیَکتُب: غفورٌ رحیم! و فیه نَزلتْ: ﴿وَمَن قَالَ سَأُنزِلُ مِثۡلَ مَآ أَنزَلَ ٱللَهُ﴾

  • . (تا آنکه گوید:) و استعمَلَه عثمانُ علی مِصرَ، و هو الّذی افتتح افریقیَة، و ابوسعد من المنافقین.“

  • مسعودی در مروج الذهب، جلد 1، صفحه 435 ضمن احوالات عثمان گوید: ”وکان عمّالُه جماعةً منهم الولید بن عُقبَة بن أبی‌معیط علی الکوفة و هو ممّن أخبَرَ النبیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم أنَّه من أهل النّار، و عبداللَه بن أبی‌سرح علی مِصرَ.“

  • ابن‌قتیبه در معارف، صفحه 154 ضمن احوال مروان بن حکم گوید: ”أبوالحکم بن أبی‌العاص کان طَریدَ رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم و أسلم یومَ فتح مکّة و مات فی خلافةِ عثمان. و کان سببُ طَردِ رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم إیّاه أنّه کان یُفشی سرَّه فلَعَنه و سَیّره إلی بطن وجٍّ، فلم یزل طریدًا حیاةَ النبیّ و خلافةِ أبی‌بکر و عمر، ثمّ أدخله عثمانُ و أعطاه مائة ألف درهمٍ.“

  • سبط ابن‌جوزی در تذکرة، صفحه 120 آوردن عثمان، حکم بن أبی‌العاص را به مدینه، نوشته گوید: ”وأعطَی إبنَه مروان خُمسَ غنائم افریقیة، خمس‌مائة ألف درهم.“

  • أبوالفداء در تاریخ، جلد 1، صفحه 167 ضمن احوالات عثمان گوید: ”و أقطع مروان بن الحکم فدکَ و هی صدقةُ رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم الّتی طلبَتها فاطمةُ میراثًا.“»1

  • در شرح نهج (20 جلدی) در جلد 17 از صفحه 227 راجع به حالات ولید بن عقبة برادر امّی عثمان و حکومت او در کوفه مطالبی است.

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 186.

مطلع انوار ج10

62
  • در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 23 گوید که: «در جنگ احد عثمان فرار کرده و تا سه روز غائب بود. (تاریخ طبری، جلد 2، صفحه 203)»1و2

  • آیاتی از قرآن که در ذمّ بعضی از صحابه وارد شده است

  • 1. سوره التوبة (9) آیه 58: ﴿وَمِنۡهُم مَّن يَلۡمِزُكَ فِي ٱلصَّدَقَٰتِ﴾.

  • 2. سوره التوبة (9) آیه 61: ﴿وَمِنۡهُمُ ٱلَّذِينَ يُؤۡذُونَ ٱلنَّبِيَّ﴾.

  • 3. سوره الأحزاب (33) آیه 53: ﴿وَمَا كَانَ لَكُمۡ أَن تُؤۡذُواْ رَسُولَ ٱللَهِ﴾.

  • 4. سوره الأحزاب (33) آیه 19: ﴿فَإِذَا جَآءَ ٱلۡخَوۡفُ رَأَيۡتَهُمۡ يَنظُرُونَ إِلَيۡكَ تَدُورُ أَعۡيُنُهُمۡ كَٱلَّذِي يُغۡشَىٰ عَلَيۡهِ مِنَ ٱلۡمَوۡتِ فَإِذَا ذَهَبَ ٱلۡخَوۡفُ سَلَقُوكُم بِأَلۡسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى ٱلۡخَيۡرِ أُوْلَـٰٓئِكَ لَمۡ يُؤۡمِنُواْ فَأَحۡبَطَ ٱللَهُ أَعۡمَٰلَهُمۡ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَهِ يَسِيرٗا﴾.

  • 5. سوره الحجرات (49) آیه 1: ﴿يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَيۡنَ يَدَيِ ٱللَهِ وَرَسُولِهِۦ وَٱتَّقُواْ ٱللَهَ إِنَّ ٱللَهَ سَمِيعٌ عَلِيمٞ﴾.

  • 6. سوره الحجرات (49) آیه 2: ﴿يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَرۡفَعُوٓاْ أَصۡوَٰتَكُمۡ فَوۡقَ صَوۡتِ ٱلنَّبِيِّ وَلَا تَجۡهَرُواْ لَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ كَجَهۡرِ بَعۡضِكُمۡ لِبَعۡضٍ أَن تَحۡبَطَ أَعۡمَٰلُكُمۡ وَأَنتُمۡ لَا تَشۡعُرُونَ﴾.

  • 7. سوره الحجرات (49) آیه 4: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَآءِ ٱلۡحُجُرَٰتِ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡقِلُونَ﴾.

  • 8. سوره الجمعة (62) آیه 11: ﴿وَإِذَا رَأَوۡاْ تِجَٰرَةً أَوۡ لَهۡوًا ٱنفَضُّوٓاْ إِلَيۡهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمٗا قُلۡ مَا عِندَ ٱللَهِ خَيۡرٞ مِّنَ ٱللَهۡوِ وَمِنَ ٱلتِّجَٰرَةِ وَٱللَهُ خَيۡرُ ٱلرَّ ٰزِقِينَ﴾.

    1. . همان, ص 191.
    2. . جنگ 9، ص 32.

مطلع انوار ج10

63
  • در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 35 در پاورقی مطالبی راجع به ضلالت بعضی از صحابه از رسول خدا، با اسناد اهل تسنن نقل می‌کند.1و2

  • [از بین بردن أمویّین بسیاری از مبانی اسلام را در زمان عثمان]

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 153:

  • «و إلیک ما قاله فی ذلک الدکتور أحمد أمین:

  • ”لمّا وُلِّی عثمانُ ـ و هو أُمویٌّ ـ استعان بالأُمویّین؛ فکان أکثَرُ عُمّاله منهم، و کان کاتبَه و أمینَ سِرِّه مروانُ بن الحَکَم الأُمویّ. و مروانُ هذا و شیعتُه قد هَدَموا کلَّ ما بناه الإسلامُ مِن قبل ـ و دعَّمه أبوبکر و عُمَر مِن محاربة العصبیّة القَبَلیّة و بَثِّ الشّعور بأنّ العرب وحدةٌ ـ و حکموا کأُمویّین لا کعربٍ! فحرّک ذلک ما کان کامنًا من العداوة القدیمة الجاهلیّة بین بنی‌هاشم و بنی‌أُمیّة، و انتشرت الجمعیّاتُ السِّرّیَّة فی آخر عهد عثمان تدعوا إلی خلعه و تولیةِ غیره.“3»4و5

  • [تمسّک به حدیث «مَن مات و لم یَعرِف إمامَ زمانه...» بر وجوب امام بر خلق]

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 2، صفحه 1 گوید:

  • «حدیث ”مَن مات و لم یَعرِف إمامَ زمانه ماتَ مِیتةً جاهلیة“ را عامّه از پیغمبر نقل کرده‌اند: تفتازانی در شرح مقاصد، جلد 2، صفحه 275 این حدیث را نقل

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ، ص 188.
    2. . جنگ 9، ص 15.
    3. . فجر الإسلام، ص 311. (شیخ المضیرة أبوهریرة)
    4. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 169.
    5. . جنگ 20، ص 482.

مطلع انوار ج10

64
  • کرده، و در شرح بر عقائد نسفیه، صفحه 118 بر وجوب نصب امام بر خلق به آن حدیث استدلال کرده است؛ و نیز شیخ علی قادری در مرقاة آخر جواهر المضیئة، جلد 2، صفحه 509، طبع حیدرآباد، سال 1322 این حدیث را از مسلم نقل کرده است».1و2

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 163، ملخّصًا.
    2. . جنگ 9، ص 27.

مطلع انوار ج10

65
  • 2. حضرات امیرالمؤمنین، فاطمه زهراء، امام حسن علیهم السّلام

  • راجع به مناقب امیرالمؤمنین علیه السّلام

  • شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 56 گوید: «ابن ماجه در سنن، جلد 1، صفحه 65 و حاکم در مستدرک، جلد 3، صفحه 149 از زید بن أرقم؛ و ابن‌عساکر در تاریخ، جلد 4، صفحه 209 از ابوهریره نقل کرده‌اند که گفت:

  • قال رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم لعلیٍّ و فاطمة و الحسن و الحسین: ”أنا سلمٌ لمَن سالمتُم و حَربٌ لمَن حارَبتم.“ و ابن‌حجر در صواعق، صفحه 112 حدیث گذشته را با لفظ: ”أنا حربٌ لمن حاربَهم و سِلمٌ لمَن سالَمَهم.“ از ترمذی و ابن‌ماجه و ابن‌حسان و حاکم نقل کرده و گوید:

  • أخرج أحمد و التّرمذی عن علیٍّ أنّ رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم قال:”مَن أحبّنی و أحبّ هذَین و أباهما و أُمَّهما کان معی فی دَرَجَتی یومَ القیامة.“

  • و در صفحه 85 فصلی در بیان آیات وارده در شأن اهل بیت نوشته و در آن چهارده آیه بیان کرده، و در صفحه 113 فصلی را مخصوص احادیث واردۀ در شأن بعض اهل بیت چون فاطمه و فرزندانش علیهم السّلام قرار داده و سی حدیث در این فصل بیان کرده، و در صفحه 111 از ترمذی و نیز ابن‌عساکر در تاریخ، جلد 4، صفحه 95 حدیثی از احمد حنبل نقل کرده‌اند که حذیفه گفت:

مطلع انوار ج10

66
  • إنّ رسول ‌اللَه قال: ”إنّ هذا مَلَکٌ لم ینزل الأرض قطّ قبل هذه اللَّیلة! استأذَن ربَّه أن یُسلِّم عَلَیَّ و یُبشِّرَنی أنّ فاطمةَ علیها ‌السّلام سیدةُ نساءِ أهلِ الجنّة! و أنَّ الحسنَ و الحسین سیدا شَبابِ أهل الجنّة!“

  • قندوزی در ینابیع المودّة، صفحه 97 گوید:

  • ابن المغازلی بسنده عن سعید بن جبیر، عن ابن‌عبّاس، قال: سُئل النّبیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم عن الکلمات الّتی تلّقاها آدمُ مِن ربّه فتاب علیه، قال: ”سأله بحقّ محمّدٍ و علیٍّ و فاطمةَ و الحسنِ و الحسین، فتاب علیه و غفَر له!“»

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 57 گوید:

  • «ابونعیم در دلائل النبوّة جلد 2، صفحه 124 پس از نقل قصّۀ مباهله گوید:

  • قال الشَّعبیّ: قال جابر: ”﴿وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمۡ﴾ رسولُ ‌اللَه و علیٌّ؛ ﴿أَبۡنَآءَنَا وَأَبۡنَآءَكُمۡ﴾ الحسنُ و الحسینُ؛ ﴿وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمۡ﴾ فاطمةُ رضی اللَه عنهم أجمعین.“

  • و طبری در منتخب ذیل المذیل، صفحه 83 حدیثی از زیاد بن مطرف روایت کرده که گفت:

  • سَمِعتُ رسولَ ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم یقول: ”مَن أحَبَّ أن یَحیَا حیاتی و یَموت مِیتَتی، و یدخُلَ الجنّةَ الّتی وعَدَنی ربّی، قُضُبًا1 من قضبانها غرَسها فی جنّة الخلد، فلْیَتَوَلِّ علیَّ بن أبی‌طالب علیه السّلام و ذُرِّیَّتَه من بعده، فإنّهم لن یُخرِجوهم من باب هدًی و لن یُدخِلوهم فی باب ضلالة!“

  • و نیز حاکم در مستدرک، جلد 3، صفحه 128 حدیث گذشته را با اختلافی و بدون و ذُرِّیَّتَه من بعده نقل کرده.»2

    1. . خ ل: قُضبانًا.
    2. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 106.

مطلع انوار ج10

67
  • حمیری گوید:

  • مَن کان فی القرآنِ سُمِّیَ مُؤمنًا       ***       فی عَـشرِ آیاتٍ جُعِلنَ خیارا

  • صفحه 218 از دیوان و در تعلیقه، ده آیه از قرآن دربارۀ فضائل امیرالمؤمنین علیه السّلام وارد شده استنتاج نموده و شرح مختصری داده است.

  • راجع به اخبار در حبّ امیرالمؤمنین علیه السّلام

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 62 گوید:

  • «حاکم در مستدرک، جلد 3، صفحه 121 حدیثی از پیغمبر صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم نقل کرده که فرمود: ”من سَبَّ علیًّا فقد سَبَّنی و مَن سَبَّنی فقد سبَّ اللَهَ!“ و در حدیث دیگر: ”من أطاعَنی فقد أطاعَ اللَهَ و مَن عصانی فقد عَصَی اللَهَ، و مَن أطاعَ علیًّا فقد أطاعَنی و مَن عَصَی علیًّا فقد عَصانی“.

  • و ابن‌حجر در صواعق، صفحه 77 ضمن کرامات علی علیه السّلام، و ابونعیم در دلائل النّبوة، جلد 3، صفحه 211 از عمّار، و محبّ طبری در ریاض النّظرة، صفحه 222 گوید:

  • و مِن کراماته أیضًا: إنه حدَّث بحدیثٍ فکذّبه رجلٌ، فقال له: ”أدعو علیک إن کنتَ کاذبًا؟“ قال: ادْعُ! فدعا علیه فلم یبرح حتّی ذهَبَ بَصَرُه!

  • و ابن‌ماجه در سنن، جلد 1، صفحه 66 حدیثی از بُریده روایت کرده و او از پدرش که گفت:

  • قال رسول ‌اللَه صلی اللَه ‌علیه و ‌آله ‌و سلّم: ”إنّ اللَهَ أمَرَنی بحُبِّ أربعة و أخبرنی أنّه یُحِبّهمفقیل: یا رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم، مَن هم؟قال: ”علیٌ منهم (یقول ذلک ثلاثًا) و أبوذر و سلمانُ و المقداد.“»1و2

    1. . همان، ص 113.
    2. . جنگ 9، ص 20.

مطلع انوار ج10

68
  • راجع به غزاة ذات السِّلسِلة که رسول خدا جملۀ تاریخی خود را دربارۀ امیرالمؤمنین گفتند

  • جمله‌ای را که حضرت رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم راجع به امیرالمؤمنین علیه السّلام فرموده‌اند: «یا عَلِیُّ لَولا أنَّنی أُشفِقُ أن تقول فیک طوائفُ مِن أُمَّتی ما قالت النَّصاریٰ فی المسیح عیسی بن مریم، لقلتُ فیک [الیوم] مَقالًا لا تَمُرُّ بمَلَإٍ مِن النّاس إلّا أخَذُوا التُّرابَ مِن تحت قَدَمَیک!» را اربلی در کشف الغُمَّة، صفحه 66 راجع به غزاة‌ السِّلسلة آورده است که:

  • چون اعرابی برای رسول خدا خبر آورد که جماعتی از اعراب در وادِی الرَّمْل اجتماع نموده‌اند و شبانه قصد شبیخون زدن به مدینه را دارند، رسول اللَه برای ابوبکر لواء بست و او را با جماعتی برای انهدام آنها فرستاد؛ ابوبکر شکست خورد و فرار کرد. و رسول خدا برای عمر لواء بست و او را با جماعتی فرستاد؛ او نیز شکست خورد و فرار کرد. و رسول خدا برای عمرو عاص لواء بست و او نیز شکست خورده و فرار کرد. آنگاه حضرت رسول‌ اللَه لواء را برای امیرالمؤمنین علیه السّلام بستند و أبوبکر و عمر و عمرو عاص را در تحت امر و در لشکر آن حضرت قرار دادند و برای ظفر آن حضرت دعا کردند.

  • چون محلّ کفّار، زمینی بود مُنْحَدِر و پر از سنگ و درخت، و دستیابی به آنها مشکل بود، امیرالمؤمنین به طریق خاصّی وارد وادی شدند و آنها را تار و مار کردند و از بین بردند؛ و آیات ﴿وَٱلۡعَٰدِيَٰتِ ضَبۡحٗا * فَٱلۡمُورِيَٰتِ قَدۡحٗا﴾ ـ الخ1 دربارۀ آن حضرت نازل شد. و چون امیرالمؤمنین برگشتند، رسول خدا و مسلمین به پیشواز آن حضرت آمدند، و رسول خدا برای علی جملۀ تاریخی خود را فرمودند: «لَولا أنْ

    1. . سوره عادیات (100) آیه 1 و 2.

مطلع انوار ج10

69
  • تقول فیک ـ الخ1

  • و نیز در روضة الصَّفا در سریّۀ ذات الرّمل که بعد از غزوۀ‌ تبوک است، در جلد دوّم آورده است، در ذکر وقایع سال نهم از هجرت.

  • و نیز در حبیب السّیر، جلد 1، صفحه 402، از کشف الغمة به لفظ: «لولا أنَّنی أتَّقِ أن یقول فیک ـ الخ» ، بعد از بیان سرّیۀ ذات الرّمل آورده است.

  • و لا یخفی آنکه این جملۀ معروف را نیز رسول خدا بعد از فتح خیبر برای امیرالمؤمنین علیه السّلام فرموده‌اند، و در اغلب کتب مناقب و تاریخ و حدیث مذکور است.2و3

  • راجع به مناقب سیّدة النّساء حضرت زهراء سلام ‌اللَه علیها

  • در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 63 و 64 و 65 وارد است که:

  • «بخاری در صحیح، جلد 2، صفحه 199 گوید:

  • وقال النّبیّ صلّی اللَه ‌علیه و ‌آله ‌و سلّم: ”فاطمةُ سیّدةُ نساءِ أهل الجنّة.“ و نیز حدیثی از مِسْوَر بن مخرمة روایت کرده که گفت: إنّ رسول ‌اللَه قال: ”فاطمةُ بَضعَةٌ منّی، فمَن أغضَبَها أغضَبَنی!“

  • مسلم در صحیح، جلد 7، صفحه 141 حدیثی از مِسوَر بن مخرمة نقل کند که گفت:

  • قال رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم:إنّما فاطمةُ بَضعَةٌ منّی، یُؤذِینی ما آذاها!“ و نیز حدیثی در صفحه 143 از عایشه نقل می‌کند که فاطمه علیها ‌السّلام نزد

    1. . کشف الغمّة، ج 1، ص 230 و 287، ملخّصًا.
    2. . بحار الأنوار، ج 21، ص 79؛ الإرشاد، ج 1، ص 114؛ المناقب، ج 3، ص 142.
    3. . جنگ 16، ص 148.

مطلع انوار ج10

70
  • پیغمبر صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم آمد و آن حضرت او را ترحیب (خوش آمد) گفت و فرمود: ”یا فاطمة! أما ترضَینَ أن تکونی سیّدةَ نساء المؤمنین؟! أو سیّدةَ نساء هذه الأُمّة؟!“

  • ابن‌حجر در صواعق، صفحه 104 گوید: و أخرج أبو‌سعید فی شرف النّبوة، و ابن‌المثنّی: انّه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم قال: ”یا فاطمة! إنّ اللَه یَغضِب لغَضَبِک و یَرضَیٰ لرضاک!“

  • حاکم در مستدرک، جلد 3، صفحه 154 از حضرت صادق علیه السّلام، و حموینی در فرائد السّمطین از علی علیه السّلام این روایت را از پیغمبر نقل کرده‌اند.

  • سویدی در سبائک الذّهب، صفحه 72 ضمن احوالات حضرت زهرا علیها ‌السّلام گوید: ”و کان یُحبُّها صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم محبّةً عظیمة و کان یکثر تقبیلَها؛ و فضلُها و أوصافُها و زهدُها و عبادتُها لا یتّسع هذا الکتاب لنقلِه.“

  • حاکم در مستدرک، جلد 3، صفحه 160 حدیثی از عایشه نقل کرده که گفت: ”ما رأیتُ أحَدًا کان أشبهَ کلامًا و حدیثًا برسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم مِن فاطمة؛ و کانت إذا دخلَت علیه قام إلیها فقبَّلها و رحَّب بها و أخذ بیدها فأجلَسها فی مجلسه الخ.“

  • سیوطی در خصائص الکبری، جلد 2، صفحه 49، و حموینی در فرائد السّمطین گوید:

  • و أخرج أبویعلی عن جابر: إنّ النبیَّ صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم أقام أیامًا لم یَطعَم طعامًا حتّی شَقَّ ذلک علیه، فَأتی فاطمةَ، فقال: ”یا بُنَیَّةُ! هل عندک شیءٌ؟“ قالت: ”لا!“ فلمّا خرَج من عندها بُعِثَت إلیها جارةٌ لها بِرَغیفَین و قطعةِ لحمٍ؛ فوضَعَته فی جَفنَةٍ و غطَّت علیها و أرسلَت إلی النبیّ صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم فرجَع إلیها، فقالت: ”قد أتی اللَهُ تعالی بشیءٍ فخبَّأته لک!“ قال: ”هَلُمِّی!“ فأتَته فکشف عن الجفنة فإذا هی مملوّةٌ خبزًا و لحمًا، فلمّا نظرت إلیها بُهِتَت و عرَفَت أنّها برکةٌ من اللَه تعالی!

مطلع انوار ج10

71
  • فقال النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: ”مِن أین لکِ هذا یا بُنیّةُ؟!“ قالت: ”یا أبتِ هو من عنداللَه، إنّ اللَهَ یرزق مَن یشاء بغیر حساب!“

  • فقال: ”الحمد لِلّه الّذی جعَلکِ یا بُنیّةَ، شبیهةً لسیّدة نساءِ بنی‌إسرائیل؛ فإنّها کانت إذا رزَقها اللَهُ تعالی شیئًا فسُئِلت عنه قالت: هو من عند اللَه، إنّ اللَهَ یرزق مَن یشاء بغیر حساب.“ ـ الخ.

  • حاکم در مستدرک، جلد 3، صفحه 161، و سیوطی در خصائص الکبری، جلد 2، صفحه 225 از ابونعیم نقل کرده که:

  • علی علیه السّلام گفت: ”قال رسول ‌اللَه صلّی اللَه ‌علیه‌ و ‌آله ‌و سلّم: إذا کان یومُ القیامة قیل: یا أهلَ الجمع، غُضُّوا أبصارَکم و تَمُرُّ فاطمةُ بنتُ رسول ‌اللَه صلّی اللَه‌ علیه‌ و ‌آله ‌و سلّم! فتَمُرُّ و علیها رَیطَتان خَضراوان.“

  • ابن‌حجر در صواعق، صفحه 113 این حدیث را با اختلافی نقل کرده و گوید: ”فتَمُرُّ مع سبعین ألف جاریةٍ من الحُور العین کمرِّ البرق.“

  • حموینی در فرائدالسّمطین و ابن‌حجر در صواعق، صفحه 96 از نسائی حدیثی از ابن‌عبّاس نقل کرده که گفت:

  • قال النبیّ صلّی اللَه ‌علیه‌ و ‌آله ‌و سلّم: ”ابنتی فاطمة حوراء آدمیّة، لم تَحِض و لم تَطمِث. و إنّما سمّاها فاطمةَ لأنّ اللَهَ عزّوجلّ فطَمها و مُحبِّیها من النّار!“

  • و نیز در صواعق گوید: و أخرج الحافظ ابوالقاسم الدمشقی انّه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم قال:”یا فاطمة، لِمَ سُمِّیتِ فاطمةَ؟“قال علیٌّ: ”لم سُمِّیَتْ فاطمة یا رسول اللَه؟“ قال: ”إنّ اللَهَ قد فطَمها و ذُرِّیَّتَها من النّار!“»1

  • در کتاب علی و الوصیة، صفحه 314 الی صفحه 318 احادیثی در مناقب

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 115.

مطلع انوار ج10

72
  • حضرت فاطمه سلام اللَه علیها وارد است.

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 85 گوید:

  • «شعرانی در یواقیت و جواهر، جلد 2، صفحه 288 گوید:

  • و عبارة الشّیخ محیی‌الدّین فی الباب السادس و الستّین و ثلاث‌مائة من الفتوحات: ”و اعلموا أنّه لا بدّ من خروج المهدیّ علیه السّلام.“ تا آنکه گوید: ”و هو مِن عترةِ رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم من وُلْد فاطمة رضی اللَه عنه، جدُّه الحسینُ بن علیّ بن أبی‌طالب، و والدُه الحسن العسکریّ.“»1و2

  • در اینکه ابوبکر و عمر راضی نبودند به‌هیچ‌وجه خلافت به امیرالمؤمنین برسد

  • در کتاب شیعه در اسلام سبط، در پاورقی صفحه 40 راجع به علّت برگردانیدن خلافت از امیرالمؤمنین علیه السّلام گوید:

  • «طبری در تاریخ، جلد 3، صفحه 289 گفتگویی را میان عمر و ابن‌عبّاس نقل کرده تا آنکه گوید:

  • ”عمرگفت: یا‌بن ‌عبّاس، أ تدری ما مَنَع قومَکم مِنکم بعد محمّدٍ؟!

  • فکرِهْتُ أن أُجیبه فقلتُ: إن لم أکُن أدرِی فأمیرُالمؤمنین یُدرینی!

  • فقال عمر: کرهوا أن یَجمَعوا لکم النبوّةَ و الخلافةَ فتبجَّحوا علی قومِکم بَجَحًا بجحًا، فاختارَت قریشٌ لأنفسها فأصابَت و وُفِّقت!

  • فقُلتُ: یا أمیرالمؤمنین، إن تأذن لی فی الکلام و تُمِط عنّی الغضبَ تکلّمتُ!

  • فقال: تکلَّمْ یا ابن‌ عبّاس.

  • فقلتُ: أمّا قولُک یا أمیرالمؤمنین، اختارَت قریشٌ لأنفسها فأصابَت و وُفِّقَت،

    1. . همان, ص 146.
    2. . جنگ 9، ص 24.

مطلع انوار ج10

73
  • فلو أنّ قریشًا اختارَت لأنفسها حیث اختار اللَهُ عزّوجلّ لها لکان الصّوابُ بِیَدِها غیرَ مردودٍ و لا محسودٍ.“ ـ الخ. (تمام مطالب در تاریخ طبری، جلد 3، صفحه 289 است.)

  • جرجی زیدان در تاریخ التمدّن الاسلامی، جلد 1، صفحه 53 گوید: ”و الظاهر مِن أقوال عُمَرَ و غیره فی مواقف مختلفةٍ أنّهم رأوا بنی‌هاشم قد اعتزُّوا بالنبوّة لأنّ النبیَّ منهم، فلم یستحسنوا أن یُضیفوا إلیها الخلافةَ.“

  • ابن‌خلدون در تاریخ، جلد 3، صفحه 171 گوید: ”وفیما نقله أهلُ الآثار: إنّ عُمرَ قال یومًا لابن عبّاس: إنّ قومکم (یعنی قریشًا) ما أرادوا أن یَجمعوا لکم (‌یعنی بنی‌هاشم) بین النبوّةَ و الخلافةَ فتَحمُوا علیهم.“»1

  • و در صفحه 41 در پاورقی گوید: «ابن عبد ربّه در عقد الفرید، جلد 3، صفحه 77، گوید: ”و قال عبداللَه بن عبّاس: ماشَیتُ عُمَرَ بن الخطّاب یومًا فقال لی: یا ابن‌ عبّاس، ما یَمنَع قومَکم منکم و أنتم أهلُ البیت خاصّة؟!

  • قلتُ: لا أدرِی! قال: لکننّی أدرِی! أنّکم فضّلتموهم بالنبوّة، فقالوا: إن فُضِّلوا بالخلافة مع النبوّة لم یُبقوا لنا شیئًا؛ و إنّ أفضَلَ النّصیبَین بأیدیکم! بل ما إخالُها إلّا مجتمِعةً لکم و إن نَزَلتْ علی رغم أنفِ قریشٍ!“»

  • اقول: عمر در بسیاری از موارد می‌گفت که: «قریش زیر بار علی نمی‌رفتند!» و یا آنکه به انصار در سقیفه ‌گفت: «هیچ‌گاه عرب راضی نیست خلافت در شما باشد و پیغمبر از قریش باشد!» البته مقصود عمر از قریش در جملۀ اول، و از عرب در جملۀ دوّم خود اوست! او در بسیاری از موارد از رفیق خودش تعبیر به قریش یا تعبیر به عرب نموده است!

  • و از روی مطالب فوق استفاده می‌شود که روایتی را که ابوبکر از رسول خدا

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 87.

مطلع انوار ج10

74
  • نقل کرده که: «هیچ‌گاه نبوت و خلافت در یک قوم جمع نمی‌شوند!» این روایت ساختگی خود آنهاست روی حس عصبیّت و رقابت قومی.1 و راجع به تجزیه و تحلیل این حدیث مجعول امیرالمؤمنین علیه السّلام در کتابسلیم بن قیس ادلّه‌ای اقامه می‌فرماید؛ به کتابسلیم بن قیس صفحه 117 و 119 و 165 مراجعه شود.2

  • شواهدی از کلمات و خطب مولا امیرالمؤمنین راجع به تعدّی قریش و تجاوز آنها به حقّ حضرت بعد از رسول ‌اللَه

  • [شواهدی از کلمات امیرالمؤمنین راجع به تعدّی قریش به حقّ آن حضرت]

  • در پاورقی صفحه 42 از کتاب شیعه در اسلام سبط راجع به آنکه خلافت را بعد از رحلت رسول خدا از امیرالمؤمنین علیه السّلام به غصب ربودند، از نهج‌ البلاغه شواهدی آورده است، گوید:

    1. . غایة المرام، ج 5، ص 318: «ابوبکر به امیرالمؤمنین می‌گوید: ”لقد سَمِعتُ رسولَ اللَه یقول بعد هذا: إنّا أهل بیت اصطفانا اللَهُ تعالی و اختار لنا الآخرةَ علی الدُّنیا، فإنّ اللَه لم یکن لِیجمَع لنا أهلَ البیت النبوّةَ و الخلافةَ.“ فقال علیٌّ علیه السّلام: ”هل أحدٌ من أصحاب رسول اللَه شهد هذا معک؟“ فقال عمر: ”صَدَق خلیفةُ رسول اللَه، قد سَمِعتُه منه کما قال!“ قال: و قال أبوعبیده و سالم مولی حذیفة و معاذ بن جبل: ”قد سَمِعنا ذلک من رسول اللَه.“ ـ الحدیث.»
      قضیۀ بریدۀ اسلمی که هنگام غصب خلافت ابوبکر، در شام بود پس از آن به مدینه برگشت و چون ابوبکر را متصدّی دید، اعتراض کرد و گفت: «مگر تو همان کس نبودی که به علی بن أبی‌طالب به فرمایش پیغمبر با وصف به امیرالمؤمنین سلام کردی؟!»... تا آنکه به او گفتند: «خلافت و نبوّت در یک خانواده جمع نمی‌شود!» و بریده این آیه را خواند: ﴿أَمۡ يَحۡسُدُونَ ٱلنَّاسَ عَلَىٰ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَهُ مِن فَضۡلِهِۦ فَقَدۡ ءَاتَيۡنَآ ءَالَ إِبۡرَٰهِيمَ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَءَاتَيۡنَٰهُم مُّلۡكًا عَظِيمٗا﴾ [سوره نساء (4) آیه 54].
      بیان شد که: استدلال ابوبکر روز سقیفه علیه انصار، به قرابت با رسول خدا بود و این، معنایش اتّحاد و وحدت نبوّت و خلافت است. به ص 8 از الامامة و السیاسة [و غایةالمراد، ج 1, ص 82] مراجعه شود.
    2. . اسرار آل محمّد (معروف به کتاب سلیم بن قیس)، ص 577.

مطلع انوار ج10

75
  • «علی علیه السّلام در نهج البلاغه، جلد 1، صفحه 24 می‌فرماید: ”زَرَعوا الفُجورَ و سَقَوه الغُرورَ و حَصَدُوا الثُبورَ، لا یُقاسُ بآل محمّدٍ صلّی اللَه علیه و آله من هذه الأُمّة أحدٌ. (تا آنکه فرماید:) الآنَ إذ رَجَعَ الحقُّ إلی أهله و نُقِلَ إلی مُنتَقِلِه.1

  • و در جلد 1، صفحه 37 فرماید: ”فواللَه ما زلت مدفوعًا عن حقّی مُستأثَرًا علیّ مُنذُ قبَض اللَهُ نبیَّه صلّی اللَه علیه و آله حتّی یؤُمُّ النّاس هذا.“2

  • و در جلد 2، صفحه 48 فرماید: ”حتّیإذا قَبَضَ اللَهُ رسولَه صلّی اللَه علیه و آله، رَجَعَ قومٌ علی الأعقاب و غالتْهُم السُّبُلُ و اتّکَلوا علی الوَلائِجِ و وَصَلوا غیرَ الرَّحِم و هَجَروا السَّبَبَ الّذی أُمِروا بِمَوَدَّتِه و نَقَلوا البِناءَ عن رَصِّ أساسِه فبَنَوه فی غیرِ مَوضعه، معادِنُ کلِّ خطیئةٍ و أبوابُ کلِّ ضاربٍ فی غَمرَةٍ، قد مارُوا فی الحَیرَةِ و ذَهَلوا فی السَّکرَةِ، علی سُنَّةٍ مِن آلِ فرعونَ مِن مُنقَطِعٍ إلی الدُّنیاراکنٍ أو مُفارِقٍ للدّینِ مُبایِنٍ.“3

  • و در جلد 2، صفحه 227 فرماید: ”اللَهمَّ إنّی أستَعدیکَ علی قریشٍ (و مَن أعانَهم) فإنَّهم قد قَطَعوا رَحِمی و أکفَئُوا إنائی و أجمَعُوا علی مُنازَعَتی. حَقًّا کنتُ أولَی به مِن غیری! و قالوا: ألا إنَّ فی الحقِّ أن تَأخُذَه و فی الحقِّ أن تُمنَعَه، فاصبِرْ مَغمومًا أو مُتْ مُتأسِّفًا!

  • فنَظَرتُ فإذا لیس لی رافِدٌ و لا ذابٌّ و لا مُساعِدٌ إلّا أهلُ بیتی، فَضَنِنتُ بهم عن المَنیَّةِ فَأغضَیتُ عَلَی القَذیٰ و جَرِعتُ رِیقی علی الشَّجیٰ و صَبَرتُ مِن کَظمِ الغَیظِ علی أمَرَّ مِنَ العَلقَمِ و آلَمَ لِلقَلبِ من حَزِّ الشِّفارِ.“4»5و6

    1. . نهج البلاغة (عبده), ج 1, ص 30.
    2. . همان, ص 41.
    3. . همان, ج 2, ص 36.
    4. . همان, ص 202.
    5. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 88.
    6. . جنگ 9، ص 10.

مطلع انوار ج10

76
  • [امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السّلام آشکارا خلافت را حقّ خود می‌دانستند]

  • در اینکه امیرالمؤمنین علیه السّلام و اهل بیت آشکارا خلافت را حقّ خود می‌دانسته و دیگران را غاصب و ستمگر معرّفی می‌نمودند و به خلفا و احکام آنها ابداً ارج و ارزشی نمی‌گذاردند، در پاورقی صفحه 43 و 44 از کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 1 مطالبی وارد است.

  • و نیز چون عبدالرّحمن بن عوف به حضرت در شورا گفت که: «آیا عهد می‌کنی که بر کتاب خدا و سنّت رسول ‌اللَه و سیرۀ شیخین باشی؟!» امیرالمؤمنین فرمودند: «من مطابق علم خود رفتار می‌کنم.» و قبول نکردند که طبق سیرۀ شیخین رفتار نمایند. (خلاصۀ شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 32 [به] نقل از طبری1 در تاریخ خود، جلد 3، صفحه 297)

  • خلاصه اجماع شیعه بر آن‌ است که غیر از کتاب خدا و سنّت رسول خدا هیچ چیز دیگر حجّت نیست و رویّه و سیرۀ شیخین ابداً حجیّتی ندارد، و این یکی از مفارق طرق شیعه و سنی است.

  • در اینکه خلفای دوازده‌گانه که در روایات وارده از رسول خدا رسیده، ائمّۀ اهل بیت‌اند و در اینکه علمای اهل تسنّن این روایات را در کتب معتبرۀ خود آورده و آنها را صحیح شمرده‌اند، در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 45 و 46 در پاورقی‌ها مطالبی آمده است.2

  • راجع به عقائد عامّه در خلافت و در اینکه به اجماع یا به بیعتِ یکی دو تن از اهل حلّ و عقد منعقد می‌شود، و راجع به اشکالاتی که در این زمینه است، در

    1. . تاریخ الطبری, ج 3, ص 301.
    2. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 93.

مطلع انوار ج10

77
  • کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 47 و 48 و در پاورقی‌های این دو صفحه مطالبی ذکر شده است.1و2

  • [اطلاق شیعه به تابعینِ امیرالمؤمنین در اخبار رسول ‌اللَه]

  • راجع به اخباری که از رسول خدا رسیده و در آن تابعینِ امیرالمؤمنین را به شیعۀ فائز نام برده است، در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 51 در پاورقی آورده است:

  • «خوارزمی در مناقب، فصل نهم، صفحه 63 و حموینی در فرائد السمطین، حدیثی از جابر روایت کرده‌اند که گفت:

  • کنّا جلوسًا عند النّبیّ صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم فأقبَلَ علیُّ بن أبی‌طالب [علیه السّلام]، فقال رسولُ ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم: ”قد أتاکم أخِی.“ ثمّ التَفَتَ إلی الکعبة فضرَبها بیده، ثمّ قال: ”والّذی نفسی بیَدِه إنّ هذا و شیعتَه هم الفائزون یومَ القیامة.3 و نیز در فصل سیزدهم از مناقب، حدیث خود را به علی علیه السّلام منتهی کرده که پیغمبر صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم در روز فتح خیبر فرمود:

  • ”یا علیّ! لولا أن تقولَ فیک طوائفُ من أُمّتی ما قالتِ النّصاریٰ فی عیسی بن مریم، لَقلتُ فیک الیوم مَقالًا لا تَمُرُّ بمَلَأٍ مِن المسلمین إلّا و أخَذوا ترابَ رِجلَیک و فَضْلَ طَهورِک یستَشفون به، و لکن حسبُک أن تکون منّی و أنا منک. (تا آنکه فرماید:) و إنّک أوّلُ داخلٍ یَدخُل الجنّةَ مِن أُمَّتی، و إنّ شیعتَک علی منابِرَ من نورٍ رِواءٌ

    1. . همان, ص 95.
    2. . جنگ 9، ص 14.
    3. . غایة المرام, ج 3, ص 299.

مطلع انوار ج10

78
  • مَروِیُّون1 مُبیَضَّةٌ وجوهُهم حَولی، أشفَعُ لهم فیکونون غدًا فی الجنّة جیرانی.“2

  • و نیز در فصل نوزدهم گوید:

  • و روی الناصر للحقّ، باسناده عن النبّی صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم قال:یدخل مِن أمَّتی الجنّةَ سبعون ألفًا بغیر حسابٍ!“ فقال علیّ: ”مَن هم یا رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم؟“ قال: ”هُم شیعتُک یا علیّ و أنت إمامُهم.“3

  • سیوطی در درّ منثور ضمن تفسیر سورۀ بیّنه و آیه شریفه ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ أُوْلَـٰٓئِكَ هُمۡ خَيۡرُ ٱلۡبَرِيَّةِ﴾4 گوید:

  • و أخرج ابن‌عساکر عن جابر بن عبداللَه قال: کنّا عند النّبی صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم فأقبَلَ علیٌّ [علیه السّلام]‍ فقال النبیّ صلی اللَه ‌علیه و ‌آله ‌و سلّم: ”و الَّذی نفسی بیده، إنّ هذا و شیعتَه هم الفائزون یومَ القیامة.“ و نزَلَت ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾. فکان أصحاب النَّبیِّ صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم إذا أقبَلَ علیٌّ قالوا: جاء خیرُ البَرِیَّة!

  • و أخرج ابنُ عَدِیٍّ و ابنُ عساکر عن أبی‌سعید مرفوعًا: ”علیٌّ خیرُ البَرِیَّة.“

  • و أخرج ابن‌عدی عن ابن‌عبّاس، قال: لمّا نزَلَت ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾ ـ الخ، قال رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم لعلیّ: ”هو أنت و شیعتُکَ یومَ القیامه راضین مَرضیِّین.“5

    1. . رواء: جمع ریّان است به معنی سیراب آمده؛ و برگ‌های سبز درخت که بسیار سبزند، ریّان گویند؛ و شخص چاق را ریّان گویند؛ و شخص بشّاش و خوش چهره را ریّان گویند. مرویّین: از مادّۀ رَوِی یروی است، یعنی: سیراب شد؛ و مرویّین اسم مفعول و جمع است به معنی سیراب شدگان.
    2. . غایة المرام, ج 2, ص 42.
    3. . همان، ج 1, ص 118.
    4. . سوره بیّنة (98) آیه 7.
    5. . الغدیر، ج 2، ص 58.

مطلع انوار ج10

79
  • و أخرج ابن‌مَردَوَیهِ عن علیّ [علیه السّلام] قال:”قال لی رسولُ ‌اللَه صلّی اللَه ‌علیه و ‌آله ‌و سلم: ألم تَسمَع قولَ اللَه:﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾(ـ الخ)؟! أنت و شیعتُک، و مَوعِدی و موعدُکم الحَوضُ، إذا جاءتِ الأُمَمُ للحساب تُدعَون غُرًّا مُحَجَّلین.“1

  • خوارزمی در مناقب، فصل 17 [صفحه 265] این حدیث را از علی علیه السّلام چنین نقل کرده که فرمود: ”حدّثنی رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم و أنا مسنده إلی صدری فقال: أی علی! ألم تسمع (ـ الخ).“

  • حموینی در فرائد السمطین روایتی از علی علیه السّلام نقل کرده که فرمود: ”قال رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: یا علیُّ! إنّ اللَهَ غَفَرَ لک و لأهلِک و شیعتِک و لمُحبّی شیعتِک و مُحبّی مُحبّی شیعتِک! و أبشِرْ فإنّک الأنزَعُ البَطینُ، مَنزوعٌ من الشِّرکِ، بَطینٌ مِن العلمِ؟“»2و3

  • در ینابیع المودّة، طبع اسلامبول، صفحه 180 از دیلمی از رسول خدا روایت کند که: «شیعةُ علیٍّ هم الفائزون.»4 و نیز در ینابیع المودة، طبع اسلامبول، صفحه 151 از دیلمی روایت کند که: «یا عَلیّ! أنت وشیعتُک تَرِدون علی الحَوضِ وِردًا.»5

  • در کتاب مقام الإمام امیرالمؤمنین عند الخلفاء، صفحه 47 حدیثی راجع به شیعۀ امیرالمؤمنین وارد است.

  • [ایضاً] به صفحه 1 همین دفترچه مراجعه شود.6

    1. . الدر المنثور، ج 6، ص 379.
    2. . غایة المرام, ج 5, ص 108، با قدری اختلاف.
    3. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 100.
    4. . ینابیع المودة, ج 1, ص 173.
    5. . همان, ج 2, ص 86.
    6. . جنگ 9، ص 16.

مطلع انوار ج10

80
  • مکتوب عمرو عاص به سعد بن أبی‌وقّاص‌ بعد از قتل عثمان، و جواب وی

  • الإمامة و السیاسة، ابن‌قتیبه دینوری، مجلّد 1، صفحة 48:

  • «(قال:) ثمّ کتب عمرو بن العاص إلی سعد بن أبی‌وقّاص یسأله عن قتل عثمان، و مَن قتَله و مَن تولّیٰ کِبَرَه.

  • فکتب إلیه سعدٌ: ”إنّک سألتَنی مِن قتل عثمان، و إنّی أُخبِرک أنّه قُتِل بسیفٍ سَلَّتْه عائشةُ، و صقَّله طلحةُ، و سَمَّه ابنُ أبی‌طالب، و سکت الزُّبیرُ و أشار بیده، و أمسَکْنا نحن، و لو شِئنا دفعنا عنه؛ و لکن عثمان غیّر و تغیّر، و أحسَنَ و أساءَ، فإن کُنّا أحسَنّا فقد أحسَنّا، و إن کنّا أسَأنا فنستغفر اللَهَ. و أُخبِرک أنّ الزُّبیر مغلوبٌ بغلبة أهلِه و بطلبه بذنبه، و طلحة لو یجد أن یَشُقَّ بطنَه من حبّ الإمارة لَشَقَّه.“

  • (قال:) و کان ابن‌عبّاس غائبًا بمکّة المشرّفة، فأقبل إلی المدینة و قد بایع النّاسُ علیًّا، قال ابن‌عبّاس: ”فوجدتُ عنده1 المُغیرةَ بن شعبة، فجلستُ حتّی خرج، ثمّ دخلتُ علیه، فسألَنی و سألتُه ثمّ قلتُ له: ما قال لک الخارجُ مِن عندک آنفًا؟ قال:

  • قال لی قبلَ هذه الدّخلة: ”أرسِلْ إلی عبداللَه بن عامر بعَهدِه علی البصرة، و إلی معاویةَ بعَهدِه علی الشّام، فإنّک تَهدَأ علیک البلادُ، و تَسکُن علیک النّاسُ.“ ثمّ أتانی الآنَ، فقال لی: ”إنّی کنتُ أشرتُ علیک برأیٍ لم أتعقّبه، فلم أرَ ذلک رأیًا، و إنّی أری أن تَنبِذ إلیهما العداوةَ، فقد کفاک اللَه عثمانَ، و هما أهوَنُ موتةً منه.“

  • فقال له ابن‌عبّاس: أمّا المرّة الأولی فقد نصَحک فیها، و أمّا الثّانیة فقد غشّک فیها. قال: ”فإنّی قد ولّیتُک الشّامَ فسِرْ إلیها!“ قال: قلتُ: ”لیس هذا برأیٍ، أ تَریٰ معاویة و هو ابنُ عمّ عثمان مخلِّیًا بینی و بین عمله، و لستُ آمَنُ إن ظَفَر بی أن یَقتُلنی بعثمان، و أدنیٰ ما هو صانعٌ أن یَحبِسنی و یَحکُم علیّ، و لکن اکتُبْ إلی معاویة، فمَنِّه و

    1. . أی: عند أمیرالمؤمنین. (محقّق)

مطلع انوار ج10

81
  • عِده، فإن استقام لک الأمر فابْعَثْنی!“

  • (قال:) ثمّ أرسَلَ بالبیعة إلی الآفاق و إلی جمیع الأمصار؛ فجاءتْه البیعةُ من کلّ مکان إلّا الشّام، فإنّه لم یَأتِه منها بیعةٌ. فأرسَلَ إلی المُغیرة بن شُعبَة فقال له: ”سِرْ إلی الشّام فقد وَلَّیتُکها.“ قال: ”تَبعَثُنی إلی معاویة و قد قُتِل ابنُ عمّه، ثمّ آتیه والیًا، فیظنّ أنّی مِن قَتَلَةِ ابنِ عمّه؟! و لکن إن شئتَ ابْعَثْ إلیه بعهده، فإنّه بالحَرِیِّ إذا بعثتَ له بعهده أن یَسمَع و یُطیع.“

  • مخالفت معاویة با امیرالمؤمنین علیه السّلام

  • فکتب علیٌّ إلی معاویة: ”أمّا بعد، فقد ولّیتُک ما قبلک من الأمر و المال، فبایِعْ مَن قِبَلک، ثمّ أقدِمْ إلیّ فی ألفِ رجلٍ من أهل الشّام.“

  • فلمّا أتی معاویةَ کتابُ علیّ دعا بطومارٍ فکتَب فیه:

  • ”مِن معاویة إلی علیٍّ. أمّا بعد، فإنّه:

  • لیس بینی و بین قیسٍ عتابٌ       ***       غیرُ طَعنِ الکُلیٰ و ضَرب الرّقاب“

  • کلام حضرت امام حسن با امیرالمؤمنین علیهما السّلام بعد از قتل عثمان

  • فلمّا أتی علیًّا الکتابُ، و رأی ما فیه و ما هو مشتملٌ علیه، کَرِهَ ذلک و قام فأتی منزلَه، فدخل علیه الحسنُ ابنُه فقال له: ”أما واللَه کنتُ أمَرتُک فعَصَیتَنی!“

  • فقال له علیٌّ: ”و ما أمرتَنی به فعَصَیتُک فیه؟“

  • قال: ”أمَرتُک أن ترکب رَواحِلَک، فتلحقَ بمکَّة المشرّفة، فلا تُتَّهم به و لا تحلّ شیئًا من أمره، فعَصَیتَنی؛ و أمرتُک حین دُعیتَ إلی البیعة أن لا تَبسُط یدَک إلّا علی بیعةِ جماعةٍ، فعَصَیتَنی؛ و أمَرتُک حین خالَف علیک طلحةُ و الزُّبیرُ أن لا تُکرِههما علی البیعة، و تُخَلِّی بینهما و بین وجههما، و تدعَ النّاسَ یتشاورون عامًا کاملًا؛ فواللَه لو تشاوروا عامًا ما زُوِیَت عنک و لا وجَدوا منک بُدّا. و أنا آمُرک الیومَ أن تُقیلَهما بیعتَهما و تَرُدّ إلی النّاس أمرَهم، فإن رَفَضوک رَفَضتَهم و إن قَبِلوک قَبِلتَهم، فإنّی واللَه قد رأیتُ الغَدْرَ فی رُءُوسِهم، و فی وجوههم النِّکْثَ و الکراهیّةَ!“

  • فقال له علیّ: ”أنا إذًا مِثلُک! لا واللَه یا بُنیَّ، و لکن أُقاتل بمَن أطاعنی مَن

مطلع انوار ج10

82
  • عصانی، و أیْمُ اللَه یا بُنیَّ ما زِلتُ مَبغیًّا عَلیَّ منذ هلک جدُّک!“

  • فقال له الحسنُ: ”و أیْمُ اللَه یا أبتِ لیَظهَرَنَّ علیک معاویةُ، لأنّ اللَه تعالی قال: ﴿وَمَن قُتِلَ مَظۡلُومٗا فَقَدۡ جَعَلۡنَا لِوَلِيِّهِۦ سُلۡطَٰنٗا﴾!“1

  • فقال علیّ: ”یا بنیّ، و ما عَلَینا مِن ظلمه واللَه ما ظلَمْناه و لا أمَرنا و لا نصَرنا علیه، و لا کتبتُ فیه إلی أحدٍ سَوادًا فی بَیاضٍ، و إنّک لتعلم أنّ أباک أبرَأُ النّاسِ مِن دَمه و مِن أمره.“

  • فقال له الحسنُ: ”دَعْ عنک هذا! واللَه إنّی لا أظنّ، بل لا أشُکّ أنّ ما بالمدینة عاتقٌ و لا عذراءُ و لا صبیٌّ إلّا و علیه کِفلٌ مِن دَمه!“

  • فقال: ”یا بنیّ إنّک لتعلم أنّ أباک قد رَدَّ النّاسَ عنه مرارًا أهلَ الکوفة و غیرَهم، و قد أرسلتُکما جمیعًا بسیفیکما لتَنصُراه و تموتا دونه، فَنَهاکما عن القتال، و نهی أهلَ الدّار أجمعین. و أیْمُ اللَهِ لو أمرنی بالقِتالِ لقاتلتُ دونه أو أموت بین یدیه!“

  • قال الحسن: ”دَعْ عنک هذا، حتّی یَحکُم اللَهُ بین عباده یومَ القیامة فیما کانوا فیه یختلفون!“2

    1. . سوره اسراء (17) آیه 33.
    2. . باید به این نکته توجّه داشت: امام علیه السّلام در اداء تکلیف و وظیفه‌ای که خدای متعال بر عهدۀ او قرار داده است، که آن تربیت و ارشاد مردم به سمت خیر و صلاح دنیا و آخرتشان است، به دو رویکرد و شاخصه توجّه دارد:
      رویکرد اوّل و مسئلۀ مهمّی که خود در درون خویش با آن بسر می‌برد، اشراف و اطّلاع او بر جمیع حقایق و حوادث پیدا و ناپیدا و کیفیّت سیر و جریان تقدیر و مشیّت الهی در عالم خلق می‌باشد، به‌طوری‌که در نفس قدسی او ذرّه‌ای از پدیده‌ها و جریانات مخفی و پنهان نخواهد بود؛ و بر این اساس طبق مشیّت الهی در میان مردم و در نزد خویش حرکت می‌نماید، گرچه مردم به واسطۀ نقصان سعۀ وجودی بر این رویکرد خرده گیرند و او را مورد خطاب و تخطئه قرار دهند.
      و امّا مطلب دوّم کیفیّت ارتباط امام علیه السّلام با مردم و بیان تکالیف آنها و شنیدن سخنان و ^ ^ آرای ایشان و مرافقت و همراهی با مرتبۀ وجودی آنها، و بالنّتیجه رشد عقلی و نفسی و روحی آنها می‌باشد؛ و در این مرحله امام علیه السّلام با مردم مصاحبت و مرافقت دارد و با آنان به مشاوره و نظرخواهی می‌پردازد و از آنان برای حلّ معضلات و مشکلات استمداد می‌طلبد، و چه بسا رأی ایشان را مورد تأیید و تصویب قرار دهد. و به عبارت دیگر: میدان عمل را برای آنان باز نگه می‌دارد، که این خود موجب رشد و استقلال فکری و نفسی آنان خواهد شد.
      لذا می‌بینیم که رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم در بسیاری از امور با اصحاب به مشورت می‌پرداختند و به آرای آنان جامۀ عمل می‌پوشاندند.
      در این داستان نیز مشاهده می‌کنیم که امام مجتبی علیه السّلام در این امور با پدرش امیرالمؤمنین علیه السّلام به بحث و گفتگو پرداخته است و رجحان آرای خویش را در این قضایا یادآور می‌شود، و پس از شنیدن پاسخ‌های پدر حالت سکونت و اعتماد و اطمینان برایش حاصل می‌شود و از نظر و رأی خویش دست برمی‌دارد.
      ناگفته نماند که امر در اینجا به معنای پیشنهاد و اقتراح است، نه به معنای مصطلح خویش که انشای یک مطلب به قصد الزام و از مقام بالاتر؛ و عصیان به معنای مخالفت است، نه گناه و جرم.
      همچنین لازم به ذکر است که برخی از أعلام شیعه در انتساب این مطلب به امام حسن مجتبی علیه السّلام تشکیک نموده و آن را به ابن‌عبّاس نسبت داده‌اند یا از مفتریات معاندین شمرد‌ه‌اند؛ جهت اطّلاع رجوع نمایید به بهج الصباغة فی شرح نهج البلاغة، ج 10 ، ص 27، به نقل از الجمل للمفید. [معلّق]

مطلع انوار ج10

83
  • کلام امیرالمؤمنین علیه السّلام و عمّار با مغیرة بن شُعبه

  • (قال:) ثمّ دخل المُغیرةُ بن شُعبة، فقال له علیٌّ: ”هل لک یا مُغیرة فی اللَه؟!“

  • قال: ”فأین هو یا أمیرالمؤمنین؟“ قال: ”تأخذ سَیفَک فتدخل معنا فی هذا الأمر، فتُدرِک مَن سبَقک و تَسبِق مَن معک، فإنّی أریٰ أُمورًا لابُدَّ للسّیوف أن تُشحَذ لها، و تُقطَف الرُّءُوسُ بها!“

  • فقال المُغیرة: ”إنّی واللَه یا أمیرالمؤمنین ما رأیتُ عثمان مصیبًا، و لا قتلَه صَوابًا، و إنّها لَظلمةٌ تتلوها ظلماتٌ، فأُریدُ یا أمیرالمؤمنین ـ إن أذِنتَ لی ـ أن أضَعَ سَیفی و أنام فی بیتی حتّی تنجلی الظّلمةُ و یَطلَع قمرُها، فنَسرِی مُبصِرین، نَقفو آثارَ المُهتدین و نتّقی سبیلَ الجائرین.“

  • قال علیٌّ: ”قد أذِنتُ لک، فکُنْ مِن أمرِک علی ما بدا لک!“

مطلع انوار ج10

84
  • فقام عمّارٌ فقال: ”معاذ اللَه یا مُغیرة، تَقعُد أعمَی بعد أن کنتَ بصیرًا؟! یَغلِبک مَن غَلَبتَه و یَسبِقک مَن سَبَقتَه، انظُرْ ما تَریٰ و ما تفعل! فأمّا أنا فلا أکون إلّا فی الرَّعیل الأوّل.“

  • فقال له المُغیرة: ”یا أباالیَقظان! إیّاک أن تکون کقاطع السِّلْسلة، فَرَّ مِن الضَحْل فوقَع فی الرَّمضاءَ.“

  • فقال علیّ لعمّار: ”دَعْه! فإنّه لن یأخذ من الآخرة إلّا ماخالَطَتْه الدُّنیا! أما واللَه یا مُغیرة، إنّها المَثوبةُ المُؤدِّیة تُؤدِّی مَن قام فیها إلی الجنّة، و لما اختار بعدها، فإذا غَشِیناک فَنَمْ فی بیتک!“

  • فقال المُغیرة: ”أنت واللَه یا أمیرالمؤمنین أعلَمُ منّی، و لَئِن لم أُقاتل معک، لا أُعینُ علیک؛ فإنْ یکن ما فعلتَ صَوابًا فإیّاه أردتُ، و إن یکن خَطَأً‌ فمنه نَجَوتُ، و لی ذنوبٌ کثیرةٌ لا قِبَلَ لی بها إلّا الاستغفار منها!“»

  • صفحة 52: «(قال:) فلمّا أتی عائشةَ خبرُ أهل الشّام، أنّهم ردّ‌وا بیعةَ علیّ و أبَوا أن یبایعوه، أمَرَتْ فعُمل لها هودجٌ مِن حدید و جُعل فیه موضعُ عینَیها، ثمّ خرَجَت و معها الزُّبیرُ و طلحَةُ و عبداللَه بن الزّبیر و محمّد بن طلحة.»

  • قعود مغیره، و امتناع از بیعت سعد و محمّد بن مَسلَمَة و عبداللَه بن عمر

  • صفحة 53: «فانصرف عمّارٌ إلی علیٍّ، فقال له علیٌّ: ”دَعْ هٰؤُلاء الرَّهط؛ أمّا ابن‌عمر فضعیفٌ، و امّا سَعد فحسودٌ، و ذَنبی إلی محمّد بن مَسلَمَة أنّی قتلتُ أخاه یومَ خَیبر: مَرحَبَ الیهودیّ.“

  • هُروب مروان بن الحَکَم من المدینة المنوّرة

  • (قال:) و ذکَروا أنّ مروان بن الحَکَم لمّا بویع عَلِیٌّ، هرَب من المدینة فلحق بعائشةَ بمکّةَ، فقالت له عائشةُ: ”ما وراءک؟!“ فقال مروان: ”غُلِبْنا علی أنفسنا!“ فقال له رجلٌ من أهل مکّة: ”إیّاک و علیًّا، فقد طَلَبَک ففِرَّ من بین یدیه!“

  • فقال مروان: ”لِمَ؟ فواللَه ما یَجِد إلیّ سبیلًا؛ أما هو فقد علمتُ أنّه لا یَأخُذنی بِظَنٍّ،

مطلع انوار ج10

85
  • و لا یَنصِب عَلیَّ إلّا الیقینَ؛ و أیْمُ اللَهِ ما أُبالی إذا قصُر عَلیَّ سیفُه، ما طال عَلیَّ من لسانِه.“

  • فقال الرّجل: ”إذا أطال اللَهُ [علیک] لِسانَه طال سیفُه.“ قال مروان: ”کَلّا إنّ اللِّسان أدَبٌ، و السَّیْف حَکَمٌ.“»1

  • جواب امیرالمؤمنین علیه السّلام نامۀ عقیل را

  • [الإمامة و السّیاسة، مجلّد 1] صفحة 55:‌2

  • «”فإنّ قریشًا قد اجتمعت علی حَربِ أخیک، اجتماعَها علی رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم قبل الیوم، و جهلوا حقّی و جحَدوا فَضْلی، و نصَبوا لی الحَربَ، و جَدُّوا فی إطفاءِ نور اللَه. اللَهم فاجْزِ قریشًا عنّی بفِعالها، فقد قطَعَت رَحِمی.“»3

  • صفحة 56: «”و ما أکرَه الموتَ علی الحقّ لأنّ الخیرَ کلَّه بعد الموت، لمَن عقَل و دعا إلی الحقّ؛ و امّا ما عَرَضتَ به مِن مَسیرک إلیّ ببَنیک و بنی أبیک، فلا حاجة لی فی ذلک، فَذَرْهم راشدًا مهدیًّا. فواللَه ما أُحِبّ أن تَهلِکوا معی إن هَلَکتُ، و أنا کما قال أخو بنی‌سلیم:

  • فإن تسألینی کیف صَبری فإنّنی ** صبورٌ علی رَیب الزّمانِ صلیبُ

  • عزیزٌ علیّ أن أری بکآبَةٍ ** فیَشمَتَ واشٍ أو یُساء حبیبُ4“»

  • [ناراحتی امیرالمؤمنین از خروج عایشه و طلحه و زبیر]

  • صفحة 62: «فلمّا قَدِمَ علی علیٍّ کتابُه5 غَمَّه ذلک، و أعظمه النّاسُ و سَقَطَ فی

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 52.
    2. . مقداری از جواب امیرالمؤمنین است در مکتوبی در پاسخ نامۀ برادرشان عقیل.
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 54.
    4. . همان، ص 54.
    5. . نامۀ قثم ‌بن عبّاس است به حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام که: طلحه و زبیر و عایشه به مکّه گریختند.

مطلع انوار ج10

86
  • أیدیهم، فقام قیسُ بن سَعد بن عُبادة فقال: ”یا أمیرالمؤمنین، إنّه واللَه ما غمُّنا بهذین الرّجلین کغمّنا بعائشة؛ لأنّ هذین الرَّجلین حلالا الدّمِ عندنا، لبَیعتِهما و نَکثِهما، و لأنّ عائشة مَن علمتَ مقامَها فی الإسلام و مکانَها من رسول اللَه، مع فضلها و دینها و أُمومَتِها منّا و منک، و لکنّهما یقدمان البَصرةَ و لیس کلُّ أهلها لهما.“»1

  • مسیر عایشه با طلحه و زبیر و وصول به ماء الحوأب

  • صفحة 63: «[قال سعید بن العاص: ”إنّ هٰذین الرجلین قتلا عثمان: طلحة و الزبیر! و هما یریدان الأمر لأنفسهما،] فلمّا غلبا علیه قالا: نغسل الدّمَ بالدّم، و الحَوبَةَ بالتّوبة.“

  • ثمّ قال المُغیرة بن شُعبة: ”أیّها النّاس، إن کنتم إنّما خرجتم مع أُمِّکم، فارْجِعوا بها خیرًا لکم؛ و إن کنتم غضبتم لعثمان، فرؤساؤُکم قتَلوا عثمانَ؛ و إن کنتم نقَمتم علی علیٍّ شیئًا، فبَیِّنوا ما نقَمتم علیه، أنشُدکم اللَهَ فِتنَتَین فی عام واحد.“

  • فأبَوا إلّا أن یمضوا بالنّاس. فلحق سعیدُ ابن العاص بالیَمن، و لحق المُغیرةُ بالطّائف، فلم یَشهَد شیئًا من حروب الجمل و لا صفّین.

  • فلمّا انتهوا إلی ماء الحَوأب فی بعض الطّریق و معهم عائشةُ، نبَحها کِلابُ الحَوأب [فقالت لمحمّد بن طلحة: ”أیّ ماءٍ هذا؟“ قال: ”هذا ماءُ الحوأب.“

  • فقالت: ”و ما أرانی إلّا راجعة!“ قال: ”و لِمَ؟!“

  • قالت: ”سمعتُ رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم یقول لنسائه:

  • کأنّی بإحداکنّ قد نبحها کلاب الحوأب، و إیّاک أن تکونی أنتِ یا حمیراء!“]»2

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 59.
    2. . همان، ص 60.

مطلع انوار ج10

87
  • صفحة 63: «و أتی عبدُاللَه بن الزّبیر، فحلَف لها باللَه لقد خلّفته أوّل اللّیل، و أتاها ببیّنةِ زورٍ من الأعراب، فشهدوا بذلک، فزعموا أنّها أوّلُ شهادة زورٍ شُهِد بها فی الإسلام.

  • فلمّا انتهی إقبالُهم علی أهل البَصرة و دَنَوا منها، قام عثمانُ بن حُنَیف... .»1

  • صفحة 65: «و أقبل غلامٌ من جُهَینَة إلی محمّد بن طلحة فقال له: ”حدِّثْنی عن قَتَلَةِ عثمان!“ قال: ”نعم، دمُ عثمان علی ثلاثةِ أثلاثٍ: ثُلُثٌ علی صحابة الهُودَج، و ثُلُثٌ علی صاحبِ الجمل الأحمر،2 و ثُلُثٌ علی علیّ بن أبی‌طالب.“ فضحِک الجُهَینی، و لحق بعلیّ بن أبی‌طالب.

  • و بلغ طلحةَ قولُ ابنِه محمّدٌ ـ و کان محمّدٌ من عُبّاد النّاس ـ فقال له: ”أ تزعَم عنّا قولک إنّی قاتلُ عثمان؛ کذلک تَشهَد علی أبیک؟ کُنْ کعبداللَه بن الزُّبَیر، فواللَه ما أنت بخیرٍ منه و لا أبوک بدون أبیه! کَفِّ عن قولک، و إلّا فارْجِعْ؛ فإنّ نصرتَک نصرةُ رجل واحد، و فسادَک فساد عامّة.“ فقال محمّد: ”ما قلتُ إلّا حقًّا، و لن أعود.“»3

  • فرستادن امیرالمؤمنین علیه السّلام امام حسن علیه السّلام و عمّار و قیس و عبداللَه بن عبّاس را به کوفه

  • صفحة 66: «فلمّا انصرفا4 إلی علیّ من عند أبی‌موسی و أخبراه بما قال أبوموسی، بعَث إلیه الحسنَ بن علیّ و عبدَاللَه بن عبّاس و عمّارَ بن یاسر و قیسَ بن سعد، و کتَب معهم إلی أهل الکوفة:

    1. . همان، ص 60.
    2. . صاحبة الهودج عائشة، و صاحب الجمل الأحمر طلحة. (الإمامة و السیاسة)
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 61.
    4. . أی: عمّار بن یاسر و محمّد بن أبی‌بکر. (محقّق)

مطلع انوار ج10

88
  • أمّا بعد، فإنّی أُخبِرکم عن أمرِ عثمان حتّی یکون سامعُه کمَن عاینه؛ إنّ النّاس طعَنوا علی عثمان، فکنتُ رجلًا من المهاجرین أُقِلّ عیبَه و أُکثِر استعتابَه، و کان هذان الرّجلان طلحةُ و الزّبیرُ أهوَنُ سَیرِهما فیه اللَهجةُ و الوَجیفُ، و کان مِن عائشة فیه قولٌ علی غضبٍ، فانتحی له قومٌ فقتلوه، و بایَعنی النّاسُ غیرَ مُستکرهین. و هما أوّل مَن بایَعنی علی ما بویع علیه مَن کان قبلی، ثمّ استأذنا إلی العُمرَة، فأذِنتُ لهما، فنقضا العهدَ و نَصَبا الحربَ، و أخرَجا أُمَّ المؤمنین مِن بیتها، لیتّخذاها فتنةً، و قد سارا إلی البصرة، اختیارًا لأهلها، و لعَمری ما إیّای تجیبون. ما تجیبون إلّا اللَهَ. و قد بَعَثتُ ابنی‌الحسن، و ابنَ عمّی عبداللَه بن عبّاس، و عمّارَ بن یاسر، و قَیسَ ابن سَعد، فکونوا عند ظنّنا بکم؛ و اللَهُ المستعانُ.

  • فسار الحسنُ و مَن معه، حتّی قدِموا الکوفةَ علی أبی‌موسی، فدعاه إلی نُصرةِ علیّ، فبایَعهم، ثمّ صعد أبوموسی المنبرَ، و قام الحسن أسفَلَ منه، فدعاهم إلی نُصرَةِ علیّ، و أخبَرَهم بقرابته من رسول اللَه و سابقتِه، و بیعةِ طلحةَ و الزبیر إیّاه، و نَکثِهما عهدَه، و أقرَأهم کتابَ علیٍّ.»1

  • خطبه حضرت امام حسن علیه السّلام در کوفه برای بیعت و تهییج مردم را برای جنگ جَمَل

  • صفحة 67: «ثمّ قام الحسنُ بن علیّ فقال:

  • أیّها النّاس، إنّه قد کان مِن مسیر أمیرالمؤمنین علیِّ بن أبی‌طالب ما قد بلَغکم و قد أتَیناکم مُستَنفِرین، لأنّکم جَبهَةُ الأنصار، و رُءوس العَرَب، و قد کان مِن نقضِ طلحةَ و الزّبیرِ بعد بیعتهما، و خروجهما بعائشة ما بلَغکم، و تعلمون أنّ

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 63.

مطلع انوار ج10

89
  • وَهْنَ النّساء و ضَعفَ رأیهنّ إلی التّلاشِی؛ و مِن أجل ذلک جعل اللَه الرِّجالَ قوّامین علی النّساء. و أیْمُ اللَهِ لو لم یَنصُره منکم أحدٌ لرَجَوتُ أن یکون فیمَن أقبَلَ معه مِن المهاجرین و الأنصار کفایةٌ؛ فانْصُروا اللَهَ یَنصُرْکم.

  • ثمّ قام عمّارُ بن یاسر فقال:

  • یا أهلَ الکوفة، إنْ کان غاب عنکم أبناؤُنا فقد انتَهَت إلیکم أُمورُنا، إنّ قَتَلَةَ عثمانَ لا یَعتذِرون من قتلِه إلی النّاس، و لا یُنکرون ذلک، و قد جعَلوا کتابَ اللَه بینهم و بین مُحاجِّیهم؛ فبِهِ أحیا اللَهُ مَن أحیا، و أمات مَن أمات، و إنّ طلحةَ و الزّبیرَ کانا أوّلَ مَن طعَن و آخِرَ مَن أمَر، و کانا أوّلَ من بایع علیًّا؛ فلمّا أخطَأهما ما أمَّلاه، نکَثا بیعتَهما مِن غیر حَدَثٍ.»1

  • صفحة 68: «ثمّ قام قَیسُ بن سَعد فقال: ”أیّها النّاس، إنّ الأمرَ لو استقبل به أهلُ الشّوریٰ کان علیٌّ أحَقَّ بها، و کان قتالُ مَن أبیٰ ذلک حلالًا.“»2

  • خطبه خواندن عایشه برای مردم بصره در دعوت به جنگ با امیرالمؤمنین علیه السّلام

  • [الإمامة و السیاسة، مجلّد 1] صفحة 68:

  • «(قال:) و ذکروا أنّه لمّا نزَل طلحة و الزبیر و عائشة البصرةَ، اصطفّ لها النّاسُ فی الطّریق، یقولون: یا أُمَّ المؤمنین، ما الّذی أخرَجَکِ مِن بیتکِ؟ فلمّا أکثروا علیها تکلَّمَت بلسانٍ طَلقٍ و کانت مِن أبلغ النّاس، فحمدَتِ اللَهَ و أثنَتْ علیه، ثمّ قالت:

  • أیّها النّاس، واللَه ما بلغ مِن ذَنبِ عثمانَ أن یُستَحَلّ دمُه، و لقد قُتِل مظلومًا. غَضِبنا لکم من السَّوطِ و العَصا، و لا نَغضَب لعثمانَ مِن القَتلِ؟! و إنّ مِن

    1. . همان، ص 64.
    2. . همان.

مطلع انوار ج10

90
  • الرّأی أن تَنظُروا إلی قَتَلَةِ عثمان، فیقتلوا به، ثمّ یُرَدّ هذا الأمرُ شُوریٰ علی ما جعَله عمرُ بن الخطّاب.

  • فمِن قائِلٍ یقول: صدقتِ، و آخَرَ یقول: کذبتِ؛ فلم یَبرَحِ النّاسُ یقولون ذلک حتّی ضرَب بعضُهم وجوهَ بعضٍ.»1

  • صفحة 68: «قال طلحة: ”دعانا إلی البیعة بعد أن اغتصبها و بایَعه النّاسُ، فعَلِمنا حین عرَض علینا أنّه غیرُ فاعل، و لو فعَل أبیٰ ذلک المهاجرون و الأنصار، و خِفنا أن نَرُدّ بیعتَه فنُقتَل، فبایعناه کارهین!“2

  • صفحة 69: «[قال رجلٌ من أشراف البصرة:] ”أما إنّنا قد بایَعنا علیًّا، فإن شئتما بایعناکما بیَسارِ أیدینا.“»3

  • مکتوب امیرالمؤمنین علیه السّلام به طلحه و زبیر و مؤاخذه از نقض بیعت

  • صفحة 70: «ثمّ کتب [علیه السّلام] إلی طلحة و الزُّبیر:

  • أمّا بعد، فقد علمتما أنّی لم أُرِدِ النّاسَ حتّی أرادونی، و لم أُبایِعهم حتّی بایَعونی؛ و إنّکما لَمِمَّن أراد و بایَع، و إنّ العامّةَ لم تُبایِعنی لسلطان خاصّ. فإن کنتما بایَعتمانی کارِهَین، فقد جعَلتما لی علیکما السَّبیلَ: بإظهارِکما الطّاعة، و إسرارِکما المعصیةَ؛ و إن کنتما بایعتمانی طائعین، فارْجِعا إلی اللَه مِن قریبٍ!

  • إنّک یا زبیر، لَفارِسُ رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم و حَوارِیه، و إنّک یا طلحة، لَشیخُ المهاجرین؛ و إنَّ دِفاعَکما هذا الأمرَ قبل أن تَدخُلا فیه کان أوسَعَ علیکما مِن خروجکما منه [بعد] إقرارکما به، و قد زعَمتما أنّی قتَلتُ

    1. . همان.
    2. . همان، ص 65.
    3. . همان.

مطلع انوار ج10

91
  • عثمانَ؟! فبینی و بینکما فیه بعضُ مَن تخلَّف عنّی و عنکما مِن أهل المدینة، و زعَمتما أنّی آوَیتُ قَتَلَةَ عثمانَ؟! فهولاء بنوعثمان، فلْیَدخُلوا فی طاعتی ثمّ یُخاصِموا إلیّ قَتَلةَ أبیهم؟! و ما أنتما و عثمانَ إن کان قُتِلَ ظالمًا أو مظلومًا؟ و قد بایَعتمانی و أنتما بین خَصلَتین قبیحَتَین: نَکثِ بَیعَتِکما، و إخراجِکما أُمِّکما!»1

  • صفحة 74: «قال طلحة: ”فَحُلَّ بیننا و بین مَن قتَل عثمانَ، أما تَعلَم: أنّ رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم قال:

  • إنّما یَحِلّ دمُ المؤمن فی أربع خصالٍ: زانٍ فیُرجَم، أو محاربٍ للّه، أو مرتَدٍّ عن الإسلام، أو مؤمنٍ یَقتُل مؤمنًا عمدًا.“»2

  • نصائح و جواب‌های محکم و استوار امیرالمؤمنین علیه السّلام به طلحه

  • صفحة 75: «قال طلحة: ”بایَعتُک و السَّیفُ علی عُنُقی.“

  • قال: ”ألم تعلم أنّی ما أکرهتُ أحدًا علی البیعة، و لو کنتُ مُکرِهًا أحدًا لأکرهتُ سَعدًا و ابنَ عمر و محمّد بن مَسلَمَة، أبَوا البیعةَ و اعتزَلوا، فترَکتُهم.“

  • قال طلحةُ: ”کنّا فی الشّوری ستّةً فمات اثنان، و قد کرِهناک و نحن ثلاثةٌ.“

  • ‌قال علیٌّ: ”إنّما کان لکما ألّا تَرضَیا قبل الرِّضیٰ و قبل البَیعة، و أمّا الآنَ فلیس لکما غیرُ ما رَضیتما به، إلّا أن تَخرُجا ممّا بُویِعتُ علیه بحَدَثٍ؛ فإن کنتُ أحدَثتُ حَدَثًا فَسَمُّوه لی!“»

  • صفحة 75: «قال علیٌّ: ”هی لعَمرُ اللَهِ إلی مَن یُصلِح لها أمرَها أحوَجُ! أیّها الشّیخ، اقبَلِ النُّصحَ و ارضَ بالتّوبة مع العار، قبل أن یکون العارُ و النّارُ!“»

  • صفحة 75: «فقال عبدُالرّحمن بن أبی‌بکر: ”إلی متی؟ قد واللَه أعذَرنا و أعذَرتُ

    1. . همان، ص 66.
    2. . همان، ص 70.

مطلع انوار ج10

92
  • إن کنتَ ترید الإعذارَ، واللَه لتأذَنَنَّ لنا فی لقاءِ القوم أو لنَنصَرِفَنَّ! إلی متی تَستَهدِف نُحورُنا للقتال و السّلاح، یقتلونا رجلًا رجلًا؟!“»1

  • شروع جنگ جَمَل و تشنه شدن حضرت و عسل طائفی به او دادن

  • صفحة 76: «و قد کان علیٌّ عَبَّأ النّاسَ أثلاثًا، فجعَل مُضَرَ قلبَ العَسکر، و الیَمَنَ مَیمَنتَه، و ربیعةَ مَیسَرتَه؛ و عبّأ أهلَ البصرة مثلَ ذلک، فاقتتل القومُ قتالًا شدیدًا، فهزَمَت یَمنُ البصرةِ یمنَ عَلیٍّ، و هزَمَت ربیعةُ البصرة ربیعةَ عَلیٍّ. قال حیّة بن جهین: ”نظَرتُ إلی علیٍّ و هو یَخفِق نُعاسًا، فقلتُ له: تاللَه ما رأیتُ کالیوم قطّ، إنّ بإزائنا لَمِائةَ ألفِ سَیفٍ، و قد هُزِمَت مَیمَنتُک و مَیسَرتُک، و أنت تَخفِق نُعاسًا! فانتَبَهَ و رفَع یدَیه و قال:

  • اللَهمّ إنّک تعلم أنّی ما کتبتُ فی عثمان سَوادًا فی بَیاضٍ، و أنّ الزّبیر و طلحة ألَبّا و أجلَبا عَلَیَّ النّاسَ، اللَهمّ أولانا بدَمِ عثمانَ فخُذْه الیومَ.“

  • کُندیِ محمّد بن حنفیّه صاحب رایت، و گرفتن حضرت رایت را از او و خود حمله‌ور شدن

  • ثمّ تقدم علیٌّ فنظر إلی أصحابه یُهزَمون و یُقتَلون، فلمّا نظر إلی ذلک صاحَ بابنه محمّدٍ ـ و معه الرّایةُ ـ أن اقتَحِم! فأبطَأ و ثبَت؛ فأتَی علیٌّ مِن خلفه فضرَبه بین کتفَیه و أخَذ الرّایةَ مِن یده، ثمّ حمَل فدخل عَسکرَهم، و إنّ المَیمَنَتَین و المَیسَرتَین تضطربان، فی إحداهما عمّارٌ، و فی الأُخری عبدُاللَه بن عبّاس و محمّدُ بن أبی‌بکر.

  • (قال:) فشقَّ علیٌّ فی عسکر القوم یَطعُن و یَقتُل، ثمّ خرج و هو یقول: ”الماءَ الماءَ!“ فأتاه رجلٌ بإداوةٍ فیها عَسَلٌ، فقال له: ”یا أمیرالمؤمنین، أمّا الماءُ فإنّه لا یَصلُح لک فی هذا المقام، و لکن أذوقک هذا العَسَلَ.“

  • فقال: ”هاتِ!“ فحَسا منه حَسوَةً، ثمّ قال: ”إنّ عَسَلَک لَطائِفیٌّ!“

  • قال الرّجل: ”لعجبًا منک ـ واللَه یا أمیرالمؤمنین ـ لمعرفتِک الطّائِفیَ من غیره

    1. . همان.

مطلع انوار ج10

93
  • فی هذا الیوم، و قد بلَغتِ القلوبُ الحناجرَ!“ فقال له علیٌّ: ”إنّه و‌اللَه یا ابن‌ أخی ما مَلَأ صدرَ عَمِّک شیءٌ قطّ، و لا هابَه شیءٌ.“ ثمّ أعطَی الرّایةَ لابنه و قال: ”هکذا فَاصنَعْ!“

  • فتقدَّم محمّدٌ بالرّایة و معه الأنصارُ حتّی انتهی إلی الجَمَل و الهودج، و هزَم ما یلیه، فاقتتل النّاسُ ذلک الیوم قِتالًا شدیدًا حتّی کانت الواقعةُ و الضَربُ علی الرّکب، و حمَل الأشترُ النّخعیّ و هو یرید عائشةَ، فلقیه عبدُاللَه بن الزُّبیر، فضربه الأشترُ، و اعتنقه عبدُاللَه فصرَعه و قعَد علی صَدْره، ثمّ نادی عبداللَه: ”اقتُلونی و مالکًا!“ فلم یَدرِ النّاسُ مَن مالکٌ؛1 فانفَلَتَ الأشترُ منه.

  • فلمّا رأیٰ کعبُ بن سُور الهزیمةَ، أخَذ بخِطامِ البعیر و نادی: ”أیّها النّاس، اللَه اللَه.“ فقاتَل و قاتَل النّاسُ معه، و عطَفتِ الأزْدُ2 علی الهودج، و أقبَلَ علیٌّ و عمّارٌ و الأشترُ و الأنصارُ معهم یریدون الجملَ، فاقتتل القومُ حوله حتّی حال بینهم اللّیل، و کانوا کذلک یَروحون و یَغدون علی القتال سبعةَ أیّام، و إنّ علیًّا خرج إلیهم بعدَ سبعة أیّام فهزَمهم. فلمّا رأی طلحةُ ذلک رفَع یدَیه إلی السّماء و قال: ”اللَهمّ إن کنّا قد داهَنّا3 فی أمرِ عثمان و ظلَمناه، فخُذْ له الیومَ منّا حتّی تَرضیٰ.“

  • اسیر شدن عایشه و مروان، و آزاد کردن و فرستادن حضرت، عایشه را به مدینه با چهل زن

  • قال فما مضیٰ کلامُه حتّی ضرَبه مروانُ ضَربَةً أتَی منها علی نَفَسِه، فخَرَّ و ثبَتت عائشةُ، و حَماها مروانُ فی عصابةٍ من قیس و من کَنانة و بنی‌أسَد، فأحدَقَ بهم علیُّ بن أبی‌طالب، و مال النّاسُ إلی علیّ، و کلّما وثَب رجلٌ یرید الجَمَلَ ضرَبه مروانُ بالسَّیف و قطَع یدَه، حتّی قطَع نحوَ عشرین یدًا من أهل المدینة و الحجاز و الکوفة، حتّی أُتِیَ

    1. . إنّما کان یعرف بالأشتر، و لو علموه لقتلوه. و یُرویٰ أنّ ابن الزّبیر کان یقول: «اقتلونی و سالکًا، و اقتلوا مالکًا معی.»
    2. . اسمُ قبیلة من قبائل العرب. (محقّق)
    3. . أقرب الموارد: «داهَنَه مداهَنَةً: غشَّه و صانَعه و أظهَر له خلافَ ما یُضمر.»

مطلع انوار ج10

94
  • مروانُ مِن خلفه فضُرِب ضربةً فوقَع، و عُرقِب الجملُ الّذی علیه عائشةُ، و انهزم النّاسُ و أُسِرَت عائشةُ، و أُسِرَ مروانُ بن الحکم و عمرو بن عثمان و موسی بن طلحة و عمرو بن سعید بن العاص.

  • امر حضرت به عدم جواز اسارت اهل قبله؛ و «أن لا یجهزوا جریحًا و لا تقتلوا مُدبرًا»

  • فقال عمّارٌ لعلیّ: ”یا أمیرالمؤمنین، اقْتُلْ هولاء الأسریٰ!“ فقال علیّ: ”لا أقتُل أسیرَ أهل القبلة إذا رجَع و نزع.“

  • فدعا علیٌّ بموسی بن طلحة، فقال النّاس: هذا أوّلُ قتیلٍ یُقتَل. فلمّا أتی به علیٌّ قال: ”تبایع و تدخل فیما دخَل فیه النّاسُ؟!“ قال: ”نعم!“ فبایَع و بایَع الجمیعُ و خلّیٰ سبیلَهم، و سأل النّاسُ علیًّا ما کان عرض علیهم قبل ذلک فأعطاه.

  • ثمّ أمَر المنادِیَ فنادیٰ: ”لا یُقتَلنّ مُدبِرٌ، و لا یُجهَز علی جریحٍ، و لکم ما فی عسکرهم، و علی نسائهم العِدَّةُ، و ما کان لهم من مالٍ فی أهلیهم فهو میراثٌ علی فرائض اللَه.“

  • فقام رجلٌ فقال: ”یا أمیرالمؤمنین، کیف تَحِلّ لنا أموالُهم و لا تَحِلّ لنا نساؤُهم و لا أبناؤُهم؟“ فقال: ”لا یَحِلّ ذلک لکم.“

  • فلمّا أکثَروا علیه فی ذلک، قال: ”اقترعوا، هاتوا بسهامکم!“ ثمّ قال: ”أیُّکم یأخُذ أُمَّکم عائشةَ فی سهمه؟“ فقالوا: ”نستغفر اللَه.“ فقال: ”و أنا أستغفر اللَه.“

  • قال: ثمّ إنّ علیًّا مَرَّ بالقَتلیٰ، فنظَر إلی محمّد بن طَلحَة و هو صریعٌ فی القَتْلیٰ، و کان یُسَمَّی السّجّادَ، لِما بین عینَیه مِن أثر السُّجود، فقال: ”رحمک اللَه یا محمّد! لقد کنتَ فی العبادة مُجتَهدًا، آناءَ اللّیل قَوّامًا، و فی الحَرور صوّامًا!“ ثمّ التفَتَ إلی مَن حوله فقال: ”هذا رجلٌ قتَله بِرُّ1 أبیه.“

    1. . أقرب الموارد: «بَرَّ والدَه برًّا و مَبَرَّةً: أحسَنَ الطاعةَ إلیه و رفق به و تحرَّی محابَّه و توقّیٰ مکارهه.»

مطلع انوار ج10

95
  • فاختلفوا فی طلحةَ و ابنِه محمّد أیّهما قُتِل قبلُ؟ فشهدت عائشةُ لمحمّد أنّها رأتْه بعد قتلِ أبیه؛ فورَّثوا ولدَه فی مال طَلحة.

  • (قال:) و أتی محمّدُ بن أبی‌بکر، فدخل علی أُخته عائشةَ ـ رضی اللَه عنها ـ قال لها: ”أما سمعتِ رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم یقول: علیٌّ مع الحقّ، و الحقُّ مع علیّ؟ ثمّ خرجتِ تُقاتلینَه بدم عثمانَ؟!“

  • ثم دخل علیهما علیٌّ، فسلّم و قال:

  • ”یا صاحبةَ الهودج، قد أمرکِ اللَهُ أن تَقعُدی فی بیتک، ثمّ خرجتِ تُقاتلین! أ ترتحلین؟“ قالت: ”أرتحِلُ.“ فبعَث معها علیٌّ رضی اللَه عنه أربعین امرأةً و أمَرَهنّ أن یَلبَسنَ العَمائمَ و یتقلّدنَ السُّیوفَ، و أن یَکُنَّ من الّذین یَلینها، و لا تَطَّلع علی أنهنّ نساءٌ. فجعَلتْ عائشةُ تقول فی الطّریق: ”فعَل اللَهُ فی ابن أبی‌طالب و فعَل، بعَث معی الرِّجالَ.“ فلمّا قَدِمنَ المدینةَ وَضَعنَ العَمائمَ و السُّیوفَ و دَخَلنَ علیها، فقالت: ”جزَی اللَهُ ابنَ أبی‌طالب الجنّةَ.“»1

  • صفحة 78: «(قال:) دخل موسی بن طَلحة علی علیٍّ، فقال له علیٌّ: ”إنّی لأرجُو أن أکونَ أنا و أبوک ممّن قال اللَه فیهم: ﴿وَنَزَعۡنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنۡ غِلٍّ إِخۡوَٰنًا عَلَىٰ سُرُرٖ مُّتَقَٰبِلِينَ﴾.2“»3

  • نامۀ معاویه به امیرالمؤمنین علیه السّلام و إعلان مبارزه و مخاصمه

  • [الإمامة و السّیاسة، مجلّد 1] صفحة 80:

  • «فَلَّما قرأ معاویةُ کتابَه سَرَّه ذلک، و دعا النّاسَ و صعد المنبر و أخبَرَهم بما قال

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 71.
    2. . سوره حجر (15) آیه 47.
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 73.

مطلع انوار ج10

96
  • شُرَحبِیل، و دعاهم إلی بیعته بالخلافة، فأجابوه و لم یختلف منهم أحدٌ. فلمّا بایع القومُ له بالخلافة و استقام له الأمرُ، کتَب إلی علیٍّ:

  • سلام ‌اللَه علی مَنِ اتّبع الهُدَی.

  • أمّا بعد، فإنّا کنّا نحن و إیّاکم یدًا جامعةً و أُلفَةً ألیفةً، حتّی طمعتَ یا ابن‌أبی‌طالب فتغیّرتَ، ‌و أصبحتَ تَعُدّ نفسَک قویًّا علی مَن عاداک، بطغامِ أهل الحجاز و أوباشِ أهل العراق و حَمْقَی الفُسطاط و غَوغاءِ السَّواد. و أیْمُ اللَهِ لینجلینّ عنک حَمْقاها، و لینقشعنّ عنک غوغاؤُها انقشاعَ السَّحاب عن السَّماء. قتلتَ عثمانَ بن عفّان، و رقیتَ سُلَّمًا! أطلَعَک اللَهُ علیه مَطلَعَ سَوءٍ علیک لا لک! و قتلتَ الزُّبیرَ و طلحةَ، و شرَّدتَ بأُمِّک عائشةَ، و نزلتَ بین المصریّین، فمُنِیتَ و تمنَّیتَ، و خُیِّلَ لک أنّ الدّنیا قد سُخِّرَت لک بخَیلِها و رَجِلِها! و إنّما تُعرَف أُمنیّتُک، لو قد زُرتُک فی المهاجرین من أهل الشّام بقیّة الإسلام، فیحیطون بکَ مِن ورائک، ثمّ یَقضَی اللَهُ علمَه فیک.

  • و السَّلامُ علی أولیاء اللَه.»1

  • حرکت عقیل از حجاز به کوفه برای أخذ مال و رفع دیون، و ردّ حضرت، و رفتن به سوی معاویه

  • صفحة 81: «(قال:) و ذکروا أنّ عقیل بن أبی‌طالب قدِم علی أخیه علیٍّ بالکوفة، فقال له علیٌّ: ”مرحبًا بک و أهلًا. ما أقدَمَک یا أخی؟“ قال: ”تأخّر العَطاءُ عنّا، و غَلاءُ السِّعر ببلدنا، و رکبنی دَینٌ عظیمٌ؛ فجئتُ لتَصِلنی.“

  • فقال علیٌّ: ”واللَه ما لی ممّا تریٰ شیئًا إلّا عطائی، فإذا خرَج فهو لک.“ فقال عقیل: ”و إنّما شُخوصی من الحجاز إلیک من أجل عطائک! و ما ذا یبلغ منّی عطاؤک،

    1. . همان، ص 74.

مطلع انوار ج10

97
  • و ما یدفع مِن حاجتی؟“

  • فقال علیٌّ: ”فمَهْ! هل تعلم لی مالًا غیرَه؟ أم ترید أن یُحرِقنی اللَهُ فی نار جهنّم فی صِلَتِک بأموال المسلمین؟“ فقال عقیل: ”واللَه لأخرُجنّ إلی رجل هو أوصَلُ لی منک!“ (یرید معاویةَ)

  • فقال له علیٌّ: ”راشدًا مهدیًّا.“

  • فخرَج عقیل، حتّی أتَی معاویةَ، فلمّا قدِم علیه، قال له معاویة: ”مرحبًا و أهلًا بک یا ابن‌أبی‌طالب! ما أقدَمَک عَلیَّ؟“

  • فقال: ”قدِمتُ علیک لدَینٍ عظیمٍ رکبنی، فخرجتُ إلی أخی لیَصِلنی، فزعم أنّه لیس له مما یلی إلّا عطاؤُه، فلم یقع ذلک منّی موقعًا و لم یسدّ منّی مسدًّا؛ فأخبَرتُه أنّی سأخرُج إلی رجلٍ هو أوصَلُ منه لی، فجئتُک.“

  • فأزدادَ معاویةُ فیه رغبةً و قال: ”یا أهل الشّام، هذا سیّدُ قریش، و ابنُ سیّدها! عرف الّذی فیه أخوه مِن الغوایة و الضّلالة، فأثاب إلی أهل الدّعاء إلی الحقّ؛ و لکنّی أزعَمُ أنّ جمیع ما تحت یدی لی، فما أعطیتُ فقُربةً إلی اللَه، و ما أمسکتُ فلا جُناحَ علیّ فیه.“

  • فأغضَبَ کلامُه عقیلًا لمّا سمعه ینتقص أخاه، فقال: ”صدقتَ! خرجتُ من عند أخی علی هذا القول، و قد عرفتُ مَن فی عسکره، لم أفقِد واللَه رجلًا من المهاجرین و الأنصار؛‌ و لا واللَه ما رأیتُ فی عسکر معاویة رجلًا من أصحاب النّبیّ صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم.“

  • إعطاء معاویه به عقیل سیصد هزار دینار

  • فقال معاویة عند ذلک: ”یا أهل الشّام، أعظَمُ النّاس مِن قریشٍ علیکم حقًّا ابنُ عمّ النّبیّ صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم، و سیّدُ قریش، و ها هو ذا تبرّأ إلی اللَه ممّا عمِل به أخوه.“

مطلع انوار ج10

98
  • (قال:) و أمَر له معاویةُ بثلاث‌مائة ألفِ دینار، قال له: ”هذه مائةُ ألفٍ تقضی بها دُیونَک، و مائةُ ألف تَصِل بها رحمَک، و مائةُ ألف تُوسِّع بها علی نفسک.“»1

  • [کلام حجّاج بن خزیمه به معاویه]

  • صفحة 82: «”و إنّی2 أُخبِرک یا معاویة: أنّک تَقویٰ علی علیّ بدون ما یَقویٰ به علیک؛ لأنّ مَن معک لا یقولون إذا قلتَ و لا یَسألون إذا أمَرتَ، و لأنّ مَن مع علیٍّ یقولون إذا قال و یسألون إذا أمَر؛ فقلیلٌ ممَّن معک خیرٌ من کثیرٍ ممَّن معه. و اعْلَمْ أنّ علیًّا لا یُرضِیه إلّا الرِّضیٰ، و إنّ رضاه یُسخِطک. و لستَ و علیٌّ بالسّواء؛ لا یَرضیٰ علیٌّ بالعراق دون الشّام، و رضاؤُک بالشّام دون العراق.“»3

  • رفتن عبداللَه بن عامر به شام و بیعت با معاویه

  • صفحة 83: «”و قد بایَع النّاسُ علیًّا علی منبر رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم بیعةً عامّة.“»4

  • صفحة 88: «(قال:) و ذکروا أنّ عبداللَه بن عامر لحِقَ بالشّام، و لم یأتِ معاویةَ، و خاف یومًا کیوم الجمل، فبعَث إلیه معاویةُ أن یأتیَه و ألَحَّ علیه؛ فکتب ابنُ عامر: ”أمّا بعد، فإنّی أُخبِرک أنّی أقحَمتُ طلحةَ و الزُّبیر إلی البصرة و أنا أقول: إذا رأی النّاسُ أُمَّ المؤمنین مالوا إلیها، و إن فَرَّ النّاسُ لم یَفِرّ الزُّبیرُ، و إن غدَر النّاسُ لم یَغدِر

    1. . همان، ص 75.
    2. . این کلام حجّاج بن خزیمه است به معاویه، که خود از اعوان عثمان بود و در وقت ورود به شام به معاویه گفت.
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 76.
    4. . همان، ص 77.

مطلع انوار ج10

99
  • مروانُ؛ فغضِبَت عائشةُ، و رجَع الزُّبیرُ، و قتَل مروانُ طلحةَ، و ذهَب مالی بما فیه، و النّاسُ أشباهٌ. و الیوم کَأمسِ؛ فإن اتَّبَعتَنِی هوای، و إلّا أرتَحِل عنک. و السّلام.“

  • فکتب معاویةُ إلیه: ”أمّا بعد، فإنّک قلَّدتَ أمرَ دینِک قَتَلَةَ عثمان، و أنفَقتَ مالَک لعبداللَه بن الزُّبیر، و آثَرتَ العراقَ علی الشّام، فأخرَجَک اللَهُ من الحرب صِفْرَ الیدَین، لیس لک حظُّ الحقّ، و لا ثَأرُ القتیلِ.“

  • فلمّا انتهی کتابُه إلی ابن عامر، أتاه فغمَس یدَه معه و بایَعه، فلاطفه معاویةُ، و عرَف له قرابتَه من عثمان.»1

  • صفحة 89: «(قال:) و ذکروا أنّ الأشتَر النَّخعیّ قام إلی علیّ فقال: ”یا أمیرالمؤمنین، إنّما لنا أن نقول قبل أن تقول، فإذا عَزمتَ فلم نَقُل؛ فلو سِرتَ بنا إلی الشّام بهذا الحَدّ و الجدّ، لم یَلقوک بمثله، فإنّ القلوبَ الیومَ سلیمةٌ، و الأبصارَ صحیحةٌ، فبادِرْ بالقلوب القَسوَة، و بالأبصار العَمیٰ.“»2

  • مکتوب امیرالمؤمنین علیه السّلام با جریر بن عبداللَه به معاویه و اتمام حجّت از هر جهت

  • صفحة 90: «و ولّوا مُدبِرین إلی مصرهم، فسألونی ما کنتُ دَعَوتُهم إلیه قبل اللِّقاء، فقَبِلتُ العافیةَ، و رفَعتُ عنهم السَّیفَ، و استعملتُ علیهم عبدَاللَه بن عبّاس.»3و4

  • صفحة 93: «(قال:) و ذکروا أنَّ علیًّا کتب إلی معاویة مع جریر:

    1. . همان، ص 81.
    2. . همان، ص 82.
    3. . قسمتی از نامۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام به جریر بن عبداللَه. (محقّق)
    4. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 82.

مطلع انوار ج10

100
  • أمّا بعد، فإنّ بیعتی بالمدینة لَزِمَتْک و أنت بالشّام؛ لأنّه بایَعنی الّذین بایَعوا أبابکر و عُمَرَ و عثمانَ علی ما بایَعوا، فلم یکن للشّاهد أن یَختار، و لا للغائب أن یَرُدّ. و إنّما الشُّوریٰ للمهاجرین و الأنصار، فإذا اجتمعوا علی رجلٍ فسَمَّوه إمامًا، کان ذلک للّه رضًا؛ فإنْ خرَج منهم خارجٌ، رَدُّوه إلی ما خرَج منه، فإن أبَی قاتَلُوه علی اتّباعِه غیرَ سبیلِ المؤمنین، و أولاه اللَه ما تولّیٰ، و أصلاه جهنّمَ و ساءَت مصیرًا.

  • و إنّ طلحةَ و الزُّبیرَ بایَعانی بالمدینة ثمّ نقَضا بَیعتَهما، فکان نَقضُهما کرَدَّتِهما، فجاهَدتُهما بعد ما أعذَرتُ إلیهما، ﴿حَتَّىٰ جَآءَ ٱلۡحَقُّ وَظَهَرَ أَمۡرُ ٱللَهِ وَهُمۡ كَٰرِهُونَ﴾.1

  • فادْخُلْ فیما دخَل فیه المسلمون، فإنّ أحَبَّ أمورِک إلیّ العافیةُ؛ إلّا أن تتعرَّض للبَلاء، فإن تتعرّضْ للبَلاء قاتَلتُک، و استَعَنتُ باللَه علیک.

  • و قد أکثَرتَ الکلامَ فی قَتَلَةِ عثمانَ، فادْخُلْ فی الطّاعة، ثمّ حاکِمِ القومَ إلیّ أحمِلْک و إیّاهم علی کتابِ اللَه؛ فأمّا تلک الّتی تریدها فهی خُدعَةُ الصّبیِّ عن اللَّبَنِ، و لعَمری لئِنْ نظَرتَ بعَقلِک دون هواک لَتَجِدَنّی أبْرَأ النّاسِ مِن دم عثمانَ.

  • و اعْلَمْ یا معاویةَ أنّک من الطُّلَقاء، الّذین لا تَحِلّ لهم الخلافةُ و لا تُعقَد معهم الإمامةُ، و لا تُعرَض فیهم الشُّوریٰ، و قد بعَثتُ إلیک و إلی مَن قِبَلَک جریرَ بن عبداللَه، و هو مِن أهل الإیمان و الهجرةِ السّابقة، فبایِعْ؛ و لا قوّةَ إلّا باللَه.»2

  • صفحة 94:3 «”فادخُل یامعاویة فیما دخل النّاس فیه! فإن قلتَ: إنّ عثمانَ ولّانی و لم یَعزِلْنی؛ فإنّ هذا لو کان، لم یَقُم للّه دِینٌ، و کان لکلِّ امرئٍ ما هو فیه.“»4

    1. . سوره توبه (9) آیه 48.
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 84.
    3. . کلام جریر بن عبداللَه به معاویه. (محقّق)
    4. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 85.

مطلع انوار ج10

101
  • صفحة 99: «(قال:) و ذکروا: أنّه لمّا قُرِئ علیهم کتابُه1 اجتمع رأیُهم علی أن یُسنِدوا أمرَهم إلی المِسوَر بن مَخرَمَة، فجاوب عنهم فکتب إلیه: ”أمّا بعد، فإنّک أخطأتَ خطأً عظیمًا و أخطأتَ مواضعَ النُّصرة و تناولتَها من مکانٍ بعیدٍ. و ما أنت و الخلافةَ یا معاویة! و أنت طلیقٌ و أبوک من الأحزاب، فکُفَّ عنّا فلیس لک قِبَلنا ولیٌّ و لا نصیر.“»2

  • [نامۀ سعد ‌بن أبی‌وقّاص به معاویه]

  • [الإمامة و السّیاسة، مجلّد 1] صفحة 100:

  • «(قال:) و ذکروا أنّ سَعدًا کتب إلیه:3 ”أمّا بعد، فإنّ أهل الشُّوریٰ لیس منهم أحقُّ بها مِن صاحبه غیر أنّ علیًّا کان مِن السّابقة، و لم یکن فینا ما فیه، فشارَکَنا فی محاسننا و لم نُشارکه فی محاسنه، و کان أحقَّنا کلّنا بالخلافة، و لکن مقادیر اللَه تعالی الّتی صرفتْها [عنه] حیث شاء لعلمِه و قَدَرِه؛ و قد علمنا أنّه أحَقُّ بها منّا، و لکن لم یکن بُدٌّ من الکلام فی ذلک و التّشاجُرِ، فدَعْ ذا.“»4

  • [نامۀ أمیر‌المؤمنین علیه السّلام به معاویه]

  • صفحة 102: «”و أمّا قولک: إنّ أهل الشّام هم الحُکّامُ علی النّاس! فهاتِ رجلًا من قریش الشّام یُقبَل فی الشُّوریٰ أو تَحِلّ له الخلافةُ، فإن سمّیتَ کذَّبک

    1. . أی: قُرِئ علی أهلِ مکّة و المدینة کتابُ معاویة. (محقّق)
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 89.
    3. . این نامۀ سعد بن أبی‌وقّاص است به معاویه در جواب او که نوشته بود باید خلافت را به شورا گذارد در میان افرادی که عمر به شورا گذارده بود.
    4. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 90.

مطلع انوار ج10

102
  • المهاجرون و الأنصارُ، و إلّا أتیتُک به من قریش الحجاز.“»1و2

  • آمدن امیرالمؤمنین علیه السّلام در قرب معاویه و صداکردن او را برای جنگ تن به تن

  • صفحة 106: «(قال:) و ذکروا أنّ النّاس مکثوا بصفّین أربعین لیلةً، یَغدون إلی القتال و یَرُوحون؛ فأمّا القتال الّذی کان فیه الفناءُ فثلاثة أیّام. فلمّا رأیٰ علیٌّ کثرةَ القتال و القتل فی النّاس، برَز یومًا من الأیّام ـ و معاویةُ فوق التَّلّ ـ فنادَی بأعلَی صوتِه: ”یا معاویة!“ فأجابه فقال: ”ما تشاء یا أباالحسن؟“

  • قال علیٌّ: ”علامَ یقتتل النّاسُ و یذهبون علی مُلکٍ؟! إن نِلتَه کان لک دونهم، و إن نِلتُه أنا کان لی دونهم! ابْرُزْ إلیّ و دَعِ النّاسَ، فیکون الأمرُ لمَن غلَب.“

  • قال عمرو بن العاص: ”أنْصَفَک الرَّجلُ یا معاویة!“ فضحِک معاویةُ و قال: ”طمعتَ فیها یا عمرو؟!“ فقال عمرو: ”واللَه ما أراه یَجمُل بک إلّا أن تبارزَه.“ فقال معاویة: ”ما أراک إلّا مازحًا، نلقاه بجمعِنا.“

  • عمرو عاص در جنگ با امیرالمؤمنین علیه السّلام به زمین افتاد و عورت خود را برهنه کرد

  • بِرازُ عمرو بن العاص لعلیٍّ:

  • (قال:) و ذکروا أنّ عمرًا قال لمعاویة: ”أ تَجبُن عن علیٍّ و تتّهِمنی فی نصیحتی إلیک؟! واللَه لأُبارزنّ علیًّا و لو مِتُّ ألفَ موتةٍ فی أوّل لقائه!!“

  • فبارَزه عمرٌو فطعَنه علیٌّ فصرَعه، فاتّقاه بعَورته فانصرف عنه علیٌّ و ولّیٰ بوجهه دونه؛ و کان علیٌّ رضی اللَه عنه لم یَنظُر قطّ إلی عَورةِ أحدٍ حیاءً و تکرّمًا و تنزّهًا عمّا لا یَحِلّ و لا یَجمُل بمثله، کرّم اللَه وجهه.

    1. . قسمتی از نامۀ أمیر‌المؤمنین علیه السّلام در جواب به معاویه. (محقّق)
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 91.

مطلع انوار ج10

103
  • [قطع المیرة عن اهل الشّام]

  • قطع المیرة عن اهل الشّام:

  • (قال:) و ذکروا أنّ علیًّا دعا زَحْر بن قَیْس فقال له: ”سِرْ فی بعض هذه الخیل إلی القُطْقُطانة، فاقْطَعْ المِیرةَ عن معاویة؛ و لا تقتل إلّا مَن یَحِلّ لک قتلُه، و ضَعِ السَّیفَ [موضعه].“

  • فبلَغ ذلک معاویةَ فدعا الضحّاکَ بن قَیس، فأمَره أن یلقی زَحرَ بن قَیس فیُقاتله؛ فسَار الضحّاکُ فلقِیَه زَحرُ، فهزَمه و قتل من أصحابه و قطَع المِیرةَ عن أهل الشّام، و رجَع الضحّاکُ إلی معاویة مُنهزِمًا.

  • پیروی اهل شام از معاویه بی‌چون و چرا، و پیروی اهل کوفه از حضرت در صورت فهمیدن دلیل

  • فجمع معاویةُ النّاسَ فقال: ”أتانی خبرٌ من ناحیةٍ من نواحیّ، أمرٌ شدیدٌ!“ فقالوا: ”یا أمیرالمؤمنین، لسنا فی شیءٍ ممّا أتاک، إنّما علینا السّمعُ و الطّاعة.“

  • و بلغ علیًّا قولُ معاویة و قولُ أهل الشّام، فأراد أن یَعلَم ما رأیُ أهلِ العِراق، فجمَعهم فقال: ”أیّها النّاس، إنّه أتانی خبرٌ من ناحیةٍ من نواحیّ.“ فقال ابنُ الکوّاء و أصحابه: ”إنّ لنا فی کلّ أمر رأیًا، فما أتاک فأطْلِعْنا علیه، حتّی نُشیر علیک!“

  • فبکَی علیٌّ، ثمّ قال: ”ظفَر واللَه ابنُ هندٍ باجتماع أهل الشّام له، و اختلافِکم علیَّ! واللَه لیَغلبنَّ باطلُه حقَّکم! إنّما أتانی أنّ زَحرَ بن قَیس ظفَر بالضحّاک و قطع المیرةَ، و أتی معاویةَ هزیمةُ صاحِبه، فقال: یا أهل الشّام، إنّه أتانی أمرٌ شدیدٌ! فقلّدوه أمرَهم، و اختلفتم عَلیَّ.“

  • فقام قَیسُ بن سَعد فقال: ”أما واللَه لنحن کنّا أولیٰ بالتّسلیم من أهل الشّام!“»1

  • صفحة 109: «”ثمّ صِرتما رسولَی رجلٍ من الطُّلقاء لا تَحِلّ له الخلافةُ.“2 ففشا

    1. . همان، ص 95.
    2. . از جمله کلام عبدالرّحمن بن عثمان است به أبوهریره و أبودرداء در وقت مراجعت آن دو نفر از نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام به سوی معاویه.

مطلع انوار ج10

104
  • قولُه و قولُهما، فهَمَّ معاویةُ بقتله، ثمّ راقب فیه عشیرتَه.

  • بَرد، از طایفه همدان، در بحث عمرو عاص را محکوم می‌کند

  • [وقوع عمرو بن العاص فی علیّ]

  • وقوع عمرو بن العاص فی علیّ:

  • (قال:) و ذکروا أنّ رجلًا من همذان یقال له برد، قدم علی معاویة فسمع عمرًا یَقَع فی علیٍّ، فقال له: ”یا عمرو، إنّ أشیاخَنا سَمِعوا رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم یقول: مَن کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه؛ فحقٌّ ذلک أم باطل؟!“ فقال عمرو: ”حقٌّ، و أنا أزیدک: أنّه لیس أحدٌ من صحابة رسول اللَه له مناقبٌ مثلُ مناقبِ علیّ!“

  • ففزع الفتی، فقال عمرو: ”إنّه أفسَدَها بأمره فی عثمان.“ فقال برد: ”هل أمَر أو قتَل؟!“ قال: ”لا، و لکنّه آوَیٰ و منَع.“

  • قال: ”فهل بایعه النّاسُ علیها؟!“ قال: ”نعم.“ قال: ”فما أخرَجک من بیعته؟“ قال: ”اتِّهامی إیّاه فی عثمان.“ قال له: ”و أنت أیضًا قد اتُّهِمتَ!“ قال: ”صدقتَ فیها خرجتُ إلی فلسطین.“

  • فرجَع الفتی إلی قومه فقال: ”إنّا أتَینا قومًا أخذنا الحجّةَ علیهم من أفواههم؛ علیٌّ علَی الحقِّ فاتَّبِعُوه!“»1

  • [جواب ابن‌عبّاس به نامۀ معاویه]

  • صفحة 113: «”و أمّا قولُک: إنّه لو بایَعنی النّاسُ استقمتَ! فقد بایعوا علیًّا و هو خیرٌ منّی فلم تَستقِم له، و إنّ الخلافة لا تَصلُح إلّا لمَن کان فی الشُّورَی، فما أنت و الخلافةَ و أنت طلیقُ الإسلام و ابنُ رأس الأحزاب و ابنُ آکِلة الأکباد مِن قَتلیٰ بدرٍ؟!“»2و3

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 97.
    2. . قسمتی از نامۀ ابن‌عبّاس در جواب به معاویه. (محقّق)
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 100.

مطلع انوار ج10

105
  • دعوت حضرت اصحاب را به صبر و تحمّل فشار و عدم توجّه به زخارف دنیا و اموال معاویه

  • صفحة 114: «(قال:) و ذکروا أنّ علیًّا قام خطیبًا فقال:

  • أیّها النّاس! ألا إنّ هذا القَدَر یَنزِل من السّماء کقَطْرِ المَطَر، علی کلِّ نفسٍ بما کسَبَت مِن زیادةٍ أو نقصانٍ فی أهلٍ أو مالٍ، فمَن أصابه نقصانٌ فی أهلٍ أو مالٍ فلا یُغِشّ نفسَه؛ ألا و إنّما المالُ حَرثُ الدّنیا و العملُ الصّالح حَرثُ الآخرة، و قد یجمعهما اللَهُ لأقوامٍ.

  • و قد دخل فی هذا العَسْکر طمَعٌ من معاویة، فضَعُوا عنکم هَمَّ الدّنیا بفِراقها، و شدّةَ ما اشتدّ منها برجاء ما بعدها. فإن نازعتکم أنفسَکم إلی غیر ذلک فرُدُّوها إلی الصَّبر و وَطِّنوها علی العَزاء؛ فواللَه إنّ أرجیٰ ما أرجوه الرّزقُ من اللَه حیث لا نحتسب. و قد فارقکم مَصقَلَةُ بن هُبَیرة فآثَر الدُّنیا علی الآخرة، و فارقکم بُسْرُ بن أرطاة فأصبَحَ ثقیلَ الظَّهْر من الدّماء مفتضحَ البطن من المال، و فارقکم زیدُ بن عَدِیّ بن حاتم فأصبَح یسأل الرّجعة. و أیْمُ اللَه لوَدِدتُ رجالًا مع معاویة أنَّهم معی فباعوا الدّنیا بالآخرة، و لوَدِدتُ رجالًا معی أنّهم مع معاویة فباعوا الآخرةَ بالدّنیا.

  • ابن أبومحجن ثقفی نزد معاویه از حضرت عیب‌گویی می‌کند و معاویه پاسخش را می‌دهد

  • قدوم ابن أبی‌مِحجَن علی معاویة:

  • (قال:) و ذکروا أنّ عبداللَه بن أبی‌مِحجَن الثَّقفی قدم علی معاویة فقال: ”یا أمیرالمؤمنین، إنّی أتیتُک مِن عند الغَبِیّ الجَبان البَخیل ابنِ أبی‌طالب.“

  • فقال معاویةُ: ”للّه أنت! أتدری ما قلتَ؟! أمّا قولُک: الغَبِیّ؛ فواللَه لو أنّ ألسن النّاس جُمِعت فجُعِلت لسانًا واحدًا لکفاها لسانُ علیّ! و أمّا قولک: إنّه جَبانٌ؛

مطلع انوار ج10

106
  • فثکَلَتْک أُمُّک، هل رأیتَ أحدًا قطّ بارَزه إلّا قتَله؟! و أمّا قولک: إنّه بخیلٌ؛ فواللَه لو کان له بیتان أحدُهما من تِبْرٍ و الآخَرُ من تِبْنٍ، لأنفَدَ تِبْرُه قبل تِبْنِه.“

  • فقال الثّقفیّ: ”فعَلامَ تُقاتله إذًا؟!“ قال: ”علیٰ دمِ عثمان، و علی هذا الخاتمِ الّذی مَن جعَله فی یده جادت طینتُه، و أطعَم عیالَه، و ادَّخر لأهله.“

  • فضحِک الثّقفیُّ، ثمّ لحِق بعلیّ فقال: ”یا أمیرالمؤمنین، هَبْ لی یدیّ بجُرمی، لا دنیا أصبتُ و لا آخرة!“ فضحِک علیٌّ ثمّ قال: ”أنت منها علی رأس أمرِک، و إنّما یأخذ اللَهُ العبادَ بأحد الأمرین.“»1

  • صفحة 116: «فقال علیّ لسَعد بن قیس: ”أجِبِ الرّجلَ!“ و قد کان عبدُاللَه بن عمرو قاتَلَ یومَ صِفّین بسیفَین، و کان من حُجَّتِه أن قال: ”أمَرنی رسولُ اللَه أنْ أُطیع أبی.“»2

  • [اختلاف أهل العراق فی الموادعة]

  • [الإمامة و السّیاسة، مجلّد 1] صفحة 118:

  • «(قال:) و ذکروا أنّه لمّا عظُم الأمرُ و استحَرَّ القتالُ، قال له رأسٌ من أهل العراق: ”إنّ هذه الحرب قد أکَلَتْنا و أذهَبَت الرِّجالَ، و الرّأیُ الموادعةُ.“ و قال بعضهم: ”لا، بل نُقاتلهم الیومَ علی ما قاتلناهم علیه أمسِ.“ و کانت الجماعةُ قد رضیَت الموادعةَ و جنَحَت إلی الصّلح و المسالمة. فقام علیٌّ خطیبًا فقال:

  • أیّها النّاس! إنّی لم أزَل مِن أمری علی ما أُحبّ حتّی قدَحَتکم الحربُ، و قد واللَه أخذتْ منکم و ترکتْ و هی لعدوّکم أنهَکُ. وقد کنتُ بالأمس أمیرًا

    1. . همان، ص 101.
    2. . همان، ص 102.

مطلع انوار ج10

107
  • فأصبحتُ الیوم مأمورًا، و کنتُ ناهیًا فأصبحتُ الیوم منهیًّا، فلیس لی أن أحملَکم علی ما تکرهون.»1

  • صفحة 120: «ثمّ قام الحصینُ بن المنذر ـ و کان أحدَثَ القوم سِنًّا ـ فقال: ”أیّها النّاس! إنّما بُنی هذا الدّینُ علی التّسلیم، فلا تَدفَعوه بالقیاس و لا تُهدِّموه بالشّبهة. و إنّا واللَه لو أنّا لا نَقبَل من الأمور إلّا ما نَعرِف، لأصبح الحقُّ فی الدّنیا قلیلًا؛ و لو ترکنا و ما نَهْوی، لأصبح الباطلُ فی أیدینا کثیرًا. و إنّ لنا راعیًا قد حمِدنا وَردَه و صَدرَه، و هو المأمون علی ما قال و فعَل؛ فإن قال: لا، قلنا: لا، و إن قال: نعم، قلنا: نعم.“»2

  • خطبۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام و دعوت به صبر، و اختلاف مردم در میل به صُلح در اثر پیشنهاد معاویه

  • صفحة 123: «ثمّ قام علیٌّ خطیبًا، فحمد اللَه و أثنیٰ علیه، ثمّ قال:

  • أیّها النّاس، إنّه قد بلَغ بکم و بعدوّکم ما قد رأیتم، و لم یبقَ منهم إلّا آخِرُ نَفَسٍ، و إنّ الأُمور إذا أقبَلَت اعتُبِرَ آخِرُها بأوّلها؛ و قد صبَر لکم القومُ علی غیر دِینٍ حتّی بلَغوا منکم ما بلَغوا، و أنا غادٍ علیهم بنفسی بالغَداة فأُحاکِمهم بسَیفی هذا إلی اللَه.»3

  • قیام عمّار بن یاسر و کلام شدید او به حضرت در عدم پذیرش صلح و استدعای مبارزه تا پایان کار

  • صفحة 125: «فلمّا أظهَرَ علیٌّ أنّه قد قبل ذلک، قام عمّارُ بن یاسر فقال:

    1. . همان، ص 104.
    2. . همان، ص 105.
    3. . همان، ص 108.

مطلع انوار ج10

108
  • ”یا أمیرالمؤمنین، أما واللَه لقد أخرجها إلیک معاویةُ بیضاءَ، مَن أقرَّ بها هلَک و مَن أنکرها ملَک؛ ما لک یا أباالحسن؟! شکّکتَنا فی دیننا؟! و رَدَدتَنا علی أعقابنا بعد مائة ألفٍ قُتلوا منّا و منهم؟! أفلا کان هذا قبلَ السیف؟! و قبلُ، طلحة و الزّبیر و عائشة قد دَعَوک إلی ذلک فأبَیتَ، و زعمتَ أنّک أولیٰ بالحقّ و أنّ مَن خالَفَنا منهم ضالٌّ حلالُ الدّم! و قد حکَم اللَهُ تعالی فی هذا الحال ما قد سمعتَ، فإن کان القومُ کُفّارًا مشرکین فلیس لنا أن نرفع السَّیفَ عنهم حتّی یَفِیئوا إلی أمر اللَه، و إن کانوا أهلَ فتنة فلیس لنا أن نرفع السَّیفَ عنهم حتّی لا تکون فتنة و یکون الدّینُ کلّه لله؛ واللَه ما أسلَموا و لا أدَّوا الجِزیةَ و لا فاءُو إلی أمر اللَه و لا طَفِئَت الفتنةُ.“

  • فقال علیٌّ: ”واللَه إنّی لهذا الأمر کارِهٌ!“»1و2

    1. . همان، ص 109.
    2. . همان‌طور که در تعلیقه صفحه 82 عرض شد، بنای معاشرت ائمّۀ معصومین علیهم السّلام و اولیای الهی با مردم، علی‌الخصوص با خواصّ اصحاب خود، بر مدارا و رفق بوده است و تا حدّ امکان با آراء و نظرات آنان موافقت می‌نمودند؛ مگر آنجا که مفسده‌ای شخصی یا اجتماعی مطرح بوده است، که در آن مواقع دیگر ملاحظات را کنار می‌گذاشتند و آنچه را که به نظر مبارکشان صلاح و حق بوده است بیان می‌داشتند.
      جناب عمّار یاسر و سایر اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام دارای مراتب عالیه از صفا و نورانیّت و طیّ عوالم ربوبی و فوز به مراحل عالیۀ تجرّد و قرب بوده‌اند، ولی مع‌الوصف هنوز تا وصول به عالم توحید و ادراک ذات حقّ به حقّ‌المشاهده و عبور از جمیع آثار و حیثیّات نفس و شخصیّت، فاصله داشتند و آن حقیقتی را که یک امام معصوم و یا ولیّ کامل الهی پس از فوز به این ذروه و وفود به حریم ذات اقدس إله درک می‌کند واجد نبودند؛ و لذا مشاهده می‌کنیم با وجود محو در ولایت مولا علی و ذوب در محبّت و عشق به حضرتش ـ همچون مالک اشتر نخعی و حجر بن عدیّ و قیس بن عباده ـ نسبت به بعضی از تمایلات آن حضرت در جای‌جای حوادث سخن به بحث و اظهار نظر و رأی خویش می‌رساندند.
      و امّا از دیدگاه ما، با اینکه به همۀ این بزرگواران به دیدۀ إعجاب و تکریم و تعظیم می‌نگریم و ^ ^ امید شفاعت آنها را در روز حساب و حشر و نشر با خود داریم و از خدای منّان طلب رحمت و رضوان و وصول به أعلی مرتبه از تجرّد و توحید را خواستاریم، با صراحت تمام می‌گوییم که اگر به‌جای آنان در آن حوادث قرار می‌گرفتیم، می‌بایست چشم بر دهان مولا علی می‌داشتیم و خواست او را بر همۀ آراء و انظار و تفکّرات خود مقدّم می‌داشتیم و ابداً به اندازۀ مثقال ذرّه‌ای از اراده و میل و سخن او تخطّی نمی‌نمودیم؛ اگر می‌فرمود: جنگ کنید! می‌کردیم، و در آخرین لحظه پیروزی بر دشمن اگر می‌فرمود: دست باز دارید! می‌بایست دست باز داریم.
      و این است حقیقت مفهوم: «النبیّ أولیٰ بکم من أنفسکم؛ پیامبر از خود شما به شما نسبت به سرنوشت شما أولی و أحقّ است.»
      عبور انسان از مراتب نفسی و انانیّت و شهود حقیقت جمال محبوب در این‌گونه موارد حاصل خواهد شد.
      إن‌شاءاللَه در آینده راجع به این مسئله توضیح کافی داده خواهد شد. [معلّق]

مطلع انوار ج10

109
  • صفحة 126: «(قال:) فأنکَرَها الأشترُ و قَیسُ بن سَعد، و کانا أشدَّ النّاس علی علیٍّ فیها قولًا؛ فکان الّذین عملوا فی الصُّلح الأشعَثُ بن قَیس و عَدِیُّ بن حاتم و شُرَیح بن هانئ و عَمرو بن الحَمِق و زَحْر بن قَیس.»1

  • قتل عبداللَه بن خبّاب بن أرَت و زوجه‌اش با سه نفر زن دیگر توسّط خوارج

  • صفحة 146: «فأجمع علیٌّ و النّاسُ علی المسیر إلی صفّین و تجهّز معاویةُ حتّی نزل صفّینَ. فلمّا خرج علیٌّ بالنّاس عبَر الجسرَ، ثمّ مضی حتّی نزل دَیرَ أبی‌موسی علی شاطِئِ الفُرات، ثمّ أخذ علی الأنبار.

  • و إنّ الخارجةَ الّتی خرَجَت علی علیٍّ بینما هم یسیرون، فإذا هم بِرَجُلٍ یَسُوق امرأتَه علی حمارٍ له، فعَبَروا إلیه الفراتَ فقالوا له: ”مَن أنت؟!“ قال: ”أنا رجلٌ مؤمنٌ.“ قالوا: ”فما تقول فی علیِّ ابن أبی‌طالب؟“ قال: ”أقول: إنّه أمیرالمؤمنین، و أوّلُ

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 112.

مطلع انوار ج10

110
  • المسلمین إیمانًا باللَه و رسوله.“ قالوا: ”فما اسمُک؟“ قال: ”أنا عبداللَه بن خَبّابِ بن الأرَتّ، صاحبِ رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم.“ فقالوا له: ”أفزَعناک؟“ قال: ”نَعم.“ قالوا: ”لا رَوعَ علیک! حَدِّثْنا عن أبیک بحدیثٍ سمعه من رسول اللَه، لعلّ اللَه أن ینفعنا به.“ قال: ”نعم، حدَّثنی عن رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم، أنّه قال:

  • ستکون فتنةٌ بعدی، یموت فیها قلبُ الرَّجل کما یموتُ بَدَنُه، یُمسِی مؤمنًا و یُصبِح کافرًا.“

  • فقالوا: ”لهذا الحدیث سَألناک؟! واللَه لنَقتُلنّک قِتلةً ما قتلناها أحَدًا!“ فأخذوه و کَتَّفوه ثمّ أقْبلوا به و بامرأتِه ـ و هی حُبْلیٰ مُتِمُّ ـ حتّی نَزَلوا تحتَ نخْلٍ، فسَقَطَتْ رُطَبَةٌ منها فأخَذها بعضُهم فقذَفها فی فیه، فقال له أحدُهم: ”بغیر حِلٍّ أو بغیر ثَمَنٍ أکَلتَها؟!“ فألقاها مِن فیه. ثمّ اخترط بعضُهم سَیفَه فضرَب به خنزیرًا لأهل الذِّمَّة، فقتَله. قال له بعضُ أصحابه: ”إنّ هذا من الفَساد فی الأرض.“ فلقی الرَّجلُ صاحبَ الخنزیر فأرْضاه من خنزِیره.

  • فلمّا رأی منهم عبدُاللَه بن خَبّاب ذلک، قال: ”لئن کنتم صادقین فیما أری، ما عَلیَّ منکم بأسٌ، و واللَه ما أحدَثتُ حَدَثًا فی الإسلام، و إنّی لمؤمنٌ؛ و قد أمَّنْتمونی و قلتم: لا رَوعَ علیک.“

  • فجاءُوا به و بِامرأتِه؛ فأضجَعوه علی شفیرِ النَّهْرِ علی ذلک الخنزیر، فذبَحوه فسال دمُه فی الماء، ثمّ أقبَلوا إلی امرأتِه، فقالت: ”إنّما أنا امرأةٌ، أما تتّقون اللَهَ؟!“ قال: فبَقَروا بَطنَها، و قتَلوا ثلاثةَ نِسوَةٍ، فیهم أُمُّ سَنان قد صَحِبَتِ النبیَّ علیه الصّلاةُ و السّلام.

  • حرکت امیرالمؤمنین علیه السّلام به سوی خوارج نهروان

  • فبلَغ علیًّا خبرُهم، فبَعث إلیهم الحارثَ بن مُرَّة لِینظر فیما بلَغه مِن قتل عبداللَه

مطلع انوار ج10

111
  • بن خبّاب و النّسوةِ و یکتب إلیه بالأمر؛ فلمّا انتهی إلیهم لیُسائلهم خرَجوا إلیه فقتَلوه. فقال النّاسُ: ”یا أمیرالمؤمنین، تَدَعُ هولاء القومَ وَراءَنا یَخلُفوننا فی عِیالنا و أمْوالنا، سِرْ بنا إلیهم، فإذا فرِغنا منهم نهَضنا إلی عَدُوّنا من أهل الشّام.“»1

  • صفحة 149: «پاورقی (1): و یروی: أنّه لما سمِع علیٌّ نداءَهم: ”لا حکمَ إلّا لِله!“ قال: ”کلمة عادلةٌ یراد بها جَورٌ؛ إنّما یقولون لا إمارةَ، و لابدّ من إمارةٍ برّةً أو فاجرةً.“»

  • [قسمتی از نامۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام به اهل عراق]

  • صفحة 156:

  • «فضاربوهم حتّی لقوا اللَهَ صابرین محتسبین؛ فواللَه لو لم یُصیبوا منهم إلّا رجلًا واحدًا متعمِّدِین لقتله، لحَلَّ لی بذلک قتلُ الجیش کلّه.»2و3

  • کلام حضرت در زمان متارکۀ موقّت به لشگریان که به نزد زن‌ها و فرزندان خود کمتر بروند

  • صفحة 157:

  • «فأقبلتم حتّی إذا أطلَلتم علی الکوفة؛ أمرتُکم أن تَلزَموا مُعَسکَرَکم و تَضُمُّوا قَواصِیَکم و تتوطَّنوا علی الجهاد، و لا تُکثِروا زیارةَ أولادِکم و نسائکم؛ فإنّ ذلک یُرِقّ قلوبَکم و یَلوِیکم، و إنّ أصحاب الحَرب لا یتوجَّدون و لا یتوجّعون و لا یَسأمون من سَهَرِ لیلهم و لا مِن ظَمَأِ نهارهم و لا من خَمْصِ

    1. . همان، ص 126.
    2. . قسمتی از نامۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام به اهل کوفه بعد از جنگ نهروان است. (محقّق)
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 135.

مطلع انوار ج10

112
  • بطونهم، حتّی یُدرِکوا بثَأرِهم و ینالوا بُغیَتَهم و مَطلَبَهم.»1و2

  • [احتجاجات ابن‌عبّاس به معاویه راجع به حقّانیّت امیرالمؤمنین]

  • در صفحه 236 از کتاب سلیم بن قیس، من جمله از احتجاجات ابن‌عبّاس را به معاویه راجع به حقّانیّت امیرالمؤمنین نقل می‌کند، تا آنکه می‌گوید:

  • یا معاویة! أما علمتَ أنّ رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم حین بعث إلی مُؤتَةَ أمَّر علیهم جعفرَ بن أبی‌طالب، ثم قال: إنْ هَلَکَ جعفرٌ [بن أبی‌طالب] فزیدُ بن حارثة، فإن هلَک زیدٌ فعَبدُاللَه بن رَواحَةَ، و لم یَرضَ لَهم أن یختاروا لِأنفسهم! أ فکان یترُک أُمَّتَه لا یُبیِّن لهم خلیفتَه فیهم؟! بلی واللَه ما ترَکهم فی عَمْیاءَ! و لا شُبهةٍ“» ـ الخ.3

  • در صفحه 249 ـ 257 از کتاب سلیم بن قیس راجع به قضایای وارده بعد از رحلت رسول اللَه و کشف بیت فاطمه و قضیۀ فدک مطالبی وارد است.

  • و نیز از صفحه 24 ـ 89 راجع [به] برگرداندن خلافت از بنی‌هاشم بعد از رحلت و اشعار عبّاس: «ما کنت احسب هذا الأمر منحرفًا» ـ الخ، مطالبی است4.5

  • [إنّ شرّ النّاس عند اللَه امامٌ جائرٌ ضَلَّ و ضُلَّ به]

  • و در جلد 2، صفحه 85 ضمن موعظۀ عثمان می‌فرماید:«”و إنّ شرَّ النّاسِ عند اللَه إمامٌ جائرٌ ضَلَّ و ضُلَّ به، فأماتَ سُنّةً مأخوذةً و أحیا بدعةً متروکةً؛ و إنّی سَمِعتُ رسولَ ‌اللَه صلّی اللَه علیه و آله یقول: یُؤتیٰ یومَ القیامة بالإمام الجائِر و لیس معه نصیرٌ

    1. . همان.
    2. . جنگ 20، ص 382 ـ 416.
    3. . کتاب سلیم بن قیس, ص 843.
    4. . همان، ص 576.
    5. . جنگ 9، ص 7.

مطلع انوار ج10

113
  • و لا عاذرٌ، یُلقیٰ فی نارِ جهنّم فیدُور فیها کما تدور الرَّحیٰ ثمّ یَرتَبِط فی قَعرِها.“1

  • و ابن‌اثیر در کامل، جلد 3، صفحه 74 جمله‌های گذشته را با اندک اختلافی در الفاظ و اضافۀ این جمله نقل کرده:”و إنّی أُحذِّرک اللَهَ و سَطوَتَه2 و نقماته، فإنَّ عذابَه شدیدٌ ألیم.“

  • رونلدسن در کتابی که از او به عربی ترجمه شده و به نام عقیدة ‌الشیعة در مطبعۀ سعادت مصر، سال 1365 به چاپ رسیده، صفحه 82 گوید:

  • ”و یَرویٰ أحمدُ بن حنبل: أنّه بعد مَقتلِ علیٍّ خطَب الحسنُ بالنّاس، فقال:

  • لقد قُبِضَ فی هذه اللیلة رجلٌ لم یسبقه الأوّلون بعَمَلٍ و لا یُدرِکه الآخرون بعَمَلٍ، و قد نصَبه رسولُ ‌اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم.3

  • سپس گوید: ”و قد ناقشنا صحّةَ هذه القضیة آنفًا.“ این مناقشه به مقصود ما که نقل روایت احمد و فرمایش امام مجتبی علیه السّلام است زیانی نمی‌رساند.»4و5

  • راجع به اخبار در شهادت امیرالمؤمنین علیه السّلام

  • در شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 63 گوید:

  • «ابن‌اثیر، در أُسد الغابة، جلد 4، صفحه 35، و ابن‌حجر در صواعق، صفحه 80، بیعت ابن‌ملجم و ردّ علی بیعت او را، و خواندن ابیاتی که دلالت بر وفات او کند، و افطار هرشب از ماه رمضان را نزد یکی از حسنین علیهما ‌السّلام و عبداللَه بن جعفر، نوشته گوید:

    1. . نهج البلاغة (عبده)، ج 2, ص 68.
    2. . خ ل: سطواته.
    3. . مسند احمد, ج 1, ص 199، با اختلاف.
    4. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 89.
    5. . جنگ 9، ص 13.

مطلع انوار ج10

114
  • لایزیدُ علی ثَلاثِ لُقَمٍ و یقول: ”یأتی أمرُ اللَه و أنا خمیصٌ، و إنّما هی لَیلَةٌ أو لَیلَتان!“ تا آنکه گوید: ”خرَج علیٌّ لِصلاةِ الفَجر، فاستقبله الإوَزُّ یَصِحنَ فی وجهِه.“ قال: فجعَلنا نطرُدُهنّ عنه، فقال:

  • دَعُوهنّ فإنّهن نوائِحُ!“ و خرج فأُصیب! و هذا یدلّ علی أنّه عَلِم السَّنةَ و الشَّهرَ و اللَّیلة الّتی یُقتَل فیها!

  • سیوطی در خصائص الکبری، جلد 2، صفحه 124 گوید:

  • و أخرج الحاکمُ و البَیهقی و أبونعیم عن الزهریّ قال: ”لما کان صباحُ قتلِ علیّ بن أبی‌طالب، لم یُرفَع حَجَرٌ فی بیت المقدس إلّا وُجِد تحته دَمٌ!“ و أخرج أبونعیم من طریق الزّهری عن سعید بن المسیّب، قال: ”صَبیحة یوم قتلِ علیّ بن أبی‌طالبٍ، لم تُرفَع حَصاةٌ مِن الأرض إلّا و تحتها دمٌ عبیطٌ.“»1

  • در غایة المرام، صفحه 488، حدیث الخامس عشر، راجع به شهادت امیرالمؤمنین و عیادت حبیب بن عمرو مطالبی است.2

  • در علی و الوصیّة از صفحه 125 تا صفحه 142، حدیث آمدن یهودی را در زمان عمر و سؤالات او را از امیرالمؤمنین علیه السّلام، و جواب‌های آن حضرت را به چند طریق نقل کرده است. در این حدیث، حضرت إخبار به شهادت خود به واسطۀ ضربه بر فرق سر می‌دهند و یهودی ایمان می‌آورد و اعتراف به مقام وصایت آن حضرت می‌نماید3.4

    1. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 114.
    2. . غایة المرام, ج 5, ص 121.
    3. . جهت اطّلاع بیشتر پیرامون این حدیث شریف رجوع شود به امام شناسی, ج 11, ص 24. (محقّق)
    4. . جنگ 9، ص 22.

مطلع انوار ج10

115
  • [بیعت اهل کوفه با امام حسن علیه السّلام]

  • [الإمامة و السّیاسة، مجلّد 1] صفحة 160:

  • «”و کان علیٌّ رضی اللَه عنه شدیدَ الأُدْمَة، ثقیلَ العَینَین، ضَخْمَ البَطن، أصلَعَ، ذا عَضُلات، فی أذُنَیه شَعْرٌ یخرج منهما، و کان إلی القَصْرِ أقرَبَ.“»1و2

  • صفحة 163: «(قال:) و ذکروا أنّه لمّا قُتل علیُّ بن أبی‌طالب ثار النّاسُ إلی الحسن بن علیٍّ بالبیعة، فلمّا بایَعوه قال لهم: ”تُبایعون لی علی السَّمع و الطّاعة، و تحاربون مَن حاربتُ، و تُسالمون مَن سالمتُ!“

  • فلمّا سَمِعوا ذلک ارتابوا و أمسَکوا أیدیَهم، و قبَض هو یدَه؛ فأتوا الحسینَ فقالوا له: ”ابْسُطْ یدَک نُبایعْک علی ما بایَعْنا علیه أباک، و علی حَربِ المُحلّین الضالّین أهلِ الشّام.“

  • فقال الحسینُ: ”معاذ اللَه أن أُبایِعکم ما کان الحسن حَیًّا.“

  • قال: فانصرفوا إلی الحسن، فلم یجدوا بُدًّا من بیعتِه علی ما شرَط علیهم. فلمّا تمّتِ البیعةُ له و أخذ عهودَهم و مواثیقَهم علی ذلک، کاتَبَ معاویةَ فأتاه فخَلا به؛ فاصطلح معه علی أنّ لمعاویة الإمامةَ ما کان حَیًّا، فإذا مات فالأمرُ للحسن. فلمّا تَمَّ صلحُهما صعَد الحسنُ إلی المنبر، فحمد اللَهَ و أثنیٰ علیه، ثمّ قال:

  • ”أیُّها النّاس! إنّ اللَه هَدیٰ أوَّلَکم بأوَّلِنا، و حقَن دماءَکم بآخِرنا، و کانت لی فی رقابکم بیعةٌ، تحاربون مَن حاربتُ و تسالمون مَن سالمتُ، و قد سالمتُ معاویةَ و بایعتُه، فبایعوه و إنْ أدْری ﴿لَعَلَّهُۥ فِتۡنَةٞ لَّكُمۡ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٖ﴾3.“ و أشار إلی معاویةَ.»4

    1. . قسمتی از کلام مدائنی است در ضمن بیان مقتل أمیر‌المؤمنین علیه السّلام. (محقّق)
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 138.
    3. . سوره أنبیاء (21) آیه 111.
    4. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 140.

مطلع انوار ج10

116
  • صلح حضرت امام حسن علیه السّلام با معاویه و نگرانی سُلَیمان بن صُرَد خزاعی و کلام حضرت امام حسین علیه السّلام

  • صفحة 165: «(قال:) ثمّ خرج سلیمانُ بن صُرَد من عنده فدخل علی الحسین، فعرَض علیه ما عرَض علی الحسن و أخبَرَه بما ردّ علیه الحسنُ، فقال الحسین:

  • ”لِیَکنْ کُلُّ رجل منکم حِلْسًا من أحلاسِ بیته ما دام معاویة حَیًّا؛ فإنّها بیعةٌ کنتُ واللَه لها کارِهًا، فإنْ هلَک معاویةُ نظرنا و نظرتم و رأینا و رأیتم.“»1

  • شهادت امام حسن علیه السّلام و سرور و سجدۀ معاویه و دخول ابن‌عبّاس بر معاویه

  • صفحة 174: «(قال:) فلمّا کانتْ سَنَةَ إحدی و خمسین، مرِض الحسنُ بن علیّ مَرَضَه الّذی مات فیه، فکتب عاملُ المدینة إلی معاویة یخبره بشکایة الحَسَن، فکتب إلیه معاویة: ”إن استطعتَ ألّا یَمضِیَ یومٌ یُمَرّ بی إلّا یأتینی فیه خبرُه فافْعَلْ!“

  • فلم یزل یکتب إلیه بحاله حتّی تُوُفّی، فکتَب إلیه بذلک. فلمّا أتاه الخبرُ أظهَرَ فَرَحًا و سُرورًا حتّی سجَد و سجَد مَن کان معه. فبلَغ ذلک عبدَاللَه بن عبّاس ـ و کان بالشّام یومئذٍ ـ فدخل علی معاویة، فلمّا جلس قال معاویة: ”یا ابن‌عبّاس، هلَک الحسنُ بنُ علیّ!“ فقال ابن‌عبّاس: ”نعم، هلَک، ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾2 ترجیعًا مکرِّرًا. و قد بلغنی الّذی أظهرتَ من الفَرَح و السُّرور لوفاته؛ أما واللَه ما سَدَّ جسدُه حُفْرتَک، و لا زاد نقصانُ أجَلِه فی عمرک، و لقد مات و هو خیرٌ منک، و لئِن أُصِبْنا به لقد أُصِبْنا

    1. . همان، ص 142.
    2. . سوره بقره (2) آیه 156.

مطلع انوار ج10

117
  • بمَن کان خیرًا منه جدِّه رسولِ اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم، فجبَر اللَهُ مصیبتَه، و خلَّف علینا مِن بعده أحسَنَ الخلافة.“

  • ثمّ شَهِقَ ابنُ‌عبّاسٍ و بکیٰ، و بکیٰ مَن حضر فی المجلس و بکیٰ معاویةُ، فما رأیتُ یومًا أکثرَ باکیًا من ذلک الیوم، فقال معاویة: ”بلغنی أنّه ترَک بنین صغارًا!“ فقال ابن‌عبّاس: ”کلّنا کان صغیرًا فکبر.“

  • قال معاویة: ”کم أتی له مِن العُمر؟“ فقال ابن‌عبّاس: ”أمرُ الحسن أعظَمُ مِن أن یُجهَل أحدٌ مولدَه.“

  • قال: فسکَت معاویةُ یسیرًا ثمّ قال: ”یا ابن‌العبّاس، أصبحتَ سَیِّدَ قومک مِن بعده!“ فقال ابن‌عبّاس: ”أمّا ما أبقَی اللَهُ أباعبداللَه الحسین فلا.“

  • قال معاویة: ”للّه أبوک یا ابن‌عبّاس، ما استنبأتک إلّا وجدتُک مُعِدًّا.“»1و2

  • فرزدق و کُثَیِّر عَزَّة از هواداران حضرت امام زین‌العابدین علیه السّلام بودند

  • [یوم الإسلام] صفحة 75:

  • «و کان هوَی الفرزدق مع علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی‌طالب علیهم السّلام و قال فیه:

  • هذا الّذی تَعرِف البَطحاءُ وَطْأتَه       ***       و البَیتُ یَعرِفه و الحِلُّ و الحَرَمُ

  • هذا ابنُ خَیرِ عِبادِ اللَه کلِّهم       ***       هذا التّقیُّ النَّقیُّ الطّاهرُ العَلَمُ

  • و کان مِن أشدّ النّاس تعصّبًا للبَیت العَلویّ کُثَیِّرُ عَزَّة، و قد غالی فی التّشیّع و ذهب مذهبَ الکیسانیّة و قال: بالرّجعة و التنّاسخ و صرّح بمذهبه و جادل فیه خصومَه، و مع

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 150.
    2. . جنگ 20، ص 416.

مطلع انوار ج10

118
  • ذلک لم یضطهده الأُمویّون بل عاملوه معاملةً حَسَنَةً و أجَلّوه، حتّی لایَنالهم أذاه.»1

    1. . جنگ 23، ص 1/91.

مطلع انوار ج10

119
  • 3. امویّون

  • [کلام کفر آمیز ابوسفیان به عثمان]

  • و در [الفردوس الأعلی] صفحه 20 مرحوم [سیّد محمّدعلی] قاضی در پاورقی گوید:

  • «دخل أبوسفیان علی عثمان بعد أن وَلِیَ الخلافةَ و خاطَبهم بکلامِه المُعلَن بکُفره و نفاقِه، و قال:

  • ”یا بَنی‌أُمَیَّةَ! تَلَقَّفوها1 تَلَقُّفَ الکُرَةِ؛ و الَّذی یَحلِف به أبوسفیان مازِلتُ أرجوها لکم! و لَتَصیرَنَّ إلی صِبیانکم وَراثَةً!“

  • و قال لعثمان: ”أدِرْها کالکُرَة، و اجْعَل أوتادَها بنی‌أُمَیَّةَ؛ فإنّما هو المُلکُ. و لا أدرِی ما مِن جَنَّةٍ و لا نارٍ.“

  • و أتی قَبرَ حمزةَ سَیِّدَ الشُّهداء علیه السّلام فَرَکَلَه2 برِجلِه ثمّ قال: ”یا حمزةُ! إنَّ الأمرَ الّذی کنتَ تُقاتِلنا علیه بالأمْسِ، قد مَلَکناه الیَومَ؛ و کنّا أحَقَّ به مِن تیمٍ و عَدِیٍّ.“»3

    1. . تَلَقَّفَ الشیءَ: تناوله بسرعة؛ الطعامَ: بلعه.
    2. . رَکَله ـُ رَکْلًا و رَکَّلَه: ضربه برجل واحدةٍ.
    3. . جنگ 16، ص 91.

مطلع انوار ج10

120
  • انتقال خلافت به عثمان، و گفتار ابوسفیان به بنی‌امیه: «تلقَّفوها تلقُّف الکُرة»، و اعتراض عمار و مقداد

  • در کتاب شیعه در اسلام سبط، جلد 1، صفحه 52 در پاورقی گوید:

  • «مسعودی در مروج الذّهب،جلد 1، صفحه 439 گوید:

  • و قد کان عمّارٌ حین بویع عثمانُ، بلَغه قولُ أبی‌سفیان صَخْرِ بن حَربٍ فی دارِ عثمان عَقِیبَ الوقتِ الّذی بویع فیه عثمانُ و دخَل دارَه و معه بنوأمیَّة!

  • فقال أبوسفیان: ”أ فیکم أحدٌ مِن غیرکم و قد کان أعمَی؟“ قالوا: ”لا!“ قال: ”یا بنی‌أمیَّةَ! تلقَّفوها تلقُّفَ الکُرَةِ! فوالّذی یَحلِف به أبوسفیان، ما زِلتُ أرجوها لکم! و لتَصیرَنَّ إلی صِبیانِکم وِراثةً.“ فانتَهَرَه عثمانُ و ساءَه ما قال!

  • و نَمیٰ هذا القولُ إلی المهاجرین و الأنصار و غیر ذلک من الکلام؛ فقام عمّارٌ فی المسجد فقال: ”یا معشرَ قریشٍ! أما إذا صَرَفتم هذا الأمرَ عن أهلِ بیت نبیِّکم هٰهنا مرّةً و هٰهنا مرّةً، فما أنا بآمِنٍ أن یَنزِعَه اللَهُ فیَضَعه فی غیرِکم، کما نَزَعتُموه مِن أهلِه و وَضَعتُموه فی غیر أهله.“

  • و قام المقداد فقال: ”ما رأیتُ مثلَ ما أُوذِیَ به أهلُ هذا البیتِ بعد نبیِّهم!“ فقال عبدُالرّحمن بن عوفٍ: ”و ما أنت و ذاک یا مقدادُ بن عمرو؟“

  • فقال: ”إنّی واللَه لَأُحِبُّهم بحبِّ رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم [إیّاهم]، و إنّ الحقَّ معهم و فیهم یا عبدالرّحمن! أ عَجَبٌ من قریشٍ و أنت تطوّلهم علی النّاس بفَضل أهل هذا البیت قد اجتمعوا علی نَزعِ سلطان رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم بعده من أیدیهم! أما و أیْمُ اللَهِ یا عبدَالرّحمن، لو أجِدُ علی قریش أنصارًا لقاتَلتُهم کقتالی إیّاهم مع رسول ‌اللَه صلّی اللَه علیه و ‌آله و سلّم یومَ بدرٍ! ـ الخ.“1

    1. . مروج الذهب, ج 2, ص 342.

مطلع انوار ج10

121
  • عبداللَه عنان محامی در تاریخ الجمعیات السریة و الحرکات الهدامة، صفحه 26 گوید:

  • ”و کان لِعَلیٍّ حزبٌ یُنادِی بخلافته عَقِبَ النّبیّ مباشرة و یَریٰ أنّه هو و بَنُوه أحقُّ النّاس بها. (تا آنکه گوید:) و من الخطأ أن یُقال: أنّ الشّیعة أنّما ظهروا لأوّل مرّة عند انشقاق الخوارج، و أنّهم سُمُّوا کذلک لبقائهم إلی جانب علیٍّ شیعةً و ظهروا منذُ وفاة النّبیّ کما قدّمنا!“

  • ابن‌خلدون در تاریخ، جلد 2، صفحه 171 می‌گوید: ”و فی قصّة الشوری، إنّ جماعةً من الصحابة کانوا یتشیَّعون لعلیّ و یرَون استحقاقَه علی غیره. و لمّا عُدِل به إلی سواه تأفّفوا من ذلک و أسِفوا له؛ مثل الزّبیر و معه عمّار بن یاسر و المقداد بن الأسود و غیرهم! إلّا أنّ القوم لَرَسوخٌ قَدَمُهم فی الدّین و حِرصُهم علی الأُلفة، لم یزیدوا فی ذلک علی النّجویٰ بالتأفّف و الأسف.“1»2

  • در شرح نهج البلاغه، ابن‌أبی‌الحدید، جلد 9 (بیست جلدی) از صفحه 1 إلی صفحه 30 راجع به مخالفت‌های امیرالمؤمنین با عثمان مطالبی آورده است.3و4

  • کلام ابن‌خلدون در علّت تفوّق بنی‌امیّة در حکومت و تغلّب بر مردم

  • [یوم الإسلام] صفحة 90:

  • «و قال [صلّی اللَه علیه و آله و سلّم]: ”لیس منّا مَن دعا إلی عصبیّةٍ أو قاتَلَ لعصبیّةٍ.“5

    1. . ابن‌خلدون, ج 3, ص 215.
    2. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ، ص 103.
    3. . شرح نهج البلاغة، ابن أبی‌الحدید, ج 9, ص 261.
    4. . جنگ 9، ص 18.
    5. . مرآة العقول، ج 10، ص 173.

مطلع انوار ج10

122
  • قال ابن‌خلدون فی أوّل الجزء الثّالث مُصَدِّرًا الکلامَ علی الدَّولة الأُمویّة:

  • ”کان لبنی‌عبد‌مناف فی قریش جُمَلٌ مِن العدد و الشّرف لایناهضهم فیه أحدٌ من سائرِ بطون قریش و کان فخذاهم ـ بنوأمیّه و بنو‌هاشم ـ حیًّا جمیعًا ینتمون لعبد‌مناف و ینسبون إلیه. و قریشٌ تعرف ذلک و تسأل لهم الرّیاسةَ علیهم، إلّا أنّ بنی‌أمیّة کانوا أکثَرَ عددًا من بنی‌هاشم و أوفَرَ رجالًا، و العزّةُ إنّما هی بالکثرة و کان لهم قُبَیلَ الإسلام شَرَفٌ معروف. و لمّا جاء الإسلام و دهِش النّاسُ بما وقع مِن أمر النّبوّة و الوحی و تنزُّلِ الملائکة و ما وقع من خوارقِ الأُمور، نسی النّاسُ أمرَ العصبیّة مسلمُهم و کافرُهم؛ أمّا المسلمون فنهاهم الإسلامُ عن أمور الجاهلیّة کما فی الحدیث:

  • إنّ اللَه أذهَبَ عنکم عبیّةَ الجاهلیّة و فَخرَها، لأنّنا و أنتم بنو آدم و آدَمُ من تُرابٍ.1

  • و أمّا المشرکون فشغَلهم ذلک الأمرُ العظیم عن شأن العصائب.

  • و لذلک لمّا افترق أمرُ بنی‌أمیّة و بنی‌هاشم بالإسلام إنّما کان ذلک الافتراقُ بحصار بنی‌هاشم فی الشّعب لا غیر، حتّی کانت الهجرةُ و شرَع الجهادُ و لم تبق إلّا العصبیّةُ الطّبیعیّة الّتی لاتفارَق، و هی نَعرةُ الرّجل علی أخیه و جارِه فی القتل و العُدوان علیه، فهذه لا‌یُذهِبها شیءٌ و لا هی محظورةٌ بل هی مطلوبةٌ و نافعة فی الجهاد. ثمّ إنّ شرفَ بنی‌عبد‌مناف لم یزل فی بنی‌عبد‌شمس و بنی‌هاشم، فلمّا هلک أبوطالب و هاجَر بنوه مع رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و حمزةُ کذلک ثمّ مِن بعده العبّاسُ و الکثیرُ مِن بنی‌عبدالمطّلب و سائرُ بنی‌هاشم، خلا الجوُّ حینئذٍ مِن مکان بنی‌هاشم بمکّةَ و استغلظت ریاسةُ بنی‌أمیّة فی قریش ثمّ استحکمَتْها مشیخةُ قریش مِن سائر البطون فی بدرٍ، و هلک فیها عظماءُ بنی‌عبد‌شمس عتبةُ و ربیعةُ و الولیدُ و عقبةُ بن أبی‌مُعَیط و غیرُهم.

    1. . تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 3.

مطلع انوار ج10

123
  • فاستقلّ أبوسفیان بشرف بنی‌أُمیّه و التقدّمِ فی قریش و کان رئیسَهم فی أُحُد و قائدَهم فی الأحزاب و ما بعدها. و قد مَنَّ رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم علی قریش بعد أن مَلِکَهم. و شکَت مشیخةُ أُمیّة بعد ذلک لأبی‌بکرٍ ما وجدوه فی أنفسهم من التّخلّف عن رتب المهاجرین الأوّلین و ما بلغهم من کلام عُمَر فی ترکه شوراهم. فاعتذر لهم أبوبکر و قال:

  • أدرِکوا إخوانَکم بالجهاد و أنفَذَهم لحروب الرّدّة فأحسَنوا الغناءَ عن الإسلام.

  • أبوبکر و عمر برای آنکه سهمیّه‌ای از حکومت به بنی‌امیّه داده باشند یزید بن ابی‌سفیان و معاویه را گماشتند

  • ثمّ جاء عمرُ فرمَی بهم الرّومَ و أرغَبَ قریشًا فی النّفیر إلی الشّام فکان مُعظَمُهم هنالک، و استعمل یزیدَ بن أبی‌سفیان علی الشّام و طال أمَدُ ولایته إلی أن هلک فی طاعون عَمْوَاس، فولّی مکانَه أخاه معاویةَ و أقرّه عثمانُ مِن بعد عمرَ، فانصلت ریاستُهم علی قریش فی الإسلام بریاستُهم قبل الفتح، و ما زال النّاس یعرفون ذلک لبنی‌أُمیّة. و لمّا هلک عثمانُ و اختلف النّاس علی علیٍّ کانت عساکرُ علیٍّ أکثَرَ عددًا لمکان الخلافة و الفضل إلّا أنّها من سائر القبائل مِن ربیعة و یمن و غیرهم، و جموعُ معاویةَ هی جُندُ الشّام من قریشٍ شوکة مُضَر و بأسهم نزلوا بثغور الشام منذ الفتح فکانت عصبیّتُه أشَدَّ و أمضَی شوکةً. ثمّ کسَر مِن جناح عَلِیٍّ ما کان من أمر الخوارج و شغله بهم إلی أن ملک معاویةُ و خلع الحسنُ نفسَه و اتّفقت الجماعةُ علی بیعة معاویة عند ما نسی النّاسُ شأنَ النّبوّة و الخوارق و رجعوا إلی أمر العصبیّة و التّغالب. و تعیّن بنو‌أمیّة للغَلَب علی مُضَر و سائرِ العرب و معاویةُ یومئذ کبیرُهم فاستوَت قدمُه و استفحل شأنُه و استحکمَت فی أرض مصر ریاستُه و توثَّق عقدُه.

  • و أقام فی سلطانه عشرین سنة یُنفِق من بضاعة السّیاسة الّتی لم یکن أحدٌ من قومه أوفَرَ فیها منه یدًا من أهل التّرشیح من وُلْدِ فاطمة و بنی‌هاشم و آل الزّبیر و أمثالهم، و یصانع رؤوسَ العرب و قوم مُضَر بالإغضاء و الاحتمال و الصّبر علی الأذیٰ و المکروه،

مطلع انوار ج10

124
  • و کانت غایتُه فی الحلم لاتُدرَک و عصابتُه فیها لاتنزع و مِرقاتُه فیها تزلّ عنها الأقدامُ.“1

  • کلام مقریزی در النّزاع و التّخاصم فی ما بین بنی‌امیّه و بنی‌هاشم

  • و قد ألّف المقریزیّ کتابًا لطیفَ الحجم سمّاه: النّزاع و التّخاصم فیما بین بنی‌أمیّة و بنی‌هاشم. و قد ذکَر فیه ما یدلّ علی أنّ النّزاع بینهم قدیمٌ:

  • فمثلًا کانت المنافرةُ بین هاشم بن عبد‌مناف بن قُصیّ و بین أخیه أُمَیّة بن عبد‌شمس، و سببُها أنّ هاشمًا کانت إلیه الرِّفادة مع السِّقایة لأنّ أخاه عبدشمس کان یسافر، و کان أُمیّة یقیم بمکةَ و کان أُمیّةُ رجلًا مُقلًّا، و لعبد‌شمس ولدٌ کثیر فاصطلحت قریشٌ علی أنْ یولّی هاشمَ السِّقایةَ و الرِّفادة، و کان هاشم رجلًا موسِرًا، و کان إذا حضر موسم الحجّ اعتبر الحُجّاجَ ضیوفَه فأکرَمَهم و أطعمهم و سقاهم. و کان أُمیّة قد صنع فی الجاهلیّة شیئًا لم یصنعه أحدٌ من العَرَب: زوَّج ابنَه أباعمرو بن أُمیّة امرأتَه فی حیاته، و أبومُعَیْط بن أبی‌عمرو بن أُمیّة زاد فی هذا المَقْتِ. و نافر حربُ بن أُمیّة عبدَالمطّلب بن هاشم من أجل یهودیٍّ کان فی جوار عبدالمطّلب، فما زال أُمیّة یغری به حتّی قتل و أخذ مالَه، فی خبر طویل. و تمادت العداوةُ بین البیتَین إلی أن بُعِث رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فقام بمکّة یدعو قریشًا إلی توحید اللَه تعالی و ترکِ ما کان تعبد من دون اللَه.

  • فعاداه جمعٌ کبیر من أُمیّة، ثمّ کان الحَکم بن أبی‌العاص بن أُمیّة ـ و کان عارًا علی الإسلام و کان رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بمکّة ـ یَشتُمه و یُسمِعه ما یَکرَه؛ ثم أسلَمَ یوم الفتح فلم یحسن إسلامه، و کان مغموطًا علیه فی دینه. و ما زال منفیًّا فی زَمَنِ رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و خلافة أبی‌بکرٍ و عمر، ثمّ أعاده عثمانُ، و کان ذلک ممّا أنکر النّاسُ علیه و کان أعظَمَ النّاس شُؤْمًا علی عثمان. قد مات فی خلافة عثمان و ضُرب علی قبره فُسطاطٌ. و قالت له2 عائشةُ یومًا: ”أشهَدُ أنّ رسولَ اللَه لعَن

    1. . إلی هنا طال کلامُ ابن‌خلدون.
    2. . إنّ مخاطب عائشة فی هذا الکلام مروان بن الحکم لا الحکم نفسه.

مطلع انوار ج10

125
  • أباک و أنت فی صُلْبِه.“ و کان یقول له: ”طریدُ رسول اللَه!“ و هو والدُ مروان بن الحکم الّذی صارت الخلافةُ إلیه بالغلبة. و مِن وُلد مروانَ هذا عبدُالملک بن مروان الّذی یقول: ”لستُ بالخلیفة المُداهن و لا بالخلیفة المأفون.“ یعنی بالخلیفة المداهن معاویةَ، و بالخلیفه المأفون یزیدَ بن معاویة.

  • و منهم أبوسفیان: صخر بن حَرْب بن أُمیّة الّذی قاد الأحزابَ و قاتَلَ رسولَ اللَه یومَ أُحُد، و قتَل کثیرًا مِن خیار أصحابه، منهم حمزةُ بن عبدالمطّلب بن هاشم، و قاتَلَ رسولَ اللَه یوم الخندق.

  • فلمّا تمکّنوا من الخلافة حکّموا النّاسَ بهذه العصبیّة و نکّلوا بالهاشمیّین بما کان بینهم منذ الجاهلیّة من عداوة. و ظلّ الحالُ علی هذا المنوال حتّی زالت دولتُهم، و کلُّ هذا یُفسِّر ما کان من خلافٍ بین علیّ علیه السّلام و معاویةَ، و قتلِ یزیدَ للحسین علیه السّلام، و توالی القتل علی ذُرّیّة علیٍّ علیه السّلام.» ا ه‍ ‌.1

  • معاویه چهارصد هزار به سَمُره داد تا دو آیۀ قرآن را دربارۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام و ابن‌ملجم تحریف کند

  • معاویه چهارصد هزار به سَمُره داد تا دو آیۀ قرآن را دربارۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام و ابن‌ملجم تحریف کند (ت)

  • [تاریخ الشیعة] صفحة 109:

  • «و لا غرابةَ مِن أمر سَمُرَة، فإنّه قد خالف النبیَّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فی حیاته و اعتدی علی أبی‌الحسن علیه السّلام بعد وفاته.2 و کان آخِرُ الثّلاثة موتًا؛ و قد

    1. . جنگ 23، ص 96 ـ 100.
    2. . و ذلک أنّ معاویة بذل له أربع‌مائة ألفٍ علی أن یروی: أنّ هذه الآیة نزلت فی علیّ علیه السّلام و هی قوله تعالی: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُعۡجِبُكَ قَوۡلُهُۥ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَيُشۡهِدُ ٱللَهَ عَلَىٰ مَا فِي قَلۡبِهِۦ وَهُوَ أَلَدُّ ٱلۡخِصَامِ * وَإِذَا تَوَلَّىٰ سَعَىٰ فِي ٱلۡأَرۡضِ لِيُفۡسِدَ فِيهَا وَيُهۡلِكَ ٱلۡحَرۡثَ وَٱلنَّسۡلَ وَٱللَهُ لَا يُحِبُّ ٱلۡفَسَادَ﴾ (بقرة (2) آیه ^ ^ 204 و 205) و أنّ الآیة الآخری نزلت فی ابن‌ملجم ـ لعنه اللَه ـ، و هی قوله تعالی: ﴿وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَشۡرِي نَفۡسَهُ ٱبۡتِغَآءَ مَرۡضَاتِ ٱللَهِ وَٱللَهُ رَءُوفُۢ بِٱلۡعِبَادِ﴾ (بقره (2) آیه 207) فَقَبِلَ ذلک، و لا أدری أیّ الرَّجُلَین أعنی «معاویة و سَمُرة» أجْراءُ علی اللَه و علی الشَّریعة و الکتاب. (تاریخ الشیعة)

مطلع انوار ج10

126
  • قال لهم النبیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم ”آخِرُکم موتًا فی النّار.“1و2

  • [تخریب حرم و ضریح ائمّۀ بقیع توسّط وهّابی‌های سعودی]

  • [تاریخ الشّیعه] صفحة 118، پاورقی 1:

  • «کان دخولُ ابن‌السّعود إلی مکّة المکرّمة أوّلَ عام 1344، و فی الثّامن من شوّال هذا العام هدَم القباب الشَّریفة و جعل الضّرائحَ أرضًا بسیطة؛ و جعَلت الشّیعةُ هذا الیومَ یومَ حزن مشهود، و إلی الیوم تقام فیه الذّکریٰ لهذه المَأساة. و کنتُ لمَن استوحی قریحتَه فی هذا الحادث المؤلم فقلتُ قصیدة فی السَّنة الثانیة من هدمِ القبور، مطلعُها:

  • لِمَ أبْقَیْتَ وَکَّافَ الدُّموعِ       ***       أمَا تَبْکیک فاجعةُ البقیعِ»3

  • [نامۀ معاویه به سعید بن عاص در خصوص بیعت گرفتن از افراد برای یزید]

  • [الإمامة و السّیاسة، مجلّد 1] صفحة 178:

  • «و کتب إلی سعید بن العاص: ”أمّا بعد، فقد أتانی کتابُک، و فهمتُ ما ذکرتَ فیه من إبطاء النّاس عن البیعة، و لا سیّما بنی‌هاشم، و ما ذکر ابن‌الزُّبیر. و قد کتبتُ إلی رؤسائهم کتبًا، فسَلِّمْها إلیهم و تَنَجَّزْ جواباتِها، و ابعَثْ بها إلیّ حتّی أریٰ فی ذلک

    1. . مناقب آل أبی‌طالب علیهم السّلام، ج 1، ص 110.
    2. . جنگ 20، ص 332.
    3. . جنگ 20، ص 333.

مطلع انوار ج10

127
  • رأیی؛ و لتَشُدّ عزیمتُک و لتَصلُب شَکیمَتُک و تَحسُن نیّتُک، و علیک بالرّفق و إیّاک و الخَرْق، فإنّ الرفقَ رشدٌ و الخَرقَ نَکَدٌ‌.

  • و انظُرْ حسینًا خاصّة، فلا یناله منک مکروهٌ؛ فإنّ له قرابةً و حقًّا عظیمًا لا یُنکره مُسلِمٌ و لا مسلمة، و هو لَیثُ عَرینٍ، و لستُ آمِنُک إن شاوَرتَه أن لا تَقویٰ علیه.

  • فأمّا مَن یَرِد مع السِّباع إذا وَرَدَتْ و یَکنِس إذا کنَسَتْ،1 فذلک عبدُاللَه بن الزُّبَیر، فاحْذَرْه أشدَّ الحَذَر.

  • و لا قوّة إلّا باللَه، و أنا قادمٌ علیک إن شاء اللَه؛ و السّلام.“»2و3

  • سابقۀ عداوت بنی‌امیّه با بنی‌هاشم

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 136:

  • «لمّا قدم [أبوهریرة] العراقَ مع معاویة فی العام الّذی سمّوه عامَ الجماعة ـ و هو فی الحقیقة عام الفُرقَة ـ جَثا علی رُکبَتَیه فی مسجد الکوفة و جعَل یضرب صُلعَتَه مرارًا، یَلفِت النّاسَ بذلک إلیه ـ و یَلفِت کذلک معاویةَ و حاشیتَه ـ و حین اجتمعوا علیه أهاب بهم: ”یا أهلَ العراق! أ تزعُمون أنّی أکذِب علی رسول اللَه؟“ ـ الحدیثَ.»4

  • صفحة 140: «”إذا ولیتَ أمرَ المسلمین فاتّقِ اللَه! و لا تحمل بنی‌أمیّة و بنی‌‌أبی‌مُعَیط علی رقاب المسلمین!“ مِن وصیة عمر بن الخطّاب لعثمان بن عفان.»5

  • صفحة 142: «و قد کانت المنافرةُ لا تزال بین بنی‌هاشم و بین عبدشمس

    1. . کنَس الظّبْیُ یکنِس: تغیب و استتر فی کِناسه، أی فی بیته فی الشّجر. (محقّق)
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 153.
    3. . جنگ 20، ص 419.
    4. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 152.
    5. . همان، ص 156.

مطلع انوار ج10

128
  • بحیث أنّه یقال: ”إنّ هاشمًا و عبدَشمس ولدا تَوأمَین فخرج عبدُشمس فی الولادة قبلَ هاشم، و قد لصِقَتْ إصبعُ أحدهما بجبهة الآخر، فلمّا نُزِعَت دَمِیَ المکانُ، فقیل سیکون بینها أو بین ولدیهما دمٌ؛ فکان کذلک.“»1

  • اسلام ابوسفیان از روی اضطرار در فتح مکّه

  • صفحة 143: «و قاتَلَ [أبوسفیان] رسولَ اللَه یوم الخندق؛ و لم یزل یحادّ اللَه و رسولَه حتّی سار رسول اللَه لفتح مکّة، فأتی به العبّاسُ بن عبدالمطّلب رسولَ اللَه و قد أردفه ـ و کان صدیقَه و ندیمَه فی الجاهلیّة ـ فلمّا دخل به علیٌّ رسولَ اللَه سأله أن یؤمنه.

  • فلمّا رآه رسولُ اللَه قال له: ”وَیلَک یا أباسفیان! أ لم یَأنِ لک أن تَعلَم أن لا إلهَ إلّا اللَه؟!“

  • فقال له: ”بأبی أنت و أُمّی، ما أوصَلَک و أجمَلَک و أکرَمَک! واللَه لقد ظَنَنتُ أنّه لو کان مع اللَه غیرُه لقد أغنیٰ عنّی شیئًا.“

  • فقال: ”یا أباسفیان! أ لم یَأنِ لک أن تعلم أنّی رسول اللَه؟“

  • فقال: ”أمّا هذه ففی النّفسِ منها شیءٌ!“

  • فقال له العبّاسُ: ”وَیلَک، اشْهَد بشهادةِ الحقّ قبلَ أن تُضرَب عُنُقُک!“ فشهِد و أسلَمَ.

  • و قد اختلف فی حُسنِ إسلامه، فقیل: ”إنّه شهد حُنَینًا مع رسول اللَه!“ و کانت الأزلامُ معه یستقسم بها، و کان کهفًا للمنافقین فی الجاهلیّة!»2و3

    1. . همان، ص 158.
    2. . همان، ص 160.
    3. . لما انهزم المسلمون یومَ حنین، قال أبوسفیان: «لا تنتهی هزیمتهم دون البحر.» و قال فیه حافظُ الغربِ ابنُ عبدالبرّ فی الاستیعاب: «إنّه کان کهفًا للمنافقین منذ أسلَمَ، و کان فی الجاهلیّة یُنسَب إلی الزندقة و ^ ^ أنّ له اخبارًا ردّیة، و أنّ إسلامه لم یکن سالمًا.» (ج 2، ص 709 و 710) (شیخ المضیرة أبوهریرة)

مطلع انوار ج10

129
  • عداوت ابوسفیان با مسلمین در زمان رسول خدا و عداوت معاویة بن المغیرة پس از رسول خدا

  • صفحة 144: «و ممّن حاربوا النّبیَّ معاویةُ بن المغیرة بن أبی‌العاص بن أمیّة، و هو الّذی جدَع أنفَ حمزة و مثَّل به. و معاویةُ هذا هو أبوعائشة أُمِّ عبدالملک بن مروان، و عبدُالملک هذا أعرَفُ النّاس فی الکفر؛ لأنّ أحد أبوَیه الحَکَمُ بن أبی‌العاص لَعینُ رسول اللَه و طَریدُه، و الآخَرُ معاویةُ بن المغیرة.»1

  • صفحة 144: «و قال المقریزیّ: ”و ما من أحدٍ من هولاء الّذین تقدّم ذکرهم، إلّا و قد بذَل جُهدَه فی عداوة رسول اللَه و بالغ فی أذی مَن اتّبعه و آمَنَ به و نالوا منهم من الشّتم و أنواعِ العذاب، حتّی فرّ منهم مهاجرون إلی بلاد الحَبَشَة ثمّ إلی المدینة، و أُغلِقَت أبوابُهم بمکّة، فباع أبوسفیان بعضَ دُورهم و قضی مِن ثمنها دَینًا علیه. و همّوا بقتل رسول اللَه غیرَ مرّة، و تناظروا فی أمره لیُخرجوه من مکّة أو یقیّدوه و یَحبِسوه حتّی یَهلَک، و بالغ کلٌّ منهم فی ذلک بنفسه و مالِه و أهله و عشیرتِه، و نُصب لرسول اللَه الحبائلَ بکلّ طریق سِرًّا و جهرًا لِیقتله.“»2و3

  • عام‌الجماعة را باید عام‌الفرقة و عام‌القهر و الجبریّة نام نهاد

  • صفحة 145: «قال الجاحظ، و هو یتحدّث عن أمرِ قتلِ عثمان و ما جرّه علی المسلمین مِن بلایا و مِحَنٍ:

    1. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 161.
    2. . ص 11 ـ 34 من کتاب النزاع و التخاصم. (شیخ المضیرة أبوهریرة)
    3. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 161.

مطلع انوار ج10

130
  • ”ثمّ ما زالت الفِتَنُ متّصلةً و الحروب مترادفةً، کحرب الجمل و کوقائع صفّین و کیوم النّهروان... . إلی أن قتَل أشقاها علیَّ بن أبی‌طالب رضوان اللَه علیه، فأسعده اللَهُ بالشّهادة و أوجب لقاتله النّارَ و اللّعنةَ. إلی أن کان من اعتزال الحسن علیه السّلام الحروبَ، و تخلیة الأمور عند انتشار أصحابه و ما رأیٰ من الخَلَل فی عسکره و ما عرف مِن اختلافهم علی أبیه و کثرةِ تلوُّنهم علیه؛ فعندها استَوَیٰ معاویةُ علی المُلک و استبدّ علی بقیّة الشّوریٰ و علی جماعة المسلمین من الأنصار و المهاجرین، فی العام الّذی سمّوه عامَ الجماعة! و ما کان عامَ الجماعة، بل کان عامَ فُرقَةٍ و قهرٍ و جبریّةٍ و غلبة! و العامَ الّذی تحوّلت فیه الإمامةُ مُلکًا کَسرَویًّا، و الخلافةُ غصبًا قیصریًّا... . ثمّ ما زالت معاصیه مِن جنس ما حکَینا و علی منازلَ ما رتّبنا، حتّی رَدَّ قضیّةَ رسول اللَه ردًّا مکشوفًا و جحَد حُکمَه جحدًا ظاهرًا، فی ولد الفراش و ما یجب للعاهر، مع اجتماع الأُمّة أنّ سُمَیَّة لم تکن لأبی‌سفیان فراشًا و أنّه إنّما کان بها عاهرًا؛ فخرج بذلک مِن حکم الفجّار إلی حکم الکفّار.

  • و لیس قتلُ حُجر بن عدیّ و إطعامُ عمرو بن العاص خراجَ مصر و بیعةُ یزید الخلیع و الاستئثارُ بالفَیء و اختیارُ الولاة علی الهوَی و تعطیلُ الحدود بالشَّفاعة و القرابة (إلّا) من جنس جَحدِ الأحکام المنصوصة و الشّرائعِ المشهورة و السُّنَنِ المنصوبة! و سواءٌ فی باب ما یستحقّ من الکُفّار جَحدُ الکتاب و رَدُّ السنّة إذا کانت السنّةُ فی شهرة الکتاب و ظهورِه، إلّا أنّ أحدَهما أعظَمُ و عقابَ الآخرة علیه أشَدُّ.“»1

  • جنایات یزید و عبیداللَه بن زیاد به وضوح کفر دیرین آنها را می‌رساند

  • صفحة 146: «[قال الجاحظ]: ”ما کان من یزید:

  • ثمّ الّذی کان مِن یزید، ابنِه، و من عمّالِه و أهلِ نصرته، ثمّ غَزْو مکّةَ و رَمْی

    1. . همان، ص 162.

مطلع انوار ج10

131
  • الکعبة و استباحة المدینةِ، و قتل الحسینِ علیه السّلام فی أکثر أهل بیته مصابیحِ الظّلام و أوتادِ الإسلام، بعد الّذی أعطَی مِن نفسه مِن تفریق أتباعه و الرّجوعِ إلی داره و حَرَمِه أو الذّهابِ فی الأرض حتّی لا یحسّ به أو المقامِ حیث أمَر به، فأبَوا إلّا قتلَه و النّزولَ علی حُکمهم.“

  • إلی أن قال الجاحظ: ”کیف نَصنَع بنَقْرِ القضیب بین ثنیّتی الحسین علیه السّلام و حَملِ بنات رسول اللَه حواسِرَ علَی الأقتاب العاریة و الإبل الصِّعاب، و الکشفِ عن عَورةِ علی بن الحسین عند الشّکِّ فی بلوغه، علی أنَّهم إن وجَدوه و قد أنبَتَ قتَلوه و إن لم یکن أنبَتَ حَمَلوه؛ کما یَصنَع أمیرُ جیشِ المسلمین بذَرارِی المشرکین!

  • و کیف تقول فی قول عبیداللَه بن زیاد لإخوتِه و خاصّته:

  • دَعونی أقتُلْه! فإنّه بقیّةُ هذا النّسلِ، فأحسِمُ به هذا القَرنَ و أُمیتُ به هذا الدّاءَ و أقطَع به هذه المادّةَ!

  • خبِّروُنا علی ما تدلّ هذه القسوةُ و هذا الغلظةُ بعد أن شفوا أنفسَهم بقتلهم و نالوا ما أحبّوا فیهم! أ تدلّ علی نصبٍ و سوءِ رأیٍ و حقدٍ و بغضاءَ و نفاقٍ، و علی یقینٍ مدخول و إیمانٍ مخروج؛ أم تدلّ علی الإخلاص و حبِّ النبیّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و الحفظِ له، و علی بَراءَةِ السّاحة و صحّةِ السّریرة؟! فإن کان علی ما وصفنا لا یعدو الفسقَ و الضّلال، و ذلک أدنیٰ منازلِه؛ فالفاسق ملعونٌ، و مَن نهَی عن لعنِ الملعون فملعونٌ.

  • و زعمت نابتةُ عصرِنا و مبتدعةُ دهرِنا: إنّ سبَّ ولاةِ السّوء فتنةٌ و لعنَ الجَوَرَةِ بدعةٌ! و النابتةُ فی هذا الوجه أکفَرُ مِن یزید و أبیه و ابنِ‌زیاد و أبیه، علی أنّهم مُجمِعون علی أنّه ملعون مَن قتَل مؤمنًا متعمدًّا أو متأوّلًا؛ فإذا کان القاتل سلطانًا جائرًا و أمیرًا عاصیًا، لم یستحلّوا سبَّه و لا خلعَه و لا نفیَه و لا عَیبَه، و إن أخاف الصُّلَحاءَ و قتَل الفقهاءَ و أجاعَ الفقیرَ و ظلَم الضّعیفَ و عطّل الحدودَ و الثّغورَ و شرِب الخمورَ و

مطلع انوار ج10

132
  • أظهَر الفجورَ؟! ثمّ ما زال النّاسُ یتسکّعون مرّة و یُداهنونهم مرّة، و یقاربونهم مرّة، و یشارکونهم مرّة؛ إلّا بقیّة ممّن عصَمه اللَهُ تعالی ذکره.“»1

  • معاویه در عام‌الفتح ایمان آورد، و روایت ایمان او قبل از آن، مردود است

  • صفحة 148، پاورقی 2: «زعم الواقدیُّ: ”أنّ معاویة کان فی عُمْرَة القَضاء مُسلِمًا.“ فردّ علیه ابنُ‌حَجَر العَسقلانیّ فی الإصابة بقوله: ”هذا یُعارضه ما ثبَت فی الصَّحیح عن سعد بن أبی‌وقّاص أنّه قال فی العُمرَة فی الحجّ: فعلناها و هذا یومئذٍ کافرٌ (یعنی معاویة).“

  • و زعم الواقدیّ کذلک: ”إنّ معاویة شهِد حنینًا فأعطاه [النبیّ] من الغنائم مِائةً من الإبل و أربعین أوقیةً.“ و ردّ الذهبیُّ علی ذلک فقال: ”الواقدیّ لا یَعبَأُ ما یقول؛ فإن کان معاویةُ قدیمًا فی الاسلام فلماذا یتألّفه النبیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم؟ و لو کان أعطاه لَما قال عند ما خطب فاطمةَ بنتَ قَیس:

  • أمّا معاویةُ فصُعلوک لا مال له.“»2و3

  • [سیرۀ کفر آمیز معاویه و یزید و والیان آنها]

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 157:

  • «و معاویةُ مطعونٌ فی دینه، و قد کان فی الجاهلیّة زندیقًا و أصبح فی4 الإسلام طلیقًا.»5

    1. . همان، ص 163.
    2. . همان، ص 164، تعلیقه.
    3. . جنگ 20، ص 467 ـ 481.
    4. . خ ل: بعد.
    5. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 174.

مطلع انوار ج10

133
  • صفحة 159، پاورقی: «کان یزیدُ هذا، صاحبُ لهوٍ و عَبَثٍ، مُسرِفًا فی اللذّات مستهتِرًا. و کانت أُمُّه مَیسون نصرانیّةٌ، کَنائلةَ زوج عثمان. و کانت کثیرًا ما تَصطَحِبه إلی البادیة حول تَدمُرَ حیث تقیم قبیلتُها، و هناک شرب الخمرَ و انغمس فی اللذّات و أخذ منها ما شاء له هواه و فسقه؛ و قد کانوا یسمّونه: ”یزیدَ القرُود و یزید الخمُور.“»1

  • صفحة 159، پاورقی 2: «کان عبیداللَه بن زیاد قد جعَل لعمر بن سعد بن أبی‌وقّاص ولایةَ الرِّیّ إن هو خرَج علی الحسین و قاتَلَه. و الرّیُّ کما جاء فی معجم البلدان لیاقوت: ”مدینةٌ مشهورة مِن أُمّهات المُدُن2 و اعلام المدن، کثیرةُ الفواکه و الخیرات، وهی محطّ الحاجّ، و هی بین نیسابور و دارین. و قال الاصطخریّ: هی مدینةٌ لیس بعد بغداد فی المشرق أعمَرُ منها. و قال الأصمعیّ: هی عروس الدّنیا، و إلیها تجرّ3 النّاس.“ (معجم البلدان، مجلّد 4، صفحة 155 ـ 178)4»5

  • صفحة 160، پاورقی 2: «قُتل مع الحسین 17 رجلًا کلّهم من وُلدِ فاطمة، و قُتل 23 رجلًا من غیرهم. و کان قتلُه یوم الجمعة لعشرٍ خلَت من المحرّم، سنة 61 هجری بکربلا مِن أرض العراق. من الاستیعاب، مجلّد 1، صفحة 146.»6و7

    1. . همان، ص 177.
    2. . خ ل: البلاد.
    3. . خ ل: یتجرّ.
    4. . معجم البلدان، ج 4، ص 355 ـ 358.
    5. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 177، تعلیقه.
    6. . همان، ص 178، تعلیقه.
    7. . جنگ 20، ص 485.

مطلع انوار ج10

134
  • معاویه در کلام خود با دختر عثمان، حقیقت مؤامرة و روح حکومت خود را شرح می‌دهد

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 163:

  • «قدِم معاویةُ المدینةَ، فدخل دارَ عثمان، فقالت عائشةُ ابنة عثمان: ”وا أبتاه!“ و بکَت.

  • فقال معاویةُ: ”یا ابنةَ أخی، إنّ النّاس أعطونا طاعةً و أعطیناهم أمانًا، أظهَرنا لهم حِلمًا تحته غَضَبٌ، و أظهَروا لنا طاعةً تحتها حِقْدٌ! و مع کلّ إنسان سیفُه و هو یرَی مکانَ أنصاره، و إن نَکَثْنا بهم نَکَثوا بنا؛ و لا ندری أ علینا تکون أم لنا! و لَأن تکونی بنتَ عمّ أمیرالمؤمنین خیرٌ من أن تکونی مِن عُرض المسلمین.“

  • و إذا کان معاویةُ قد فضَح بهذا الحدیث، سرَّ المؤامرة من أجل التخلّص من علیٍّ و بنیه. فإنّه قد فضَح کذلک نفسَه فی عبارةٍ صادقة مکشوفة ـ کیف کان أسلوبُه فی حُکم النّاس، و ماذا کان یُضمِر النّاسُ له و لحُکمه، و ما یُکِنّ لهم هو مِن غضب ـ ممّا یصحّ أن یُعقَد له کتابٌ برأسه، عنوانُه.»1

  • احادیث وارده در فضایل معاویه همگی از مجعولات است

  • صفحة 164، پاورقی 1: «شرح ابن‌حَجَر کلمة تنبیه، فقال: ”عبَّر البخاری فی هذه الترجمة بقوله: ذِکرٌ، و لم یقل: فضیلةٌ و لا منقبة؛ لکون الفضیلةِ لا تؤخذ من حدیث الباب. و بعد أن ذکر أنّ ابن‌أبی‌عاصم و أباعمر غلام ثعلب، و أبابکر النّقاش قد صنعوا أجزاءً فی مناقبه، قال:

    1. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 181.

مطلع انوار ج10

135
  • إنّ ابن‌الجوزیّ بعد أن أورَدَها فی الموضوعات ساق عن إسحاق بن راهَوَیة (شیخ البخاریّ) أنّه قال: ”لم یصحّ فی فضائل معاویة شیءٌ.“

  • قال ابنُ‌حَجَر: ”فهذه النکتة فی عدول البخاریّ عن التصریح بلفظِ منقبة اعتمادًا علی قول شیخه (ابن‌راهَوَیة). و أخرج ابنُ‌الجوزیّ من طریق عبداللَه بن أحمد حنبل:

  • سألتُ أبی، ما تقول فی علیٍّ و معاویة؟ فأطرَقَ، ثمّ قال: اعلَمْ أنّ علیًّا کان کثیرَ الأعداء، ففتّش أعداؤُه له عیبًا فلم یجدوا، فعمَدوا إلی رجلٍ قد حاربه فأطرده کیدًا منهم لعلیٍّ.

  • فأشار بهذا إلی ما اختلقوه لمعاویةَ مِن الفضائل ممّا لا أصلَ له. و قد ورَد فی فضائل معاویةَ أحادیثُ کثیرة لکن لیس فیها ما یصحّ من طریق الإسناد، و بذلک جزَم إسحاقُ بن راهَوَیة و النّسائیّ و غیرُهما.“ ـ انتهی.

  • و للنّسائیّ قصّةٌ مشهورة فی أمرِ فضائل معاویةَ؛ قال الدّار قطنی:

  • ”خرج النّسائیُّ حاجًّا فامتحن بدمشق و أدرک الشّهادةَ فقال: أحمِلونی إلی مکّة و تُوُفّی بالرَّمْلَة. و کان أصحابُه فی دمشق أن سألوه عن فضائل معاویة، فقال: ألا یرضی رأسًا برأس حتّی یُفضِلَ؟

  • فما زالوا یدفعونه حتّی أُخرِج من المسجد.“

  • و للنّسائیّ کتابٌ فی خصائص علیّ رضی اللَه عنه.1»2

  • صفحة 165: «عن الأسود، قلتُ لعائشة: ”ألا تعجبین لرجلٍ من الطلقاء ینازع أصحابَ محمّد الخلافةَ؟!“ قالت: ”و ما تُعجِبک؟! هو سلطانُ اللَه یُؤتیه البرَّ و

    1. . أی: کتاب خصائص أمیر‌المؤمنین علیه السّلام. (محقّق)
    2. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 183، تعلیقه.

مطلع انوار ج10

136
  • الفاجرَ! قد ملَک فرعونُ مصرَ!!“»1

  • فرستادن حُجر بن عدیّ را با یازده تن از اصحابش از کوفه به شام و به قتل رسانیدن آنها

  • صفحة 166: «و کان السّبب فی قتل حُجْر بن عدیّ أنّه کان یردّ علی المغیرة بن شعبة عاملِ معاویةَ علی الکوفة، شتائمَه لعلیٍّ رضی اللَه عنه ـ و کان معاویة قد أمَر وُلاتَه و عمّالَه، کما بیّنا، بشَتمِ علیٍّ رضی ‌اللَه عنه و عیبِ أصحابه و إقصائِهم ـ و وقع بینه و بین المغیرة کذلک ما وقع بسبب إنکاره علی فَعَلاته. ثم فعل حُجْر مثلَ ذلک مع زیاد الّذی تولّی الکوفةَ بعد المغیرة؛ فکبُر علی زیاد أن یعارضه أحدٌ، فأمَر بسجنه و معه أحدُ عشر من أصحابه، و ادّعی أنّه شتَم الخلیفةَ و دعا إلی حربه! و أتی بشهودٍ یؤیّدونه فی قوله، ثمّ أرسله هو و إخوانه إلی معاویة. و علی أنّ شرَیحًا قد شهد بأنّ حُجْرًا یقیم الصّلاةَ و یؤتی الزکاةَ و یدیم الحجَّ و العُمرَةَ و یأمر بالمعروف و ینهی عن المنکر و أنّه حرامُ الدّم و المالِ، فإنّ معاویة لم یستمع لشهادة شریح و بعَث إلی مَن مع حُجْر یَعرِض علیهم البراءةَ مِن علیٍّ و اللّعنَ له و إلّا قتَلهم! فقالوا: ”لسنا علی ذلک!“ فحفروا لهم القبورَ و أُحضِرَتِ الأکفان، و قام حُجر و أصحابُه للصَّلاة عامَّةَ اللیل، فلمّا کان الغد قدّموهم فقتلوهم.

  • و ممّا قاله معاویةُ لأحدهم: ”یا أخا ربیعة، ما تقول فی علیٍّ؟!“ فقال له: ”دَعْنی، لا تَسْألْنی! فهو خیرٌ لک.“

  • قال: ”واللَه لا أدَعُک!“ قال: ”أشهَد أنّه کان من الذّاکرین اللَهَ کثیرًا، و مِن الآمرین بالحقّ، و القائمین بالقسط، و العافین عن النّاس.“

    1. . همان، ص 183.

مطلع انوار ج10

137
  • قال: ”فما قولُک فی عثمان؟“ قال: ”هو أوّلُ مَن فتَح أبوابَ الظّلم و أغْلق أبوابَ الحقّ.“

  • قال: ”قتلتَ نفسَک!“ قال: ”بل إیّاک قتلتُ.“ فأمَر بقتله شرَّ قِتلَةٍ، فدُفن حیًّا.

  • و فی الاستیعاب لابن عبدالبرّ، و أُسد الغابة: ”أنّ حُجرًا قال لمَن حضره من أهله:

  • لا تنزعوا عنّی حدیدًا و لا تغسلوا عنّی دمًا، فإنّی لاق معاویة علی الجادّة.“

  • رضی اللَه عن حجر و إخوان حجر. و هو حُجر بن عَدِیّ الکِنْدیّ الملقّب بحُجْر الخَیر، کان مِن فضلاء الصّحابة، وفَد علی النبیّ و شهد القادسیّةَ.»1

  • [تکریم عالم بزرگ آلمان از معاویه به دلیل مانع شدنش از نفوذ اسلام در اروپا!]

  • گفتار عالم بزرگ آلمان: «سزاوار بود که ما مجسّمۀ معاویه را از طلا می‌ریختیم و در فلان میدان برلین نصب می‌کردیم؛ چراکه اگر او مانع نمی‌شد، اسلام اثری از مسیحیّت را در اروپا باقی نگذاشته بود!

  • صفحة 168، پاورقی 1: «قال أحدُ کبار علماء الآلمان فی الأستانة لبعض المسلمین، و فیهم أحدُ شرفاء مکّة: ”إنّه ینبغی لنا أن نُقیم تمثالًا من الذَّهب لمعاویة بن أبی‌سفیان فی مَیدان کذا من عاصِمَتِنا برلین.“ فقیل له: ”لماذا؟“ قال: ”لأنّه هو الّذی حوَّل نظامَ الحُکم الإسلامیّ عن قاعدتِه الدِّیمِقْراطِیَّة إلی عَصَبِیَّةٍ؛ و لولا ذلک لَعَمَّ الإسلامُ العالَمَ کلَّه، و إذن لکُنّا نحنُ الآلمان و سائِرُ شُعوبِ أُوروبا عُرْبًا مُسلمین!“ (الوحی المحمّدیّ، صفحة 232).»2

    1. . همان، ص 184.
    2. . همان، ص 185، تعلیقه.

مطلع انوار ج10

138
  • معاویه، عباده را از شام به مدینه تبعید می‌کند

  • صفحة 170: «کان [عبادةُ بن الصامت] معه یومًا فقام خطیبٌ یَمدَح معاویةُ و یثنی علیه، فقام عبادةُ بترابٍ فی یده فحَثاه فی فم الخطیب! فغضب معاویةُ؛ فقال له عبادة: ”إنّک لم تکن معنا حین بایعنا رسولَ اللَه بالعقبة، و کان مِن هذه البیعة أن نقوم بالحقّ حیث کنّا، لا نخاف فی اللَه لومةَ لائمٍ؛ و قال رسولُ اللَه:

  • إذا رأیتم المدّاحین فَاحْثُوا فی وجوههم التُّرابَ!

  • و لمّا اشتدّ غضبُ معاویة علی عبادة رحَلَه إلی عثمان و قال: ”إنّه أفسَدَ الشّامَ!“

  • و قال عبادة لعثمان لمّا رحَلَه إلیه معاویة: ”سمعتُ رسول اللَه یقول:

  • سَیَلی أمورَکم بعدی رجالٌ یُعرِفونکم ما تُنکِرون، و یُنکِرون ما تَعرِفون! فلا طاعةَ لِمَن عَصیٰ، و لا تَضِلّوا برَبِّکم.“

  • و فی روایة لابن عساکر أنّه قال لعثمانَ بعد ذلک:

  • ”فواللَه الّذی نفسُ عبادة بیده أنّ فلانًا (یعنی معاویة) لمِن أُولئک!“ فما راجَعه عثمانُ بحرفٍ.»1

  • بناء قصر خضراء معاویه در شام و تبعید ابوذرّ را به شام

  • صفحة 171: «و جرت بینه و بین عثمانَ محاورةٌ فی ذلک،2 فأمَر عثمانُ بأن یَلحَق بالشّام. فلم یَلبَث هناک بعد ما رأیٰ من فعلات معاویة ما رأیٰ، أن یُنکِر علیه؛ فأراد معاویةُ أن یقطع لسانَه بثلاث‌مائة دینار! فکان جوابه: ”إن کان هذا من عطائی قَبِلتُها، و إن کانت جُعْلَة فلا حاجة لی فیها!“

    1. . همان، ص 192.
    2. . یعنی: ما بین ابوذر غفاری و عثمان این قضیّه واقع شد.

مطلع انوار ج10

139
  • و لمّا بنَی‌معاویة قصرَ الخَضراء بدمشق، قال له: ”یا معاویة إن کانت هذه الدّارُ مِن مال اللَه فهی الخیانة، و إن کانت من مالِک فهذا هو الإسراف.“ و کان یقول: ”واللَه لقد حدَثَت أعمالٌ ما أعرِفها، واللَه ما هی فی کتاب اللَه و لا سُنَّةِ نبیّه، و‌اللَه أنّی لأریٰ حقًّا یُطفَأ و باطلًا یُحیَیٰ و صادقًا یُکذَّب و أثَرَةً بغیرِ تُقًی.“»1

  • صفحة 172: «و أرسل قیسُ بن سعد إلی معاویة کتابًا قال فیه:

  • ”أمّا بعد، فإنّک وَثَنٌ ابنُ وَثَن، دخلتَ الإسلامَ کُرهًا و خرجتَ منه طَوْعًا...، و لم یَقدُم إیمانُک، و لم یَحدُث نفاقُک.“»2

  • صفحة 176: «قال أبوجعفر الإسکافی3 ـ رحمه ‌اللَه ـ:

  • ”أنّ معاویة وضَع قومًا من الصّحابة و قومًا من التّابعین علی روایةِ أخبارٍ قبیحة فی علیٍّ علیه السّلام تقتضی الطّعنَ فیه و البَراءةَ منه، و جعَل لهم علی ذلک جُعْلًا یُرغَب فی مثله، فاخْتلقوا ما أرضاه؛ منهم أبوهریرة و عمرُو بن العاص و المُغیرةُ بن شُعبة، و من التّابعین عروةُ بن الزُّبَیر.“»4و5

  • سفر معاویه به مدینه و ملاقات با عایشه

  • [الإمامة و السّیاسة، مجلّد 1] صفحة 183:

  • «ثمّ قال [معاویةُ]: ”أنتِ واللَه یا أُمَّ المؤمنین، العالمةُ باللَه و برسوله، دَلَلتِنا علی الحقّ و حَضَضتِنا علی حظِّ أنفسنا، و أنتِ أهلٌ لأن یطاع أمرُکِ و یُسمَع قولُکِ؛ و

    1. . شیخ المضیرة أبو‌هریرة، ص 193.
    2. . همان، ص 194.
    3. . ج 1، ص 358، انظر شرح نهج البلاغة، لابن أبی‌الحدید. (شیخ المضیرة أبو‌هریرة)
    4. . شیخ المضیرة أبو‌هریرة، ص 199.
    5. . جنگ 20، ص 487 ـ 492.

مطلع انوار ج10

140
  • إنّ أمرَ یزید قضاءٌ من القضاء، و لیس للعباد الخِیَرَةُ مِن أمرهم.“»1

  • ملاقات معاویه با حضرت امام حسین علیه السّلام در مدینه و فراخوان حضرت را برای قبول بیعت یزید و جواب حضرت

  • صفحة 187: «[قال الحسین علیه السّلام لمعاویة]: ”و ذکرتَ قیادةَ الرّجلِ القومَ بعهد رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم و تأمیرَه له، و قد کان ذلک و لعمرو بن العاص یومئذٍ فضیلةٌ بصحبة الرّسول و بیعتِه له، و ما صار ـ لعَمْرُ اللَهِ ـ یومئذٍ مبعثهم حتّی أنِفَ القومُ إمرَتَه و کرهوا تقدیمَه و عدوا علیه أفعاله، فقال صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم:

  • لا جَرَمَ مَعْشر المهاجرین، لا یُعمِل علیکم بعد الیوم غیری.

  • فکیف تحتجّ بالمنسوخ مِن فعل الرَّسول فی أوکد الأحکام و أولاها بالمجمع علیه من الصّواب؟!“»2

  • [بیعت گرفتن معاویه از افراد سرشناس مدینه برای خلافت یزید]

  • صفحة 187: «[قال معاویة لعبداللَه بن عمر]: ”و إنّی أُحذّرک أنْ تشقّ عَصا المسلمین و تَسعیٰ فی تفریق مَلَئِهم و أنْ تَسفکَ دماءَهم؛ و إنّ أمرَ یزید قد کان قضاءً من القضاء، و لیس للعباد خِیَرَةٌ من أمرهم، و قد وکّد النّاسُ بیعتَهم فی أعناقهم، و أعطَوا علی ذلک عُهودَهم و مواثیقهم.“ ثمّ سکت.»3

  • صفحة 189: «[فقال معاویة لأباعبداللَه الحسین علیه السّلام]: ”و أمّا أبوک، فقد حاکم أباه إلی اللَه، فقضی لأبیه علی أبیک.“

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 158.
    2. . همان، ص 161.
    3. . همان.

مطلع انوار ج10

141
  • فقال الحسین: ”حَسبُک جَهلُک، آثرتَ العاجلَ علی الآجل.“

  • فقال معاویة: ”و أمّا ما ذکرتَ من أنّک خیرٌ من یزید نفسًا، فیزید واللَه خیرٌ لأُمّة محمّدٍ منک.“»1

  • صفحة 191: «[قال معاویة لسعید بن عثمان]: ”و أمّا أن أکونَ نلتُ ما أنا فیه بأبیک، فإنّما هو المُلک یؤتیه اللَه من یشاء. قُتِل أبوک ـ رحمه اللَه ـ فتواکلتْه بنو العاصی و قامت فیه بنو حرب، فنحن أعظَمُ بذلک مِنَّةً علیک.“»2

  • صفحة 192: «(قال:) و ذکروا أنّه لم یکن أحدٌ أحبَّ إلی معاویة أن یلقاه من أبی‌الطُّفَیل الکَنانِیِّ؛ و هو عامر بن واثلة، و کان فارسَ أهل صفّین، و شاعرُهم، و کان من أخصّ النّاس بعلیٍّ کرَّم اللَه وجهه.»3

  • صفحة 197: «[قال معاویة]: ”فإنّ کَونَ ما هو کائنٌ لابدّ منه و لا محیصَ عنه و لا خِیَرَةَ فیه للعباد، و الأقدار غالبة، و ما سبق فی علم اللَه لابدّ جار فیه؛ فانْصرِفا فی عافیةٍ، ثمّ تعودان إلینا فیه، و تأخذان إن شاء اللَه رضانا.“»4و5

  • رسیدن خبر مرگ معاویه به مکّه و به ابن‌عبّاس در مسجد الحرام و کلمات ابن‌عبّاس در این واقعه

  • صفحة 202: «(قال:) و ذکروا أنّ عتبةَ بن مسعود قال: ”مرّ بنا نَعْیُ معاویة بن أبی‌سُفیان و نحن بالمسجد الحرام.“ قال: ”فقُمنا فأتینا ابنَ‌عبّاس، فوجدناه جالسًا قد

    1. . همان، ص 162.
    2. . همان، ص 164.
    3. . همان، ص 165.
    4. . قسمتی از کلام معاویه به أبوهریره و أبو‌الدرداء است. (محقّق)
    5. . همان، ص 169.

مطلع انوار ج10

142
  • وُضع له الخِوان و عنده نفرٌ، فقلنا: أما علمتَ بهذا الخبر یا ابن‌عبّاس؟!“ قال: ”و ما هو؟“ قلنا: ”هلَک معاویةُ.“

  • فقال: ”ارْفَعِ الخِوانَ یا غلامُ.“ و سکَت ساعةً، ثمّ قال: ”جبلٌ تَزَعْزَعَ! (ثمّ مال بِکَلْکَلِه): أما واللَه ما کان کمَن کان قبله و لمّا یکن بعده مثلُه. اللَهمّ أنت أوسَعُ لمعاویة فینا و فی بنی عمّنا، هولاء لذی لُبٍّ مُعتبِرٍ، اشتجرنا بیننا، فقتَل صاحبُهم غیرَنا، و قتَل صاحبُنا غیرَهم، و ما أغراهم بنا إلّا أنَّهم لا یجدون مثلَنا، و ما أغرانا بهم إلّا أنهّم لا نَجِد مثلَهم، کما قال القائل: ما لَکَ تَظلِمنی؟! قال: لا أجِدُ مَن أظلم غیرَک! و واللَهِ إنّ ابنَه لَخَیرُ أهلِه! أعِدْ طعامَک یا غلامُ.“

  • قال: ”فما رُفع الخِوانُ حتّی جاء رسول خالد بن الحَکَم إلی ابن‌عبّاس.“»1

  • در نهضت و قیام مردم مدینه بر علیه یزید و شکستن بیعت او، مروان اهل و عیال خود را در امان حضرت سجّاد آورد

  • صفحة 207: «[کتب عبداللَه بن جعفر]: ”و قلتُ لرسولی: اجْهَدِ السَّیرَ، فدخَلها فی عشرٍ، فواللَه ما أرادوا ذلک و لا قَبِلوه، و قالوا: واللَه لا یَدخُلها عَنوَةً أبدًا.“»2و3

  • صفحة 208: «فلمّا رأتْ بنوأمیّه ما صَنَع بهم أهلُ المدینة من إخراجهم منها، اجتمعوا إلی مروان، فقالوا: ”یا أباعبدالملک ما الرّأیُ؟“ قال: ”مَن قدَر منکم أن یغیب حریمَه فلْیَفعل، فإنّما الخوفُ علی الحُرمة، فغیَّبوا حَرَمَهم.“

  • فأتی مروانُ عبدَاللَه بن عمر، فقال: ”یا أباعبدالرّحمن، بلغنی أنّک ترید الخروجَ

    1. . همان، ص 173.
    2. . نامۀ عبداللَه بن جعفر به مردم مدینه است جهت آگاهی دادن به آنها بر تصمیم یزید. (محقّق)
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 177.

مطلع انوار ج10

143
  • إلی مکّة و تغیب عن هذا الأمر، فأُحِبّ أن أُوجِّهَ عیالی مَعَک.“ فقال ابنُ عمر: ”إنّی لا أقدِر علی مصاحبة النّساء.“

  • قال: ”فتَجعَلهم فی منزلک مع حَرَمِک.“ قال: ”لا آمَنُ أن یُدخَل علی حریمی من أجل مَکانِکم.“

  • فکلَّم مروانُ علیَّ بن الحُسَین، فقال: ”نعم.“ فضمَّهم علیٌّ إلیه و بعَث بهم مع عِیالِه.»1

  • قتل عام و غارت اهل مدینه در واقعۀ حَرَّه در زمان یزید بن معاویه

  • صفحة 214: «و کان جابر بن عبداللَه یومئذٍ قد ذهَب بَصَرُه، فجعَل یمشی فی بعض أزِقّةِ المدینة و هو یقول: ”تعَس مَن أخاف اللَهَ و رسولَه.“ فقال له رجلٌ: ”و مَن أخاف اللَهَ و رسولَه؟“

  • فقال: ”سمعتُ رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم یقول: مَن أخاف المدینةَ فقد أخاف ما بین جَنبَیَّ.“ فحمَل علیه رجلٌ بالسَّیف لیَقتُله، فترامیٰ علیه مروانُ فأجاره، و أمَر أن یُدخِله منزلَه و یُغلِق علیه بابَه.»2

  • صفحة 215: «قال أبومَعْشر: ”دخَل رجلٌ مِن أهل الشّام علی إمرأة نَفساء من نساء الأنصار و معها صبیٌّ لها فقال لها: هل مِن مالٍ؟ قالت: لا واللَه ما ترکوا لی شیئًا.

  • فقال: واللَه لتُخرِجنّ إلیّ شیئًا أو لأقتُلَنّک و صبیَّک هذا. فقالت له: وَیحَک، إنّه ولدُ ابن أبی‌کبشة الأنصاریّ صاحبِ رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم، و لقد بایعتُ رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم معه یومَ بیعة الشّجرة علی أن لا أزنِی و

    1. . همان،ص 178.
    2. . همان، ص 183.

مطلع انوار ج10

144
  • لا أسرق، و لا أقتُل وَلَدی و لا آتی ببهتانٍ أفتریه، فما أتیت شیئًا؛ فاتّقِ اللَهَ. ثمّ قالت لابنها: یا بنیّ واللَه لو کان عندی شیءٌ لافتدَیتُک به.“

  • قال: ”فأخَذ برِجْلِ الصّبی، و الثّدْیُ فی فَمِه، فجذَبه مِن حِجْرِها فضرَب به الحائطَ فانتثر دِماغُه فی الأرض.“ قال: ”فلم یَخرُج من البیت حتّی اسوَدَّ نِصفُ وجهِه، و صار مثلًا.“»1

  • در واقعۀ حرّه 80 صحابی، 700 از قریش و انصار، و 10000 نفر از سایر مردم کشته شدند

  • [الإمامة و السّیاسة، مجلّد 1] صفحة 216:

  • «(قال:) و ذکروا أنّه قُتِل یومَ الحرّة من أصحاب النبیّ صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم ثمانون رجلًا، و لم یَبقَ بَدْریٌّ بعد ذلک؛ و من قریش و الأنصار سبعُ‌مائةٍ؛ و من سائر النّاس من الموالی و العرب و التّابعین عشرةُ آلافٍ. و کانت الوَقعَةُ فی ذی‌الحجّة لثلاثٍ بقین منها، سنة ثلاث و ستّین. قالوا: ”و کان النّاس یعجبون من ذلک أنّ ابن‌الزُّبَیر لم یَصِلوا إلیه إلّا بعد ستّة أشهُر؛ و لم یکن مع ابن‌الزُّبَیر إلّا نفرٌ قلیل، و کان بالمدینة أکثَرُ مِن عشرة آلاف رجل، و‌اللَه ما استطاعوا أن یناهضوهم یومًا إلی اللَّیل.“»2

  • قرائت یزید نامۀ مسلم بن عقبه را برای پسرش معاویة بن یزید و برای عبداللَه بن جعفر

  • صفحة 218: «و کتب [مسلم بن عقبة إلی یزید] لهلال المحرّم سنة أربع و

    1. . همان، ص 184.
    2. . همان، ص 185.

مطلع انوار ج10

145
  • ستّین. فلمّا جاءه الکتابُ، أرسَلَ إلی عبداللَه بن جَعفر و إلی ابنه معاویة بن یزید فأقرأهما الکتابَ، فاسترجع عبدُاللَه بن جعفر و أکثَرَ، و بکی معاویةُ بن یزید حتّی کادت نفسُه تخرج و طال بکاؤُه. فقال یزیدُ لعبداللَه بن جعفر: ”ألم أجِبْک إلی ما طلَبتَ و أسعَفتُک فیما سألتَ، فبدلتُ لهم العَطاءَ و أجزلتُ لهم الإحسانَ و أعطیتُ العهودَ و المواثیقَ علی ذلک؟!“ فقال عبداللَه بن جعفر: ”فمِن هنالک استرجعتُ و تأسَّفتُ علیهم؛ إذ اختاروا البَلاءَ علی العافیة، و الفاقةَ علی النِّعمة، و رضوا بالحرمان دون العَطاء.“

  • ثمّ قال یزیدُ لِابنِه معاویة: ”فما بُکاؤُک أنت یا بُنیَّ؟!“ قال: ”أبکی علی قتلِ مَن قُتل مِن قریش، و إنّما قتَلنا بهم أنفُسَنا!“ فقال یزید: ”هو ذاک؛ قتلتُ بهم نفسی و شفیتُها.“

  • قال: و سأل مسلمُ بن عقبة قبل أن یرتحل عن المدینة عن علیّ بن الحسین، أ حاضرٌ هو؟ فقیل له: ”نَعَم.“ فأتاه علیُّ بن الحُسَین و معه ابناه، فرحَّب بهما و سَهَّل و قرَّبهم و قال: ”إنّ أمیرَالمؤمنین أوصانی بک.“ فقال علیُّ بن الحسین: ”وصل اللَهُ أمیرَالمؤمنین و أحسَنَ جَزاءَه!“ ثمّ انصرف عنه. و لم یَکُن أحدٌ نصَب للحرب مِن بنی‌هاشم، و لزموا بیوتَهم؛ فسلموا إلّا ثلاثةً منهم تعرّضوا للقتال، فأُصیبوا.

  • هلاکت مسلم بن عَقَبَه و وصیّت به حُصَین بن نُمَیر در برانداختن ریشۀ قریش از مکّه

  • موت مسلم بن عقبة و نَبشُهُ:

  • (قال:) و ذکروا أنّ مسلم بن عَقَبة ارتحل عن المدینة و هو یجود بنفسه، یرید ابنَ‌الزُّبَیر بمکّة. فنزل فی بعض الطّریق فدعا الحُصَینَ بن نُمَیر فقال له: ”یا بَرذَعَة الحمار! إنّه کان من عهد أمیر المؤمنین إن حدَث بی حَدَثُ الموت أن أعهَد إلیک، فاسْمَعْ فإنّی بک عالم. لاتُمکِّنْ قریشًا مِن أُذُنِک إذا قدِمتَ مکّةَ، فتبول (أی: قریش) فیها؛ فإنّما هو الوفاقُ ثمّ النّفاقُ ثمّ الانصرافُ.“ ثمّ مات فدُفن فی ثنیّة المشلل.1

    1. . ثنیّة المشلل: جبلٌ بالمدینة. (الإمامة و السیاسة)

مطلع انوار ج10

146
  • فلمّا تفرّق القوم عنه، أتتْه أمُّ ولدٍ لیزید بن عبداللَه بن زمعة ـ و کانت مِن وراء العَسکر تترقّب موتَه ـ فنبشتْ عنه، فلمّا انتهَت إلی لَحدِه وَجَدَت أسوَدَ مِن الأساود منطویًا فی رَقَبَتِه فاتِحًا فاهُ، فتهیّبتْه؛ ثمّ لم تزل به حتّی تنحّی لها عنه، فصلبتْه علی المشلّل. قال الضحّاک: ”فحدَّثنی مَن رآه مصلوبًا یُرمی کما یُرمی قَبرَ أبی‌رِغال.“

  • فضائل قتلی اهل الحرّة، رحمهم اللَه تعالی:

  • (قال:) و ذکروا أنّ رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم خرَج فی سفرٍ من أسفاره، فلمّا مرّ بِحَرَّةِ بنی‌زُهرَة وقَف فاسترجع؛ فقالوا: ”ما هو یا رسولَ اللَه؟!“ قال: ”یُقتَل فی هذه الحَرَّة خیارُ أُمّتی بعد أصحابی.“

  • (قال:) و ذکروا أنّ عبداللَه بن سلام وقَف بالحَرَّة زمانَ معاویة بن أبی‌سفیان، فقال: ”أجِدُ فی کتاب یهود الّذی لم یُبدَّل و لم یُغیَّر، أنّه یکون هٰهنا مقتلةُ قومٍ یُحشَرون یوم القیامة واضعِی سیوفهم علی رِقابهم، حتّی یأتوا الرّحمنَ تبارک و تعالی فیقفون بین یدیه، فیقولون: قتلنا فیک.“

  • (قال:) و ذکروا عن داود بن الحَصِین قال: ”عندنا قبورُ قومٍ من قَتلَی الحَرَّة، فقَلَّ ما حرّکتُ إلّا فاحَ منها ریحُ المِسک.“

  • ماتم و عزای اهل مدینه برای کشتگانشان تا مدّت یک‌سال

  • و قال بعضهم عن عبداللَه بن أبی‌سفیان، عن أبیه، قال: ”رأیت عبداللَه بن حنظلة فی مَنامی بأحسنِ صورة معه لواؤه، فقلت: یا أباعبدالرّحمن، أقُتلتَ؟ قال: بلی، فلقیتُ ربّی، فأدخلنی الجنّةَ، فأنا أسرَح فی ثمارها حیث شئتُ.

  • قلت: فأصحابک فما صُنِع بهم؟! قال: هم معی و حول لِوائی هذا الّذی تری لم تحلّ عقده بعد.“

  • و قال ابن‌سیرین ـ رحمه اللَه تعالی ـ: ”رأیتُ کثیرَ بن أفلح ـ رضی اللَه عنه ـ فی النّوم، فقلتُ له: ألستَ قد استشهدتَ؟! قال: لیس فی الإسلام شهادةٌ و لکنّها النُّدَباء.“

مطلع انوار ج10

147
  • و قال الأعْرَج: ”کان النّاسُ لا یلبسون المصبوغَ من الثیاب قبلَ الحَرَّة، فلمّا قُتل النّاسُ بالحَرَّة استحبّوا أن یلبسوها.“

  • و قالوا: لقد مکَث النَّوحُ فی الدُّور علی أهل الحَرَّة سنةً لا یَهدَءون.

  • و قال عبداللَه بن أبی‌بکر: ”کان أهلُ المدینة أعَزَّ النّاسِ و أهیَبَهم حتّی کانت الحَرَّةُ، فاجترأ النّاسُ علیهم فهانوا.“

  • قال الزُّهریّ: ”بلغ القَتلیٰ یومَ الحَرَّة من قریشٍ و الأنصار و مهاجرةِ العَرَب و وجوهِ النّاس سَبْعَ‌مائة، و سائرِ النّاس عشرةَ آلاف مِن أخلاط النّاس و الموالی و العَبید.“ قال: ”و أصیب نساءٌ و صبیانٌ!“

  • سه روز تمام اموال و نفوس و أعراض و نوامیس مردم مدینه را بر لشگریان مباح کردند

  • و کان قدومُ أهلِ الشّام المدینةَ لثلاثٍ بقین من ذِی‌الحجّة سنة ثلاث و ستّین، فانتهبوها ثلاثًا حتّی رأوا هلالَ المحرّم، ثمّ أمْسَکوا بعد أن لم یُبقوا أحدًا به رَمَقٌ و قُتل بها من أصحاب النبیّ صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم ثمانون رجلًا، و لم یَبقَ بعد ذلک بَدْریٌّ.

  • و قالوا: قال عیسی بن طلحة: قلتُ لعبداللَه بن مطیع: کیف نجوتَ یوم الحَرَّة؟! قال: ”رأیتُ ما رأیتُ من غلبةِ أهل الشّام و صُنعِ بنی‌حارثة الّذی صنَعوا من إدخالهم علینا و ولیّ النّاس، فذکرتُ قولَ الحارث بن هِشام یومَ بدرٍ و علمتُ أنّه لا یضرّ عَدُوّی مَشهدی و لا ینفع ولیّی، فتواریتُ؛ ثمّ لَحِقتُ بابن‌الزُّبیر، و کُنتُ أعجَبُ کُلَّ العَجَب أنّ ابن‌الزُّبیر لم یصلوا إلیه ستّة أشهُر، و لم یکن معه إلّا نفرٌ یسیرٌ قومٌ من قریش من الخوارج؛ و کان معنا یوم الحَرَّة ألفا رجلٍ کلّهم ذوو حِفاظ، فما استَطَعنا أن نَحبِسهم یَومًا إلی آخر اللَّیل.“»1و2

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 1، ص 186.
    2. . جنگ 20، ص 383 ـ 428.

مطلع انوار ج10

148
  • [الإمامة و السیاسة، مجلّد 2] صفحة 12:

  • «(قال:) و انصرف ذلک الجیشُ إلی الشّام مفلولًا. و بایع أهلُ المدینة لابن‌الزُّبیر بالخلافة؛ و کان ابنُ‌عبّاس بمکّة یومئذٍ، فخرج إلی الطّائف فهلَک بها سنةَ سبعین، و هو یومئذ ابنُ أربعة و سبعین سنة، رضی اللَه عنه.»1

  • صفحة 14: «و کان الحُصَین قد نصَب المجانیقَ علی جَبَل أبی‌قُبَیس و علی قعیقعان، فلم یکن أحدٌ یَقدِر أن یطوف بالبیت. و أسند ابنُ‌الزُّبَیر ألواحًا من السّاج إلی البیت و ألقی علیها القطائفَ و الفُرُشَ، فکان إذا وقع علیها الحَجَرُ نبا عن البیت؛ فکانوا یطوفون تحت تلک الألواحِ.»2

  • صفحة 14: «(قال:) فوقعتْ بین یدیه نَبلَةٌ؛ قال: فی هذه خبرٌ. فأخذوها فوجدوا بها مکتوبًا: ”مات یزیدُ بن معاویة یوم الخمیس لأربع عشرة لیلة خلَت مِن ربیع‌الأوّل.“»3

  • فُحْش مروان به خالد بن یزید بن معاویه، کانَ مروانُ فاحشًا سَبّابًا

  • صفحة 17: «(قال:) و ذکروا أنّ مروان بن الحَکَم لمّا قدِم الشّامَ من مصر، قال له خالدُ بن یزید بن معاویة: ”ارْدُدْ إلیّ سلاحی!“ فأبیٰ علیه مروانُ، فألحّ علیه، و کان مروان فاحشًا سَبّابًا و قال له: ”یا ابن الرَّبوخ! یا أهل الشّام إنّ أمَّ هذا رَبوخٌ! یا ابن الرَّطْبة!“

  • قال: فجاء ابنُها إلیها قال: ”هذا ما صنعتِ بی؟! سبَّنی مروانُ علی رئوس أهل الشّام و قال: هذا ابنُ الرَّبوخ.“

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 10.
    2. . همان، ص 11.
    3. . همان، ص 12.

مطلع انوار ج10

149
  • قتل مروان حَکَم به دست مادر خالد بن یزید بن معاویه

  • (قال:) و کان مروان استخلَف حین خرج إلی مصرَ ابنَه عبدَالملک و عبدالعزیز أنّهما یکونان بعده، و بایع لهما أهلُ الشّام. فلَبِثَ مروانُ بعد ذلک لیالی بعد ما قال لخالد بن یزید ما قال، ثمّ جاء إلی أمِّ خالد فرَقَد عندها. فأمَرَتْ جوارِیَها فطَوَینَ علیه الشَّوادکَ،1 ثمّ غطّتْه حتّی قتلَتْه؛ ثمّ خرجنَ یَصِحنَ و یُشقِّقنَ جیوبَهنّ: ”یا أمیرالمؤمنین!“

  • قال: فقام عبدُالملک فبایع لنفسه، و وعَد عمرَو بن سعید أن یستخلفه، فبایعه و أقاموا بالشّام.»2

  • [اهتمام عبیداللَه بن زیاد در به قتل رساندن مخالفانش]

  • صفحة 19: «فلم یزل عُبَیداللَه یتبع الخوارجَ3 و یَقتُلهم و یأخُذ علی ذلک النّاس بالظنّ و یقتلهم بالشُّبهَة، و استعمد إلی عامّتهم و کان بعضهم له علی ما یحبّ.»4

  • [حکومت عبدالملک مروان و کشتن مخالفانش]

  • صفحة 29: «فقال له عبدالملک:5 ”لا تُخوِّفنی به، فواللَه إنّی لأعلم منه مثل ما تعلم، إنّ فیه لَثلاثَ خِصالٍ لا یَسُود بها أبدًا: عُجبٌ قد مَلَأه، و استغناءٌ برأیه، و بُخلٌ التزَمه؛ فلا یَسُود بها أبدًا.“»6

    1. . الشّوادک: جمع الشودکان، و هو الشبَکة و أداة السلاح. (الإمامة و السیاسة)
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 13.
    3. . مراد از خوارج در اینجا کسانی می‌باشند که بر علیه حکومت عبیداللَه بن زیاد بوده‌اند، بنابراین جمیع شیعیانی را که وی در زمان حکومتش کشت در تحت عنوان خارجی و خوارج بوده‌اند. (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)
    4. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 16.
    5. . این جوابی است که عبدالملک بن مروان به مصعب بن زبیر می‌دهد و صفات برادرش: عبداللَه بن زبیر را برای وی می‌شمرد. (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)
    6. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 22.

مطلع انوار ج10

150
  • صفحة 33: «قال [أبومعشر]: فلمّا فرغ منهم و أحکم شأنه فیهم،1 بعث عبدَالرّحمن بن محمّد بن الأشعث إلی سَجِستان عاملًا و معه جیشٌ، فکتَب إلیه الحجّاجُ أن یقاتل حصنَ کذا و کذا، فکتب إلی الحجّاج: ”إنّی لا أری ذلک صَوابًا؛ إنّ الشّاهد یَریٰ ما لا یَری الغائبُ.“

  • فکتَب إلیه الحجّاجُ: ”أنا الشّاهدُ و أنت الغائبُ! فانْظُرْ ما کتبتُ به إلیک، فامْضِ له؛ و السّلام.“

  • خروج عبدالرّحمن بن محمّد بن أشعث و همراهانش و سعید بن جبیر بر علیه حجّاج بن یوسف

  • خروج ابن‌الأشعث علی الحجّاج:

  • (قال:) و ذکروا أنّ عبدالرّحمن بن محمّد بن الأشعث لمّا خرج علی الحجّاج جمع أصحابَه، و فیهم عبدُالرّحمن بن ربیعة بن الحارث بن نوفل، و بنو‌ عون بن عبداللَه، و عمرو بن موسی بن معمّر بن عثمان بن عمرة، و فیهم محمّدُ بن سَعد بن أبی‌‌وقّاص. فقال لهم: ”ما تَرَون؟!“ قالوا: ”نحن معک، فاخْلَعْ عدوَّ اللَه و عدوَّ رسوله؛ فإنّ خَلعَه مِن أفضل أعمال البِرّ.“ فخلعه و أظهر خلعه.

  • فلمّا أظهَرَ ذلک، قدِم علیهم سعیدُ بن جُبَیر، فقالوا له: ”إنّا قد حَبِسنا أنفسَنا علیک، فما الرّأیُ؟!“ قال: ”الرّأیُ أن تکفّوا عمّا تریدون؛ فإنّ الخلع فیه الفتنةُ، و الفتنة فیها سَفْکُ الدّماء و استباحةُ الحرم و ذهابُ الدّین و الدّنیا.“

  • فقالوا: ”إنّه الحجّاج و قد فعل ما فعل!“ فذکروا أشیاءَ، و لم یزالوا به حتّی سار معهم و هو کارهٌ.

  • قال: و انتهی الخبرُ إلی الحجّاج، فقیل له: ”إنّ عبدالرّحمن قد خلَعک و مَن

    1. . این راجع به حجّاج بن یوسف ثقفی است که در یک روز که به بصره وارد شد هفتاد هزار و چندی از مردم بصره را در مسجد بصره کشت؛ و سپس عبدالرّحمن بن محمّد بن اشعث را به سوی سجستان فرستاد. (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)

مطلع انوار ج10

151
  • معه.“ قال: ”إنّ معه سعیدَ بن جُبَیر، و أنا أعلم أنّ سعیدًا لا یخرج، و إنْ أرادوا ذلک فسیَکفّهم عنه!“»1

  • صفحة 40: «”و السّلام علی من أناب إلی اللَه و سمع و أجاب.“2 ثمّ قال: ”مَن هٰهنا مِن فتیة بنی‌الأشعَث بن قَیس؟“ قیل: ”سعید بن جبیر.“ قال:”فأتی به.“»3و4

  • به منجنیق و آتش کشیدن حَجّاج کعبه را، و قتل عبداللَه بن زبیر

  • [یوم الإسلام] صفحة 68:

  • «و حسبک دلیلًا علی شدّة هذا الصّراع أنّ الأمویّین قتَلوا فی عهدهم ستّةً و ثلاثین من أهل البیت؛ و سار العبّاسیّون سیرتَهم، ففی عهد السّفّاح و المنصورِ قُتل تسعة عشر رجلًا من أهل البیت. و قد جمع أبوالفرج الإصفهانیّ فی کتابه الکبیر مقاتل الطّالبیّین الّذی یبلغ نحوَ ثمان‌مائة و خمسین صفحة، أسماءَ مَن قُتلوا من غیر ذکرٍ لتاریخهم، و لم یکن ذلک إلّا إلی عهده و قد تُوُفّی سنة 356.

  • و بعد قلیلٍ من مقتل الحسین کانت المأساةُ الأُخری و هی قتلُ عبداللَه بن الزّبیر فی عهد عبدالملک بن مروان، و لم یَمضِ علی وفاة رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم إلّا ثلاث و ستّون سنَة، و ولّی عبدُالملک الحَجّاجَ لمقاتلة ابنِ الزّبیر فاستأذن فی نصب المنجنیق علی الکعبة فنفَّر أخیارَها و هتَک أستارَها و رَمی أحجارَها؛ و قال الشّاعر:

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 26.
    2. . قسمتی از نامۀ حجّاج بن یوسف به عبدالرّحمن بن محمّد بن أشعث. (محقّق)
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 33.
    4. . جنگ 20، ص 419 ـ 433.

مطلع انوار ج10

152
  • خرجنا لبیت اللَه نَرمِی سُتورَه       ***       و أحجارَه، زفن الولائد فی العرسِ

  • دلَفنا له یوم الثّلاثاء من مِنیٰ       ***       بجیشٍ کصدر الفیل لیس بذی رأسِ

  • و کانت حادثةً فظیعة إذ جرُؤَ فیها الحجّاجُ و جُندُه علی رمی الکعبة بالمنجنیق، و کانت مقدّسةً مهیبةً حتّی قبل الإسلام؛ فکان النّاس یتعجّبون من الحجّاج و یقولون: ”خذل فی دینه!“ و لمّا رمی الکعبةَ بالمنجنیق أربحت و وهنت و ارتفعت سحابةٌ ذات برقٍ و رعدٍ فسقَطت صاعقةٌ علی المنجنیق و أحرَقَته و قتَلتْ من أصحابه اثنی‌عشر رجلًا، فذُعِر أهلُ الشّام من ذلک و کفّوا عن القتال؛ فقال الحجّاج: ”أنا ابنُ تهامة و هی بلادٌ کثیرةُ الصّواعق فلا یرو عنکم ما ترون! فإنّ مَن قبلکم کانوا إذ قرّبوا قربانًا بُعثتْ نارٌ فأکلَته، فیکون ذلک علامةَ تقبُّلِ القربان.“ و أتی بمنجنیق آخر و عاود الرَّمیَ؛ و فی ذلک قال الزّبیر الأسدیّ:

  • أیّها العائذ فی مکّة کَمْ       ***       من دَمٍ أجریتَه فی غَیر دَمْ

  • إنّه عائذةٌ مُعْصَمة       ***       و به یقتل مَن جاء الحَرَمْ

  • و استمرّ فی قتاله و رمْیِه الکعبةَ حتّی قُتل ابنُ الزّبیر إذ أصابَته جِراحٌ فمات منها بعد أیّام، و حُمل رأسُه إلی الحجّاج ثمّ إلی عبدالملک و صُلب جسمُه فی مکة. و لمّا مرّ عبدُاللَه بن عُمَر بجسمه قال: ”رحمک اللَه أباخبیب، فقد کنتَ صوّامًا قوّامًا، و لکنّک رفعتَ الدّنیا فوقَ قدرِها و أعظمتَها و لم تکن لذلک بأهلٍ.“ ثمّ إنّ الحجّاج دخل المسجدَ و لمّ شَعَثَه و جمع أشلاءَ القَتلَی و غسَل دَمَه.

  • حجّاج دربارۀ مدینه گفت: «لولا... لجعلتها مثل جَوْف الحمار أعوادًا... یقولون منبر رسول اللَه و قبر رسول اللَه»

  • و کان ممّا أُخذ علی الحجّاج أنّه کان یَنوِی أشدَّ من ذلک، فلمّا خرج من مکّة إلی

مطلع انوار ج10

153
  • المدینة قال: ”الحمد لِلّه الّذی أخرجنی مِن أُمّ الفِتَن، أهلُها أخبَثُ أهلٍ! و لولا ما کان یأتینی مِن کُتُبِ أمیرالمؤمنین فیهم لجعلتُها مثلَ جوف الحمار أعوادًا یعودون بها، و رِمّة قد بُلیت، یقولون مِنبر رسول اللَه و قبر رسول اللَه.“ و انتهت المأساةُ بالجرأة علی الکعبة بعد تقدیسها و انتهاک المسجدِ الحرام و الشّهرِ الحرام و البلد الحرام و تزلزل الدّینُ فی نفوس المسلمین.

  • و کان مِن رجالات الدّولة الأُمویّة عبدُالملک بن مروان، و کان شدیدًا قویًّا استطاع أن یَقضِی علی الخلافات و حکم بلاده حکمًا مطلقًا، و دعا إلی باطله الأخطلُ الشّاعرُ النّصرانیّ من قبیلة تغلب.»1

  • عبدالملک بن مروان و جنایات حجّاج بن یوسف و إعمال شدیدترین عمل بر ضدّ علویّین

  • [یوم الإسلام] صفحة 72:

  • «و الأُمویّون اعتبروا أنفسَهم غاصبین للخلافة فلم یتمکّنوا منها إلّا بالقوّة و القَسْرِ، و الغاصبُ دائمًا خائفٌ و المغصوبُ دائمًا یسترعی عواطفَ النّاس، حتّی فی أیّامنا هذه إذا اضطهد رجالُ السّیاسیّة أحدًا حباه الرّأی العام بعطفه. فاضطرّ ذلک الأُمویّین إلی التّجسّس علی العلویّین و إرهابهم و التنکیل بهم، و هذا ما جعَل عبدَالملک بن مروان یستعمل منتهی القَسوَة فی إخماد هذه الفِتَنِ و یدُه الیُمنی فی ذلک الحَجّاجُ؛ و تنسب إلیه الخطبةُ الّتی یقول فیها:

  • ”ألا و إنّی لا أُداوی أداوءَ هذه الأُمّة إلّا بالسّیف، حتّی تستقیم لی قناتُکم. تُکلّفوننا أعمالَ المهاجرین و لا تعملون مثلَ أعمالهم، فلا تزدادوا إلّا عقوبةً حتّی یحکم السّیفُ بیننا

    1. . جنگ 23، ص 88.

مطلع انوار ج10

154
  • و بینکم. هذا عمرُو بن سعید قرابتُه قرابتُه و موضعُه موضعُه، قال برأسه هکذا فقلنا بأسیافنا هکذا. ألا و إنّا نُحمَّل منکم کلَّ شیء إلّا وُثوبًا علی أمیر أو نصبَ رایةٍ. ألا و إنّ الجامعة (الغُلّ) الّتی جعلتُها فی عنق عمرو بن سعید عندی؛ واللَه لا یفعل أحدٌ فعلَه إلّا جعلتُها فی عنقه، واللَه لا یأمُرنی أحدٌ بتقوَی اللَه بعد مقامی هذا إلّا ضربتُ عنقَه.“»

  • ولید، مخترع فنّ شراب‌خواری بود که در عبّاسیّون جلوه نمود!

  • [یوم الإسلام] صفحة 74:

  • «و انقسم الشّعراء إلی الفِرَق السّیاسیّة، کما افترق النّاس؛ فکان عبداللَه بن قیس الرّقیات شاعر عبداللَه بن الزّبیر، و الکُمَیت کان یناضل عن حقّ آل النّبی فی الخلافة.

  • و بعد أن کان التّشبیبُ بالنّساء مقصورًا علی مقدّمات القصائد، ظهَر عمرُ بن أبی‌ربیعة فی مکّةَ فی عهد عبدالملک یضع القصائدَ الطّویلة فی الغَزَلِ و جعَلها وقفًا علی التّغزّلِ بملیحات النّساء، و خصوصًا الحاجّاتِ منهنّ من غیر إعلان للجَوَی و لَوعَةِ الفراق کما کان الشّأن عند الجاهلین. و أمعَنَ أهلُ مکّة و المدینة فی التَّرَف لمّا نُحّوا عن السّیاسیّة، و فتَح الولیدُ الخلیفة فی دمشق بابًا جدیدًا فی الشّعر العربیّ و هو القصیدة الخمریّة! نعم کان الأعشی یقول فی الخمر و لکن لم یَبلُغ ما بلَغه الولیدُ، فإذا قلنا إنّ الولیدَ الثّانی مخْترعُ فنِّ الخمر فی الإسلام حقًّا ـ و هو الفّنّ الّذی نما و ازدهر فی ظلّ العبّاسیّین ـ لم نَبعُد!»1

  • عبدالعزیز بن مروان برادر عبدالملک از جهت قدرت در رتبۀ عبدالملک بود

  • [الإمامة و السیاسة، مجلّد 2] صفحة 54:

  • «(قال:) و ذکروا أنّه لمّا فرغ الحجّاج مِن قتل الخوارج و تمّ له أمرُ العراق

    1. . جنگ 23، ص 91.

مطلع انوار ج10

155
  • فاستقرّ مُلک عبدالملک، کتب إلیه الحجّاجُ أن یبایع للولید ابنِه و یکتب له عهدَه للنّاس؛ فأبَی ذلک عبدُالملک، لأنّ أخاه عبدَالعزیز کان حیًّا و کان قد استعمله عبدُالملک علی مصرَ، و کتب إلی الحجّاج یُوبِّخه و یقول له: ”ما لَک أنت و التکلّمَ بهذه؟! و کانت البیعة بالشّام لهما جمیعًا!“

  • إذ مات مروان، و کان عبدُالعزیز نظیرَ عبدالملک فی الحزم و الرّأی و العقل و الذّکاء، و کان عبدالملک لا یفضل عبدَالعزیز فی شیءٍ إلّا بِاسم الخلافة، حتّی لربما کان عبدالملک یأمر بالشّیء فیرید عبدالعزیز غیرَه و یَری خلافَه فیردّه إلی رأیه و لا یمضیه، و کان لا ینکر ذلک عبدُالملک. فلمّا کانت سنةُ إحدیٰ و ثمانین، عقَد عبدُالملک لموسی بن نصیر علی إفریقیّة و ما حولها و وجّهه إلی مَن بها من البَربَر یُقاتلهم، و ضَمّ إلیه بَرْقَةَ.1 فلمّا قدم موسی بن نصیر متوجّهًا، انتهی ذلک إلی عبدالعزیز، فردّه من مصر إلی الشّام، و بعث قرّةَ بن حَسّان الثّعلبی؛ فانصرف موسی بن نصیر إلی الشّام لعبدالملک، و ذکَر امتِهانًا ناله مِن عبدالعزیز و ما استقبله به إلی کلام کثیر؛ فقال له عبدُالملک: ”إنّ عبدالعزیز صِنوُ أمیرالمؤمنین، و قد أمضَینا فعلَه.“ فتوجّه قرّةُ بن حَسّان إلی إفریقیّة، فهُزِم بها و قُتِل غالبُ أصحابه.

  • بعد از مرگ عبدالعزیز در مصر، عبدالملک برای دو پسر خود: ولید و سلیمان از مردم بیعت گرفت

  • فلمّا کانت سنة أربع و ثمانین تُوُفّی عبدُالعزیز بن مروان بمصرَ، ثمّ وَلِیَ محمّدُ بن مروان إلی سنةِ ستّ و ثمانین. فلمّا تُوُفّی عبدالعزیز، أجمع عبدُالملک علی بیعة الولیدِ ثمّ مِن بعد الولید سلیمانَ؛ فکتب إلی الحجّاج ببیعة الولید و سلیمانَ، فبایع الحجّاجُ لهما بالعراق، فلم یختلف علیه أحدٌ، و بویع لهما بالشّام و مصر و الیمن.

  • دعوت حاکم مدینه هشام بن اسماعیل، سعید بن مسیّب را برای بیعت

  • و کتب عبدُالملک إلی هِشام بن إسماعیل ـ و هو عاملُه علی المدینة ـ أن یأخذ

    1. . تاج العروس: «بَرْقَة: إقلیمٌ مشتملٌ علی قرًی و مُدُنٍ أو ناحیةٌ بین الإسکندریة و إفریقیة، مدینتُها أنطابُلُس، و هی ما افتتح صُلْحًا، صالَحهم علیها عمرُو بن العاص.»

مطلع انوار ج10

156
  • بیعةَ أهل المدینة. فلمّا أتت البیعة لهما، کره ذلک سَعیدُ بن المُسَیِّب و قال: ”لم أکن لِأُبایع بیعتَین فی الإسلام بعد حدیثٍ سمعتُه عن رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم أنّه قال: إذا کانت بیعتان فی الإسلام فاقْتُلوا الأحدَثَ منهما.“

  • فأتاه عبدُالرّحمن بن عبدالقاری فقال: إنّی مشیرٌ علیک بثلاث خصال، اختَرْ أیّها شئتَ. قال: و ما هی؟ قال له: إنّک تقوم حیث یراک هِشامُ بن إسماعیل، فلو غیّرتَ مقامَک؟ قال: ما کنتُ لِأُغیّر مقامًا قمتُه منذ أربعین سنة لهشام بن إسماعیل.

  • قال: فثانیة. قال: و ما هی؟ قال: اخْرُجْ معتمِرًا! قال سعید: ما کنتُ لأجهَد نفسی و أُنفِق مالی فی شیءٍ لیس لی فیه نیّة.

  • قال له: فثالثة! قال: و ما هی؟ قال: تبایَعْ للولید، ثمّ لسلیمان! قال سعید: أرأیتَ إن کان اللَه قد أعمیٰ قلبَک کما أعمَیٰ بصرَک فما عَلَیَّ؟!

  • قال: و کان عبدُالرّحمن هذا أعمیٰ.

  • قال: فدعاه هِشامُ بن إسماعیل إلی البیعة، و کان ابنُ عمّ سعید بن المسیّب. فلمّا علِم بذلک القُرَشیّون، أتوا هِشامًا فقالوا له: لا تعجلْ علی ابن عمّک حتّی نُکلّمه و نخوّفه القتلَ، فعسی به أن یبایع و یجیب.

  • قال: فاجتمع القرشیّون فأرسلوا إلی سعید مولیً له کان فی الحرس، فقالوا له: اذهَبْ إلیه، فخوِّفْه القتلَ و أخبِرْه أنّه مقتول، فلعلّه یدخل فیما دخَل فیه النّاسُ.

  • فجاءه مولاه فوجَده قائمًا یُصلِّی فی مسجده، فبکیٰ مولاه بکاءً شدیدًا؛ قال له سعید: ما یُبکیک، ویحک؟! قال: أبکِی ممّا یراد بک. قال له سعید: و ما یراد بی، ویحک؟! قال: جاء کتابٌ من عبدالملک بن مروان إلی هشام بن إسماعیل، إن لم تُبایع و إلّا قُتِلتَ؛ فجئتُک لتطهّر و تلبس ثیابًا طاهرة و تفرغ من عهدک إن کنتَ لا ترید أن تبایع.

مطلع انوار ج10

157
  • فقال له سعید: لا أُمَّ لک! قد وجدتَنی أُصلِّی فی مسجدی، أ فترانی کنتُ أُصلّی و لستُ بطاهر و ثیابی غیرُ طاهرة؟! و أمّا ما ذکرتَ من أن أفرغ من عهدی، فما کنتُ لأُوخر عهدی بعد ما حدّثنی عبداللَه بن عمر عن رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم أنّه قال: ”ما حقّ امرئٍ مُسلمٍ یبیت لیلة [لیلتین] له شیءٌ یُوصِی به إلّا و وصیّتُه مکتوبةٌ.“ فإذا شاءوا فلْیَفعلوا، فإنّی لم أکن لِأُبایع بیعتَین فی الإسلام.

  • قال: فرجع إلیهم المولی فأخبَرَهم بما ذکر؛ فکتب صاحبُ المدینة هِشامُ بن إسماعیل إلی عبدالملک یُخبِره أنّ سعید بن المسیّب کرِهَ أن یبایع لهما (للولید و سلیمان).

  • فکتب عبدُالملک إلیه: ما لَک و لسعیدٍ؟! و ما کان علینا منه أمرٌ نَکرَهه، و ما کان حاجتَک أن تکشف عن سَعید أو تأخذه ببیعة؟! ما کنّا نخاف مِن سَعید! فأمّا إذ قد ظهَر ذلک و انتشر أمرُه فی النّاس، فادْعُه إلی البیعة؛ فإن أبیٰ فاجْلِدْه مائة سَوطٍ أو أحلِقْ رأسَه و لحیتَه و ألبِسْه ثیابًا مِن شَعْرٍ و أوقِفْه فی السُّوق علی النّاس، لکیما لا یجترئ علینا أحدٌ غیرُه.

  • ضرب سوط و حلق رأس و لحیه و وقوف در منظر عام سعید بن مسیّب را برای عدم بیعت با ولید

  • قال: فلمّا وصل الکتابُ أرسل إلیه هشامٌ فانطلق سعیدٌ إلیه. فلمّا أتاه دعاه إلی البیعة فأبی أن یجیبه، فألبسه ثیابًا من شَعرٍ، و جرَّده و جلَّده مائة سَوطٍ، و حلّق رأسَه و لحیتَه، و أوقَفه فی السّوق؛ و قال: لو أعلَمُ أنّه لیس إلّا هذا ما نزعتُ ثیابی طائعًا و لا أجبتُ إلی ذلک.

  • قال بعض الأیْلیّین الّذین کانوا فی الشُّرَط بالمدینة: لمّا علمنا أنّه لا یلبس الثّیابَ طائعًا، قلنا له: ”یا أبامحمّد، إنّه القتلُ؛ فاستِرْ بها عورتَک!“ قال: فلبِسَ. فلمّا تبیّن له أنّا خَدَعْناه قال: ”یا مَعلَجَةَ أهل أیْلَة! لولا أنّی ظننتُ أنّه القتلُ ما لبستُه.“

  • قال: فکان هشامُ بن إسماعیل بعد ذلک إذا خطَب النّاسَ یوم الجمعة تحوّل إلیه سَعیدُ بن المُسَیّب (أی: یُقبِل علیه بوجهه) مادام یذکر اللَهَ، حتّی إذا وقع فی مدح

مطلع انوار ج10

158
  • عبدالملک و غیره أعرَضَ سعیدٌ عنه بوجهه. فلمّا فطن هِشامٌ لذلک، أمَر حَرَسِیًّا یَحصِب1 وجهَ سعیدٍ إذا تحوّل عنه، ففعَل ذلک به، فقال سعیدٌ: ”إنّما هی ثلاثٌ!“ و أشار بیده. قال: فما مرّ به إلّا ثلاثة أشهر حتّی عُزل هِشام.»2

  • صفحة 58: «”و تنکر للصدیق و القریب، و اسمع للبعید. و أُوصِیک بالحجّاج خیرًا؛ فإنّه هو الّذی وطأ لکم المنابرَ و کفاکم، تقحّم تلک الجرائم.“»3

  • ولید در لحظه مرگ عبدالملک برای آنکه تابوت کج و راست نرود، تمام خانه‌های میان خانه و قبرش را با خاک یکسان کرد

  • صفحة 58: «ثمّ دعا النّاسَ إلی البیعة، فلم یختلف علیه أحدٌ. ثمّ کان أوّلُ ما ظهَر مِن أمره و تبیّن مِن حکمه أن أمَر بهَدمِ کلّ دارٍ و منزل مِن دار عبدالملک إلی قبره؛ فهُدِمَت من ساعتها و سُوِّیَت بالأرض، لئلّا یُعرَج بسریرِ عبدالملک یمینًا و شِمالًا، و لیکون النُّهوض به إلی حُفرتِه تلقاءَ منزله!»4

  • دار آویختن سلیمان، موسی بن نصیر را با آن سوابق ممتده و جنگ‌های عالم‌گیر در فتوحات اسلام

  • [الإمامة و السیاسة، مجلّد 2] صفحة 91:

  • «قالوا: لمّا استُخلف سلیمانُ بعد أخیه الولیدِ، فکان أحنَقَ النّاس علی الحجّاج و

    1. . أقرب الموارد: «حصَبه یحصِبه: رماه بالحصباء؛ هذا أصله، ثمّ کثر حتّی استُعمل فی کلّ رَمْیٍ.»
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 44.
    3. . کلامی است که عبدالملک بن مروان به پسرش ولید در وقت موتش می‌گوید و او را سفارش به إبقاءِ حجّاج می‌کند. (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)
    4. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 47.

مطلع انوار ج10

159
  • موسی بن نصیر، و کان یَحلِف: لئن ظفِر بهما لیَصلُبَنّهما؛ و کان حَنَقُه علیهما لأمرٍ یطول ذکرُه.

  • قال: فأرسَلَ سلیمانُ إلی عمرَ بن عبدالعزیز، فأتاه فقال: ”إنّی صالبٌ غدًا موسی بن نصیر!“

  • فبعث عمرُ إلی موسی فأتاه، فقال له: ”یا ابن‌نصیر، إنّی أُحِبّک لأربع؛ الواحدة: بُعدُ أثَرِک فی سبیل اللَه و جهادک لعدوّ اللَه؛ و الثانیّة: حبُّک لآل محمّد صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم؛ و الثالثة: حبُّک عیاضَ بن عقبة لِما تعلم مِن حُسن رأیی فیه، و کان عیاض مِن عباد اللَه الصّالحین؛ و الرّابعة: إنّ لأبی عندک یدًا و صَنِیعةً، و أنا أُحِبّ أن تَتِمّ یدُه و صَنیعتُه حیث کانت. و قد سمعتُ أمیرَالمؤمنین یذکر أنّه صالِبُک غدًا، فأحدِثْ عهدَک،1 و انظُر فیما أنت فیه ناظرٌ مِن أمرک.“ فقال له موسی: ”قد فعلتُ و أسنَدتُ ذلک إلیک.“

  • فقال له عمرُ: ”لو قبلتُ ذلک من أحدٍ قبلتُ منک، و لکن أسنِدْ إلی مَن أحببتَ.“ فانصرَف. فلمّا أصبح اغتسل و تحنّط و راح و لم یشکّ فی الصَّلب. فلمّا انتصف النّهار و اشتدّ الحرُّ ـ و ذلک فی حَمارّة الصَّیف ـ، دعا سلیمانُ موسی، فأدخَلَ علیه متعبًا، و کان بادنًا جسیمًا، به نَسْمَةٌ لا تزال تَعرِض له.»2

  • داستان حجّ سلیمان بن عبدالملک با عمر بن عبدالعزیز و گفتگوی آن در سُرادقات و چادرهای بی‌مثل و نظیر

  • صفحة 104: «و ذکروا أنّ عبیداللَه بن عبدالمؤمن أخبَرهم عن رجاء بن حَیوَة:

    1. . أی: اکتُبْ وصیّتَک. (الإمامة و السیاسة)
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 75.

مطلع انوار ج10

160
  • أنّه لمّا حجّ سلیمانُ بن عبدالملک، و معه عمرُ بن عبدالعزیز؛ و ذلک فی سنة ثمان و تسعین. فلمّا انتهی إلی عقبةِ عَسْفان نظَر سلیمانُ إلی السُّرادِقات، قد ضُربتْ له ما بین أحمر و أخضر و أصفر. و کان یوسفُ بن عمر قد عمل له بالیمن ثلاثةَ سُرادِقات، فکانت تُضرَب له؛ و کان الّذی منها للناس مِن خزٍّ أخضر؛ و الّذی یلیه مِن خزٍّ أصفر؛ ثم الّذی یکون هو فیه من وَشْیٍ أحمر، مُحبّرٌ مِن حَبَرات الیمن، مُزرَّرٌ بالذَّهَب و الفضّة، و فی داخله فُسطاطٌ، فیه أربعةُ أفرشةٍ مِن خزٍّ أحمر، مرافقُها من وَشْیٍ أصفر، و ضُربتْ حُجُبُ نسائه مِن وراء فُسطاطه، و حُجَرُ بنیه و کُتّابه و حَشَمِه قُربَ ذلک.

  • فلمّا استویٰ سلیمانُ فی قُبّة العقبة و نظر إلی ما نُصِب له قال: یا عمرُ، کیف تری هٰهنا؟ قال: أری دنیا عریضةً؛ یأکُل بعضُها بعضًا! أنت المسئولُ عنها، و المأخوذُ بها!

  • فبینما هما کذلک، إذ طار غُرابٌ مِن سُرادق سلیمان، فی منقاره کِسرَةٌ فصاح الغُرابُ، فقال سلیمانُ: ما یقول هذا الغرابُ یا عمر؟! قال عمرُ: ما أدرِی، و لکن إن شئتَ أخبرتُک بعلمٍ.

  • قال سلیمانُ: أخبِرْنی. فقال عمرُ: هذا غرابٌ طارَ مِن سُرادِقک بکِسرةٍ هو یأکلها، و أنت المأخوذُ بها و المسئولُ عنها مِن أین دخَلَت و أین خرَجَت!

  • قال سلیمان: إنّک لتجیء بالعجائب یا أباحَفْص! فقال عمرُ: أفلا أُخبِرک بأعجَبَ مِن هذا یا أمیرالمؤمنین؟ قال: أخبِرْنی!

  • قال: مَن عرف اللَهَ تعالی کیف یعصاه؟! و مَن عرف الشّیطانَ کیف یُطیعه؟! و مَن أیقَنَ بالموت کیف یَهنیه العیشُ و یسوغ له الطّعامُ؟! و مَن أیقَنَ بالنّار کیف یضحک؟!

  • فقال سلیمانُ: نغَّصتَ علینا ما نحن فیه یا أباحَفْص! و مَن یطیق ما تطیق أنت یا عمر؟ أنت واللَه الموفّقُ المطیع.»1

    1. . همان، ص 86.

مطلع انوار ج10

161
  • نصیحت طاووس یمانی، سلیمان بن عبدالملک را

  • صفحة 105: «قالوا: إنّ إبراهیم بن مُسْلم أخبَرَهم عن رجاء بن حَیوَة: أنّه نظر إلی طاوس الیمانی یُصلّی فی المسجدالحرام؛ فانصرف رجاء إلی سلیمان بن عبدالملک، و هو یومئذ بمکّة قد حجّ ذلک العام، فقال: إنّی رأیتُ طاوسَ فی المسجد، فهل لک أن تُرسل إلیه؟ قال: فأرسَلَ إلیه سلیمانُ، فلمّا أتاه قال رجاءٌ لسلیمان: یا أمیرالمؤمنین، لا تسألْه عن شیءٍ حتّی یکون هو الّذی یتکلّم.

  • فلمّا قعد طاوس سکت طویلًا ثمّ قال: و ما أوّلُ شیءٍ خُلِق؟ فقلنا: لا ندری. فقال: أوّلُ شیءٍ خُلِق، القلمُ. ثم قال: أ تدرون أوّلَ شیءٍ کُتِب؟ قلنا: لا. قال: فإنّ أوّلَ ما کُتِب: بسم اللَه الرّحمن الرّحیم، ثم کُتِب القدرُ، خیرُه و شرُّه، إلی یوم القیامة. ثم قال: أ تعلمون مَن أبغَضُ الخَلق إلی اللَه؟ قلنا: لا. فقال: إنّ أبغَضَ الخَلق إلی اللَه تعالی عبدٌ أشرکه اللَهُ فی سُلطانه، فعمل فیه بمعاصیه.

  • ثمّ نهض. قال رجاءٌ: فَأظلَمَ عَلَیَّ البیتَ، فما زلتُ خائفًا علیه حتّی تَواریٰ. فرأیتُ سلیمانَ یحُکّ رأسَه بیده، حتّی خشیتُ أن تجرح أظفارُه لحمَ رأسه.»1

  • ملاقات سلیمان و رجاء و زُهری در مدینه با أبوحازم

  • صفحة 107: «فقال سلیمان: ”فتزورنا.“2 قال أبوحازم: ”إنّا عهدنا الملوکَ یأتون العلماءَ و لم یکن العلماءُ یأتون الملوکَ، فصار فی ذلک صلاحُ الفریقَین؛ ثمّ صِرنا

    1. . همان، ص 87.
    2. . راجع به أبوحازم است که از اصحاب رسول خداست؛ و سلیمان بن عبدالملک چون به حج مشرّف شد در مدینه با او ملاقات کرد و أبوحازم مطالبی را به او گفت که مفصّل است، و ما در اینجا به مختصری از آن اکتفا نمودیم. (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)

مطلع انوار ج10

162
  • الآن فی زمانٍ صار العلماءُ یأتون الملوکَ و الملوکُ تقعد عن العلماء، فصار فی ذلک فسادُ الفریقَین جمیعًا.“»1

  • صفحة 108: «قال أبوحازم: ”إنّ بنی‌إسرائیل لمّا کانوا علی الصّواب کانت الأُمراءُ تحتاج إلی العلماء، و کانت العلماءُ تفِرّ بدینها من الأُمراء؛ فَلمّا رُئِی قومٌ من أرذال النّاس تعلّموا العلمَ و أتوا به الأُمراءَ، استغنت الأُمراءُ عن العلماء، و اجتمع القومُ علی المعصیة، فسقطوا و هلَکوا. و لو کان علماؤُنا هولاء یصونون علمَهم، لکانت الأُمراءُ تَهابُهم و تُعظِمهم.“

  • فقال الزُّهریّ: ”کأنّک إیّای تُرید، و بی تعرّض؟!“ قال: ”هو ما تَسمَع.“»2

  • صفحة 109: «قال سلیمان: ”ما تقول فی سلام الأئمّة من صلاتهم؟ أ واحدةٌ أم اثنتان؟ فإنّ العلماء لدَینا قد اختلفوا علینا فی ذلک أشدَّ الاختلاف.“

  • قال: ”علی الخبیرِ سَقَطتَ،3 أرمیک فی هذا بخبر شافٍ: حدّثنی عامر بن سعد بن أبی‌وقّاص، عن أبیه سعد، أنّه شهد رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم یُسلِّم فی الصّلاة عن یمینه حتّی یُریٰ بیاضُ خدِّه الأیمن، ثم یُسلِّم عن یساره حتّی یُریٰ بیاضُ خدِّه الأیسر، سلامًا یُجهِر به؛ قال عامر: و کان أبِی یفعل ذلک.“»4

  • مرگ سلیمان و بیعت مردم در دمشق با عمر بن عبدالعزیز

  • صفحة 114: «”و أنّ المقادیرَ کلَّها ـ خیرَها و شرَّها ـ مِن اللَه، و أنّه هو الهادی

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 89.
    2. . همان، ص 90.
    3. . أقرب الموارد: «علی الخبیر سقطتَ: أی علی العارف وقعتَ؛ و هو مَثَل سائر للعرب.»
    4. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 91.

مطلع انوار ج10

163
  • و هو الفاتِن، لم یستطع أحدٌ لمَن خلق اللَهُ لرحمته غوایةً و لا لمَن خلق لعذابه هدایةً.

  • ... و أنّ سلیمانَ کانت له بین هذه الشهادةِ بلایا و سیّئاتٌ لم یکن له عنها محیصٌ و لا دونها مقصرٌ، بالقدر السّابق و العلم النافذ فی مُحکمِ الوحی.“»1و2

  • [در بیت المال قرار دادن عمر بن عبدالعزیز لباس زنش: دختر عبدالملک را به ارزش هزار دینار]

  • در بیت المال قرار دادن عمر بن عبدالعزیز لباس زنش: دختر عبدالملک را که عبدالملک برای آن یک‌صد هزار دینار خرج کرده بود

  • [الإمامة و السیاسة، مجلّد 2] صفحة 115:

  • «أیّام عمر بن عبدالعزیز:

  • (قال:) و ذکروا عن خالد بن أبی‌عمران أنّه قال: ”إنّی لحاضرٌ یوم قُرِئ عهدُ سلیمانَ فی المسجد بدمشق علی النّاس، فما رأیتُ یومًا أکثر باکیًا و لا داعیًا له بالرحمة من ذلک الیوم، فلم یبق محبٌّ و لا مبغضٌ و لا خارجیٌّ و لا حروریٌّ إلّا أخذ اللَه له بقلوبهم، و ابتهلوا بالدّعاء و أخلصوا له بالسُّؤال بالعفو مِن اللَه و رضی النّاسُ أجمعون فعلَه.“

  • قال خالد: ”ثمّ بایع النّاسُ لِعُمَر فی المسجد بیعةً تامّةً جامعة طیّبةً بها النّفوس، لا یشوبها غِشٌّ و لا یُخالطها دَنَسٌ.“

  • قال خالد:”و سمعتُ رجاء یقول لمّا تمّت البیعةُ: إنّی مهما شککتُ فی شیءٍ فإنّی لم أشُکّ یومَ البیعة لعُمَرَ، بالنّجاة و الرّحمة لسلیمان، إن شاء اللَه.

  • و استفتح عمرُ ولایتَه ببیع أموالِ سلیمان و رِباعِه و کِسوتِه و جمیعِ ما کان یملکه، فبلَغ ذلک أربعةً و عشرین ألف دینار؛ فجمع ذلک کلَّه و جعله فی بیت المال. ثمّ دخل

    1. . همان، ص 95.
    2. . بخشی از عهدنامۀ سلیمان است که توسط رجاء در مسجد دمشق قرائت شده است. (محقّق)

مطلع انوار ج10

164
  • علی زوجته فاطمة ابنةِ عبدالملک، فقال لها: یا فاطمةُ! فقالت: لبّیک یا أمیرالمؤمنین!

  • فجعل یَبکِی و کان لها مُحبًّا و بها کَلِفًا، ثم استفاق مِن بُکائه، فقال لها: اختارینی، أو اختاری الثَّوبَ الّذی عمِل لک أبوک؟!

  • و کان قد عمل لها أبوها عبدُالملک ثوبًا منسوجًا بالذَّهَب منظومًا بالدُّرِّ و الیاقوتِ، أنفَقَ علیه مِائةَ ألف دینار. فقال لها: إن اخترتِنی فإنّی آخذُ الثّوبِ فأجعَله فی بیت المال، و إن اخترتِ الثَّوبَ فلستُ لکِ بصاحب. فقالت: أعوذ باللَه یا أمیرالمؤمنین مِن فِراقک! لا حاجةَ لی بالثَّوب.

  • فقال عمرُ: و أنا أفعل بکُلّ خَصلَةٍ، أجعل الثّوبَ فی آخر بیت ‌المال و أُنفِق مادونه؛ فإن وصلتُ إلیه أنفقتُه فی مصالح المسلمین و إنّما هو من أموال المسلمین أنفقتُ فیه؛ و إن بقی الثوبُ و لم أحتج إلیه، فلعلّ أن یأتی بعدی مَن یرُدّه إلیکِ. قالت: افعَلْ یا أمیرالمؤمنین ما بدا لک.

  • ثمّ دخل علیه ابنٌ له، و علیه قمیصٌ قد تَذَعذَعَ؛ فقال له عمرُ: رَقِّع قمیصَک یا بنیّ! فواللَه ما کنتَ قطّ بأحوجَ إلیه منکَ الیوم!“»

  • جریر شاعر اهل عراق، در انتظار وقت خاص برای ملاقات عمر بن عبدالعزیز

  • صفحة 116: «(قال:) و ذکروا عن عبدالأعلی بن أبی‌المشاور أنّه أخبرهم، قال:

  • قدم جریرٌ شاعرُ أهل العراق و أهلِ الحجاز، علی عُمَرَ أوّلَ ما استُخلف، فأطال المقام ببابه، لا یصل إلیه حتّی قدم علیه عونُ بن عبداللَه الهذلیّ ـ و کان من عبّاد النّاس و خِیارِهم ـ و علیه جبّةُ صوفٍ و عمامةُ صوفٍ قد أسدلها خلفَه، فجعل یتخطّی رقابَ النّاس مِن قریش، بنی‌أمیّة و غیرهم لا یُمنَع و لا یُحجَب [هو]، و مثله مِن أکابر النّاس و خیارهم و فضلاءِ العباد و قریش لا یصلون و لا‌ یدخلون.

مطلع انوار ج10

165
  • فلمّا خرج عونُ بن عبداللَه، اتبَعه جریرُ بن الخطفی و هو یقول:

  • یا أیُّها الرّجل المُرخِی عمامَتَهُ       ***       هذا زمانُک إنّی قد مضـی زَمَنِی

  • أبلِغْ خلیفتنا إن کُنتَ لاقِیَهُ       ***       أنّی لدی الباب کالمصفود فی قَرَنِ

  • فاحلل صِفادِی فقد طالَ المَقامُ به       ***       و شَطَّت الدّارُ عن أهلی و عن وطنی

  • قال: فضمن له عونُ بن عبدالأعلی أن یُدخِله علیه. فلمّا دخل علی عمر قال: یا أمیرالمؤمنین، هذا جریرُ بن الخطفی بالباب، یرید الإذنَ. فقال عمر: ما کنتُ أریٰ أحدًا یُحجَب عنّی.

  • قال: إنّه یرید إذنًا خاصًّا. قال له عمرُ: الْهُ عن ذکره!

  • ثمّ حدّثه طویلًا، ثمّ قال: یا أمیرالمؤمنین، إنّ جریرًا بالباب. فقال: الْهُ عن ذکره! قال: إذًا لا أسلَمُ مِن لسانه. فقال عمر: أمّا إذ قد بلغ منک خوفُ لسانه ما أری فأْذَنْ له.

  • اشعار جریر در حضور عمر بن عبدالعزیز برای خواستن صِله و جائزه

  • فدخل جریرٌ؛ فلمّا کان قیدُ1 رُمحٍ أو رُمحَین و عمرُ مُنکِّسٌ رأسَه، قال: السّلام علیک یا أمیرالمؤمنین و رحمة اللَه! ثم قال: إنّ الخلفاء کانت تتعاهدنی فیما مضیٰ بجوائزَ و صِلاتٍ؛ قد أصبحتُ إلی ذلک منک محتاجًا. ثم أنشأ یقول:

  • قد طال قَولِی إذا ما قمتُ مُبتهلًا       ***       یا ربّ أصلِحْ قوامَ الدِّین و الـبَشَرِ

  • إنّا لَنرجو إذا ما الغَیْث أخلَفَنا       ***       من الخلیفة ما نَرجو من المَطَرِ

  • أ أذکُرُ الجُهْد و البَلْوَی الّتی نزلت       ***       أم قد کَفانِیَ ما بلَّغتُ من خَبَرِ

  • ما زِلتُ بَعدک فی همٍّ یؤرِّقُنی       ***       قد طالَ فی الحَیِّ إصعادِی و مُنحَدَری

  • لا ینفع الحاضرُ المجهودَ بادیةً       ***       و لا یعودُ لنا بادٍ علی حَـضَرِ

  • کم بالیمامة من شعثاء أرملةٍ       ***       و من یتیمٍ ضعیفِ الصَّوتِ و النَّظَرِ

    1. . أقرب الموارد: «القَیْد: المقدار؛ یقال: بینهما قَیدُ رُمحٍ: أی مقدار رُمحٍ. ... القِید و القاد: القَدْر؛ یقال: بینهما قِیدُ رُمحٍ و قادُ رُمحٍ: أی قَدْرُ رُمحٍ.»

مطلع انوار ج10

166
  • یدعوک دعوةَ ملهوفٍ کأنّ به       ***       خَبْلًا [مسًّا] من الجِنّ أو مَسًّا من الـبَشَرِ

  • فإنْ تدَعْهم فمن یرجُونَ بَعدَکُمُ       ***       أو تُنْجِ منها فقد أنجَیتَ من ضَرَرِ

  • هذی الأراملُ قد قَضَّیْت حاجتها       ***       فَمَن لِحاجَةِ هذا الأرمَلِ الذَّکَرِ

  • خلیفةَ اللَه ماذا تأمرون بنا       ***       لسنا إلیکم و لا فی دارِ مُنتَظَرِ

  • أنت المبارکُ و المهدیُّ سیرتُه       ***       تَعصی الهوی و تقومُ اللّیل بالسُّوَر

  • عمر بن عبدالعزیز به جریر شاعر فقط چهار دینار جایزه داد از اموال شخصی خود

  • قال: فبکی عمر و هَمَلَت عیناه و قال: ارفَعْ حاجتَک إلینا یا جریر. قال جریرٌ: ما عوَّدتْنی الخلفاءُ قبلَک! قال: و ما ذلک؟ قال: أربعةُ آلاف دینار، و توابعُها من الحُملان و الکِسوة.

  • قال عمر: أ مِن أبناء المهاجرین أنت؟ قال: لا. قال: أ فمِن أبناء الأنصار أنت؟ قال: لا. قال: أ فقیرٌ أنت مِن فقراء المسلمین؟ قال: نعم.

  • قال: فأکتُب لک إلی عامل بلدِک أن یجری علیک ما یجری علی فقیرٍ من فقرائهم. قال جریرٌ: أنا أرفع من هذه الطبقة یا أمیرالمؤمنین!

  • قال: فانصرف جریرٌ، فقال عمرُ: رُدُّوه علَیَّ! فلمّا رجع قال له عمرُ: قد بقیت خصلةٌ أخری، عندی نفقةٌ و کِسوةٌ أُعطیک بعضَها.

  • ثمّ وصله بأربعة دنیانیر؛ فقال: و أین تقع منّی هذه یا أمیرالمؤمنین؟! فقال عمرُ: إنّها واللَه لَمِن خالص مالی، و لقد أجهدتُ لک نفسی. فقال جریرٌ: واللَه یا أمیرالمؤمنین إنّها لَأحبُّ مالٍ کسبتُه.

  • ثمّ خرج، فلقیه النّاسُ فقالوا له: ما وراءک؟ قال: جئتُکم مِن عند خلیفة یُعطِی الفقراءَ و یمنع الشعراءَ، و إنّی عنه لَراضٍ.»1و2

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 96.
    2. . جنگ 20، ص 439 ـ 453.

مطلع انوار ج10

167
  • عمر بن عبدالعزیز و برداشتن او تعدّیات و تجاوزات سابق را

  • [یوم الإسلام] صفحة 70:

  • «و من رجالات الأُمویّین أیضًا عُمَرُ بن عبدالعزیز، و کان أُمّةً واحدةً، خالف الأُمویّین فی نَزْعَتِهم و استبدادهم؛ فأحاط نفسَه بفقهاءَ متضلّعین فی الإسلام یستشیرهم و یعمل برأیهم. و کانت أُمُّه تنتسب إلی عمر بن الخطّاب فسمَّته عُمَرَ، و کان یَعتَزّ بهذا النَّسَب و یَشرَئِبّ أن یسیر سیرتَه فی العدل.

  • فلمّا بدأ خلافتَه رأیٰ أنّ الإصلاح الدّاخلی للبلاد الّتی دخلت فی الإسلام خَیرٌ من الاستزادة فی الفتوح؛ و لذلک أمَر قوّادَه بالتّراجع، و استمال العلویّین الّذین کانوا مضطهدین أشدَّ الاضطهاد من الأُمویّین، و صالحهم، و أبطل سبَّ علیٍّ الّذی کان یَجرِی علی المنابر یوم الجمعة باستمرار، و ردّ إلیهم بلدةَ فدک الّتی احتفظ بها النّبیُّ لنفسه فی حیاته و لم یُورِّثها أبوبکر و عُمَرُ فاطمةَ بنتَ النّبیّ إستنادًا علی حدیث: ”نحن معاشر الأنبیاء لا نُورِّث؛ و ما ترکنا صدقةٌ.“1 کذلک استمال النّصاری فعوّضهم عن کنیسة القدّیس یوحنّا فی دمشق الّتی کان الولید وضَع یدَه علیها، بکنیسة القدّیس توما فی الغوطة، بعد أن کانت قد حُوِّلت إلی جامع، و خفَّف من الجزیة المفروضة علی النّصاری فی قبرص و أیلة. و عامَل الموالِیَ المسلمین معاملةَ العرب المسلمین فرفع عنهم الجزیةَ الّتی کان قد فرضها علیهم عمرُ بن الخطّاب، و سمَح للمسلمین أن یتملّکوا الأراضیَ فی البلاد المفتوحة بعد أن کان عمر بن الخطّاب أبَی تملیکَهم إیّاها و جعَلها مِلکًا للحکومة.

  • و هکذا ممّا یدلّ علی أنّ عمر بن عبدالعزیز لیس مجرّدَ مسلمٍ صوفیٍّ متألّهٍ ـ کما یدّعی بعضُ المستشرقین ـ بل هو مسلمٌ یعرف دقائقَ الأمور و یواجه بهمّةٍ مشاکلَ

    1. . صحیح البخاری، ج 4، ص 42.

مطلع انوار ج10

168
  • الإصلاح، و لکن مع الأسَف لم تَطُل مدّتُه فمات.1

  • و من أساطین الأُمویّین هشامُ بن عبدالملک، و قد ساعده علی تنظیم الدّولة و الأخذ بزمامها خالدُ بن عبداللَه القسریّ الّذی کان لهشام کما کان الحجّاجُ لعبد الملک و زیادُ بن أبیه لمعاویة مِن قبل. و فی عهد هشام اندفع العربُ فی بلاد الغرب یتقدّمون فی الفتوح فاستمرّت الحربُ تفتح فی أروبا إلی أن اصطدم بشارل مارتل بین نور و بواتیه فی فرنسا سنة 732. و کان یعاب علی هشام بُخلُه و حَمْلُه وُلاتَه علی ابتزاز الأموال و زیادة الخراج المفروض علی نصاری قبرص و مَضاعفةِ الخراج المفروض علی نصاری مصر ممّا أغضب الأهالیَ.

  • و کان آخرهم مروان بن محمّد الّذی یُلقَّب بمروان الحمار، لصبره و مَقدُرته علی الاحتمال. و کان أمیرًا عظیمًا، لولا أنّه جاء و الدّنیا مدْبِرةٌ؛ فانبثّ بین المصریّین مثلًا عاداتٌ کثیرةٌ رومانیّة و انبثّ فی العراق عاداتٌ کثیرةٌ فارسیّة، حتّی الفقهاء أنفسهم کالشّافعی فی مصر و الأوزاعی فی بیروت و أبی‌حنیفة فی العراق، تأثّروا بالقوانین الرّومانیّة و الفارسیّة الّتی کانت معروفةً قبل الإسلام فی تلک البلاد.»2

  • عمر بن عبدالعزیز را به واسطۀ مخالفت با سیرۀ بنی‌اُمیّه، با سمّ کشتند

  • [شیخ المضیرة أبوهریرة] صفحة 162، پاورقی 1:

  • «ظلّت هذه العادةُ الذّمیمة الملعونة حتّی أبطَلَها الإمامُ العادل عُمَرُ بن

    1. . بحار الأنوار، ج 46 ص 23:
      «فإذا هو [عمر بن عبدالعزیز] مات، لعنه أهلُ السّماءِ و اسْتغفرَ له أهل الأرض.»
      جهت اطّلاع بر ظلم و جنایت عمر بن عبدالعزیز به واسطۀ غصب حکومت و خلافت از ولیّ زمان خویش، رجوع شود به اسرار ملکوت، ج 3، ص 77 ـ 87. (محقّق)
    2. . جنگ 23، ص 89.

مطلع انوار ج10

169
  • عبدالعزیز، الّذی تولّی من سنة 99 إلی 101 هجری؛ و قُتل بالسمّ، لأنّه لم یَحکُم حُکمًا أُمویًّا بل حکَمه إسلامیًّا.»

  • صفحة 162، پاورقی 2: «”قال الرّبیع بن یونس: سمعتُ المنصورَ یقول:

  • الخلفاءُ أربعة: أبوبکر و عمر و عثمان و علیّ، و الملوکُ أربعة: معاویةُ و عبدُالملک و هِشامٌ و أنا.“ (النّجوم الزّاهرة، مجلّد 2، صفحة 33).

  • و من خطبةٍ لعبدالملک بن مروان: ”أنّی واللَه ما أنا بالخلیفة المستضعف (یعنی عثمان)، و لا أنا بالخلیفة المداهن (یعنی معاویة)، و لا الخلیفة المأبون (یعنی یزید بن معاویة).“»1و2

    1. . شیخ المضیرة أبوهریرة، ص 180، تعلیقه.
    2. . جنگ 20، ص 486.

مطلع انوار ج10

170

مطلع انوار ج10

171
  • 4. عبّاسیون

  • خروج برادرزادۀ سفّاح بر عموی خود، و اسارت او به دست ابومسلم و زندانی کردن او را در خانه و سپس خانه را بر سرش خراب نمودن

  • [الإمامة و السیاسة، مجلّد 2] صفحة 149:

  • «(قال:) و ذکروا أنّ الهیثم بن عدّی أخبرهم، قال: ”لمّا ولی السفّاحُ الشّامَ و استصفی أموالَ بنی‌أمیّه لنفسه، أعجَبَتْه نفسُه؛ و حسَد ابنَ أخیه علی الخلافة فأظهَرَ الطَّعنَ علی أبی‌العبّاس و التنقُّصَ له. فلمّا بلغ ذلک أباالعبّاس، کتب إلیه یُعاتبه علی ما کان منه؛ فزاده ذلک عُجْبًا و حَسَدًا بما فیه، فحبَس الخراجَ، و دعا إلی نفسه، و خلَع طاعتَه، ثمّ قرّب موالِیَ بنی‌أمیّة و أطمَعَهم، و سَدَّ ثُغورَهم، و أبدَی العَزمَ، و أظهَرَه علی محاربة أبی‌العبّاس.

  • فلمّا انتهت أخبارُه إلی أبی‌العبّاس، کتب إلی أبی‌مسلم یستغیثه و یذکر عظیمَ یده عنده، و یسأله القدومَ علیه لأمر السفّاح. فقدم أبومسلم، فأقام عنده أیّامًا ثمّ خرج إلی السفّاح و معه أجنادُه و قوّادُه؛ فلقی السفّاحَ علی الفرات فهزمه و استباح عسکرَه و أخذ أسیرًا، فقدم به علی أبی‌العبّاس. فلمّا قدم إلیه و أدخل علیه، قال: یا عمّی! أحسنّا

مطلع انوار ج10

172
  • و واسینا، فحَسَدتَ و بغَیتَ؟! و قد رأیتُ تعطّفًا علیک و صلةً لرَحِمِک، أن أحبسک حبسًا رفیقًا حتّی تُؤدَّب نفسُک و یبدو نَدَمُک.

  • ثم أمر فبُنِی له بیتٌ جُعل أساسُه قِطعَ المِلح، فحبسه فیه. فلمّا کان بعد أیّام أرسل الماءَ حول البیت فَذاب المِلحُ و سقط البیتُ علیه، فمات فیه.

  • و ردّ أبامسلم إلی عمله بخراسان فأقام فیها بقیّةَ عامه، ثمّ أخرج أبوالعبّاس أباجعفر والیًا علی الموسم، و خرج أبومسلم أیضا حاجًّا مِن خراسان.“»1

  • [اشعار ابن‌هبیره در هنگام جنگ]

  • صفحة 151: «و یقول:

  • الثّوب إن أنْهَجَ فیه البِلی       ***       أعیا علی ذی الحِلْیة الصّانِعِ

  • کنّا نرقّعُها إذا مُزّقَت       ***       فاتّسع الخرقُ علی الرّاقِعِ»2

  • نامۀ ابومسلم خراسانی به منصور دوانیقی و شکایت او از برادرش که به عنوان امام او را پذیرفت و امّا او خیانت کرد

  • صفحة 159: «کتاب أبی‌مسلم إلی أبی‌جعفر، و قد همّ أن یخلع و یخالف:

  • (قال:) و ذکروا أن أبامسلم لمّا رجع مِن عند أبی‌العبّاس، و قد قیل له بالعراق: ”إنّ القوم أرادوک لولا توقّعوا ممّن معک مِن أهل خراسان.“ فلمّا کان فی بعض الطّریق، کتَب إلی أبی‌جعفر: ”أمّا بعد، فإنّی کنتُ اتّخذتُ أخاک إمامًا و دلیلًا علی ما افترض اللَه علی خَلقه، و کان فی محلّه مِن العِلم و قرابتِه مِن رسول اللَه صلّی اللَه علیه

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 124.
    2. . همان، ص 125.

مطلع انوار ج10

173
  • (و آله) و سلّم بحیث کان، فقَمَعَنی بالفتنة و استجهلنی بالقرآن، فحرّفه عن مواضعه طمعًا فی قلیلٍ قد نعاه اللَهُ إلی خلقه، فمثَّل لی الضّلالةَ فی صورة الهُدیٰ، فکان کالّذی دلّیٰ بغُرورٍ حتّی وتَرتُ أهلَ الدّین و الدنیا فی دینهم، و استحللتُ بما کان من ذلک من اللَه النقمةَ و رکبتُ المعصیةَ فی طاعتکم و توطئةَ سلطانکم، حتّی عرَفکم مَن کان یجهلکم، و أوطأتُ غیرَکم العشواء بالظّلم و العدوان حتّی بلغتُ فی مشیئة اللَه ما أحَبَّ.

  • ثمّ إن اللَهَ بمَنِّه و کرمه أتاح لی الحسنةَ، و تدارکنی بالرّحمة، و استنقذنی بالتّوبة؛ فإن یَغفِر فقدیمًا عُرِف بذلک، و إن یُعاقِب فبما قدّمَت یدای؛ و ما اللَه بظلّامٍ للعبید.“

  • [نامۀ منصور به أبومسلم]

  • فکتب إلیه أبوجعفر: ”یا عمّ،1 أروم ما رُمتَ، و أزول حیث زُلتَ؛ لیس لی دونک مرمًی و لا عنک مقصّرٌ. الرأیُ ما رأیتَ، إن کنتَ أنکرتَ مِن سیرته شیئًا فأنت الموفّقُ للصوّاب و العالِمُ بالرّشاد؛ أنا مَن لا یعرف غیرَ یدک و لم یتقلّب إلّا فی فضلک، فأنا غیرُ کافرٍ بنعمتک و لا منکرٌ لإحسانک. لا تَحمِلْ علَیّ إصرَ غیری و لا تَلحَقْ ما جناه سوای بی. إن أمرتَنی أشخَصُ إلیک و ألحَقُ بخراسان، فعلتُ. الأمرُ أمرُک، و السّلطانُ سلطانُک؛ و السّلام.“»2

  • قیام عیسی بن زید بن علیّ بن الحسین بر علیه منصور و شکست وی

  • [الإمامة و السیاسة، مجلّد 2] صفحة 163:

  • «ثورة عیسی بن زید بن علی بن الحسین:

  • (قال:) و ذکروا أنّ أباجعفر لمّا قتَل أبامسلم و استولی علی ملک العراقین و

    1. . یقال: کان أبوالعبّاس و أبوجعفر ینادیان أبامسلم: «یا عمّ». (محقّق)
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 132.

مطلع انوار ج10

174
  • الشّام و الحجاز و الخراسان و مصر و الیمن، ثار علیه عیسی بن زید بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی‌طالب، فقاتله فیما بین الکوفة و بغداد، و لقیه فی جُموعٍ کثیرة نحوًا مِن عشرین و مائة ألف. فأقام أیّامًا یُقاتله فی کلّ یوم، حتّی همّ أبوجعفر بالهزیمة و رکب فرسَه لیَهرُب؛ ثمّ جعل یُشجّع أصحابَه و یَعِدهم بالعطایا الواسعة و الصّلاتِ الجزیلة، فقاتلوا. ثمّ إنّ أباجعفر غلبتْه عیناه و هو علی فَرَسِه، فرأی فی نومه أنّه یَمُدّ یدَیه و رجلَیه علی الأرض، فاستیقظ و دعا عَبّارًا کان معه، فأخبَره بما رأی، فقال له: ”أبشِرْ یا أمیرالمؤمنین! فإنّ سُلطانک ثابتٌ، و سَیَلیه بعدک جماعةٌ مِن وُلدک، و هذا الرّجل منهزمٌ.“ فما کان بأسرَعَ مِن أن نظَر إلی عیسی بن زید منهزمًا.»1

  • اعتراض عبداللَه بن مرزوق به منصور دوانیقی در انحصار طواف برای خود

  • صفحة 176: «اجتماع أبی‌جعفر مع عبداللَه بن مرزوق:

  • (قال:) و ذکروا أنّ أباجعفر المنصور، أمیر المؤمنین، لمّا حجّ و دخَل فی الطّواف بالبیت الحرام، أمر بالنّاس فنَحُوا عن البیت، ثمّ طاف أسبوعَه. فوثب إلیه عبداللَه بن مرزوق و قال: مَن جرّأک علی هذا؟!

  • فلبَّبه بردائه و هَزَّه. ثمّ قال له: مَن جعلک أحقَّ بهذا البیت من النّاس؟! تَحُول بینه و بینهم‌ و تُنحِّیهم عنه؟!

  • فنظر أبوجعفر فی وجهه فعرفه، فقال: عبدُاللَه بن مرزوق؟ قال: نعم.

  • فقال: مَن جرّأک علی هذا؟! و مَن أقدمک علیه؟! فقال عبدُاللَه بن مرزوق: و ما تصنع بی؟! بیدک ضَرٌّ أو نفعٌ؟! واللَه ما أخاف ضَرَّک و لا أرجو نفعَک حتّی یکون اللَهُ عزّوجلّ یَأذَن لک فیه، و یُلهِمک إلی فعله.

    1. . همان، ص 136.

مطلع انوار ج10

175
  • فقال له أبوجعفر: إنّک أحللتَ بنفسک و أهلکتَها! فقال عبدُاللَه بن مرزوق: اللَهم إن کان بید أبی‌جعفر ضَرّی فلا تدع من الضَرّ شیئًا إلّا أنزلتَه علَیَّ، و إن کان بیده منفعتی فاقطَعْ عنّی کلَّ منفعة منه؛ أنت یا ربّ بیدک کلُّ شیء، و ملیکُ کلّ شیء.

  • فأمر به أبوجعفر فحُمِل إلی بغداد فسجَّنه بها؛ و کان یسجّنه بالنّهار، و یبعث إلیه باللّیل یَبیت عنده و یسامره، یلبث نهاره بالسّجن أجمع ثمّ یسامره باللّیل، لیُظهِر للنّاس أنّه سجّن أوّلَ مَن اعترض علیه لئلّا یجترئ الجاهلُ فیقول قد وسع عفوُ أمیرالمؤمنین فلانًا، أ فلا یَسِعنی؟

  • فکان دأبُه هذا معه زمانًا طویلًا حتّی نسی أمرَه و انقطع خبرُه، ثمّ خلّی سبیلَه، فلحِقَ بمکّة فلم یزل بها حتّی مات أبوجعفر و ولی ابنُه المهدیّ.

  • فلمّا حجّ المهدیُّ، فعل مثلَ ذلک، ففعل به عبدُاللَه بن مرزوق مثلَ ذلک أیضًا، فأراد قتلَه. فقیل له: ”یا أمیرالمؤمنین، إنّه قد فعَل هذا بأبیک، فکان مِن صنیعه أن حَمَلَه إلی بغداد فسجّنه بالنّهار و سامره باللّیل، و أنت أحقُّ مَن أخذ بهُداه و احتذی علی مثاله و ورث أکروماتِه.“ فحمله المهدیُّ معه؛ فمات ببغداد، رحمه اللَه.»1

  • [انقلاب در مدینه در عصر منصور دوانیقی و فرستادن ابن عمّش را برای خاموش کردن]

  • انقلاب و هیجان در مدینه در عصر منصور دوانیقی و فرستادن ابن عمّش: جعفر بن سلیمان را برای خاموش کردن

  • صفحة 177: «(قال:) و ذکروا أنّه هاج بالمدینة هَیجٌ فی ابتداءِ أیّام أبی‌جعفر، فبعث إلیها أبوجعفر ابنَ عمّه جعفرَ بن سلیمان بن العبّاس لیُسکِّن هَیجَها و فِتَنَها و یُجدِّد بیعةَ أهلها. فقدمها و هو یتوقّد نارًا علی أهلِ الخلاف لهم، فأظهر الغلظةَ و الشّدّةَ، و سَطا بکلّ مَن ألحَدَ فی سلطانهم و أشار إلی المنازعة لهم، و أخذ النّاسَ بالبیعة.

    1. . همان، ص 147.

مطلع انوار ج10

176
  • و کان مالکُ بن أنس ـ رحمه اللَه ـ لم یزل صغیرًا و کبیرًا مُحسَّدًا، و کذلک کلُّ مَن عظمت نعمةُ اللَه علیه فی علمه أو عملِه، أو فهمِه أو ورعِه، فکیف بمَن جمع اللَهُ ذلک فیه، و لم یزل منذ نشَأ کذلک قد منَحه اللَهُ تعالی العلمَ و العملَ، و الفهمَ و اللُّبَّ و النُّبلَ، و وصل له ذلک بالدّین و الفضل، عُرِف منه ذلک صغیرًا، و ظهر فیه کبیرًا، و استلب الرّیاسةَ ممّن کان قد سبَقه إلیها، بظهور نعمة اللَه علیه، و سمّوها به علی کلّ سامّ، فاستدعی ذلک منهم الحسَدَ له، و ألجَأهم ذلک إلی البغیِ علیه.

  • تازیانه خوردن مالک بن انس از جعفر بن سلیمان به واسطۀ بیان حکمی از احکام و روایتی از رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله

  • فدسّوا إلی جعفر بن سلیمان مَن قال له: ”إنّ مالکًا یُفتِی النّاسَ بأنّ أیمانَ البیعة لا تَحِلّ، و لا تلزمهم لمخالفتک و استکراهک إیّاهم علیها.“ و زعموا أنّه یُفتِی بذلک أهلَ المدینة أجمعین لحدیثٍ رواه عن النبیّ صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم أنّه قال: ”رُفِعَ عن أُمَّتی الخطأُ و النسیانُ و ما أُکرِهوا علیه.“

  • فعظُم ذلک علی جعفرٍ و اشتدّ علیه و خاف أن ینحلّ علیه ما أبرَمَ من بیعة أهل المدینة، و همّ أن یَبدُر فیه بما عافاه اللَه منه و أنعَمَ علی المسلمین ببقائه؛ فقیل له: ”لا تَبدُرْ فیه ببادرة؛ فإنّه مِن أکرَمِ النّاس علی أمیر المؤمنین و آثَرِهم عنده، و لا بأسَ علیک منه، فلا تُحدِث شیئًا إلّا بأمر أمیر المؤمنین، أو یستحقّ ذلک عندنا بأمرٍ لا یخفی علی أهل المدینة.“

  • فدسّ إلیه جعفرُ بن سلیمان بعضَ مَن لم یکن مالک یخشی أن یُؤتیٰ مِن قِبَله و مِن مأمنه یُؤتیٰ الحذرُ،1 فسأله عن الأیمان فی البیعة فأفتاه مالکٌ بذلک طُمأنینةً إلیه، و حسبةً فیه، فلم یَشعُر مالکٌ إلّا و رسول جعفر بن سلیمان یأتیه. فأتوا به إلیه مُنتهَکَ الحرّیةِ، مُذالَ الهیبة؛ فأمَر به فضُرِب سبعین سَوطًا. فلمّا سکن الهَیجُ بالمدینة و تمّت له البیعةُ،

    1. . هذا مَثَلٌ عربیّ، معناه: أنّ الشّخصَ کثیر الحذر و الاحتیاط یؤتی من الجهة الّتی یأمن منها و لا یخافها. (الإمامة و السیاسة)

مطلع انوار ج10

177
  • بلَغ بمالک ألَمُ الضرب حتّی أضجَعَه.»1

  • امر اکید دوانیقی به مالک بن انس در تدوین کتاب احکام، که فتوا و رأی او در جهان اسلام جاری شود

  • صفحة 179: «ثمّ قال لی2: ”یا أباعبداللَه، ضَعْ هذا العلمَ و دَوِّنه، و دَوِّنْ منه کتبًا، و تجنَّبْ شدائدَ عبداللَه بن عمر و رُخَصَ عبدِاللَه بن عبّاس و شواذَّ ابنِ‌مسعود، و اقْصِدْ إلی أواسط الأمور و ما اجتمع علیه الأئمّةُ و الصّحابةُ ـ رضی اللَه عنهم ـ؛ لنَحمِل النّاسَ إن شاء اللَه علی عِلمِک و کُتبک، و نبُثّها فی الأمصار، و نَعهَد إلیهم أن لا یُخالفوها و لا یقضوا بسِواها.“

  • فقلتُ له: ”أصلَح اللَهُ الأمیرَ، إنّ أهل العراق لا یرضون عِلمَنا و لا یَرَون فی عِلمِهم رأیَنا.“ فقال أبوجعفر: ”یُحمَلون علیه، و نضرب علیه هاماتِهم بالسَّیف، و نقطع طَیَّ ظهورِهم بالسِّیاط، فتعجَّلْ بذلک و ضَعْها. فسیأتیک محمّدٌ المهدیّ ابنی، العامَ القابل إن شاءاللَه إلی المدینة لیَسمَعها منک، فیَجِدک و قد فرغتَ من ذلک إن شاءاللَه.“»3و4

  • طریقۀ حکومت منصور عبّاسی و هارون الرّشید

  • [یوم الإسلام] صفحة 77:

  • «و کان من رجالات الدّولة العبّاسیّة أبوجعفر المنصور، و هو یُشبه معاویةَ فی

    1. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 148.
    2. . دستور منصور دوانیقی در سفری که حجّ نموده بود، که در منیٰ به مالک بن أنس می‌دهد. (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 150.
    4. . جنگ 20، ص 453 ـ 460.

مطلع انوار ج10

178
  • الدّولة الأُمویّة؛ قویٌّ حازِمٌ و علی یده تأسّستِ الدّولةُ. ثمّ هارونُ الرّشید و قد کان حادَّ العاطفة متقلّبَها؛ تتحرّک عاطفتُه الدّینیة فیُکثِر الصّلاةَ و یَحُجّ ماشیًا، ثمّ تثور عاطفتُه الشّهویّة فیَشرَب و یُمعِن فی الشّراب و یَحظَی بالجواری الحِسان. و ربّما عرفتْ اروبا الإسلامَ عن طریقه و تصوَّرَته من صورته، بل ربّما تصوَّرَت العالمَ الشّرقی کلَّه مُمثَّلًا فیه! و فی ألف لیلة و لیلة الّذی اشتهر صیتُه بینهم، و فیه صورٌ کثیرةٌ لا یرضی عنها الإسلامُ. و وزراءُه البرامکةُ کانوا کزیاد بن أبیه و الحجّاج فی الدّولة الأُمویّة، إلّا أنّ زیادًا و الحجّاج نَزْعَتُهما عربیّةٌ و البرامکة کانت نَزعَتُهم فارسیّةً، فهم مِن أصلٍ فارسیٍّ وَثَنِیٍّ یَعبُد النّارَ! فقد استعمل فیهم أیضًا عاطفتَه فمکَّن لهم فی الأرض حتّی کانت لهم کلُّ السّلطة ثمّ غضب علیهم فقتَل منهم جعفرًا و بعضَ أشیاعه فصلَبه بعد أن حَزَّ رأسَه.»

  • صفحة 78: «و یدخل فی الجدل معهم کما کان أبوه الرّشیدُ یقرب الشّعراءَ؛ و أیّد المعتزلةَ و نصَرهم علی أهل السّنّة.»

  • اُمویّین مانند غساسنه و مناذره، و عبّاسیّین مانند أکاسره بوده‌اند

  • صفحة 78: «و لئن کان المَثَلُ الأعلی للخلفاء الأُمویّین هم الغساسنة و المناذرة و رؤساء القبائل فی الجاهلیّة و الإسلام، فقد کان المَثَلُ الأعلی للعبّاسیّین هم الأکاسرة؛ و لذلک نقَلوا العاصمةَ مِن دمشق إلی بغداد الّتی أسّسوها فی العراق، و کان البرامکة لهم کوزراء الفُرس إذ کانوا مِن أصلٍ فارسیٍّ کَهَنوتیّ1 فی نوبهار، إحدی الصّوامع البُوذیّة2 فی بلخ، و قد زعم بعضُهم فیما بعد أنّ هذه الأُسرة کانت مِن کَهَنَةِ الفُرس عَبَدَةِ النّار.»

    1. . الکَهَنُوت: وظیفةُ الکاهن. (محقّق)
    2. . المنسوبة إلی بوذا؛ بوذا: بودا. (محقّق)

مطلع انوار ج10

179
  • جلب معتصم أتراک را از ترکستان، و دخالت دادن آنها را در امر حکومت

  • صفحة 79: «و یقول بعض المستشرقین: إنّ مبدأ انهیار المملکة الإسلامیّة کان علی عهد الرّشید؛ و السّببُ فی ذلک علی ما یظهر أنّ الدّولة الأمویّة قامت علی العصبیّة العربیة، فلمّا جاءت الدّولةُ العبّاسیّة أذلَّتِ العصبیّةَ العربیّة و أعلَت شأنَ العصبیّة الفارسیّة، و خاصّةً لمّا أُعطِیَت السّلطةُ للبرامکة فی عهد الرّشید. فلمّا جاء المعتصمُ أضعَفَ العصبیّةَ العربیّة و الفارسیّة معًا بجَلَبَةِ الأتراک و المتعصّبِ لهم، و رأیٰ الأتراک أنّ السّلطان الخلفاء یحارب العصبیّات فخانوا علی أنفسهم و أذلّوهم، فمِنهم مَن قتَلوه و منهم مَن سمَلوا عینَیه، حتّی ضعُفتِ الخلافةُ و زالت من الوجود. و إنّما تحمّل الرّشیدُ هذه المسئولیّةَ لأنّه علی یدَیه و یدِ ابنه المأمون کانت تقویةُ الفُرس علی العَرَب.»1

  • عبّاسیّون، آداب و رسوم ایران را همچون نوروز، و مجالس شراب و زن‌بازی را رواج دادند

  • [یوم الإسلام] صفحة 96:

  • «ثمّ مُنِی المسلمون بعد ذلک بالأتراک و حُکمِهم و سُلطانِهم؛ جلبَهم المعتصم سنة 218. و استقدم سنة 220 قومًا من بخاریٰ، سمرقند و فرغانة و أُشروسَنة و غیرها من البلاد الّتی نسمّیها ترکستان و ماوراء النّهر، لما عرف عنهم من الشَّجاعة فی القتال، فأظهَروا الشّعبَ فی بغداد فبنیٰ لهم سُرَّ مَنْ رأی، و مکَّن لهم فی الأرض. و کما کانوا قوّةً للدّولة فی أوّل أمرِهم، کانوا آخِرَ الأمر مصیبةً کبریٰ علی المسلمین؛ و بعد

    1. . جنگ 23، ص 92.

مطلع انوار ج10

180
  • أن کان السّلطانُ أوّلَ الأمر للعرب وحدِهم ـ کما هو الشأن فی عهد الأُموییّن ـ کان النّزاعُ بین العرب و الفُرس فی عهد العبّاسیّین الأوّلین، ثمّ کان بین الفرس و العرب و الأتراک من عهد المعتصم.

  • و هم عنصر شُجاع فی الحرب یصِل الإسلامُ إلیٰ ظاهرهم، و قلّما یصِل إلی قلوبهم، یعتزّون بجِنسیّتهم و لا یقیمون وزنًا لجنسیّةِ غیرِهم. فلم تمض اثنتا عشرة سنةً حتّی کان السّلطانُ کلُّه بید إیتاخ التّرکیّ، فکان فی یده الجیشُ کلُّه من مغاربةٍ و أتراکٍ و مَوالٍ و بَرْبَر و عرب، ثمّ لعِبوا بالخلفاء کلعبِهم بالکُرة. ثمّ کان من أمرهم أن قَتَلوا المتوکّل أوّل الأمر، ثمّ أمَروا المنتصر أن یخلَع أخوَیه المعتزَّ و المؤیّدَ، و أمِروا المستعین أن یخلَع نفسَه؛ و استعلَت الفِتنُ. و اختاروا مِن الخلفاء مَن کان ضعیفَ الإرادة قلیلَ الحیلة، حتّیٰ ینعَموا بالسّلطان بجانبه؛ و مع ذلک قتَلوا بعضَهم و سمَلوا أعینَ بعضهم، و انتهَکوا الحُرُمات و صادَروا الأموالَ. و کان الوالی منهم یُسرِف علی نفسه ما یُسرف، ثمّ یبنی مسجدًا أو سبیلًا أو ضریحًا أو نحو ذلک ظنًّا منه أنّ هذا یغفر له کلَّ ما تقدّم.»1

  • صفحة 98: «و نزَل قائدةُ یاجونوسَ علی بغدادَ من غربیِّها، و هولاکو من شرقیِّها، ثمّ خرَج المستعصمُ لِتَلقِّیه فی أعیان دولته و أکابرِ الوقت، فضُرِبت رقابُ الجمیع، و قتَلوا الخلیفةَ و رَفَسوه حتّی مات؛ و دخَلت التّتارُ بغدادَ و اقتسموها، و کلٌّ أخذ ناحیةً. و بقِی السّیفُ یعمَل أربعة و ثلاثین یومًا، و قلَّ مَن سَلِم، فبلَغت القتلیٰ ألفَ ألفٍ و ثمان‌مائة ألفٍ و زیادةً، فعند ذلک نادَوا بالأمان. و کان مجیءُ هولاکو فیما یُقال بدعوةِ الوزیر ابنِ‌العلقمیّ الرّافضیّ، إذ کان یعتقد أنّ هولاکو سیقتُل المعتصمَ و

    1. . یوم الاسلام، ص 66.

مطلع انوار ج10

181
  • یعود إلی حال سبیله، و عندئذٍ یتمکّن الوزیر من نقلِ الخلافة إلی العلویّین.»1

  • صفحة 99: «فلمّا جاء العبّاسیّون نقلوا إلیهم مدینةَ الفُرس بشرابها و التغزُّل بنسائها و خمرها و الغَزَل بالمذکّر و الاحتفال بالنَّیروز و الاحتفال بالوَرد و الرّیاحین و إدخال الأطعمة المختلفه کالفالوذجِ و اللَّوزینجِ و نحوهما، و التزیُّد فیما یقولون، و هکذا.»2و3

  • [عبداللَه فرزند مهدی، پدرش را برای خلافت خود مسموم می‌کند و...]

  • عبداللَه فرزند مهدی، پدرش را برای خلافت خود مسموم می‌کند و مهدی وصیّت برای هارون‌الرّشید می‌نماید

  • [الإمامة و السیاسة، مجلّد 2] صفحة 182:

  • «(قال:) و ذکروا أنّه لمّا کانت سنة ثلاث و سبعین و مائة، تُوُفّی المهدیُّ. و ذلک أنّه خرج یومًا إلی بعض المنازل، و معه أهلُه و بعضُ بنیه، و کان قد ذکر أن یستخلف ابنَه عبدَاللَه بعده، ثمّ غفَل عن ذلک و ترَکه. فحمَل عبدُاللَه الحرصَ و الطَّیشَ إلی أن دسَّ علی أبیه بعضَ الجواری المتمکّنات منه بسَمِّه و بذل لها علی ذلک الأموالَ، و منّاها أمانیَّ الغُرور. فلمّا سمّتْه و وصل إلیه السمُّ، عرف المهدیُّ أنّه قد قُتِل، فدعا کاتبَه فقال له: ”عجِّلْ و اکتُبْ عهدَ هارون‌الرشید، و خذ بیعةَ الجند و أمراءِ الأجناد، و اکتُبْ بذلک إلی ولاة الأمصار.“

  • و کان الرّشیدُ أصغَرَ بنیه، و کان ابنَ أمةٍ لا یطمع فی خلافة و لا یظنّ بها؛ فأدخله علی نَفْسه و هو یجود بها، و الرشیدُ لا یعلم أنّه مستخلَف، فقال له المهدیُّ: أی بُنَیّ، واللَه ما أردتُ استخلافَک و لا هممتُ به لحداثة سنِّک، و قد کان قال لی

    1. . همان، ص 67.
    2. . التهذیب، ج 1، ص 84.
    3. . جنگ 23، ص 100.

مطلع انوار ج10

182
  • جدُّک أبوجعفر، و أنت یومئذ قد ترعرعتَ فی أوّل رؤیةٍ رآک: ”إنّ ابنی هذا الأعیَنَ سَیَلی هذا الأمرَ، و یسیر فیه سیرةً صالحة.“ فقلتُ: یا أبتِ، أ تظنّ ذلک؟! قال: ”ما هو بالظّن، و لکنّه الیقینُ و یکون مُلکًا، بضعًا و عشرین سنة، و تقتله الحُمَّی الرَّبْع.“1

  • فاندفع الرشید باکیًا، فقال له: ما یُبکیک یا فتی؟ قال: یا أبتِ، إنّک واللَه نعَیتَ لی نفسی و عرفتَنی متی أموت، و مِمَّ أموت؟

  • قال: هو ذاک، فشمِّرْ و اجتَهِدْ و جُدَّ، و خُذ بالحَزم و الکرم، و دَعِ الإحَنَ، و انظُرْ أخاک عبدَاللَه فلا یناله منک مکروهٌ، فقد عفوتُ عنه.

  • فقال الرّشید: یا أبتِ، و تعفو عنه و قد أتی ما ذکرتَ، و صنَع ما وصفتَ؟! قال: یا بنیّ، و ما علیّ أن أعفو عمّن أکرمنی اللَهُ علی یدیه، و أرجو أن یَغفِر لی صنیعتَه بی إن شاء اللَه.»2

  • [قرائت حدیث نبوی برای هارون‌الرشید توسّط فقیهان مدینه]

  • صفحة 184: «[قال صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم:] ”... لو یُعطَی النّاسُ بدعواهم، لَا‌دّعیٰ ناسٌ دماءَ قومٍ و أموالَهم؛ و لکنّ البیّنةَ علی المُدّعِی، و الیمینَ علی مَن أنکَرَ.“»3

  • منبر رسول اللَه سه پلّه بود، معاویه بر آن افزود؛ هارون خواست به صورت اوّل برگرداند، مالک مانع شد

  • صفحة 185: «ثمّ أرسل الرشیدُ إلی مالک فقال: ”ما تقول فی هذا المنبر؟ فإنّی أُرید أن أنزِع ما زاد فیه معاویةُ بن أبی‌سفیان، و أرُدّه إلی الثّلاث درجات الّتی کانت

    1. . تاج العروس: «الرَّبْع من الحُمی: أن تأخذ یومًا و تَدَعَ یومین، ثمّ تجیء فی الیوم الرابع.»
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 152.
    3. . همان، ص 153.

مطلع انوار ج10

183
  • بعهد رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم!“

  • فقال له مالک: ”لا تفعَلْ یا أمیرالمؤمنین، فإنّما هو من عُودٍ ضعیف قد تخرّمتْه المسامیرُ، فإن نقضتَه تَفَکَّکَ و ذهَب أکثرُه؛ و مع هذا إنّه یا أمیرالمؤمنین، لو أعدتَه إلی ثلاثِ درجات لم آمُن علیه أن ینتقل عن المدینة، یأتی بعدَک أحدٌ فیقول أو یقال له: ینبغی لمنبر رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم أن یکون معک حیث کنتَ فإنّما المنبرُ للخلیفة، فینتقل کما انتقل من المدینة کلُّ ما کان بها من آثار رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم ما أعلم أنّه تُرک له علیه الصّلاة و السّلام، بها نعلٌ و لا شَعْرٌ و لا فراشٌ و لا عَصاةٌ1 و لا قَدَحٌ و لا شیءٌ ممّا کان له هٰهنا من آثاره إلّا و قد انتقل.“

  • فأطاعه الرّشیدُ، و انتهی عن ذلک برأی مالک بن أنس، و کان ذلک رحمةٌ من اللَه لأهل المدینة و تثبیتًا لمنبر رسول اللَه صلّی اللَه علیه (و آله) و سلّم بین أظهُرِهم.»2

  • هارون‌الرّشید هفت شب هفتۀ خود را قسمت کرده بود، هر شبی را به امر مخصوصی

  • صفحة 186: «(قال:) و ذکروا أنّ الرّشید کان کثیرًا ما یتلثَّم، فیحضر مجالسَ العلماء بالعراق و هو لا یُعرَف. و کان قد قسّم الأیّامَ و اللّیالیَ علی سبع لیال: فلیلةٌ للوزراء، یذاکرهم أمورَ النّاس و یشاورهم فی المهمّ منها؛ و لیلةٌ للکتّاب، یحمل علیهم الدّواوین و یحاسبهم عمّا لزم مِن أموال المسلمین و یرتّب لهم ما ظهَر مِن صلاح أمور المسلمین؛ و لیلةٌ للقوّاد و أُمراءِ الأجناد، یذاکرهم أمرَ الأمصار و یسألهم عن الأخبار

    1. . لسان العرب: «قال الأزهری: ”و یقال للعصا: عصاةٌ بالهاء؛ یقال: أخذتُ عَصاتَه.“ قال: ”و منهم مَن کره هذه اللغةَ.“»
    2. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 155.

مطلع انوار ج10

184
  • و یوقفهم علی ما تبیّن له مِن صلاح الکور و سدِّ الثُغور؛ و لیلةٌ للعلماء و الفقهاء، یذاکرهم العلمَ و یدارسهم الفقهَ، و کان مِن أعلمهم؛ و لیلةٌ للقرّاء و العبّاد، یتصفّح وجوهَهم و یتّعظ برؤیتهم و یستمع لِمواعظهم و یرقِّق قلبَه بکلامهم؛ و لیلةٌ لنسائه و أهلِه و لذّاته، یتلذّذ بدنیاه و یأنس بنسائه؛ و لیلةٌ یخلو فیها بنفسه، لا یعلم أحدٌ قرب أو بعد ما یصنع، و لا یشکّ أحدٌ أنّه یخلو فیها بربّه، یسأله خلاصَ نفسه و فکاکَ رِقّه.»1

  • [مکالمۀ هارون‌الرّشید با وزیرش عمرو بن مسعده]

  • صفحة 192: «[قال وزیره عمرُو بن مسعدة: ”...] و یقول:2

  • فلو أنّ للشُّکْر شخصًا یُریٰ       ***       إذا ما تأمّله النّاظِرُ

  • لَمثَّلتُه لک حتّی تراهُ       ***       فتَعلَمَ أنّی امرؤٌ شاکرُ“

  • [قال عمرُو بن مسعدة: قال لی هارون]: ”ویحک! لمّا أبطأتَ، حلفتُ بالمشی إلی الکعبة أن ینالک منّی یومُ سوءٍ. و لا واللَه ما هذا جزاءَک لدیّ؛ فما الرّأیُ؟“ فقلتُ: ”یا أمیرالمؤمنین، أنت أعلی عینًا. و أولی مِن برّ یمینه.“

  • ”فقال: واللَه ما أُرید ذلک.“ قلت: ”فلْیُکفِّر أمیرُالمؤمنین عن یمینه، فإنّ النبیّ علیه ‌الصّلاة و السّلام قال: مَن حَلَفَ علی یمینٍ فرأیٰ خیرًا منها، فلیُکفِّر و لْیَأتِ الّذی هو خیرٌ.“»3

  • تمجید ابن‌قتیبه از هارون و مأمون و بلاغت و فصاحتشان

  • صفحة 199: «قال عمرو بن بحر الجاحظ: حدّثنی سهلُ بن هارون، قال:

    1. . همان، ص 155.
    2. . شعر مرد بافنده‌ای است که عمرو بن مسعده در وقت ملاقاتش با هارون نقل می‌کند. (محقّق)
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 161.

مطلع انوار ج10

185
  • ”واللَه إن کان سَجّاعو الخُطَبِ و مُحبِّر و القریضِ لَعیالًا علی یحیی بن خالد بن بَرْمک و جعفر بن یحیی، و لو کان کلامٌ یُتصوَّر دُرًّا و یخیّله المنطقُ السَّریّ جَوهَرًا، لکان کلامَهما و المنتقی مِن لفظهما؛ و لقد کانا مع هذا عند کلام الرَّشید، فی بدیهته و توقیعاته فی أسافل کتبه، عَیَّین و جاهلَین أُمِّیَّین.

  • و لقد عبرتُ معهم و أدرکتُ طبقةَ المتکلّمین فی أیّامهم، و هم یَرَون أنّ البلاغة لم تستکمل إلّا فیهم، و لم تکن مقصورةً إلّا علیهم، و لا انقادَت إلّا لهم، و أنّهم محضُ الأنام و لُبابُ الکِرام و مِلحُ الأیّام، عِتقُ مَنظرٍ و جودةُ مَخبَرٍ و جزالةُ منطقٍ و سهولةُ لفظٍ و نزاهةُ أنفسٍ و اکتمالُ خصالٍ، حتّی لو فاخرتِ الدّنیا بقلیلِ أیّامهم و المأثورِ مِن خصالهم کثیرَ أیّامِ مَن سواهم مِن لدن آدَمَ أبیهم إلی نفخ الصّور و انبعاثِ أهل القبور، حاشا انبیاءَ ‌اللَه المُکرمین و أهلَ وحیه المرسلین، لَما باهَت إلّا بهم و لا عوَّلت فی الفخر إلّا علیهم؛ و لقد کانوا مع تهذیبِ أخلاقهم و کریمِ أعراقهم و سعةِ آفاقهم و رفقِ میثاقهم و معسولِ مذاقهم و سنیِّ إشرافهم و نقاوةِ أعراضهم و طیبِ أغراضهم و اکتمالِ خلال الخیر فیهم إلی ملء الأرض مثلَهم، فی جنب محاسن المأمون کالنَّفْثَة فی البحر و کالخَرْدَلَة فی المَهْمَهِ القَفْرِ.“»1

  • علّت غضب هارون بر برامکه، ارتباط خواهرش فاخته با جعفر بود

  • صفحة 202: «فقال الرّشید،2 و اغرَورَقَت عیناه حتّی لعرفنا الجَهْشَ فی صدره: ”مَن یَرِد غیرَ مائه یَصدُر بمثل دائه، و مَن أراد فهم ذنبه یوشک أن یقوم علی مثل راحلته. علَیّ بالنَّضّاحات.“»3

    1. . همان، ص 166.
    2. . کلام هارون‌الرشید است پس از قتل جعفر بن یحیی برمکی. (علاّمه طهرانی، قدّس سرّه)
    3. . الإمامة و السیاسة، ج 2، ص 168.

مطلع انوار ج10

186
  • صفحة 206: «قال سهلٌ:

  • قلتُ لبعض مَن أثِق بوفائه و أعتقد صدقَ إخائه من خِصیانِ القصر المتقدّمین عند أمیرالمؤمنین، و المتمکّنین مِن کلّ ما یکون لدیه: ما الّذی نعی جعفرَ بن یحیی و ذویه عند أمیرالمؤمنین، و ما کان مِن ذنبه الّذی لم یسعه عفوُه و لم یأت علیه رضاه؟

  • فقال: لم یکن له جرمٌ و لا لدیه ذنبٌ، کان واللَه جعفرٌ ـ علی ما عرفتَه علیه و فهمتَه عنه ـ مِن اکتمال خصال الخیر و نزاهةِ النّفس من کلِّ مکروهٍ و محذورٍ، إلّا أنّ القضاء السَّابق و القدرَ النّافذ لابُدَّ منه. کان مِن أکرم الخلق علی أمیرالمؤمنین و أقربِهم منه، و کان أعظمَهم قدرًا و أوجبَهم حقًّا؛ فلمّا علم ذلک من حُسْنِ رأی أمیرالمؤمنین فیه و شدیدِ محبّته له، استأذَنته أُختُه فاختةُ بنتُ المهدیّ، و شقیقتُه فی إتحاف جعفر و مُهاداته، فأذن لها، و کانت قد استعدَّت له بالجواری الرّائعات و القَیناتِ الفاتِنات، فتَهدِی له کلَّ جُمعة بِکرًا یفتضّها، إلی ما یُصنَع له مِن ألوان الطَّعام و الشّراب و الفاکهة، و أنواعِ الکسوة و الطِّیب؛ کلُّ ذلک بمعرفة أمیرالمؤمنین و رأیه، فاستمرَّت بذلک زمانًا و مَضَت به أعوامًا.

  • جعفر رابطۀ خود را با فاخته خواهر هارون مختفی داشت

  • فلمّا کانت جُمعةٌ من الجُمَعِ، دخل جعفرٌ القصرَ الّذی استعدّت به، و لم یَرعُ جعفرٌ إلّا بفاختةَ ابنةِ المهدیّ فی القصر، کأنّها جاریةٌ من الجواری اللّاتی کنّ یُهدَین له، فأصاب منها لذّتَه و قضی منها حاجتَه، و لا علمَ له بذلک. فلمّا کان المساءُ و همّ بالانصراف، أعلمَتْه بنفسها و عرّفَتْه بأمرها، و أطلعَتْه علی شدید هواها و إفراطِ محبّتها له؛ فازداد بها کَلَفًا و بها حبًّا، ثمّ استعفاها من المعاودة إلی ذلک، و انقبض عمّا کان یناله مِن جواریها، و اعتذر بالعلّة و المرض.

  • فأعلَمَ جعفرٌ أباه یحیی؛ فقال له: ”یا بنیّ، أعلِمْ أمیرَالمؤمنین ما کان معجّلًا، و إلّا فَأْذَنْ لی فأعلَمُه؛ فإنّی أخاف علینا یوم سوءٍ إن تأخّر هذا و بلّغه مَن غیرُنا! و

مطلع انوار ج10

187
  • إعلامُک له فی هذا الوقت یُسقط عنّا ذلک الذَّنبَ، فهی أحَقُّ بالعقوبة منک.“ قال جعفر: لا واللَه، لا أعلمتُه به أبدًا! فالموتُ علَیّ أیسَرُ منه، و أرجو اللَهَ أن لا یُطلِعه علیه.“

  • فقال له یحیی: ”لا تظنَّ هذا یخفی علیه؛ فأطِعْنی الیوم و أعلِمْه.“ فقال جعفر: ”واللَه لا أفعل هذا أبدًا و لا أتکلّم به! و باللَه أستعین.“ فلم یَرعُ الرّشید إلّا أن رفعَت إلیه جاریةٌ مِن جواریها رُقعَةً، و أعلمَت ذلک فیها، فاستحقّ ذلک عند الرّشید باستعفاء جعفر لما کان مِن إتحافها، و اعتذارُه بالعلّة من غیر مرض یَنهَکه؛ فغفل عنه الرشیدُ، و لم یَرَ لذلک جَفوَةً، و لا زاد له إلّا کرامةً، و لا لدیه إلّا حُرمةً و رفعةً، حتّی قرب وقت الهلاک، و دنا مُنقلَب الحَتْفِ. و اللَه أعلَمُ.»1و2

  • [شهادت یعقوب بن سکیّت به دست متوکّل عبّاسی]

  • در تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمّد، صفحه 30 وارد است که:

  • «چون یعقوب بن سکّیت در مجلس المتوکّل عبّاسی نشسته بود که دو پسر خلیفه: المعتمد و المعتزّ داخل اطاق می‌شوند، در این أثناء خلیفه خطاب می‌کند: ”ای یعقوب! این دو پسر من اشرف‌اند یا حسن و حسین؟!“ بیچاره یعقوب به ذائقۀ نور ایمان، بداهتاً در جواب گفت: ”و اللَه! قنبر که خادم حسن و حسین بود، هم از تو و هم از پسران تو اشرف است!!“ متوکّل در حین استماع این جواب حق و صحیح به جلاّد امر می‌کند که زبان عالم بیچاره را از پشت سرش بیرون می‌کند.»3و4

    1. . همان، ص 172.
    2. . جنگ 20، ص 460 ـ 466.
    3. . چهارده نور پاک، ج 12، ص 1556.
    4. . جنگ 9، ص 7.

مطلع انوار ج10

188
  • تعمیر سرداب غیبت به دست النّاصر خلیفۀ عبّاسی

  • [معادن الجواهر و نزهة الخواطر، مجلّد 2] صفحة 259:

  • «و کان النّاصرُ یتشیّع و لم یکن فی أهل بیته مَن یتشیّع غیرُه سِوَیٰ ما کان من المأمون، کما أنّه لم یکن فی بنی‌حَمدان مَن لیس بشیعیٍّ سِوَی ناصرالدّولة الّذی ذهَب إلی مصرَ، و هو من نسل ناصرالدّولة الحَمْدانیّ الشّهیر؛ و النّاصرُ هو الّذی کتَب إلیه علیُّ بن صَلاح‌الدّین الأیُّوبیّ لمّا استبدّ علیه أخوه عثمان و عمّه أبوبکر بن أیوب:

  • مـولای إنّ أبابکـرٍ و صـاحـبَه       ***       عثمان قَد غَصَبا بالسَّیف حَقَّ عَلِیّ

  • و بـایعاه و حَـلّا عَقْـد بَـیعَته       ***       و الأمرُ بینهما و النّـصُّ فیه جَلِیّ

  • فانظر إلی حَظِّ هذا الإسم کیف لَقِی       ***       من الأواخر ما لاقی من الأُوَلِ

  • فأجابه الإمامُ النّاصرُ:

  • وافیٰ کتابک یا ابن یوسف معلَنًا       ***       بالحقّ یُخبِر أنّ أصلَک طاهرُ

  • غَصَبوا علیًّا حقَّه إذ لم یکن       ***       بعد النبیّ له بِیَثْربَ ناصرُ

  • فاصْبر فإنّ غدًا علیه حسابُهم       ***       و ابْـشِر فناصِرُک الإمامُ الناصرُ

  • و هو الذی بنَی سردابَ الغیبة فی سامرّاء و جعَل فیه شُبّاکًا من الآبنوس الفاخر کتَب علیه اسمَه و تاریخَ عملِه؛ و هو باقٍ لهذا الوقت کأنّما فرغ منه الصُنّاعُ الآنَ. و تُوُفِّی النّاصرُ فی أوّل شوّال سنة622 بالدوسنطاریا1. و کان عَمِیَ فی آخر عُمرِه، و عُمرُه نحوُ سبعین سنة، و مدّةُ خلافته ستٌّ و أربعون سنةً و عشرةُ أشهر و ثمانیةٌ و عشرون یومًا، و لم یَلِ الخلافةَ مِن أهل بیته أطولُ مدّةً منه.

  • و کان قد طلَب الشّریفَ قتادةَ أمیرَ مکّة لیحضُر عنده؛ فجاء حتّی وصل الکوفةَ،

    1. . الدوسنطاریا: اسهال خونی. (محقّق)

مطلع انوار ج10

189
  • فاستقبله النّاسُ و معهم أسَدٌ فی قَفَصِ حدیدٍ، فتطیّر1 من ذلک، و قال: ”لاأدخُل بَلَدًا تُؤسَر فیه الأُسُودُ“ و رجَع. فأرسل إلیه النّاصرُ یُعاتبه، فأجابه بأبیاتٍ، منها:

  • و لِی کَفُّ ضرغامٍ إذا ما بَسَطتُها       ***       بیوم الوَغیٰ أشرِی بها و أبیعُ

  • تَظلّ ملوکُ الأرضِ تلثم ظهرها       ***       و فی وَسْطِها للمجد بِینَ ربیعُ

  • أ أجعَلُها تحتَ الرَّحی ثمّ ابتغی       ***       خلاصًا لها أنّی إذًا لرقیعُ

  • و ما أنا إلّا المِسْکُ فی کلِّ بَلدَةٍ       ***       یَضوعُ و أمّا عِندَکُم فیضیعُ

  • فأرسل إلیه النّاصرُ یتهدّده. و کان بینه و بین أمیرِ المدینة، الشّریف الحسینیّ، منازعةً، فکتب إلی أمیر المدینة أبیاتًا، منها:

  • بَنیِ عَمِّنا من آل موسی و جعفرٍ       ***       و آلِ علیٍّ کیفَ صبرُکُمْ عنّا

  • إذا ما أخٌ خَلّی أخاه لِآکلٍ       ***       بَدا بأخیه الأکلُ ثمّ به ثَنّیٰ

  • فاتفّق الأمیران علی حرب النّاصر، فکَفَّ عنهما.»

  • دخول هُلاکو در بغداد و انقراض حکومت عبّاسیّون

  • صفحة 261: المستعصم باللَه، أبوأحمد عبداللَه بن المستنصر، بویع له سنة 640. کان ضعیفَ الرأی، قلیلَ الخبرة بأُمور المُلک، یقضی أکثرَ زمانه بسماع الأغانی و التفرُّج علی المساخر. و کان أصحابه مُستَولین علیه و هم جُهّال مِن أراذِل العوام، إلّا وزیرَه مؤیّد الدّین محمّد بن العلقمیّ؛ فإنّه کان من أعیان النّاس و عقلاءِ الرّجال، لکنّه مکفوفُ الید، مردودُ القَول یترقّب العَزلَ و القَبضَ. و لِابنِ العلقمیّ صنَّف ابنُ‌أبی‌الحدید شرحَ نهج البلاغة و صنَّف له الصّغانیُّ کتابَ العباب فی اللّغة، فأجازهما جائزةً سَنیّةً.

    1. . أقرب الموارد: «تطیّر منه تَطَیُّرًا: تشائمَ.»

مطلع انوار ج10

190
  • و لم یجرِ فی أیّام المستعصم شیءٌ یؤثَر سوی نَهبِ الکرخ و بِئسِ الأثَر؛ فقد جری فیه من النّهب و القتل و التَّعدّی علی الأعراض أمرٌ فظیع، و کان الذّی أشار به ولدُه الکبیرُ أبوالعبّاس أحمد. و فی أیّامه کان ظهورُ التَّتَر و استیلاءُهم علی بلاد الإسلام، فلم یُبالِ بذلک. و کان وزیرُه ابن العلقمیّ یُحذِّره و یشیر علیه بالاستعداد فلا یَسمَع، و خواصُّه یُوهِمونه: أنّه لیس فیه کبیرَ خطرٍ و أنّ الوزیر یُعظِّم الأمرَ لتَبرُز إلیه الأموالُ لتجنید العساکر فیقتطعَ منها لنفسه. حتّی وصَل عسکرُ المغول إلی همذان مع هلاکو، و تواترَت رُسُلُه إلی بغداد. فأرسل إلیه رسولٌ من بغداد؛ فلمّا سمع هلاکو جوابَه علم أنّه جوابُ مغالطةٍ و مدافعةٍ، فأرسل زیادةً علی ثلاثین ألفًا مِن عسکره مع قائدٍ اسمُه باجو، فعبَروا من تکریت و قصدوا بغدادَ مِن غربیِّها. فأجفَلَ1 النّاسُ أمامَهم و دخلوا بغدادَ بنسائهم و أولادهم و قذَفوا أنفسَهم فی الماء، و کان الملّاح یأخذ أُجرةَ مَن یُعَبِّره سِوارًا مِن ذَهَبٍ أو عدّةَ دنانیر.

  • فلمّا وصلوا دجیلَ أرسل الخلیفةُ لقتالهم عسکرًا فی غایة القلّة، فاقتتلوا قریبًا من بغداد؛ فکانت الغلبةُ أوّلًا لِعسکر الخلیفة، ثمّ صارت المغول فأبادوهم قتلًا و أسْرًا، و أعانهم نهرٌ فتحوه لیلًا فکثُرَت الوُحول2 فی طریق المنهزمین.

  • و دَخَلَ باجو بعسکره البلَدَ من غربیِّه و جاء هلاکو بباقی العسکر من شرقیِّ بغداد، یوم الخمیس رابعَ محرّم سنة650؛ فأحاطوا ببغداد و حاصروها، و شرَع عسکرُ الخلیفة فی المدافعة إلی التّاسع و العشرین من المحرّم. فما شعر النّاسُ إلّا و رایات المغول علی السُّور، و جریٰ من القتل و النّهب ما یَعظُم سماعُه. و أُحضِرَ المستعصمُ

    1. . أقرب الموارد: «أجفَلَ القومَ: أسرعوا الهَرَبَ.»
    2. . جمع الوَحَل: و هو الطین الرقیق ترتطم و تقع فیه الدوابّ. (محقّق)

مطلع انوار ج10

191
  • بین یدَی هلاکو و استشهد رابعَ صفر سنة 650؛ و مدّةُ خلافته نحوُ ستّ عشرة سنةً.

  • وزیر مستعصم: ابن العلقمی، دخالت در قتل مستعصم نداشته است

  • و أما ابن العلقمیّ؛ فقیل: ”إنّ هلاکو قتَله.“ و فی کتاب الفخریّ: ”أنّه سَلَّم بغدادَ إلیه و إلی رجل آخر، ثمّ مرض و مات فی جمادی الأوّل سنة 656.“ و فی الفخریّ: ”و نسَبه النّاسُ إلی أنّه خامرٌ؛ و لیس ذلک بصحیح.“

  • أقول: و منه یُعلَم براءة ابن العلقمیّ ممّا نُسِب إلیه من أنّه کان السّببَ فی قتلِ الخلیفة و أخذِ التّتر بغدادَ، و أنّ السَّبب لم یکن إلّا ضعفَ الخلیفة و عدمَ إطاعته وزیرَه.

  • و بِقتل المستعصم انقرضت الدّولة العبّاسیّة من بغداد؛ و کانت مُدّة مُلکهم خمسَ‌مائة و أربعًا و عشرین سنة، و عدّةُ خلفائهم سبعةٌ و ثلاثون. ثمّ ظهر قومٌ من بنی‌العبّاس بمصر، و بُویِع لهم بالخلافة و لیس لهم من الأمر شیءٌ.»1

    1. . جنگ 20، ص 202 ـ 206.

مطلع انوار ج10

192

مطلع انوار ج10

193
  • 5. علویّون

  • کسانی از علویِّین که امامان را به پیروی از خود خوانده‌اند

  • در اصول کافی، جلد 1، از صفحه 343 تا صفحه 367 در باب «ما یفصل به بین دعوی المحقّ و المبطل فی امر الإمامة» روایات کثیری را آورده است و محصّل مفاد آنها این است که:

  • «در زمان هریک از ائمّۀ طاهرین سلام اللَه علیهم اجمعین، افرادی از علویّین بوده‌اند که مردم و امام وقت خود را به بیعت با خود می‌طلبیدند:

  • محمّد بن حنفیّه، حضرت سجّاد علیه السّلام را به امامت خود خواند؛ و زید بن علیّ بن الحسین، حضرت باقر علیه السّلام را به متابعت از خود و قیام به شمشیر دعوت کرد؛ و عبداللَه محض و پسرش محمّد، حضرت صادق علیه السّلام را به پیروی و بیعت با محمّد فرا خواندند؛ و عبداللَه بن جعفر، امامت را از آن خود می‌دانست؛ و یحیی بن عبداللَه محض، حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام را به خویشتن دعوت کرد.»1و2

  • اندرز حضرت باقر علیه السّلام به برادرشان زید بن علیّ

  • در اصول کافی، جلد 1، صفحه 356 و 357، تحت رقم حدیث 16 مکالمۀ

    1. . جهت اطّلاع بیشتر پیرامون این مطلب رجوع شود به امام شناسی، ج 15، ص 209. (محقّق)
    2. . جنگ 15، ص 173.

مطلع انوار ج10

194
  • حضرت باقر علیه السّلام را با زید بن علی، برادر خود مفصّلاً آورده است که چگونه حضرت به او نصیحت کردند و نشان دادند که موقع قیام نیست و قیام باید به امر امام باشد و در موقع خود صورت گیرد؛ این روایت مفصّل است و حاوی مطالب نفیسی است، و در ابتدایش حضرت می‌فرماید:

  • «”إنَّ الطّاعةَ مفروضةٌ من اللَه عزَّوجلَّ و سنَّةٌ أمضاها فی الأوَّلین، و کذلک یُجریها فی الآخِرین؛ و الطّاعةُ لواحدٍ منّا و المَوَدَّةُ للجمیع، و أمرُ اللَه یَجرِی لأولیائِه بحُکمٍ موصولٍ، و قضاءٍ مفصولٍ، و حَتمٍ مَقضِیٍّ، و قَدَرٍ مقدورٍ، و أجَلٍ مُسَمًّی لِوَقتٍ معلومٍ؛ فلا یستخفَّنّک الَّذین لایُوقِنونَ! إنَّهم لن یُغنُوا عنک مِن اللَهِ شَیئًا! فلا تَعجَلْ، فإنَّ اللَهَ لایَعجَل لِعَجَلَةِ العِبادِ! و لاتَسبِقَنَّ اللَهَ، فتُعجِزَک البَلِیَّةُ فتَصرَعَک!“

  • قال: فغَضِبَ زیدٌ عند ذلک، ثمّ قال: ”لیس الإمامُ منّا مَن جَلَسَ [فی] بَیته و أرخیٰ سَترَه و ثبَّط عن الجِهادِ؛ و لکنّ الإمامَ منّا مَن مَنَعَ حوزَتَه و جاهَدَ فی سبیل اللَه حقَّ جِهادِه و دَفَعَ عن رعیَّتِه و ذبَّ عن حَریمِه.“»

  • و پس از آنکه حضرت مفصّلاً جواب دادند، در آخر می‌فرماید:

  • «”أعوذ باللَه مِن إمام ضَلَّ عن وَقتِه؛ فکان التّابعُ فیه أعلَمَ من المَتبوعِ. أ تُرید یا أخی أن تُحیِیَ مِلَّةَ قومٍ قد کَفَروا بآیاتِ اللَه، و عَصَوا رسولَه، و اتَّبعوا أهواءَهم بغَیرِ هُدًی مِن اللَهِ، و ادَّعَوا الخلافةَ بلا برهانٍ من اللَه و لا عهدٍ من رسولِه؟! أُعیذُک باللَه یا أخی أن تکون غدًا المصلوبَ بالکُناسَةِ!“

  • ثُمَّ ارفَضَّتْ عیناه و سالَت دُموعُه، ثمّ قال: ”اللَهُ بیننا و بین مَن هَتَکَ سَترَنا و جَحَدَنا حقَّنا و أفشَی سِرَّنا و نَسَبَنا إلی غَیرِ جَدِّنا و قال فینا ما لم نَقُله فی أنفسنا!“»1

    1. . جنگ 15، ص 167.

مطلع انوار ج10

195
  • دربارۀ زید بن علیِّ بن الحسین شهید

  • در تنقیح المقال، جلد 1، از صفحه 467 تا صفحه 471 دربارۀ زید بن علیّ‌‌ بن الحسین بحث کرده است و مطالبی آورده است، از جمله آنکه:

  • «صرّح الشهید (ره) فی قواعده فی بحث الأمر بالمعروف والنّهی عن المنکر بأنّ خروجه کان بإذن الإمام علیه السّلام.1

  • و از کلمات او این بود که: ”إنَّه لم یَکرَه قومٌ قطُّ حَرَّ السُّیُوف إلّا ذَلُّوا.“ و چون این گفتار به هشام بن عبدالملک رسید گفت: ”ألستم تَزعُمون أنَّ أهل هذا البیت قد بادوا؟! و لَعَمری ما انقرضوا مَن مِثلُ هذا خَلفَهم.“

  • از کشّی با اسناد خود آورده است که حضرت باقر [علیه السّلام] فرمودند: ”هذا سیّدُ أهلِ بیتی و الطَّالبُ بأوتارِهم.“2

  • و نیز از کشّی در ترجمۀ حمیری از فضیل بن رسّان آورده است که:

  • قال: دخلتُ علی ابی‌عبداللَه علیه السّلام بعد ما قُتِل زیدُ بن علیّ علیه السّلام، فاُدخِلتُ بیتًا جَوفَ بیتٍ؛ فقال لی: ”یا فُضَیل! قُتِل عَمّی زیدٌ؟“ قلتُ: نعم، جُعِلتُ فِداک! قال: ”رحِمه اللَهُ؛ أما إنّه کان مؤمنًا و کان عارفًا و کان عالمًا وکان صدوقًا، أما إنَّه لو ظَهَرَ3 لَوَفَی، أما إنّه لو مَلَکَ لعَرَف کیف یَضَعُها.“4

  • و از صدوق در عیون از محمّد بن برید نحوی از أبی‌عبدون از پدرش آورده است که او گفت:

    1. . القواعد و الفوائد، ج 2، ص 207.
    2. . رجال الکشّی، ص 232.
    3. . خ ‌ل: ظفر.
    4. . رجال الکشّی، ص 285.

مطلع انوار ج10

196
  • لمّا حُمِلَ زیدٌ بن موسی بن جعفر إلی المأمون و کان قد خرَج بالبصرة و أحرَقَ دُورَ وُلدِ بنی‌العبّاس، وَهَبَ المأمونُ جُرمَه لأخیه علیِّ بن موسی الرّضا علیه السّلام؛ و قال له:

  • ”یا أباالحسن لئِنْ خرَج أخوک و فعَل ما فعَل، لقد خرَج من قبلِه زیدُ بن علیّ علیه السّلام فقُتِل؛ و لولا مکانُک لقَتَلتُه، فلیس ما أتاهُ بصغیرٍ.“

  • فقال له الرِّضا علیه السّلام: ”یا أمیرالمؤمنین! لا تَقِسْ أخی زیدًا إلی زید بن علیّ؛ فإنَّه کان مِن علماءِ آلِ محمّدٍ؛ غَضِبَ لِلّه [عزّوجلّ] فجاهَدَ أعدائَه حتّی قُتِل فی سبیله. و لقد حَدَّثَنی أبی موسی بن جعفر علیه السّلام: أنَّه سَمِعَ أباه جعفرَ بن محمّد [بن علیّ] یقول:

  • رَحِمَ اللَهُ عمّی زیدًا، إنَّه دَعا إلی الرِّضا مِن آلِ محمّدٍ، و لو ظَهَر لوَفَی بما دَعَا إلیه. و لقد استشارَنی فی خروجِه؛ فقلتُ [له]: یا عَمِّ إنْ رَضِیتَ أن تکون المقتولَ المصلوبَ بالکُناسَةِ فشأنُک!

  • فلمّا وَلّیٰ، قال جعفرُ بن محمّد علیه السّلام: ویلٌ لمَن سَمِعَ داعِیَتَه فلم یُجِبْه.“

  • فقال المأمونُ: ”یا أباالحسن! ألیس قد جاء فی مَن ادّعَی الإمامةَ بغیرِ حقِّها ما جاء؟!“

  • فقال الرِّضا علیه السّلام: ”إنّ زیدَ بن علیّ لم یَدَّعِ ما لیس له بحقٍّ، و إنّه کان اتقیٰ لِلهِ مِن ذاک؛ إنّه قال:

  • أدعُوکم إلی الرِّضا مِن آل محمّدٍ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم.

  • و إنّما جاء ما جاء فی مَن یَدَّعِی أنَّ اللَهَ نَصَّ علیه، ثمّ یَدعُو إلی غیرِ دینِ اللَه و یُضِلُّ عن سبیله بغیر علمٍ. و کان زیدُ بن علیّ واللَه ممّن خُوطِب بهذه الآیة:﴿وَجَٰهِدُواْ فِي ٱللَهِ حَقَّ جِهَادِهِۦ هُوَ ٱجۡتَبَىٰكُمۡ﴾.12

    1. . سوره حج (22) آیه 78.
    2. . عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، ج 1، ص 248 با قدری اختلاف.

مطلع انوار ج10

197
  • و ایضاً در عیون آورده است که: ”زید بن علیّ در روز چهارشنبه خروج کرد که روز اوّل صفر بود، و مَکَثَ1 الأربِعاءَ و الخمیسَ و قُتِل یومَ الجمعة،در سنۀ 121 هجریّه قمریّه.“2

  • و نیز در عیون با اسناد خود از فضیل بن یسار روایت کرده است که:

  • قال: انتهیتُ إلی زید بن علی علیه السّلام صَبیحةَ یومٍ خرَجَ بالکوفة، فسَمِعتُه یقول:

  • ”مَن یُعینُنی منکم علی قتال أنْباطِ [اهل] الشّام، فوالّذی بَعَثَ محمّدًا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بالحقّ بشیرًا و نذیرًا، لایُعینُنی علی قتالِهم منکم أحدٌ إلّا أخَذتُ بیده یومَ القیامة، فأدخَلتُه الجنّةَ بإذنِ اللَه تعالی.“

  • فلمّا قُتِلَ اکتَرَیتُ راحِلةً و توجَّهتُ نحوَ المدینة، فدَخَلتُ علی أبی‌عبداللَه علیه السّلام. فقلتُ فی نفسی: واللَه لا أخبَرتُه بقَتلِ زید بن علیّ، فیَجزَع علیه.

  • فلمّا دَخَلتُ علیه قال: ”ما فَعَلَ عمِّی زیدٌ؟!“ فَخَنَقَتْنی العَبْرةُ، فقال: ”قَتَلوه؟!“ قلتُ: إی واللَه قَتَلوه. قال: ”فصَلَبوه؟!“ قلتُ: إی واللَه صَلَبوه.

  • [قال]: فأقبَلَ یَبکِی و دُموعُه تنحَدِرُ علی دیباجَتَی خَدِّه3 کأنَّها الجمُانُ. ثمّ قال: ”یا فُضَیلُ! شَهِدتَ مع عَمّی زید قِتالَ أهلِ الشّام؟!“ قلتُ: نعم! قال: ”کم قَتَلتَ منهم؟!“ قلتُ: ستّةً.

  • قال: ”فلعلّک شاکٌّ فی دمائِهم؟!“ فقلتُ: لو کُنتُ شاکًّا فی دمائهم ما قتلتُهم!

    1. . خ ل: فمکث.
    2. . عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، ج 1، ص 252.
    3. . خ‌ ل: أساریر: وجهه. الأساریر: جمع إسرار، و هی الخطوط التی تکون فی الوجه و الیدین و سایر الجسد. (منه)

مطلع انوار ج10

198
  • فسَمِعتُه یقول: ”أشْرَکَنی اللَهُ فی تلک الدّماءِ؛ مَضَی واللَه عمّی زیدٌ و أصحابُه شهداءَ مثل ما مضی علیه علیُّ بن أبی‌طالب علیه السّلام و أصحابُه.“1

  • و من الأخبار ما فی بعضِ المراسیلِ من أنّه: لمّا أقبلَتِ الشِّیعةُ إلیه و بایَعَت معه، خرَج سنةَ إحدی و عشرین و مائة؛ فلمّا صَفَقَتِ2 الرَّایةُ علی رأسِه، قال:

  • ”الحمد للّه الّذی أکمل لی دِینَه؛ [واللَه] إنّی کنتُ أستَحیِی من رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم أن أرِدَ علیه الحوضَ غدًا و لم آمُر فی أُمّتِه بمعروفٍ و لا أنهَی عن منکرٍ.“3

  • و در روایت عمر بن متوکّل بن هارون بجلی از پدرش متوکّل بن هارون که یحیی را بعد از قتل پدرش زید ملاقات کرد، آمده است که او گفت:

  • پدرم گفت:”سمعتُ أبی یُحدِّث عن أبیه الحسینِ بن علیّ علیه السّلام، قال:

  • ”وَضَعَ رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم یَدَه علی صُلبِی، فقال: یا حسین! یَخرُج مِن صُلبِک رجلٌ یقال‌ له زیدٌ، یُقتَلُ شهیدًا؛ فإذا کان یومُ القیامةِ یتخَطّیٰ هو و أصحابُه رِقابَ النّاس و یَدخُلُ الجنّةَ.

  • فأحبَبْتُ أن أکون کما وَصَفَنی رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم.“

  • قال: رَحِمَ اللَهُ أبی زیدًا! کان واللَه أحَدَ المُتَعَبِّدین، قائمٌ لیلُه، صائمٌ نهارُه، مُجاهدٌ فی سبیل اللَه عزّوجلّ حقَّ جهادِه.

  • فقلتُ: یا ابنَ رسولِ اللَه! هکذا یکونُ الإمامُ بهذه الصِّفةِ؟!

  • فقال: یا عبداللَه! إنّ أبی لم یَکُن بإمامٍ، و لکن مِن السَّادةِ الکرامِ و زُهّادِهم، و کان مِن المجاهدین فی سبیلِ اللَه!

    1. . عیون أخبار الرّضا علیه السّلام، ج 1، ص 252، با قدری اختلاف.
    2. . خ ‌ل: خفقت.
    3. . عمدة الطالب، ص 256.

مطلع انوار ج10

199
  • قلتُ: یا ابن‌َ رسول اللَه! إنّ أباک قد ادَّعی الإمامةَ، وخَرَجَ مجاهدًا و قد جاء عن رسولِ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فی مَن ادّعَی الإمامةَ کاذبًا!

  • فقال: مَه یا عبداللَه! إنّ أبی کان أعقَلَ مِن أنْ یَدَّعِیَ ما لیس لَه بحقٍّ؛ و إنّما قال:

  • ”أدعُوکم إلی الرِّضا مِن آلِ محمّد.“ عَنَی بذلک عمِّی جعفرًا!

  • قلتُ: فهو الیومَ صاحبُ الأمرِ؟

  • قال: نعم هو أفْقَهُ بنی‌هاشم. ثمّ قال: یا عبد‌اللَه إنی أُخبِرُک عن أبی. (ـ إلی آخر ما نقَله مِن زُهدِ أبیه و عبادتِه.)»1

  • تا اینجا اجمال بعضی از روایات وارده در تنقیح المقال را آوردیم؛ و آن بحثی دربارۀ زید شهید بود.2

  • زید شهید و صلیب در کوفه

  • زید دارای فضل و تقوا و علم بود و از علمای آل محمّد شمرده می‌شد. در ولایت و عصمت، تالِی‌تلوِ معصوم بود و همچون حضرت اسماعیل بن جعفر علیه السّلام و همچون محمّد بن علیّ النّقی علیه السّلام که اگر بَدائی نبود امامت به آنان منتقل می‌شد، دارای ظرفیّت وِلائی و سعۀ وجودی بود، ولی هنوز مرتبۀ عصمت و ولایت مطلقه را حائز نگشته بود. و نظریۀ او این بود که در هر حال برای رفع ظلم، با شمشیر باید قیام کرد.

  • این نظریّه برای زید نقصان و عیب نبود، بلکه نسبت به نظریّۀ حضرت صادق، نسبت تامّ با اتمّ و کامل با اکمل را داشت. هریک از ائمّۀ ما سلام اللَه علیهم

    1. . کفایة الأثر، ص 306، با قدری اختلاف.
    2. . جنگ 15، ص 174.

مطلع انوار ج10

200
  • أجمعین در عین ولایت و عصمت و در عین توحید و طهارت، دارای اختلافاتی در روش و سلوک، همانند اختلافات مکانی و زمانی و طبعی و طبیعی بوده‌اند که جامع آنها فقط وصول به ولایت و توحید و تحقّق به حاقّ حقیقت بوده است؛ زید گرچه به این درجه از ولایت نرسیده بود، لکن فی حدّ نفسه مراحل عظیمی را از عبودیّت طی کرده بود و جامع کمالات بسیاری از عوالم تجرّد بود، و فقط نیاز به کشف یک حجاب داشت که همانند معصوم گردد.

  • و در این‌صورت دیگر مانند یک شیعۀ عادی نبود، بلکه در اعلیٰ ذروۀ از عرفان و توحید بود، و هیچ‌گاه نمی‌توان مثل زیدی را با بسیاری از شیعیان که به ظاهر در مقام تسلیم و اطاعت صرف به امامشان هستند و مقامات عرفانی و کمالات وِلائی و توحیدی آنان حائز اهمیّت نیست، قیاس نمود.

  • نهی حضرت صادق علیه السّلام از قیام زید، نهی الزامی نبود بلکه نهی إعافی و تنزیهی بود، و بلکه نهی ارشادی بود که مخالفت آن نه تنها او را از مقام حضرتش دور نمی‌کند، بلکه با وجود غیرت و عزّت و إباءِ زید، به او درجه و مقام و منزلت می‌بخشد و او را در روح و ریحان و مقعد صدق وارد می‌سازد، و فقط هم‌درجه و هم‌رتبۀ با معصومش نمی‌کند، و در دقایق و لطایف و ظرائف مراحل سلوک عرفانی، او را به یک درجه پایین‌تر نگاه می‌دارد.

  • این بود حقیقت آنچه از زید شهید سلام اللَه علیه به نظر رسید؛ و از اینجا به‌دست آمد توجیهی را که بعضی همچون صاحب تنقیح المقال نموده‌اند که: «قیامش به امر حضرت صادق علیه السّلام بوده و تقیّةً برای عدم انتساب به حضرتش این نهی‌ها و اخبار صادر شده است»، صحیح و وجیه نیست؛ والسّلام.1

    1. . جهت اطّلاع بیشتر بر احوالات حضرت زید بن علیّ بن الحسین و تحلیل قیام او رجوع شود به امام شناسی، ج 1، ص 203؛ ج 15، ص 196 و ص 200 ـ 216 و ص 242 ـ 257 و ص 273 ـ 279؛ ولایت فقیه، ج 4، ص 33 و ص 41 ـ 62؛ اسرار ملکوت، ج 3، ص 89 ـ 115.

مطلع انوار ج10

201
  • دربارۀ زید بن علیّ بن الحسین شهید

  • در مرآت العقول، طبع سنگی، جلد 4، صفحه 358 و 359، حدیث 351 مرحوم مجلسی مفصّلاً از زید و کیفیّت ورود وی به هشام بن عبدالملک و قتل وی در کوفه بحث نموده است؛ بدانجا مراجعه شود.1 و در روضۀ کافی، صفحه 250 تا 251، حدیث 351 مصدر این شرح و تفصیل وارد است؛ بدانجا مراجعه شود2.3

  • [دربارۀ تاریخ شهادت امام باقر علیه السّلام]

  • [الطّبقات الکُبری، مجلّد 5] صفحة 324:

  • «أخبَرَنا عبدُالرّحمن بن یونس، عن سفیان بن عُیینة، عن جعفر بن محمّد، قال:

  • سَمِعتُ محمّدَ بن علیّ یذاکر فاطمة بنت حسین شیئًا من صدقة النبیّ صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم، فقال: ”هذه تُوُفّی لی ثمانیًا و خمسین.“ و مات لها.

  • قال محمّدُ بن عُمر: ”و أمّا فی روایتنا فإنّه مات سنة سبعَ عشرةَ‌ و مائةٍ، و هو ابن ثلاث و سبعین سنة.“ و قال غیره: ”تُوُفّی سنةَ ثمانِیَ عشرةَ و مائةٍ.“ و قال أبونُعیم الفضل بن دُکین: ”توفّی بالمدینة سنةَ أربعَ عشرةَ و مائةٍ؛ و کان ثقةً کثیرَ العلم و الحدیث، و لیس یَروی عنه من یُحتَجّ به.“»4

  • درباره بنی‌الحسن

  • اینک اجمالی از بحث سیّد بن طاووس را در کتاب اقبال، در اعمال ماه محرم،

    1. . مرآة العقول، ج 26، ص 225.
    2. . الکافی، ج 1، ص 174 و 356.
    3. . جنگ 15، ص 184.
    4. . جنگ 24، ص 382.

مطلع انوار ج10

202
  • در اعمال روز عاشورا که دربارۀ بنی‌الحسن نموده است و سپس نتیجه گرفته است که همگی آنان معترف به امامت حضرت صادق علیه السّلام بوده‌اند، می‌آوریم و پس از آن بحثی مختصر دربارۀ این موضوع می‌نماییم:

  • ابن طاووس از صفحه 578 تا صفحه 581 [از کتاب الإقبال] در این‌باره بحث کرده و در ابتدا با چندین سند، نامه‌ای را که حضرت صادق علیه السّلام به بنی‌الحسن نوشته‌اند در وقت حرکت دادن آنان از مدینه به ربذه و کوفه، آورده است؛ در این نامه چنین آمده است:

  • نامۀ حضرت صادق علیه السّلام به بنی‌الحسن در زندان منصور

  • «بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • إلی الخَلَفِ الصّالح والذرّیةِ الطَّیِّبةِ مِن وُلدِ أخیه و ابنِ عمِّه.

  • أمّا بعد؛ فَلَئِنْ کنتَ تَفَرَّدتَ أنت و أهلُ بیتِک ممَّن حُمِلَ معک بما أصابَکم، ما انفَرَدتَ بالحُزنِ و الغِبطةِ و الکَآبَةِ و ألِیمِ وَجَعِ القلبِ دونِی! فلقد نالَنی مِن ذلک مِن الجَزَعِ و القَلَقِ وحَرِّ المُصیبَةِ مثلُ ما نالَک، و لکن رَجَعتُ إلی ما أمَرَ اللَهُ جَلّ جلالُه به المتّقینَ مِن الصَّبرِ و حُسنِ العَزاءِ حِین یقول لنبیِّه صلّی اللَه علیه و آله:﴿وَٱصۡبِرۡ لِحُكۡمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعۡيُنِنَا﴾.1

  • (در اینجا حضرت صادق با این آیه، چهارده آیه از قرآن کریم را در فضیلت صبر، ذکر می‌کنند و شاهد می‌آورند و به دنبال آن چنین می‌نویسند:)

  • و اعلم أیْ عَمِّ و ابنَ عَمِّ! أنَّ اللَهَ جلَّ جلاله لم یُبالِ بضُرِّ الدّنیا لِوَلیِّه ساعةً قطُّ؛ و لا شیءَ أحبُّ إلیه من الضُّرِّ و الجُهدِ و الأذی مع الصَّبر، و أنَّه تبارک و تعالی لم یُبالِ بنعیم الدُّنیا لعَدُوِّه ساعةً قطُّ؛ و لولا ذلک ما کان أعداؤُه یَقتُلونَ أولیائَه و یُخِیفونهم2 و یَمنَعونهم، و أعداؤُه آمِنون مُطمَئِنّون عالون ظاهِرون.

    1. . سوره طور (52) آیه 48.
    2. . خ‌ ل: یحیفونهم، بالحاء المهملة: من الحَیف بمعنی الجور و الظلم.

مطلع انوار ج10

203
  • و لولا ذلک ما قُتِلَ زکریّا و احتَجَبَ یَحیَی ظلمًا و عدوانًا فی بَغِیٍّ مِن البَغایا.

  • و لولا ذلک ما قُتِلَ جدُّک علیُّ بن أبی‌طالب صلّی اللَه علیه و آله لمّا قام بأمرِ اللَه جلَّ و عزَّ ظلمًا، و عمُّک الحسینُ بن فاطمة صلّی اللَه علیهما اضطهادًا و عدوانًا.

  • و لولا ذلک ما قال اللَهُ عزَّوجلَّ فی کتابه:﴿وَلَوۡلَآ أَن يَكُونَ ٱلنَّاسُ أُمَّةٗ وَٰحِدَةٗ لَّجَعَلۡنَا لِمَن يَكۡفُرُ بِٱلرَّحۡمَٰنِ لِبُيُوتِهِمۡ سُقُفٗا مِّن فِضَّةٖ وَمَعَارِجَ عَلَيۡهَا يَظۡهَرُونَ﴾.1

  • و لولا ذلک لما قال فی کتابه:﴿أَيَحۡسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِۦ مِن مَّالٖ وَبَنِينَ * نُسَارِعُ لَهُمۡ فِي ٱلۡخَيۡرَٰتِ بَل لَّا يَشۡعُرُونَ﴾.2

  • و لولا ذلک لما جاء فی الحدیث: ”لولا أنْ یَحزَنَ المؤمِنُ لَجَعَلتُ للکافر عِصابةً مِن حدیدٍ لایُصدَع رأسُه أبدًا.“

  • و لولا ذلک لما جاء فی الحدیث: ”إنَّ الدّنیا لا تُساوِی عند اللَه جَناحَ بَعوضَةٍ.“

  • و لولا ذلک ما سَقیٰ کافِرًا منها شَربةً من ماءٍ.

  • و لولا ذلک لما جاء فی الحدیث: ”لو أنَّ مؤمنًا علی قُلَّةِ جَبَلٍ لَانْبعَث اللَهُ له کافرًا أو منافقًا یُؤذِیه.“

  • و لولاذلک لما جاء فی الحدیث: ”أنَّه إذا أحبَّ اللَهُ قَومًا أو أحَبَّ عَبدًا صَبَّ علیه البلاءَ صَبًّا؛ فلا یَخرُج مِن غمٍّ إلّا وَقَع فی غمٍّ.“

  • و لولا ذلک لما جاء فی الحدیث: ”ما مِن جُرعَتَین أحَبَّ إلی اللَه عزَّوجلَّ أن یَجرَعَهما عَبدُه المؤمن فی الدّنیا، من جُرعةِ غیظٍ کَظَمَ علیها؛ و جُرعةِ حُزنٍ عند مصیبةٍ صَبَر علیها بحُسن عَزاءٍ و احتسابٍ.“

    1. . سوره زخرف (43) آیه 33.
    2. . سوره مؤمنون (23) آیه 55 و 56.

مطلع انوار ج10

204
  • و لولا ذلک لما کان أصحابُ رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله یَدعُون علی من ظَلَمَهم بِطولِ العُمُرِ و صِحَّةِ البَدَن و کَثرةِ المال و الوَلَدِ.

  • و لولا ذلک ما بَلَغنا أنَّ رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه و آله کان إذا حَضَّ1 رُجَلًا بالتّرَحُّم علیه و الإستغفار استُشْهِدَ.

  • فعلیکم یا عمِّ و ابنَ عمِّ و بَنی عُمومَتی و إخوَتی بالصَّبرِ و الرِّضا و التَّسلیمِ و التَّفویضِ إلی اللَه جلَّ و عزَّ، و الرِّضا و الصَّبرِ علی قضائِه و التمسُّکِ بطاعتِه و النُّزولِ عندَ أمره. أفرَغَ اللَهُ علینا و علیکم الصَّبرَ و خَتَمَ لنا و لکم بالأجرِ و السَّعادةِ، و أنقَذَکم و إیّانا مِن کلِّ هَلَکَةٍ؛ بحَولِه و قُوَّتِه، إنَّه سمیعٌ قریبٌ. و صلّی اللَه علی صَفوَتِه من خَلقِه محمّدٍ النَّبیِّ و أهلِ بَیتِه.»2

  • بحث ابن‌طاووس دربارۀ بنی‌الحسن

  • و سپس فرموده است: «این نامۀ تعزیت از اصل صحیح، به خطّ محمّد بن علیّ بن مَهْجناب بزّاز، در تاریخ صفر 448 آورده شده است، و در آن عبداللَه بن حسن را به عبد صالح نام برده و این دالّ است برآنکه زندانیان از بنی‌الحسن که محمول به محبس کوفه شده‌اند، در نزد مولانا الصادق علیه السّلام معذور و ممدوح و مظلوم و به محبّت او عارف بوده‌اند.»

  • و سپس فرموده است: «أقول: وقد یوجد فی الکتب أنَّهم کانوا للصّادِقَینِ علیهم السّلام مُفارقَین؛ و ذلک مُحتَمِل للتَّقیَّة لئلّا یُنسَبَ إظهارهُم لِإنکارِ المُنکَر إلی الأئمَّة الطّاهرین.» و شاهد بر این معنا خبری را از خلاّد بن عمیر کندی: مولا آل حُجر بن عدیّ، آورده است که:

    1. . خ ل: خصّ.
    2. . جنگ 15، ص 177.

مطلع انوار ج10

205
  • «قال: دخلتُ علی أبی‌عبداللَه علیه السّلام، فقال: ”هل لکم علمٌ بآل الحسن الّذین خرج بهم ممّا قِبَلَنا؟“

  • و کان قد اتَّصَلَ بنا عنهم خبرٌ فلم نحبَّ أن نَبْدأه به، فقلنا: نرجوا أن یعافیهم اللَه!

  • فقال: ”و أین هم مِن العافیةِ؟“ ثمّ بکا حتّی عَلا صوتُه و بَکِینا. ثمّ قال:

  • حدّثنی أبی عن فاطمة بنت الحسین علیه السّلام، قالت: حدّثنی1 أبی صلوات اللَه علیه، یقول:”یُقتَلُ منکِ أو یُصاب منکِ نَفَرٌ بِشَطِّ الفُراتِ ما سَبَقَهم الأوَّلون و لا یُدرِکُهم الآخِرون.“ و إنّه لم یبقَ مِن وُلدِها غیرُهم.

  • و نیز ابوالفرج اصفهانی، از یحیی بن عبداللَه بن الحسن، من الّذین تخلّفوا فی الحبس، من بنی‌الحسن آورده است که:

  • حدّثنا عبدُاللَه بن فاطمة عن أبیها عن جَدَّتِها فاطمة بنت رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله، قالت:

  • قال لی رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله: ”یُدفَن مِن وُلدِی سبعةٌ2 بشطِّ الفُراتِ لم یَسبِقْهم الأوَّلون و لم یُدرِکهم الآخرون.“

  • فقلتُ: نحنُ ثَمانیةٌ! فقال: ”هکذا سَمِعْتُ!“ فلمّا فَتَحوا البابَ وَجَدوهم مَوتیٰ؛

    1. . خ ل: سَمِعتُ.
    2. . آنچه در تواریخ آمده و به‌طور حتم می‌توان گفت: در حبس منصور دوانیقی از بنی‌الحسن [که] مقتول شده‌اند، هشت نفرند؛ چنان‌که ما در شجرۀ ترسیمیّه، در ص 155 و 156 از همین مجموعه [مطلع انوار، ج 10، ص 222 و 223] آورده‌ایم. 1 و2 و 3: عبداللَه محض و ابراهیم غمر و حسن مثلّث، 4 و 5 و 6: سه پسران حسن مثلّث: علی و عبداللَه و عبّاس، 7: محمّد دیباج اصغر پسر ابراهیم غَمْر، 8: علیّ پسر محمّد نفس زکیّه که نوادۀ عبداللَه محض بود؛ ولی ظاهرًا مراد از هفت نفر که در این حدیث شریف آمده است همان هفت نفر اوّل هستند که بیان شد: سه پسران حسن مُثنَّی: عبداللَه و ابراهیم و حَسَن، و سه پسران حسن مثلّث:علیّ و عبداللَه و عبّاس، و محمّد دیباج اصغر پسر ابراهیم غمر.

مطلع انوار ج10

206
  • و أصابونی و بی رَمَقٌ و سَقَوْنی ماءً و أخرجونی فعِشْتُ.»1

  • و سپس چند روایت آورده است که مفادش این است که بنی‌الحسن قائل به مهدویّت محمّد نفس زکیّه نبوده‌اند، بلکه قیام او را از باب امر به معروف و نهی از منکر می‌دانسته‌اند.

  • و أنا اقول: بحث دربارۀ قیام‌کنندگان به شمشیر از علویّین اینک در چهار قسمت صورت می‌گیرد:

  • 1. دربارۀ زندانیان منصور از بنی‌الحسن؛ همانند عبداللَه محض و ابراهیم غمر و حسن مثلّث و غیرهم.

  • 2. دربارۀ خصوص محمّد و ابراهیم، دو پسر عبداللَه بن حسن.

  • 3. دربارۀ حسین بن علیّ بن حسن مثلّث، شهید وقعۀ فخّ.

  • 4. دربارۀ زید بن علیّ بن الحسین، شهید و مصلوب در کوفه.

  • امّا دربارۀ خصوص فرزندان حسن مثنّی: عبداللَه و ابراهیم و حسن و فرزندان حسن و سایر محبوسان در حبس منصور دوانیقی، نه تنها از اخبار ذمّی نرسیده، بلکه مَدح و ثناء بر ایشان، و شِکوۀ حضرت صادق از انصار مدینه که با رسول خدا بیعت کردند که از اولاد او حمایت کنند و از بنی‌الحسن حمایت نکردند، و گریه و عزای حضرت صادق، همه و همه دلالت بر مظلومیّت آنها دارد؛ آخر خود آنها که قیام به شمشیر نکرده‌اند و بدون اذن امام کاری ننموده‌اند، آنها را به جرم عدم معرّفی محمّد و ابراهیم زندان کردند و بالأخره در زندان کشتند.2

  • بحث دربارۀ پسران عبداللَه مَحْض: محمّد و ابراهیم

  • البتّه این‌طور نبوده است که جملگی آنها مطیع و منقاد حضرت صادق

    1. . الإقبال الأعمال, ج 2، ص 581.
    2. . جنگ 15، ص 180.

مطلع انوار ج10

207
  • علیه السّلام بوده و آن حضرت را واجب الإطاعة بدانند، ولی زندان آنها بر اساس مظلومیّت و دفاع از مظلوم و غلبه بر ظالم و امر به معروف و نهی از منکر بوده است. آنان مردم شایسته و متعبّد و متهجّد و استواری بوده‌اند که خود را صاحب درایت و فهم و شعور می‌دانسته‌ و برای خود شأنی قائل بوده‌اند؛ در عین آنکه برای حضرت صادق علیه السّلام هم به مقام فضل و علم و بصیرت معترف بوده‌‌اند.

  • و امّا دربارۀ خصوص محمّد ملقّب به نفس زکیّه، اخبار صراحت دارد بر مخالفت با حضرت صادق علیه السّلام؛ چنان‌که از طلب نمودن و بیعت طلبیدن و بالأخره با اشاره و صلاحدید عیسی بن زید بن علیّ بن الحسین زندان کردن، و کشتن اسماعیل بن عبداللَه جعفر به واسطۀ عدم بیعت، و عبارات و تعبیرات حضرت صادق علیه السّلام که: «إنَّه الأحْوَلُ الأکشَفُ الأخضَرُ المَقتولُ بسُدَّةِ أشجَعَ عند بَطنِ مَسیلِها.» و قوله علیه السّلام: «فواللَه إنِّی لَأراه أشْأمَ سَلحَةٍ أخرَجَتها أصلابُ الرِّجالِ إلی أرحامِ النِّساءِ1 [معلوم است].

  • و قیام او بدون نتیجه موجب خونریزی جمعی از مسلمانان بر اساس توهّم مهدویّت، عقیم ماند.

  • و امّا برادرش ابراهیم، او نیز به عنوان خون‌خواهی از برادرش و دفع ظلم قیام نمود، و دربارۀ او قدحی به خصوص نرسیده‌ است، و معلوم است که پس از کشته شدن برادرش محمّد، نمی‌توانست ادّعای مهدویّت او را داشته باشد.

  • و امّا اینکه ابنطاووس فرموده است: «قیام آنها به نظرِ امام بوده و تقیّةً به امام نسبت نمی‌دادند.» با اخبار کثیره و شواهد تاریخی بی‌شماری سازش ندارد، و این گفتار قابل قبول نیست.

  • و می‌توان تجرّی این دو برادر را در قیام بر علیه حکومت بنی‌امیّه، دعوت

    1. . الکافی، ج 1، ص 360.

مطلع انوار ج10

208
  • پدرشان عبداللَه دانست؛ زیرا او در این معنی اصراری تمام داشت، و آنچه در روایت است که: «لم یَسبِقْهم الأوَّلونَ و لم یُدرِکْهم الآخرونَ»،1 راجع به مقتولین در کنار شطّ فرات و زندان منصور است، یعنی راجع به زندانیان از بنیالحسن است، نه محمّد و ابراهیم.2

  • بحث دربارۀ حسین بن علی، شهید فخّ

  • و امّا دربارۀ حسین بن علیّ بن حسن بن حسن بن حسن، شهید فخّ، آنچه در اخبار آمده است همه مدح و ثناء است. او به عنوان ترأّس خروج نکرد، بلکه فقط به عنوان دفع ظلم بود؛ چون عُمَری که در مدینه بود کار را بر علویّین سخت گرفت، به حدّی که گفت: «اگر فلان علوی که غیبت کرده و در هر روز خود را معرّفی ننموده است حاضر نکنید، من شما را می‌کشم!» در اینصورت علویّین چنان در مضیقه افتادند که غیر از خروج چاره‌ای دگر نداشتند، و خروج آنان هم به إمضای حضرت صادق علیه السّلام بود، و فرزند آن حضرت هم عبداللَه در جماعت خارجین بود؛ وانگهی آنان فقط به قصد مکّه حرکت کردند و کاری به کسی نداشتند، که در آن هنگام لشکر موسی هادی عبّاسیّ (نوۀ منصور دوانیقی) رسید و آن حضرت را با جمیع اهل بیت و همراهانش از دم تیغ گذراند. و این واقعه در زمین فَخّ، بین تنعیم و مکّه یعنی در یک فرسخی مکّه، در 169 هجری واقع شد.

  • و امّا دربارۀ زید بن علیّ شهید، اخبار وارده در مَدْح و ثناء فوق حدّ استفاضه است، بلکه می‌توان گفت در سرحدّ تواتر است؛ زید دارای شخصیتی عظیم بود و پس از حضرت باقر بهترین و با فضیلت‌ترین اولاد حضرت سجّاد علیه السّلام بود و قائل به عظمت و مقام صادقین علیهما السّلام بود، لکن ظرفیّت تحمّل اینگونه

    1. . الإقبال الأعمال، ص 581.
    2. . جنگ 15، ص 182.

مطلع انوار ج10

209
  • ظلم‌ها و ستم‌ها را مانند امام معصوم نداشت. جام صبرش لبریز شد، و تکیه بر شمشیر داد و بر علیه حکومت هشام بن عبدالملک که در مجلس خود علناً به او شتم کرده و ناسزا گفته بود قیام کرد.

  • این قیام از باب امر به معروف و نهی از منکر بود؛ و منع حضرت صادق علیه السّلام از قیام او، نه این بود که این حکومت جائرانه سزاوار سرنگونی نیست، بلکه از این جهت بود که وجودی چون تو با این فضیلت و با این رصانت و متانت، حیف است که بیهوده کشته شود و از کشته شدن او، ثمر قابل توجّهی چون شهادت سیّدالشّهدا علیه السّلام که مثمر ثمر بود، عائد نگردد. حضرت صادق علیه السّلام بین قیام زید و بین نتیجۀ حاصله از این قیام را پیوسته موازنه می‌نمودند، و می‌دیدند که کفّۀ وجود و حیات ارزشمند عمویشان زید بسیار سنگین‌تر و ارزشمندتر است؛ فلهذا بر قتل او دریغ می‌خوردند و تأسّف داشتند و بَر صَلْب او محزون و داغدار بودند.1

  • قتل و زندان کردن منصور، بنی‌حسن را

  • ابو‌العبّاس سفّاح در 17 ذی‌الحجّة 136 وفات کرد و خلافتش از روز مردن مروان بن محمّد، چهار سال شد و خودش 33 ساله و یا 36 ساله و یا 28 ساله مُرد.2

  • و در همین سال ابوالعبّاس (عبد‌اللَه بن محمّد) برای برادرش ابوجعفر منصور (عبداللَه بن محمّد)3 وصیّت و عهدنامه به خلافت بعد از خودش، و بعد از منصور، برای ابوجعفر عیسی بن موسی بن محمّد بن علی نوشت و آن را به عیسی داد.

  • و در همین موقع مردم با منصور بیعت کردند و او را خلیفه نام نهادند.

  • و در سنۀ 137 منصور أبومُسلم خراسانی را غیلةً‌ کشت؛ او را پناه داد و

    1. . جنگ 15، ص 183.
    2. . تاریخ الطبری، ج 7، ص 470.
    3. . نام منصور عبداللَه بود و پدرش محمّد، مانند برادرش سفّاح.

مطلع انوار ج10

210
  • دعوت کرد، و همین‌که در مجلس او وارد شد، فَتْکاً او را کشت. و قتل او در صفحه 488 از جلد 7 تاریخ طبری [آمده] است.1

  • و در [تاریخ طبری، جلد 7] صفحه 500 گفته است:

  • «و فی هذه السِّنَة سار عبدُ‌الرّحمن بن معاویة بن هشام بن عبدالملک بن مروان إلی الأندلس، فملَّکَه أهلُها أمْرَهم، فوُلدُه وُلاتُها إلی الیوم.

  • و فیها وسَّع أبو‌جعفر المسجدَ الحرام.»2

  • در صفحه 522 و 523 وارد است که در سنۀ 140 منصور دوانیقی حج کرد، و در همان سفر که در مدینه آمد، عبداللَه محض را به محبس انداخت.3

  • قتل بنی‌حسن در مَحبَس منصور

  • و در صفحه 537 گوید: «[قال عبداللَه بن عمران بن أبیمروة]: أمَر أبوجعفر ریاحًا4و5 بأخذِ بنی‌حسن، و وجّه فی ذلک أباالأزهر المهریّ.

    1. . تاریخ الطبری، ج 6، ص 138.
    2. . همان، ص144.
    3. . در النزّاع و التّخاصم بین بنی‌أُمیّه و بنی‌هاشم، تألیف مقریزیّ، در ص 53 تا ص 55 دربارۀ خصوص کیفیّت ظلم منصور به بنی‌الحسن مطالبی است.
    4. . ریاح بن عثمان مُرّی، والی مدینه بود از جانب منصور.
    5. . مستشار عبدالحلیم جندی در کتاب الامام جعفر الصّادق، ص 124 و 125، ضبط ریاح بن عثمان را «رباح» با باء موحّدة آورده است و گوید: «و فی إمرَتِه (یعنی در زمان إمارت رباح بن عثمان بر مدینه) اقتحم الجُند منازلَ أهل البیت فأخرجوا منها رجالَهُم إلی السُّجون و مرّت مَواکِبُ أهل البیت فی شوارع المدینة و هم فی الأصفاد، هَزَلَهم العذابُ و الأیّامُ الشِّداد، ثمّ سیقوا إلی الکوفة لِیُودَعوا السّجنَ حیثُ حُبِسوا ـ کما یقول المسعودی فی مُروج الذَّهب ـ فی سِردابٍ تحت الأرض، لا یعرِفون الّلیلَ من النّهار حتّی مات أکثرُهم؛ ثمّ خَرَّ علیهم، لیَموت تحتَ أنقاضِه الأحیاءُ منهم. و یُدفَن الذین سَبقوهم إلی الموت دون أن یَعنیٰ بهم أحَدٌ.»

مطلع انوار ج10

211
  • قال: و قد کان حبَس عبدُ‌اللَه بن حسن، فلم یَزَل محبوسًا ثلاثَ سنین؛ فکان حسنُ بن حسن قد نصَل خضابُه تسلِّیًا علی عبداللَه. فکان أبوجعفر یقول: ”ما فَعَلَت الحادّةُ؟“

  • قال: فأخذ ریاحٌ حَسَنًا (حسن مثلث) و إبراهیمَ (ابراهیم غَمْر) ابنَی حسن بن حسن، و حسنَ بن جعفر بن حسن بن حسن، و سلیمانَ و عبدَاللَه ابنَی داود بن حسن بن حسن، و محمّدًا و إسماعیلَ و إسحاقَ (فرزندان ابراهیم غَمْر) بنی إبراهیم بن حسن بن حسن، و عبَّاسَ (پسر حسن مثلّث) بن حسن بن حسن بن حسن بن علیّ بن أبی‌طالب ـ أخَذوه علی بابِه. فقالت أُمُّه عائشة، ابنةُ طلحة بن عمر بن عبیداللَه بن معمر: ”دَعونی أشُمُّه!“ قالوا: ”لا واللَه، ما کنتِ حیَّةً فی الدُّنیا!“ ـ ، و علیَّ (پسر حسن مثلّث) بن حسن بن حسن بن حسن العابد. و حبَس معهم أبوجعفر، عبدَاللَه بن حسن بن حسن، أخا علیٍّ (یعنی فرزند دیگر حسن مثلّث که برادر علی بوده است).»1

  • و در صفحه 539 گوید: «قال: و حدّثنی ابنزبالة، قال: سمعتُ بعضَ علماءنا یقول: ”ما سارَّ عبدُاللَه بن حسنٍ أحَدًا قطُّ إلّا فتَله عن رأیِه.“»2

  • و در صفحه 540 گوید: «حجَّ أبوجعفر سنة 144 فتلقّاه ریاحٌ بالرَّبذَة، فردّه إلی المدینة و أمَره بإشخاصِ بنی‌حسن إلیه و بإشخاصِ محمّد بن عبداللَه بن عَمرو بن عثمان بن عفّان، و هو أخو بنی‌حسن لأُمِّهم، أُمُّهم جمیعًا فاطمةُ بنت حسین بن علیّ بن أبی‌طالب.3

  • (و بنی‌حسن پس از آنکه سه سال در مدینه محبوس بودند، حال به کوفه

    1. . تاریخ الطبری، ج 6، ص 171.
    2. . همان، ص 173.
    3. . همان، ص 173.

مطلع انوار ج10

212
  • می‌روند؛ و از ربذه منصور به طرف کوفه حرکت کرد و خود در محمل نشست، و بنیحسن و محمّد دیباج را با اغلال و زنجیرها مقیّد کرد، و در کاروان‌های بدون فراش و روپوش نشانده و با خود به کوفه برد، و در حبس هاشمیّه در قرب قنطره زندانی کرد.

  • محمّد دیباج را چهارصد تازیانه زد به‌طوری‌که بدن او مجروح شد1 و لباس به گوشتش چسبید. دستور داد آن لباس چسبیده به گوشت را در آورند، و لباس سخت و خشن در تن او کنند، و مرکب او را در جلوی مرکب عبداللَه محض که برادر مادری او بود و نهایت علاقه را به او داشت حرکت دهند تا عبداللَه در طول مسافت مسافرت ببیند، عبداللَه پیوسته محمّد مجروح را با این وضعیّت در مقابل خود می‌دید. زندان آن‌قدر تاریک بود که شب را از روز نمی‌شناختند و در اثر بوی تعفّن زندان، بدن‌ها یکی پس از دیگری ورم کرد و همگی در زندان بمردند.)»

  • و در صفحه 541 گوید: «لمّا حُمِل بنوحسنٍ کان محمّدٌ و إبراهیمُ یأتیان مُعتَمَّین کهَیئة الأعراب فَیُسایِران أباهما، و یُسائِلانه و یستأذنانه فی الخروج، فیقول: ”لا تَعجَلا حتّی یُمکِنکما ذلک.“ و یقول: ”إن منَعکما أبوجعفر أن تَعیشا کریمَین، فلا یَمنَعکما أن تَموتا کریمَین.“»

    1. . در منتهی الآمال، ج 1، ص 197، [خاتمه در ذکر مقتل عبداللَه بن الحسن بن الحسن بن علی بن أبی‌طالب علیه السّلام] وارد است که: «بدن محمّد که مانند سبیکۀ سیم بود مانند زنگیان سیاه شده بود و یک چشم در اثر ضرب تازیانه از کاسۀ چشم بیرون آمده بود.» و در ص 199 آورده است که: «منصور دو بار با محمّد نفس زکیّه بیعت کرده بود، یک ‌بار در مسجد الحرام و بار دیگر در أبواء مدینه.» و نیز گوید: «گاهی که محمّد در شعاب جبال مخفی بود روزی در کوه رَضوی با امّ ولد خود و پسری شیرخوار بود، دید غلامی از جانب منصور برای طلب او می‌آید، و چون او فرار کرد و امّ ولد نیز فرار کرد، آن طفل رضیع از دست امّ ولد به زمین کوه خورد و پاره پاره شد. و این مطلب را ابوالفرج نقل کرده است.»
      اقول اینکه: در تاریخ طبری [ج 6، ص 392] هم آورده است.

مطلع انوار ج10

213
  • و در صفحه 543 گوید: «و کانت رقیّةُ ابنة محمّد بن عبداللَه العثمانی تحت إبراهیم بن عبداللَه بن حسن بن حسن

  • و نیز گوید: «قال سلیمان بن داود بن حسن: ”ما رأیتُ عبدَاللَه بن حسن جَزِعَ مِن شیءٍ ممّا ناله إلّا یومًا واحدًا؛ فإنَّ بَعیرَ محمّدِ بن عبداللَه بن عمرو بن عثمان انبعث و هو غافلٌ لم یتأهّب له، و فی رِجلَیه سلسلةٌ و فی عُنُقِه زَمّارةٌ، فهَوَی، و عُلِّقت الزمّارةُ بالمَحمِل، فرأیتُه منوطًا بعُنُقِه یضطرب؛ فرأیتُ عبدَاللَه بن حسن قد بَکَی بُکاءً شدیدًا.“»

  • و در صفحه 547 گوید: «کان محمّد بن عبداللَه بن عمرو (یعنی دیباج) محبوسًا عند أبی‌جعفر، و هو یعلم براءَتَه؛ حتّی کتَب إلیه أبو‌عون مِن خراسان: ”أخبِرْ أمیرَالمؤمنین أنَّ أهل خراسان قد تقاعَسُوا عنّی و طال علیهم أمرُ محمّد بن عبداللَه.“ فأمَر أبوجعفر عند ذلک بمحمّد بن عبداللَه بن عمرو فضُرِبَت عُنقُه، و أرسَلَ برأسه إلی خراسان و أقسَمَ لهم أنّه رأسُ محمّدِ بن عبداللَه و أنّ أُمَّه فاطمةُ بنتُ رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم.»

  • و در آخر صفحه گوید: «فأمَر به فضُرب حتّی مات، ثمّ احتَزَّ رأسَه فبعَث به إلی خراسان. فلمّا بلَغ ذلک عبدَاللَه بن حسن، قال: ”﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾1، واللَهِ إن کنّا لَنَأمَن به فی سُلطانِهم ثمّ قد قُتِل بنا فی سُلطانِنا.“»2

  • در تاریخ طبری، جلد 7، صفحه 548 آورده است:

  • «لمّا ظهر محمّد بن عبداللَه بن حسن، أمر أبوجعفر بضَربِ عُنُقِ محمّد بن عبداللَه بن عمرو، ثمّ بعَث به إلی خراسان. و بعَث معه الرّجالَ یَحلِفون باللَه إنّه لمحمّد بن عبداللَه بن فاطمةَ بنتِ رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله] و سلّم. قال عمرُ: ”فسألتُ

    1. . سوره بقره (2) آیه 156.
    2. . تاریخ الطبری، ج 6، ص 179.

مطلع انوار ج10

214
  • محمّدَ بن جعفر بن إبراهیم: فی أیّ سببٍ قُتِل محمّدُ بن عمرو؟“ قال: ”احتیج إلی رأسه!“

  • فلمّا قُتِل محمّدُ بن عبداللَه بن حسن، وجّه أبوجعفر برأسه إلی خراسان. فلمّا قُدِم به ارتاب أهلُ خراسان و قالوا: ”ألیس قد قُتِل مَرَّةً و أُتِیَنا برأسه؟“ ثمّ تکشّف لهم الخبرُ حتّی عَلِموا حقیقتَه فکانوا یقولون: ”لم یُطَّلَع من أبی‌جعفرٍ علی کذبةٍ غیرِها.“»1

  • چون محمّد دیباج پدرش عبداللَه بود و مادرش فاطمة بنت الحسین و بنابراین مادرش فاطمه بنت رسول اللَه بوده است، و محمّد نفس زکیّه پدرش عبداللَه بوده و بنابراین مادرش فاطمه بنت رسول اللَه بوده است؛ منصور از این تشابه سوء استفاده نموده و رأس دیباج را به عنوان رأس محمّد نفس زکیّه جا زده است.

  • و در صفحه 549 گفته است که: «منصور در زندانی چنان تاریک محبوس نموده بود که اوقات نماز را نمی‌شناختند مگر به احزابی که علیّ بن حسن قرائت می‌کرد (پسر حسن مثلّث که عابد نامیده می‌شد).»

  • و نیز گفته است: «قال عمر: و حدّثنی ابنعائشة، قال: سمعتُ مولًی لِبَنِی‌دارِم، قال: ”قلتُ لبشیرِ الرّحّال: ما یُسرِعک إلی الخروج علی هذا الرَّجل؟!“

  • قال: ”إنّه أرسَلَ إلیّ بعد أخذِه عبدَاللَه بن حسن، فأتیتُه. فأمَرنی یومًا بدخول بیتٍ فدَخَلتُه، فإذا بعبداللَه حسن مقتولًا، فسَقَطتُ مغشیًّا علیَّ؛ فلمّا أفَقتُ أعطَیتُ اللَهَ عهدًا ألّا یختلف فی أمره سَیفان، إلّا کنتُ مع الّذی علیه منهما. و قلتُ للرّسول الّذی معی مِن قِبَلِه: لاتُخبِرْه بما لقیتَ! فإنّه إن علِم قتَلنی!“

  • قال عمر: فحدّثتُ به هشامَ بن إبراهیم بن هشام بن راشد، من أهل هَمَذان، و هو العبّاسی: ”أنّ أباجعفر أمَر بقتله، فحلَف باللَه ما فعَل ذلک؛ و لکنّه دسَّ إلیه مَن أخبَره أنَّ محمّدًا قد ظَهَر فقُتِل، فانصدع قلبُه و مات.“

    1. . همان، ص 180.

مطلع انوار ج10

215
  • قال: و حدّثنی عیسی بن عبداللَه، قال: ”قال مَن بقی منهم أنَّهم کانوا یُسقَون، فماتوا جمیعًا إلّا سلیمانَ و عبدَاللَه ابنَی داود بن حسن بن حسن، و إسحاقَ و إسماعیلَ ابنَی إبراهیم بن حسن بن حسن، و جعفرَ بن حسن، فکان مَن قُتِل منهم إنّما قُتِل بعد خروج محمّد.“»1

  • و در صفحه 551 آورده است که چون در ربذه محبوسین از بنی‌حسن را به نزد منصور بردند، [قال]:2

  • «بعَث إلی الدِّیباج محمّد؛ فلمّا أُدخِل علیه، قال: ”أخبِرْنی عن الکذّابَین ما فعلا؟ و أین هما؟“

  • قال: ”واللَه یا أمیرالمؤمنین ما لی بهما علمٌ!“ قال: ”لَتُخبِرنّی.“ قال: ”قد قلتُ لک و إنّی واللَه لصادقٌ، و لقد کنتُ أعلَمُ علمَها قبل الیوم؛ و أمّا الیوم فما لی واللَه بهما علمٌ!“ قال: ”جَرِّدوه!“

  • فجُرِّد فضرَبه مائةَ سَوطٍ، و علیه جامِعَةُ حدیدٍ من یده إلی عُنُقِه؛ فلمّا فَرِغ من ضربه، أُخرِج فأُلبِس قمیصًا له قُوهیًّا3 علی الضربِ، و أُتِیَ به إلینا فواللَه ماقدَروا علی نزعِ القمیص من لُصوقه بالدّم حتّی حَلَبوا علیه شاةً، ثمّ انتُزِع القمیصُ ثمّ داوُوه.

  • فقال أبوجعفر: ”احدُروا بهم إلی العراق.“ فقُدِم بنا الهاشمیّةَ فحُبِسنا بها. فکان أوّلُ مَن مات فی الحبس عبدُاللَه بن حسن؛ فجاء السَّجَّان، فقال: ”لِیَخرُجْ أقربُکم به فَلْیُصَلّ علیه!“ فخرَج أخوه حسنُ بن حسن بن حسن بن علیّ علیهم السّلام، فصلّی علیه.

    1. . همان، ص 181.
    2. . قائل این قول، عبدالرّحمن بن أبی‌الموالی است.
    3. . القوهیّ: ثیاب بیض تنسب إلی قوهستان، کُورَة بین نیسابور و هراة.

مطلع انوار ج10

216
  • ثمّ مات محمّدُ بن عبداللَه بن عمرو بن عثمان، فأُخِذ رأسُه، فبُعِث به مع جماعة من الشّیعة إلی خراسان، فطافوا فی کُوَرِ خراسان، و جعلوا یحلفون باللَه أنّ هذا رأسُ محمّدِ بن عبداللَه بن فاطمةَ بنتِ رسول اللَه صلّی اللَه علیه [و آله]؛ یُوهِمون النّاسَ أنّه رأسُ محمّدِ بن عبداللَه بن حسن، الّذی کانوا یجدون خروجَه علی أبی‌جعفر فی الرِّوایة.»1

  • مقتل بنی‌حسن و احوال محمّد

  • و در صفحه 560 گوید: «إنّ مالک بن أنَسٍ استُفتِی فی الخروج مع محمّدٍ، و قیل له: ”أنّ فی أعناقنا بیعةً لأبی‌جعفر.“ فقال: ”إنّما بایعتم مُکرَهین، و لیس علی کلّ مُکرَهٍ یمینٌ.“ فأسرَع النّاسُ إلی محمّد، و لزِم مالکٌ بیتَه.

  • و حدّثنی محمّدُ بن إسماعیل، قال:حدّثنی ابنُ أبیملیکة مولَی عبداللَه بن جعفر، قال: أرسَلَ محمّدٌ إلی إسماعیل بن عبداللَه بن جعفر ـ و قد کان بلَغ عُمْرًا ـ فدعاه محمّدٌ حین خرج إلی البیعة. فقال: ”یا ابن‌ أخی، أنت واللَه مقتولٌ! فکیف أُبایِعک؟!“ فارتدع النّاسُ عنه قلیلًا، و کان بنو معاویه (یعنی بنو معاویة بن عبداللَه بن جعفر) قد أسرعوا إلی محمّد.

  • فأتَته2 حمادةُ بنتُ معاویة، فقالت: ”یا عمِّ، إنّ إخوتی قد أسرعوا إلی ابن خالهم؛ و إنّک إن قلتَ هذه المقالةَ ثبَّطتَ عنه النّاسَ، فیُقتَل ابنُ خالی و إخوتی!“ (قال:) فأبَی الشیخُ إلّا النّهیَ عنه. (فیقال:) إنّ حمادةَ عَدَت علیه فقتلَتْه. فأراد محمّدٌ الصَّلاةَ علیه، فوثَب علیه عبدُاللَه بن إسماعیل فقال: ”تأمُر بقَتلِ أبی ثمّ تُصلِّی علیه؟!“ فنحّاه الحَرَسُ، و صلّی علیه محمّدٌ.»3

    1. . تاریخ الطبری، ج 6، ص 183.
    2. . أی: أتَت إسماعیلَ بن عبداللَه. (محقّق)
    3. . تاریخ الطبری، ج 6، ص 190.

مطلع انوار ج10

217
  • در منتهی الآمال، جلد 1، صفحه 199 و 200 آورده است که:

  • «محمّد نفس زکیّه در اوّل ماه رجب سنۀ 145 در مدینه خروج کرد، و در اواسط رمضان، در أحجار زیت مدینه مقتول شد و مدت ظهور تا مدّت شهادتش دو ماه و هفده روز بود و عمرش 45 سال.»

  • و در صفحه 201 و 202 آورده است که: «ابراهیم برادر محمّد در غرّه شوّال و به قولی در رمضان سنۀ 145 در بصره خروج کرد، و سپس به دعوت اهل کوفه به جانب کوفه آمد، و در باخَمْری در ارض طَفّ، شانزده فرسخی کوفه شهید شد؛ و قتل او در روز دوشنبه ذی‌حجّه سنۀ 145 واقع شد و عمرش 48 سال بود. سر او را منصور امر کرد در زندان هاشمیّه نزد پدرش عبداللَه بردند.»

  • مقتل بنی‌حسن و عدم رضایت حضرت صادق علیه السّلام به قیام آنها

  • در اصول کافی، جلد 1، از صفحه 358 تا 366، در باب «ما یُفصَل به بین دَعوَی المُحِقّ و المُبطِل فی أمر الإمامة» تحت رقم 17 روایت مفصّلی است که داستان بنی‌حسن را به طور مفصّل حکایت کرده است. این روایت بسیار جالب و حاوی مطالب تاریخی و مقام امامت حضرت صادق علیه السّلام و عدم صحّت دعوای عبداللَه محض و پسرانش محمّد و ابراهیم را می‌رساند. و از جمله مطالب مُنطوی در آن، این مطالب است:

  • 1. [صفحه 358]: «خدیجة بنت عمر بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی‌طالب به عبداللَه بن ابراهیم بن محمّد جعفری گفت: سَمِعتُ عمّی محمّدَ بن علیّ صلوات اللَه علیه و هو یقول: ”إنّما تحتاج المرأةُ فی المَأتَمِ إلی النَّوحِ لتَسیلَ دَمعَتُها، و لایَنبغی لها أن تقول هُجرًا؛ فإذا جاء اللّیلُ فلا تُؤذِی الملائکةَ بالنَّوحِ.“»

  • 2. صفحه 359: «محمّد بن عبداللَه محض در وقت اختفایش در جبل بِجُهَینه که به آن اشقر می‌گفتند و تا مدینه دو شب راه فاصله داشت، مختفی بود.»

مطلع انوار ج10

218
  • 3. صفحه 360: «چون عبداللَه با حضرت صادق ملاقات کرد و آن حضرت را دعوت به بیعت با پسرش محمّد نمود و إصرار و ابرام داشت، حضرت اِباء و امتناع کردند و فرمودند: ”واللَه إنّک لتَعلَمُ أنّه الأحوَلُ الأکشَفُ الأخضَرُ المقتولُ بسُدَّةِ أشجَعَ عند بَطنِ مَسیلِها.“1

  • و سپس فرمودند: ”من می‌ترسم این بیت بیان حال محمّد باشد:مَنَّتْکَ نفسُک فی الخَلاء ضَلالًا (یعنی نفس تو از تو در خلوت و قبل از مقابلۀ با دشمن، تمنّای گمراهی و ضلالت را نمود). فواللَه إنِّی لأراه أشأمَ سَلحَةٍ أخرَجَتها أصلابُ الرِّجال إلی أرحامِ النّساء.2

  • و حضرت به عبداللَه گفتند: ”أُخبِرُک أنّی سَمِعتُ عمَّک و هو خالُک، یَذکُر: أنَّک و بنی أبیک ستُقتَلون.“»3

  • 4. صفحه 361: «چون سخن حضرت فایده‌ای نبخشید، حضرت فرمودند: ”أما واللَه إن کنتُ حریصًا، و لکنِّی غُلِبتُ و لیس للقَضاء مَدفَعٌ.“ ثمّ قامو أخَذ إحدَی نَعلَیه فأدخَلَها رِجلَه و الأُخرَی فی یَدِه و عامّةُ رِدائِه یَجُرُّه فی الأرض، ثمّ دخَل بیتَه، فحُمَّ عشرین لیلةً لم یَزَل یَبکِی فیه اللیلَ و النّهارَ حتّی خِفْنا علیه.»

    1. . یعنی: أحول أکشف أخضر، همان پسر تو محمّد است که در خبر وارد شده است که خروج می‌کند بدون حقّ و کشته می‌شود.
      و الأکشف: الّذی نبتت له شُعَیراتٌ فی قَصاص ناصیته دائرةً و لاتکاد تسترسل، و العرب تتشأّم به؛ و الأخضر: الأسود؛ و السُّدَّة: باب الدّار؛ و أشجع: أبوقبیلة سمّیت بِاسم أبیهم.
    2. . السّلحَة: النجو، و هو الرِّیح أو الغائطُ الّذی أُخرج من البطن.
    3. . در تعلیقه از وافی حکایت کرده است که: «کأنّه أراد به أباه علیهما السّلام»؛ یعنی مجازاً حضرت باقر را که پسر عمو و پسر دایی عبداللَه محض بودند عمو و دایی گفته است؛ و ممکن است مراد، حضرت سجّاد باشند، زیرا که دایی حقیقی عبداللَه و پسر عموی او بوده‌اند.

مطلع انوار ج10

219
  • 5. [صفحه 361]: «أبوجعفر دوانیقی همۀ بنی‌حسن را که محبوس داشته بود کُشت، مگر حسن بن جعفر و طباطبا و علیّ بن ابراهیم و سلیمان بن داود و داود بن حَسَن و عبداللَه بن داود.»

  • 6. صفحه 362: «عیسی بن زید بن علی بن الحسین از ثقات محمّد بود، و او به محمّد گفت: ”باید برای بیعت گرفتن از جعفر بن محمّد با او غلظت و تندی کنی!“ و لذا حضرت را حاضر کردند و با خشونت خواستند از آن حضرت بیعت بگیرند، و چون حضرت خواستند قدری صحبت کنند، عیسی گفت: ”لو تکلَّمتَ لکَسَرتُ فَمَک!“ حضرت به محمّد گفتند: ”أما واللَه یا أکشَفُ، یا أرزَقُ، لکأنّی بک تَطلُبُ لنفسِک جُحرًا تَدخُل فیه! و ما أنت فی المذکورِین عند اللِّقاء! و إنّی لأظُنُّک إذا صُفِّق خَلفَک، طِرتَ مثلَ الهَیقِ1 النَّافِر!“ و سپس سُراقی بن سَلْخ الخوتُ به پشت حضرت زد و به زندان برد.»

  • 7. صفحه 364: «اسماعیل بن عبداللَه بن جعفر بن أبی‌طالب را آوردند برای آنکه از او بیعت بگیرند ـ شیخی بود پیر و ضعیف، و نور یک چشم خود را از دست داده بود ـ و او حاضر به بیعت نشد و روایتی عجیب در کشته شدن خودش به دست اینها خواند. اسماعیل را به منزلش آوردند. پسران معاویة بن عبداللَه بن جعفر که با محمّد بیعت کرده بودند، و در بیعت مسارعت نموده بودند، هنوز شب نشده بود که به خانۀ اسماعیل ریختند و عموی خود را در زیر لگد کُشتند؛ در این حال محمّد [کسی را] فرستاد و حضرت صادق را از زندان آزاد کردند.»

  • 8. صفحه 365: «لشکر منصور به سرداری عیسی بن موسی آمدند و مدینه را محاصره کردند، و محمّد را حُمَید بن قَحطَبه کشت و اطرافیانش منهزم شدند.»

  • در تنقیح المقال، جلد 3، در احوال محمّد بن عبداللَه بن الحسن، صفحه 140 تا چهار صفحه مفصّلاً بحث کرده است و گفته است:

    1. . التصفیق: ضرب إحدی الیدَین بالأُخری؛ و الهَیق: الذَّکَر من النّعامة.

مطلع انوار ج10

220
  • «اینکه بعضی از متأخّرین گفته‌اند که: ”قیام زید و بنی‌الحسن بر اساس رضایت باطنی حضرت صادق بوده ولی آن حضرت به جهت مصلحت خود از روی تقیّه سکوت می‌نموده‌اند“ این کلام دربارۀ زید صحیح است للإجماع من أصحابنا و الأخبارِ المستفیضة الّتی کادت تبلُغ التّواترَ، کما ذکرنا جملةً منها فی ترجمته؛ و أمّا محمّد و سائر بنی‌الحسن و أفعالُهم الشّنیعةُ تدلّنا علی خلاف ما ذهب و عدمِ رضا الصّادق علیه السّلام.»

  • تا آنکه گوید: «و قد رام السّیدُ الجلیل ابن‌طاوس فی کتاب الإقبال (فی أعمال الشَّهر المحرّم الحرام) إصلاحَ حالِ بنی‌الحسن علیه السّلام وحملَ ما یدلّ علی مخالفتهم للأئمّة علی التّقیّة، لئلّا یُنسَب إظهارُهم لإنکار المنکَر إلیهم علیهم السّلام؛ مستدلًا علی ذلک بمات ... ، و بما رواه مسندًا عنه علیه السّلام مِن أنّه بَکَی علی بنی عمّه المَحمولِین إلی العراق حتّی علا صوتُه و قال: ”حدّثنی أبی عن فاطمةَ بنتِ الحسین علیه السّلام، قالت: سَمِعتُ أبی صلوات اللَه علیه یقول:

  • یُقتَل منک أو یُصاب منک نَفَرٌ بشَطِّ الفُرات ما سبَقهم الأوّلون و لا یُدرِکهم الآخرون، و أنّه لم یَبقَ مِن وُلدِها غَیرُهم.“1

  • فلابدّ من أن یُحمَل بکاءُ الصّادق علیهم علی رقّة الرّحمیّة و العواطفِ، لا حقّانیّتِهم للخروج.» ـ الخ.2و3

  • [نامۀ یحیی به حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام و پاسخ آن حضرت]

  • در [اصول کافی، جلد 1] صفحه 366 و 367، نامۀ یحیی را به حضرت

    1. . یعنی اینک از فرزندان فاطمة بنت الحسین علیه السّلام جز ایشان کسی دیگر نیست که مصداق این حدیث باشند؛ و بنابراین آنان که به شطّ فرات مقتول شوند همین‌ها خواهند بود.
    2. . تنقیح المقال، ص 140 ـ 143، با قدری اختلاف.
    3. . جنگ 15، ص 157، 167.

مطلع انوار ج10

221
  • ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السّلام آورده است که:

  • «أمّا بعد، فإنِّی أُوصِی نفسی بتَقوَی اللَه و بها أُوصِیک، فإنَّها وصیَّةُ اللَه فی الأوَّلینَ و وصیَّتُه فی الآخِرین. خَبَّرنی مَن وَرَد عَلیَّ من أعوانِ اللَه علی دِینِه و نَشرِ طاعتِه، بما کان مِن تَحَنُّنِکَ مع خِذلانکَ. و قد شاوَرتُ فی الدَّعوةِ للرِّضا مِن آل محمّد صلّی اللَه علیه و آله، و قد احتَجَبتَها و احتَجَبها أبوک مِن قبلِک. و قدیمًا ادّعَیْتم ما لیس لکم و بَسَطتم آمالَکم إلی ما لم یُعطِکم اللَه؛ فاستهوَیتم و أضْلَلتم و أنا مُحذِّرُک ما حَذَّرَک اللَهُ من نفسِه!»

  • و حضرت امام کاظم علیه السّلام برای او جواب کافی نوشته‌اند، و از جمله فقراتش این است:

  • «و لم یَدَع حِرصُ الدُّنیا و مَطالِبُها لأهلِها مَطلبًا لِآخرتهم، حتّی یَفسُد علیهم مطلبُ آخرتهم فی دنیاهم.» و در پایان نامه نوشته‌اند: «إنّا قد أُوحِیَ إلَینا أنَّ العذابَ علی مَن کذَّب و تولَّی.»1

    1. . جنگ 15، ص 173.

مطلع انوار ج10

222
  • [قسمتی از شجره‌نامۀ فرزندان حسن مثنّی و فاطمه بنت الحسین]

مطلع انوار ج10

223

مطلع انوار ج10

224
  • [شهدای علویّین در واقعه فخ]

  • در واقعۀ فخّ: یحیی و سلیمان و ادریس فرزندان عبداللَه مَحْض، و عبداللَه أفطس که فرزند حسن بن علیّ بن علیّ بن الحسین است، و ابراهیم طَباطبا، و عمر بن حسن برادرزادۀ حسین شهید فخّ، و عبداللَه بن اسحاق بن ابراهیم غمر، و عبداللَه بن الإمام جعفر الصّادق علیه السّلام، و بسیاری دیگر از علویّین که مجموعاً 300 تن با جمیع اهل بیت حسین بن علی و اصحابش بودند، حضور داشتند. و دیگر از علویّین: علی بن ابراهیم بن حسن، و حسن بن محمّد بن عبداللَه محض، و عبداللَه و عمر پسران اسحاق بن حسن بن علی بن الحسین، حضور داشتند.1

    1. . جنگ 15، ص 155.

مطلع انوار ج10

225
  • 6. آل بویه

  • [حکومت آل بویه بر بلاد اسلامی]

  • [الشّیعة و التّشیّع (الشّیعة فی المیزان)] صفحة 148:

  • «مَن هم بنوبُوَیه؟

  • إنّ قصّة بنی‌بُوَیه تُشبِه الخرافاتِ و الأساطیرَ؛ و أیُّ إنسان یَقرَأُ أنّ رجلًا فقیرًا لا یَملِک و لا یَقدِر علی شیءٍ و یَنقُل الحَطَبَ علی رأسه من الجبال إلی البیوت لِیَحصُل علی الرّغیف، یَقفِز من حاله هذه إلی المُلک الطّویل العریض و السّیطرةِ علی البلاد العرب و العجم، أیّ انسان یقرأ هذا و لا یراه أسطورةً و خرافةً؟! و لکنّ هذا ما حصل بالفعل لآل بُوَیه.

  • داستان خواب دیدن أبوشجاع پدر سلسله سلاطین آل بویه

  • کان فی أوائل القرن الرّابع الهجریّ فی بلاد الدَّیْلم رجلٌ فقیرٌ یُدعَی أبوشُجاع بُویَه، ماتت زوجتُه و خلفت له ثلاثة بَنین و هم أبوالحسن علیّ، و أبوعلی الحسن، و أبوالحسن أحمد، فاشتدّ حُزنُه و ضاقَت به الأرضُ؛ فقال له أحدُ أصحابه یُعزِّیه و یُسلِّیه: ”ارْفَقْ بنفسک و أولادِک هؤلاء المساکین!“ ثمّ أخَذه مع أولاده إلی منزله و هیّأ لهم الطّعامَ، و شغَل أباشجاع عن مُصابه و آلامه.

  • قال ابن‌الأثیر فی حوادث سنة 321:

مطلع انوار ج10

226
  • فبینما هم کذلک إذ مرّ رجلٌ یصیح و یقول عن نفسه: منجّمٌ و مفسّرٌ للمنامات، و یَکتُب الرُّقیٰ و الطّلسماتِ. فدعاه أبوشجاع و قال له: ”رأیتُ فی منامی کأنّنی أبول، فخرج من ذَکَری نارٌ عظیمةٌ استطالَت و عَلَت حتّی کادت تبلغ السماءَ، ثمّ صارت ثلاثَ شُعَب و تفرّع عن کلّ شعبةٍ عِدّةُ شُعَب، فأضاءت الدّنیا بتلک النّیران، و رأیتُ البلادَ و العبادَ خاضعین لها.“

  • تعبیر خواب منجّم به حکومت عظیم و گستردۀ آل بویه

  • فقال المنجّم: ”هذا منامٌ عظیمٌ لا أُفسِّره إلّا بخلعةٍ.“

  • فقال له أبوشجاع: ”واللَه لا أملِک إلّا الثیابَ الّتی علی جَسَدی، فإنْ أخذتَها بقیتُ عریانًا!“

  • قال المنجّم: ”فعشرة دنانیر.“

  • قال أبوشجاع: ”واللَه لا أملِک دینارًا واحدًا!“

  • قال المنجّم: ”اعلَمْ، أنّه یکون لک ثلاثةُ أولاد یملکون الأرضَ و مَن علیها، و یعلو ذکرُهم فی الآفاق کما عَلَت تلک النّارُ، و یولد لهم ملوکٌ بقدر ما رأیتَ مِن تلک الشُّعَب.“

  • فقال أبوشجاع: ”أما تستحِی تَسخَر منّا؟! أنا رجلٌ فقیر، و أولادی هؤلاء فقراءُ مساکینُ؛ فکیف یصیرون ملوکًا؟!“

  • قال المنجّم: ”أخبِرْنی بوقتِ میلادهم.“ فلمّا أخبَرَه جعَل یحسب، ثمّ قبَض علی یدِ أبی‌الحسن علیّ فقبَّلها و قال: ”هذا واللَه الّذی یَملِک البلادَ، ثمّ هذا مِن بعده“ و قبَض علی ید أخیه أبی‌علی الحسن.

  • فاغتاظ منه أبوشجاع، و قال لأولاده: ”اصْفَعوه، فقد أفرَط فی السُّخریّة بنا!“ فصفَعوه، و هو یستغیث.

  • ثمّ قال لهم المنجّمُ: ”اذْکُروا لی هذا إذا قصدتُکم و أنتم ملوکٌ!“

  • فضحکوا منه و استخفّوا به.1

    1. . الکامل فی التاریخ، ابن‌اثیر، ج 8، ص 266.

مطلع انوار ج10

227
  • و لم تمضِ الأیّامُ حتّی تحقّقَت نبوءةُ المنجّم بکاملها؛ و ذلک أنّ أباشجاع اضطرّ لفَقرِه أن یُدخِل أولادَه [الثلاثة] فی الخدمة العسکریّة جنودًا مرتزقة، و لکنّ سرعان ما ارتقوا بدَهائهم و مهارتهم إلی مرتبة القُوّاد و أُمراءِ الجیش، و أخذوا یستمیلون النّاسَ بحُسن المعاملة و یکسبون محبّةَ الضُّبّاطِ بالمال، فقوِیَت شوکتُهم و انتشر صِیتُهم، و لمّا اطمأنّوا إلی قوّتهم خرجوا عن طاعة الحاکم الّذی یعملون بأمره ـ و کان اسمُه مَرْداویج ـ و استقلّوا عنه.

  • خدمات عظیمۀ عضدالدّوله دیلمیّ به شیعه

  • علیّ بن بُوَیه عماد الدَّولة: و أوّلُ مَن ملَک مِن البُوَیهیّین علیُّ بن بُوَیه، أکبَرُ أولاد أبی‌شجاع، و کان یُلقَّب بعماد الدّولة. و کان ابتداءُ سلطانه فی شیراز عام 321 ه‍‌ ، ثمّ امتدّ إلی إیران و العراقِ و غیرِها من بلاد بنی‌العبّاس.»1

  • صفحة 151: «[قال السیّد میر علی فی مختصر تاریخ العرب]: ”و کان معزُّ‌الدّولة محبًّا للفنون و العلم؛ و هو الّذی جعَل الیومَ العاشر من المحرّم یومَ حُزنٍ لذِکریٰ موقعة کربلاء.“»2و3

  • صفحة 152: «کان عضدُ الدّولة یمثّل السیّدَ الحاکم تمثیلًا حقیقیًّا، و قد خضعَت لسلطانه البلادُ الممتدّة مِن الخزر إلی کرمان و عمّان، فلا یَدَعُ أن یُلقَّب بشاهنشاه (مَلِکُ المُلُوک) لأوَّل مرّةٍ فی الإسلام، و قد ظَلّ هذا اللّقبُ لِمَن جاء بعده مِن ملوک الفُرس.»4

    1. . الشّیعة فی المیزان، ص 138.
    2. . أی: جعَله یومَ حُزنٍ بصفة رسمیّة، تعطّل فیه الدّوائرُ الحکومیّة، و تقفل الأسواقُ؛ و إلّا فإنّ هذا الیوم هو یومُ حزنٍ عند الشّیعة قبل المعزّ و منذ الیوم الأوّل الّذی استشهد فیه سیّدالشّهدا. (الشّیعة فی المیزان)
    3. . الشّیعة فی المیزان، ص 141.
    4. . همان، ص 142.

مطلع انوار ج10

228
  • صفحة 158: «قال ابن‌الأثیر فی حوادث سنة 352:

  • ”فی هذه السّنة أمَر معزُّالدّولة النّاسَ أن یُغلِقوا دکاکینَهم فی عاشر المحرّم، و یُبطِلوا الأسواقَ و البیعَ و الشّراءَ، و یُظهِروا النّیاحةَ علی الحسین؛ ففعَل النّاسُ ذلک، و لم یکن للسُّنّة قدرةٌ علی المنع منه لکثرة الشّیعة و لأنَّ السُّلطان منهم. و فی ثامن عشر ذی‌الحجّة أمَر معزُّالدّولة بإظهار الزّینةِ بالبلد، و أُشعِلَت النّیرانُ بمجلس الشُّرطة، و فُتِحَت الأسواقُ لیلًا، کما یَفعَل فی لیالی الأعیاد؛ کلُّ ذلک فَرَحًا بِعیدِ الغدیر.“1

  • و قال فی حوادث سنة 389:

  • ”إنّ أهل السنّة عملوا یوم 26 من ذی‌الحجّه زینةً عظیمةً و فرحًا شدیدًا، و قالوا: هذا یومُ دخول النبیّ و أبی‌بکر إلی الغار. فعَلوا ذلک مُقابلَ یوم الغدیر! و کذلک عملوا فی 18 المحرّم مثل ما یعمل الشّیعةُ یوم عاشوراء، و قالوا: هو یومٌ فیه قُتل مصعبُ بن الزُّبَیر!“2

  • آل بویه، شیعیان را از بلاد مختلفه در مشاهد تازه بنیان شدۀ ائمّه سکونت دادند

  • و ما اقتصر آلُ بویه فی خدمة التشیّع علی مظاهر الفَرَح یومَ الغدیر و شعائرِ الحُزن یومَ عاشوراء، بل کانوا یبذلون جُهدَهم فی خدمة أهل البیت بشتَّی الوسائل، و کانوا یحترمون علماءَ الشّیعة بجمیع طُرُقِ الاحترام من التّبجیل و العنایة و بذلِ الأموال الکثیرة؛ و قد کان عضدُالدّولة یرکب فی موکبه العظیمِ، لزیارة الشّیخ المفید.

  • کما أنّ آلَ بویه أسکنوا الشّیعةَ فی المشاهد المقدّسة و خصّصوا لهم الرّواتبَ. و أقاموا الأبنیةَ الضَّخْمَة، و علیها القِبابُ الرّفیعة لتلک الأضْرِحَة الکریمة؛ حتّی أنّ عضدالدّولة أقام فی المشهد العَلَویّ هو و جُندُه قریبًا مِن سَنَة لِیُشرِف علی تعمیر القبر

    1. . الکامل فی التاریخ، ج 8، ص 549.
    2. . همان، ج 9، ص 155.

مطلع انوار ج10

229
  • الشّریف بنفسه، و بَنیٰ حوله الدُّورَ و الرِّباطات، و أجزَلَ للعلویّین العطاءَ، و للمجاورین و الخَدَمة. و أوجد القناةَ المعروفة بقناة آل بُوَیه، و فعَل ذلک فی المشهد الحسینیّ بکربلاء.

  • و من المؤرّخین مَن اعترف بانتشار التشیّع فی عهد البُوَیهیّین، و تکثر الشّیعة فی دولتهم.1»2و3

    1. . تاریخ الشیعة، الشیخ محمّد الحسین المظفر، ص 212، الشّیعة و البویهیّون فی إیران. (الشّیعة فی المیزان)
    2. . الشّیعة فی المیزان، ص 147.
    3. . جنگ 23، ص 27 ـ 31.

مطلع انوار ج10

230

مطلع انوار ج10

231
  • 7. عثمانیون

  • صلاح‌الدّین أیّوبی برای قطع نسل شیعه، مردان را از زنان جدا کرد

  • [معادن الجواهر و نزهة الخواطر، مجلّد 2] صفحة 278:

  • «و أجری علیه و علی عسکره الإقاماتِ الوافرةَ. ثمّ قتَل شیرکوهُ شاورًا و أرسل رأسَه إلی العاضد، و خلَع علیه العاضدُ خِلعَ الوزارة، و لقّبه المَلِکَ المنصورَ أمیرَ الجیوش. ثمّ مات شیرکوه سنة 564، و کانت ولایتُه شهرَین و خمسةَ أیّام. فولَّی العاضِدُ صلاحَ‌‌الدّین الوزارةَ و لقّبه بالمَلِک النّاصر.

  • و یقول: أبوالفداء فی تاریخه: ”إنّه تابَ عن شُربِ الخمر و ضعُف أمرُ العاضد. و عزَل صلاحُ‌الدّین قضاةَ المصرییّن و کانوا شیعةً إسماعیلیّة، و رتَّب قُضاةً شافعیّة. و فی سنة 567 قطَع خِطبة العاضدِ و خطَب للعبّاسین، و کان العاضدُ مریضًا فتُوُفّی و لم یَعلَم بقَطع خِطبته، و استولی علی قصر الخلافة و جمیع ما فیه و کان یخرُج عن الإحصاء؛ و کانت مدّةُ مُلکهم مائتَین و اثنتین و سبعین سنة. و حبَس صلاحُ‌الدّین العلویّین، و منَع الرّجالَ من النّساء حتّی لا یتناسلوا؛ و هو أوّلُ مَن جعل یومَ عاشوراء عیدًا بمصر.“

  • صفحة 283: «تیمورلنک: و فی أیّامه ظهَر تیمور لنک مَلِکُ التاتار من سُلالة جنکیز. و کان یتشیّع.»

مطلع انوار ج10

232
  • جنگ جهانی و تجزیۀ مملکت عثمانی، و بروز مصطفی‌کمال‌پاشا

  • صفحة 322: «السلطان وحیدالدّین بن عبدالعزیز: ملک سنة 1334 مالیة، 1336 ه‍‌، فی أثناء الحرب العامّة. و انتهت الحربُ بِانکسار الدّولة العثمانیّة و ضیاعِ مُعظم ولایاتها، و احتلالِ دول الخلفاء للقسطنطینیّة ممّا آلَ إلی عقدِ معاهدةِ سیفر، الّتی تقضِی بتَجزِئة ما بقِیَ من ترکیا و وضعِ البلاد التُّرکیّة تحت الانتداب1 الإنکلیزی تقریبًا. و وَقَّع هذه المعاهدةَ السّلطانُ وحیدالدّین، و ثار فی الأناضول علی إثرِ ذلک مصطفی‌کمال‌باشا؛ فجعل وحیدُالدّین یُرسل إلیه ینهاه عن ذلک، حتّی أصدر أمرًا فی حقّهم بأنّهم خوارجُ عُصاة یجب جهادهم، فلم یُصغوا إلی ذلک. و طحَنَت الجنودُ الکمالیّةُ جیوشَ الیونان و تغلّبت علی مَن ناوأها، و دخل مصطفی‌کمال الأستانة ظافرًا، و فَرَّ السّلطانُ وحیدالدّین علی باخرةٍ إنکلیزیّة إلی مالطة؛ ثمّ دعاه المَلِکُ حسین بن علی مَلِکُ الحجاز یومئذ إلی مکّة، فسار إلیها و طلب منه البقاءَ فیها فأبَی، و ذهب إلی روما عاصمةِ إیطالیا، و بَقِیَ فیها حتّی وافاه أجله فی ذی‌الحجّة سنة 1344 ه‍، و بوصیّة منه نُقل إلی دمشق فدُفن فی غرفةٍ من تکیَّةِ السّلطان سلیمان، و أبیٰ صاحبُ الفندق تسلیمَ جنازته حتّی یَقبَض ما له علیه من الدّیون، فدفَعها عنه المَلِکُ حسینُ بن علی.

  • السّلطان عبدالمجید الثّانی بن عبدالعزیز: أقیم فی الخلافة فی ربیع‌الثانی سنة 1341. و انتزع منه مصطفی‌کمال و حزبُه السّلطةَ الزمنیّة و حصروا فیه السّلطة الدینیّة، ثمّ قرّروا إلغاءَ الخلافة و طَرد آل‌عثمان عامّةً من البلاد التّرکیّة؛ فنزَح السّلطانُ عبدالمجید إلی إحدی مُدُن سویسرا، و لم یزل فی قید الحیاة و انقرضَت سلطنةُ آل‌عثمان بعد ما بقی المُلکُ فی أیدیهم زیادةً علی سبع‌مائة سنة، کما نزَح جمیعُ أفراد هذه الأُسرة

    1. . انتداب: قیمومت و استعمار. (محقّق)

مطلع انوار ج10

233
  • إلی أنحاء العالم فی ضَنْکٍ و ضیق‌ٍ من العیش، و تعاطیٰ بعضُهم المِهَنَ السّافلة کالحوذیّة و غیرها بعد ما کانوا اُمراءَ و ملوکًا؛ فسبحانَ مَن لایدوم إلّا مُلکُه.

  • انتهی الکلامُ عن الدّولة العثمانیّة.

  • تشکیل جمهوریّت در ترکیه به دست مصطفی‌کمال‌پاشا

  • و قامت بعدها فی ترکیا الدّولةُ الکمالیّة، و جُعِلَت جمهوریّةً و رئیسُها مصطفی‌کمال‌باشا، لکن رئاسَتَه غیرُ محدودةِ الأجلِ. فحکَم علی جمیعِ الرّعایا بِلَبس القُبَّعة الإفرنجیة، و منع لَبس العمائم إلّا لأفرادٍ قلیلین بموجَب وثیقةٍ، و ألغی الحُروفَ العربیّة و أبدَلها باللّاتینیّة، و بدّل الأحکامَ الإسلامیّة، و رَخّص للنّساء بالسُّفور و الدّخول فی وظائف الحکومة و أعمالِ الرّجال، و فی هذه الأیّام ذکرَتِ الجرائدُ دخولَ إحداهنّ فی أعمال البولیس!

  • فثارت علیه الأکرادُ فی جِوار إیران ثورةً عظیمة کبَّدتْه خسائرَ باهظةً فی المال و الرّجال حتّی أخمَدَها؛ فسبحانَ مقلّب الأحوال و مبدّل الدُّوَل. و فی هذه الأیّام، سنة 1349، ثار علی الکمالیّین جماعةٌ من أهل الدّین فی بلدٍ فی الأناضول تُسمّی: منمن، و قتلوا بعضَ الضُّبّاط، فقبضوا علی ثمانٍ و عشرین شخصًا منهم و أعدموهم شنقًا، عدا واحدٍ تمکّن من الهَرَب ثمّ قُبِضَ علیه، و بینهم شیخٌ کبیرٌ خائرُ القُویٰ و آخرُ إسرائیلیٌّ مُتّهم بأنّه کان یُشجِّعهم علی الفَتْک بالضابط.»1

  • تشدید امر مطبوعات در زمان حکومت آل عثمان و مصادرۀ ینابیع المودّة

  • [معادن الجواهر و نزهة الخواطر، مجلّد 2] صفحة 345:

  • «المطبوعات ایّام السلطان عبدالحمید:

    1. . جنگ 20، ص 208.

مطلع انوار ج10

234
  • و کنّا أرسلناها لمصر لتُطبَع، بسبب ما کانت تجریه1 الحکومة العثمانیّة من التّشدید فی أمر المطبوعات، من طلب الرُّخصَة الرَّسمیّة الّتی کانت أخیرًا لا تُعطیٰ إلّا من الآستانة2 بعد تقدیم نُسختین مخطوطتین للحکومة من الکتاب المُراد طبعُه، نسخةٌ تبقی عندها و نسخةٌ تعاد لصاحبه. و کم یحتاج صاحبُ الکتاب من النّفقات لاستنساخه مرّتین سیّما إذا کان کبیرًا، و کم یصبر حتّی یُطالَع الکتابُ و یدّقَقَ و تَ‍مُرَّ أوراقُ الرّخصة علی الدّوائر الّتی کان حالها معلومًا فی المماطلة و التّسویفِ.

  • اشکال‌های زمان حکومت سلطان عبدالحمید عثمانی

  • هذا مع قطع النَّظَر عن التّعصبات الدینیّة الّتی تمنع من إعطاء الرّخصة، و قد تؤدّی إلی مصادرة الکتاب و منع نَشرِه بعد إعطاء الرّخصة، کما وقع لکتاب ینابیع المودّة و غیرِه، فضلًا عن الأُمور السّیاسیّة الّتی کان یَتقرَّب بها من أُوَکِّلَ إلیهم ذلک إلی السّلطان عبدالحمید، و یتفنّنون فی استنباطها حتّی نُقِل أنه طُلبت الرّخصة بطبع کتابٍ فی المنطق، و فیه ”ما المُرادُ بالقضیّة؟“ فلم یرخَّص فی طبعه حتّی أُبدلَ ”المُرادُ“ بـ ”المقصود“؛ و ذلک لموافقته لاسم السّلطان مُراد، الّذی خُلِعَ و نُصِبَ مکانَه أخوه السّلطان عبدالحمید.

  • و کنّا نکتب فی أوراق الطّلاق الّتی تُقَدّم لمأموری القُرعة العسکریّة طلاقًا خُلعیًا، فیطلبون إلینا أن نکتب بائنًا بدل خُلعیًّا حتّی لا یَسمَع سلطانُهم بلفظ الخَلْع فی مملکته؛ و لکنّه لا رادّ لِقضاء اللَه فقد خُلِع السّلطان عبدالحمید، و نُفِی إلی سالونیک ثمّ أُعید إلی الآستانة بعد حرب البَلقان و مات بها خلیعًا سَجینًا؛ فسبحانَ مَن لا یدوم إلّا مُلکه. و لم نتمکّن من إکمال طبعها و تصحیحها لقِصَر المدّة، فطُبِع باقیها بعد ذهابها کما طُبِع أوّلُها، فجاءت مغلوطةً، و اضطُرِرْنا إلی عملِ جدولٍ للخطاء و الصَّواب فیها.

    1. . خ ل: تجرّ به.
    2. . فرهنگ معاصر, آذرتاش آذرنوش: «الإستانة و الآستانة و الآسِتانه: استانبول.»

مطلع انوار ج10

235
  • مصر:

  • و مصرُ مدینةٌ عظیمة، رخیصةُ الأسعار، و الأشیاءُ فیها موفورةٌ، و أمورُها الدنیویّة منتظمةٌ و أخلاقُ أهلِها حسنةٌ، کسائر سکّان القُطرِ المصریِّ. و لهم حبٌّ عظیم لأهل البیت علیهم السّلام، فتراهم لا یُقسِمون إلّا بهم و لا یلهَجون إلّا بذکرهم، و یحترمون السّادةَ الأشراف، و یُسَمّون العلوِیَّ شریفًا و أبوهاشم؛ و أذکُر أننّا لمّا وصلنا إلی بور سعید، جعلتُ أتطلّعُ من النّافذة إلی العَمَلَة الّذین یشتغلون بنقل الفحمِ الحجریّ إلی المراکب و إلی النّوتیَّة، فلمّا رأونی و علی رأسی عِمامةٌ خضراء استبشروا و جعَل یقول بعضُهم لبعض: ”هذا شریفٌ هذا شریفٌ!“»1

  • سلطان سلیم عثمانی در آناضول چهل هزار یا هفتاد هزار شیعه را کشت

  • [الشّیعة و التّشیّع (الشّیعة فی المیزان)] صفحة 191:

  • «قال لو‌نکریک فی کتاب أربعة قرون من تاریخ العراق، صفحة 17، الطبعة الثانیة:

  • ”کانت بطولةُ القضیّة السُنِّیةَ أوّلَ حُجّةٍ تذرع بها سلیمٌ لإعلان الحَرْب، و قد خلَد الأشهَرُ مِن حُکمِه بالذَّبْح المُتقن لجمیع الشّیعة أینما وُجدوا.“ هذا بعد أن استحصل السّلطانُ مِن شیوخ السّوء علی فتوًی باستباحة دماءِ الشّیعة و حریمِهم و أموالهم.“

  • و قال السیّد الأمین فی مجلّد 11 من الأعیان، ترجمة الشاه إسماعیل:

  • ”قتل السّلطان سلیم أربعةً و أربعین ألفًا و قیل: سبعین ألفًا، من الشّیعة فی الأناضول. و فی هذا العصر استولی الإسبانیّون علی بلاد الأندلس و أزالوا دولةَ

    1. . جنگ 20، ص 221.

مطلع انوار ج10

236
  • بنی‌الأحمر العربیّة، و استنجد بنو‌الأحمر بالسّلطان التُّرکی والدِ السّلطان سلیم، فلم یَنجُدهم حتّی فعَل بهم الإسبانیّون ما فعَلوا؛ و لکن السّلطان التُّرکی قتَل الشّیعةَ المسلمین فی بلاده و حارب السّلطانَ الفارسیّ المُسلم... . و هکذا کان بأسُ الملوک المسلمین بینهم.“»1

  • پیاده آمدن سلطان عثمانی به نجف اشرف و تفأّل به قرآن: ﴿فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی﴾

  • [الشّیعة و التّشیّع (الشّیعة فی المیزان)] صفحة 193، پاورقی 2:

  • «عن کتاب تحفة العالم: ”إنّ السّلطان الترکیّ حین توجَّه إلی النّجف الأشرف و رأی القُبَّةَ العلویّة مِن مسافة أربعة فراسخٍ، ترجَّل عن فَرَسه؛ و لمّا سُئل عن السّبب قال: اهتزّت أعضائی لمرأی القُبَّة! فقیل له: إنّک لا تستطیع المشیَ! فتفأّل بالقرآن الکریم، فخرجت هذه الآیةُ: ﴿فَٱخۡلَعۡ نَعۡلَيۡكَ إِنَّكَ بِٱلۡوَادِ ٱلۡمُقَدَّسِ طُوٗى﴾2، فاضطرّ إلی السّیر علی الأقدام.“»3و4

    1. . جنگ 23، ص 39.
    2. . سوره طه (20) آیه 12.
    3. . الشّیعة فی المیزان، ص 178.
    4. . جنگ 23، ص 42.

مطلع انوار ج10

237
  • فصل دوّم: تشیّع و گسترش آن در بلاد

مطلع انوار ج10

238

مطلع انوار ج10

239
  • مقدّمات

  • بحث فی مفاد حدیث الثّقلین

  • لماذا اخترتُ مذهبَ الشِّیعة مذهبَ أهلِ البیتِ علیهم السّلام، تألیف: العلّامة الشّیخ محمّد مرعی الأمین الأنطاکی، صفحة 150:

  • «و فی تاریخ الیعقوبیّ: قال النبیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم:

  • أیّها النّاس، إنّی فَرَطُکم و أنتم واردون عَلیَّ الحوضَ، و إنّی سائلکم حین تَرِدون عَلیَّ عن الثَّقَلَین؛ فانْظُروا کیف تَخلُفونّی فیهما.

  • قالوا: ”و ما الثَّقَلان یا رسولَ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم؟“

  • قال: ”الثَّقَلُ الأکبرُ کتابُ اللَه ـ سَبَبٌ طَرَفُه بیَدِ اللَه و طَرَفٌ بأیدیکم، فاسْتَمسَکوا به و لا تَضِلّوا و لا تُبَدِّلوا ـ و عترتی أهلُ بیتی.“»1و2

  • صفحة 152و 153: «[قال الإمام شرف‌الدّین فی مراجعاته]:

  • و قد صدَع بها رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فی مواقفَ له شَتَّی؛ تارةً

    1. . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 112.
    2. . لماذا اخترت مذهب الشیعة، ص 207.

مطلع انوار ج10

240
  • یومَ غدیرِ خُمٍّ کما سمعتَ، و تارةً یومَ عرفة فی حجّة الوداع، و تارةً بعد انصرافِه مِن الطّائف، و مرّةً علی مِنبَره فی المدینة، و أُخری فی حُجرَته المبارکةِ فی مَرَضِه، و الحُجرَةُ غاصّةٌ بأصحابه، إذ قال: ”أیّها النّاسُ یُوشِک أن أُقبَضَ قبضًا سریعًا فیُنطَلق بی و قد قَدَّمتُ إلیکم القَولَ مَعذِرةً إلیکم، ألا إنِّی مُخلِفٌ فیکم کتابَ اللَه عزّوجلّ و عِترتی أهلَ بیتی.“

  • ...

  • و أنت تعلم أنَّ خُطبتَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم یومئذٍ لم تکن مقصورةً علی هذه الکلمة، فإنَّه لا یقال عمَّن اقتصر علیها: إنَّه خَطَبَنا. لکنّ السیّاسةَ کم اعتقلَت ألسُنَ المُحدِّثین و حبَسَت أقلامَ الکاتبین و مع ذلک فإنَّ هذه القَطرَةَ مِن ذلک البحرِ و الشّذرَةَ من ذلک البَذرِ کافیةٌ وافیةٌ، و الحمد لله‌.1 ـ انتهی.»2

  • صفحة 154: «أقول: یَقطَع المنصفُ بصحّةِ هذا الحدیثِ الشّریف الدّالِّ بدلالةٍ صریحةٍ واضحة علی خلافة أمیرالمؤمنین علیه السّلام و أبنائِه الأئمّة الأحَد عشر المعصومین علیهم السّلام؛ لأنَّ النَّبیّ الأمین صلّی اللَه علیه و آله و سلّم قرَنهم بالکتاب المبینِ، و القرآنُ هو المَرجِعُ الأوَّلُ للأُمّة الإسلامیّة بلا مُنازعٍ مِن بَدءِ الدَّعوة إلی منتهی الدّنیا، و کذلک علیٌّ و أبنائُه المیامینُ الأئمّةُ الأحد عشر علیهم السّلام یَنهَون الدّنیا کالکتاب العزیز؛ لجعلِه خلیفتَیه فیها و أنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیه الحوضَ یومَ القیامة، و جعلِ التّمسّکِ بهما شرطًا لعدم الضَّلال فمَن حادَ عنها هلَک و هَوَی، و لأجل قرنِه أهلَ بیته بکتاب اللَه المُعجِز و أمرِه الأُمَّةَ بالتّمسّک بهما معًا فلا یجز التّمسّکُ بأحدهما دون الآخر.

    1. . المراجعات، ص 74.
    2. . لماذا اخترت مذهب الشیعة، ص 209.

مطلع انوار ج10

241
  • فلا بُدّ لکلِّ مکلَّفٍ من أن یتمسّک بالثَّقَلین معًا، لا بالکتاب وحده دون قرینِه العترةِ، و لا بالعترة وحدها دون مَصدَرِها الکتابِ؛ و إنّما الأخذُ بهما معًا مقتَرِنَین و بعُروَتَیهما معًا متّفقَین، بل ما هما إلّا عُروةٌ واحدةٌ لا یمکن التّفکیکُ بین حِلَقِها المتماسکة غیرَ أنّ العترةَ اللّسانُ النّاطق للکتاب الصّامتِ، فلا نَقدِر أن نتمسَّک بالکتاب من دون طریقِهم؛ لأنَّ معرفةَ ما فیه یکشف خفایاه و التّمیزَ بین مُحکَمه و متشابهه، و ناسخِه و منسوخه، و ما سوَی ذلک لا یکون صحیحًا إلّا مِن بیانهم و إیضاحهم. فالأخذُ بهما معًا أخذٌ بحظٍّ وافرٍ یُرجیٰ للأخذ بهما النّجاةُ بلا ریب، و للمُعوِّض1 عنهما أو عن أحدهما الهلاکُ و الخُسرانُ و أنَّه غیرُ ناجٍ؛ إذ أنَّ صاحب الشّریعة المقدّسة حرَّض علی الأخذِ بهما معًا و الرّسولَ الأعظم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم لا یأمر بشیءٍ عَبَثًا و لا یَنهَی عن شیءٍ کذلک، إذ أنَّه ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ * إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ﴾.2 فالواجبُ المقطوع به التّمسّکُ بکتابِ اللَه و العترةِ الطّاهرة لتحصیل النّجاةِ من النّار و الفوزِ العظیم بالنّعیم الأبدیّ.

  • دلالت قطعیّه حدیث ثَقَلین بر امامت ائمّه علیهم السّلام

  • قال الإمام شرف الدّین فی مراجعاته، صفحة 23:

  • علی أنَّ المفهوم من قوله صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: ”إنّی تارکٌ فیکم الثقلین ما إنْ تمسّکتم بهما لن تضلّوا، کتابَ اللَه و عترتی“ إنّما هو ضلالُ مَن لم یتمسّک بهما معًا، کما لا یخفی. و یؤیِّد ذلک قولُ النّبیّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فی حدیث الثَّقَلین عند الطّبرانی: ”فلا تُقدِّموهما فتَهلِکوا و لا تَقصُروا عنهما فتَهلِکوا و لا تُعلِّموهم فإنَّهم أعلَمُ منکم.“ قال ابن حَجَر:

    1. . خ ل: للمُعرِض.
    2. . سوره نجم (53) آیه 3 و 4.

مطلع انوار ج10

242
  • ایراد شرف الدّین بر صاحب صواعق: ابن حَجَر (ت)

  • و فی قوله صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: ”فلا تُقدِّموها فتَهلِکوا و لا تَقصُروا عنهما فتَهلِکوا و لا تُعلِّموهم فإنَّهم أعلَمُ منکم“ دلیلٌ علی أنَّ مَن تأهَّل منهم للمراتب العَلِیّة و الوظائف الدّینیّة کان مقدَّمًا علی غیره. ـ إلی آخر کلامه.1و2

  • أقول: إنَّما سمّاها رسولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم ثَقَلَین لِخَطَرِهما و عِظَم قَدرِهما، حیثُ یُعبَّر فی اللّغة لکلّ خطیرٍ عظیمٍ ثَقَلًا؛ لأنَّ الأخذ عنهما و دوامَ التّمسُّک بهما لیس بالأمر السّهلِ، أو لأنَّ العمل بما أوجَب اللَهُ تعالی مِن حقوقهما ثقیلٌ جدًّا ـ کما ذکَر ذلک جماعةٌ من أعاظمِ علماءِ السُّنَّة، منهم ابنُ‌حَجَر فی صواعقه، فی باب وصیَّة النّبی صلّی اللَه علیه و آله و سلَّم، و منهم السّیوطیُّ ـ فدلَّ ذلک علی انحصارِ الخلافة و الإمامة فیهم، و للّه دَرُّ القائل:

  • ساوَوْا کتابَ اللَه إلّا أنَّه       ***       هو صامتٌ و هُمُ الکتاب النّاطقُ

  • و یُؤخَذ من هذا الحدیث أیضًا أنّ عِصمةُ أهل البیت علیهم السّلام کعصمة الکتاب الّذی لا ریبَ فی عصمته؛ لأمر النّبیّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم برجوعِ الأُمّة إلیهم مِن بعده، و لا یَتِمّ ذلک إلّا لمَن عصَمه اللَهُ مِن الخطأ و الزَّلَلِ. و بدلالتهم علی

    1. . المراجعات، ص 75.
    2. . ثمّ قال الإمام شرف الدّین ـ رحمه اللَه ـ فی التّعلیق علی قول ابن‌حجر:
      «فراجِعْه فی باب وصیّة النَّبیّ بهم، ص 135 من الصَّواعق، ثمّ سَلْه: لماذا قدّم الأشعریَّ علیهم فی أصول الدّین، و الفقهاءَ الأربعة فی الفروع؟ و کیف قدّم فی الحدیث علیهم عمرانَ بن حطّان و أمثالَه من الخوارج؟ و قدّم فی التَّفسیر علیهم مقاتلَ بن سلیمان المُرْجِئیّ المُجَسِّم؟ و قدّم فی علم الأخلاق و السّلوک و أدْواء النّفس و علاجِها معروفًا و أضرابَه؟ و کیف أخّر فی الخلافة العامّة و النّیابة عن النّبیّ أخاه و ولیَّه الّذی لا یؤدّی عنه سواه، ثمّ قدّم فیها أبناءَ الوَزَغ علی أبناء رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله؟!
      و مَن أعرَض عن العترة الطّاهرة فی کلّ ما ذکرناه من المراتب العلّیة و الوظائف الدّینیّة و اقتفی فیها مخالفیهم، فما عسی أن یصنع بصحاح الثَقَلین و أمثالها؟! و کیف یتسنّی له القولُ بأنّه متمسّکٌ بالعترة و راکبٌ سفینتَها و داخلٌ فی باب حِطَّتِها؟!»

مطلع انوار ج10

243
  • عصمتهم، ثبتَت خلافتُهم و إمامتُهم أیضًا؛ لکون العصمةِ شرطٌ فی الخلافة و الإمامة، و غیرُ هؤلاء الأئمّة لیسوا بمعصومین بالإجماع.»1و2

  • کلام أبوزهره در علّت کثرت و نموّ تشیّع

  • [الشّیعة و التّشیّع (الشّیعة فی المیزان)] صفحة 225:

  • «و نختم هذا الفصل بتلخیصٍ موجزٍ لما ذکره الشّیخ أبوزُهْرة فی آخر کتاب الإمام الصّادق، بعنوان: نموّ المذهب الجعفریّ و مُرونَته، قال:

  • ”لقد نما هذا المذهب و انتشر لأسبابٍ:

  • 1. إنّ باب الاجتهاد مفتوحٌ عند الشّیعة، و هذا یفتح بابَ الدّراسة لکلّ المشاکل الاجتماعیّة و الاقتصادیّة و النفسیّة.

  • 2. کثرةُ الأقوال فی المذهب ـ أیْ فی المسائل الفقهیّة النظریّة ـ و اتّساع الصّدر للاختلاف، مادام کلُّ مجتهد یلتزم المنهاجَ المسنون و یطلب الغایةَ الّتی یتغیّاها مَن یرید مَحصَ الشّرع الإسلامیّ خالصًا غیرَ مشوب بأیّةِ شائبةٍ من هوًی.

  • 3. إنّ المذهب الجعفریّ قد انتشر فی أقالیمَ مختلفة الألوان من الصّین إلی بحر الظّلمات حیث أروبا و ما حولها، و تفریقِ الأقالیم الّتی تتباین عاداتُهم و تفکیرُهم و بیئاتُهم الطّبیعیّة و الاقتصادیّة و الاجتماعیّة و النّفسیّة؛ إنّ هذا یجعل المذهبَ کالنّهر الجاری فی الأرضین المختلفةِ الألوان، یحمل فی سَیرِه ألوانَها و أشکالَها من غیر أن تتغیّر فی الجملة عُذوبتُه.

  • 4. کثرةُ علماء المذهب الّذین یتصدّون للبحث و الدّراسة و علاجِ المشاکل

    1. . لماذا اخترت مذهب الشیعة، ص 213.
    2. . جنگ 23، ص 138 ـ 141.

مطلع انوار ج10

244
  • المختلفة، و قد آتَی اللَهُ ذلک المذهبَ مِن هؤلاء العلماء عددًا وفیرًا عکفوا علی دراسته و علاجِ المشاکل علی مقتضاه.“

  • أبوزهره در کتاب امام صادق خوب بحث کرده است ولی اشتباهاتی دارد

  • هذه حقیقةٌ نطَق بها الشّیخُ أبوزهره، و فی الکتاب أمثلةٌ کثیرة لعلمه و إنصافِه، کما أنّ فیه مواردَ للنّقد و النّظر أشرتُ إلی بعضها فیما تقدّم من هذا الکتاب و فی کتاب المجالس الحسینیّة.

  • إنصاف نِسْبی أبوزهره نسبت به علمای دیگر أزهر: حفْناوی در کتاب أبوسفیان و خطیب در الخطوط العریضة

  • و إنّی لَأعترف له و للشّیخ شلتوت رئیسِ الأزْهر و الشّیخِ المدنی عمیدِ کلیّة الفقه بمزایا حمیدةٍ علی کثیرٍ من شیوخ الأزهر، أمثالِ الحفناوی صاحب کتاب أبوسفیان و محبّ‌الدّین الخطیب منفذ الخطوط العریضة و غیره من الّذین کفَّروا الشّیعةَ إطلاقًا، و تحدّثوا عنهم بروح الدَّسّ و العداء، حتّی جعلونا نغضَ الطّرف عن کل خطیئة إلّا التّکفیر و الخروج عن دین الإسلام. إنّ موقف الخطیب من الشّیعة و مَن إلیه، لا یَمُتّ إلی العلم و الدّین بسببٍ؛ و أمّا موقف الشّیخ أبی‌زهرة فهو موقفٌ مذهبیّ یشوبه ـ کما هو المعتاد ـ شیءٌ من التعصّب الّذی یباعد بین الأخوین إلّا أنّه لا یبلغ مرحلةَ التکفیر، و الحمدلله. هذا، إلی أنّ الشیخ أبازهرة لم یُرضِ فی کتابه جماعةً من السنّة، کما أنّه لم یُرضِ الکثیرَ من الشّیعة.

  • فی سنة 1961 اجتمعتُ بالشّیخ أبی‌زهرة فی دمشق، حیث اشترکنا معًا فی مهرجان الغزالی، فقال لی فیما قال: ”حین ألّفتُ کتابَ الإمام الصّادق کنتُ علی علم الیقین بأنّه سیغضب السُّنّةُ و الشّیعةُ معًا، و لأنّی لم أقُل ما یرید أُولئک و لا کلَّ ما یرید هؤلاء.“

  • فقلتُ له: نحن نُرحِّب بکلّ نقدٍ مِن أیّة جهةٍ أتیٰ، علی شریطةِ أن یکون بدافعِ الإخلاص، متحرِّرًا من رواسب الماضی و مخلَّفاته.

  • و لا أخفی القارئ أنّی شعرتُ بالتّقدیر لشخصه، رغمَ أنّی لا أُوافقه علی کثیرٍ

مطلع انوار ج10

245
  • من آرائه، و کنتُ ـ قبل أن نلتقی ـ انتقدتُه فی بعض مؤلَّفاته و رددتُ علیه بمقالٍ مطوّل و مفصّل، و کان حین یقدّمنی لمعارفه یقول: هذا الّذی ردَّ علیّ و انتقدنی.

  • و بالختام یکفی أن نتذکّر ما کتَبه الأقلامُ المأجورة عن الشّیعه و التشیّع لنکبّر و نقدّر الشّیخَ أبازهرة فی کتابه الإمام الصّادق.»1و2

  • مقدّمۀ حقیر بر دو طغرا، مکتوب امیر بخارا و امیر خراسان

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • و صلّی اللَه علی محمّد و آله الطّاهرین

  • و لعنةُ اللَه علی أعدائهم أجمعین

  • دل‌انگیزترین نسیمی که سحرگاهان از مقام وحدت حضرت ربوبیّت بر غنچه‌های پر ژالۀ بوستان جمال در وزش آید، و بلبلان دل‌سوختۀ شب‌زنده‌دار را به امید شکفتن گل عرفان به ترنّم آورد، روح محبّت و عشق است که از أعرافِ مُهَیمِن بر بهشت و دوزخ در سرچشمۀ کوثر، زیر پای امام الموحّدین امیرالمؤمنین علیه أفضل الصّلوات و أتمّ التحیّات جاری می‌گردد تا دل‌های موالیان و عاشقان منهاج او را علم و یقین، بصیرت و بینایی، تلقّی و شنوایی، فکر و تدبیر، صبر و شکیبایی، رحمت و کرامت، وفا و صفا، ایثار و سخا، لطف و مودّت، کرامت فرماید.

  • و طبعاً محرومان نقطۀ خلاف را جز تهی‌دستی و سبک‌وزنی، و خشونت و خشکی، و صلابت و سرسختی، و حماقت و نادانی، و محرومیت و تشنگی از فیضان آب زلال و گوارای ولایت، مادّۀ اوّلیّه و زیر بنای وجودشان نخواهد بود.

  • جزوه‌ای را که ملاحظه می‌فرمایید دو طغرا مکتوبی است که میان امیر اهل

    1. . الشّیعة فی المیزان، ص 206.
    2. . جنگ 23، ص 53.

مطلع انوار ج10

246
  • خلاف بخارا و امیر اهل ولاءِ خراسان در دو قرن پیش، ردّ و بدل گردیده است. و حقًّا نشانگر روح با عظمت ولایت در طرفداران حقّ، و پدیدار حمق و جهالت و فقدان درایت در سنگ به سینه زنان طرفداران باطل، و گمرهان در وادی ضَلالت و تَیهِ غوایت، به سوی کویر سوزان و بیداءِ ظلمت و بیابان بی‌کران تهی‌دستی و خسران خواهد بود.

  • از لحاظ آنکه از جهت انشاءِ دل‌نشین، و منطق متین و برهان راستین، و خطّ زیبای نمکین می‌توان از بدایع تحریرات به شمار آورد، مناسب دید برای عید سعید غدیر خم از سنۀ یک‌هزار و چهارصد و سیزده هجریۀ قمریّه، آن را به همان شکل و شمایل بدون اندک تصرّفی طبع، و به احِبّه و اعِزّۀ از اخوان مؤمنین و طلاّب و پی‌گیران معارف اهل یقین، و علماءِ عاملین ـ أعزَّهم اللَه فی الدَّارین ـ تقدیم گردد.

  • اللَهم وفِّقنا و جمیع إخواننا المؤمنین لما تُحِبُّ و تَرضیٰ

  • و السّلامُ علینا و علیهم و علی عباد اللَه الصّالحین

  • مشهد مقدّس رضویّ علی شاهِدِه آلافُ الصّلواة و السّلام

  • 2 شهر رجب 1413، سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی1

  • از هدیۀ غدیریّه: دو نامۀ سیاه و سپید

  • اشعاری است از ملاّ محمّد رفیع طبسی ابن عبدالواحد که به امر امیر محمّد‌خان عرب زنگویی در ضمن نامه‌ای در پاسخ امیر بخارا امیر معصوم بیک‌جان ـ در دو قرن قبل از این ـ از خود بالبداهه انشاء و یا استشهاد بدان نموده است، و چون بسیار جالب و حائز معانی ادبی و علمی و نکات لطیفۀ بدیعه می‌باشد، ما آن را از آن نامه که به عنوان هدیۀ غدیریّه: دو نامۀ سیاه و سپید در سنۀ 1415 هجریّۀ قمریّه، در روز عید غدیر خم انتشار داده‌ایم، از روی خطّ جناب أخ ارجمند حجّة الاسلام شیخ محمّد‌‌رضا

    1. . جنگ 14، ص 110.

مطلع انوار ج10

247
  • شوقیان ـ دامت برکاته العالیة ـ طبق صفحات شماره‌بندی از خط معظّم له برای مزید اهمیّت و تذکار، در اینجا نقل می‌نماییم؛ بحول اللَه و قوّته.

  • در صفحه 90 می‌فرماید:

  • با کوه هم‌زبان چو شوی بشنوی جواب   ***   آن را که گفته‌ای چه خطا است و چه صواب

  • سزای صلح صلح و جنگ جنگ است   ***   کلوخ انداز را پاداش سنگ است

  • و در صفحه 92 می‌فرماید:

  • هر کس که مرا گفت نکو خود نیکو است   ***   و آن کس که بدم گفت بدی سیرت اوست

  • حال متکلّم از کلامش پیداست   ***   از کوزه همان برون تراود که در اوست

  • و در صفحه 93 می‌فرماید:

  • ز پنج چیز تعجّب کنند اهل خرد   ***   که از تصوّر آن بی‌حضور گردد دل

  • لگد زدن ز سگ و گربه، و گزیدن گاو   ***   ز میش نیش، و ز خر شاخ، و امر از سافل

  • * * *

  • از خارجی مدار دمِ تیغِ کین دریغ   ***   یا دم ز دوستی شه اولیا مزن

  • انگشت بر کف تو از آن پنج آفرید   ***   یعنی که جز به دامن آل عبا مزن

  • و در صفحه 94 می‌فرماید:

  • هر کس که جرعه‌نوش می حبّ حیدر است   ***   مهر علی به طینت پاکش مخمّر است

مطلع انوار ج10

248
  • برگشتنش ز مذهب پر نور اهل بیت   ***   باشد محال و آنکه پذیرد کم از خر است

  • دست از ولای علی کس نمی‌کشد   ***   بالفرض اگر کسی بکشد جُرم مادر است

  • اظهار غیر مذهب خود گر کند ز خوف   ***   بر ما تقیّه فرض به حکم پیمبر است

  • و در صفحه 96 می‌فرماید:

  • عربی از دکان طباخی   ***   چرب رودی خرید اندر ری

  • داشت در جیب تا به خانه برد   ***   ناگهان در رهی فتاد از وی

  • نام او را نکو نمی‌دانست   ***   هر طرف می‌دویدش اندر پی

  • ایر بر کف نهاده گفت ای قوم   ***   هل وَجَدتم بمثلِ هذا شیء؟

  • * * *

  • ما ز مریدان علی و عمر   ***   هیچ نگوییم نه خیر و نه شر

  • حشر مریدان علی با علی   ***   حشر مریدان عمر با عمر

  • و ایضاً در همین صفحه می‌فرماید:

  • کسی کو هست پور بوقحافه   ***   کجا باشد سزاوار خلافه

  • چو در امر خلافت نیست لایق   ***   کسی کو بوده در اوّل منافق

  • عمر چون بود معدول العدالـة   ***   نبـودش در نسب یک جو اصالة

  • نمودند از برایش عدل تقدیر   ***   چو پرواز از برای مرغ تصویر

  • عمر معدول چون از عامر آمد   ***   به تخریب بنای دین برآمد

  • و در صفحه 98 می‌فرماید:

  • قسم به ذات خدا کز بهشت بیزارم   ***   گرم به دوستی بوبک و عمر بخشند

مطلع انوار ج10

249
  • خود ناگرفته پند، مده پند دیگران ** پیکان به تیر جا کن و آنگاه بر نشان

  • * * *

  • چو صبح پیرهن از شوق چون به تن ندرم   ***   که نیست مرقد پاکش مدام در نظرم

  • علی عالی والا شهی که گردیده   ***   غبار مقدم او توتیای چشم ترم

  • به حضرتش ز ره صدق کرده‌ام تصدیق   ***   که بر عقیدۀ جدّ و طریقۀ پدرم

  • قسیم جنّت و دوزخ و ساقی کوثر   ***   نعیم یابم اگر سایه‌اش فتد به سرم

  • همای بر سر من سایۀ شرف فکند   ***   چو در فضای هوایش دهند بال و پرم

  • به روز حشر نباشد برای فوز نجات   ***   به جز وسیلۀ مهرش وسیلۀ دگرم

  • سترده است امید شفاعت خاصش   ***   ز سینه بیم جحیم و مخافت سقرم

  • چو کوه بر سر من تیغ اگر نهد گردون   ***   به جز محبّت او از جهان به‌در نبرم

  • و در صفحه 100 می‌فرماید:

  • و مولوی و جامی را که از خود (یعنی سنّی مذهب) می‌دانید فرموده:

  • اللَّعنُ عَلَی الیزید فِی الـشَّرعِ یجوزُ       ***       و اللّاعنُ یَحْوِی حَسَناتٍ و یفوزُ

مطلع انوار ج10

250
  • قد صَحّ لَدَیَّ أنَّه مُعتَلُّ       ***       و اللَّعنُ مضاعَفٌ و هذا مهموزُ

  • و شیخ سنایی ـ علیه الرّحمة ـ فرموده:

  • داستان پسر هند مگر نشنیدی   ***   که از او و سه کسِ او به پیمبر چه رسید

  • پدر او دُرِ دندان پیمبر بشکست   ***   مادر او جگر عمّ پیمبر بمکید

  • خود به ناحق حقّ داماد پیمبر بگرفت   ***   پسر او سر فرزند پیمبر ببرید

  • بر چنین قوم تو لعنت نکنی شرمت باد       ***       لعن اللَهُ یزیدًا و عَلیٰ آلِ یزید

  • ذلک مَبلَغُهم مِنَ العلم

  • آنکه سُنِّی و مذهبش این است   ***   نیست سُنّی، مُخَرِّب دین است

  • و در صفحه 102 می‌فرماید:

  • گر بپرسند از آسمان بالفرض       ***       سائلی: مَن خِیارُ أهل الأرض

  • از زبان ستاره و انجم   ***   هیچ لفظی نیاید إلاّ هُم

  • حبّ ایشان دلیل اهل وفاق   ***   بغض ایشان نشان کفر و شقاق

  • و در صفحه 103 می‌فرماید:

  • هرزه شود منفعل از قول خویش   ***   مثل وضو ساختن از بول خویش

  • ریش نجس را چو کنی خاک مال   ***   بیشتر از پیش دهد شرح حال

  • و در صفحه 104 می‌فرماید:

  • دون شود از قرب بزرگان خراب   ***   جیفه دهد بوی بد از آفتاب

مطلع انوار ج10

251
  • و در صفحه 105 می‌فرماید:

  • سگ‌صفت را چاره‌ای جز دشنه و دشنام نیست   ***   تا نبیند سنگ، سگ از مشت کی ساکت شود

  • و در صفحه 106 می‌فرماید:

  • کجا بوده‌ای با شهی هم‌رکاب   ***   کجا بوده‌ای در شمار و حساب

  • کجا کرده‌ای خانه زین تهی   ***   کجا دیده‌ای چتر شاهنشهی

  • کجا گرگ ترسیده از گوسفند   ***   اسد کی ز ارنب شود خوفمند

  • هما هیچ نندیشد از مرغ شوم   ***   عقاب شکاری نترسد ز بوم

  • چو روشن شود رایت آفتاب   ***   کشد ماه رخشنده در سر، نقاب

  • چو از کوه گردد نمایان پلنگ   ***   شود پای رفتارِ روباه لنگ

  • اگر فی المثل از کران تا کران   ***   شود بحر و بر پر ز مرغابیان

  • ز پرواز شهباز فرخنده فال   ***   بود طاقت صبرشان پایمال

  • شود از ملخ پر اگر روزگار   ***   یکی سار از ایشان بر آرد دمار

  • شود وادی نمل اگر بی‌خبر   ***   سپاه سلیمان ورا رهگذر

  • به‌یک‌دم ز بیداد سُمِّ ستور   ***   اثر تا قیامت نماند ز مور

  • و در صفحه 109 و 110 می‌فرماید:

  • بود گر باز چشم مرد دیندار   ***   نماند در دلش یک ذرّه انکار

  • سزاوار خلافت جز علی نیست   ***   خدا را جز علی غیری ولی نیست

  • به نزد عقل این برهان کافی است   ***   که نَصبِ او شده، باقی خلافی است

  • فإنّ الظنَّ لا یُغنی من الحقّ   ***   خدا فرموده در تنزیل مطلق

  • به نَصِّ بَلِّغ با این صراحت       ***       که شد منصوب در امر خلافت؟

  • که ‌را این جاه و این قدر و جلال ‌است   ***   رقم‌دار از خدای ذوالجلال است؟

  • رقم قرآن و جبریل است چاپار   ***   خطیب آن رسول حکم جبّار

مطلع انوار ج10

252
  • طراز أنتَ مِنّی بر قدش راست       ***       چو تاج إنَّمایش افسر راست

  • گرفته دست او مقصود اوّل   ***   نموده امر دین با وی محوّل

  • بر او از کُنتُ مَولی شد ثنا‌خوان       ***       یدُ اللَه فوقَ أیدیهم نمایان

  • خدا فرموده وی را نفس احمد   ***   که حرف اجنبی در وی نگنجد

  • برای تهنیت ربّ البهیّة       ***       دهد ز الیومَ اکملتُش هدیه

  • علی چون گشت منصوب او مِن اللَه   ***   شود اجماعْ باطل قصّه کوتاه

  • گرت چشم جهان‌بین نیست، أحول   ***   بدل چون می‌نهی در جا و مُبدَل؟

  • که غیری در میانش گشته فاصل   ***   زهی دعویّ بی‌معنیّ باطل

  • بدل را شرط آمد چون توافق   ***   که با مُبدَل نماید خود تطابق

  • بگو پس کیست بعد از شاه لولاک   ***   که باشد حکم او برتر ز افلاک

  • و در صفحه 112 می‌فرماید:

  • از سینه‌های اهل بخارا بخار جهل   ***   آن‌سان شود بلند چو دود از دل تنور

  • سرسام آورد ز بخار کلامشان   ***   چون جیفه زان کنند حریفان از آن نفور

  • و در صفحه 114 می‌فرماید:

  • و غزالی با آنکه از صوفیۀ اهل سنّت و جماعت است، و در این معنی را چه خوش سفته و در باب محبّت ذوی القربی چه نیکو گفته:

  • رَأیتُ وَلائِیَ آلَ طٰه‌ٰ وسیلةً       ***       عَلیٰ رغمِ أهلِ البُعدِ یورثُنی القُربیٰ

  • فما طَلَبَ المبعوثُ أجرًا علی الهُدی       ***       بتبلیغِه إلّا المودَّةَ فی القُربیٰ

  • و در صفحه 119 و 120 می‌فرماید:

مطلع انوار ج10

253
  • «و دیگری (یعنی غیر از شافعی) گفته:

  • بُغضُ الوَصِیّ علامةٌ مکتوبةٌ       ***       کُتِبَت علی جَبَهاتِ أولادِ الزِّنا

  • مَن لَم یوالِ مِنَ الأُناس وَلِیَّه       ***       سِیَّان عندَ اللَه صَلّیٰ أو زَنیٰ

  • خلافت بر علی امر یقین است   ***   که چون مهر جهان‌آرا مبین است

  • شما را نیست در وی هیچ انکار   ***   به فضلش ما همه داریم إقرار

  • و لیکن در مفاعیل ثلاثة   ***   خلیفه نزد ارباب خباثة

  • دلیل نصبشان بر ما عیان نیست   ***   چو پای فاعلش اندر میان نیست

  • همین دانیم گردیدند مفعول   ***   چو نائب فاعل افعال مجهول

  • شما را باید این توجیه کردن   ***   که حاصل علم گردد گاهی از ظن

  • چو حکم شرع عاری از وجوب است   ***   خلافت هم ز افعال قلوب است

  • نه هر چیزی که هر کس خواهش اوست   ***   خدا و مصطفی را نیز نیکوست

  • چو شد اجماع مردم در سقیفه   ***   برای نصب و تعیین خلیفه

مطلع انوار ج10

254
  • عمَر خود بود چون مفعول مطلق   ***   شد آخر فاعل اندر بردن حق

  • چو فعل قلب بود این امر مجمل   ***   بدو منصوب شد مفعول اوّل

  • پس اوّل کرد خود تأثیر فاعل   ***   که شد مفعول ثانی نیز حاصل

  • ز رفع خود چو ثانی با خبر شد   ***   به مفعول دگر صاحب اثر شد»

  • و در صفحه 124 می‌فرماید:

  • ذَهَبَ الحمارُ لِیستَفیدَ لِنفسه       ***       ذَنَبًا فَآبَ و ما لَه أُذُنانِ

  • و در صفحه 125 می‌فرماید:

  • فإنّ البحثَ لِلجُهّال حَیضٌ       ***       مِنَ اللائِی یئِسنَ مِنَ المحیض

  • بحث علم ابلهان ز انسان بود   ***   کو ز بعد صد زنی حائض شود

  • * * *

  • مشو نرم گفتار با زیر دست   ***   که الماس ز ارزیز1 یابد شکست2

  • اشعار دعبل خدمت حضرت علی بن موسی الرّضا علیهما ‌السّلام راجع به ظهور حضرت مهدی عجل اللَه فرجه

  • در شیعه در اسلام سبط جلد 1، صفحه 94، در پاورقی گوید:

  • «حموینی در فرائد السمطین حدیثی از دعبل بن علی خزاعی نقل کرده که

    1. . ارزیز: سرب.
    2. . جنگ 14، ص 142 ـ 150.

مطلع انوار ج10

255
  • گفت: انشدتُ لمَولایَ الرّضا قصیدتی الّتی أوّلُها: ”مدارِسُ آیاتٍ خَلَت مِن تلاوةٍ“ فلمّا انتهیتُ إلی قولی:

  • خروجُ إمام لا محالة خارجٌ       ***       یقوم علی اسم اللَه و البرکاتِ

  • یُمیّز فینا بین حقٍّ و باطلٍ       ***       و یُجزی علی النَّعْماءِ و النَّقِماتِ

  • بَکَی الرّضا بُکائًا شدیدًا، ثمّ رفَع رأسَه إلیّ فقال: ”یا خُزاعِیُّ، نطَق روحُ القُدُس علی لسانِک بهٰذَین البیتَین، فهل تَدری مَن هذا الإمامُ و متی یقوم؟“ قلتُ: لا یا مَولایَ إلّا أنّی سَمِعتُ بخروجِ إمامٍ مِنکُم یُطهِّر الأرضَ من الفسادِ و یملؤها عدلًا.

  • فقال: ”یا دِعبِلُ! الإمامُ بعدی محمّدٌ ابنی و بعدَ محمّدٍ ابنه علیٌّ و بعدَ علیٍّ ابنُه الحسنُ و بعد الحسن ابنُه الحجّةُ القائم المنتظر فی غَیبَتِه المُطاعُ فی ظهوره. لو لم یَبقَ من الدُّنیا إلّا یومٌ واحد لطوَّل اللَهُ ذلک الیومَ حتّی یَخرُج، فیَملأها عدلًا کما مُلِئَت جورًا. و أمّا مَتی، فإخبارٌ عن الوقت؛ فقد حدّثنی أبی عن جدّی عن أبیه عن آبائه عن علیٍّ علیه السّلام، قیل له: متی یَخرُج القائمُ مِن ذُرِّیَّتِک؟ فقال: مَثَلُه کمَثَلِ السّاعَةِ لا یجلیها لوقتها إلّا هو عزّوجلّ ثَقُلت فی السّماوات و الأرض، لا یأتیکم إلّا بغتة.“1»2و3

  • [اشعاری در مدح امام زمان علیه السّلام]

  • ابیاتی است که جناب صدیق مکرم آقای... عافاه اللَه إن‌شاءاللَه و بلّغه غایة مُناه، در شب عید فطر سنه 1414 در مشهد مقدّس انشاء فرموده، و حقیر جهت سپاسگزاری آن مقام شریف و حفظ آن در اینجا یادداشت می‌نمایم:

    1. . اقتباس از سوره أعراف (7) آیه 187: ﴿لَا يُجَلِّيهَا لِوَقۡتِهَآ إِلَّا هُوَ ثَقُلَتۡ فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ لَا تَأۡتِيكُمۡ إِلَّا بَغۡتَةٗ﴾.
    2. . شیعه در اسلام، سبط‌الشیخ, ص 153.
    3. . جنگ 9، ص 31.

مطلع انوار ج10

256
  • ای سیّد ما سلام بر تو   ***   وی روحفزا سلام بر تو

  • ای سیدۀ نساء را پور   ***   وی ظلمت این زمانه را نور

  • ای عبد تمام حق تعالی   ***   وی صابر صرف در بلایا

  • ای از من و ما به کل رهیده   ***   در عالم هوهوی خلیده

  • ای از قفس حدود رسته   ***   در ملک خلود خوش نشسته

  • لال است زبانم از ستودن   ***   وصف تو نمی‌توان نمود

  • وصفی که نماید از تو محدود   ***   وصفی است که هست ردّ و مردود

  • بهتر که دگر بگویم از دل   ***   زان دل که چنین نشسته در گل

  • ای راحت جانِ خستۀ من   ***   آرام دل شکستۀ من

  • ای یاد تو مایۀ سکینه   ***   در وادی عشق بیقرینه

  • آن روز که خدمتت رسیدم   ***   عشق تو به نقد جان خریدم

  • آن لحظه که در برت نشستم   ***   پیمان وفا ز قلب بستم

  • الحق که دلم اسیر گردید   ***   از غیر تو زود سیر گردید

  • اکنون که ز حال دل فکارم   ***   آن آتش عشق جمله دادم

  • عشق است و دلی خزینۀ خون   ***   عشق است و غمی ز حصر بیرون

  • عشق است و تنی ز غصّه رنجور   ***   عشق است و سری هماره پرشور

  • این موهبتی که عشق باقی است   ***   بیشک ز توجّهات ساقی است

  • ورنه منِ پست و بی‎نشانه   ***   کی لایق عشق آن یگانه

  • الحال سخن ز بینوایی است   ***   از بیهنری و بیوفایی است

  • هر چند که رنج‌ها کشیدی   ***   زین خام بجز جفا ندیدی

  • شرمندهام از رخت نگارا   ***   از بهر خدا ببخش ما را

  • القصه فتاده در دل ادبار   ***   رحمی بنما بر این دل زار

  • پیمانه تهی و من خمارم   ***   هم بسته و خسته و فکارم

مطلع انوار ج10

257
  • دل گشته سرای غصّه و غم   ***   جان غوطهخور بحار ماتم

  • یک گوشۀ چشم سوی ما کن   ***   درد دل خسته را دوا کن

  • هم طاقت و هم اطاعتم ده   ***   هم همت و هم شجاعتم ده

  • هم عشق زلال و بینهایت   ***   هم خمرهای از یَم ولایت

  • هم حاصل آیۀ مودّت   ***   هم در همه حالتی محبّت

  • هم حُسن ختام و استقامت   ***   هم در خطرات ره سلامت

  • هم عافیتی عنایتم کن   ***   هم در همه دم حمایتم کن

  • این نامه ز عاشقی است محتاج   ***   کورا شده دین و دل به تاراج

  • هر لحظه که پشت سر گذارد   ***   امّید ترحّم تو دارد

  • در اینجا اشعار آن عزیز به پایان رسید.1

    1. . جنگ 13، ص 116.

مطلع انوار ج10

258

مطلع انوار ج10

259
  • 1. تشیّع در ایران

  • ایران در زمان امیرالمؤمنین علیه السّلام شیعه نبود، و برای نصرتش به جمل و صفّین و نهروان نیامدند

  • [تاریخ الشیعة] صفحة 198:

  • «الشّیعة فی ایران:

  • کانت فارسُ بعد ما فتَحها المسلمون، تتهافت علی اعتناق الإسلام، فما تَمَّ فَتحُها إلّا و أصبحت من الأقطار الإسلامیّة. و کانت بدءَ إسلامها لا تعرف التشیّعَ، بل حتّی أیّام أمیرالمؤمنین علیه السّلام. فإنّ التّاریخ لم یذکر أنّهم اشترکوا فی حروبه الثّلاثةِ علی أنّه دعا عمّالَه لنُصرتِه، کما لم یذکر أنّهم أظهروا وَلاءَه فی عهده؛ و هکذا الحالُ أیّامَ نهضة الحسن علیه السّلام و إمارتِه تلک اللُّیَیلات القلیلة؛ بل لم یذکر أنَّ أحدًا منهم کان مع الحسین علیه السّلام یوم الطّف سوی غلامٍ ترکیّ، و هذا کان غلامًا للحسین علیه السّلام و لم یکن جاء لنصرته، علی أنّهم ذلک العهد مُنبثّین فی الحجاز و العراق.

  • در بدو خلافت عبّاسیّون، مردم میان علوی و عبّاسی فرق نمی‌گذاردند و همه را اهل بیت می‌شمردند

  • نعم إنّ التشیّع کان یسایر الإسلامَ کتفًا لکتفٍ و یدخل معه، حیث دخل جَنبًا

مطلع انوار ج10

260
  • لجَنبٍ، غیر أنّه ربما أبطَأ سیرُه فی بعض البلاد؛ کما هو فی فارسَ أوّلَ عهده، و إنّما ظهر التشیّع فیها بعد القرن الأوّل من الهجرة أیّامَ الباقر و الصّادق علیهما السّلام فی دولة بنی‌أُمیّة، فقد کان لهما شیعةٌ فی فارسَ یکتبون إلیهما بالمسائل و یحملون إلیهما حقوقَ الأموال. و أوّلُ ما ظهر، بخراسان و هم الحَجَرُ الأساسیّ لصَرحِ المُلکِ العبّاسی، و بعد أن تغلّب بنوالعبّاس علی البلاد کان أکثرُهم شیعةً لهم. فإنّ التشیّعَ أوّلَ بُزوغه لم یکن إلّا موالاةَ علیٍّ و أهلِ البیت، و کانوا لا یَرَون أهلَ البیت إلّا بنی‌هاشم فلا یعرفون فرقًا بین علویّ و عبّاسیّ و ما اتّضح الفرقُ ـ و عرَف النّاسُ من هو المقصود مِن أهل البیت، الّذین أذهَبَ اللَهُ عنهم الرِّجسَ و طهَّرهم تطهیرًا، و الّذین هم أحد الثَّقَلَین و مَن أمَر النبیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بوجوب التّمسک بعُروَتهم و الرّکوبِ فی سَفینَتِهم ـ إلّا بعد زمانٍ مضیٰ مِن دولة بنی‌العبّاس، و لا یعرف یومئذٍ حقیقةَ الموالاة و مَن هم أهلُ البیت إلّا أهلُ البَصائِر و الخواصُّ من أرباب الوَلاء.

  • نعم إنّ هناک فَرْقًا جلیًّا بین فریقین: أشیاعِ بنی‌أُمیّة و أشیاعِ بنی‌هاشم؛ فکان جُلُّ فارسَ تُبغِض الأُمویّین و توالی الهاشمیّین، بعد ما لَمَسُوا من بنی‌أُمیّة و وُلاتِهم سُوءَ السِّیرة و السَّریرة، و شاهدوا الأعمالَ المُنکَرة الّتی بُعِث الرّسولُ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم لإزالتها مِن عَلَی البَسیطة، و استئصالِ شَأفَتِها من جسم المجتمع البشریّ. و ما کانت نهضتُهم مع یحیی بن زید لأنّه حسینیٌّ عَلَویٌّ فحسبُ، بل لأنّه هاشمیٌّ یناهض البیتَ الأُمویّ، اللَهمّ إلّا ‌عند نفرٍ قلائلَ؛ لأنّ عامّةَ فارسَ یوم ذاک تجهل معرفةَ أهل البیت علی الوجه الأکمل.

  • در عصر مأمون و حضرت امام رضا علیه السّلام میان اهل بیت و غیر اهل بیت فرق شناخته شد

  • و ما ظهَر التشیّعُ بمعناه الخاصّ إلّا بعد مجیء أبی‌الحسن الرّضا علیه السّلام إلی إیران، و کان المأمونُ غیرَ مدافع لأرباب الوَلاء عن حضورهم لدیه و تهافتِهم علیه. فکان الوصولُ إلیه و الاجتماعُ به و مناظرةُ العلماء له فی فنون العلم بأمر المأمون، و

مطلع انوار ج10

261
  • فَلْجُ المناظرین و انقطاعُ حُجَجهم و ظهورُ کراماته و مشاهدةُ فضائله، یَلفِت ذوی البصائر إلی أحقّیّتِه بالأمر، و أنّه و آبائَه معدنُ العلم النبَویّ و خُزّانُ الوَحی و الأئمّةُ حقًّا. ففی أیّامه ارتفع مَنارُ التشیّع فی قم، و قضت دَورًا مُهِمًّا و هی تحتوی علی جَهابِذَة العلماء و ثِقاتِ الرُّواة.

  • مأمون از بیعت مردم با امام ترسید و در پنهانی با نوشانیدن زهر کار آن حضرت را خاتمه داد

  • علی أنّ الإمام علیه السّلام لم تزد إقامتُه فی خراسان علی السّنتَین، فظهرت له مع قصر المدّة من الفضائل ما أرغَمَت النّاسَ علی الإعتقاد بإمامته. فلمّا وقف المأمون علی ما عرفه النّاسُ مِن فضل أبی‌الحسن علیه السّلام، خشی أن یظهر أمرُه فیُصبِح و النّاسُ مِن حوله هاتفةٌ بإمامته، فدبَّر الأمرَ باغتیاله بالسّمّ، فکان ما دَبَّر و أراد.»

  • صفحة 208: «و یشهد لما کان علیه الشّیعةُ مِن تظاهرهم بالجَدل هذا الیوم و اتّخاذه عیدًا، ما قاله ابنُ‌الأثیر فی حوادث عام 308، مجلّد 9، صفحة 54؛ و فیها عمل أهل باب البصرة (محلّة ببغداد) یوم السّادس و العشرین من ذی‌الحجّة زینةً عظیمةً و فرحًا کثیرًا، و کذلک عملوا ثامن عشر المحرّم مثلما یعمل الشّیعة عاشوراء. و سبب ذلک أنّ الشیعة بالکرخ1 کانوا ینصبون القِبابَ، و تُعلَّق الثّیابُ للزّینة فی الیوم الثّامن عشر من ذی‌الحجّة و هو یوم الغدیر، و کانوا یعملون یوم عاشوراء من المأتَم و النَّوح و إظهارِ الحزن ما هو مشهورٌ؛ فعَمِلَ أهلُ بابِ البصرة فی مقابل ذلک بعد یوم الغدیر بثمانیةِ أیّامٍ مثلَهم، و قالوا: هو یومٌ دخل النبیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و أبوبکر الغارَ؛ و عملوا بعد عاشوراء بثمانیةِ أیّامٍ مثلما یعملون یومَ عاشوراء و قالوا: هو یومُ قتلِ مُصعب بن الزُّبیر.»

    1. . کانت الکرخ محلّةً واسعة ببغداد فی الجانب الغربیّ محاطةً بسور، و أهلُها کلّهم شیعةٌ لیس فیها من غیرهم أحدٌ ألبتّة؛ کما یقوله یاقوت فی المعجم. و سُمِّی الجانبُ کلِّه بعد ذاک بِاسمها. (تاریخ الشیعة)

مطلع انوار ج10

262
  • آل بُوَیه خدمت عظیم به تشیّع کردند، عضد‌الدّولة با جلال و حشمتش به دیدار شیخ مفید رفت

  • صفحة 211: «و ما اقتصر آلُ بُوَیه علی خدمة المذهب بمظاهر السُّرور یوم الغدیر و شعائرِ الحزن یوم العاشر من المحرّم فحسبُ، بل کانوا یبذلون جُهدَهم فی خدمة أهل البیت مِن شتَّی الوسائل، فکانوا یحترمون علماءَ الشّیعة بجمیع طُرُقِ الاحترام من التَّبجیل و العنایة و بذلِ الأموال الکثیرة؛ حتّی أنّ عضد‌الدّولة کان یرکب فی مَوکبِه العظیمِ لزیارة الشّیخ المفید، محمّد بن محمّد بن النُّعمان ـ طاب ثراه ـ؛ و حتّی قال ابن‌الأثیر فی حوادث عام 372، مجلّد 9، صفحة 8: ”و کان (أی عضد‌الدّولة) مُحبًّا للعلوم و أهلِها، مُقرِّبًا لهم، مُحسِنًا إلیهم، و کان یجلس معهم یعارضهم فی المسائل، فقصده العلماءُ مِن کلّ بلد و صنّفوا له الکتبَ؛ و منها الإیضاح فی النَّحو، و الحجّة فی القِراءات، و الملکی فی الطبّ، و النّاجی فی التّاریخ، إلی غیر ذلک.“»

  • صفحة 213: «و کفی لاستقامة التشیّع و انتشارِه استیزارُهم لمثل الصاحب بن عبّاد1 المُصارِح فی التشیّع و المُتفانِی فی سبیله.»2

    1. . کان وزیرًا لفخر‌الدولة آل بویه، و کان عالمًا أدیبًا متکلّمًا شاعرًا جلیلَ القدر فی العلم و الأدب و الدّین و الدّنیا. اجتمع حولَه من العلماء و الشّعراء ما لم یجتمع حول سواه، اللَهم إلّا سیف‌الدّولة آل حمدان؛ و لأجله ألّف ابنُ‌بابویه ـ طاب ثراه ـ عیونَ الأخبار، و الثعالبیُّ یتیمةَ الدهر فی أحواله و أحوال شعرائه. و ذکر ابنُ‌خلّکان من مصنّفاته کتابَ الإمامة، ذکَر فیه تفضیلَ علیّ بن أبی‌طالب و إثباتَ إمامته، و کتابَ المحیط فی اللّغة ـ و قد رأیتُ أنا نسخةً منه فی مکتبة الشیخ محمّد السّماوی فی النّجف نسَخها بقلمه ـ و هو تلخیصُ کتاب العین للخلیل، قد حذَف منه الشواهدَ الشعریّة و أحسن ترتیبَه و تبویبه. و قد بلغ من شأن الصّاحب أن مدَحه الشّریفُ الرضیّ فی حیاته و رثاه بعد وفاته. و کانت ولادتُه عام 326 و وفاته عام 385. (تاریخ الشیعة)
    2. . جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به ص 225.

مطلع انوار ج10

263
  • هُلاکو به شیعه احترام می‌نهاد و همۀ مذاهب را آزاد گذارد

  • [تاریخ الشیعة] صفحة 214:

  • «و منها مذهبُ أهل البیت فی البلاد الّتی تحت نفوذه کلّها. کان هولاکو یحترم الأدیانَ و أربابَها و یُعظِّم أهلَ العلم و الصّلاح، و إن کانوا من غیر أهل مِلَّته؛ و مِن ثَمّ جمَع بین علماءِ الفریقین الشّیعةِ و السُّنّةِ یومَ جاء فاتحًا للعِراق. و ما أباحَ بغدادَ لأنّها بلدٌ إسلامیّ فکانت فَعلتُه عداءً للإسلام، بل لأنّها حاربَتْه و قاومَتْه، و هو سفّاکٌ فتّاک یفتک فی کلّ بَلَدٍ یحاربه و یتغلّب علیه و إن کانوا من أهل دینه. فکانت الأدیانُ فی عهده کلّها حُرّةً، و بنهجِه سار الملوکُ من سلالته،1 و إنّ الشیعة لیکفیها فی حیاتها و حیاةِ مذهب أهل البیت إطلاقُ الحرّیة لها فحسب؛ و أمّا المعاضدةُ و المناصرةُ من أمیرٍ أو وزیرٍ فذاک فوق المرغوب فیه و المطلوبِ.

  • و لمّا أطلق هولاکو للأدیان و المذاهبِ الحُرّیةَ ـ و منها مذهبُ أهل ‌البیت ـ و لم یتعرّض بسوءٍ لأهل الحِلَّة و المشهدین الشّریفین العلویِّ و الحسینیِّ و کلُّهم شیعةٌ، حَسِبَ البعضُ أنّه أسلَم و اعتنق مذهبَ التشیّع؛ إلّا أنّ ذلک وَهْمٌ، لأنّ ما سبق وحده لا یصلح برهانًا لا سیّما و الحرّیةُ عامّة، و أمّا سلامةُ هذه البلاد للشّیعة فکانت بتدبیر علمائِها و أهل الرّأی منها، فإنّهم أخذوا منه الأمانَ لها قبل فتحِه لبغداد.»

    1. . و من إطلاقهم الحرّیة للأدیان أنّ الصّاحب عطاء‌الملک الجوینی صاحب دیوان الدّولة الإیلخانیّة المغولیّة، أیّام السّلطان اباقا بن هولاکو، قام بحَفرِ نهرٍ من الفرات إلی النجف؛ و حیث لا یصل النهرُ إلی أرض النّجف لِارتفاعها عن مجری الفرات مما یلی الکوفة، حفَر قناةً من النهر إلی النجف و أجری الماءَ إلی النجف فی رجب عام 672. و قد عمل رِباطًا فی النجف، و وضع أساسَه فی هذه السَّنَة؛ کما فی فرحة الغری، لابن‌طاوس، طاب ثراه. مع أنّ اباقا یومئذٍ لم یکن علی مذهب الجوینیّ. (تاریخ الشیعة)

مطلع انوار ج10

264
  • از سلاطین 4 نفر اسلام آوردند

  • صفحة 216: «أسلَمَ مِن ملوک المغول أربعةٌ: تکودار بن هولاکو و تسمّی بأحمد، و غازان بن أرغون بن بغا بن هولاکو و تسمّی بمحمود، و نیقولاوس أخو غازان و تسمّی بمحمّد خدا بنده، و القائان بهادرخان أبوسعید بن محمّد خدابنده.»

  • در عصر مغول، علمائی بزرگ از شیعه برخاستند

  • صفحة 219: «و جملة القول: إنّ مِن أزهیٰ عصور التشیّع کان عصرُ المغولیّة؛ لأنّ الشّیعة انتشقَت طِلقَ النّسیم فی عهدهم، و ظهر علماؤُهم مُناظرین و مُحاجِجین. و کان ذلک العصر یَفخَر بعلماءَ جَهابِذَة، قلّما یجتمع علماءُ کُثرٍ فی عصرٍ مثلِه؛ و هم أمثال آل‌سعید و منهم: المحقّقُ صاحب الشّرائع و العلّامة و أبوه و ابنُه، و آل‌طاوس و منهم: العالمُ البرّ مجد الدّین و السیّدان الشّریفان رضی‌الدّین و غیاث‌الدّین، و کانا نقیبَی الطالبیّین فی العراق فی عهد المغولیّة، و کالخاجا نصیر‌الدّین الطوسیّ إمامِ الفلسفة و الکلام، و الّذی تولّیٰ وزارةَ الأوقاف فی الممالک المغولیّة فی عهد هولاکو، إلی کثیرٍ سواهم.»1

  • شیعه در ایران از قرن دوّم هجری به بعد رشد نمود

  • [تاریخ الشیعة] صفحة 230:

  • «و صَفوَةُ البیان: أنّ فارسَ فی القرن الأوّل بعد الفتح کانت لا تعرف الوَلاءَ لأهل البیت علیهم السّلام، و إنّما نبَع فیها التشیّعُ و عرف فیها الوَلاءَ فی القرن الثانیّ فی عهد الأُمویّین، و ظهر فی أُخریات الثّانی، و فی الثالث فی الثلث الأوّل من دولة

    1. . جنگ 20، ص 362 ـ 369.

مطلع انوار ج10

265
  • بنی‌العبّاس، و بعد حلول الإمام الرّضا علیه الصّلاة و السّلام فی خراسان و ما بعد ذلک لأوانٍ. و انتشر فی الرّابع و الخامس أیّام آل بُوَیه، و تراجع القَهقَریٰ أیّامًا فی عهد السّلاجقة، و اتّسع نِطاقُه فی عهد المغول و ما بعده من القرن السّابع (من الهجرة النبویّة صلّی اللَه علیه و آله و سلّم) إلی أن وثَب الشّاه‌إسماعیل فی أوائِل القرن العاشر، و ما عمّ التشیّعُ بلادَ فارسَ إلّا فی هذا القرن.

  • و ما زال فیها حتّی الیومَ من السنّة قومٌ من الأکراد فی سنة و من العرب فی عربستان، و قد یوجد فی غیرهما.

  • تشیّع از زمان رسول اللَه است، و مجرای آن را از زمان صفویّه شمردن، عین هذیان‌گویی است

  • إذا تجلّت لک هذه الحقیقةُ مدعومةً بالبرهان و الوجدانِ عرفتَ أنّ الفُرس هی الّتی اعتنقت التشیّعَ و ما عمّ بلادَها إلّا بعد قرونٍ جمّة، لا أنّ التشیّع أُخِذ عن فارسَ. أ تری: یصحّ أن یکون ما نبَغ فی عهد الرِّسالة و جَریٰ فی عروق صَفوَةِ الصّحابة، یکون مستقاه مشی القَهقَریٰ من القرن العاشر! رحماک ربّی، ما هذا الخَطَلُ و البُهتان! بلی، إنّ العناد و الإصرار علی الخلاف لیُوقعان المرءَ من حیث یَدری و لا یَدری فی إنکار الشّمس و هی ضاحیةٌ و العَمیٰ عن نور القمر لیلةَ البدر! و ما نقصد من هذا القول إلّا تنبیهَ أهل البصائر و رُوّادِ الحقّ إلی التماس الحقائق من جَدَدِ السّبیل دون مُلتَوَیات المَفاوز الّتی تَبعُد بک عن القصد، بل تُوقِعک فی الطِّویِّ البعیدة، و هل هو إلّا العَطَبُ.»1

  • سلطان محمّد الجایتو به مسجد آمد و مردم را امر به صلوات نمود

  • کتاب قابوس‌نامه، تألیف: عنصر‌المعالی کاووس بن اسکندر، طبع حجری، رسالۀ اندرزنامۀ امیر صاحبقران امیر تیمور، صفحه 62، در سرمایۀ هفتم:

  • «الجایتو، سلطان ارغون‌خان است که ملقّب به سلطان محمّد خدابنده است

    1. . جنگ 20، ص 371.

مطلع انوار ج10

266
  • که در سنۀ مذکور بعد از برادرش غازان‌خان بر تخت سلطنت نشست؛ و چون به مسامع وی رسید که دین محمّدی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم به مرتبه‌ای ضعیف شده که در نماز بعد از تشهّد، صلوات بر محمّد و آل نمی‌فرستند، خود برخواسته به مسجد جامع سلطانیّه حاضر آمد و حکم به احضار علمای اسلام نموده و از فضایل در باب صلوات فرستادن بر محمّد و آل محمّد سؤال کرد. علما به اتّفاق گفتند که: ”به حکم خدای تعالی صلوات بر محمّد و آل محمّد باید فرستاد.“ و در این‌وقت جمعی از علما گفتند که: ”امام شافعی نماز را بدون صلوات بر محمّد و آل، فاسد شمرده.“ و جمعی گفتند که: ”امام أعظم فرمود: نمازی که صلوات بر محمّد و آل محمّد مقرون نباشد، مکروه است.“

  • استدلال سلطان محمّد بر لزوم صلوات بر آل پیغمبر، بدون صلوات بر آل سایر پیغمبران به دو دلیل

  • آنگاه از علما سؤال کرد: ”که چرا بر هریک پیغمبر از آل وی صلوات ذکر نمی‌کنند و در صلوات بر خاتم انبیاء ذکر می‌کنند؟“ چون علما در جواب فرو ماندند، سلطان گفت: ”مرا در جواب این سؤال دو دلیل به خاطر می‌رسد:

  • اوّل آنکه: چون دشمنان، وی را أبْتَر خواندند ایزد تعالی ابتری را بر ایشان انداخت که نسل ایشان منقطع شده و اگر باشد هم ایشان را کسی نشناسد و نام نبرد؛ و ذریّت آل پیغمبر را این‌قدر رسیدند که تعداد ایشان را جز خدای تعالی دیگری نداند، و در صلوات به متابعت پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بر ایشان درود می‌فرستد.

  • و دیگر آنکه: ادیان جمیع انبیاء و رسل و عمل ایشان در معرض نسخ و تبدیل بود و امضای أحکام دین ایشان علی الدّوام لازم نبود، به خلاف دین محمّدی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم که تا قیامت تبدیل و تغییر در آن راه نخواهد یافت؛ پس بر متابعان آن حضرت لازم است که در صلوات، به متابعت، نام مبارک آن حضرت

مطلع انوار ج10

267
  • را که ذکر می‌کنند اولاد را نیز ذکر کنند تا بر اُمّت معلوم شود که: حامیان دین محمّدی صلّی اللَه علیه و آله، و مفسّران وحی الهی و حافظان شریعت احمدی و وارثان علوم انبیاء و مرسلین ایشانند، و علوم دین و فرائض اسلام را از ایشان فرا گیرند، و متابعت و حرمت ایشان را از لوازم شمارند.“

  • سلطان محمّد استدلال کرد بر آنکه: چون امامان والیان اُمورند، باید به نامشان سکّه زنند

  • چون سلطان این کلمات را بر زبان راند، زبان بر صلوات پیغمبر و آل پیغمبر گشادند؛ آنگاه سلطان گفت که: ”چون اوّل آل که محمّد و علیّ و آخر ایشان محمّد، مهدی موعود است، پس ما راست که در ملک محمّد بدون إذن اولادش تصرّف ننماییم، و اگر نماییم غاصب باشیم!“

  • چون کلمات سلطان محمّد به مسامع خواصّ‌ و عوام رسید، همۀ علما اذعان نمودند و بعد از اذعان علما، سلطان امر نمود که چون حقیقت بر این منوال است باید که خطبه به نام تمام اهل بیت بخوانند و سکّه به نام ایشان برزنند. و آنچه علما در این‌وقت فتوا نوشته اذعان نموده‌اند این است که: الجایتو سلطان مروّج دین و شریعت‌اند.»1

  • [مدرسۀ سیّار علاّمه حلّی رضوان اللَه تعالی علیه]

  • در تعلیقۀ صفحه 4 و 5 از کتاب الفردوس الأعلی، للشیخ محمّد الحسین کاشف الغطاء،‌ که مُعلِّق آن: مرحوم آقا سیّد محمّد علی قاضی طباطبائی است، معلِّق آورده است که:

  • «الجایتو سلطان محمّد خدابنده که به دست علاّمه شیعه شد، تولّدش در 680 هجری و فوتش در شب عید فطر 716 هجری بوده است، و در سلطانیّه که چند فرسخ به زنجان فاصله دارد دفن شد. و او دستور داده بود مدرسۀ سیّار برای علاّمه ترتیب دهند تا پیوسته در سفرهایی که می‌کند، علاّمه با این مدرسه‌اش ملازم او باشد. در این مدرسه یکصد نفر از طلاّب علاّمه در حال سیر و حرکت، تحصیل می‌کرده‌اند و دارای اطاق‌هایی از خیمه‌های کرباسی بوده است. و نقل شده است که

    1. . جنگ 24، ص 384.

مطلع انوار ج10

268
  • در اواخر بعضی از کتب علاّمه آمده است که: ”وقوع الفراغ منه فی المدرسة السّیارة السلطانیّة فی کرمانشاهان.“

  • علاّمه اموال بسیار و قراءِ فراوانی داشته است که همه موات بوده و خود به دست خود احیاء کرده است، و هیچ کسی از مردم در آن تعلّقی نداشته است، و بسیاری از آنها را وقف نموده است.

  • و صاحَبَ العلّامةُ و ولدُه فَخرُ المحقّقین ذلک السلطانَ سفرًا و حضرًا، و لم یفارقاه طیلَةَ حیاته منذ صاحبَاه. و تُوُفِّی العلّامةُ 726 هجری و ولدُه 771 هجری. و مِن أغرَبِ ما ذکره بعضُ مَن سَوَّدَ وَجهَ التاریخ بالتُّرَّهات و الشَّطَحات، کابن‌بطوطة: ”أنّ السلطانَ المذکور رجَع عن مذهب الإمامیّة إلی طریقة أهل السُّنَّة.“ و تبِعه فی هذا الزَّعم بعضُ المعاصرین، لعدم تَحرِّیه الصّادقَ فی التاریخ. غفرانک اللَهم مِن هذا الإفک العظیم الناشِی مِن العصبیّة الممقوتة.»1

  • تشکیل دولت جعفریّه امامیّه در ایران به‌ دست شاه اسماعیل صفوی

  • [معادن الجواهر و نزهة الخواطر، مجلّد 2] صفحة 325:

  • «خامسًا: ملوک إیران، مِن أوائل القرن العاشر الهجریّ إلی الیوم:

  • و بلادُ إیران منسوبةٌ إلی إیران بن أشور بن سام بن نوح علیه السّلام؛ کما عن کتاب قلائد الجمان

  • صفحة 326: «لذلک و جلس حیدر علیٰ سَجّادة الخلافة بعد أبیه، و کَثُر أتباعه حتّی ألبَسوه التّاجَ المحتَوِیَ علی اثنتَی عشرة ترکیبة إشارةً إلی مذهب الاثنَی عشریّة، و خاطبوه بالسُّلطان کآبائه. و ظهرت دولتُهم بعد وفاةِ حسن الطَّویل ملکِ تبریز، و

    1. . جنگ 16، ص 90.

مطلع انوار ج10

269
  • هم من أهل أردبیل، و نِسبتُهم إلی جَدّهم صفیّ‌الدّین المذکورِ. و بعضُهم یقول: ”إنّ مؤسّسَ دولتهم هو السُّلطان حیدر، ثمّ خَلِفَه أولادُه“ لکنّ المؤرّخین یَعُدّون أوّلَهم الشّاه إسماعیل، لأنّ قوّة الدّولة کانت فی زمانه (ولد فی رجب سنة 892، و جلس علی تخت المُلک سنة 906 ه‍) و هو الّذی أظهَر مذهبَ الإمامیّة فی إیران و أمَر بقَول ”حیّ علی خیر العمل“ فی الأذان، و کان یفتخر بترویج مذهب الإمامیّة و تأییده حتّی أنّه أمَر بنَقش هذا البیت علی السِّکة:

  • ز مشرق تا به مغرب گر امام است   ***   علیُّ و آل او ما را تَمام است»

  • [حضور علمای بزرگ شیعه در دربار شاه اسماعیل صفوی]

  • صفحة 329: «و ملَک بغداد من العثمانییّن سنة 1032، و بقِیَت فی یده إلی سنة 1048، فأخذها منه السّلطانُ مراد؛ و من ذلک العهد بقیت مملکةُ إیران علی حدودها فی زمن الشاه إسماعیل. و خدَمه أجلَّاءُ العلماء فی مناصِبِه، و له فی سیاسة الرعیّة و الرِّعایة لجانبهم و الذَّبِّ عنهم و إکرامِ التّجار الواردین إلی بلاده من أهل السنّة أحوالٌ مستفیضةٌ شائعةٌ. و بالجملة لم یجئ من سلسلتهم مثلُه. ـ انتهی ملخّصًا.

  • و کان مع کثرة حروبه و مغازیه لا یُقعِده شیءٌ عن إقامة شعائرِ دینه. و له آثارٌ باقیة فی مشاهد الأئمة الاثنَی عشر بالعراق و إیران. و هو الّذی بنَی الحضرةَ الشّریفة بالنّجف و صحنَها و حَجَّرها بالکاشی علی الهیئة الّتی هی علیها الیومَ، و له فی خزائنها التُّحَفُ الثّمینة؛ و النّهرُ المعروف فی عصرنا ظاهرَ1 النّجف بنهر الشّاه مِن آثاره، أمَر بحفره سنة 1032 بعد فتحه بغدادَ؛ و کان سوقُ العلم بإصفهان فی عصره فی رواجٍ عظیم؛ و کان یصدُر عن رأی المحقّق السیّد الدّاماد و الشیخ بهاءالدّین العاملی فی

    1. . أقرب الموارد: «ظاهر البلَد: خارجُه.»

مطلع انوار ج10

270
  • خطیرِ الأمور و حقیرها، و ألَّف البَهائیُّ کثیرًا من الکُتُب بِاسمه کالجامع العبّاسی و غیره. و فی سنة 1037 أوصی بولایة العهد إلی حفیده صفی میرزا بن سام میرزا، و فیها اعتلّ مِزاجُه أیّامًا قلائل، و تُوُفّی لیلة الخمیس فی 24 جمادی‌الأولی سنة 1038 بإصفهان، و نُقلت جنازتُه إلی أردبیل فدُفِن فیها فی 23 جمادی‌الثانیة؛ و عمرُه 59 سنة.»1

  • [حکومت صفویّه]

  • شاه اسماعیل صفوی و آثار عظیم تشیّع او در بلاد اسلام

  • [الشّیعة و التّشیّع (الشّیعة فی المیزان)، صفحة 191]:

  • الشّاه إسماعیل و التشیّع:

  • «قال المستشرقُ الکبیر براون، المتخصّصُ بالأدب الإیرانی فی کتاب الأدب فی إیران، معرب، صفحة 20، طبعة 1954:

  • ”کان الفاطمیّون فی مصرَ أکبَرَ خصوم العبّاسیّین من النّاحیة الدینیّه و السیاسیّة، و کانوا یُمثِّلون فریقًا من الفریقَین العظیمین اللّذَین انقسم إلیهما المتشیّعون لعلیٍّ؛ فالفریقُ الأوّل هم الإسماعیلیّة الّذین ینتسب إلیهم الفاطمیّون، و الفریقُ العظیم الآخر مِن فرق الشّیعة هم الاثنا عشریّة، و کان الفُرس دائمًا یمیلون إلیه حتّی اتّخذوه مذهبًا رسمیًّا لهم عند قیام الدّولة الصفویّة علی ید الشّاه إسماعیل سنة 908 ه‍ .“

  • و أمَر الشّاه إسماعیل أن یُؤذَّن بحیّ علی خیر العمل فی جمیع بلاد ایران، و نقَش علی النّقود اسمَ علیٍّ و آله علیهم السّلام، و نشَر فی الأقطار المجاورة لإیران الدّعاةَ لمذهب التشیّع. و حین دخَل إلی بغداد ـ و ذلک فی 25 جمادی‌الثانیة سنة 914 ـ فرِح النّاسُ بقدومه و التجأوا إلی عدله، و کانوا ینتظرونه بفارغِ الصّبر و أخذوا یقدّمون

    1. . جنگ 20، ص 211.

مطلع انوار ج10

271
  • القرابین و الذّبائح إکرامًا له؛ و فی الیوم التّالی بلافاصلٍ توجَّه إلی کربلاء و أدّیٰ مراسمَ الزّیارة، و بات لیلتَه معتکفًا فی الحائر منکبًا علی قبر الحسین الشّهید علیه السّلام، و أمَر بصُنع الصّندوق المُذهَّب للقبر الشریف، و علّق بالحضرة 12 قِندیلًا من الذَّهَب و فرَشها بأنواع السجّاد الثّمین، کما أمر بصُنع صنادیق أُخریٰ للنّجف الأشرف و الکاظمیّة و سامرّاء بَدَلًا عن صنادیقها القدیمةِ.

  • ثمّ سافر إلی النّجف الأشرف و تشرّف بزیارة المشهد العلویّ و قدّم القنادیلَ من الذّهب و الفضّة و المفروشات الثّمینة. و فی هذه السّنة شرَع ببناء حرمِ الکاظمَین و المسجدِ الکبیر المعروف بمسجد الصفویّین؛ و أمَر بحَفرِ النّهر الّذی کان قد حفره عطا مَلِک ثمّ اندثر بمرور الزّمن، فجدَّده الشّاه إسماعیل؛ و وقَف رَیعَه علی خدّام المشهدَین العلویّ و الحسینیّ. هذا، إلی حُبِّه و تعظیمِه العلماءَ و العلویّین، و إنعامِه علیهم بالأموال و المناصب، و الاستعانةِ بأهل الکفاءَة و المَقدُرة علی نشر المذهب، و إعلانِ أسماء الأئمّة الاثنی‌عشر علیهم السّلام علی المنابر و فی المحافل، و بشتَّی المُناسبات.1»2و3

  • خدمات شاه عبّاس صفوی در کشورداری و جلب مذاهب و إشاعۀ تشیّع

  • [الشّیعة و التّشیّع (الشّیعة فی المیزان)] صفحة 194:

  • «و أنشَأ لأوّل مرّة فی تاریخ إیران أو الصفوییّن العلاقاتِ السیاسیّة و العلمیّة و

    1. . تاریخ الشیعة، للمظفر؛ أعیان الشّیعه، ج 11، للسیّد الأمین؛ تاریخ ایران، لمکاریوس؛ تاریخ العراق بین احتلالین، للغزاوی؛ أربعة قرون من تاریخ العراق، للونکریک؛ عقیدة الشّیعة، لرولندس؛ الأدب فی العراق، لبراون؛ و غیر هذه الکتب. (الشّیعة فی المیزان)
    2. . الشّیعة فی المیزان، ص 175.
    3. . جنگ 23، ص 39.

مطلع انوار ج10

272
  • العسکریّة بین إیران و دُوَل أوروبا، کفرنْسَا و انکلترا و ایطالیا.»1

  • صفحة 195: «الشّاه عبّاس و العمران:

  • لا نعرف سلطانًا کان یَملِک عقلًا عمرانیًّا و یفکّر و یعمل لیلَ نهارَ لراحةِ الرّعیة و رفاهیّتِها أکثَرَ من الشّاه عبّاس؛ لقد وهَب الشّاهُ نفسَه و خزینتَه و کلَّ ما یَملِک لصلاح الشَّعب و إصلاحه، و جعل العملَ للخیر العامّ هدفَه الأوّلَ و مَثَلَه الأعلی. و آثارُه القائمة إلی الیوم أصدَقُ الشّواهد، أنّ وجود مَلِکٍ فی عصر الظُّلُمات تتّسم جمیعُ أعماله بطابع الإنسانیّة و المصلحة العامّة لَهو من خوارق العادات. و لْنَشرَع الآن فی تقدیم الأمثلة:

  • منها: أنّه استقدم العدیدَ من الخُبَراء بالتّجارة و الصّناعة مع عائلاتهم من الأرمن و غیرِهم، و بنَی لهم مدینةً خاصّة فی ضواحی إصفهان عاصمةِ مُلکه، و أنشَأ فیها الکنائسَ و الأسواقَ، و أطلق لهم الحُرّیّةَ الدینیّة بکاملِ معانیها؛ و قد تعلّم الإیرانیّون من هؤلاء أنواعًا من الفنون و الصّناعات، و کانوا عاملًا قویًّا فی حضارة إیران و رفعِ مُستواها الاقتصادیّ.»2

  • صفحة 196: «[و قال صادق نشأت و مصطفی حجازی فی صفحات عن ایران]: ”و کان عبّاسُ الکبیر یُبدِی روحَ التّسامح الدینیّ نحوَ غیر المسلمین، و کان یهتمّ بترقیة إیران صناعیًّا؛ و قد أحضر ثلاث‌مائة من الصُّنّاع الصینیّین المَهَرَةِ فی صناعة الخَزَف، مع عائلاتهم، لیُعلّموا الصُّنّاعَ الإیرانیّین الجودةَ فی هذه الصّناعة، و یُدرّبوهم علی إتقانها، و أخذَت إیران تُنتِج الخَزَفَ بکمِّیّات هائِلة؛ أمّا الصّناعات الأُخری فإنّ صناعة السجّاد قد بلغَت فی عهد الصفوییّن حدًّا من الرَّوعة و الإتقان

    1. . الشّیعة فی المیزان، ص 179.
    2. . همان.

مطلع انوار ج10

273
  • کان أساسًا لِتفوُّقها الکبیر، کذلک ارتفعت صناعةُ المنسوجاتِ الحریریّة ذاتِ الخیوط الفضّیّة و الذهَبِیّة و النّماذج الزُّخرُفیّة البدیعة.“»1

  • صفحة 198: «و قال السیّد الأمین فی معادن الجواهر: ”کان عارفًا بتدبیر شئون المُلک مکرِّمًا العلماءَ؛ و قد أمَر المولی خلیلَ القزوینیّ بشرح کتاب الکافی للکلینیّ بالفارسیّة، و المولی محمّدتقی المجلسی بشرح کتاب من لایحضره الفقیه، و أحضر المولی محسنَ الکاشیّ و ألزمه بإقامة الجمعةَ و الجماعةَ و اقتدیٰ به.“

  • و استمرّ مُلکُ الصفویّة من سنة 905 ه‍. إلی سنة 1148، و هی السَّنَةُ الّتی جلس فیها نادر‌شاه أفشار علی أریکة السّلطنة.

  • علماءِ درجه اوّل عرفان و حکمت و حدیث و فقه و تفسیر، در دورۀ صفویّه

  • و من علماء الدَّور الصفویّ: المحقّقُ الکرکیّ، السیّدُ الدّاماد، و الشّیخُ حسین عبدالصّمد، و وَلَدُه الشّیخُ البهائیّ، و المجلسیُّ الکبیر صاحبُ البحار، و صدرُ المتألّهین صاحبُ الأسفار، و المحقّقُ الأردبیلی، و الملّا عبداللَه الیزدی، و الفیض الکاشیّ و غیرهم.

  • و قال برکلمن فی الجزء الثّالث من تاریخ الشعوب الإسلامیّة: ”و الحقّ أنّ الشّاه عبّاس عَنیٰ بالفلسفة و العلومِ الطبیعیّة فضلًا عن الفقه، و کذلک ازدهر الشِّعرُ و الموسیقیُّ فی ظِلِّ عبّاس أیضًا.“»2

  • عجائب و غرائب آثار و أبنیه در دورۀ صفویّه

  • صفحة 200: «فی مدینة العجائب و المساجد:

  • ·رأیتُ خطَّ الإمام علیّ علیه السّلام فی إصفهان.

    1. . الشّیعة فی المیزان، ص 180.
    2. . همان، ص 182.

مطلع انوار ج10

274
  • ·وقفتُ تحت قُبّة مسجد شاه و صفّقتُ مرّةً واحدةً، فإذا بالصَّدیٰ یعید التّصفیقَ 7 مرّاتٍ.

  • · وقفتُ علی مأذنةِ منارة جُمْجُم و هزَزتُها، فإذا بها تهتزّ، ثمّ تهتزّ المأذنةُ المقابلة، ثمّ یهتزّ البناءُ کلّه.

  • · طفتُ حولَ البرکة الواسعة فی قصر الأربعین عمودًا (جهل ستون) لأریٰ عجائبَ هندسة العشرین عمودًا الّتی تظهر فی المیاه فی أیّ زاویةٍ، وقفتُ من زوایا البرکة الواسعة.

  • · تأمّلتُ الثَّقْبَ فی قُبّةِ [مسجد] جهار باغ، الّذی تدخله الشّمسُ فی زاویةٍ محدّدة لا تتغیّر من الشّروق حتّی الغروب، و إذا أمطرتِ الدّنیا لا تتسرّب نقطةُ ماءٍ من الثَّقبِ إلی داخل باحَةِ المسجد.

  • · صعدتُ سَلالِمَ بنایة علی‌قابو الّتی تبدو من الخارج طابقَین فإذا هی فی داخلها سبعةُ طوابق؛ و خُصِّص طابقُها الأعلی لغرفة الموسیقیٰ عند ما کان یدخلها الموسیقیّون فیَعزِفون ساعةً أو أکثَرَ ثمّ یخرجون و یُقفِلون البابَ ورائَهم؛ و عند ما یأتی السّلطان یفتح البابَ و یدخل مع نسائه فیعود صَدیٰ الموسیقیٰ یتردّد طِوالَ الّلیل حتّی یقفل الباب.»1

  • صفحة 203: «· أمّا مسجد الشّیخ لطف‌اللَه،2 فأنّه یستجلب النّظرَ لسببین:

  • أوّلًا: لأنّه مسجدٌ بدون مأذنة؛ و ثانیًا: للّون العاجیّ الزّاهی الّذی یکسو قُبّتَه، و النّقوشِ البدیعة مِن حوله، و الخطوطِ الجمیلة الّتی کُتبت بها الآیاتُ القرآنیة.»3

    1. . همان، ص 185.
    2. . من علماء جبل عامل، هاجَر من قریة میس إلی خراسان فی عهد الشّاه عبّاس، فقرّبه و رفَع من شأنه، و بنیٰ له مدرسةً و جامعًا؛ توفّی سنة 1033 ه‍ . (الشّیعة فی المیزان)
    3. . الشّیعة فی المیزان، ص 188.

مطلع انوار ج10

275
  • حمّام گرم اصفهان به نظر شیخ بهائی، از کشفیّات شکافتن اتم بوده است

  • صفحة 208: «· المیاه الأزلیّة السّاخِنة:

  • و یتحدّثون فی إصفهان عن المیاه الأزلیّة السّاخِنة، فیقولون: إنّ إصفهان کانت تَنعَم بالمیاه السّاخِنة دائمًا، و لم یستطیع أحدٌ أن یَعرِف سرَّ هذه المیاه السّاخِنة و مِن أین تأتی و ما الّذی یُسخِّنها.

  • حتّی جاءت بَعثَةٌ من العلماء الإنکلیز فاستغربَت مصدرَ المیاه السّاخِنة و أخذت تبحث عنه، حتّی وصلَت إلی مکانٍ وجدَت فیه خزانًا کبیرًا یصبّ فیه الماءُ، و قد حُفر فی الصّخر و وُضعت تحته شمعةٌ سَوداء صغیرةٌ مضاءَةً [طولُها بضعةُ]، سنتی‌مترات. و أطفَأ العلماءُ الإنکلیز الشّمعةَ و أخذوها إلی بلادهم لیُحلِّلوها، و لکنّهم لم یستطیعوا إعادةَ إشعالها، کما أنّهم لم یستطیعوا معرفةَ المادّة الّتی تتألّف منها.

  • و تزال قصّةُ هذه المیاه السّاخِنة لُغْزًا من الألغاز فی تاریخ إصفهان.1»2و3

  • شاه عبّاس ثانی

  • [معادن الجواهر و نزهة الخواطر، مجلّد 2] صفحة 330:

  • «الشّاه عبّاس الثّانی ابن الشّاه صفیّ: تَمَلَّک فی 16 صفر سنة 1053 بعد وفاة أبیه فی قاشان و عمرُه تسع سنین، و کان شجاعًا مِقدامًا عارفًا بتدبیر شئون المُلک

    1. . إنّ هذه الشّمعة و المأذنه و غیرَها من الأعاجیب فی إصفهان الّتی کانت فی عهد الشّاه عبّاس، هی مِن فکر الشّیخ البهائی العاملی و عملِه؛ فقد اهتدی إلی تحطیم الذرّة و استخدمها فی کثیرٍ من الاختراعات قبل أن یهتدی إلیها علماءُ هذا العصر. (الشّیعة فی المیزان)
    2. . الشّیعة فی المیزان، ص 192.
    3. . جنگ 23، ص 42 ـ 46.

مطلع انوار ج10

276
  • مُکرِّمًا للعلماء. و قد أمَر المولی خلیلَ القزوینی بشرح کتاب الکافی للکلینیّ بالفارسیّة، و المولی محمّدَتقیّ المجلسیّ بشرح کتاب مَن لا یحضره الفقیه؛ و أحضر المولی محسنَ الکاشی و ألزَمَه بإقامة الجمعة و الجماعة و اقتدی به. و مات سنة 1077 بِدامغان، و نُقِل تابوتُه إلی مشهد قم فدُفِن فیه؛ و مدّة مُلکِه 25 سنة و أیّام.»1

  • شاه طهماسب و آوردن شیخ علی عبدالعال کرکی را از جبل‌عامل به ایران

  • [الشّیعة و التّشیّع (الشّیعة فی المیزان)] صفحة 193:

  • «الشّاه طهماسب و التشیّع:

  • و ترسم الشّاه طهماسب خُطَی أبیه الشّاه إسماعیل فی تأیید المذهب، و قد بالغ فی إکرام العلماء و أهلِ الدّین حتّی جعَل أمرَ المملکةِ بیَدِ عالمِ العصر المحقّق الثّانی الشّیخ علیّ عبد العال؛ و قال له فیما قال: ”أنت أولیٰ مِنّی بالمُلک، لأنّک نائبُ الإمام حقًّا و أنا عاملٌ مُنفِّذ.“ و کتَب إلی جمیع الوُلاة و أربابِ المناصب بإطاعة الشّیخ و العملِ بأوامره و تعالیمه؛ فکان الشّیخُ یُطبِّق الشرعَ الشّریف، یقیم الحدودَ، کما عیّن الأئمةَ للصّلاة و المدرّسین فی المدارس و الوعّاظَ لبَثِّ المذهب و نشرِه.»2و3

  • نادرشاه افشار

  • [معادن الجواهر و نزهة الخواطر، مجلّد 2] صفحة 332:

  • «الدّولة الأفشاریّة:

  • نادرشاه افشار: هو الفاتحُ الشهیرُ المعروف لدَی علماء الغرب بنابلیون الشَّرق، و

    1. . جنگ 20، ص 213.
    2. . الشّیعة فی المیزان، ص 178.
    3. . جنگ 23، ص 41.

مطلع انوار ج10

277
  • کان اسمُه الأصلیّ نَدَر قُلی‌بک ابن أمامقلی، ولد سنة 1100، و کان من شأنه فی قتلِ فتحعلی‌خان، و فَتحِه المشهدَ، و خَلعِه طهماسبَ، و استقلاله بالمُلک ما تقدّم ذکره. جلَس علی أریکة السَّلطَنة و لَبِسَ تاجَها یوم الخمیس الرّابع و العشرین من شوّال سنة 1148. و طبَع علی أحد الوجهین من سِکَّتِه ”نادر ایران زمین و خسرو گیتی ستان“ و ترجمته: نادر مملکة إیران هو المَلک الفاتح للعالم؛ و علی ثانیهما: ”الخیرُ فیما وقع.“ و هو تاریخُ جلوسه، لأنّ حروفها تبلُغ بحساب الجُمَل: 1148. و جعَل أعداؤُه التّاریخَ: ”لا خیرَ فیما وقع.“

  • اقدام نادرشاه برای رسمیّت مذهب شیعه و بناء مقام در مسجد الحرام

  • و قد کثُرت فتوحاتُه و بلغت إلی بلاد الهند و السِّند؛ و کان متیقّظًا فی سیاسته لِتوطید المُلک، حَمِیدَ السِّیرة. و امتدّ ملکُه شمالًا إلی نهر جیحون و شرقًا إلی نهر أتک. هو مع ذلک لا یفتَأ1 عن إعلاء کلمة الشّیعة و إقامة شِعار المذهب، کما هو مُدَوَّنٌ فی عامّة الکتب؛ فإنّه لمّا انتصر علی العثمانیّة2 حوالی إیروان، عقد الصّلح معهم علی موادّ، منها: إعلانُ الدّولةِ العثمانیّة رسمیّةَ المذهب الجعفریّ کالمذاهب الأربعة، و بناءِ رکنٍ خاصٍّ له فی مکّة؛ و منها: حمایةُ الحاجّ الفارسیّ فی طریق مکّة. و إنّما نقَض العثمانیّون المادّةَ الأُولی. و من آثاره عمارةُ المشهد الرّضویّ و تذهیبُ القُبّة المرتضویّة فی النّجف.

  • قُتل لیلة السَّبت فی جمادی‌الأُولی سنة 1160، و دُفن فی المشهد الرَّضویّ فی محلّ یُعرَف الیومَ بباغِ نادری، قُربَ الصَّحن الشّریف.»3

  • ارادۀ نادرشاه در رسمی کردن مذهب شیعه و مراسلات او با سلطانِ عثمانی

  • معادن الجواهر و نزهة الخواطر، مجلّد دوم، صفحة 22:

    1. . أقرب الموارد: «فَتِئَ عنه یفتَأ فتأً: نسیه و انقذع عنه، أی: انفکّ.»
    2. . خ ل: للعثمانیّین.
    3. . جنگ 20، ص 213.

مطلع انوار ج10

278
  • «و لابأس بالإشارة إلی: سَعیِ السُّلطان نادرشاه مع الدَّولة العُثمانیّة فی جعل المذهب الجعفریّ رسمیًّا، و جعلِ محرابٍ و إمامٍ له فی مکّة المکرّمة أُسوَةً بالمذاهب الأربعة؛ و حیلولةِ تعصّب العامّة دون ذلک، بعد تمامه و رضاء الدّولة العثمانیّة به.

  • و مُجمَل القضیّة أنَّه بعد قتل الأفغانِ السّلطانَ الشّاهَ‌‌حسین الصّفویّ و استیلائِهم علی دار المَملَکة إصفهان، و استیلاءِ العثمانیّین علی بعض البلدان، ظهَر ابنُه طهماسبُ و اجتمع علیه خلقٌ کثیرٌ، منهم نادرشاه. و تقرّب إلیه نادرُ حتّی قلّده الوزارةَ؛ فشرع نادرٌ فی استرجاع ما أُخِذ من المملکة، فأخَذ إصفهانَ مِن ید الأفغان و فرّقهم شَذَرَ مَذَرَ. فلُقِّب بطهماسب‌قُلِی، أی: عبدُ طهماسب.

  • ثمّ ثَنیٰ عنانَ عزمه نحوَ البلاد الّتی بِیَد العثمانیّین، فحاصَر بغدادَ ثمانیة أشهُر و کاد یَفتَحها فجهّز علیه العثمانیّون جَیشًا، فرجَع عنها ثمّ حاصَرها ثانیًا. ثمّ توجّه إلی أرْزَن الرّوم و عاد عنها.

  • و لمّا رجَع إلی صحراء مُغان بایَعه الإیرانیّون بالسّلطنة بتدبیرٍ منه، سنة 1137.

  • ثمّ توجّه نحوَ الهند و لم یزل یَفتَح کلَّ ما فی طریقه حتّی وصل إلی جهان‌آباد کُرسِیّ مملکةِ الهند، ففتَحها و صالَحَ سُلطانَها شاهَ‌محمّد علیٰ شیءٍ یَدفَعه کلَّ عامٍ، و صار کالنّائب عنه، و أخَذ من الهند أموالًا کثیرةً.

  • ثمّ توجّه من الهند فاستَولیٰ علی بلخ و بُخاریٰ و أفغانستان و جمیعِ بلاد ترکستان و إیران؛ و لُقِّب ﺑ ”شاهنشاه“ أی: مَلِک الملوک. ثمّ توجّه نحوَ داغستان یرید اللّزک، فبقِی هناک أربع سنین، فلم‌ یُطِعْه منهم أحدٌ.

  • و هو فی تلک المُدّة یراسل الدّولةَ العثمانیّة و یَطلُب منها أن تکون الحدودُ بینهم و بینه إلی الرَّها و ما وراء عُبّادان، و الاعترافَ بالمذهب الجعفریّ کالمذاهب الأربعة، و أن یکون له محرابٌ خامسٌ و إمامٌ فی الحرم الشَّریف، و أن یکون مِن قِبَلِه أمیرٌ لطریق

مطلع انوار ج10

279
  • الحجّ من طریق العراق، و هو یتولّی إصلاحَ البِرَک و الآبار من طریق زبیدة.

  • و بعد فتحه لبلاد الهند، أمَر ببناء مشهدِ مولانا أمیرالمؤمنین علیه السّلام و تذهیب القُبّة الشّریفة و المنارتَین والإیوان، کما هی علیه الیومَ؛ و یقال: ”إنّ علی کُلِّ لِبْنَةٍ1 من النّحاس الأصفر الموضوع علیها قدرَ تومان نادریّ من الذَّهَبِ الخالص.“ و کتَب اسمَه علی باب الصَّحن الشَّرقیّ: ”المتوکّل علی المَلِکِ القادر، السّلطان نادر“ و ذلک سنة 1145. و وضع فی الحضرة الشّریفة و فی خَزانتها من التُّحَف و الجواهر ما لا یُقوَّم،2 و منه القِندیل المُرصَّع المعلَّق فوق الضّریح الشّریف و التّاج المعلَّق فوق الرّأس الشرّیف.

  • ثمّ غزا العراقَ سنة 1156 بجَیشٍ عظیم، و حاصَر البصرةَ بنحو تسعین ألف مُقاتل، و حاصَر بغدادَ بنحوٍ من سبعین ألفًا مدَّةَ ستة أشهُر، و توجّه بباقی عسکره إلی شهر زور (السُّلیمانیَّة) فأطاعه أهلُها و سائرُ عشائر الأکراد و الأعراب، ثمّ توجّه إلی قلعة کرکوک ففتَحها بعد حصارِ ثمانیة أیّامٍ، ثمّ توجّه إلی إرْبِلْ فأطاعوه، ثمّ توجّه إلی المُوصل بنحو مائتَی ألف مُقاتل فحاصَرها سبعةَ أیّام، و عاد عنها إلی بغداد و تردّدت الرّسلُ بینه و بین أحمد باشا والی بغداد فی الصّلح. و نزل فی الکاظمیّة فزار الإمامَین الکاظمَ و الجوادَ، ثمّ عبَر دجلةَ فی زَورَقٍ فزار الإمامَ أباحنیفة، ثمّ توجّه إلی النّجف لزیارة أمیرالمؤمنین علیه السّلام و رؤیةِ القُبّة التّی کان أمَر ببنائها بالذَّهَب کما مرّ.

  • آمدن عبداللَه أفندی سُوَیدی در خیمۀ نادرشاه برای مناظره با علمای تشیّع

  • و ما زالت الرّسلُ تختلف بینه و بین أحمد باشا، والی بغداد، فی اعتراف الدّولة العثمانیّة بکَون المذهب الشّیعة رسمیًّا؛ حتّی تقرّر بینهما إرسال عالِمٍ من بغداد من قِبَل أحمد باشا لمناظرة العلماء الذّین فی صُحبة الشّاه، لیُثْبِتَ عنده أنّ الشّیعة فرقة من

    1. . اللَّبِنَة و اللِّبْنَة: یک تکّه خشت. (محقّق)
    2. . أقرب الموارد: «قوَّمَ المتاعَ: جعَل له قیمةً معلومة.»

مطلع انوار ج10

280
  • المسلمین و مذهبُهم هو مذهب الإمام جعفر الصّادق، کما أنّ باقی المذاهب هی مذاهبُ الأئمّة الأربعة، فیَحِقّ لهم حینئذٍ أن یکون مذهبُهم رسمیًّا کباقی المذاهب، و أن یکون لهم محرابٌ و إمامٌ فی مکّة المکرّمة مع المحاریب و الأئمّةِ الأربعة.

  • فاختار الباشا لذلک عبدَاللَه أفندی المعروف بالسُوَیدیّ، فحضر إلی مُخَیَّم الشّاه مع رُسُل نادرشاه فأکرمه الشّاهُ و احترمه، و کان فی صحبة الشّاه تسعةُ عشر عالِمًا من الشّیعة و خمسةُ عشر من علماء أهل السنّة من بلاد الأفغان و بلاد ما وراءِ النّهر؛ فاجتمعوا و أخَذ المُلّا باشی یذکر: أنّ الشّیعة فرقةٌ من فِرَق الإسلام، و یَستشهد بما فی جامع الأُصول: ”مدارُ الإسلام علی خمسةِ مذاهب“ و عَدَّ الخامسَ مذهبَ الإمامیّة، و یَعُدّ صاحبُ المواقفِ الإمامیّةَ من الفرق الإسلامیّة؛ و بقول أبی‌حنیفة فی الفقه الأکبر: ”لانُکفِّر أهلَ القبلة“؛ و بقول شارح هدایة الفقه الحنفیّ: ”و الصّحیحُ أنّ الإمامیّة من الفِرَق الإسلامیّة.“

  • و ذکر السُّوَیدیّ فی رسالته الآنفةِ الذّکر کثیرًا من مناظرتهم له و احتجاجهم بآیة المباهلة و حدیث المنزلة و غیر ذلک، و جوابِه لهم و احتجاجِه علیهم بما یطول الکلامُ بنقله فی أشیاء أُخَر ذَکَرَها، و عدَّ من جملة علماءِ العراق الّذین حضروا السیّدَ نصراللَه المعروف بابن‌قطّة، و هو السیّدُ نصر الحائِریّ العالمُ الشّاعر المعروف و الشّیخ جواد النّجفی الکوفیّ و لعلّه الشیخُ جواد نجف المعروف.

  • حقّانیّت تشیّع و ارسال نادرشاه به موافقت سلطان عثمانی عالمی را به مکّه برای اقامه نماز

  • ثمّ أمر الشّاه أن تُصَلَّی الجمعةُ فی مسجد الکوفه، و یحضر السُّوَیدیّ الصّلاةَ و أن یُدعیٰ فی الخطبة للسّلطان محمود العثمانیّ ثمّ لنادرشاه؛ فاجتمع فی المسجد نحوٌ من خمسة آلاف و صُلِّیت الجمعةُ. (و من الغریب) ما ذکره السُّوَیدیّ من أنّ الخطیب ـ و هو مِن أهل کربلا ـ لمّا قال فی خطبته سیّدنا عمر بن الخطّاب، کسَر الرّاءَ مع أنّه إمامٌ فی العربیّة، و قال: ”إنّه أشار بذلک إلی أنّ منع الصّرف فی عمر للعدل و المعرفة.“

مطلع انوار ج10

281
  • ثمّ شتَم الخطیبَ أقبحَ الشَّتم. فانظُرْ إلی أیّ درجةٍ یبلغ التَّعصبُ بالإنسان فیستولِی علیه سوءُ الظّن بما لایخطر فی بالِ أحدٍ، فاستَمِعْ إلی الخطباء هل تجد أحدًا لا تخرج من لسانه الرّاءُ إلّا شبیهةً بالمکسورةِ؟ و ذلک لأنّ إخلاصَ الفتحة لا یخلو من ثقلٍ.

  • فتنه و شورش مردم مکّه و به قتل رساندن سلطان عثمانی آن عالم را در نزد خود

  • و بعد ذلک رَخَّصت الدّولةُ العثمانیّة للسّلطان نادرشاه بإرسالِ خطیبٍ و إمامِ جماعةٍ إلی مکّة المکرّمة، فأرسل السیّدَ نصرَاللَه و أرسل معه هدایا إلی شریفِ مکّة الشّریف، مسعود بن سعید، سنة 1155 و أرسل معه کتابًا إلی الشرّیف یقول فیه: ”إنّه حصل الاتّفاق بیننا و بین الدّولة العثمانیّة علی إظهار المذهب الجعفریّ و أن یُصلِّی إمامٌ خامسٌ الصَّلَواتِ الخمس فی جمیع الأوقات بلا معارضةٍ، و أن یُدعیٰ لنا علی المنابر و المقامِ کما یُدعیٰ للدّولة العَلِیّة؛ فواصَلَکم إمامُ مذهبنا السیّدُ نصراللَه فدَعُوه یُصلِّی بالنّاس صلاةً خامسةً بالمسجد الحرام.“

  • فقامت قیامةُ أهلِ مکّة لهذا الأمر و طلبوا من الشّریف تسلیمَ السیّد نصرِاللَه إلیهم لیقتلوه، فامتنع علیهم. فاتّهموا الشرّیفَ بالتشیّع و لم یتخلّص من هذه التّهمة حتّی أمَر بسبّ الشّیعة فی الخطبة فی کلّ یومِ جمعة؛ و بقیٰ ذلک سُنَّةً مستمرّةً إلی ما شاء اللَه. و جاء الأمرُ مِن نادرشاه إلی السیّد نصرِاللَه بالسَّفر إلی اسلامبول، فسافر مع رَکْبِ الحاجّ الشّامی. فلمّا وصلها وُشِیَ به1 إلی السّلطان بفساد المذهب و أُمورٍ أُخَرَ، فأمَر بقتله فقُتِل ـ رحمه اللَه تعالی ـ؛ و قیل: إنّ قتلَه کان فی عهد السلطان عبدالحمید بن السّلطان أحمد؛ و الصّوابُ هو الأوّل. فانظُرْ إلی أیّ درجةٍ یبلغ التعصّبُ و اتّباعُ الهوَیٰ بالإنسان، و اعجَبْ لهؤلاء الذّین فرّقوا کلمةَ المسلمین و شتّتوا أمرَهم حتّی وصلوا إلی ما وصلوا إلیه الیومَ مِن الوَهْنِ و الضَّعف و استُعمرت بلادُهم و مُلِکت رقابُهم و لایزال فئةٌ إلی

    1. . أقرب الموارد: «وَشَی بفلانٍ إلی السُّلطان وَشیًا و وشایةً: نَمَّ علیه و سعی به.» یعنی: از او در نزد سلطان سعایت و بدگویی نمود. (محقّق)

مطلع انوار ج10

282
  • الیوم یُثیرون نارَ التعصُّب و الخِلاف؛ ﴿وَمَا رَبُّكَ بِغَٰفِلٍ عَمَّا يَعۡمَلُونَ﴾.1»2

  • نادرشاه به مظاهر تشیّع خدمت کرد، نه مانند صفوّیه به حقایق شیعه

  • [تاریخ الشیعة] صفحة 220، پاورقی:

  • «کان بدءُ الدّولة الصّفویّة عام 905، و انتهاؤُها عامَ 1148 حین قبَض نادرشاه علی زمام الحکم، و قطع الخِطبةَ عن الشاه‌عبّاس الثالث، و کان نادرٌ یومئذ القائدَ الوحید. و الصّوفیّة علویّةٌ موسویّة.»

  • صفحة 225:

  • «الشّیعة و نادرشاه3 فی إیران:

  • إنّک خبیرٌ بما تمّ لنادرشاه من الفتوح و استیلائِه علی إیران و الهند و العراق و البحرین و الأفغان و بُخاریٰ و غیرِها بمدّةٍ وجیزةٍ، و لم یکن نادرٌ کالصّفویّة فی اهتمامه بشئون الدِّین و ترویجِه للعلم و تقدیره للعلماء، و لم یَسمَح لهم فی التّداخل بشئون الدّولة کما سمَحَت الصّفویّةُ من قَبله. نعم لم یُقصِّر عن الصّفویّة فی خدمة المراقد الشّریفة لأئمّة أهل البیت؛ فإنّ لِسانَ القبّة و الخزانة العلویّتین، اللّتین طُلِی الأُولی منهما بالذَّهَبِ الإبْریز و مُلِءَ الثّانیة بنفائِس العقود و الجواهر و غیرها یومَ عاد من الهند فاتحًا لِیُفصِح ناطقًا عمّا صنَعه نادرشاه من الحسناتِ المشکورة و الخدمات الجلیلة؛ کما یشهد لِوَلائه و إخلاصه ما صنَعه من العمارة فی المشهد الرضویّ بطوس، و قد جلَب

    1. . سوره انعام (6) آیه 132.
    2. . جنگ 20، ص 177 ـ 181.
    3. . ولد نادر عام 1100، و تسنَّم عرشَ السلطنة عام 1148، و قُتِل فی جمادی‌الأولی عام 1160. (تاریخ الشیعة)

مطلع انوار ج10

283
  • له الحجرَ الرُّخامیّ من آذربایجان؛ و ما عقَده من الصّلح مع العثمانیّین علی شروطٍ، منها: إعلانُ الدّولة رسمیّةَ المذهب الجعفریّ کالمذاهب الأربعة، و منها: بناءُ رکنٍ خاصٍّ له فی مکّة المکرّمة، و منها: حمایةُ الحاجّ الفارسیّ فی طریق مکّة. و لکن آل عثمان ما وَفَوا له بعهدٍ و لا شرطٍ، خصوصًا رسمیّةَ المذهب و بناءَ رکنٍ.

  • و لمّا جاء إلی العراق جمَع بین علماء الفریقَین الشِّیعةِ و السُّنّة.»

  • صفحة 226: «و خدَمَت1 العلم و العلماء بشتَّی السُّبُل؛ و قد انقاد بعضهم للعلماء، کفتحعلی‌شاه.»2و3

  • فتحعلی‌شاه و جنگ روسیه با ایران و مأموریّت عبّاس میرزا

  • [معادن الجواهر و نزهة الخواطر، مجلّد 2] صفحة 336:

  • «فتحعلی‌شاه بن حسینقلی‌خان بن محمّد‌حسن‌خان قاجار: و کان فی شیراز، فلمّا بلغه قتلُ المَلِکِ توجّه إلی طهران و أخمَدَ نیرانَ الفِتَن. و فی سنة 1212 جلس علی سریر المُلک، و بعد سنةٍ مِن جلوسه نقَل تابوت أقا محمّدخان إلی النّجف فدُفن فی غرفةٍ من غُرَف الصَّحن. و کان فتحعلی‌شاه علی مرحلةٍ سامیةٍ فی تشییدِ مبانی الشَّرع، راسخَ الاعتقاد فی الأذکار و الأوراد، مُکَرِّمًا للعلماء مُفَضِّلًا علیهم، و فی أیّامه راجَ سوقُ الأدب و ظهَر الشعراءُ البارعون. و مِن آثاره تذهیبُ إیوان الصَّحن و القُبّةِ المنوّرة فی الحائر، و تفضیضُ الضّریحِ الحُسَینیّ، و بناء قُبّةِ مرقد سیّدنا العبّاس، و

    1. . أی: دولةُ القاجار.
    2. . جلس علی العرش عام 1212، و توفّی عام 1250. و فی ایّامه زار الصَّدرُ الأعظم امین‌السلطنة العتباتَ المقدّسة فی العراق، و حفر نهر الشاه و اوصله إلی خندق الکوفة و اجری منه قناة محکمة البناء تشقّ وادی السلام، و تنتهی إلی النجف. (تاریخ الشیعة)
    3. . جنگ 20، ص 369.

مطلع انوار ج10

284
  • تذهیبُ قُبّة السیّدة فاطمة بنتِ الإمام موسی بن جعفر فی قم و بناءُ صحنٍ واسعٍ لها، و بناءُ صحنِ مشهد الإمام علیّ بن موسی الرّضا سلام اللَه علیه، و غیرُ ذلک.

  • و فی عهده وقَع الحربُ بین روسیا و دولة إیران؛ و سببُه أنّه لمّا ملَک إلِکْسانْدِرْ حفیدُ کاترین فی روسیا، وَجَّهَت روسیا کلَّ قواها لامتلاک کرجستان، فاضطرّت گرگین خان سلطانُ کرجستان فی ذلک الوقت إلی التّنازل لها عن کرجستان، و التجَأ الکُرْجیّون إلی دولة إیران، و تجاوزت روسیا من کرجستان إلی سائر البلاد الواقعةِ خلفَ أرَس و ملَکت کنجةَ و استباحت أهلَها سنة 1218. فأمر الشّاهُ وَلَدَه عبّاس میرزا ولیَّ عهده بمقاومة روسیا، فجَرَت بینه و بینها مصادماتٌ من سنة 1218 إلی سنة 1220؛ لکنّ روسیا کانت قد أحکَمَت مواقعَها الحربیّةَ فی بلاد کرجستان و کنجة، فلم تتمکّن دولةُ إیران من إخراجها. و کانت المناوشةُ بین جنود روسیا و إیران مُستَمرّةً إلی أن عقَد قائدُ روسیا بتوسّط سفیر لإنکلترا1 معاهدةً مع الدّولة الإیرانیّة سنة 1228، ملَکت فیها روسیا کرجستانَ و شیروانَ و شکی و کنجه و قراباغَ و مغانَ و بعضَ طالش.

  • و فی سنة 1240 ادّعی الرّوس أنّ بُحَیرةً فی الشِّمال الغربیّ من توابع إیران داخلةٌ فی حدود المملکة الروسیة، و بلَغ علماءَ إیران تعدِّی روسیا علی مُسلِمی القفقاز و استباحتهم فأفتَوا بالجهاد، و کان عمیدُ هذه النهضة العلّامةَ السیّد محمّد الطّباطبائیّ نجلَ صاحب الرّیاض الّذی لُقّب السیّدُ محمّد المجاهد، فإنّه توجّه بنفسه للقتال. و اضطرّ فتحعلی‌شاه إلی الدّخول فی الحرب فأمر وَلَدَه عبّاس میرزا بذلک، و جرَت حربٌ کان الظَّفَرُ فیها للمسلمین؛ و لکنّ بعضَ الدَّسائس و الحِیَل أثّرَت أثرَها فی قوّاد جیش

    1. . خ ل: إنکلترة.

مطلع انوار ج10

285
  • المسلمین، فظهر الفَشَلُ و انتهی إلی معاهدةٍ خسرت بها إیران مُضافًا إلی البلاد السّابقة، إیروانُ و نخجوانُ مع غرامةٍ حربیّةٍ باهظةٍ و قُرِّرت معاهدةٌ تجاریّة سنة 1243.

  • و تُوُفِّی فتحعلی‌شاه سنة 1250، و مدّةُ مُلکه ثمان و ثلاثون سنة.»

  • ناصرالدّین‌شاه و تحریم میرزای شیرازی تنباکو را

  • صفحة 338: «ناصرالدّین‌شاه بن محّمدشاه: ولد فی صفر سنة 1247، و جلس علی سریر المُلک فی تبریز، ثامن عشر شوّال سنة 1264، و فی الثّانی و العشرین من ذی‌القعده ورد طهران. و بعضُهم یقول: ”قد اکتسّت إیرانُ فی أیّامه حُلَّةً من البَهاء و الجلال، و کان مُقَدِّرًا للعلماء الرّوحانیّین و الاُدباء و الشّعراء، و قرَّر إصلاحاتٍ سیاسةً فی نظام المملکة.“ و لسنا نعرف ما هو هذا البَهاءُ و الجلالُ الّذی اکتسته إیرانُ فی أیّامه سِوَیٰ أنّ الجُندیّة کانت مُنحطَّةً إلی درجةٍ مُخجِلةٍ، و نفوذُ روسیا و إنکلترا یزداد یومًا فیومًا حتّی کان لإنکلترا بریدٌ و خطٌّ برقیّ فی إیران؛ و سِوَی القروض من روسیا و إنکلترا الّتی کانت تتصرّف علی السَّیّاحات فی الممالک الأجنبیّة؛ و سِوَیٰ إعطاء امتیاز حصر التَّنباک للإنکلیز لولا أنْ حالت دون ذلک فتوَی الإمام السیّدِ میرزا حسن الشیرازی بتحریم تدخینِ التّنباک، فکُسِرت کلُّ نارجِیلةٍ فی إیران فی ساعةٍ واحدةٍ حتّی أنّ خَدَمَ قصرِ الشّاه کَسَروا کلَّ نارجِیلةٍ فیه، و طلب الشّاهُ مِن خادمه الخاصِّ نارجِیلةً یُدخِّن بها فلم یَجِد، و شوهد بعضُ الفَسَقة ـ الذّین یشربون الخمرَ ـ یکسِر نارجِیلتَه فی بعض المَقاهی، فسُئِلَ عن السَّبب فقال: ”سمعتُ أنّ المیرزا حرَّم تدخینَ التّنباک.“ فقیل له: ”أنت تشرِب الخمرَ و قد حرّمه اللَهُ و لا تبالِی، فکیف تترک تدخینَ التّنباک لسماعک أنّ المیرزا حرّمه؟!“ فقال: ”أنا أشرِب الخمرَ و أرجو أن یَشفَع لی المیرزا عند النبیّ و الإمامِ لیَشفَعا لی عند اللَه، فإذا خالفتُ حافظَ شرع النبیّ [صلّی اللَه علیه و آله

مطلع انوار ج10

286
  • و سلّم] فبِمَن أتشفّع؟!“ و سوی اقتناء المِئاتِ من الجوارِی و السّرارِی.

  • نعم کان یُعظِّم الرّوحانیّین، و لکنّ هذا لا یکفی فی إصلاح المملکة، و قرَّر إصلاحاتٍ و لم یفعل.

  • و فی یوم الجمعة سابع عشر ذی‌القعدة سنة 1213 زار علی عادته مشهدَ السیّد عبدِالعظیم قُربَ طهران و دخل حَرَمَه، فتقدّم إلیه رجلٌ من أوزاع النّاس عُرِف بمیرزا رضا الکرمانیّ و أطلَق علیه مُسَدَّسَه،1 فأصاب فؤادَه و مات من فورِه؛ فدُفن بمشهد السیّد عبدالعظیم و بُنِیَ علیه قبّةٌ، و قُبِضَ علی قاتله فقُتِل. و أخفیٰ وزیرُه میرزا علیّ‌أصغرخان موتَه و جعَل یُرسِل خَلفَ الأطبّاء لیُوهِم أنّه حیٌّ، حتّی حَضَر ولدُه مظفّرُالدّین من تبریز.»

  • تاریخ روی کار آمدن رضاخان پهلوی

  • صفحة 340: «الدّولة البهلویّة: رضاشاه البهلوی: وَلِیَ المُلک بعد خَلعِ أحمدشاه؛ و أصلُه جندیٌّ فترقَّت به نفسُه العِصامیّة حتّی صار تارةً وزیرَ الحربیّة و أُخری رئیسَ الوزارة، مع أنّه علی ما یُقال أشبه بأمّیٍّ لا یقرأ و لا یکتب، فأصلَحَ جندیّةَ إیران و أخرج دولتَها من العدم إلی الوجود.»

  • [تصرّف مُحَمَّره و دستگیری شیخ خَز‎عَل و سوق دادن او به طهران]

  • صفحة 341: «الشیخ خزعل‌خان، أمیر المحمّرة:2

  • و أرسل مَرکَبًا صغیرًا حربیًّا إلی المُحَمَّرة، فصعد قائدُه إلی البَرّ و اجتمع بأمیر

    1. . المسدّس: هفت‌تیر, تپانچه. (محقّق)
    2. . نام قدیم خرّمشهر. (محقّق)

مطلع انوار ج10

287
  • المحمّرة الشیخ خَزعَل‌خان ابن الشیخ جابرخان أمیرِ قبیلة کعب العربیّةِ التّابعةِ لدولة إیران، ثمّ عاد إلی المرکَب، ثمّ عاد إلی البَرّ و دعا الأمیرَ إلی المرکب لحضور حَفلَةٍ و قضاء لیلة ساهرة فحضَر و رأی ما سرّه، ثمّ عاد ثمّ دعاه مرَّةً أُخری لمثل ذلک فحضَر غیر خائفٍ من العواقب و لا محتمِلٍ أنّ مثلَ هذا القائد و جنودَه القلیلة تَقدِر علیه، و عنده ممَّن یحمل السِّلاحَ و یحارب ما یزید علی أربعین ألفًا، بل مَن یُحسِن الحربَ یزید علی مائة ألف؛ فلمّا حضَر فی المرّة الثّانیّة أُقلِع به المرکبُ إلی أحد البنادر و أُخرِج إلی البَرِّ، و هناک أعلموه أنّه ذاهب إلی طهران، فلْیُرسِل إلی المحمّرة و یُحضِر ما یزیده من لوازمه.

  • و هکذا استولی الإیرانیّون علی إمارة المحمّرة و نصبوا فیها أمیرًا إیرانیًّا، و کانوا نصبوا فی أوّل الأمر أحدَ أنجال خَزعَل ثمّ عزَلوه. و کانت هذه الإمارةُ إقطاعیّةً تأخُذ الدّولةُ الإیرانیّة مِن أمیرها مبلغًا سنویًّا، و هو یتصرّف فی حکمها کیف یشاء و تولّاها الشّیخُ جابرخان. و کانت الدّولة العثمانیّة تدّعیها و جرت بینها و بین الشّیخ جابر حروبٌ کثیرة، فمرّةً لها و مرّةً علیها، و فتحها العثمانیّون فی بعض الوقائع من الشّیخ جابر؛ فنظم عبدُالباقی العمریّ شاعرُ بغداد یومئذٍ قصیدةً یقول فیها: ”فَتَحْنا بعونِ اللَه حِصنَ المحمرّة“ و هی قصیدةٌ طویلةٌ أظهر فیها ناظِمُها من التّعصُّب المذهبیّ شیئًا کثیرًا. ثمّ مات جابرخان و دُفن فی النّجف علی یسار الذّاهب إلی الکوفة، فوَلِیَ بعده ابنُه الشیخ مِزعل‌خان. ثمّ قتله أخوه الشّیخُ خزعل‌خان و أرسل جنازتَه إلی النّجف فدفَنه بجنب أبیه ـ و کُنّا یومئذٍ فی النّجف الأشرف ـ و استولی علی الإمارة، فأرسلتْ إلیه الدّولةُ الإیرانیّة الخِلعَةَ و التّقلید.1

    1. . التقلید: فرمان حکومت که پادشاه با آن، کسی را در جایی به حکومت می‌گمارد. (محقّق)

مطلع انوار ج10

288
  • و کان الإنکلیز بسطوا نفوذَهم علی خزعل، و استمالوه، و أهدَوه النَّیاشینَ1 الکِبارَ، و کانت مراکبُهم البحریّة إذا وصلت مقابل المحمَّرة تُطلِق مدافعَ السَّلام لخزعل. و فی أیّام الحرب الکبریٰ خامَرَ مع الإنکلیز و قطَع عن الدّولة الإیرانیّة المُرتَّبَ السّنوِیَّ الّذی علیه. فلمّا قبَض علیه رضاشاه تعرّض الإنکلیزَ لحمایته فلم یسمع منهم، و لا یزال فی طهران تحت المراقبة.

  • کارهای رضاخان پهلوی در ابتدای امر، باغ سبزی بود برای فریب عامّه

  • و لم یتعرّض رضاشاه لأملاک القاجاریّین، و لا مَنَعهم من سُکنیٰ إیران؛ و کان یُرسِل لأحمدشاه بعد خَلعِه مرتَّبَه إلی فرانسا، و لم یفعل کما یفعل الکمالیّون بآل عثمان. و هو دائبٌ فی ترقِیَةِ المملکة و إصلاحِها حسب مقتضیات العصر الحاضر؛ و من إصلاحاتِه أنّه ألغَی بنک شاهنشاه الإنکلیزی، و منَع خروجَ الذَّهَب من إیران، و أصلح أمورَ السِّفارات و القناصلِ2 فی الممالیک الأجنبیّة و عیَّن لهم من المعاش ما یکفیهم بعد ما کانوا عالةً علی الرِّعایا، و وضَع رَسمًا علی الشّای و السُّکَّرِ جمَع منه مبلغًا طائلًا لمدّ سکّةِ حدیدٍ من مَرافئ3 إیران إلی الدّاخلیّة، و قد أعلن الجندیّةَ الإجباریّة و أعفیٰ مِن ذلک العلماءَ و طلبةَ العلم.

  • و قد ألزم رعایاه بلَبس القُبَّعة الشَّبیهة بالقُبَّعة الفرنسیّة، فعمّ الاستیاءُ من ذلک و حَصَلَت فِتَنٌ و ثوراتٌ بسببه. و لمّا عاد مَلِکُ الأفغان السّابق أمان‌اللَه‌خان من سیاحته فی أوروبا و أراد المرورَ فی بلاد إیران، أوْعَزَتْ إلیه الحکومةُ: أنّه لا یمکن مرورُه و زوجتُه سافِرة کما کانت فی أوروبا و ترکیا! فمرّت مُبَر‎ْقَعةً. فنسأله تعالی أن ینصر هذه الدّولةَ الشّرقیّة المُسلِمة و یُشیِّد أرکانَها، فإنّها إلی الیوم محافظةٌ علی

    1. . النَّیاشین: جمع نِیشان، نشان, نشانه, نشان افتخار, مدال. (محقّق)
    2. . القناصل: جمع القُنصُل، کنسول. (محقّق)
    3. . المرافئ: جمع المَرفَأ، لنگرگاه, بارانداز, اسکله، بندر. (محقّق)

مطلع انوار ج10

289
  • استقلالها فی هذا الشرق التَّعیس؛ و اللَه تعالی وَلیُّ الإجابة.»1و2

    1. . و فیه ما لا یخفی علی المُطَّلع الخبیر بالأُمور و الحوادث المُؤلِمةِ الحادثة فی زمانه بأمر الإنکلیز من استعمار عمیق، و المبارزة لخلاف المذهب و الشرع المبین، بحیث جعل نساء الأُمَّة سافراتٍ کاشفات عاریات متبرّجات بالقهر و الجبر و الحبس، و الإعدامُ من علماء الدّین ما لا یمکن إحصاؤه؛ و قد سوّد رضاخان البهلوی وجهَ التاریخ. نعم، و الّذی یُسهِّل الخَطْب أنّ ما أفاده المؤلّفُ هٰهنا کان فی بَدْوِ سُلطَتِه، و هو کما أفاده لجلب قلوب العامّة فی بَدْوِ أمره، کان یشکّل مجالسَ العز