/10
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۴۵

1
  • درس یکصد و چهل و پنجم

  • واحد بودن واجب الوجود

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • برهان ملاصدرا بر واحد بودن واجب الوجود

  • كما زَعَمَه بعضُ الناسِ حيثُ قال: إن ما بَيَّنا مِن أنّ التعينَ نفسُ حقيقتِه يَكفي في إثباتِ توحيدِه فإنّ التعينَ إذا كان نفسَ ماهيةِ شي‌ءٍ كان نوعُه منحصرًا في شخصِه بالضرورةِ و إنّما قُلنا لا يَكفي ذلك لاحتمالِ‌ الوهمِ أن يكونَ هناك حقائقُ متخالفةٌ واجبةُ الوجودِ و تعيّنُ كلٍّ منها نفسُ حقيقتِه فلابدَّ مع ذلك مِن استينافِ برهانٍ علىٰ تفرُّدِ واجبِ الوجودِ في معنَى واجبِ الوجودِ.

  • «[چنانکه برخی چنین پنداشته‌اند و گفته‌اند: ”اینکه تعین، نفس حقیقت او است.“ در اثبات توحید او کافی است. برای اینکه تعین اگر نفس ماهیت چیزی باشد به‌ضرورت نوعش منحصر در شخصش است، درحالی‌که ما گفتیم: این کافی نیست. یعنی به‌واسطۀ احتمال دادن قوۀ واهمه که در آنجا حقایقی هستند که با هم اختلاف داشته و همگی واجب الوجود‌ند و تعین هریک از آنها عین حقیقتش می‌باشد. پس با این‌همه ناگزیرِ از سر گرفتن برهان بر یگانگی واجب الوجود در معنای واجب الوجود است.]»

  • فنقولُ لو فَرَضنا موجودَين واجبَي الوجودِ لكانا مشتركينِ في هذا المفهومِ و متغايرينِ بحسبِ ذاتَيهما بأمرٍ مِن الأمورِ و ما به الامتيازُ إمّا أن‌ يكونَ تمامَ الحقيقةِ في شي‌ءٍ منهما فيكونُ وجوبُ الوجودِ المشتركِ بينَهما خارجًا عن حقيقةِ أحدِهما و هو مستحيلٌ لما مَرَّ مِن أنّ وجوبَ الوجودِ نفسُ حقيقةِ الواجبِ و إمّا أن یكونَ جزءَ حقیقتِه فیَلزَمُ التركیبَ فیه و التركیبُ یستَلزِمُ الاحتیاجَ إلى الأجزاءِ و كلُّ محتاجٍ ممكنٌ.

  • «[لذا می‌گوییم: اگر دو موجود واجب الوجود فرض کردیم، ناگزیر در این مفهوم با هم اشتراک خواهند داشت، و به‌حسب ذاتی هردو و به‌سبب امری از امور با هم جدایی خواهند داشت. و آنچه موجب جدایی است (مابه‌الامتیاز) یا این است که تمام حقیقت در چیزی از آن دو می‌باشد. دراین‌صورت وجوب وجود که مشترک بین آن‌دو است از حقیقت یکی از آن دو خارج می‌باشد و این محال است، چون همان‌گونه که گذشت، وجوب وجود نفس حقیقت واجب است. و یا این است که وجوب وجود، جزء حقیقتش می‌باشد، دراین‌صورت هم ترکیب در او لازم می‌آید و ترکیب مستلزم نیاز به اجزاء است و هر نیازمند و محتاجی ممکن است.]»

جلسه ۱۴۵

2
  • صحبت در این بود كه آنچه موجب تمیز و افتراق بین دو حقیقت واجبین است، یا داخل در حقیقت و ماهیت این دو واجب است یا اینكه خارج است.

  • «فیلزَمُ أن یكونَ الواجبُ فی تعیّنِه محتاجًا إلىٰ غیرِه» لازمۀ این حرف این است كه واجب در تحقق و تعیّن خارجى خودش احتیاج به غیر داشته باشد. چون آنچه موجب تعیّن و تحقّق است عبارت از فصل ممیز است، نه آن جهت مشترك بین فردین و حصتین. آن مسئله موجب تحقق یك شی‌ء در خارج است، اما ماهیت به ابهام خودش كه مشترك بین افراد مختلفه است، آن ماهیت به‌واسطۀ اشتراك خودش هیچ‌گاه موجب تعیّن نخواهد بود. این در صورتى است كه مابه‌الامتیاز جداى از ذات و خارج از ذات باشد، و خروج از ذات به‌معناى اتكاى به غیر است و به‌معنای افاضۀ از ناحیۀ غیر است؛ یعنى علت، موجب امتیاز بین این واجب و فرد واجب دیگر شده باشد، دراین‌صورت باید محتاج به غیر باشد.

  • «لأنّ تعیّنَ الشی‌ءِ إذا كان زائدًا علىٰ حقیقتِه عرضیًا لها یَلزَمُ أن یكونَ معلّلاً»، چون تعین شی‌ء اگر زائد بر حقیقت شی‌ء و عرضى براى آن شى‌ء باشد ـ نه ذاتی ـ وقتى كه زائد باشد باید معلل باشد یعنى علت داشته باشد، باید علت‌بردار باشد. وقتى كه صفتى ذاتى شیئى است دیگر معلل نیست، به جهت اینكه خود اقتضاى ذاتى آن شی‌ء یك‌هم‌چنین صفتى است؛ مانند آن اوصافى كه به ذات ماهیت برمى‌گردد یا آن اوصافى كه به ذات وجود برمى‌گردد مِن حیثُ هو وجودٌ لا مِن حیثُ تعیّنِه الخارجِ. اگر از حیث تعین باشد بنابراین خارج از آن شی‌ء خواهد بود و معلل است، مثل اینكه هر تعیّنى در تعیّن خودش محتاج به علت است، یعنى در جنبۀ تحقق خارجى محتاج به علت است. تمام‌ اشیاء را كه ملاحظه مى‌كنید اینها یك حقیقت مشتركه‌اى دارند كه عبارت از همان نفس حقیقة الوجود است و یك تحقق خارجى دارند كه آن نفس حقیقة الوجود در خارج متعیّن است و تحقق دارد، آن احتیاج به علت دارد. یعنى نفس تحقق شیئش احتیاج به علت ندارد، خودش هست، حقیقةُ الوجودِ ببساطتِه و بصرافتِه محققٌ إلاّ أنّ تعیّنَه یَحتاجُ إلى العلّةِ. بنابراین مابه‌الامتیاز در اینجا از ناحیۀ غیر است، و مابه‌الامتیاز عبارت از همان تحقق خارجى است. اما خود وجود كه دیگر علت نمى‌خواهد، چون خود وجود كه هست، الوجودُ لا یحتاجُ إلىٰ علةٍ لأنّه موجودٌ لنفسِه. بله، آنچه موجب تعیّن نفس وجود است بما هو صرف الوجود، همان چیزی است که عرض شد که از ناحیۀ خود وجود است. اگر یك صفتى از ناحیۀ خود ماهیت، یعنى مقتضاى ذاتى یك ماهیت باشد یا مقتضاى ذاتى وجود باشد، احتیاج به علت ندارد؛ اسم این را مستغنى بالذات مى‌گذاریم.

جلسه ۱۴۵

3
  • پس استغناى ذاتى وجود از علت، استغناى ذاتى وجود از تعین، استغناى ذاتى وجود از تشخص، این استغناء مربوط به ذات الوجود من حیث هو هو است. اما استغناى وجود از یك تعیّن خاص، محتاج به افاضۀ از ناحیۀ علت خارجى است؛ منتها علت خارجى نه‌اینكه علت خارج از ذات وجود است، چون غیر از ذات وجود كه وجود حق است، دیگر علت نداریم. علت برای تحقق، خود ذات وجود است.

  • بنابراین از اینجا این نكته را استفاده مى‌كنیم كه دو تعین در عالم كون تحقق دارد، دو تشخص در عالم كون تحقق دارد؛ یك تشخص، تشخص ذاتى است و آن مقتضاى ذات وجوب است مَر تشخص را براى خود من حیث هو هو. یعنى این وجود از نقطه‌نظر تشخص خارجىِ خودش نیاز به علت ندارد، اگر نیاز به علت داشته باشد این مباحث پیش مى‌آید كه باید محتاج به علت باشد و آن علت است كه تعین را به او افاضه مى‌كند. بنابراین در ذات خودش محتاج و ممكن خواهد بود و واجب الوجود از واجب الوجودى متبدّل به ممكن الوجود خواهد شد و هذا خلفٌ، خلاف فرض است.

  • پس تعین در ذات خودش احتیاج به علت ندارد. یعنى خود وجود من حیث هو أمرٌ محققٌ فى الخارجِ سواء اینکه ممكناتى وجود داشته باشد یا ممكناتى وجود نداشته باشد، سواء اینکه خداوند خلقى بكند یا خلقى نكند، خود وجود من حیث هو هو أمرٌ متعیّنٌ فی الخارج و هو نفسُ واجبِ الوجودِ و نفسُ حقیقةِ الوجودِ و الموجودیةِ، این یك تشخص است كه این تشخص مقتضاى ذات وجود است بلاملاحظةِ أمرِ خارجٍ عن حقیقتِه. یك تشخص براى تعینات این متعیّن است، یعنى همین امر متعیّنى كه در خارج متعین است، یك شكل و قالب دیگرى پیدا مى‌كند كه آن قالب دیگر مقتضى آن ماهیت بما هى‌ هى نیست بلكه آن موجودیت خارجى خودش فى‌حدّ‌نفسه اقتضای این را نكرده است، والاّ اگر قرار باشد خودش فى‌حد‌نفسه، نفس وجود این را اقتضا بكند پس این میز از كجا آمده است؟ و افتراق بین این موجود و موجود دیگر از كجا آمده است؟ درحالى‌كه اصل و حقیقت همۀ آنها یكى است!

جلسه ۱۴۵

4
  • بنابراین این موجودى كه الآن در خارج هست خودش اقتضاى این تعیّن را من حیث هى هى یا من حیث هو هو نكرده است. یعنی خود این قالب و خود این كتابى كه الآن 300 گرم وزن دارد و ما به صورت جسم مشاهده مى‌كنیم، خود این تعیّن نیامده خود را بسازد؛ همان‌طورى كه استغناى ذاتى وجود مقتضى است كه خودش روى پایش بایستد. این تعین از ناحیۀ غیر در خارج محقق شده است كه آن غیر عبارت از همان تشخص اولى است. یك تشخص اولى را درست كردیم، و بر پایۀ آن تشخص اولى، تشخصات دیگر را بار كردیم. اول آمدیم و یك قالب آجر درست كردیم و آن قالب آجر را سرمایه و مادۀ اصلی براى بنا قرار دادیم. آن آجر باید درست شود، شما همین‌طوری با خاك نمى‌توانید یك ساختمانى را بسازید مگر اینكه این خاك را تبدیل به آجر كنید. حالا اسم این آجر را از باب تشبیه مقربیت، صرف الوجود گذاشتیم. حالا این آجر که اسمش صرف الوجود است مى‌آید و بناهاى مختلفة الأشكالى را براى ما درست مى‌كند. بنایى را به‌صورت یك طبقه و دو طبقه درست مى‌كند، نقشه‌اش این‌طور است، نقشه‌اش آن‌طور است. تمام این بناها از این آجری است كه‌ این آجر اصل الوجود براى این بنا است و حقیقة الوجود این بنا است.

  • پس در اینجا ما دو تعیّن داریم: تعین اول تعینى است كه مایۀ بنا را محقق مى‌كند و این عبارت از آجرى است كه خاك را با آب مخلوط كردیم و در كوره نهادیم و تبدیل به این موجود خاص شده است، تعین دوم عبارت از شكل‌گیرى و شكل پذیرى این آجر به اشكال مختلفه است كه شما از این آجر، منزل، دیوار، مخزن، پل درست مى‌كنید. پل‌هاى سابق پل‌هاى آجرى بود. اینها براى شكل‌گیرى دوم است. حالا فرض را از باب مقرّبیت بر این می‌گذاریم که این آجر اول فى‌حد‌نفسه و من حیث هو هو تعین پیدا كرده است، ولى این پلى را كه بعد درست مى‌كنیم این پل به‌واسطۀ چیده شدن آجرها در كنار هم درست شده است. خود پل همین‌طور یك‌دفعه كه درست نشده است؛ یعنى اقتضاى پل این نیست كه چون آجر هست پل هم باید باشد. نه، لعلّ اینكه آجر هست و پل نیست. این‌طور نیست که چون آجر هست پس باید بنا و ساختمان هم باشد. نه‌خیر، شما آجر را در كنارى مى‌ریزید و اگر ده سال هم بماند تبدیل به ساختمان نمى‌شود باید بنّا بیاید و آن را درست بكند.

جلسه ۱۴۵

5
  • در مسئلۀ تعینات در اشیاء خارجى، این دو مطلب در جنب هم قرار دارند: مطلب اول تعینى است كه به خود وجود برمى‌گردد و آن تعین مقتضاى ذاتى وجوب من حیث هو هو است، این تعین، تعین حق متعال است، این تعین، تعینى است كه لازمۀ آن ذات است، این تعین، تعینى است كه محتاج به غیر نیست، این تعین، تعینى است كه اقتضاى نفس ذات وجود است. یعنى اگر شما نفس ذات وجود را بدون خلق و بدون ربطی و بدون تشكّل خارجى‌ای، یعنى نفس ذات وجود را تصور كنید آیا این نفس ذات وجود باید باشد یا نباید باشد؟! چون یك حقیقت واقعى و واقعۀ خارجى است؛ خیالى که نمى‌شود باشد، حقیقت كه نمى‌شود تخیل باشد. این واقعیت، یك واقعیت خارجى است. آن [حقیقت] كجاست؟ آن [حقیقت] همه جا هست. درحالى‌كه در یك مسئلۀ اعتبارى و مسئلۀ‌خارجى، همه جا بودن براى آن معنی ندارد که بگوییم: همه جا هست. در یک مسئلۀ حقیقی، همه جا بودن باید معنی داشته باشد. مثل اینکه شما در اینجا دارید نفس مى‌كشید و مى‌گویید: هوا كجاست؟ هوا همین است كه از وقتى كه اینجا آمدید، تا حالا زنده‌اید. همین‌كه زنده هستید و به‌ آن‌طرف تشریف نبردید، همین دلیل بر این است كه استشمام كردید و هوا در اینجا هست كه تنفس كردید. اینکه «این هوا كجاست؟» دیگر معنى ندارد.

  • حالا یك‌وقت شما این هوا را به یك نحوى فشرده مى‌كنید كه براى شما ملموس مى‌شود، این تعین روی تعین مى‌شود. پس یك تعیّن اول داریم و یك تعیّن روى تعین اول داریم. در تعین اول، خود وجود احتیاج به مُعیِّن ندارد كه یك معیّنى بیاید و وجود را تعیّن بدهد، خودش فى‌حدنفسه تعین و تشخص دارد. وجود، احتیاج به مشخِّص ندارد كه نفس حقیقت خود را تشخّص بدهد. چون اگر این كار را بكند نقل كلام در آن مى‌شود كه آیا او هست یا نیست؟ و امثال‌ذلك.

جلسه ۱۴۵

6
  • پس این وجود، در تعیّن اوّلیِ خودش احتیاج به چیزى ندارد. خودش مى‌گوید: من هستم و نیاز به هیچ‌كس هم ندارم، نه كارخانه‌دار دارم و نه سرمایه‌دار دارم، خودم براى خودم تشریف دارم. حالا می‌گوییم: در مسئلۀ تعین دوم چه؟ در مبدعات چه؟ در عقول چه؟ در صور مجرده چه؟ در عالم صور چه؟ در عالم كون و فساد و صور و ماده چه؟ می‌گوید: نه، آن یك مسئلۀ دیگر است، این‌طور نیست که آن چیزى كه در خارج هست اقتضاى ذاتی‌اش تعین باشد. اگر اقتضاى ذاتی‌اش تعین باشد، چرا امروز هست و فردا نیست؟! چرا امروز هست و دیروز نبود؟! من‌باب‌مثال این پارچ اگر مقتضاى ذاتى‌اش تعین در خارج است باید از ازل وجود داشته باشد. و همین‌طور اگر مقتضاى ذاتى آن تعین است، خب وقتى كه من یك سنگ مى‌زنم نباید شكسته شود بلکه باید سرجایش بایستد.

  • بنابراین تعین دوم، معلل است. خب علت آن چیست؟ تعین اول است. پس تعین اول است كه تعین دوم را مى‌سازد. پس تعیّنِ اول، نفس تعین و نفس فاعل را در خودش دارد ـ فاعل با اصل ماده به عبارت ما است و این غلط است، چون او مجرد است و در مجرد ماده معنی ندارد ـ در آنجا فاعل و معطى براى تعین، با ذات خود متعین یكى است ولى در صورت دوم، فاعل تعیّن جداى از ذات متعیّن است، فاعل، تعین را افاضه مى‌كند. خیال نمی‌کنم که خیلی مشکل باشد.

  • و إما أن یكونَ خارجًا عن الحقیقةِ فیلزَمُ أن یكونَ الواجبُ فی تعیّنِه محتاجًا إلى غیرِه لأنّ تعیّنَ الشی‌ءِ إذا كان زائدًا علىٰ حقیقتِه عرضیًا لها یَلزَمُ أن یكونَ معلّلاً لأنّ كلَّ ما هو عرضیٌ لشی‌ءٍ فهو معلَّلٌ إما بذلك الشی‌ءِ و هو ممتنعٌ لأنّ العلةَ بتَعَیُّنِها سابقٌ على المعلولِ و تعینِه فیَلزَمُ تقدّمُ الشی‌ءِ علىٰ نفسِه و إما بغیرِ ذلك الشی‌ءِ فیكونُ محتاجًا إلیه فی وجودِه كما فی تعیُّنِه إذ التعیّنُ‌ للشی‌ءِ إما عینُ وجودِه أو فی مرتبةِ وجودِه و الاحتیاجُ فی الوجودِ یُنافی كونَ الشی‌ءِ واجبًا بالذات.

جلسه ۱۴۵

7
  • «[و یا این است که وجوب وجود، خارج از حقیقت واجب می‌باشد. بنابراین لازم می‌آید که واجب در تعینش نیازمند به غیر خودش باشد، برای اینکه تعین شیء اگر زائد بر حقیقتش باشد عارض بر او می‌باشد،] لازم مى‌آید اینكه معلّل‌ باشد (یعنى این علت، خارج از حقیقتش باشد.) هر چیزى كه عارض بر شی‌ء دیگر بشود، عرَضى براى شی‌ء دیگر باشد و این معلّل است، (یعنى از ناحیۀ غیر آمده است.) یا به این شى‌ء است كه ممتنع است، (چون فرض بر این است كه این تعین كه برای حق است موجب تشخّص خارجى او است و اگر تعین نباشد، تشخص خارجى هم نیست درحالى‌كه عرَضى براى یك شیئى، متأخر از آن شى‌ء است. خود شما مى‌گویید: شیئى به‌نام موضوع باید باشد تا امر دیگرى بر او عارض بشود.) چون علت به‌واسطۀ تعینش سابق بر معلول و تعینش است. لازم مى‌آید كه تقدم شی‌ء بر نفسش باشد و خودش متقدّم بر خودش باشد، (چون ما مى‌گوییم: نفس این شی‌ء موجب تعین او است، پس نفس این شی‌ء علت براى تعینش است. اگر نفس این شی‌ء علت براى تعینش است درحالى‌كه تعیّن، شرط براى تحققش است، بنابراین خود شى‌ء مقدم بر خودش است، و شی‌ء علت براى تعین است، و تعین هم علت براى تحققش است، پس شى‌ء علت براى تحقق خودش مى‌شود كه تقدم الشی‌ء على نفسه لازم مى‌آید.) یا تعین شی‌ء، به‌واسطۀ خود این شی‌ء نیست بلكه به‌واسطۀ فاعلى خارج از حقیقت شى‌ء است، [دراین‌صورت در وجود و تعین خودش محتاج و نیازمند به او می‌باشد] همان‌طورى كه در وجودش محتاج به خارج است، همچنین در تعینش احتیاج به امر خارج دارد. (یعنی در وجود، احتیاج به امر خارج دارد، همان‌طور که در تعین این‌طور خواهد بود، چون تعین مى‌آید و به او وجود مى‌دهد.) زیرا تعین براى شى‌ء، یا عین وجود اوست كه وجود حق متعال است، تعین عین وجود حق است، یا تعین عین وجود نیست بلكه در مرتبۀ وجود است همان‌طورى كه در ممكنات این‌طور است كه تعین، نفس آن وجود نیست بلكه مرتبۀ آن وجود است. (یعنى در هر مرتبۀ وجودى یك تعینى لازم است تا شی‌ء محقق شود.) احتیاج در وجود، با وجوب بالذات شى‌ء منافات دارد.»

جلسه ۱۴۵

8
  • «قیل: هاهنا بحثٌ» در اینجا بعضى‌ها مطلبى را گفته‌اند، و آن مطلب این بود كه نمى‌گویند: واجب الوجود در وجوبِ وجود مشترك است ـ این حرف را نمى‌زنیم ـ چون اگر بگوییم: در وجوب الوجود مشترك است این بحث پیش مى‌آید که مابه‌الامتیازشان چیست؟ مابه‌الامتیازشان یك امر خارج است، آن امر یا داخل در حققیت واجب الوجود است یا خارج از آن حقیقت است. اگر داخل باشد تركیب لازم مى‌آید و اگر خارج از حقیقت و عرَضى باشد، یا این عرَضى معلّل به خود این شی‌ء است كه تقدم الشی‌ء علىٰ نفسه لازم مى‌آید، یا خارج از حقیقت شی‌ء است كه احتیاج واجب الوجود به علت خارج از ذات پیش مى‌آید، و علت، ممكن را اقتضا مى‌كند و ممكن با واجب الوجودى منافات دارد. برگشت تمام اینها به این است كه ما وجوب وجود را مشترك بین دو واجب الوجود بدانیم كه همین‌طور است. یعنى وقتى كه دو واجب الوجود را در نظر بگیریم، وجوب وجود بین هر دو مشترك خواهد بود.

  • اما ایشان در اینجا مطلب را از راه دیگرى وارد مى‌شوند كه با این مشكل برنخوریم. مى‌گوییم: واجب الوجود یك مسئلۀ انتزاعى است و یك مسئلۀ اعتبارى است، و نگوییم كه حقیقت موجودَین خارجَین را تشكیل مى‌دهد. زید و غنم و بقر و ابل، یك حقیقت مشترك فیمابین دارند كه اسم آن حقیقت مشترك فیمابین حیوانیّت است. مى‌گوییم: زید و غنم و بقر در حیوانیت باهم مشترك هستند. آن‌وقت سراغ ممیّزاتشان می‌آییم می‌گوییم: این ممیزش ناطقیت است، آن ممیزش صاهلیت است و امثال‌ذلك. در اینجا تركّب در ماهیت لازم مى‌آید، اما در مورد واجب الوجود ما مى‌توانیم از این قضیه فرار كنیم به‌این نحو که مى‌گوییم: واجب الوجود یك امر انتزاعىِ از یك حقیقت است كه در اینها است، اما نه‌اینكه خود اینها فى‌حدنفسه داراى یك حقیقت مشترك باشند. شما دو حقیقت متخالفۀ به تمام معنی را درنظر مى‌گیرید، این دو حقیقت، به تمام معنی با هم مخالف هستند ولى بالأخره هر دو هستند و هیچ‌گونه ارتباطى بین اینها نیست. بله، از اینكه هردو هستند شما وجوبِ وجود را انتزاع مى‌كنید، اما نه‌اینكه واجب الوجود یك حقیقتى باشد كه در هردو تزریق شده باشد؛ مثل یك آمپولى كه شما هم در این و هم در آن تزریق كنید و بگویید: هر دوى اینها چنین آمپولى را دارند و چنین ماده‌اى را دارند. نه، اینها دو حقیقت متخالفۀ به تمام معنی هستند. من‌باب‌مثال ظلمت با تمام شرایط خودش و نور با تمام شرایط خودش هیچ ارتباطى به هم ندارند، ولى از اینكه مى‌بینیم ظلمت هست و نور هست ما انتزاع وجوبِ وجود مى‌كنیم، نه‌اینكه یك حقیقتى مشترك بین هر دوى اینها هست، و آن حقیقت مشترك در اینجا موجب مابه‌الاشتراك شده است، و آن مابه‌الاشتراك، مابه‌الامتیاز مى‌خواهد، مابه‌الامتیاز یا داخل است كه تقدّم الشى‌ء على نفسه لازم مى‌آید و یا خارج است كه احتیاج به خارج لازم مى‌آید. نه، ما این حرف‌ها را به شما نمى‌زنیم، ما مى‌گوییم: این دو حقیقت كاملاً با هم مخالف هستند و هیچ ارتباطى با هم ندارند. ما نگاه به این دو مى‌كنیم مى‌گوییم: حالا كه هستند پس اینها واجب الوجود هستند و باید باشند. یعنی اثر صفتِ وجودى اینها این است كه ما واجب الوجود را انتزاع مى‌كنیم. واجب الوجود به‌عنوان یك اثر صفت خارجى و یك مفهوم انتزاعى است، اما نه‌اینكه واقعاً یك ماهیتِ مشتركى در وجود اینها باشد. این را شما چطورى جواب مى‌دهید؟! این دیگر مابه‌الامتیاز، معیِّنِ آنها نیست، معیِّن آنها امر دیگرى است. خود آن ظلمت، آلهۀ ظلمت، خودش به تمام معنی حقیقتش یك مسئلۀ مخالفى است و نور هم یك مسئلۀ كاملاً مخالفى است. و اصلاً خود آن حقیقتش، مابه‌الامتیاز بین دو حقیقت را تشكیل مى‌دهد؛ اصلاً مابه‌الاشتراكى بین هر دو وجود ندارد. ولى از اینكه بالاخره اینها هستند و باید باشند، شما مسئلۀ وجوب وجود را انتزاع مى‌كنید.

جلسه ۱۴۵

9
  • قیل: هاهنا بحثٌ لأنّ معنَى قولِهم: وجوبُ الوجودِ نفسُ حقیقةِ واجبِ الوجود أنه یَظهَرُ مِن نفسِ تلك الحقیقةِ أثرُ صفةِ وجوبِ الوجودِ لا أنّ تلك الحقیقةَ عینُ هذه الصفةِ فلا یكونُ اشتراكُ موجودَین واجبَی الوجود فی وجوبِ الوجود إلا أن یظهَرَ مِن نفسِ ذاتِ كلٍّ منهما أثرُ صفةِ وجوبِ الوجودِ فلا منافاةَ بینَ اشتراكِهما فی وجوبِ الوجودِ و تمایُزِهما بتمامِ الحقیقةِ.

  • «[گفته شده که اینجا بحثی است،] چون معناى قول اینها كه مى‌گویند: وجوب الوجود، نفس حقیقت واجب الوجود است، اینكه از حقیقت واجب الوجود، از آن خدا، از الهۀ متعدده و از آن حقایقی که ما اسم آن را آلهه می‌گذاریم، از آن حقیقت، یك اثر صفت براى وجوب وجودى ظاهر مى‌شود. (وقتى كه ظلمت هست ما كشف مى‌كنیم كه بالأخره ظلمت هست؛ نه‌اینكه این هستى داخل در ذاتش است كه مابه‌الاشتراك و مابه‌الامتیاز باشد. وقتى نور هست بالأخره ما مى‌بینیم كه نور هست، و این كه باید باشد اسم آن را وجوب مى‌گذاریم، ولى درواقع در ذات این و ذات آن، یك حقیقت مشتركه‌اى و یك تعین وجود ندارد. یك اثرِ صفتِ وجوبِ وجود ظاهر مى‌شود.) نه‌اینكه این حقیقت عین این وجوب وجود است. (این حقیقت اصلاً به وجوب وجود كارى ندارد، این حقیقت هركدام براى خودشان یك چیز جدایى هستند.) پس اشتراك دو موجود مختلف كه هردو واجب الوجود هستند، در وجوب وجود لازم نمى‌آید، مگر اینكه این‌طورى باشد که وقتى هر دوى اینها هستند، از نفس ذات هر كدام آنها یك اثر صفت وجوب وجودى ظاهر مى‌شود، یك اثرى ظاهر مى‌شود كه اسم آن اثر را ما وجوب وجود مى‌گذاریم. منافاتى نیست كه هركدام اینها در وجوب وجود مشترك باشند، اما حقیقت آنها را كه نگاه مى‌كنى هیچ ارتباطى به هم نداشته باشد.»

  • یعنى ما اشتراك اینها را در واجب الوجود، به‌معناى اشتراك در جزء از حقیقت تلقى نمى‌كنیم، حالا كه واجب الوجود به اینها اطلاق مى‌شود پس در حقیقت باید اینها با همدیگر مشترك باشند، حالا كه ما به زید جنبنده مى‌گوییم و هم به وزغ جنبنده مى‌گوییم، بنابراین باید بین این دوتا یك حیوانیت‌ مشترك باشد! نه، این‌طور نیست. ما اصلاً من‌باب‌مثال مى‌بینیم که بین سیاهى و سفیدى اشتراك نیست، اصلاً به تمام معنی بین آنها [تباین است] ولى درعین‌حال هم به سیاهى مى‌گوییم: هست و هم به سفیدى می‌گوییم: هست، و اصلاً اینها به هم ارتباطى ندارند. بله، جاعل اینها را در اینجا و در آنجا قرار داده، اما از نقطه نظر ذاتشان هیچ ارتباطى به هم ندارند، هیچ به همدیگر مربوط نیستند! یعنى اصلاً حقیقت سواد با حقیقت بیاض به هیچ نحو من الوجوهى با همدیگر هیچ‌گونه ارتباطى ندارند! بله، ما از اینكه هر دو روى این موضوع هستند یك جنبۀ عرَضیتى را انتزاع مى‌كنیم و مى‌گوییم: این عارض بر این موضوع شده است همان‌طوری که آن عارض بر این موضوع شده است. و این هم از باب ناچارى است، مى‌بینیم كه جلویمان هست، حالا كه جلویمان هست دیگر نمى‌توانیم آن را انكار بكنیم! اما نه‌اینكه این وصفى را كه ما انتزاع كردیم موجب بشود كه هردو با هم یك مابه‌الاشتراكى داشته باشند و مابه‌الاختلافى داشته باشند و مابه‌التمایزى داشته باشند. این را از باب مقربیت عرض مى‌كنم تا تقریب كنم. این هم همین‌طور است؛ دو حقیقت متخالفۀ به تمام معنی هستند، اما از تحقق خارجى‌شان ما كشف وجوب وجود مى‌كنیم.‌

جلسه ۱۴۵

10
  • و نحن نقولُ: إنّ معنَى كلامِ الحكماءِ: «وجوبُ الوجودِ عینُ حقیقةِ واجبِ الوجودِ» هو أنّ ذاتَه بنفسِ ذاتِه مصداقٌ للموجودیةِ و محكیٌ عنها بالوجودِ بلا انضمامِ أمرٍ أو ملاحظةِ حیثیةٍ أخرى أیّةَ حیثیةٍ كانت حقیقیةً أو إضافیةً أو سلبیةً.1

  • «و همین مطلب را ما مى‌گوییم که معناى كلام حكما كه مى‌فرمایند: وجود وجوب عین حقیقت واجب الوجود است، این است كه ذات این واجب خودش به‌تنهایى مصداق براى موجودیت است، نه‌اینكه مصداق موجودیت را از خارج بیاورد و محتاج به خارجِ از ذات خودش باشد. و به‌واسطۀ وجود، محكى از آن موجودیت است بدون اینكه یك امرى را شما در وجودش ملاحظه كنید یا یك حیثیّت تعلیله را ملاحظه‌ كنید؛ هر حیثیتی كه مى‌خواهد باشد، حیثیت حقیقیه یا اضافیه یا سلبیه باشد. (یعنى هر كدام از حیثیاتى را شما بخواهید درنظر بگیرید، در خود حقیقتش امرى باشد یا اینكه موجودیت را از خارج و به حیثیت اضافیه بیاورید و یا فاعلى به آن اضافه كنید یا به حیثیت سلبیه بیاورید.)»

  • اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد

    1. الحكمة المتعالیة، ج ‌1، ص 130 و 131.