پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 14 و 15: فی كيفية احتياج عدم الممكن إلى السبب؛ و في أن الممكن ما لم يجب بغيره لم يوجد
توضیحات
فصل(14) في كيفية احتياج عدم الممكن إلى السبب
جلسه 27
درس دویست و شصت و یکم
بیان کیفیت مجعول در کلام مرحوم آخوند (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
راجع به مجعولیت ماهیت یا وجود صحبت شد که جعل عبارت از ارادۀ اشراقیه و اضافۀ اشراقیه که از ناحیۀ مبدأ أعلیٰ و علت اولیٰ نسبت به تحقق حدود وجود به نفس آن حدوث میباشد؛ یعنی آن اراده و آن افاضۀ اشراقیه مانند اضافۀ مقولیه دارای طرفین نیست بلکه در اینجا طرف، طرف واحد است. به نفس مجعولیت وجود یعنی حد دادن به وجود و محدود کردن وجود، آن جعل خارجی تحقق پیدا میکند. بناءًعلیٰهذا ماهیتی متقرر نیست که آن ماهیت موجود بشود بلکه اصلاً ماهیتی نیست. وجود هم در مقام بساطت و در مقام صرافت بر قوام خودش استوار است و قیوم به ذات است. آن وجود که عبارت از همان مبدأ أعلیٰ [است] حتی نسبت وجود به مبدأ أعلیٰ و به علت اولیٰ این نسبت از باب نسب خارجیۀ اختلاف موضوع و محمول نیست و افتراق بین موضوع و محمول نیست بلکه نفس آن محمول، موضوعِ برای قضیه است و نسبت در اینجا محقق موضوع واحد بدون وصف وجود است یعنی الوجودُ هو المبدأ الأعلیٰ و هو العلةُ الأولیٰ و هو الموجودُ و الله هو الوجودُ و الوجودُ هو الله تعالیٰ!
جعل عبارت از ابراز و اظهار وجود
اگر همین وجود بخواهد محدودیت پیدا بکند یعنی آنچه را که قابلیت دارد اظهار کند نشان بدهد این عبارة أخرای جعل است پس جعل ساخت وجود در خارج نیست. جعل عبارت از ابراز و اظهار وجود است؛ وجودی که در مقام ذات بِلا لونٍ و لا صفةٍ و لا کیفٍ و لا کمٍّ بود الآن این وجود ذی ألوانٍ مختلفةٍ و کمٍّ متفاوتةٍ و حیثیات مفترقة خواهد شد.
تلمیذ: بروز و ظهور یا ابراز و اظهار؟!
استاد: بروز و ظهور عبارت از نفس آن کیف خارج و نفس آن ظهور خارج یعنی نفس ظهور و تحقق خارجی به معنای بروز و ظهور است اما ابراز، همان جعل و اضافۀ اشراقیه است یعنی آن اراده وقتی بر ظهور تعلق میگیرد به آن اراده ابراز و اظهار میگویند. صورت عبارت از کیف خارجی است. اما مصور، جاعل این صورت است؛ جاعل کم، کیف، لون، وضع و امثالذلک است. پس اظهار به جنبۀ فاعلی برمیگردد و ظهور به جنبۀ تحقق خارجی خود شیء برمیگردد. این جعل و مجعولیت وجود که بنا بر فرمایش مرحوم آخوند ـ حق هم همین است ـ خود نفس وجود بدون امر دیگری در اینجا مجعول برای وجود است. حالا این وجود وقتی که در خارج با این وصف و با این کیف تحقق پیدا میکند چه بخواهد و چه نخواهد یک اوصافی از این وجود متنزع خواهد شد؛ چه جاعل بخواهد یا جاعل نخواهد؛ یعنی نفس وجود خارج عبارت از منشئیت برای آثار مختص است. چطور اینکه جسم اگر بخواهد در خارج واقع بشود حتماً این جسم در زمان یا در مکان بودن را بهدنبال دارد و لازمهاش هست. نمیشود جسم در خارج باشد و زمان و مکانی بودن را ما از آن جسم و از آن ماده سلب کنیم! این اوصاف و لوازم خود ذاتی وجود است.
متأخر بودن مرتبۀ حدوث از مرتبۀ جعل
بنابراین افرادی که علت احتیاج ممکن را به علت، حدوث میدانند و وجودِ بعدَ العدم میدانند اشتباه اینها در همین جاست که حدوث و وجود بعد العدم بعد از فرض تعلق جعل است. چگونه ممکن است یک علت از معلول خودش متأخر باشد؟! اگر حدوث علت برای جعل است بنابراین این علت باید متقدم بر جعل باشد درحالیکه ما بعد از اینکه جعل به آن وجود تعلق گرفت ما آن وجود را به دو قسم تقسیم میکنیم؛ یکی وجودی که آن وجود مسبوق به ماده و صورت نیست که آن را مبدعات و مجردات و عقول و عالم مجردات بهحساب میآوریم یااینکه آن وجود مسبوق به ماده و صورت است بنابراین او را از عالم طبع، عالم ملک، شهادت و ماده بهحساب میآوریم. در هردو مسئلۀ حدوث بعد از تعلق جعل است؛ یعنی وقتی که جعل به یک وجودی تعلق گرفت میگوییم که این وجود الآن حادث شده است یعنی مرتبۀ حدوث متأخر از مرتبۀ جعل است و تا جاعلی نباشد و وجودی در خارج متحقق نشود چگونه ما حدوث یا وجود بعدَ العدم را به این شیء خارج نسبت میدهیم؟! لهذا این مسئلۀ علیت حدوث یا وجود یک مسئلهای است زائیده و متولد از این وجود؛ یعنی این وجود به محض تحقق خارجی ثبتَ علیه الحدوثُ و ثبتَ علیه الوجودُ بعدَ العدم! سابقیت عدم و مسبوقیت وجود به عدم مسائل انتزاعی است که از بعد از تعلق جعل ما از این وجود انتزاع میکنیم. این کلام مرحوم آخوند بسیار کلام صحیح و کلام متینی است.
نظیر این همانطوریکه آخوند میفرماید مسئلهای است که میخورد به این قضیه بگویید که منظور بوعلی هم راجع به این قضیه این بوده است. ایشان میفرمایند: آن ذاتی که استفاده از غیر میشود، نه به این معنا است که ذات که عبارت از ماهیت است قابلیت برای تعلق جعل را دارد و بعد از اینکه جعل به او تعلق میگیرد این ماهیت موجود میشود بلکه ذات، نفس استفادۀ ذات از غیر عبارت از قوام آن ذات است، نهاینکه این ذات ذاتی است که متقرر است و این ماهیت که متقرر است منتظر است که جعل به او تعلق بگیرد و آن را در خارج محقق بکند. نفس این ربط، نفس این تعلق، نفس این ارتباط را عبارت از قوام آن ذات برای خود آن ذات میدانند یعنی وقتی که قوام آن ذات، آن تعلق موجود است با نفس تعلق معنایش این است که قوام آن وجود هم برای ذات ثابت است. آن تعلق وقتی که قطع بشود معنایش این است که آن قوام برای وجود هم قطع شده است و عدم حاکم است.
پس تعلق مقوم به ذات است و عدم تعلق مخرّب ذات و مُعدِم ذات است. روی این اصل دیگر فرقی بین موجودات حادثه و دفعیه و بین موجودات مستمره ندارد و همینطور ـ همانطور که خود ایشان میفرماید ـ مسئلۀ احتیاج و تعلق بالغیر و مبدأ و ربط بین موجود و مبدأ، همانطوریکه در حدوث احتیاج به آن مبدا و تعلق هست در بقاء هم همان احتیاج هست. چرا؟ چون مسئله مسئلۀ احتیاج محض در اینجا هست، نه مسئلۀ محتاج. شیئی که احتیاج دارد در اینجا نیست، در اینجا احتیاج محض هست. احتیاج عبارت از نفس تعلق به مبدأ نهاینکه شیئی است که او محتاج است. بعد شما بگویید: حالا که آن شیء محتاج است با رفع احتیاجش بهواسطۀ حدوث، دیگر در اینجا آیا همان علت حدوث میتواند علت بقاء باشد یا نه؟ این مسئله دیگر در اینجا راه ندارد. چون بین حدوث و بین آنِ بعد از حدوث و آنات بعد از حدوث دیگر تفاوتی نیست. همانطوریکه نفس تعلق علت برای حدوث است پس بقاء این حدوث هم مستمراً معلول برای تعلق خواهد بود. تا وقتی که برای روشن شدن این فتیله و این نخ نیاز به روغن و نیاز به نفت است برای لحظات بعد از آن اشتعال هم همان علیت که همان دُهن و نفت باشد و آن مادۀ مشتعله باشد آنهم محتاج است و یک ثانیه آن اشتعال بدون آن علت معنا ندارد. و لهذا ایشان میفرمایند که استمرار در وجود اشدُّ حاجتاً به علت از نفس حدوث است. چون در نفس حدوث، نفس تعلق ولو طرفةٌما کافی است ولی در استمرار این طرفةٌماها دائماً باید باشد و مستمر باید باشد «اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها»1 چطور وقتی که شما آن حرکات دست خودتان را تا مادامی که در مرتبۀ اراده دفعی مولّد و علت برای حرکت خارجی میدانید یعنی آن اراده علت برای این حرکت ید در خارج است، همینطور با همان اراده این حرکات مستمره و متناوبه هم دائماً لحظاتی است که از ناحیۀ علت دارد وجود خارجی حرکت را محقق میکند. اگر یک لحظه ارادۀ شما سلب بشود در آن لحظه دست ساکن خواهد بود.
| به محض التفاتی زنده دارد آفرینش را | *** | اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها |
علت باز ماندن چشم بعضی افراد بعد از موت
خدا مرحوم حاج هادی ابهری را رحمت کند میگفت که ما فکر میکردیم راجع به اینکه چرا بعضی از مردهها چشمشان باز است و بعضیها بسته است! بعد گفت که دیدم وقتی که این ملک الموت میآید میخواهد قبض روح بکند حتی مهلت نمیدهد که اگر این شخص چشمش را در یک لحظه غمض کرده باز کند یا اگر چشمش باز است چشمش را ببندد. لذا ما میبینیم بعضی از افراد و اجساد و اموات چشمشان بسته است و بعضیها چشمشان مفتوحه است. این بهخاطر این است که ﴿وَمَآ أَمۡرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٞ كَلَمۡحِۢ بِٱلۡبَصَرِ﴾1 همینکه میآید در یک لحظه نمیگذارد فرصت برای بسته شدن داشته باشد، بهمحض اینکه آن اراده قطع بشود و توقف کند، آن وجود خارجی هم در همان مرتبه ساکن و راکد خواهد بود.
فرض بکنید که شما یک شیئی را دارید در یک چرخانه و دایرهای همینطور میگردانید و این شکل مدام دارد عوض میشود و هرجا شما دستتان را بردارید شکل به همان حالت میماند. یکخرده حرکت بدهید شکل به این حالت میماند، در هر لحظه بسته به ارادۀ مرید آن صورت خارجی هم در خارج محقق میشود. آن اراده عبارت از یک تعلق مستمره است؛ یعنی آن ارادۀ فاعل نسبت به وجود مستمر خارجی عبارت از یک تعلقی است که یک سر آن حبل به همان وجود خارجی و سر دیگر و رأس آن حبل به آن علت اولیٰ و مبدا اول برمیگردد و تمام این سلسلۀ علل دائماً در حال اتصال هستند و اگر یکی از این سلسلۀ علل قطع بشود آن معلول خارجی هم منتفی خواهد شد.
تلمیذ: چرا تعبیر به استمرار کنیم درحالیکه تعبیر به محتاج هم کنیم باز مسئله درست است چون هر آنی برای خودش یک علتی دارد در اینجا یک علتی هست که در واقع این دیگر معلولهای متمادی و پشتسرهم دارد.
استاد: بله، منظور شما این است که این مسئله مانند آتشگردانی میماند که شما در آن فحم مشتعل بریزید و شروع به حرکت کنید و همینطور حرکت کنید، وقتی که این آتشگردان دارد حرکت میکند قطعاً این خط مستدیر و دایرهای که شما مشاهده میکنید این دایره وجود خارجی ندارد بلکه این دایره عبارت از لحظاتی است که در هر لحظه این آتشگردان در این لحظات قرار گرفت. الآن آتش گردان در این زاویه قرار دارد و در ثانیۀ بعد در این زاویه هست و در ثانیۀ بعد در زاویۀ دیگر. دو ثانیه طول میکشد تااینکه این آتشگردان به جای اول خودش برگردد یا یک ثانیه طول میکشد، بسته به سرعت آن چرخی دارد که دارد این چرخ را میگرداند. اگر یک ثانیه را به شصت قسمت تقسیم بکنیم، از یک تا دو، 360 درجه این آتشگردان الآن حرکت کرده است. چرا ما خط میبینیم؟! اینطور که میگویند، در هر ثانیه چشم انسان 24 مرتبه عکسبرداری میکند یعنی الآن وقتی که من دارم نگاه به شما میکنم شما را یک موجودی ساکن و راکد میبینیم نشستهاید و دارید این حرفها و چرندیات را استماع میکنید! در هر ثانیه 24 مرتبه چشم من عکسبرداری میکند و این قرنیه میآید این را میگیرد به آن شبکیه میدهد. شبکیه مدام فرکانس به مغز میدهد منتها چون اینقدر زیاد است ما اجسام را درمقابل خودمان ساکن و راکد میبینیم. حالا اگر قرار باشد این حرکتی که دارد در خارج انجام میگیرد سرعتش از نقطهنظر عکسی که شبکیه منتقل به مغز میکند از آن نقطهنظر در هر مرتبه یعنی در آن سرعت یک ثانیهای که دارد 360 دایره میزند. 24 مرتبه عکسبرداری باشد شما خط مستقیم نمیبینید شما فقط همان آتشگردان را میبینید و خط در خارج وجود ندارد بلکه همان آتشگردان وجود دارد یعنی این حرکت و سرعت شما در این شصت ثانیه 24 مرتبه با آن سرعتی که فوراً چشم همینطوری دارد این صورتها را یکی پس از دیگری برمیگرداند تطبیق کند. اگر قرار شد کمتر از 24 باشد خب انسان ساکن و راکد میبینید اما اگر قرار بر این شد که این حرکت و این سرعت از 24 بیشتر شد مغز نمیتواند آن واقعیت خارجی را منطبق کند چون در مغز بهواسطۀ سرعت زیاد اختلال پیدا میشود و قبل از اینکه نیمکرۀ مغزی تجزیه کند عکس بعدی فوری میآید روی این عکس قرار میگیرد و مغز نمیتواند این را تجزیه کند. وقتی نمیتواند، فقط همان صورت ثابت او را که حالت نورانیت اشتعال است مشاهده میکند یعنی دائماً صوری یکی پس از دیگری متعاقباً دارد در این مغز وارد میشود بنابراین مغز دیگر احساس نمیکند فحم است بلکه فقط مغز یک نوری را مشاهده میکند که آن نور در حال تغییر است اینجاست که یک خط برای انسان پیدا میشود. شاید منظور شما از قضیه همین است البته مسئله درست و صحیح است. إنشاالله در بحث حرکت جوهری این بحث میآید که اصلاً حرکت جوهری بنا بر آنچه که مصطلح است ما شاید در آن تأمل داشته داشتیم و بهنحو دیگری توجیه کنیم.
فرق وجود مستمر با وجود حادث
علیٰکلّحال مسئلۀ وجود باقی و وجود مستمر، فرقش با وجود حادث فقط در این است که وقتی یک شیئی حادث میشود آن صورت نوعیهاش تغییر پیدا میکند اما در وجود مستمر صورت نوعی باقی است گرچه بر هر ثانیه هزاران حال بر او خواهد رفت گرچه متوجه هم نیست ولی خیلی چیزها بر او میرود و خودش نمیفهمد که خلاصه چه تغییر و تحولاتی همینطور پیش میآید.
تلاش یک دنیا برای بقاء ما
میگوید: «در اندرون من خسته دل چه فریاد است»1 که همینطور دارد [فریاد میکند]. اگر چشم ما به آن جهت باز بشود؛ ـ نه فقط مثالی، جهت مثالی خیلی مسئله نیست ـ به جهت ملکوتی مثال، آنجا خواهیم دید که یک دنیا دارد برای بقاء ما همینطور تلاش میکند! یک دنیا! یک عالم دارد برای بقاء همینطوری تلاش میکند و او را میبرد! خیلی این مسائل عجیب است! خیلی اینجا عجیب است! شما خیال میکنید وقتی یک مرض پیدا میشود همینطوری یکدفعه شما صبح از خواب بیدار میشوید و سرما میخورید و این هیچ سابقهای ندارد؟! فکر میکنید صحت شما هیچ مسئلهای ندارد؟! قضایایی که اتفاق میافتد اینها مسبوق به سابقه نیستند؟! تمام عالم برای بقاء یک وجود و برای بقاء آن وجود ـ این برای آن، آن برای این، همه برای کسی دیگر ـ همینطور در حال حرکت و در حال صنع هستند؛ این او را میسازد و آن او را میسازد و همه یکی دیگر را میسازند. خلاصه اوضاعی است إنشاءالله دا فقط چشم انسان را باز کند تا ببیند.
تمام عالم همه در حال پیوستگی!
یکی از دوستان نقل میکرد میگفت که مدتی بود از خدا این کیفیت وجود و کیفیت آن تکوّن اشیاء را میخواستم که بهطور شهودی برای من مطلب را باز کند. بعد میگفت به من گفتند: طاقت نداری! تحمل نداری و نمیتوانی! میگفت: ما باز اصرار کردیم و فقط یک لحظه مشاهده کردم. خودش میگفت که اگر ادامه پیدا میکرد دیوانه شده بودم یعنی اصلاً دیگر قدرت برای تعمق و خلاصه قدرت برای چیز دیگر نداشتم که چطور تمام عالم وجود دارند برای تکوّن و برای موجودیت همدیگر تلاش میکنند. وقتی شما میبینید در روایت دارد: «إنّ جمیعَ دَوابِّ الأرضِ لَتُصلّی علَی طالبِ العِلمِ حتّی الحیتانُ فی البَحرِ»2 در اینجا قضیه باید روشن بشود که ماهی در دریا در فلان اقیانوس و در فلان بحر به طالب علمی که در فلان جا هست چهکار دارد؟ به طالب علمی که دارد این مسائل را میشنود و طلب علم میکند، چهکار دارد؟ جهتش این است که آن الآن با ملکوت این طالب علم تماس دارد. حالا بعد مسافت هیچ دلیلی بر [عدم] قرب آن ملکوت خود اشیاء نیست. مسافت بین اجسام بعید هست اما دعا که به نفس برمیگردد با صور ملکوتی اشیاء و حقیقت و سرّ اشیاء در ارتباط و در تماس است.
| در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست! | *** | که من خموشم و او در فغان و در غوغاست |
تلمیذ: یعنی آنها از طالب علم بهرهمند میشوند؟
استاد: بله بهرهمند میشود.
تلمیذ: کسی که رشد میکند چه اثری بر آن ماهی دریا یا آن حیوان در بیابان دارد؟
استاد: اثرش همین جهتی است که تمام عالم همه در حال پیوستگی است.
تلمیذ: همه را باهم میکشد میبرد؟
استاد: بله وقتی که یک نفر دارد حرکت میکند تمام آن افرادی که همراه با او [هستند را میبرد]. پس چه میگویند وقتی کسی بلند شود نماز شب بخواند رفقای دیگرش [هم بهرهمند میشوند]! إنشاالله شما میخوانید و ما تنبلها را هم بهرهمند میکنید. اینها را خودتان احساس نمیکنید که نصف شبها حال و نوارنیت پیدا میکنید، برای این است که آقای ... بلند شده نماز شب خوانده است. این بهخاطر ظروف مرتبطه است همین ظروف مرتبطه وقتی که در یک حیطه محدود هست در حیطۀ وسیع هم به عمق عالم وجود در آنجا باهم ارتباط دارند. درصورتیکه سنخیت باشد اگر سنخیت نباشد پرده میافتد ولی کاری انجام نمیدهد اما اگر سنخیت باشد موجود ...
تلمیذ: ماهیان یا حیوانیات دیگر چه سنخیتی با طالب علم دارند؟
استاد: روحشان دارد.
معرفت حیوانات نسبت به امام علیهالسّلام
تلمیذ: در این عالم چیزی نداریم که سنخیت نداشته باشد.
استاد: بله، سنخیت همان سنخیت نفسی است و ممکن است خیلیها نداشته باشند! معاندین و مخالفین و مغرضین سنخیت ندارند. امام باقر علیهالسّلام با چند نفر با یک عده از یک جایی عبور میکردند ظاهراً از حج برمیگشتند در حین مراجعت از حج بودند یکمرتبه یک گرگی از کوه آمد و همۀ اینهایی اطراف حضرت بودند ترسیدند و یکخرده خودشان را جمعوجور کردند. عجب آدمهای احمقی بودند واقعاً! یکخرده ترسیدند و عقب رفتند و آن گرگ آمد و گفت که ما با شما کاری نداریم بابا، رفت پیش امام باقر شروع کرد یک چیزهایی گفتن و یک صدایی درآوردن و یک زوزههایی کشید. بعد حضرت هم یک چیزی گفتند و دعایی برایش کردند. اصحاب گفتند که جریان چه بود؟ حضرت فرمودند که این گرگ نر است و آمده میگوید که مادۀ من الآن میخواهد وضع حمل بکند یا یا ابنرسولالله دعا کن ـ آنها بهتر از ما امام را میشناسد ـ دعا کن که آسان وضع حمل کند. من گفتم: بسیار خوب إنشاءالله وضع حمل میکند. گفت: بهخاطر این قضیه شما دعا کن که خدا افتراس شیعه تو را بهدست ذریۀ من قرار ندهد.1 ببینید چقدر معرفت دارند! ما میگوییم که اینها حیوان هستند و وحشی هستند و فلان! حضرت فرمودند: این دعا را هم کردیم. خلاصه در آن دنیا ﴿وَإِذَا ٱلۡوُحُوشُ حُشِرَتۡ﴾.2
تبصرةٌ تذکریةٌ:
قَد لوَّحنا إلیک و سَنوضِحُ لَکَ بیانَه أنَّ المفهومَ الکلی ذاتیاً کان أو عرضیاً لیسَ أثرَ الجاعلِ القیّومِ الموجودِ بِالذات.1
هر مفهوم کلی، چه ذاتی باشد جنس و نوع و فصل یا عرضی باشد از عامه و خاصه. آن مفهوم کلی که ماهیات باشد اثر جاعلِ قیومِ موجودِ بالذات نیست بلکه اثر، وجود است.
فالحکُم بأنَّ المنسوبَ بالذاتِ إلى العلةِ لیسَ إلا نفسُ الوجودِ بذاتِه سواءً کان متصفاً بالحدوثِ أو بالبقاءِ بل الوجودُ الباقیُّ أشدُّ حاجةً فی التعلقِ بالغیرِ من الوجودِ الحادثِ إذا کانا فاقِرَین.2
وقتی که این مسئله روشن شد حکم کن آن که بالذات منسوب به علت است نه بالعرض، خود وجود است. حالا آن وجود میخواهد متصف به حدوث باشد یا متصف به بقاء یا استمرار باشد. بلکه آن وجود مستمر أشدُ حاجةً است در تعلق به غیر از وجودی که حادث است، اگر هر دوی اینها در مرتبۀ فقر و احتیاج باشند.
و أنتَ إذا حللتَ معنَى الوجودِ الحادثِ إلى عدمِ سابق و وجود عَلِمتَ أنَّ العدمَ لیسَ مستنداً بالذاتِ إلى علةٍ موجودةٍ.
شما معنای وجود حادث را تحلیل کردید به یک عدم سابقی و وجود لاحق. اینکه ایشان گفتند: «وجود» و کلمۀ لاحق را نگفتند بهخاطر این است که عدم، شیئی نیست که سابق و لاحق بردارد. تازه لاحق را ما خودمان اضافه میکنیم.
این مسئله را شما متوجه میشوید که عدم ذاتاً مستند به علت موجوده نیست بلکه نفس عدم علت این خودش عبارت از عدم آن وجود است.
و کونُ الوجودِ بعدَ العدمِ منِ لوازمِ هویةِ ذلکَ الوجودِ فَلَم یبقَ لِلتعلقِ بِالغیرِ إلا نفسُ الوجودِ معَ قطعِ النظرِ عمّا یَلزَمُه.
وجود بعد از از عدم، از لوازم خارجی این وجود است. از لوازم تعیّن این وجود است. نهاینکه این وجود بعد العدم علت برای وجود باشد که حدوث است. وقتی یک امری موجود شد این وجود بعد العدم که معنای حدوث است آنگاه از لوازم او انتزاع خواهد شد بعد از تعلق جعل. پس این متقدم بر جعل نیست. وجود بعد العدم یعنی حدوث. حدوث از لوازم خارجی است، نه از لوازم ماهیت است که علت برای وجود بشود. پس وقتی ماهیت کنار رفت، حدوث کنار رفت، علیت وجود بعد العدم کنار رفت، چه چیزی برای مجعولیت باقی میماند؟! فقط نفس الوجود باقی میماند با قطع نظر از آنچه که او را لازم است که عبارت از حدوث باشد. دیگر به حدوث کاری نداریم! خود وجود است آن وجود هم از باب تعلق بالغیر مجعول است. حالا چه اسمش را حادث بگذارید، باقی بگذارید، داعی بگذارید یا هرچه میخواهید اسمش را بگذارید آن وجود خارج همان خود او متعلق به غیر است.
فَلیسَ لِلفاعلِ صنعٌ فیما سوَى الوجودِ ثمَّ بعضٌ مِنَ الوجودِ بنفسِه یوصَفُ بِالحدوثِ بِلا مقتضٍ مِن غیرِه أو اقتضاءٍ مِن ذاتِه.
کاری که جناب فاعل میکند، حق متعال میکند، فقط صنع در وجود است. در ماسواء وجود که حدوث و ماهیات و ذاتیات باشد کاری انجام نمیدهد.
بعضی از اقسام وجود بِنفسه متصف به حدوث میشوند؛ در آن جایی که فرض کنید مسبوق به زمان و اینها باشد که البته منظور حدوث زمانی است اما در جهت حدوث ذاتی این اختصاص به حدوث ذاتی برای مبدعات است.
تلمیذ: پس این وجودات امکانیه ... وجود بسیط نیستند، چون در اینجا نحوٌ مِن الوجودات که نگفته است.
استاد: من میخواستم سه قسمت کنم. بعضی از وجود بنفسه وصف به حدوث میآورند و منظور از حدوث دو نحو میتوانیم بگوییم؛ یا حدوث زمانی است درصورتیکه مسبوق به زمان باشد یا حدوث ذاتی است درصورتیکه مبدعات باشد. اما خود اصل وجود بعضی از قسم دیگر آن است که همان اصل وجود است و تعبیر به بعض در اینجا در واقع تعبیر نارسایی است. چون بعض به معنای تکهتکه شدن است.
بِلا مقتضٍ مِن غیرِه... بدون اینکه از غیر اقتضائی داشته باشد و یا اقتضاء از ذات داشته باشد. این خودش به تنهایی متصف به حدوث است؛ یعنی این از غیر اقتضاء ندارد مانند اوصاف که این اوصاف مثل لون برای یک موضوع از ناحیۀ غیر است و غیر میآید یک لونی را بر یک موضوع وضع میکند. علت میآید یک کمّی را به یک موضوعی حمل میکند و همینطور... نه، این اوصاف از ناحیۀ غیر آمده و نه از اقتضاء ذات خودش است؛ یعنی ذات خودش این اقتضاء را میکند مثل ذاتیات برای آن ذات. یعنی وقتی که یک شیئی موجود شد، بخواهد یا نخواهد انتزاع از او خواهد شد.
کما أنَّ الجسمَ فی وجودِه متعلقٌ بالعلةِ ثم هو بِنفسِه موصوفٌ بِلزومِ التناهی مطلقاً و کما أنَّ حاجةَ الماهیاتِ إلى علةِ وجوداتِها مِن حیثُ إنَّها فی ذاتِها متساویةُ النسبةِ إلى الوجودِ و العدمِ و المستفادُ لها مِنَ العلةِ وصفُ الوجودِ و أما وصفُ کونِها متساویةُ النسبةِ أو کون وجودِها بعدَ البطلانِ سواءً کان بالذاتِ أو بالزمانِ فأمرٌ ضروریٌ غیر مفتقرٍ إلى العلةِ.
همانطور که جسم در وجودش متعلق به علت است. حالا که متعلق به علت شد، این بنفسه موصوف به لزوم تناهی در ابعاد است. این جسم باید متناهی ابعاد باشد مطلقاً. مطلقاً یعنی فی الجمله.
همانطوریکه حاجت ماهیات به علت وجودات خودشان از این حیث هست که اینها در ذات خودشان متساوی النسبه به وجود و عدم هستند. اما آنچه که برای ماهیات از علت استفاده میشود وصف وجود است. اما اینکه اینها متساوی النسبه هستند یااینکه وجود اینها بعد از بطلان است که به معنای حدوث است حالا این بعدیت ذاتی باشد، حدوث ذاتی باشد یا حدوث زمانی باشد این وصف کونِها متساویةُ امر ضروری است و این دیگر احتیاجی به علت ندارد.
تلمیذ: این تساوی بودنشان...
استاد: وصف، اتصاف. میگوید که این اتصاف ماهیت احتیاج به علت ندارد. وقتی که شما به ماهیت نگاه بکنید این ماهیت بالنسبه به وجود و عدم متساوی الطرفین است. کسی این وصف را به این ماهیت اعطا نکرد. شما خودتان بهتنهایی عبا به تنتان نیست اگر بخواهید عبا داشته باشید یک کسی باید بیاید این عبا را به شما بدهد.
تلمیذ: پس آن در حدوث است در واقع حدوث بعد از عدم که میآید متساوی بالنسبه به عدم و وجود نشد!
استاد: نه، ایشان میخواهند بگویند که این وصف حدوث را کسی نیامده به این بدهد بلکه همینکه یک شیئی در خارج وجود پیدا کرد بخواهد یا نخواهد این حدوث از آن انتزاع میشود. این وصفی نیست که کسی بیاید به آنها بدهد. مثل اینکه اتصاف ماهیت بالنسبه به وجود و عدم از ناحیۀ علت نیست بلکه از خودش است.
تلمیذ: حدوث میخواهد بگوید که این متساوی النسبه هست؟
منظور از حدوث بنا بر مبنای متکلمین
استاد: نه، حدوث اصلاً چیزی نیست. متکلمین میگویند که علتِ احتیاجِ ممکن به علت، حدوث است؛ یعنی اگر یک شیئی تا حادث نباشد احتیاج به علت ندارد و این حدوث است که میآید نیاز ممکن را به علت تأمین میکند و وقتی که تأمین کرد آن جنبۀ افتقار و احتیاج ممکن تجلّی میکند و مشمول برای عنایت حق واقع میشود و مجعول میشود. پس این حدوث است که باعث شده آن اراده و عنایت حق بیاید به این ماهیت تعلق بگیرد. مرحوم آخوند میفرمایند که علت باید همیشه متقدم بر معلول باشد. تا یک جعلی در خارج نباشد حدوث از کجا میآید؟! حدوث در مراتب متأخر از جعل است؛ اول اراده تعلق میگیرد بعد میآید سلسلۀ علت را طی میکند، آنوقت شیء در خارج پیدا میشود آنگاه ما میگوییم: هذا حادثٌ. این که علت متأخر است. بنابراین حدوث عبارت از یک وصفی است که آن وصف از ناحیۀ غیر به این مجعول اعطاء نشده بلکه این وصف خودبهخود ذاتی برای این است؛ یعنی وقتی که این شیء در خارج مجعول شد بخواهد یا نخواهد شما او را متصف به حدوث خواهید کرد. این منظورشان است. یعنی کاری از حدوث برنمیآید.
فکذلکَ حاجةُ الوجودِ إلى العلةِ و تقوُّمِه بِها مِن حیثُ کونِه بِذاتِه و هویَّتِهِ وجوداً ضعیفاً تعلقیاً ظلیاً.
ایشان مثال میزنند و میفرماید: حاجت وجود به علت و تقوم وجود به علت از حیث اینکه این وجود بذاته و هویته یک وجود ضعیف تعلقی و ظلی است. یعنی نفس این وجود احتیاجش به علت از حیث ضعف اوست؛ چون ضعیف است احتیاج به علت دارد و چون میخواهد شکل بگیرد و از آن مرتبه صرافت و بساطت بیرون بیاید و از آن مرحلۀ شدت نوریه و قوّت وجودیه به مرتبۀ ضعیف خارج بشود در اینجا احتیاج به علت دارد. یعنی در واقع اینطور میخواهم عرض بکنم که این وجود...
البته اگر ایشان با این بیان ما میآمدند این مطلب را بگویند اصلاً مسئله صورت دیگری پیدا میکرد چون این وجود خارجی نسبت به آن وجود اتمّ وجود ضعیف است پس برای تحققش محتاج به علت اقواست. یعنی علت اقویٰ باید بیاید و این وجود ضعیف را در خارج محقق کند. ما مطلب را از اینطرف برمیگردانیم و میگوییم که چون آن وجود قوی میخواهد ضعیف بشود احتیاج به علت دارد؛ یعنی آن وجود قوی در مرتبۀ صرافت و بساطت خودش در نهایت شدت نوریه الآن مستغرق است. حالا آن وجود قوی و بسیط میخواهد تبدیل به یک وجود ضعیف بشود، آیا غیر از این است؟! پس آن وجود قوی وقتی که میخواهد به وجود ضعیف متبدل بشود و این وجود ضعیف یعنی مقام ابراز و مقام اظهار که آن وجود خارجی آن مقام بروز و مقام ظهور است، این حالت به خود گرفتن نیاز به علت دارد. منبابمثال نقش بستن بر این قماش احتیاج به علت دارد والاّ خود قماش فیحدّنفسه موجود است. شکلپذیری این شیء احتیاج به علت دارد. البته وقتی که شکل پیدا کرد نسبت او ضعیف میشود و این در ضعفش احتیاج و تعلق را همیشه دارد.
و المستفادُ مِنَ العلةِ نفسُه الضعیفة لا کونُه متصفاً بالحدوثِ أو القِدَم و یُلائِمُ هذا ما وجِدَ فی کلامِ بعضِ متأخری العلماءِ أنَّ الذاتَ المستفادةَ مِن الغیرِ کونُها متعلقةً بالغیرِ مقومٌ لها کما أنَّ الاستغناءَ عنِ الغیرِ مقوّمٌ لِواجبِ الوجودِ لِذاتِه.1
آن که از علت استفاده میشود نفسه الضعیفه است؛ نفس آن وجود است که آن نفس او استفاده میشود از علت و جعل به او تعلق میگیرد. نهاینکه اتصاف به حدوث یا اتصاف به قدم مستفاد از جعل است یعنی جعل به اتصاف نمیخورد جعل به رابطۀ بین آن ماهیت و وجود نمیخورد بلکه جعل به نفس موجودیت وجود ماهیت میخورد؛ یعنی نفس وجود را متحقق میکند بعد ماهیت و سایر چیزها از او انتزاع میشود.
و یُلائِمُ هذا ... با این مسئلۀ ما ملایمت دارد [آنچه که در کلام بعضی از علمای متأخر وجود دارد]؛ شیخ الرئیس اینطور میفرمایند: ذاتی که از غیر استفاده میشود، اینکه این ذات متعلق بالغیر است مقوم اوست یعنی مقوم او نفس تعلق بالغیر است، نه ذاتی دیگر نهاینکه بگوییم: ذاتٌ یتعلقُ بِالغیر. نفسُ التعلق بالغیر ذاتیت اوست همانطوریکه استغناء از غیر مقوم برای واجب الوجود لذاته است.
فالذاتُ التی هی مِن تلقاءِ الغیرِ کونُها مِن تلقاءِ الغیرِ و فاقتها إلى الغیرِ مقوّمٌ لها فلا یسوغُ أن یستمرَ الذاتُ المُفتَقِرةُ ذاتاً مستغنیةً کما لا یجوزُ أن یَتَسرمدَ المستغنی عن جمیعِ الأشیاءِ مفتقراً و إلاّ فَقد انقلَبَ الحقائقُ عما هی علیه.
ذاتی که از تلقاء غیر است وجودش از تلقاء الغیر و فاقت و احتیاج مقوم اوست. جایز نیست که استمرار پیدا بکند این ذاتی که مفتقر است ذات مستغنیه باشد. همانطوریکه جایز نیست آن که مستغنی از اشیاء است به شکل افتقار برگردد والاّ ضرورت، تبدیل به ممکن و ممکن تبدیل به ضرورت خواهد بود.
و هذا شدیدُ الوضوحُ فیما علیه سُلوکُنا مِن کونِ استنادِ الممکنِ إلى الجاعلِ مِن جهةِ وجودِه الذی یَتَقَوَّمُ بِوجودِ فاعِلِه لا مِن جهةِ ماهیتِهِ.
این مسئله خیلی واضح است بر ـ مرحوم صدرالمتألهین میفرماید ـ آن چه که سلوک ما بر اوست. استناد ممکن به جاعل از جهت وجود اوست که قوام به وجود فاعلش دارد یعنی قوام ممکن به قوام فاعلش است، نهاینکه از حیث ماهیت استناد به جاعل دارد.
فنفسُ الوجودِ مرتبطٌ إلى الفاعلِ و ارتباطُه إلى الفاعلِ مقوّمٌ له أی لا یتصورُ بِدونِهِ و إلاَّ لَم یَکُنِ الوجودُ هذا الوجودَ کما أنَّ الوجودَ الغیرَ المتعلقِ بشیءٍ هو بنفسِه کذلک.
خود وجود مرتبط به فاعل است و بعد ماهیت انتزاع میشود و بعد ماهیت از او گرفته میشود و ارتباط وجود به فاعل، نفس این ارتباط عبارت از قوام اوست و بدون این ارتباط، اصلاً نمیشود تصور آن وجود بشود. والاّ دیگر وجود، این وجود نخواهد بود چون نفس ارتباط این را جعل میکند و هر وجودی حکایت از یک ارتباط خاص خودش را میکند، این ارتباط یعنی این وجود! حالا اگر قرار باشد بر اینکه وجودات خارجی بدون ارتباط یعنی ماهیات دارای هویات خارجی باشند بنابراین دیگر این وجود آن وجود نخواهد بود. همه دیگر با همدیگر اشتراک خواهند داشت یعنی یک وحدت در آنجا خواهد بود. چون ارادهها متفاوت است و تعلقها هم اختلاف دارند. همانطوریکه وجودی متعلق به شیئی نیست بنفسه او هم به همین کیفیت خواهد بود. إنشاالله بقیه برای بعد باشد.
کیفیت جمع وحدت با کثرت توسط اولیاء خدا
تلمیذ: پس این وحدتی که اولیاء خدا میگویند و وحدت در کثرت که برای ولیّ خدا حاصل میشود بهخاطر این است که این ارتباط را [نمیبیند]؟!
استاد: اتفاقاً ارتباط را میبینید و با ارتباط وحدت میبیند. ارتباط امر پوچ نیست! ارتباط امر واقعی است ولی تمام این ارتباطات را ارتباط واحد میبیند و این ارتباطات متفاوت موجب اختلاف نوعی در این ارتباطات نمیشوند. ما الآن چندتا عرض داریم؟ نُهتا عرض داریم و هرکدام از این اعراض با دیگری تفاوت دارند. کم با کیف متفاوت است. کم یک ارتباط با آن شیء جسم تعلیمی آن در خارج دارد، و کیف [هم] یک نوع ارتباطی با آن جسم طبیعی او در خارج دارد. این ارتباطاتشان هم باهم مختلف است. لذا اجناس باهم مختلف هستند؛ اینها اجناس عالی هستند و با همدیگر اختلاف دارند. عارف آن کسی است که تمام این نسب را نسبت واحد میبیند که وقتی بروز و ظهور پیدا میکند مختلف است اما حقیقت او حقیقت واحد خواهد بود. مثل اینکه یک پدری چندتا فرزند دارد؛ تعلق پدر با این فرزند، با تعلق پدر با آن فرزند تفاوتی ندارد ولی در مقام بروز و ظهور خارجی شما دو نوع بروز میبینید که به این شکلات میدهد و به آن آب نبات میدهد. منبابمثال به این دفتر میدهد و به آن مداد میدهد. ظهورات مختلف است اما تعلق با همه یکی است؛ یعنی تعلقی که پدر با فرزند دارد با تعلقی که با فرزند دیگر دارد تفاوتی ندارد و همه حکایت از یک امر میکند. اگر صدتا فرزند هم پیدا کند باز یک تعلق هست که آن تعلق منتشر میشود، نهاینکه این تعلق با تعلق دیگر فرق کند اما تعلقی که این پدر با این فرزند دارد با تعلقی که آن پدر با این فرزند دارد تفاوت میکند. آن تعلق اختصاص به این ذات دارد و این تعلق هم اختصاص به آن ذات دارد. پس تعلقها در مبدأ متفاوت است اما آن مبدأ وقتی تعلق به متعدد داشت دیگر آن واحد است.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد