/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۴۲۳

1
  • درس چهارصد و بیست و سوم

  • بیان برهان بر محال بودن اعادۀ معدوم (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • .... و اگر رجوع کند شیء دیگری است و یک خصوصیت دیگری دارد گرچه شبیه او باشد. مرحوم آخوند در این مسئله استدلال کردند و یکی از استدلال‌هایی که کردند مسئلۀ تسلسل است. در بحث تسلسل می‌فرمایند که اگر قرار باشد که استیناف اول جایز باشد، استیناف ثانی و ثالث و بعد همین‌طور جایز خواهد بود و هیچ دلیلی بر تعین یکی دون بقیۀ استیناف‌ها نیست. یعنی اگر قرار باشد همان شیء اول به‌ همان خصوصیت یعنی عین همان با همان شرایط و با همان خصوصیات دوباره تحقق پیدا بکند این به این معنا است که قابلیت برای تحقق در مرتبۀ سوم را هم دارد. اگر قابلیت برای مرتبۀ سوم را دارد قابلیت در مرتبۀ چهارم را هم دارد چون نفس آن شیء با تمام خصوصیاتش بدون رجحان آمده تحقق پیدا کرده است. بنابراین می‌شود باز هم یک دفعۀ دیگر تحقق پیدا کند و هَلُمَّ جَرّاً.

  • بنابراین این امتیاز تحقق دوم بدون تحقق سوم یا تحقق پنجم بدون تحقق دوم بلا مرجح و بلا دلیل خواهد بود و اگر همۀ اینها هم بخواهند تحقق پیدا کنند که تسلسل إلی غیر نهایه لازم است و این مشخص است که واضح‌البطلان است و مسئله خیلی روشن است.

  • مطلبی که در اینجا هست که ایشان می‌خواهند به آن اشاره کنند و از اینجا وارد بحث جدی راجع به قضیۀ عدم بشوند، مسئله این است که ما می‌بینیم که بعضی از اشیاء، عالم کون و فساد دائماً در حال تغییر و تبدل است. درخت در موقع بهار برگ و شکوفه درمی‌آورد و این شکوفه‌ها در موقع تابستان به بَر می‌نشینند و ثمره می‌دهند و در موقع پاییز می‌ریزند و همۀ برگ‌ها معدوم می‌شوند و ازبین می‌روند. دوباره می‌بینیم شجر در موقع ربیع آمد و آن اوراق را دوباره واجد شد و ظهورات را دوباره پیدا کرد و می‌بینیم که همان وضع به همان کیفیت الآن دوباره انجام شد. این تصور برای افراد پیدا می‌شود که همان معدوم بِنفسه دوباره تکرار شده و همان برگ و خصوصیات که ازبین رفتند و تبدیل به خاک و کود و امثال‌ذلک شدند دوباره همان‌ها از ریشه به صورت اول خود درآمدند. بنابراین همان برگ‌های معدوم شده دوباره لباس وجود به خود پوشانده‌اند و همان اوراقی که از درخت ریخته بودند دوباره داخل در ریشه و بدنۀ درخت می‌شوند و به‌صورت اوراق جدید و ظهورات جدید و فواکه جدید تجلی و ظهور پیدا می‌کنند و همین‌طور در تمام مسائل دیگر از اطعمه، اشربه، چیزهایی که می‌خوریم، آشامیدنی‌هایی که می‌آشامیم و وجودی که پیدا می‌کنیم [مسئله همین‌طور است]. امروزی‌ها می‌گویند که هر شخصی در هر چند سالی [خودش را] تغییر می‌دهد و به شکل دیگری درمی‌آید یعنی صورتش عوض می‌شود درحالی‌که همان او به همان شکل قبل ظهور پیدا کرده است.

جلسه ۴۲۳

2
  • تجلی خاص خدای متعال در هر لحظه‌ای

  • اینها مطالبی است که مردم تصور می‌کنند که همان معدوم دوباره تکرار وجود پیدا کرده و به همان خصوصیت هست. غافل از اینکه شبیه اوست اما این خصوص او نیست. زیرا سلسلۀ علل و شرایطی که موجب شده است او به‌وجود بیاید آن سلسلۀ عللِ دیگری برای وجود امر دیگر است و هرکدام از اینها باهم تفاوت دارند و خدای متعال در هر لحظه‌ای تجلی خاصی دارد که مختص همان لحظه است و آن تجلی با تجلی در وقت دیگر تفاوت می‌کند! ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 حکایت از این مسئله می‌کند که ظهور خدای متعال در هر لحظه از لحظاتِ وعاء دهری با ظهور در لحظات دیگر در وعاء دهری متفاوت است. بنابراین اگر خدای متعال یک شخصی را حیات بخشید و بعد او را می‌راند و اماته کرد بعد دوباره او را زنده کرد، این شخص عین همان وجود نیست؛ این شخصی که الآن دوباره احیا شده عین همان وجود نیست که در اینجا احیا شده است. از نقطه‌نظر نفس که همان است و تفاوتی نمی‌کند ولی از نقطه‌نظر وجود خارجی و مادی مماثل با اوست منتها از آنجایی که نفس به او تعلق می‌گیرد از این نقطه‌نظر تفاوت می‌کند. برای غیر از جنبۀ حیوانی و روحی یک آجر را مثال می‌زنیم. این آجری که الآن به این کیفیت درآمده است الآن این آجر را ازبین ببرید و تبدیل به خاک و تراب کنید بعد همین گل و همین نوع از خاک را دوباره در قالب بریزید و دقیقاً به همین شکل دربیاورید. این تکرار وجود نیست که عین همان آجرِ قبل الآن در اینجا ظهور پیدا کرده است بلکه آن آجر و آن خصوصیات با ازبین رفتن تغییر پیدا کرده و یک آجر مماثل با آن آجر قبل در اینجا درست شده است نه همان. زیرا آن آجر ازبین نرفته بود و پودر نشده بود، اینکه پودر می‌شود این اجزاء او منفصل می‌شود و صورت دیگری به خود می‌گیرد و علل دیگری در این تأثیر می‌گذارد. بعد این سلسلۀ علل می‌آید و این آجر را دوباره برمی‌گرداند. از زمرۀ این سلسلۀ علل، قوایی است که برای تشکل این آجر مؤثر است. این نیروی برقی که الآن دارد صرف می‌شود که کارخانه و معمل آجر را تأمین می‌کند، این برقی که قبلاً آن آجر را درست کرده بود الآن همان برق به همان خصوصیت این آجر را درست کرده یا نه فرق کرده است؟ اینها همه در سلسلۀ علل هستند. این نیرو و توانی که الآن موجب به‌وجود آمدن این [آجر] شده است، در این سلسلۀ علل که بخواهید نگاه بکنید می‌بینید که این سلسلۀ علل با سلسلۀ عللی که آجر قبل را به‌دست آورده بود، زمین تا آسمان تفاوت دارد!

    1. . سوره الرحمن (55) آیه 29. افق وحی، ص 566.
      «هر روز پروردگار در ظهوری دیگر و جلوه ای متفاوت از روز قبل است.»

جلسه ۴۲۳

3
  • این بنّایی که الآن آن آجر را آمده درست کرده و در کوره گذاشته، نیرو و اراده‌ای که صرف کرده با ارادۀ قبلی تفاوت دارد. آن نفتی که برای کوره قرار داده شده با آنچه را که قبلاً بوده تفاوت دارد. آن یک چیز است و این یک چیز [دیگر] است. گرمایی که به آن خورده و گرمایی که این را به‌وجود آورده، دو چیز جدا هستند. وقتی که ما تجزیه بکنیم می‌بینیم چقدر با همدیگر تفاوت دارند! آن یک چیز است [و این یک چیز دیگر است]. بله، به ظاهر نگاه می‌کنیم می‌گوییم که آقا این همین است، این همین آجری است که ما از داخل کامیون پایین انداختیم. حالا این را برداشتیم و بچه‌ها را صدا کردیم با چکش و پتک روی این افتادند و این را کاملاً خاک کردند. حالا ما دلمان برای این خاک‌ها سوخته عجب! ده تومان بیست تومان سی تومان پول دادیم.

  • تلمیذ: آنچه که در قرآن هست که داستان بنابراین یک ایجاد دیگری است برای آن پرنده‌ها و احیا موتیٰ ندارد.

  • استاد: در آن احیاء اولاً در آن جریانی که حضرت عزیر علیه‌السّلام هست خود نفس حیوانیِ آن حیوان که باقی است.

  • کیفیت احیاء انسان‌ها در روز قیامت

  • تلمیذ: بنابراین موتیٰ هستند.

  • استاد: موت عبارت از افتراق است. احیاء موت یعنی دوباره این افتراق و شَمْل1 را به جمع تبدیل کردند. در مورد احیای انسان‌ها در روز قیامت همه همین‌طور است و در روز قیامت چیزی انجام نمی‌شود الاّ اینکه بین روح و این ماده ارتباط برقرار می‌شود، این معنای احیا است. حالا بر خود نفس در آن عوالم چه می‌گذرد، آنها یک درجاتی هست که در هر مرتبه یک وجود خاص به خود دارد ولی احیا هست منتها در آنجا شمل بوده الآن این شمل به جمع تبدیل می‌شود.

  • مثال برای فهم وجود دو علل مختلف برای یک امر مشابه

  • الآن به این آجر نگاه بکنید می‌بینید این خاک شد و ما همین خاک را ـ به‌اندازۀ یک میل و یک‌صدم گرم هم به این اضافه نمی‌کنیم ـ عین همان خاک را دوباره تبدیل می‌کنیم و قالب می‌زنیم و در کارخانه قرار می‌دهیم و دوباره عین همان آجر اول [درست می‌شود] به‌نحوی‌که اگر دو عکس و تصویر از آن آجر قبل و آجر بعد برداشته شود هردو تصویر یکسان است و می‌گوییم که تکرار در وجود است [درحالی‌که] تکرار نیست بلکه دو علل مختلف برای یک امر مشابه است. در اینجا علل مختلف وجود داشته و ماده یکی است. حالا در خود ماده هم بحث هست که آیا آن ماده‌ای که در آن موقع به آن کیفیت بود، همان ماده دوباره به این کیفیت درآمد یااینکه نه، بنا بر حرکت جوهری یا بنا بر آن مبنایی که حالا یک‌قدر صحبت راجع به آن شده و هنوز بحثش نیامده که مبنای مافوق حرکت جوهری است اصلاً هیچ ارتباطی بین وجود قبل و وجود بعد به‌هیچ‌وجه من‌الوجوه وجود ندارد یعنی هیچ ارتباطی ندارد. یک تعلقی وجود دارد اما اینکه آن وجود بعد، عین وجود قبل بشود از اساس به‌طورکلی ازبین می‌رود. و حالا مطالب دیگری هست که ایشان در ضمن می‌گویند.

    1. لغت‌نامه دهخدا: «شمل: پراکندگی.»

جلسه ۴۲۳

4
  • ماهیت عدم عبارت از رفع وجود

  • ... فی أنَّ المَعدومَ لا یُعاد.

  • العَدمُ لَیسَ لَهُ ماهیةٌ إلاّ رَفعُ الوجودِ و حَیثُ عَلمتَ أنَّ الوجودَ لِلشی‌ءِ نَفسُ هویتِهِ فَکَما لا یَکونُ لِشی‌ءٍ واحدٍ إلاّ هویةً واحدةً فَکذلکَ لا یَکونُ لَهُ إلاّ وجودٌ واحدٌ و عدمٌ واحدٌ.1

  • ماهیت عدم عبارت از رفع وجود است و چیزی برای آن عدم نیست یعنی در واقع ماهیتی نیست و وقتی متوجه شدیم که وجود شیء عبارت از خود همان شخصیت او و آن حیثیت خارجی اوست همان‌طوری‌که برای شیء واحد یک شخصیت هست و دو شخصیت نیست برای او فقط یک وجود است و آن وجودی را که طرد می‌کند عدم اوست و یک عدم برای او حاکم است چون هویت خارجی مساوق با وجود است زیرا هویتی سوای وجود معنا ندارد. معنا ندارد یک شخصیتی در خارج بدون وجود تحقق پیدا کند. بلکه وجود عبارت از همان شخصیت است و وجود و قوام شخصیت و ماهیت خارجی یک شیء به وجود است و چیزی جز وجود و منحاز از وجود نیست. بنابراین اگر هویت خارجی باشد باید وجود باشد و چون هویت، هویت واحد است پس وجود هم باید وجود واحد باشد و نمی‌تواند دوتا وجود [باشد]. بنابراین عدمش هم که طارد آن است آن‌هم واحد می‌شود.

  • معنای لا تَکرارَ فِی التَّجلی

  • فَلا یُتَصوَّرُ وجودانِ لِذاتٍ بِعینِها و لا فُقدانانِ لِشخصٍ بِعینهِ فَهذا ما رامَهُ العُرفاءُ بِقولِهم إنَّ اللهَ لا یَتجلّىٰ فی صورةٍ مَرتین‌.2

  • دو وجود برای یک ذات به عین همان ذات نه مشابه [تصور نمی‌شود]. مشابه بله، یک کارخانه توپ‌سازی هم روزی هزارتا توپ بیرون می‌دهد همه مشابه هستند ولی عین هم که نیستند. دوتا وجود به یک ذات بعینه یعنی عین همان و نفس همان ذات تصور نمی‌شود و دو فقدان برای یک شخص بعینه نیست. وقتی که یک وجود تحقق می‌شود، عدمِ مقابل او هم یکی خواهد بود. ما دو عدم دیگر نداریم که دو وجود باشد و دوتا عدم هم باشد، یا یک وجود باشد و دو عدم برای او فرض شود بلکه یک عدم است. چون عدم عبارت از رفع الوجود است. وقتی یک شیء واحد در خارج یک وجود دارد پس آنچه که طارد اوست آن‌هم واحد خواهد بود. طارد [وجود] عدم است پس عدم هم واحد خواهد بود. این مسئله همین است که عرفا را بر این واداشته که بگویند: تجلی خدای متعال در صورت دو بار نیست. لا تَکرارَ فی التَّجلی معنایش این است که تکرر در وجود بعینه نیست. ممکن است تجلی او مشابه با تجلی قبل باشد. مشابه، نه عین! یعنی وقتی یک چیزی عینیت پیدا می‌کند خدا هم نمی‌تواند همان عین را دوباره برقرار کند و نمی‌شود همان را انجام بدهد چون این عین که به یک اراده سلسله‌وار انجام شده است نفس ارادۀ پروردگار برای وجودِ بعد، موجب تنافی بین آن وجود و وجود سابق خواهد بود وَ کَفیٰ بِهِ فَرقاً این‌طور نمی‌شود.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 353.
    2. . همان.

جلسه ۴۲۳

5
  • لذا حضرت موسی علیه‌السّلام هم عصا داشت و می‌انداخت تبدیل به مار می‌شد و یک‌دفعه راه می‌افتاد می‌رفت بعد آن را می‌گرفت. داریم: ﴿لَّا تَخَٰفُ دَرَكٗا وَلَا تَخۡشَىٰ﴾1 بگیر، وقتی می‌گرفت می‌دید [دوباره عصا شد] اول ترسید! [در قرآن] داریم: ﴿فَأَوۡجَسَ فِي نَفۡسِهِۦ خِيفَةٗ مُّوسَىٰ﴾2 موسی ترسید که الآن این حیّه به خودش حمله کند! حالا خدا می‌خواهد سربه‌سر بگذارد چه‌کار می‌شود کرد؟! حالا گاهی این‌طوری می‌شود که عصا را بیندازد بعد خود این بیاید به این حمله کند! خودش فرار کرد. [خدا] گفت که نه بابا با تو شوخی ندارم بایست و برو بگیرش!

  • میرفندرسک که در هند رفت گفتند که مگر شما نمی‌گویید: «عُلَماءُ أُمّتی أفضَلُ مِن أنبیاءِ بَنی إسرائیل»؟3 ـ خیلی کارها می‌کرد از‌جمله این بود ـ گفت که بله ما هم‌چنین چیزی می‌گوییم. گفتند که بسیار خوب، در قضیۀ حضرت موسی این هست که شما می‌گویید که [عصایش را تبدیل به مار کرد] این با یک قومی از یهود این کار را کرد. [میرفندرسک] هم عصا را انداخت و عصا تبدیل به حیّه شد و ملت فرار کردند. این [حیّه] دنبال می‌کرد و آنها فرار می‌کردند. گفت که بایست بایست و رفت آن را گرفت و بعد آورد و خلق‌الله هم برگشتند. دیدند اینها دیگر چشم‌بندی نیست. نه، اگر بایستند حسابی گازشان می‌گیرد!! گذاشتند فرار کردند حالا این‌هم تند می‌کرد آن‌هم مدام ولوم را زیاد می‌کرد و تندتر می‌کرد آنها هم تندتر [فرار می‌کردند]. بعد آمد و حیه را گرفت. گفتند که این را قبول کردیم حالا چرا افضلیت وجود دارد؟ گفت: به‌خاطر اینکه من حیّه را گرفتم ـ بیاید نگاه کنید ـ ولی حضرت موسی ترسید، من نترسیدم!!

  • میرفندرسکی خیلی از این کارها می‌کرد و اهل ظهور و بروز زیاد بود. مرد بزرگی بود خدا رحمتش کند قبرش در تخته فولاد اصفهان هست. یک جا را هم رفت خراب کرد در آن بتکدۀ سومنات بزرگ‌ترین بتکدۀ هند که اصنام در آنجا بودند رفت و [آنجا را خراب کرد]. چون ایراد کردند و گفتند که همۀ این مساجد شما خراب و قدیمی است ولی همۀ معابد ما خیلی مزین و مجلل و خیلی عالی هستند. گفت که به‌خاطر اینکه ذکر خدا در آنجا می‌شود و این اجسام تحمل ذکر خدا را ندارند لذا به لرزه می‌افتند و ترک برمی‌دارند! ـ در اصفهان که گنبدهایش ترک برنداشته یک علتی دارد و بی‌حساب نیست!! خیلی است! چهار صد سال [قدمت] گنبد است! این گنبد مسجد اعظم را نگاه کنید پنجاه سال [بیشتر] درست نشده دارد پایین می‌ریزد این به‌خاطر این است که ذکر خدا خیلی [در آنجا شده است]! اما گنبدهای اصفهان چهار صد سال از زمان شاه‌عباس هنوز هست و چیزی نشده است! البته اینجا خیلی داستان‌ها دارد.

    1. . سوره طه (20) آیه 77. امام شناسى، ج ‌10، ص 385:
      «و هیچ از رسیدن فرعون مهراس! و از غرقه شدن مترس!»
    2. . سوره طه (20) آیه 67. مطلع انوار، ج ‌12، ص 186:
      «پس موسى در نفسش خوف و هراسى احساس کرد.»
    3. مصابیح الأنوار، ج ١، ص ٤٣٤، ح ٨٣؛ روح مجرد، ص 683.

جلسه ۴۲۳

6
  • بعد گفتند که [این‌طور است]؟ گفت که حالا امتحان می‌کنیم. رفتند و همۀ خلق الله، عدۀ زیادی در همین سومنات آمدند، یک بتکدۀ بزرگ در حیدر آباد هند بود. بعد او شروع به الله اکبَر و اذان گفتن کرد. الله اکبَر گفت، به لا الهَ الاّ الله که رسید فرار کرد بیرون آمد. آقا همۀ [این بتکده خراب شد و] روی سر این خلق الله ریخت و همه مردند! عده‌ای که قرار بود مرگشان برسد خلاصه ترتیب همه داده شد و خودش فرار کرد و بیرون آمد !!

  • تلمیذ:.....

  • استاد: این اسم برای کجاست؟ گرگان! هنوز اسمش هست‌؟ نمی‌دانستم عجب! باید از این به بعد یک طور دیگر ...

  • تلمیذ: سمت علی‌آباد است.

  • استاد: آهان علی‌آباد است عجب!

  • تلمیذ: هم مثل اینکه با خود میرداماد در یک محل بودند!

  • استاد: نه دیگر حالا یکی باید برود تحقیق کند بقیه را دیگر شمالی نکن تو را به خدا! نمی‌دانم میرداماد برای کجا بود؟ احتمال دارد برای مازندران بوده است.1

  • تلمیذ: نه، همان‌جا هست نزدیک همان است.

  • استاد: آ‌هان محله‌شان فرق می‌کند. خود اصفهانی‌ها واکسینه شده‌اند و به آنها یک چیز خورده، دیگر فایده ندارد دیگران می‌آیند آن حال و هوای...

  • تلمیذ: وقتی خواستند ایران را شیعه کنند، به دفاع از عمر پرداختند! مغول هم نتوانست اینها را تغییر بدهد!

  • استاد: به هر دلیلی که بوده است. خدا مرحوم آقای سبزواری را رحمت کند. او هروقت به این اصفهانی‌ها ـ حاج حسن شرکت و اینها ـ می‌رسید خلاصه این قضیۀ چهل ماه مهلت خواستن اصفهانی‌ها از عمر بن عبدالعزیز را می‌گفت [که بعد از برداشتن لعن توسط عمر بن عبدالعزیز چهل روز مهلت خواستند تا حضرت را لعن کنند]! تاریخ است کاری‌اش نمی‌شود کرد!2 بعد یک دفعه حاج محسن شرکت که خدا إن‌شاء‌الله حفظش کند و توفیقش بدهد می‌گفت که نه، این امر از حُسن و صلابت اعتقاد اصفهانی‌ها است ـ داشت جلوی آقا می‌گفت ـ که اینها هر چیزی را زود قبول نمی‌کردند، این از دیانت اینها بوده است که تحقیق کنند! من هم گفتم که پدرسوخته‌ها چرا اوّلش نرفتند تحقیق کنند؟! حالا موقع برداشتن آن می‌خواهند بروند تحقیق کنند؟! آقا آن‌قدر خندیدند!! ما با این بیچاره خیلی شوخی داشتیم حتی جلوی آقا هم خلاصه چیز نداشتیم.

    1. . برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی معروف به میرداماد، در سال ۹۷۰ هجری قمری در استرآباد گرگان به دنیا آمد. (محقق)
    2. الغارات، ج 1، ص 34.

جلسه ۴۲۳

7
  • یک دفعه می‌گفت که آقا همۀ میوه‌ها در همه‌جا کرم دارند ولیکن میوه‌های اصفهان اصلاً کرم ندارند. گفتم که علتش روشن است هرچه کرم هست در خود اصفهانی‌ها است چیزی دیگری به درخت‌هایش نمی‌ماند!! این‌هم جلوی آقا داشت می‌گفت این کرم... گفتم که خیلی معلوم است...

  • تلمیذ: شما اصفهانی‌ها را در زمان مرحوم آقا تجربه کردید!

  • استاد: آن‌وقت آنها از همدانی‌ها می‌گفتند ولی معلوم بود که نه، منطق آقای سبزواری غلبه دارد!! آنها نمی‌توانستند با این سند تاریخی [حرفی بزنند] و فقط درقبالش یک چیزهایی می‌پراندند که مثلاً همدانی‌ها این‌طور هستند ولی خلاصه [منطق آقای سبزواری] غالب بود!! غیر از آن‌هم داریم که اصلاً وقتی که خدا شیطان را چیز کرد وسط زاینده‌رود آمد و اصلاً اصفهان خلاصه چیز شد آن‌هم آمد می‌گویند که روایت داریم نمی‌دانم درست است یا نه!! ولی حالا صرف‌نظر از اینها این اصفهانی‌های اصیل‌ تدینشان خوب است. الآن دیگر خراب شده یعنی قدیمی‌هایشان [ازبین رفته‌اند] من شنیدم در این جنگ که خیلی از این جنوبی‌ها آمده بودند شهرها را خراب کردند، اصفهانی‌ها راه ندادند یعنی اینها نگذاشتند در شهر بیایند و زدند و همۀ اینها را بیرون کردند و بیرون شهر آنجا [اسکانشان دادند] و نمی‌گذاشتند که داخل شهر بیایند.

  • آن مراکز خود اصفهان، مرکز شهر، نه جاهای دیگر نورانیتش خوب است. نورانیت آن محله‌های قدیمش خوب است. علیٰ‌کلّ‌حال گفتید که بالأخره خوبی‌هایش را هم بگو. اگر نفعی از این اصفهانی‌ها به ما برسد آن‌وقت ما هم زیاد خوبی برایشان درست می‌کنیم!!

  • فَإذن المَعدومُ لا یُعاد بِعینهِ کَیفَ و إذا کانَتِ الهویةُ الشخصیةُ المُعادةُ بِعَینها هیَ الهویةُ المُبتدأةُ عَلىٰ ما هوَ المَفروض فَکانَ الوجودُ أیضاً واحداً فَإنَّ وَحدةَ الهویةِ عَینُ وَحدةِ الوجود و قَد فُرضَ [الوجودُ] مُتعدداً هذا خُلفٌ و یَلزمُ أیضاً أن یَکونَ حیثیةُ الابتداءِ عینَ حیثیةِ الإعادة.1

  • درصورتی‌که اگر هویت شخصیه که معاد باشد بعینه همان هویت مبتدئه باشد همان‌طوری‌که فرض شده پس وجود هم واحد است و چون واحد است باید آن‌هم تکرار پیدا کند. وحدت هویه عین وحدت وجود است درحالی‌که وجود متعدد فرض شده است. پس اگر وجود متعدد فرض بشود هویت هم باید متعدد فرض شود و اگر هویت واحد است پس باید ملتزم به وحدت وجود هم بشوید، نه تکرار در وجود. دلیل دیگر این است که حیثیت ابتدائی که قبلاً صحبتش شد، عین حیثیت اعاده است.

    1. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 353.

جلسه ۴۲۳

8
  • ... الآن به یک ذات تعلق گرفته‌اند درحالی‌که شما گفتید که هر وجودی یک عدم دارد.

  • فَإذا جازَ ذلکَ فی العَدمِ جازَ فی الوجودِ أیضاً کَما اعترَفتَ بِه. قُلتُ قَد مَرَّ أنَّ مَعنىٰ عروضِ العدمِ لِشی‌ءٍ لَیسَ إلاّ بُطلاناً صِرفاً لِلذاتِ و لَیسیةً مَحضةً لَها و لَیسَ فی الواقعِ مَعروضٌ یُضمُّ إلیه أو یَنتزعُ مِنهُ العَدم.

  • وقتی می‌شود دو عدم برای یک وجود فرض بشود خب دو وجود هم می‌شود فرض بشود. معنای عروض عدم برای شیء که در اول بحث گفته شد این معنای بطلان ذات است. عدم شیء یعنی بطلان، زیدِ معدوم یعنی زیدی که باطل است. امر معدوم یعنی امری که باطل است، باطل است یعنی نیست. بطلان ذات را عدم الشیء می‌گویند. [و معنای آن] لیسیه و نبود محض برای آن ذات است. ما در واقع چیزی نداریم که عدم به آن منضم شود یااینکه از او انتزاع شود یعنی در واقع عدم چیزی نیست تااینکه بخواهد ضمّ به شیء شود. وجود ضمّ به شیء و به وجود دیگر می‌شود ولی عدم که ضمّ به شیء نمی‌شود. وقتی می‌گوییم که زیدٌ معدومٌ، معدومٌ ضمیمۀ زید نشد بلکه زید را برداشت نه‌اینکه آمد ضمیمۀ زید شد و تخریبش کرد. نه! همین‌که می‌گوییم: زیدٌ معدومٌ یعنی لیسیة و بطلان حاکم است. نه ضمیمۀ زید می‌شود و نه از زید انتزاع می‌شود چون عدم از زید انتزاع نمی‌شود بلکه از زید خصوصیات، روحیات، مسائل خارجی، تحیز، کمّ، عوارض، ارتباطات، اضافات، نسب و اینها انتزاع می‌شود ولی عدم از زید انتزاع نمی‌شود.

  • بَلِ العَقلُ یُعیِّنُ ذاتاً و یُضیفُ إلیهِ مَفهومَ العَدمِ فَلا یَتعدَّدُ عِندَ العَقلِ إلاّ بِتکثُّرِ المَلکاتِ‌ فَلا ذاتَ قَبلَ الوجود و لا بَعدَه حَتى یُقال إنَّها واحدةٌ أو مُتعددةٌ مُتماثلَةٌ و إنَّما یُضیفُ العقلُ نِسبةَ العَدم إلى ذاتٍ یَختصُّ وجودُهُ بِزمانٍ مُعیَّنٍ قَبلَ وجودِهِ و بَعدَ وجودِهِ.

  • بلکه عقل یک ذاتی مثل زید را درنظر می‌گیرد و مفهوم عدم را به آن اضافه می‌کند و می‌گوید که زیدٌ معدومٌ. عدم، تعدد پیدا نمی‌کند مگر به تکثر مخالفش یعنی آن جهات وجودی که به عدم اضافه شده است. ذاتی قبل از وجود نیست و بعد از وجود هم ذاتی نیست تااینکه گفته بشود که آن ذات واحد است یااینکه متعدد است و مماثل همدیگر هستند و اصلاً قبل از وجود چیزی نداریم. عقل می‌آید نسبت عدم را به ذاتی که آن وجود اختصاص به زمان معیَّن دارد قبل از وجود و بعد از وجودش اضافه می‌کند. قبل از وجودش می‌گوید که زید نیست، وقتی هم که مرد می‌گوید که زید نیست. در هردو حال می‌گوید که زید نیست. یعنی یک ذات را درنظر می‌گیرد و به‌واسطۀ درنظر گرفتن او، عدم را به آن اضافه می‌کند. این اشکال ندارد اما اینکه خود این وجود دو عدم داشته باشد، نه این معنا ندارد.

جلسه ۴۲۳

9
  • وَ حاصلُ کونِ الشّی‌ء کانَ مَعدوماً قَبلَ وجودهِ و سَیکونُ مَعدوماً بَعدَ وجودهِ انحصارُ وِعائهِ الوجودیِ و ضیقُ استعدادهِ عَنِ الاستمرارِ و الانبساطِ سابقاً و لاحقاً فالعدمُ لَیسَ إلاّ عَدماً واحداً لا یَتَّصفُ بِالذاتِ بِالسبقِ و اللحوق.

  • و حاصل اینکه شیء قبل وجود او معدوم است و بعد از وجود معدوم می‌شود این است که ظرف وجودی او منحصر است و استعداد او از استمرار و انبساط ضیّق است هم قبل از وجود و هم بعد از وجود نمی‌تواند این استمرار پیدا کند. عدم یک عدم است که عبارت از همین عدم وعاء وجودی است که به سبق و لحوق متصف نمی‌شود بلکه به‌واسطۀ ملکۀ خودش که عبارت از وجود ذهن است عدم قبل و عدم بعد می‌گویند. خودش متصف نمی‌شود، خودش یعنی نبود.

  • بَل إنَّما یَتصوَّرُ العَقلُ‌ بِقوتهِ الوهمیةِ لِلحادثِ الزمانی عَدماً أزلیاً ثُمَّ وجوداً ثُمَّ عدماً طاریاً کَطرفینِ و وسطٍ حَتى إنَّ الأوهامَ العامیة یَتخیَّل أنَّ العدمَ یَطرأ عَلىٰ شیءٍ و یَرفعُ وجودهُ الخاص عَن مَتنِ الواقعِ و یَحکُّ هویتهُ عَن صَفحةِ الأعیانِ.1

  • عقل به قوۀ وهمیۀ خودش برای یک حادث زمانی عدم ازلی را فرض می‌کند که قبلاً و هیچ‌وقت نبوده است. پس یک وجودی را تصور می‌کند بعد یک عدم را که این عدم می‌آید و بر همین حادث وجود زمانی طاری می‌شود، یک وجودی که قبلش به بی‌نهایت عدم بوده و این‌طرفش به‌واسطۀ ازبین رفتن، یک عدم جدیدی پیدا می‌شود، آن عدم جدید به این حادث وجود زمانی می‌خورد. این را عقل تصور می‌کند والاّ هردوی آن یکی است. حتی وهم‌های عامۀ مردم این‌طور خیال می‌کنند که عدم طاری بر شیء می‌شود و وجود خاصش را از متن واقع ازبین می‌برد و حک می‌کند و هویتش را از صفحۀ اعیان ازبین می‌برد، دیگر اصلاً هیچ وجودی برای او نیست درحالی‌که این در وعاء وجودی خودش محفوظ است.

  • وَ ذلکَ لِذُهولِهم عَن أنَّ وجوداتَ الأشیاءِ إنَّما هیَ عبِارةٌ عَن تَجلیاتِ المَبدإ الحَقِّ و أشعةِ نورِ المبدإ الأول و شئونِهُ الذاتیةُ لا تَتبدَّلُ کُلُّ مِنها عمِا هوَ لهُ إلى غَیرهِ‌ .2

    1. . همان، ص 354 و 355.
    2. . همان، ص 355.

جلسه ۴۲۳

10
  • اینها نمی‌دانند که وجودات همۀ اشیاء عبارت از تجلیات مبدأ حق و اشعۀ نور مبدأ اول و آثار ذاتی و شئون ذاتیۀ او و خصوصیات ذاتی پروردگار است که موجب این بروز و ظهور قوالب و ممکنات در قالب است که هرکدام از این تجلیات از آنچه که این تجلی برای اوست به غیر او تبدل پیدا نمی‌کند. یعنی اگر این در زید تجلی کرده است لحظۀ بعدِ زید یک تجلی دیگر است، لحظۀ بعدِ زید یک تجلی دیگر است، وقتی که زید می‌میرد و زنده می‌شود تجلی دیگر است و وقتی که اوراق این اشجار می‌ریزند و دوباره در فصل بهار می‌آیند تجلی جدید است نه‌اینکه همان تجلی واحد قبل است. هر تجلی یک ظهوری دارد و هر ظهوری اختصاص به یک تجلی دارد.

  • لٰکنَّ المَحجوبَ لِقصورِ نَظرهِ ِعَن الإحاطةِ بِالجمیعِ یَتوهم أنَّ کُلَّ واحدٍ مِنها بَطلَ عَن صُقعِ الوجودِ.

  • لکن آن شخصی که در حجاب است چون عقلش از احاطۀ به جمیع مسائل ناقص است خیال می‌کند هرکدام از این تجلیات و ذوات از صقع وجود باطل شدند و عدم بر آنها حاکم است درحالی‌که نمی‌داند هرکدام از اینها در ظرف وجودی خودش باقی است. واقعاً باقی است! افرادی که مکاشفاتی دارند و مسائل گذشته را مکاشفه می‌کنند، نحوۀ مکاشفه دو طور است؛ یک وقتی به نحوی است که فقط آن صورت حوادث قبلی در ذهن می‌آید اما مکاشفۀ قوی‌تر این است که خود شخص در همان واقعیت خارجی قبلی و ماسبق واقع می‌شود. یعنی انگار خودش در آن واقعه حضور پیدا می‌کند. اگر واقعۀ قبلی نبود و عدم به آن حاکم است و از متن واقع حک شده پس چطور یک شخص می‌تواند بر مسائل ماسبق اطلاع پیدا کند؟!

  • وجود تمام جریانات در عالمِ واقع

  • بنابراین تمام قضایایی که در این عالم اتفاق افتاده [در عالمِ واقع هست] عجیب است! اصلاً انسان دیوانه می‌شود! تمام قضایایی که در این [عالم اتفاق افتاده] از آن اول که متولد شدیم ـ حالا قبلش را عرض نمی‌کنم! ـ تا الآن و تا موقع موت، تمام این جریانات در عالمِ واقع هست! ما الآن نمی‌توانیم گذشته را در وجود خود احساس کنیم ولی [گذشته] هست. همۀ اینها در ظرف خودش و در آن عالم علیت که عالم ملکوت است، هست. آن عالم ملکوت بخواهد همان واقع را ظهور خارجی می‌دهد. اگر بخواهد همان را ظهور خارجی می‌دهد چون حقیقتش در همان‌جا هست! ما خیال می‌کنیم و می‌گوییم که پس اینها کجا رفته است؟ این وجودها کجا رفت؟ چرا چیزی نمی‌بینیم؟ در این هوا چیزی نیست! درحالی‌که نظرۀ ما نظرۀ زمان است و زمان تدریجی الحصول است و تحقق زمانِ قبل و آنِ بعد مترتب بر انتفاء زمان قبل و لحظۀ قبل است. لذا ما همیشه در حال و در ثانیه‌ها زندگی می‌کنیم. تازه خود ثانیه هم تقسیم می‌شود! اصلاً یک حرکت استمراری هست نه حرکت توقفی. حرکت، حرکت استمراری است. ما در این وضع هستیم.

جلسه ۴۲۳

11
  • از بعضی‌ها شنیده شده که وقتی مکاشفاتی کردند از همین دوستان و رفقا حتی سابقین برای خیلی‌ها هم پیش می‌آید و من گمان می‌کنم برای همه اتفاق بیفتد که اگر از یک مرتبه رد شود این قضایا اتفاق بیفتد چون مترتب بر یک مسائلی هست که تمام جریانات دوران طفولیت را تا زمان حیات و حتی زمان وفات همه را درنظرشان می‌آورند و خودشان را با همۀ آن جریانات توأم و قرین می‌بینند. نه‌اینکه یک فیلمی باشد که آن فیلم دارد می‌آید و تماشا کنند و بروند. نه! حضور و وجود خودشان را با همۀ آنچه را که بوده احساس می‌کنند و حتی اگر خود ما یک‌قدری در تفکر و در تصور قوی بشویم یک هم‌چنین حالی ممکن است برای خودمان ایجاد کنیم که انسان خودش را با مسائل گذشته توأم ببیند و همۀ اینها در دایرۀ وجود نفس هست، خیلی عجیب است! یعنی نفس انسان به آن حقیقت ملکوتی که دارد تمام اطوار حیات را در وجود خودش تحفظ می‌کند، نه فقط صورت آنها را در وجود خودش حفظ می‌کند بلکه آنها را در خودش می‌یابد.

  • اگر الآن یک‌قدری دقیق فکر کنیم آیا مسائلی که در گذشته برای ما اتفاق افتاد، ما این مسئله را تمام شده می‌بینیم یا در وجود خودمان احساس می‌کنیم؟! قضایایی که اتفاق افتاده در وجودمان احساس می‌کنیم. مثلاً فرض کنید چند شب پیش چه قضیه‌ای اتفاق افتاد؟ چند روز پیش چه قضیه‌ای اتفاق افتاد؟ پارسال چه قضیه‌ای برای ما اتفاق افتاد؟ الآن همه را در وجود خودمان احساس می‌کنیم نه‌اینکه فقط در ذاکرۀ خودمان حفظ کردیم. نه! آن یک مسئلۀ دیگر است. بلکه خودمان را احساس می‌کنیم و آن قضایا را الآن با خودمان [قرین می‌بینیم] همان‌طوری‌که الآن داریم وجود خود و این مطالبی که می‌گوییم را احساس می‌کنیم و همین‌طور قضایایی که گذشته را در وجود خود احساس می‌کنیم پس معلوم است از صقع اعیان و متن واقع حک نشده و وجود دارد! در کجا وجود دارد؟ در لازمان چون نفس در لازمان هست.

جلسه ۴۲۳

12
  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد