696

تبیین حقیقت صورت نوعیه و نسبت آن با نفس ناطقه

تحلیل جایگاه صورت نوعیه در اجسام و تمایز آن از نفس

13964
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مفهوم صورت نوعیه و جایگاه آن در فلسفه می‌پردازند. بحث با نقد دیدگاه مرحوم آخوند ملاصدرا درباره صورت نوعیه به عنوان یک عرض خاص لازم آغاز می‌شود و با تفکیک میان صورت نوعیه اجسام و حقیقت نفس ناطقه ادامه می‌یابد. استاد با تبیین این نکته که صورت نوعیه در جمادات و موجودات مادی، معلول علل فیزیکی و شیمیایی است، ارتباط آن را با نفس ناطقه نفی کرده و نفس را حقیقتی مجرد و مستقل از بدن می‌دانند. در ادامه، مسیر بحث به سمت چگونگی تجلی حالات نفسانی در بدن و تأثیرات آن بر صورت ظاهری انسان سوق پیدا می‌کند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر ضرورت برخورداری از نور الهی برای شناخت حقایق و عبور از فتنه‌های آخرالزمان به پایان می‌رسد تا مخاطب دریابد که شناخت باطن اشیاء تنها با تکیه بر عقل و حس میسر نیست.

/17
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۹۶

1
  • درس ششصد و نود و ششم

  • عرض خاص بودن صورت نوعیه، طبق کلام مرحوم آخوند

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1

  • تعریف صورت نوعیه

  • صحبت به اینجا رسید که بنابر فرمایش مرحوم آخوند صورت نوعیه داراى حقیقت جوهریه نیست بلکه صرفاً یک عرض خاصى است؛ عرض خاصِّ لازم که این بر آن عرضِ عامِ لازم دیگر عارض مى‌شود و از انضمام این دو به یکدیگر، یک حقیقت نوعیه‌اى تشکل پیدا مى‌کند. اشکالى که به‌ نظر مى‌رسید که بر این مسئله وارد است این است که صورت نوعیه در اشیاء خارجى متفاوت است و در بعضى از چیزها مثل همین صورت نوعیۀ اشیاء و جمادات و امثال‌ذلک داراى یک خصوصیتى است و شما مى‌توانید یک تصورى کنید از اینکه صورت نوعیه در اینجا یک امر مجرد خارجى نیست که صانع و فاعل، آن صورت نوعیه را از آنجا برداشته باشد و در آنجا به انضمام ماده، اتحاد و ترکیب مزجى اتحادى ـ حالا هرچه هست ـ انجام داده باشد که هردو جوهر هستند؛ هم ماده جوهر است و هم صورت نوعیه جوهر است و به‌واسطۀ انضمام این دو جوهر، یک نوعى در خارج پدید مى‌آید.

  • حالا در مورد اشیاءِ دیگر ممکن است بتوانیم بگوییم که مثلاً در حجریت، خود حجریت صورت نوعیه را از جاى دیگر نیاورده است یعنى همان مادۀ حجر وقتى که به‌واسطۀ فعلِ فاعل‌ و تأثیر علت تشکل پیدا مى‌کند، آن اعمالى که فاعل یا صانع ـ هرچه مى‌خواهید اسمش را بگذارید ـ در آن جهت تسبیبى و عِلّی مى‌کند، حقیقتى که متولد مى‌شود و این به آن‌ صورت درمى‌آید، اسم آن را صورت نوعیه مى‌گذاریم. درست مثل کمیّتى که بر یک جسم تعلیمی یا طبیعى عارض مى‌شود و به‌واسطۀ این تغییر و تبدل و شکلى که در وضع این ماده به‌وجود مى‌آید، این کمیّت هم متولد مى‌شود ولى کمیّت خودش فى‌حدّنفسه چیزى نیست تا عارض بشود.

  • نفس تحقق یک شیء، دارای اقتضاء ظرفیت و مظروفیت

    1. .
      فرق «باسمه تعالى» با «بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم» (ت)
      وقتى که گاهى با پدرمان بودیم به این مسائل و اینها طور دیگری نگاه مى‌کردیم و آن‌وقت در همان عالم خودمان مقایسه مى‌کردیم یعنى براى ما شرکت در این‌گونه مجالس خیلى مفید بود. انسان بدون تکلم هم مى‌تواند خیلى چیزها را بفهمد، بدون توضیح هم مى‌تواند ادراک کند! در یکى از همین مجالس بود که باز در همان‌جا تشکیل شده بود، مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ اعلامیه داده بودند و یکى از افرادى که آنجا بود مى‌گفت: چرا شما روى اعلامیۀ خودتان «بسم الله» نوشتید؟! این خیلى عجیب است! مسئله خیلى مسئلۀ مهمى است که چطور یک نفر به این مسئله اعتراض مى‌کند و مى‌گوید: چرا «بسم الله» نوشته شده است؟! نباید «بسم الله» نوشته شود، به‌بهانۀ اینکه حالا یک وقت هتک و اهانت مى‌شود و زیر پا انداخته مى‌شود. از طرف دیگر یک نفر درمقابل اصرار دارد بر اینکه «بسم الله» باید منتشر بشود و اعلام بشود و پخش بشود! این ناشى از چه قضیه‌اى است؟! چطور مى‌شود این مسئله را ریشه‌یابى کرد و به این نتیجه رسید که چه علتى مى‌تواند داشته باشد که براى عدم انتشارش، دلیلِ اهانت و هتک حرمت‌ آورده بشود؟!
      براى این است که اصلاً در قلب او «بسم الله» نیست! در قلبش «بسم الله» نیست منتها از نظر ظاهر چون نمى‌تواند براى این توجیه داشته باشد، به اهانت و هتک حرمت و آن کیفیت مى‌چسباند! آن [شخص دیگر] وجودش را «بسم الله» گرفته است و نمى‌تواند اخفاء و کتمان کند و مى‌خواهد این پخش بشود و انتشار پیدا کند و این نور همه‌جا را بگیرد. آن یکى مى‌خواهد اخفاء و مخفى کند و بعد به‌دنبال دلیلش مى‌گردد! حالا اگر اهانت هم نبود دنبال یک چیز دیگر مى‌گشت و براى این مسئله آن [دلیل] را مى‌آورد اما او نه، دائماً مى‌خواهد اسم محبوب پخش بشود، و این اسم منتشر بشود تا همه ببینند؛ یهودى، ارمنى، نصرانى، مسیحى و مسلمان؛ شیعه و سنّى به او توجه کنند و به آن سمت بروند!
      شما که بالاى نامه «باسمه تعالى» می‌نویسید، کسى که به این نگاه می‌کند آیا همان حالى برایش پیدا مى‌شود که در بِسم الله الرَّحمَن الرَّحیم هست؟! آیا هردو یکى است؟! فرض کنید که نامه یا کتابى را باز مى‌کنید و بالای آن نوشته «باسمه تعالى» و بعد مطلب کتاب و نامه و هر چیز دیگر شروع می‌شود، تا چشمتان به «باسمه تعالى» مى‌افتد بالأخره یک تفکر و ذهنیتى براى انسان حاصل مى‌شود، آیا ذهنیت همان است که با نگاه کردن به بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم پیدا مى‌شود یا فرق مى‌کند؟! این همان است که منظور نظر بزرگان است! این است که وقتى در نامه اسم الله مى‌آید، یک حساب دیگرى برایش باز مى‌شود؛ هم نسبت به خود نامه، هم نسبت به خواننده، هم نسبت به خود نویسنده و مطالبى را که مى‌خواهد بگوید و هم نسبت به خواننده که مى‌خواهد این را بخواند!
      فرض کنید اصلاً «باسمه تعالى» هم نباشد، حالا آن باز یک ضمیرى دارد که بخواهد به او برگردد ولى [در مورد «بسم الله»] انسان مى‌بیند که در ورود به مطلب یک حال‌وهوا و یک فضاى دیگرى براى انسان ایجاد مى‌شود که در آن فضا مطالب را تلقى و دریافت مى‌کند و به مقتضاى آن فضا در نگرشش تأثیر مى‌گذارد! اینها همه چیزهایى بوده است که بزرگان به آن توجه و دقت داشتند و بى‌جهت هم نبوده است یعنى حسابى در کار بوده است.

جلسه ۶۹۶

2
  • وقتى یک ماده‌اى که در دست شما هست و این ماده را با حرکات دست به شکل خاص درمى‌آورید، در واقع کمّی را به این اضافه نمی‌کنید بلکه هر تصرفى که در اینجا مى‌کنید، تصرف در خود ماده است و به‌واسطۀ تصرف در ماده، کم خودش به‌وجود مى‌آید و انتزاع می‌شود و ظهور پیدا می‌کند. شما بخواهید یا نخواهید ظهور پیدا مى‌کند و اصلاً به فکر و ارادۀ شما تعلق ندارد. حتى شما در خواب هم این ماده را بکشید، تبدیل به یک خطوط یا شکلى خواهد شد و هرکدام از این اَشکال براى خود کمّ خاصّ خود را دارد؛ یکى مثلث، یکى مربع، یکى دایره و یکى ذوزنقه می‌شود و این این‌طور نیست که از جایى آمده باشد بلکه تصرف در خود ماده و در خود این شی‌ء است که کم را ایجاد مى‌کند و کم از جایى نیامده است.

  • لذا اینکه مى‌گویند: إذا وُجِدَ، وُجِدَ فى موضوعٍ به‌خاطر همین است! شما این را از جایى نیاوردید که به این بچسبانید و بعد اسم آن را کم، کیف، جِدِه و امثال‌ذلک بگذارید. نفس تحقق یک شیء اقتضاى ظرفیت و مظروفیت مى‌کند! مکان برای ما از جایى نیامده است که شما یک شیئى را در یک مکان بگذارید و بعد اسم این را ظرف و اسم آن را مظروف بگذارید. وقتى که شما در این اتاق قرار گرفتید، این اتاق ظرف برای شما مى‌شود. این اتاق که در این مدرسه قرار گرفت این مدرسه ظرف براى اتاق می‌شود. این مدرسه که در این مکان قرار گرفت شهر و بلدۀ قم ظرف این مدرسه می‌شود و همین‌طور هَلُمَّ جَرّا!

  • نفس وجود شیء مولّد زمان

  • ما مکان و زمان نداریم بلکه خود نفس وجود شیء مولّد زمان است که البته این بحث زمان را بعد در مبحث خودش مى‌گوییم که اصلاً به‌طورکلی در بحث حرکت و زمان و مکان، آیا این مقوله وجود خارجى دارد یا از عوارض انتزاعى آن شی‌ء و تعیّن خارج است. فلذا مى‌بینیم که خود ظرفیت فى‌حدّنفسه خود شیء نیست بلکه بسته به آن مظروفى است که به اعتبار آن مظروف، آن ظرفیت هم تشکل پیدا مى‌کند. اگر من در اینجا نیایم، این اتاق ظرف نخواهد بود و اتاق اتاق است. چه موقعی اسم اتاق را ظرف یا مکان مى‌گذارید؟! وقتى که یک مظروفى در آن باشد و در قیاس با آن جوانب و جهات ستّه است که یک امرى در اینجا خودبه‌خود تولید خواهد شد و به آن ظرف و مکان و امثال‌ذلک می‌گویند.

جلسه ۶۹۶

3
  • در صور نوعیه‌اى که مربوط به اشیاء است مسئله از این قبیل است، کارخانه و مَعمَل وقتى که مى‌خواهد کاغذ درست کند هیچ‌وقت آن ماده و آن چیزى که از چوب گرفته شده که داراى خصوصیت خاصى است ـ صورت نوعیۀ قرطاسیه ـ را از جایى دیگر نیاورده است که یک منبع و مخزنى داشته باشد که از آن بردارد و به این مادۀ چوبى که حالا مى‌خواهد تبدیل به کاغذ بشود بچسباند و بعد این صورت نوعیه به این کیفیت دربیاید! همین‌که مى‌آید و آن ماده را در تغییر و تحولات شیمیایى خودش، در یک موقعیتى قرار مى‌دهد که خواهى‌نخواهى تبدیل به این شکلى مى‌شود که شما الآن مى‌بینید که رنگش سفید است و کاغذش این‌طور است و به این‌ کیفیت است، همین خودش صورت نوعیه‌اى است که متولد از این فعل و انفعالات این مَعمَل نسبت به این ماده خواهد بود.

  • نسبت به این قضیه کلام مرحوم آخوند صحیح است و ما در اینجا نسبت به این قضیه اعتراضى نداریم. البته عرض کردم صرف‌نظر از آن مسئله‌اى است که خیلى عمیق‌تر و دقیق‌تر در باب ترتب صور نوعیه هست ـ که در آنجا گفتیم که ماده نیست، حالا ما به آن فصل کارى نداریم و به آن مطلب نرسیدیم بلکه مى‌خواهیم در این مرتبه تأمل کنیم ـ اشکال در اینجاست که فقط صور نوعیه مربوط به جمادات نیست، یکی از صور نوعیه‌اى که مرحوم آخوند در اینجا ذکر مى‌کنند مربوط به انسان، حیوان، جن، موجودات حىّ ریز، درشت، جاندار و اینها است، آیا آنها روح و نفس ندارند؟! آیا فقط صورت نوعیۀ انسان است که جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است؟! آیا آنها این‌طور نیستند؟! نه، نسبت به آنها هم مطلب همین‌طور است و در آنها هم مسئله به همین شکل خواهد بود.

  • بنابراین یک طیف عظیمى از صور نوعیه داریم که اینها نمى‌توانند در تحت این قائله قرار بگیرند. صور نوعیه‌ای که مربوط به جمادات و امثال‌ذلک است لو سلّم، مى‌توانیم بگوییم که حکم عرض خاص لازم را دارد که عارض بر عرض عام لازم مى‌شود و از انضمام این دو، آن نوع خارج در اینجا تحقق پیدا مى‌کند. ولى در مورد آن صور نوعیه‌اى که صورت، خودش جنبۀ نفسى و جوهرى دارد چه مى‌فرمایید؟! در جایى که صورت نوعیه جنبۀ جوهرى دارد بالأخره این جوهریت را به‌واسطۀ تعلق آن به غیر که شما از او تعبیر به وجود لِغیره مى‌کنید ازدست مى‌دهد و تبدیل به یک صورت نوعیه مانند جمادات مى‌شود یااینکه همراه با وجود لِغیره حافظ آن وجود لِنفسه و آن حقیقت‌ جوهریۀ خودش است و هرجا که برود حقیقت جوهریه همراه خودش است و نمى‌تواند یک روز این لباس را از تن خود بکند؟! بنابراین در این مورد، نقض وارد است که در بسیارى از موارد صورت نوعیه داریم، چرا در اینجا نباید جنس از آن جوهر انتزاع بشود و بلکه باید از ماده انتزاع بشود درحالى‌که صورت نوعیه هم خودش جوهر است؟! اگر شما جنس را به‌واسطۀ جوهریت ماده انتزاع مى‌کنید خب صورت هم جوهر است، شما مى‌فرمایید: صورت نوعیه در اینجا به‌خاطر وجود لِغیره خود، لحاظ جنبۀ جوهریت نمى‌شود. مى‌گوییم: لحاظ نشود، نشود، هست یا نیست؟! شما به‌جاى این صورت جوهریۀ نفس ناطقه، صورت نوعیۀ دیگرى به ما نشان بدهید که آن جوهر نباشد، روى چشممان مى‌گذاریم ولى وقتى که شما در انسان و حیوان و اقسام همۀ اینها که داراى حقیقت نفس جوهرى هستند نمى‌توانید این حرف را بزنید بنابراین چگونه مى‌گویید که جنس فقط از ماده اخذ مى‌شود به‌خاطر اینکه صورت نوعیه یک عرض لازم خاص است و آن جوهر نیست و احتیاج به موضوع دارد و خودش موضوع ندارد؟! در اینجا این نقض وارد است.

جلسه ۶۹۶

4
  • اشکال دیگرى که در اینجا وارد است و به‌طورکلی به‌واسطۀ آن اشکال دیگر زمینه براى این اشکالى که عرض شد باقى نمى‌ماند ...، یعنى در اینجا اشکال مهم‌تر است که باید به داد آن رسید نه این اشکالى که الآن عرض کردم. با آن اشکال، کلام مرحوم آخوند از یک نقطه‌نظر تقویت مى‌شود ولکن باز در جای دیگری در آن حقیقت مسئله گیر مى‌افتیم! آن اشکال این است که شما صورت نوعیۀ جسم انسان را همان نفس ناطقه قرار دادید که در جنبۀ تعلقش به بدن داراى حقیقت جوهریه و یک‌ حقیقت مستقله است، اینکه صورت نوعیۀ جسم نیست! صورت نوعیۀ جسم، نفس ناطقه نیست! صورت نوعیۀ هرّه، نفس آن خصوصیت حیوانیت به آن شکل خاص نیست! صورت نوعیۀ اسد، آن نفس متعلق به او که جوهر است و داراى یک حقیقت مجرد است منتها در مرتبۀ تجرد، مرتبۀ خاص خودش را دارد نیست! بحث ما راجع به ‌صورت نوعیۀ جسم است، صورت نوعیۀ جسم عبارت از همان لحمیت، شعریت، عظمیت و امثال‌ذلک است. این صورت، صورت نوعیه است، چه ربطی به نفس ناطقه دارد؟! نفس ناطقه چه باشد چه نباشد این، صورت نوعیۀ خودش را دارد. مگر مرده که روح از بدنش جدا مى‌شود و به‌واسطۀ جدا شدن روح از بدن، بدن هم متلاشى مى‌شود و پودر مى‌شود و هوا مى‌رود؟! نه، بدن میت سال‌های سال در اینجا مى‌افتد درحالى‌که روح از بدن مفارقت کرده و در مستقرّ خودش رفته است و به همان حقیقت جوهرى خودش باقى مانده است. اگر بگوییم: جوهر است، باقى مانده و اگر نگوییم: جوهر است، در همان عالم خودش هست.

  • این بدن که شما براى آن ماده قرار دادید و آن حیثیت اشتراک جنسیت را از این بدن کردید و بعد به‌واسطۀ نفس ناطقه او را از بقیۀ انواع جدا کردید، آن نفس ناطقه چه ارتباطى با صورت نوعیۀ این بدن دارد؟ این صورت نوعیه صورت لحم است، شما اگر یک مرده‌اى را با چاقو [گوشتش را ببرید] و یک کیلو از گوشتش را اینجا آویزان کنید، شاید طرف با گوشت گوسفند فرقی نگذارد، آن آنجا است و این‌هم اینجا است. آیا نشنیده‌اید که این آدم‌خوارها در جزایر آدم‌ها را مى‌خورند؟! اینها را نقل مى‌کنند. آدم‌خوار که خیلى زیاد است حالا کیفیتش فرق مى‌کند!! این صورت نوعیه‌اى که الآن در اینجا هست، این صورت نوعى که نفس ناطقه مربوط به یک حقیقت عالى و راقى می‌شود که آن حقیقت عالى و راقى ـ حالا جوهر هست یا نیست ـ هیچ ارتباطى با بدن ندارد و فقط به‌واسطۀ تکامل چند صباحى بین او و این بدن اقتران ایجاد شده است که خود او رشد کند والاّ این بدن نباشد بدن مثالى دارد، آن نباشد بدن ملکوتى دارد، آن نباشد فقط نقش لاهوتى دارد، آن نباشد به عالم بالاتر مى‌رود و تبدیل به معنا مى‌شود و آن نباشد اصلاً تبدیل به نور مى‌شود و صورت نوریه مى‌شود که اصلاً نه ربطى، نه بدنى، نه عظمى و نه لحمى، هیچ [ندارد]! حالا چه شما آن را جسمانیةُ الحدوث و روحانیةُ البقاء بدانید یااینکه نه، از اول آن را روحانیةُ الحدوث و روحانیةُ البقاء بدانید، آن مسئلۀ دیگرى است.

جلسه ۶۹۶

5
  • صحبت در این است که بنابر مبناى خودتان این خصوصیت و این صورت نوعیه‌اى که الآن براى عَلَقه پیدا شده است، در اینجا نفس ناطقه به آن تعلق نگرفته است بلکه در اینجا یک شکل و شمایل و خصوصیات فیزیکى و شیمیایى خاصى تحقق پیدا کرده است که این الآن شبیه به این شده است و بعد که تبدیل به مضغه مى‌شود، باز در اینجا نفس ناطقه‌اى وجود ندارد. لذا فرض کنید اگر سقط بشود، دیۀ او به‌اندازۀ خودش است و به‌اندازۀ نفس ناطقه نیست و همین‌طور هَلُمَّ جَرّا! هرچه این جلوتر مى‌آید، آن صورت نوعیه تفاوت پیدا مى‌کند.

  • بله، ما مى‌توانیم بگوییم: به‌خاطر آن تأثیر و تأثراتى که آن روح مى‌تواند بر این بگذارد تغییر پیدا مى‌کند ولى صحبت در همان صورتى است که ما در خارج مى‌توانیم ببینیم، به نفس ناطقه چه مربوط است؟! این الآن مضغه است، مضغه نفس ناطقه ندارد! علقه نفس ناطقه ندارد! ﴿فَكَسَوۡنَا ٱلۡعِظَٰمَ لَحۡمٗا﴾1 نفس ناطقه ندارد! آن صورت نوعیه‌اى که باید خود این ماده را به نوعى از انواع برگرداند ارتباط به نفس ناطقه ندارد. نفس ناطقه فقط نظام مى‌دهد و آن را از سکون درمى‌آورد و به حرکت و تلاش مى‌اندازد. وقتى که ارتباط آن نفس ناطقه سلب شد، در اینجا بوار حاصل مى‌شود و هلاکت پیدا مى‌شود و آن از ادامۀ سیر جوهرى ـ بنابر اصطلاح متداول ـ باز مى‌ماند. فقط همین.

  • خب فرض کنید همین کار را رحم مادر انجام مى‌دهد و اگر خون و بند ناف هم قطع بشود، آن‌هم از حرکت باز مى‌ماند. اگر یک جنینى را در آزمایشگاه در دستگاه بگذارند و آن لولۀ رساندن تغذیه به او را قطع کنند، در آن همین [مسئله] پیدا می‌شود و این دیگر کارى انجام نمى‌دهد. صورت نوعیه، صورت نوعیۀ نوع‌ساز است یعنى این امر متشخص و متعیّن خارجى را از سایر انواع و از سایر مواد جدا مى‌کند و شما این جداکردن را نوعٌ مِنَ الأنواع و تشخّصٌ مِنَ التشخّصات و نوعٌ منَ الوجود می‌گویید. پس نفس ناطقه أمرٌ وَ صورةُ النوعیة فى الأجسام أمرٌ آخر، این چه ربطى به این دارد؟! اصلاً چه ربطى دارد که شما قضیه را این‌طور مطرح مى‌کنید؟! این اشکال اصلاً از اصل منتفى است. دیگر اشکال در اینجا وجود ندارد که شما بخواهید [این را] بگویید.

    1. . سوره مؤمنون (23) آیه 14. امام شناسی، ج 11،‌ ص 234:
      «و روى آن استخوان‌ها گوشت پوشانیدیم‌.»

جلسه ۶۹۶

6
  • اگر همان حرف اولتان را می‌گفتید خوب بود یعنى نقضى که اینها به نفس ناطقه کردند اصلاً وارد نیست به‌خاطر اینکه صورت نوعیه در انسان همان شکل و شمایلى است که الآن دارید مى‌بینید و آن روح و حقیقت انسان أمرٌ آخر فى عالم الآخر و فى وادٍ آخر! هیچ ارتباطى به این ندارد. دلیل این است که همین آقا مى‌افتد و مى‌میرد، بدنش متلاشى نشده و آن لحمش به‌جاى خودش هست درحالى‌که روحش در همان جایگاه خودش در عالم برزخ یا مثال یا هرچه هست، رفته است و در آنجا به همان حقیقت جوهرى خودش زندگى مى‌کند و بعد تبدیل به بدن مثالى مى‌شود. این نفس تبدیل به بدن مثالى مى‌شود و در اینجا بدن مثالى دارد، البته اشکال زیاد است؛ اقتران بدن مثالى با بدن مادى اشکال دیگرى است که بر اینجا وارد است و دیگر خودتان بروید مراجعه کنید و راجع به آن [تحقیق کنید چون] دیگر مبحث [به آن سمت] کشیده مى‌شود.

  • مرحوم آخوند به نکته‌ای که در این قضیه‌اى که در اینجا هست توجه نکردند که آن نقضى که ناقض دارد این را نقض مى‌کند، اصلاً بر این نقض وارد نیست! همان مطلب ایشان که فرمودند: صورت نوعیه عرض لازم و خاص است، این صورت نوعیه خودش حرف خوبى است لذا ما در حیوانات هم مثل جمادات و سایر و امثال‌ذلک می‌توانیم همین قاعده را سریان بدهیم. همان‌طوری‌که در شجر این صورت نوعیه همان خاصیت و خصوصیتى است که او را ممتاز مى‌کند و از تبدل ماده زاییده و متولد مى‌شود، در انسان، غنم، بقر و جن هم همین‌طور است و در هرچه که جنبۀ مادى دارد ـ ‌چه مادۀ ثقیل و چه مادۀ خفیف ـ مسئله به همین کیفیت است.

  • عدم ارتباط نفس ناطقه به صورت نوعیۀ بدنى

  • پس نفس ناطقه یک امر دیگری است که هیچ ارتباطى به صورت نوعیۀ بدنى ندارد و این صورت نوعیۀ بدنى معلول علل و عوامل فیزیکى و شیمیایی خاصّ خودش است و اصلاً به نفس ناطقه هم کارى ندارد. بچه در شکم و رحم مادر آن غذا را بخورد، بچه‌اش به این شکل درمى‌آید، به نفس ناطقه مربوط نیست! اگر این غذا را بخورد، این‌طور درمى‌آید، ترشى بخورد بچه به آن شکل درمى‌آید، چیز دیگری بخورد بچه به آن شکل درمى‌آید و یا اگر بترسد آن‌طور مى‌شود، خلاصه به وضعیت و کیفیتى درمی‌آید.

جلسه ۶۹۶

7
  • صورت نوعیه متولد تغییر و تبدلات شیمیایى

  • عدم دخالت نفس ناطقه در ایجاد صورت نوعیه

  • قضیه‌اى راجع به حضرت موسى و پدرزنش حضرت شعیب که ده دوازده‌تا دختر داشت نقل مى‌کنند: او رفت‌ دختر شعیب را گرفت و در روایت داریم مثل اینکه قرار شد که هرچه گوسفندها بزایند، اگر ابلق بودند برای حضرت موسى باشد و اگر ابلق نبودند برای شعیب باشد. او رفت و آن موقعى که این گوسفندها مى‌خواستند شیطانى کنند، یک لباس ابلق درست کرد و تمام این بچه‌ها ابلق درآمدند!1 حضرت شعیب با آن پیغمبری‌اش در اینجا از این داماد روى دست خورد!! خلاصه بعضى دامادها این‌طورى هستند و دیگر خیلى زرنگ هستند، مى‌گوید: می‌خواهی از من مهر بگیرى؟!

  • شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد***که چند سال به جان خدمت شعیب کند2
  • هشت سال مى‌خواهى ما را نگه دارى؟! ما هم اینجا سر گوسفندها تلافى مى‌کنیم!!

  • این به یک سلسلۀ مسائل فیزیکى و شیمیایى مربوط مى‌شود و صورت نوعیه متولد تغییر و تبدلات شیمیایى است و نفس ناطقه در ایجاد صورت نوعیه نقشى ندارد مگر از نظر اداره و تدبیر که آن یک مطلب دیگر است. بله، از نظر تدبیر و تنظیم و اداره، آن نفس ناطقه دلالت دارد.

  • بنابراین اشکال مرحوم آخوند نسبت به آنها که چرا جنس از ماده اخذ مى‌شود و از صورت نوعیه اخذ نمى‌شود به‌جاى خودش هست اما پاسخى که مرحوم آخوند از نقض دادند ناتمام است. خب این مطلبی است که در اینجا مسئله نقض شد و اما بنا بر آن مطلبى که بر مبناى ما در عدم حرکت جوهریه عرض کردیم، در آنجا آن مسئله هست حالا آن قضیۀ حرکت جوهریه را براى وقت و جاى خودش بگذاریم تااینکه مسئله [خلط] نشود.

  • وجود، یک امر غیر مشترک و غیر قابل اتساع

  • بیان نظریۀ تعدد صور مختلفۀ ثابت در ابطال حرکت جوهری

  • بر آن مبناى ما اصلاً به‌طورکلی ماده وجود خارجى ندارد! آنچه که موجب تشخص است، وجود است و وجود هم صورت ندارد؛ یعنى وجود یک امر مشترک قابل براى اتساع نیست. کلُ وجودٍ یَختصُّ بِذاتِه و بِنَفسه! هر وجودى براى خودش همان صورت فعلیه است و ابهام در تشخص وجود معنا ندارد، هرجا که وجود تحقق پیدا کرد، آن عبارت از فعلیت و صورت و ظهور است.

    1. تفسیر القمی، ج ۲، ص ۱۳5؛ بحار الأنوار، ج ۱۳، ص ۲5.
    2. دیوان حافظ(قزوینی)، غزل 188.

جلسه ۶۹۶

8
  • پس آنچه را که ما در مورد اشیاء و انواع خارجى مشاهده مى‌کنیم گرچه ممکن است که از نقطه‌نظر حرکت، حساسیت، ادراک و سایر مسائل اشتراکاتى بین خودشان وجود داشته باشد ولکن هرکدام از اینها تجلیات خاصه و وُحْدانى آن ذات اقدس حق نسبت به یک امر خاص است و به‌واسطۀ توالى این تجلیات، شما این را یک امر منتظم واحد مى‌بینید؛ وقتى که مى‌بینید این واحد است خیال مى‌کنید این یک چیز است و وقتى یک چیز شد، اسم این تغییر و تبدلاتى که در او پیدا مى‌شود را حرکت جوهریه مى‌گذارید درحالى‌که این حرکت، حرکت جوهرى نیست بلکه تعدد صور مختلفۀ ثابت است که همین‌طور هرکدام از اینها یکى پس از دیگرى نمود و ظهور دارد و از آنجایى که در این نمود و ظهور انقطاع و حد فاصل وجود ندارد، همان امر وحدانىِ وجودِ بسیط که قابل تجزى نیست، آن صور مختلفى را که در هر لحظه و آن و هزار بار کمتر از آن حتى درنظر بگیرید، به خود مى‌گیرد، شما به آن امر واحد ماده مى‌گویید و به آن صورت‌هاى مختلفى که هست، صورت نوعیه مى‌گویید درحالی‌که هرکدام از اینها خودش هم صورت است و هم ماده است و در اینجا ماده‌اى که جنبۀ ابهام داشته باشد نداریم.

  • بگویید ببینم مادۀ این کاغذى که در دست من هست کجاست؟! اینکه ما الآن داریم مى‌بینیم عبارت از همین کاغذ و قرطاس است و شکلش هم همین‌طور است و سفیدی آن‌هم همین‌طور است، صورت نوعیه‌اش همین قرطاسیت است و تعلق به ماده گرفته است و ماده‌اش عبارت از یک مادة المواد و هیولایى است که آن در همۀ اشیاء سارى و جارى است و آن جنبۀ ابهام دارد. آیا مى‌شود چیزى جنبۀ ابهام داشته باشد و درعین‌حال تحصل داشته باشد؟! یک امر و صورت نوعیه‌ای که جنبۀ ابهام دارد ـ جنبۀ ظهور ندارد یعنى صورت نوعیه ندارد ـ ولى ظهورش با آن صورت نوعیه است، اگر آن ماده وجود دارد و ظهورش با صورت نوعیه است پس ما یک مادۀ بدون صورت نوعیه را در عالم وجود فرض کردیم که موجود است اما ظهور او به‌واسطۀ صور مختلفى است که براى او حاصل مى‌شود، پیدا مى‌شود. خب چطور یک امر مبهم در خارج موجود است؟ اگر امر در خارج موجود باشد همین‌که شما بگویید: موجودٌ و هست، به او صورت دادید. این صورت چیست؟! مشخص نیست، صورت که نمى‌شود مبهم باشد! صورت که نمى‌شود نامعلوم باشد! خود شما مى‌گویید: صورت، صورت که نمى‌شود غیر مشخص باشد! بنابراین چطور شما ماده‌اى را تصور مى‌کنید که موجود است و با حفظ موجودیت خود ماده، آن ماده براى ظهورش ـ نه برای وجودش ـ نیاز به صورت نوعیه دارد. وجودش هست. اگر شما قائلید که وجودش هست و براى ظهورش نیاز به صورت نوعیه دارد، پس شما در اینجا وجود را بدون صورت فرض کردید و آن محال است! مگر اینکه فرض در اینجا همان وجود بسیط و منتزع از منشأ ذات باشد که همان ربط حیثیت ربطى اضافۀ اشراقیه است، خب آنکه دیگر ماده نیست! بحث ما در ماده است؛ ماده ماهیت است و ماهیت ترکیب است، وجود دیگر از قالب ماهیت بیرون مى‌رود. ماهیت عارض بر وجود است نه‌اینکه وجود خودش جزء ماهیت باشد. آن حقیقت وجود حقیقت بسیط است. اگر شما در اینجا آن امر ماده و مبهم را موجود نمى‌دانید بلکه وجود او را منوط به صورت نوعیه مى‌دانید پس ما ماده نداریم! چرا از اول بگوییم: ماده؟! ماده کجا بود؟! شما یک امر مبهمی را تصور کردید و آن امر مبهم اصلاً در نفسِ ـ وجود ندارد ـ وجودش نیاز به صورت نوعیه دارد پس آنچه هست همان صورت نوعیه است، ماده کجاست؟! شما در اینجا نمی‌توانید ماده‌اى به‌عنوان یک امر مبهمى که بگویید مبهم، تصور کنید؟! پس لیس بموجودٍ چون کلُ وجودٍ متشخصٌ و کلُ متشخصٍ لَه صورةٌ نوعیة. اگر قرار بر این باشد که وجودى به‌عنوان ماده بدون صورت نوعیه فرض بشود، هذا خلافٌ این مسئله تا اینجا عرض شد و إن‌شاءالله تتمۀ آن را در بحث حرکت جوهریه مى‌گوییم. این را گفتم که اگر مى‌شود تا آنجا بخوانیم که مسئله به یک جایى برسد.

جلسه ۶۹۶

9
  • فَکونُ النفسِ جوهراً مجرداً و إن کان حقاً لکنَّ کونَها مقومةً لِوجودِ الجسم صادقاً علیها و على الجسمِ بِالمَعنى الذى هو بِاعتبارِه مادَة بِالمَعنى الذى هو باعتبارِه جنس.1

  • مرحوم آخوند مى‌فرماید: «اینکه نفس یک جوهر مجرد است صحیح است، از آنجایى که مقوّم وجود جسم است ـ این صادقاً خبر براى کون اول است ـ صدق مى‌کند بر آن صورت و جسمى که به آن معنا و به آن اعتبار، جسم را ماده بدانیم، الجِسم صدق مى‌کند. این فاعل براى صادق است و اسم فاعل در اینجا فاعل مى‌گیرد، به همان معنایى که این جسم به آن معنا جنس است».

  • لیسَ باعتبار کونِها ذاتاً جوهریةً منفردَه فإنَّ کونَها حقیقةً أحدیه شیءٌ و کونَها حالاً مِن أحوالِ البدن شیءٌ آخر.

  • «نه به اعتبار اینکه این نفس داراى ذات جوهرى است»‌، آن وجود فی‌نفسه دارد و براى خودش است، به اعتبار وجود لغیره و به اعتبار تعلقش به این جنابِ ماده است که در اینجا عنوانِ صورت نوعیت به خود مى‌گیرد و در تحت همان قانونى که ما گفتیم ـ صورت نوعیه عرض لازم خاص است و جوهر نیست ـ داخل مى‌شود.

  • فإنَّ کونَها حقیقة ... اوّلى وجود فى‌نفسه است و ذاتش حقیقت احدیتى است که ثانى ندارد و این در مقام ذات خودش محفوظ است و مربوط به خودش است ولى چون به بدن تعلق گرفته است، در اینجا عنوان صورت نوعیه پیدا کرده و صورت نوعیه هم که عرض لازمِ خاصِ است و جوهر نیست. به این حساب مى‌شود گفت که جوهر نیست و در تحت آن قاعدۀ کلى ما که صورتِ نوعیه، عرض لازم و خاص است داخل مى‌شود. بنابراین نمی‌توان جنس را از او اخذ کرد چون اخذ جنس باید از ذاتیات باب ایساغوجى باشد و عرضِ لازمِ خاص، ذاتى نیست.

  • نَظیرُ ذلک ما یُقالُ فى دفعِ ما یَردُ علىٰ قاعدة الحُکَماء أنَّ كلَّ حادثٍ یَسبِقُه استعداد مادةٌ مِنَ الانتقاض‌ بِالنفوسِ المجردةِ الحادثةِ كما هو رأی المعلم الأول.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 42.

جلسه ۶۹۶

10
  • نظیر این مطلب در اینجا در دفع این گفته مى‌شود، نقضى به قاعدۀ حکما وارد مى‌شود که اتفاقاً این خیلى عجیب است که تأیید همان مطالب ما را مى‌کند ایشان فرمودند: «قاعدۀ کلى این است که هر حادثى که آن حادث مسبوق به یک استعداد باشد آن حادث طبعاً باید حوادث مادى باشد و نمى‌شود حوادث معنوى باشد که در مرتبۀ ابداعیات و اینها باشد و به نفوس مجرده که اینها حادث هستند انتقاض شده است همان‌طور که معلم اول هم همین این‌طور می‌فرمایند». نفوس مجرده درعین‌حال که اینها مجرد هستند درعین‌حال حادث هم هستند. شما خودتان مى‌گویید: «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء»، این نفوس مجرده در عین تجردشان حادث هستند و درعین‌حال مسبوق به استعداد هستند. بالأخره این ماده آمده الآن در ظرف مناسب قرار گرفته و کم‌کم رشد کرده تا به مقام ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُۥ سَٰجِدِينَ﴾1 رسیده است. همین ماده که استعداد و قابلیت براى جلب این نفس و روح و پدیده و امر دیگرى را هم دارد، آن پدیده هم باید مادى باشد چون خودش مادى است، نمى‌شود که خودش ماده باشد و نتیجه‌اش روحانى و مجرد باشد. بین علت و معلول باید سنخیت وجود داشته باشد. خب در اینجا اینها این را نقض کردند.

  • دفع این انتقاض به این است که بله، در اینجا هم این ماده مى‌بایست به یک نتیجۀ مادى برسد ولى در اینجا یک‌دفعه اوضاع عوض مى‌شود و کار ملائکه تغییر و تبدل پیدا مى‌کند و به‌جای اینکه بیایند نتیجه را مادى بکنند نتیجه را مجرد مى‌کنند! این خلاصۀ کلام مرحوم آخوند است که آن وجودِ مبدأ فیاض به‌جای یک افاضۀ ماده، افاضۀ مجرد کرد. آن دیگر مربوط به اوست؛ دیگر مربوط به آن بزرگوار است که آن کرامت و آن فیضش آمده یک چیز بهتر و بالاتر را داده است!

  • و هو أنَّ البدنَ الإنسانی لمّا استَدعىٰ بِاستعدادِهِ الخاص صورةً مدبرةً لَه متصرفةً فیه أی أمراً موصوفاً بِهذِه الصفة مِن حیثُ هو كذلك فَوجبَ على مقتضى جودِ الواهبِ الفیاض وجودُ شی‌ء یكون مصدراً لِلتدابیرِ الإنسیة و الأفاعیلِ البشریة و هذا لا یمكنُ إلا أن یكونَ ذاتاً مجردةً فی ذاتِها فَلا محالةَ قَد فاضَ علیه حقیقةُ النفسِ لا مِن حیث‌ُ إنَّ البدنَ استدعاها بَل مِنُ حیث عدمِ انفكاكِها عمّا استدعاه البدنُ.

    1. . سوره ص (38) آیه 72. مطلع انوار، ج 13، ص 141:
      «زمانى كه از جهت خلقت مادى و معنوى او را استوار نمودم و به مرتبۀ استواء تام رسانیدم و از روح و ذات خود در آن دمیدم، [آنگاه در برابر او سجده آرید].»

جلسه ۶۹۶

11
  • تعریف استعداد وجودى

  • «خود بدن انسانى با آن استعداد خاصى که دارد» نه عام، چون استعداد عام در همۀ اشیاء هست؛ سنگ هم مى‌تواند انسان بشود ولى استعدادش عام است. استعداد خاص عبارت از همان قابلیتِ فعلىِ خارجى است که از نظر منطقى به آن استعداد وجودى مى‌گویند؛ آن استعداد خاص که مربوط به نطفه و علقه و اینهاست. «این استعداد خاص وقتى استدعاى صورت مدبّره‌اى مى‌کند که در آن تصرف کند یعنی استدعاى امرى را مى‌کند که بتواند تغییر و تبدلات را در او ایجاد کند پس همان‌طورى‌که آن واهب فیاض این ماده را به این شکل درآورده و این تغییر و تبدلات را در او ایجاد کرده است واجب است نتیجه و حاصل این تغییر و تبدلات یک حقیقتى باشد که بتواند مصدر تدابیر انسیه و کارهاى بشرى باشد و با سایر امور تفاوت پیدا کند»؛ باید بین آنها فرقى باشد و آن هم باید حتماً مجرد باشد. پس در اینجا در واقع یک کرامتى از وجود این مبدأ فیاض است به اینکه نتیجه را ماده قرار نداده بلکه نتیجه‌اش نفس ناطقه است.

  • و هذا لا یمکن ...؛ «و این غایت و غرض حاصل نمى‌شود مگر ذاتى باشد که در ذاتش تجرد باشد، پس لا محالَ این حقیقت نفس بر این جسم تجلى کرد نه از حیث اینکه بدن آن را استدعا کرده است»، بدن استدعاى یک امر مادى را مى‌کند اما ملائکه مى‌آیند چربش مى‌کند و مجرد مى‌آورند! این استدعا مى‌کند مى‌گوید: خدایا به من پنج تومان بده، وقتى خدا مى‌خواهد بدهد پانصد تومان مى‌دهد! این استدعاى پنج تومان را دارد ولى آن مى‌گوید که من واهب فیاض هستم و در اینجا خلاصه یک امر بسیار بالاترى را به تو افاضه مى‌کنم! بدن استدعاى این را نکرده تا نقض وارد بشود.

  • «بَل مِنُ حیث عدمِ انفكاكِها عمّا استدعاه ... بلکه از حیث عدم انفکاک حقیقت نفس از آنچه که بدن استدعا مى‌کند منفک نیست»؛ یعنى بدن استدعاى یک امر مادى را مى‌کند که بتواند آن را اداره بکند ولى خودش نمى‌داند که این اداره و تدبیر و اینها یک امر بالاتر از ماده را مى‌طلبد لذا آن بالاتر را خدا به این بدن افاضه مى‌کند.

جلسه ۶۹۶

12
  • تلمیذ: آن قیاس در ...

  • استاد: همان جسم دیگر؛ جسمى که در ظرف خاص براى رسیدن به همان نفس ناطقه‌ قرار گرفته است.

  • تلمیذ: ... استعداد ماده را دارد ...

  • استاد: ﴿ثُمَّ خَلَقۡنَا ٱلنُّطۡفَةَ عَلَقَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡعَلَقَةَ مُضۡغَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡمُضۡغَةَ عِظَٰمٗا فَكَسَوۡنَا ٱلۡعِظَٰمَ لَحۡمٗا ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ﴾؛1 همین سلسلۀ علقه و مضغه و ... و همین جسم، ایشان مى‌گویند: در نتیجه باید خودش به یک نتیجۀ مادى برسد ولى از آنجایى که این با بقیه فرق مى‌کند، این در ذات خودش یک هدف و غایت مقصود بالاترى را از سایر اجسام تقاضا مى‌کند که با سایر افراد فرق کند که همان حقیقت انسانى است.

  • بنابراین این حقیقت انسانى زاییدۀ سیر این جسم نیست، این حقیقت انسانى هدفى است که خود آن فیاض به‌خاطر اینکه بتواند [این انسان] امتیاز پیدا کند مى‌دهد نه به‌خاطر اینکه خود این، استدعا دارد خود این استدعاى ماده را مى‌کند و بیش از قدرت ندارد و کارى از او برنمى‌آید.

  • فالبدنُ استدعى بِمزاجِه الخاصِ أمراً مادیاً لكن جودَ المبدأ الفیاضِ اقتضى ذاتاً قدسیةً و كما أنَّ الشی‌ءَ الواحدَ یكونُ جوهراً و عرضاً بِاعتبارین كما مرَّ فَكذلكَ قد یكونُ أمرٌ واحدٌ مجرداً و مادیاً باعتبارینِ فالنفسُ الإنسانیةِ مجردةٌ ذاتاً مادیةٌ فعلاً فَهی مُن حیثُ الفعلِ مِنَ التدبیرِ و التحریكِ مسبوقةٌ بِاستعدادِ البدن مقترنة بِه.2

  • «پس بدن با مزاج خاص خودش و با همان کیفیت شاکلۀ خاص خودش یک امر مادى را استدعا مى‌کند لکن جود مبدأ فیاض اقتضاى ذات قدسى را مى‌کند» براى این‌ مسئله‌اى که در اینجا عبارت از همان تدبیر بدن و رسیدن به افاعیل انسیۀ بشریه و کمالات است.

  • و كما أنَّ الشی‌ءَ الواحدَ ...؛ «همان‌طورى‌که شی‌ء واحد مى‌تواند هم جوهر باشد و هم عرض باشد به دو اعتبار؛ یکى به اعتبار ذات خودش ممکن است جوهر باشد ولى به اعتبار تعلقش به بدن ممکن است عرض باشد که در مورد نفس ناطقه گفتیم، همین‌طور گاهى یک امر واحد به دو اعتبار، هم مى‌شود مجرد باشد و هم مادى باشد و نفس انسانیه ذاتاً مجرد است ولى فعلاً مادى است ـ البته ما این مطلب را قبول نداریم و حالا این را در باب نفس مطرح مى‌کنیم ـ از حیث فعل از تدبیر و تحریک و این کارهایى را که مى‌کند مسبوق به استعداد بدن است»؛ قلب مى‌زند ریه حرکت مى‌کند چشم دارد مى‌بیند این کارها را چه کسی دارد مى‌کند؟! نفس مى‌کند پس الآن جنبۀ مادى دارد چون نفس آمده در ماده این فعل را انجام مى‌دهد یعنى آمده همین شده است.

    1. . سوره مؤمنون (23) آیه 14. امام شناسی، ج 11، ص 234:
      «سپس آن نطفه را علقه آفریدیم و پس از آن، آن علقه را مُضغَه آفریدیم؛ و آنگاه آن مُضغَه را استخوان‌هاى جنین نمودیم و روى آن استخوان‌ها گوشت پوشانیدیم؛ و سپس او را به خلقت دیگرى انشاء كردیم‌.»
    2. . الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 43.

جلسه ۶۹۶

13
  • البته آنچه که مرحوم آخوند در اینجا مى‌فرمایند خالى از دقت نیست؛ مرحوم آخوند در اینجا مى‌خواهند این را بفرمایند که شما نگاه نکنید که نفس یک امر جدایى است، بدن یک امر جدایى است و از آن بالای پشت‌بام دارد نگاه مى‌کند که این کار را بکن، این‌طور نیست. نفس و روح به‌واسطۀ تجردى که دارد مى‌آید این ماده را در خود هضم مى‌کند ماده و جسم را در خود حل مى‌کند به‌طوری که شما دیگر دو چیز نمى‌بینید؛ بدن نمى‌بیند بلکه نفس ناطقه است که دارد مى‌بینید و واقعاً هم همین‌طور است؛ یعنى کار بدن که دیدن نیست بدن که عرضه ندارد، اگر مى‌توانست وقتى که مرده است چرا نمى‌بیند؟! نفس ناطقه است که دارد مى‌بیند نفس ناطقه است که دارد مى‌شنود نفس ناطقه است که دارد احساس مى‌کند نفس ناطقه است که آن شمّ و بویایى را دارد ادراک مى‌کند منتها این نفس ناطقه به‌واسطۀ تجردى که دارد قابلیت تلبّس به دو لباس تجرد و ماده دارد؛ چون تجرد دارد مى‌تواند خود را از این بدن بیرون بکشاند و ارتباطش را با بدن قطع کند و به‌واسطۀ وجود مستقلى که دارد خودش، داراى افاعیل خاص خودش باشد، کارهاى خاص خودش را بکند، تصرفات خاص خودش را داشته باشد و مشاعر و علوم و معارفى که خودش مى‌تواند در عالم خودش در فضایى غیر از این فضا داشته باشد. همین‌طور مى‌تواند خودش را پایین پایین پایین بیاورد و در سطح ماده و همنشین با ماده بشود به‌طوری که بگویند که این آن است، خب همین نفس دارد مى‌بیند همین نفس دارد گوش مى‌دهد و همین نفس ... لذا ایشان مى‌فرمایند که فعلاً از این نظر ماده است. ولیکن در اینجا یک مسئلۀ دقیق‌تر از این‌هم وجود دارد.

  • و أما مِن حیثُ الذات و الحقیقة فَمنشأُ وجودِها جودُ المبدأ الواهب لا غیر فَلا یَسبقها مِن تلك الحیثیةِ استعدادُ البدن و لا یلزمها الاقتران فی وجودِها بِه و لا یلحَقُها شی‌ءٌ مِن مثالبِ المادیات إلا بِالعرض.

جلسه ۶۹۶

14
  • «اما از حیث ذات و حقیقت خودش، منشأ وجودش جود مبدأ واهب است و غیر از آن نیست که آن‌هم مجرد است و از این نظر دیگر استعداد بدن قبل از او نیست و آن از یک جاى دیگر دارد مى‌آید و لازم نیست که اقتران در وجود او پیدا بشود؛ نه آن براى خودش احکام جدا و خاص خودش را دارد و این امور مادی بالعرض به او ملحق مى‌شود ولیکن در واقع و در ذات خودش هیچ نیازى به ماده و مادیات ندارد.»

  • فَهذا ما ذكرتُه فی دفعِ ذلك الإیراد على تلك القاعدة فانظر إلیه بِنظرِ الاعتبار إذ معَ وضوحِه لا یخلو عن غموضٍ و یمكنُ تأویل ما نُقِلَ عن أفلاطونِ الإلهی فی بابِ قِدَمِ النفس إلیه بِوجهٍ لطیف.

  • همان‌طوری‌که ایشان اشاره کردند که در اینجا مسئله خالى از غموض نیست و شاید منظور ایشان که این مسئله را مى‌گویند، اشاره به همان مطلبى باشد که ما در باب صورت نوعیت نفس گفتیم. ممکن است این‌طور باشد. خب افلاطون هم قائل به همان روحانیة الحدوث نفس است‌.

  • تلمیذ: عدم تأثیر نفس ناطقه در بدن و در ماده یا صورت ظاهرى‌ ...

  • استاد: عدم تأثیر؟! چرا؟! تأثیر مى‌گذارد. من نگفتم که تأثیر نمى‌گذارد. نفس ناطقه در بدن تأثیر مى‌گذارد منتها تأثیرش به‌عنوان صورت گرفتن ظاهر نیست که آن ..‌

  • تلمیذ: تأثیر در صورت ظاهرى منظورم است، شما آن را نفى مى‌کنید؟!

  • استاد: بله، این تأثیرى که نفس ناطقه مى‌گذارد بله تأثیرش که‌ ..

  • تلمیذ: ﴿سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِ1 یا در بعضى از روایات راجع به صلاة اللیل داریم که در همان روز ممکن است تأثیرش در صورت ظاهر شود.

  • استاد: این تأثیر در صورت ـ همان‌طوری‌که گفتم ـ به‌خاطر همان هضم شدن ماده در آن نفس ناطقه است و تدبیرى است که آن را به اَشکال مختلف مى‌کند. بله، ما قبول داریم که یکى از علل این تغییر و تبدلاتى که در صورت انسان، نه‌تنها در صورت انسان بلکه در سایر اعضاء و جوارح انسان پیدا مى‌شود به‌واسطۀ همین تغیر و تحولاتى است که در نفس ناطقه هست. ممکن است در قلب انسان تغییراتى پیدا بشود یا به‌خصوص در کبد انسان، یا در چشم که آن شعر دارد:

    1. . سوره فتح (48) آیه 29. معاد شناسى، ج ‌7، ص 128:
      «در سیماى چهره آنان از آثار سجده علامت‌هائیست.»

جلسه ۶۹۶

15
  • انوار جمال توست در دیدۀ هر مؤمن***آثار جلال توست در سینۀ هر کافر1
  • شکل و قیافۀ ظاهری شخص آینه و نشان‌دهندۀ باطن او

  • شما از چشم شخص مى‌توانید متوجه شوید که دزد است یا دزد نیست درحالی‌که چشم شخص خیلى هم قشنگ است! ولى همین‌که نگاه مى‌کنید چشم نشان مى‌دهد! از چشم نگاه مى‌کنید و شغل شخص را مى‌فهمید که این شغلش چیست! از چشم نگاه مى‌کنید و میزان عطوفت نفسى و میزان قساوت قلبى افراد را تشخیص مى‌دهید. به‌خصوص چشم خیلى در این مسئله نقش اساسى دارد و اتفاقاً امروزه هم نسبت به این مسائل خیلى دارند کار مى‌کنند و به یک نتایجى هم خودشان رسیدند.

  • کیفیت صوت شخص نشان‌دهندۀ مرتبۀ روح او

  • و همین‌طور از صحبت فرد مى‌توانید به میزان آن روحانیت و صفا و نورانیتش پى ببرید. گرچه او را ندیده‌اید مثلاً شما یک نوار از یک نفر پر کنید و پیش کارشناس ببرید، او به شما مى‌گوید که او کیست! یک صحبت عادى کرده است که مثلاً «آب بیاور، فلان کن قند بیاور چایى بیاور» نیاز نیست حتماً [صحبت خاصی باشد]، کیفیت صحبت نشان مى‌دهد که این داراى چه مرتبه‌ای از روح مى‌باشد.

  • یک وقت در یک جایى بودم یک نوارى از شخصى بود این را پیش مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشتیم گوش مى‌کردیم. چند نفر بودند و صحبت مى‌کردند، آن شخص هم ناآشنا بود. مثلاً صحبت‌های عادى بود و راجع به یک قضیه باهم صحبت مى‌کردند، [تا صحبت] یکى از اینها رسید ایشان فرمودند این کیست؟! درحالی‌که صحبت عادى و مطالب عادى بود، گفتم که یکى از افرادى است که اخیراً با او آشنا شدم، فرمودند که این قابلیت دارد! از کجا فهمیدند؟! حالا یک مسئلۀ دیگر ممکن است باشد و بگوییم که به‌خاطر یک جهتى است ولی این نبوده است. نمى‌خواهم بگوییم که حتماً صوت لازم است، شاید نیاز به صوت نباشد، بله برای ایشان که مسائل مشخص است.

    1. غزلیات شمس مغربی، غزل ۹۹.

جلسه ۶۹۶

16
  • پس همین صحبتى که مى‌کند یا آواز بخواند مثلاً یک شعر با صدا بخواند از کیفیت تُن صدا و آواز شما مى‌توانید به خصوصیات درونى آن فرد پى ببرید، منتها کار مى‌خواهد تا پى ببرید که این کیست و چیست و چه‌کاره است! اصلاً چه‌‌کاره است! از کیفیت صحبت، جرم شناخته مى‌شود که مجرم کیست! گرچه مثلاً شخص هیچ چیزی نگوید، مثلاً یکى جرمى را انجام داده و افراد در این قضیه صحبت مى‌کنند، شما می‌فهمید که باید کار این شخص باشد!

  • تأثیر نفس ناطقه در بدن

  • خیلى مسائل عجیبى است اسرارى در عالم وجود هست! همۀ اینها به جهت آن شدت احاطه و شدت ولایت و شدت اتحادى است که نفس ناطقه با بدن دارد خب این تأثیرات را ایجاد مى‌کند و قبول داریم ولى صورت نوعیه یعنى همین‌که الآن شما دارید مى‌بیند این صورت نوعیه علل و عوامل خاص خودش را دارد. ممکن است یک مقداری‌ مربوط به آن نفس ناطقه است یک مقداری مربوط به تغذیه است یک مقداری مربوط به ورزش است ...؛ شما ورزش کنید چهرۀ شما بشاش و ورزش نکنید کبود مى‌شود، به نفس ناطقه چه‌کار دارد؟! یا مثلاً فرض کنید فلان مرض برایتان پیدا بشود شکل به یک کیفیت دیگر برمى‌گردد و اصلاً قیافۀ شخص برمی‌گردد و قیافه‌اش یک وضعیت دیگر پیدا مى‌کند؛ میکروب رفته و این کار را کرده است و به نفس ناطقه ارتباطى ندارد.

  • جنبۀ بروز و ظهور نفس از ماوراء ماده

  • بله، نفس ناطقه در آن خصوصیاتى که از خودش نشان مى‌دهد آن خصوصیات نیاز ندارد به اینکه حتماً یک ماده‌اى در کار باشد بلکه آن جنبۀ بروز و ظهور نفس از ماوراء ماده براى انسان تجلى مى‌کند منتها آدم خیال مى‌کند که در ماده است! متوجه شدید چه می‌خواهم بگویم؟! یعنى شما به ماده نگاه مى‌کنید درحالی‌که ماده چیزى نیست ولى آن نفس ناطقه به‌واسطۀ احاطه‌اى که دارد، آن حالات روحى یا معنوى یا حالات کدورت خودش را به‌واسطۀ ماده به بیرون بروز مى‌دهد! حالا آن گیرنده باید بگیرد که این چیست! ممکن است هزار نفر هم باشند هیچ چیزی نفهمند.

جلسه ۶۹۶

17
  • در همان قضایا و شلوغی‌های آخرِ زمانِ شاه، یک روز من یک روزنامه‌اى را پیش مرحوم آقا بردم و از این سرلشگرهاى آن زمان و آن درجه‌دارها و اینها که در آن موقع بودند [عکس در آن بود] یک‌دفعه ایشان گفتند که این کیست؟! گفتم که آقا این خسروداد است فرمودند: چقدر این قسى است! گفتم که بله یک جریانى هم در قم پیش آورد ایشان آمده بود و حتى باعث کشتن شخصی شده بود. گفتند که این خیلى عین مغول‌ها مى‌ماند! مثلاً افراد دیگر از سردمداران آن زمان که بودند مى‌گفتند که آنها خصوصیاتشان فرق دارد و تفاوت‌هایی با این شخص دارند.

  • واقعاً عجیب است آدم وقتى گاهى اوقات نگاه مى‌کند مثلاً بعضى از اوقات آدم عکس‌هایی را این‌طرف و آن‌طرف مى‌بیند مى‌گوید: اوه اوه اوه! چه خبر است! درحالی‌که هیچ کسی هم خبر ندارد و در میان مردم رفت‌وآمد دارند و زندگى مى‌کنند و خیلى‌ها هم ممکن است به اینها به دیدۀ تحسین نگاه کنند ولى خدا مى‌داند که این وسط چه خبر است و خدا مى‌داند که قضیه چیست! آن‌وقت اینجاست که انسان به مطالب بزرگان مى‌رسد که خلاصه باید نور وجود داشته باشد! حالا ما که چیزى نمى‌فهمیم ولی آن‌قدر کار و اوضاع خراب است که ما هم دیگر متوجه می‌شویم! ما که هیچ چیزی سرمان نمى‌شود!

  • وقتى که بزرگان مى‌فرمودند: «تا انسان نور نداشته باشد که با نور افراد را محک بزند و بشناسد، ره به جایى نمى‌برد» واقعاً انسان در این احوال زمانه به این نکته مى‌رسد که آنها چه مى‌گفتند و إن‌شاءالله خدا دست همه را بگیرد و از این فتن آخرالزمان همه را حفظ کند که غیر از او، خیلى مشکل است که انسان بتواند تکیه بر خودش بکند و بخواهد خودش فی‌حدّنفسه با فکر و بینش و با احساسات خودش مشکلات را ردّ و حل کند.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد