پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في أن المعدوم لا يعاد
توضیحات
فصل (8) في أن المعدوم لا يعاد
درس چهارصد و بیست و چهارم
بیان برهان بر محال بودن اعادۀ معدوم (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
صحبت راجع به کیفیت اعادۀ معدوم به عبارت دیگر عدم تکرار در تجلی و در وجود بود. مرحوم آخوند مطلب را به اینجا رساندند که وقتی وجود میخواهد تشخص پیدا کند و عدم را طرد کند باید یک هویتی برای آن تشخص خارجی وجود داشته باشد. یعنی وجود در خارج بدون هویت نسبت به ممکنات محال است. بله، نسبت به حق متعال وَ الحقُّ ماهیتُهُ إنّیتُهُ هویتِ ماهیت پروردگار عین وجود اوست. به عبارت دیگر یعنی عین هویت اوست.
فرق بین ماهیت و هویت
یک فرقی بین ماهیت و هویت هست که در اینجا مرحوم آخوند به آن اشاره میکنند. ماهیت یک شیء عبارت از آن صورت وهمیهای است که عقل برای آن شیء بهنحو اطلاق تصور میکند. آن صورت وهمیه ممکن است در هر زمانی لباس وجود بپوشد و در هر مکانی متلبس به لباس وجود بشود. بناءًعلیٰهذا آن صورت وهمیه جنبۀ کلی دارد گرچه از یک حیث، حیثیت شخصیه دارد و صورت زید است ولی از یک حیث جنبۀ سِعی و کلی دارد. وقتی که ماهیت زید را تصور میکنیم قبل از اینکه زید در دنیا بهوجود بیاید، ممکن است این ماهیت یک ماه دیگر بهوجود بیاید، ممکن است هفتۀ دیگر بهوجود بیاید، ممکن است این ماهیت ده سال دیگر بهوجود بیاید یااینکه ممکن است این ماهیت اصلاً بهوجود نیاید.
ببینید، اطوار و شرایط مختلف برای وجود ماهیت زید در اینجا تصور میشود و نسبت به آن ماهیت دیگر عدم حاکم نیست چنانچه وجود حاکم نیست. آن ماهیت نه اقتضای عدم و نه اقتضای وجود میکند. این، آن ماهیت متوهمهای میشود که عقل برای یک هویت شخصیه آن ماهیت را در ذهن خودش خلق میکند. حالا اگر این ماهیت آمد و لباس وجود پوشید و زید شد یا این فرد شد، دیگر این فرد که قابل تکثر نیست و این شیئیت او و این ما هوَ بهِ هوَ هو و همان خصوصیت او و همین وضعیتی که فعلاً دارد تعدد بردار نیست و دیگر نمیشود از این دو طور فرض کرد بهجهت اینکه هر وجودی یک هویت و یک شیئیت مختص به خود را دارد و هر شیئیتی یک وجود مختص به خود را دارد. قبل از اینکه این شیء در مرتبۀ تصور بهوجود بیاید ممکن است انسان هزار طور محمول برای آن قرار بدهد و حتی همین زیدی که فعلاً در خارج هست انسان میتواند با قوۀ عاقلهای که دارد همان ماهیت مطلقهای را که قبلاً تصور کرده بود همان ماهیت را دوباره تصور کند و فرض عدم و وجود لا یتناهیٰ برای او بکند و فرض بکند این در اینجا هست و این در اینجا نیست ولی وقتی که یکدفعه چشمش را باز کرد و دید این زید درمقابلش هست، در این دیگر نمیتواند فرض عدم بکند. وقتی این وجود هست دیگر نمیتواند برای او یک سعه و کلیتی را قائل بشود چون وقتی که یک شیئی وجود و تحقق خارجی پیدا کرد دیگر این آمده عدم را از خودش طرد کرده و ازبین برده است. بنابراین قبل از اینکه این هویت خارجی و این ماهیت زید لباس هویت بپوشد و در خارج شیء بشود انسان همه طور میتوانست او را تصور کند اما الآن که این ماهیت تبدیل به هویت و به شیءٌ شده و قابل اشارۀ حسیه است دیگر مشارٌ إلیه او متعدد نمیشود و قابل تعدد نیست.
بناءًعلیٰهذا آن ماهیت قبل از اینکه لباس وجود بپوشد، عدم بر او حاکم بود نهاینکه خودش اقتضای عدم بکند. خودش بالنسبة به عدم و وجود لا اقتضاء است اما عدم بر این ماهیت حاکم بود. این ماهیت برای تحقق خارجی و برای متحقق شدن و متبدل شدن به هویت و به تشخص خارجی احتیاجی به سلسلۀ علل دارد که باید علتی بیاید و او را در یک مرتبۀ خاص ایجاد کند. وقتی که در آن مرتبۀ خاص ایجاد شد دلیل بر این است که سلسلۀ علل لامحاله به این مرتبه منجر شده است و غیر از این مرتبه متصور نمیشود.
تفاوت سلسلۀ علل موجب تفاوت در غایت و مقصود
اگر یک ماشینی با سرعت 120 کیلومتر در جاده حرکت کند قطعاً میدانیم که این ماشین در دقیقه و ثانیۀ مشخص به این مرتبه و مرحله خواهد رسید و یک ثانیه و یکصدم ثانیه هم تأخیر پیدا نخواهد کرد چون سلسلۀ علل خواهینخواهی و لامحاله یک غایتی را ایجاد خواهد کرد و به یک مقصدی خواهد رسید. اگر بدانیم حالا این ماشین 120 کیلومتر سرعت دارد اما وقتی که به جای سربالا میرسد سرعت او به هشتاد کیلومتر تنزل پیدا میکند و به جای سرپایین که میرسد سرعت او 120 کیلومتر میشود و در راه شش دقیقه در فلان نقطه هم توقف خواهد کرد اگر ما براساس یک محاسبۀ ریاضی با کامپیوتر بخواهیم مسافت را دقیقاً بسنجیم و شرایطی که برای این ماشین بهوجود میآید آن را هم بسنجیم، دقیقاً میگوییم که این ماشین با این مقدار تأخیر در این نقطه خواهد رسید و حتی یک ثانیه هم اینطرف و آنطرف نخواهد شد. اختلاف این دو مسئله برای اختلاف سلسلۀ علل است، وقتی سلسلۀ علل تفاوت پیدا میکند طبعاً آن غایت و آن مقصود هم تفاوت پیدا خواهد کرد.
بنابراین اگر یک شیئی در خارج تحقق پیدا کند به عبارت دیگر ماهیتی در خارج هویت و وجود خارجی پیدا بکند دلیل بر این است إنّاً که قبلاً این سلسلۀ علیت او را با کیفیت خاصّ به خود به اینجا کشانده است و به این مرتبه رسیده است. پس ظرف وجودی برای این ماهیت مطلقه قطعاً در این دقیقه و در این ثانیه و در این یکهزارم ثانیه معیّن شده است و ما چشمبسته میتوانیم بگوییم که این سلسلۀ علل در این یکصدم ثانیه زید را به این مرتبه منتقل خواهد کرد یا زید را ایجاد خواهد کرد و امثالذلک.
فرض کنید نطفهای در شکم و در رحم مادر منعقد میشود. برای تحقق او احتیاج به سلسلۀ علل هست. اولاً فرض کنید وضعیت مادر چطوری است؟ غذاهایی که در این مدت خورد چه قسمی بود؟ نحوۀ فعالیت او در این مدت به چه کیفیت بود؟ و در چه شرایطی در این مدت قرار گرفته است؟ ببینید همۀ اینها علل جزئیه هستند که در تکوّن این جنین نقش دارند و بعد به چه نحوی و به چه خصوصیتی تغییراتی و تبدلاتی انجام خواهد شد. میگویند که اگر مادر بعضی چیزها را بخورد حملش یعنی فراغت و زایمانش به تأخیر میافتد. ما سابق اینطور شنیدیم و نمیدانستیم. میگویند که اگر گوشت شتر بخورد [مدت حملش] دهماهه و یازدهماهه میشود. گوشت گوسفند بخورد یک طور است و گوشت گاو بخورد [یک طور دیگر است] خلاصه هرچه بخورد یک قسمی و یک خصوصیتی دارد.
تلمیذ: پس این عربها همه دیر به دنیا میآیند مثلاً سابق که گوشت زیاد میخوردند حتماً بنا بر این إنّاً کشف میکند!
استاد: بله دیگر اینهم همینطور است. حالا یا میشود شرایط آبوهوا و اقلیمی را هم درنظر گرفت حالا آنها به یک قسمی شاید آنقدر [گوشت] خوردند که دیگر در ژنشان اصلاً اثر نمیگذارد ولی دیگری بخورد [اثرگذار است]. علیٰکلّحال یک مسئلهای بوده است. حالا چه شرایطی در این به دنیا آمدن تحقق پیدا میکند که اگر ما عالم به این سلسلۀ علل باشیم میتوانیم دقیقاً و ثانیۀ این وضع حمل را مشخص کنیم که این سلسلۀ علل و این تأثیراتی که بر روی جنین قرار بگیرد او را به یک کیفیتی درمیآورد [که وضع حمل] هفتۀ بعد است، هشت روز بعد است، ده روز بعد است یااینکه پنج روز بعد است. اصلاً خیلیها اشتباه میکنند مثلاً میگویند که آقا [وضع حمل] دو هفتۀ دیگر است اما [بچه] هفتۀ [اول] تشریف میآورد یا میگویند که هفتۀ دیگر است اما یک ماه پدر و مادر بیچاره را سرکار میگذارد و امثالذلک!! ـ اینها برای دوستان و رفقایی که مبتلا هستند و یا بودند و یا خواهند بود إنشاءالله که این سلسلۀ علل ادامه پیدا کند! ـ علل متعددی داریم، علل فاعلی و مُعدّه داریم مقارنات داریم و اسبابی که موجب تأخیر و تعجیل خواهد شد. علیٰکلّحال اشتغالات و کارها و مسائلی در این ضمن هست که اهل خبره و ذکر بهتر میدانند!
هر هویت خارجی مسبوق به یک سلسلۀ علل
بنابراین هر هویت خارجی مسبوق به یک سلسلۀ علل است. اینجا است که این مَثَل و این قضیۀ وهمی را میگویند که از هست، «باید» انتزاع و خارج نمیشود. همین امروزیها و این آقایان فرنگرفته و مدعیان فلسفه که [میگویند]: از هست، «باید» بهوجود نمیآید، کاملاً بطلان این مسئله واضح میشود. از هست، «باید» استخراج و انتزاع میشود. به دلیل اینکه این وجود و هر شیئی که موجود است مرتبۀ خاص وجودی خود را دارد و وقتی که تجلی پروردگار به مقام علل و به سلسلۀ علل تعلق میگیرد، این وجود برای سلسلۀ علل خودش یک مرتبۀ خاصی را میطلبد. یعنی به مقتضای سلسلۀ علل خودش. نه تقدیم خواهد شد و نه تأخیر خواهد شد. لذا این شیء اگر بخواهد قبل از سلسلۀ علل وجود پیدا بکند و عدم بر آن حاکم باشد پس معنایش این است که آن علل هنوز تحقق پیدا نکرده است و اگر بعد از آن مرتبه بخواهد تحقق پیدا بکند دلیل بر این است که سلسلۀ علل نتوانسته تأثیر بگذارد. این [یک] مطلب بود.
ابای از عدم نداشتن هر شیءِ ممکن ذاتی
مسئلۀ دیگری که ایشان در اینجا مطرح میکنند مطلبی است که قبلاً هم مطرح شده و آن حرفی است که متداول است بر اینکه هر شیئی که ممکن ذاتی است ذاتاً ابای از عدم ندارد ولو در حین وجود. این [مسئله] با این مطلبی که گفتیم طبعاً قضیه واضح و روشن است چون ما دو مطلب داریم؛ یکی اینکه ـ همانطوریکه گفته شد ـ ماهیت مطلقۀ یک شیء صرفنظر از وجود و عدم، مطرح میشود و خود ماهیت بهطورکلی نه ابایی از وجود و نه ابایی از عدم دارد. اما وقتی که همین ماهیت را ملاحظه کنیم با جنبۀ فاعلی تجلی پروردگار و جنبۀ ظهور آثار او و غایتی که برای این تجلی مدّنظر قرار گرفته است مشخص میشود بر اینکه عدم امکان ندارد بر آن هویت خارجی عارض بشود که سلسلۀ علل بر ایجاد او کمر بستهاند و تجلی پروردگار برای تحقق هویت خارجی او دستبهکار شده است و مرتبۀ وجودی او از سایر مراتب وجودی مشخص شده است. دراینصورت دیگر امکان ندارد و مستحیل العدم است چون فرض عدم در یک همچنین فرضی مساوی با عدم سلسلۀ علل است و فرض عدم سلسلۀ علل مساوی با عدم علت اولیٰ است که همان اراده و مشیت پروردگار است وَ هوَ محالٌ
بنابراین دو مطلب در اینجا هست؛ یکی تصور ماهیت با قطع نظر از وجود که لا یَأبیٰ عَن العَدمِ کَما لا یَأبیٰ عَنِ الوجودِ و یکی تصور ماهیت بهلحاظ اراده و مشیت و تجلی پروردگار و افاضه و اضافۀ اشراقیه از ناحیۀ اوست که دراینصورت فرض عدم، ممتنع است.
وَ إمّا أن یَکونَ فی غَیرِ مَرتبةِ وجودهِ و وعاءِ تَحققِه فالشّیءُ یَستحیلُ أن یَکونَ لَهُ وجودٌ إلاّ فی مَرتبةِ وجودهِ و ظَرفِ فِعلیتهِ و ظهورهِ فَإنَّ لِکلِّ شَیءٍ نَحواً خاصاً مِنَ الوجودِ و مَرتبةً مُعینةً مِن الکونِ مَعَ تَوابعهِ و لَوازمهِ مِنَ الصِّفاتِ و الأزمنةِ و الأمکنةِ اللائقةِ بِهِ الغَیرِ المُتعدّی عَنها إلى غَیرِها.1
یااینکه در غیر مرتبۀ وجود و ظرف تحققش است. محال است اینکه یک شیء وجود داشته باشد مگر در مرتبۀ خاص وجودش ـ یا وَ طرفُ فِعلیتهِ، قسمت و ناحیه، ظرف باشد بهتر است ـ و ظرف فعلیت و ظهور آن شیء. برای هر شیئی یک نحوه خاصی از وجود و مرتبۀ معینهای از کون هست با توابع، لوازم، آثار و جوانبش از صفات و زمانهایی که بر آن وجود یکی پس از دیگری عارض میشوند و مکانهایی که آن وجود در طول حیات خودش در آن مکانها متمکن میشود که تمام این آثار، صفات، لوازم و توابع برای این وجود است و از این ازمنه و امکنه و مرتبه به غیر این مرتبه تعدی نمیکند.
ثأثیر ملکات انسان در تصویر صورت انسان
فَإذا استَحالَ أن یَکونَ لِکلِّ شَیءٍ إلاّ نحوٌ واحدٌ مِن الوجودِ یَقتضیهِ لَهُ أسبابُهُ السابقَةُ و شَرائِطُه المُتقدمةُ المُنبعثةُ عَن وجودِ المَبدإ الأول تعالىٰ فَلَم یُتصوَّر لَهُ طورٌ آخَر مِن الکونِ غَیرُ ما هوَ الواقعُ حَتى یَطرأ عَلیهِ العدم و یَرفعهُ عَن ساهرةِ الأعیانِ أو یَقعُ العَدم بَدلاً عَنه فی مَقامهِ المَفروض لَه.
وقتی برای یک شیء ممتنع باشد که یک نحوه واحد از وجود باشد که وجود را برای این شیء اقتضا کند، اسباب سابقه و شرایط متقدمه که تمام این شرایط و سلسلۀ علل و اسباب همه از وجود مبدأ اول ناشی میشود برای او طور و قسم دیگری از کون نمیشود تصور کرد غیر از آنچه که در واقع است تااینکه بر او عدم بیاید و او را از عالم اعیان و از عرصۀ اعیان بردارد یااینکه عدم در مقام مفروضٌعلیه در مقامی که بر آن فرض شده بدل از او واقع شود، این دیگر نمیشود. چون وقتی سلسلۀ علل بیاید این قطعاً به این کیفیت خواهد آمد. وقتی که ما سلسلۀ علل را بدانیم قطعاً میتوانیم از همین الآن صورت این جنین که متولد میشود را بیاوریم. چطور اینکه الآن یک کارهایی هم میکنند و خیلی عجیب است! مثلاً فرض کنید خصوصیات فردی یک شخص را میگیرند ـ حالا این را شنیدم البته نمیدانم تا چه حد [درست است] ـ و بعد این را به کامپیوتر میدهند و کامپیوتر صورت او را شبیه به اینکه هست بیرون میدهد و میگوید که این باید به این شکل باشد. اگر این شخص این خصوصیات را داشته باشد [باید به این شکل باشد] خیلی این مسئله عجیب است! واقعاً عجیب است که چطور ملکات انسان در تصویر صورت انسان مؤثر هستند!
تلمیذ: صدا را هم به کامپیوتر میدهند.
استاد: حتی صدا را هم میدهند و [کامپیوتر] آن صورت را میدهد و از صورت به خصوصیات فردی پی میبرند! میگویند که این شخص باید دزد باشد و این شخص باید جانی باشد و این شخص باید آدم خوبی باشد.
تلمیذ: صورت را به کامپیوتر میدهد اسکن میکند و خصوصیات فردی را میگوید.
استاد: جالب است! این تازه یک مرتبه است. اما خیلی مرتبۀ دیگر دارد و خیلی ممکن است که قضیه به بالاتر از اینها کشیده شود. مثلاً یک سلول را به یک کامپیوتر بدهند و صورت آن بچهای که از این سلول بهوجود میآید را قشنگ میگوید که این به این شکل خواهد آمد. البته در تحت شرایطی یا مثلاً حداقل نزدیک [به آن را میگوید]. همۀ اینها نشان میدهد چطور عجیب و دقیق این سلسلۀ علل همه یکی پس از دیگری میآیند و یک مهره اضافه میکنند؛ او میآید [یک مهره] کم میکند، یکی دیگر اضافه میکند و آن یک شکل فلان میکند. مرضهایی که بعدها برای انسان در سن سی چهل پنجاه سالگی پیدا میشود میگویند که از هنگام جنین و رحم مادر است! همۀ این کارها و برنامهها در همان موقعیت میآید. بعد یک علت میآید آن را میپوشاند و یک علت میآید آن را کنار میزند. انسان چه بخورد و چهکار کند. یک انفاق میکند میآید این قضایا را ازبین میبرد، یک عمل خلاف انجام میدهد میآید یکسری مسائل را ازبین میبرد، یک صلهرحم میکند میآید مطلب را عوض میکند، دوباره یک قطع رحم میکند میآید قضیه را برمیگرداند و همینطور در این عالم، بینهایت سلسلۀ علل دارد همینطور کار انجام میدهد و کموزیاد میکند و بالا میکند و ما از هیچ چیز خبر نداریم انگارنهانگار!
رفع موانع و سوارق راه خدا با تسلیم در برابر ولیّ و قرار گرفتن تحت ولایت
یک وقت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ داشتند در جلسه راجع به این مسئله صحبت میکردند که وقتی یک شخص در تحت ولایت قرار بگیرد و خودش را تسلیم کند چطور خداوند آن موانع و سوارق راه را از کنار او برمیدارد که اصلاً او اطلاع ندارد! آیا ما میدانیم که هیچ مسئلهای برای ما وجود ندارد و هیچ توطئهای چیده نمیشود و هیچ مطلبی وجود ندارد؟ یااینکه نه! اینها مربوط به یک جریاناتی است و خیلیها خیلی کارها میخواهند بکنند اما [نمیتوانند]! چه قضایا و چه دستهای پنهان و غایبی پشت قضیه هست که اینها میآید مسائل را جمع میکند و میپیچاند و بسته به عمل انسان عوضوبدل میکند و انسان خبر ندارد؟! اینجایی که میخواهد برود از منزل بیرون آمد و رفت وارد خیابان شد و از خیابان به آنجا رسید آیا میداند در همین قضیه که میخواست برود چه قضایایی قرار بود اتفاق بیفتد؟ و این اصلاً هیچ اطلاعی ندارد. اینها از کجاست؟ و از چه جایی نشئت میگیرد و بهوجود میآید؟ انسان که هیچ چیزی نمیداند. میبیند روز شد و شب شد و صبح شد قضیهای اتفاق نیفتاد و رفت و هیچ مسئلهای بهوجود نیامد!
نحوۀ کمک کردن به امام علیهالسّلام
یک وقت یک قضیهای اتفاق افتاده بود که در واقع مربوط به خود من هم میشد یعنی یک چند نفری بودند که خود من هم داخل در این مسائل بودم و یک مسائل و قضایایی بود که بالأخره بهحسب عادی نگرانکننده هم بود بعد یکدفعه دیدیم مسائل عوض شد و کنار رفت. در زمان خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بود. بعدها این مطلب روشن شد که عجب! بعضیها چه خیالهایی در سر میپروراندند و چه نقشهایی را بر تابلوی ذهن خودشان میکشیدند تااینکه مثلاً چه مطالبی انجام بدهند. ولی ما میبینیم شب میآید، روز میشود، ایام میگذرد، لیالی میگذرد و هیچ قضیه و مسئلهای اتفاق نمیافتد! آیا هیچ از این سلسلۀ علل خبر داریم؟ به قول خواجۀ شیراز که میفرماید:
| در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست | *** | در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست1 |
صراط مستقیم ها! انسان در صراط مستقیم قرار بگیرد و بعد دیگر هرچه باداباد! احساس کند در صراط هست و به تکالیفش و به مطالبی که گفته میشود عمل کند و آنچه را که میگویند که بگو، بگوید و آنچه را که میگویند: نگو، نگوید. به آن عملی که میگویند: انجام بده، انسان انجام بدهد، نهاینکه مثل معلّیٰ که امام موسی بن جعفر علیهماالسّلام او را منع میکردند اما او به منع موسی بن جعفر عمل نمیکرد و سر خود [عمل میکرد].2 آخرش هم جان خودش را داد. هارونالرشید او را گرفت و کشت. اینها خیال میکنند دارند به امام کمک میکنند! آن کسی به امام کمک میکند که خاطر او را بیشتر آسوده کند و او را راحتتر نگه دارد نهاینکه برای او یک دغدغه فکری بهوجود بیاورد. این کمک را نمیخواهد، او خیال میکند دارد کمک میکند. آن کسی به امام کمک میکند که بیشتر حرفشنو باشد او به امام کمک میکند. بالاتر از ما امام زمان عجّل الله تعالی فرجه سر جا نشسته است و اگر دینی قرار است باشد متوکل و ولیّ دین اوست! ما کجاییم و به ما چه مربوط است؟! ولیّ، قیم دین، وکیل دین و صاحب اختیار خودش است. میگوید که این کار را بکن، بکن. اگر این کار را نمیکنی [و گوش به حرف او نمیدهی] دیگر برای چه داری انجام میدهی و برای که دل میسوزانی؟! خود قیم و صاحب دین میگوید که نکن حالا تو میکنی و کار خود را انجام میدهی؟! این معلوم است همهاش نفس است لذا انسان باید همۀ مسائل نفس و غیر نفس را جدا کند تااینکه یک وقتی پا از دایرۀ خودش بیرونتر نگذارد.
وَ أمّا ما یُقالُ مِن أنَّ ذَواتَ الممکنات لا یَأبىٰ عَنِ العَدمِ و لَو حینَ الوجود فَمعناهُ أنّ مَعَ قَطعِ النَّظرِ عَن الأمورِ الخارجیةِ و أنحاءِ تَجلیاتِ الحَقِّ الأول و کونِ الحَقائقِ الوجودیةِ مِن مَظاهرِ أسمائهِ الحُسنى و رَشحاتِ صِفاتِهِ العُلیا إذا نُظِرَ إلى نفسِ ماهیةِ کُلٍّ مِن الطَبائعِ الإمکانیة و المَفهوماتِ العقلیة لا یَأبىٰ مَفهومها و مَعناها عَن لُحوقِ شَیءٍ إلیها و زَوالهِ عَنها مِمّا هوَ غَیرُ ذاتِها و ذاتیاتِها مِن الوجود ِوَ العَدم و غَیرهما.1
اینکه میگویند که ذوات ممکنات خود ماهیات آبی از عدم نیستند وَ لَو حینَ الوجود و لَو بَعدَ الوجود، معنایش این است که قطع نظر از امور وجودات خارجیه و انحاء تجلیات حق اول و اینکه حقایق وجودیه از مظاهر اسماء حسنیٰ هستند و همان اسماء حسنای پروردگار هستند که به این صورتهای جزئیه و اسماء جزئیه درآمدهاند و رشحات صفات پروردگار هستند تا وقتی به نفس ماهیت هرکدام از طبایع امکانیه و مفهومات عقلیه نظر بشود مفهوم این ماهیات امکانیه و طبایع امکانیه و مفهومات عقلیه آبی نیست از اینکه شیئی بهسوی او از وجود ملحق بشود و زوالش از او ـ مِنَ الوجودِ و العَدم و غیرهُما به این برمیگردد ـ از آن چیزهایی که نه ذاتش است و نه ذاتیاتش است. ذات و ذاتیات از ماهیات جدا نمیشوند اما وجود، آثار، زمان، مکان و خصوصیات اینها جدا میشوند. آبی نیست از اینکه داشته باشد. اما اربعه آیا در خارج تحقق پیدا میکند یا نمیکند؟ شما چهارتا کتاب درنظر بگیرید وقتی میگویید که چهار، زوجیت با این چهار هست این از ذاتیاتش است یااینکه حیوانیت و ناطقیت از انسان جدا نمیشود اما وجود خارجیاش، سیاه بودنش، سفید بودنش، زرد پوست بودنش، در کجا باشد و در چه زمانی باشد هیچکدام از اینها جزو ذات نیست و ممکن است از اینها سلب شود.
وَ ذلکَ لِعدمِ قیامِ الوجودِ بِذواتِها الناقصةِ فی الواقعِ فَلا یَأبَى العَدمُ و لَو فی زمانِ انصِباغِها بِصبغِ الوجودِ و ظهورِها بِنورهِ و أمّا بِالنظرِ إلى إفاضةِ الحقِ و تَجلیهِ فی صورِ الأسماءِ و الصِّفاتِ وَ إبقائهِ لِلحقائقِ إلى غایةٍ مَعلومةٍ عِندَ عِلمهِ المُحیط بِکلِّ شیءٍ عَلىٰ ما هیَ عَلیها فَهیَ مُمتنعةُ العَدم مُستحیلةُ الفَساد.2
این بهخاطر این است که وجود قائم به ذوات اینها نیست! بلکه اینها قائم به وجود هستند نهاینکه وجود قائم به اینها باشد. پس خود ذات آبی از عدم نیست و اقتضاء عدم میکند. مثل ماهیت زید که هنوز بهوجود نیامده، آن ماهیت نیست. ولو در زمانی که این رنگ وجود را گرفته و به او ظاهر شده است خود ماهیت او را میتوانیم بدون چیز تصور کنیم و اما [این] با هویت فرق میکند. اما اگر همین ماهیت را درنظر بگیریم که سلسلۀ علل به او تعلق گرفته است دیگر نمیشود فرض عدم در آن بشود و تجلی آن حق در صور اسماء و صفات خودش این حقایق را باقی میگذارد تا یک غایت معلومهای و یک نهایتی که در علم خودش این غایت مشخص است که این وجود تا کجا بیایید و چه آثاری پیدا بکند و زمانش تا چه موقع باشد، علمش که به هر شیئی محیط است همانطوریکه این حقایق بر همان کیفیت بر آن غایت معلومه باشند بنابراین این طبایع امکانیه و این ذوات اینهایی که مورد برای تجلی حق قرار گرفتهاند دیگر عدم نمیشود بر آنها طاری بشود و مستحیلة الفساد هستند.
فَتجویزُ العدمِ عَلىٰ شَیءٍ بِاعتبارِ مَرتبةٍ مِنَ التحققِ و دَرجةٍ مِنَ الوجودِ مِن أغالیطِ الوَهمِ و أکاذیبَ المُتِخیِّلة.
اینکه ما عدم را بر یک شیء تجویز میکنیم به اعتبار مرتبهای از تحقق و درجهای از وجود است و به اعتبار درجهای از وجود، این از غلطهایی است که وهم میکند و اکاذیب متخیله است که ما این شیء را میتوانیم تصور عدم بکنیم و شیئی که بهوجود آمده را میتوانیم بگوییم [که عدم است]. در اینجا کلام ایشان ناظر به همین کلام امروزیها است همینهایی که دو کلمه خواندهاند و مثل خر نمیفهمند و میگویند که بله، میشود اینکه بهوجود آمده نباشد! میشود آن، غیر دیگری بود، میشود این جنین صورت دیگری پیدا میکرد و میشود این شخص قیافهاش عوض میشد، تمام این حرفها همه کشک است و کنار میرود. وقتی شما تمام اینها را مظهر برای اسماء و صفات خدا میدانید سلسلۀ علل خواهینخواهی این را به اینجا میکشاند اینکه میشود غیر از این باشد یعنی چه؟ این آب میشود آب نباشد و میشود سنگ باشد! یعنی چه؟! این آب که حالا آب است دیگر نمیشود که این سنگ باشد، این الآن آب است. بله، اگر در این لیوانی که در دست من هست آب نبود میتوانم بگویم که بهجای آب مثلاً خاک باشد. اما وقتی که حالا در این لیوان آب هست میتوانم بگویم که نه آقا، میشود این آب نباشد و بهجایش سنگ باشد؟! اینکه اصلاً معنا ندارد! این بهخاطر نفهمیدن حقیقت سلسلۀ علیت و حقیقت ظهور پروردگار است که این ظهور پروردگار وقتی تجلی میکند خواهینخواهی و بایداً این سلسلۀ علل، معلول خود را به این کیفیت درخواهد آورد. در این شکی نیست و غیر از این محال میشود. واقعاً خدا مرحوم آخوند را رحمت کند چون حق مطلب را در اینجا ادا کرده است. البته توضیحات راجع به این قضیه بعد میآید.
هذا تَحقیقُ الکَلام فی هذا المَرام عَلىٰ ذوقِ أربابِ العِرفان وِ وِجدان أهلِ الإیقان.
ما نهتنها این مطلب را با عقل و برهان میگوییم بلکه شهود و وجدان و مکاشفات توحیدیه و عرفانیه هم بر این مسئله شاهد است.
یک وقتی خدمت مرحوم علامه طباطبایی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودیم یک آقایی همین آقایی که بعد وزیر فرهنگ و آموزش پرورش شد و جزو همین حزباللهیها و جزو همین روزنامههای رسالت و اینها بود. یک کتابی آنجا آورده بود برای همین امروزیها بود و در آنجا نوشته بود که از هست «باید» را نمیتوان انتزاع کرد. یکدفعه مرد گفت: نظر حضرتعالی در اینجا چطور است؟ آقای طباطبایی فرمودند: این مطالب همهاش شعر است، اینها همه شعر است!
منزل آقای مناقبی بودیم که داماد ایشان بود. میخواست کودتا بکند و سوار هواپیما بشود نمیدانم چهکار کند، آدم به کجاها میرسد! آقا سر جایت بنشین! تو که وضعت بد نیست روزگار میگذرد چهکار داری؟ شنیدم همین بنده خدا ـ الآن فوت کرد ـ تا قبل از اینکه یک منبری را برود، مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ دعوتش میکردند ولی یک وقت در مسجد آقا سید عزیزالله از هویدا تعریف کرده بود. دیگر ایشان هیچ جا دعوتش نکردند. بعد هم در ختم یک کابارهدار معروف طهران هم برای رجال سنگ تمام گذاشته بود! ما آن موقع یک چیزیمان میشد و کلهمان بوی قورمهسبزی میداد این مسائل را پیگیری میکردیم، چیزهایی داریم! شنیدم این را مدتی زندان کردند و در زندان تفسیر المیزان را مطالعه کرده بود حالا همهاش را نمیدانم ولی آنجا گفت که من در زمان حیات ایشان نفهمیدم چه پدر زنی داشتم. تازه آن زندان برایش خوب بوده است!! میگویند که خیلی اظهار تأسف میکرد که عجیب ایشان یک همچنین کسی بود و ما خبر نداشتیم. خدا عاقبت ما را به خیر کند.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد