پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في أن المعدوم لا يعاد
توضیحات
فصل (8) في أن المعدوم لا يعاد
درس چهارصد و بیست و پنجم
ادلۀ حکماء مشّاء بر امتناع اعادۀ معدوم (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
کیفیت ادلۀ حکماء مشّاء بر امتناع اعادۀ معدوم
در این بحث مرحوم آخوند ادلۀ دیگری را که از ناحیۀ حکمای مشّاء بر امتناع اعادۀ معدوم است نقل میکنند و از آنها نقل قول میشود بر اینکه مسئلۀ امتناع اعاده معدوم از ابده بدیهیات است و هر کسی که بخواهد در اطراف آن فکر کند و نظر کند چیزی جز بهتر تصور کردن مسئله نیست والاّ نهاینکه این قضیۀ مجهولی باشد تا برای رسیدن به این نتیجه احتیاج به قیاسات و براهین و ادلۀ نظری باشد. ادلهای را برای این مسئله از کتب حکماء و فلاسفۀ مشّاء که از آن تعبیر به فلاسفۀ عامیه یعنی مباحثین در فلسفۀ عام میشود، از آنجا ذکر میکند.
یکی از آن ادله این است که اگر مسئلۀ اعادۀ معدوم صحیح باشد، لازمهاش این است که عدم بین شیء و بین نفسه یعنی خود آن شیء فاصله بیفتد و این مانند دور میماند. در مسئلۀ دور اینطور است که تَقوُمُ الشَّیء عَلی نَفسهِ و عَلی ذاتِه باشد که نتیجۀ آن عبارت از تَقدُمُ الشَّیء عَلی نَفسِه است. اینهم همان نتیجه را میدهد و نتیجه این است که عدم بین خود شیء و نفس آن شیء فاصله باشد چون بحث در اینجا دربارۀ زمان و زمانیات است، آنچه را که در دو زمان انجام میشود در یک ساعت تحقق پیدا کند و بعد به کل ازبین میرود و در ساعت بعد دوباره تجدید میشود. پس اگر همان شیء باشد، همان شیء به همان عینه دوباره وجود پیدا کند لازمهاش این است که عدم در آن ذات الشیء تخلل پیدا کرده و فاصله افتاده و اینهم از ابده بدیهیات است که وجودُ الشَّیء قَبلَ ذاته، قبل از اینکه ذات شیء وجود پیدا کند، شیء وجود پیدا کرده است چون وقتی که در ساعت بعد این شیء عین همان وجود پیدا میکرد و با فرض عدم در او، معنایش این است که قبل از اینکه این شیء نفس همان وجود پیدا کند، قبل از او آن شیء وجود پیدا کرده است که در آنِ قبل باشد. این دلیلی است که ذکر کردهاند.
این دلیل رد شده است بر اینکه گفتهاند: ایرادی ندارد که دو وجود در دو آنِ مختلف باشند و بین آنها عدم تخلل داشته باشد درحالیکه وحدت شخصیۀ خودشان را حفظ کنند. ممکن است که یک ذاتی دو مرتبۀ از وجود داشته باشد ولی هویت او، هویت شخصیه باشد یعنی چون اینها نظر به ظواهر میکنند و فرقی بین دو ظاهر نمیبینند، لذا این منشأ شده است برای اینکه تمام این مطالب پیش بیاید. فرض کنید که شخصی در همین حالت عادی رشد پیدا میکند؛ بچهای هست که شخصی او را در دوسالگی دیده است و بعد یک سال او را ندیده است، وقتی که دوباره او را میبیند، میبیند که عوض شده است و میگوید: ماشاءالله رشد کرده و بزرگ شده و تغییر پیدا کرده است اما برای افراد آن منزل که هر روز او را میدیدند این تغییر محسوس نیست و احساس نمیکنند که او دارد رشد میکند و آنها خیال میکنند یک مسئله و قضیۀ واحدی ادامه دارد. یااینکه فرض کنید برای کسی که کمکم از حالت جوانی رو به پیری میرود، این قضیه برای افرادی که با او حشرونشر دارند مشخص نیست.
یکی از دوستان؛ آقای دکتر ... چند روز پیش روز هفدهم ربیع الأول آمده بود و میگفت: آقا چقدر شکسته شدهاید! گفتم: من خودم احساس نمیکنم. گفت: از آن دفعۀ قبل که شما را دیدهام خیلی تغییر فاحش کردهاید! گفتم: دیگر روزگار با ما سر ناسازگاری دارد، خلاصه دیگر چه کنیم. شاید او درست میگوید اما برای افرادی که دائماً با انسان حشرونشر دارند شاید این مسئله ملموس نباشد که چطور به حالت تدریجی این قضیه کمکم ادامه پیدا میکند. روی همین اصل این افراد و متکلمین که این بحث را مطرح کردهاند آنقدر عینیت و مثلیت بین دو شیء دیدهاند درحالیکه گفتهاند که این همان است چه اشکال دارد؟! خود ما الآن چند مرتبه این بدن خود را نسبت به آن بدنی که در بیستسالگی بوده است تغییر دادهایم؟ الآن حدود 49 سالمان است و حدود سی سال از این بیستسالگی ما گذشته است، در این حدود سی سال چقدر این بدن را عوض کردهایم؟ ولی اصلاً خودمان متوجه هستیم که الآن این دست همان دستی نیست که در 20 سال پیش بوده است؟!
اصلاً این بارها عوض شده است و یک چیز دیگر، یک سلول دیگر، یک ماده دیگر و یک خصوصیت دیگر [پیدا کرده است] و هیچگونه آثار تفاوت را هم نمیبینید! تمام این خطوط دست، همه با همان که در بیست سال پیش بوده است برابری میکند و تمام ذرات و آثاری که مربوط به آن موقع بوده است حالا غیر از عوارضی که مثلاً خال درمیآورد و یک کسی جوش درمیآورد یا یک جایی از آن زیاد یا کم میشود، این چیزها عوارضی است که خیلی قابل توجه نیست ولی منحیثالمجموع انسان میبیند که هیچ تغییری در خصوصیات نیست، این همان است و حتی اگر تغییری پیدا کند مثلاً خالی در اینجا دربیاورد میگوییم که خب یک خال درآمده است مثل اینکه همین الآن چطور دست ما خال ندارد و ممکن است فردا یک خال دربیاورد، میگوییم که آیا این غیر از آن است؟! نه! میگوییم یک چیزی به آن اضافه شده است. اینهم همینطور است. درحالیکه اصلاً بارها تغییر پیدا کرده است و اصلاً او نیست و اگر علم این مطلب را ثابت نمیکرد که سلولها همه در حال اضمحلال هستند و بهجای آنها سلولهای جدید میآید، ما بر همان مبانی و مبنای سابق میگفتیم که نه، این بدن همان بدن است و دراینصورت تفاوتی نکرده است. چرا حکم به عینیت میکنیم؟! بهخاطر اینکه تفاوت و امتیازی نمیبینیم، این امتیاز ندیدن دلیل بر وحدت نیست.
آنچه که مسئلۀ وحدت است، مسئلۀ تجرد روح است که آن موجب وحدت است اما آنچه که مربوط به ماده است و ماده هم که در ظرف و بستر کون و فساد است پس قطعاً این بدن ما بالکلیه آنقدر عوض شده است تااینکه به این کیفیت و وضع درآمده است. حتی اینکه میگویند: سلولهای عصبی تغییر پیدا نمیکنند، من دلیل این را هم نفهمیدم که برای چه تغییر پیدا نمیکنند؟! سلول عصبی به چه دلیلی تغییر پیدا نمیکند؟! نه! سلولهای عصبی هم تغییر پیدا میکنند و آنها هم مانند بقیه عوض میشوند چطور اینکه آن سیستم عصبی که در یک بچه هست، این سیستم عصبی اینقدر است و الآن این سیستم عصبی که مربوط به یک آدم بزرگ است دو و نیم یا سه متر است! خب این چطور تغییر پیدا نکرده است؟! چیزی که قبلاً بوده است و کل یک رشتۀ نخاع در یک طفل نوزاد این مقدار بوده است و حالا نخاع او تبدیل به هفتاد یا شصت سانت شده است و همینطور در سایر سیستم عصبی یا در سلولهای مغزی، چه کسی گفته است که سلولهای مغزی تغییر پیدا نمیکنند؟! آنها هم تغییر پیدا میکنند، همچنین دلیلی نداریم [که تغییر پیدا نمیکنند]. آنها بالای سلولها ننشستهاند که یکییکی نگاه کنند و ببینید که این عوض شده است یا عوض نشده است؟! اینطور که نیست! نه، این سلول مِن حَیثُ لا یَشعُر تغییر پیدا میکند و بعد سلول جدیدی میآید منتها خصوصیات سلول قبل به این سلول منتقل میشود و هیچ اشکالی پیش نمیآید.
حفظ وحدت هویت شخصیه خارجیه درعین تکرر وجود در نظر متکلمین
تعریف هویت شخصیه
بنابراین این مسئله موجب شده است که این بحث پیش بیاید که اعادۀ معدوم جایز است یا نه؟ همین قضیه اینها را به اشتباه انداخته است و آقایان متکلمین در ردّ این استدلال میگویند: نه! ایرادی ندارد که هویت شخصیه خارجیه وحدت خودش را حفظ کند بااینکه وجود آن متکرر است. هویت شخصیه یعنی همینکه ما به آن اشاره میکنیم و الآن مورد نظر ما است و شکل و قیافهای که ما با او طرف هستیم، به این هویت شخصیه میگویند. خب این هویت شخصیه یکی باشد اما وجود تغییر پیدا بکند و وجود عوض نشود و وجود تکرار بشود. اینها معنی وجود را هم نفهمیدهاند که این تکرار در وجود در اینجا چیست.
دلیل بطلان نظریۀ متکلمین در کلام مرحوم آخوند
مرحوم آخوند در جواب اینها میگویند: دلیل بطلان این مسئله کاملاً روشن است، با توجه به مطالبی که ما قبلاً گفتیم بر اینکه هر هویت شخصیه یک وجود خاصّ به خود را میطلبد و هر وجود خاص یک هویت شخصیه را میطلبد پس در آنجایی که هویت شخصیه است که هویت شخصیه را تبدیل به ماهیت خاص میکنیم و قبل از اینکه وجود، عارض بر ماهیت بشود همانطوریکه جلسۀ قبل عرض شد ماهیت، ماهیت مطلقه است گرچه اضافه به شیء خاص بشود. وقتی که میگوییم: زید و ماهیت زید را درنظر میآوریم، این زید میتواند باشد و میتواند نباشد، میتواند در قم باشد و میتواند در طهران یا مشهد باشد، میتواند یک ماه دیگر به دنیا بیاید و میتواند اصلاً به دنیا نیاید! ماهیت مطلق است. اما وقتی که ماهیت آن به دنیا آمد، این ماهیت هویت شد پس هویت عبارت از جزئی و مصداق همان ماهیت مطلقه است، آن ماهیت مطلقه قبل از اینکه لباس وجود بپوشد قابل حکم به اعراض مختلفه و محکومٌ علیههای مختلفه و محمولهای مختلفه بود، حال که لباس وجود پوشیده است دیگر فقط یک حکم به آن میشود. الآن میگوییم: آن زید هست، زیدی که در روز جمعه به دنیا آمد دیگر نمیشود بگوییم: زیدی که در روز جمعه هست، میشود نباشد! هست و جلوی چشم ما است، میشود روز شنبه به دنیا بیاید؟ نه! دیگر حکم قطع شد و این حکم دیگر عوض شد. یک عدمی هست که به ذات زید برمیگردد که از آن بحث خارج است که انسان میتواند هر وجودی را تصور عدم کند. اما آن که الآن تشخص پیدا کرده است، همان است که لباس وجود پوشیده است و همان شیئی که لباس وجود پوشیده است، همان است که تشخص پیدا کرده است پس هویت شخصیه مساوق با وجودِ خاص است و لا غیر! این دلیل اینها از این نقطهنظر که مورد خدشه قرار میگیرد و ازبین میرود.
نظر فلاسفۀ مشاء بر ردّ جواز اعادۀ معدوم
دلیل دیگری که فلاسفۀ عام و فلاسفۀ مشاء بر این قضیه آوردهاند این است که میفرمایند: اگر اعادۀ معدوم بعینه جایز باشد، طبعاً اعاده باید به همۀ خصوصیات خارجی و مقارنات و شرایط باشد و از جملۀ این شرایط زمان است. این کتاب الآن در تاریخ فلان درست شده است و حالا اینکه در این تاریخ درست شده است، خود تاریخ هم جزء مقارنات این است و این افراد وقتی که میگویند: اعادۀ معدوم جایز است پس باید بگویند: اعادۀ زمان هم جایز است! چون این کتابی که الآن در شب سه شنبه باز کردیم و مشغول بحث و بررسی مطالبش هستیم، این یک زمانی را میطلبد و آن زمان عبارت از شب سهشنبه بین ساعت نُه و ده است و این زمان برای امشب است، حالا فرداشب هم خداوند حیات و توفیق بدهد دوباره میآییم و همین کتاب را باز میکنیم و همین صفحه را باز میکنیم و میگوییم: اینکه همان صفحه است و اینکه همان کتاب است و این همان درس است.
اگر دوباره همان مطالب را گفتیم، اگر بر ذات بگوییم که همان ذات بعینه تکرار شده است، زمان که دیگر تکرار نمیشود! اگر اعادۀ معدوم جایز باشد، شما باید بگویید: شب سهشنبه، شب چهارشنبه بشود و شب چهارشنبه شب سهشنبه بشود! چون الآن در این زمان این امر اتفاق افتاده است، وقتی که همین مجلس و همین مطالب میخواهد بعینه دوباره اتفاق بیفتد، از زمرۀ اینها زمان است پس زمان هم باید همینطور تکرار بشود درحالیکه قطعاً زمان جزء مقولۀ کمّ متصل و متدرج الحصول است و محال است که دو آن مانند هم باشند چه برسد به اینکه یک شب هم بین آنها فاصله باشد! شب چهارشنبه شب سه شنبه بشود و شب سه شنبه وارد شب چهارشنبه بشود! اینهم جزء ادلهای که دلالت بر امتناع اعادۀ معدوم میکند.
وَ هاهُنا استِبصاراتٌ تَنبیِهیةٌ.
ذَکَرَها شُیوخُ الفَلسفةِ العامیةِ وَ رُؤساؤُهم فی زُبُرهِم یُناسبُ أهلَ البَحثِ و یَکفی لِصاحبِ الطَّبعِ المستقیمِ إذا لَم یَعَرَضهُ آفَةٌ مِنَ العَصبیةِ و اللجاج بَلِ الحُکمُ بِامتناعِ إعادَةِ المَعدوم بَدیهیٌ عِندَ بَعضِ النّاس کَما حَکَم بِه الشَیخُ الرَّئیس و استَحسنَهُ الخَطیبُ الرّازی.1
در اینجا مطالبی هست که بر مسئله تنبیه میکند. علت اینکه میگویند: تنبیه میکند برای این است که مسئله روشن است و فقط احتیاج به یک جرقهای دارد والاّ نیازی به استدلال ندارد. استبصار است نهاینکه دلیل است، این برای روشن کردن مسئله است. شیوخ فلسفۀ عامیه که حکماء مشاء هستند در کتابهایشان که این مطالب با اهل بحث و تحقیق و جدل و اینها مناسبت دارد اما آن مطالبی را که قبلاً گفتیم و این مطالب برای صاحب طبع مستقیم کافی است اگر عصبیت و لجاج عارض بر آن نشود، این مطالبی را که شیوخ فلسفه ذکر کردهاند برای آنها کافی است. اما آن مطالبی که قبلاً گفتیم برای افرادی است که میخواهند بهتر و بالاتر و راقیتر فکر کنند. بلکه حکم امتناع اعادۀ معدوم پیش بعضی از افراد بدیهی است [آنچنان که شیخالرئیس هم به آن حکم کرده است] و فخر رازی این را نیکو شمرده است. اصلاً دأب مرحوم آخوند این است که هرجا به فخر رازی میرسد، بهعنوان خطیب و منبری و کسی که خطبه میخواند [میآورد] و اصلاً نمیخواهد او را بهحساب بیاورد و حتی نسبت به بوعلی هم همینطور است. نسبت به بوعلی هم بعضی از متفلسفین یا فلاسفه میآورد. اما عجیب این است وقتی به افراد دیگری از بزرگان مثل سهروردی یا محیالدین میرسد، با چه جلالت و عظمتی یاد میکند و این حکایت میکند که اصلاً بهطورکلی مشرب ایشان با بقیه تفاوت داشته و ادراک ایشان نسبت به مطالب، به واقع و شهود نزدیکتر بوده است!
حَیثُ قالَ کُلُّ مَن رَجعَ إلى فِطرتِهِ السَلیمةِ و رَفَضَ عَن نَفسِهِ المیلَ و العَصبیةَ شَهدَ عَقلُهُ الصَّریح بِأنَّ إعادةَ المعدومِ مُمتَنعٌ.
الأوَّلُ مِنها لَو أعیدَ المَعدومِ بِعینهِ لَزمَ تَخلُّلُ العَدَم بَینَ الشَّیءِ و نَفسِهِ. فَیکونُ هو قَبلَ نَفسِهِ قَبلیةً بِالزَّمانِ و ذلکَ بِحِذاءِ الدّورِ الّذی هو تَقدُّمُ الشَّیءِ عَلى نَفسِهِ بِالذّات و اللازمُ باطلٌ بِالضَّرورةِ فَکذا المَلزوم.
ایشان ـ هم ایشان در مباحث مشرقیه و هم اینها در شفاء ـ گفته است: هر کسی که به فطرت [سلیم] خودش برگردد و مراجعه کند و از خودش میل و عصبیت را رفض کند، عقل صریح او بدون هیچگونه اعوجاجی شهادت میدهد [که اعادۀ معدوم ممتنع است]. از این ادله و استبصارات که شده این است که اگر بعینه اعاده بشود لازمهاش این است که عدم بین الشیء و نفسه تخلل پیدا کند. معنا ندارد که شیئی وجود پیدا کند و در نفس آن وجود با عدم منتاژ شده باشد چون وجود مقابل عدم است و اگر عدم باشد وجود نیست و اگر وجود باشد عدم نیست. اما اینکه شیئی وجود داشته باشد و داخل شکم آن عدم باشد که تخلل الشیء باشد و عدم تخلل پیدا کند، لازمهاش این است که عدم بین شیء و نفس و ذاتش فاصله بیفتد، اینکه نمیشود منافات دارد! وقتی شیئی وجود پیدا کند دیگر عدم در آن نیست و عدم در آن راه ندارد. بنابراین این شیء قبل از خودش قبلیة بالزمان داشته است یعنی او قبل از خودش قبلیة بالزمان داشته است چون عدم آمده و فاصله افتاده است پس قبل از اینکه خودش وجود پیدا کند، قبلاً وجود داشته است چون بحث این است که دوتا وجود است. این مثل دوری است که عبارت از تقدم بالذات شیء بر نفس خودش است. خب آنهم مثل همان است، قبل از خودش قبلیت به زمان داشته باشد. پس آن قبلیت به زمان باطل است و ملزوم هم که تخلل عدم است هم باطل است.
وَ ردُّ بِمَنعِ ذلِک بِحَسبِ وَقتَینِ فإنَّ مَعناها عِندَ التَّحقیِق تَخلُّلِ العَدمِ بَینَ زَمانَی وجودِهِ و اتِّصافِ وجودِ الشَّیءِ بِالسّابقِ و اللاحِق نَظراً إلى وَقتَین لا یُنافی اتِّحادَهِ بِالشَّخص. و أنتَ تَعلَمُ سَخافَةَ هذا الکَلامِ بِتذَکّرِ ما أصَّلناه مِن أنَّ وجودَ الشَّیءِ بِعینِهِ هویتُهُ الشَّخصیةُ فَوحدةُ الذّات مَعَ تَعدُّدِ الوجود غَیرُ صَحیح.
و این رد شده است به اینکه نه، با چشممان میبینیم که هردوتا یکی هستند، بهحسب دو وقت اشکال ندارد. در یک وقت باشد و در یک وقت دیگر یک وجود دیگر داشته باشد. معنای این مسئله عند التحقیق این است که تخلل عدم بین دو زمان وجود او، در واقع زمان فاصله افتاده است و این گناه ندارد. اینکه شیئی متصف به وجود سابق و وجود لاحق بشود، منافاتی با اتحاد به شخص و اتحاد هویت شخصیۀ او ندارد که یک شیء در عین هویت شخصیۀ واحدهای که دارد، در دو وقت وجود داشته باشد، اشکالی ندارد. چرا؟ چون بحث ما در هویت شخصیه است که در ذاتش هست. همینکه ما به آن اشاره میکنیم. این مشارٌ إلیه ما همان مشارٌ إلیه دیروز است و تفاوت ندارد و ما هیچ فرقی بین اینها نمیبینیم که این مشارٌ إلیه که الآن میکنیم با آن مشارٌ إلیه یکی باشد. فرض کنید الآن یک مردهای سر از قبر درمیآورد، آیا قیافه، شکل، صورت و شمایلش عین قبل است یا نه؟! هست. بنابراین مشارٌ إلیه واحد میشود. بنابراین یک شیء و یک هویت، دوتا وجود پیدا کرده است. بیچارهها تقصیر ندارند. شما سخافت و پستی این مطلب را متوجه میشوید. از کجا؟! با یادآوری آنچه که برای شما آن را مبنا قرار دادیم. آن چیست؟ وجود شیء بعینه هویت شخصیه اوست و اگر هویت شخصیه واحد باشد، وجود هم باید واحد باشد، پس وحدت ذات با تعدد وجود باطل است.
مِن أنَّ وجودَ الشَّیءِ بِعینِهِ... وجود یک شیء بعینه هویت شخصیه است و نفس این شیء و نفس این هویتی که به آن اشاره میشود عبارت از وجود او است. بنابراین وحدت ذات با تعدد وجود باطل است. چرا وحدت ذات با تعدد وجود مستحیل است؟ چون وجود مساوی با هویت شخصیه است و هویت شخصیه مساوی با وجود است پس هویت شخصیه واحد باشد باید وجود هم واحد باشد درحالیکه فرض این است وجود دوتا است.
تلمیذ: فیستحیل اعدامه.
استاد: نه، تکررش محال است. چرا تکرر محال است؟! چون وحدت شخصیه ازبین میرود. اگر تکرر وجود است پس وحدت شخصیه هویَتَین میشود و هویةً واحدة نمیشود! اگر هویت واحده است درقبال هویت واحده، وجود واحده هست و اگر فرض وجود ثانی بشود باید فرض هویت ثانی بشود. اگر معدوم مستحیل شود که اصلاً بحثی نیست. بحث این است که موجود معدوم بشود، فرض در اینجاست. اگر فرض شود که موجود معدوم بشود و بالکل ازبین برود چطور ممکن است که هویت شخصیهاش باقی باشد؟! اینکه دیگر باهم منافات دارند.
وَ أمّا تَوهُّمُ الانتِقاض بِالبقاءِ فَهو ساقِط لأنَّ الذّاتَ المُستَمرَّة وَحدَتُها باقیة.
متکلمین نقض کردهاند و میگویند: در یک موجود مستمر چطور فرض میکنید؟! الآن زید به دنیا آمده است و مستمراً تا بیست سال دیگر هم هست، بااینکه [برای] این وجود مستمر به تعداد هر آن، یک وجود جدا و مجزایی از وجود دیگر در اینجا فرض میکنیم درعینحال وحدت خودش را باقی گذاشته است. خب ما همین حرف را در مورد اعادۀ معدوم میگوییم. وقتی که یک وجودی از اینجا تا اینجا مستمر است؛ الآن در شب سه شنبه وجود داریم تا شب جمعه چند شب است؟ سه شب دیگر تا شب جمعه فاصله داریم، در این سه شب آیا وجود ما معدوم است یا موجود است؟! موجود است درحالیکه به تعداد آنات، هر آنی برای خودش یک وجود خاص دارد چون زمان تدریجی الحصول است! وجود ما در زمان است و وقتی زمان قابل اِنقسام به اجزاء باشد، ...
... بالاتر از این زمان منطبق بر ماست نهاینکه ما منطبق بر زمان هستیم، اینها دوتاست! یک وقتی ما یک وحدت داریم؛ وحدت شخصیه و وحدت وجودیه داریم، این وحدت شخصیه و وحدت وجودیه مستمر است. بر این وحدت وجودیه زمان عارض میشود و زمان قابل تجزیه است، خب باشد به ما چه مربوط است؟! به ده میلیون تجزیه بشود، به صد میلیون تجزیه بشود، به یک میلیارد تجزیه بشود، چون او بر ما منطبق است! زمان چیز متدرج الحصول است و منطبق بر امر ثابت است، باشد. یک چیز متدرج الحصول منطبق باشد و شما هم به دو تکه تقسیم کنید یا به دو میلیارد تقسیم کنید، به ما لطمه وارد نمیکند! از این نقطهنظر به وحدت شخصیۀ ما چه ارتباطی دارد؟!
اعتباری بودن زمان
وَ التَکثُّرُ بِحسبِ تَحلیلِ الذِّهنِ لَیس فی الحَقیقةِ إلاّ لِلزَّمان... ذاتی که استمرار دارد وحدتش باقی است و تکثر بهحسب تحلیل ذهن [در حقیقت برای زمان است] البته این بحث بهطورکلی ازبین میرود یعنی وقتی که ما زمان را اعتباری بدانیم که واقعیت قضیه همین است و اصلاً زمان مسئلۀ اعتباری و توهم ذهنی است بهطورکلی اصلاً دیگر زمان چیزی نیست که بخواهد مثل کیف و امثالذلک بر آن معروض و موضوع خودش عارض شود! زمان یک امر اعتباری است و ذهن او را تقسیم میکند. مثل 24 ساعت در شبانهروز، آیا این وحی منزل است؟! شما میتوانید سی ساعت بکنید، آسمان خراب نمیشود. ما از فردا ساعتها را بهجای دوازده، پانزده میکنیم که دوتا پانزدهتا سی ساعت بشود! این عقربه هم تندتر میچرخد. بله، نقطهای که خورشید غروب میکند و طلوع میکند، وقتش محدود است و توسعه پیدا نمیکند اما اینکه برای این، 24 ساعت وضع کنیم، یک همچنین مسئلهای نداریم؛ اصلاً من نمیدانم برای چه 24 ساعت وضع کردهاند! از کجا وضع کردهاند؟! 24 ساعت را دوتا دوازده ساعت کردند، خب بیست ساعت میکردند؛ ده ساعت روز و ده ساعت شب یا دوازده ساعت یا پانزده ساعت روز و پنج ساعت شب.
تلمیذ: اصلاً میتوانیم بگوییم که وجود از دایرۀ زمان خارج است.
استاد: اصلاً اگر زمان را عرضی بدانیم، خود وجود هم جزء زمان است و نمیتوانید بگویید: وجود از دایرۀ زمان خارج است. بالأخره وجودی که متدرج الحصول است، زمان جزء شرایط مشخصۀ اوست و این را نمیتوان کاری کرد.
تلمیذ: اشکالی که حضرتعالی به اینها میفرمایید این است که اینها از حقیقت شیء غافل هستند و چون حقیقت شیء را ادراک نکردهاند به ظواهر تمسک کردهاند لذا بحث اعادۀ معدوم را مطرح کردهاند پس در حقیقت حضرتعالی در یک افق دیگری نگرش نسبت به اشیاء پیدا میکنید.
استاد: بله، ولی حالا ما از دیدگاه خود اینها نگاه میکنیم.
تلمیذ: خب از دیدگاه خود اینها میتوانیم حرف بزنیم...
استاد: ما از دیدگاه آنها میگوییم که شما الآن دو وجود را یکی میبینید و فرض عدم میکنید، نه فرض فاصله که همان زمان و زمانیات و اینها باشد، فرض عدم میکنید یعنی نیستی! چطور با فرض نیستی عین او در زمان دیگر انجام میشود؟! این نیازی به دیدگاههای مختلف ندارد یعنی با همین دیدگاه ظاهری [میتوان اینچنین گفت]. حالا از نظر شکل عین همدیگر هستند، خب بله! شما دوتا عکس از یک نفر بگیرید؛ یک عکس اینجا [و یک عکس جای دیگر]، آیا هردو مثل هم و عین هم هستند؟! این در یک کاغذ و آن در یک کاغذ دیگر هست.
تلمیذ: بنابراین که ما قائل بشویم که سخن اینها باطل است ولی این امر مبتنی است به اینکه قائل بشویم که میشود وجود هم معدوم بشود، تا این اثبات نشود اصلاً بحث اعادۀ معدوم مطرح نمیشود.
استاد: اصلاً بدیهی است، اصلاً وجود معدوم نمیشود! اصل این بحث را متکلمین برای مسئلۀ معاد مطرح کردهاند و شبهات دیگر و مسئلۀ آکل و مأکول و امثالذلک همه مترتب بر این قضیه است. اینها بحث را اصلاً براساس عدم فرض کردهاند و بر همان اساس عدم به آنها میگوییم که نه، این نیست. بله، این بحث را بگویید که اگر امتناع اعدام موجود، آنطور باشد خب اصلاً این بحث پیش نمیآید و اصلاً موجود ممتنع است که معدوم بشود و آن موجود در وعاء خودش باقی میماند. حالا موجود دیگری در معاد پیدا بشود، خب این ارتباطی با آن موجود ندارد و بحثی راجع به این قضیه نداریم ولی فرض این است که اگر همان شیء موجود بعینه بخواهد بدون اینکه در بستر زمان و ظرف زمان قرار بگیرد معدوم بشود، این مستحیل میشود.
وَ التَکثُّرُ بِحسبِ تَحلیلِ الذِّهنِ لَیس فی الحَقیقةِ إلاّ لِلزَّمان بِهویِتهِ الاتِّصالیةِ الکّمیَّةِ فَیَنحَلُّ فی الوَهمِ إلى الأجزاءِ و تَکثُّرُ أجزاءِ الزمانِ مُستَتبِعٌ لِتَکثُّرِ نِسبَةِ الذّاتِ الواقعةِ فیِها المُنحَفظَة وَحدَتُها الذّاتیةِ فی کُلِّ الزَّمان فَلا یَلزَم تَخلُّلُ الزَّمانّ بَینَ الشَّیءِ و نَفسهِ بَل بَینَ مَتاهِ الأوَّلِ و مَتاهِ الثّانی مَعَ انحِفاظِ وَحدَتهِ المُستَمرَّةِ فی جَمیعِ إفاضاتِهِ المُتَجَدِدةِ الزَّمانیة.1
تکثر بهحسب تحلیل ذهن در حقیقت برای زمان است نه به شخص، به آن شخص برنمیگردد! به همان هویت اتصالیه و حقیقت اتصالیۀ کمیّۀ خود زمان [برمیگردد]. این زمان در وهم به اجزایی تقسیم میشود. و تکثر اجزاء زمان بهدنبال دارد که ما نسبت ذاتی که واقع شده در زمان که وحدت ذاتی آن در هر زمان حفظ شده است، قائل به تکثر بشویم درحالیکه تکثر در واقع برای زمان است، نه برای ذات. در هر زمانی! تخلل زمان بین شیء و نفسش پیش نمیآید. در اینجا بین دو متاه تخلل پیدا شده است، متاه اول که نسبت شیء به زمان است و بین متاه دوم که نسبت آن شیء به زمان ثانی است. با انحفاظ وحدت خود آن شیء، وحدتش باقی است که آن وحدت مستمر است در همۀ اضافاتی که بر آن ذات میشود که آن اضافات تجدد زمانی دارند. دائماً کاملاً این زمان اضافۀ بر او میشود و عارض بر او میشود و میرود و آنِ بعدی جای او را میگیرد و دوباره آن میرود و آنِ بعدی همینطور جای او را میگیرد.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد