پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في أن المعدوم لا يعاد
توضیحات
فصل (8) في أن المعدوم لا يعاد
درس چهارصد و بیست و هشتم
ادلۀ حکماء مشّاء بر امتناع اعادۀ معدوم (4)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم1
الثالثُ لَو جازَ إعادةُ المَعدومِ بِعینهِ لَجازَ أن یوجَدَ ابتداءً ما یُماثِلهُ فی الماهیةِ و جَمیعِ العَوارضِ المُشخِّصةِ لأنَّ حُکمَ الأمثالِ واحدٌ و لَأنَّ التَّقدیرَ أنَّ وجودَ فَردٍ بِهذهِ الصِّفاتِ مِن جُملَةِ المُمکناتِ و اللازمُ باطِلٌ لِعدمِ التَمَیُّزِ بَینَهُ و بَینَ المُعاد لأنَّ التَّقدیرَ اشتراکُها فی الماهیةِ و جَمیعِ العَوارض.2
حُکمُ الأمثالِ فیما یَجوز وَ فیما لا یَجوز واحد!
مطلب سومی که از طرف حکماء مشاء جهت امتناع اعادۀ معدوم مطرح میشود این دلیل است که به همان برهان اشتراک امثال فیما یَجوز و فیما لا یَجوز است. برایناساس که اگر دو شیء در مسئله و صفت یا عارضهای اشتراک داشته باشند، اگر هر حکمی بهجهت حیثیت آن موضوع به آن موضوع تعلق بگیرد، عین همان حکم باید بر شیء و موضوع دیگر بهلحاظ اشتراک در آن عارض هم تعلق بگیرد. این را حُکمُ الامثالِ فیما یَجوز و فیما لا یَجوز واحد میگویند.
کلام مرحوم آخوند در مسئلۀ امتناع اعادۀ معدوم
بناءًعلیٰهذا مرحوم آخوند در مسئلۀ امتناع اعادۀ معدوم نقلاً از ادلۀ قائلین به امتناع میفرمایند: اگر قرار باشد اعادۀ معدوم بِعینه جایز باشد، ابتدائاً باید بهنحو بینهایت بشود که افراد مماثل برای این معدوم هم وجود خارجی داشته باشند.
به دو دلیل؛ یکی این است که حُکمُ الأمثال واحِدٌ فیما یَجوز و فیما لا یَجوز؛ در هر وصفی که به یک موضوعی تعلق بگیرد، موضوع دیگر که مانند آن است هم همان وصف را واجد است. بنابراین اگر قرار بر این باشد که معدوم در آنِ دیگر بِنفسه و بِعینه اعاده پیدا کند، باید در وهلۀ اول هم بشود اعاده پیدا کند؛ در وهلۀ اول بشود برای او ثانی و ثالث فرض بشود و هَلُمَّ جرّاً و یَتسَلسل إلی لا نهایة. چرا؟ بهجهت اینکه هیچ فرقی بین مُعاد و جعل مماثل در ابتدای امر و در استیناف نیست چون هردوی اینها حکم واحد را دارند.
فرض بر این است که معاد عین آن معدوم است با همۀ خصوصیات و با همۀ اشیاء، پس وقتی که قرار بر این است که این عین او باشد چه اشکال دارد که بعد از اعاده، عین او باشد؟! خب قبل از اعاده در کنار او میتواند قرار بگیرد. دو شیء مانند هم در عین اینکه عین هم هستند و چون بینهایت است ـ ایشان دیگر بقیۀ آن را در اینجا ذکر نمیکنند ـ و خود نفس بینهایت بودن و امکانِ برای بینهایت بودن، امکانش محال است. بنابراین خود وجود مماثل هم چه ابتدائاً و چه بهنحو اعاده محال است. این قضایا را اینطوری بههم وصل میکنیم. پس چون امکان بینهایت بودن محال است وجود مماثل بهنحو اعاده هم محال است. این دلیل اول بود.
محالیت ترجیح بلامرجح، دلیلی بر امتناع اعادۀ معدوم
تالی فاسد برای این مسئلۀ ثانی است که ترجیح احدی از اینها بدون مرجح خواهد بود. اینکه الآن یک شیء میتواند اعاده پیدا کند، این امر در بین امور غیرمتناهیه دارای ترجیح است. فرض کنید چندتا میوه در کنار شما هست و بعد میخواهید یکی از اینها را بردارید، برداشتن یکی از اینها ترجیح میخواهد؛ یا این را بهخاطر قربش زودتر برمیدارید یا بهخاطر رنگ و لونش انتخاب میکنید یا بهعنوان بزرگیاش انتخاب میکنید. بعضی چیزها بزرگترش بهتر از کوچکش است و بعضیها کوچکترش بهتر از بزرگتر است!! هر چیزی یک حسابی برای خودش دارد! مزۀ بعضیها بهتر است فرض کنید شیرینتر است و آن مورد انتخاب است و هَلُمَّ جرّاً! بسته به اینکه چه سلیقهای چه چیزی را بپسندد! ما منظوری نداشتیم ها!! گرچه خب دیگر بهخاطر مسئلۀ وحدت سیاق [مطلب القاء میشود]!! در این انتخاب یک ترجیحی باید وجود داشته باشد که باعث بشود که انسان فردی را انتخاب کند. انتخاب یک شیء بدون ترجیح، ترجیح بلامرجح میشود. حالا این مسائل عادی است ولی در مسائل فلسفی و برهانی و تکوینی طبعاً ترجیح بلامرجح عقلاً محال است. بنابراین انتخاب یک فرد دون سایر افراد، این بلامرجح خواهد بود. این دلیلی است که بر امتناع اعادۀ معدوم ذکر شده است.
اعتراض بر نظریۀ عدم تمیّز دو امر
افراد دوتا اعتراض بر این کردهاند که هردو اعتراض هم خیلی عالی است!! یکی اینکه شما میگویید که دو امر هیچ تمیّزی ندارند. نه! در نفسالأمر و عالم واقع باهم تمیّز دارند، همینکه شما میگویید: دو شیء، پس معلوم است که با همدیگر یک افتراقی دارند که این شیئیت باعث تعدد این دو شیء شده است! بنابراین اینکه شما میگویید که اگر قرار باشد همۀ این اعیان مانند هم باشند پس فرقی بین او و معاد نیست، در اینجا خدشه وارد میشود و بین او و معاد در شیئیت فرق است. بالأخره آن امری که اعاده پیدا کرده است شیءٌ فی زمانٍ و همان هم شیءٌ فی زمانٍ. همینکه الآن به دو شیء اطلاق شیئیت میشود ـ گرچه حقیقت آن یکی است ـ همین کفایت میکند برای اینکه تمیّز بین آنها باشد! ماهیتاً یکی است وجوداً هم یکی است اما شیئیت آن فرق میکند! واقعاً مثل اینکه خیلی فلسفه از این فیلسوف بیرون زده بود!! آخر شیئیت دوتا بشود؟! من نمیفهمم که یک امری ماهیتاً یکی باشد وجودش هم یکی باشد آنوقت دو شیء باشد! مثل اینکه این را فقط بعضیها میفهمند!! این اعتراض اول بر این کلام آقایان بود.
اعتراض دومی که کردهاند این است که اگر این مسئله صحیح باشد، این مطلبی که شما گفتید که نمیشود بین معاد و آن امر تمیّز باشد و اگر دو چیز باشد دراینصورت باهم تمیّز ندارند، اگر اینطور باشد باید بگوییم که دو شخصی که متماثل هستند باید بتوانند تحقق پیدا کنند و تمیّزی هم هردو نداشته باشند. اینها فرض کردهاند که یک چیزی باشد که دوتا شبیه هم باشند مانند توأمین؛ دوقلوها یا مثل دو شیئی که به یک کیفیت درمیآید که این از نقطهنظر ماهیت یکی است. اینها نفهمیدهاند که مسئلۀ وجودِ محدود فقط اختصاص به یک امر خاص دارد. اگر شما در کنار این امر خاص امر دیگری بگذارید، این وجود دیگری را دارد و وجود دیگری را میطلبد پس دیگر اینها متماثلین نیستند ولی متشابهین هستند.
محط بحث در متماثلین
بحث در متماثلین این است که دو امر که یک ماهیت و یک وجود دارند، در عین اینکه یک ماهیت و یک وجود دارند دوتا باشند، در عین اینکه دوتا هستند یکی و یک ماهیت داشته باشند، این اشکال در اینجا پیش میآید. نهاینکه دو امر متماثل در کنار همدیگر باشند چون بین آنها تمیّزی نیست، خود همین دوئیت موجب تمایز بین آنهاست و این بحث از مورد متماثلین بیرون میرود و مسئله به متشابهین ختم میشود.
موجب امتیاز نبودن صرف قبلیت و بعدیت
اگر شخصی ایراد کند و بگوید که فقط صرف قبلیت و بعدیت موجب امتیاز است و کفیٰ بِه میزاً، یک امری در زمان سابق اتفاق افتاده است و الآن خود همان دوباره میآید؛ الآن یک نفر از افراد این مجلس از این اطاق بیرون میرود و بعد دوباره داخل میآید خب این دو نفر که نیست، همان است که الآن در این اطاق بود و بیرون رفت و بعد یک ربع دیگر آمد. شما میگویید که نه! این دو وجود است! آن وجودی که یک ربع قبل بوده است با این وجود فرق میکند! بنابراین ما نمیتوانیم مطالبی را با این مطرح کنیم، آن حرفی که قبلاً زدیم تمام شده و الآن این یک وجود دیگر و یک شخص دیگر است! نه، الآن این شخص همان است و فرقش این است که این در نیم ساعت پیش بود و نیم ساعت تا الآن فاصله افتاد، وجودش در اینجا معدوم بود و الآن دوباره همین آمد. اینها همین را میگویند! [میتوانند] اعتراض کنند و بگویند که قضیۀ اعاده هم از همین باب است؛ چطور اگر یک نفر از اطاق بیرون برود و بعد از نیم ساعت برگردد همان است و فقط اختلاف بین این و آن شخص قبل فقط در زمان است؛ این نیم ساعت پیش بود و الآن خودش است در نیم ساعت بعد ولی دو چیز نیست دو ماهیت و دو وجود نیست، یک وجود است و یک ماهیت در دو زمان حضور دارد؟ این قضیه هم همین است.
در قضیۀ اعاده هم مسئله یک چیز است؛ یعنی یک امری در زمان گذشته بوده است و یک زمانی بین آن فاصله افتاده و معدوم شده است بعد دوباره همان اعاده پیدا میکند. فقط این زمان فاصله است! بیچاره چه گناهی کرده است که اینقدر شما مدام دارید بد و بیراه میگویید که نمیشود؟! شد! گفت: ما کردیم و شد!! [گفت:] نمیشود با مادرزن ازدواج کرد؟! گفت: نه، نمیشود حرام است. او گفت: نه، آن که حرام است پدرزن است، مادرزن که مفروغعنه است و اشکالی ندارد! گفت: نه نمیشود. [او گفت که] نمیشود ندارد! خب ببینید میشود یا نمیشود؟! میگویند که مال حرام نمیخوریم، میگوییم که ما میخوریم و تا گلویش با ما! اگر پایین نرفت دیگر معلوم است که نمیشود خورد!
کلام مرحوم آخوند درخصوص قبلیت و بعدیت
جوابی که مرحوم آخوند از این میدهند [این است که] میگویند که نفس همان قبلیت و بعدیت خودش میز است. وقتی که یک موضوع و نفس همان شیء میخواهد اعاده پیدا کند، این موضوع با مقارنات و زمان و خصوصیاتش منظور ماست و این مقارنات و زمانها و خصوصیات یک امری هستند که از این جدا نیستند و این تعلق به آنها دارد و وقتی تعلق داشته باشد چطور ممکن است که خود را از آنها قلع کند و خود را از آنها کنار بکشد که این مشکل پیش میآید؟!
الثالثُ لَو جازَ إعادةُ المَعدومِ بِعینهِ لَجازَ أن یوجَدَ ابتداءً ما یُماثِلهُ فی الماهیةِ و جَمیعِ العَوارضِ المُشخِّصةِ لأنَّ حُکمَ الأمثالِ واحدٌ و لَأنَّ التَّقدیرَ أنَّ وجودَ فَردٍ بِهذهِ الصِّفاتِ مِن جُملَةِ المُمکناتِ و اللازمُ باطِلٌ لِعدمِ التَمَیُّزِ بَینَهُ و بَینَ المُعاد لأنَّ التَّقدیرَ اشتراکُها فی الماهیةِ و جَمیعِ العَوارض.1
اگر بعینه اعادۀ معدوم بشود ابتدائاً باید مانند آنهم در ماهیت و هم در همۀ عوارض مشخصۀ او که او را از دیگران جدا میکند؛ قد، وزن، شکل، قیافه، انتساب و سایر خصوصیات وجود داشته باشد چون حکم امثال در اینجا واحد است. دلیل دیگر اینکه فرض ما بر این است که وجود فردی با این صفات ممکن است، وقتی که ممکن شد چه دلیلی بر عدم وقوع آن هست؟! همانطوریکه یک فرد وقوع پیدا میکند مانند او هم میشود وقوع پیدا کند. لازم باطل است که بشود وقوع پیدا کند چون بینهایت تسلسل لازم میآید؛ چون میشود برای آن دومی هم فرض بشود، سومی هم میشود و إلی ما لا نَهایة. چون هیچ فرقی بین وجود مماثل و بین معاد نیست، چه از اول بینهایت مانند آن باشد یا همان او برگردد و اعاده پیدا کند. بین این دو قضیه تفاوتی نیست و هردو یک ماهیت دارند چون فرض بر این است که امثال، در ماهیت و در همۀ عوارض واحد هستند پس وقتی که واحد بودند چه اعاده بشوند و چه از اول بهوجود بیایند [فرقی نمیکند].
وَ اعتُرِضَ عَلیهِ بِوَجهَین أحدُهما أنَّ عَدمَ التَمیُّزِ فی نَفسِ الأمرِ غَیرُ لازمٍ کَیفَ و لَو لَم یَتَمیَّزا لَم یَکونا شَیئَین و عِندَ العَقلِ غَیرُ مُسلَّم الاستِحالَة إذ ربُمّا یَلتَبسُ عَلى العَقلِ ما هوَ مُتمیِّزٌ فی الواقع.
به دو اعتراض بر این مسئله ایراد وارد کردهاند؛ اعتراض اول ...
تلمیذ: این اعتراضهایی که وارد شده است، این دلیل را میخواهد رد کند یا دلیل است بر اینکه میخواهد اعادۀ معدوم را ثابت کند؟
استاد: نه، این میخواهد دلیل را رد کند و وقتی که دلیل رد شد، آن ثابت میشود!
تلمیذ: بنابراین خودش که دوتا شیء را فرض میکند، در واقع لازم میآید که اعادۀ معدوم نشده است پس این شیء، یک شیء دیگر شد.
استاد: خب ایشان همینطور جواب میدهند و میگویند که شما که دو شیء فرض میکنید، خودتان دارید مصادرۀ به مطلوب میکنید!
أنَّ عَدمَ التَمیُّزِ فی نَفسِ الأمرِ ... اینکه شما میگویید که در نفسالأمر تمیّز نیست، این لازم نیست. در نفسالأمر و در واقع بین دو شیء چه با معادش و چه ابتدئاً، تمیّز وجود دارد. در وقتی که شیئی اعاده پیدا میکند، این غیر از آن است. کَیفَ و لَو لَم یَتَمیَّزاً .... اگر با همدیگر تمیّز نداشته باشند، آن که معدوم است و قبلاً بوده است و آن که بعداً بهوجود آمده است، دو چیز نبودهاند! اینکه شما میگویید که این قبلاً بود، پس یک قبلیت و شیئیتی برای آن ثابت کردهاید و یک چیزی هم برای این ثابت کردهاید؛ آنچه دیروز بود، الآن امروز هست. پس معلوم است دو چیز در اینجا مورد لحاظ قرار گرفته است. و عِندَ العَقلِ غَیرُ مُسلَّم .. نه اینها در نفسالأمر غیر قابل تمیز نیستند و نه عقل این را مسلم الاستحاله نمیداند؛ استحالت این مسلم نیست، این امر محال نیست زیرا چهبسا آنچه که در واقع متمیز است بر عقل اشتباه میشود، ـ منظور از عقل در اینجا قوۀ تخیل است ـ عقل اینجا یک چیز میداند ولی در واقع ممکن است دو چیز باشد، مشتبه میشود و عقل آنچه که در واقع در اینجا باهم فرق میکنند را یکی میداند درحالیکه یکی نیست و دوتاست، آن قبلاً بوده است و این الآن هست. اشتباه از عقل است اما در واقع با همدیگر دوتا هستند. یَلتَبسُ عَلى العَقلِ ما هوَ ... در واقع باهم تمییز دارند، عقل در اینجا اشتباه کرده است.
وَ ثانیَهُما أنَّهُ لَو تَمَّ هَذا الدَّلیل لَجازَ وقوعُ شَخصَینِ مُتماثِلَین ابتداءً بِعینِ ما ذَکَرتُم و یَلزمُ عَدمَ التَمیُّزِ و حاصُلُه أنَّه لا تَعلّقَ لِهذا بإعادةِ المَعدوم.1
دلیل دوم: اگر این دلیل تمام باشد باید دو شخص متماثل ابتدائاً [عیناً مانند آنچه ذکر کردید] باشند و عدم تمّیز هم در آنها باشد درحالیکه میبینیم آنها متمیز هستند. منبابمثال دو توپ مثل همدیگر از کارخانه با همدیگر درمیآیند اگر حرف شما درست باشد پس باید بگوییم که این دوتا باهم تمّیز ندارند درحالیکه میبینیم دارند! درحالیکه هردو پلاستیک هستند و هردو یک جنس هستند و هردو کروی هستند بهطوریکه اگر شما یک توپ را در اینجا بگذارید و آن را نگاه کنید، چشمتان را ببندید و من [توپ را] عوض کنم، اینقدر اینها با همدیگر متماثل هستند که نمیفهمید که این عوض شده است یا نشده است درحالیکه بینشان هم تمیّز وجود دارد! بااینکه این دو متماثل هستند. پس صرف متماثل بودن دلیل نیست که تمیّز را بردارد! او تشابه را با تماثل عوضی گرفته است. اگر این دلیل شما تمام باشد، باید دو شخص متماثل ابتدائاً به عین آنچه که شما ذکر کردهاید باشند و بینشان هم تمیّز نباشد ولی میبینیم بین آنها تمیّز هست! دوتا مجسمۀ مثل هم و دوتا توپ مثل هم و دوتا کتاب مثل هم در یک آن واحد.
وَ حاصُلُه أنَّه لا تَعلّقَ... نتیجۀ این چیست؟ اصلاً این ارتباطی با اعادۀ معدوم ندارد! این دلیلی است که آقایان اظهار لحیه میفرمایند! این مطلب شما هیچ ارتباطی با اعادۀ معدوم ندارد، اعادۀ معدوم دو چیز است.
أقولُ و الجَواب أمّا عَنِ الأوَّل فَبِأنَّ التَمیُّزَ بَینَ شَیئَین بِحسبِ نَفسُ الأمر لا یَنفَکُّ عَنِ التَخالُفِ فی العَوارضِ الشَّخصیِةِ فإذا لَم یَکُن لَم یَکُن و قَولُهَ لَو لَم یَتَمیّزا لَم یَکونا شَیئَین مِن بابِ أخذِ المَطلوبِ فی بَیانِ نَفسِهِ.
[میگویم که جواب از دلیل اول] تمیّز بین دو شیء بهحسب نفسالأمر جدای از تخالف در عوارض شخصیه نیست، بالأخره در عوارض شخصیه با همدیگر مخالف هستند. اگر تخالف نباشد پس دو شیء هم نیستند و اگر دو شیء هستند باید بینشان اختلاف باشد و اگر اختلاف است دو شیء است، پس اگر آن نبود اینهم نیست. ایشان که میفرمایند یعنی اظهار میفرمایند که اگر تمیّز نداشته باشند شما مطلوب را در بیان خودت دلیل گرفتهاید. ما هم همین حرف را میزنیم، اگر دو شیء تمیّز نداشته باشند دو شیء هم نیستند. خب ما هم همین را میگوییم. شما که دارید میگویید: دو شیء هستند پس معلوم میشود تمیّز دارند! شما نتیجه را در بیان دلیل خودتان ذکر کردهاید.
نفس اختلاف در شیئیت، دلیل بر اختلاف بین دو هویت
اصل دلیل ما بر این است که نفس اختلاف در شیئیت، دلالت بر اختلاف بین دو هویت میکند، این حرف ماست. شما میگویید: نه! این دو شیء هستند درعینحال هویت واحده است. این دیگر نشد، این همان حرف ما شد اینکه نمیشود!
لأنَّ الکَلامَ فی أنَّهُ مَعَ تَجویزِ الإعادةِ لِشَیءٍ و فَرضِ مِثلِهِ مَعَه لَم یَکونا اثنَین لِعَدمِ الامتیازِ بَینَهما مَعَ أنَّ أحدَهما مُعادٌ و الآخرُ مُبتَدأ.
صحبت در این است که اگر شما اعاده را جایز بدانید و مثلش را هم با این جایز بدانید دیگر در آنجا دوتا نیستند چون دیگر امتیاز بینشان نیست؛ خودت میگویی که یکی معاد و یکی هم مبتدأ است.
و أمّا عَنِ الثّانی فَبِأنَّ فَرضَ المِثلَین مِن جَمیعِ الوجوهِ حَیثُما کان و إن کانَ رَفعاً لِلامتیازِ الواقِعی لکن فیِما نَحنُ فیِه یِلزَمُ ذلک مَعَ الامتیازِ الواقِعی بِمجردِ وَضعِ الإعادَة.
جوابی که ایشان از دومی میدهند این است که اگر فرض دو مثل از همۀ وجوه باشد، اگر چه امتیاز واقعی را برمیدارد اما در مانحنفیه فرق میکند؛ وقتی که در مانحنفیه میگوییم که این امر اعاده پیدا کرده است، امتیاز واقعی را بهوجود میآورد و این شیئی که بهوجود آورده است با آن شیئی که قبلاً بوده است دوتاست. در واقع بین او و تعلقاتش و بین این با تعلقاتش تفاوت میکند.
بله، اگر دو شیء متماثل باشند، بینشان امتیاز نیست ولی حالا کجاست؟! شما کدام دوتا چیز متماثلی را پیدا میکنید که اینها وحدت داشته باشند؟! فقط در عالم فرض هست، اما اگر در عالم خارج بخواهد دو امری تحقق پیدا کند، یا باید مادهاش دوتا باشد و یا باید ماهیتش دوتا باشد و یا باید تعلقاتش دوتا باشد، اگر هردو از یک بابا و مادر میآیند، هرکدامشان منسوب به یک کیفیتِ پدر و مادر هستند! پدر و مادر از نقطهنظر کیفیات مختلف هستند، اینطور نیست؟! فرق میکند. فرض کنید که یکی مربوط به 25سالگی پدر و مادر است و یکی مربوط به 45سالگی است، بااینکه هردو از یک پدر و مادر هستند. مسائل فرق میکند و اختلاف در خصوصیات باعث اختلاف در آثار و چیزهای خارجی است درحالیکه هردو منسوب به یک پدر و مادر هستند.
لا یُقال الامتیازُ بَینَهما لیسَ مَرفوعاً بِالکُلّیةِ لاتِّصافِ أحدِهما بِکَونِهِ کان حاصِلاً قَبلُ دونِ الآخَر. لأنّا نَقولُ هذا الامتیاز هو الَّذی یوجِبُ وَضعُهُ رَفعَه إذ بَعدَ ما تَبیَّنَ أنَّ العدَمَ هو بُطلانُ الذّاتِ و لیس لِلمَعدومِ بِما هو مَعدومٌ ذاتٌ و لا تَمایُزَ بَینَ المَعدوماتِ بِما هی مَعدوماتٌ.
یک کسی میگوید: نمیگوییم که امتیاز به کل ازبین رفتهاند، یک امتیاز هست. چون یکی از آنها قبلاً بوده و یکی از آنها بعداً بوده است و کفیٰ بِهِ فرقاً! کفایت میکند. ایشان میگوید: این امتیاز همان است که قبول آن باعث رفع این میشود. وقتی که متوجه شدیم که عدم، بطلان ذات است و ذات ازبین میرود و دیگر چیزی نمیماند، هیچ چیزی نمیماند نهاینکه باقی است. میگویند: بعضیها را فریز میکنند و در سردخانه میگذارند و پنجاه سال دیگر آنها را زنده میکنند و میگویند: این با آن فرق کرده است! نه، این همان است منتها یک حیات جزئی و مختصر در آن وجود دارد. این سلولها را در یک وضعیتی قرار میدهند که دیگر امکان فعالیتهای فیزیکی و شیمیایی از این سلول سلب میشود و وقتی که سلب شد، آثار و علل کونیۀ خارجیه دیگر نمیتواند در این سلول اثر بگذارد و وقتی که نتوانست اثر بگذارد، این وضع سلول به همین کیفیت باقی میماند تا وقتی که آن را بیرون بیاورند و دوباره شروع به حیات مجدد کند. این نهاینکه عدم در اینجا پیدا شده است و یک حیات جدیدی را به خود گرفته است، مرده نیست. نه! حیات او تغییر پیدا کرده است. چطور در حال یقظه یک کیفیت حیات داریم و در حال نوم کیفیت حیاتمان فرق میکند. آیا در حال بیهوشی این شخص مرده است؟! نمرده است بلکه کیفیت حیات فرق میکند و آن اشراف روح بر این بدن به این نحوه باقی است. حالا یک وقت چیزی پیدا بشود یا نشود دیگر خودشان میدانند، یک وقت دیدی وسط کار رفت و آن دیگر دست اینها نیست که روح را نگاه دارند! حالا جسم را نگه داشتی و حالا توانستی آن را مومیایی کنی، [دیگر نگه داشتن روح دست تو نیست]! میگویند: اخیراً چیزهای مومیایی را بیرون آوردهاند! ولی دیگر روح را نمیتوانی نگه داری، میگوید: [خیال کردی] من را گرفتار این کردی، خداحافظ ما رفتیم! حالا بگذار فریز بشود. بعد وقتی که [میخواهند او را] به حال بیاورند، نمیآید و دائماً چیزی به او میزنند که به هوش بیاید! میگویند که ما بیست سال تو را نگه داشتیم و اینقدر پول سردخانه و یخچال و فلان و این حرفها دادیم، نمیشود! بابا رفته است. آن [بدن] را چهکار کنیم؟ بروید دفنش کنید!! دیگر روح را که نمیتوانند بگیرند! علیٰکلّحال اینها یک سرگرمیهایی است که در این زمانۀ ما بهوجود آمده است!
إذ بَعدَ ما تَبیَّنَ أنَّ العدَمَ... عدم عبارت از بطلان ذات است یعنی تمام شد و دیگر ذاتی نیست. دیگر معدوم از نظر معدومی ذاتی ندارد، قبلاً ذات داشت، راه میرفت، نفس میکشید، صحبت میکرد و فعالیت میکرد ولی وقتی که مرگ بر او آمد، تمام شد! دیگر ذاتی نمانده است. این شیء تا وقتی که بود، بود ولی وقتی که شما او را خاک کردید، دیگر بطلان ذات برای او پیدا شد. وقتی که این صورت قرطاسیت و این صورت کاغذ و دسته پولی که الآن در دست ما هست، ارزش دارد و میشود با آن کار کرد و کارراهانداز است. حالا یک کسی این را بسوزاند؛ این کبریت را زیر این میگیریم و این را میسوزانیم و این پنجاه هزار تومان خاکستر شد و بطلان بر آن عارض شد و دیگر معدوم شد. دیگر حالا خاصیت دارد؟! شما خاکستر را ببرید و بگویید که این الآن پنجاه هزار تومان قیمت دارد! ای کاش یک صفر کنارش بود و کمی قیمتش بالاتر میرفت! الآن بهخاطر هویت خارجی، یک آثاری بر این مترتب است و حالا همۀ این آثار بهواسطۀ سوختن ازبین میرود و وقتی که ازبین رفت، دیگر بر او عدم حاکم است و دیگر کسی به این نگاه نمیکند. چرا نگاه نمیکند؟! چون فِعلیةُ الشَّیءِ بِصورَتهِ لا بِمادَّتهِ! فعلیت آن به صورتش است و دیگر آن صورت عدم پیدا کرده است.
یَنکَشفُ أنَّه لا یکونُ موضوعُ الوجودَین و العَدَمِ شَیئاً واحداً لِعَدمِ انحِفاظِ وَحدةِ الذّات فی العَدمِ بَل لیسَ إلاّ اثنَینیة صرفةِ فامتیازُ المُعاد عَنِ المُستَأنفِ المَفروضِ مَعهُ أو بَدَلِه و اختِصاصُهُ بِأنَّه مُعاد إن کانَ مِن جَهةِ الذّات حالَ العَدَم و کَونِها رابِطةً بَینَ الوجودَین السابِقِ و اللاحِق فالمعدومُ لا ذاتَ لَه و إن کانَ لِأنَّهُ کانَ موجوداً أولاً دونَ المُستَأنفِ فَهذا عَینُ النِّسبةِ الّتی یَقعُ النَّظرُ فی إمکانِها و کَونِها مَنشأ الامتیازِ بَینهُما و هما مُتَساویانِ فی استِحقاقِ ذلک و الکلامُ فی أنَّهُ مَعَ فَقدِ الاستِمرارِ الموقِعِ لِلاثنینیةِ الصِّرفَة کَیفَ یُتَصوَّر اختصاصُ أحدِهما بِالارتباطِ إلى الموجودِ السابِق.1
از این قضیه روشن میشود که موضوع دو وجود و عدم، شیء واحد نمیتواند باشد چون وحدت ذات در عدم نمیماند. وقتی که یک چیزی معدوم شد، دیگر وحدت ذاتش ازبین میرود. اثنینیت و دوئیت در اینجا هست. امتیاز معاد از مستأنفی که با او یا بدل از او مفروض است؛ اگر اختصاصش از جهت ذات در حال عدم باشد و اینکه این ذات رابط بین وجود قبل و وجود بعد است، در حال عدم که ذاتی نیست، معدوم که ذات ندارد! اگر اولاً بهخاطر این است که این قبلاً بوده است، این عین همان مسئلهای است که نظر در امکانش داریم و این منشأ امتیاز بین قبل و بعد است درحالیکه هردوی اینها در استحقاق این قضیه متساوی هستند، چه آنچه که بعداً معاد است و چه آنچه که اول است. اگر قرار باشد آنکه اول معاد است بعداً معاد بشود، خب چه اشکال دارد که همانی که معاد است از اول وجود داشته باشد؟! صحبت در این است که اگر آن استمراری که اثنینیت صرفه را بهوجود میآورد نباشد، چگونه تصور میشود که یکی از این دو ذات اختصاص به ارتباط دارد به موجود سابق؟! وقتی که ذاتی در بین نباشد که آن معاد را به قبل وصل کند، پس این اثنینیت در اینجا محقق خواهد شد و نمیشود که این عین همان قبل باشد.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد