پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 8: في أن المعدوم لا يعاد
توضیحات
فصل (8) في أن المعدوم لا يعاد
درس چهارصد و بیست و نهم
جواب مرحوم آخوند به مبنای متکلمین در اعادۀ معدوم (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ لَیسَ لِأحدٍ أن یَقولَ إنَّ الوجودَ الذهنی لِلشّیءٍ عِندَ الفَلاسفةِ بِمَنزلةِ ثبوتِ المعدوماتِ عِندَ المُعتزلة فی تَصحیحِ الأحکامِ الثابتةِ لِلأشیاءِ المَعدومةِ فَلیَکُن هذا المَقامُ مِن جُملتِها فالذاتُ و إن عدمت فی الخارجِ لٰکن یَستَحفِظُ وَحدتَها الشخصیةِ بِحسبِ الوجودِ الذِّهنی فی بَعضِ المدارکِ المُرتفعةِ عَنِ التَغیُّر لِأنّا نَقول.1
مرحوم آخوند بحث را ادامه دادند تا به اینجا رسیدند که اگر قرار باشد آن شیء مُعاد بعینه همان شیء مُبتَدَء باشد و لحاظ قبلیت و بعدیت در آن شیء شده باشد، بنابراین هیچ چیزی نخواهد بود و این معاد مبتدء نیست چون معاد یک امری است که بعد از ابتدا بهوجود آمده و دراینصورت دیگر تفاوتی بین مستأنف و معاد نیست. یعنی اگر قرار باشد که آن فاصلۀ عدم که شیء معدوم است را لحاظ کنیم در عین اینکه آن فاصله را بین وجود و عدم و بین آن امر مبتدء و معاد، آنکه بعد میخواهد بیاید، لحاظ میکنیم اگر در این وسط چیزی وجود نداشته باشد درحالیکه چیزی بر عدم حاکم نیست و حکمی بر عدم بار نمیشود، پس دراینصورت آنچه که میخواهد بعد بهوجود بیاید حکم مستأنف را پیدا میکند، نه حکم معاد را. چون اگر با حفظ قبلیت مبتدء و حفظ بعدیت معاد، باز معاد عین مبتدء باشد لازمهاش این است که مستأنف عین معاد است وَ بَینهما فَرقٌ و تَمیُّز!
تعریف مستأنف و معاد
مستأنف به چیزی میگویند که از ابتدا ابداع شده است. معاد به چیزی گفته میشود که عین همان شیء سابق دوباره برگشته است. این کتاب استیناف پیدا کرده است یعنی وقتی که کارخانه آمد این کتاب را بیرون داد و در یک معمل که این کتاب آماده میشود میگویند که کتاب استیناف پیدا کرده است، نمیگویند که اعاده شده است. حالا اگر این کتاب سوخته بشود و خاکستر بشود و دوباره تبدیل به این بشود، باز هم به آن استیناف میگویند. هر چیزی که ابتدائاً ابداع و خلق بشود به آن استیناف میگویند. در مسئلۀ اعاده استیناف نیست. اعاده همان امر قبلی است و استینافی در اینجا نبوده است. استیناف یعنی أولاًبلاأول یک امری با توجه به سلسلۀ علل و شرایط و قرائن خودش یک صورت و عینیت خارجی به خود بگیرد به این امر مستأنف میگویند، امری که هست. زلزلهای که آمده این زلزله تمام میشود و دوباره زلزلۀ دیگری میآید باز میگویند که این زلزله مستأنف است. وقتی که یک حادثهای اتفاق میافتد، وقت عمل این تمام میشود و اگر دوباره عین همان حادثه اتفاق بیفتد میگویند که حادثه مستأنف است. اگر یک تصادفی با سلسلۀ علل واقع بشود، این تصادف مستأنف است. دوباره یک کیلومتر ماشین جلوتر برود و دوباره یک تصادف بکند آن تصادف دوباره مستأنف است و معاد و تصادف قبلی نیست. تصادف قبلی بهجای خودش یک کیلومتر قبل محفوظ است. تصادف بعدی یک کیلومتر بعد و تصادف بعدی یک کیلومتر بعد همۀ اینها مستأنفات هستند و هیچکدام از اینها معاد نیستند. حالا اگر قرار بر این باشد که بین آن مبتدء و این امری که اتفاق افتاده است عدم فاصله باشد پس این امر مستأنف است چون بینشان عدم هست و آن قبل بوده است و این بعد بوده است.
اگر شما بگویید که نه، این امری که بعد آمده عین همان قبل است و قبلیت و بعدیت در اینجا امر واحد دارد بنابراین مستأنف و معاد یکی میشود و دیگر دوتا نیست چون ما عدم را در اینجا لحاظ میکنیم، اگر عدم در اینجا لحاظ نشود پس چه لحاظ میشود؟ آن وحدتی که آن امر سابق را به امر بعد بکشاند آن وحدت کجاست؟ آن نخ تسبیحی که امر قبل را به بعد بیاورد لازم است! شما نخ تسبیح را بگیرید و یک دانه را [نگه دارید] این یک دانۀ تسبیح الآن اینجاست ـ ذکر نگفتید؟ ذکر بگویید إنشاءالله! گفتم که شما نکند مثل من احاله بر غیر کردهاید!! ـ ما این یک دانه تسبیح را با یک نخ با خودمان اینجا میآوریم این همان یک دانۀ تسبیح است ولی وحدت در این حرکت لحاظ شده است. وحدت چیست؟ همان خیط است که آن خیط موجب وحدت بین این ذات در دو نقطۀ مخالف است. اول این ذات، امر متشخص خارجی در این نقطه بود الآن این در این نقطه آمده است، به این معاد نمیگویند چون وحدت و راسم وحدت در اینجا وجود دارد که همان نخی است که این را از یک جا به یک جا [میکشد]. فرض بر این است که عدم در اینجا آمده است، وقتی عدم در اینجا بیاید آن امر ازبین رفت و تمام شد و دیگر چیزی نیست که او را نگه دارد. الآن نخ تسبیح این را نگه داشته است و نمیگذارد زمین بیفتد و الآن این [یک دانه] در اینجا هست [فقط] جایش عوض شده است. الآن اینجا شما یک [ذکر] یونسیه میگویید این را از اینجا به اینطرف میاندازید. ذکر یونسیۀ بعدی را میگویید ـ إنشاءالله!ـ این را از اینجا به یک جای دیگر میگذارید و همینطور یکییکی ـ بهجای ما هم بگویید ها! ـ از اینجا به اینجا میآورید. این در اینجا راسم وحدت است، یعنی وحدت وجود دارد.
مرحوم آخوند میفرمایند: حالا اگر قرار باشد در امر معاد عدم در اینجا حاکم باشد درعینحال قبل و بعدش یکی است پس مستأنف عین معاد میشود وَ بَینهما فَرقٌ. حالا اگر آن عدم در آنجا کارهای نباشد پس یعنی چه باشد؟ چه مسئلهای هست؟ چه چیزی بهجای عدم مینشیند؟ ما چیزی بهجای عدم نداریم! اگر یک شخصی بیاید ایراد کند و بگوید که مگر شما نمیگویید که ما یک احکامی را بر معدومات داریم؟
اعتقاد معتزله در مورد امور معدومه
بهخصوص معتزله که اینها یک احکام و مسائلی را بر امور معدومه حمل میکنند و برای عدم، امر ثابت قائل هستند چون فاصلی بین عدم و وجود که نیست. الأمرُ إمّا موجودٌ أو معدومٌ اینها میگویند که نه، ما اموری داریم که اینها معدوم هستند و وجود ندارند ولی حکم به ثبوت بر اینها میشود. فرض کنید امور ذهنی و شیئی که وجود ندارد و زیدی که هنوز به دنیا نیامده است ولی ما احکام بر آن مترتب میکنیم؛ اگر به دنیا بیاید اینطوری میشود و اگر به دنیا بیاید آن قسمی میشود، این احکامی که الآن بر این زیدی که هنوز به دنیا نیامده است بار میکنیم، بر چه اساسی است؟ براساس عدمیت اوست یا براساس نحوۀ ثبوتی است که کیفیت ثبوتی برای این قائل هستیم به هر جهت. حالا آن ثبوت، ثبوتش در ذهن هست وقتی که آن ثبوت مانند احکام وجود ذهنی در ذهن هست، بنابراین همان شیء یک کیفیةٌمائی از وجود میشود وَلکن الأمرُ هٰکذا فی ما نَحنُ فیه، در مانحنفیه هم مسئله به همین کیفیت است؛ وقتی که این شیء قبلاً بود و بعد معدوم شد و انسانی که در این دنیا راه میرفت حالا معدوم شد و بدنش پوسید و خاک شد و ازبین رفت حالا در روز قیامت این بدن میخواهد به معاد جسمانی حشر پیدا کند، همۀ بحثها سر این است! اینکه میخواهد به معاد جسمانی حشر پیدا کند بهطورکل حکم عدم به این بار نشده است و آن وجودش به یک صورت وجود ذهنی در عقول عالیه، راسم وحدت بین دو نقطۀ اوست. یعنی وقتی یک شیئی ازبین رفت در عالم ارواح، عالم اشباح، عالم عقول و عالم ملائکه آن صورت ذهنی که از این شخص باقی مانده است، این دو نقطۀ قبل و بعد را به همدیگر وصل میکند.
فرض کنید الآن یک شخصی در اینجا هست، جناب ... الآن درمقابل ما هست و ما در خدمتشان شرف حضور داریم ـ یا بهعکس میگویم ایشان شرف حضور دارند! نه، ما در خدمتشان شرف حضور داریم! ـ الآن ما یک تصوری از ایشان در ذهن خودمان پیدا میکنیم بعد ایشان از اینجا تشریف میبرند و زمین خالی از حجت میشود و در این اطاق دیگر کسی نیست ولی صورت ذهنی ایشان پیش ما هست لذا میروند نیم ساعت یا یک ربع دیگر میبینند که نه، زمین نباید خالی از حجت باشد و حیف است که این فیض در اینجا منقطع باشد ـ فیض اینها مستمر است! ـ و به اینجا برمیگردند. وقتی برمیگردند ما تعجب نمیکنیم، چرا تعجب نمیکنیم؟! چون صورت ذهنی همراه ما بوده است. حالا فرض کنید اگر ایشان مدتی و چند روزی نباشند و واقعاً خلاء ایشان احساس بشود. حالا بعد از این چند روز یکدفعه [میآیند و همه میگویند که] اللهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحمَّد و آلِ مُحمَّد همه صلوات میفرستند این [نشانۀ] تعجب است! این اللهُمَّ صَلِّ عَلیٰ... بهخاطر این است که صورت ذهنی نبوده است و آن راسم وحدت که در این مدت همراه ما بود، منقطع بود. این بهخاطر این دو کیفیت نظر نسبت به قضیه است.
اینها میگویند که ما همین مسئله را در اینجا لحاظ میکنیم، شخصی در اینجا بوده و ازبین رفته و فوت کرده است، مرده تمام شده و تمام بدن او بالیه شده است. ـ «السَّلامُ عَلی الأجسادِ البالیَة و الأرواحِ الفانیة»1 [سلام بر] اجساد پوسیده. یَبلیٰ یعنی میپوسد و پودر میشود. دیدهاید وقتی که یک پارچهای که یک جا میماند هم نم بخورد و هم آفتاب بخورد اگر شما دست بگیرید یکدفعه اصلاً پودر میشود، این را بالیه میگویند. فوری پودر میشود. گرچه در اینجا این امر اتفاق افتاد اما آن صورت ذهنی که در عالم ارواح، عالم اشباح، عالم عقول و در نفوس عالیه از این شخص وجود دارد همان راسم وحدت بین اوست گرچه از دیدگان ما معدوم بهحساب میآید. ما عقلمان ناقص است ما برویم عقلمان را بالا ببریم تقصیر خودمان است! ما عقلمان ناقص است این صورت را نمیفهمیم ولی آنها که در مراتب بالا هستند چون این صورت در آنها وجود دارد و آنها در تغییر و تبدل نیستند بنابراین راسم وحدت در اینجا محفوظ است. یک امری قبلاً بوده است همان در نزد ارواح استمرار پیدا میکند تااینکه اعاده پیدا کند.
مرحوم آخوند میگویند: با این بالا و پایینتان خیلی نفوس ما را دچار دردسر کردید! آخر میخواهید چهکار کنید؟! معاد جسمانی که اینقدر زور زدن ندارد بابا! معاد جسمانی داریم چقدر بگوییم؟! نیاز نداریم که شما بگویید که اعاده کنیم، فلان کنیم، آن قبلی بیاید همان باشد، بعدی بیاید چه باشد. خب خدا این نفس که هست را برمیدارد جسمش را هم درست میکند آخر اینقدر این بالا و پایین کردن ندارد.
ایشان میفرمایند که این وحدت وجود شخصیه با تبدل وجود که باقی نمیماند! وقتی که یک وجود خارجی هست این وحدت مخصوص این وجود خارجی است. شما صورت از این وجود را در ذهن بیاورید این وجود به وجود ذهنی تغییر پیدا میکند. وجود ذهنی چه ارتباطی به وجود خارجی دارد؟! وجود ذهنی قابل انطباق بر کثیرین است. فرض کنید شخصی الآن از دنیا رفته است و صورت ذهنیاش در شما هست، الآن آن صورت ذهنی را میتوانید منطبق کنید بر اینکه این شخص از این قبر سر دربیاورد، میتوانید آن صورت ذهنی را منطبق کنید بر اینکه از این [قبر] سر دربیاورد، میتوانید منطبق کنید بر اینکه اصلاً از صدجا سر دربیاورد، از این قبر و از آن قبر [سر دربیاورد] نمیتوانید؟! میشود دیگر! حالا در وجود خارجی نمیشود. این یک بحث دیگر است. هر چیزی که در وجود خارجی تعین پیدا کند لا یَقبلُ الکَثیرین است اما در عالم ذهن قابل انطباق هست یا نیست؟
الآن فرض کنید دهتا قبر در اینجا هست و زید را در یکی از اینها دفن کردهایم و نمیدانیم کدام است. پس این بر این قبر اول، قبر دوم، قبر سوم و هَلُمَّ جرّاً تا قبر دهم قابل انطباق است پس اینطور نیست که چون صورت ذهنی متعلق به زید است بنابراین حتماً آن ما یَتعلَّقُ بِه هم باید مشخص باشد، شما میتوانید علیالبدل بگویید که ممکن است در اینجا دفن شده است و ممکن است تصور کنید که در اینجا [دفن شده است] چطور شما در هردو جا تصور میکنید؟! چون از یک طرف نمیدانید کجا دفن شده است و چون صورت ذهنی شما قابل انطباق بر موارد متعدد هست این دو را در کنار هم بگذارید، استفاده میکنید هر صورت ذهنی که در ذهن محقق بشود قابل انطباق بر کثیرین است. حالا اگر یک قبر را باز کردید و جسد زید را در اینجا دیدید، این جسد قابل انطباق بر کثیرین هست یا نه؟ این دیگر نیست چون وجود عینی دارد درحالیکه صورت ذهنی شما قابل انطباق بر دهتا قبر بود اما وقتی یک بدن را دیدید این دیگر قابل انطباق نیست و آن صورت ذهنی میآید منطبق بر این میشود و این دیگر قابل انطباق نیست.
فرق صورت ذهنی با وحدت شخصیه
بنابراین صورت ذهنی بهواسطۀ تبدل وجود خارجی با وحدت شخصیه فرق میکند. شما باید وحدت شخصیه را در وجود خارجی پیدا بکنید نه درصورت ذهنی، صورت ذهنی چه ارتباطی با وجود خارجی دارد؟! بله، اگر ماهیات کلیه باشند آن ماهیات کلیه با تبدل وجودات فرق نمیکند. [در مورد] یک ماهیت انسان، شما این ماهیت انسان را تصور کنید قابل انطباق بر کثیرین هست اگر شما همین ماهیت انسان را تصور کنید اینهم قابل انطباق بر کثیرین است هرکدام از ما که ماهیات کلیه را تصور کنیم اول تصور کنیم تصور ازبین برود، دوباره تصور کنیم و فرد دیگر تصور کند، تغیّر و تبدلات نمیتواند آن خصوصیت ماهیت کلیه را ازدست بدهد ولی وجود خارجی وقتی که به وجود ذهنی تبدل پیدا میکند وحدت خودش را ازدست میدهد و کلی میشود. این کلام مرحوم آخوند بود.
دلیل چهارمی که ذکر میکنند این است که هر ذات شخصیهای اگر اعاده پیدا بکند، اعادهاش باید همراه با سلسلۀ علل باشد. بنابراین باید سلسلۀ علل اجزائی که موجب این هست ازجمله سلسلۀ علل آنهم باید اعاده پیدا بکند؛ یعنی تمام سلسلۀ علل افاعیل و سلسلۀ علل استعدادات چون خود این استعداد و این ماده یک استعداد دیگری هم میطلبد چون متدلّی به اوست آنهم باید اعاده پیدا بکند و هَلُمَّ جرّاً که قبلاً صحبتش شد و خود مرحوم آخوند هم این قضیه را ذکر کردهاند. بعد ایشان در قضایای دیگر وارد میشوند که علت اینکه اینها این حرفها را زدهاند [این است که] فلسفه را نفهمیدند و خواستند ابرویش را درست بکنند، چشمش را کور کردند درحالیکه کسی مطالب را بداند که نیازی به اینها ندارد چون نیاز به خارج ندارد.
وَ لَیسَ لِأحدٍ أن یَقولَ إنَّ الوجودَ الذهنی لِلشّیءٍ عِندَ الفَلاسفةِ بِمَنزلةِ ثبوتِ المعدوماتِ عِندَ المُعتزلة فی تَصحیحِ الأحکامِ الثابتةِ لِلأشیاءِ المَعدومةِ فَلیَکُن هذا المَقامُ مِن جُملتِها فالذاتُ و إن عدمت فی الخارجِ لٰکن یَستَحفِظُ وَحدتَها الشخصیةِ بِحسبِ الوجودِ الذِّهنی فی بَعضِ المدارکِ المُرتفعةِ عَنِ التَغیُّر.1
کسی نمیتواند بر ما ایراد بگیرد که وجود ذهنیۀ یک شیء پیش فلاسفه حکم همان معدومات را پیش معتزله دارد که معدومات ثابت هستند گرچه موجود نیستند ولی ثابت هستند یعنی بین عدم و وجود قائل به تالی فاسد و حد فاصل که همان ثبوت است شدهاند که اینها آمدهاند برای اشیاء معدومه یک احکام ثابتهای را وضع کردهاند. اربعه که فرض کنید وجود ندارد گفتهاند: زوجٌ، خب زوج یک حکم ثابت است منتها بر اربعه حمل کردهاند یعنی بر اشیائی که مقدّر الوجود هستند یا بر امور معدومۀ خارجی [حمل کردهاند] اینهم از قبیل مانحنفیه چه اشکال دارد باشد؟ اگرچه یک بدن و یک جسم در خارج معدوم شده و ازبین رفته است لکن وحدت شخصیۀ خودش را بهحسب وجود ذهنی در بعضی از مدارک مرتفعهای از تغیّر و در بعضی از مدرکاتی که مربوط به عالم مجردات است حفظ میکند و تغیّر و تبدل پیدا نمیکند. چون اگر تغیّر و تبدل پیدا بکند ازبین میرود و میگوییم که همان وجود ذهنی هم ازبین رفت و دوباره پیدا شده است. ولی میگویند که نه! ما آن وجودات ذهنی را در مدارک غیر قابل تغیّر مثل مجردات و ارواح و ملائکه میدانیم که همیشه با آنها مصاحب و قرین است.
بنابراین آن صورت نوعیه و شخصیۀ یک شیء در آن مدرکات عالم تجرد و عالم ارواح تحقق و ثبوت دارد. بنابراین همان باعث وحدت میشود پس همانی که معاد است همانی است که مبتدء بوده است.
لِأنّا نَقولُ قَد مَرَّ مِنّا أنَّ انحِفاظَ نَحوِ الوجود و الوحدةِ الشَّخصیةِ غَیرُ مُتصورٍ مَعَ تَبدّلِ الظروف و الأوعیة إنَّما ذلِکَ شَأنُ ماهیاتٍ کُلیةٍ یَکونُ أنحاءُ الوجودات و أطوارُ التَّشخصات مِن لَواحِقها الخارجةِ عَن مَعناها و حَقیقتِها.
جواب این است که انحفاط نحو وجود و کیفیت وجود و وحدت شخصیه با تبدل ظروف و ظرفها تصور نمیشود. وقتی که یک نحوۀ از وجود شخصی در خارج باشد وقتی ظرفش به وجود ذهنی تغییر پیدا میکند دیگر وحدتش هم ازبین میرود، آن وحدت برای وجود خارجی بود اما این وجود ذهنی است، ظرفها تغییر کرده است وعاءها عوض شده است. آن وعاء خارج است و این وعاء نفس است، در کجا با تغیّر و تبدل ازبین نمیرود؟ این مربوط به ماهیات کلیه است، نه مربوط به ذوات شخصیۀ خارجیه.
وجود ذهنی داشتن ماهیات کلیه
ماهیات کلیه که اصلاً وجودشان وجود ذهنی است که انحاء وجودات و کیفیتهای مشخصات از لواحق این ماهیات کلیه است که از معنا و حقیقتش خارج است. وقتی این ماهیت کلیه لباس وجود بپوشد، وجود خارجی پیدا میکند اما در ماهیت انسان و زید، زید مشخص و وجود مشخص خارجی نیست، ماهیت انسان عبارت از مفهوم حیوانیت و ناطقیت است این معنایش است. لواحق آن مربوط به خارج است، لواحقی که مشخص است مربوط به خارج است و کاری به وجود ذهنی ندارد آنچه که معنای ماهیت کلیه است، حیوانیت و ناطقیت است که جای آنهم فقط در ذهن است.
حالا اگر من بمیرم این ماهیت همین است، دوباره زنده بشوم باز ماهیت همین است، بهجای من دیگری تصور کند آنهم همین را تصور میکند و یا فرد ثالث تصور کند همین است و این تغییرات و تبدلات نمیتوانند ماهیات کلیه را از آن مفهومش بیندازد. اما آن لواحق خارجی که بر ماهیات کلیه ملحق میشود، آن ماهیت کلیه را تبدیل به شیء خارجی میکند. همینکه تبدیل شد این جزئی میشود و از آن ماهیت کلی درمیآید.
فالموجودُ فی الذِّهنِ هویةٌ مُکتنفةٌ بِالمُشخصاتِ الذهنیةِ و اتحادُها مَعَ الموجودِ الخارجی لَیسَ فی نَحوِ وجودِهِ و تَشخُّصِهِ.
آن موجود در ذهن یک هویت و واقعیتی است. این ماهیات کلیه و موجود ذهنی مشخصات ذهنیه را دارند؛ قابل صدق بر کثیرین هستند، ممکن است در خارج معدوم باشند، کیف ذهن هستند و یا چیز هستند، دیگر بسته به هرچه که مربوط به ذهن است. وقتی که با موجود خارجی اتحاد پیدا میکنند وجود و تشخص او تبدیل به وجود و تشخص خارج نمیشود. چون این دوتا ارتباطی باهم ندارند. ماهیت، لباس وجودِ خارج را میپوشد. همان ماهیت وقتی در ذهن بیاید لباس وجود ذهن را میپوشد.
پس بین دو وجود فرق هست و وجود اینها تبدیل به وجود خارجی نمیشود. وجود اینها در ذهن هست و از ذهن هم بیرون نمیآید و برای خودش است. آن وجود خارجی که پیدا میکنند، تشخص و وجود خارجی است که با این ماهیت کلی متحد شده است و ماهیت بهجای خودش محفوظ است. پس وجود ماهیت که وجود ذهنی است تبدیل به وجود خارجی نشده است و این وجود خارجی برای خارج است و وجود ذهن هم برای ذهن است و ماهیتی که در ذهن هست حالا لباس وجود خارجی پوشیده است در عین اینکه لباس وجود ذهنی دارد. پس این ماهیت ما دو لباس پوشیده است، دو دست کتوشلوار یا دو قبا برای خودش دوخته است. کتوشلوار که برای فُکلیها است! لباس پیغمبر که کتوشلوار نیست! پیغمبر چه موقع کتوشلوار پوشیده است؟! شما حالا دوتا قباء و عمامه میپوشید ولی پیغمبر قبا و عمامه اینطوری هم نداشت حالا به خودمان هم ایراد وارد میشود. اینها به این کیفیت نبود. علیٰکلّحال ما اشبه هستیم!
خلاصه دو قبا میپوشیم و دوتا قبا را نمیتوانیم باهم بپوشیم. تا حالا دیدهاید کسی قبا پوشیده باشد و یکی دیگر هم بیاید روی آن بپوشد و بگوید که هوا سرد است یکی دیگر هم [بپوشم]؟ نه! یک قبا را میپوشیم و آن قبا را به چنگ آویزان میکنیم. وقتی که نخواستیم آن را میپوشیم و این را به چنگ آویزان میکنیم. پس ما ماهیت میشویم و این دوتا قبای ما منبابمثال وجود شخصیه میشوند. یا آن قبا باید به تن باشد یا این قبا، اینهم همینطور است. ماهیات کلیه یا باید وجود ذهنی داشته باشند یا وجود خارجی داشته باشند. میشود درعینحال هم دو وجود را داشته باشند بدون اینکه با همدیگر تعارض پیدا بکنند.
بَل مَعنىٰ ذلک أنَّ بَعدَ تَجریدِ الماهیةِ المَقرونةِ بِالتَّشخصِ و لَوازمهِ إذا جُرِدَت عَنها یَکونُ عَینَ ما یَقترنُ بِشخصٍ آخَر مِنها.
[بلکه معنی آن این است که] بعد از تجرید ماهیت که شما ماهیت را تجرید میکنید و او را از خصوصیت وجود ذهنی عاری میکنید که این ماهیت به تشخص و لوازم تشخص وجود ذهنی و خصوصیات ذهنی مقرون است و قابلیت صدق بر کثیرین است، وقتی که از این خصوصیات و لوازم تجرید بشود عین آنی است که به شخص دیگری از آن ماهیت مقترن میشود.
الرّابِعُ أنَّ إعادةَ کلِّ ذاتٍ شَخصیةٍ إنَّما یُتصورُ لَو أُعیدَت شَیءٌ مِن أجزاءِ عِلتِها التامةِ المُقتضیةِ لَها و استعدادُ المادةِ لَها بِخصوصهِ و غیر ذلکَ مِن مُتمّماتِ العِلةِ و مُصحِّحاتِ المَعلولِ.1
اعادۀ هر ذات شخصیه تصور میشود اگر یک شیئی از اجزاء علت تامه که آن ذات را اقتضاء میکند، آنهم همراه با این اعاده بشود. چون نمیشود ماده اعاده بشود بدون آن علتی که ماده را خلق کرده است و استعداد ماده و آن حالت آمادگی ماده برای این ذات آنهم بِخصوصه باید اعاده پیدا بکند و آن جنبۀ قابلیت ماده هم باید قابلیت پیدا کند که آنهم خودش مستند به یک مادۀ دیگری است. و [غیر از این] از متممات علت و مصححات معلول، تمام اینها باید انتقال پیدا کنند.
وَ نَنقُلُ الکَلامَ إلى آخرِ أجزاءِ عِلتِها و استعدادِ استعدادِ مادَّتِها و هٰکَذا إلى المَبادی القُصوَى و العِللِ العُلیا و سَینکَشفُ لکَ إن شاءَ اللهُ تَعالىٰ بُطلانُ اللازمِ فالمَلزومُ باطلٌ مِثلُه بَیانُ المُلازمةِ مَعلومٌ بِأدنَى التِّفاتِ مِن العَقلِ.
ما نقل کلام میکنیم به آخر اجزاء علت این ذات شخصیه و قابلیتِ قابلیت ماده چون خود آن ماده هم مستند به یک قابلیت دیگر است که آن این را بهوجود آورده است تااینکه به خدا برسد که بعداً اینها را میگوییم.
بیان ملازمت بِأدنَى التِّفاتِ از عقل معلوم است خب این مشخص است که تسلسل پیدا میشود و اصلاً بهطورکلی همۀ سلسلۀ عالم بههم میخورد و همه باید پیدا بشود و دوباره بیاید و این اصلاً معنا ندارد که آنچه که در قبل بوده است با تمام سلسلۀ علل در اینجا حضور پیدا کند. این همان تعدد با حفظ وحدت است که اینها مستحیل هستند.
کَیفَ و لَو لَم یَکُنِ الإستعدادُ و العِلةُ هُما هُما بِعینهِما لَم یَکنِ المُعادُ المَفروضُ إعادیاً بَل إنَّما یَکونُ استینافیاً مُماثلاً لِلابتدائی السّابقِ و یَتوهمَّ أنَّهُ أعادی.
اگر استعداد و علت همان دوتا بعینه نباشند یعنی دیگر معاد اعاده بهحساب نمیآید بلکه این استینافی است. اگر خدا بیاید همین جسم را بعداً خلق کند اعاده نمیگویند. میگویند که استیناف کرده و دوباره خلقش کرده است.
سؤال اینجایی است که این جسم با سلسلۀ عللش از کجا درآمد تا در شکم مادر برود و جنین و فلان و مسائل دیگری که بهتر از بنده میدانید!! تمام اینها تا جبرئیل همه باید اعاده پیدا بکنند و دوباره از اول تشریف بیاورند و خلاصه در اینجا اعلام حضور کنند. استینافی است که مماثل با ابتدایی ثابت است و یکی خیال میکند که این اعاده است اما در واقع استیناف است.
فَإذَن إنَّما یُمکنُ إعادةُ الهویةِ الوجودیَة لَو عادتِ الاستعداداتُ بِجُملتِها و الأدوارُ الفَلکیةُ و الأوضاعُ الکوکبیةُ بِرمَّتِها و جُملةُ ما سَبقَت فی النِّظامِ الکُلی بِجمیعِ لَوازمِها و تَوابعِها حَتى فی کونِها ابتِدائیة و الفِطرةُ الصَّحیحَة غَیرُ مُتوقفةٍ فی تَکذیبِ هذا الوَهم.
ممکن است اعادۀ همان حقیقت خارجیۀ وجودیه، اگر تمام قابلیتها، تمام فاعلیتها، ادوار فلکیه، اوضاع کوکبیه و همۀ اینها بیایند و دوباره [اعاده پیدا بکنند] چون گفتیم که یک شیء وقتی اعاده پیدا میکند مقارنات همه باید بیایند. آن خورشید که الآن بر این سیب تابیده است تا او را تبدیل به سرخی کرده است باید خورشید هم حضور پیدا کند، نورش هم حضور پیدا کند، آن گردش کواکب و همه [حضور پیدا کنند] چون نمیشود یک واحد را از یک مجموعه جدا کرد. تمام ستارگان و کواکب و افلاک همه باید حضور پیدا بکنند. هرچه که در نظام کلی قبلاً بوده است به جمیع لوازمش و توابع حتی در اینکه اینها ابتدائاً خلق شدهاند اینها در ابتدائیتشان هم باید بیایند و همان اشکالاتی که گفتیم پیش میآید. وَ الفِطرةُ الصَّحیحَة غَیرُ مُتوقفةِ فی تَکذیبِ هذا الوَهم که این مشخص است.
إهانَةٌ:
القائِلونَ بِجوازِ إعادةِ المَعدوماتِ جمُهورُ أهلِ الکَلام المُخالفینَ لَکافةِ الحُکماءِ فی ذلکَ ظَنّاً مِنهُم أنَّ القَولَ بِتَجویزِ الإعادةِ فی الأشیاءِ بَعدَ بُطلانِها یُصحِّحُ الحَشرَ الجِسمانیَّ الناطقُ بِوقوعهِ ألسنةُ الشَرائع و الکُتبِ الإلهیةِ النازلةِ عَلىٰ أهلِ السِّفارةِ و أصحابِ الزُّلفى صَلواتُ الله عَلیهِم أجمَعین.1
آنهایی که قائل به جواز اعادۀ معدومات هستند جمهور اهل الکلام هستند که با کافّۀ حکماء در این مسئله مخالف هستند. اینها اینطور خیال کردهاند اگر ما قائل به تجرید اعاده در اشیاء بعد از بطلانش بشویم این موجب تصحیح معاد جسمانی است و در السنۀ شرایع و کتب الهیه بر اهل سفارت، سفراء پیامبران و اصحاب زلفیٰ صَلواتُ الله عَلیهِم أجمَعین نازل میشود، این مصحح این مسئله است.
وَ لَم یَعلموا أنَّ أسرارَ الشَّریعةِ الإلهیةِ لا یُمکنُ أن تَستَفادهُ مِنَ الأبحاثِ الکَلامیةِ و الآراءِ الجَدلیةِ.
اینها متوجه این قضیه نبودند که اسرار شریعت الهیه با این چرت و پرتها ثابت نمیشود که بخواهند با ابحاث کلامیه و آراء جدلیه بیایند اسرار شریعت الهیه را ثابت بکنند که هر کسی یک چیزی میگوید؛ او این را میگوید، او این را میگوید، آن عوارض میشود، آن نمیشود و بعداً معلوم نیست معاد میخواهد چه چیزی دربیاید! بیچاره ملائکه ماندهاند با این آدمها که هرکدام دارند در کار اینها یک اظهارنظری میکنند.
[این حرفها را] برای این بیچاره بندۀ خدا میرداماد درمیآورند که نکیر و منکر از او پرسیدند که خدا کیست؟ گفت: اُسطُقُسٌّ فَوقَ اُسطُقُسّات! یعنی یک جوهری مافوق همۀ جوهرها است! [نکیر و منکر] میبینند تابهحال اُسطُقُسٌّ نشنیدهاند! از اینهمه مرده که بازخواست کردند از اول خلقت زمین هیچ کسی تابهحال نیامده است به خدا بگوید که اُسطُقُسٌّ! به ملأ اعلی عروج کردند و به پروردگار گفتند که و الله ما این یکی را نفهمیدیم! خدا گفت که من هم این وقتی که بود و درس میداد نمیفهمیدم چه میگفت!!
تلمیذ: میرداماد...
استاد: از جنبۀ مادر [اینطوری بوده است] از جنبۀ پدر چطور است؟! یعنی جنبۀ مادری بر پدری غلبه داشته است؟! این غلبه یک علت میخواهد! چطور میشود جنبۀ قابلیت بر فاعلیت غلبه کند؟!! ولی میرداماد خیلی مرد ملایی بوده است و بر ملاصدرا تفوّق داشته است و دقیقتر از او بوده است. ملاصدرا خیلی بیشتر شرح داده است ولی دقت او از ایشان بیشتر بوده است. آدم القبسات و الافق المبین او را بخواند [متوجه میشود]. علیٰکلّحال لبنانیها هم همچنین افرادی داشتهاند! شیخ بهایی و عبدالصمد از لبنان آمده بودند.
تلمیذ: آقا این قضیه داستان شیرینی دارد. ... خواب دید که امیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمودند که دخترت را به فلانی یعنی پدر مرحوم میرداماد بده. بعد دختر را میدهد و بعد از مدتی دختر میمیرد چون حضرت فرمودند که اگر این دختر را به او بدهی از این دختر یک فرزندی میآید که عالم به علوم انبیاء الهیه است. خیلی در خواب از دختر تعریف کردند. دختر را میدهد و دختر بعد از مدتی که زنِ پدر میرداماد بود میمیرد.
استاد: یعنی میرداماد از او بهوجود میآید؟
تلمیذ: نه نمیآید و دختر میمیرد بعد بچه هم به دنیا نیامد. دوباره خواب دیدند و گفت که آقا ما اینطوری فهمیدیم که دخترت را بده دختر را دادیم بچه که نیامد هیچ اینهم مُرد! گفت که منظورم آن دخترت بود! دختر دوم را هم داد! ائمه هم بلد هستند.... ! بعد از ایشان میرداماد به دنیا آمد!
استاد: بله دیگر حضرت که نگفتند کدام را بده!
بَلِ الطَّریقُ إلى مَعرفةِ تِلکَ الأسرارِ مُنحصرٌ فی سبیلَینِ إمّا سَبیلُ الأبرارِ مِن إقامةِ جَوامعِ العِبادةِ و إدامةِ مَراسمِ العَدالةِ و إزالَةِ وَساوسِ العادَةِ و إمّا سَبیلُ المُقرَّبینَ مِنَ الریاضاتِ العِلمیةِ.1
انحصار طریق معرفت اسرار در دو راه
است: یک راه، راه ابرار است؛ ﴿كَلَّآ إِنَّ كِتَٰبَ ٱلۡأَبۡرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ﴾2 از اینکه اینها مراتب نفس را با اعمال رویه، مراقبه، مجاهده، اتیان عبادات، تزکیۀ نفس، ادامۀ مراسم عدالت، عفت، امثالذلک و ازالۀ وساوس عادت و شیطان انجام میدهند.
یا سبیل مقربین است که اینها روح خودشان را به تأمل و تفکر و تزکیۀ روحانی وادار میکنند و مشمول کلام پیغمبر میشوند که فرمودند:
یا عَلیّ، إذا رأیتَ الناسَ یتَقرَّبونَ إلیٰ خالِقهم بِأنواعِ البِرّ، فتقَرَّب أنتَ إلیه بِعقلِک تَسبِقهم!3
آن دیگر مسئلۀ مقربین است که آنها روح خودشان را با إعمال حکمت نظری به مقام تسویه وا میدارند که آنها مراتب بالاتری دارند.
وَ توجیهِ القوَى الإدراکیةِ إلى جانبِ القُدسِ و تَصقیلِ مِرآةِ النَّفسِ الناطقةِ و تَسویتِها لِئلاّ یَتدنَّسَ بِالأخلاقِ الرَّدیةِ و لَم تَصدأ بِما یورده الحَواسُّ إلَیها مِن أوصافِ الأجسامِ و لَم یَتعوَّج بِالآراءِ الفاسدةِ.
توجیه قوای ادراکیه به جانب قدسی و آینۀ نفس ناطقه را صیقلی میدهند و به حال اعتدال مزاجی درمیآورند تا به اخلاق ردیه تدنس پیدا نکنند و صدمه نبینند به آنچه که حواس از اوصاف و اجسام و وارد شدن در عالم حیوانات و ماده بر آنها وارد میکند و آنها بهواسطۀ آراء فاسده به اعوجاج نیفتند.
فَإنَّها حینئذٍ یُتراءَى صورُ الحَقائقِ الإیمانیةِ و یُشاهد الأمورُ الغائبَةِ عَن حَواسِّها و تَعقُّلِها بِصفاءِ جوهرها.
اینها در این موقع صور حقایق ایمانیه را میبینند و امور غائبه را از حواس خودشان و تعقلشان به صفاء جوهر خودشان مشاهده میکنند؛ یعنی این دو دسته میتوانند، یکی افرادی که با تزکیۀ نفس و مراقبه و مجاهده به یک مرتبۀ صفای باطن برسند و حقایق بر آنها بهواسطۀ مکاشفات و اتصالشان به آن روح قدسی منکشف بشود یا بالاتر از اینها افرادی که به مرحلۀ مقربین رسیدهاند و آنها دیگر به صفای سرّشان احکام را از آن مبدأ تشریع استنباط میکنند. این دو دسته هستند والاّ با نشستن و جدل و کلام و این حرفها چیزی از مسائل و احکام شرعی برای انسان ثابت نمیشود.
حجاب اکبر!
فَأمّا إذا کانَتِ النَّفسُ مِمّا قَد تَدنَّسَت بِالأعمالِ السَّیئةِ أو صَدَأت بِالأخلاقِ الردیةِ أوِ اعوَجت بِالآراءِ الفاسدَةِ و استَمرَّت عَلىٰ تِلکَ الحالِ کَأکثرِ أربابِ الجِدالِ بَقیَت مَحجوبةً عَن إدراکِ حَقائقِ الأشیاء الإیمانیة.1
اگر نفس تدنس پیدا کرده و آن حالت کدورت و قذارت بهواسطۀ اعمال سیئه بر نفس نشسته است یا با اخلاق پست صدمه دیده است یا بهواسطۀ مبانی فاسدۀ در ذهن اعوجاج در حق پیدا کرده است و بر این کیفیت بماند کَأکثرِ أربابِ الجِدالِ اینها واقعاً عجیب است، خیلی کلام عجیبی است و این نشان میدهد که خود مرحوم صدرالمتألهین خودش یک چیزیاش میشد یعنی یک حقایقی را ادراک میکرد. فرض کنید افرادی که در مسائل اصولی خیلی [غور میکنند] ذهن اصلاً به یک حالت بحثی برمیگردد و دیگر نمیتواند خودش را از این حصر بیرون بیاورد و نمیتواند خودش را از این قلعه خارج کند و فقط در این محدوده است که نائینی چه گفت و آقا ضیاء چه گفت؟ یعنی همهاش در همین محدودۀ عبارات و کیفیت حل مشکلات و بیان ترکیب و تحلیل مسائل [باقی میماند] و دیگر اصلاً نمیتواند [سیر کند].
واقعاً گاهی اوقات، حالا که کمتر، ما آن موقعها که خیلی تقریرات میخواندیم اما الآن اصلاً در این چیزها حوصله نداریم و میبینیم اصلاً خیلی بههم میریزیم، آن موقعها که حالوحوصله اینها را داشتیم و واقعاً میخواندیم میدیدم تمام ذهنیت و وجود این شخص را مشغول شدن با این مسائل گرفته است! عجیب است ها! این عبارات چقدر نشاندهندۀ حقایق و هوای نفسی است که این اصلاً حیات خودش را در این میبیند که بتواند یک مسئلۀ اصولی را حل کند! اصلاً حیات و زندگی و وجودش [را در این میبیند] که اگر حل نکند خودش را عاطلوباطل میبیند و میگوید که امروز هیچ چیز نبود و اصلاً عاطل است، اگر امروز سه جزء قرآن بخواند ـ جدی میگویم ها! ـ و چهارصدتا [ذکر] یونسیه بگوید فایده ندارد باید یک مسئلۀ اصولی حل بشود! آنوقت نفسش انشراح پیدا میکند. حجاب اکبر اینطور است! وقتی که اینها به بت و صنم تبدیل میشود اینجا باید ترسید که انسان به چه چیز خودش را عادت بدهد! به قرآن؟ به کلام امام صادق علیهالسّلام یا نه، آقا ضیاء چه گفت؟ برای عمهاش گفت، حالا آقا ضیاء کیست؟!
کَأکثرِ أربابِ الجِدالِ بَقیَت مَحجوبةً عَن إدراکِ حَقائقِ الأشیاء الإیمانیةِ عاجزةً عَنِ الوصولِ إلى الله تَعالىٰ و یَفوتُها نَعیمُ الآخرةِ کَما قالَ اللهُ تَعالىٰ: ﴿كَلَّآ إِنَّهُمۡ عَن رَّبِّهِمۡ يَوۡمَئِذٖ لَّمَحۡجُوبُونَ﴾.1و2
مثل اکثر ارباب جدال از ادراک حقایق اشیاء ایمانیه محجوب واقع میماند و این دیگر اصلاً نمیتواند و نمیفهمد و آن صفای باطن دیگر در وجودش ازبین رفته است و بهجای آن فقط معما، مبانی اصولیه، جدل و بحث نشسته است و فقط بهدنبال حل مشکلات فکری نشسته است و واقعاً هم نعیم آخرت فوت میشود. کَما قالَ اللهُ تَعالىٰ: ﴿كَلَّآ إِنَّهُمۡ عَن رَّبِّهِمۡ يَوۡمَئِذٖ لَّمَحۡجُوبُونَ﴾ ایشان دارد این حرفها را برای ما میزند ها! واقعاً این حرفها را دارد برای ما میگوید.
فَمَن أرادَ أن یَصلَ إلَى مَعرفةِ اللهِ و صِفاتهِ و أفِعالهِ و مَعرفةِ إرسالِ رُسُلهِ و إنزالِ کُتبهِ و کیفیةِ النَّشأةِ الآخرةِ و أحوالِ الإنسانِ بَعدَ المَوتِ و سائرِ أسرارِ المَبدإ و المَعادِ بِعلمِ الکَلامِ و طَریقِ المُناظرةِ فَقَدِ استَسمنَ ذا وَرم.
کسی که میخواهد بهواسطۀ علم کلام و طریق مناظره برود این آدمی که باد کرده است، خیال کرده این آدم چاق است! بابا مشکش پر از باد است در این روغن نیست! این مشک را فوت کردهاند و پوست حیوان را باد کردهاند و گذاشتهاند و آویزان کردهاند. [میگوید که] بهبه! عجب گوسفند چاق خوبی! [اما بعد] میبیند اِ اینکه همهاش باد بود، خیال کرده این لحم است و در آن روغن هست! اینها خیال میکنند، یعنی میخواهد بگوید که [همچنین شخصی] براساس باد رفته یعنی بهدنبال باد رفته است و خودش را به باد سپرده است و هیچ حقیقتی در این وجود ندارد.
وَ إذا جاءَ حینَ أن یَنبسطَ القول فی مَعادِ النفوسِ و کیفیةِ رُجوعِها إلى بارئِها فی العالَمین و وصولها إلى قَیّومِها فی الإقلیمَینِ تَبیَّنَ لَکَ کیفیةُ الحَشرِ الجِسمانی و ارتجاعِ النفوسِ کِلاءةَ الأجسادِ بِإذنِ وَلیِّ الإبداعِ و الإنشاءِ فی المَبدإ و المَعادِ على ما وَردَت بِه السُّنةُ الشَّریفةُ و نَطقَت بهِ ألسنَةُ الشَّریعَة.
وقتی که مطلب ما در آن زمانی که بخواهیم راجع به این قضیه کلام را بسط بدهیم در معاد نفوس در جلد هشتم بیاید و کیفیت رجوعش به باری تعالیٰ در عالمین و وصولش به قیّومش در هردو اقلیم اینجا و آنجا [بیاید]، شما آنجا میفهمید کیفیت حشر جسمانی و ارتجاع نفوس و اینکه نفوس به اجساد تعلق پیدا میکنند به اذن ولیّ ابداع و انشاء در مبدأ و معاد همانطوریکه در السنۀ شریعه وارد شده است ما هم همانطور اثبات خواهیم کرد.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد