/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۴۳۱

1
  • درس چهارصد و سی و یکم

  • جواب مرحوم آخوند به مبنای متکلمین در اعادۀ معدوم (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • و مِن عجیبِ الأمرِ أیضاً أنَّ بعضاً مِن هؤلاءِ استَدَلَّ على إمکانِ الإعادةِ بِما قد سَمَعَ مِن کلامِ الحکماءِ الکِرامِ أنَّهم یَقولونَ کلَّ ما قَرَعَ سَمعَکَ.1

  • ایراداتی مرحوم آخوند بر متکلمین وارد داشتند، عرض شد. اینها در اهل‌تسنن زیاد هستند یا حتی در خود تشیع هم متکلمین در این زمینه کم نیستند که اینها هم بر همین روش و همین مبنا هستند.

  • فرق مسئلۀ کلام با مبانی کلامیه

  • البته یک مطلب را ما فراموش کردیم بگوییم که مسئلۀ کلام با مسئلۀ مبانی کلامیه دوتاست. بحث کلامی آن بحثی است که از اعتقادات دین در آن صحبت به میان می‌آید مانند مبادی مبدأ و معاد و بین مبدأ و معاد که رسالت و امامت و آثار و خصوصیات مثل مقام عصمت و خطا و امثال‌ذلک خصوصیاتی است که در کلام از او بحث می‌شود و این مسائل مطرح می‌شود. مباحث فلسفه راجع به اصل وجود بحث می‌کند و کاری به دین و غیر دین ندارد. منتها در محدودۀ دین طبعاً اگر فرد نسبت به مسائل دین هم وارد باشد می‌تواند بین مسائل فلسفی و مسائل دینی وفق ایجاد کند و اگر نسبت به مسائل دینی وارد نباشد آن‌وقت دراین‌صورت ممکن است با مسائل دینی تعارض و تخالف در مبانی‌اش پیدا بشود، این دو بحث متفاوت در فلسفه و کلام است.

  • منتها نسبت به کلام، افراد و متکلمین در این قضیه فرق می‌کنند بعضی از اینها خودشان اهل فلسفه بودند مثل مرحوم خواجه یا مرحوم علامه حلّی یا مرحوم شیخ مفید یا مرحوم سید مرتضی خود اینها هم اهل فلسفه بودند و تألیفات فلسفی دارند. یا مانند افرادی که بعد آمدند از متأخرین مثل فقهاء بزرگان مرحوم شیخ ملا علی نوری یا مثل زنوزی یا بزرگانی مثل مرحوم آقا شیخ محمدرضا قمشه‌ای و یا مثل مرحوم علامه طباطبائی که این افراد همه از متکلمین هستند چون مباحث آنها در حول‌وحوش معارف مبدأ و معاد دور می‌زند، گرچه خود آنها هم اهل فلسفه و حکیم بودند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 364.

جلسه ۴۳۱

2
  • عدم منافات بحث کلامی با روش فلسفی

  • پس منافاتی بین بحث کلامی و روش فلسفی نیست بلکه روش فلسفی، مبانی کلامی را می‌تواند، متقن‌تر و منقح‌تر در معارف دینی مطرح کند. یک فیلسوف بهتر می‌تواند مسئلۀ حشر معاد جسمانی را مطرح کند تا یک متکلّمی که از مسائل فلسفی و مبانی حکمی را اطلاع ندارد و وارد نیست و شَدُرساناهایی که در این زمینه ممکن است برای این‌گونه افراد پیدا بشود مثل غزالی و امثال‌ذلک.

  • منظور از علم کلام

  • بنابراین مسئلۀ کلام مرادف با اعوجاج و انحراف نیست، کلام یک بحثی است بحث فلسفی و مباحثی است که راجع به مسائل مبدأ و معاد و خصوصیاتی که متَّخذ از شرع هست و در ارتباط با تکالیف عباد صحبت می‌کند، کلام متکفل بیان این‌گونه مسائل است. قسم دوم از متکلمین طبعاً افرادی هستند که نسبت به مسائل فلسفی اطلاع ندارند و اینها مباحث خودشان را براساس حدسیات و امثال‌ذلک بنا می‌گذارند که خب اینها هم در اهل‌تسنن بودند و هستند و هم در منتحلین به تشیع، افرادی که در این زمینه زیاد بودند و اینها مقصود مرحوم آخوند هستند، از آنهایی که معارض با فلسفه و معارض با حکماء بودند و از این قبیل مطالبی هم که ایشان خودشان ذکر کرده‌اند مانند ارادۀ جزافیه نسبت به پروردگار یا جوهر فرد در اشیاء که خود این موجب سکون متحرک است یا تَفرُّک رحیٰ هست که آن جزء فرد اقتضاء ثبوت را می‌کند در عین اینکه آن ماده با صورت خودش در حال حرکت هست و همین‌طور طفره که موجب می‌شود فاصله بین آن اجزاء و آن محور پیدا بشود که اینها همه بحث‌هایش شده است و در کتب کلامیه هست و اصلاً قابلیت برای بحث را ندارد!

  • مرحوم حاجی هم در بحث طبعیات منظومه از همین مطالب کلامیه ذکر کرده‌اند؛ در آخر بحث امور عامه و مباحث طبعیات منظومه هست و در اینجا هم می‌آید. اینها مطالبی است که رجماً بالغیب آمده‌اند یک تیری را در تاریکی انداخته‌اند بدون اینکه به لوازمش ملتزم باشند و جالب اینجاست که ایشان می‌فرمایند: دلیلی هم بر این مطلب خودشان ذکر می‌کنند مثلاً در بحث اعادۀ معدوم، جواز اعادۀ معدوم تمسک به کلام بزرگان می‌کنند که دارد:

جلسه ۴۳۱

3
  • کلُّ ما قَرَعَ سَمعَک مِنَ الغرائبِ فَذَرهُ فِى بُقعَةِ الإمکانِ ما لَم یذُدک عَنهُ قائمُ البُرهانِ.1

  • این کلام ابن‌سینا است و کلام حکیمانه‌ای است. ایشان می‌فرمایند که هر چیزی را که شما غریب می‌پندارید فوری رد نکنید! حالا بعضی‌ها می‌گویند که نمی‌شود، خب رد نکن! روی آن فکر کن. بله، یک وقتی دلیل بر امتناع او داری، خب این یک مطلب دیگری است و رد کن! اما وقتی دلیل بر امتناع نداری رد نکن! بعضی‌ها خیلی عجیب هم در قبول کردن خیلی سریع هستند و هم در رد کردن خیلی سریع هستند. یک مطلبی را که انسان باید روی آن فکر بکند، فوری قبول می‌کنند، خیلی سریع الإجابه هستند! و همین‌طور در رد کردن هم بعضی‌ها تا یک چیزی به نظرشان غیر طبیعی و غیرعادی می‌آید حکم به امتناع او می‌کنند و این روش صحیح نیست! انسان باید هم در مقام تصدیق ـ چه تصدیق نسبت به مسائل ثبوتیه یا نسبت به مسائل سلبیه ـ باید همیشه تأمل کند و این تأمل خیلی نکته است و خیلی مسئله است!

  • اتفاقاً چندی پیش بود من داشتم با یک نفر راجع به یک قضیه صحبت می‌کردم که این قضیه مثلاً به او مربوط می‌شد، من خودم می‌خواستم مطرح کنم که این مطلب چطور شد اما در بین صحبت خود او مطرح کرد، گفتم که خب ببین همین‌که من تأمل کردم و زود مطرح نکردم، این باعث شد که خود او مطرح کند و یک حالت شرمندگی و خجالت هم برای او پیدا نشود چون اگر من مطرح می‌کردم طبعاً تصور این می‌کرد که من خیال می‌کنم در آن قضیه و در آن مسئله کوتاهی کرده است. ولی هیچ نگفتم و گفتم تا آخر صبر کنم ببینم اگر خود او مطرح نکرد من مثلاً اشاره می‌کنم.

  • خیلی برای انسان پیدا می‌شود که خیلی زود انسان یک مسئله‌ای را اقدام می‌کند، مطرح می‌کند، رد می‌کند، قبول می‌کند! درحالی‌که خب باید انسان بیشتر تأمل کند.

    1. . دربارۀ این قانون در جلد اوّل از «معادشناسى» از دوره علوم و معارف اسلام که بخش سوم آن را تشکیل مى‌دهد، از مطبوع آن در ص ١٣٤ و ص ١٣٥ در مجلس ٤ بحث شده است و در تعلیقه آمده است که: این عبارت معروف شیخ الرئیس ابوعلى ابن سینا است که در بسیارى از کتب از وى نقل شده است و مراد از امکان در اینجا احتمال عقلى است نه امکان ذاتى. شیخ الرئیس در صفحه آخر کتاب «اشارات» طبع سنگى و در ص ١٥٩ و ص 160 از جلد چهارم طبع جدید حروفى عبارتى را بدین لفظ در تحت عنوان نصیحت آورده است و آن این است: إیّاک أن یکون تَکیُّسک و تبرّوک عن العامة هو أن تنبرى منکراً لکلّ شى‌ء. فذلک طیشٌ و عجز. و لیس الخَرق فى تکذیبک ما لم یستبن لک بعد جلیّته دون الخرق فى تصدیقک ما لم یقم بین یدیک بیّنة. بل علیک الاعتصام بحبل التّوقّف. و إن أزعجک استنکار ما یوعاه سمعک ما لم تتبرهن استحالته لک، فالصّواب أن تسرح أمثال ذلک الى بقعة الإمکان ما لم یذدک عنه قائم البرهان. (محقق)

جلسه ۴۳۱

4
  • در کلام ابن‌سینا در اینجا اشاره به این نکته هست که اگر شما دلیلی بر امتناعِ یک شیء داشتید او را رد کنید، اگر دلیل عقلی بر امتناعِ یک شیء نبود او را حمل بر امکان وقوعی بکنید؛ ممکن است در خارج واقع بشود. نه‌اینکه منظورشان امکان ذاتی است که از خصوصیات ماهیت است، در امکان ذاتی استواء طرفین وجود و عدم است بالنسبة به ماهیت از نظر وجود خارجی و عدم وجود خارجی؛ هر ماهیتی از نقطه‌نظر وجودش و از نقطه‌نظر ذاتش مساوی‌الطرفین است و امکان ذاتی بر او حمل می‌شود، حالا چه در خارج باشد یا در خارج نباشد. این وصف برای ماهیت است.

  • این افراد چون این مطلب را دیدند و این مسئله را از ابن‌سینا تصور کردند لذا گفتند: بنابراین اعادۀ معدوم هم ممکن است چون دلیلی بر امتناعش نیست بنابراین به امکان ذاتی ممکن است در خارج وقوع پیدا بکند. درحالی‌که منظور بوعلی در این امکان، امکان وقوعی است؛ یعنی چون دلیل نداری این را حمل بر امکان بکن، شاید بعداً مثلاً انجام بشود. نه‌اینکه مقصودش این است که چون دلیل نداری بگو که پس امکان ذاتی دارد و وقتی که امکان ذاتی داشت بنابراین می‌شود این تحقق خارجی پیدا بکند.

  • ایشان نسبت به این قضیه رد می‌کنند و می‌گویند: اولاً ما دلیل بر امتناع داریم و بحث بوعلی در اینجا نمی‌آید! بحث بوعلی در آنجایی هست که دلیل بر امتناع نباشد. دوماً اینکه بین این دو امکان ایشان آمده‌اند در اینجا خلط کرده‌اند.

  • مطلب دیگری که بیان می‌کنند این است که ما در این قضیه حکم به اصل می‌کنیم. اصل در اعم اغلب در هرجا اقتضای ورود آن شیء را در آنجا می‌کند. فرض کنید که یک قاعدۀ کلی دارید که هر شخصی که وارد در رشتۀ علم و طلبگی بشود طبعاً متلبس به لباس روحانیت هم خواهد شد. این یک اصل اغلب است، البته افرادی هم هستند که اینها درس طلبگی را می‌خوانند و متلبس به لباس هم نیستند ولی اصل اغلب و اعم اغلب این اقتضاء را می‌کند. حالا اگر بگوییم: یک فردی طلبه است، فوراً چه به ذهن تبادر می‌کند؟! لباس تبادر می‌کند که این الآن پس متلبس به لباسی است، درحالی‌که ما او را ندیده‌ایم و منافاتی هم ندارد که یک شخصی درس را بخواند، درعین‌حال هم لباس هم نپوشد ولی چون غالب در این موقعیت تلبس به لباس است ما آن فرد را هم ملحق به او می‌کنیم و این مسئله در مطالب اصولیه و فقهیه خیلی کاربرد دارد که اصولیین و فقهاء قائل به آنجا هستند که در هر قضیه و حکمی که اصل و غالبیت بر دخول یک موضوعی در تحت یک حکمی هست اگر یک فردی پیدا بشود که ما ندانیم که آیا این داخل در این حکم هست یا نه، ولی در آن موضوع از مصادیق آن موضوع است حکم آن موضوع را ما بر این فرد و بر این مصداق هم بار می‌کنیم.

جلسه ۴۳۱

5
  • ایشان می‌فرمایند: اولاً این مسئله که یک مسئلۀ اصولی است یا یک مسئله کلامی و فقهی است و ربطی به مسائل فلسفی ندارد، ثانیاً برفرض هم اگر یک مسئلۀ فلسفی باشد فایده‌ای ندارد، به‌جهت اینکه لعلّ مانحن‌فیه که همان اعادۀ مُعاد است جزو آن قسمت نادر و اقل باشد، نه جزو آن قسمت اکثر باشد که این داخل می‌شود، بنابراین داخل کردن این مسائل در مسائل فلسفی اصلاً ربطی به قضیه ندارد و باید هر چیزی در جای خودش بحث بشود.

  • و مِن عجیبِ الأمرِ أیضاً أنَّ بعضاً مِن هؤلاءِ استَدَلَّ على إمکانِ الإعادةِ بِما قد سَمَعَ مِن کلامِ الحکماءِ الکِرامِ أنَّهم یَقولونَ کلَّ ما قَرَعَ سَمعَکَ مِن غرائبِ عالمِ الطبیعةِ فَذره فی بقعةِ الإمکانِ ما لَم یذُدک عنهُ قائمُ البُرهانِ و لِعدمِ تعوّدِهِ الاجتهادَ فی العقلیاتِ.

  • [از عجایب امر این است که] اینها استدلال بر امکان اعاده کردند چون از کلام حکماء کرام شنیده شده است که گفته‌اند: هرچه به گوش تو از عالم طبیعت خورده است را در بقعۀ امکان قرار بده تا وقتی که برهان بر خلافش قائم نشود به‌خاطر اینکه این افراد در عقلیات اجتهاد ندارند ـ ظاهراً کلام ایشان اشاره به غزالی هست ـ لذا در تهافت الفلاسفه این مطلب را دارند.

  • لَم یَتَمیَّز الإمکانَ بِمعنَى الجوازِ العقلی الَّذی مَرجعُهُ إلى عدمِ وضوحِ الضَّرورةِ لِأحدِ الطرفین عندَ العقلِ عنِ الإمکانِ الذّاتی الذی هو سلبُ ضرورةِ الطرفَینِ عنِ الشی‌ءِ بِحسبِ الذّاتِ.

  • تمیّز نداده است امکان به معنای جواز عقلی را که مرجع جواز عقلی، که ضرورت احد الطرفین نزد عقل واضح نیست؛ نمی‌داند که آیا در خارج وجودش مشخص و معلوم است یا عدمش مشخص است؟ مثل همان بحث امکان خاص چطور ما می‌گفتیم که سلب ضرورت از جانب طرفین می‌کند، در بحث امکان خاص ما اصلاً بحث امکان ذاتی را مطرح نمی‌کردیم، این بحث امکان خارجی است یعنی در خارج می‌شود اتفاق بیفتد و می‌شود هم در خارج اتفاق نیفتد! بحث امکان ذاتی بحث باب ذاتیات باب ایساغوجی است که به خود خصوصیات و آثار ماهیت برمی‌گردد که خود ماهیت فی‌حدّنفسه در طبیعت و ذاتش لا اقتضاء بالنسبة به وجود و عدم است. نه‌اینکه بخواهد به وقایع خارجیه اشاره داشته باشد، از امکان ذاتی که آن امکان ذاتی سلب ضرورت طرفین از شیء به‌حسب ذات است نه به‌حسب وقوع خارجی،

جلسه ۴۳۱

6
  • فَحَکَمَ بِأنَّ الأصلَ فیما لَم یَتَبَرهَن وجوبُه أو امتناعُه هو الإمکانُ فَأثبَتَ بِظنِّه المُستَوهَن أنَّ إعادةَ المعدومِ ممکنٌ ذاتیٌ و تَشبَّثَ بِهذا الظنِّ الخبیثِ الذی نَسَجَتهُ عنکبوتُ وَهمِهِ کثیرٌ مِمَّن تَأخَّر عنه.

  • حکم کرده است به اینکه اصل و قاعده در هر موردی که وجوب یا امتناعش مبرهن و برهانی نشده است عبارت از امکان است. اثبات کرده است به ظن مستوهن خودش [که اعادۀ معدوم ممکن ذاتی است] چرا؟ چون بر وجود و عدمش برهانی نیامده است. به این گمان خبیث تشبّث کردند افرادی که بعد از ایشان آمدند و دنبالۀ همین گمان را گرفتند و قائل به امکان ذاتی اعادۀ معدوم شدند.

  • فَیقالُ لَه و لِمَن تَبِعَه إنَّکم إن أردتُم بِالأصلِ فی هذا القولِ ما هو بِمعنَى الکثیرِ الرّاجِحِ فَکونُ أکثرِ ما لَم یَقُم دلیل على امتناعِهِ و وجوبِهِ ممکناً غیرُ ظاهرٍ و بعدُ فرضِهِ غیرُ نافِعٍ لِجوازِ کونِ هذا مِن جملةِ الأقلِّ و إن أریدَ بِه معنَى ما لا یُعدَل عنه إلاّ لِدلیلٍ.

  • به ایشان و به تابعین ایشان این‌طور پاسخ داده می‌شود که اگر شما مقصودتان به اصل در این کلام آن واقعیتی است که آن واقعیت کثیر و راجح است، پس اکثر آنچه که دلیلی بر امتناعش و وجوبش نیست، می‌تواند ممکن باشد، این در خارج ظاهر و روشن نیست. چرا؟ چون ما دلیلی نداریم بر اینکه آنچه که دلیلی بر امتناع و وجوبش نیامده است در خارج هم می‌شود باشد، اکثر این‌طور نیست بلکه شاید به‌عکس باشد و اقل آن چیزی که دلیلی بر امتناعش نیامده باشد در خارج باشد ولی اکثریت با آن چیزی است که در خارج وجودش امکان وقوعی نداشته باشد.

  • تلمیذ: این ممکناً خبر برای کون است؟

  • استاد: بله دیگر، خبر است. در واقع کون در اینجا یک اسم و خبر گرفته است؛ اسمش أکثر است و خبرش ممکناً، خود کون مبتدا است و غیرُ ظاهر خبرش. در اینجا یک مبتدا و خبر داریم. یک اسم و خبر کان داریم!

جلسه ۴۳۱

7
  • و بعدَ فرضِهِ... فرض کنید که أکثر ما لم یَقُم ممکن است، فایده ندارد، چرا؟ چون شاید این اعادۀ معدوم از جملۀ اقل باشد، نه از جملۀ اکثر. چون دلیلی بر امتناع و وجوبش نداریم پس می‌شود در خارج باشد. بالأخره این دو قسم است؛ یک قسم افرادی که ممکن است باشند و در مقابل آنها اقلّی که ممکن است نباشند، از کجا شما می‌گویید که اعادۀ معدوم جزو اکثر است و در ناحیۀ اکثر می‌اندازید؟! ما در ناحیۀ اقل می‌اندازیم! این دلیلی نیست بر اینکه حالا چون اکثر این‌طور است پس باید این مسئله را ما جزو اکثر بدانیم، شما دلیل نیاورده‌اید.

  • و إن أریدَ بِه معنَى ... اگر اراده به این اصل همان معنای اصولی باشد، اصل به آن چیزی گفته می‌شود که ما نمی‌توانیم از او دست برداریم مگر اینکه دلیلی در مقابلش باشد تا از او دست برداریم.

  • على ما هو المستعملُ فی صناعَتی الفقهِ و أصولِه فَهو فاسدٌ هاهنا إذ شی‌ءٌ مِن عناصرِ العُقودِ لیسَ أصلاً بِهذا المعنى بِل کلٌّ منها مقتضىٰ ماهیةُ الموضوع.

  • همان‌طوری‌که این اصل را در دو صناعت فقه و اصول به‌کار می‌برند، می‌گویند که آقا در هر قضیه و مسئلۀ فقهی اصل این است إلاّ ما خَرَجَ بِالدلیل، نشنیده‌اید می‌گویند: اصل در مسئلۀ نکاح، حرمت است إلاّ ما خَرَجَ بِالدلیل؟! اصل در نکاح چیست؟! حلیت است یا حرمت است؟! در یک مورد شما شک می‌کنید که این آیا زوجه هست یا نه؟ مقتضای اصل در اینجا چیست؟!

  • تلمیذ: برائت است!

  • استاد: برائت است یا حلیت است؟!

  • فَهو فاسدٌ هاهنا ... این مطلب در اینجا کاربرد ندارد، هیچ چیزی از عناصر عقود به این معنا اصل نیستند بلکه اینها تابع موضوع خودشان هستند، هرکدام از این عناصر عقود، تابع مقتضای ماهیت موضوعش است؛ در بعضی از موارد موضوع حکم به امتناع می‌شود، در بعضی از موارد موضوع حکم به ضرورت می‌شود و در بعضی از موارد هم مانند ماهیات انسان و حیوان و امثال‌ذلک حکم به امکان ذاتی می‌شود. این که در هر جایی حکم به امکان ذاتی بشود. نه! یک هم‌چنین مسئله‌ای این‌طور نیست.

جلسه ۴۳۱

8
  • فَما لَم یَقُم علیه البرهان لَم یُعلَم حالُه.

  • مادامی که برهان قائم نشده است، این موضوع ما مشخص نیست که چه عنصری بر این مترتب بشود؛ وجوب مترتب بشود، امتناع مترتب بشود یااینکه امکان ذاتی بر این موضوع مترتب بشود.

  • و ما قالَه الشیخُ الرئیس معناه أنَّ ما لا برهانَ على وجوبِهِ و لا على امتناعِه لا یَنبَغی أن یُنکَر وجودُه و یُعتقدَ امتناعُه.

  • [معنای آنچه که شیخ‌الرئیس گفته این است که] آنچه که بر وجوبش [و امتناعش] برهان نیست نمی‌توانیم وجودش را انکار کنیم.

  • اتفاقاً این بحث را ایشان راجع به معاد جسمانی گفته‌اند؛ ایشان بحث را راجع به معاد جسمانی در شفاء می‌آورند و می‌فرمایند که ما دلیلی از نقطه‌نظر فلسفی بر معاد جسمانی نمی‌توانیم اقامه کنیم، بنابراین نمی‌توانیم معاد جسمانی را رد کنیم ـ ایشان حرف خوبی می‌زند ـ ولی چون صادق مصدق فرموده است و ما قول او را حجت می‌دانیم قائل به معاد جسمانی خواهیم شد. خیلی حرف خوب و متینی ایشان در این بحث دارد.

  • واقعاً هم همین‌طور است. شما از نظر فلسفی چطور می‌توانید معاد جسمانی را [ثابت کنید]؟! فرض کنید که شرع نگفته است که ما معاد جسمانی داریم، فرض کنید پیغمبر یا ائمه علیهم‌السّلام نفرموده‌اند، از آیات قرآن هم نمی‌توانیم استفاده بکنیم چون آیۀ قرآن نازل به نفس و نازل به روح است، در لسان ائمه هست که معاد ما معاد جسمانی است، بسیار خب ما می‌پذیریم! حالا اگر نداشتیم، کدام قاعدۀ فلسفی می‌تواند اثبات کند؟! آنچه را که می‌شود اثبات کرد عبارت از معاد است، خب معاد روحانی باشد چه اشکالی پیش می‌آید؟! مگر الآن افرادی که در عالم برزخ هستند متلبس به لباس جسمانی هستند؟! لباسشان لباس برزخی است! برای خودشان هم هزار نوع مسئله دارند، کار دارند، حساب دارند، کیف دارند، عقاب دارند! الآن عقابی که اهل خلاف دارند می‌شوند مگر با بدن جسمانی‌شان است؟! بدن جسمانی‌شان که خاک است یا روی زمین افتاده است ولی آنها دارند عذاب و عقاب می‌شوند. بنابراین دلیلی بر معاد جسمانی از نقطه‌نظر فلسفی ما نداریم. بله، ایراد و اشکال هم وارد نمی‌شود که حالا رأی و تقدیر پروردگار تعلق بر معاد جسمانی گرفته باشد، اشکالی ندارد.

جلسه ۴۳۱

9
  • تلمیذ: آیۀ قرآن در جریان عزیر پیغمبر آیا خودش بر معاد جسمانی دلالت نمی‌کند؟!

  • استاد: آن به امکان وقوعیِ این دلالت می‌کند، نه بر وجوب، در اینکه این قسم خواهد شد و به این کیفیت باید باشد، نه! حضرت عزیر می‌گوید که شما چطور مرده‌ها را زنده می‌کنید؟! خدا می‌گوید که من این‌طوری روح را می‌آورم بر بدن و تعلّق می‌دهم یعنی ممکن است که روح تعلّقی به بدن بگیرد در امکان وقوعی ولی بر وجوبش که حتماً این‌طور هست دلالت ندارد. ظهور هست اما اینکه دلالت بر وجوب مسئله نمی‌کند. در لسان ائمه خصوصیاتش هم وارد شده است.

  • تلمیذ: از خود این و انکار مشرکین و کفار نسبت به اعادۀ با همین بدن معلوم می‌شود تبادر ذهنی به عدم امکان معاد جسمانی است و این در زمان خود رسول الله و پیغمبران هم بود. چرا حضرت عزیر به خدا این‌طور می‌گوید؟ چون در ذهنشان تبادر این بود که اصلاً معاد جسمانی امکان ندارد، تازه تمام مخالفین هم در این قضیه به‌خاطر همین تبادر ذهنی این اشکال را به پیغمبر وارد می‌کنند.

  • استاد: بحث ما در امکانش هست ما ایراد نمی‌کنیم. صحبت در وجوب است.

  • تلمیذ: می‌خواهم بگویم که برعکس است. شما فرمودید که در معاد جسمانی هم در این‌طرفش اشکالی نیست، ما می‌گوییم که چرا اشکال نیست؟ در تبادر ذهنی آن اشکال هست.:

  • استاد: نه، دو مسئله هست؛ یکی اینکه آیا اصلاً معاد هست یا نه؟ ﴿إِنۡ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا ٱلدُّنۡيَا﴾1 این یک مسئله است. دوم اینکه آنها چون خودشان را جسم می‌پندارند، معاد را هم معاد جسمانی می‌پندارند، اما اگر خودشان را روح بپندارند خب اشکال به پیغمبر نمی‌کنند.

  • تلمیذ: خب حضرت عزیر چطور؟! او که دیگر خودش را روح می‌پندارد.

  • استاد: نه، چون حضرت عزیر می‌داند معاد، معاد جسمانی است، از این نظر برایش اشکال هست. او می‌داند که خدا به گفته است که معاد، معاد جسمانی است. آن‌وقت بعد می‌گوید که چطور معاد جسمانی باشد؟! والاّ در روحانیتش هیچ شک ندارد.

    1. . سوره مؤمنون (٢٣) آیه ٣٧:
      ﴿إِنۡ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا ٱلدُّنۡيَا نَمُوتُ وَنَحۡيَا وَمَا نَحۡنُ بِمَبۡعُوثِينَ﴾معاد شناسی، ج ٥، ص ٢٥٧:
      «غیر از زندگی دنیا چیزی نیست؛ ما زنده می‌شویم و می‌میریم، و برای ما بعث و نشور و حشری نخواهد بود.»

جلسه ۴۳۱

10
  • بَل یُترَک فی بقعةِ الإمکانِ أی الاحتمالِ العَقلی لأنَّه یَعتقِدُ إمکانَه الذُّاتی کیفَ و مِن أقوالِه أنَّ مَن تعوَّد أنَّ یصدقَ مِن غیرِ دلیلٍ فَقد انسَلَخَ عن الفطرةِ الإنسانیةِ.

  • [بلکه در بقعۀ امکان یا احتمال عقلی رها می‌شود] چون او به امکان ذاتی او معتقد است، از اقوال بوعلی این است: کسی که عادتش این است که بدون دلیل تصدیق بکند [از فطرت انسانی منسلخ شده است] و شما که آمدید در اینجا چون دلیل نیست، لذا می‌پذیرید، خب شما اصلاً آدم نیستید!

  • آثار افزایش فهم انسان

  • هرچه عقل انسان بالاتر برود خودش را غریب‌تر احساس می‌کند و این بوعلی که دارد این حرف را می‌زند یک فهمی دارد. هرچه انسان از نقطه‌نظر فهم قوی‌تر بشود خودش را از جامعه دورتر احساس می‌کند، از افراد جامعه دورتر احساس می‌کند، بعد مدام قوی‌تر بشود از اطرافیان دورتر احساس می‌کند، باز قوی‌تر بشود از دوستان دورتر احساس می‌کند. التفات کردید؟! تا به‌جایی که خودش را واقعاً غریب احساس می‌کند! یا مثلاً چند نفری اگر بتوانند ادراکش بکنند و بتوانند مطلبش را بفهمند! تا این حد یعنی هرچه انسان از نقطه‌نظر عقلی به یک قدرت عقلی و تجرد عقلی بیشتر می‌رسد، این ادراک آنچه را که سایر افراد به‌راحتی قبول می‌کنند برای او مشکل‌تر می‌شود. خیلی راحت! فرض کنید در این قضیۀ دیدن عکس در ماه تمام افراد ایران می‌گویند که ما عکس را می‌بینیم، همه! عجیب است ها! خیلی این امتحان عجیبی بود! یعنی در این امتحان خیلی حرف هست و خیلی اسراری دارد!

  • مرحوم پدر ما می‌گفتند که ما نشسته بودیم، پسرخالۀ ایشان که سنّش از ایشان هم بالاتر است و فرد عادی هم نبود بلکه آدم تحصیل‌کرده بود، در زمان شاه مدیرکل یکی از ادارات برای وزارت فرهنگ بود ـ آقای عرفان ـ تلفن کرده به ایشان که آقا سید محمدحسین بیا ماه را تماشا کن. نه، آقا شما بیا ببین، برو بابا رهایمان کن! آقاجان آخر این حرف چیست؟! داری من را از دم تلفن بلند می‌کنی بروم دم پنجره؟! باشد به‌خاطر شما چشم! گفتند که ما بلند شدیم و نگاه کردیم، گفتند: چرا ما نمی‌بینیم؟! چرا آنچه که مردم می‌بینند ما نمی‌بینیم؟! بعد آمدند گفتند: آقاجان من رفتم دیدم، چیزی به خدا ندیدم! فقط رنگ ماه هست؛ سفیدی و کدورت! می‌گوید: نه آقا محمدحسین شما چیز نیستید، همه دارند می‌بینند، خیلی عجیب هست! واقعاً این مسئله عجیب است! یعنی همۀ مردم بله؟! چطوری می‌شود؟! من از اهل علم شنیدم که اینها می‌گفتند: ما دیدیم! از اهل علم! حالا می‌گوییم که مردم عوام به‌جای خودشان، اهل علمی که خودشان آن موقع در حوزه درس می‌دادند و الآن کاره‌ای هستند و چه هستند!

جلسه ۴۳۱

11
  • کافی نبودن درس خواندن برای رسیدن به حقایق

  • این نشان می‌دهد که قضیه با درس خواندن و اینها نیست ها! حواستان جمع باشد ها! مسئله به درس خواندن نیست بلکه مسئله به چیز دیگر است، به فهم است! درس خواندن کمک می‌کند آن‌هم به شرط اینکه فقط نخواند، یعنی این مسائل را در خودش بیاورد و روی آن فکر کند و اینهایی را که می‌خواند در نفس خودش تثبیت کند. این کمک کند! البته آن حدّت و فهم و آن چیز دیگری است. از آن‌طرف هم بودند افرادی که درس هم نخوانده بودند و این حرف‌ها را مسخره می‌کردند، درس هم نخوانده بودند ولی خب حدّت داشتند، با فهم و فکرشان مسخره می‌کردند که این حرف‌ها یعنی چه؟! این بازی‌ها یعنی چه؟!

  • تلمیذ: می‌شود قوۀ خیال باشد؟

  • استاد: خیال است دیگر، اصلاً همه خیال است.

  • تلمیذ: قوۀ خیال که قوی بشود ممکن است صورت بدهد.

  • استاد: بنده هم همین را عرض می‌کنم. اصلاً همین صورت‌ها خیال است. همین صورت، صورت خیال است. حالا یک مسئله‌ای را من می‌گویم؛ اگر عکس یک شخص را قبلاً مردم ندیده بودند، حالا آن عکس را چطور می‌بینند؟ عکس افراد و اشخاص و فلان را خب می‌بینید در روزنامه‌ها و فلان. حالا اگر قرار باشد عکس کسی که ندیده‌اند را در یک هم‌چنین چیزی ببینند؛ اگر بگویند: آنچه که در ماه دیدی را در کاغذ بکش، [اَشکال متفاوت ترسیم می‌کنند] هر کسی در ذهن خودش به مقتضای ادراک خودش از اوصاف و از صفات صورت‌بندی می‌کند.

  • دیده‌اید اینهایی که می‌آیند پرده درست می‌کنند و عکس شمر و اینها را می‌گذراند؟! ما بچه بودیم به محلّۀ ما می‌آمدند و ما می‌رفتیم تماشا می‌کردیم. یکی حضرت ابوالفضل می‌شد و آن یکی حضرت زینب و پرده و شمشیر می‌گرفتند و معرکه و... خلاصه پول جمع می‌کردند. آن‌وقت حالا شمر را چه‌کار می‌کردند، یک دُم برایش درست می‌کردند، دوتا شاخ می‌گذاشتند و این دندان‌هایش آمده جلو! این نقاش با آن ذهنیت خودش دارد آن خباثت و شقاوت را به این کیفیت بروز می‌دهد درحالی‌که شمر دُم نداشت، دُم و سُم نداشت! این حرف‌ها نبود!

جلسه ۴۳۱

12
  • هر کسی بر آن ترکّزی که از صفات و از مدرکات دارد، قوۀ خیالش می‌آید همان را به شکل ظاهری مطابق با آن صورت، خارجی می‌دهد.

  • یک وقتی یکی آمده بود، در زمان اواخر حیات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بود که من قم بودم، یکی دو سال آخر بود، روز 28 صفر بود که چند نفر دم در آمدند و میان اینها یکی دوتا حجاب اسلامی داشتند یا چادر داشتند، مثل اینکه چادر داشتند، ولی خب معلوم بود که... گفتند که ما می‌خواهیم آقا را ببینیم. 28 صفر تمام شده بود، شبش آمده بودند. ظاهراً ماه هم سی روز بود و فردا روضه نبود، پس‌فردا روضه بود. آخر ماه شهادت امام رضا علیه‌السّلام است. من گفتم که شما چه کاری دارید؟ گفتند که ما را فرستاده‌اند که آقا را ببینیم، من آمدم به آقا گفتم که آقا یک چند نفری آمده‌اند می‌خواهند شما را ببینید، اصلاً رسم ایشان نبود که بگویند: فلان و... گفتند که اینها را ببر بالا و پذیرایی کن، خودت هم پیششان بنشین و ببین هرچه دارند با آنها صحبت کن.

  • خیلی اصلاً ما تعجب کردیم غیرعادی بود! گفتم: بفرمایید. آمدند و رفتند بالا و برایشان چای بردیم و نشستیم و صحبت کردیم. برای دانشگاه شیراز بودند، همه افراد چیزی بودند و یکی گفت که آقا من صورت حضرت را دیده‌ام؛ در یک قضیه‌ای که برایم اتفاق افتاده است در عالم صورت حضرت را دیده‌ام، حضرت بقیة الله را دیده‌ام و عکس ایشان را کشیده‌ام ـ یک چیزی با خودش آورده بود ـ و این را برای یکی از بزرگان در مشهد تعریف کرده‌ام و او گفت که بیاور به من نشان بده، من گفتم که فلان شخص بوده است؟ اسم یکی را گفتم، یک‌دفعه شخص خیلی چیز شد و گفت که من نمی‌خواستم اسمش را بگویم چون گفته بود که اسم من را نبرید، گفتم که معلوم و مشخص است! ما هم هیمن‌طوری حدسی دیدیم که می‌خورد! گفتم که پس ایشان شما را اینجا فرستاده‌اند؟! مشخص شد که او خودش نفهمیده که این عکس امام زمان است خواسته به این وسیلۀ این بیاید عکس را به آقا نشان بدهد، ببیند آقا تأیید می‌کند یا نه؟! مثلاً خواست یک زرنگی کند، گفت: بعد که نشان دادی بیاور به من بده، اصفهانی بود! او هم آمد گفت که حالا شما این را ببرید به آقا نشان بدهید و این حرف‌ها، گفتم: خب، ما این را خدمت آقا آوردیم گفتیم که آقا قضیه این است. ایشان نگاه کردند و گفتند: نه آقا برو بده، بگو: نه‌خیر آقا!

جلسه ۴۳۱

13
  • حالا او در ذهن خودش چه کشیده است؟! یک چیزی مثل ـ البته با مداد بود ـ حضرت مسیح که می‌کشند، با یک حالت و یک شکل و شمایلی کشیده بود، در آن قوۀ واهمۀ خودش و قوۀ خیالی خودش آمده یک هم‌چنین صورتی را ترسیم کرده است، حالا آمد و امام زمان این‌طوری نباشد. خیلی هم بندگان خدا متأثر و خیلی منقلب شدند، یک صحبت‌هایی کردیم، خیلی چیز شدند. تابستان بود، گفتند: می‌شود یک لحظه آقا را ببینیم؟ مرحوم آقا هم در حیاط نشسته بودند، گفتم که بیایید از پشت پنجره ببینید، من پرده را کنار زدم و دیدند و خیلی چیز شدند.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد