پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 11 و 12: العدم الخاص بنحو...؛ المتوقف على الممتنع بالذات...
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی دقیق ساختار منطقی «برهان خُلف» و چگونگی استنتاج از فرضِ محال میپردازند. بحث با بررسی دیدگاه مرحوم آخوند پیرامون تلازم میان اشیاء و امتناع اجتماع نقیضین آغاز میشود. در ادامه، این پرسش مطرح میگردد که چگونه در قیاسات خُلف، از فرضِ نفیِ یک شیء، اثبات آن یا از فرضِ اثباتِ یک شیء، نفی آن حاصل میشود. استاد با تفکیک میان «فرضِ ذهنی» و «تحققِ خارجی»، توضیح میدهند که در برهان خُلف، فرضِ یک امر محال در ذهن، به معنای تحقق آن در نفسالأمر نیست؛ بلکه ذهن با تمثلِ لوازمِ آن فرض و مشاهدهی تناقضِ حاصل از آن لوازم، به بطلانِ ملزوم پی میبرد. در نهایت، ایشان نتیجه میگیرند که برهان خُلف در واقع استدلالی بر پایه انتفاءِ لازم برای اثباتِ انتفاءِ ملزوم است و مجموعِ این فرآیند، حکم به استحاله مفروض را به همراه دارد.
درس چهارصد و شصت و پنجم
بررسی برهان خلف و نسبت آن با اصل امتناع تناقض از دیدگاه مرحوم آخوند
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در بحث گذشته مرحوم آخوند فرمودند که تلازمی بین محالین نیست و همینطور تلازمی نمىتواند بین یک شىء و منافى آن شىء هم بهنحو اجتماع متنافیین وجود داشته باشد و همینطور نمیتواند تلازمی بین دو واجب بالذات وجود داشته باشد زیرا تلازم عبارت از ربط بین دو شىء بهعنوان علیت و معلولیت است و اگر دو شىء وجوب ذاتى داشته باشند، معناى وجوب ذاتى استغناء از علت است. بنابراین هردو باید علت باشند و نمىتوانند یکى معلول و دیگرى علت باشند و با انتفاء این مسئله دیگر تلازمی وجود ندارد. و اگر دو شىء بهعنوان علت و معلول نباشد یعنى یکى نفی و دیگرى اثبات باشد، باز دراینصورت یک شىء اقتضاء عدم خود را نمىکند یا عدم مقتضى وجود خود نیست زیرا در نفسالأمر اجتماع نقیضین لازم میآید.
اشکال بر قیاس خلف
برایناساس اشکالى شده است که شما در قیاسات خلف مىبینید که از نفى یک شىء، اثبات آن شیء میشود یا از اثبات یک شیء، نفى آن شىء میشود؛ یعنى صرف تصور نفى یک موضوع موجب اثبات آن موضوع و یا تصور استحالۀ خود آن موضوع، موجب نفى آن موضوع خواهد شد. مثالش گذشت و اینجا هم مرحوم آخوند مثال مىزنند. حالا فرض کنید اگر بخواهیم یک مثال ساده بزنیم مىگوییم: الآن فصل بهار است و شخصى مىگوید: نه، الآن فصل شتاء و سرما است. ما با قیاس خُلف ثابت مىکنیم که فصل باید فصل ربیع یا صیف باشد. چرا؟ چون فعلاً یک لوازمى را ثابت مىبینیم مثل همین خضرویت اشجار و همین اثمارى که بر اشجار هست، اینها لوازم صیف و ربیع است و این لوازم در شتاء وجود ندارد. حالا فرض را بر عدم ربیع و عدم صیف میگذاریم و مىگوییم: قبول کردیم که الآن فصل ربیع نیست و اگر فصل ربیع نباشد بنابراین اشجار خضرویت ندارد و اوراق و اثمار ندارد و چون الآن اشجار داراى اثمار هست و بالعیان داریم مىبینیم پس الآن ملزوم او که شتاء بودن است مستحیل میشود و وقتى شتاء مستحیل شد بنابراین صیف ثابت میشود. این یک مثال ساده است.
همینطور مثالى که خود ایشان راجع به عدم تناهى زمان زدهاند که کمّ غیر قارّ الذات باشد که اگر فرض بر عدم بر تناهى باشد معنایش این است که شروع زمان یک مبدأ و منتهایى دارد؛ مبدأ او مسبوق به قبلیت زمانى است و منتهاى او ملحوق به بعدیت زمانى است. نفس تصور قبلیت زمانى اقتضاء خود ثبوت زمان را مىکند. بنابراین از فرض عدم زمان و فرض تناهى زمان که استحاله است، اثبات عدم تناهى کمّ غیر قارّ الذات میشود. یا فرض کنید در شبهۀ تطبیقیه و همان تطبیق سُلّم که در بحث تناهی ابعاد مثال میآورند و مرحوم حاجى هم در بحث طبیعیات منظومه ذکر کرده است که اگر یک کمّ غیر قارّ الذات را قائل به عدم تناهى اجزاء بشوید ما با برهان تطبیق مىتوانیم حکم به نفى او کنیم؛ به این مبنا که یک سُلّمى را قرار مىدهیم و هر مرتبۀ از این سلّم با یک مرتبۀ از مراتب این کمیت منطبق خواهد شد. فرض کنید که مىگویید: الآن این کم تناهى ندارد. مىگوییم: بسیار خوب تناهى ندارد، ما قبول مىکنیم ولى در تطبیق در اینجا ـ حالا چه سُلّم باشد یا طناب و حبل باشد ـ میتوانید آن را بر یک مقدار از این جزء قرار بدهید و مبدأ و منتهای این حبل منطبق بر دو نقطه از این کمّ قارّ الذات مىشود. خب از آن جایى که خود حبل در اینجا کمّ متناهى الأبعاد هست بنابراین اثبات کمّ متناهى در آن خطّ مفروض هم در آنجا خواهد شد و کفىٰ به.1 این برهان خلفى است که در اینجا مورد توجه قرار گرفته است. چطور در اینجا از نفى یک شىء اثبات یک شىء شد و چطور از اثبات یک شىء و فرض اثبات یک شىء، ما به نفى او پى بردیم؟!
جوابى را که مرحوم آخوند مىدهند خیلى جواب روشن و واضحی است، ایشان مىفرمایند: در برهان خلف، نفى یک شىء مفروض در نفسالأمر موجب ثبوت او نیست؛ یعنى وقتى که الآن در اینجا مىگویید: الآن عدم بهار است، ما با عدم ربیع بودن و عدم صیف بودن در نفسالأمر اثبات ربیع و اثبات صیف نمىکنیم چون این جمع بین متناقضین است. اگر در نفسالأمر ربیع است بنابراین شتاء نیست و اگر در نفسالأمر شتاء هست بنابراین صیف و ربیع نیست منتها صحبت در این است که با توجه به شرایطى که خود ما الآن مشاهده مىکنیم و لوازمى که الآن مىبینیم؛ وجود اوراق و اثمار بر اشجار، با اثبات فرضى و تصور ذهنى و تصور فرضى امر محال که عبارت از همان عدم ربیع باشد، با تصور عدم ربیع که یک امر محال است، در آنجا اثبات بطلان لوازم را مىکنیم و مىگوییم: بنابراین اگر قرار باشد که عدم ربیع باشد بنابراین اشجار و اثمار نباید باشد و چون بالعیان مىبینیم، لازم باطل است! پس از بطلان لازم پى به بطلان ملزوم مىبریم که عدم الربیعیة و عدم الصیفیة باشد! از بطلان لازم بطلان ملزوم اثبات میشود. ملزوم چیست؟ عدم الربیعیة، وقتى که بطلان عدم الربیعیة ثابت شد، نفس الربیع و نفس الصیف در اینجا ثابت مىشود.
عدم اثبات منافی یک امر با ثبوت آن در نفسالأمر
در نفسالأمر مرحوم آخوند میگویند: این نیست که از ثبوت یک امر، منافى او ثابت بشود! این اکاذیب و کذب محض است. یا از نفى یک امر، اثبات او در نفسالأمر بشود، اینهم از اکاذیب است و صرفاً بهخاطر همین است که وقتى فرضاً امر محالى را جایز مىدانیم باید ملتزم به لوازم او هم بشویم و چون لوازم او را بالعیان باطل مىدانیم بنابراین ملزوم او هم باطل خواهد شد. پس این منافى بین شىء و لوازم نقیض او خواهد بود، این خیلى مسئلهاى ندارد.
وَهمٌ و إزاحةٌ:
و لکَ أن تَقولَ إذا بَطَلَ أن یَستلزِمَ مَفهومٌ ما مُمکنٌ أو مُحالٌ ما یُنافیه فَإذن ما شَأنُ القیاساتِ الخلفیةِ حَیثُ یُثبَتُ بِها الشَیءُ عَلى فَرضِ عَدمِهِ و یَلزَمُ فیها الشَیءُ مِن فَرضِ نَقیضیهِ کَما یُقالُ فی إثباتِ عَدمِ تَناهی الکَمیةِ الغیرِ القارّةِ بِالذّاتِ أعنی الزّمانَ إنَّ عَدمَهُ قبلَ وجودِهِ قَبلیةٌ زمانیةٌ لا یَجتمعُ المتقدمُ بِها معَ المتأخَّرِ.1
[وهم و برداشتن. تو میتوانی بگویی] وقتى که باطل بشود اینکه یک مفهومٌما لازم بگیرد ـ حالا مفهوم ممکن باشد یا محال باشد ـ آنچه که منافى با خودش هست؛ یعنى آن لازمى که منافى با خودش هست ...، شأن قیاسات خلفیه چیست؟ در قیاسات خلفیه از اثبات یا نفى یک شىء، بطلان لازم را استفاده مىکنیم و با بطلان لازم اثبات بطلان ملزوم را مىکنیم که همان امر مفروض باشد. با بطلان عدم اثمار، اثبات بطلان شَتَوى بودن را مىکنیم که آن ملزوم براى این لازم است. چون در قیاسات خلفیه ـ خُلف به معنی بطلان است. البته مىشود خَلف هم گفت، قیاسات خلفیه چون از خَلف یعنى از پشت این مسئله، نه برهان مستقیم، دور زده مىشود و اثبات خود آن مطلوب میشود ـ شىء بر فرض عدمش ثابت میشود.
و یَلزَمُ فیها الشَیءُ مِن فَرضِ نَقیضیهِ ... در این قیاسات شىء از فرض نقیضش لازم مىآید. در بحث عدم تناهى کمیّت غیر قارّ بالذات یعنى زمان اینطور گفته مىشود: عدم زمان قبل از وجود زمان. یعنى اگر بگوییم: زمان قارّ الذات است یعنى یک مبدأ و منتهایى دارد حالا در مبدأش، عدم زمان قبل از وجود زمان یعنی از همان نقطۀ شروع بهعنوان یک قبلیۀ زمانیه که متقدم با متأخر بهواسطۀ این قبلیت جمع نمىشود چون اگر شما مبدأ زمان را ثابت فرض کنید، قبل از این با بعد از این باهم جمع نمىشوند، خب جمع بین متنافیین است! قبلیت نقطه و بعدیت آن نقطۀ شروع [باهم جمع نمیشوند].
و کَذا عَدمُهُ بَعدَ وجودهِ هذه البَعدیةُ مستلزمٌ لِوجودهِ و کَما یُقال ِفی إثباتِ تَناهی الکَمیّاتِ القارةِ أعنی المَقادیرَ التعلیمیةَ بِأسرِها أن لا تَناهیها مُستلزمٌ لِتَناهیها.
همینطور در قسمت منتهاى زمان، عدم زمان بعد از وجودش با این بعدیتى که با قبلیت که انتهاى زمان است جمع نشود [مستلزم وجود زمان است] یعنى همینکه گفتید: قبل زمان با بعد زمان جمع نمىشود، اثبات زمان شد پس یعنى قبل از اینهم زمانی هست یا بعد از این نقطه هم زمانى هست، این قیاس خلف است. پس از فرض تناهى زمان، اثبات عدم تناهى شد. پس شىء مستلزم عدم خودش خواهد بود، خب این منافى است. جواب چیست؟
و کَما یُقال ِفی إثباتِ تَناهی... یااینکه در اثبات تناهى کمیّات قارّه؛ یعنى مقادیر تعلیمیه مثل خط و حجم تعلمی و اینها، با همان برهان تطبیق اینطور گفته مىشود که لاتناهى اینها، تناهى اینها را استلزام مىگیرد. وقتى که ما تطبیق کنیم بنابراین باید قائل به تناهى اینها بهواسطۀ تطبیق دو مبدأ و منتهاى یک مرتبه باشیم.
فَیقالُ لکَ إن أردتَ أنّهُ یَتبینَ هناک أنَّ المُمتنعَ المفروضَ الوقوعَ لو کان حاصلاً فی نَفسِ الأمرِ کانَ عَدمُهُ واقعاً فیها و لو کانَ المتحقّقُ فیها هو نَقیضُ الشَیءِ کانَ الشیءُ متحققاً فی نَفسِ الأمر.1
جواب این وهم این است: اگر مقصود شما این است که در اینجا اینطور بیان مىشود که ممتنع مفروض الوقوع که مثلاً همان تناهى زمان باشد، خب امر ممتنع است و فرض کردیم که آن تناهى هست. اگر حاصل در نفسالأمر هست پس عدمش که عدم تناهى است واقعاً در نفسالأمر هست. خب این خیلى حرف بیخود و بى اساسی است. اگر متحقَق در اینها نقیض شىء است که [شیء در نفسالأمر متحقق است]، مخالف با آن است.
و أن الزَّمانَ لو کانَ عَدمُهُ واقعاً قَبلَ وجودِهِ أو بَعدَ وجودِهِ لَم یکن مَعدوماً قبلَ الوجودِ أو بَعدهُ فَذلکَ مِنَ الأکاذیبِ و المُفتَریاتِ فإنّ تلکَ المَفروضاتِ لَو وَقَعت کانت بِحسبِ تَحقُقُها مُستدعیةً لِلوازمِها مُقتضیةً لِأحکامِها و آثارِها المُختصةِ لا مُناقضةً لَها مُنافیةً لأحکامِها و آثارِها.
اگر زمان عدمش قبل از وجودش یا بعد از وجودش واقع است پس قبل از وجود و بعد از وجود معدوم نبود، این خیلی حرف بیخودی است.
اگر این چیزهایى که فرض شد بود؛ بهحسب تحققش لوازمش را استدعاء مىکند و احکام این مفروضات و آثار مختص به او را اقتضاء مىکند نهاینکه مناقض خودش را اقتضاء کند! نهاینکه در نفسالأمر از فرض عدم یک شىء، وجودش لازم بیاید! همیشه در عالم واقع وجود یک شىء، اثبات آثار و لوازمش را مىکند و عدم یک شىء موجب آثار و لوازمش است نهاینکه عدم یک شىء، آثار ضدّش را اثبات کند! عدم زید، تحیز زید را اثبات کند! اگر زید نیست پس تحیز هم نیست. یا وجود زید مستلزم عدم تحیز زید باشد! خب این دو امر مخالف و منافى باهم هستند.
و إن أردتَ أنّهُ یَتبیَّنُ بِالبیاناتِ الخلفیةِ أنّهُ لَو فُرضَ شَیءٌ مِن تلکَ الأمور مَعَ بقاءِ سائرِ الأوضاعِ الممکنةِ و الواقعةِ بِحالِها کانَ یَلزمُ هناکَ مِن فَرضِ ذلکَ الشَیء مَعَ اجتماعِ أوضاعٍ أخرىٰ ممکنةً ما یَسوقُ إلى أنّ هذا الفرضِ غیرُ مطابقٍ لِلواقعِ مِن حَیثُ إنّهُ فَرضٌ لِأمرٍ و نَقیضِهِ.
یعنی با قیاسات خلفیه اینطور روشن مىشود که اگر یک شىء از این امور با بقاء سایر اوضاع ممکنه یعنى لوازم فرض بشود؛ یعنى یکى از این امور را فرض کنید ولى سایر لوازم و اوضاع ممکنه و واقع به حالش باشد؛ یعنى فرض کنید که فرض عدم ربیع بشود ولى اثمار روى اشجار باشند! خب این اثمار از آثار ربیع است، نه از آثار [شتاء]!
کانَ یَلزمُ هناکَ مِن فَرضِ ذلکَ الشَیء ... از فرض این شىء و تناهى ابعاد و تناهى زمان با اجتماع اوضاع دیگر یعنى با وجود اوضاع دیگرى که ممکن است، با وجود سایر لوازم قبلیت و بعدیت یا آن اوضاع و آن شرایط موجود که ممکن است موجب سوق بشود که این فرض مطابق با واقع نیست چون فرض برای امری و نقیض اوست. هم فرض شتاء شده و هم فرض وجود اثمار و اوراق شده است!
و فرضٌ لِعدمِ الشَیءِ و وجودِهِ مَعاً فَذلکَ ما راموهُ فی تلکَ المَواضع و لیسَ فیها استیجابُ استلزامِ الشَیء ما یُنافیه.
همینطور در نقطۀ مقابل هست؛ براى وجود شىء و عدم شیء با همدیگر فرض بشود. اینهایى که در برهان خلف این مطلب را گفتهاند مقصودشان این است و اینطور نیست که اینها خواستهاند بگویند که یک شىء منافى با خودش را استلزام مىکند، یا شىء عدم خودش را استلزام مىکند، یااینکه آثار عدم خودش را استلزام مىکند و یا عدم آثار وجود خودش را استیجاب مىکند، در قیاس خلف منظور این نیست.
بَل استیجابُ امتناعِ الشَیءِ لِکونِ فَرضِهِ وَضعاً أو رَفعاً مؤدّیاً إلى ما یَقتضی الوجودَ بِحسبِ سائرِ الأوضاعِ الواقعةِ أو الممکنةِ نَقیضَهُ فَفرضُهُ بِالحقیقةِ مساوقٌ لِفرضِ اجتماعِ المُتنافیین عِندَ التَّفتیش.
بلکه استیجاب و امتناع شىء چون فرض این امتناع شىء وضعاً یا رفعاً حالا در قیاس خلف اثباتى یا در قیاس خلف نفیای، آن منطقى را به آنچه که اقتضاء وجود مىکند بهحسب سایر اوضاع که واقع است یا نقیض او ممکن است مىکشاند؛ نقیض خودش را اقتضاء وجود مىکند. فرض این شىء ممتنع در حقیقت مساوى با فرض اجتماع متنافیین است پس از آن جایى که اجتماع متنافیین نیست پس از فرض وجود یک شىء، اثبات عدم مىشود و از فرض عدم آن شىء اثبات وجود مىشود! از این باب که در نفسالأمر اجتماع نقیضین نیست.
و بِالجملةِ الفرضُ الذی فی البَیاناتِ الخُلفیةِ عبارةٌ عَن أنّهُ مَفروضٌ.
آن فرضى که در بیانات خلفیه داریم، در این قضیۀ ما که قضیۀ عقد اثبات و نفى است و عقد شرطیت و استثناء در قضیه است، مىگوییم: زمان باید لایتناهى باشد؛ یعنى زمان داراى کمّ غیر متناهى است. اگر زمان داراى کمّ متناهى باشد، ـ قضیۀ شرطیه ـ پس باید قبلیت قبل الوجود و بعدیت بعد الوجود داشته باشد! لکن قبلیت قبل الوجود و بعدیت بعد الوجود جمع نمیشوند. بنابراین ثابت مىشود که این قیاس خلف ما که از یک قضیۀ شرطیه و یک قضیۀ استثنائیه مرکب شده است، موجب مىشود که از فرض امر ممتنع، اثبات نقیض او بشود زیرا اجتماع نقیض در نفسالأمر محال است! خب این مسئلهاى نیست اینکه خب صحیح است.
لا عَلى أنّهُ مُحققٌ لأنّهُ قَد فُرِضَ نفسُه و إن کانَ معَ الأمورِ الَّتی یَستلزمُ نقیضَه.
نهاینکه این در نفسالأمر محقق است! فرض امتناع دلالت بر تحقق ممتنع در نفسالأمر نمىکند، خودش الآن در اینجا فرض شده است اگرچه با امورى است که استلزام به نقیضش دارد؛ یعنى در اینجا فرض شده است نهاینکه وجود خارجى او الآن در اینجا مفروض است، در عالم ذهن اینطور فرض شده است!
و لو کانَ فرضُه ذلکَ الشیءَ على وجهِ أنَّه فرضُ أمرٍ واقعیٍّ لَوَجَبَ أن یوضعَ معَ فرضِهِ وضعُ جمیعِ لوازِمِه و ملزوماتِه و رَفعُ جمیعِ مناقضاتِهِ و منافیاتِهِ و منافیاتِ لوازمِهِ و منافیاتِ ملزوماتِهِ حتّى یکونَ فرضُه فرضَ أمرٍ واقعیٍّ و لیسَ ما نحنُ فیه کذلک بَل یُقالُ فی بیانِ الخلفِ.
اگر فرض این امر مفروض بر وجهى باشد که اگر واقعاً هم همینطور باشد، پس باید با وجود فرضش فرض جمیع لوازمش و ملزوماتش هم تصور شود! نهاینکه بگوییم: پس حالا که ربیع نیست بنابراین نباید اشجار باشد درحالیکه ما مىبینیم اشجار هست. اگر ربیع نیست پس شجر و ثمارى هم نیست، نهاینکه عدم ربیع را فرض کنیم ولى اثمار و اوراق را ثابت کنیم! دیگر دراینصورت و به این کیفیت نمىشود! و رفع جمیع مناقضاتش؛ آنچه که با این مناقض هستند و منافیاتش و همچنین منافیات لوازم و ملزوماتش، انسان باید تمام اینها را لحاظ کند درحالىکه فقط خود موضوع را منفى گرفتهایم ولى ملزوماتش را بر آن اثبات نکردهایم و با ابطال لوازم، در اینجا ابطال ملزوم را [لازم گرفتیم، تااینکه فرضش، فرض امر واقعیای باشد و در] مانحنفیه اینطور نیست! در بیان خلف اینطور مىگوییم:
إنّا لو فُرِضنا ذلکَ الشیء و تصورناه لَعَلِمنا تحققَ نقیضِه لا أنَّه لَو تحقق هذا الشیء فی الواقعِ لَکانَ عدمُه متحققاً فی الواقعِ فَإذن المستحیلُ المفروضُ فی العقلِ بِحسبِ تمثِّلِ مفهومِهِ فی الذِّهنِ یُحکَمُ علیه بِاستلزامِ ما هو مفهومٌ له لاجتماعِ المُتنافیین1
اگر ما تناهى زمان را فرض کنیم و تصور کنیم، تحقق نقیضش را مىدانیم؛ مىدانیم که باید عدم تناهى باشد نهاینکه اگر تناهى زمان در واقع ثابت باشد درعینحال اثبات عدم تناهى را مىکند، این معنا ندارد! اگر تناهى زمان در واقع باشد، خب عدمش هم باید متحقق باشد که این جمع متناقضین است!
فَإذن المستحیلُ المفروضُ... آنچه که مستحیل است ولى در عقل فرض شده است به فرض عقلى، فرض عقلى که ایراد ندارد! مستحیلى که در عقل مفروض است و ذهن مفهومش را تمثل کرده است، حکم مىشود به استلزام آن لازمى که برای او بهخاطر اجتماع متنافیین فهمیده مىشود که در اینجا باید یک لازمى وجود داشته باشد. یک لازمى را لازم مىگیرد که آن لازم بهخاطر اجتماع متنافیین است.
و مفهومُ اجتماعِ المُتنافیین بِما هما مُتمثّلان فی لحاظِ الذِّهن لیسَ مِنَ المُستحیلات بَل مِنَ الممکنات کَما وَقَعَت الإشارةُ إلیه ثمَّ یُبَیَّنُ أنَّ المفهومَ الملزومَ لیسَ عنواناً لِشیءٍ مِنَ الأشیاءِ الواقعةِ فی عالمِ الإمکان.
و مفهوم اجتماع متنافیین چون اینها در ذهن متمثل هستند، اینها از مستحیلات نیستند و ذهن مىتواند هم بین تناهى و هم بین لاتناهى تصور کند. وقتى که شما تناهى مقدار را در زمان تصور مىکنید، یک مفهومى را هم بر او بار مىکنید و آن لازم چیست؟ آن لازم عبارت از وجود قبلیت و بعدیت براى این مفهوم است. شما این را خواهىنخواهى بر آن بار مىکنید و چون وجود قبلیت و بعدیت در آنِ واحد بهواسطۀ اجتماع نقیضین محال است، پس نباید قبلیت و بعدیتی باشد! یعنى با نفى و بطلان لازم، بطلان ملزوم لازم مىآید که تناهى زمان باشد. پس بهواسطۀ جمع بین متنافیین، یک لازمى را در اینجا اثبات کردید. وقتى که مىگویید: تناهى زمان را فرض مىکنیم، پس لازم آن را هم فرض کن! نمىشود تناهى زمان را فرض کنید و لازمش را فرض نکنید! لازم تناهى زمان چیست؟ نقطۀ شروع است؛ یک قبلیت و یک بعدیت، پس این را هم فرض کن! پس در آنِ واحد هم قبلیت و هم بعدیت باید باهم جمع بشوند! این را فرض کن، نمیشود آن را فرض کنى و این را فرض نکنى! بخواهى این را فرض کنى، اجتماع نقیضین است و نمىتوانى اجتماع نقیضین را کاری کنى! همه کار مىتوانى انجام بدهی الاّ اجتماع نقیضین! در اجتماع نقیضین نمىشود قبلیت و بعدیت را در آنِ واحد [جمع کرد]، شما مىتوانید باهم جمع کنید؟! نمىشود. لذا باید قائل به بطلان ملزوم و اثبات عدم تناهى شد.
اینطور بیان مىشود که مفهومى که ملزوم است که تناهى زمان باشد، باطل است! بنابراین ملزوم در اینجا باطل شد. این عنوان براى شیئی از اشیاء نیست، ما تناهى زمان نداریم پس عدم تناهى داریم.
فَیرِجعُ ذلکَ إلى الاستدلالِ بِانتفاءِ اللازمِ على انتفاءِ الملزومِ فَیُجعلُ الشرطیةُ بِحسبِ الوضعِ الفرضیِ و نَفیِ لازمِه جمیعاً موجباً لِبطلانِ الفرضِ فَیکونُ مجموعُ العقدِ الشرطیِ و العقدُ الاستثنائی ملزوماً لِلحکمِ بِاستحالةِ المفروضِ لا فرضِ المفروضِ فَقَط.
پس در برهان خلف برگشت ما به استدلال به انتفاء لازم، انتفاء اجتماع قبلیت و بعدیت بر انتفاء ملزوم که تناهى ابعاد باشد. پس این قضیۀ شرطیۀ ما بهحسب وضع فرضى و نفى لازمش جمیعاً موجب براى بطلان فرض است که مىگوییم: اگر اینطور باشد، پس اینطور است.
پس مجموع عقد شرطى و عقد استثنایى که بعد از عقد شرطى مىآوریم، مجموع اینها ملزوم براى حکم به استحالۀ مفروض مىشود. نهاینکه فقط مفروض را در اینجا فرض کنیم، نه! مجموع این حکم به تناهى و اجتماع نقیضین که آثار این است، مجموعاً موجب حکم به بطلان تناهى خواهد شد! وقتى که تناهى باطل شد، لا تناهى ثابت مىشود.
أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد